<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ام‌البنین عجمی‌</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ommolbaninajami</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:42:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/352499/avatar/ElYqry.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ام‌البنین عجمی‌</title>
            <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اشتراک دردسرساز</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2-bwceowztuzjv</link>
                <description> ساعت دوازده ظهر پنج‌شنبه یک بچه‌ی کف مالی شده‌ی گریان مانده بود روی دستم. هر چه شیر را باز می‌کردم آب سرد بود و خبری از روشن شدن آبگرمکن نبود. باز خراب شده بود یا خاموش؟ هر چه بود نمی‌شد که بچه‌ی هشت ماهه را بگذارم تنها توی حمام بماند و بروم توی آشپزخانه سر بزنم ببینم چه آبگرمکن مرگش شده.   اگر خاموش شده بود هم نمی‌شد به سرعت روشنش کرد، معطل می‌شدم و بچه‌ باز تنها می‌ماند. کف‌های سر و تنش را مثل خارجی‌ها با حوله خشک کردم و همان‌طور بدون لباس و پوشک، پیچیده در حوله‌ بغلش کردم و دعا کردم توی این فاصله که سر می‌زنم به آشپزخانه خرابکاری نکند روی هیکلم، که کرد.  آبگرمکن خاموش بود و تن من و بچه خیس و نجس. نه می‌توانستم بگذارمش زمین و نه می‌توانستم یک دستی آبگرمکن را روشن کنم.  باید لباس را تنش می‌کردم، اما یک آدم وسواسی چطور می‌تواند بچه‌ای را که یک لحظه آرام نمی‌گیرد، بدون شستن پاهای نجس شده‌اش، ول کند توی خانه؟ خواستم کتری را روشن کنم و با آب گرم بچه را تمیز کنم که دیدم اصلا گاز توی شعله‌پخش کن اجاق نمی‌پیچد. حالا چه وقت قطع شدن گاز بود؟ لابد باز اعلام کرده بودند و من خانه نبودم. وقت‌هایی که می‌خواستند برای تعمیرات چند ساعتی گاز را قطع کنند، از یک روز قبل راه می‌افتادند توی کوچه‌ها و ساعت قطعی را با بلندگو اعلام می‌کردند که لابد زن‌ها غذایشان را از قبل آماده کنند، یا آب جوشی توی فلاسک بریزند، یا بروند خانه‌ی فک و فامیلی و توی سرما نمانند. اما خب فکر نمی‌کردند ممکن است مادری بی‌خبر بچه‌اش را ببرد حمام و حالا مانده باشد حیران.   برگشتم توی حمام، پوشک بچه را بستم و لباس‌هایش را تنش کردم تا بیشتر از این خرابکاری نکند و بعد پتو پیچ گذاشتمش در امتداد باریکه‌ی نور گرمی که از پنجره آمده بود داخل خانه. آفتاب هم وقت زیادی نداشت. تهش نیم ساعت دیگر راهش را می‌کشید و می‌رفت و اتاق هم سرد می‌شد.   تلفن را برداشتم که از همسایه بپرسم خبر ندارد گاز کی وصل می‌شود؟ که گفت گاز خانه‌ی آن‌ها قطع نشده! زنگ زدم اداره‌ی گاز و گفتند قطع به علت بدهی! می‌توانستم تمام بغضی که خورده بودم توی این یک ساعت تبدیل کنم به بدوبیراه‌ها و همه‌شان را با تمام توان پشت آیفون به همسایه‌ی طبقه‌ی بالا بگویم وقتی فهمیدم قبض را پرداخت نکرده. حالا دیگر پرداخت کردن قبض چقدر وقت می‌گرفت که انجام نداده بود؟ کمتر از بستن پوشک یک بچه.   اشتباه کردیم کنتور را همان اول جدا نکردیم‌. هیچ‌چیز اشتراکی‌اش خوب نیست، آن هم با همسایه‌ای که نمی‌شناسی و بدحساب است و آداب آپارتمان‌نشینی نمی‌داند. قرار نانوشته‌ای بینمان بود که قبض و سهم خودمان را می‌دادیم که او پرداخت کند چون او اهل دادن سهمش به ما نبود. حالا هم که انگار اهل دادن سهم ما هم به اداره‌ی گاز نبود.   زنگشان را فشار دادم. دوباره و سه باره. خانه نبودند. هیچ‌وقت دیگر این‌قدر دلم می‌خواست خانه باشند تا فریاد بزنم.  باید قبل از تمام شدن ساعت اداری، قبل از تمام شدن هفته کاری می‌کردم. یعنی اگر کارمندهای اداره‌ی گاز می‌رفتند خانه، من می‌ماندم با خانه‌ای سرد تا شنبه؟ مامور اداره‌ی گاز گفت آن‌ها همیشه کسی توی اداره دارند اما دفتر پیشخوان که دیگر نیروی بعد از شیفت نداشت. قبض را می‌شد تلفنی پرداخت کرد اما بقیه‌ی راه را باید حضوری می‌رفتم، آن هم توی نیم ساعت.   ظهر یک روز پنجشنبه‌ی زمستانی، با بچه‌ای که سر و تنش نم داشت و می‌ترسیدم سرما بخورد باید می‌زدم بیرون، تا قبل از این‌که همه بروند توی خانه‌های گرمشان و از دوش‌های حمامشان آب داغ بریزد روی سرشان، آن مدارک لعنتی را می‌بردم و دعا می‌کردم فقط این ماجرا تمام شود.  آن‌وقت من می‌مانم و شیر گاز همسایه‌ی طبقه‌ی بالا  توی حیاط، که تمام مدت داشتم فکر می‌کردم وقتی گاز وصل شد ببندمش یا بگذارم باز بماند.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 16:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز یک سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-k5cuvs3mhzpx</link>
                <description>ایستگاه شلوغ بود. صندلی های پلاستیکی توی سالن، سنگینی تن‌های عرق کرده مسافران را بین پایه هایشان تقسیم کرده بودند. چمدان های رنگی و چرخ دار، به هیبت ساک‌های بدقواره لبخندهای کجی میزدند. و بوی عطرهای تند و سرد، قاطی رایحه‌های شیرین و گرم شده بود. هیاهوی حرف زدن ها و خندیدن‌ها، میان صدای بلند تلویزیون و اعلام‌های گاه و بیگاه بلندگو، گم بود. ما پنج شش بچه کوچک بودیم. قرار نداشتیم که روی صندلی و توی سالن منتظر بمانیم. دست باباها را کشیدیم بیرون درب های شیشه ای. ساک ها ماندند کنار مادرها که دلشان می‌خواست توی خنکای سالن بنشینند. گرمای اواخر خردادماه تازه بود و نو. نسیم آهسته‌ای برگ های سبز چنار های بلند توی باغچه ها را نوازش می‌کرد. بابا می‌گفت هفتاد‌ سال است که مشغول تماشا هستند. سرم را تا می‌توانستم به عقب خم کردم تا عظمتشان را نگاه کنم. چرا درخت‌ها با گذشت سالها، ستبرتر می‌شوند و آدم ها نحیف‌تر؟ اگر زبان بازگو داشتند، قصه های زیادی از رفتن و آمدن ها، انتظارها و امیدها داشتند که برایم بگویند. دویدیم جلوی سکو. مامور یونیفرم پوشیده ای، پشت خط زرد نگهمان داشت. تا جایی که میشد گردن هایمان را کشیدیم تا از انتهای ریل ورود قطار را ببینیم. اولین مواجه و سفرمان با قطار بود و از هیجان روی پا بند نبودیم. روز آخر مدرسه، جواب سوالهای امتحان را از پشت پنجره های خیالی قطار نوشته بودم و برای همکلاسی ها، از برنامه رخ نداده سفرمان، قصه ها ساخته بودم. شهر کوچک ما در مسیر قطار نبود. تا به ان روز تنها توی تلویزیون تن پیچ و تاب خورانش را دیده بودم و با کوبیدن کف دست ها روی دوپا و سینه، هوهو کشان، ادایش را دراورده بودم. قطار تاخیر داشت. مادرها از فکر دستشویی کوچک قطار استرس گرفته بودند. ساک و کیف‌هایشان را سپردند دست مردها و رفتند سمت وضو‌خانه. تلق تلوق چرخ های آهنی قطار و بعد صفیر سوت بلندش، نوید میداد که چیزی به واقعی شدن رویایمان نمانده. صدای نازک پشت بلندگو داشت اعلام می‌کرد مسافرهای مشهد پس از عبور از زیرگذر، سوار قطار روی ریل ۲ شوند.دویدم سمت دستشویی و سرم را بردم داخل. روی سرامیکهای کف، رد خاکی و خیس کفش‌ها با هم درامیخته بودند و نقش های چرکی خلق کرده بودند. صدا بین کاشی های سرد و بوهای ناهمگون می‌پیچید. بینی‌ام را گرفتم و جمله‌های بابا را فریاد زدم؛ مامان زود باشین، قطار اومده، ما از زیر‌گذر میریم اونطرف. اولین بار بود که اسم زیرگذر را می‌شنیدم. مسیر زیرزمینی زیر ریل‌ها را که پیمودیم، قطار دیگری از جهتی مخالف قطار ما آمد، سوت کشید و ایستاد. سوار که شدیم از پنجره کوپه هایمان دیدیمش. دلم شروع کرد به شور زدن. اگر قطار را اشتباه سوار می‌شدند چه؟ اگر زیرگذر را پیدا نمی‌کردند...؟ ساک ها را توی سه کوپه کنار هم جا دادیم اما همگی جمع شدیم توی یکی پهلوی هم‌. خوشحال نبودیم. بی‌صدا شده بودیم و چیزی گلوهایمان را می‌سوزاند. قطار داشت حرکت می‌کرد و مادرها نبودند. می‌ترسیدیم از پدرهای عصبانی بپرسیم حالا چه می‌شود. منتظر بودیم اولین نفر اشک‌هایش سرازیر شود تا ما هم دنباله اش را بگیریم. بابای دوقلوها رفته بود بگردد دنبال زن و خواهر‌زنهایش. هزار جور فکر توی سرمان می‌چرخید. انگار وسط بازاری شلوغ مادرهایمان ولمان کرده باشند و رفته باشند. شبیه همان تهدیدهایی که همیشه می‌کردند. بی‌پناه شده بودیم. قطار حرکت کرده بود و ما مطمئن بودیم که مادرها جا مانده اند، بدون کیف و بدون بلیط. خودمان دیده بودیم که مامورها، پای قطار بلیط ها را چک می‌کردند. همه اشتیاقمان برای سفر، فروکش کرده بود. مثل اتشی که با یک سطل اب خاموشش کرده باشند و تنها دود سیاه بالارونده ای، از ردش باقی بماند. می‌خواستیم برگردیم. ما بدون مادر، با پدرها غریبه بودیم. یک ربع بعد که البته بر ما چند ساعت گذشته بود، سایه ای از پشت پنجره مات، دستگیره را کشید و چهره های ترسان مادرهایمان را دوباره به ما بخشید. انگار که دنیا را یکجا توی بغل هایمان گذاشته باشند، اشک های حبس شده مان را روی دامان امن مادرها سر دادیم و سفر شروع شد.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 22:52:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلات مکعبی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8%DB%8C-c0dl92mxy5e5</link>
                <description>داشتیم سلانه سلانه در غروبِ تعطیلی، کنار ریل‌های خالی راه‌آهن راه می‌رفتیم. یک وقتهایی که بیرونیم، کارهایمان تمام شده، اما دلمان نمی‌خواهد برگردیم خانه، می‌رویم را‌ه آهن. محوطه قدیمی ایستگاه مال خیلی خیلی قبل است. زمان پهلوی اول. بعضی‌ خانه‌های سازمانی شهرک راه‌آهن آنقدر قدیمی‌ان که نم تا نیمه دیوارهایشان بالا رفته و شوره زده. از انها که توی خانه همیشه بوی نامطبوعی دارد. با این حال محله‌های این شکلی را دوست دارم.کنار ریل‌ها همیشه پر از تکه پاره‌های قطار‌های باری است و یک سکوی شیب‌دار که هربار پسرک می‌پرسد برای چیست؟! و من هربار یک توضیح تکراری می‌دهم. خلوتی این ایام بهترین وقت برای گسترش زیرگذرها و پله برقی‌هاست. بخش‌هایی که به امید روزهای بازگشت به سفر دارند ساخته می‌شوند. گاهی از زیر گذرهای تازه ساخته شده می‌رویم پایین و از آنسوی ریل‌ها می‌آییم بالا. انگار که قطارمان قرار است روی خط دو بایستد. همیشه اینجور وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم نمی‌شود که پسرک را یک مسافرت با قطار نبریم. تلق و تلوق واگن‌ها و تماشای آدم‌هایی که پای قطار جامانده‌اند، از پشت پنجره‌هایش، رویای دست یافتنی همه بچه‌هاست. به این فکر می‌کنم که رفتن همیشه چقدر راحت‌تر است. چمدانت را برداری و برای یک سفر، یک کشف، یک کار، یک زیارت یا یک مهاجرت بروی. برای آنهایی که سعی می‌کنند بغض‌هایشان را فرو بدهند تا تو راحت بگذری، دست تکان بدهی، بیخبر از انکه بعد در خلوت خانه، سر فرو می‌برند در نرمی ملافه‌ها و  هق‌هق‌ها را می‌چپانند قاطی الیاف داخل متکا. هق‌هق‌ها و دلتنگی‌ها نرم نیستند. یک مدت که می‌گذرد بالشت زیر سر سنگین می‌شود و پر از گلوله‌های سفت. می‌خواهند عوضش کنند، اما روی هیچ بالشت دیگری خوابشان نمی‌برد. اینها چیزهایی نیست که  اویی که رفته، بهشان فکر کند. به این فکر می‌کنم که رفتن، برای آنکه آمده خداحافظی همیشه پر از غم است. و ایستگاه راه‌آهن پر از خاطره‌ این رفتن‌هاست.