<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست آن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@onpodcast</link>
        <description>داستان واقعی آدم‌ها. اینجا بیشتر بشنوید، ببینید، بخوانید: http://onpodcast.ir/on.html</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:04:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3310/avatar/GTm694.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست آن</title>
            <link>https://virgool.io/@onpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو نمی‌میری</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-bny0f66u0b8g</link>
                <description>لطفا اگر داستانی دارید که به حال و روز این روزهای ایران می‌خوره و فکر می‌کنید تعریف کردنش چیزی به دیگران اضافه می‌کنه لطفا در یکی از شبکه‌های اجتماعی پادکست آن به ما پیغام بدید تا بیشتر در موردش صحبت کنیم. اینستاگرام: thisisonpodcastتوییتر: thisisonpodcastایمیل: thisismersen@gmail.comبقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/تو-نمی‌میری-id1493166-id542534789?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AA%D9%88%20%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Tue, 08 Nov 2022 13:19:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و نهم - گرگ سپید در مسکو (آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-39-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-bitpdklilvtc</link>
                <description>سلام، من مرسن هستم و این سی و نهمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن، پادکستیه که توی هر قسمتش، داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این آخرین قسمت داستان گرگ سفید در مسکوئه. ممنون که همیشه همراه ما هستید و امیدوارم تاخیرهای مداوم من رو در انتشار پادکست ببخشید.خب بریم سراغ داستان. من می‌تونستم علی باشم، تو می‌تونستی علی باشی. منم می‌خوام داستان بابام رو بگم. بابا گاهی از زندگی سختش تعریف می‌کرد و گاهی از گوشه کنار، داستان‌هاش رو از فامیل می‌شنیدم.آقام بچه‌ی اول یه خونواده‌ی شلوغ بود. سال‌ها پیش بابا بزرگش دست یه دختری که دوست داشته رو از کردستان می‌گیره میاره رشت. اینجا کار و باری نداشتن و تصمیم می‌گیره شغل پیدا کنه و سر از یک کاروانسرا درمیاره.می‌پرسه کاری واسم سراغ دارین. بهش میگن که اون خرس روسی رو اون گوشه می‌بینی؟ اگه تونستی باهاش کشتی بگیری بهت کار میدیم، که اینطور که تعریف می‌کنن می‌ره و کشتی می‌گیره و کار رو هم بهش میدن.خلاصه پدربزرگ آقام به خاطر گلاویز شدن با یه خرس روسی موندگار میشه توی رشت. اگه اون خرس اونو می‌خورد یا شکستش می‌داد، منم ممکن بود یه جای دیگه و تو یه شهر دیگه به دنیا بیام. ببینید چطور یه خرس می‌تونه یه نسل رو تحت تاثیر قرار بده.آقام می‌گفت که باباش خیلی خوش چهره و زبر و زرنگ بوده ولی هنوز سنش خیلی زیاد نبوده که معتاد میشه. این موضوع اوضاع رو توی خونه‌شون هم خیلی بد می‌کنه.یه روز سرد زمستونی وقتی که آقام کلاس اول دبستان بوده میان دم در کلاس بهش میگن که فلانی بیا بابات مرده. آقام هم میره جایی که گفتن و می‌بینه که بیهوشه ولی هنوز زنده‌ست.با کمک بقیه می‌ذارتش تو فرقون و توی برف می‌برتش درمونگاه. توی درمانگاه هم دکتر بهش میگه چیزی نیست به خاطر مواده بندازیدش توی برف، حالش جا میاد. یکم بعد حالا بابابزرگ بهتر میشه و زنده میمونه ولی اون روز آخرین روزی میشه که بابام میره مدرسه.حالا به خاطر حال و روزی که بابا بزرگ داشت بابای من بود که باید خرج یه خونواده‌ی شیش نفره رو می‌داد‌. برای همین میره تو یه کارگاه آهنگری شاگرد میشه. شاگردی هم که به سبک قدیم بوده. همون سنت چوب معلم گله و هرکی نخوره خله و این که شاگرد رو باید کتک‌ زد.مثلا تعریف می‌کرد یک بار اوستاش نبوده و صاحب یکی از مغازه‌های راسته میاد چکششون رو قرض می‌گیره. وقتی اوستاش برمی‌گرده اول میره با اونی که چکش رو قرض کرده بوده کلی دعوا می‌کنه.و بعد میاد و به آقام کلی بد و بیراه میگه و کتکش میزنه که وسایل کار مثل ناموس آدمه. وقتی یکی بهت میگه وسیله‌ی کارت رو به من بده یعنی میگه ناموست رو به من بده.کلا روش آموزش با کتک بوده. هنوزم میشه اثر شکستگی رو روی سر بابام دید. آقام وقتی سنش میره بالاتر و نوجوون میشه، میره تهران برای کار.اونجا پیش یکی به اوس خلیل مشغول میشه. اون موقع یه کم دستش بازتر شده بوده. تیپ و مسلک هیپی و موی بلند و شلوار دمپاگشاد. عاشق سینما هم شده بوده. گاهی هم می‌رفته قهوه‌خونه‌های جنوب‌شهر.اون موقع‌ها این سیاهی لشکرها و کتک‌خورها و ضد قهرمان‌ها و بدل‌کارها و بازیگرها تو این قهوه خونه‌ها جمع می‌شدن و اونجا پاتوقشون بوده. یکی از این بازیگرها اسمش یدی بوده که احتمالا خیلی‌هاتون بشناسیدش که توی باشگاه بیکی مالوردی هم فعالیت داشته.بابام باهاش آشنا میشه و به کارشون هم علاقه‌مند میشه. پرس و جو می‌کنه که کارشون چجوریه و کشتی کج چطوریه و میره دنبالش.توی کشتی کج هم خیلی خوب پیش میره. حتی تعریف می‌کنه که انگار برای فیلم آدم و حوا که مال اواخر دهه چهله هم می‌برنش و یه جایی اینم از قهرمان فیلم یه مشت می‌خوره و به اینکه این فرصت براش پیش اومده بوده خیلی افتخار می‌کنه.اون موقع از اوس خلیلم روش‌های جدید توی آهنگری و جوش کاری رو هم یاد گرفته بود و کم‌کم وضعش بهتر میشه. این مصادف میشه با اون زمانی که پدرش خیلی حالش بد شده بوده.دیگه اون موقع رفته بوده سمت موادای سنگین‌تر و همیشه توی خونه دعوا بوده. مادرش نمی‌تونست باباش رو با این وضع اعتیادش تحمل کنه و البته خیلی هم رفتار دیکتاتور مآبانه‌ای داشته مادربزرگم.وقتی عصبانی می‌شده بچه‌ها رو کتک می‌زده، حالا چه بابام، چه عمه‌هام، چه عموهام. من فکر می‌کنم که احتمالا خلق و خوی بابام به مادرش رفته. آقام خیلی پدرش رو دوست داشته.بعد برای اینکه بابابزرگم بتونه ارج و قربی داشته باشه و روی پای خودش وایسته واسش یه قهوه‌خونه راه میندازه و حتی واسش یه تلویزیون میخره برای قهوه‌خونه‌ که مشتری‌هاش بیشتر بشه.اون موقع خیلیا برای دیدن مسابقه بوکس محمدعلی کلی، صبح زود میومدن قهوه‌خونه اما بازم وضعیت بابابزرگ بدتر و بدتر می‌شه و قهوه‌خونه هم از دست میره.با وجود این که آقام یکی از اتاقای خونه رو گذاشته بوده برای بابابزرگ ولی بازم تحملش برای مادربزرگم سخت بوده و حالت سربار داشته توی خونه چون دعواشون می‌شده و اونم خیلی اذیت می‌کرده.نه تنها مادربزرگم می‌زدتش بلکه عمه‌هام هم که مادرشون رو خیلی دوست داشتن برای پدرشون احترامی قائل نبودن تا این که برای حفظ آبرو و این که نمی‌تونستن تحملش کنن از خونه بیرونش می‌کنن.بابابزرگ آواره‌ی کوچه و خیابون میشه. اون زمان موقعی هم بوده که بابام در شرف ازدواج بوده. داییم شاگرد بابام بوده و اینطوری بابام مامانم رو می‌بینه.مامانم رو که می‌بینه خیلی هوای داییم رو داشته و هر روز می‌گفته بذار با موتورم ببرمت برسونم خونه و بعضی مواقع هم برای دلبری یه تک چرخ جلوی خونه‌شون میزده.مامانم تعریف می‌کنه میگه که من همه‌ش می‌گفتم که چقدر این پسر نچسبه ولی خب بابام می‌ره خواستگاری و قبول می‌کنن و قرار میشه که ازدواج کنن.قبل از همه این ماجراها آقام برای این که پدرش خوشحال بشه یه روز میارتش تهران. اون موقع چهل و خرده‌ای ساله بوده ولی به خاطر اعتیاد توی عکس‌ها اگر نگاه کنید انگار یه پیرمرده.میارتش تهران و می‌بره می‌گردونتش و با هم سینما میرن، با هم قدم می‌زنند، بعد می‌رن رستوران غذا می‌خورن. موقع برگشت وقتی از رستوران میان بیرون و می‌شینن توی ماشین بابابزرگ به بابام نگاه میکنه و میگه که من بابای تو نیستم، تو بابای منی.بابابزرگ وقتی آواره‌ی خیابون میشه، روزگار خیلی بدی رو می‌گذرونه البته اونم قهر کرده بوده و دلش خیلی شکسته بوده. زیادم دنبالش می‌گردن ولی پیداش نمی‌کنن.آقام خیلی دلش می‌خواسته که پدرش هم توی عروسیش باشه. شب عروسی میشه. همه داشتن میزدن و می‌رقصیدند که یکی از فامیلا میاد دم گوش داماد، آقام، میگه که پدرت رو سر کوچه دیدم.داشت به اینجا نگاه می‌کرد. آقام هم از سر سفره بلند میشه و می‌دوئه توی کوچه ولی هر چی می‌گرده پدرش رو پیدا نمی‌کنه و برمیگرده توی خونه و ادامه مراسم.بعدا می‌فهمن که همون شب، پدرش، پدربزرگ با ماشین تصادف کرده بوده. برده بودنش بیمارستان و اونجا هم تمام کرده. قبل از فوت هم وقتی به هوش میاد فقط به اون مامور میگه که راننده تقصیری نداشته و خودم توی وضعیت مناسبی نبودم، رفتم وسط خیابون و رضایت میده.چون بی نام و نشونم بوده شهرداری یه جایی دفنش می‌کنه و بابام اینا یه مدت بعد خبردار میشن. میرن واسش سنگ قبر می‌خرن. ماموره به بابام بعدا گفته که پدرت تا آخرش چشمش باز بود و انگار منتظر بوده، منتظر بوده یکی بیاد.حالا وقتی میریم سر خاک بابابزرگ آقام هم روی قبری که مال بابابزرگه فاتحه می‌خونه و هم روی کناریش که مال یکی دیگه‌ست. میگه مطمئن نیستم که کدومشون بابامه.جالبه که آقام تعریف می‌کرد که پدرش همیشه بهش می‌گفته که تو هیچی نمیشی، تو خیلی سوسولی هیچی نمیشی، اما خب بابام اون موقع توی کار خودش برای خودش کسی شده بود.وقتی می‌رفتیم سر خاک بابابزرگم من خیلی توی فکر فرو می‌رفتم. به خاطر اینکه می‌دیدم روی سنگ قبر پدربزرگم نوشته شده آرامگاه علی تجدد. خیلی حس عجیبی داشت اینکه می‌دیدم یکی هم اسم من اونجا دفن شده.وقتی ما بزرگ شدیم بابام رو مجبور کردیم بره نهضت سوادآموزی و سواد یاد بگیره. بعد از این که روون‌تر شد از خوندن کتاب خیلی خوشش اومد. مرتب می‌رفت کتاب‌های کت و کلفت تاریخی می‌خرید و می‌خوند.خواجه‌ی تاجدار، زندگی احمدشاه، خاطرات سرهنگ فلانی و تیمسار بیساری، مرتب هم ازشون فکت می‌آورد. اون موقع دیگه من اواخر راهنمایی بودم. فرصت بیشتری برای نقاشی پیدا کرده بودم و مدام هم تمرین می‌کردم.نقاشی دریچه‌ای بود که من رو می‌برد به دنیایی که خودم می‌ساختم. یه روز توی مدرسه یکی از بچه‌ها یه مجله آورده بود با خودش، همین طور تصادفی. به اسم طنز و کاریکاتور که صاحب امتیازش هم آقای جواد علیزاده‌ست.من یکم ورق زدم و دیدم که چقدر جذابه. چقدر به اون سبک و سیاقی که من خوشم میاد نزدیکه. از بچگی گل آقا رو دیده بودم ولی طنز و کاریکاتور یه جور دیگه‌ای به دل من نشست.از اون روز دیگه طرفدار پروپاقرص این مجله شدم. هر ماه موقع انتشارش کل مشهد زیر پا می‌ذاشتم تا بتونم یه نسخه‌ش رو گیر بیارم. مدام کاریکاتور می‌کشیدم و می‌فرستادم ولی هیچوقت توی مجله چاپش نمی‌کردن.اون موقع من تفریح خاصی هم تو این مشهد نداشتم. فقط نقاشی و کاریکاتور می‌کشیدم و می‌نوشتم و عروسک‌های حرفه‌ای‌تری هم می‌ساختم و به فامیلا و دوستان هدیه می‌دادم، حتی عروسک خودشون رو می‌ساختم.عروسک محبوبشون هم یه پیرمرد ریش سفید بود که من تند و تند از اون می‌ساختم و هدیه می‌دادم. واسش با پارچه لباس می‌دوختم و با مواد بهتر مو و دست و پا و سر می‌ساختم.یه چیز دیگه هم یاد گرفته بودم. این که نقاشی متحرک روی کاغذ دفتر بکشم. جوری که وقتی تند ورقش می‌زدی شبیه یک انیمیشن میشد. کار من هم شده بود توی زنگای تفریح همکلاسی‌ها میومدن و می‌نشستن کنارم و بهم می‌گفتن که برامون بکش.رویاشون رو می‌گفتن تا من همون رو به واقعیت تبدیل کنم. یکی می‌گفت که من رو بکش که دارم سفر میکنم، یکی سفر می‌خواست، یکی می‌خواست جام جهانی رو بالای سرش بگیره، یکی دوست دختر می‌خواست، منم می‌کشیدم.وقتی تموم میشد و دفتر رو تند ورق می‌زدن لبخند میومد روی صورتشون. از این که بدونم چی توی سرشون می‌گذره، چی توی زندگی می‌خوان و بیشتر بشناسمشون خیلی خوشم میومد.اما هر کسی از من می‌پرسه که زندگی حرفه‌ایت رو از کی شروع کردی؟ می‌گم سال 1374. چون وقتی داشتم یکی از شماره‌های طنز کاریکاتور اون سال رو جلوی کیوسک روزنامه‌فروشی ورق می‌زدم، چشمم خورد به یکی از بی‌نهایت کاریکاتوری که براشون فرستاده بودم.بالاخره یکی از کاریکاتورهام رو چاپ کرده بودن. حس می‌کردم بخشی از وجودم تازه معنی پیدا کرده. انگار بچه‌ای که سال‌ها منتظرش بودم به دنیا اومده و حالا من دارم توی بیمارستان برای اولین بار بغلش می‌کنم.دست می‌کشیدم روی کاغذ مجله تا مطمئن بشم واقعیه. اون موقع بود که با خودم گفتم که می‌خوام همین کار رو ادامه بدم. می‌خوام زندگیم همین باشه. هر چند که یه جنگ دائمی با آقام اینا داشتم.آقام می‌گفت که خوبه که نقاشی می‌کنی، حتی می‌خواست واسم استاد بگیره ولی می‌گفت که داری مرد میشی. این چیزا به درد نمی‌خوره. آخرش هیچی نمیشی.با این که بزرگتر شده بودم ولی هنوز شکنجه‌ها ادامه داشت اما من هیچ وقت مقابله نمی‌کردم. اصلا ذهنمم خطور نمی‌کرد که می‌خوام پدرم رو بزنم. دهه‌ی هفتاد هنوز خیلی چیزها تابوهای سنگین و نابخشودنی بود.یکیش این بود که از کسی خوشت بیاد و با همدیگه نامه‌نگاری کنید. منم از یکی خوشم اومده بود و گاهی برای همدیگه یه نامه‌ای می‌نوشتیم. من اون موقع واقعا تنها بودم.هنوز بعد از این همه سال حس غریبی می‌کردم. دوستی نداشتم و به خاطر این که غصه می‌خوردم لاغر شده بودم و حال و حوصله‌ی زیادی هم نداشتم. پدر و مادرم هم هر موقع که می‌تونستن وسایلم رو می‌گشتن.اونا فکر می‌کردن که من معتاد شدم که وزنم داره کم میشه. آخه مگه چی ممکنه غیر از اعتیاد باعث لاغری یه جوون بشه وقتی که خونه داری، سایه‌ی پدر مادر بالا سرته و لباس نو تنت می‌کنی و غذا سر سفرته، حتما معتاد شدی‌.توی همین گشتن‌ها رسیده بودند به نامه‌های عاشقانه‌ام. اون روز وقتی برگشتم خونه بازم یه دعوای حسابی شد. مخصوصا بابام خیلی بیشتر عصبانی شد.وقتی توی روش وایسادم و گفتم که دست از سرم بردار، تو زندگی من رو داغون کردی. من یه پسر هفده ساله‌م، می‌خوام زندگی کنم. بس نیست؟ و باز کمربندش رو کشید و من رو زد.اما می‌دونی چی بدتر از اون نامه‌های عاشقانه پیدا کرده بود؟ عروسکام. وقتی اوضاع آروم شد اومد بهم گفت که علی، خجالت نمی‌کشی عروسک می‌سازی؟ تو کی می‌خوای درست شی؟ تو مردی مثلا؟من که این همه کار بلدم هشتم گرو نهمه. تو هیچی نمیشی. برو عروسکات رو سر به نیست کن. چند دقیقه بعد من و بابام توی حیاط پشتی خونه ایستادیم.عروسکام رو ردیف کردم گوشه‌ی دیوار. تک‌تکشون رک نگاه می‌کنم. پیت نفتی که توی دستمه رو روی سر عروسک‌ها خالی می‌کنم و یه کبریت میندازم روشون.وقتی کبریت رو انداختم و آقام خیالش راحت شد که به هدفش رسیده، رفت داخل خونه. من همینطور زل زده بودم به زبونه‌های آتیش و عروسک‌هایی که مچاله می‌شدن و صورت‌هاشون به شکل غمگینی توی هم می‌رفت.توی آتیش به همدیگه می‌چسبیدن و همدیگه رو بغل می‌کردن. با هم بودن و من اینور تنها بودم. بی‌صدا اشکم میومد و زیر لب هم می‌گفتم که من رو ببخشی، من رو ببخشید که به دنیاتون آوردم.دیگه زمانی شد که بعد از شش سال طولانی و سخت تصمیم گرفتیم برگردیم شهرمون رشت و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم. قبل از برگشتن یه روز رفتیم باغ وحش وکیل آباد مشهد.داشتیم حیوونا رو نگاه می‌کردیم. از قفس میمون‌های بازیگوش و سرخوش رد شدیم. یکم تماشاشون کردم و رفتم جلوتر. یه قفسی بود که اول فکر کردم خالیه.مردم هم ازش رد می‌شدن، اونام فکر می‌کردن خالیه. یکم ایستادم جلوش تا چشمم به تاریکی عادت کنه‌. صورتم رو چسبوندم به میله‌هاش.دیدم یه گرگ بزرگ با موهای روشن که شاید سه برابر یه سگ بود با ظاهر کثیف و خسته گوشه‌ی قفس سرش رو گذاشته روی دستاش و داشت گریه می‌کرد، به پهنای صورت داشت گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت.من قبلا گریه‌ی یک توله سگ رو دیده بودم ولی فکر نمی‌کردم که یه گرگی به این عظمت و شکوه که احتمالا یاد شکوه خودش توی جنگل افتاده بود، یه گوشه بشینه و گریه کنه.من بهش نگاه می‌کردم و ناخودآگاه اشکای خودمم سرازیر شد. این تصویر گرگ سپیدی که غمگینه برای همیشه توی ذهنم حک‌ شد. ما برگشتیم رشت و خونه گرفتیم. حالا دیگه بیشتر کارهام چاپ می‌شدن.از کاریکاتور و تصویرگری پول در میاوردم، دوستای هنرمند زیادی پیدا کرده بودم، کارام رو تو مجلات مختلف می‌دیدم، وقتی بهم سفارش تصویرسازی میشد دیگه می‌تونستم انتخاب کنم و حتی بعضی پیشنهادها رو رد می‌کردم.همه‌ی اینا برای بابام سخت بود. این که غیر از مسائل مالی من و بابام چه از لحاظ کاری، چه از لحاظ فکری و روند زندگی با هم کاری نداشتیم برای بابام خیلی سخت بود.این که نه تنها طرز فکر خودم رو دارم بلکه دارم از طریق طرح‌هایی که می‌کشم و نوشته‌هام، طرز فکرم رو صادر می‌کنم. برای همین مدام بهم می‌گفت که باید بیای تو مغازه مصالح ساختمانی خودم کار کنی.یه مغازه‌ای دوباره گرفته بود توی رشت و مصالح ساختمانی می‌فروخت. وقتی رفتم اونجا و کمکش می‌کردم، هنوزم بدش میومد من پشت میز مغازه طرح بکشم و وقتی میدید این کار رو دارم می‌کنم بهم می‌گفت برو فلان مصالح رو برسون فلان جا.همین باز وضعیت رو توی خونه برای من سخت‌تر می‌کرد. اینجا دیگه تقریبا بیست سالم شده بود. اواخر دهه‌ی هفتاد. اون موقع بود که با همسرم آشنا شدم.همسرم، خواهر یکی از دوستام بود. وقتی دیدمش از همون اول حس کردم که من چقدر دوستش دارم. خوب یادمه که اولین بار هم کجا دیدمش.من زیرچشمی هر چند دقیقه یه بار نگاهش می‌کردم و متوجه می‌شدم که اونم داره همین کار رو می‌کنه. این زیرچشمی و یواشکی علاقه‌مند بودن توی اون زمانی که اینترنت و مسنجر و موبایل و چیزای دیگه به اون معنا نبود، شاخصه‌ی اصلی تمام عشقای اون دوران بود.اما از طرفی هم خواهر دوستم بود، نمی‌شد بی‌گدار به آب زد. دیگه همه هم کم کم داشت شصتشون خبردار می‌شد که علی یکی رو دوست داره. کم کم به گوش مادرم و عمه‌هام و حتی مادر اون رسید و به این نتیجه رسیدن که باید عقد کنیم.خیلی زود و سریع هم این اتفاق افتاد با این‌که سنمون خیلی کم بود. یعنی ما بعد از ازدواج بود که درست حسابی همدیگه رو شناختیم. این البته خیلی دلیل خوبی هم بود که دیگه از این خونه برم. خونه‌ی ما دیگه جهنم شده بود و نمی‌تونستم اونجا بمونم.تا اینجا همه چیز تاریک و پر حادثه پیش رفت تا اینکه ازدواج کردم. بعد از ازدواج بود که به یه آرامش نسبی‌ای رسیدم. خیلی خونه و زندگی نقلی‌ای داشتیم. توی خونه همه چیز بوی نوئی می‌داد.کاریکاتور می‌کشیدم و برای شبکه باران چندتا کار انجام دادم و یه پولی در میاوردم و زندگی هم می‌گذشت. مهم این بود که دیگه چیزای غیرمنتظره و عجیب غریب پیش نمیومد و این به اندازه کافی برای من خوب بود.تا این که چهار سال گذشت و با این که تصمیم هم نداشتیم هنوز بچه‌دار بشیم با اصرار خونواده‌ها و این که یکی گفت من پیرم می‌خوام نوه‌ام رو ببینم، اون یکی هر بار می‌دیدمون می‌گفت از کوچولو خبری نیست و من یه پام اینوره یه پام اونوره ما هم بچه‌دار شدیم.با خانومم قرار گذاشتیم که اگه پسر شد اون اسمش رو انتخاب کنه و اگه دختر شد من اسمش رو بذارم شهرزاد. تا اینکه چند ماه بعد پرستار بیمارستان، شهرزاد رو گذاشت توی بغل من.وقتی بغلش کردم، وقتی توی چشماش نگاه کردم، حس می‌کردم دارم به یه فرشته نگاه می‌کنم. اون موقع انگار با اومدن دخترم همه‌ی اون اتفاقات و مصیبت‌ها شسته شد و همه‌ی خاطرات بد کمرنگ شدن.چسبوندمش به سینه‌م و گفتم ممنونم که اجازه دادی بابای تو بشم. خوشحالم که اومدی. از اون روز یه در جدیدی به روی من باز شد. دخترم همه‌ی دنیام شد.جوری که اصلا دوست نداشتم برم سرکار. از بیرون که برمی‌گشتم بدو بدو بدو می‌رفتم می‌دیدمش. خیلی روزهای خوبی رو می‌گذروندم تا اینکه شیش ماهه شد. من یه چیزایی دیده بودم ازش ولی مطمئن نبودم.می‌دیدم نمی‌تونه بشینه یا نمی‌تونه مثلا گردنش رو صاف نگهداره.تا این که یه بار که بردیمش برای واکسن پزشکی که اونجا بود گفت که بچه‌تون رو یه دکتر مغز و اعصاب ببرید. ما نرفتیم. دوباره که برای واکسن بردیم گفت که بردید برای دکتر مغز و اعصاب؟ نه. گفت ببرید حالا.یه روز همسرم و مادرش شهرزاد رو بردند دکتر و یه چیزایی تشخیص داد و بعد بردیمش تهران و دوباره آزمایش و دکتر و آخر سر تشخیص دادند که بچه مبتلا به سی پی یا فلج مغزیه.دلیلشم مشخص نشد که این اتفاق چطور افتاد. مال قبل از تولد بود یا بعد از تولد. سی پی یه بیماریه که بچه از لحاظ هوشی مشکلی نداره ولی از لحاظ جسمی دچار مشکله.ممکنه قدرت تکلمش خوب نباشه ولی قدرت ارتباطش رو از دست نمیده. من موقعی که این رو شنیدم همه چیز هوار شد روی سرم. وقتی تنها می‌شدم داد می‌زدم به خدا می‌گفتم که چرا؟ چیکار داری می‌کنی با من؟ من با تو چیکار کردم؟ چرا ولم نمی‌کنی اصلا؟ اگر هم من کاری کردم خب سر من بیار با بچه چیکار داشتی؟خلاصه روزهای خیلی بدی بود. همه‌ش برو و بیا و هر روز هم آزمایش. زیاد به این فکر می‌کردم که این موضوع تقصیر کیه. چرا اینطوری شده اصلا؟ به خودم می‌گفتم که اگر خونه جای بهتری بود شاید ازدواج نمی‌کردم.خودم رو هم مقصر می‌دونستم. می‌گفتم که اگر بیشتر دووم میاوردم، اگر بیشتر تحمل می‌کردم الان اینطور نمی‌شد. مثل قضیه‌ی حاجی که اگر چیزی نمی‌گفتم دعوا نمی‌شد، مامانم کتک نمی‌خورد، بابام چاقو نمی‌خورد، حاجی نمی‌افتاد زندان و بعد اصلا نمی‌رفتیم مشهد.خودم رو مدام سرزنش می‌کردم. خب کتک می‌خوردی بیشتر، چی میشد مگه. یه بچه آینده‌ش خراب نمیشد. دوتا خونواده گرفتار نمی‌شدن.دکتر پیشنهاد کرد شهرزاد رو هفته‌ای دو روز ببریم کاردرمانی که بتونه بشینه و راه بره و کاراش رو انجام بده. من همه‌ش به این موضوع فکر می‌کردم تا با خودم به صلح برسم. تمام زندگیم و سلسله اتفاقات رو مرور می‌کردم.این طور به آرامش رسیدم که با خودم می‌گفتم که اگر تقدیر این بوده که شهرزاد به دنیا بیاد، اگه تو یه خونواده‌ی پرجمعیت به دنیا میومد، یا جایی که کسی بهش اهمیتی نمی‌داد چی میشد؟ این طور تصور می‌کردم که انگار انتخاب شدم که شهرزاد مال من باشه تا من مواظبش باشم.این که من این همه از بچگی آزمایش پس دادم و صبرم امتحان شد و سختی کشیدم تا الان بتونم بابای خوبی باشم. چیزی بشم که خودم می‌خواستم داشته‌ باشم. تمام دنیای من شهرزاد بود و هست. من هیچ روزی یادم نمیاد که براش وقت نذاشته باشم.اگه یه روزی می‌دیدم که بچه‌های خواهرم دارن توی خیابون فوتبال بازی می‌کنن و اون نمی‌تونه، من بغلش می‌کردم و بدو بدو می‌رفتم دنبال بچه‌ها و فوتبال بازی می‌کردیم. بهش می‌گفتم که من می‌شم پاهای تو، تو هم بشو بچگی من.یا مثلا توی شهربازی دلش می‌خواد سرسره بازی کنه. خانومم می‌گفت نریم مردم نگاه می‌کنن، می‌گفتم انقدر نگاه کنن تا چشماشون دربیاد. با زور و زحمت شهرزاد رو می‌بردم بالا روی سرسره و میاوردمش پایین و اونم می‌گفت دوباره دوباره و باز می‌بردمش بالا.اما همه‌ی اینا هنوز باعث نمی‌شد که من بیشتر توی خودم فرو نرم. خیلی فکر می‌کردم. به پدر شدن، فرزند داشتن و البته به بخشیدن. من حتی گاهی بابام رو مقصر قضیه‌ی شهرزاد می‌دونستم.مرتب جایگشت‌های حالات زندگیم رو مرور می‌کردم که اگه فلان طور می‌شد باید اونطور می‌شد و بعد زندگیم تغییر می‌کرد. این باعث شده بود که از بابام خیلی دور بشم، خیلی دور.من یک چیزی رو با تمام وجودم زندگی کردم. شاید خیلیا فکر کنن که نقطه‌ی مقابل عشق، تنفره اما من فکر می‌کنم اینطوری نیست. نقطه‌ی مقابلش بی‌تفاوتیه. من بابام رو نمی‌دیدم.باهاش مگر به حد ضرورت حرف نمی‌زدم. اگر تنها بودیم با همدیگه که اصلا حرف نمی‌زدم. کاری باهاش نداشتم. فقط توی جمع‌های خونوادگی پیش همدیگه بودیم و چند سال همینطوری بود.تا اینکه یه‌بار شام خونه‌ی بابام اینا دعوت بودیم و قرار بود شب هم اونجا بمونیم. از نیمه‌های شب گذشته بود و همه خواب بودن. من توی پذیرایی توی تاریکی جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم پخش زنده‌ی فوتبال نگاه می‌کردم.بابام از در اتاق اومد بیرون گفت که خیلی پام درد می‌کنه. رفت سر یخچال یه چیزی خورد و اومد نشست پیش من. چند لحظه بعد گفت پخش زنده‌ست؟ جواب دادم آره.دوباره یه چند دقیقه گذشت گفت موسیو، دیوید بکهام کدومه؟ دیوید بکهام دیگه بازی نمی‌کنه. اگرم بازی کنه، اینا تیم‌هایی نیستن که اون توشون بازی کنه.آها. علی، دیوید بکهام خیلی شبیه توئه‌ها. اون موقع دخترای انگلیسی زیاد رشت میومدن. میگم نکنه داداشت باشه. نگاهش کردم و یه لبخندی بینمون رد و بدل شد.همینجور که داشتیم تلویزیون نگاه می‌کردیم دیدم داره پاهاش رو ماساژ میده. گفتم پات درد می‌کنه؟ گفتش که آره. میخوای برات ماساژ بدم؟ گفت این کار رو می‌کنی؟ آره چرا نکنم.بلند شدم رفتم پماد رو آوردم. اومدم نشستم جلوش و گفتم بابا، تو درخت گلابی یادته. پرید وسط حرفم که تو هم یادته. عه علی من همیشه فکر می‌کردم اون درخت گلابی منم.اون موقع تو اوجم بودم. توی اوج شکوه کارم بودم. یهو خوردم زمین. از وسط شکستم، و دوباره سکوت شد و به چشمای همدیگه نگاه کردیم. این رو که گفت فرصت نداد که بهش بگم که اون درخت گلابی من بودم.من درخت گلابی بودم بابا. نگاه به قیافه‌ی جوونم نکن، نگاه به کارم نکن، نگاه نکن دارم برای بچه‌ها نقاشی‌های شاد و خوشگل می‌کشم. من از تو کرم خورده‌م. دلم می‌خواست بهش بگم که تو خیلی منو اذیت کردی.تو من رو از درون خوردی. من رو از داخل پوسوندی. نمی‌دونی چه بلایی سر من آوردی. نمی‌دونی که کی باعث شدی از وسط بشکنم اما اون لحظه صحنه مال اون بود. گفتنش فایده نداشت. نگفتم، هیچ وقتم نگفتم.کمی پماد زدم روی دستم‌ و شروع کردم به ماساژ دادن پاش. با هر ماساژی که می‌دادم، با هر فشاری که می‌دادم، سوزوندنه رفت، کتک‌ها رفت، تحقیرها رفت، لخت پرت کردنه رفت، شکستنه رفت، کتک زدنه رفت، کتک زدنه رفت، کتک زدنه رفت...اونم اشک از گوشه‌ی چشماش میومد و من به هیچی نگاه نمی‌کردم جز به اون چیزایی که داشت می‌رفت. توی خودم بودم. اون لحظه بابام رو برای همیشه بخشیدم. زنجیرهایی که از دست و پای من می‌رفت تا دست و پای اون رو باز کردم.بابام هیچوقت آدمی نبوده و نیست که بگه دستت درد نکنه یا بگه ببخشید. بعد از اون دنیا جای بهتری شد؟ نه نشد. بابام آدم بهتری شد؟ نه نشد ولی اون جا، اون تابلویی که چرک و کثیف بود پاک شد و برای من اون آدم یه آدم جدید شد. خودمم رها شدم.شهرزاد که بزرگ‌تر می‌شد، منم باهاش بزرگ‌تر می‌شدم. اون با نگهداری‌های من و مادرش به صورت شبانه‌روزی هی بهتر و بهتر شد. درسته که راحت نمی‌تونه راه بره و نمی‌تونه حرف بزنه ولی ارتباط برقرار می‌کنه و تنها کسیه که می‌تونه یه عشق عجیب بهم بده.هر بار که می‌دونه خسته‌ام یا ناراحتم میاد سرم رو میذاره روی پاش و موهام رو نوازش می‌کنه. هر روز با تلفنی و تصویری حرف میزنه و هر روز بهم محبت می‌کنه.ما در مورد اوتیسم و سندروم دان و بچه‌هایی که مبتلا به سرطان هستند تا حدودی می‌شنویم ولی بچه‌های زیادی هم هستند که درگیر سی پی هستن. این بچه‌ها با کاردرمانی می‌تونه خیلی حالشون بهتر بشه.اگر هم دلتون می‌خواد بیشتر در این مورد بدونید فیلم پای چپ من که توش دنیل دی لوئیس یه بازی فوق‌العاده داره رو ببینیدش. البته فیلمش یکم قدیمیه و الان امکانات خیلی بیشتر شده.بچه‌هایی که مبتلا به سی پی هستند از لحاظ هوشی نرمالن ولی اگه به بدنشون رسیدگی نشه از لحاظ ذهنی هم ضربه می‌خورن. چطور؟ تصور کنید کسی که نتونه منظورش رو بفهمونه، نتونه حرفش رو بزنه، دیگه نمیزنه.کسی که نتونه سوال کنه، دیگه سوال نمی‌کنه و ذهنش همین‌طور بسته و کوچیک باقی می‌مونه. البته این شامل حال همه‌ی ما میشه. مایی که تنها یک گوشه هستیم و حرف نمی‌زنیم با کسی و بعدشم خیلی چیزا رو فراموش می‌کنیم.توی سال‌های بعدش باز با مجله‌های بیشتری کار کردم و سراغ وبلاگ رفتم و بعد فیسبوک و شب و روزم شد طرح و رنگ و سفارش.یه روز سرد پاییزی من رفتم توی یه کافه که پر از دود سیگار بود. می‌خواستم یه نقاشی بکشم. خیلی تنها بودم، همه‌ی دوستام مهاجرت کرده بودم و توی اون شهری که سال‌ها زندگی کرده بودم دیگه انگار کسی رو نمی‌شناختم.پشت میز نشسته بودم و یه نگاه کردم به گوشه‌ی کافه. توی اون دودی که کافه رو گرفته بود انگار دوباره گرگ سفید رو دیدم. گرگ سپیدی که نشسته بود گوشه‌ی کافه و داشت کتابش رو می‌خوند. حالا دیگه سنی ازش گذشته بود.سرخپوستی که به شمایل گرگ سفید در اومده‌ بود. چند بار توی زندگیم اومده بود و این آخرین باری بود که اومد. اونجا شروع کردم به کشیدن گرگ سپید. نقاشیش رو کشیدم.حس می‌کردم اونم مثل من از قبیله‌ش جدا مونده، تنهاست و دیگه اون کافه بعد از اون شد پاتوق من. همیشه می‌رفتم اونجا می‌نشستم. یه روز فهمیدم که یه شرکت معروف تولیدکننده گوشی موبایل داره یه مسابقه‌ی تصویرسازی برگزار می‌کنه‌.باید با گوشی اون شرکت یه عکس می‌گرفتی و بعد با قلم گوشی، نقاشی می‌کشیدی. جایزه‌ی اول سفر به پاریس، جایزه دوم سفر به پکن، جایزه سوم سن‌پترزبورگ. من خیلی دلم می‌خواست که جایزه سوم یعنی سفر به روسیه رو برنده بشم.همون جایی که دخترای بالرین نمایش اجرا می‌کنن. همون جایی که پارازیت میندازن روی برنامه کودک. اونجایی که پشت دریاست. اونجایی که ای‌بی لباساش مال اونجا بودن، کتاب داستان‌های روسیش از اونجا میومد و خودکارهای معجزه‌وارش هم مال اونجا بودن.تصمیم گرفتم شرکت کنم. به خودم گفتم که چه سوژه‌ای بهتر از گرگ سپید. از گوشه‌ی کافه عکس گرفتم و گرگ سفید رو پشت میز کشیدم و فرستادم.یه مدت بعد بهم خبر دادند که به همراه خیلی از شرکت کننده‌های دیگه برای مراسم نهایی انتخاب شدم تا اونجا برنده‌ها رو انتخاب کنن و اعلام کنن. رفتم تهران و توی سالن وقت اعلام برنده‌ها رسید.منم دوربین گوشیم رو روشن کردم تا فیلم بگیرم. دادم به نفر کناریم و گفتم که اگه اسم من رو خوند توی برنده‌ها لطفا فیلم بگیر ازم.مجری پشت میکروفون گفت برنده‌ی جایزه‌ی سوم مسابقه برای سفر به روسیه. توی دلم گفتم بگو علی تجدد، بگو علی تجدد، بگو علی تجدد. آقای علی تجدد با طرح گرگ سپید.اگر بگم از تمام چیزی که توی یه دقیقه بعدش اتفاق افتاد چیزی یادم نمیاد شاید باور نکنید. فقط یادمه بلند شدم که برم روی سن و برگشتن و نشستن روی صندلی یادمه.وقتی با خوشحالی با لوحم نشستم روی صندلی نفر کناری گوشی من رو پس داد و بعد گوشی خودش رو داد به من گفت حالا تو از من فیلم بگیر. کسی که روی صندلی کناریم نشسته بود نفر دوم شده بود.اون زمان دقیقا موقعی بود که من ناامید شده بودم از کار کردن. مدام از خودم می‌پرسیدم که اصلا برای چی دارم این همه کار می‌کشم. برای کی می‌کشم. می‌کشم که چی بشه اصلا و اون موقع بود که راهی سفر به روسیه شدم.از قضا و از شانس من برای خرید بلیط هواپیما برای سن پترزبورگ هم به مشکل برخورده بودن و پرسیدن که به جاش میری مسکو؟ منم از خدا خواسته گفتم چی بهتر از این.سفر به مسکو رنسانس زندگی من بود. باعث شد که بفهمم جای درست زندگیم وایسادم. زحمت‌هام به ثمر نشسته و دارم راه درستی میرم. توی مسکو با یه دوست رفتم موزه‌ی عروسک‌های نمایشی.یه موزه‌ی خلوت بامزه که توش خانم‌های مسن عروسک‌ساز بودن و کلی هم باهم حرف زدیم. در مورد عروسک‌ها و داستاناشون. بهشون گفتم که منم عروسک می‌ساختم و بعد نقاشیام و یه عروسک نیمه کاره هم همراهم بود نشونشون دادم.خیلی خوششون اومد و کلی هم تشویقم کردن. اونجا من جدی تصمیم گرفتم که دوباره عروسک سازی رو شروع کنم. من دیگه بعد از این که بابا مجبور کرد که عروسک‌ها رو بسوزونم دیگه سراغش نرفتم‌.خیلی طول کشید ولی باز شروع کردم. عروسک‌هام‌ رو با نقاشیام قاطی کردم و این تبدیل شد به کار اصلیم. هر کدوم از عروسک‌هام هم قصه‌ی خودشون رو دارن مثل خرسی که از روسیه اومده و تو یه کاروانسرا توی ایران زندگی می‌کنه.مثل گرگ سپیدی که مسافره، مثل روباهی که آواز می‌خونه و کلی عروسک‌های ریز و درشت دیگه که هر کدوم رو می‌سازم خریدارش یه گوشه‌ی دنیاست و می‌فرستمش بره پیش کسی که قدرشو میدونه و مواظبشه.یه آدم اگه هشتاد سال عمر کنه، یعنی بیست و نه هزار و دویست روز یا هفتصد هزار و هشتصد ساعت یا چهل و دو میلیون دقیقه یا بیست و پنج تریلیون ثانیه رو می‌گذرونه.از بین تمام این ثانیه‌ها که خیلیاش هم شبیه همدیگه هستن احتمالا فقط چند لحظه‌ست که آدم عمیق‌ترین حالت خوشبختی رو احساس می‌کنه. همون چند لحظه‌ای که تمام عمر در جستجوش بوده.حالا من یه سه‌شنبه‌ شب، به خاطر این که جایزه‌ی یه مسابقه‌ی نقاشی دیجیتال رو بردم، دارم توی مسکو قدم می‌زنم. می‌ایستم به خودم میگم موسیو، تو میدونی الان کجا هستی؟‌ رویای بچگیت. توی مسکو هستیا حواست هست؟ و بعد حرکت می‌کنم.دوباره چند لحظه بعد می‌ایستم. چشمام رو می‌بندم و چندتا نفس عمیق می‌کشم. اون چندلحظه، اون هوایی که توی ریه‌ها کشیدم و حضورم اونجا، همون چیزی بود که انگار تمام زندگیم دنبالش می‌گشتم.دوباره شروع می‌کنم به قدم‌زدن. سرخوش و سبک. شروع می‌کنم توی دلم با بابام صحبت کردن. بهش میگم بابا، دیدی بالاخره تونستم؟ دیدی بالاخره یه چیزی شدم برای خودم؟ دیدی الان کجام من؟تازه من به واسطه‌ی کاری که می‌کنم اینجام. به خاطر نقاشیام. همونی که می‌گفتی باهاش هیچی نمیشی. دیدی… دیدی آخرش تونستم.این بود قسمت آخر داستان گرگ سفید در مسکو. خوشحال میشیم که نظراتتون رو درمورد این داستان توی کامنت‌ها بگین و البته به صورت استوری و توییت ما رو به دوستاتون معرفی کنید. این بزرگترین کاریه که می‌تونید بکنید.به خاطر این که این اپیزود آخر داستانه دوست داشتم از علی، علی تجدد یه تشکر ویژه هم بکنم که داستانش رو برای ما تعریف کرد.آدرس شبکه‌های اجتماعیش رو که اونجا عکس کارهاش و طرح‌هاش و عروسک‌های قشنگش رو میذاره رو توی توضیحات قرار میدم. براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و خدا نگهدار.من موسیو هستم. تو یه روستا جایی نزدیک رشت زندگی می‌کنم. این جا آرومه، خیلی آرومه. هرچند وقت یه بار یه موتور رد میشه. گاهی وقتا صدای گاو میاد. همیشه صدای پرنده‌ها میاد. اینجا خیلی آرومه. اونقدری که همه به من و به زندگی آرومم غبطه می‌خورن.خیلیا بهم میگن کاش ما شبیه تو بودیم موسیو، تو داری رویای ما رو زندگی می‌کنی. ایموجی لبخند می‌فرستم. من بزرگ نشدم، قوی شدم.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-نهم---گرگ-سپید-در-مسکو-(آخر)-id1493166-id527258017?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%86%D9%87%D9%85%20-%20%DA%AF%D8%B1%DA%AF%20%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%20(%D8%A2%D8%AE%D8%B1)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 17:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و هشتم - گرگ سپید در مسکو (سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-38-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-y5k3fmb2p4mi</link>
