<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین حضرتی (OnHazrat)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@onhazrat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:45:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21868/avatar/m2eICu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین حضرتی (OnHazrat)</title>
            <link>https://virgool.io/@onhazrat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای زندگی نیازی به معنا داریم ؟ - 2</title>
                <link>https://virgool.io/@onhazrat/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-2-niflzoz4iqpi</link>
                <description>بعد از اون &quot; نوشته قبلی &quot; راجع به معنا با چند نفر از دوستان صحبتی راجع به همین موضوع شکل گرفت که اینجا نقل میکنم :+محسن : اینو الان خوندمدیدگاه جالبیه :) خیام‌وار زندگی کردنهمون طور که میگه: ای آمده از عالم روحانی تفت / حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت / می نوش، ندانی از کجا آمده‌ای / خوش باش، ندانی به کجا خواهی رفتولی فک میکنم صرفا یه بازی زبانی و یه متن ادبیه، یعنی این تفکر از معنا فرار نمیکنه و اتفاقا معنا رو تو این پیدا میکنه که باید رها کرد، حرص رسیدن و گرفتن رو گذاشت کنار و زندگی کرد و به نظرم #پذیرشـپوچی مغلطه‌س :) پوچی خیلی بد و سرده و معنا ه که گرمی میبخشه گرچه اینجا منظور تو از پوچی، نوع دیگه‌ای از معناس و صرفا بازی با کلماته :دی*خودم : این پوچی که من ازش صحبت میکنم بی هدفی و بی معنایی هست اما عبث بودن و بیتفاوتی نیست مثل دیدن یه فیلم سینمایی که پوچه و تمام میشه اما همه ترجیح میدن یه فیلم جذاب و لذت بخش داشته باشن تا یه فیلم مسخره و خسته کننده من هم ترجیحم بر اینه که زندگی پوچ و لذت بخش داشته باشم به جای زندگی پوچ و خسته کننده+محسن:همم، بی معنایی چیه آخه. اگه بی معنا باشه لذت هم بی معنا میشهبالاخره یه چیزی معنا پیدا میکنهیعنی اگه کلا بی معنا و بی هدف باشه لذت بردن هم بی معنا میشهاگه لذت بردن معنا داشته باشه پس دیگه بی معنا نیستفک میکنم منظورت رو می‌فهمم ولی تو یه ادبیات متفاوت :)در واقع جمله‌ی آخر رو میفهمم اما میگم که معنایی که این جمله حمل میکنه خودش باعث میشه زندگی یه معنایی پیدا کنه و دیگه پوچ نباشه، یه جوری ادبی و متناقضه*خودم:آره شاید یکم واژگان مون با هم متفاوته بیشتر از هدف منظور هدف غایی و نهایی هست نه اوپتیمایزیشن های موضعی (local optimization) که انجام میدیم از &quot;معنا&quot; هم منظور همون معنای اسپیرچوال (spiritual) هست که خیلی از آدما فکر میکنند وجود دارد و ...کلمات زبان فارسی یکم برای بحث در این زمینه ها گنگ و نارسا هست به نظر</description>
                <category>حسین حضرتی (OnHazrat)</category>
                <author>حسین حضرتی (OnHazrat)</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 13:32:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها بودنت را در آغوش بگیر !</title>
                <link>https://virgool.io/@onhazrat/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-oklexvsqwfo6</link>
