<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ~Maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omidrazdani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:18:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1488754/avatar/YPU31e.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>~Maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@omidrazdani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@omidrazdani/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-mwym8mnvvzk3</link>
                <description>هر میزان که با آدم‌ها حرف می‌زنم پشیمان‌تر می‌شوم.         هر قدر که به آنها نزدیک می‌شوم از خودم دورتر و متنفرتر می‌شوم.وقتی نگاه‌شان می‌کنم زیبایند، جذاب، بامزه، کنجکاویت برانگیز... اما وقتی به آنها نزدیک می‌شوم به تمسخر گرفته می‌شوم، نادیده گرفته و از آنها دور می‌شوم.انگار زندگی هر طور شده می‌خواهد رنج را با تمام وجود احساس کنم.وقتی کسی را دوست دارم و سمت او می‌روم، او از من می‌گُریزد. و هر گاه از فردی متنفرم و آزارم می‌دهد یقه‌ی مرا سفت می‌چسبد و مگر دیگر ول می‌کند؟ خیالِ باطل.شاید آدم‌هایی که دوست دارم آدم‌های بدی هستند؟ یا من آن‌قدر احمق و مفتضح هستم که تحملم نمی‌کنند حتی آنی که هر روز نوای &quot;عاشقتم&quot; سر می‌داد.گاهی فکر می‌کنم اشتباه کرده‌ام دوباره باز می‌گردم سمت‌شان، سعی می‌کنم خودم را در اجتماعی جا دهم.       اما چقدر سخت‌ است بخشی از یک &quot;اجتماع&quot; باشی، گویا مردم تو را نمی‌شناسند و باید از اول همه چیز با آنها تجربه کنی و در میان بگذاری... شده‌ آنقدر تجربه کنید که دیگر خسته شوید از بازگفتن رنگ موردعلاقه، غذایی که دوست دارید، اثبات کردن این‌که چه کسی هستید یا چیزی که گفته‌اید شوخی بوده‌‌ست یا نه؟ آن روز در مورد آهن‌ربای الکتریکی می‌خواندم که در هر ناحیه با جریان عبوری، میدان هم تغییر می‌کرد، گویا آدم‌ها آهن‌ربای الکتریکیِ من هستند، اما آنها میدان‌شان با جریان من همسو نمی‌شود بلکه خلاف چیزی می‌شوند که من هستم. اگر مومن هستم پَست می‌شوند و اگر پَست شوم مومن می‌شوند.      اگر کتابی دوست داشته باشم از آن متنفر می‌شوند و اگر از کتابی متنفر باشم آن را دوست می‌دارند.چه قدر غم انگیز است، عشق بدهی و جای‌اش تنفر بگیری؛ عشق بدهی و نه تنها دوست داشتنی پس نگیری بلکه بخشی از خودت را نیز دور بندازی‌. کنایه‌هایی می‌زنند و تیکه‌هایی می‌پراکنند که نمی‌فهمی، حرف‌هایی که می‌زنند از گذشته‌شان و تنها کسی که در آنها نیست &quot;تو&quot; باشی.دیگر خسته‌ام از کَندن و به اشتراک گذاشتن، دیگر خسته‌ام از توضیح دادن خودم به دیگران، دیگر خسته‌ام از برخوردم با تمام‌شان از این‌که حتی اگر به نظرم پَست باشند خودم را جای آن‌ها می‌گذارم و می گویم: &quot;حق دارند&quot; چیزی که با قلبم و احساساتم در تضاد است.از تمام این چیزها خسته‌ام‌.</description>
                <category>~Maryam</category>
                <author>~Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:20:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@omidrazdani/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7-lolqjosnre1m</link>
                <description>یادمه قدیم‌ها همه چی خوب نبود ولی این‌قدر هم بد هم نبود‌. اون روزها بارون شبیه بارون بود، زمستان شبیه زمستان و تابستان هم شبیه تابستان، به نحوی فصل‌ها سرجاشون بود الآن وسط زمستان بارون می‌باره، تابستون توی جلگه به جای این‌که نسبتاً متعادل باشه جوری می‌سوزونتت انگار دو کیلومتری خورشید نشستی.تعطیلی‌ها شبیه تعطیلی بودن، مدارس الکی به خاطر ناترازی انرژی تعطیل نمی‌شد، همه جا درخت و گل بود، همه جا پُر از کفشدوزک، قاصدک و رنگین کمان بود. یادش بخیر بارون که می‌بارید رد نفت و بنزین روی آب که یه هاله‌ی رنگارنگی درست می‌کرد.