                <description>سلام من مرسن هستم و این سی و هشتمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این سومین قسمت از داستان چهار قسمتی گرگ سپید در مسکوئه. https://vrgl.ir/yYHaD  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-37-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-mctklmyhite5 این اپیزود برای بچه‌ها مناسب نیست و اگر کودکی نزدیکتونه، پیشنهاد می‌کنم که از هدفون استفاده کنید. خب بریم سراغ داستان، من می‌تونستم علی باشم تو میتونستی علی باشی.تا اونجا گفتیم که عمو مرتب توی هر موقعیتی از بابام پیش من بد می‌گفت و این خیلی ذهن من رو بهم ریخته بود و باعث شده بود که از بابام بدم بیاد.چند شب بعد از اینکه من به بابام اینا گفتم، مامان و بابام، عمو حاجی و خونواده‌ش رو دعوت کرده بودن خونه‌مون.من بعد از اون حرفا واقعا دیگه از عمو حاجی می‌ترسیدم. حاجی یه ریش کم‌پشت داشت با چشمای نافذ که این من رو یاد راسپوتین مینداخت.اون شبی که دعوتشون کرده بودن هم بابام خونه نبود و قرار بود دیرتر بیاد. انگار از عمد اون موقع زود نیومد که با عمو رو در رو نشه و مادرم در مورد حرفایی که به من زده بود باهاش صحبت کنه.یادمه توی آشپزخونه بودیم و مامانم داشت سالاد درست می‌کرد برای شام، زن‌عموم اونور نشسته بود و عموم هم کنارش بود.تازه رسیده بودن که مامانم وقت رو تلف نکرد و جلوی ما شروع کرد که حاجی این حرفا چیه در مورد باباش به علی گفتی‌.عمو گفت چی گفتم مگه؟ مامانم ادامه داد هر بار که دیدیش یه چیزایی گفتی که اینطور بوده اینطور بوده، جوونیاش فلان‌جور بوده. عمو هم با جمله‌های کوتاه در دفاع از خودش یه چیزایی می‌گفت.حرفا ادامه پیدا کرد و جر و بحث بالا گرفت. مامانم شروع کرد از گذشته گفت که مگه برادرت تا الان بهت بدی کرده؟ مگه واست کم گذاشته؟ مگه اون اتفاق واست افتاد خونه و مغازه‌ش دو نفروخت که خرج درمان تو رو بده؟عموم که اولش آروم بود، کم کم صورتش داشت با این حرفا عوض می‌شد. مامانم می‌گفت مگه کم تو رو دکتر برد حالا می‌خوای نفرت تو دل بچه‌ش بکاری؟که یهو عمو به حرف اومد. شروع کرد به فریاد زدن که وظیفه.ش بوده، وظیفه‌ش بوده که این کارا رو بکنه. اون این کار رو با من کرده.اون روز جمعه بود، اون روزی که من رو بیدار کرد ببره سر کار جمعه بود. من بهش گفتم نمیام، من رو با کتک برد سر ساختمون‌. اون بود که باعث شد من اینطوری بشم، من نمی‌بخشمش، هیچ وقت نمی‌بخشمش.ما بچه‌ها داشتیم نگاه می‌کردیم این صحنه رو فقط و گوش می‌دادیم. من می‌ترسیدم، خواهربزرگم می‌ترسید، خواهر کوچیکم می‌ترسید، بچه‌ی خودش هم ترسیده بود.صدا همین‌طور داشت می‌رفت بالاتر، یکی این می‌گفت، یکی اون می‌گفت، زن عموم دستش رو گذاشته بود رو دهن عموم که بس کن دیگه.ولی انگار یه کینه‌ی چندین ساله داشت خودش رو نشون می‌داد. این گفت تو غلط میکنی اون گفت تو غلط میکنی که عمو حاجی حمله کرد سمت مادرم و سرش رو کوبید روی میز و شروع کرد به زدنش.ما شوکه شده بودیم. همه جیغ و داد می‌کردن، همه چیز به هم ریخت، بینی مادرم شکسته بود و داشت ازش خون می‌رفت. من فقط چون اون موقع فیلم بروسلی زیاد می‌دیدم با اون سنم پریدم هوا و یه لگد بهش زدم و خودم پرت شدم اونطرف.وقتی یه لحظه برگشت من رو نگاه کرد من وحشت کردم، زن‌عمو جیغ می‌زد و حاجی رو نفرین می‌کرد. همسایه‌ها اومده بودن توی کوچه انقدر که داد زده‌بودیم.دیگه عمو بلند شد و رفت بیرون. همین‌طور همسایه‌ها نگاه کردن که یه مرد هیکلی با پیرهنی که دکمه‌هاش افتاده داره آروم و لنگون راهش رو از بین جمعیت باز می‌کنه و میره.من که دیدم مامانم اونطور بی‌حال افتاده، خواهرامم وحشت کردن و گریه می‌کنن. چند ثانیه بعد رفتم توی آشپزخونه. سنگی که برای آسیاب کردن گردو بود رو برداشتم و پریدم توی خیابون.رفتم که بزنمش. دیدمش که داره توی کوچه میره و چند قدم باهاش فاصله داشتم که همسایه‌ها که توی خیابون بودن پریدن و من محکم گرفتن و گفتن نرو علی نرو.وقتی دور شد و رفت سنگ رو انداختم و برگشتم داخل. هم یه حس وحشتناکی داشتم، هم خجالت می‌کشیدم.بابا یه ساعت بعد اومد خونه. یکی از مردای همسایه رفت کشیدش کنار و باهاش حرف زد. همینطوری که داشت باهاش حرف می‌زد یه نگاه به مامان کرد، یه نگاه به من کرد و بعد پرید رفت توی ماشین.مامانمم رفت دنبالش و به زور سوار ماشین شد و با هم رفتن که گفتیم اگر بابام عمو حاجی رو ببینه حتما می‌کشدش.بابا اون شب رفته بود عمو رو پیدا نکرده بود و بعد رفته بود خونه‌ی مادربزرگم. اونجا هم یکم با مادربزرگ بحثشون شده بود و برگشته بود خونه.از فردای اون اتفاق خونه‌ی ما خونه نشد که نشد. بابام خیلی مدارا می‌کرد که سراغ حاجی نره و حاجی هم از خونه‌شون اصلا بیرون نمیومد. مادرم هم رفت پزشکی قانونی که جراحاتش رو ثبت کنه.ما حالمون خیلی افتضاح بود. یه مدت بعد یه شب برای اینکه حال و هوامون عوض بشه رفتیم شهربازی. من و خواهرام، مامانم دختر همسایه و برادراش و مادرشون که خاله صداش می‌کردیم.من قند توی دلم آب می‌شد، من بچه بودم ولی هر روزی که می‌گذشت این علاقه‌م داشت شکل عمیق‌تری به خودش می‌گرفت. اون شب خیلی داشت بهمون خوش می‌گذشت بعد از اون اتفاقات تلخ توی خونه‌مون.شهر بازی هم تازه دستگاه‌های جدید آورده بود مثل اون سرسره‌های خیلی بلندی که روی گونی می‌نشستی میومدی پایین یا اونی که آدما رو می‌برد بالا و می‌چرخوند و کامل برعکس می‌شد.البته نمی‌ذاشتن من سوار شم چون می‌گفتن قدت کوتاست، یا مثلا یک سالن نمایش داشت که یه تئاتر کمدی توش اجرا می‌کردن به زبان گیلکی به اسم کاس‌آقا که تو رشت خیلی معروف بود.حالمون خیلی خوب بود، داشتیم بازی می‌کردیم و خوشحال بودیم که اطلاعات شهربازی مادرم رو پیج کرد.مامانم با خاله رفت و بعد از چند دقیقه خاله یا همون خانم همسایه برگشت و گفت بچه‌ها بریم خونه، پرسیدم چی شده گفت بریم، بریم خونه بهتون میگم‌.رفتیم خونه و از روی پچ‌پچ و زنگ و اینا بالاخره خاله من و خواهر بزرگم رو کشید کنار و گفت ببین بابات چاقو خورده، بردنش بیمارستان.الان داییت هم میاد تا شما رو ببره اونجا، ما هم گریه که کی زده چی شده، چاقو چرا. دایی اومد و ما رو برد بیمارستان پورسینا.توی راه انقدر خواهرم مدام پرسید چی شده که بالاخره دایی گفت که عمو حاجی با چاقو بابات رو زده. وقتی رسیدیم بیمارستان فضا خیلی ملتهب بود.مامانم بدو اینور بدو اونور دنبال کارای بیمارستان و ما هم راه افتادیم سمت اتاق. قدم به قدم رو داشتم می‌شمردم تا برسم به اتاق بابام.هم یه چیزی من رو پس می‌زد و دوست داشتم زمان همینطور کش بیاد، هم می‌خواستم سریع‌تر برسم تا ببینم چه بلایی سر بابام اومده.داشتم سکته می‌کردم، اول سرک کشیدم و بعد رفتم داخل. یه اتاق کثیف که شیش تا تخت توش بود و همه‌ی تختا هم پر بود با بوی بد توی اتاق.دیدم بابام غرق خونه با لباس‌های پاره، صورت چاقو خورده بدن چاقو خورده، دست سینه، پشت سرش.جای چاقو روی دست که انگار سعی می‌کرد چاقو رو بگیره. یه پرستار داشت خونارو می‌شست، یکی دیگه هم داشت لباسای بابا رو می‌شکافت، منم نگاه می‌کردم.یکم بعد فهمیدم سه تا اتاق بالاتر حاجی رو هم بستری کردن. حاجی چاقو نخورده بود ولی خب توی درگیری زخمی شده بود انگار توی کتک‌کاری.جالب اینجاست که مادربزرگم اومد از در اتاق رد شد و رفت پیش عموحاجی. عموهام اومدن رد شدن و رفتن سراغ عمو حاجی و سراغ بابام نیومدن و این خیلی دل پدرم رو شکوند، خیلی زیاد.بابام رو عمل کردن و عملش هم خوب پیش رفت و چند روز بعدشم آوردیمش خونه. توی اتاق خوابش از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد.یه تنهایی عمیقی سراغش اومده‌ بود، مثل اینکه هیچ‌کس من رو نمی‌خواد. دلش حسابی شکسته بود. همه هم طرف عمو حاجی رو گرفته بودن.ما از این ور سعی می‌کردیم دورش رو بگیریم، همون روز هم به پیشنهاد دوستان و همسایه‌ها رفت و شکایت کرد. یه مدت بعدم اومد بهمون گفت که قراره بریم مسافرت.من از بزرگترا اینطور شنیدم که بابام انقدری دل شکسته بود که می‌خواست از رشت بره و بره یه شهر دیگه ساکن بشه، برای همیشه. نمی‌تونست جایی زندگی کنه که انقدر دلخوره از آدماش.وقتی تمام عمرش تو این شهر بوده، بزرگ شده، کار کرده، خونه خریده، برای خواهراش جهیزیه خریده، برادراش رو سر و سامون داده، براشون همه کار کرده و پدر بوده و از بچگی کار کرده و نتیجه‌ش شده این، دیگه دلش نمی‌خواست بمونه.بعد از این ماجرا حسابی افسرده شده بود و مدام از خودش می‌پرسید چرا اینطوریه؟ چرا این‌طور شده؟ من می‌دونم چرا. من می‌دونم.یه دلیلی وجود داره وقتی همه از در اتاق توی بیمارستان رد میشن و میرن سمت سه اتاق پایین‌تر. من می‌دونم چرا.تو بچه‌ی خودت رو میزدی، بچه‌ی خودت رو می‌سوزوندی. تو دوتا بچه‌ی خودت می‌شوندی روبروی همدیگه به خاطر اینکه حرفتو گوش نکرده بودن و می‌گفتی با یه تیکه چوب نوبتی همدیگه رو بزنن.می‌گفتی اگه آروم بزنن می‌فهمی و خودت محکم‌تر می‌زنیشون. ما مجبور می‌شدیم با اون مغز بچگیمون اون آستانه‌ای رو پیدا کنیم که نه اونقدر محکم باشه که همدیگه رو اذیت کنیم و نه اونقدر آروم که خودت تنبهیمون کنی.تو فکر می‌کردی این جزئی از تربیتمونه. فکر می‌کردی داری لطف می‌کنی که ما با ادب میشیم، که من مرد بار میام.تو هیچ وقت خودت رو جای طرف مقابل نمی‌ذاشتی و می‌خواستی همه شبیه خودت باشن. برای همینه که همیشه این موضوع برات جای سوال بود.در هر صورت تصمیم بر این شد که یه مدت بعد بریم مسافرت، مشهد رو هم ببینیم اگر اوکی بود اونجا یه خونه بگیریم و بریم مشهد زندگی کنیم.یه مدت قبلم بابام یه پیکان صفر سفید خریده‌ بود، سپر جوشنی اگه خاطرتون باشه. یادمه وقتی این پیکان رو خریده بود روز اول، تموم خونواده با پدربزرگ و مادربزرگم با عمو کوچیکه و دایی ای‌بی نشسته بودیم توی ماشین.اون موقع کسی خیلی به تعداد مجاز سرنشینا اعتقادی نداشت که بابام گفت که موسیو بیا بشین پشت فرمون می‌خوام تو ماشین رو اولین بار برونی.حالا منم تا حالا رانندگی نکرده بودم خیلی تئوری بلد بودم. بابام خیلی به این چیزا اعتقاد داشت که پسره که باید خیلی از کارها رو بکنه.مثلا وقتی درختای توی حیاط میوه می‌دادن، هیچ‌کس نباید دست می‌زد و من رو بلند می‌کرد که اولین میوه‌ی درخت توی حیاطمون رو بچینم، می‌گفت برکت می‌ده به میوه‌های اون سال. خیلی هم به این اعتقاد داشت.بابام زیاد درخت داشت توی حیاط ولی یکی از اون درختا که درخت محبوبش بود درخت گلابی بود. خیلی با این درخت پز میداد، انقدر که میوه‌اش زیاد و البته خوشمزه بود.یکی از اتفاقات شگفت‌انگیز زندگی من این بود که سال قبل، قبل از اینکه این ماجراها پیش بیاد حاجی مهمون بود خونه‌مون.بابام داشت در مورد درختاش صحبت می‌کرد که یه دفعه گفت که بریم درخت گلابی رو نشونتون بدم، دست جمعی پا شدیم رفتیم درخت رو ببینیم.بین سالن پذیرایی و حیاط پشت خونه یه شیشه‌ی سرتاسری بود که باز می‌شد و می‌شد از اونجا بری تو حیاط پشتی.رفتیم توی ایوون به باغچه نگاه کردیم و بابام داشت از درخت گلابی تعریف می‌کرد که درخت جلوی چشممون از وسط نصف شد و افتاد.برای چند ثانیه همه‌مون مات و مبهوت بودیم. درست با همه‌ی میوه‌هاش از وسط نصف شد و افتاد. هیچ کس نمی‌دونست و متوجه نمی‌شد چه اتفاقی افتاده.اون لحظه عموم خیلی خجالت کشید که نکنه من چشمش زدم، البته دلایل علمیش رو بخوایم، باید بدونید که ممکنه درخته کرم چوب‌خوار داشته یا سنگینی بار میوه‌ش باعث این اتفاق شده.اما به هر دلیلی اینکه جلوی چشممون این اتفاق افتاد، خیلی برای من عجیب بود. البته همون قدر که اگر من اولین میوه رو می‌چیدم بهش برکت می‌داد، چشم زدن عمو هم باعث افتادنش می‌شد.برگردیم سراغ پیکان صفر سپر جوشنمون، خلاصه به همین سبک بابام گفت که بشین که اولین رانندگی رو با این ماشین تو بکنی. گفت موسیو بشین یه گاز بده بریم.من دنده رو عوض کردم پام و گذاشتم رو گاز که ماشین جهید، خورد به ماشین روبرویی خورد به این ماشین، پیچید نرده‌های روبروی خونه رو کند.همینطور مستقیم داشتیم می‌رفتیم تو دیوار که ترمز گرفتم، با بهم ریختگی پیاده شدیم و وحشت کرده بودیم که بابام اومد پایین و گفت که نگران نباشید.صاحب ماشین و همسایه‌ها که اومده بودن دم در گفت که نگران نباشید، من خسارت همه رو میدم. هیچ چیزی به من نگفت.این مرد بودن و مرد شدن یک بخش تاریک بزرگ هم داشت، مثلا بابام می‌دونست من از سیگار بدم میاد و به همین خاطر می‌گفت تو باید بری سیگار برام بخری.منم مقاومت می‌کردم و بحثمون می‌شد و به زور من می‌فرستاد سیگار بخرم واسش. حس می‌کرد من سوسولم و همیشه بهم می‌گفت که تو هیچی نمیشی پسر. هیچی نمیشی.حالا با این اوصاف، با اینکه می‌دونستم ممکنه سفر کردن به خونواده با خیلی از ماجرا‌ها و دعواها همراه بشه اما چون همیشه مسافرت رو دوست داشتم و واسش ذوق داشتم، هیچ چیزی نمی‌تونست این خوشحالی رو ازم بگیره.قرار هم بود اول بریم مشهد، هم حال و هوامون عوض بشه هم قیمت خونه‌ها رو بگیریم.یکی از همسایه‌هامون و البته دوست بابام که خیلی نصیحتش می‌کرد که حالا چرا مشهد؟ خب برین مثلا تهران فریدون پوررضا بدد که حتما آهنگاش رو توی تیتراژ و موزیک متن پس از باران شنیدید.یه آدم خاکی و معمولی با یه سیبیل پر پشت سفید که اگر می‌دیدیدش متوجه نمی‌شدید که این آدم انقدر توی رشت و البته بعد از اون سریال توی ایران شناخته شده‌است‌.ولی بازم بابام گوشش به هیچ‌کس بدهکار نبود. انگار فقط می‌خواست دور بشه، هر چی دورتر بهتر و تصمیمش هم گرفته بود.اینجا بود که با خودم گفتم حالا که قراره بریم سفر، سرخپوست رو هم با خودم باید یه جوری ببرم. تصمیم گرفتم عروسکش رو بسازم.این اولین عروسکی بود که ساختم و پایه‌ای شد برای عروسک‌ساز شدنم توی آینده. عروسک سرخپوست رو با جلد مقوایی دفتر که یه لایه‌ی ابر هم داشت درست کردم.کشیدمش، دورش رو بریدم و با نخ و سوزن دورش رو دوختم. با پارچه یه لباس ابتداییم واسش درست کردم، روی صورتش نقاشی کشیدم که یعنی مثلا تتوهاشه و با بافتنی هم براش یه موی مشکی بلند درست کردم.در آخر یه عروسک بیست سانتی دو بعدی درست شده بود که تو کیف گواشام قایمش می‌کردم. دفتر نقاشیم هم برداشتم و چون می‌دونستم خب سفر طولانیه، یه پروژه برای خودم تعریف کردم که توی راه از طبیعت نقاشی کنم.اینجا دیگه بابام بعد از شکایت از عمو حاجی دادگاه‌ها رو هم رفته بود. همه‌ی فامیل و آشناها داشتن سعی می‌کردن بابام رو منصرف کنن که رضایت بده که بابام اصلا تلفن رو جواب نمیداد.تو این وضعیت رفتیم مسافرت. طبق عادت بابام ساعت سه صبح بیدار شدیم و ساعت چهار صبح زدیم به جاده.اولین جایی که وایسادیم بعد از طلوع آفتاب، کنار یه رودخونه بود توی مازندران. زیلو انداختیم و یه چیزی خوردیم. خواهر کوچیکم اینجا دو سالش بود.بابام دراز کشید و دستش رو گذاشت رو پیشونیش، می‌خواست بخوابه و گفت که مواظب این بچه باشید. بقیه هم خوابیدن، من موندم و خواهر کوچیکه.دفتر و وسایل نقاشیم‌رو در آوردم که از رودخونه نقاشی بکشم. نقاشیم هم خیلی قشنگ بود تا این سنی که رسیده بودم خیلی نقاشی پیشرفت کرده بود.کنار رودخونه یاد یه روزی افتادم تو مدرسه که زنگ هنر بود. توی کتابمون یه گاو بود که باید از روی اون می‌کشیدیم.من گاوه رو کشیدم بعد به بچه‌ها کمک کردم که اونا هم بکشن. دیدم گاوه خیلی ساده‌ست واسش یه کراوات کشیدم.معلم که از کنارم رد شد و نقاشیم رو دید گفت که من رو مسخره کردی؟ و وسط کلاس یه چک خوابوند توی گوشم که برق از سرم پرید.حالا من خلاقیت به خرج داده بودم، به جای اینکه تشویقم کنه یا حداقل لبخندی بزنه یا حتی بی‌اعتنا باشه و رد بشه، اومد من رو زد ولی بعد از اون دیگه یه کم سر به راه شدم و هر چیزی که توی دفتر بود رو می‌کشیدم فقط.بعدا وقتی دید نقاشیم خوبه باهام خیلی رفتارش بهتر شد، کنار رودخونه توی این افکار بودم و داشتم نقاشی می‌کشیدم و یه چشمم به خواهر کوچیکه بود که یهو خورد زمین و زد زیر گریه.بابام سراسیمه از خواب پرید و گفت چیه چیشده و بعد که دید که خواهرم افتاده روی زمین گفت که مگه من بهت نگفتم مواظبش باش؟و بعد بلند شد و اومد سمتم و دفتر و رنگام و هر چیزی که داشتم رو پرت کرد توی رودخونه. اونجا بود که پروژه‌ی نقاشی توی شروع به پایان رسید.خیلی حالم گرفته شده بود، شانس آوردم که اون لحظه سرخ‌پوست رو توی پیرهنم قایم کرده بودم و اون نجات پیدا کرده بود. من هر چقدم غمگین بودم اینجور مواقع گریه نمی‌کردم. فقط یه گوشه ساکت می‌نشستم.ما یه نسلی بودیم که قبول کرده بودیم زندگی همینه. باید باهاش ساخت، این که زندگی سخته و خودتم مثل زندگی باید پوست کلفت باشی.یه آهنگی بود اون موقع‌ها برای دوران جنگ که تلویزیون می‌ذاشتش و هر بار که بغض گلوم رو می‌گرفت توی سرم پخش می‌شد.آهنگه اینجوری بود که ترجیع‌بند آخرش می‌گفت که گریه نمی‌کنم من که…اوایل سفر بود که بابام متوجه شد من یه عروسک دارم و دارم با یه عروسک حرف می‌زنم و بازی می‌کنم.وقتی همه خواب بودن توی ماشین، اون از آینه دیده بود انگار که من سرخپوست رو در میارم، باهاش حرف میزنم، لب پنجره میذارم تا بیرون رو ببینه و نزدیک خودم نگهش می‌دارم‌.خیلی براش عجیب بود، یه‌ بار قبل از اینکه برسیم مشهد، پرسید این چیه؟ گفتم هیچی چیزی نیست کاردستی. همینطوری درستش کردم. گفت آفرین پسر، چقدر هم قشنگ درستش کردی، باشه. همین.رفتیم مشهد و بابا مامانم از قیمتا راضی بودن و چند تا خونه هم نشون کردن. یه کم توی مشهد گشتیم و خوش گذشت و از اونجا رفتیم تهران و چند روزی هم اونجا پیش دوست بابام بودیم و بعد کردستان و تبریز.بابا و مامان هم باز حرفشون می‌شد ولی بازم خیلی سفر خوبی بود و داشت خوش می‌گذشت.بعد از اونجا هم رفتیم مرند خونه‌ی یکی از فامیلای بابام. یه شب اونجا بودیم. با چند تا از بچه‌های فامیل اونجا من برای اولین بار آشنا شدم.دو تا از این بچه‌ها دوقلو بودن و سنشون هم کم بود. اینا خیلی پر شر و شور بودن و اهل گازگرفتن. مثلا نقطه‌ی روشن رزومه‌شون این بود که توی عروسی هیفده هیجده نفر رو گاز گرفته بودن.منم خوشم میومد ازشون، بامزه بودن اما اون شبی که اونجا بودیم رفتن سر وقت کیف من و سرخ‌پوستم رو درآوردن.حالا من بدو، اونا بدو. من این رو بزن اونا من رو بزن، اونا من رو گاز بگیرن من دفاع کنم. توی سر و کله‌ی همدیگه می‌زدیم که خیلی شلوغ کاری شد و اونام زدن زیر گریه و مادرشون اومد‌.مامانشون پرسید ازشون به ترکی که مثلا چیشده، اونا هم گفتن ما رو زده. برای چی زده؟ برای این زده. چی هست این؟ به ترکی یه چیزی گفتن.مامانشون اومد به من گفت که علی جان این چیه. گفتم من خودم این رو درست کردم. گفت چقد خوشگله آفرین ولی برای این که آدم بچه رو نمی‌زنه، تو بزرگ شدی، مرد شدی.دیگه بابام که هیچ وقت خوشش نمی‌اومد ما وقتی جایی مهمونیم شلوغ کنیم، آتو دستش افتاد.یه کم بعد من رو کشید کنار گفت بسه دیگه بزرگ شدی، مسخره بازیا چیه؟ من دیدم باهاش حرف می‌زنی.دختری مگه تو؟ سیبیلات داره در میاد، خجالت بکش، جمع کن این مسخره بازیا رو وگرنه خودم جمعش می‌کنم. این کاغذ پاره رو بنداز دور.گفتم باشه میندازم. گفت نه بنداز دور. گفتم باشه دیگه میندازم و بابام دید که من ننداختم دور و قصدشم ندارم.فردا ظهرش قرار شد برای ناهار بریم پارک جنگلی و بعدشم حرکت کنیم سمت رشت. وقتی نهار رو خوردیم و سوار ماشین شدیم که حرکت کنیم.من نشستم روی صندلی عقب، در رو بستم، بابام گاز داد، دنده یک دنده دو، توی کیفم رو نگاه کردم دیدم سرخپوست نیست. برگشتم از شیشه‌ی عقب نگاه کردم دیدم لبه‌ی جدوله.همین‌طور داشتیم دور می‌شدیم و من با حسرت نگاهش می‌کردم. اونجا سرخپوست برای اولین بار و آخرین بار با من حرف زد. دیدم عروسک سرخ‌پوست، بلند شد از جاش بعد دستش آورد بالا و به نشونه‌ی خداحافظی تکون داد.سرخ‌پوست با لبخند گفت که موسیو بزرگ نشو، قوی شو و خیلی طول کشید تا من بفهمم آرزوهای سرخ‌پوستان خیالی، خیلی سخت به واقعیت تبدیل میشه.این سفر تموم شد و برگشتیم رشت. دیگه پدر و مادرم بعد از اینکه مشهد رو دیده بودن عزمشون رو جزم کردن که بریم مشهد زندگی کنیم. مستاجرم پیدا کردیم برای خونه.دادگاه هم حکم داده بود که عمو حاجی باید یک سال و نیم بره زندان. اختلافا هم بالا گرفته بود و بابام حرف کسی گوش نمی‌کرد و از اون طرفم ناراحت بود که با برادرش این مشکل پیش اومده.رفتن از رشتم خیلی براش سخت بود. برای منم سخت بود. شهری که توش بزرگ شده بودم و حالا باید تمام دوستام رو رها می‌کردم و می‌رفتم.با بچه‌ها یه گودبای پارتی توی خونه گرفتیم و دوستامون رو دعوت کردیم. برای من اون مهمونی حسش ترکیبی از خوشحالی و ناراحتی بود.ما دیگه داشتیم بزرگ می‌شدیم و دیگه اون آخریا، بزرگترها سعی میکردن خب دخترا و پسرا رو کم کم از همدیگه جدا نگه دارن دیگه ولی ما از بچگی از سن خیلی کم پیش همدیگه بزرگ شده بودیم.حتی خود دختر همسایه برای آخرین تولداش دیگه من رو دعوت نمی‌کرد، سنمون هم جوری نبود که بخوایم بریم مهمونی و حالا این گودبای پارتی رو که گرفته بودیم، حس می‌کردم که توی مهمونی‌ای با همدیگه هستیم.از یه طرف همه جمع شده بودیم و بازی می‌کردیم و از طرف دیگه داشتیم از اون محله و شهر می‌رفتیم. این که داشتم برای آخرین بار اون آدما رو می‌دیدم، خیلی برام مشکل بود.مخصوصا اینکه می‌دونستم دیگه قرار نیست حداقل به این راحتیا دختر همسایه رو ببینم، اما خب این سرنوشت همه‌ی دلبستگی‌هاییه که توی اون سن و سال پیش میاد.اتفاق افتادنش اجتناب ناپذیره و همه‌ی ما این رو وقتی از مرز بزرگسالی رد بشیم تجربه کردیم. چند روز بعد خونه رو خالی کردیم که از محله‌مون گلسار بریم.بابای من هنوز که هنوزه، بعد از سی سال طاقت این رو نداره که پاشو دوباره بذاره اونجا. وقتی که جوون بوده اوج آرزوهاش این بوده که اونجا خونه بسازه و یه خونه برای خودش داشته باشه و حالا باید رهاش می‌کرد.منم روز آخر رفتم گنجینه‌های خودم رو یعنی عکس آدامس‌های سین‌سین‌ و آدامس‌های مارادونا و چند تا سکه و بعضی از نقاشی‌هام رو گذاشتم تو یه جعبه و بعد اونم گذاشتم تو یه پلاستیک و یه گوشه‌ی باغ چال کردم و از اون خونه زدیم بیرون.من و دو تا از خواهرام رفتیم خونه‌ی مادربزرگ مادریم و بابا و مامان و اون خواهر کوچیک کوچیکه رفتن مشهد تا بعدا ما هم بریم بهشون بپیوندیم‌.من هنوز که هنوزه توی خوابام توی اون خونه‌ام. انگار که اونجا رو خونه می‌دونم و هردفعه توی خواب روحم از زنجیر زمان رها میشه، خودش رو سریع می‌رسونه به اون خونه.حدود یک ماه بعد، بابام اینا زنگ زدن که با اتوبوس پاشید بیاید. رفتیم مشهد و از اتوبوس که پیاده شدم دیدم بابام اومده دنبالمون.بغلمون کرد و معلوم بود خیلی دلش تنگ شده. من ذوق داشتم که قراره یه زندگی جدید رو تو یه جای جدید شروع کنیم چون مسافرت که اومده بودیم خیلی خوش گذشته بود.اما وقتی میای یه جایی زندگی کنی انگار تازه با واقعیت مواجه میشی، اینکه فرهنگ و جایی که ازش میای ممکنه متفاوت باشه تا اونجایی که انگار شهر جدید یه بوی متفاوتی هم داره.حتی بوی غذایی که از خونه‌ها بیرون میاد هم متفاوته، از اونور بابامم انگار فرق می‌کرد. میشد توی چشماش دید که این مرد اون مرد نیست. توی چشماش استرس بود.شاید مثلا از اینکه همه چیز داره عوض میشه و یه جای جدید هستیم. این که درآمدش از اجاره خونه و مغازه بود و دیگه شغل ثابتی نداشت و شاگرد هم نداشت و انگار این از ابهتش کم کرده بود‌.مخصوصا اینکه از اون ماجرا هم که رفت بیمارستان دو سه ماه بیشتر نگذشته بود. حالا که از رشت هم دور بودیم یکی از اولین کارایی که کرد این بود که رفت و رضایت داد و حاجی بعد از یه ماه از زندان اومد بیرون.از ترمینال که رفتیم خونه، مامانم گفت که برو خرید کن. من حتی نمی‌دونستم تو محله‌ی جدیدمون بقالی‌ها کجان.من رفتم بیرون و چند تا پسر هم سن و سالم داشتن توی خیابون فوتبال بازی می‌کردن. من حس کردم که خب خوبه میشه باهاشون دوست شد که همین جوری یکیشون توپ رو شوت کرد و محکم خورد به من.همه‌شون زدن زیر خنده. اون لحظه بود که فهمیدم که ای دل غافل، قرار نیست اینجا بهم خیلی خوش بگذره‌.وقتی یه مدت بعد رفتم مدرسه همه چیز بدترم شد. توی مدرسه همه موها رو از ته زده بودن. روز اول هم معاون مدرسه من رو کشید بیرون و گفت پسر جون این چه وضع ریخت و قیافه‌ایه. مو بلند کردی؟از فردا دست می‌کشم توی موهات اگه چیزی اومد لای انگشتام، چهارراه وسط سرت باز می‌کنم.من خیلی موهام رو دوست داشتم اما خب چاره‌ای نبود. موهام رو زدم و توی آینه که نگاه می‌کردم از خودم بدم میومد.پوستم روشن بود و پوست سرم از پوست و صورتم سفیدتر از بس که آفتاب نخورده بود بهش. از اونور همکلاسیامم از این غربت کم نمی‌کردن.من تا اون موقع توجه نکرده بودم که لهجه دارم یا نه. توی مدرسه لهجه‌ی من برای همکلاسیام خیلی خنده‌دار بود و مسخره می‌کردن.رفتاراشونم عجیب بود. راحت دعوا راه می‌انداختن و همدیگه رو اذیت می‌کردن. شوخی‌شون مثلا این بود که یه چیز نوک تیز ببندن ته یه طناب و توی هوا بچرخونن و پرتش کنن.حالا ممکن بود که وقتی داره پرت میشه هر جای یه نفر فرو بره. من هیچ دوستی نداشتم. بازم گوشه‌ی حیاط تنها می‌نشستم و این دفعه حتی سرخپوستی هم در کار نبود.اما این وضعیت به اینجا ختم نشد. ما تو یه سنی بودیم که بچه‌ها تازه داشتند با موضوعات جنسی آشنا می‌شدن و این یه بخش خیلی تاریک داشت.این که ممکن بود به همدیگه آزار جنسی برسونن. منم خیلی هدف آزارهای کلامی قرار می‌گرفتم. یکی از این بچه‌ها پشت سر من شایعه راه انداخته بود.همین باعث می‌شد که بعضی از همکلاسی‌ها بگن که خب تو چرا به ما چراغ سبز نشون نمیدی یا متلک بگن که این همیشه به دعوا ختم می‌شد‌.حتی یه بار من رو توی دعوا پرت کردن توی کانال آب نزدیک مدرسه. اگر معاون مدرسه هم ما رو میدید که داریم دعوا می‌کنیم، یه شلنگ داشت که با اون ما رو می‌زد.روزهای خیلی سیاهی بود به خاطر دعواهایی که هر چند مدتی یه بار اتفاق می‌افتاد و فشاری که روی من بود.من افسرده شده بودم، تنها راه نجاتی که پیش روی خودم می‌دیدم کشیدن نقاشی بود و پوشیدن لباس تیم فوتبال محله‌مون توی رشت.هر بارم که خونواده‌م ازم می‌پرسیدن چی شده تو این مدرسه که خاکی هستی یا دستت زخم شده می‌گفتم خوردم زمین یا بازی کردیم یا هرچیزی.چی می‌گفتم؟ می‌گفتم متلک میگن و دعوا میشه؟ موضوعشم طوری نبود که بشه بازگو کرد.به بابام گفتم که بابا یه چیزی یادم بده که بتونم از خودم دفاع کنم توی دعوا. بابامم یه فن کشتی کج یادم داد.اینکه دستت رو بذاری روی شونه‌ی طرف، دوتا شونه‌ش رو بگیری، بعد پات رو بذاری روی سینه‌ش، خودت رو از پشت که بندازی اون رو با هر وزنی که باشه می‌تونی بلند کنی و پرت کنی. چند بار هم باهام تمرین کرد.چند روز بعد توی کلاس بودیم که همون همکلاسی که بیشتر از همه اذیتم می‌کرد، دستش رو وسط کلاس درس کشید روی پام. چند بار دستش رو پس زدم و باز این کار رو کرد.دیگه عصبانی شدم و با مداد زدم روی دستش. گفت بذار آخر کلاس مادرت رو به عزات می‌شونم. من تا حالا این جمله رو نشنیده بودم، تصور کردم خیلی فحش زشتی داده.زنگ آخر همه جمع شده بودن بیرون مدرسه، توی زمین خاکی و من و اون وسط گود وایساده‌ بودیم، خیلیم درشت هیکل بود.با خودم گفتم که الان وقتشه، چیزی که براش تمرین کردم. پریدم، فن رو زدم، بلندش کردم و پرت کردم اونور.بچه‌ها که تا اون لحظه داشتن سوت و کف می‌زدن ساکت شدن. منم مغرورانه بلند شدم. همه تعجب کرده بودن ولی خب متاسفانه بابام نگفته بود بعدش باید چی کار کنی.اونم بلند شد و جوری من رو زد که افتادم رو زمین. چند نفری من رو می‌زدن. من فقط سرم رو بین دستام نگه داشته بودم. ضربه بود که می‌خورد توی پهلو و پاهام‌.اون لحظه از درون خیلی شکستم که هر کس می‌تونه داره یه لگد بهم میزنه. با لباس پاره و سر خونی و داغون رفتم خونه. دیگه اونجا وقتی مامانم منو دید مجبور شدم که واقعیت رو به مامان و بابام بگم.من رو بردن دکتر و دکتر گفت که فعلا نمی‌خواد ازش عکس بگیریم ولی اگر نصف شب حالت تهوع داشت یا حالش بد شد بیارین که دوباره معاینه کنم و عکس بگیرم و مامانم تا صبح مرتب میومد بالای سرم.صبحش بابام من رو برد مدرسه. وقتی رسیدم دم مدرسه دیدم از ماشین پیاده شد. در ماشین رو قفل کرد و داره باهام میاد داخل.تمام ترسم این بود که بخواد دنبال اون بچه‌ها بگرده و باهاشون درگیر بشه و کلا اوضاع بدتر بشه اما اومد گفت که تو برو سر صف، من برم یه سر دفتر.سر صف بودیم و داشتیم مراسمای سر صف صبحگاهی رو انجام می‌دادیم و دعا می‌خوندیم، هنوز یکی دو دقیقه نگذشته بود که دیدیم سر و صدا از سمت دفتر میاد.دقت کردم دیدم صدای بابامه. گفتم اوه که بدبخت شدم. بعد از چند ثانیه معاون مدرسه از در ورودی ساختمون پرت شد بیرون.بابام رو دیدم که داره با شلنگ می‌زندش. با همون شلنگی که خود معاون همیشه ما بچه‌ها رو می‌زد.بابام داشت بلند سرش داد می‌زد و فحش می‌داد که بچه‌های دیگه بچه‌ی من رو زدن تو هیچ کاری نکردی. من خودم بچه‌م رو نمی‌زنم تو بچه‌ی من رو می‌زنی و همینطور معاون رو با شلنگ می‌زد.منم دهنم باز مونده بود هم از صحنه‌ای که می‌دیدم و هم از حرف بابام که می‌گفت من نمی‌زنمش. تو دلم می‌گفتم تو من رو نمی‌زنی آخه؟البته از وقتی که اومده بودیم مشهد خیلی کمتر شده بود. انگار اون غریبی ما رو به عنوان یه خونواده به هم نزدیک‌تر کرده‌ بود و همبستگیمون رو بیشتر کرده بود.بابام همینطور داشت معاون رو می‌زد که جو مدرسه به هم ریخت. بچه‌ها شروع کردن به شلوغ کردن و داد و فریاد و خوشحالی که انگار مدرسه از دست رفته‌.آخرش معلما اومدن بابا و معاون رو از همدیگه جدا کردن. بابام رفت دفتر پرونده‌م رو گرفت و گفت که از اینجا می‌خوام ببرمش به یه مدرسه‌ی دیگه.من کنار بابام راه می‌رفتم و با همکلاسی‌هام چشم تو چشم می‌شدم و برای اولین بار توی زندگیم از کاری که بابام کرده بود، حس خوبی داشتم.رفتیم بیرون و دیگه پام رو توی اون مدرسه نذاشتم. بابام من رو برد یه مدرسه‌ی دیگه ثبت نام کرد و بعد تازه اونجا بود که فهمیدم همه جا یه جور نیست.چون اونجا دوستای خیلی خوبی پیدا کردم، بچه‌هایی که بهم کمک می‌کردن، مهربون بودن و تازه چون یه شروع جدید برام بود و اونا نمی‌دونستن من دانش‌آموز تنبلی بودم قبلا، درسم و نمره‌هام یهو خوب شد. یه گروه تئاتر هم توی اون مدرسه درست کردیم. حالا دیگه از مشهدم خوشم اومد.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-هشتم---گرگ-سپید-در-مسکو-(سوم)-id1493166-id524559457?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%20-%20%DA%AF%D8%B1%DA%AF%20%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%20(%D8%B3%D9%88%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 18:31:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و هفتم - گرگ سپید در مسکو (دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-37-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-mctklmyhite5</link>
