<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های OMID Parvaneh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omidparvaneh1</link>
        <description>یک روح تبعید شده به کالبد انسانم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:29:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>OMID Parvaneh</title>
            <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این هم یک جور مریضی است...</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bmq2yb3uyc8v</link>
                <description>گویی شیره وجودم را مکیده اند نای جنبیدن ندارم البته امروز بعد از اینکه از کافه بیرون آمدم در خود رغبت حرکت به سمت خیابانهای اصلی شهر را حس کردم اما نرفتم مدتهاست راهم را به جاهای شلوغ نمی اندازم از همان کنار خانه آرام آرام به کافه میروم و از همان گوشه به خانه برمیگردمدیشب هم حادثه ایی مهیب در کمین بود که با ظرافت خاصی ماجرا را فیصله دادم قضیه از این قرار بود که در تاریک و روشنی خیابان یکی از همکلاسی های دبیرستان را دیدم کاملا روبه رو بودیم دستم را به بهانه خارش پیشانی روی چهره ام بردم و با سرعت از کنارش رد شدم و سپس نفس عمیقی کشیدم ...این هم یک جور مریضی است ....داشتم از خستگی ام عرض میکردم قبل تر ها انرژی بیشتری داشتم آن وقتها یک روز خوب برای من روزی بود که حداقل بیست صفحه کتاب خوانده و ۴ ساعت پادکست گوش بدهم اما این روزها نه خسته ام فکری ، روحی ، به قول فرنگی ها منتالی خسته ام ....چند آهنگ کردی پیدا کرده ام و پدر صاحب خواننده را درآورده ام آنقدر گوش داده ام کتاب لغت نامه معین هم  گوشه ی اتاق خاک گرفته بود امروز بَرَش داشتم و چند صفحه تورق کردم حتی آن شوق به یادگیری لغات را هم از دست داده ام درست چیزهایی را که نباید ، میخوانم ترکیبی از هدایت و کافکا ترکیب خطرناکیست اما تسکین عجیبی میدهدحتی همین نوشته که میخوانید تحت تاثیر از کتاب نامه های هدایت به شهید نورایی است راستش را بخواهید قلمم فقط زمانی جوهر میگیرد که آهنگ یا متن و کتابی غمگین و نیهیلیستی را گوش داده و بخوانماین هم یک جور مریضی استپری شب بود که به دواخانه نزدیک خانه رفتم و با لطایف الحیلی یک ورق الانزاپین گرفتم در ابتدا مقاومت کردند اما بعد از شرح حالم و توضیح اینکه بابا جان من این لامصب ها را از سر سرخوشی نمی‌خورم  ، احتیاج دارم بالاخره به هر طریقی بود راضیشان کردم هنگام ارائه دارو گفت این برای ده شبت بس است و بیشتر نداد نمی‌داند که من حتی شبی بوده که در یک ساعت یک ورق را بالا رفته ام ....چند وقت است بیشتر می‌نویسم اما جرأت به نمایش گذاشتنشان را ندارم در کانالی خصوصی می‌نویسم هیچ وقت هم قرار نیست عضوی داشته باشد چند بار سعی کردم برخی از آنها را در کانال موسیقی ام بگذارم اما فکر کردم که مردم در مورد من فکر میکنند؟بارها تجسم کردم که پس از خواندنشان فحشی بر پدرم نثار میکنند و کانال را ترک میکنند ...باز هم عرض میکنم این هم یک جور مریضی است ...از هر وجه از روحیات و اخلاقیاتم بگویم در آخر به این میرسم :این هم یک جور مریضی است ....</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 23:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسمویت انلاین...</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D9%85%D8%B3%D9%85%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-dqlvv37qlw6e</link>
                <description>سلام در این پست قصد دارم کمی از تغییرات زندگی ام بنویسم،تغییراتی که خیلی مفید بود و هست و اگر اراده و انگیزه یاری بنماید ادامه اش خواهم داد.اجازه بدید ابتدا یک سری مواردی که مدام درگیرش بودم رو خدمتتون عرض کنم: بدین صورت که فضای مجازی انقدر به من نزدیک بود که گویی تبدیل به یک جزو از بدنم شده بود.شبها تا دیروقت در مجازی و صبح که چه عرض کنم ظهر از خواب بیدار میشدم.هیچ اتفاق مفید و خوبی برام نمیوفتاد چرا؟ چون اتفاق مفید از نظر من یادگیری و ارامش بود که خب وقتی شما 24 ساعته درگیر مسمومیتی بنام مجازی هستید دیگه امیدی به حال خوب نباید داشته باشید همه سعی میکنن در فضایی مانند اینستاگرام هر چیز بد رو خوب نشون بد و یا خوب ها را خوبترین ...که خب طبیعتا در چنین فضایی اینکه ادم بخواد که خودشو با کسی مقایسه نکنه امکان نداره مگر در موارد بسیار استثنا.موبایل این تنفر برانگیز دوست داشتنیخیلی از ما وقتی حوصله مون سر میره و یا کمی حالمون خوب نیست به مجازی پناه میبریم و همین مجازی باعث میشه حالمون بدتر شهدامن میزنیم به یک تسلسل معیوب !!!وقتی شما تمام انرژی مغزتون درگیر مسایل بیرونی باشه چطور میتونید یادگیری رو حاصل کنید؟چطور میتونید ارامش داشته باشید؟همه ی این موارد باعث شد من اکانت های اکثر شبکه های اجتماعیم رو پاک کنم و قدم به وادی ارامش بذارم.شاید بعدا کتابی در این مورد یا مقاله ایی نوشتم چون خیلی خیلی خیلی زیاده حرفم در این باره و این پست صرفا جهت این بود که یه چیزی در صفحه ام گذاشته باشم بعد از مدتها...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 13:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا دغدغه را مطالعه کن...!?</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D9%86-oqpxg6calm7h</link>
