<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های :: On ::</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@on1921379</link>
        <description>بگذر از این گذار و بگذار، بگذریم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:39:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/56448/avatar/3xxsta.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>:: On ::</title>
            <link>https://virgool.io/@on1921379</link>
        </image>

                    <item>
                <title>New Folder</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/new-folder-acnducaiisoe</link>
                <description>نحوهٔ ساخت پوشهٔ جدید در سیستم‌عامل ویندوزکلیک راست، و New Folder. با این کار در سیستم‌عامل ویندوز می‌توانیم پوشهٔ جدیدی ایجاد کنیم... حجمش چقدر است؟ خود ویندوز که زده صفر. صفر؟! پس بیا هی پوشهٔ جدید درست کنیم! جای کسی را که تنگ نمی‌کند.کلیک راست، پوشهٔ جدیدی با نام «زندگی». می‌روی داخلش. کلیک راست، پوشهٔ جدیدی به نام «من». می‌روی داخلش... عجب! چرا این پوشهٔ جدید این همه پوشه در دل خود دارد؟ مگر «جدید» نیست؟ همهٔ افرادی که دیده‌ام با قالب «فلان بهمانی» هست، «مدرسه»، «دانشگاه»، «شرکت بیسار» که در آن کار کرده‌ام، «فیلم نقطه‌چین»، «سریال سه‌نقطه» و همه چیز! همه چیز... روی یکی‌شان دو بار کلیک می‌کنم؛ «کارهای نکرده».چیزی داخلش نیست که... اشکال ندارد، آنچه که مفت است و بی‌حجم، همانا پوشهٔ جدید است! کلیک راست، «ورزش کردن». داخل نمی‌شوم، همان جا و در کنارش، دوباره کلیک راست... «خواندن کتابِ بهمان». پوشه‌ای دیگر: «ترک آن عادت». یادش می‌افتم... باید ترکش کرد. حتماً در پوشهٔ اولیهٔ «من» عادت مذکور هم باید باشد. الان می‌روم و حذفش می‌کنم!به پوشهٔ «من» برمی‌گردم. هممم... خودش است! «آن عادت». کلیک راست، و Delete. دکمهٔ Shift را هم نگه می‌دارم که کاملاً از شرش خلاص شوم. تمام شد! «آن عادت» را ترک کردم.پس از ترک آن عادت، به پوشهٔ «کارهای نکرده» بازمی‌گردم. خوب، الان باید پوشهٔ «ترک آن عادت» را از اینجا حذف کنم. کلیک راست و Delete با چاشنی Shift... چه شده؟! عجب... ویندوز نمی‌گذارد آن را حذف کنم: «محتویات این پوشه در حال اجراست.»قیدش را می‌زنم تا بعدها کارش را یکسره کنم. اکنون وقت خواب است.پی‌نوشت: بعدها به سراغ زندگی/من رفتم. «آن عادت» هنوز بود اما خبری از «ترک آن عادت» در زندگی/من/کارهای نکرده نبود. شما می‌دانید مشکل کامپیوترم چیست؟</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 02:06:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عدد به دنیا نیامده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-heihge62pqvr</link>
                <description>امروز حداقل «۱۴۶ نفر» در اثر ابتلا به کرونا در همین خاک کشور خودمان، جان باختند.مدتی قبل، دانش‌آموزانی که با سؤال «ترازت بالای ۷۰۰۰‌ هستش یا پایینش؟» ویژگی‌های شخصیتی‌شان رده‌بندی می‌شد، کنکور دادند، و به زودی رتبه‌هایی که باید تا آخر عمر آن را با خود به یدک بکشند، مثل یک زندانی که شمارهٔ سلولش را بر گردن آویخته و با آن صدا زده می‌شود، مشخص خواهد شد.فردا دانش‌آموزان «رتبهٔ دورقمی و سه‌رقمی» به بهترین دانشگاه‌ کشور می‌روند، درسشان هم خیلی خوب می‌ماند و می‌خواهند اپلای کنند. نفر اول و دوم فلان دانشکده هر دو به یک دانشگاه درخواست می‌دهند، ولی نفر اول (که قاعدتاً معدلش از دومی بیشتر است)، در توصیه‌نامه‌اش می‌نویسد که «من رتبهٔ دوم دانشکده از نظر معدل هستم» تا نفر دوم سیه‌روی شود و دانشگاه مقصد به اشتباه بفهمد که در او غش است... به هر حال «معدل» اولی بهتر بوده و حق‌اش است از نفر دوم جلوتر باشد... مهم نیست با چه روشی.اخیراً «تعداد» دنبال‌کننده‌های یک فاحشه از مرز «۲۰۰ میلیون نفر» گذشت.