                <description>سلام من مرسن هستم و این سی و هفتمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این دومین قسمت داستان گرگ سپید در مسکوئه. اگر قسمت اول رو نشنیدید لطفا یه اپیزود برگردید عقب و از اپیزود سی و ششم شروع کنید. https://vrgl.ir/yYHaD لازم به ذکره که این اپیزود برای بچه‌ها مناسب نیست و اگه خودتونم توی شرایط خوبی به سر نمی‌برید، لطفا شنیدنش رو به یه زمان دیگه‌ای موکول کنید چون ممکنه محتواش برای همه مناسب نباشه. خب بریم سراغ داستان. من می‌تونستم علی باشم تو میتونستی علی باشی.بابای من اخلاق خاص خودش رو داشت. می‌خواست همه جا عدالت رو خودش به تنهایی و به سبک خودش برقرار کنه.یه بار توی ایست بازرسی که توی دهه‌ی شصت هم زیاد بود یه نوار کاست ازش گرفتن که روش موزیک ضبط شده بود و اون موقع هم ممنوع بود.ماموره وقتی داشت نوار رو می‌برد، بابام صداش کرد و گفت که بدش به من اون نوار رو، ازش گرفت انداختش زمین و پاشو کوبید روش و شکستش. بعدشم به ماموره گفت که حالا که قرار نیست دست من باشه، اصلا بهتره که نباشه.اون زمان، همون دهه‌ی شصت عصرهای جمعه همه چیز دلگیرتر بود. تفریح‌های زیادی نبود. حتی پارک‌ها رو ساعت نه شب می‌بستن.تلویزیون هم تا ساعت یازده دوازده شب برنامه داشت و بعدش برفک می‌شد و دیگه هیچی نشون نمیداد.بابام خیلی اهل سینما بود و بعضی وقتا عصرهای جمعه ما رو می‌برد سینما. اون زمان با این که اوایل انقلاب هم بود گاهی اوقات سینماها فیلم‌های خارجی هم میاوردن.من عاشق فیلم‌های وسترن بودم، مخصوصا فیلم با گرگ‌ها می‌رقصد. آقا نه تنها همیشه عدالت رو به سبک خودش اجرا می‌کرد بلکه همیشه علاقه داشت عدالت رو به تنهایی هم اجرا کنه.یه بار رفته بودیم سینما که فیلم گل‌های داوودی رو ببینیم. ما نشسته بودیم یه سکانسی داشت پخش می‌شد که داشتن طبق‌کشی می‌کردن برای عروسی. خیلی سکانس شادی هم بود.یهو دیدم از پشت سر صدای داد و بیداد میاد. اینقدر همه چیز به هم ریخت که فیلم رو نگه داشتن و چراغ‌ها روشن شد.من نگاه کردم به ردیف عقب دیدم دعواست و بابای منم وسطه، داره با چهار تا جوون دعوا می‌کنه.انگار یکیشون با پاش می‌زده به صندلی بابام و آخرشم پاشو گذاشته پشت گردنی صندلیش که دیگه بابا بلند شده و بدون تذکر قبلی اونا رو به سزای اعمالشون رسونده.ما رو از سالن سینما بیرون کردن و نتونستم آخر فیلم گل‌های داوودی رو ببینم. همیشه وقتی از سینما برمی‌گشتیم می‌رفتیم یه رستورانی که غذاش رو خیلی دوست داشتیم، شام می‌خوردیم. خیلیم جای شیک و تر و تمیز و قشنگی بود.من همیشه عاشق ماکارونی بودم. توی دنیای بچگیم تصور می‌کردم که ماکارونی قبل از اینکه به زمین بیاد یه زنی بوده و من توی یه دنیای دیگه عاشقش بودم و موهای اون قرمز بوده و با چنگال شونه‌شون می‌کرده و اونم عاشق من بوده.حالا توی این دنیا دوباره داره اینطوری برای من دلبری می‌کنه و منم عاشقشم. خلاصه یکی از چیزایی که همیشه بهش پناه می‌بردم ماکارونی بود.اون شب با خودم گفتم که توی سینما که اون طوری شد ولی حداقل اینجا یه ماکارونی می‌خورم و حالم خوب میشه اما توی رستوران خیلی از غذاهاشون تموم شده بود.ماکارونی هم تموم شده بود و دیگه هیچی نمی‌تونست حالم رو خوب کنه. بابام اونجا هم باز با گارسون بحثش شد که شما که هیچ غذایی ندارین برای چی اصلا در رو باز گذاشتین.دست از پا درازتر برگشتیم خونه و منم حس می‌کردم که شکست عشقی خوردم. بابا و مامان هم مرتب دعوا می‌کردن.یادمه یکی از همون شبایی که دعواشون شده بود و پدرم داشت فحش می‌داد و مادرم داشت کتک می‌خورد یا جیغ میزد، من توی اتاقم بودم و می‌ترسیدم برم بیرون.خواهرم همین‌طور، رو طبقه‌ی بالای تخت خوابیده بود. بهم می‌گفت که بخواب، برو زیر پتو هیچی نیست. من طبقه‌ی پایین تخت خوابیده بودم. یه لحظه وقتی ناخودآگاه رفتم زیر تخت رو نگاه کردم، دیدم یه نفر زیر تخته.ازش نترسیدم، دیدم یه مرد سرخپوست قوی هیکل زیر تخته و چشمای خیلی مهربونی داره و انگار به من پناه آورده. انگشتش رو گذاشت روی لبش و گفت هیس. منم بهش لبخند زدم و رفتم خوابیدم.فردا صبح که از خواب بیدار شدم اولین کاری که کردم این بود که دوباره زیر تخت رو نگاه کردم و دیدم هیچکی نیست و فهمیدم که همه‌ش خیال بوده اما چند روز بعد وقتی دوباره بازم صدای داد و بیداد و قهر کردن‌های بابا و مامانم میومد و اون موقع بابام دیر میومد خونه و مشکل داشتن، وقتی توی اتاق تنها نشسته بودم باز دیدم سرخپوست هم کنارم نشسته.این دفعه بهش گفتم گرسنته؟ با سر جواب داد آره. منم یواشکی رفتم از توی یخچال یکم غذای سرد بود آوردم با هم خوردیم.کم‌کم بیشتر میومد پیشم. نقاشیام رو نگاه می‌کرد، با هم کتلت می‌خوردیم، صبح‌ها می‌نشست روبروم و منم باهاش حرف می‌زدم و اون گوش می‌داد.خودش یه کلمه هم حرف نمیزد فقط با چشماش از من حمایت می‌کرد. با من میومد مدرسه و وقتی توی مدرسه تنها می‌موندم میومد مینشست کنارم.توی خونه من رو روی دوشش می‌ذاشت و می‌چرخوند. با هم دیگه خیلی خیلی دوست شدیم، روزهای زیادی رو کنار همدیگه گذروندیم اما یه چیزی رو اما خیلی خوب یادمه، وقتی بابام بود، سرخپوست پیداش نمیشد.همیشه خیلی دلم می‌خواست بدونم چرا بابا و مامانم دعوا می‌کنن. هیچ وقتم نمی‌فهمیدم. بابام همون قدر که روحیه‌ی خشنی داشت، همون قدر هم حساس بود.من واقعا بابام رو دوست داشتم. خیلی دوسش داشتم. حتی یادمه یه بار که پاهاش میخچه داشت و رفته بود درشون بیاره، از تصور این که الان داره توی راه میاد خونه و پاش می‌لنگه، گریه‌م گرفته بود.برام خیلی عزیز بود اما هر بار اوضاع توی خونه متشنج میشد، من بهم می‌ریختم و برمی‌گشتم توی اتاق پیش سرخپوست و شروع می‌کردم به نقاشی کشیدن‌.این باعث شده بود که نقاشیام با بقیه‌ی هم سن و سال‌هام یه فرقی بکنه. دوستام کلاس نقاشی می‌رفتن و معلم بهشون می‌گفت خونه و طبیعت و گل و میوه بکشن.ولی توی نقاشی‌های من بابام بود که داشت کتک می‌زد، مامانم بود که داشت کتک می‌خورد و منی بودم که با سرخپوستم بودم و دوست و همراهم بود.هر وقتم خواهرام و فامیلا نقاشیام رو میدیدن و می‌پرسیدن که این سرخپوسته کیه من فقط بهشون می‌گفتم که یه رازه.یه روز رفتیم خونه‌ی یکی از عموها مهمونی، من هشت سالم بود و خیلی هم شر و شیطون بودم. زن‌عموم رو هم خیلی دوست داشتم چون تازه اومده بود توی خونواده‌ی ما.زیاد هم بازی می‌کرد با بچه‌ها و سر به سرشون می‌ذاشت. منم که اون موقع نمی‌فهمیدم حاملگی چیه. اون روز من شروع کرده بودم به گاوبازی.بهش می‌گفتم که من گاوم و تو هم لباست قرمزه، من عصبانی میشم میام شاخ میزنم بهت و اونم جاخالی میداد.یه جایی حواسش نبود من انگشتام رو مثل شاخ گذاشتم بالای سرم و دویدم و زدم به شکمش. اونم افتاد، حالش بد شد.بابام هنوز نیومده بود از سر کار اونجا، خلاصه واسش آب قند آوردن و بردنش تو اتاق و بهش رسیدن تا حالش بهتر شد. وقتیم بابام اومد همه چیز به حالت اول در اومده بود و کسی هم چیزی بهش نگفت.بابام خیلی حساس بود که وقتی می‌ریم مهمونی، شلوغ نکنیم حتی اجازه نمی‌داد که ما با بچه‌ها بازی کنیم. چه برسه به اینکه همچین اتفاقی هم بیفته.اون شب گذشت و صبح فرداش من با فریاد بابام بیدار شدم که از اتاقشون میومد. داشت با مامان بحث می‌کرد و هر چند لحظه هم اسم خودم رو میشنیدم بین حرفاشون.فهمیدم که به گوشش رسیده و داره به مامانم فحش میده میگه که مگه تو مرده بودی که جلوش رو نگرفتی، زنه خونریزی کرده اگه بچه‌ش چیزی بشه از چشم من می‌بینن.منم داشتم اینا رو میشنیدم و توی رختخوابم می‌لرزیدم و نمی‌دونستم چه اتفاقی در انتظارمه. تکیه داده بودم به دیوار پتو رو تا گلوم کشیده بودم بالا و به در نگاه می‌کردم.منتظر بودم هر لحظه در باز بشه و بابام بیاد تو، صداش هی دور و نزدیک می‌شد. مامانمم دفاع می‌کرد ازم که حالا بچه‌س دیگه یه کاری کرده.ده دقیقه‌ای طول کشید تا اینکه بالاخره دستگیره‌ی در به طرز وحشیانه‌ای باز شد، بدون اینکه سوال یا حرفی باشه بابام فقط فحش می‌داد و من گریه می‌کردم.اومد من رو از پشت گردن گرفت و کشون کشون برد تا توی حال. اون موقع هنوز گازکشی نبود و یه چراغ علاءدین نفتی وسط حال بود که خونه‌مون رو گرم می‌کرد.من رو کشوند برد سمتش، یکم مقاومت کردم ولی زورم نمی‌رسید. دست راستم رو گرفت و گذاشت روی چراغ علاءدین داغ.دستم داشت می‌سوخت اما من هیچی نمی‌گفتم. واقعا هیچی نمی‌گفتم چون هم توی شوک بودم هم اینکه نمی‌دونم چرا هیچ وقت وسط این کتک‌خوردن‌ها و آزارها ازش طلب بخشش نمی‌کردم.فقط نگاش می‌کردم، وقتی من چیزی نمی‌گفتم اون بیشتر فشار می‌داد. مامانم از اونور داشت می‌کشیدش و بابام اون رو هل می‌داد و به کارش ادامه می‌داد‌.از اون ورم خواهرام بیدار شده بودن و گریه می‌کردن تا اینکه دیگه ولم کرد و افتادم روی زمین. کل این اتفاق شاید سی ثانیه بود ولی پوست و گوشتم سوخت. انگشتای من لاغر بودن. یادمه انگشت وسطیم خیلی بدجور سوخته بود.از سر جام پا شدم رفتم نشستم توی سالن پذیرایی. مثل آدمای بزرگسال که یه پاشون رو میذارن زیر بدنشون، اون یکی رو خم می‌کنن. دست راستم رو که داشت ازش خون می‌چکید رو گذاشته بودم رو پام و بهش هم نگاه نمی‌کردم.فقط داشتم از دور به سمت بابام نگاه می‌کردم که گوشه‌ی اتاق نشسته بود و البته به بابامم نگاه نمی‌کردم، به سرخپوستی که پشت سر بابام زل زده بود به من و با اشاره داشت می‌گفت هیچی نگو نگاه می‌کردم.بعد بابام با عصبانیت از خونه زد بیرون. مامانم هم منو برد بیمارستان. تازه اونجا انگار درد من شروع شد، البته بعدش یه آمپول کزاز بهم زدن که انقدر دردش زیاد بود که درد سوختگی دستم از یادم رفت.از در اتاق دکتر که اومدم بیرون، دیدم بابام توی اون شلوغی سراسیمه و با یه قیافه‌ی پشیمون بین مردم وایساده و داره به این طرف اون طرف نگاه می‌کنه.وقتی ما رو دید انگار خیالش راحت شد ولی بازم به محل نذاشت. موقعی که داشتیم میومدیم بیرون به مامانم گفت که تو برو خونه من علی رو می‌برم سرکارم.سوار ماشین شدیم و از اونجا اول من رو برد برام یه ساندویچ خرید با اینکه خیلی بغض داشتم اما نمی‌خواستم جلوی بابام گریه کنم.خودمم نگران بچه‌ی زن عموم بودم که توی ماشین بهم گفت دیشب اتفاقی نیفتاده بوده برای بچه و فقط می‌خواسته تنبیهم کنه‌.رفتیم کارگاهش، من شروع کردم به خوردن ساندویچ. از این که بابام من رو بخشیده حس خیلی بهتری داشتم تا اینکه نفرتی از این داشته باشم که دستم اینطوری شده.توی کارگاه که بودم هر کسی میومد تو می‌پرسید که عه علی چش شده، بابام جواب می‌داد دستش سوخته. می‌پرسیدن چطور؟ جواب می‌داد خودم سوزوندمش و بعد سرشو تکون می‌داد.شاید اون روز صد نفر اومدن دم کارگاه و این رو پرسیدن و آقا صد بار همین رو جواب داد. چیزی رو قایم نمی‌کرد.حتی هنوز هم که نگاه می‌کنم بعد از این همه سال، حس می‌کنم خیلی کاریزماتیکه، مثل هر دیکتاتور دیگه‌ای، مثل استالین.یه مدت وضعیت خوب بود اما باز خیلی نگذشت از این موضوع که همه چیز دوباره انگار برگشت به حالت سابقش. یعنی دعوای مداوم بابا و مامان.دیگه ده سالم شده بود که یه روز یادمه از بیرون اومدم خونه و همین که وارد خونه شدم، حس کردم که یه چیزی عادی نیست.مامانم داشت دم دستشویی قدم می‌زد و رنگ هم به صورتش نبود. انگار بابا رفته بود توی دستشویی در رو قفل کرده بود و باز هم نمی‌کرد.مامانم پشت در التماس می‌کرد که در رو باز کن، بلایی سر خودت نیاری و این حرفا. بابا اصلا جواب نمی‌داد. سکوت، سکوت، سکوت.اینجور که مامان می‌گفت انگار یه ساعتی بود که بابا رفته بود داخل. من هنوز بهت زده توی راهرو ایستاده بودم که مامان رفت از توی آشپزخونه قندشکن آورد و کوبید به کنار دستگیره‌ی در.یه حفره‌ی کوچیک درست کرد، بعد من رفتم جلو قندشکن رو ازش گرفتم و شروع کردم به ضربه زدن به اون قسمت. اندازه‌ی تقریبا پنج سانتی‌متر سوراخ شد.سرم رو بردم جلو تا داخل رو ببینم و چیزی که دیدم رو تا آخر عمر فراموش نمی‌کنم. چیزی که از اون سوراخ دیده می‌شد بابام بود که دست چپش روی زانوش بود و همینطور خون داشت از مچش میزد بیرون.من که این صحنه رو دیدم خشکم زد، مامانم منو زد کنار که اونم ببینه. یه نگاه انداخت داخل و شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن که تو رو خدا در رو باز کن. منم مامانم رو که دیدم گریه‌ام گرفت و از اونورم دیدم خواهرام دارن گریه می‌کنن و به هم ریختن.من این صحنه رو که دیدم یهو با مشت کوبیدم به در و داد زدم که تو چی فکر کردی؟ فکر کردی بمیری ما بی‌کس می‌شیم؟ تو بمیری من هستم تو این خونه. من مواظب این خونه هستم.تو فکر کردی ما یتیم می‌شیم؟ تو مرد نیستی؟ اگه مردی پاشو بیا بیرون. بیا لعنتی بیا بیرون. تو مرد نیستی تو ترسویی. خیلی ترسویی.مامانم زنگ زده بود به داییام. چند دقیقه بعد رسیدن. داییام به بابام می‌گفتن دوماد. از پشت در گفتن دوماد، دوماد برو اونطرف می‌خوایم در رو بشکنیم.بابام دیگه کامل بی‌حال شده بود. با چندتا لگد در رو باز کردن و رفتن تو بلندش کردن و بردنش بیمارستان. مامانمم باهاشون رفت.ما هم بچه‌ها فقط موندیم. یکی رفت تو بغل این یکی زن‌دایی، اون یکی رفت پیش همسایه و من برگشتم توی اتاق زیر پتو. با پتو رفتم زیر تخت جایی که سرخ‌پوستم رو قایم می‌کردم.من زیاد می‌رفتم زیر تخت می‌موندم. فکر می‌کردم، طرح می‌کشیدم، گاهی عروسک بازی می‌کردم، دنیاهای خیالی می‌ساختم.اینقدر زیر پتو موندم که شب شد. ترس اون صحنه‌ای که دیده بودم ولم نمی‌کرد. اون زخم روی دستش، خونی که بیرون می‌زد و از صورت بابام که زل زده بود به روبرو.فقط شب صدای قدم‌هایی رو شنیدم که از دم در اتاقم رد شدن. صدای بابام و داییام که زیر بغلش رو گرفتن و دارن آروم آروم می‌برنش تو اتاقش.اون لحظه حس می‌کردم که یه مرده رو آوردن توی اون خونه. حس می‌کردم که بابام مرده.فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم، بابام تو اتاقش دراز کشیده بود و حالا خیلی هم عزیز شده بود برای مامانم. صبحونه توی رختخواب و آبمیوه.خواهرام می‌رفتن توی اتاق ولی من نرفتم اونجا ببینمش. راستش رو بخواید به خاطر فریادهایی که دیروز سرش زده بودم یه کم میترسیدم ازش.لای در رو با سر کج باز کردم و از اونجا دید داشت به اتاق بابا. از دور من رو دید و گفت علی، بیا پیش من. بیا اینجا پیشم.رفتم پیشش نشستم و گفت بیا بشین اینجا. انقد دیگه مرد شدی که به من میگی اگه تو نباشی من هستم؟ این رو که شنیدم سرم رو از خجالت انداختم پایین.گفت آفرین که انقد مرد شدی. خوشم اومد که می‌تونی از خونواده‌ت مراقبت کنی. بعد روش رو کرد سمت مامانم. با ما فارسی صحبت می‌کرد با مادرم گیلکی.به مادرم گفت که وقتی علی داشت داد می‌زد که تو نباشی من هستم، من دوباره تیغ رو محکم‌تر کشیدم روی دستم. حس کردم بعد از من شما مراقب خودتون هستین.ولی وقتی گفت تو ترسویی از ترسته که می‌خوای خودتو بکشی و مرد نیستی، اون لحظه زخمم رو با دست محکم گرفتم که خون بیشتری ازم نره و نمیرم. حس کردم باید زنده بمونم، نباید اینطوری بمیرم.بابام به کسایی که نمی‌دونستن که این اتفاق افتاده می‌گفت که ورقه فلزی توی کارگاه افتاده روی دستم.وقتی عمو حاجی یکی از عموهام اومده بود عیادت و بابام همین رو بهش گفت، موقع رفتن من رو کشید کنار آروم گفت که علی، بابات خودش این کار رو کرده؟ به من بگو.منم جواب دادم نمیدونم، توی کارگاه انگار اینطوری شده. اونم گفت که آها… زخمش عمیقه، نمی‌دونم والا جالبه.عموی من که صداش می‌کردیم عموحاجی، نصف بدنش دچار معلولیت جسمی بود. دست و پای راستش به سختی تکون می‌خوردن.میتونست راه بره ولی پاش رو روی زمین می‌کشید. از قدیم به این عموم می‌گفتند حاجی چون انگار کسایی که توی عید قربان به دنیا میومدن رو حاجی صدا می‌کردن، همینجوری بدون حج رفتن.عمو حاجی وقتی نوجوون بوده با بابام می‌رفتن سر کار ساختمون. اخلاق بدی هم داشته. خیلی پسر شری بوده، خیلی بقیه رو زیاد اذیت می‌کرده.به هیچ صراط مستقیم نبوده، بزن بهادر بوده و البته حیوان‌آزار… یه روز بابام اول صبح جمعه بیدارش می‌کنه که امروز کارگر کم داریم پاشو بیا نمون توی خونه، نمون تو خونه شهر به پا کنی پاشو بیا.میرن سر ساختمون و مشغول کار میشن. ساختمونه بیرون شهر بوده و کنارشم پر مرداب. هر کسی مال اطراف شهر ما باشه، مال این منطقه باشه می‌دونه که هر جا که یه کم آب جمع بشه خیلی نمی‌گذره که کلی جک و جونور توش پیدا میشه‌.عمو حاجی هم یکم کار می‌کنه و باز ول میکنه میره پایین ساختمون، دم یکی از این مرداب‌ها. قورباغه‌ها رو میگرفته، دست و پاهاشون رو می‌بردیده می‌کشتتشون.بابا تعریف می‌کنه که اون روز من بهش گفتم نکن این کار رو، اینا گناه دارن. جواب داده که به تو چه ربطی داره، چی کاره‌ای تو اصلا و حرف گوش نمی‌کرده.خلاصه داشتن بالا کار می‌کردن که یه تیرآهن از دست همه ول میشه، میفته زمین، می‌‌خوره اینور، می‌خوره اونور، میره تا پایین و دقیقا میفته روی عموحاجی.حاجی خیلی بد آسیب می‌بینه اونروز. به هربدبختی‌ای بوده تیرآهن رو از روش بلند می‌کنن و می‌رسوننش بیمارستان. ماه‌های بعد رو توی بیمارستان می‌گذرونه.بابام هر کاری از دستش بر میومده واسش می‌کنه. حتی خونه‌ش رو می‌فروشه تا خرج درمان برادرش رو بده اما بعد از درمان مشکل حرکتی حاجی باهاش می‌مونه.بابام همیشه سر این موضوع عذاب وجدان داشت اما شخصیتش طوری نبود که بخواد از کسی عذرخواهی کنه اما از طرف دیگه مادربزرگم خیلی از این قضیه ناراحت بود.حتی از بابام یعنی پسرش به اداره‌ی کارم شکایت می‌کنه ولی خود عمو چیزی نمی‌گفته. توی تموم این سال‌ها همیشه احترام بابام رو نگه می‌داشته اما توی زندگی خودش گوشه‌گیر شده بوده و تا حدودی افسرده.و حالا همین عمو حاجی جلوی من وایساده بود و در مورد خودکشی بابام کنجکاو بود. آخرشم که دید اطلاعاتی از من در نمیاد گفت که سلامت باشه بابات و رفت.البته بابام حتی بار اولش هم نبود که خودکشی می‌کرد، بار دومش بود. یه بارم با قرص این کار رو کرده بود. اون بارم وقتی رسیدم بالا سرش بی‌حال بود و مامانم منتظر بود تا دوباره داییام برسن و ببرنش بیمارستان.وقتی نشسته بودم کنار بدن بی‌حالش، باز دیدم سرخ‌پوست از بیرون در داره اشاره میکنه که بیا، نمون اونجا. منم بلند شدم و رفتم توی اتاق و در رو بستم و توی اتاق نشستیم تا شب که دوباره بابام از بیمارستان برگشت.گفتم عموم همیشه برای بابام احترام زیادی قائل بود اما کاری که بد کرد تاثیر زیادی روی سرنوشت چندتا خونواده گذاشت و همینطور روی روح و روان من.اینطور بگم که اگر ای‌بی از لحاظ نرم‌افزاری روی من تاثیر داشت، هیچ وقت نمی‌خواست بهم بگه که این کار بده نکن، اون کار خوبه بکن، اینجوری باش، اینجوری نباش و من فقط بهش نگاه می‌کردم و یاد می‌گرفتم؛ سخت‌افزار زندگیم رو عموم دستخوش تغییر قرار داد.شخصیتم رو زیر و رو کرد و سرنوشتمون رو عوض کرد. اگه بخوام از همون لحاظ شوروی و روسیه بگم، عمو حاجی راسپوتین خونواده‌ی ما بود یا شد.حاجی خیلی باهوش و صبور بود. کسی سر از کارش در نمی‌آورد و خیلی سیاست داشت. وقتی بیست و پنج شیش سالش هم شد بابام خیلی به این فکر افتاد که واسش زن بگیره که از این حالت افسردگی دربیاد.وقتی ازدواج کرد من تقریبا دوازده سالم بود و وقت بیشتری هم باهاش می‌گذروندم. عموحاجی سوالاتم رو جواب میداد، خیلی من رو نصیحت می‌کرد و برای من قصه‌های اساطیری تعریف می‌کرد.رفتاراش خیلی برای من جالب بود، این که بلد بود با یه دست بند کفشش رو ببنده یا از روی فیلم ناخدا خورشید یاد گرفته بود که وقتی می‌خواست سیگار بکشه با یه دست کبریت روشن کنه.منم حسم به عمو حاجی، مثل حس این دیالوگ فیلم ناخدا خورشید بود. اونجایی که یکی از ناخدا خورشید می‌پرسه خب ناخدا با این وضعی که داری حاضری بری سفر؟ ناخدا هم با سوال جوابش رو میده که…نه این که حاجی آدم مذهبی‌ای بود ولی در مورد درست و غلط برای من توضیح می‌داد. حرفش رو قبول داشتم، زیاد هم با من حرف میزد.افسانه و قصه تعریف می‌کرد واسم. تقریبا دوازده سیزده سالم بود و بعد از ازدواجش که عموم شروع کرد. خیلی قطره‌چکونی کارش رو پیش می‌برد، فقط هم با من حرف می‌زد در این زمینه نه با خواهرام.اینطوری که مثلا وسط تعریف کردن خاطرات یهو می‌گفت آره اونجا بابات یه مشت کوبید توی صورت مادربزرگ، بعد وقتی میدید من تعجب کردم می‌گفت که نه، حالا چیزی هم نبود و بعد خیلی عادی خاطره رو ادامه می‌داد.یا مثلا من خیلی به دیدن آلبوم عکس‌های قدیمی علاقه دارم. وسط دیدن آلبوم می‌گفت آره بابا اینجا رفته بود تهران و خیلی لاابالی بود و دنبال این دختر اون دختر.منم هیچی نمی‌تونستم بگم و هر بار این خاطرات و توصیفات بیشتر و بیشترم می‌شد. بابات این کار رو کرد، بابات اون کار رو کرد. بابات مادربزرگ رو کتک می‌زده، بابات بابا بزرگ رو کتک میزده، من رو کتک می‌زده، بابات رابطه‌های اونجوری داشته.یا توی عکس یه تلویزیون می‌دیدیم می‌گفت آره بابات این تلویزیون رو خریده بود واسمون دستش هم درد نکنه، البته برای این خریده بود که خودش بتونه توش فیلم‌های ناجور توش ببینه و باز در ادامه حرف‌های عادی.من با اون سن کمم نمی‌تونستم این حجم از حس بد رو درون خودم حمل کنم. عمو حاجی داشت روز به روز نفرت توی دل من می‌کاشت.خونواده‌ی عموم تازه هم بچه‌دار شده بودن و ما رفت و آمدمون باهاشون زیاد شده بود و این مکالمات دونفره‌ی پنهانی هم مداوم.این قضایا شاید شیش هفت ماه طول کشید. من یکی یکی داشتم امتحانام رو خراب می‌کردم. درسته که از آقا می‌ترسیدم ولی پدرم بود، ازش متنفر نبودم تا قبل از این.توی یکی از آخرین گفتگوهام با عمو حاجی یادم میاد یه آلبوم عکس رو آورد که یه سری عکس‌ها توش بود که ندیده‌ بودم.من تا قبل از اون بابابزرگ رو توی عکس‌هایی که توی آلبوم خانوادگی خودمون بود، خیلی روشن و جذاب و قشنگ می‌دیدم.آدمی که همیشه همه می‌گفتن من شبیهشم و من خیلی خوشم میومد از این که می‌گفتن شبیه بابابزرگتی.توی اون دو سه تا عکسی که ازش داشتیم خیلی آراسته بود و خوش تیپ با سیبیل دوگلاسه، به قول قدیمیا.ولی توی عکسایی که عموم داشت نشونم می‌داد توی چهل و یک سالگی که اواخر عمرش هم بوده یه پیرمرد ضعیف و معتاد با چشمانی بود که باز نمی‌شدن.دیدن این تصویر از پدربزرگم خیلی من رو شکوند. این موضوع انقدر روی من تاثیر داشت که دیگه من تا چشم‌هام رو می‌بستم صورت بابابزرگم رو می‌دیدم و دیگه بعد از اون حتی می‌ترسیدم چشمام رو ببندم و بخوابم.یه روز خنک توی بهار، وقتی حیاطمون سرسبز و قشنگ بود توی اتاق داشتم درس می‌خوندم برای امتحان که یهو یه حسی درونم رو گرم کرد. آروم اومد بالا و بالاتر و مثل یک بمب ساعتی که منفجر بشه من زدم زیر گریه.همینطور داشتم اشک می‌ریخت که روم رو برگردوندم سمت پنجره و دیدم از لای بوته‌های توی حیاط، بابابزرگ با یه صورت تکیده و ترسناک زل زده به من.این رو که دیدم منقلب شدم. دیگه با چشمای اشک آلود اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه به مامانم گفتم که مامان دلم می‌خواد بابا رو بکشم.گفت چی؟ گفتم چرا آقا اینقدر همه رو می‌زده، اذیت می‌کرده، چرا مادربزرگ رو میزده، چرا می‌رفته دنبال زن‌های دیگه؟مامان که خشکش زده بود گفت که چی میگی؟ کی این حرفا رو به تو زده؟ جواب دادم عموحاجی و ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم.خواهرم که از توی اتاق داشت حرفامون رو می‌شنید اومد بیرون و گفت که مگه آقا یه مدت پیش نگفته بود که اگه کسی پشت سر من چیزی گفت شما باور نکنید.یادم اومد یه مدت پیش بابام انگار که یه بوهایی برده باشه یه هشدارهایی بهمون داده بود و خلاصه بعد، مامانمم کلی باهام دعوا کرد که هر کی هر چیزی گفت تو میگی باشه، قبول می‌کنی؟قضیه گذشت و حالا من می‌ترسیدم که این حرفا به گوش بابام برسه و این چوب کبریتی که عمو حاجی با مهارت به سبک ناخدا خورشید روشن کرده و پرتاب کرده، بیوفته وسط انبار باروت و همه‌مون رو بسوزونه، اول از همه هم منو.گفتم انبار، انبار خونه‌ی ما یکی از جاهایی بود که وقتی غمگین بودم میرفتم اونجا قایم می‌شدم و البته زیر پتو. هنوزم همونطوره.حتی الانم بعد از چهل سال وقتی یه اتفاق بدی رو از سر می‌گذرونم، اولین کاری که بعد از رسیدن به خونه میکنم اینه که برم زیر پتو، مثل هر باری که عمو حاجی باهام حرف می‌زد.حتی بعد از اینکه اینا رو برای مادرم تعریف کردم هم اولین کاری که کردم این بود که برگشتم توی اتاق، رفتم زیر پتو و سرم رو گذاشتم روی پای سرخ‌پوستم.انتظاری هم نداشتم از مادرم که بخواد آرومم کنه. یادم نمیاد بغلم کرده باشه یا بوسیده باشه من رو تو یه همچین موقعیت‌هایی.حتی یادمه که یه بار نزدیک بود توی دریا غرق بشم و وقتی که نجات غریق من رو از آب کشید بیرون و زنده موندم، توقع داشتم که یکی من رو بغل کنه.مادرم اولین کاری که کرد این بود که یه تیکه چوب پیدا کرد و افتاد دنبالم که ذلیل مرده اگه میمردی ما چه خاکی باید سرمون می‌کردیم.چند روز بعد مامانم جریان رو برای بابام تعریف کرد اما بابام به روی خودش نیاورد و چیزی هم به من نگفت اما مشخص بود که خیلی توی خودشه چون بالاخره حاجی، لای حرفاش یه واقعیت‌هایی رو هم گفته بود و اون دلش نمی‌خواست که ما راجع به این گذشته‌ش چیزی بدونیم.از اون به بعد به من خیلی بی‌محلی می‌کرد و عصبانیت بیشتری نسبت به قبل داشت. یه هفته، ده روز گذشته بود از اون ماجرا.من کتک زیاد خوردم، سوختم، درد کشیدم ولی بدترین چیزی که یادمه اون روز اتفاق افتاد. یه بعدازظهر توی خونه بودیم.من تازه از حموم اومده بودم بیرون و با حوله نشسته بودم جلوی تلویزیون. یه چیزی داشت توی تلویزیون نشون میداد که واسم جذاب بود.بابام از سر کار اومد و وقتی من رو با حوله دید گفت علی پاشو برو لباس بپوش. منم گفتم باشه یکم دیگه میرم. چند دقیقه بعد رفته بود دست و صورتش رو شسته بود و اومد و دید که من هنوز با حوله نشستم.گفت مگه به تو نمیگم برو لباس تنت کن. منم جواب دادم میرم یه کم دیگه خب، یه کم وایسا الان این تموم میشه میرم. این رو که شنید بلند شد اومد حوله‌م رو از تنم درآورد و لخت من رو انداخت توی کوچه.اون موقع توی سنی بودم که بدنم داشت تغییر می‌کرد. توی سن بلوغ که بدن آدم، دستا و پاها و جاهای دیگه یهو حالتش عوض میشه و نمی‌دونی چه اتفاقیه برات داره میفته.اون موقع از بدنم خجالت می‌کشیدم و نمی‌فهمیدمش، حتی دلم نمی‌خواست جایی پیرهنم رو در بیارم. حالا فکر کنید توی اون سن، لخت لخت افتاده بودم توی کوچه، سر ظهر.تمام مدتی که بیرون بودم می‌ترسیدم کسی رد بشه. همسایه یا دوستی بیاد ببینه منو، حتی چیزی نبود پشتش قایم بشم.من مثل یه گربه‌ی لگد خورده از پشت این گلدون می‌رفتم پشت اون گلدون و سعی می‌کردم به زور گلدونا رو جابه‌جا کنم تا پشتشون قایم شم.همه‌ش دعا می‌کردم کسی رد نشه. نکنه فلانی بیاد، نکنه بهمانی بیاد و بدتر از همه نکنه الان دختر همسایه من رو ببینه. بزرگترین ترسم همین بود.ما سال‌ها بود که با هم همبازی بودیم. از پنج شیش سالگی که اومده بودیم تو اون محله. وقتی با بچه‌های محله بازی می‌کردیم من همه‌ش نگاهم به اون بود.اون کسی بود که من رو می‌دید، با تمام دنیا واسم فرق می‌کرد. چند سال قبل وقتی نه سالمون بود توی رشت و رودبار زلزله اومده بود.همه با عجله دویدیم، رفتیم توی خیابون و وقتی که اوضاع آروم‌تر شد برگشتیم توی خونه. بابای این همسایه‌مون نبود و اونا هم از ترس اومدن شب پیش ما موندن. این دختر همسایه هم خیلی ترسیده بود.ما بچه‌ها هم رختخوابا رو انداختیم کنار همدیگه و دختر همسایه هم تشکش رو اومد انداخت کنار من. با اون سن کمم می‌تونستم حس کنم که چقدر بهش علاقه دارم.اون شب تا صبح نخوابیدم، البته نه از ذوق عشقی که تو دلم بود از اینکه من هر شب خودم رو خیس می‌کردم. اون شب می‌ترسیدم بخوابم و اتفاق بیفته و دیگه هیچ وقت روم نشه توی چشماش نگاه کنم.صبح وقتی همه بیدار شدن و من بلند شدم رفتم دستشویی و داشتم از خواب می‌مردم، حس شوالیه‌ای رو داشتم که برای عشق جنگیده و حالا با افتخار داره برمی‌گرده خونه.خودم رو خیلی دوست داشتم اما حالا وقتی لخت توی خیابون بودم، انگار کابوس همون شب داشت تکرار می‌شد. قلبم تند می‌زد تا اینکه بعد از پنج دقیقه، آقا به مادرم گفت که برو در رو باز کن بیارش تو.من این بار مثل کسی که همه چیزش رو باخته و تحقیر شده با سر پایین رفتم تو، رفتم توی اتاقم و طبق معمول رفتم زیر پتو.رفتم زیر تخت و تنها کسی که می‌تونست بهم کمک کنه طبق معمول سرخپوست بود که سرم رو گذاشتم روی پاش و اون فقط با چشماش، بدون هیچ حرفی بهم می‌گفت درست میشه همه‌چیز.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-هفتم---گرگ-سپید-در-مسکو-(دوم)-id1493166-id521736864?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%20-%20%DA%AF%D8%B1%DA%AF%20%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%20(%D8%AF%D9%88%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 13:49:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و ششم - گرگ سپید در مسکو (اول)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-36-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-a43cwpeo7eea</link>