                <description>سلامچندوقته یه موضوعی ذهنم رو درگیر خودش کرده و اون اینه که ما چقدر در روز اطلاعات ناصحیح و بی فایده وارد ذهنمون میکنیمالبته بازهم در اینجا موضوع هارو نباید با هم قاطی کرد در واقع اطلاعات غلط بسیار آسیب زننده تر از اطلاعات بی فایده اندمعمولا وقتی دغدغه ی ما در زندگی کنونی برای مثال موضوع روح و روانمان است چراکه دوهفته گذشته بسیار از لحاظ روحی در شرایط نامناسبی بودیم مطالعه در مورد اثار باستانی مصرباستان اطلاعات بی فایده تلقی میشودشاید بتوان بعنوان اطلاعات عمومی ان را مد نظر گرفت اما اگر در مرود دغدغه ات بخوانی برایت بهتر نخواهد بود؟وقتی عادت کنی درمورد دغدغه ات مطالعه کنی اون وقت دومینو وار این سلسله ادامه پیدا میکنه و یادمیگیری به محض برخورد کردن با موضوعی در ابتدای کار درمورد اون کسب اطلاعات کنی و خب مسلمه که مواجه شدن با موضوعات در حالی که توشه ای از اطلاعات مربوط به اون رو داری چقد میتونه کمکت کنه.فکر کن اگر این استراتژی رو در زندگی به کار بگیری در طول یک سال چه حجم از اطلاعات مفید و سیقل داده شده را دریافت کرده ایی!ریاضی شو بدم شیمی شو بدم کدومو بدم؟هیچ اطلاعاتی در دنیا به درد نخور نیست اگر که دغدغه ی ما باشدبرای مثال اینکه من الان بدونم که در فلان سیاره آب وجود داره یا نه خیلی بهم کمکی نمیکنه وقتی دغدغه ی خودم اسیبهای اجتماعی جامعه اس این بسیار ملموسه که من از مطالعه در مورد وجود آب در سیاره ی دیگه خیلی لذت نبرم .ولی فکر کن اگه همواره در مورد مسایلی که مورد علاقه و دغدغه ی ذهنی خودته بخونی چه قدددددر مسایل رو بهتر متوجه میشی!میدونی دوست من مشکل ما چیه؟مشکل اینه که علاوه بر اموزش ندادن به ما حتی به به ما نگفتن که چجوری باید اموزش ببینیممیدونم همه ی اینها تقصیر سیستم اموزش کشوره اما اینکه من تا صبح بشینم و از سیستم قرون وسطی اییه کشور شکایت کنم کارم راه به جایی میبره؟نه بخدا که هیچ اتفاقی نمی افتهراستش من اون مرحله رو گذروندم ،همین مرحله ی ناله و شکایت!میدونی بعد از یه مدت شکایت از زمین و زمان به این نتیجه میرسی  خب حالا که چی؟ حالا که دولت و سیستم نتونسته کاری کنه خودمم نباید کاری کنم؟درسته اگه سیستم درست بود من خییییلی جلوتر بودم ولی حالاکه نیست ساکن بمونم؟نه دوست من این روش خوبی نیستباید از این کاروانی که ساربانش اهمال کاره جدا بشیم و بریم مسیرخودمون رو کشف کنیمو در این مسیر هم همیشه همه چیر گل و بلبل نخواهد بود گفته باشم!خوداموزی بهترین انتقامیه که میتونیم از سیستم اموزشی کشور بگیریم تا بتونیم اگاه تر بشیم و اگه خداخواست و فردا روزی خواتسیم به بچه هامون چیزی اموزش بدیم خدایی نکرده ادامه دهنده این سیکل معیوب نباشیماگه قول بدید منو نزنید یه حرفی بزنم! هر کتابی مفید نیست?</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 08:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوست اندازی اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-hvj2rppvvafr</link>
                <description>سلام در این نوشته قصد دارم در مورد تغییر مسیر و واکنش اطرافیان به تصمیمات تحول انگیزه مون صحبت کنمشاید برای شما هم پیش اومده که یک تصمیم جدید  و تحول انگیز بگیرید مثلا وارد شغل جدید بشید یا یک هنر جدید رو یاد بگیرید و...در این مواقع چقدر ازسوی اطرافیان تشویق شدید ؟ ایا بوده زمانهایی که بترسید از تغییر برای اینکه احتمال از دست دادن ادمهایی که در مسیر قدیمی ما همراه ما بودند خیلی بالا میره!اره درست متوجه شدید زمانهایی هست که ما ناخوداگاه از تغییر میترسیم که مبادا دوست صمیمی یا اطرافیان دیگه همراه ما نباشندبذارید یه جمله بگم : نمیشود با ادمهای مسیر قدیمی وارد مسیر جدید شد و انتظار داشت انها به همان منوال روش قدیم با ما همراه باشند!ترس از تنهایی چیزیه که باعث میشه ما دست به این تغییرها نزنیم ما میترسیم که مبادا کسی نباشه که تشویقمون کنه مبادا تو غار تنهایی خودمون دلمون بپوسه!تنهایی را یاد بگیریادبگیر چطور وقتی تنهایی نترسی و لذت ببری ،واقعیت اینه که ما به طور ذاتی تنها متولد میشیم و تنها زندگی میکنیم و تنها از دنیا میریم ادمهای اطراف ما فقط اطراف ما هستند و این ماییم که در بحرانی ترین و بهترین شرایط خودمان را یاری میدیم.