فردا بهمان بازیگر باز هم یک پست اینستاگرامی مزخرف منتشر می‌کند و من و تو هم باید بشینیم و بخوانیم و ببینیم، چون پست‌های او «خیلی» لایک می‌خورد. پست‌های چهار نفر آدم درست و حسابی و متخصص در رشته و هنر و کار خودشان هم هــــــــی... بخور و نمیری لایک می‌گیرند.پس‌فردا من می‌خواهم در لینکدین به فردی که تنها شناختی که از او دارم، عکس پروفایل‌اش در تلگرام است، درخواست بدهم... مگر مهم است که او کیست؟ نه، حتی اینکه آدم باشد یا نباشد هم واقعاً به من مربوط نیست. من تنها از او یک «۱+» می‌خواهم که به تعداد Connectionهایم اضافه شود.اعداد حس ندارند. این عدد نیست که در اثر کرونا می‌میرد، روح خانواده‌ای است که از این به بعد سایهٔ مادری روی سرش نیست، شاید تنها فرزند خانواده‌ای از پدر و مادرش دل‌ کنده باشد، شاید یک دوست از رفیقی که از زمان دانش‌آموزی همراه و همدمش بوده، جدا شده، و شاید یک مرد از زنی که هنوز چندماه هم از عشق شیرین‌شان نمی‌گذرد. چیزی که من و تو می‌شنویم همان «۱۴۶» است، «۱۴۶»، «۱۴۶».اعداد تک‌بُعدی‌ هستند. حتی اگر نگوییم که هر عددی به تنهایی نمی‌تواند افراد را به لحاظ داشتن یک ویژگی خاص طبقه‌بندی کند، اما باید این را بپذیریم که یک بازیگر نزدیک به ۲۰ می‌تواند در گوهرپراکنی‌های جامعه‌شناسانه‌اش ۰ باشد! نمرهٔ یک درس دانش‌آموزی نمی‌تواند تمام مهارت‌های او را بسنجد و حتی چند مگاپیکسل بودن دوربین یک موبایل، کیفیت تصویربرداری آن را مشخص نمی‌کند!اعداد فریبنده‌اند، گول می‌زنند... فکر می‌کنی حالا که نمرهٔ خوبی در یک درس گرفتی، آن را خوبِ خوب بلدی، اما نیستی! فکر می‌کنی حالا که معدل یا رتبه‌ات از هم‌کلاسی‌ات بهتر است، بیشتر از او می‌فهمی اما وقتی با او صحبت می‌کنی، درمانده و ملول می‌شوی که چرا دید و شهود او را نداری. فکر می‌کنی اگر پست‌ات در یک شبکهٔ اجتماعی کم لایک خورده، مشکل از پست توست یا برعکس، حالا که این‌قدر هواخواه و دنبال‌کننده داری، کارَت خیلی درست است اما اگر بخواهی واقع‌بینانه بنگری، پست‌هایت چیزی بیشتر از حرف مفت نیستند!چندی پیش با یک دانش‌آموز کلاس هفتمی دربارهٔ یادگیری و اهمیت آن و اینکه نمره ملاک چندان خوبی برای ارزیابی‌اش نیست، صحبت می‌کردم... البته این را هم به او گفتم که اگر درسی را یاد گرفته باشی، این‌طور نیست که ۵ بشوی و بعد بتوانی بگویی درس را یاد گرفته‌ام! ولی به هر حال، بسیار محتمل است که نمرهٔ کامل را نگیری؛ همان‌طور که رتبهٔ ۵۰۰ کنکور هم به راحتی ممکن بود جایش با رتبهٔ ۱ عوض شود. جوابش این بود:«من خودم به این نتیجه رسیدم که نمره مهم نیست، ولی مشکل چیز دیگری‌ست... مثلاً مادر یا پدر ما که نمی‌گن درس رو یاد گرفتی یا نه! یا اینکه یه کسی که از اقوام باشه و ما رو ببینه که نمی‌گه درس رو یاد گرفتی، می‌گه معدلت چند شده! می‌گه نمرهٔ پایانی ریاضی‌ت چند شده! مشکل اینه بقیه براشون نمره مهم هست! مشکل اینه بقیه (یه جماعت زیاد) نمی‌تونن خودشون رو با این موضوع سازگار کنن وگرنه واقعاً نمره مهم نیست، این رو من درک کردم. مثلاً یکی از بچه‌های کلاس خودمون رو می‌شناسم که اگه مثلاً معدلش بد شود مامان باباش برخورد بدی می‌کنند باهاش! حتی اگه درس رو یاد گرفته باشه!»</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 22:47:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحرا، عمو، دست، مشک آب...</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B4%DA%A9-%D8%A2%D8%A8-hj6zrb4ntkbr</link>