نمی‌دانم چرا خاطره برگشتن‌ها به خاطرم نمی‌آید که لبخند بزنم. شاید بخاطر مردی که او هم پرسه می‌زند و من فکر می‌کنم منتظر کسی است که از قطارهای نیامده قرار بوده بیاید.مرد مسیر راه رفتنش را کج می‌کند سمت ما. چهره‌اش زیر کلاه‌ لبه‌دار و گوش‌دار و ماسک مشکی دیده نمی‌شود. مخوف بنظر می‌رسد و من یک آن می‌ترسم. جلوی ما می‌ایستد و خم می‌شود. دستش را روبروی پسرک می‌گیرد. مشتش پر از شکلات‌های مکعبی است. همان شکلات‌های که تافی نبودند و طعم متفاوت تری از آن کره‌ای‌های مسخره داشتند. ما که شکلات کاکائویی نخورده بودیم. دلمان به همان فنجانی که تویش یک مایع قهوه‌ای رنگ بود خوش بود. تا‌های مثلثی‌اش را باز می‌کردیم و به هدیه داخل پاکت می‌رسیدیم. کف دست مرد یک عالم شکلات مکعبی شبه کاکائویی بود. پسرک تردید داشت. گفتم بردارد و تشکر کردم. شکلات را گرفتم و انداختم توی جیب لباسم. می‌خواستم اول ضدعفونی‌اش کنم، بعد بدهم پسرک بخورد. اما بعد یادم رفت. لباسم را که می‌خواستم بشویم، جیب‌هایش را خالی کردم و از یادآوری مرد شکلاتی ترسناک لبخند زدم. من عاشق این شکلات بودم. گذاشتمش یک گوشه که بعدا خودم بخورم.چند روز بعد پسرک پیدایش کرد و در یک چشم بهم زدن، انداخت توی دهانش.شکلات مال من نبود. رزقی برای پسرک بود، در مال آن مرد. رزقی که قرار بود، یک ماه بعد بخوردش و زود رسیده بود دستش. گاهی وقتی به نانی، غذایی میوه‌ای فکر می‌کنم که چطور چند دست از یک جای دور گشته و رسیده دست من، گذاشتم کنار که بعد بخورم، اما قسمتم نشده و روزی کسی بوده که اصلا فکرش را نمی‌کردم، یاد حدیثی می‌افتم که می‌گفت: &quot;وَ عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِی لَا یَأْکُلُهُ غَیْرِی فَاطْمَأْنَنْتُ&quot;&quot;و دانستم روز من را کس دیگری نمی‌تواند بخورد.&quot;و هربار به طرز عجیبی شگفت زده می‌شوم از تلاش احمقانه‌ای که ما آدم‌ها داریم، در بدست آوردن آنچه خدا برای ما نمی‌خواهد و ما اصرار بر داشتنش داریم. مایی که از فرو دادن یک شکلات کوچک بدون اذن او عاجزیم.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 16:09:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zvfren0outld</link>
                <description>مقدمه خواندن، اصولا امری حوصله سر بری است. بعضی مقدمه‌ها آنقدر طولانی و سختند که تند تند ورق می‌زنم تا برسم به متن اصلی کتاب. گاهی هم کتاب انقدر خوب و جذاب است که بعد از صفحه اخر هنوز ادم ولع خواندن دارد، این جور وقت‌ها برمی‌گردم و مقدمه را نوش می‌کنم. اما این کتاب جدید مقدمه جذابی داشت، برعکس تورقی که در ابتدا به شکّم انداخت برای خواندن. نمی‌دانم وقت نشناسی در کتاب خواندن، از خصوصیات من است یا بقیه هم دچارش هستند. باید بازار شام بساط شده در تمام اتاق ها را جمع کنم و به داد ظرفها برسم و باغچه ای که منتظر نزول قطرات رحمت است. اما کنجکاوم به رسیدن معنای زندگی، لابلای صفحه های کتاب ویل دورانت. کتاب به دست نان ها را از توستر بیرون کشیدم و کم مانده بود دستم را بسوزانم.پسرک صبحانه نخورده تسلیم میل همیشگی بشر برای ساختن است. چهار فصل و چهل صفحه خوانده ام در باب طرح مساله معنای زیستن در علم و تاریخ و دین. و به جدال رسیده ام با اساس خلق بشر. دارم به جنین های غلتانی فکر می‌کنم که همه جای جهان در حال شکل گرفتن اند و قرار است حاصل موفقیت آمیز تنازع بقا باشند. فکر کردن به عاقبت دنیای کنونی و دست و پا زدن انسان، این موجود خرد و حقیر، این توده ناچیز خشم و حرص و طمع، آدم را باز می‌دارد از افزودن یک موجود دیگر به کره خاکی که گمان می‌کنم جایش در جهان ناشناخته ازلی و ابدی دیگر، بهتر باشد. قطار لقمه های کره و حلوای پسرک طعم فلسفه گرفته‌اند. از خشنودی اندکم بابت خاموشی جعبه جادو تا این وقت روز هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته، که دکمه‌ها زیر انگشتان پسرک فشرده می‌شوند: مادر زهرا می‌خواهد به خاطر اجاق کوری دامادش طلاق او را بگیرد، کارشناس کنکور راه تازه ای برای تست های ریاضی ارائه می‌دهد، و خرس قهوه ای قصه دنبال غار دیگری برای تنها زندگی کردن می‌گردد.