ممکنه بخاطر نوع پوششی که انتخاب میکنی دیگه دوستت میل به ارتباط با تو رو نداشته باشه به خودت ارزش قایل شو و به تصمیم و خواست درونی خودت عمل کن همه چیز از وقتی اتفاق می افتد که از شرایط کنونی ملول شوی و تصمیم به تغییر بگیریپوست اندازی اجتماعیهر گاه تصمیم جدیدی گرفتی برای تغییر همزمان چشمت به دنبال ادمهای جدید و متناسب بگردهوقتی داری وارد یه هنری مثلا موسیقی میشی گوشت به تمام حرفها در مورد این رشته تیز باشه و شروع به ایجاد رابطه با ادمهایی کن که در مسیر تصمیم جدید تو هستندشاید دوستی های قدیمی و خوبی در مسیر قبلی ات داشتی تا جایی که در توانت هست سعی کن اون دوستی ها رو حفظ کنی ولی اگه میل و رغبتی به ادامه ی دوستیشون با تو نداشتن مجبورشون نکنیک وقتهایی هست که ما میشیم همون ادمهای اطراف کسی که میخواد تغییر کنهدر مورد بالا اشاره کردم اگه دوستی های قدیمی ما در مسیر جدیمون حفظ بشه چقدر حال خودمون هم خوب خواهد بودپس بیاییم از خودمون شروع کنیم و ذهنمون رو از حالت ایستا خارج کنیم و بکوشیم با شرایط متفاوت خودمون رو وقف بدیمتمام</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 13:20:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رینگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF-gloaias3zom8</link>
                <description>گوشه ی رینگ زندگی گیر کرده ام مشت زنی ماهر رو به رویم میزند میزند میزندمجالم نمیدهد میدانم که تنها با حمله متقابل ممکن است با او مقابله کنم اما کو توان؟ غرق در خونمبه فاصله ی مشت های متوالی اش کمی امان میدهد تا جان بگیرم انگار قصد ندارد مرا درجا بکشدذره ذره...!و من هنوز زنده ام و به گمان خودم در حال مقاومت ، ولی خسته ام و بیشتر از همه از خویش شرمسار که چرا کالبد هدیه شده بهم را اینگونه نابود میکنمو به قول شاعر:من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم؟</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 21:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشریح مغزی</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-ppbeotlpsz5m</link>
                <description>اندک زمانیست گندیده گی مغزم را دریافتماین هزارتوری ظریف را از کاسه ی سر خارج کرده ام و مانند مکانیک ها تمام پیچ ها و واشرهایش را باز کرده اممانند پزشکان که جسد تشریح کنند من نیز  تشریح مغز کرده ام.پدر در امور فنی به شدت کمیتش لنگ میزد یادم هست وقتی زود پز را باز میکرد هنگام اسمبل کردنش حدود3 عدد واشر اضافه میاوردمن نیز ترسی در وجودم حاکم است نکند هنگام جمع کردن تکه های مغزم ناکام بمانماما هر چه بادا باد دل را به دریا زدم و بازش کرده امیا میشود یا...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 17:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر مصائب خانواده ی  آقای پروانه در قرنطینه!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-ggnknlyyxnlr</link>
                <description>سلام بچه های تو خونه!خواننده های نمونه!قول بدین که حرفهای...ببخشید قرنطینه بسیار بر روان اینجانب فشار آورد است?همونطور که میدونید این روزها قرنطینه خانگی در حال انجام توسط خانواده های ایرانی هست!ما خیلی رعایت میکنیم مثلا دیروز عمو کوچیکم همراه با یک کیسه برنج(که میدونید توش چی بوده) به همراه دختر و همسر وارد خانه ماشدند تا یک روز از قرنطینه رو بنشینیم لب جوی و گذر عمر ببینیم! و با چشمک اشاره کرد(همون دوسیب دیگه؟) بنده هم با شرمندگی تمام گفتم بعله !برادر کوچکتر اینجانب که با بیش فعالی دست و پنجه نرم میکند میتوان گفت در این روزها در حال ثبت رکورد طولانی ترین ساعات ماندن در خانه  میباشد  که امروز این رکورد از 2 ساعت به 3 ساعت افزایش یافت ولی بعد مثل تیری که از کمان در بره ول شد و رفت تو کوچه!خواهر گرامی هم که از نوازندگان به نام ساز گیتار میباشند این روزها به دلیل تعطیلی آموزشگاه موسیقی مونده و توی خونه تمرین میکنه! و با سرعت انتشار 100 نت فالش در ثانیه باعث ایجاد آلودگی صوتی در محیط خانه شده که دیروز یه نت سل(G) صاف اومد خورد تو پیشانی بنده!یکمم از پدر خانواده بگم! ایشون که پروانه بزرگ نامیده میشه بسیار روی موضوع بهداشت و نظافت فردی sensitive میباشند(ببخشید مدت زیادی ایران نبودم و فارسی کم بلد و این حرفها...) با در دست داشتن یک قوطی اسپری که حاوی مقدار زیادی آب به همراه چند قطره الکل میباشد (به دلیل کمبود و قیمت بالای این محلول بسیار نایاب گشته است)مشغول به پس پس کردن (همان ضدعفونی شما باکلاس ها) میباشد.دیشب که از مادرخانواده پیشنهاد استفاده از وایتکس رو بجای الکل دریافت کرد !