                <description>«زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست، هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به‌جاست. خرم آن‌ نغمه که مردم بسپارند به یاد...»نمی‌خواهم چیزی بنویسم، چون نه قلم و نه ذهن من توانایی نوشتن درباره‌ی چنین موضوعی را دارد، و نه نیازی به نوشتن هست، تاریخ مملو از اوست؛ هنرمندی به صحنه آمده، از صحنه هم نرفته، و نمی‌رود. نغمه‌ای خوانده که تا جهان هست، صفیر آن در گوش جهانیان طنین‌انداز خواهد بود. تنها می‌خواهم بچگی کنم، معلم به من بگوید که با فلان کلمه جمله بساز، و من هم نغمه‌ای را که شنیده‌ام، به یاد آورم، هر جور که هست، و جمله‌ام را بسازم. برای خودم جملاتم را می‌گویم، نیازی نیست که بقیه بدانند... می‌خواهید شما هم با هر کدام جمله‌ای بسازید؟صحرا: تشنه:عمو:آب:علقمه:مشک:دست:خیمه:شش‌ماهه:گلو:سه‌شعبه:گودال:خنجر:قفا:خضاب:مادر:بی‌سوار:انگشتر:اسیر:نیزه:خار بیابان:بی‌بی:تنور:خیزران:عشق:کاروان:کربلا:دوراهی:حسین:</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 11:30:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بعد از استعفا</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-bsioiiu6nyrm</link>
                <description>مدتی‌ست که دائما به استعفا فکر می‌کنم، نمی‌دانم... شما تا به حال به استعفا فکر کرده‌اید؟!خب آدمیزاد است دیگر، از محیط کارش خوشش نمی‌آید، استعفا می‌دهد. مسئولیت کارهای کرده و نکرده بر دوش‌اش سنگینی می‌کند، درس‌های دانشگاه خسته‌اش کرده، اشتباهی انجام داده که دیگر نمی‌تواند سرش را بلند کند، نمی‌تواند با همکارانش سازش کند، احساس می‌کند که دیگر نمی‌تواند در آن محیط پیشرفت کند، اصلاً چه فرقی بین این‌هاست؟! خسته‌ است، خسته از همه چیز... استعفا می‌دهد.رَستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا...استعفا که می‌دهی، راحت راحت می‌شوی... نه مسئولیتی، نه بار مشکلاتی، نه خستگی سرزنش‌های خودت به خودت، نه «همکارانت»، و نه «رئیس». نفس راحتی می‌توانی بکشی، حداقل خودت فکر می‌کنی می‌توانی نفس راحتی بکشی...من هم «آدم»ام، از دنیا خوشم نمی‌آید، مسئولیت کارهای کرده و نکرده بر دوش‌ام سنگینی می‌کند، درس‌های پاس‌نشده‌ی زندگی خسته‌ام کرده، اشتباهی کرده‌ام که دیگر حتی تن‌ام را هم نمی‌توانم از زمین بلند کنم، نمی‌توانم با آدم‌های دیگر سازش کنم، پیشرفتی در کار نیست... خسته‌ام، خسته از همه چیز، و این همه چیز یعنی خودم. می‌خواهم استعفا بدهم...اما خب، گاهی استعفا می‌دهی، رئیس قبول نمی‌کند. از تو اصرار و از او انکار... می‌گوید من می‌دانم که تو می‌توانی کارت را درست انجام بدهی، «کس دیگری» بهتر از تو سراغ ندارم که در این کار بگمارم. آقا! من «صلاح» می‌دانم که بمانی، بمان!هـــــــِــــــــی... «رئیس» من هم قبول نمی‌کند، خودش موقع استخدام این را گفته... گفته که «موجود» بهتری سراغ ندارم، تو احسن‌الخالقینی... من را زندانی کرده در این «محیط کار»...چه کنم؟! استعفا اوضاع را بدتر می‌کند، این اوضاع هم حالم را بهم می‌زند... رئیس عجیبی دارم، همه‌ی غلط‌هایی را که کرده‌ام، می‌داند، اما باز هم اجازه‌ی استعفا نمی‌دهد.بعضی‌ها هم می‌گویند دنیای بعد از استعفا قشنگ نیست، خب دنیای قبل از استعفا هم که زیبا نبود. من مانده‌ام بین بعد و قبل.منتظر شوم تا «عزل» شوم؟! تا آن زمان باز هم به کرات گند می‌زنم، مطمئن‌ام. در محیط کار من، اوضاع آن‌چنان قابل پیش‌بینی نیست... ممکن است شرکت را، به تنهایی، در ساعتی از عرش به فرش بکشانی. البته رئیس حواسش به اوضاع هست، مشکل از حواس من است. نمی‌دانم، رئیس را چه دیدی... شاید این‌بار که دستش را برای کمک من دراز کرد، تا آخر گرفتمش، تا آخر...</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 10:33:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فامیل دوری در کار نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/family-and-population-stiqjsamrbsd</link>
