<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید رادمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omidradman</link>
        <description>به دنبال جایی بودم بخونم، یاد بگیرم و بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:49:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/506351/avatar/BVS68W.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید رادمان</title>
            <link>https://virgool.io/@omidradman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سنجاقک</title>
                <link>https://virgool.io/@omidradman/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DA%A9-pb7fga95iylq</link>
                <description>عجله دارم، جلسه تا چند دقیقه دیگه شروع میشه. سریع میرم بالا، طبق معمول کسی نیومده. یه نفس راحت میکشم و میرم سرجام میشینم و وسایلم رو مرتب میکنم تا بقیه بیان، امروز برعکس روزهای دیگه واسم مهم نیست جلسه به موقع شروع بشه. طبق معمول یه کاغذ میزارم کنار دستم و همینطور خط خطی میکنم، بی اختیار می نویسم “گاه یک سنجاقک” اعضا اومدن و جلسه شروع شده، اما من نگاهم به کاغذه، “به تو دل می بندد” دلم می لرزه و یه بغض میاد سراغم. چشمام رو میبندم، سرمو میندازم پایین، تکرار میکنم خودتو کنترل کن پسر! “و تو هرروز سحر” یهو همه جا ساکت میشه، بدنم از سرما مور مور میشه، چشمامو باز میکنم، انگار همه جا رو مه گرفته، همه چی تاره “می نشینی لب حوض” وسط حیاط خونه وایسادم، یه حوض آبی “تا بیاید از راه” نگاهم متوجه در میشه. یه در دو لنگه ی سبز، یه نسیم ملایم میاد و در باز میشه، مسیر به یه دریاچه منتهی میشه، انگار یه نفر اونجا وایساده، “ از خم پیچک نیلوفرها” میرم سمت در “روی موهای سرت بنشیند” در دور تر و دور تر میشه، همه چیز داره کوچیک میشه “یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد” همه جا سفید میشه، غرق در نور، صدام میکنن؟-امید! امید! کجایی پسر؟ حالت خوبه؟-آره، دیشب درست نخوابیدمکاغذم کجاست؟ نکنه کسی بخوندش؟ پیداش کردم، فقط یه خط دیگه جا داره”گاه یک سنجاقک، همه معنی یک زندگی است”</description>
                <category>امید رادمان</category>
                <author>امید رادمان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 12:03:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته ام</title>
                <link>https://virgool.io/@omidradman/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-vbf4axgbmnlr</link>
                <description>طوری خستمه که انگاری تمام خستگی مردم دنیا، از انقلاب صنعتی به این ور رو سرم خراب شده. خواب، حتی از خواب هم خسته ام، از بیدار شدن بعدش ... از هرچیزی که ادامه ای داشته باشه. دوست دارم همین جا و همین لحظه، آنی، همه چیز تمام بشه. بیدار بشم و قیامت شده باشه، اما نه، حتی از این بیداری هم دردی از من دوا نمیکنه. میخوام چشمام رو ببندم و تمام ... نیستی، عدم، سکوت مطلق، معلق در تاریکی</description>
                <category>امید رادمان</category>
                <author>امید رادمان</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 13:38:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا امام حسین! خودت به داد ما برس</title>
                <link>https://virgool.io/@omidradman/%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B3-ki14pbnovo8n</link>
                <description>حکایت زندگی ما تو ایران با این همه مشکل اما لب های خندان، شده حکایت اون بچه ای که کتک میخوره اما برای اینکه حرص طرف مقابل(که میتونه هرکسی باشه) رو در بیاره، می خنده و میگه اصلا هم درد نداشت!خدایا! من همین جا می گم درد داره، خیلی هم درد داره! خودت کوتاه بیااصلا، یا امام حسین، خودت به داد ما برس!</description>
                <category>امید رادمان</category>
                <author>امید رادمان</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 13:11:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز مسیر، نگاه نو</title>
                <link>https://virgool.io/@omidradman/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88-mdkxiffndwpd</link>
                <description>انتقاد کردن از دیگران راحت ترین کار دنیاست. اینکه بشینی یه گوشه و کاری انجام ندی و رفتار و کارهای دیگران رو نقد کنی و توهم خود بزرگ بینی داشته باشی لذت بخشه. دچار این توهم میشی که الان داری کار مهمی انجام میدی.انتقاد خوبه، اما واسه وقتی که خودت هم حرکتی کرده باشی یا در حال حرکت باشی،سختی راه رو چشیده باشی. خودت رو در معرض قضاوت گذاشته باشی. یه کلام، اومده باشی تو مسیر. اینکه یه گوشه امن بشینی و دیگرانی که وارد مسیر شدن رو به نقد بکشی و دائم ایراد کاراشون رو بگی کم کم تو رو فلج می کنه. آخر یه جا زیر گلوت رو می گیره و همه سستی ها رو به روت میاره. تو دادگاه وجدان خودت.اما میشه اینطور نگاه کرد، کسی که گوشه امنش رو رها میکنه، وارد مسیر میشه و خودش رو در معرض قضاوت دیگران میزاره، شجاعتی ستودنی داره و اگر اراده کافی رو هم چاشنی کار کنه حتما به موفقیت میرسه.(این موفقیت صرفا به معنی رسیدن به هدف نیست، در صورت شکست یک تجربه ارزشمند هم در شمول این موفقیت قرار می گیره)شاید بهتره از انتقاد کردن بیجا دست برداریم و وقتی اون گوشه امن خودمون رو رها کردیم در مورد کار بقیه نظر بدیم. هرچند وقتی وارد مسیر خودمون بشیم، بعید میدونم فرصتی برای این کار بمونه#آغاز #نگاه_نو #مسیر</description>
                <category>امید رادمان</category>
                <author>امید رادمان</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 13:06:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>