شروع به ضدعفونی کردن دستگیره های خونه کرد که امروز شاهد رنگ رفتگی در نواحی از دستگیرها شدیم!مادر خانواده اما بسیار مورد توجه است!پس از هربار بیرون رفتن که معمولا من باید سپربلا بشم(چون پسر بزرگ کردن که عصای دست باشه و نون بگیره و خرید کنه و ... از این صحبتها) تمام البسه بنده از کت بگیر تا جوراب رو توی لباسشویی میندازه که به نظرم اگه این شرایط ادامه پیدا کنه شاهد پاره گی لباسهام بر اثر شستشوی مفرط خواهیم بود!البته الان هم چیزی جز چند نخ پیوسته بهم از پیراهنم نمونده!بنده هم همونطور که میدونید سرباز این مرز و بوم هستم به زور و هزار دردسر یک هفته مرخصی گرفتم اونم درست افتادیم تو قرنطینه خوانگی!از اتاق به پذیرایی و از پذیرایی به اتاق تغییر مکان میدم و این روند همچنان ادامه داره!البته یه شب انقدر بیکار شده بودم که نشستم یه کم به خودم فکر کردم و تمامی علایم بیماری کرونا رو در خودم پیدا کردم و آژیرکشان به بیمارستان رفتم و تست کرونا دادم! کهالبته اونم منفی بود و دست از پا درازتر راهی خونه شدم!انقدر توی شبکه های مجازی چرخیدم که دیگه پست و فیلمی نمونده که ندیده باشم دیگه به جایگاهی رسیدم که فیلمی که هنوز در حال تدوین هست و منتشر نشده رو هم دیدم!خلاصه که شرایط عجیبیه!شما چیکارا میکنیدبگید!</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 20:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی خدا به خواب خواهد رفت  و آن روز...</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-hvzh0ytykpr3</link>
                <description>یک روزی،دریک روز سرد زمستانی خداوند به خوابی ابدی خواهد رفتآن روز دیگر کسی نخواهد بود که چرخ فصول را بچرخاند و ما تا ابدالدهر در زمستان خواهیم ماندبه سرمای طاقت فرسا عادت خواهیم کردآن روزها وقتی میخواهیم برای فرزندانمان خاطره تعریف کنیم به آنها خواهیم گفتکه این درختان خشک و بی روح روزی سرسبز و با طراوت بودند و آنها به ما نیشخند خواهند زندگویی که دیوانه ایی در حال تعریف همنشینی خود با فرازمینی ها در نیمه شب های تیمارستان است...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 15:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوئل کافه با کاباره</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-fgxnspldk3wn</link>
                <description>ناراحت بود و گوشه ایی از کافه کز کرده بود ،مانند گنجشکی خیس شده زیر باران که با زحمت خود را به پناهگاهی زیر ناودان رسانده باشد.توجه ام را جلب کرد،به طرفش رفتم ودست روی شونه اش گذاشتم،آرام آرام سرش را بالا آورد ولی همچنان خیره به موزاییک های کف کافه بود.با دستم چانه اش را بالا گرفتم و چند لحظه ایی چشم در چشم هم شدیم.با نگاهم تمام صورتش را لمس کردم،اشک همانند زمین های یک سرزمین باران خیز روی گونه هایش  مسیل بسته بود.چانه اش را از دستم فراری داد و دوباره سرش را پایین انداخت و دوباره به زمین خیره شدصندلی میزکناری را که خالی بود به طور بی رمقانه ایی روی زمین کشیدم و کنار صندلی اش گذاشتم ، گویی نگاه مملو از اندوه او انرژی مرا نیز گرفته بود.سمفونی نخراشیده ایی حاصل از کشیده شدن پایه های فلزی صندلی به روی موزاییک های کف سابی نشده برای لحظاتی بر فضا حاکم شد.راستش را بخواهیداگر در یک روز عادی آن کار را در آن کافه میکردم ،نگاه های توام با عصبانیت مشتری های کافه مرا مجبور میکرد که دعا کنم ای کاش زمین باز بشود و من در آن فرو بروم ولی آن روز قضیه فرق داشتیک روز بارانی بود،شاید شاعرانه باشد که در یک روز بارانی به کافه بروی و بایکی از عزیزانت قهوه ایی نوش جان کنی و به قول امروزی ها گل بگویی و گل بشنوی.اما آن بارانی که آن روز می آمد هیچ جایی برای حرف زدن در مورد هوای عاشقانه و شاعرانه باقی نمیگذاشتدر ضمن گاه گاهی هم تگرگ ترکیب خوفناکی با باران ایجاد میکرد و صدای برخورد تگرگ به سقف کافه  که شیروانی بود لرزه بر تن هر کسی که در آنجا بود می انداخت. چند باری هم صاحب کافه مورد خشم و الفاظ رکیک همسایگان قرار گرفته بود زیرا آن صدا موجب بهم ریختن آرامش افراد مسن و کودکان شیرخواری که در آن اطراف زندگی میکردند شده بود . بنابراین هیچ عقل سلیمی پیشنهاد نمیکرد که آن روز حتی پایت را از خانه ات بیرون بگذاری،برای همین کافه خلوت بود،خلوت که چه عرض کنم فقط ما دو نفر بودیم و یک متصدی کافه که آن هم در حال چاقیدن قلیان دست نی اش بود.دست روی دستش گذاشتم و به آرامی فشردمش دستهایش سرد بود گویی دریک اتفاق ماورایی جای خون در رگهای او آب سرد جریان پیدا کرده بودبه آرامی گفتم :چه شده چرا دستانت اینگونه سرد است؟چرا گریه میکنی؟ و همینطور که من در حال پرسش های متداول خود بودم ناگهان سخنم را قطع کرد و با صدای گرفته ایی همچون فردی که مبتلا به یک سرماخوردگی شدید شده باشد با صدای گرفته ایی که باعث پنهان شدن بغض او نشده بود گفت:دیگر خسته شده ام!