                <description>بذارید این داستان رو از آخر شروع کنم، اون لحظه‌ای که توی میدون سرخ مسکو نشستم و همین اولم بگم که بابام هیچوقت قبول نکرد که اشتباهی کرده.بچه که بودم به این فکر می‌کردم کاش یه ماشین زمان داشتم و برای ده ثانیه، فقط واسه‌ی ده ثانیه می‌تونستم آینده رو، شاید چهل سالگیم رو ببینم که مثل الان توی میدون سرخ نشستم و به چیزی که می‌خواستم رسیدم.این که بزرگ شدم، یه آرامش نسبی دارم و اینکه اون ادامه دادنا در انتها ارزشش رو داره اما خب زندگی بهت اون ده ثانیه رو نشون نمیده.تو باید هر جور که شده تو این اقیانوس تاریک، همینطور دست و پا بزنی شاید کمی جلوتر یه تخته پاره باشه اما بعضی وقتا هم یکم جلوتر به یه ساحل میرسی و روی شن‌های گرم دراز می‌کشی.قبل از اینکه موج بلند بعدی دوباره بکشنوتت توی آب و از ساحل دورت کنه. بودن توی میدون سرخ مسکو برای من دقیقا همین ده ثانیه بود. خوب یادم مونده که یه سه‌شنبه شب بود.توی میدون دنبال یه کافه می‌گشتم تو گوگل مپ تا یه قهوه و کیک سبک بخورم به جای شام که هم بودجه‌م برسه به بقیه سفرم و همین که یه سرپناهی داشته باشم چون داشت بارون نم نم میومد.با اینکه تابستون بود ولی من چون سوییشرت به خودم نبرده بود هوا برام سرد بود. داشتم یکم می‌لرزیدم و راه می‌رفتم، مثل همیشه هم هدفون روی گوشم بود. خیابون شلوغ نبود توریست که اصلا نبود و مردمم تپیده بودن توی خونه و کافه و بار. سه‌شنبه‌های زیادی توی زندگیم اومدن و رفتن ولی اون سه‌شنبه شب هیچ وقت یادم نمیره.پشت سرم میدون سرخ و کاخ کرملین بود، سمت چپ تالار بزرگ تئاتر بولشوی که کاترین کبیر ساخته بودش و جلوشم پوسترهای بزرگی از تئاترهایی که در آینده قرار بود توش اجرا بشه نصب شده بود و من هر بار که نگاهش می‌کردم بی‌اختیار موزیک دریاچه‌ی قوی چایکوفسکی توی سرم پخش میشد.و سمت راستم هم پاساژهای بزرگی بود که برندهایی که توش مغازه داشتن من فقط توی اینستاگرام دیده بودم.همینطور که داشتم میرفتم سمت کافه، یه لحظه ایستادم و بعد رفتم نشستم کنار خیابون.به اطرافم نگاه کردم و همونجا بود که برای اولین بار و آخرین بار به خودم گفتم، مسیو تو توی مسکو هستی. باورت میشه؟ آرزوی بچگیت. توی مسکو هستیا!سلام من مرسن هستم و این اپیزود سی و ششم پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.ممنون که شنونده‌ی پادکست آن هستین و البته ما رو به دوستانتون معرفی می‌کنید و برای داستان‌هایی که دوست داشتین توی اینستاگرام استوری میذارید و توی توییتر در موردشون توییت می‌کنید.قبل از شروع داستان و همینجا هم بگم این داستان به هیچ وجه برای بچه‌ها مناسب نیست و اگر حال روحی خوبی ندارین لطفا شنیدن این اپیزود رو به بعد موکول کنید چون محتواش ممکنه برای همه مناسب نباشه.یه موضوع دیگه اینکه در نظر داشته باشید توی داستان‌های اورجینالی که توی پادکست آن تعریف می‌کنیم معمولا صاحب داستان از خصوصی‌ترین و شکننده‌ترین احساسات و خاطراتش میگه و از طرف دیگه نظراتتون رو توی کامنت‌های اپلیکیشن‌های پادکست یا شبکه‌های اجتماعی هم می‌خونه، ممنونم که حواستون به این موضوع هست.خب بریم سراغ داستان. من می‌تونستم علی باشم تو می‌تونستی علی باشی.اول داستان واستون از مسکو گفتم. مسکو شاید برای همه حس به خصوصی ایجاد نکنه اما برای من و شاید اکثر همشهریام توی رشت یه معنای دیگه‌ای داره.دهه‌ی شصت وقتی من بچه بودم تلویزیون همه‌ش دو تا کانال داشت، وضعیت آنتن‌دهی هم اونقدر ضعیف بود که صد بار باید اون آنتن رو به چپ و راست می‌چرخوندی و می‌رفتی بالای پشت بوم و از اونجا داد می‌زدی خوبه؟ و از پایین یکی جواب میداد که خراب شد یا دو خوبه یا برعکس که جونمون درمیومد تا مثلا بتونی یه اوشین خوب ببینی یا مثلا برنامه دیدنی‌ها یا سریال از سرزمین‌های شمالی.اما یه تصویری بود که بدون خبر قبلی و بدون اینکه هیچ تلاشی می‌کردی یهو می‌افتاد توی تلویزیون. تصویر اخبار یا یه فیلم سینمایی به زبون خارجی یا بیشتر از همه رقص باله.این وقتی بیشتر روی اعصاب من می‌رفت که بچه بودم که این وضعیت دقیقا وسط همون یه ساعت فرصت کارتون دیدن و برنامه کودک عصر میفتاد.موقعی که از مدرسه برگشته بودیم و تمام روز منتظر اون یک نقطه‌ی روشن روزانه‌مون بودیم و داشتیم کارتون می‌دیدیم، یهو تصویر اول برفک می‌شد بعدش چند تا دختر با جوراب شلواری و دامن کوتاه میومدن و شروع میکردن روی نوک پاشون می‌رقصیدن و من عصبانی می‌شدم.اما خیلی مادرم و خواهر بزرگم خوششون میومد. می‌پرسیدم این چیه مامان وسط کارتونمون؟ جواب می‌داد که مسکوئه، مسکو.دریا که می‌رفتیم به پدرم که آقا صداش می‌زدیم می‌گفتم آقا اون ته دریا چیه؟ آقا هم مثل همه‌ی پدرهای دنیا که جواب همه چیز رو می‌دونن، می‌گفت که شوروی.بعد من می‌پرسیدم که شوروی چیه؟ مادرم که می‌خواست از کلمات آشنا که من قبلا شنیده بودم استفاده کنه می‌گفت که مسکوئه، همون جایی که گاهی میفته روی تلویزیون.یا وقتیم می‌رفتیم آستارا برای خرید اجناس روسی، از آقا می‌خواستم که ما رو ببره کنار مرز ایران و شوروی. خیلی هیجان عجیبی واسم داشت. هنوزم داره.اون پل باریک و سربازهای وسطش، اینکه دیگه اینجا آخرین قدم‌ها از کشورمه و اون طرف شورویه، موسکو.ولی مسکو رو از اونجا نمی‌شد دید. برعکس این طرف که آستارا بود و شهر بود اون طرف فقط جنگل بود. درخت‌های بزرگ و بلند و سرسبز.خیلی عجیب بود واسم که همون جنگل ساکت و اون طرف مرز و رودخونه، دقیقا همون جاییه که از تو اون دخترای جوراب شلواری‌پوش با زبون عجیب و غریبشون روی کارتون‌های ما پارازیت مینداختن.مسکو برای من تبدیل به سرزمین عجایبی شده‌ بود که برای یه بار هم که شده باید می‌رفتم ببینمش.رشتیا خوب می‌دونن چی میگم. سال‌های ساله مسکو توی ادبیات ما تبدیل به کنایه‌ای از آدمای پرت از موضوع شده. حتی نسل جدیدی که اون پارازیت‌ها ندیدن به کسی که متوجه حرفشون نمیشه میگن طرف مسکو رو گرفته.اسم من علیه. خونواده بهم میگن موسیو. چرا موسیو؟ آقام به خاطر رنگ چشمم و ارادتی که به آلن دلون یا همونجوری که خودش میگه آلن دولن، بازیگر فیلم موسیو کلین داشت، بهم می‌گفت موسیو و این اسم روی من مونده و همه موسیو صدام می‌کردن.آقا با سختی بزرگ شده بود. از بچگی مجبور میشه که ترک تحصیل کنه تا خرج خانواده رو بده. خیلی مرد با احساسی بوده.من اینطور فکر می‌کنم که اگر درس می‌خوند احتمالا شاعر می‌شد یا استاد دانشگاه می‌شد یا سیاستمدار می‌شد، شایدم دیکتاتوری می‌شد که دستی هم به نقاشی و شاعری داشت، مثل استالین.الان زندگی من خوب و آرومه، من تصویرگر کتاب بچه‌هام و عروسک‌سازم و کارگردان انیمیشن.توی یه روستا، یه گوشه‌ی خلوت و بی سر و صدای گیلان یه کارگاه دارم. خیلی جای آروم و ساکتیه، بعضی وقتا فقط صدای یه گاو از دور میاد و بعضی موقع‌ها یه موتور رد می‌شه و همیشه هم پرنده‌ها می‌خونن.الان حس امنیت می‌کنم و تمام تلاشم اینه که یه چیزی به دنیا اضافه کنم تا شاید حالا بقیه رو بهتر کنم اما موقعی که من به دنیا اومده بودم جنگ تازه شروع شده بود و به دنیا اومدنم هم خیلی سنتی بود.توی خونه به دنیا اومدم، قابله اومد، آب گرم کردن و بابام همیشه و تا همین امروز میگه که تو داشتی مادرت رو می‌کشتی چون سرت بزرگ بود و باعث خونریزی شدی و من کمک کردم و سر تو رو گرفتم و با دست کشیدمت بیرون.من نمی‌دونم راست میگه یا نه. یا خیلی داستان‌های تخیلی دیگه از زمانی که خیلی کوچیک بودم و یادم نمیاد‌.اینا رو می‌ذارم به حساب تخیلات آقام و همین که نگفت ولت کردیم با گرگ‌ها بزرگ بشی جای شکرش باقیه.اما یه چیزایی هم هست که خوب یادم میاد و می‌خوام در مورد همون‌ها صحبت کنم. من بچه‌ی دوم از یه خونواده‌ی شیش نفره‌ام.به غیر از من بقیه بچه‌ها دخترن. رشتیا یه اصطلاحی دارن که همه‌ی بچه‌ها قناری در نمیان، یکیشون کولکاپیس میشه. البته انگار یه بار منفی‌ای داره که درباره‌ی آدمای خل و چل خونواده گفته‌ میشه.کولکاپیس هم واقعا زشت نیست، خوشگلم هست به نظر من. من واقعا کولکاپیس اون خونه بودم. ظاهرم شبیهشون نبود.اونا تپل بودن و با چشم و موی قهوه‌ای و دختر و من چشم سبز و مو مشکی و لاغر و پسر.برای همین آقا همیشه من رو از همه بیشتر دوست داشت، اصلا یه جایی گفته بود که هر کدوم از این بچه‌ها به خاطر یه دلیل معلومی به دنیا اومدن.اولی به خاطر اولی بودنش، من به خاطر این که پسر می‌خواستن، سومی به خاطر این که رئیس جمهور اون زمان گفته بود که برای بچه‌ی سوم وام مسکن میدیم، چهارمی هم به خاطر این که من دلم برادر می‌خواست که خب چهارمی دختر شد.اما موضوع این بود که بابام کلا اعتقاد داشت که پسرها رو باید یه جور دیگه‌ای تربیت کرد. الان واستون توضیح میدم.یادم میاد که هفت سالم بود و بابام نشسته بود روی سینه‌ی من. قبلش بهم هشدار داده بود که اگه یه بار دیگه اتاقت رو کثیف کنی کاغذا رو به خوردت میدم.من اون لحظه خیلی ترسیده بودم. من و خواهرم یه اتاق داشتیم که یه تخت دو طبقه توش بود. من رفته بودم طبقه‌ی دوم تخت، کاغذها رو خرد کرده بودم که شبیه برف بشن و بریزم روی سر خواهرم.بابام اومد دید که کاغذ ریختم کف اتاق، اومد داخل و البته به خواهرم کاری نداشت. چون دخترها رو کتک نمیزد اما من لابد باید مرد بار میومدم، منم چیزی نمی‌گفتم.اومد نشست روی سینم و من کاغذا رد تو دهنم می‌کردم و یکم صبر می‌کردم می‌گفتم که شاید رحم کنه بگه نمی‌خواد، اما صبر می‌کرد که قورتشون بدم.منم قورتشون می‌دادم. مادرم جرئت نداشت جلو بیاد. خواهرم نگران بود ولی اینقدر ترسیده بود که گردن نمی‌گرفت. هیچ کس چیزی نمی‌گفت.چند تاشون رو که خوردم از روم بلند شد و از اتاق رفت بیرون. از نظر اون احتمالا روش درستی بود چون دیگه بعدش هیچ وقت کف اتاق کاغذ نریختم و دیگه هیچ وقت هپ دیگه برف نبارید توی اون اتاق.فقط توی نقاشیام برف بود. من توی نقاشیام بودم و نقاشی همه‌ی زندگی من بود. بابای من با کوچکترین اشتباهی عصبی می‌شد و به بدترین نحو کتکم می‌زد.من رو می‌سوزند یا با انبر گوشتم رو می‌کشید یا هر چیزی که دم دستش بود رو می‌کوبید بهم و همیشه‌ی خدا پدر و مادرم دعواشون می‌شد.ما وقتی… وقتی بابام میومد خونه از دستش فرار می‌کردیم و می‌رفتیم توی اتاق تا جلوی چشمش نباشیم.حالا از اون‌ور مریم خواهرمم خیلی من رو می‌ترسوند. اون دو سال از من بزرگتر بود و همه‌ش می‌خواست هشدار بده.مثلا یه بار که بابام گوسفند خریده‌ بود واسه عید قربان، شبش مریم بهم گفت که ببین فردا آقا می‌خواد سر تو رو ببره‌.گفتم چرا؟ گفت تو این روز به خاطر حضرت ابراهیم رسم پدرا پسراشون رو سر می‌برن. من که می‌دونستم هیچ چیزی از آقام بعید نیست تا صبح خوابم نبرد.وقتی که تازه خوابم برده بود با صدای گوسفنده بیدار شدم و رفتم توی حیاط و دیدم قصاب داره چاقوش رو می‌شوره.سر گوسفند هم یه گوشه افتاده و داره لباش و چشاش تکون می‌خوره و من حس می‌کردم که داره با من حرف می‌زنه و گله می‌کنه.خواهرم گفت که نترس، گوسفنده رو به خاطر تو سر بریدن. ابراهیم هم وقتی اومد سر پسرش رو ببره به جاش گوسفند کشت و من چون حس می‌کردم به جای من این گوسفند قربانی شده و می‌تونستم جای اون باشم، اصلا نتونستم به گوشتش لب بزنم.خونه‌ی ما قوانین خیلی خاصی داشت که حول پدرم می‌چرخید، مثل خیلی از خونه‌های دیگه باید صبر می‌کردیم بابا بیاد خونه تا ناهار بخوریم و تا بابا به غذا دست نمی‌زد ما هم نباید می‌خوردیم.مامانم یه جورایی معاون کلانتر بود. حالا ما از گشنگی هم می‌مردیم فرقی توی زمان‌بندی نمی‌کرد، البته بعضی وقتا موقع پختن غذا کمی بهمون می‌داد تا بتونیم صبر کنیم.بعد از ناهار هم بابام می‌رفت می‌خوابید و ما نباید صدایی ازمون درمیومد. من معمولا می‌رفتم توی حیاط خودم رو سرگرم می‌کردم. خیلی هم کنجکاو بودم.همیشه اعتقاد داشتم آدم کوچولوها وجود دارن، برای همین توی حیاط واسشون خونه می‌ساختم.چون بابام توی کار ساختمون سازی بود یه چیزایی یاد گرفته بودم و برای اون خونه‌ها توی باغچه سقف درست می‌کردم و ستون می‌ذاشتم یا مثلا به خاطر برنامه‌های علمی‌ای که می‌دیدم راجع به عمل و پیوند زدن یه کار دیگه هم می‌کردم.توی تابستون توی هلو رو خالی می‌کردم و هسته‌ی گیلاس میذاشتم توش و بعدش با نخ سیاه بخیه میزدم به این امید که تا چند روز دیگه همه قراره ببینن که یه گیلاس به اندازه‌ی هلو رشد کرده.خب قاعدتا هم که همه‌ی این تلاش‌ها شکست می‌خوردن دیگه. ما یه آکواریوم داشتیم و ماهیامون هم خیلی زیاد می‌مردن.منم ماهی‌هارو کالبدشکافی می‌کردم. یه مستند دیده بودم در مورد فرعونای مصر و دلم می‌خواست این ماهی‌ها رو مومیایی کنم.یه بار که داشتم یکی از این ماهی‌ها رو مومیایی می‌کردم، خرده چوب جمع کردم که یکی از این جسد ماهی‌ها رو آتیش بزنم که مومیایی بشه که یهو دودش زیاد شد.خواهر کوچیکم که چهار سالش بود هم توی تمام روند این مومیایی کردن کنارم بود و نگاهم می‌کرد.یهو اطراف مومیایی آتیش گرفت. اومدم با پا کنارش رو خاموش کنم نشد. یه پارچه انداختم روش که باعث شد بدتر گر بگیره.خیلی ترسیده بودم. بابام از بوی سوختگی و سر و صدای ما از خواب پرید. اومد توی حیاط و فکر کرد که آتیش خیلی گسترده‌ست و وحشت کرد ولی هر جور بود خاموشش کرد.همسایه هم از اونور پیداش شد و پرسید چی شده و جریان چیه و این‌ها که حالا بابام خیلی عصبانی تر شده بود که آبرومون رفته.بابام که دیده بود خواهر کوچیکم داره کمک می‌کنه آتیش خاموش بشه، فکر کرد که اصلا اون آتیش رو روشن کرده.بعد از اینکه آتیش خاموش شد، بابام برگشت سمت خواهرم و کمربندش رو در آورد و شروع کرد به زدنش.من خیلی خواهر کوچیکم رو دوست داشتم، همونطور که اون داشت کتک می‌خورد رفتم خودم رو انداختم روش و گفتم که من بودم، من آتیش روشن کردم. من رو بزن و بابام با شدت بیشتری شروع کرد به زدن من.کمربند محکم به سر و بدنم می‌خورد و خیلی جاش می‌سوخت. مامانمم هرکاری می‌کرد نمی‌تونست جلوش رو بگیره تا اینکه بالاخره ولم کرد.بعد بابام رفت سرکار. چند ساعت بعد از سر کار زنگ زد خونه و به مامانم گفت گوشی رو بده به علی.گوشی رو که گرفتم گفت که خوشم اومد، خیلی مردی، خیلی مردونگی کردی که پریدی گفتی من بودم.و من داشتم اینا رو در حالی می‌شنیدم که تمام بدنم کبود و زخم شده بود. کتک خوردن با کمربند برای من یک کتک خوردن استاندارد بود.یعنی بابام که کمربند رو در میاورد می‌دونستم حداقل با یه تنبیهی قراره روبرو بشم که می‌شناسمش و خدا رو شکر می‌کردم.روزهای کودکی من توی جنگ گذشت. من وقتی که جنگ شروع شد به دنیا اومدم و اون روزهای سیاه و تاریک رو خوب یادمه.من شهید شدن مردم کوچه و خیابون رو یادمه، جنگ رفتن داییامم یادمه.روزهای جنگ توی رشت شهر ما زیاد نمود نداشت اما هر شب صدای آژیر قرمز و اون هشدار صدایی که هم اکنون می‌شنوید، صدای وضعیت قرمز است، مو رو به تنمون سیخ می‌کرد.ما یواشکی می‌رفتیم پشت پنجره و رد تیرهای ضدهوایی رو که قوس برمی‌داشت، نگاه می‌کردیم. مامانم دعوا می‌کرد که نریم پشت پنجره. شیشه‌ها هم تا سال‌ها حتی بعد از جنگ چسب کاری شده بودن که خرد نشن.من توی نقاشی‌هام جنگ رو می‌کشیدم. تانک و تفنگ و رزمندگان اسلام که داشتن عراقی‌ها رو می‌کشتن.یکیشون شهید شده بود یکیشون به اون یکی کمک می‌کرد و همین طور که داشتم می‌کشیدمشون، صداشونم با دهنم در میاوردم‌.نقاشی کردن آرومم می‌کرد، باعث می‌شد که وارد دنیایی بشم که درکش می‌کنم و خودم خلقش کردم اما مامانم نقاشیام رو دوست نداشت.می‌گفت بیرون از خط رنگ می‌زنم. همینطور می‌گفت که دارم کاغذا رو حروم می‌کنم ولی من مصرانه نقاشی می‌کشیدم.همون موقع‌ها بود که رفته بودیم عروسی یکی از داییام توی روستا. یه سمت بزن برقص بود و سمت دیگه هم دیگ‌های بزرگ برنج، برنج شمالی داشتن برای شام آماده می‌کردن.یادمه روی در دیگم زغال می‌ذاشتن که برنج از بالا و پایین همزمان دم بکشه. شام برنج دودی و قیمه و مرغ بود. همه تا صبح زدن و رقصیدن و ما هم یه گوشه بازی کردیم و خیلی خوش گذشت.صبح زود که همه مست خواب بودن، من بیدار شدم. اول یه کمی توی حیاط سبز خونه‌ی خاله مادرم با مرغا بازی کردم، بعدش یه تیکه زغال که از روی دیگ‌های برنج دیشب جا مونده بود، روی زمین پیدا کردم.برش داشتم و رفتم توی دستشویی که توی باغ بود. به این فکر کردم که چی بکشم روی دیوار.زنداییم اهل ملایر بود و همون دوره‌های نامزدیشون از شهرشون یه گلدون بزرگ آورده بود برای مادرم که روش یه پیرمرد بی دندون ریش بلند زشتی نشسته بود و جام رو بلند کرده بود و یه زن کمر باریک و زیبا با یه شالی که روی دستش بود، واسش شراب می‌ریخت.اون موقع همه‌ش واسم این سوال بود که این زن زیبا، چرا از این پیرمرد خوشش اومده و نباید این نقاشی اینطوری می‌بود.منم همون تصویر رو بدون پیرمرد روی دیوار توالت کشیدم. فقط یه زن که یه جام توی دستشه.خواهرم بیدار شد، رفت توی توالت، برگشت و مستقیم اومد سمت من و گفت علی خیلی خری، شوهر خاله می‌کشتت، چه گندی زدی به توالت.این رو که شنیدم نمیدونستم باید چی کار کنم. چشمام گرد شده بود و یه عرق سرد روی بدنم نشسته بود. با خودم گفتم اول یه بار شوهرخاله من رو می‌کشه، بعد یه بار بابا من رو زنده می‌کنه و دوباره اون می‌کشتم.مثل دزدی که منتظره بیان بگیرنش نشستم گوشه‌ی حیاط. اتفاقا شوهر خاله دقیقا اولین نفری بود که قصد دستشویی رفتن کرد. منم از گوشه‌ی باغ هی رنگ به رنگ می‌شدم.شوهرخاله آفتابه رو از آب پر کرد و رفت توی توالت. چند دقیقه بعد اومد بیرون و رفت سمت خونه و دست یکی رو گرفت برد توی دستشویی و نقاشی رو نشونش داد، بعد رفت یکی دیگه رو آورد.همین طور یکی یکی آدمای توی خونه رو برد توی توالت که نقاشی رو ببینن و حسابی کیف کرده بود. تا شبش که اونجا بودیم هر کی رو میدید می‌بردش توس دستشویی که نقاشیم رو ببینه. من رو هم نکشت.اینطوری شد که اولین نمایشگاه نقاشی من روی دیوار توالت برگزار شد و حس کردم که باید نقاشی رو ادامه بدم.من یه دایی کوچیک داشتم که اختلاف سنیش با من پنج سال بود. اسمش ابراهیم بود که ما با لهجه‌ی گیلکی ای‌بی صداش می‌کردیم.خیلی برونگرا و اهل مد و هنرمند بود و شخصیت خیلی جالبی داشت، هر بار که می‌رفتیم خونه‌شون یه چیز جالبی داشت که رو کنه.مثلا اون موقع یه شلوارهایی بود به اسم زیپو، میومد خودش روی این شلوارا طرح می‌کشید. توی اتاقش هم همیشه پر از چیزهای عجیب و غریب روسی بود.یه خودکار خریده بود که روش طرح دریا بود و تکونش که می‌دادی یه کشتی توش اینور اونور می‌رفت یا مثلا من برای اولین بار این عکس‌های سه بعدی رو توی اتاق اون دیدم.ای‌بی برای من یه معجزه‌گر بود که داشت توی دنیای عادی ما زندگی می‌کرد. ما هم چون سنمون کمتر بود ما رو گول می‌زد و ما فکر می‌کردیم واقعا شعبده بازی چیزیه.یه شلوار خریده بود اون موقع، سی سال پیش که ضد آب بود از این نانوها. یه لیوان آب روش خالی می‌کرد بعد می‌گفت که ببین علی شلوارم خشکه. منم دست میزدم می‌دیدم خشکه.ضبط دو کاسته داشت که می‌تونست کارائوکه پخش کنه، یعنی می‌تونه صدای خواننده رو از روی بعضی از آهنگ‌ها حذف کنه.می‌گفت علی می‌خوام جادو کنم تا خواننده نخونه. آهنگ مدرن تاکینگ (modern talking) رو میذاشت و بعد توی یه لحظه خواننده دیگه نمی‌خوند و من هر دفعه که این کار رو می‌کرد تعجب می‌کردم.توی اتاقش، یه لامپ قرمز یه سمت گذاشته بود و یه لامپ آبی یه سمت دیگه که اینا یه جایی تلاقی می‌کردن و رنگ بنفش درست می‌کردن.من و خواهرم هربار می‌رفتیم خونه‌شون التماسش می‌کردیم روشنش کنه و سالی یه بار بهمون یه حالی می‌داد و روشنش می‌کرد و من مبهوت اون رنگ بنفش می‌شدم.انگار رنگ‌ها بو داشتن واسم. فکر می‌کردم دایی هر کاری ازش برمیاد و چقدر در عین اینکه خب وضع مالیش خوب نبود ولی خلاق و قشنگ زندگی می‌کرد.من حس می‌کردم می‌تونه روم خیلی تاثیر بذاره. یه بار که رفتم خونه‌شون پرسیدم که ای‌بی تو چطور نقاشیت انقدر خوبه؟ من چیکار کنم نقاشیم بهتر بشه؟اونم همینطور که داشت نقاشی می‌کرد گفت که کپی کن. یه کاغذ نازک بذار رو یه نقاشی دیگه و از روش بکش و از اون روز به بعد من همین کار کردم و نقاشیم به طرز قابل توجهی بهتر شد.من هیچ وقت کلاس نرفتم و می‌تونم بگم تنها معلمم ای‌بی بود. ای‌بی روح هنرمندی داشت که چشمه‌هاییش رو نشون می‌داد ولی دنبالش نمی‌رفت.بی حوصله بود، مثل وقتی که دیدم برای اینکه خودش و مادربزرگم سفره‌ی هفت‌سین داشته باشن تخم‌مرغ‌ها رو با خودکار آبی رنگ کرده و بهش گفتم که تو که نقاشی خوبه، درست رنگشون کن‌. جواب داد که همین کافیه.ای‌بی زیر بیست سال ازدواج کرد و درگیر کار و روزمرگی شد و خیلی زود هم از کار افتاد. ای‌بی توی کارخونه‌ی ایزوگام‌سازی کار می‌کرد.یه روز به خاطر کار زیاد و مرخصی نداشتن و… و به خاطر اینکه اون روز قرص سرماخوردگی خورده بود که خواب‌آوره، پای دستگاه خوابش می‌بره. دستش میره زیر غلتک و اون دستش رو یه جورایی از دست میده. بعد از اون انگار با همه چیز قهر کرد.ای‌بی که پر از ایده‌ها و چیزهای زیبا بود، انگار یهو تموم شد. از اون روز به بعد خودش رو باخت، جوونیش رو باخت، دیگه نقاشی نکشید و دیگه برای همیشه معجزه کردن رو گذاشت کنار.من از اون الهام گرفتم، با توصیه اون بود که نقاشیم بهتر شد و تنهاییم هم کمتر. من همه جا دفتر نقاشیم رو می‌بردم دیگه.من هیچ روزی رو یادم نمیاد که نقاشی نکشیده باشم ولو با نوک انگشت پشت شیشه خاک گرفته یه ماشین و من الان اینطور فکر می‌کنم که ای بی معجزه‌گر تنها استادم بود و همیشه رد پاش توی نقاشی‌ها و سرنوشتم هست.از اول این نقاشی‌هایی که همیشه جلوی چشمم بود، یه نقاشی بزرگ و جالب بود از روز عروسی پدر و مادرم که توی اتاقشون زده بودن به دیوار.این رو یه آقایی به اسم خسرو کشیده بود. آدم جالبی بود و استعداد داشت ولی کارش شده بود نوشتن تابلو برای سر در مغازه‌ها.بابامم چند تا تابلو بهش سفارش داده بود که یکیش هم شده بود همین تابلوی بزرگ از روز عروسیشون.یادمه روزهایی بود که بابام مرتب داشت کارش راکد و راکدتر می‌شد. دست زیاد شده بود و نحوه‌ی ساختن ساختمونا داشت عوض می‌شد.این خیلی روی اعصابش تاثیر گذاشته بود. مجبور شده بود گاهی بره مسافرکشی کنه. چون قدیمی شهرم بود خیلیا می‌شناختنش. آشنا سوار می‌شد و دیگه روش نمیشد ازشون کرایه بگیره. مجبور می‌شد بگه داشتم رد میشدم، گفتم تورو هم برسونم.این فشار توی خونه‌مون خودش رو نشون می‌داد. پدر و مادرم خیلی دعواهاشون بیشتر و شدیدتر شده بود. یادمه یه روز صبح که بیدار شدم، دیدم دور گلوی مادرم کبوده. انگار دیشب بابام می‌خواسته خفه‌اش کنه.مادرم متاسفانه کاری که می‌کرد این بود که میومد دعواها رو واسمون تعریف می‌کرد و این توی روحیه‌ی من خیلی تاثیر داشت البته درکش می‌کنم اونم خیلی تنها بود.به ما گفت که بابا دست انداخته دور گردنش تا خفه‌اش کنه. وقتی رفتم توی اتاق دیدم بابا با چاقو زده روی نقاشی صورت مادرم توی اون تابلوی روز عروسیشون.صحنه‌ی خیلی وحشتناکی بود برای من. تصویر کارد آجین شده‌ی مادرم روی تابلوی نقاشی‌ای که برای من یه الگو بود که به خودم می‌گفتم وقتی بزرگ شدم می‌خوام یه همچین نقاشی بشم، خیلی دردناک بود.نفرت تمام وجودم رو گرفته بود ولی نمی‌تونستم کاری بکنم و اونجا بود که من یه دوست پیدا کردم. توی گیر و دار دعواها و کتک کاری‌ها و زد و خوردها و شکستن‌ها، من با یه سرخ‌پوست آشنا شدم.این بود قسمت اول این داستان و اپیزود سی و ششم پادکست آن. اگر توی شب انتشار شنونده‌ی این اپیزود بودین، قسمت دوم هفت روز دیگه منتشر میشه.یکی از پادکست‌هایی که من مرتب گوش میدم پادکست راوکسته. ایمان توی هراپیزود راوکست داستان یه رویداد واقعی و مهم رو تعریف می‌کنه و یه جوری هم تعریفش میکنه که شنونده حسابی با داستان ارتباط برقرار می‌کنه.اگر اپیزود هشتم پادکست آن، داستان روزا پارکس رو دوست داشتین پیشنهاد می‌کنم اپیزودهای وحشت در سنترال پارک رو از راوکست بشنوید چون داستان‌هاشون به هم مرتبطن.براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-ششم---گرگ-سپید-در-مسکو-(اول)-id1493166-id519889245?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B4%D8%B4%D9%85%20-%20%DA%AF%D8%B1%DA%AF%20%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%20(%D8%A7%D9%88%D9%84)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 15:59:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و پنجم - کوه‌ها حرکت می‌کنند (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-35-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-zewazhonmhl6</link>
                <description>سلام من مرسن هستم و این سی و پنجمین اپیزود پادکست آنه. پاکست آن، پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا بتونیم خودمون رو جاشون بذاریم.این سومین و آخرین قسمت داستان کوه‌ها حرکت می‌کننده. اگه دو تا قسمت قبلی رو نشنیدید لطفا برگردین و از اپیزود 33 شروع کنید. https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF33-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-o0cm2tgtvvi6  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-34-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-i386jbifsiid  این اپیزود هم مثل اپیزودهای قبلی داستان، ممکنه برای بعضیا مناسب نباشه و برای بچه‌ها اصلا مناسب نیست.بریم سراغ داستان. من می‌تونستم تارا باشم. تو می‌تونستی تارا باشی.دفترخاطراتمو می‌ذارم کنار. دراز می‌کشم و سعی می‌کنم تعبیری که از ماجرا دارم رو پیش خودم چند بار تکرار کنم. این که شاید من به اندازه‌ی کافی بلند و رسا و قابل فهم به شان منظورمو نگفتم و همین باعث شد که اون فکر کنه که داره با من شوخی می‌کنه و منم ناراحت نمیشم. همینطور که این جمله‌ها رو توی ذهنم میگم تکرار می‌کنم، خودمو می‌بینم که به پشت روی زمینم و دستامم بالای سرم به زمین چسبیده و سردی سیمان محوطه‌ی پارکینگ فروشگاه رو روی پوست کمرم حس می‌کنم.پیرهنم بالا رفته و شکمم پیداست. صورت شان نه خشمگینه و نه غضبناک. یه نوع بی‌قیدی و بی‌اعتنایی همراه با لذت رو خیلی خوب میشه توی صورتش تشخیص داد. بعد یه بخشی از وجودم که انگار همیشه سعی دارم ساکتش کنم، به این نتیجه می‌رسه که دلیل لذت بردن شان دیدن احساس حقارت منه و همون بخش از وجودم این بار با جسارت تر از همیشه، به این نتیجه می‌رسه که اصل قضیه همینه که اون از حقیر شدن من لذت می‌بره.این آگاهی نصف نیمه، همونطور که یهو به ذهنم هجوم آورده بود، چند دقیقه‌ای کامل میخکوبم می‌کنه و بعد به سرعت دفتر خاطراتم رو باز می‌کنم و یه کاری می‌کنم که هرگز تا قبل از اون نکرده بودم. رک و پوست‌کنده همه‌ی چیزی که توی اون پارکینگ گذشت و می‌نویسم.مثل قبل از زبان استعاری و مبهم استفاده نمی‌کنم و خودمو پشت هیچ تفسیر جدیدی پنهان نمی‌کنم. وقتی با زور از ماشین بیرونم می‌کشید. دستامو بالای سرم گرفته بود و من توی بی‌دفاع‌ترین حالت ممکن بودم. لباسم بالا رفته بود و منی که هیچ وقت جایی از بدنم حتی توی خونه پیدا نمی‌شد، حالا شکمم را می‌دیدم که از زیر پیرهنم بیرون زده بود. صدامو نمی‌شنید وگرنه من خیلی زیاد و بلند بهش گفتم که لباسم بالا رفته.فردای اون روز وقتی بابا از این که بتونم بهش کمک کنم ناامید شده بود و به نظرش مچ دستم داغون تر از این حرفا بود. سمت یوتا حرکت کردم و برگشتم دانشگاه. اینجا توی دانشگاه انگار هوای تازه به کلم می‌خورد. انگار بعد از چند روزی مسمومیت، داشتم آروم آروم خوب می‌شدم. داشتم به روال زندگی دانشگاهی برمی‌گشتم و فلش بک‌های ناخوشایند اوضاع رو فراموش می‌کردم که یه ایمیل از شان برام اومد و دوباره عذرخواهی کرده بود. این یکی دیگه خیلی عجیب بود. شان عادت شرمندگی بعد از هر دیوونه بازیش رو داشت؛ اما اینکه دوبار عذرخواهی کنه، کاملا تازه بود.دوباره دفتر خاطراتمو برداشتم و یه قسمت جدید باز کردم. نوشتم که شاید این سو تفاهم بوده و اگر من واقعا ازش خواسته بودم که دست از سرم بردار و ولم کنه، حتما این کارو می‌کرد. آخرین جمله‌هایی که توی دفتر خاطرات نوشته بودم، یعنی جملات قبل از این، دقیقا مغایر این قسمتی بود که تازه نوشته بودم. برای من همین که هر دوی این وقایع رو توی دفترم نگه می‌داشتم، خودش یه جسارت خاصی محسوب می‌شد.اون شب، نگه داشتن دو تا روایت کنار همدیگه، واسه من یه نتیجه‌ی خاص داشت. انگار که به یک محبت خاص رسیده بودم. می‌دیدم با عذرخواهی شان نظرم برگشته؛ ولی وقتی به تجربه‌ی خودم و حسم فکر می‌کردم نظرم طور دیگه‌ای میشه.حس می‌کردم تا اون موقع، روایتگر زندگی خودم نبودم و این بقیه بودن که بهم می‌گفتن که هر عملی چه معنی‌ای داره. صدای آدمای دیگه قوی، موکد و یقین طور توی ذهنم تکرار می‌شد و انگار هیچ وقت به ذهنم خطور نکرده بود که خب صدای منم می‌تونه به اندازه‌ی صدای بقیه قوی باشه.فکر کنم شستشوی مغزی همین باشه. برای یه مورمن ازدواج یک امر واجب و جزو فرایض اصلیه. به گوش اسقف کلیسا رسیده بود که یه دختری توی جمعیت مذهبی با ازدواج مخالفت می‌کنه و افرادی که خواستار معاشرت باهاش هستند و قصد ازدواج را رد می‌کنه.بعد از یکی از این مراسم بود که معاون اسقف از من خواست که به دیدار اسقف برم؛ چون تقاضای دیدن منو کرده بود. وقتی به اسقف دست می‌دادم، هنوز مچ دستم درد می‌کرد. بعد از جملات اولیه و احوالپرسی، اسقف همونطور که انتظار داشتن فقط گفت که ازدواج یک فریضه‌ی الهیه و همین. گفتگو همین‌جا تموم شد و رفت. بعد از من خواست که یکشنبه‌ی بعدم به دیدارش برم.اون روز توی آپارتمانم حس خیلی سنگینی داشتم از این که ایستاده بودم یه جایی بین اعتقادی که هیچ حسی بهش نداشتم و فریضه الهی بودن همون موضوع و گذشته‌ای که با افکاری مثل بچه‌دار شدن و تشکیل خانواده گره خورده بود. واقعیت این بود که من نمی‌تونستم به یه مرد نزدیک بشم و حس انزجار نکنم. جای تعجب هم نداشت به نظرم. تجربه‌ها، کلمه‌ها و وقایعی که از سر گذرونده بودم، حسی غیر از این برام نذاشته بود.شان عادت داشت من با کلمه‌ی روسپی مسخره کنه. شاید خودمم تو دلم بهش می‌خندیدم و جدیش نمی‌گرفتم؛ ولی، ولی این کلمه یه جورایی توی ناخودآگاه شباهت داشت به هویتی که از خودم متصور بودم. من حس می‌کردم که آدم خوبی نیستم. یادم اومد که فقط 15 سالم بود و تازه برق لب می‌زدم و کمی خط چشم برام خیلی جذابیت داشت. که شان به بابا گفته بود که توی شهر شایعاتی در مورد من شنیده.بابا بدون اینکه یه ذره فکر کنه یا تعلل کنه، فکر کرده بود که من باردارم. سر مامان فریادهای وحشتناک می‌کشید. بهش می‌گفت که نباید اجازه بدی از خونه بره بیرون. بره توی اون تئاترهای فاسد شهر بازی کنه. مامانم بهش می‌گفت که من آدم قابل اعتمادیم و نجیبم و شان می‌گفت که به هیچ دختر نوجوانی نمیشه اعتمادکرد و دقیقا اونایی که نجیب به نظر می‌رسند از همه بدترن.