قاصد‌ک خیلی باحال بود. همیشه وقتی با دوستم پیداشون می‌کردیم بدو بدو می‌رفتیم می‌گرفتیم‌شون، می‌گفتن اگه بگیرین تو دست‌تون توی گوشش آرزو‌هاتون رو بخونید و بعد ولش کنید می‌ره اون بالا بالا‌ها آرزو‌هاتون رو برآورده می‌کنه. من چقدر آرزو کردم، یادم نمیاد چی بودن و یا برآورده شدن یا نه. هر وقت یه چیز اضافه هم می‌دیدم می‌بردم می‌انداختمش زیرزمین تا بعداً آرزو کنم (آینده‌نگر بودم) ولی همیشه یادم می‌رفت و می‌اومد اونجا...کاش قاصدک آرزو برآورده کن واقعی بود ولی چه بسا الآن دیگه قاصدکی توی کوچه‌ها نیست.هوهوی قمری‌ها کله‌ی ظهر وقتی که با بچه‌های کوچه شلوغی می‌کردیم و همسایه می‌اومدن بیرون و بد و بیراه می‌گفتن بهمون، زنگ در‌هایی که می‌زدیم و قایم می‌شدیم، بازی با کارت‌های بازی، شیطونک، یو یو و خیلی‌ اسباب‌ بازی‌های دیگه که حتی اسم‌شون رو یادم نمیاد.‌‌.. الآن بچه‌ها حتی بیرون هم دیده نمی‌شن، دیگه اون صدای خنده‌هاشون و شیطنت‌هاشون به چشم هم نمیاد. -عصر مدرنه و قابل درکه ولی حس می‌کنم خیلی دور شدن از فضای کودکی‌ که باید داشته باشن.-حتی رنج و دردهامون هم شبیه رنج و درد بودن! تا پوست و استخون نفوذ نمی‌کردن و از پا درت نمی‌آوردن. نمی‌دونم، شاید چون بچه بودیم و ناپخته...نوروز‌هامون رو که دیگه نگم... پُر آجیل، موز و انواع میوه‌هایی که الآن لوکسن، انجیر خشک و پسته که از همه چی بیشتر دوست‌شون داشتم. چقدر از اون تخمه سفیدهای بزرگ که پوست‌شون ضخیمه بود بدم می‌اومد، حالا همونم نمی‌شه خرید‌‌. :)محرم یادمه فارغ از هر عقیده‌ای دسته جمعی می‌رفتیم بیرون، صبح عاشورا تاسوعا انقدر ذوق می‌کردم‌... اون موقع کنار مسجد بهمون کلی خوراکی و شیر گرم می‌دادن، با بچه‌ها قرار می‌ذاشتیم و هم دیگر رو می‌دیدم بعد هم باهاشون راهی خیابون می‌شدیم، شوق داشتیم که شاید توی این انبوهی از جماعت کسی که دوست داریم رو ببینیم =))) و فکر و ذهن بعدیمون پشمک‌هایی بود که روی چوب می فروختن.می‌دونید مسئله اون مراسمه نبود، وقتی بود که با عزیزانت می‌گذروندی و بدون دغدغه سپری می‌کردی.سیزده به در که همه با هم خوب بودن، داداش‌ها دعوا نمی‌کردن با هم و مشکل نداشتن، گند همه چی در نیومده بود، مامان بی پول نبود، بابا نگران نبود، من متوجه نبودم... همه با هم می‌رفتیم، نمی‌گفتیم از فلانی خوشم نمیاد نمیام.پارک بزرگ شهر دور بود سالی یک بار می‌افتیم و توی پارک قدم می‌زدیم، مامان همیشه اون روز کوفته درست می‌کرد هیچوقت از کوفته خوشم نیومد :(چقدر همه چی تغییر کرد و هیچی دیگه شبیه خودش نیست‌‌‌.</description>
                <category>~Maryam</category>
                <author>~Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 01:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خاص هستم؟ چقدر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omidrazdani/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-uh2jbdyrh8cr</link>
                <description>می‌دونی داشتم فکر می‌کردم که مردم وقتی از یکی خوش‌شون میاد، در واقع درسته بیشتر به یک یا چند ویژگی بارز جذب‌ می‌شن ولی خب عمدتاً اون حس و حال یا دقیق‌تر بگم &quot;وایبی&quot; هست که طرف می‌ده؛ یعنی اون ویژگی‌ها یه ترکیب خاصی ساختن که تو ازش خوشت میاد :)ممکنه اون ویژگی‌ها به تنهایی خاص نباشن، یعنی چی؟مثلا یکی:&gt; والیبال بلده (بیشتر مردم بلدن)&gt;از لاک خوشش میاد (بیشتر مردم خوششون میاد)&gt;موهاش صورتیه (آدمی هست که موهاش صورتی باشه)&gt;دو تا داداش داره یه آبجی (خانواده این‌جوری داریم)&gt;چشماش قهوه‌ایه (بیشتر مردم)&gt;حیوان مورد علاقه‌ش آهوعه&gt;سال تولدش 1376/8/23 عه (هست همچین فردی)ولی چقدر پیش میاد تمام این ترکیب‌ها در کنار هم قرار بگیرن؟ خیلی خیلی کم و وقتی این چیزها ادامه پیدا کنن تو خاص می‌شی!ولی چقدر خاص؟ برای این سوال حس می‌کنم بهتره بگیم نسبت به کی؟ نسبت به همه‌ی انسان‌ها در نظر بگیریم ما خاص هستیم ولی وجه تشابه‌مون به قدری زیاده که این خاص بودن درصد خیلی کمی از ما تشکیل می‌ده‌.نظرات‌تون رو برام بنویسین، خوشحال می‌شم با عقاید و دیدگاه‌های متفاوت آشنا بشم! ؛)به طور کلی شاید خیلی کم</description>
                <category>~Maryam</category>
                <author>~Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 00:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>