خسته از این زندگی پوچ،زندگی که هیچ آینده ایی در آن برای خود متصور نیستم نه اینکه نمیخواهم نه نمیتوانم ...انگار که کلید درد ودلهایش دست من بود و گوشهای من راه چاره ایی  میدید برای تخلیه ی سخنانی که با هیچ کس نگفته بودادامه داد:دیگر از هیچ چیزی لذت نمیبرم،حتی دیشب به طرز وقیحانه ایی با پدرم برخورد کردم و سر مادرم هم چند باری فریاد کشیدم،آنها چیزی به من نگفتند اما مشخص بود که کاملا از وجود من در آن خانه بیزار بودند و مادرم هم چند باری زیر زبانش گفت که بچه ی فلان بستگانش در دانشگاهی در حومه ی انگلستان تحصیل میکند و مبادی آداب است و زبانزد زمین و آسمان اما فرزند من چه!دیگر امیدی ندارم و کاملا نا امیدم...این را گفت و دوباره سر به پایین انداخت...دوباره فضا ساکت شد،انگار که زمان سخنرانی من در یک جلسه ی رسمی فرا رسیده بود اما این جلسه کاملا متفاوت با آن جلسه های کاری که در آن چند فرد شیک و ادکلن زده دور هم جمع میشوند و از تئوری های شغلی سخن میگویند بود.به کاباره ی رو به رویی اشاره کردم که در آن چند نفر  در حال نوشیدن  کنیاک و شراب در حال رقص بودندو از پنجره ی  رو به خیابان کاباره دیده میشدنددر آن هوای خشن چه انگیزه ایی آنها را به آنجا کشانده بود که نتواسته بود تعدادی را به کافه بکشاند ؟واقعا نمیدانم،و رو به او کرده و گفتم نگاه کن  عده ایی اینگونه در حال معنی دادن به این پوچی هستند ،زندگی برای آنها هم پوچ است ،و چیزی جز حال بد و افسردگی انسان را در این هوای زمخت به کاباره برای رقص و نوشیدن شراب نمیکشاند .البته این نظر من است ، همین الان هم من با حرف زدن برای تو در حال معنی دادن به این پوچی ام ،دیدی در عین پوچ بودنت به پوچی من معنی میدهی و همچنین دردو دل کردن تو با من یک معنی میدهد به پوچی ات!!پس دیدی همه به نحوی اسیر پوچی این زندگی اند و ما نباید برای چیزی که اکثریت آن را ندارند حسرت بخوریم ،زیرا وقتی همگان چیزی را ندارند میتوانیم خود را تسلی بدهیم.در همین حین خاطره ایی از دوران کودکی ام به یادم آمد و برایش تعریف کردم:یکبار که قرار بود از طرف مدرسه به مناسبت روز دانش آموز به همه ی ما جایزه ایی داده شودآن روز همه ی ما با اشتیاق زیاد به مدرسه رفتیم و اما پس از چند دقیقه منتظر ماندن در کلاس برای برگزای مراسمی که تدارک دیده شده بود به ما خبردادند که مدیر مدرسه در مسیر آمدن به مدرسه تصادف شدیدی کرده و باید همه ی ناظمان و چند نفر از معلمانمان سریع به بالین او بروند.آن روز مراسم لغو شد و من در حالی که در عالم بچگانه ی خود گریه میکردم به خانه آمدم،پدرم در حال تعمیر ساعت مچی اش بود که متوجه گریه های من شد و مرا به سمت خود فراخواند و علت اشکهایم را جویا شد و من تمام اتفاق را برایش توضیح دادم:لحظه ایی تعمق کرد و گفت : تو در صورتی حق گریه کردن داری که همه ی دوستانت جایزه گرفته باشند ولی تو نگرفته باشی! وقتی این اتفاق افتاده باشد آنگاه احساس محرومیت تو از داشتن جایزه ایی که همگان دارند اما تو نداری تو را به اندوه و گریه وا خواهد داشت...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 14:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیست این انسان؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-ovbfbgttjgsp</link>
                <description>این روزها شرایط به گونه ایی برای من رقم خورده که مجبور به یادگیری در حوزه ی سلاح شناسی شده امتقریبا (به جز کلاس آمادگی دفاعی دبیرستان) اولین باری بود که یک سلاح را لمس میکردمتن زمخت و آهنین و وزن سنگین آن باعث دلسردی ام از آن میشودپدر بزرگ راجع به چند سلاح معروف که در زمان سربازی خود از آنها استفاده کرده بود را قبل ها برایم گفته بوداما به قول معروف: شنیدن کی بود مانند دیدنچند وقت پیش مربی آموزش سلاح شناسی مان در مورد سلاح های معروف دنیا صحبت میکرد و ما هم مانند کودکانی که تازه درحال یادگیری الفبا هستند نشسته بودیم و برخی با اشتیاق و برخی کسل به سخنان مربی مان گوش میدادیماو در مورد سلاحی صحبت میکرد که به گفته ی خودش اگر یازده نفر پشت هم بایستند و با این سلاح به نفر اولی شلیک کنی به راحتی از پشت نفر یازدهمی گلوله اش خارج میشودآه خدای من...!چه میشود که یک فرد فکر ساختن چنین سلاحی به ذهنش میرسد؟آیا او با نفرت و کینه و برای مردم کشی و کشورگشایی آن را ساخته یا نیت او از بین بردن پلیدی ها از کره ی زمین و خدمت به بشریت بوده است؟انسان مگر از چه چیزهایی تشکیل شده؟ جز چند تکه استخوان و ماهیچه و گوشت و خون نرم و قابل انعطاف که حتی یک سوزن نیز میتواند آن را برنجاند شاید بگویید باید امنیت مرزها را با چنین سلاح هایی تامین کرد و این حرف قابل قبول استاما اصلا چه میشود که کشوری فکر فتح مرزهای کشوری دیگر به ذهنش خطور میکند؟