                <description>اکنون ۵ ساله است. چند روز پیش حوصله‌اش سر رفته بود و دائماً سراغ مادرش را می‌گرفت. یک هم‌بازی می‌خواست؛ گاهی اسباب‌بازی‌ها به تنهایی برای بچه‌ها کافی نیستند... مادر، گوشی به دست، جمله‌ی «من کار دارم الان! اسباب‌بازی‌ها که تو اتاقت‌ان، برو باهاشون بازی کن دیگه!» را که کم‌کم داشت تکراری می‌شد، هم‌بازی کودک کرد. کودک به اتاقش بازگشت، فکری به سرش زد و باز پیش مادر آمد. آپارتمان محل زندگی آن‌ها ۶ طبقه و ۲۴ واحد داشت. بیشتر واحدهای ساختمان خالی بودند. یک پیرزن و پیرمرد، مردی مجرد و یک خانواده‌ی میانسال تک‌فرزنده، در طبقه‌ی آن‌ها زندگی می‌کردند. «برم خونه‌ی همسایه با بچه‌شون بازی کنم؟!». مادر سرش را برنگرداند، «اونا از این ساختمون رفتن.»...مدرک کارشناسی‌اش را چند ماه قبل گرفته‌ است. امروز پس از مدت‌ها جستجو و تلاش، توانست در یک اداره‌ی دولتی مشغول به کار شود. البته شغلش نسبتی با مدرکش ندارد اما به هر حال از بلاتکلیفی درآمده است. جعبه‌ی شیرینی به دست، زنگ خانه را می‌زند. سال‌ها قبل پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و خانواده‌ی سه‌نفری آن‌ها، دونفره شده بود. مادرش بعد از مدتی با فرد دیگری ازدواج کرد و به کشور دیگری مهاجرت کردند. پدر بازنشسته، در را باز می‌کند. بعد از مدت‌ها، اندکی هم‌کلام می‌شوند؛ پسر از نحوه‌ی استخدام صحبت می‌کند و پدر نیز خاطراتی را از گذشته‌ی کاری خود تعریف می‌کند. امشب زودتر از روزهای قبل می‌خوابند؛ پسر باید به سرکار برود و پدر نیز خسته‌‌تر از روزهای قبل است، خسته از کاری که علی‌رغم بازنشستگی مجبور است انجام دهد.۱۰ سال قبل که در این شرکت استخدام شده بود، فکر نمی‌کرد که روزی با تنها فرزند رئیس ازدواج کند. مراسم عروسی گرفتن آن‌چنان متداول نبود و آن‌ها هم نگرفتند، فقط یک عقد ساده. دو سه سال است که پسر، پدرش را به خانه‌ی سالمندان فرستاده و با همسرش در همان خانه‌ی پدری زندگی می‌کنند. بچه‌ی آن‌ها به زودی به دنیا می‌آید...فردا ظهر، ساعت ۱۴:۲۸:۵۷، لحظه‌ی تحویل سال ۱۴۴۰ هجری شمسی است. پنج سال قبل، دخترشان در این روز به دنیا آمده بود. پدر و مادر تنها در بیمارستان بودند و نوزاد نه خاله‌ داشت و نه عمه‌، نه عمو و نه دایی. البته پس از به دنیا آمدن نوزاد، همکاران پدر به وی تبریک گفتند. قرار بود لحظه‌ی تحویل سال و تولد دختر را با هم جشن بگیرند. مادر به شدت مشغول کارهای خانه شده که باز هم دخترک سراغش را می‌گیرد:- مامان! من حوصله‌ام سر رفته.- مگه نمی‌بینی کار دارم؟! برو با تبلت‌ات بازی کن.لحظه‌ی تحویل سال است. تمام فامیل در خانه‌ی آن‌ها جمع شده‌ است: مادربزرگ، پدر، مادر و دخترک. آن‌ها امیدوارند که سال خوبی در انتظارشان باشد...خانواده‌ای پنج نفره که از تمام فامیل نسل‌های بعدی بزرگ‌تر است</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 04:45:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب‌های ۱۰۰-بُعدی را باید با پوست بخورید!</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/apple-with-peel-jqbt03cnmmdw</link>
                <description>جرقه‌ی نوشتن این مطلب با دیدن واژه‌ی «بُعد» و تصویر «سیب» در پست زیر، در ذهن من زده شد: https://vrgl.ir/8Zyoc پس ابتدا باید از نویسنده‌ی پست بالا تشکر کنم: سپاس‌گزارم! :)همه‌ی ما شهودی هندسی از مفهوم «بُعد» [۱] داریم؛ یک خط، فضایی یک‌بعدی است، صفحه‌ را به عنوان فضایی دوبُعدی می‌شناسیم و از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، با عنوان فضای سه‌بُعدی یاد می‌کنیم. موضوع این است که بعضی مواقع، شهود ما در بُعد‌های بالا پاسخگو نیست و ممکن است به تناقض‌هایی بربخوریم... خوردن سیب پوست‌کنده در بعد‌های بالا این گونه است! سیب را که می‌شناسید؟! من از بچگی عاشق سیب بودم...اینکه با کدوم دندون می‌شه توی جشن تولد یک سالگی، اینجوری سیب خورد، خدا می‌دونه! =)طبیعی‌ است که ریاضی‌دان‌ها کله‌شق‌تر از آن باشند که مفهومی را تعمیم ندهند و مجردسازی نکنند! شاید نتوان فضاهای با بُعد بیشتر از ۳ را تصور کرد [۲] اما می‌توان شهود هندسی‌ خود را به گوشه‌ای پرتاب نمود و از «جبر» کمک گرفت. این هم برای ما ناآشنا نیست، خط اعداد حقیقی و یا دستگاه مختصات (دوبُعدی یا سه‌بُعدی) را که یادتان می‌آید؟!