تا پسرک لقمه هایش را بخورد، دوباره نفس می‌گیرم و شیرجه می‌زنم توی دنیای کتاب. کم پیش می‌آید کتاب‌های غیر داستانی اینقدر جذاب باشند که ساعت های متمادی توجهت را بگیرند و تازه مدتها هم فکرت را درگیر کنند. البته این از رسالت کتاب است، که ادم را بکشاند به ورطه تفکر؛ و الحق که آقای ویل دورانت به خوبی از پسش بر‌آمده است. اولین کتابی است که از این نویسنده، فیلسوف و تاریخ نگار معروف می‌خوانم. تا پیش ازین‌ها اساسا علاقه ای به فلسفه و تاریخ نداشتم. اما حالا مصمم شده ام بعد از رسیدن به پاسخی که توی کتاب مطرح شده، بروم سراغ &quot;دعوت به فلسفه&quot; اش. همانطور که توی مقدمه کتاب نوشته، &quot;دورانت نویسنده خوش قلمی است که سعی کرده فلسفه را از برج عاج اکادمی‌ها، به زندگی روزمره مردم ببرد&quot;.□خواندنش بیش از آنچه فکر می‌کردم طول کشید. نه از سبب نثر و نگارش؛ بلکه ازین بابت که بعضی صفحه ها را بارها از اول خواندم، حتی هیجانی که هنگام خواندن مرا به وجد می‌آورد را نتوانستم برای خودم نگه دارم، با صدای بلند برای  دیگری می‌خواندم. اما ناداستان این کتاب، از یک داستان شروع شده: در پاییز ۱۹۳۰، وقتی که آقای ویل دورانت سرمست از نسیم نشاط بخش پاییز، مشغول جمع‌آوری برگ‌هاست، مرد خوش‌پوشی  پیش می‌آید و از او می‌خواهد دلیلی برای زندگی ارائه دهد و او را از خودکشی بازدارد. سرنوشتی از عاقبت مرد در دست نیست، اما این درخواست و این سوال، مسیر نگارش یک نامه می‌شود. بررسی آمار خودکشی‌های در نیویورک نشان می‌دهد که هر ۱۷ دقیقه یک نفر دست از زندگی می‌شوید، چون معنایی برای ادامه آن نیافته است.ویل دورانت در کتاب #درباره_معنی_زندگی  در نامه ای به گروهی از اندیشمندان، نویسندگان، رهبران شناخته شده دنیا، این پرسش را مطرح کرده و با بیان نظریات تاریخ شناسانه خودش در فصل های متعدد، مساله را از جهات گوناگون بررسی کرده است. جواب نامه ها و در انتها پاسخ خودش به مساله معنایی برای زیستن، کتاب پر‌کششی را رقم زده که به عقیده من خواندنش برای هر کسی که به حداقلی از تفکر رسیده، لازم است. از آن کتاب های ارزشمندی است که یکبار خواندش کم است، باید خرید و زیر عباراتش خط کشید و کیف کرد. من که بعد از خواندنش تصمیم گرفتم به دوستانم هدیه بدهم و لذت خواندش را با بقیه هم تقسیم کنم.□ هم نسخه الکترونیک، و هم نسخه صوتی کتاب رو میشه از اپلیکیشن طاقچه تهیه کرد.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه و چیزها</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-tnrdah4uo7a6</link>
                <description>همیشه از این سکانس توی فیلم ها خوشم می آمد: زنی روزنامه پیچیده شده دور سبزی ها را باز میکند، و به جای سبزی نگاهش به مطلبی توی روزنامه می افتد. آن را از زیر گِل‌ها بیرون میکشد و چیزی را پیدا میکند که مدت‌ها دنبالش بوده. اینجور وقت ها نظریه پردازان میگویند: این تصادف نیست و نشانه ای از کائنات است برای چیزی که در پی اش بوده ای.ما روزنامه هایمان را نه برای پیچیدن دور سبزی  و نه پاک کردن شیشه، که برای ساخت موشک و قایق استفاده میکنیم. البته روزنامه ها و مجله هایی که مربوط به روزگار گذشته است. حالا سالهاست که نه کسی روزنامه میخرد، نه مجله میخواند. اعضای تحریریه مجله که یکی یکی رفتند، سطح کیفی مطالب چنان افت کرد که ارشیو کردن ها روی عدد سیصد و شصت و هشت ماند و مشترک گرامی دست از کلکسیون کردن برداشت.  