یا شاید هم تفاوت عقید ه ها این فجایع را به وجود میآوردمن خواستار دنیای گل و بلبل که در آن همه آزاده و خوش و خرم در حال زیستن اند نیستم زیرا چنین چیزی  اصلا قابل تحقق نیستاما اگر خشونت ها کم شود،تجاوزها از بین برود،کودکان بمباران نشوند،و... دنیای بهتری خواهیم داشتاما خبر ناگوار این است که هرگز این اتفاق رخ نخواهد داد، به دلیل زیاده خواهی و طمع کشورهای صاحب قدرت در تولید و فروش سلاح هر روز نه تنها تنش کم نخواهد شد بلکه بیشتر خواهند شدتنش ها بیشتر خواهد شد تا دختران اروپایی آرایش زیبایی و میکاپ را یادبگیرند و دختران خاورمیانه آرایش جنگی را،پسران اروپایی شبها را در کلاب بگذرانند و پسران خاورمیانه شبها از ترس بمباران شدن خانواده شان مسلح و با دلهره به پیشوازه صبح بروندپ.ن:تمامی این فکرها با دیدن یک نوع سلاح به ذهنم رسید در حالی که سلاح های هسته ایی و موشک هایی با برد چند هزار کیلومتر که قابلیت تخریب تا شعاع چند کیلومتری را دارند بماند...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 13:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشود این زندگی را نخواست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qfdny2cp093v</link>
                <description>چه چیزها که این روزها میبینم و میشنوم!پدر میگوید این روزها باید زرنگ باشی! یعنی بتونی دروغ بگی!زیرآبی بری و زبون داشته باشی تا بتوانی زندگی آبرومندانه ایی داشته باشی!وبرای تایید حرفهای خود شخصی را در فامیل که وضع مالی خوبی دارد را مثال میزندحرف حق را هم میزند ،این چیزیست که هر روز در اطرافمان رخ میدهداما اگر کسی نخواهد(شاید هم نتواند) این کارها را انجام دهد تکلیفش چیست؟اصلا یک درخواست ، نمیشود وارد این زندگی نشوم؟نمیشود تنها در اتاقم بمانم،آوازم را تمرین کنم،کتابم را بخوانم،نثرهایم را بنویسم؟شاید اینجا ممکن نیست هم خودت باشی و هم حالت خوب باشد و هم جایگاه والایی داشته باشی!یعنی این آدمها تا به کنون زندگیشان را چگونه سپری کرده اند؟همین ها که روزشان با دروغ و تزویر آغاز میشود و با دروغ نیز تمام میشود.آیا آنها تاکنون زیر باران راه نرفته اند؟شاعرانه های شاعران را نشنیده اند که چگونه از مادیات بریده و از عشق میگویند؟بوی خاک و نم را عاشقانه استشمام نکرده اند؟در همین اتفاق های کوچک زندگی را ندیده اند؟باید بگویم بهترین اتفاقهای زندگی ام همینها هستند و همه شب این است سخنم:من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2019 15:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه ی مهم این روزهای مملکت به نام &quot;استادیوم&quot;!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%85-urnzhqey0o1r</link>
                <description>شنوندگان عزیز توجه فرماییدشنوندگان عزیز توجه فرمایید!ورود زنان به استادیوم آزاد شد،اما...اما تن آن زن شهرستانی که اسیر سرمای سوزناک است برای آوردن آب از چشمه تا خانه است هنوز گرم نشده! هنوز دختران جوان مرزنشین آفتاب سوخته در حسرت دختران شهرنشین و پرافاده که عازم دانشگاه اند مانده اند.هنوز دختران کپر نشین سیستان آبی برای شستن گیسوان خود ندارند.آنها همانند  دختران بالای شهر نیستند که موهایشان را ببافند و از پدر دلبری کنند و عصر هم عازم استادیوم شوند. و هنوز حقی به حقوق مادرانی که باید با حقوق 1 میلیون تومانی همسرشان خانواده ایی 4 نفره را مدیریت کنند اضافه نشده است.آری ! ورود زنان به استادیوم از نشانه های افزایش حقوق بانوان است بر منکرش هم صد لعنت!اما این اتفاق که آن هم با پافشاری و تهدید های فیفا رخ داد دغدغه ی چند خانواده است؟جز این است که اکثریت این خانواده ها از قشر متوسط  و رو به بالای جامعه اند؟جز این است که جریانی در حال ساختن دغدغه های حباب وار و نامهم برای ما هستند؟من نه تندروام نه مخالف آزادی اما باید آزادی برای همه اقشار باشد نه اینکه محدود به طبقه ایی خاص...!</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 00:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به کورسوهای امید</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-vmocth0cfbmm</link>
                <description>گاهی انسان نمیداند که چرا حالش خوب نیست...گاهی نمیداند که چرا حالش خوب است... تابحال فرمول خاصی نیافته امکه چه زمان و مکانی حالم خوب است و آرامش بر سرزمین روحم حاکم میشودگاهی حال خوب را فراموش میکنم از بس که زیارتش نمیکنمو لعنت به کورسوهای امید که انسان را تشویق به ماندن و ادامه دادن در این تشویش مینماید به نظرم حال خوب در هیچ است این روزها،یعنی به هیچ بی اندیشیذهنت خلا شود و جسمت ولو روی کاناپه ایی زیر چراغ خاموش اتاقی در گوشه ایی از این شهر... به قول معروف: این روزها به سراغ من اگر می آیی،پشت هیچستانم...!پ.ن:سربازی یا همان دیکتاتوری دوساله ، فکرم را به حشو کشانده و چیزی تراوش نمیشود...</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 12:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجی که میبریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-ezjptb8jf9nj</link>