                <description>زیبایی تنهاییامروز فیلم وقتی نیچه گریست رو دیدم و بعدش احساس کردم (نیاز دارم / دوست دارم) تنها باشم به این فکر کردم که یه سفر چند روزه برم بدون هیچ اطلاعی و بدون موبایل و ...به جایی که آدم و بنای دیگری نباشد ، داخل طبیعت ، کاملن تنها - لحظه‌هایی حس نا امنی داشتم مثل اینکه حیوانات بهم نزدیک بشند - و چیزی که ازش میترسیدم ترس من از اونها بود ، نه حمله کردن شان یا آسیبی واقعی‌تر! احساس کردم باید به کسانی خبر بدهم که ممکن هست نگرانم باشند شاید ترس از دست دادنشان بود ، ولی پریشانی شان را دوست نداشتم ، تصمیمی گرفتم برای بعد ، مدتی این کار را می کنم بدون اطلاع و شاید برنامه قبلی فقط دو نشانه از من می ماند یک کاغذی روی میزم و یکی پیامی به محبوبم با این جمله &quot; نگران نباشید ! &quot;داشتم فکر میکردم که توضیح بیشتر بدهم یا ... احساس کردم می خواهم به محبوبم بگویم دوستش دارم !ذهنم همچنان درگیر وضعیتی بود که تجربه می‌کردم و خواستی در من رشد می کرد انگار ذهنم خیلی فعال و سنگین بود و در لحظه در محیط حاضر نبودم داشتم به دنبال راهی برای حل مساله می‌گشتم نه ناراحت بودم و نه چیزی آزارم می‌داد اما اشتیاق فراوانی به این تنهایی داشتم اشتیاقی از جنس احتیاج بالاخره ایده ای به ذهنم رسید بین گزینه‌های مختلف جایی را پیدا کردم که تاریک کمی سرد و در سکوت کامل بود ، آنجا رفتم چشمم را بستم و گوش نمیدادم و اکنون حتی حس هم نمیکردم تجربه جالبی بود نزدیک شدن به آن تنهایی که دلم می‌خواست همه چیز تاریک بود و در سکون اما سایه هایی می دیدم از چیزهایی شبیه درخت بامبو که سایه هاشان اطرافم را پر کرده بود اما همچنان آرام بودم هیچ واکنشی نداشتم انگار تنها ناظر بودم و چه آرامش زیبایی کمی بعدتر کم‌کم ترسهایی به من نزدیک شدند ترس هایی از آن جنسی که در ابتدا داشتمترس هایی از جنس این که در این محیط تاریک و سرد که حالا دیوار نداشت ولی گسترده هم نبود ، موجودات ترسناک نزدیک من شوند لحظه ای فکر کردم که نمی توانند بهم آسیب بزنند و لحظه بعد فهمیدم مهم هم نیست اگر آسیب بزنند ترس همچنان با من بود اما چیزی در درونم می‌خواست که از آن گذر کنم ( فرار نه ، بلکه در آغوشش بگیرم ، بپذیرمش و از آن بگذرم )همین کار را کردم بدون هیچ واکنشی بدون هیچ بودنی ادامه دادم و فقط ناظر بودم متوجه گذر زمان نبودم ، نمی دانم این فرآیند چقدر طول کشید اما بعد از چندی احساس کردم سبک شده بودم و خالی‌ترآرامش بیشتری داشتم و در عین حال که از دنیای اطرافم قطع شده بودم به درونم آگاه تر بودم انگار همه چیز شفاف تر بود مدتی در همین حال گذشتم و بعد کم کم به خود آمدم از آن فضا خارج شدم در این حین که از دنیا فاصله گرفتم هنوز فکر هایی همراهم بود مثلن اینکه می‌خواستم زنگ بزنم و ابراز محبت کنم ، داشتم می سنجیدم که کار درستی است یا نه و فهمیدم برای اینکه شفاف و بدون پیشگیری باشم منطقی است که بدون پیشگیری این خواست را محقق کنم بیرون آمدم ، انگار آگاه تر شده بودم و بیشتر در لحظه بودم برگشتم به یکسری کارهایی که از صبح مشغول شان بودم و ذهنم را مشغول کرده بود سر زدم ، فهمیدم دوست ندارم با شبکه های مجازی این تنهایی را پر کنم و می خواهم کمی ادامه دار تر باشمتجربه عجیبی بود چیزی در من میخواست که مرور اش کنم و بنویسم اش و چه عجیب ، من که همیشه فکر میکردم حافظه خوبی ندارم تمام این لحظات را با شفافیت کامل خاطرم هست الان در پایان نگارش این متن هستم دارم به این فکر می کنم که اول آن تماس را بگیرم و بعد این متن را منتشر کنم تجربه جالبی بود که احتمالا باز هم تجربه اش می کنم و از حس و حالم باز هم مینویسم فهمیدم نگرانی هایی که هر روز حمل می کنم و حل نمی کنم از من انرژی می‌گیرند همینطور ترس از دست دادن ها و وصل بودن هایی به دنیای مادی که مانع این می‌شود که این سفر تنهایی را طی کنم،  اما چیزی به وضوح دیدم !در گذر از تمام این ترس‌ها و در پس آن تنهایی با خود ، آرامش ، شفافیت و در لحظه بودنی هست بسیار زیبا و دوست داشتنی باید بیشتر فکر کنم که چه چیزهایی مهم هست و کدام نیست ؟#آن_حضرت https://www.aparat.com/v/ALhCj </description>
                <category>حسین حضرتی (OnHazrat)</category>