منم روی تختم در حالی که داشتم همه‌ی این داد و فریادها رو می‌شنیدم، با خودم فکر می‌کردم که نکنه من واقعا باردارم؟ و بعد تک تک دیدارهایی که با پسرها داشتم رو از ذهنم می‌گذروندم. حتی رفتم سمت آینه و شکمم رو وارسی کردم که ببینم که واقعا باردارم یا نه؟ اما من هیچ وقت حتی کسی را نبوسیده بودم. به خاطر این که مادرم کار مامایی می‌کرد، بارداری و وضع هم زیاد دیده بودم؛ ولی از اینکه پروسش چطوریه، اصلا هیچی نمی‌دونستم. برای همین توی اون قیل و قالی که راه انداخته بودن، نمی‌تونستم از خودم دفاع کنم. چون اصلا متوجه خود اتهام نبودم.حالا اسقف به من می‌گفت که ازدواج فریضه الهیه و قرار بود که هر یکشنبه ببینمش. با این وجود دیدار به اسقف اتفاق خوبی بود. وقتی رفتم ببینمش، گلومو صاف کردم و یه ساعتی با صحبت کردن و گریه کردن و شنیده شدن خودمو خالی کردم.2 هفته به شروع نیم سال پاییزی دانشگاه، یه شوک شدیدی بهم وارد شد. شبی که با دندون درد شدید از خواب بیدار شدم. یکی از دندونام که قبلا شکسته بود، حالا دیگه رسیده بود به عصب. دکتر گفت که دندون خیلی پوسیده و هزینۀ درمانش 1400 دلار میشه. من حتی نصف این پولم نداشتم.زنگ زدم خونه و مامانم موافقت کرد که بهم پول قرض بده؛ اما بابا شرط کرد که اگه پول رو بگیری، تابستون سال آینده باید بیای برای من کار کنی؛ اما اسقف گفته بود که توی اسقاطی کار نکنم. منم اون لحظه پشت تلفن بدون این که معطل کنم شرط بابا رو رد کردم و گفتم اگه کلاهم بیوفته توی اون حیاط اوراقی هم برنمی‌گردم برش دارم.موضوع این بود که اگر برای بابا کار می‌کردم، معنیش این بود که می‌تونه روی من تسلط داشته باشه و باید حرفاش رو گوش کنم. درد دندون، آدمو تنها می‌کنه. تنهاتر از چیزی که بوده حتی. من سعی می‌کردم کمتر بهش توجه کنم و بیشتر روی درس و دانشگاهم تمرکز کنم. چاره‌ای نداشتم؛ اما نمی‌شد. عین این بود که بشینی سر کلاس، به استادت گوش بدی و همزمانی گرگ فکت رو گاز گرفته باشه. بعد از اون که قرص مسکن خورده بودم و از دست چارلز، دیگه خوردنش برام مث نقل و نبات شده بود. مخصوصا الان که دیگه درد دندون امونم رو بریده بود.هر شب از درد ممتد دندون از خواب می‌پریدم، که دیگه آخرش رابین هم خونه‌ایم رفت موضوع رو با اسقف در میون گذاشت. پیشنهاد اسقف راحت و سرراست و بدون دردسر بود. می‌دونست که من واجد شرایط بورسیه تحصیلی هستم و می‌تونم این پول را دریافت کنم؛ اما این پیشنهاد توی گوشم معنی دیگه‌ای داشت.یاد حرفای بابا افتادم. این که این‌طوری با این پولا دانشجوها رو می‌خرن؛ شستشوی مغزی میدن و ازشون عمله حکومتی می‌سازن. ترک دانشگاه به نظرم خیلی گزینه‌ی بهتری میومد تا اینکه خریده بشم. به اسقف گفت گفتم که به کمک هزینه‌های دولتی اعتماد ندارم. برای اسقف همه‌ی گفته‌های بابام تکرار کردم و اسقفی آه کشید و یه چند ثانیه‌ای به سقف خیره شد و آخرش گفت که ببین می‌تونی از صندوق کلیسا این مبلغ را برداری.بعد دسته چک شخصیش رو درآورد و 1500 دلار چک کشید. چک رو داد دستم و من داروی درد مهار نشدنی دندونم رو انگار توی دستم داشتم. چند لحظه‌ای بهش نگاه کردم. دندونامو به هم فشار دادم و چک رو پس دادم.بعد از اون توی بوفه‌ی دانشگاه مشغول کار شدم. از هم‌خونه‌ایم رابین پول قرض می‌کردم و یه جورایی بعضی از صورتحساب‌های عقب افتاده رو فعلا نادیده می‌گرفتم تا ببینم چی پیش میاد. دندون دردم یکم آروم شده بود. شاید عصب دندونم از بین رفته بود. شاید مغزم خودش رو با تکانه‌های درد وفق می‌داد.با این حال بدهی‌های دیگه‌ای هم داشتم. به خاطر همین مجبور شدم به فروش اسبم فکرکنم. اسبم تنها دارایی ارزشمندم بود. می‌دونستم آخرش یه چک دویست سیصد دلاری، نهایت پولی که از فروشش دستم رو می‌گیره. این کارو کردم؛ اما می‌دونستم داستان هنوز ادامه داره.می‌دونید؟ اون زمان هیچ حس کنجکاوی دانشجویی در اون نیم‌سال تحصیلی توی خودم حس نمی‌کردم. واقعیت اینه که توی اون حالت، کنجکاوی یه جور کالای تجملی محسوب میشه. باید خاطرت از خیلی چیزا جمع باشه تا حس جستار و کاوش و کنجکاوی داشته باشی و دنبالشون کنی. درسمو می‌خوندم. تکالیفم رو انجام می‌دادم. چون این تنها چیزی بود که می‌خواستم با تمام وجود انجامش بدم. واقعا نمی‌خواستم از اون دانشگاه برم. وقتی پولم ته کشید و فقط به اندازه‌ی یه باک بنزین پول داشتم، دیگه کریسمس شده بود و رفتم خونه.اون کریسمس بابا بهم یه اسلحه هدیه داد. من حتی بازش نکردم و وقتی دیدم شان ازش خوشش اومده، پیشنهاد کردم شان اونو از من بخره. اما بابا اسلحه رو برداشت و گفت که واست نگهش می‌دارم. اوضاع مالیم واقعا خراب بود و استرس شدیدی داشتم. راه‌های مختلفی که می‌شد یه مقداری پول جمع کرد رو داشتم توی ذهنم مرور می‌کردم.توی همین اوضاع بود که باز با شان حسابی دعوام شد و فرداش بهم گفت که بیا پیشم. می‌دونستم که دوباره قراره ازم عذرخواهی کنم. رفتم توی اتاقش و دیدم نشسته بود روی یک تپه از خرت و پرت‌هاش. دست کرد تو کیف پولش و یه اسکناس 100 دلاری بهم داد و گفت که کریسمس مبارک باشه و مطمئنم که تو بهتر از من این پول خرج می‌کنی و مثل من هدرش نمیدی. فکر کنم این اولین باری بود که عذرخواهیش واقعا معنی داشت.بعد برگشتم دانشگاه و اجاره خونه رو دادم. هنوز خیلی اوضاع بی‌ریخت بود و حتی با گرفتن این شغل دوم جور نمی‌شد. این بار یه راه دیگه‌ای به ذهنم رسید و اصرارهای شدید رابین و اسقف باعث شد که کمک هزینه رو بگیرم.وقتی کمک هزینه رو ریختن به حسابم، اصلا باورم نمی‌شد. 4 هزار دلار به حسابم ریخته بودند که خیلی بیشتر از نیازم بود. با اون پول دندونم رو عصب‌کشی کردم. کتابای درسی خریدم. اجاره‌های عقب افتاده رو کامل پرداخت کردم و هنوز از اون پول یه چیزی باقی مونده بود. حالا می‌تونستم به چیزای بیشتر از پول فکرکنم. می‌تونستم کنجکاوی کنم و با خیال راحت درس بخونم.همین برهه از زندگیم بود که توی مطالعات جسته گریخته‌ای که داشتم با کلمه‌ی دوقطبی آشنا شدم. افسردگی، شیدایی، سوظن، سرخوشی، هذیان بزرگ‌منشی، گوشه‌ی دفترم نوشتم که این که داره بابا رو توصیف می‌کنه. توی کلاس‌های درس با موضوع انتقال دهنده‌های عصبی و تاثیرشون روی مواد شیمیایی مغز آشنا شدم و خیلی خوب متوجه شدم که این اختلال دوقطبی بودن، حتی اگه واقعی هم باشه اختیاری نیست.واقعیت با اینکه این موضوع را فهمیده بودم، نسبت به بابا احساس همدلی و یا حتی درکم نداشتم. تنها چیزی که اون روزا توی بدنم حس می‌کردم، عصبانیت بود. ما هممون قربانی بابا بودیم. بیماری‌ای که اعتقاداتش مثل سوخت اونو شعله ورتر می‌کرد. له و لورده شده بودیم. آسیب مغزی دیده بودیم. پامون سوخته بود. سرمون شکافته بود و همیشه توی حالت آماده باش و هراس دائمی زندگی کرده بودیم و همچنان بابا فکر می‌کرد کارش درسته و برحقه.آخر هفته بود که رفتم کوه باک. این دفعه خیلی با همه‌ی دفعه‌ها متفاوت بود. فکر کنم که کمتر از یک ساعت از ورودم به خونه نمی‌گذشت که با بابا بحثم شد. بهم می‌گفت که بهش یه ماشین بدهکارم. منم از کوره در رفتم و برای اولین بار توی عمرم، چنان داری سرش کشیدم که باورش برای خودم سخت شده بود. بهش گفتم که تو چه جور آدمی هستی؟ چرا اینقد ما رو می‌ترسونی و اذیت می‌کنی؟ برای چی با این شدت و حدت با هیولاهای ساختگی خودت می‌جنگی؟ چرا هیچ کاری در مورد هیولاهایی که توی خونه‌ی خودت هستن کاری نمی‌کنی؟و اون مات و مبهوت نگاهم کرد. صورتش آویزون شده بود و درماندگی کل هیکلش رو گرفته بود. من به سرعت از خونه زدم بیرون و دوباره برگشتم دانشگاه.چند ساعت بعدم بابا زنگ زد و من جوابشو ندادم. نیمسال تحصیلی تموم شد و من برای اولین بار تابستون نرفتم خونه. تصمیم گرفتم عادی زندگی کردنو تجربه کنم. سال‌های آزگار زیادی به خواست یه آدم دیگه جلو رفته بودم و حالا وقتش بود که این چرخه رو بشکنم.اون علمی که توی دانشگاه فرا گرفته بودم خیلی موثر بود توی جسارتی که حالا توی خودم احساسش می‌کردم. نتیجش این شد که یه آپارتمان جدید گرفتم و رفتم یه بخش دیگه‌ی شهر. توی اون کلیسای جدید، همه برای من غریبه بودن و اینکه اسقف اونجا بدون هیچ نوع نگاه ویژه‌ای به من و بقیه سلام می‌کرد، یکی از خوشایندترین حس‌های دنیا بود.اینجا می‌تونستم عادی بودن را تمرین کنم. چالش‌های شدید عادی شدن را با انواع و اقسام فشارهای غیرعادی بودن تحمل می‌کردم و همه چیز وقت بیماری به اوج خودش می‌رسید. این که تا اون موقع تجربه‌ام از دکتر محدود می‌شد به دندون پزشکی که از درد وحشتناک دندون خلاصم کرده بود، برای آدمای جدید زندگیم غیرقابل فهم بود.صبح یک روز عادی بعد از یه دورۀ سخت سرماخوردگی شدید، آدری خواهرم تماس گرفت و گفت که یه اتفاقی افتاده. بابا حالش خوب نیست و اگر همین حالا خودم رو برسونم شاید بتونم باهاش خداحافظی کنم. بابا سوخته بود. خیلی وحشتناک. دستاش، صورتش و یه بخشی از سینش از بین رفته بود.انگار قبل از رسیدن دستگاه خردکننده، بابا تصمیم می‌گیره که باک آخرین ماشینی که می‌خواسته اوراق کنه رو جدا کنه؛ اما درست نمی‌دونم چی میشه که تصمیم می‌گیره قبل از اینکه باک ماشین رو کامل از سوخت خالی کنه، مشعل رو با کبریت روشن کنه. توی یه لحظه همه چی آتیش می‌گیره و ماشین منفجر میشه. این خلاصه‌ترین داستان وحشتناکی بود که من شنیده بودم.تصور بابا توی اون لحظه موقعی که همه‌ی لباساش آتش گرفتن برام واقعا سخت و مشمئز کننده بود. انگار که یه نفر منو انداخته توی دستگاه چرخ‌گوشت. بابا بعد از اینکه آتیش می‌گیره، حدودا یک چهارم مایل از بین کشتزارها و گودالا خودشو کشون کشون می‌رسونه به خونه.این قسمت واقع شدیدا برای من غم‌انگیزه. به نظرم اگه یه نفر به کمک فرشته‌ها نیاز داشته باشه تو اون لحظه، حتما بابا بوده. همون فرشته‌هایی که به نظرش همیشه محافظ ما هستند و هیچ وقت ما رو رها نمی‌کند.وقتی بابا می‌رسه به خونه، دخترعموم اونجا بوده و درو واسش باز می‌کنه و میگه که هیچ چیزی از اون لحظه رو یادش نمیاد و به نظرش بهترم هست که یادش نیاد. مامان انواع و اقسام داروهای گیاهی رو روی صورت و دست بابا می‌ذاره؛ اما نمی‌تونست یه چیزی بهش بده که بخوره.اوضاع خیلی وخیم و وحشتناک بوده. با این وضعیت وقتی مامان تصمیم می‌گیره بابا رو ببره بیمارستان، بابا اجازه نمی‌ده و می‌گه حاضره که بمیره؛ اما بیمارستان نره و همه‌ی اینا رو با ایما و اشاره میگه؛ چون چیزی از دهنش برای صحبت کردن باقی نمونده بوده.من خودمو رسوندم خونه. شب اول، بابا چند قدم با مرگ فاصله داشت. دو بار کامل قلبش از حرکت ایستاد و همه فکر می‌کردند که تموم شده؛ اما زنده موند و خیلی شدید نفس می‌کشید. مامان زنگ زد به یه بیمارستان توی یوتا و خواست که کمکش کنن.می‌دونست که بعد از 3 روز بدون آب و غذا موندن بدنش حتما از کار وایمیسته. دکتر بهش پیشنهاد داد که هلیکوپتر بفرستن و مامانم قبول نکرد. مامان فقط می‌خواست که یه طوری به بابا سرم بزنه و دکتر به نظرش رسیده بوده که انگار شما نمی‌خواین که بابا رو نجات بدین و به خاطر همین نمی‌خواسته توی قتل کسی شریک بشه.شب خیلی بدی بود. من توی حال روی زمین کنارش بودم. تا اگر لحظه‌ی مرگش رسید، پیشش باشم. با خودم فکر می‌کردم که این همه سال من و بابا توی تضادهای زیادی با هم بودیم و این اصلا عادلانه نیست که بدون حل و فصل تموم اون تضادها و درگیری‌ها میدونو خالی کنه و بره.من عمیقا باور داشتم که یه روزی در آینده من و بابا می‌تونیم مثل یه پدر و دختر عادی توی صلح و صفا باشیم باهم. دوباره نفسش بند اومد. مامان و آدری هم دست از دعا کردن برداشته بودن. دوباره فکر کردیم که تموم شد.یه زمان زیادی گذشت و من بلند شدم و خواستم اون فضای سخت و طاقت‌فرسا رو ترک کنم که صدای سرفه‌ی بابا بلند شد و شروع کرد به نفس کشیدن. باورم نمی‌شد. زنده موند. صبح شد. فردا پس فردا هم گذشت و بابا کم‌کم جون گرفت. بعد از اون بابا رو با مشقات زیاد تر و خشک می‌کردن و حدودا چند ماهی هم اون نتونست از سر جاش بلند بشه؛ اما واقعا قوی بود. این تنها چیزی که هممون می‌دونستیم و حالا داشتیم به چشم می‌دیدیم.چند ماهی گذشت تا بابا تونست دوباره سر پا بشه و خس خس کنان بتونه حرف بزنه؛ اما حالا که بابا نمی‌تونست زیاد حرف بزنه و تکون بخوره مجبور بود که تمام مدت به حرفای من گوش بده و از یک سخنران به یک بیننده تبدیل شده بود.یه روز اواخر تابستون، وقتی هنوز برنگشته بودم دانشگاه بهم گفت که تارا دوست دارم در مورد کلاسات بیشتر بدونم. انگار جالبن. بابایی که نمی‌تونست با اختلاف 5 سال سنم رو حدس بزنه، حالا همه چیز رو در مورد درس و دانشگاه وقتی داشتم برای بقیه تعریف می‌کردم شنیده‌بود. من این حرفش رو یه شروع تازه دیدم. شایدم خیلی خوش‌بینانه فکر می‌کردم.وقتی دوباره بعد از تابستون برگشتم دانشگاه، خیلی تلاش کردم تا زندگیم رو اینجا از گزند اخبار و اوضاع کوهستان دور کنم. در مورد تمام اتفاقایی که حالا با سوختن بابا دوباره زنده شده بودند فکر نکنم و همون زندگی عادی که آرزوشو داشتم پیش ببرم.من برگشته بودم؛ اما کوهستان و تمام اتفاقاتش منو رها نمی‌کرد. می‌خوابیدم و همش فلش بک بود. تصادف، صحبت‌های بابا، شان و چشمهای بی‌تفاوتش وقتی مچ دستم را می‌پیچوند، صورت و بدن سوخته‌ی بابارو و همه‌ی ترسا و نگرانیا. نمی‌دونم شاید فشارهایی که توی خونواده تحمل کرده بودم یا شاید تعریف‌ها و تعبیرهای که بابا از مسائل سیاسی حکومت داشت، باعث شده بود هدف از درس خوندن توی دانشگاه تغییر شکل پیدا کنه.من روز اول اومده بودم برای موسیقی. برای اینکه یه روز رهبر گروه همسرایان کلیسا بشم؛ اما درس‌های جغرافی، سیاست تطبیقی و تاریخ اقوام خیلی عجیب روی من تاثیر گذاشته بودن. برای حرف زدن در مورد تاریخ که حالا یکی از موضوعات فوق‌العاده داغ ذهنم شده بود؛ رفتم پیش یکی از استادام و واقعیت درست نمی‌دونستم برای چی اصلا دارم میرم دفتر دکترکری؛ اما حرف‌های خیلی خوبی زدیم. مخصوصا این که برای اولین بار به استادم گفتم که مثلا من واژه‌ی هولوکاست رو اولین بار توی دانشگاه شنیدم و مدرسه و دبیرستان نرفتم.دکتر کری با دیدن اشتیاق من یه پیشنهاد عجیب داد. پیشنهادی که هیچ وقت ممکن نبود و حالا ممکن شده‌بود. گفت که من می‌تونم برای فرصت مطالعاتی برم دانشگاه کمبریج انگلستان. حالا منی که یه روز به زور شناسنامه داشتم، باید پاسپورت می‌گرفتم و سفر می‌کردم یه قاره‌ی دیگه تا درسی رو بخونم که داستان رنج و درد نسل‌های مختلفه.چیزی که احتمالا همینش منو مجذوب خودش می‌کرد. داستان گذشتن آدم‌ها از رنج و درد. از تبعیض، جنگ، حقارت توی دانشگاه کمبریج، با پروفسور استاینبرگ آشنا شدم. یه استاد حدودا هفتاد ساله که بیشترین زمان تدریسش رو توی کمبریج گذرونده بود. اولین جستاری که برای ارائه بهش نوشتم و در حالی به تحویل دادم که مطمئن بودم که وقت استادم رو دارم باهاش تلف می‌کنم.چند روز بعدش با برخورد متفاوت استاد مواجه شدم. این که گفت من سی ساله که توی کمبریج تدریس می‌کنم و این مقاله یکی از بهترین مقالاتیه که تا به حال خوندم. من خودم و آماده کرده بودم برای توهین و تحقیر و برای تعریف و تمجید کاملا بی دفاع بودم. توی جلسه‌های بعدی پروفسور استاینبرگ پیشنهاد داد که برای کارشناسی ارشد می‌تونم برم هاروارد و گفت که به نظرش هر دانشگاهی حاضر می‌شد منو پذیرش کنه.آخرین شبی که توی کمبریج بودمو خوب یادمه. یه مهمونی بزرگ برگزار شده بود و من حسای خیلی متفاوتی رو تجربه می‌کردم. همه چیز بی‌نهایت زیبا بود. میزای چیده‌شده، دانشجوهای دختر و پسر با لباسهای فاخر و قشنگ، نورها، غذاها، همه‌چیز، در حالی که تمام این چیزها و آدمای زیبا منو احاطه کرده بودن، حس می‌کردم که اشتباهی اونجام و به اونجا تعلق ندارم.دلم می‌خواست برگردم کوه باک. هرچند اونجا غمگین بودم، فقط به این دلیل که برای من یه فضای آشنا بود، دلم میخواست برم اونجا. تصمیم گرفتم که از مهمونی بزنم بیرون و برم اتاقم و دکتر کری انگار متوجه شد. توی محوطه‌ی خارج از محل جشن، توی تاریک روشن نورا، شروع کردیم با همدیگه حرف زدن.بهم گفت که باید به حرف‌های دکتر استاینبرگ اعتماد کنم. تحصیل توی کمبریج و حق خودم بدونم و بعد جمله‌ی دکتر استاینبرگ رو تکرار کرد. اینکه تارا مثل یه طلای نابه. گفت هر جایی که بودی هستی همیشه همین شخصیتو داشتی. این استعداد همیشه تو وجودت بوده. تو کمبریج نبوده. تو وجود خودت بوده. تو طلایی. اگر برگردیم به یانگ یا همون کوهستانی که ازش اومدی، بازم چیزی توی وجودت عوض نمیشه. شاید نگاه بقیه به تو عوض بشه، شاید نگاه خودت به خودت عوض بشه، اما حتی طلا هم بعضی وقتا کدر به نظر میاد؛ ولی این یه خیال باطله.تو همیشه همین بودی و من اون لحظه نمی‌تونستم به استادم بگم که دلیل اینکه انقدر از این مهمونی، از این دانشگاه فراریم اینه که آرامش عظیم اینجا، این رنگ و نور و خوشی، حس تک تک خشونت‌ها و لحظه‌های بد زندگیم رو یادم میاره. دلم می‌خواست حرفای دکتر کری رو باور کنم. کلمات جادوییش رو قبول کنم و یه خود جدید بسازم؛ اما یک حفره وجود داشت. حفره‌ای که من از همه‌ی اینا دور می‌کرد. حفره‌ای که خیلی شبیه به کاسه‌ی توالتی بود که شان سرم ر توش فرومی‌کرد.اون موقع وضعیت جسمی بابا خیلی بهتر شده بود. پرستاری‌های مامان واقعا تاثیر داشت و هیچ جوره نمی‌شد منکرش شد. با بهتر شدن بابا که تا پای مرگ رفته بود، مامان و داروهای گیاهی شده بودن معجزه‌ی مورمن‌هایی که مثل خونواده‌ی ما اعتقادی به دکتر رفتن نداشتن.همین باعث شده بود که یه اعتماد به نفس عجیب و غریبی سراغ مامان و بابا بیاد و یه جورایی بابا نمونه کار مادرم شده بود. خبر شفای بابا به سرعت پخش شد و این حسابی روی کسب و کارشون تاثیر گذاشت. کلی آدم برای ترکیب داروهای گیاهی استخدام کرده بودن و خونه رو هم توسعه داده بودند که فضای کافی برای تولید این همه سفارش که از سراسر کشور می‌گرفتن باشه.بابا تعریف می‌کرد که حتی یه شرکت پیشنهاد داده بود که برند ترکیبات دارویی مامان رو 3 میلیون دلار بخره؛ ولی قبول نکرده بودن بابا خودش شخصا تلفن مشتری‌ها رو جواب می‌داد و واسشون توضیح می‌داد. می‌شد صداشو شنید که میگه دکترا برای دیابت نمی‌تونن کار بکنن؛ ولی خدا می‌تونه. یا مثلا این که این قدرت خداست روی زمین. روغن‌ها از داروخانه خدا ساخته شدن.همون سال، شان با دختری به اسم امیلی ازدواج کرد. دختری که اونم از اذیت‌های شان در امان نبود و من خیلی دلم برای اون دختر می‌سوخت؛ اما از این طرف زندگی من توی کمبریج متحول شده بود. یا بهتر بگم من به آدمی تبدیل شده بودم که باور داشتم جای من توی کمبریجه.شرمی که مدت‌ها بابت خونواده با خودم همراه داشتم، تقریبا یک شبه از بین رفت. برای اولین بار توی عمرم راحت می‌گفتم از کجا اومدم. به دوستام می‌گفتم که من هیچ وقت مدرسه نرفتم. قله‌ی باک رو توصیف می‌کردم. با تمام اسقاطی‌ها و انبارها و اسطبل‌ها، حتی به اونا می‌گفتن که توی مزرعه‌ی گندم یه زیرزمین پر از آذوقه داریم. سوخت رو هم نزدیک انبار قدیمی دفن کردیم و همه‌ی اینا برای این که خونوادم آماده میشن برای آخرالزمان.به اونا می‌گفتم که فقیر بودم. به اونا می‌گفتم که نادون بودم و موقع گفتن اینا اصلا خجالت نمی‌کشیدم. اون موقع فهمیدم که قبلا خجالتم از کجا میومد. مسئله این نبود که من توی هنرستان با ستونهای مرمری درس نخونده بودم یا این که فقیر بودیم یا پدرم یه دیپلمات نبود.مسئله این نبود که بابام حرفای عجیب غریب می‌زد یا مادرم ازش پیروی می‌کرد. اون خجالتم به خاطر پدری بود که به جای اینکه من از تیغه‌های قیچی فلزات توی اسقاطی دور نگهداره، منو سمتشون هل می‌داد. این شرم از اون لحظه‌هایی میومد که من روی زمین بودم و می‌دونستم مادرم توی اتاق بغلیه و چشم‌ها و گوش‌هاشو بسته و اون لحظه تصمیم گرفته که مادر من نباشه.با تعریف کردن داستان یه تاریخ تازه برای خودم ساختم و به خاطر داستان درباره‌ی شکار اسبا، کار توی اسقاطی و مقابله با آتش‌سوزی جنگل، شدم مهمون محبوب ضیافت‌های شام. من از مادر فوق‌العاده‌ام می‌گفتم که هم ماما بود هم کارآفرین.از پدر عجیب و غریبم می‌گفتم که هم اوراق‌چی بود، هم متعصب. انگار بالاخره با زندگی که قبلا داشتم صادق شده بودم. می‌دونستم که این تمام حقیقت نیست؛ ولی خب خیلی صادقانه بود. حداقل در مورد آینده درست بود. چون گذشته‌ی شبح بود. واهی و بی اثر؛ ولی آینده چیزی بود که وزن داشت.تعطیلات بعدی، تعطیلات سرنوشت‌سازی توی زندگی من شد. قبلش با خواهرم آدری صحبت کرده بودم و فهمیدم اونم به اندازه‌ی من از دست شان اذیت شده. وقتی موضوع رو مطرح کرده بود شان به همون سبک آزار دهنده‌ی شوخی و جدی تهدید کرده بود که با تفنگ می‌زندش.وقتی رفتم خونه یه روز بالاخره روبروی بابام وایسادم. روزی که اصلا احساس شجاعتم نمی‌کردم. بهش گفتم که بابا یه چیزی هست که باید بهت بگم. بهش گفتم که شان به شوخی حرف از تیراندازی به آدری زده و اینکه به نظر من دلیلش اینه که آدری به خاطر رفتارهای شان جلوش وایساده.بابا به من خیره شد. پوستی که جای لباش قرار داشت رو روی هم فشار داد و بعد با داد و فریاد مادر رو صدا زد. مامان چند لحظه بعد، غمگین و گرفته جلوی بابا ظاهرشد. بابا گفت بگو ببینم دقیقا چی می‌خوای بگی؟ از اون لحظه به بعد این گفت‌وگو شبیه بازجویی شد.هر دفعه که می‌گفتم شان به یه نوعی خشونت به خرج داده یا بقیه رو بازیچه‌ی دست خودش قرار داده، بابا با داد و فریاد به من می‌گفت که مدرکت کو؟ مدرک داری؟ گفتم تو دفترم نوشتشون. جواب داد که دفترتو بیار. می‌خوام بخونمشون. منم گفتم که الان همراهم نیستن. البته اون لحظه داشتم در مورد نبودن دفتر دروغ می‌گفتم. دفترام زیر تخت بودن و بابا همینطور داد می‌زد. وقتی مدرکی نداری من چطوری می‌تونم کاری بکنم؟ من آروم گفتم تو مدرک احتیاج نداری؟خودت دیدیش. هر دو تاتون دیدینش. بعد بابا شروع کرد به گفتن اینکه انگار تو می‌خوای شان رو بفرستی زندان و به غیر از اینم راضی نمیشی. اصلا از کمبریج برگشتی که جهنم به پا کنی. من زدم زیر گریه و همه‌ی اتفاقاتی که تو این چند سال واسم افتاده بود رو تعریف کردم؛ اما بابا زیر بار نمی‌رفت.راه افتادم رفتم توی دستشویی تا اشکام بند بیاد و می‌دونستم که اگر گریه کنم بابا منو جدی نمی‌گیره وقتی اومدم بیرون و گفت که زنگ زده به شان تا بیاد اینجا و قضیه رو تعریف کرده واسش. داشتم به این فکر می‌کردم که وقتشه که دیگه سوییچ بردارم و از اونجا بزنم بیرون یکم این پا اون پا کردم که در باز شد و شان پیداش شد.خونش نزدیک خونه‌ی ما بود. یه چاقوی کوچیک توی دستش بود که داشت ازش خون می‌چکید. من با دیدن این صحنه خشکم زد. نمی‌دونستم باید چی کار کنم؟ اومد کنارم روی مبل نشست چاقو رو گذاشت روی میز و رو به من گفت که بهتر خودت با چاقو یه کاری بکنی وگرنه کاری که من باهات می‌کنم بدتره.مامان گفت که بسه دیگه شلوغش نکن شان و من از ترس به خودم می‌لرزیدم. بابا شروع کرد باز به سخنرانی در مورد خانواده و اتفاقات و احترام و جایگاه زن و مرد. 1 ساعت حرف زد. من نمی‌دونستم چی باید بگم؟ انگار هیچ‌کس حواسش به اون چاقوی خونی روی میز نبود.به این فکر کردم که باید بزنم زیر همه‌چیز. به شان گفتم که من به بابا چیزی نگفتم و اشتباه متوجه شدن و اصلا منظورم این نبوده. آخرشم شان گفت که از چهرت معلومه که ناراحتی و منو ببخش اگه اذیتت کردم و بعد هم دیگه رو بغل کردیم و خندیدیم؛ اما برعکس دختری که سال‌های قبل، این تغییر موضع رو سریع می‌پذیرفتم و خودم و راضی می‌کردم، خوب می‌دونستم که این مصالحۀ ساختگی بوی تعفن دروغ و ترس میده.وقتی شان رفت، منم برگشتم توی اتاقمو درو از پشت قفل کردم. تا ساعت شیش صبح چشم روی هم نذاشتم و صبحش سوییچ خواهرم برداشتم و زدن بیرون. پایین تپه نزدیک خانه‌شان، دیدم یه رد پای خونی هست که به جسد سگ ژرمن شپرد شان ختم میشه. فهمیدم خون روی چاقو مال این سگ بدبخت بوده.بعدا مامان تعریف کرد که شان گفته که مرغ و خروسا رو می‌خورده، منم کشتمش؛ اما هممون می‌دونستیم که داره دروغ میگه. یه سال بود که مرغ و خروسا رو می‌خورد و تازه سگ گرونی بود. می‌تونست بفروشدش و غیر از اون چرا با چاقو؟ هممون می‌دونستیم که از سر عصبانیت این کار کرده.ماه‌های بعد از اون هم به کشمکش گذشت. خونواده فکر می‌کردن که من می‌خوام بینشون اختلاف بندازم و بابا پیشنهاد داد که باید توبه کنم و به سمت خدا برگردم. گفت باید شیطان را از وجودت بیرون کنم؛ اما اون چیزی که می‌خواست از من بیرون کنه شیطان نبود. خودم بودم.خوب می‌دونستم قبول نکردن حرفاش چه پیامدی برای من داره. اونا من رو نه فقط از خونواده که همه‌ی جامعه‌ی مورمن‌ها یعنی فامیلامون طرد می‌کردند. حتی به اینم فکر کردم که قبول کنم. می‌خواستم درک خودمو از درست و غلط، حقیقت و عقل رو بذارم کنار و به جاش عشق پدر و مادرم رو به دست بیارم و طرد نشم. من به جایی رسیده بود که باید بین خونوادم و استقلال و تحصیل، فقط یکی را انتخاب می‌کردم.در اصل انتخاب بین واقعیت خودم و واقعیتی که اونا تصور می‌کردند بود. خوب می‌دونستم که این برای من گرون تموم میشه. دلم نمی‌خواست همه باهم قطع ارتباط کنن و دیگه جایی توی خانواده و فامیل و جامعه نداشته‌باشم.من از کوهستان بودم و کوهستان من رو ساخته بود و هرچه بزرگتر می‌شدم به این فکر می‌کردم که آدم همیشه مسیری که شروع کرده رو باید تموم کنه؟ آیا اولین شکلی که یه شخص به خودش می‌گیره تنها شکل واقعیشه؟ بارها و بارها این سوال رو از خودم پرسیدم و قبول نکردم و در نتیجه از خانواده یا حداقل اون بخشی که زیر چتر پدرم بود طرد شدم.تایلر برادرم، آدری خواهرم و بعضی از فامیل‌ها سمت من رو گرفتن؛ اما الان سال‌هاست که بابا و مامانم رو ندیدم. از بقیه اخبار خونوادم رو می‌شنوم. من دکترام رو از هاروارد گرفتم. نمی‌دونم دیگه هیچ وقت قرار دوباره راهی به اون کوهستان پیدا کنم یا نه؟ اما یه چیزی رو خوب می‌دونم که این جدایی من رو به آرامش رسونده. آرامشی که اصلا راحت به دست نیومد.2 سال اول، فقط داشتم بدیای پدرم رو لیست می‌کردم؛ اما هر بار تسلیم احساس گناه می‌شدم. هیچ مقدار از عصبانیت نمی‌تونه حریف احساس گناه بشه. احساس گناهم وقتی از بین رفت که خواستم تصمیمم رو برای رضایت خودم قبول کنم، نه برای پدرم. چون خودم به این نیاز داشتم نه چون لیاقت پدرم این بود.وقتی پدرم توی زندگیم حضور داشت، هر بار سر کنترل زندگی با هم درگیر می‌شدیم. حس می‌کردم ما دو تا سرباز هستیم وسط میدون جنگ مه‌آلود و این اجازه نمی‌داد که خوبی‌هاش رو ببینم. اجازه نمی‌داد حس دوست داشتنش توی من ته‌نشین بشه.یادم میاد آخرین باری که دیدمش با همون غرور همیشگیش اومد از کنار بغلم کرد و گفت تارا من خیلی دوست دارم. اینو می‌دونی؟ و من جواب دادم که بابا من هیچ وقت به این موضوع شک نداشتم. الان که سال‌هاست ندیدمش، خیلی برای من واضح‌تر شده که عشق ما به هم دیگه هیچ وقت زیر سوال نبوده. ما همدیگر رو دوست داشتیم؛ اما موضوع اینه که آدم می‌تونه کسی رو دوست داشته باشه و با این وجود ازش خداحافظی کنه. ترجیح بده که توی زندگیش نباشه چون برای هر دوی اونا اینطوری بهتره.تحصیلات منو تغییر داد؛ ولی آدم انگار هر کاری بکنه، همیشه بخشی از گذشته تو وجودش نفس می‌کشه. برای منم همینطوره. حالا هر بار که دلتنگ می‌شم و می‌خوام آواز بخونم، با این که دیگه مورمن نیستم، دوباره انگار به یه بچه تبدیل میشن که توی کلیسا داره آواز مذهبی می‌خونه.این بود اپیزود 35 پاکست آن. اون صدایی که آخر داستان شنیدن صدای خود تارا استوور که تو یه مراسم فارغ‌التحصیلی خونده‌بود. بازم پیشنهاد می‌کنم که کتاب تحصیل کرده که منبع اصلی این داستان بود رو برای خوندن جزئیات جالب داستان تهیه کنید. ممنونم از نکیسا برای ادیت، نازنین برای کمک در نگارش داستان، بچه‌های ارسی که همیشه دقیقه‌ی نود داستان بهشون می‌رسونم و موزیکا رو انتخاب می‌کنن و شمایی که به داستان‌ها گوش میدین. براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-پنجم--کوه‌ها-حرکت-می‌کنند-(سومآخر)-id1493166-id497226319?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%20%DA%A9%D9%88%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%20%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%20%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%20(%D8%B3%D9%88%D9%85%2F%D8%A2%D8%AE%D8%B1)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 15:38:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و چهارم - کوه‌ها حرکت می‌کنند (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-34-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-i386jbifsiid</link>