                <description>ما را از همان ابتدا سرکوب کردند،از همان بدو تولد ،از همان زمانهایی که آرام آرام لب به سخن گشودیم و پا گرفتیم و راه رفتیم.ما از همان درون خانواده سرکوب شدیمسپس در مدرسه و معلمانمان و بعد هم در اوج غرور و جوانی ...پس از دونده گی در راهروهای دانشگاههای بی اساس واردسربازی مان کردند .و در بزرگسالی ما ماندیم در راهروهای سمینارهای افزایش انگیزه و کارگاه های اعتماد به نفس...دردهایی را تحمل میکنیم که هیچ گاه تقصیر خودمان نبوده!</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 00:03:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اونایی که فکر میکنن زرنگن، فکر میکنن زرنگن?!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%86-lev9wguzoojd</link>
                <description>خوانندگان عزیز به تفکری که همینک به ذهن من رسید توجه فرمایید:با توجه به افزایش کنجکاوی خلق الله به آگاهی از خصوصی ترین موارد زندگی دیگران ،اینجانب اعلام میدارماگر کسی متوجه برخی مسایل (شاید خصوصی و مهم) در مورد زندگی من شد،باید بداند که این خواست شخص بنده بوده و این اتفاق را به پای زرنگی و خود ننویسد و به هیچ وجه خود را شبیه نیروهای جاسوسی امریکا نداندو برود در کنجی سکنی گزیند و بی اندیشد که چرا آنقدر بی خطر و غیرمهم بوده که به راحتی از این موارد آگاه شده!!!?پ.ن1: حمل بر خودستایی نباشه!پ.ن2:یادتونه وقتی بچه بودیم و می رفتیم پیش بزرگترا که داشتن یه کارایی میکردند و یا یه حرفهایی میزدند که کمی سری بود و اونا میگفتن بزار بازی کنه نمیفهمه که( متن بالا هم شبیه همینه!??)</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2019 14:27:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح در کما...!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%A7-nkox6byackce</link>
                <description>حالم وخیم بودانگار شعله آتش در روحم زبانه میکشید.ترکیبی ازترس،نگرانی و اضطراب مرا درگیرخود کرده بود.همانند سرطان عمه خانم که دکترش میگفت تمام بدنش را سلول های سرطانی فرا گرفته اند.تصمیم گرفتم به همان توصیه ی  مادربزرگ که در هر شرایطی فکر میکرد کارساز است عمل کنمهر وقت حالمان خوب نبود  و یا حتی اگر در حال مرگ بودیم  میگفت:یه دوش بگیر درست میشی مادرجان!رفتم زیر دوش و نفس عمیقی کشیدم...سعی کردم مانند آن آقایی که در تلویزیون نشان میداد زیر دوش آواز بخوانم و مثلا حالم خوب باشد.اما افسوس!صد افسوس که آب تنها جسم را خیس میکند و میشوید وکاری با روح ندارد.در این دنیای مادی گرا کمتر کسی و یا چیزی با روح انسانها سرو کار دارد.</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 01:13:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از انسان بودن خسته ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-xzcyhqkcummr</link>
                <description>چند وقتیست به این می اندیشم:من یک انسانم و یکبار در این جهان هستی پا به عرصه ی وجود گذاشته ام.بخش فانتزی ذهنم فعال شد و من به اینکه ای کاش میتوانستم در کالبد گیاهان و حیوانات نیز زندگی کنم و حیف است که این فرصت زندگی یکباره فقط در یک جسم تکراری از دست برود.کاش میتوانستم زیستن در اشکال مختلف را تجربه کنممثلا:مدتی از کالبد مردانه ام بیرون بروم و در یک کالبد زنانه ادامه حیات بدهم.سپس مدتی به زندگی گیاهان بپیوندم و مدتی یک درخت(شاید یک چنار)،یک گل،یک خار،و... باشم.شاید بعد  از آن به زندگی در حیات وحش بپیوندم،شاید مدتی یک یوز میشدم و سپس به گورخر تنازل پیدا میکردم!سپس مدتی ترسناک و وحشت آور مانند طوفان کاترینا بشوم و هرچه سر راهم قرار میگیرد را ازبین ببرمبعد آرام و خوش صدا بشوم مانند رودخانه ایی با آب زلال و پر از سنگ های زیبا.مدتی دریا بشوم ،وسیع،ژرف و البته خوفناکو مدتی کویر بشوم،وسیع،خشک ،با طوفان شن وهر روزم را زیر نور خورشید آفتاب بگیرم!به راستی از اینکه باید تمام عمر را در محدوده ی یک انسان دوپا و با محدودیت زیست کنم دل خوشی ندارم!</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 17:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من این نبودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-fvar4rvtp87d</link>