راست: فضای سه‌بُعدی دکارتی | چپ: فضای دوبُعدی دکارتی (با تشکر از Geogebra!)با این دید، فضای یک‌بُعدی چیزی جز همه‌ی اعداد حقیقی نیست، فضای دوبُعدی همه‌ی زوج‌های مرتب (x, y) از اعداد حقیقی است و به همین‌ترتیب، فضای سه‌بُعدی از همه‌ی سه‌تایی‌های مرتب (x, y, z) تشکیل شده است. خب! حالا خیلی عجیب است اگر فضای چهاربًعدی را همه‌ی چهارتایی‌های مرتب (x, y, z, t) تعریف کنیم؟ فضای n-بعدی هم می‌شود همه‌ی n-تایی‌های مرتب از اعداد حقیقی به شکل (x_1, x_2, x_3, …, x_n). (وای‌وای‌وای‌وای! فضای n-بُعدی چیه دیگه، بدبخت شدیم!!)حالا بیایید سیب n-بُعدی را درست کنیم! اجازه‌ دهید سیب را تقریباً به شکل یک کره‌ی توپر در نظر بگیریم؛ کره‌ای به شعاع ۱. ضخامت پوست سیب را هم r بگیریم، پس شعاع سیب پوست‌کنده می‌شود ۱ منهای r. کره‌ی دوبُعدی داریم؟! بله، همان دایره. کره‌ی سه‌بعدی هم که توپ پلاستیکی راه‌راه است! یادش بخیر... (دولایه‌ها رو نمی‌گم ها! اونا از شدت فشار بیضی می‌شدن!)اینا کجا سیب‌ان آخه؟! -ــ-برای اینکه بتوانیم کره‌ی n-بعدی را تعریف کنیم، باید یک تعریف از دایره و کره‌ی سه‌بعدی به شکل جبری به‌دست آوریم و بعد آن را تعمیم دهیم. تعریف دایره را یادتان می‌آید؟ دایره مجموعه‌ نقاطی‌ست که از یک نقطه‌ی ثابت (همان مرکز دایره) به یک فاصله هستند. همه‌ی نقاط «روی» دایره‌ای به شعاع ۱، فاصله‌شان از مرکز دایره برابر ۱ است. پس همه‌ی نقاط «درون» دایره، فاصله‌شان از مرکز دایره کوچک‌تر یا مساوی ۱ است. به همین ترتیب، همه‌ی نقاط «روی» سطح کره، فاصله‌شان از مرکز کره برابر است. پس نقاط کره‌ای توپر به شعاع ۱، همه‌ی نقاطی هستند که فاصله‌شان از مرکز کره کوچک‌تر یا مساوی ۱ است.از آن‌جایی که فاصله‌ی نقطه‌ی (x, y) از مبدأ برابر جذر x^2 + y^2 است، عبارت‌های بالا طبق تعریف به‌دست می‌آیند. (برای کره‌ی توپُر می‌توان به جای تساوی، کوچک‌تر مساوی قرار داد.)خب! حالا اگر حجم این کره‌ها را حساب کنیم، می‌بینیم که حجم یک کره‌ی دوبُعدی (دایره) برابر است با شعاع به توان ۲ ضرب‌در عدد پی؛ یعنی حجم با توان دوم شعاع متناسب است. حجم کره‌ی سه‌بعدی می‌شود شعاع به توان ۳ ضرب‌در ۴/۳ عدد پی؛ یعنی با توان سوم شعاع متناسب است. به همین ترتیب [۳] می‌توان نشان داد که حجم کره‌ی n-بُعدی با شعاع به توان n متناسب است. یعنی حجم یک سیب پوست‌کنده با (۱ منهای r) به توان n متناسب است. چون این عدد بین صفر و ۱ است، پس هر چه توان (بُعد) را بیشتر کنیم، این عدد در عددی بین صفر و ۱ ضرب می‌شود و کوچک‌ و کوچک‌تر می‌شود:هر چه توان اعداد بین صفر و یک بیشتر شود، کوچک‌تر می‌شوند.پس حجم سیب پوست‌کنده به صفر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. به این علت، به اصطلاح می‌گویند که سیب‌های با بُعد بالا را باید با پوست خورد چون در غیر این صورت، چیزی گیرتان نمی‌آید!گاز باید زد با پوست!مثال‌های دیگری نیز از چیزهایی که در بُعد بالا با شهود ما سازگار نیستند، وجود دارد. یک دایره به شعاع ۱ و مربع محیط بر آن را (دایره داخل مربع محاط شده) در نظر بگیرید. اختلاف فاصله‌ی گوشه‌ی مربع از مرکز و شعاع را حساب کنید:اگر همین کار را برای یک مکعب و کره در فضای سه‌بعدی انجام دهید، حاصل برابر (رادیکال ۳) منهای ۱ خواهد شد. عجیب است اگر بگویم که در فضای n-بعدی، این اختلاف برابر با (رادیکال n) منهای ۱ خواهد شد! چون این عدد با افزایش n بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود، پس با بیش‌تر شدن بُعد، نقطه‌ی گوشه‌ی مکعب‌ n-بُعدی از کره‌ی n-بُعدی محاط در آن دور و دورتر می‌شود! اگر نسبت حجم مکعب n-بعدی به کره‌ی n-بعدی را حساب کنیم، متعجب‌تر خواهیم شد:نسبت حجم کره‌ی n-بُعدی به مکعب n-بُعدی برای اعداد ابعاد ۲ تا ۳۰حجم مکعب n-بُعدی با افزایش بعد زیاد می‌شود و حجم کره‌ی n-بُعدی (با شعاع ۱) و محاط در همان مکعب، با افزایش n به صفر نزدیک می‌شود! به نظر می‌رسد که در بُعدهای بالا، حجم بیشتری در گوشه‌های مکعب قرار می‌گیرد.