                <description>سلام من مرسن هستم و این ۳۴ اپیزود پادکست آنه. پاکست آن پادکستیه که توی هر قسمت داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این اول اپیزود باید یک چیزی رو هم اصلاح کنم. اونم در مورد تلفظ کلمه‌ای که من بارها تلفظش کردم مورمون و مورمن درسته و یکی از دوستان توی کامنت‌های کست باکس درستش رو نوشته بود و تذکر داده بود. https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF33-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-o0cm2tgtvvi6 بریم سراغ داستان. من می‌تونستم تارا باشم. تو می‌تونستی تارا باشی.شان مچمو ول کرد و افتادم روی زمین. سرمو بالا گرفتم دیدم داره به دم در نگاه می‌کنه. اون لحظه بود که فهمیدم نه انگار واقعا تایلر اونجا وایساده. شان یه قدم رفت عقب. اون صبح منتظر شده بود که بابا و لوک از خونه برن بیرون و برن سر کار تا کسی نتونه قدرت فیزیکیش رو به چالش بکشه؛ ولی فکر اینو نکرده بود که یهو ممکنه تایلر پیداش بشه.تایلر دوباره تکرار کرد که اینجا چه خبره؟ و اون لحظه گریه‌ی مامان قطع شد. اون انگار خجالت می‌کشید. چون تایلر مدت‌ها بود که از خونه رفته بود و دیگه عضوی از خانواده محسوب نمی‌شد. انگار که باید رازهامون رو ازش پنهون می‌کردیم. رازهایی مثل اینو دوتا برادران به همدیگه نزدیک شدن.تایلر اومد نزدیک و زل زد توی چشمای شان. بدون این که پلک بزنه. مثل اینکه مثلا بخواد بگه هر چی بوده باید الان تموم بشه. شان دوباره شروع کرد در مورد لباس و کارایی که من توی شهر می‌کنم صحبت کرد که تایلر دستش آورد بالا و گفت که نمی‌خوام بشنوم. بعد سوییچش رو گرفت سمت من گفت از اینجا بزن بیرون. منم سوییچ قاپیدم و رفتم بیرون. شبم دیروقت برگشتم. از شان خبری نبود؛ اما خوابمم نمی‌برد.نصف شب صدای ماشین شان اومد که داره میاد سمت خونه. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و اومد کنار تختم نشست. یه جعبه‌ی مخملی هم توی دستش بود. خودش بازش کرد و گردنبند مرواریدی که برای معذرت‌خواهی گرفته بود رو نشونم داد.یکم باهام حرف زد بهم گفت که تو شبیه دخترای دیگه نیستی و من و ببخش و تو دختر خاصی هستی و بعد رفت. فردا صبح که بیدار شدم گردنم کبود شده بود و مچم باد کرده بود.تایلر اومد سراغم و با صدای آروم بهم گفت که تارا وقتشه از اینجا بری. هر چی بیشتر بمونی احتمال رفتن کمتر میشه. پرسیدم کجا برم آخه؟ گفت همونجایی که من رفتم. دانشگاه. دانشگاه بریگمی یانگ به کسایی که توی خونه درس خوندن هم پذیرش میده. فقط باید یه امتحان بدی. امتحان ای‌سی‌تی.بعد بلند شد که بره. دوباره روشو برگردوند گفت که تارا یه دنیای بزرگ پیش روته. وقتی دیگه بابا نباشه که تفکراتش رو توی گوشت زمزمه کنه، دنیا خیلی متفاوته.حرف‌های تایلر خیلی روی من تاثیر گذاشت. از اون روز به بعد شروع کردم به درس خوندن برای امتحان. ماه‌ها درس خوندم. دو بار امتحان دادم. بار اول وقتی مراقب گفت برگه پاسخ نامه رو پر کنید و ازش پرسیدن پاسخ نامه چیه فکر کرد دارم سر به سرش می‌ذارم.وقتی امتحان تموم شد خوب می‌دونستم که قبول نمیشم. برگشتم خونه. حس یه توریستی رو داشتم که برای چند ساعت وارد یه دنیای دیگه شده بود و حالا باید برمی‌گشت سر خونه زندگیش. بابام که فهمیده بود تصمیم چیه؟ مرتب برای اینکه به راه راست هدایت بشن واسم دعا می‌کرد.بار دوم نتایجی که اومد دم خونه، دل تو دلم نبود. من یه نمره‌ی بیست و هفت می‌خواستم و نمره هم شده بود بیست و هشت. برای دانشگاه فرم ثبت نام رو فرستادم و یه مدت بعدم پذیرشم اومد. دیگه داشتم می‌رفتم دانشگاه.دیگه اوایل سال نو بود و من و مامان راهی محل جدید زندگیم شدیم. یه خونه با آشپزخونه، نشیمن و 3 تا اتاق خواب کوچولو. وسایل زیادی هم نداشتم که بردارم. ده دوازده تا شیشه‌ی کنسرو هلو، رختخوابم و یه کیسه‌ی زباله پر از لباس.قرار بود من با دو تا دختر دانشجوی دیگه هم‌خونه بشم. ما زود رسیده بودیم و اونا هنوز از تعطیلات کریسمس برنگشته بودن. وسایلو که بالا بردیم، چند لحظه‌ای من و مامان تو آشپزخونه وایستادیم. فضا به قدری عجیب و غمگین شد که مامان سریع منو بغل کرد و رفت.3 شبانه روز تنهای تنها توی آپارتمان بودم و با این حال، از حجم صداهایی که می‌شنیدم داشتم دیوونه می‌شدم. توی کوهستان، صداها محدود میشن به باد، به آواز پرنده و کلا صدای طبیعت. داشتم از بی‌خوابی هلاک می‌شدم که اولین هم خونه‌ایم رسید.شانون می‌خواست که میک‌آپ آرتیست بشه. وقتی دیدمش یه شلوار صورتی شیک تو خونه‌ای پوشیده بود و یه تاپ دو بنده‌ی تنگ تنش بود. من به شونه‌های لختش زل زده بودم و احتمال می‌دم که حتی معذبش کرده بودم.بابا به این مدل آدما می‌گفت کافر. من همیشه تلاش کرده بودم به این مدل آدما نزدیک نشم؛ چون فکر می‌کردم احتمالا کارشون مسری باشه. حالا شانون اینجا هم خونه‌ی من بود. به نظر نمی‌رسید که شانون هم از من خوشش اومده باشه. اونم به لباس‌های گل و گشادی که تن من بود با یه حالت ناخوشایندی نگاه می‌کرد.اصلا پرسید که چندسالته؟ و من که نمی‌خواستم رو کنم که 17 سالمه گفتم تازه واردم. اون رفت سمت آشپزخونه و منم گفتم که من میرم می‌خوابم. گفت خوبه که داری میری زود بخوابی؛ چون فردا صبح زود باید بریم توی کلیسا مراسم داریم.باورم نمی‌شد اونم کلیسا میره. درو بستم و با خودم فکر کردم که چطور ممکنه یه مورمن باشه. بعد یاد حرف بابا افتادم که می‌گفت کافرا همه جا هستن. گفته بود بیشتر مورمنا کافرند؛ ولی خودشون نمی‌دونن. فکر کردم شاید همه‌ی کسایی که قراره توی دانشگاه ببینم هم کافر باشن.هم خونه‌ی دومم اسمش ماری بود. سال سوم رشته تعلیم و تربیت اطفال بود. لباس پوشیدنش دقیقا همون طوری بود که باید یه مورمن روز یکشنبه بپوشه. دامن گلدار بلندی که تا نوک پاش می‌رسید و پیرهن پوشیده و سنتی. معلوم بود که ماری کافر نیست.همین باعث شد که یه چند ساعتی کمتر احساس تنهایی بکنم. ماری اما یه کار دیگه‌ای می‌کرد که خیلی عجیب بود. یهو بلند شد و گفت که فردا کلاس شروع میشه، وقتشه که برم خواربارفروشی. ما هیچ وقت روز یکشنبه خرید نمی‌کنیم. یکشنبه‌ها، خرید کردن حتی یه آدامس هم حرومه. وقتی برگشت با بیخیالی همه‌ی وسایل از پاکت‌ها در آورد و من یه قوطی نوشابه رژیمی توشون دیدم. خوردن این نوشیدنی‌ها مغایر با دستورات خدا بود. اگه بابام اینجا بود حتما داغون می‌شد. گفتم داغون؟ روز اول دانشگاه افتضاح بود.اتوبوس اشتباهی سوار شدم و کلاسمم اشتباهی رفتم. همه چیز قاطی و درهم بود. برنامه‌ی کلاسیمم متوجه نمی‌شدم. شمارۀ کلاسایی که یه عنوان مشابه داشتن رو اشتباه رفته‌بودم و آخرش متوجه شدم که باید برای کلاس‌هایی که برای سطح پایه و تازه وارداس، هر درسی که شد خودم توشون بچپونم.چون دیر جنبیده بودم و ظرفیتشون پر شده بود. مقدماتی انگلیسی، تاریخ آمریکا، موسیقی، مذهب و هنر در تمدن غرب. این چیزایی بود که قرار بود بخونم.درس عموما با پیش فرض اینکه بخش‌های بیسیک رو هر دانشجو توی دبیرستان خونده، جلو می‌رفتن. کلاس تاریخ آمریکا توی سالن اجتماعاتی برگزار شد که به افتخار بنیانگذار کلیسای مورمن، جوزف اسمیت نام‌گذاری شده بود.فکر می‌کردم که باید درس آسونی باشه. بابا زیاد ازش گفته بود و منم کلماتی مثل واشنگتن و جفرسون و مدیسون رو زیاد شنیده بودم؛ اما حتی یه اشاره‌ی کوچیکی هم به این موارد نشد. و معلوم شد که داستان خیلی وسیع‌تر از این حرفاست. بدتر از همه چیز، کلمه‌ها فوق‌العاده قلمبه سلمبه بود که شبیه سیاه‌چاله بودن که بقیه کلماتو به آسون صفحات کتاب می‌بلعیدن. به معنای واقعی کلمه هیچی حالیم نمی‌شد.امتحانات ماهانه رم دادم و همشون خراب کردم. خیلی اعصابم خورد بود و خیلی ناامید شده بودم. جالب این بود که این نفهمیدنا دلیل کافی بود برای اینکه شیوه‌ی بابا ناکارآمده. من اونجا ناکافی بودم چون معلوماتی نداشتم؛ اما با این وجود حس انزجار و بیزاری از بابا و شیوه‌اش نداشتم. حتی این دور شدن از خونه، باعث شده بود که وفاداری بیشتری به همه‌ی گفته‌هاش داشته‌باشم.سر کلاس هنر غرب با یه دختری به اسم ونسا آشنا شدم. لباسش پوشیده بود و همین حس من رو نسبت به کسی که تازه باهاش آشنا شده بودن بهتر می‌کرد. استاد، اسلایدهای متفاوتی از تابلوهای نقاشی رو نشون می‌داد و در موردشون حرف می‌زد. عکسا رو می‌تونستیم از روی کتاب مصوری که برای این درس خریده بودیم ببینیم. وقتی نتونستم زیرنویس یکی از عکسایی که نظرم و جلب کرده بود و ببینم، کتاب باز کردم و افتادم توی یکی از این کلمات سیاه‌چاله‌طور.دیده بودم که دانشجوهای دیگه وقتی یه چیزی رو متوجه نمیشن سوال می‌پرسن و یه توضیح بیشتری می‌خوان. منم گفتم یه امتحانی بکنم. دستمو بردم بالا جمله رو خوندم و وقتی رسید به واژه‌ای که نمی‌دونستم گفتم که این کلمه رو بلد نیستم.یهو فضا ساکت شد و همه نفسشون تو سینه حبس شد. استاد با حالتی از یاس و عصبانیت گفت که دست شما درد نکنه. ونسا هم کلاس بهم گفت که نباید این کلمه رو مسخره می‌کردی. منم بدون هیچ توضیحی یه راست رفتم سراغ کامپیوتر و کتابخونه و کلمه‌ی هولوکاست رو سرچ کردم.یادم نمیاد یه مدت اونجا بودم و در مورد هولوکاست خوندم؛ اما یادم میاد که بعدش به سقف زل زده بودم و نمی‌دونستم بهتی که دارم از ندونستن همچین واقعه‌ای بوده، یا از هولناکی اتفاقی که افتاده.اوضاع هم کلا با هم خونه‌ای‌ها خوب نبود و جو آپارتمان سنگین بود. من خیلی آدم بهداشتی‌ای نبودم و این خیلی آزارشون می‌داد. یه جوری بهم نگاه می‌کردند که انگار با یه سگ هار هم‌خونن. شایدم حق داشتن. من خیلی به ندرت از صابون استفاده می‌کردم و این خیلی براشون عجیب بود. از طرف دیگه حساب بانکیمم حسابی داشت آب می‌رفت. می‌ترسیدم که نتونم واحدامو پاس کنم. با یکم تحقیق فهمیدم که اگه بتونم معدل تقریبا کامل بگیرم، از شهریۀ دانشگاه معاف میشم و این تنها امیدم بود.هنوز وقت داشتم که این آرزوی مهال رو درست کنم. تاریخ آمریکا داشت برام آسون‌تر می‌شد و عملکرد من توی درس توی تئوری موسیقی خوب بود؛ اما توی انگلیسی دست و پا می‌زدم. استادم می‌گفت که توی نوشتن استعداد دارم؛ اما خیلی ثقیل و نامانوس می‌نویسم.اما مصیبت اصلی درس تمدن غرب بود. یعنی وقتی تا اواخر ژانویه اون سال فکر می‌کردم که اروپا یک کشوره و نه قاره، معلوم میشه که چقدر اوضاع بدی داشتم. به جای امتحانات ترمیک، اساتید تصمیم گرفته بودند که امتحانای ماهیانه داشته باشیم و این برای من اصلا خبر خوبی نبود.اولین امتحانی که داشتم رو به خاطر استرس و ندونستن املای درست اسمایی که باید می‌نوشتم رد شدم. حس می‌کردم که باید با یکی در مورد رد شدنام صحبت کنم؛ بلکه تسلایی چیزی باشه. تایلر گزینه‌ی خوبی بود؛ ولی چون داشت بابا می‌شد نمی‌خواستم مزاحمش بشم. برای همین زنگ زدم خونه و بابا گوشی رو برداشت.از اوضاع دانشگاه پرسید و منم با ناامیدی هرچه تمام‌تر گفتم که اصلا تعریفی نداره و بعد منتظر بودم بابا با سیلی از سرزنش‌های متفاوت، حمله‌ور بشه سمتم؛ اما در کمال تعجب گفت که عزیزم درست میشه و من در جواب گفتم که نه درست نمیشه. این‌طوری نمی‌تونم بورسیه تحصیلی بگیرم.بابا خیلی عجیب شده بود. شاید دلش برام تنگ شده بود. گفت بورسیه نمیشی که نمیشی فدای سرت. اگه لازم شد شاید بتونم کمک مالی بهن بکنم. یه کاریش می‌کنیم. فقط خوشحال باش. اگه لازم شدم بیا خونه. خداحافظی کردیم و گوشی رو گذاشتم. مکالمه‌ای که چند لحظه قبل داشتم فکر کردم و می‌دونستم هیچ‌کدوم از این حرفا و حسا دوم نداره. می‌دونستم دفعه‌ی بعدی که صحبت کنیم همه چی متفاوته و این مهربونی و لطفی که الان شنیدم، کلا فراموش میشه.برای تمدن غرب توی ماه مارس یک امتحان دیگه داشتیم. با اینکه واقعا ته دلم یه یاس و ناامیدی بدی موج می‌زد؛ می‌دونستم که حالا وقت بها دادن بهش نیست. حالا باید دست و پام و بزنم به هر طریقی که شده. من از فلش کارت استفاده می‌کردم؛ بلکه اسامی اشخاص رو بتونم حفظ کنم؛ اما یادداشت برداریام واقعا چرت بودن.از ونسا خواستم که بهم کمک کنه و جزوه‌اشو بهم بده؛ اما قبول نکرد و یه جمله‌ی کلیدی بهم گفت. گفت که زیاد به جزوه فکر نکن. کتاب درسی رو بخون. واسش خنده‌دار بود که من نمی‌دونستم کتاب درسی چیه. واقعا خنده دار بود.مثلا من فکر می‌کردم چون درس هنره، فقط باید به عکس‌ها توجه کنم. نمی‌دونستم باید توضیحات رو هم بخونم؛ اما جمله‌ی کتاب درسی رو بخون برای من یه نصیحت طلایی شد و بعدش نمره‌ی ب و الف بود که می‌گرفتم.خلاصه این طور شد که با اینکه معافیت شهریه رو از دست رفته می‌دیدم؛ اما هنوز می‌تونستم به نیم‌بها شدن شهریه‌ی دانشگاه فکر کنم و براش تلاش کنم. تابستون شد و برگشتم کوهستان. منتظر بودم که نتایج از دانشگاه بیاد و ببینم که این شانس رو دوباره دارم یا نه؟ این انتظارو باید یه طوری می‌کشتم و کار بهترین شیوه بود.با این وجود با خودم عهد کرده بودم که دیگه پا توی حیاط اوراقی نذارم. برای همین تنها کاری که می‌موند، مغازه خواربار فروشی بود. آرامشی که از احترام مردم و تمیزی مغازه تجربه می‌کردم، خیلی به دلم می‌نشست. بابا اما حالا خیلی جدی و حتی یه مقداری عصبی بود، از اینکه حیات اوراقی را ترجیح داده بودم.همین شد که شب اولین روز کاریم با عصبانیت بهم گفت که این تابستون پیش من کار می‌کنی. برای من اما این بار با همیشه فرق می‌کرد. اگه برمی‌گشتم به اون اوراقی خطرناک و کاری که بابا از من توقع داشت رو انجام می‌دادم، یه معنی سنگینی برای من داشت. این بار حس پسرفت داشتم. حس اینکه اگر قبول کنم و برگردم همه‌ی اون تلاش‌هایی که توی دانشگاه کردم و فشارهایی که تحمل کردم بی‌نتیجه می‌مونه و انگار باز میرم زیر چترشون.حالا اما به معنای واقعی کلمه برگشته بودم خونه. به اون اتاق قدیمیم. به زندگی سابق که رنگ و بوی قشنگی هم نداشت. که خاطره‌ی جذابی رو زنده نمی‌کرد. اگه فردا پا میشدم پوتین‌های پنج فولادی می‌پوشیدم و سلانه سلانه توی اوج ناامیدی می‌رفتم حیاط اوراقی، واقعا عین این بود که چهار ماه گذشته رو هیچ کاری نکرده بودم. به حرف بابا توجه نکردم و از کنارش رد شدم و رفتم توی اتاقم. اتاقم که از درونم می‌دونستم که دیگه مال من نیست و هیچ حس تعلقی هم بهش نداشتم.مامان یه ذره بعد اومد بالا توی اتاق نشست کنارم روی تخت. فکر کردم شاید یه جورایی درک کرده و حسمو می‌فهمه. اما گفت که بابا الان موقعیت خوبی نداره و الان بهترین فرصت برای کمک کردن بهشه. یه جورایی هنوز تصمیم‌گیری رو دست خودم داده بود و یه جورایی طلب کمک می‌کرد؛ تا اینکه جمله‌ی آخر رو هم اضافه کرد که بابا گفته اگر کمکش نکنی، نمی‌تونی اینجا بمونی و باید بری.شنیدن این جمله‌ها، البته ضربه‌ای شدتی نبود، برای من که تقریبا هیچ وقت طعم حمایت و نچشیده بودم این جمله‌ها فقط باعث می‌شد به خودم بگم که باید قوی‌تر باشی. باید خیلی قوی‌تر باشی.صبح روز، بعد ساعت 4، صبح از خونه زدم بیرون رفتم فروشگاه خواربار فروشی. یه ضرب یه شیفت 10 ساعت کار کردم. طرفای غروب بود که برگشتم خونه. یه بارون شدیدی هم داشت میومد. وقتی رسیدم دم خونه روی چمنای جلوی پرچین، هی که نزدیک‌تر شدم یه کپه از لباسامو دیدم کنار یه تعداد دیگش که پخش و پلا شده بودند.رفتم همه ر جمع کردم و رفتم داخل. مامان با بی‌اعتنایی تمام داشت روغن‌ها شو مخلوط می‌کرد. رفتم تو اتاق. با لباس‌هایی که خیس آب بودن. تلفنو برداشتم و خیره شدن به صفحه و شماره‌ها. یه لیست کوتاهی از آدمایی که می‌شد باهاشون تماس بگیرم میومد توی ذهنم؛ اما دستم سمت هیچ شماره‌ای نمی‌رفت. سر آخر شماره‌ی تایلرو گرفتم. اونم گوشی رو برداشت.توضیح همه‌ی حس و حالی که در حال تجربش بودم، برای تایلری که خیلی دور شده بود از همه چیز خیلی ملال‌آور بود. حالا که بهش فکر می‌کنم متوجه می‌شم که افکارم مسموم تر از چیزی بود که اون بتونه بفهمه یا تشخیص درست بده.بعد از چند تا سوال کلی تایلر و جوابای کوتاه من، مکالمه تموم شد. چیزی بهش نگفته بودم. من دوباره تلفن برداشتم و این بار با مغازه خواربار فروشی تماس گرفتم و به صاحبکارم گفتم که از فردا نمیام. پوتینا رو که پوشیدم، حس کردم انگار هیچ وقت از پام درشون نیاورده بودم.برگشتم به حیاط اوراقی و باز شد مثل اون روزهای اولی که من عاشق موزیک بودم و تایلر رفت. کم‌کم، خستگی، صدای شدید آهن و فلزات و فریادهای بابا و شان، رنگ و لعاب دانشگاه و استاد و کتابا رو از خاطرم برد.اون تابستون اما شان خیلی فرق کرده بود. رفتاراش نگران کننده و ترسناک نبودن. یه جورایی آروم شده بود و حتی فکر تحصیل و گرفتن دیپلم داشت. من با یه پسری آشنا شده بودم که مثل ما مورمن بود؛ اما خیلی خفیف و زیرپوستی. شاید یه جورایی بشه گفت که یه جور مورمن رنگ باخته. اسمش چارلز بود.با هم وقت می‌گذروندیم و گاهی شان با دیدن ما چندتایی متلک به می‌گفت و این تا اونجایی که آستانه‌ی خشم شان رو درگیر نمی‌کرد اوکی بود. چیزهایی مثل سوسول، گراز و چیزای دیگه. قبل از اینکه برم دانشگاه هم گاهی به یه چیزایی می‌پروند که من حتی حاضر نمی‌شدم یه واکنش ریز بهشون نشون بدم. البته گاهی هم خنده‌دار بودن و در عین اینکه یه نمه ممکن بود آزار ببینم می‌خندیدم که فضا سمت شوخی بره، تا یه جور آزار و اذیت.اما حالا که در تاریخ آمریکا رو توی سالن اجتماعات بزرگ دانشگاه گذرانده بودم؛ حالا که عکسای تار و محو از مردم سیاه‌پوستی دیده‌بودم که از شدت رنج و فشاری که تجربه کرده بودن؛ خیلی ناراحت شده بودم، شنیدن کلمه‌ی کاکاسیاه نمی‌تونست مثل قبل واسه من باشه.اینکه کاکاسیاه برو اون گیره دستی رو بردار بیار. حالا که این کلمه برای من تمام سوز و گداز یک جماعت رو داشت، نمی‌تونستم بهش بی‌تفاوت باشم؛ اما واقعیت این بود که زبان و کلامی بین ما وجود نداشت برای فهمیدن. حالا تنها ندایی که خیلی قوی و بلند توی ذهنم می‌شنیدم، این بود که نباید به خودم اجازه بدم تو جنگ و نبردی وارد بشم که از همون اول فقط یه سرباز پیاده هستم و نه بیشتر. من اینجا هیچی نبودم.یه روز قبل از اینکه دوباره بار و بندیل جزیی که داشتم بردارم و برم سمت دانشگاه، به گوش درد شدید گرفتم. مثل این بود که یه سیخ رو فرو می‌کردن توی گوشم. چشمام کج و معوج می‌دیدن و خیلی شدید به نور حساس شده بودم. تبمم بالا رفته بود و وقتی چارلز احوالم پرسید و ازم خواست که برم خونش، بهش گفتم که نمی‌تونم بیام چون نمی‌تونم رانندگی کنم.خودش اومد دنبالم و وقتی توی ماشین صورتم رو کامل با شرکت پوشونده بود که نور به چشمام نرسه، بهم گفت که چه دارویی مصرف می‌کنی که بهتر بشی؟ اما من بهش جواب دادم که جوشنده‌های مامان رو فقط می‌خورم. اونم گفت که فکر نمی‌کنم اینا تاثیر روی همچین دردی داشته باشن؛ اما من بهش جواب دادم که من مطمئنم که داره؛ ولی یه کم طول می‌کشه.وقتی رسیدم خونه‌ی چارلز، درد حتی یه لحظه هم من و ول نکرده‌بود. روی عسلی توی حال که روبروی پیشون آشپزخونه بود نشستم و سرم به سطح خنک پیشخون فشار دادم. صدای باز و بسته شدن در کابینت شنیدم و بعدش وقتی چشمامو باز کردم دوتا دونه قرص و دیدم که چهار سوی دستش سمت من گرفته بود.گفت که آدم برای اینکه دردش کم بشه باید اینو بخوره. من گفتم که ما قرص نمی‌خوریم. چارلز عصبانی شد و گفت ما دیگه کیه؟ فکر می‌کنی اگه این قرص رو بخوری چی میشه؟ آسمون میاد زمین؟ و من نمی‌دونستم چی باید بهش بگم. درد خیلی وحشتناکی را تحمل می‌کردم و اصلا مغزم کار نمی‌کرد.حرفای مامان یادم میومد که می‌گفت داروهای طبی سمین و این سم هیچ وقت از بدن خارج نمیشه و تا آخر عمرکم‌کم نابودت می‌کنه. بعدا هم اگه بچه‌دار بشیم بچه‌هات ناقص‌الخلقه میشن. چارلز دوباره صدام کرد و همین که حواسم جمع شد، تکرار کرد که مردم برای تسکین دردشون قرص می‌خورن و این اینقدری عادیه که من حتی نمی‌دانم چطور باید برات توضیحش بدم.لیوان آب رو داد دستم، قرص‌ها رو هم داد بهم. به کوچیکی قرص‌ها نگاه کردم. این اولین باری بود که قرص می‌دیدم. دوتاشو انداختم تو دهنم و بعدش پشت سرش آب خوردم. 20 دقیقه‌ی بعد، درد گوش کامل خوب شده بود و من تمام عصر، هی سرم اینور اونور می‌کردم و با صدای بلند داد می‌زدم؛ بلکه سردردم برگرده و اینجوری چارلز متوجه بشه که این قرص‌ها به درد نمی‌خورن؛ اما چارلز بدون اینکه صحبتی بکنه تمام اون عصر نگاه عاقل اندر سفیه بهم می‌کرد و منتظر بود ببینه که کی من آروم می‌گیرم.بعدش برگشتیم کوه باک و اون شب قرار بود که چارلز شام روخونه‌ی ما باشه. نمی‌دونم چرا شان اوقاتش تلخ بود و این اصلا خوب نبود. بابا هم هنوز از حیاط اوراقی‌ها برنگشته بود و این اوضاع را بدتر می‌کرد. از قبل برای همراهی چارلز، ظرف چینی مامان که خیلی ازش کم استفاده می‌کردیم و برای مهمون بود رو شسته بودم و خشک کرده بودم.وقتی داشتم میز می‌چیدم و دقت و وسواس خاصی به خرج می‌دادم، شان عصبی شد. سر میز نشسته بود و همین که بهش نزدیک شدم تا اون سمت میز رو هم بچینم سیخونک دردآور و بدی بهم زد. بلند سرش داد زدم که به من دست نزن و توی کسری از ثانیه بود که دیدم نقش زمین شدم و شان روی شکمم نشسته دستام رو با زانوهاش قفل کرده و با ساعدش داره روی حلقم فشار میاره. وزن بدنش انقدری بود که نفسم بالا نیاد. می‌خواست که ازش عذرخواهی کنم و من حتی نمی‌تونستم نفس بکشم.مامان از توی آشپزخونه داد کشید که بس کن دیگه همین. تلاش دیگه‌ای برای نجات من نکرد و شان در حالی که داشت چشمای منو نگاه می‌کرد و روی صحبتش با مامان بود گفت که داد زدن کار زشتیه. اونقدر کف زمین می‌مونی، تا عذرخواهی کنی.منم گفتم که معذرت می‌خوام سرت داد زدم. بلند شد و من تن بی جون و روان پریشونمو بلند کردم و دوباره شروع کردم به چیدن میز. چون چاره‌ای نداشتم. مهمون من بیرون خونه، این پا اون پا می‌کرد که بیاد داخل و شانس آورده بودم که نرسیده بود و این صحنه رو ندیده‌بود.چارلز یکم زودتر از قرار اومد و بابا هم هنوز نیومده بود و من به این فکر می‌کردم که ای کاش امشب زودتر تموم بشه. روبروی شان نشست. شان چون بر و بر بهش نگاه می‌کرد. اصلا دلم نمی‌خواست با هم تنهاشون بذارم. اصلا صلاح نبود؛ اما مامان به کمک احتیاج داشت.من می‌رفتم و به بهانه‌های مختلف برمی‌گشتم توی اتاق؛ بلکه حواسم به چارلز و اوضاع باشه. به نظر میومد شان می‌خواد یه جورایی من و البته چارلز رو اذیت کنه. تو همین رفت‌وآمدها می‌شنیدم که داره از تفنگش میگه. از روش‌های مختلف برای آدم‌کشی. وقتی می‌رسیدم توی حال، می‌زدم زیر خنده که چارلز فکر نکنه این حرفا جدیه و مطمئن باشه که برادر روانی من داره شوخی می‌کنه.چیدن ظرفا طول نکشید. با یه دیس چینی از نونای کوچیک، دوباره برگشتم توی حال و از کنار شان رد شدم و اون انقدر محکم به شکمم سیخونک زد که نفسم بند اومد و دیس از دستم ول شد و خورد و خاکشیرشد. داد زدم که برای چی این کارو کردی؟تا لحظه‌ی بعد اون چیزی اتفاق افتاد که اصلا جدیدم نبود. من رو پرت کرد روی زمین و به شیوه‌ی قبل روی شکمم نشست. من بدون نفس و ترسیده، حالا همراه با حس وحشتناکی شرم‌ساری از اینکه این صحنه، یه بیننده‌ی غریبه هم داره، داشتم مدام عذرخواهی می‌کردم و این برای شان کافی نبود.موهای جلوی سرم رو چنگ انداخت و همینطور که بلند می‌شد، منو برد سمت دستشویی. اینقدر این حرکت سریع و غیرمنتظره اتفاق افتاده بود که چارلز خشکش زده بود و باور کردن چیزی که می‌دید براش سخت بود. چشماش از حدقه بیرون زده بود. نگاش کردم و دیدن این صورت تو این وضعیت مثل آوار غم بود. شان مچمو پیچوند و دستم رو پشت کمرم تاب داد و سرم رو گرفت بالای کاسه‌ی توالت. انقدر که دماغم روی سطح آب بود.شان داد و بیداد می‌کرد؛ ولی برای من مفهوم نبود چی میگه. من به صدای پایی فکر می‌کردم سمت حال داشت میومد سمت دستشویی. همین که حس کردم دیگه الان باید رسیده باشه به دستشویی، خیلی بهم ریخته‌ام. چارلز نباید منو توی همچین وضعیتی می‌دید.نباید با تموم وانمودام، آرایشام، لباس‌های تازه و ظرف چینی که هیچ وقت خودمون ازش استفاده نمی‌کردیم، می‌فهمید که من اینم. همینی که تا نیمه سرش تو یه کاسه‌ی توالته. شان توقع نداشت بتونم بلند شم و مچم رو از چنگش دربیارم. تصور نمی‌کرد که اینقدر قوی و شاید بی پروا باشم که از چنگش در برم.از در دستشویی پریدم بیرون و همین که یه قدم از درگاهی گذشته بودم، درد موهام نذاشت جلوتر برم. چنگ انداخته بود توی موهامو با شدت منو به عقب کشید. همچین که هر دومون محکم پرت شدیم توی وان حموم. فکر کنم یه کم از هوش رفتم.چون یادمه که چارلز منو بلند کرد و من وقتی چارلز دیدم و یهو به خودم اومدم، شروع کردم به قهقهه زدن. با یه صدای گوش خراش و دیوانه‌وار می‌خندیدم. خیال می‌کردم که اگر بلند بلند بخندم، این می‌تونه آخرین سلاحم برای تمام ظاهرسازی‌هام باشه. شاید چارلز اینجوری 1 درصد فکر می‌کرد که اینا همه شوخیه. اشک داشت از چشام میومد و درد شدیدی توی شصت پام حس می‌کردم. انگشتم شکسته بود و من داشتم هرهر می‌خندیدم.چارلز خیلی ترسیده بود. مرتب از می‌پرسید که حالت خوبه؟ و من توی جوابش می‌گفتم که معلومه که خوبم و به شان می‌گفتم که تو خیلی بامزه‌ای. دندونامو به هم فشار می‌دادم تا درد این انگشت لعنتی مثل یه نعره‌ی گوش خراش بیرون نیاد. چارلز اما گیج و ترسیده تر از چیزی بود که اصلا بدونه باید چیکار کنه. رفت. با عجله پرید توی جیپش و رفت و چند ساعت بعد زنگ زد و ازم خواست که کنار کلیسا همدیگه رو ببینیم. حتی دلش نمی‌خواست یه قدم هم سمت کوه باک برداره.توی محوطه‌ی خالی یه پارکینگ روباز، توی جیپش نشستیم و من حالا باید داد و بیداد و فریادهایی از سر عصبانیت چارلز رو گوش می‌دادم. شاید اگر قبلا کسی از من می‌پرسید که چی توی دنیا از همه چیز برای پراهمیت‌تره؟ بدون شک جوابم چارلز بود. برای من چارلز مهم‌ترین چیز زندگیم بود.حالا بین فریادهای نگرانش، از بین حرفایی که می‌زد، داشت به من یه چیز دیگه رو می‌فهموند. انگار آروم آروم می‌فهمیدم که مهم‌ترین چیزم چارلز نیست. مهم‌ترین چیز برای من عشق و دوستی و محبت نیست. این که می‌تونستم با شدت و حدت قابل توجهی و به شکل بسیار متقاعدکننده، اول به خودم و بعد به اون دروغ بگم، این مهمترین چیز زندگیم بود.توی این پارکینگ روباز، چارلز داشت به من می‌گفت که تو به اندازه‌ی کافی قوی نیستی. داشت به من می‌گفت که این جنگی نیست که باید توش پا بذاری و همین کافی بود که من از چارلز بدم بیاد.بعد از اون شب بود که شروع کردم و از چارلز درخواست‌های عجیب و غریب داشتم. یه جورایی با این کار می‌خواست مطمئنش کنم که منو دوست نداره. بحث و جدل و دعوا بینمون زیاد شد و من بعضی وقتا از این فرصت خیلی خوب استفاده می‌کردم، تا عصبانیت و خشم و غضبی که به بابا و مامان و شان داشتم و سرش خالی کنم.همه چیز و سر تنها تماشاچی وفادارم خالی می‌کردم که جز یاری، چیزی ازش ندیده بودم. آخرین ملاقات ما توی مزرعه‌ی کنار کوه باک بود. بهم گفت که دوسم داره؛ اما نمی‌دونه باید چیکار کنه. بهم گفت که تنها کسی که می‌تونه به من کمک کنه خودمم و من اون لحظه حتی نمی‌فهمیدم داره از چی صحبت می‌کنه.یه لایه‌ی ضخیم از برف محوطه‌ی دانشگاه رو پوشونده‌بود. من معادله‌های جبر رو حفظ می‌کردم و تلاش می‌کردم مثل قبل زندگی کنم. قبل از آخرین باری که رفته بودم خونه. فکر می‌کردم زندگی اینجا می‌تونه خط انفصالی باشه به همه‌ی اون چیزی که توی کوه باک تجربه کرده بودم. می‌تونه مثل یه دیوار سنگی بزرگ باشه و منو از هر چیزی که تجربه کردن حفظ کنه؛ اما این دیوار یه حفره داشت، چارلز.فکر کردن به چارلز تنها چیزی بود که اجازه نمی‌داد این دیوار بی‌نقص و ستبر و بزرگ باشه. درد راهش به جسمم پیدا کرده بود. زخم معده گرفتم و بعد از برگشتن از کوه باک عود کرده بود. شبا خواب نداشتم و با کابوس و فریادهای شدید و نهایتا با تکونای هم خونه‌ای هام از خواب بیدار می‌شدم. اونام مدام تکرار می‌کردند که باید بریم پیش دکتر. هم برای زخم معده و هم برای انگشت پات که حالا سیاه شده و اصلا باورشون نمی‌شد که من بدون مسکن و هیچ دارویی دارم به زندگیم ادامه میدم.یه هفته بعد وقتی هنوز دردم کم نشده بود و بازم نصف شب از خواب می‌پریدم و رابین، اونی که هم اتاقی رو کنار می‌دیدم، یه روز روی میزم یه جزوه که مربوط به خدمات مشاوره و روان‌درمانی دانشگاه بود و دیدم. برای هم‌خونه‌ای‌هام و بقیه قابل فهم نبود که من نمی‌تونستم برم پیش دکتر یا روانشناس. این یعنی من می‌پذیرفتم که قوی نیستم. که رویین تن نیستم و من نمی‌خواستم این رو بپذیرم. تا اون موقع تنها چیزی که منو نگه داشته بود همین بود.امتحان پایان ترم جبر، بین همه‌ی این معضلات تاب می‌خورد و کاریش نمی‌شد کرد. با این حال، تنها راه فرار از همه‌ی دردها و فکرهای آزاردهنده بود. با یه شدت دیوانه‌وار داشتم براش می‌خوندم و اعتقاد داشتم که اگر تو این امتحان بهترین عملکردو داشته باشم و نمره‌ی کامل بگیرم، تازه با یه انگشت شکسته و معده‌ی داغون و بدون کمک چارلز، من واقعا فراسوی همه‌ی مشکلاتم هستم.صبح روز امتحان می‌لنگید و رفتم مرکز امتحانات. جلسه‌ی امتحان برگزار شد و قرار بود نمره رو بعد از امتحان روی صفحه‌ی نمایش بزنن. به صفحه‌ی نمایش خیره شده بودم و نمرمو و دیدم صد از صد. وجودم از یه حس دلپذیر پرشد و بعد با خودم گفتم که من دست‌نیافتنیم.دیگه کریسمس شده بود و من باید برمی‌گشتم کوهستان. همینطور که از تپه بالا می‌رفتم ریچارد برادر بیست و دو سالم رو می‌دیدم که روی بالابر در حال کار کردنه. با خودم فکر می‌کردم که حیف ریچارد خیلی باهوشه و احتمالا باقی عمرشو باید همینجا بمونه. وقتی رسیدم خونه، تایلر تماس گرفت و یه خبر خوب و شوکه کننده به ریچارد داد. این که توی دانشگاه قبول شده و قراره بره درس بخونه.فکر کنم بهترین هدیه سال نو می‌تونست همین باشه. البته بابا فقط با این بعد از درس خوندن ریچارد موافق بود که قراره پسرش ریچارد، نظریات سوسیالیست‌ها و شبهات خداناباوران شون رو رد کنه.بابا داشت پشت بوم یه کارگاه رو درست می‌کرد. با اینکه شصت پا متورم بود و هنوز درک می‌کرد کفش‌های پنجه فولادی به پام کردم و برای ساخت پشت بوم بهشون کمک کردم. یه روز اواخر بعدازظهر که کار تموم شده بود و سر و وضعم خیلی داغون بود، شان مثل همیشه با یه لحن مثلا مهربونش منو صدا کرد و گفت که زنگ تفریحه. بیا بریم شهر.این اولین بار بود که بعد از جدایی از چارلز، داشتم می‌رفتم شهر و مغازه‌ی خواربارفروشی. اگر چارلز منو با این سر و وضع می‌دید واقعا حس ناخوشایندی بهم دست می‌داد و تمام این داستان ناگفته رو شان می‌دونست. حتی خیلی بهتر از من. انگار یه جورایی بدش نمیومد که منو توی شرایط شرم‌آوری قرار بده و این خوشحالش می‌کرد.دم در فروشگاه وایستاده بودیم و من گفتم که من نمیام داخل. من توی ماشین می‌مونم. تو میای داخل فروشگاه. این جمله‌ی شان بود که با تحکم خاصی هم ادا می‌شد. جملشو دوباره تکرار کرد و در ماشین برام باز کرد که پیاده شم. من نمی‌خواستم پیاده شم.شان همینطور همین‌طور که لبخند روی لبش نقش بسته بود، گفت که دلت نمی‌خواد دوست پسرت تو رو با این تیپ تو دل برو ببینه؟ بعد یه جوری نگام کرد. انگار که با نگاهش بهم می‌گفت بیچاره حقیقت تو همینه. قبلا بی‌خودی انقدر خودت و اذیت می‌کردی که پنهونش کنی؛ اما آخرش وقتی بازم حاضر نشد از ماشین پیاده شم، شان سعی کرد منو مث یه گونی بندازه رو کولش و ببره و این دیگه برای من غیرقابل تحمل بود و مثل همیشه بهش گفتم به من دست نزن. این جمله و اتفاقات بعدش.برگشتیم کارگاه. من لنگون لنگون وارد میشم. بابا هنوز داره کار می‌کنه. توجهی به اومدن ما نداره. اگر بی فوت وقت بریم برای کمک و انجام کار. ریچارد نشسته و نگاهی به صورتم می‌ندازه که پر از گریسه و اشک رگه رگه شده و متوجه میشه که حتما یه مشکلی پیش اومده. من پیچ‌گوشتی برقی رو برمی‌دارم برای پیچ کردن ورقه‌های حلبی؛ اما میزان فشار دستام یکسان نیست. نهایتا بعد از اینکه دو تا از ورقه‌های حلبی را خراب می‌کنم، بابا منو می‌فرسته خونه. توی اتاقم در حالی که مچ دستم حسابی باندپیچی‌شده، نشستم و صفحه‌ی جدیدی از دفترمو باز می‌کنم که بنویسم یا بفهمم.می‌نویسم مثل یه زامبی مشت و لگد می‌زد. اصلا صدامو نمی‌شنید. بوی گریس، چشم‌های شان، دستاش و فریادهای خودم یادم میاد و یهو نگاه می‌کنم و می‌بینم توی درگاهی ایستاده. سریع دفترم زیر بالشتم قایم می‌کنم.خوب می‌دونم الان کدوم بخش از پروسه‌اشه. حالا شرمنده‌اس. حالا هیولای درونش آروم شده و تازه فهمیده که چیکار کرده. فکر می‌کنه می‌تونه ویرانه‌ای که درست کرده، یه بارقه‌ای از امید پیدا کنه. فقط می‌خواستیم یک تفریح کنیم. این جمله رو میگه و بعد چند تا جمله‌ی نامفهوم دیگه. که نمی‌دونسته داره بهم صدمه می‌زنه و که تازه توی کارگاه، موقعی که من دستم و زیر بغل گرفته بودم متوجه میشه که بهم آسیب زده. مچ دستم و قوزک پام رو نگاه می‌کنه و میره مقداری یخ ر که توی حوله پیچیده شده میاره و می‌ذاره روی دست و پام.از اتاق بیرون میره و من دوباره میرم سراغ دفترم. واقعا شوخی بود؟ واقعا نمی‌فهمید؟ و بعد شروع می‌کنم به توجیه کردن خودم. شک می‌کنم که اصلا من این جمله رو یواش گفتم یا فریاد کشیدم؟ دست آخر به این نتیجه می‌رسم که حتما باید با ملاطفت بیشتری باهاش حرف می‌زدم. چند باری برای خودم تکرارش می‌کنم که بتونم باورش کنم و بعد تو دفترم می‌نویسم. باور این تفسیر از این اتفاق برای من راحت‌تره. حداقل تو این تفسیر منم که مرکز واقعه‌ام. منم که اوضاع را کنترل می‌کنم یا نمی‌کنم.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85---%DA%A9%D9%88%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-(%D8%AF%D9%88%D9%85)-id1493166-id494754161?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%20-%20%DA%A9%D9%88%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%20%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%20%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%20(%D8%AF%D9%88%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 20:31:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و سوم - کوه‌ها حرکت می‌کنند (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF33-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-o0cm2tgtvvi6</link>