                <author>حسین حضرتی (OnHazrat)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 11:56:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای زندگی نیازی به معنا داریم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@onhazrat/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-n0kdhbmhqkot</link>
                <description>در جستجوی معنای زندگی!این پیام رو چند وقت پیش برای یکی از دوستانم که در برهه فعلی زندگی اش خیلی #در_جستجوی_معنا و ... هست فرستادم و بعدش با هم مکالمه جالبی داشتیم که به نظر جذاب بود قسمتی اش رو با شما هم به اشتراک بگذارم *در ادامه متن دوستم رو با ?‍? و خودم  رو با ?‍? نشون میدم ?‍? : ممنونم از توضيحت اما حسين از كجا اين اطمينان هست كه معنايي نيست؟?‍? : مطمین نیستم اما مطمین هستم نیازی به جواب این سوال نیست !و اگر بپذیری که معنایی نیست بعدش به آرامش بزرگی میرسی که میتونی باهاش زندگی زیبا و لذت بخشی برای خودت بسازیخیلی از اضطراب و پریشانی که داریم هم به خاطر طلب کردن و در جستجو بودن هست اینکه مدام در جستجوی معنا هستیم و اینکه مدام میبینیم که چیز پایدار و ... پیدا نمیکنیمو میدونی نکته چیه خیلی هامون مثل آدم هایی بودیم که از بچگی بهشون گفتن باید دنبال کیمیا بگردید و ما هم کل عمر و انرژی مون رو صرف این کار میکردیم بدون اینکه فکر کنیم واقعن به کیمیا احتیاج داریم یا نه ! صرفن روی القای محیط خارجی و افسانه ها و ... دنبال کیمیا بودیم و این جستجو و طلب شدید برامون پریشانی و کلی آسیب و ... داشته راه های خیلی دوری رو رفتیم و فقط خسته شدیم و نیافتیم و آسیب دیدیمنمیدونم کیمیا توی دنیای واقعی وجود داره یا نه اما از یه جایی به بعد فهمیدم برای اینکه خوب و درست زندگی کنم و لذت ببرم احتیاجی هم به کیمیا ندارم !حتی اگر افسانه واقعیت داشته باشه و کیمیایی در کار باشد?‍? : پس بدون معنا چي هست كه زتدگي رو جلو ميبره؟?‍? : ما عادت کردیم به رنج کشیدن و عمر رو در طلب کیمیا طی کردن و نفهمیدن لحظه حال و لذت هایی که توش هست تا حدی که نمیدونیم اگر دنبال کیمیا نریم پس چیکار کنیم به جاش !به جاش از لحظه هات لذت ببر و زیبا زندگی کن مثل آدم هایی هست که مدام در طلب ثروت و ... کار میکنند و نمیدونن اگر کار نکنن پس چیکار کنند به جاشو اگر ازشون بپرسی: حالا فرض کن همه این ثروتی که میخوای رو من بهت میدم بعدش چیکار میکنی ؟جوابشون یه سکوت سرد و نا امید کننده هست فقط در طلب بودن و پریشانی رو بلدن و حتی نمیدونن چرا باید برسن و بعد از این رسیدن چی !اکثرن نمیرسن و اون معدود کسانی که میرسن یا خود کشی میکنن یا حال شون بدتر میشه !!!اما آدم های سالم و خوشحالی که توی سفر هام دیدم کسایی بودن که دست از این طلب ثروت کشیدن و از لحظه هاشون لذت میبرنو حتی خیلی هاشون چقدر ثروتمند هم شدن !  دست از طلب این کیمیای معنا بکش و بعدش خودت میبینی این زندگی چقدر زیبایی برای ارایه کردن بهت داره و چقدر لذت بخشه?‍? : خود اون عشق و محبت ميشه دليل زندگي خودش خالق معناست خود محبت يه مفهومي يه انرژيي يه دليلي هست براي زندگي?‍? : عشق و محبت آهن و چوبه ! واقعیه ، میتونی باهاش خونه بسازی و زندگی کنیاما میتونی به جاش تلاش کنی که تبدیلش کنی به کیمیا ! انتخاب با خودته من با این آهن و چوب خونه میسازم و با شادی زندگی میکنم به جای اینکه به طمع طلا دنبال کیمیا کردن این آهن و چوب باشم عشق و محبت زیباست و نیازی به این نداری که از دلش معنا بیرون بکشی#در_جستجوی_معنا با #آن_حضرت #پذیرش_پوچی یا #ساختن_معنای_موهوم</description>
                <category>حسین حضرتی (OnHazrat)</category>
                <author>حسین حضرتی (OnHazrat)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 11:32:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکی برای ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@onhazrat/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-rig8qr0jb5jf</link>