پی‌نوشت: یک ارائه‌ی بسیار جالب از دکتر علیشاهی عزیز درباره‌ی آمار و احتمال و با عنوان «شمردن پروانه‌ها» وجود دارد که با ریاضیات دبیرستانی می‌توان آن را دنبال کرد. برخی از مطالب این پست را از آن ارائه وام گرفته‌ام.[۱]: در این مطلب تنها درباره‌ی فضاهای حقیقی و بُعد آن‌ها صحبت شده، تعاریف بُعد امکان وجود بُعد ۱/۵ را هم می‌دهند![۲]: روش‌هایی برای تجسم بُعد چهارم وجود دارد؛ برای مثال اینجا را ببینید.[۳]: خواننده‌ی علاقه‌مندی که ریاضی عمومی ۱ را در ذهن دارد، می‌تواند نحوه‌ی به‌دست آوردن فرمول دقیق حجم کره‌ی n-بُعدی را، در اینجا ببیند.</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 00:50:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن روز هم «معمولی» است</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/to-the-death-tcga1v8c0y0b</link>
                <description>صبح زود از خواب بلند می‌شود. روزی‌ست «معمولی»، به مانند روزهای گذشته. برنامه‌ای را که دیشب قبل از خواب برای خود چیده، دوباره بررسی می‌کند و کارهایش را طبق برنامه پیش می‌گیرد. رفتن به دانشگاه، حضور در کلاس‌ها، سمینار هفتگی فلسفه و بعد هم برگشتن به خانه، تقریباً در آخر شب. البته شب مهمان دارند و باید زودتر به خانه برگردد. برای خواندن درس‌هایش در خانه هم برنامه‌ریزی کرده است.از خانه با لبخند مادر بدرقه می‌شود. هوا ابری و سرد است. این مسیر همیشگی خانه تا دانشگاه، حدوداً یک و نیم ساعت از او وقت می‌گیرد. سوار اتوبوس می‌شود...هوای برفی دانشگاه زیباست، و البته «معمولی»، قبلاً چندین بار این هوا را در دانشگاه تجربه کرده است. هنگام ورود به دانشکده، دوستش را می‌بیند، سلام و حال و احوال می‌کنند و با هم به کلاس می‌روند...سمینار هفتگی نیز، نه‌چندان دلچسب می‌گذرد. از دانشگاه به سمت ایستگاه مترو در حرکت است. ایستاده، به مقصد می‌رسد. پیاده می‌شود و به سمت اتوبوس راه می‌افتد. جایی را در اتوبوس پیدا می‌کند و می‌نشیند. ساعت حدود ۱۹ است و خستگی مسیر و دانشگاه و کلاس‌ها و سمینار، با آهنگی پرتنش، برایش لالایی می‌خواند، خوابش برده است.بیدار می‌شود، البته در جایی متفاوت. مثل اینکه اتوبوس تصادف کرده... جاده لغزنده بوده است. اکنون، صبح اول وقت، لبخند مادر، هوای برفی، دوست هم‌دانشکده‌ای و... برای او معمولی نیست.خانواده در خانه به همراه مهمان‌ها منتظر او هستند. ساعت ۲۲ است و خبری از او نیست، موبایل‌اش را هم جواب نمی‌دهد.فردای آن روز، روزی‌ست معمولی برای حدود ۷.۵ میلیارد آدم جهان. شاید برای کم و بیش، ۱۰۰۰ نفر که او را می‌شناخته‌اند، معمولی نباشد، که البته ۱۰ سال بعد از آن روز، برای آن‌ها هم معمولی می‌شود...فردای آن روز، تمام روزهای گذشته برای خود او، غیرمعمولی هستند... و نیز تمام روزهای آینده.یاد آر، ز شمع مرده یاد آر«آن روز» شما کی است؟! می‌دانید؟ صبح آن روز چه شکلی‌ست؟ کجایید؟ لبخند آخر مادرتان چه؟ کتاب آخر، آخرین متن ویرگول، آخرین گناه... چشمانت را ببند! آخرین‌هایت را تصور کن...آسمان را ببین، زیباست. اکنون که یاد مرگ کرده‌ای، همه چیز زیباتر است، خدا زیباست...مرگ عده‌ای را می‌گریاند، عده‌ای را می‌خنداند. بعضی‌ها می‌روند و می‌روند، بعضی‌ها می‌روند و می‌مانند. «خیری‌ست که شرّی بعد از آن نیست، و یا شرّی‌ست که خیری بعد از آن نیست.» [۱]مرگ گاهی می‌خشکاند، گاهی می‌جوشاند. از اینکه «نمی‌توانی نفس بکشی»، جمعیتی می‌خروشد و عدالتی را مطالبه می‌کند. گاهی «خاک» کشوری را در در دستان مشت‌کرده‌ات نگاه می‌داری و می‌روی و گاهی صدای همراه با دستان مشت‌کرده‌ات، قلب‌های به‌خواب‌رفته را بیدار می‌کند.آه! کسی می‌رود و زندگی می‌بخشد، خون او جاری‌ و ساری‌‌ست، می‌جوشد و در درازای تاریخ به پیش می‌رود، سیراب می‌کند. مرگی‌ست زندگی‌بخش، زیباترین مرگ آدمی. سلام بر تو ای حسین.یاد کنیم از مرگ، یاد مرگ، انگیزه‌بخش است و یادآور. یادآور فرصت کم و کار زیاد... برای رفتن آماده‌ایم؟وَ مَاتَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌو هیچ‌کس نمی‌داند که به کدام سرزمین مرگش فرا می‌رسد [و به خاک می‌رود]، که تنها خدا دانا و آگاه است.(آیه‌ی ۳۴ سوره‌ی لقمان)[۱]: نامه‌ی ۲۷ نهج‌البلاغه، امام علی (ع)</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 03:34:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلگرام نکش!</title>