                <description>زمستون سال هزار و نهصد و نود و نه من توی گروه سرود کلیسا بودم. یه گلو درد شدیدی گرفتم و اصلا نمی‌تونستم آواز بخونم. داروهای گیاهی مامانم تاثیر خاصی نداشت و همین شد که بابا گفت برم پیشش. دهنمو باز کردم تا یه نگاهی به لوزم بندازه. گفت خیلی متورم شدن. حالا که تجویز گیاهی مامانت یعنی سرخار گل و گل همیشه بهار جواب نداده، بیا از روش درمانی من استفاده کن. حالا روش درمانیش چی بود؟ بابا می‌گفت مردم اینو نمی‌دونن که خورشید قوی‌ترین داروییه که خدا به ما داده. برای همینه که کسی تو تابستون گلو درد نمی‌گیره. باید هر روز صبح بری بیرون و با دهن باز زیر آفتاب بایستی. یک ماه تموم باید این کارو انجام بدی تا خوب بشی. منم هر روز کارم این بود که می‌رفتم نیم ساعت با دهن باز زیر آفتاب کم نور زمستون می‌ایستادم که خدا از طریق خورشید گلوم رو خوب کنه.زمستونای آیداهوی آمریکا هم خیلی سرد بود و بعد از ده دقیقه از سرما شروع می‌کردم به لرزیدن. بعد از یه ماه وقتی هنوز گلوم خس خس می‌کرد، بابا گفت: مشخصه که گلوت خوب نشده. من که ندیدم یه هفته هم حتی این روش درمانی رو درست انجام بدی. واقعیت اینه که خونواده‌ی من به خیلی چیزا اعتقاد داشتند؛ ولی رفتن پیش دکتر، استفاده از دارو، رفتن به مدرسه و حتی گرفتن شناسنامه یکی از اونا نبود.سلام من مرسن هستم و این سی و سومین اپیزود پادکست آنه. پاکست آن، پادکستیه که توی هر قسمتش، داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا بتونیم خودمون رو جاشون بذاریم.منبع اصلی ما برای این داستان کتاب اجوکیتد یا تحصیل کرده است از خانم تراستور و همین‌طور بعضی از مصاحبه‌هاشون و چیزای دیگه‌ای که نوشتن. پیشنهاد می‌کنم که کتابش رو بخونید. خیلی جزییات جالبی داره و خوندن کامل داستان و اتفاقات حاشیه‌ای که واسش افتاده، خالی از لطف نیست.این داستان بعضی جاهاش کمی خشونت‌آمیزه و ممکنه که برای بعضیا مناسب نباشه. برای همین اگر بچه‌ی اطرافتونه پیشنهاد می‌کنم که از هدفون استفاده کنید. بریم سراغ داستان.من می‌تونستم تارا باشم. تو می‌تونستی تارا باشی.سلام اسم من تاراس. وقتی هفت سالم بود تمام چیزی که از دنیا می‌دونستم، به اون کوهستان قشنگی که توش زندگی می‌کردیم خلاصه می‌شد. یک کوهستان توی آیداهوی آمریکا. اینجا توی آیداهو همه چیز خیلی قشنگه و البته خیلی برای من آشناست. آفتاب در میاد. دره رو روشن می‌کنه و بعد پشت کوه پنهان میشه. برف خبر از زمستون میده و وقتی آب میشه بهار رسیده. خونواده‌ی منم جزِئی از این الگوی ابدی بودند. حداقل من اینطوری فکر می‌کردم. تمام دنیای کودکی من اون کوهستان و خونوادم بودن و تنها راه شناخت من از دنیا هم قصه‌های بابام بود من مدرسه نمی‌رفتم و بیشتر وقتم رو توی طبیعت می‌گذروندم و باد مثل یه نفس گرم از کوه‌های مجاور می‌پیچید لای موهام. اون روزا انگار با درختان مخروطی و گندم‌های وحشی، که تپه‌ها رو پوشونده بودن یکی می‌شدم. من بچه‌ی هفتم و کوچکترین فرزند خانواده بودم و غرق در بی‌خیالی و بچگی. با این وجود وقتی اتوبوس زرد رنگی رو می‌دیدم که هر روز صبح بچه‌ها رو جمع می‌کرد و از جاده‌ی پایین تپه رد می‌شد و هیچ وقتم سمت خونه‌ی ما نمیومد، می‌فهمیدم ما یه فرقی با بقیه داریم.ما مثل خیلی از آدم‌های اون منطقه مورمون بودیم. مورمون رو میشه یه جورایی یه شاخه از مسیحیت دونست. مورمونیسم را جوزف اسمیت سال هزار و هشتصد و بیست پایه‌گذاری کرد. جوزف اسمیت می‌گفت که بهش یه الهاماتی شده و کنار انجیل یه کتاب دیگه به اسم کتاب مورمون هم نوشت. البته بابای من از اون مورمون‌های متعصب محسوب می‌شد که شبیه خیلی از مورمون‌های دیگه‌ای که اونجا می‌شناختم نبود. اون اعتقاد داشت مرد باید حتما کار یدی بکنه تا ثواب ببره و جای زن هم فقط توی خونس. با درس و دانشگاه مخالف بود. البته خب به همین‌ها محدود نمی‌شد. ما توی خونه یه درس نصفه و نیمه‌ای می‌خوندیم. البته شاید جدی و ادامه‌دار نبود. یعنی وقتی چهار سالم بود یکی از برادرام بهم خوندن و نوشتن یاد داد. چند سال بعد مادرمون از روی کتاب‌های قدیمی، کمی ریاضی و تاریخ درس داد و همین. وقتی هشت سالم شد، دیگه خبری از درس و آموزش نبود. بابام از همین حد تحصیل توی خونه راضی بود. همین که مدرسه نمی‌رفتیم تا مغزمونو شستشو بدن، از همه چیز مهم‌تربود.مادربزرگ مادریم اما خیلی موافق و هم نظر پدر و مادرم نبود. معتقد بود که نوه‌هاش باید برن مدرسه؛ اما کاری از دستش برنمیومد. بابام می‌گفت که مدرسه راهی برای دولت سوسیالیسته که مغز بچه‌هامون رو شست و شو بده و یه چرخ دنده برای ماشینش بسازه. یه روز که رفتم دیدن مادربزرگم، مادربزرگم خیلی آروم و یواشکی بهم گفت که فردا صبح، ساعت پنج دارن میرن آریزونا. بعد شروع کرد و از مدرسه رفتن برام گفت. من حرفای بابا تو گوشم تکرار می‌شد و برای همین بهش گفتم که فکر نمی‌کنم من از مدرسه خوشم بیاد. مادربزرگ گفت تو که نرفتی. چطور مطمینی که خوشت نمیاد؟ بعد بهم پیشنهاد کرد که اگر بخوام می‌تونم باهاشون همراه باشم و اونجا منو بذارن مدرسه و در نتیجه همونجا توی آریزونا پیششون بمونم. خیلی پیشنهاد خوب و وسوسه کننده‌ای بود. با اینکه کوهستان هر روز جاذبه‌های زیادی برای کشف کردن داشت، صدای همه‌ی بچه‌ها و شادیشون توی اتوبوس توی گوشم می‌پیچید.ما برگشتیم خونمون و قرار شد اگر می‌خوام با مادربزرگ برم، فردا صبح ساعت پنج بیدار شم برم بالای تپه تا منو سوار کنن و با خودشون ببرن. اون شب، تا صبح توی تختم چرخیدم و تصور کردم چطور خونواده‌ای که دوسشون دارم، وقتی بفهمن من نیستم، قرار مثل دیوونه‌ها دنبالم بگردن و بعد دلشون برای من تنگ بشه. دیگه کم کم داشت هوا روشن می‌شد و منم همینطور بیدار نشسته بودم توی تختم. ساعت پنج یه ماشین اومد کنار تپه ایستاد. مادربزرگ پیاده شد و چند قدم سمت خونه‌ی ما برداشت. یکم سرک کشید و وقتی دید که خبری از من نیست، دوباره سوار ماشین شد و رفت. حتما خیلی ناامیدش کرده بودم. وقتی داشت می‌رفت، من داشتم از پنجره نگاهش می‌کردم. من برگشتم توی رختخواب. چشمام رو که روی هم می‌ذاشتم، به این فکر می‌کردم که حتما توی دنیا چیزای مهم‌تری از مدرسه رفتن هم هست. البته همیشه مادرم می‌گفت که اگه بخوای می‌تونی بری مدرسه فقط باید از بابات اجازه بگیری؛ ولی من هیچ وقت این کارو نکردم. من توی چینای عمیق صورت پدرم، توی اون آه‌های التماس آمیزی که اون هر روز صبح قبل از دعای خانوادگی می‌کشید یه چیز خاصی وجود داشت که باعث می‌شد تصور کنم کنجکاوی من کار زشتیه و شاید حتی یه توهین به تمام فداکاری‌های اون، توی راه بزرگ کردن من باشه. من دلم نمی‌خواست دل بابام رو بشکنم؛ اما سعی کردم بین کار توی اسقاطی و کمک به درست کردن گیاهان دارویی مادرم، وقت برای درس خوندن هم بذارم.مادرم متخصص گیاهان دارویی بود. اینطوری سلامتی ما رو هم کنترل می‌کرد. گاهی هم بقیه میومدن از مادرم گیاه دارویی می‌گرفتن. مخصوصا اونایی که مثل خونواده‌ی ما هی‌چوقت پیش دکتر نمی‌رفتن. با اینکه گاهی یه پولی از این راه به دست میومد؛ اما بابام اصرار داشت که مامان باید مامایی هم یاد بگیره. مامایی توی ایالت ما غیرقانونی نبود؛ ولی اگر زایمان بد پیش می‌رفت مسولیتش با ماما بود. مادر نمی‌خواست ماما بشه؛ ولی بابا می‌گفت که خدا گاهی کارهای سخت از ما می‌خواد و منم متوجه نمی‌شدم که چرا مادر به بخت خودش لگد می‌زنه و با خدا مخالفت می‌کنه. بابا خیلی سخت کار می‌کرد؛ ولی بازم می‌خواست پول بیشتری جمع کنه. برای اون هیچی نفرت انگیزتر از این نبود که به دولت وابسته باشیم. حتی می‌خواست صفحه‌ی خورشیدی بخره و آب رو هم از کوهستان بیاره، تا توی آخرالزمان وقتی همه توی تاریکی فرو می‌رفتند ما برق و آبمون تامین باشه.ما اعتقاد داشتیم که روز گناه بزرگ نزدیکه. مخصوصا این که نزدیک سال دو هزارم بودیم. روزی که همه چیز از کار میفته و موقعی که همه چیز از کار می‌افتاد، اون موقعی که همه‌ی مردم توی سر خودشون می‌زنن، ما قرار بود توی آرامش بهشون لبخند بزنیم؛ اما بزرگ‌ترین دشمن ما، دولت فدرال بود. دولتی که می‌خواست ما رو مجبور کنه هر کدوم از ما بچه‌ها شناسنامه داشته باشیم و به مدرسه‌های بریم که جز خزعبلات چرندیات، چیزی برای یاد دادن ندارن.یه روز بابام با ناراحتی اومد خونه. همه رو جمع کرد دور میز آشپزخونه، چون عریض و طویل بوده و همه می‌تونستیم پشتش جا بشیم. آقا گفت که شما حق دارید بدونید چی در انتظارتونه. ما هم به صندلی‌مون میخ‌کوب شده بودیم و به تخته‌های ضخیم بلوط قرمز میز نگاه می‌کردیم. بابا گفت که یه خونواده هست، خونواده‌ی ویور، که خیلی از اینجا دور نیستن. اونها جنگجویان راه آزادین. به خاطر اینکه نمیذارن دولت توی مدرسه بچه‌هاشون شستشوی مغزی بده، مامورای فدرال رفتن سراغشون. اونا کلبشون محاصره کردن. یه چند هفته‌ای هم اونجا زندانی بودن و وقتی پسر بچشون که گشنش بوده، برای این که می‌خواسته یه چیزی بخوره میاد بیرون، مامورا می‌کشنش؛ اما پدر و مادر هنوز توی کلبن. چراغ‌ها را خاموش کردن و سینه خیز توی خونه حرکت می‌کنن. نمی‌دونم چقدر غذا واسشون مونده و ممکنه قبل از تسلیم شدن مامورا از گرسنگی هم بمیرن.ما به حرفای بابا گوش می‌کردیم و فقط باترس به همدیگه نگاه می‌کردیم. بعد ادامه داد که ما نمی‌تونیم واسشون کاری بکنیم؛ ولی می‌تونیم به فکر خودمون باشیم. چون اونا ممکن به قله‌ی باک هم بیان. اونجایی که ما زندگی می‌کردیم. اون شب بابا کلی کوله‌ی نظامی قدیمی از زیرزمین بیرون کشید. گفت این کوه‌ها راه نجات مونن. کل شب داشتیم کول‌ها رو با آذوقه پر می‌کردیم. داروهای گیاهی، تصفیه کننده آب، سنگ چخماخ، فولاد و چند تا جعبه‌ی غذای آماده نظامی. منم مرتب خودم رو در حال فرار از خونه تصور می‌کردم. هممون تا صبح تمرینی کوله‌هارو مینداختیم رو کولمون و تا دم در می‌رفتیم.کوله‌ی منم هم قد خودم بود. بعد زیرزمین خونه رو پر از مربا و وسایل مورد نیاز و البته اسلحه کردیم. چند روز بعد بابا خبر آورد که پدر و مادر خونواده‌ی ریور هم تیرخوردن. من هیچ وقت گریه‌ی بابام را ندیده بودم؛ ولی این بار صورتش پر از اشک شده بود. از اون به بعد ما همیشه آماده بودیم. البته ماموران فدرال سراغ ما نیومدن و بابام هم تعریف نکرد آخر داستان خونواده‌ی ریور چی‌شد؛ ولی ترسش برای همیشه توی وجودمون موند.دیگه برف‌های کوهستان آب شده بود و می‌شد قله رو از دور دید. روز یکشنبه بود و همه توی اتاق نشیمن جمع شده بودیم تا بابا انجیل رو واسمون تفسیر کنه. که یکی از برادرای بزرگم تایلر، گلوش صاف کرد و با لکنت همیشگیش گفت که من می‌خوام برم دانشگاه. تایلر سومین برادرم بود که می‌خواست از خونه بره. برادر بزرگم تونی راننده کامیون بود و می‌خواست برای ازدواج با یکی از دخترهای کنار جاده پول فراهم کنه. شان دومین برادرم چند ماه قبل با بابام دعواش شده بود و از خونه زده بود بیرون و هر چند مدت یه بار یه زنگ کوتاهی به مامانم می‌زد و بهش می‌گفت که حالش خوبه. حالا دیگه اگه تایلر از این خونه می‌رفت بابا بدون کارگر و دست تنها می‌موند و باز باید می‌رفت سراغ اسکات کردن فلزات. اون لحظه که بابا اینو شنید، صورتش وحشتناک شده بود. شکل توام عصبانیت و یه مقداری ترس و حتی التماس. اون وسط من پرسیدم دانشگاه چیه؟ بابا که حالا با سوال من یه مقداری به خودش اومده بود، جواب داد دانشگاه مال اون احمق‌هاییه که همون بار اول یه چیزی یاد نمی‌گیرن. بعد روشو کرد سمت تایلر گفت که یه مرد نمی‌تونه با کاغذ و کتاب زندگیشو بسازه. فردا روز قرار چطور خرج زن و بچت رو بدی؟ تایلرم هیچی جواب نداد. بعد بابا ادامه داد که اینم از بچه‌های ما. با پای خودش می‌خواد بره بین سوسیالیست‌ها و روشن‌فکرا که مغزشو خراب کنن. تایلر سرشو آورد بالا و با لکنت گفت که بابا اون دانشگاه رو کلیسای مورمون اداره می‌کنن. چطور ممکنه بد باشه؟ بابا یه پوزخندی زد و بعدش داد زد که تو فکر می‌کنی اونا به کلیسا نفوذ نکردن؟ کجا بهتر از دانشگاه که بخوان یه نسل مورمون سوسیالیسم پرورش بدن؟ واقعا ازت انتظار نداشتم.این لحظه‌ی مهمی برای من بود، چون ترکیبی از قدرت پدرم و حس استیصالشو می‌دیدم. در مقابل بابا حالا یه نسلی بود که نمی‌تونست کنترلشون کنه. بابا یه کم به جلو خم شده بود و به صورت تایلر نگاه می‌کرد که شاید بتونه ذره‌ای امید یا باور ببینه؛ ولی هیچی پیدا نمی‌کرد. اینکه تایلر چطور تصمیم گرفت که از کوهستان بره دانشگاه یه داستان جالبی داره. یعنی این که چطور از خانواده‌ای که به طور کل تحصیل رو نه تنها لازم، که امری کاملا بی‌دلیل و حتی منفور می‌دونه، یکی از بچه‌ها می‌خواد بره دانشگاه. شاید به این دلیل که رفتن تایلر یه اتفاق آشنا تو خیلی از خونواده‌هاست، این موضوعو جالب‌تر می‌کنه. بچه‌ای که با بقیه جور نیست. ریتمش فرق داره. معیارهاش متفاوته و دنباله‌روی مادر و پدرش نیست. توی خونواده‌ی ما تایلر همون بچه بود. اگر بقیه اعضای خونواده داشتیم تند می‌رقصیدیم، تایلر داشت باز می‌رقصید. اون موسیقی پر سر و صدای زندگی ما رو نمی‌شنید. خب ما هم صدای آروم زندگی اون رو نمی‌شنیدیم.تایلر کتاب دوست داشت. سکوت دوست داشت. از مرتب کردن و نظم دادن و برچسب زدن خوشش میومد. برادرای من همیشه خدا دعواشون می‌شد. من که کوچیکتر بودم این دعوا معمولا با داد و فریادهای مامان، به خاطر شکسته شدن یه لامپی یا یا گلدونی تموم می‌شد؛ ولی همین طور که بزرگتر می‌شدند چیزای شکستنی خونه‌ی ما هم کمتر می‌شد. مامان می‌گفت وقتی من بچه بودم و تلویزیون داشتیم. تا اینکه شان سر تایلرو می‌کوبه بهش می‌شکندش. تایلر عاشق موسیقی بود. یه ضبط سی دی خور داشت که تا اون موقع من مثلشو ندیده بودم. اطراف ضبطم همیشه پر از سی‌دی‌های مختلف، با اسمای عجیب مثل موتسارت و شوپن بود.وقتی شونزده سالش بود، من یه روزی یواشکی رفتم تو اتاقش تا به اون دستگاه پخش و ضبطش نگاه کنم. وقتی متوجه شد من سعی کردم فرار کنم و قبل از اینکه عصبانیت و داد و هوار راه بیفته، جیم بشم؛ اما صورتش شبیه آدمای عصبانی نبود. اومد دستمو گرفت و برد نزدیک سی‌دی‌ها. گفت کدومشون بیشتر دوست داری؟ یکی از اون سی‌دی‌ها مشکی رنگ بود و صد تا زن و مرد با لباس‌های سفید روی جلدش بودن. بهش اشاره کردم و تایلر با تردید نگاهم کرد. با لکنت زبان و سختی گفت این موسیقی کره. بعد دیسک رو گذاشت توی دستگاه، نشست پشت میزش. منم روی زمین کنار پاهاش نشستم و با انگشت روی فرش بازی می‌کردم. موسیقی شروع شد. صداهایی به صورت زمزمه شنیدم و آوازی که مثل ابریشم نرم بود. آهنگ که تموم شد، من فلج شده بودم. آهنگ بعدی شروع شد و بعدی، تا اینکه سی‌دی تموم شد. بدون موسیقی انگار اون اتاق بی‌روح به نظر می‌رسید. بعد از تایلر خواستم که اگه ممکنه یه بار دیگه پخشش کنه و این کارو کرد. یه ساعت بعد که دوباره سی‌دی تموم شد، دوباره ازش خواهش کردم که میشه یه بار دیگه هم گوش کنیم؟ اما خب خیلی دیر بود. خونه ساکت بود و تایلر از پشت میزش بلند شد، دکمه‌ی پخشو زد و گفت که این بار آخره و بعدش گفت که ما می‌تونیم فردا هم دوباره گوش کنیم.از اون روز به بعد موسیقی شد زبون بین من و تایلر. لکنت زبان تایلر باعث می‌شد که خیلی از موقع‌ها ساکت باشه. زبونش به سختی بچرخه. به خاطر همین من و اون خیلی با همدیگه حرف نمی‌زدیم. من تا اون موقع برادرم را نشناخته بودم. حالا اما هر شب که از اسقاطی برمی‌گشت، من منتظرش بودم. بعد از اینکه می‌رسید و یه دوش می‌گرفت و پشت میزش می‌نشست، می‌گفت خب امشب چی گوش بدیم؟ منم یه سی‌دی انتخاب می‌کردم. اون سی‌دی می‌ذاشت تو دستگاه و من روی زمین کنار پاش می‌نشستم. به جوراباش خیره می‌شدم و به آهنگ گوش می‌دادم.اما صبح یکی از روزهای ماه آگوست از خواب بیدار شدم و تایلرو دیدم که داره لباس‌ها و کتاب‌ها و سی‌دی‌هاش رو جمع می‌کنه. فهمیدم که داره میره دانشگاه. من صبحونه‌ام رو خوردم و رفتم توی اتاقش به قفسه‌هاش نگاه کردم. خالی بود. فقط یه دونه سی‌دی اونجا بود. همون سی‌دی که آدم‌هایی با لباس‌های سفید روی جلدش بودن و من دیگه تا اون موقع می‌دونستم که اسمش همسرایان مورمون‌هاست. تایلر توی چارچوب در وایساده بود و منو نگاه می‌کرد گفت که اونو برای تو گذاشتم. دیدن تایلر وقتی داشت وسایلشو می‌ذاشت تو این ماشین، دیوونم می‌کرد. دوست داشتم داد بزنم و نذارم که بره؛ ولی به جاش با سرعت از در پشتی خونه رفتم روی تپه و بعد حرکت کردم سمت قله. انقدر دویدم که صدای تالاب تالاب قلبم بیشتر از فکر رفتن تایلر توی سرم صدا می‌کرد. هنوزم می‌تونستم تایلرو ببینم. تایلر رفت سمت ماشین، بعد برگشته بود سمت در تا خداحافظی کنه؛ اما هیچ کسی اونجا برای خداحافظی و بدرقه‌اش نیومده بود. اونم سوار شد و حرکت کرد. یهو به خودم اومدم فهمیدم که من دلم می‌خواد باهاش خداحافظی کنم. با برادری که تنها مامن جذاب خونه بود. دوباره شروع کردم به دویدن و توی جاده خاکی پریدم جلوی ماشین. زد روی ترمز و پیاده شد و اومد سمتم و بغلم کرد و گفت که دلش واسه‌ی من تنگ میشه. برگشت ماشینو روشن کرد و رفت.حالا که تایلرم رفته بود، همه‌ی ما ارتقا درجه پیدا کرده بودیم. لوک توی شونزده سالگی شده بود پسر ارشد و من و ریچارد هم شده بودیم کارگرای معمولی. اولین صبحی که رفتم اسقاطی رو خوب یادمه. زمین سرد و یخ زده بود. توی محوطه‌ای بودیم که سمت چمن‌زار بود و توش چند صد تا ماشین بود. بعضیاشونم قدیمی و شکسته بودن. موضوع این بود که محیط اسقاطی جای خیلی خطرناکی بود. مخصوصا با وجود پدرم. بابا همیشه با ترس از زمان زندگی می‌کرد. همیشه حس می‌کرد دیرشده. ما باید هر نوع فلزی رو تو دسته‌ی خودش قرار می‌دادیم و بابا خطرناک‌ترین روشو داشت. اون فلزات رو پرت می‌کرد سمت دستشون. اولین صفحه فلزی رو که پرت کرد، فکر کردم اشتباه شده تا اینکه متوجه شدم نه قرار بساط تا آخر همینطوری باشه. یه کم به این وضعیت گذشت و من مشغول برداشتن یک قطعه بودم که بابا یه دستگاه رو پرت کرد سمتم. من پریدم کنار دستم به لبه‌ی دندانه‌دار یه محفظه برخورد کرد و برید. خونشو با شلوارم پاک کردم و داد زدم که اینقد ننداز این‌طرف من اینجا وایسادم. بابا با تعجب سرش و بالا گرفت. انگار که فراموش کرده بود من اصلا اونجام. وقتی خونو دید، اومد سمتم دستش گذاشت روی شونم و گفت نگران نباش عزیزم خدا فرشته‌هاش اینجان و کنار ما کار می‌کنن. اونا نمی‌ذارن آسیب ببینی.کار توی حیاط اسقاطی خیلی خطرناک بود؛ اما حالا من رو به خدا نزدیک‌تر کرده بود. چون هر بار که بابا چیزی و پرت می‌کرد من به درگاهش دعا می‌کردم که چیزی نشه. واقعیت اینه که این کار روی من تاثیر عمیقی گذاشت. توی روزهای بعد، برخورد سطوح فلزی مختلف توی اسقاطی، خاطرات تایلر و موسیقی‌اش را از ذهنم پاک کرده بود. حالا شبا فقط صدای این فلزها توی گوشم پخش می‌شدند. جیرینگ جیرینگ قلع‌های تا شده، تپ تپ کوتاه سیم‌های مسی و غرش آهن. من باید قبول می‌کردم که تایلر دیگه نیست. تایلر تا پنج سال بعدش خیلی کوتاه به ما سر می‌زد و خاطره‌ی روشنی ازش توی اون سال‌ها ندارم. خیلی ازش عصبانی بودم. حس می‌کردم که ما رو، من رو ول کرده، تا به زندگی بهتری برسه که اینجا پیش ما نداشت. چه حسی بدتر از این؟یه روز صبح به خاطر اینکه فلزات رو سریع‌تر خالی کنیم، بابا گفت برو بالای اتاقک کامیون و خودشم رفت پشت لیفتراک نشست. قرار شد من آهن‌پاره‌ها را سوار پاکت لیفتراک کنم و بعدش بیام پایین. خیلی وضعیت ناجوری بود. بابا اصلا متوجه اوضاع خطرناکی که من باهاش روبرو بودم نبود. اجازه نمی‌داد که بیام پایین. می‌خواست سریع کارو تموم کنه. همین جا بود که یکی از میله‌های فلزی به خاطر حرکت و ریزش انبوه فلزات اسقاطی، رفت توی پام. با اینکه چندین بار این مدل اتفاقات رو دیده بودم؛ اما بازم باورم نمی‌شد. میله رو می‌دیدم و توی پام حسش می‌کردم و هنوز برای من عجیب بود. از یه طرف باید سریعا خودم و از شر این میله‌ای که نشسته بودم توی پام و خونریزی داشت خلاص می‌کردم. چون اگر بابا همه‌ی فلزات خالی می‌کرد، من رو هم می‌نداخت روی یه تل بزرگ از فلزات تیز و وحشتناک و هیچ جوره امکان نداشت بابا صدام رو بشنوه و از طرف دیگه باید می‌پریدم پایین. چون راه دیگه‌ای هم نبود. تنها راه جون سالم به در بردن از این مهلکه همین بود. منم لحظه‌ی آخر پامو رها کردم و پریدم و شانس اوردم تونستم جایی بیفتم که زمین بود.فکر کنم یه بیست ثانیه‌ای همینطوری روی زمین افتاده بودم که موتور لیفتراک خاموش شد و صدای قدم‌های سنگین بابا اومد. نشست کنارم و گفت چی‌شد؟ از شدت فشاری که به کمرم اومده بود صدام در نمیومد. با یه خس خس ریزی گفتم افتادم. بابا پیرهنش درآورد و گذاشت رو پام که خونریزیش بند بیاد. گفت که برو خونه. مامانت جلوی خونریزیو می‌گیره. یکم طول کشید تا تونستم بلند شم و خودمو جمع کنم. راه افتادم سمت خونه. پام می‌لنگید و نفسم بالا نمیومد. وقتی که مطمئن شدم بابا از دید خارج شده، کنار گندم‌زار افتادم روی زمین. بدنم می‌لرزید و تنفس خیلی ضعیف بود. نمی‌دونستم چرا دارم گریه می‌کنم. زنده بودم. خوب می‌شدم و فرشته‌ها هم وظیفشون رو انجام داده بودن. پس چرا گریه می‌کردم؟ پام خیلی شدید زخم شده بود و به گفته‌ی مامان که کبودی بزرگ روی کمرم و وارسی می‌کرد، کلیم هم آسیب دیده بود.همین باعث شد که تصمیمم رو بگیرم. یکشنبه عصر رو انتخاب کردم. بابا روی کاناپه دراز کشیده بود و انجیل هم روی پاهاش بازبود. منتظر بودم که سرش بیاره بالا تا شروع کن به حرف زدن؛ اما خیلی وقت بود که همینطور سرش زیر بود و نگاهش همش به پایین بود. دیگه چیزی که می‌خواستم بگم رو گفتم. گفتم من می‌خوام برم مدرسه. دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد. برای همین فکر کردم حرفمو نشنیده. بلند گفتم دعای من تموم شده. من میرم توی اتاقم. سرش رو آورد بالا و خیره شده بود بهم. گفت توی این خونه ما از دستورات خدا اطاعت می‌کنیم. بعد انجیل رو به خودش نزدیک کرد و با یه چهره‌ی درهم رفته، شروع کرد به خوندن. داشتم از در می‌رفتم بیرون که دوباره گفت داستان یعقوب و عیسو رو که یادته؟ منم جواب دادم یادمه. دوباره شروع کرد به خوندن و منم رفتم.منظورشو گرفته بودم. اینطور که توی انجیل اومده، اسحاق نبی دو تا پسر داشته. عیسو فرزند بزرگ و یعقوب پسر کوچیکتر. به خاطر اینکه عیسو نخست‌زاده بوده باید پیامبری بعد از اسحاق به اون می‌رسیده. عیسو اهل شکار بوده. یه روز که از شکار برمی‌گرده و گشنه بوده، به یعقوب برادرش میگه یه کم از اون آشی که پختی به من بده. یعقوب هم بهش میگه اول حق نخست‌زادگی رو به من بفروش. اونم جواب میده که من دارم از گشنگی هلاک میشم. حق نخست‌زادگی به چه درد من می‌خوره؟ و اینطور حقش رو در ازای یه کاسه آش سرخ به یعقوب می‌سپاره. منظور بابام این بود که من دختری نیستم که اون بزرگ کرده و دارم امتیاز حضور در این خونواده‌ی باایمان رو در ازای مدرسه رفتن می‌فروشم.فقط یازده سالم بود یه میل عجیبی به استقلال داشتم. حس می‌کردم باید دنیای بیرونو کشف کنم؛ البته اینکه می‌خواستم از کار توی اسکاتیه راحت بشم بی‌تاثیر نبود. اولین قدم برای استقلالم پیدا کردن کاره. برا همین یه روز سوار دوچرخه شدم و رفتم سمت اداره‌ی پست محلیمون و یه برگه چسبوندن به تابلوی اعلانات که اگر کسی پرستار بچه می‌خواد بهم اطلاع بده. صاحب پست گفت که آگهی در مورد چیه؟ جواب دادم در مورد پرستار بچه. گفت اتفاقا دخترم دنبال یه پرستار بچه می‌گرده و این‌طوری شد که من اولین کارم را پیدا کردم. دختر صاحب پست که اسمش مری بود، توی دانشگاه پرستاری تدریس می‌کرد. بابام می‌گفت این بدترین نوع شستشوی مغزیه. چون هم برای جامعه‌ی پزشکی کار می‌کنی و هم برای دولت؛ اما با این حال من این کارو قبول کردم. خیلی طول نکشید که وقت منم پرشد. از دوشنبه تا جمعه از ساعت هشت صبح تا ظهر کار می‌کردم و عصرا هم جعبه‌های یک فروشگاه محلی رو جابه‌جا می‌کردم. کلا درآمد زیادی نداشت؛ ولی چون اولین درآمدای من بود ارزشمندش می‌کرد.مردم توی کلیسا می‌گفتند مری یه نوازنده‌ی پیانو حرفه‌ایه. من نمی‌دونستم حرفه‌ای یعنی چی. تا اینکه یه روز مری توی کلیسا پیانو زد. اون لحظه کاملا واسم جا افتاد حرفه‌ای یعنی چی. موزیکی که می‌زد شبیه هیچ چیزی نبود که قبلا شنیده بودم. یه لحظه شبیه یه صخره‌ای محکم بود و یه لحظه بعد مثل یه نسیم بود که داره نوازشت می‌کنه. فردا که مری از دانشکده برگشت، ازش خواستم که اگر میشه به جای پول بهم پیانو یاد بده. اون قبول کرد. بعد از اینکه جلسه‌ی اول تموم شد، انگار که یه جورایی دروغ‌های من باور نکرده باشه که من میرم مدرسه و دوست و رفیق دارم، بهم گفت خواهرم چهارشنبه‌ها کلاس باله داره. اگه دوست داری می‌تونی بری و من همون چهارشنبه رفتم کلاس.چیزی نبود که بهش بشه نه گفت. خیلی همه چیزش رویایی بود. مربی توی کلاس یه موزیک گذاشت و من تمام مدت محو بچه‌هایی شده بودم که با لباس‌های پر زرق و برق می‌چرخیدن. خیلی واضح بود که وصله‌ی عجیب و ناجور برای کلاس بودم؛ ولی با این حال ادامه می‌دادم. برای اولین بار بود که با هم سن و سالای خودم بودم. یه مدت رفتم کلاس، تا اینکه نزدیک کریسمس شد و قرار بود یک اجرا جلوی پدر و مادرها داشته‌باشیم. مربیم با مادرم تماس گرفت تا در مورد لباس صحبت کنه. من صدای مادرم رو می‌شنیدم که داره با تلفن صحبت می‌کنه. می‌گفت که دامنش چقدر باید بلند باشه؟ بدن‌نما؟ نه نمیشه اینطوری. تارا نمی‌تونه همچین چیزی بپوشه. اگه قراره بقیه دختر از این لباسا تنشون باشه تارا نمیاد.هفته‌ی بعد اول کلاس، وقتی همه منتظر بودن ببینن مربی چه لباسی برای اجرای کریسمس انتخاب کرده، با سوییشرت‌های خاکستری بلند مواجه شدن. باورشون نمی‌شد که مربی برای کلاس ما به جای لباس‌های زرق و برق‌دار همچین چیزیو انتخاب کرده باشه. بچه‌ها با تعجب سویشرتارو بالا گرفته بودن. اون پولک‌هایی که برای از بین بردن دلگیر بودنشون بهشون وصل کرده بودن، دلگیرترشون کرده‌بود.کریسمس که شد، قرار بود من و مامان بریم برای اجرا. اجرا هم توی کلیسابود. برعکس همیشه وقتی مامان به بابا گفت که شب کار داره، بابا کلی مامان سوال‌پیچ کرد، تا اینکه مجبور شد بگه کجا داریم می‌ریم. بابا هم کتش رو برداشت و گفت با هم بریم. رسیدیم و من رفتم پشت صحنه و سوییشرتم رو پوشیدم. هنوز داشتم سعی می‌کردم چند سانتی‌متر بکشمش پایین‌تر که رفتیم روی صحنه. موزیک داشت از گرامافونی که روی پیانو بود پخش می‌شد.ما رقص‌مون رو شروع کردیم. پاهامون و به ترتیب روی زمین می‌زدیم. بعد از اون باید می‌پریدیم، دستامون می‌بردیم بالا و بعد می‌چرخیدیم. اما پاهای من ثابت موند و جای این که دستام رو بالای سرم ببرم اونا رو فقط تا شونم بالا بردم. وقتی بقیه بچه‌ها خم شدن تا دستاشون رو به صحنه بزنن، من فقط یه کم کج شدم. وقتی بقیه می‌چرخیدن من یه کم عقب جلو می‌رفتم. نمی‌خواستم اجازه بدم که نیروی جاذبه کارشو انجام بده و سوییشترم بالا بره و بخش بیشتری از پاهام مشخص بشه. موزیک تموم شد. وقتی داشتیم از صحنه خارج می‌شدیم، دخترای دیگه بهم خیره شده بودند. چون من نمایش خراب کرده بودم؛ ولی من اصلا حواسم به اونا نبود. توی اون سالن، فقط یه نفر برای من واقعی بود. بابام. جمعیت رو نگاه‌کردم و بلافاصله دیدمش. اون پشت وایساده بود. نور صحنه عینک مربعی روشن می‌کرد. حالت صورتش جدی و خوددار بود؛ ولی می‌تونستم عصبانیت رو توش تشخیص بدم. فاصله‌ی کلیسا تا خونه فقط یک و نیم کیلومتر بود؛ ولی انگار صد کیلومتر شده بود. من صندلی عقب نشسته بودم و داشتم به فریادهای بابا گوش می‌کردم. چطور مامان اجازه داد من اینقدر راحت گناه کنم؟ به خاطر همین بود که قضیه آهنگ کریسمس از بابا مخفی کرده بود؟ مادر چند لحظه به حرفش گوش داد. لباشو گازگرفت بعد گفت که من حتی فکر نمی‌کردم لباسا انقدر وقیح باشن و بعد گفت که خیلی از دست مربیشون عصبانیم. من خم شدم جلو تا صورت مامان رو ببینم تا جواب سوالم رو بگیرم. بفهمم چه خبره؟ مامان سویشرت رو قبلا دیده بود و حتی از مربی به خاطر اینکه لباس قابل پوشیدن انتخاب کرده تشکر کرده بود. بابا به حرفای مامان گوش می‌داد. مامان همینطور که می‌گفت لباسا شوکه کننده و قبیح بودن، بابا عصبانیتش کمتر می‌شد. اون شب بابا تا تونست مقایسه کرد و گفت اینا همش نیرنگ‌های شیطانه تا مورمون‌های خوب و متقاعد کنه، توی خونه‌ی خدا مثل هرزه‌ها بالا و پایین بپرن. اینا همش ترویج وقاحت و بی‌بندوباریه.بعد از اون ماجرا انگار که مامان در برابر من احساس گناه می‌کرد و می‌دید خیلی ناراحتم منو گذاشت کلاس آواز. خیلی هم توش موفق بودم. اولین بار که با خجالت تمام توی کلیسا آواز خوندم حس کردم که چقدر بابام به افتخار می‌کنه. از اینکه می‌دید صدام در خدمت خداست، خیلی خوشحال بود.بابا برای رسیدن سال دو هزار یک برنامه‌ریزی کامل کرده بود و حسابی منتظر بود که یه آخرالزمان مبسوط اتفاق بیفته. چند سال منتظر بود و اسلحه و آذوقه جمع کرده بود و به دیگران هشدار می‌داد که همین کارو بکنن. روز سی و یک دسامبر، ما هممون آماده بودیم. شب سال نو جلوی تلویزیون نشسته بودیم تا ساعت دوازده بشه. بابا می‌گفت که این احمقا همه‌ی برنامه‌های کامپیوتری رو جوری ساختن که فقط تا سال نود و نه رو پوشش میده و برای قرن جدید برنامه‌ریزی نشدن. برای همین سال دو هزار که بشه همه چیز از کار میفته.ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقه، هممون هیجان زده جلوی تلویزیون نشسته بودیم. ساعت دوازده شد و هیچ اتفاقی نیفتاد. رفتم آب و برق و چک کردم؛ ولی همشون وصل‌بودن. دیگه ساعت یک و نیم بود که بی‌خیال شدم و رفتم بخوابم. بابا همینطور بی‌حرکت جلوی تلویزیون نشسته بود. فردا صبح احساس می‌کردم که شکسته‌تر شده. حس می‌کردم اون یه خدمتکار وفاداره که به اندازه‌ی نوح برای ساختن کشتی زحمت کشیده؛ ولی خدا واسش هیچ سیلی نفرستاده. ناامیدی خیلی به بابا فشار آورد. اونقدر که مجبور شدیم برای مسافرت بریم پیش مادربزرگ. بابا بعد از یه مدت حالش دوباره بهتر شد و شروع کرد به گیر دادن به مادربزرگ سر مسائل اعتقادی و یه روزم قبل از تاریک شدن هوا گفت که برگردیم بریم خونه.توی مسیر برگشت هوا خیلی بد شد و ونمون از جاده خارج شد و تصادف کردیم. هیچ کدوممون کمربند نبسته بودیم؛ ولی زنده موندیم. منم برای یه مدت از هوش رفتم؛ ولی کم کم بهتر شدم. وقتی هوشیاریم برگشت، دیدم بابا داره مامانمو صدا می‌کنه. مامان زخمی شده بود و جواب نمی‌داد. بابا با بدن و صورت آویزون، بهت‌زده جلوش وایساده‌بود. انگار دنیا روی سرش خراب شده بود. تا اینکه مامان یه تکونی خورد و جواب داد خوبم. خوبم. هیچ‌کدوممون آسیب جدی ندیدیم؛ ولی گردن من خشک شده بود و خیلی درد می‌کرد. مامان به گیاهای دارویی متوسل شده بود و حتی با یه متخصص انرژی به اسم رزیم تماس گرفت و اونم اومد؛ ولی هیچ‌کدومشون باعث نشد که گردنم بهتر بشه. تا اینکه برادر بزرگم شان، بعد از مدت‌ها برگشت خونه. من باش احساس غریبگی می‌کردم؛ خیلی روحیه‌ی خشنی داشت و توی شهر همیشه دنبال دردسر بود. یه ماه بعد از تصادف وقتی من هنوز گردنم رو نمی‌تونستم تکون بدم، شان از پشت سر هم نزدیک شد و گردم رو چرخوند. چند لحظه حس کردم که بی‌حس شدم؛ اما چند دقیقه بعدش فهمیدم انگار گردنم بهتر شده. واقعا درست شده بود. این موضوع باعث شد که اون مثل یه پدر برای خودم ببینم. کسی که توی بدترین وضعیت منو نجات میده.سال بعد شان راننده‌ی کامیون شد و منم باهاش همراه شدم و یه سفر جاده‌ای رفتیم و همین باعث شد که خیلی به همدیگه نزدیک‌تر بشیم. تابستونش با هم برای تئاتر تست دادیم و قبول شده بودیم. دیگه حالا شونزده سالم شده بود. یه پسری توی اون تئاتر بود به اسم چارلز که من خیلی خوشم میومد ازش. با اینکه شان همیشه هوای من رو داشت؛ ولی یه چشمه‌هایی از خویی تندش رو هم بهم نشون داده بود. اون موقع دیگه انگار وضعیت داشت عوض می‌شد. وقتی شان برای اولین بار دید که برق لب زدم، بهم گفت هرزه. اون لحظه من توی اتاق خوابم بودم و جلوی آینه داشتم برق لب امتحان می‌کردم که به شوخی این رو گفت و منم پاکش کردم.همون شب به خاطر اینکه با چارلز یه صحبت عادی کرده بودم؛ مواخذه‌ام کرد. توی راه برگشت توی ماشین بهش گفتم که من سردمه. اول بخاری رو روشن کرد و بعد با یه لبخند شیشه‌ها را کشید پایین. توی بیست دقیقه‌ی راه تو خونه، من داشتم از سرما می‌لرزیدم و اون انگار که همه چیز یه شوخی و بازی باشه، بلند بلند می‌خندید. منم دوباره همه چیز رو گذاشتم پای شوخی؛ اما همه‌ی ماجرا همین‌جا ختم نشد.صبح زود بود و من هنوز خواب بودم. تازه نور افتاده بود توی اتاقم. حس کردم ایستادم؛ ولی انگار با قدرت خودم ایستاده بودم دو تا دست گلوم رو گرفته بودن تکونم می‌دادن. چشمان باز بود؛ ولی فقط جرقه‌های سفید می‌دیدم. یهو یه صدای آشنا اومد. صدای شام بود که گفت آشغال. یه صدای آشنای دیگه هم شنیدم. مادرم بود. داشت گریه می‌کرد و می‌گفت ولش کن. کشتیش. ولش کن. بعد انگار که مامان جلوش گرفته باشه، ولم کرد و افتادم روی زمین. اومد موهامو از ته گرفت و کشون کشون برد سمت راهرو. سعی می‌کردم به صورتش نگاه کنم تا یه ردی از برادری ببینم. اشک تو چشام جمع شده بود. شان گفت ببین حالا گریش گرفته. چرا؟ چون یه نفر فهمیده چقدر هرزه‌ای گریه می‌کنی؟ بعد توی آشپزخونه ولم کرد و افتاد روی زمین و بعد پا شدم وایسادم. مامان همینطور گریه می‌کرد. شوروش کرد سمت مامان شروع کرد به حرف زدن که من شناختمش. خودشو آدم مقدس و مذهبی نشون میده؛ ولی من می‌بینم که چطور این هرزه دور و ور چارلز می‌پلکه. مامان جوابش داد که من باورم نمیشه. شان به مادر گفتکه تو از دروغاش خبر نداری. الکی ادای دخترای خوبو درمیاره، بعد میره بیرون یه جور دیگه‌ای رفتار می‌کنه. همینطور که داشتن حرف می‌زدن، من سعی کردم عقب عقب برم و از خونه بزنم بیرون. سوار ماشین مامانم بشم و از اونجا فرار کنم.ولی شان دستشو گرفت بالا و گفت سوئیچ دست منه. تا قبول نکنی هرزه‌ای، هیچ جا نمیری. بعد اومد دستمو گرفتو پیچوند. از درد به خودم می‌پیچیدم. شان همین‌طور پشت سر هم می‌گفت بگو، زود باش؛ ولی ذهن من یه جای دیگه‌ای بود. داشتم به چند ساعت دیگه فکر می‌کردم، وقتی شان کنار تختم زانو می‌زنه و معذرت خواهی می‌کنه. تو این فکر بودم که یه صدای مردونه از اونور راهرو گفت اینجا چه خبره؟ من داشتم بی‌هوش می‌شدم. حس کردم که زده به سرم. صدای تایلر بود که چند سال بود نیومده بود خونه. من بلند بلند شروع کردم به خندیدن. آخه کدوم دیوونه‌ای، وقتی فرصت پیدا کرد از اینجا فرار کنه بازم برمی‌گرده؟بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85---%DA%A9%D9%88%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-(%D8%A7%D9%88%D9%84)-id1493166-id492446167?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%B3%D9%88%D9%85%20-%20%DA%A9%D9%88%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%20%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%20%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%20(%D8%A7%D9%88%D9%84)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 17:10:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و دوم - بودن یا هیچ (قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-32-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-peux4szo9cva</link>