اگر عجله نداشته باشم، قبل از دور ریختن صفحات مجله که حالا کاغذ باطله شده اند، نگاهی می اندازم. شاید شبیه سکانس توی فیلم، چیزی به تورم بخورد. یک دسته لاغر چند صفحه ای از همشهری جوان، کنار سفره افتاده بود. ستون سمت راست، معرفی کتاب توسط یک مهمان کتاب خوان بود. و کنارش نوشته بود: مهسا ملک مرزبان. پایین کادر خاکستری هم،عکس مجری شبکه چهار، چاپ شده بود. تازه فهمیدم ایشان مترجم است. چراغی توی سرم روشن شد. یادم آمد بدون اینکه از شغل و تخصصش اطلاعی داشته باشم، همین چند وقت پیش لابلای معرفی صنایع دستی، پیج من را هم معرفی کرده بودند. کتاب &quot;کلمه و چیزها&quot; را به همه واژه ورزها و انهایی که با کلمه سر و کار دارند، پیشنهاد کرده بود. کتاب چهارصد صفحه ای در باب واژه ها و تقسیم موضوعی آنها. نظریه پردازان درست میگویند. چیزها زمانی در اختیار تو قرار میگیرند که زمانش رسیده باشد. اگر این ستون را در همان سالی که چاپ شده بود میخواندم، به سادگی از کنارش رد میشدم. نام کتاب را گوشه دفترم یادداشت میکنم. و نگاهی به بقیه صفحه می اندازم. عنوان صفحه کتاب‌باز است و توی ستون های کناری، سه کتاب دیگر هم معرفی کرده که میشده با شش هزار و پانصد تومان هرسه تایشان را خرید. رقمی کمتر از قیمت یک دفتر خالی بدون کلمه حالا. عدد انقدر عجیب است که حتی برای ما که همین چند سال پیش از انها گذر کرده ایم، باور پذیر نیست. دنبال تاریخ چاپ مجله میگردم: شهریور ۸۹</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 23:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز جمعه نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-kobyogoo5a47</link>
                <description>کار از کرم مرطوب کننده گذشته. روی ترک ها و خراش هایی که سرتاسر دستم را سرخ کرده اند، وازلین میزنم و نوازششان میکنم. کف دست هایم را که میبویم، خودم را وسط دشت میبینم. آنقدر بوی علف های صحرا میدهند که بوی وازلین معلوم نیست‌.سوار شدیم و رفتیم که بادبادک را بسپاریم به دستان باد. خیابان ها خلوتند. مثل تمام عصرهای جمعه. اما همه خانه نیستند. عده ای توی آلاچیق های پارک جنگلی دارند خودشان را کش و قوس می دهند، روی پاهایشان پتو میکشند، یا کباب هایشان را باد میزنند. از کنار همه ماشین های پارک شده میگذریم. شلوغ است و نمیشود جلوی اینهمه چشم به عشقبازی پاییز رفت. باید برویم دورتر. جایی انتهای شهر. جایی که درخت نداشته باشد و ماشین ها مدام نیایند و بروند. بشود با خیال آسوده دوید. جاده ای که بعد از آخرین خانه هایش، تنها منظره دشت و کوه دارد.نخ بادبادک از دستان پسرک ازاد میشد و مثلث رنگارنگ دنباله هایش را توی هوا میرقصاند. از بلندای کوهی که کمی دورتر است، کایت سواری پایین پرید. باد نبود که پرنده اش را بالا ببرد. کمی آنسوتر فرود آمد. پسرک دلش میخواهد که جای آن مرد سوار پرنده رنگارنگ بود و پرواز میکرد. بال نداریم که بکنیم و بدهیم دستش، اما میتوانیم چیز دیگری را برایش برآورده کنیم؛ کوهنوردی. دنبال راهی میگردیم که جاده ای داشته باشد تا پای کوه. پسرک صبر ندارد، مثل من. اما او یکریز حرف میزند و بلند فکر میکند و میترسد که مبادا دور شویم از کوه. و من آرام گرفته ام و فقط نگاه میکنم. منظره عجیبی است. خانه های بلند و پر پنجره نمای روبروست و کوه های بلند آرام نمای پشت سر.