                <description>همیشه حال و هوا و خاک جنوب کشور یه مفهوم خاص و متفاوتی برام داشتهحدود یکماه و نیم قبل بود یکی از عزیز ترین دوستانم که کارشناسی ارشدش تمام شده بود و توی گیر و دار پروسه اپلای برای phd بود و خیلی راحت می تونست توی بهترین دانشگاه ها پذیرش بگیره برگشت و گفت تصمیم گرفته فعلن همین جا بمونهاز یه سفر چند هفته ای برگشته بود که قسمت آخر سفرش توی جزیره های جنوبی ایران بود ، قشم و هرمز و هنگام خودم هم چندین بار قبل تر سفر کردم به این ناحیه ها و حس کردم تمام زیبایی ها و مهمان نوازی مردم جنوب رو و اون اتفاقای قشنگی که وقتی لمس می کنی احساس تعلق توی وجودت قلیان می کنهمی خواهی بتونی داد بزنی که منم جزیی از این زیبایی هستم یه جورایی مثل اینکه آدم ها همیشه دوست دارند جزیی از جریان های بزرگ تر از خودشون باشن و حس خوبی بهشون میدهبرای من که این همه با طایفه گرایی و ملی گرایی و مفاهیمی پوچ و دردسرسازی مثل اینها بیگانه هستم و وطن برام هیچ معنایی نداره هم این انرژی و حس خوب قابل درک و پذیرشه و همین دلیلی هست که دوست دارم  بمونم و کمک کنم برای بهتر شدن زندگی آدم های دوست داشتنی که این انرژی را ایجاد می کنند امسال از اولش روز های خیلی پرکار و پر اتفاقی برام بود از روز اول فروردین هر روزش برنامه داشتم اکثر روز ها سر کار بودم و ...تازه این بین کلی اتفاق فشرده و عجیب غریب احساسی رو هم تجربه کردم از ۱۲ تا ۱۶ فروردین قرار بود راهنمای تور سه تا دوچرخه سوار خارجی باشم که دوست داشتن توی طبیعت منطقه های عشایر نشین زاگرس رکاب بزنن که دقیقه ۹۰ هشدارهای هواشناسی برای سیل و ... مجبور مون کرد برنامه رو تغییر بدیمنقشه های هواشناسی برای بارش های این پنج روز رو که بررسی می کردم گزینه های خیلی زیادی برای انتخاب مسیر نداشتیم در نهایت تصمیم گرفتیم برنامه رو سمت جنوب کرمان برگزار کنیم و بعد از ۴ روز پر فشار و استرس و صد البته تفریح و زیبایی و تجربیات فراوان برنامه مون توی بندرعباس تموم شداز قبل دوست داشتم یه سفر چند روزه کوچکی بعد از این تور دوچرخه داشته باشم اما اینقدر همه چیز سخت و ناگهانی شده بود که هیچ برنامه‌ای براش نداشتم توی راه بندرعباس اینستا رو چک می کردم که دیدم دو تا از دوستام توی هرمز هستند که خیلی دوست داشتم ببینم شون ، همون شد شروع ادامه سفر!شب رو توی بندرعباس کمپ زدم و فرداش صبح خودم رو با یه شناور رسوندم به هرمز این طوری شد که ۵ روز آینده رو توی هرمز گذروندم و تجربه بی نظیر از رها بودن از دغدغه و زندگی شهری داشتم ، اینجا انگار همه چیز آروم تره ، یه احساس آرامش ، سکوت و شادی و پذیرش خاصی توی خاک جزیره هست و علاوه بر فرهنگ مردمان جنوب و چیزی که از هرمزِ پنج سال پیش برای اولین بار دیده بودم کلی خرده فرهنگ های نوین و دوست داشتنی جدید همراه با صلح و دوست داشتن این جا در حال شکل‌گیری هست یه جورایی بعد از یکم وقت گذرونی توی جزیره این حس را پیدا می‌کنی که اینجا انگار &quot;ایران هست ، ولی جمهوری اسلامی نیست&quot; و با دیدن این همه زیبایی امیدوار میشی به آینده و به اتفاق های باحالی که در حال شکل گیری هست و تغییر های زیبایی که خیلی زود توی آینده مون میتونیم ببینیماینجا هست که میفهمی همه چیز قابل درست شدنه و حتی داره درست میشه به خاطر همینه که یه جورایی داره داد میزنه اینجا خاکی هست برای ماندن #آن_حضرت #سفر #هرمز</description>
                <category>حسین حضرتی (OnHazrat)</category>
                <author>حسین حضرتی (OnHazrat)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 11:22:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>