                <link>https://virgool.io/@on1921379/addiction-to-telegram-owuz5ztxeetu</link>
                <description>من در ۳۱ اردیبهشت ۹۸ تلگرام نصب کردم. قبل‌تر، هر کسی که می‌فهمید من تلگرام ندارم، پس از اینکه دهانش کمی از حالت عادی بازتر می‌شد می‌گفت: «آفرین!» و من هم نمی‌فهمیدم که چرا؟! مگر آفرین دارد؟ ولی اکنون اگر خودم چنین فردی را ببینم، قطعاً تحسینش می‌کنم!حالا تقریباً یک سال از آن زمانی که به خاطر برخی کارهای دانشگاه «مجبور» شدم تلگرام را نصب کنم، می‌گذرد، و نیز یک ماه از زمانی که با «اختیار» خودم، استفاده از تلگرام را محدود کرده‌ام. در این یک‌سال، استفاده‌ی روزانه‌ام از تلگرام شاید از صفر تا ۱۳ ساعت متغیر بوده! آن هم برای منی که به شدت از آن فراری بودم و دیگران را به خاطر استفاده‌ی زیاد از آن ملامت می‌کردم... می‌‌خواهم تجریباتم را بنویسم، شاید به درد منِ آینده و حالِ خواننده بخورد.تا کی قفس و غم و دلسردی؟! من و عادت تلگردی؟! تو بگو!اول بیایید اندکی درباره‌ی ویژگی‌های خوب و بد تلگرام صحبت کنیم:ویژگی‌های خوب:امکان فرستادن صدا، تصویر و حرکت!ایجاد و عضویت در گروه‌‌ها، به تعداد موهای سر (موضوع و عنوان گروه می‌تواند از زیربغل مار تا ناف پروانه باشد) و کانال به تعدادی که موی دماغ شود.امکان استفاده‌ی هم‌زمان از تلگرام، به عنوان توییتر و اینستاگرام (در بیو و عکس پروفایل)ویژگی‌های بد:ندارد، خدا خیرتون بده.بعد از بیان ویژگی‌ها، به نقد و بررسی تخصصی (!) می‌رسیم. اساساً (به سبک دکتر نیما افشار) تلگرام یک «پیام‌رسان» است و شرکت سازنده نباید بیشتر از این از ما انتظار داشته باشد! و شما هم مطمئن باشید که نیازی نیست از صبح تا شب در حالت ...is watching‌ به ...is typing افراد چشم بدوزید، بماند که بسیارند ...is typing‌هایی که در نهایت «چیزی جز صفر نمی‌مونه» شده‌اند. پس اگر زمانتان مهم است، به نکات کلیدی زیر توجه کنید تا در کنکور زندگی، تست‌های الهی را با سرعت بیشتری پشت‌ سر بگذارید و حتی زمان اضافه هم بیاورید! (برای مرور و زود بلندشدن از سر جلسه (که بقیه بگن چه خفن!))محدود کردن، محدودیت نیست! مصونیت است: اگر زیاد از تلگرام استفاده می‌کنید و تا به حال زمان استفاده‌ از آن در یک روز را اندازه‌گیری نکرده‌اید، این کار را بکنید. احتمالاً بیشتر از آن چیزیست که فکرش را می‌کنید. اگر فعالیت‌هایتان را می‌نویسید، زمان استفاده از تلگرام را هم یادداشت کنید و به مدت یک هفته این کار را ادامه دهید و اگر به نوشتن اعتقادی ندارید، می‌توانید از برنامه‌ی فوق‌العاده‌ی Quality Time‌ استفاده کنید. این برنامه ساعت و میزان استفاده از برنامه‌های مختلف ‌گوشی‌تان را به شما نشان می‌دهد و کارهای شگرف دیگری نیز می‌کند... وقتی زمان استفاده را در یک بازه‌ی چندروزه اندازه گرفتید، خودتان به عمق فاجعه پی خواهید برد.یک راه‌حل این است که ساعتی مشخص (یا چند «وعده‌ی» مشخص) در شبانه‌روز را برای بررسی پیام‌هایتان کنار بگذارید. فقط و فقط در همین زمان(‌ها) تلگرام را چک کنید! مطمئن باشید کسی آن‌جا چشم‌انتظار شما نیست! اگر کاری فوری پیش آمد چه؟ می‌توانید از بقیه (مثلاً در بیو) بخواهید که اگر کار فوری دارند، با شما تماس بگیرند. البته تجربه‌ی من در این یک ماه، فقط ۳ تا «کار فوری» بوده، پس بیهوده نگران نباشید. به این فکر کنید که آن‌قدرها هم مهم نیستید، همه چیز حل می‌شود!