تعدادشان کم نیست، قامت های ریز کوچک در دور یا هیبت های بزرگ در نزدیک. بیشترشان دوتایی میروند و می آیند. از آلودگی شهر است که سر به صحرا گذاشته اند یا خلقشان تنگ شده، دلهایشان به شور افتاده، نا آرامند و دلتنگ. شبیه یک سیاره فضایی است با جمعیتی سرگردان. شبیه برزخ با بلاتکلیفی نامعلوم.چند ده متر آنسوتر از جایی که می ایستیم تا توی صحرا قدم بگذاریم، عده ای دارند نمای ساختمان نوسازی را با سنگ می پوشانند. این برزخ با تمام بلاتکلیفی اش هنوز به سقف هایی برای سر پناه شدن نیاز دارد. به آغوش هایی برای فشرده شدن. به بوسه هایی برای جان گرفتن و ادامه دادن به زندگی در سیاره ای که دارد هوای نفس کشیدنش تمام میشود.امروز جمعه نبود، اما کم از غروب جمعه نداشت. بغلم را پر کردم از بوته هایی زبر و خشنی که در نگاه من گل هایی زیبا هستند. این زندکی تا هر وقت که طول بکشد، ما محتاج این زیبایی های کوچکیم که یک عمر نادیده گرفتیمشان.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 19:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارثیه خانوادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%A7%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dgqimmsssty0</link>
                <description>بابابزرگ سواد نداشت اما شعر میگفت. از آن شعرها که موضوعش مربوط به حال و احوال مردمان بود. راجع به عاقبت آدم ها در قیامت. از تمام عذابهایی که بر جان آدمی نازل میشد، نوشته بود. نوشتش هم فرق داشت. مکتب را در دو جلسه خلاصه کرده و حروف الفبا را همراه یک دفتر دست ساز ریخته بود توی خورجین خرش و همراه گوسفندهایش، راهی صحرا شده بود. خواندن کلمه هایی که حروفش از هم جدا بود، برای ما سخت بود. مامان میخواند و ما به بیرون کشیدن کلمه ها، از خط رمزی بابابزرگ می‌خندیدیم. یادم هست توی یکی از شعر ها، خواب دیده بود محشر شده و ما در عالم بچگی می‌ترسیدیم از انهمه عذابی که وعده الهی بود. موهایمان را سفت می‌پوشیدیم که نکند ان دنیا از تار مویی آویزانمان کنند، و دروغ هایمان را اعتراف می‌کردیم که مار زبانمان را نگزد. بعد ها دایی به خط خوش، تمام شعرهایش را رونویسی کرد و برای خودش برد. یک نسخه هم مامان برداشت و کنار دفتر شعر خودش گذاشت. مامان سواد داشت و شعر هایش عروض و قافیه دار بودند. نمیدانم فرصتش نشد یا همتش، که دیپلمش را بگیرد. اما سعی میکرد فاعلاتن، فاعلاتن فاعلن هایش درست باشد. توی دفترش حماسه هایی بر پا بود از غزل و قصیده هایی که برای تمام مناسبت های مذهبی و ملی سروده بود.چیزی از طبع شعر که به من رسید، دست و پای اخر مصرع هایش شکسته بود. از آشنایی با سهراب و نیما رضایت داشتم و قدردان سبک جدید شعرشان بودم. چیزی از دفتر شعر ان روزهایم در دست نیست و حتی شعرها آنقدر ارزشمند نبوده اند که در خاطرم مانده باشند؛ اما میدانم که موضوع حول طبیعت و عشق میچرخید. خاله جان سیر تحول شعر در خاندان باذوق ما را کامل کرده و بداهه از درد و مریضی شوهرش و خستگی خودش میخواند. نوشتنش به قدر خواندش خوب نیست و باید کاتبی برای اشعار بداهه اش داشته باشد. همین حالا میتوانم چهار کلمه پاییز و زرد و غم و تغییر را تحویلش بدهم و شعری تحویلم بدهد. و خودم روی بخش دیگری از ادبیات متمرکز بشوم و بگذارم طبع لطیف شاعری ام در حد همان الهاماتی که از دل غم بیرون می آید بماند.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 12:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندک اندک جمع گردد...وانگهی یک عالمه</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-imrkvsqlmkca</link>