                <description>همه چیز در من سلانه سلانه شده استراه رفتنم،غذا خوردنم،نگاه کردنم و...حتی  فکر کردنمحرف زدنم هم سلانه سلانه شده استکلمات خود را کشان کشان از مغز خود را به جنجره میرسانند و سپس توسط زبان نوازش میشوند و بیرون می افتند.</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 12:24:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آرزو میکنیم&quot;ای کاش بچه میموندیم&quot;؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-ghjqqoa37z20</link>
                <description> همه ی  ما بدون استثنا افرادی رو دیدیم که گاهی بین صحبت هاشون میگن:هیی یاد بچگیامون بخیر،کاش کلا بچه میموندیم و اصلا بزرگ نمیشدیم،ویا سالخورده هایی که با حسرت از دوران جوانی یاد میکنن...خود ما هم شاید گاهی از این دست حرفها بزنیم!با بالا رفتن سن و بالغ و بزرگ شدن مسئولیت های زندگی در افراد بیشتر میشه و اونها دیگه حاشیه امن دوران کودکی و نوجوانی رو ندارن وباید کم کم خودشون فکری به حال زندگیشون بکنن مثلا:برای هزینه هاشون،شغلشون،ازدواجشون و...هرچقدر هم که توی این شرایط خانواده پشتیبان باشند بازم انسان دوست داره بتونه خودش کاراشو انجام بده و خودش از پس مسئولیت هاش بر بیاد.خب توی همچین مواقعی ممکنه انسان به بن بست ها و سرعتگیرهایی توی مسیر زندگیش برسه درست همین مواقع هست که اکثر افراد این جمله معروف رو میگن:&quot;ای بابا،کاش بچه میموندیم و هرگز بزرگ نمیشدیم&quot; یا مثلا توی گیرودار زندگی توی شرایط خاص مثلا هوای برفی میگیم:هییی یادش بخیر بچه که بودیم بی دغدغه ی کار و زندگی برف بازی میکردیم و خوشحال بودیم. دلیلش چیه که ما این هارو میگیم؟ به نظر من: دلیلش اینه که ما نمیخواییم قبول کنیم که دیگه اون بچه ی بی مسئولیت و سربه هوای گذشته نیستیم و به دوران جدیدی از زندگی پا گذاشتیم و باید متفاوت تر فکر کنیم و شرایط رو بپذیریمو بکوشیم شرایط طوری مهیا بشه که آرامش داشته باشم تا به  حال دوران بچگیامون حسرت نخوریم افراد با گذشت زمان از لحاظ مراحل زندگی توی جایگاه های متفاوتی قرار میگیرن اما دریغ از اینکه تفکرشون هم به روز شده باشه بخاطر همینه که ما دوست داریم که کاش آرزمون محقق میشد و یک ماشین زمان داشتیم تا برگردیم به گذشته!نظرشما در مورد این موضوع چیه؟ </description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 13:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید برای شما هم اتفاق بی افتد!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidparvaneh1/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-ftc9sxus9i7w</link>
                <description> شکست های متعددی آن هم درست در یک زمان کوتاه خورده بودتقریبا به دلیل متفاوت بودن حرفهاش و  تفکرش تنها شده بود،اون مثل دوستانش دنبال خوشی های زودگذر نبود،و زندگی رو بسیار جدی تر از هم سالانش میدیدیک روز، دیگر کلافه شد و تصمیم به خودکشی گرفت.با خشم پاهایش را روی پله ها می کوبید تا اینکه به پشت بام ساختمانی که در آن ساکن بودند رسیدبه لبه ی پرتگاه ساختمان رفت.لحظاتی گریه ها و اشک های مادرش پس از خودکشی او در ذهنش مجسم شداما تصمیم او بسیار جدی بود.حس خوشایندی داشت،انگار از اینکه دیگر قرار نیست درد و رنج زندگی راتحمل کند احساس رضایتمندی میکرد.نفس عمیقی کشید و عضلات بدنش را در آسمان رها کرد !او پرید و چند لحظه بد کالبد جان دار و گرم او تبدیل به لاشه ایی خون آلود در کف خیابان شداطرافش را گرفتند و هر کسی استدلال  و دلیلی برای خودکشی جوان اعلام میکرددر حالی که اگر یکی از آنها هنگامی که جوان پریشان بود به دادش میرسید شاید این اتفاق رخ نمیداد...چند هفته بعددکتر:فرزند شما بسیار خوش شانس بوده که با وجود پرش از ارتفاع بلند زنده مونده اما متاسفانه باید بگم...مادر:چی دکتر؟ چی میخوایین بگین؟ مگه بچه ام زنده نیست؟دکتر:چرا مادر خداروشکر زندست ولی...مادر:ولی چی؟دکتر:ولی از ناحیه ی گردن قطع نخاع شدهمادر:خودم رو ولیچر هرجا که خواست میبرمش ، پاره ی تنه منه هر کاری بخواد براش میکنمدکتر:مادر مثل اینکه متوجه نشدید،فرمودم از ناحیه ی گردنمادر:خب!دکتر:یعنی باید تا آخر عمر روی تخت دراز کشیده باقی بمونن و فقط سر قابلیت تکون خوردن داره!مادر سکوت کرد...جوان برای فرار از مشکلاتش دست به این کار زده بود اما حالا اگر بشنود که نه تنها مشکلاتش حل نشده بلکه مشکل بزرگتری هم برایش ایجاد شده چه عکس العملی خواد داشت؟لینک های مرتبط :قانون مورفیآمار و عوامل خودکشی در بین جوانان</description>
                <category>OMID Parvaneh</category>
                <author>OMID Parvaneh</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2019 13:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>