ممکن است فردی به واسطه‌ی شغل یا مسئولیتش، واقعاً نیاز داشته باشد که با افراد خاصی دائماً در ارتباط باشد. یک راه این است که یک اکانت دیگر درست کنید. با این اکانت تنها کارهای فوق‌العاده ضروریتان را انجام دهید و در گروه‌های ناف‌پروانه‌وار و کانال‌های هر خبری از گوشه و کنار عضو نشوید. در این صورت، دیگر پیام‌های گروه هم‌ورودی‌های دانشکده یا چـ(ر)ـت با فلان دوست یا بهمان خاله (که می‌شود آن‌ها را در زمان مشخص‌شده انجام داد) وقتتان را نمی‌گیرد.مسخ نشو: بارها برای من اتفاق افتاده که به تلگرام مراجعه کنم و در آنجا سکنا گزینم! حواستان باشد که بیشتر از زمانی که از قبل در نظر گرفته‌اید، وقتتان را نگیرد. یکی دیگر از قابلیت‌های خوب برنامه‌ی Quality Time‌ این است که می‌توانید محدودیت زمانی در استفاده از برنامه‌ها تعیین کنید تا وقتی هیپنوتیزم تلگرام داشت به جاهای باریک می‌کشید، به شما هشدار دهد. با این برنامه حتی می‌توانید مدتی گوشی‌تان را کاملاً در استفاده از نرم‌افزاری خاص، محدود (بخوانید آجر) کنید و به آغوش جامعه بازگردید.هر که بامش بیش، برفش بیشتر: آیا می‌دانید که به عضویت در گروه‌های «بحث حول رده‌ی جلبک‌های دریایی»، «نقد اُلیگارشی در برابر اتوکراسی» و کانال‌هایی مانند «جوراب گامی‌نو» و «شریف قوزک‌پا» احتیاجی ندارید؟! دور و برتان را خلوت کنید بابا! یک‌بار بنشینید و گروه‌ها و کانال‌هایی را که در آن‌ها عضو هستید، از نظر مفید بودن پیام‌هایشان، بررسی کنید. مفید یعنی مفید! نه اینکه «ممکن است» سال به سال یک پیام در آن منتشر شود که به‌درد من بخورد. اگر خبری چنان مهم باشد که به دانستن آن نیاز داشته باشید، بعید است که در رسانه‌های مختلف آن را نبینید. هم‌پوشانی کانال‌ها را هم بررسی کنید، شاید تعدادی کانال وجود داشته باشد که تمام پیام‌هایشان یکی‌ست و فقط فوروارد می‌کنند! خَلاصشان کنید. این همه اطلاعات هرروزه‌ و هرجایی که به خورد مغزمان می‌دهیم، فن CPU را تند و کله‌داغمان می‌کند! چه خبرمونه؟ چــــه خبـــــــــــرمــــــــــــونه؟!«سبک‌بار باشید تا برسید.»خطبه‌ی ۲۱ نهج‌البلاغه، امام علی (ع)ببین در رو: درست است که «دوران بزن در رو تمام شده» اما دوران «ببین در رو» تازه در آغاز مسیر است. وقتی تلگرام را باز می‌کنید، پیام‌هایتان را ببینید و در صورت نیاز جواب دهید و پس از اتمام، فرار کنید! نه منتظر بمانید که کسی پیام دهد، نه از این کانال به اون کانال بپرید و وقتتان را تلف کنید و نه عکس پروفایل ملت را زیر و زبر کنید، مخصوصاً وقتی که طرف ۵۰تا عکس در پروفایل‌اش گذاشته، دیدن همه‌شان تباه اندر تباه است!«در دنیا به اندازه‌ی نیاز می‌توانی بهره‌برداری کنی و بیش از احتیاج، مورد استفاده قرار نمی‌گیرد.»نامه‌ی ۳۱ نهج‌البلاغه، امام علی (ع)یک نکته‌ در آخر، اینکه حتی اگر استفاده از تلگرام (یا هر پیام‌رسان یا شبکه‌ی اجتماعی دیگر) را به روزی ۳۰ دقیقه محدود کنیم، باز هم روزی ۳۰ دقیقه را از دست داده‌ایم که اگر به جایش مثلاً کتاب می‌خواندیم، می‌شد ۳۰ صفحه کتاب در روز و یعنی ۱۰۹۵۰ صفحه کتاب در سال! منطقاً منظورم این نیست که همه‌ی پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی را باید حذف کرد، اما حواسمان به زمان استفاده از آن‌ها هم باشد.الان خود مامان‌ها هم اینطوری شدن. )-:-) این‌ها را درباره‌ی تلگرام گفتم ولی می‌توان به جای تلگرام، تمام شبکه‌های اجتماعی دیگر را جایگزین نمود. خلاصه اینکه زمان همه‌ی ما مهم است، فکر کنیم که چگونه می‌گذرد؛ زیرا از ما درباره‌ی نعمت‌ها، سؤال خواهد شد...«از آن مقام که نبود گشاد زود گذربرو به سوی خریدار خویش همچون زرزمان چو حاکم توست و مکان چو معبر تومکان نیک گزین و زمان نکو بنگر»دیوان شمس، مولوی</description>
                <category>:: On ::</category>
                <author>:: On ::</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 10:13:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>