                <description>با سبد بزرگی در دست کنار باغچه می‌روم تا برای نهار سبزی بچینم. انقدر قد و قامت سبزی ها کوتاه است که با خودت می‌گویی اخر این فسقلی ها به چه درد چیدن می‌خورند؟ اصلا به کجا می‌رسند؟ دندانه های تیز کارد اره ای را روی ساقه ی ترد برگ های جوان می‌کشم. مامان هر وقت که برای جمع کردن سبزی می‌رفت و باغچه خالی بود می‌گفت: به قول مادرم، سبزی ها مثل گناه های ما می‌مانند. اول می‌گویی چیزی نیست. بعد که دانه دانه می‌ریزی توی سبد معلوم می‌شود، همچین کم هم نبود. سبدت به اندازه یک سفره ۵،۶ نفره، نه چندان کوچک پر شد. از تمام حرف های اساتید در چهار سال دانشگاه، توصیه استاد بلند قامت شیمی تجزیه در خاطرم مانده. هر وقت دیر می‌آمد سر کلاس و جمع همیشه بیکار بچه ها را می‌دید می‌گفت: اگر توی همین پنج دقیقه قبل کلاس یک صفحه از جزوه رو مرور کنید، هیچوقت برای درس خواندن وقت کم نمیارین. همیشه تاثیر امور کوچک و پیش پا افتاده را دست کم گرفته ایم، بدون توجه به اینکه همین ها هستند که می‌توانند اثرات عمیقی روی ما و زندگی هایمان بگذارند؛ مثل چکیدن مداوم یک قطره آب روی سنگ.به توصیه استاد که هیچوقت گوش نکردم. اما حالا می‌دانم که برای نوشتن نیاز نیست یک ساعت  وقت خالی داشته باشیم. توی همین پنج دقیقه های کوچک بین کارها، وقتی منتظر تاکسی هستیم، یا کوکو ها در حال سرخ شدن اند، یا همان یک ربعی که بچه ها مشغول کارتون اند و خانه از سروصدایشان ارام گرفته، می‌شود چند خط نوشت.از کنار باغچه بلند می‌شوم و دنباله لباسم را می‌تکانم. برای مادربزرگ فاتحه ای می‌فرستم که شبیه مثالش، سبد پر از سبزی های تازه شده و قرار است چاشنی آبگوشت روز جمعه باشند و دورهمی مان را دلپذیرتر کنند.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 18:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی برای آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@ommolbaninajami/%D8%AD%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-vkfbckgdaob0</link>
                <description>نوشتن چیز عجیبی است. میتوان آن را به چیزهای زیادی تشبیه کرد. نوشتن درد است و دواست. نوشتن گرسنگی و غذاست. نوشتن نفرین است و دعاست. نوشتن، تجربه یک سفر درونی است. چیزی شبیه مراقبه.نوشتن ما را با خودمان روبرو میکند. کلمه ها ما را از جریان سریع زندگی بیرون میکشند و به ما می اموزند که چطور از چیزهای کوچک لذت ببریم. بعضی مشکلات را با کمترین زحمت، فقط به کمک شکل بخشیدن آنها با کلمات حل میکند. نوشتن جادو میکند. می دانید به نظر من همه ما باید جایی شروع به نوشتن کنیم چون نوشتن در ذات انسان است. چون &quot;حق نوشتن، حق مادرزادی ماست.&quot; ما برای شروع نیاز به هیچ چیز ویژه ای غیر از حروف الفبا نداریم. حالا یا روی کاغذ و با قلم به بندشان بکشیم، یا با نوازش دکمه های صفحه کلید، نت هایمان را بنوازیم. خانم جولیا کامرون در کتاب حق نوشتن میگوید:&quot;نوشتن مثل نفس کشیدن است، می شود یاد گرفت که ان را خوب انجام داد، اما به هر حال باید ان را انجام داد.&quot; پس صبر کردن برای رسیدن زمان مناسب نوشتن، مثل خفگی است. همین حالا شروع کنید. منتظر نمانید که زمانی برسد و وقتی خالی، و فراغت و اعصاب مناسب و یک موضوع خاص، تا ابد باید در تمنای ان ماند.قرار نیست نوشته های ما را کسی بخواند یا جایی منتشر شوند، باور کنید به زحمتش می ارزد. برای دست به قلم شدن، نیاز نیست نویسنده باشیم. ترس ها و تردید ها را توی تاریکی جا بگذاریم و گوشه ای برای خودمان شمعی روشن کنیم.هر جایی که هستیم شروع کنیم، آغاز درست همان جاست.</description>
                <category>ام‌البنین عجمی‌</category>
                <author>ام‌البنین عجمی‌</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 14:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>