                <description>گاهی به این فکر می‌کنم که آدم‌ها تا کجا می‌تونن توی ظلم پیش برن و هم نوع و غیر هم‌نوع خودشون رو عذاب بدن؟ من قبل از رفتن به ترکیه یه پرنده‌ی خونگی، یه عروس هلندی برای پسرم خریده بودم. توی زندان با خودم عهد کردم که اگر زنده بیرون رفتم با یه دامپزشک صحبت می‌کنم و اگر بتونه توی طبیعت زنده بمونه آزادش کنم. سلام. من مرسن هستم و این سی و دومین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا بتونیم خودمون رو جاشون بذاریم. این چهارمین قسمت داستان بودن یا هیچه. من همیشه آخر اپیزود از هم‌تیمی‌هام تشکر می‌کنم ولی این بار می‌خواستم اول اپیزود این کار رو بکنم. https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-29-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-tmzw1t1ckbyl  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-30-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-lxas4lqb4upp  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-31-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-byea6gwkpl6g کسانی که توی همه‌ی این اپیزودهایی که از پاکست آن شنیدین خیلی زحمت کشیدن. از نکیسا که پادکست رو ادیت می‌کنه و همیشه پشتیبان من بوده، نازنین که بار زیادی از نگارش داستان روی دوش اونه، بچه‌های ارسی که موزیک‌هایی که می‌شنوید اون‌ها انتخاب می‌کنن، همیشه هم دقیقه‌ی نود اپیزود رو بهشون میرسونم اذیتشون می‌کنم. توی اینستاگرام اگر خواستید میتونید فالوشون کنید. ذهره که توی اپیزودهای زیادی از پادکست آن متن رو ویرایش کرده و خیلی‌های دیگه که بخشی از کار رو گرفتن و البته ممنونم از همه‌ی کسانی که پادکست رو می‌شنون. دونیت کردن تا ما دلگرم بشیم، استوری گذاشتند و به دوستانشون معرفی کردن که این میتونه به نظر من بزرگترین حمایت باشه.خب بریم سراغ داستان. من می‌تونستم مبین باشم، تو میتونستی مبین باشی. فضا خیلی امنیتی بود. وقتی سوار ون می‌شدیم دوتا تویوتا بادوشکا جلو، دو تا هم بادوشکا عقب ما بودن. علاوه بر راننده دوتا نگهبان مسلح هم سوار ماشینمون بودن. ما چند نفر رو با حدودا پونزده تا سرباز نگهبان مسلح اسکورت‌ می‌کردن. بالاخره از اون دیوارهایی که چه‌ها که توش نکشیدیم خارج شدیم. گریه‌ام گرفته بود. همین که از اینجا بیرون می‌رفتیم واقعا باور کردنی نبود. انقدری که امیدوار و ناامید شده بودیم فکر می‌کردیم هیچوقت قرار نیست دوباره سوار ماشین بشیم و از جایی که حتی دلمون نمی‌خواست برگردیم و نگاش کنیم خارج بشیم. ما داشتیم می‌رفتیم و به این فکر می‌کردیم که اصلا این روزها تموم میشه یا نه.سرعت ون خیلی زیاد بود. خیلی سریع و بدون هیچگونه توقفی داشتیم از شهر می‌گذشتیم. نمی‌دونستم که دلیل این همه سرباز مسلح و سریع رفتن چی می‌تونه باشه. حدس می‌زدم که شاید می‌ترسند که دست گروهک‌های دیگه بیفتیم. مثلا بیان با این سوری‌ها درگیر بشن و ما رو بدزدن به هر حال چیزی که معلوم بود این بود که ما برای اون‌ها لقمه‌ی چربی بودیم. بالاخره از شهری که بیشتر از پنجاه روز از عمرمون رو توش به وحشتناک‌ترین شکل ممکن گذرونده بودیم اومدیم بیرون. اسم شهر اعزاز بود. حالا ماشین داشت می‌رفت به سمت ترکیه و ما خیلی خوشحال بودیم. اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که اگر این قضیه‌ی اسیر به اسیر پا بر جا باشه پس چرا داریم میریم سمت ترکیه؟ و خوش‌بین بودم که حتما قرار نیست این اتفاق بیفته. یعنی مطمئن بودم که اگر قرار بر مبادله باشه مسیر یه چیزی کاملا مخالف این راهی میشه که داریم میریم.حالا که چشم بند نداشتیم همه‌ش چشم‌هامون به جاده بود و تابلوها رو هم دقیق نگاه می‌کردیم که بفهمیم حرکت و تصمیم بعدی چیه و دوباره همون صحنه‌هایی که روز اول از شهر دیده بودیم اومد جلوی چشم‌هام. با این تفاوت که این بار نه نفرمون میتونستیم ببینیم. خونه‌های خراب شده و رد بمب و خمپاره. تا اینکه چشمم افتاد به یه مادر و بچه. به این فکر کردم که ممکنه این دفعه حرفشون درست باشه. کمتر از ده روز دیگه من هم خانواده‌م رو ببینم و بتونم بچه‌م رو بغل کنم. در همین حال داشتم به این فکر می‌کردم که این بچه چه گناهی کرده که باید توی همچین شرایطی زندگی کنه؟ توی چادر و جنگ و استرس و آوارگی اصلا به سختی می‌شد اسم اونجا رو شهر گذاشت. واقعا رنگ عافیت از اونجا رفته بود. با این حال هنوز یه چیزهایی داشت که ما پناه جوهای زندانی رو خوشحال کنه.توی پنجاه روزی که گذرونده بودیم فقط آدم‌های ماسک‌دار و از رنگ‌ها فقط رنگ سیمان و موزاییک رو دیده بودیم. یکم ماشین رفت جلوتر و تابلوی کیلیس رو دیدیم. کیلیس یکی از استان‌های مرزی ترکیه‌ست. در واقع کیلیس اولین استانیه که زمانی که از خاک سوریه به سمت ترکیه میرید واردش می‌شید. دوباره تابلوی کلیس رو دیدیم این دفعه نوشته بود کلیس سمت چپ و ماشین به همون سمت پیچید. این برای ما خیلی خوب بود. این که ماشین به ترکیه نزدیک میشه و داره از سوریه دور میشه خدا رو شکر می‌کردیم. تقریبا چند کیلومتری تا مرز مونده بود دیگه فاصله‌ای نداشتیم. جاده یک خط مستقیم بود به طرف دروازه ترکیه یه ماشین پیچید به سمت چپ. چشم من روی جاده اصلی خشک شد. بعد رسیدیم به یه ساختمون. یه در بزرگ باز شد و ماشین رفت داخل و تو یه حیاط بزرگ ایستاد. حدس‌مون این بود که اینجا قراره ازمون تست کرونا بگیرن. لازم نبود. یه جورهایی شبیه روندی بود که ما رو فرستاده بودن سوریه.با خودمون گفتیم احتمالا چند ساعتی اینجاییم و بعدش دوباره حرکت می‌کنیم سمت مرز. نفر به نفر پیاده‌مون کردن و به خط ایستادیم. بعد یکی یکی وارد یه اتاق شدیم و مشخصات خودمون رو گفتیم. تاریخ تولد اسم پدر و مادر و چیزهای دیگه. کامل مشخصات رو دادیم بعد اون نگهبان‌ها کوله و وسایل و موبایل و پولی که همراهمون بود میاوردن و می‌ذاشتن اونجا بغل اون دفتری که اسمشون رو داخلش یادداشت می‌کردن، هر نفری که اسمش رو یادداشت می‌کردن از اتاق میومد بیرون و بعد وارد یه فضایی می‌شد که چند تا اتاق دیگه داشت. من فکر کنم نفر چهارم یا پنجم بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که کی نوبت من میشه که اسم و مشخصات رو یادداشت کنن و برم توی اون اتاقی که دوست‌هام رفتن. اتاقی که احتمال داره توش یه میز باشه و یه دکتری که بخواد ازمون تست کرونا بگیره.بعد از تست کرونا دوباره برمی‌گردیم و وسایل‌ها رو برمی‌داریم و سوار ون میشیم و میریم. این همه ذهنیتی بود که وقتی هنوز مشخصاتم رو نداده بودم داشتم. نوبت من رسید. مشخصات رو یادداشت کردن و گفتن برو تو اون اتاق پیش دوست‌هات. وارد اتاق که شدم از میز و دکتر خبری نبود. اسمش هم اتاق نبود. از قضا اینجا هم یه سلول دیگه بود که من و باقی دوست‌هام افتاده بودیم توش. کلا این فضا این ساختمون به کلیه زندان بود. شاید یه مقداری بهتر. سلولی که بهمون دادن نور گیر داشت و مثل سلول قبلی با تور و میله این نورگیر پوشونده نشده بود. همین که دوباره رفتیم توی سلول انگار که به قلبمون چنگ انداخته باشن. حالمون خراب‌شد. با این فکر که ممکنه چند ساعتی اینجا نگه مون دارن و بعد دوباره برمی‌گردیم و جاده و باقی داستان دلمون رو خوش کرده بودیم.حدودا یه ربع بیست دقیقه‌ای که گذشت رییس زندان اومد پیشمون. دیگه اینجا بود که مطمئن شدیم که اینجام یه زندانه و تنها تفاوتش این بود که یک زندان نظامی بود و اتاق‌ها در واقع سلول‌های این زندان بودن. رییس یه آدم خوش برخوردی بود نسبتا. برامون توضیح داد که اطلاعی نداره که ما کی هستیم و چرا ما رو آوردن اینجا و باید اینجا باشیم و این چند روز مهمون ما هستید. منم پرسیدم ما چقدر تو این زندان می‌مونیم؟ ساعتی می‌مونیم یا امکان داره به روز برسه و طول بکشه؟ امکان داره یکی دو ساعت اینجا باشیم یا چندروز؟ رییس دقیقا حرف نگهبانی اون شکنجه‌گاه رو تکرار کرد و گفت لااعلم یعنی نمی‌دونم. من در جریان نیستم. من فقط رییس این زندانم و از بالا شما رو آوردم که اینجا باشین و من نمی‌دونم تا کی و برای چی. از هیچی خبر ندارم.اتاقی که بودیم خیلی کوچیک بود و به سختی جا می‌شدیم. از رییس زندان خواهش کردیم که جای ما رو عوض کنه. بعد از تقریبا یک ساعت ما رو بردن به یه اتاق دیگه که وقتی واردش شدیم دیدیم روی دیوار یه ساعت هست. از خوشحالی نمیدونستیم چیکار کنیم که ساعت داریم. گفتیم یه روز هم اینجا باشیم حداقل می‌دونیم ساعت چنده. واقعا نداشتن ساعت عذاب بزرگیه. بدون ساعت انگار زمان پیش نمیره. همش انتظاره و انتظار بدون اینکه بدونی چقدر منتظر بودی. بعد از رفتن تو این اتاق جدید خیلی نگذشته بود که دو نفر اومدن داخل اتاقمون گفتند ما از آی‌هاش‌هاش هستیم. آی‌هاش‌هاش یه سازمان غیر دولتی حقوق بشریه که توی ترکیه و بیشتر از صد تا کشور دیگه فعالیت می‌کنه و تو این شرایط داشتن به پناهجوهایی که توی سوریه گرفتار شده بودن کمک می‌کردن.در واقع این‌ها و کمک‌های مردمی رو جمع می‌کنه و توی شرایط خاص و ناجور مثل سیل و زلزله و جنگو شرایط بد پناهجو بهشون کمک می‌کنن. روز اولی که وارد سوریه شدیم یه تعدادی کرد عراقی هم قبل از ما به اونجا رسیده بودن. مسئول‌های آی هاش‌هاش گفتن که در نتیجه تلاش اون‌ها بوده که عراقی‌ها تونسته بودن آزاد بشن و از همون موقع برای ما هم در حال تلاش بودن و هستن. من ازشون پرسیدم مگه عراقی‌ها آزاد شدن؟ چرا ما آزاد نشدیم؟ گفتن که آره اون‌ها فقط یه هفته تو سوریه بودن چراش که شما ایرانی هستین. جیش الحر با ایرانی‌ها مشکل داره. بعد گفتم: خب چقدر طول می‌کشه ما چقدر اینجاییم؟ گفت:« نه می‌تونیم بگیم یه روز، نه می‌تونیم بگیم یه سال. باید صبر کنی.» بعد چن تا سوال از پرسیدن. پرسیدن که توی زندان قبلی که بودیم شماره شکنجه‌ی آزار دادن یا نه. منم یه نگاهی به اطرافم کردم و واقعیت جرات نمی‌کردم چیزی بگم. میترسیدم حقه‌ای باشه که ببینن اگه ما رو آزاد کنند ما چیزی می‌گیم یا نه. فقط جواب دادم نه چیزی نشده. حالا هر چی هم بوده گذشته. اتفاقی نیفتاده شکنجه‌ای نشدیم.یکیشون داشت به دست‌هام نگاه می‌کرد. گفت آره از دست‌هات مشخصه که شکنجه ندیدین. من به دست‌هام نگاه کردم دیدم همینطوری به حالت عصبی دارم دست‌هام رو به هم می‌مالونم. از روی استرسی که از دستم مشخص بود فهمیده بود که قطعا اونجا ما رو اذیت کردن بعد پرسیدن که چند روز اینجایین؟ گفتیم یه ساعت. تعجب کرد که به ما گفتن ده روزه که آوردنتون. اینطور که از جواب ای‌هنا فهمیدیم انگار هیچ جوره نمی‌خواستن ما رو از دست بدن و حتی تا یک ساعت قبل هم ما رو نگه داشته بودن.حتی فهمیدیم که اون لباس‌ها رو هم آی‌هاش‌هاش برای ما گرفته بوده نه اون‌ها. اولین قدمی که این گروه برامون برداشتن این بود که بهمون موبایل دادن تا بتونیم یه دیقه با خانواده‌هامون صحبت کنیم و بگیم که زنده‌ایم. دو ماه بود که هیچ خبری از ما نداشتن. گوشی رو گرفتیم و هر کدوممون یکی دو دیقه با خانواده‌هامون صحبت کردیم. نوبت من شد. گوشی موبایل تو دستم بود و قلبم داشت به شدت می‌زد. شماره رو وارد کردم و تصویری تماس گرفتم و منتظر شدم.بین ما و خانواده‌ها صحبت چندانی رد و بدل نشد. همین که گوشی رو برمی‌داشتن شروع می‌کردیم به گریه کردن اونواده‌ها هم از اون ور بعد از دیدن چهره هامون می‌زدن زیر گریه. سلام بود و بعد مکالمه‌ی نامفهوم. چند کلمه‌ای قاطی گریه کردن. مسئولان آی هاش هاش هم که اونجا بودن با دیدن ما که صورتمون خیس از این همه دوری و خستگی و فشار بود شروع کرده بودن به گریه کردن. اعضای آی هاش هاش علاوه بر این که بهمون فرصت تماس با خانواده‌هامون دادن، یه مقدار زیادی خوراکی مثلا به اندازه‌ی سه چهار روز به علاوه‌ی لوازم بهداشتی و میوه آورده بودن. مثلا چهارصد تا حوله آورده بودن که حتی یه بار مصرف نبودن. شامپو، صابون و مواد شوینده. این حجم از وسایلی که برامون آورده بودن هم خوشحال کننده بود هم نگران شده بودیم که یعنی چقدر قراره اینجا بمونیم؟بهمون گفتن که بالاخره دیدیم الان که میتونیم بیایم و هیچ تخمینی از مدت اقامتتون نداریم. زیاد بیاریم، شاید لازم شد. ما از وقتی که وارد سوریه شده بودیم فقط با خودمون نه نفر حرف زده بودیم و درد و دل کرده بودیم و گاهی هم اگر می‌شد با زندان‌بانان و نگهبانی لحظاتی حرف زده بودیم و اون موقع شدیدا نیاز داشتیم یکی باهامون حرف بزنه. از روی محبت، از سر انسانیت و ما رو ببینه که هستیم. که آدمیم. با دیدن وسایلی که اعضای آی‌هاش‌هاش آورده بودن و اینکه از گریه‌ی ما به گریه افتاده بودن خیلی احساس بهتری کردیم. حالا یه آدم‌هایی رو دیده بودیم که سرباز و نگهبان و رزمنده و زندانبان نبودن. آدم‌های عادی و دل رحم بودن.گفتن حتما ما باید قبل از ساعت شش بعدازظهر از مرز رد بشیم. باید الان حرکت کنیم. ما هم بغلشون کردیم و گریه می‌کردیم. موقع رفتنشون ازشون خواستیم که یه موبایل پیش ما بذارن که بتونیم با خونواده‌هامون در ارتباط باشیم و برای آزادیمون اقدام کنیم اما گفتن امکانش نیست و از سمت سوریا قدغنه. قول دادن که باز هم میان بهمون سر می‌زنن. این برای ما خیلی امیدوار کننده بود اگر حتی هیچ وقت دوباره نمیومدن. اون شب بالاخره بعد از پنجاه روز تونستیم از مسواک که نیاز اولیه‌ست استفاده کنیم. یه چند روزی گذشت ما در درجه‌ی اول هنوز منتظر بودیم که ما رو آزاد کنند بفرستن ترکیه و دلخوش به اون کمتر از ده روزی بودیم که رییس شیفت شب شکنجه‌گاه بهمون گفته بود. ولی همین که دیگه توی اون شکنجه‌گاه نبودیم مایه‌ی خوشحالی بود.جایی که بودیم یه زندان نظامی بود که پلیس و سربازهایی که خلافی ازشون سر زده بود می‌آوردن. اونجا به نسبت آزادتر بود. حتی اتاق ما غیر از در میله‌ای یه در اصلی داشت که هر موقع می‌خواستیم خودمون می‌تونستیم بازش کنیم که هوا بیاد. نظامی‌های درجه داری هم که توی اتاق کناری بازداشت بودن گوشی همراه داشتن و آزادتر هم بودن. با یکی از این درجه دارها شروع کردیم صحبت‌کردن و داستانمون رو واسش گفتیم و یه جورهایی رفیق شدیم. تقریبا روز ششم بود که بهش گفتم که میشه گوشیت رو بدی من بتونم توی اینستاگرام عکس بچه‌م رو ببینم؟ خیلی دلم واسش تنگ شده. جواب داد که من اصلا از اینستاگرام استفاده نمی‌کنم بلد نیستم. فیسبوک دارم. گفتم اگر میشه نصب بکن. اون هم لطف کرد، بعد یواشکی و با احتیاط گوشیش رو آورد و بهم داد.منم رفتم توی اینستاگرام. اول صفحه‌ی خانواده‌هامون رو چک کردیم. ما تا اون لحظه هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشتیم جز همون یک دقیقه‌ای که صوتی با خانواده‌ها صحبت کرده بودیم. نمیدونستیم اون بیرون چه خبره و وضعیت چطوریه. نه تاییمون دایره شده بودیم دور موبایل وارد یه پیجی شدم که اخبار شهرمون پاوه رو می‌ذاشت. دیدم که اون ویسی که من روز بیست و چهارم برای مادرم گذاشته بودم توی اون پیج هست وزیرش کلی کامنت که مردم ابراز خوشحالی کرده بودن از اینکه ما زنده‌ایم و تا اون لحظه حدس و گمان این بوده که ما مردیم. بعد نگاه کردم دیدم توی چند تا پیچ دیگه هم اون ویسه هست و اونجا بود که فهمیدم خبر حسابی پخش شده. تا این که توی کامنت‌ها چندتا هشتگ دیدیم که برای ما درست کرده بودن. حتی اسممون هشتگ شده‌بود و هشتگ‌ها دیدیم خبرگزاری زیادی مثل وی او ای، بی‌بی‌سی و چند تا خبرگزاری داخلی و خارجی اخبار ما رو پوشش دادن. فهمیدیم که اون بیرون خیلی پر سر و صداتر از اونی بوده که ما فکر می‌کردیم.وقتی سریع اخبار و چک کردیم گوشی رو یواشکی برگردوندیم به همون زندانی از اون روز به بعد هر روز ازش خواهش می‌کردیم تا دوباره گوشیش رو بهمون بده تا بتونیم اخبار رو دنبال کنیم. بهش گفتیم که ما واقعا بیگناهیم و می‌خوایم ببینیم چقدر دیگه آزاد می‌شیم. اون هم هر یکی دو روز یه بار گوشیش رو در حد دو سه دقیقه بهمون قرض می‌داد تا ما اخبار رو بتونیم چک کنیم و ما می‌دونیم که انقدر اخبار مربوط به ما زیاده که فرصت نمیکنیم چکشون کنیم. توی دنیای بیرون از زندان خانواده‌هامون و افراد دیگه خیلی تلاش کرده بودند و این فراتر از انتظار ما بود. حتی وقتی فهمیده بودند که ما زنده‌ایم و کجا هستیم خبرهای بیشتری در موردمون منتشر شده بود. اینطور فکر می‌کنم که وقتی به یه نفر میگن یکی مرده پس تموم ناراحتی‌هاش یه اطمینانی هست که این اتفاق افتاده و بالاخره یه جوری باید باهاش کنار بیاد. گریه زاری‌هاش رو می‌کنه، شیون‌ش رو می‌کنه و می‌دونه که راه برگشتی هم نیست.خانواده‌های ما توی ماه اول توی برزخ بودن و هر روز شبکه‌های اجتماعی رو چک می‌کردن که شاید خبری از ما برسه. توی خبرگزاری‌ها فقط اعلام شده بود که ما رو تحویل یک گروه تروریستی دادن. لحظه به لحظه اینستاگرام رو چک می‌کردن که نکنه ویدیوی سر بریدن ما بیاد بیرون، یا خبری از کشته شدن‌مون باشه و حالا که فهمیده بودن ما زنده‌ایم خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن تا ما رو نجات بدن. اون موقع‌ست که هرکسی میخواد کاری کنه مرتب به خودش میگه این کار رو هک بکنم شاید نجات پیدا کردن و به خودش میاد میبینه یه قدم به قدم کیلومترها جلو رفته به صفحه‌ی اخبار و مصاحبه‌ها و پرپر زدنشون نگاه می‌کردم.و حس می‌کردم اگر تمام این یه قدم‌هایی که خونواده‌هامون برداشتن جمع می‌شد، انگار تمام راه پاوه تا بازداشتگاه ما رو پیاده اومده بودن. انگار که اون‌ها هم روز به روز به ما سختی کشیده بودن. اون ده روزی که توی شکنجه‌گاه قول داده بودن گذشت هیچ، روزهای دیگه هم به سختی گذشت تا رسیدیم به روز سی‌امی که توی بازداشتگاه جدید بودیم. دوباره اوضاع روحیه‌مون خراب شده بود. واقعا انتظار از مرگ بدتره. ما که روز اول از رییس زندان پرسیده بودیم چند ساعت اینجاییم یا چند روز حالا کارمون کشیده بود به ماه. توی اون مکالمه‌ی یه دقیقه‌ای که همش گریه و زاری بود فقط گفته بودیم که نگران ما نباشید ما جامون خوبه تا بیشتر از این غصه نخورن اما کم‌کم احساس کردم دوباره داره امیدمون ناامید میشه.اصلا مشخص نبود که چرا هنوز اینجاییم. اون نظامی صاحب گوشی هم سپرده بود که نکنه به کسی پیغام بدین هم برای خودتون هم برای من دردسر میشه و مدام این جمله‌اش توی ذهنم تکرار می‌شد. ولی باید یه کاری می‌کردم حس می‌کردم دیوارهای زندان تنگ شده تصمیم گرفتم به خونوادم پیغام بدم و بگم ما داریم اخبار رو دنبال می‌کنیم. اینترنت داریم و شما هم اگر خبر خاصی هست همون بگید و سعی تون بکنید چون ما اینجا دیگه داریم کم میاریم. اول به این فکر کردم که اگه توی اینستاگرام پیغام بدم ممکنه اون لحظه آنلاین نباشن و بعدا جواب بدن و قضیه لو بره. یادم اومد که یه پنل پیامکی داشتم چند سال قبل و می‌تونم اونجا اس‌ام‌اس بدم و خانواده‌م اگر به همون شماره جواب بدن فردا شبش می‌تونم برم جوابشون رو از سایت و پنلم چک کنم.پیغامی که می‌خواستم بفرستم و شماره‌ی همسرم و برادرم و خانواده‌ی بچه‌ها رو آماده کردم که سریع پیغام رو بفرستم. همه چیز آماده بود و باید به سرعت انجام می‌شد. گوشی رو دوباره قرض کردم و دوباره حلقه زدیم دور گوشی. آدرس سایت رو زدیم و منتظر شدیم. بلاک بود. دوباره تست کردم. بازنشد. اونجا بود که فهمیدم تمام آی‌پی‌های خارج از ایران رو بسته بودن. این یعنی نقشه‌ی اول شکست خورد. سریع رفتم پی نقشه‌ی دوم. اینستاگرام رو باز کردم، رفتم توی پیجی که برای ما درست شده بود و پیغام رو گذاشتم که من مبین‌ام. به هیچ عنوان جواب این پیام رو ندید. اگر جواب بدید جون ما در خطره. جواب به صورت استوری بذارید و این اکانت رو هم کلوز فرند کنید تا فقط ما بتونیم ببینیمش. پیام و هیستوری سرچ رو سریع پاک کردم و رفتم دم در گوشی رو پس دادم.برگشتم نشستم سر جام. یه نفس عمیق کشیدم. نگاه کردم به دوستم که بغل دستم نشسته بود، دیدم می‌لرزه. منم زل زده بود به زمین و نفسم به شماره افتاده بود. خیلی کار خطرناکی کرده بودم. اون زندانی اگر می‌فهمید قطعا مجبور بود به رییسش بگه قبل از اینکه به گوشش برسه و واسش بدتر بشه. اگر متوجه می‌شدند ممکن بود هر اتفاقی هم برای من و هم برای اون زندانی و بقیه‌ی ما بیفته. اون موقع که این کار رو کردم و از اعتماد اون زندانی سواستفاده کرده بودم شدیدا عذاب وجدان گرفتم. نمی‌خوام توجیه کنم اما واقعا شرایط مزخرفی رو گذرونده بودیم و هنوز هم برامون معلوم نبود که جون سالم به در ببریم یا نه. خیلی حواسم بود که ردی به جا نذارم و هیستوری رو پاک کنم. خلاصه اتفاق خاصی نیفتاده و این خیلی شانس بزرگی بود.ما دوباره به روال قبل گوشی رو چند دقیقه‌ای گرفتیم تا چک کنیم. فردا شبش خونواده‌ها به پیاممون جواب دادن و دیگه کار ما شده بود که هر شب پیغام بفرستیم و پیغام‌ها رو بخونیم. اون شب‌ها اتفاق خاصی نیفتاد و این خیلی شانس بزرگی بود کسی بویی نبرده بود و ما به روال قبل هر یکی دو روز گوشی رو چند دقیقه‌ای می‌گرفتیم و چک می‌کردیم. همسرم از طریق همون استوری و کلوزفرندی که بهشون گفته بودم پیام می‌ذاشت که غصه نخورید، خبرهای خوبی تو راهه و قراره آزاد بشیم. ما هم اینجا داریم تلاش خودمون رو از چند جهت انجام میدیم و قراره که شما رو آزاد کنن. برای ما هیچی بهتر از شنیدن این حرف‌ها نبود. حالا که وضعیتمون بهتر شده بود و یه فضایی برای نفس کشیدن داشتیم، امید بزرگترین چیزی بود که میتونستیم به دست بیاریم. بدون امید همه چیز باز بیرنگ می‌شد.این زندانی که توش بودیم به بزرگی شکنجه‌گاه امنیتی نبود. بعد از یه مدت به سرمون زده بود که شاید بشه فرارکرد. یه نگهبان اونجا بود که رفتارش خوب بود و چهره‌ی آرومی داشته و مثل نگهبانان قبلی وحشتناک و خشن نبود. شاید از مدل رفتارهامون و طرز نگاه کردن و وارسی کردن‌ها به این نتیجه رسیده بود که بیاد و بگه اگه دوست دارین تموم درها رو به روتون باز می‌کنم تا سر کوچه هم بدرقه‌تون می‌کنم. ولی اینو دونده مردم شهر اگر بدونن نه تا ایرانی هستین و راست راست وسط شهر می‌چرخین، معلوم نیست چه بلایی سرتون بیارن. اینجا هر کسی رو می‌بینی تعدادی از اعضای خانواده و فامیلش به دست بشر اسد کشته شدن. یکی از دلایلی که شما رو با سرعت آوردن اینجا این بود که یک شخص یا گروهی متوجه نشه که دارین منتقل میشین اینجا.حرف‌هاش با اینکه فکر فرار رو از سر ما بیرون کرد ولی خیلی عجیب بود. بشار اسد و مایی که نه تا پناهجوی بیچاره بودیم غم انگیز بود این ربطی که بین مای ایرانی و بشار اسد سوری ایجاد می‌شد. این ربطی که توش ما و مردم عادی سوریه مهره‌های حذفی می‌شدیم. روز نود و چهارم برای چندمین بار اسم و مشخصات رو دادیم و ازمون عکس گرفتن. بعد از این برگه‌ها پرینت گرفتن و دادن امضا کردیم. گفتن این‌ها برگ‌های خروج شماست از سوریه. این چند مدت انقدر امیدوار و نا امید شده بودیم که یاد گرفته بودیم سریع نباید خوشحال بشیم. اما هنوز خیلی سریع ناراحت و پژمرده می‌شدیم. مثل همیشه از زندانبان پرسیدم که آزادی مصری چند روز دیگه‌ست؟ گفت احتمالا سه یا چهار روز. ولی مگه چند بار یه عددی به ما گفته بودن دقیقا همون شده بود؟ اما امیدمون به همین عددها زنده‌بود.حالا دیگه شده بود اواسط آذرماه. هوا خیلی سرد شده بود. اونجا یه منطقه‌ی سردی از سوریه بود و روی کوه‌ها هم برف باریده بود به خاطر اینکه وسیله‌ی گرمایشی هم نداشتیم خوابیدن توی اون سرما آزاردهنده بود، شب‌ها بیدار می‌موندیم حرف می‌زدیم و روزها که هوا بهتر بود می‌خوابیدیم. مثل همیشه باز اون سه چهار روز هم گذشت و خبری نشد. تنها برگ برنده‌ی ما این بود که با خانواده‌ها در ارتباط بودیم و می‌فهمیدیم که چه اتفاقی داره میفته. مرتب با همسرم، برادرم، برادر دماوند و خواهر افشار در ارتباط بودیم. کل اعضای خانواده‌ها هم پیج‌هاشون رو باز کرده بودند که ما پست و استوری‌هاشون رو ببینیم و با دیدن اون کارهایی که دارن می‌کنن روحیه بگیریم. دل خوشی مون هم دیدن عکس خونواده‌هامون و بچه‌هامون بود.هدایت تینا و آیه رو می‌دید، سامان سامی و سامیار رو و ما هم هر کدوم از بچه‌هامون رو می‌دیدیم، دلمون بیشتر واسش تنگ می‌شد. یه ده روزی که از اون تاریخ مقرر گذشت. خبردار شدیم که هنوز بحث مبادله اسرا پابرجاست. که فهمیدیم جریان این بود که بخاطر فعالیت‌هایی که خانواده‌ها کرده بودن و واسطه‌گری آی هاش هاش، جیش الحر قبلا راضی شده بود که ما رو به ترکیه پس بده. برای همین هم ازمون عکس و مشخصات گرفته‌بودن ولی باز زده بودند زیر قولشون که این‌ها ایرانی هستن و ما هم دست بشار اسد اسیر داریم و به این آسونی این‌ها رو ول نمی‌کنیم. این وسط ما شده بودیم گوشت قربونی. شنیدن این خبر شاید فرق چندانی با خبرهای بد قبلی نداشت اما ما دیگه اون آدم‌ها نبودیم. ما توان نداشتیم و حالا بدتر از اون واقعا هوا سرد شده بود.خبر رو که خوندم کمرم چسبید به دیوار و بدون اینکه حواسم باشه که باید زودتر جواب بدم و موبایل رو پس بدم خیره موندم به برفی که آروم می‌بارید و میومد پایین. ما هر کدوممون فقط یه پتو داشتیم و مریض هم شده‌بودیم. تمام این مدت به خونواده‌ها می‌گفتیم خوبیم، هیچ مشکلی نداریم، که اون‌ها هم کمتر عذاب بکشن اما همسرم که حس کرده بود حالمون خوب نیست گفته بود که واقعیت رو به خانواده‌ها بگین. یهو به خودم اومدم و سریع تایپ کردم که حال ما اصلا خوب نیست. اگر از غصه و شکنجه‌هایی که دیدیم نمیریم، سرما ما رو می‌کشه و دووم نمیاریم. اگر اینطوری پیش بره شاید ما رو چند سال دیگه هم اینجا اسیر نگه دارن. برید در سفارت ترکیه و هر کاری از دستتون بر میاد بکنید.فردای اون روز خانواده‌ها راه افتاده بودن رفته بودن تهران دم سفارت ترکیه. چون ما بهشون گفته بودیم هوا سرده و اینجا بخاری نداریم. اون‌ها هم به خاطر ما شب رو توی سرما جلوی سفارت مونده بودن. این تجمع دو روزی ادامه پیدا کرد و سفارت ترکیه گفته بود تجمع رو ترک کنید برید شهر خودتون. تا چند روز دیگه بهتون خبر میدیم اما خبرش حسابی توی خبرگزاری‌های ایرانی و خارجی پخش شده بود و حتی خبرگزاری‌های ترکیه هم پوشش داده بودن. این شد که خبرش رسید به صحن علنی پارلمان ترکیه سخنگوی دولت و مشاور وزارت دفاع ترکیه توی بی بی سی گفته بودن که ما اصلا همچین آدم‌هایی رو نمی‌شناسیم. معلوم نیست چطور رفتن سوریه و اصلا ترکیه نبودن و ما دیپورتیو نکردیم و ممکنه که کار آدم‌رباها بوده باشه که دزدیدن دادنشون به جیش الحر و در ازاشون پول گرفتن.خیالشون راحت بود که ما با خانواده‌ها در ارتباط نیستیم، هرجوری که دلشون بخواد می‌تونن داستان رو تعریف کنن. ما هم این خبر رو توی اینستاگرام دیدیم. دیدیم که ترکیه تکذیب کرده شب با بچه‌ها نشستیم صحبت کردیم که چیکار میشه کرد. سامران گفت که من وقتی که توی اداره‌ی ژاندارم‌های استانبول بودم همونجا چند تا عکس و لوکیشن پاسگاه رو فرستادم برای خواهرم. بعد یه پیشنهاد جالب دیگه هم داد. گفت به جای اینکه بیایم تایپ کنیم و زمان رو از دست بدیم با یه خودکار و کاغذ شب قبلش هر صحبتی داریم روی کاغذ بنویسیم که فردا اگر گوشی اون زندانی رو گرفتیم سریع کافیه که از روی کاغذ عکس بگیریم و بفرستیم برای خونواده‌ها. ایده‌ی خیلی خوبی هم بود. اون شب هم ما روی کاغذ ایده‌مون رو نوشتیم که لوکیشن ژاندارمری ترکیه و عکس‌های که پیش خواهر سامرانه رو بدیم به خبرگزاری‌ها.اسم‌های سوری هم که داده بودیم رو هم نوشتیم که بگین خب مبین ولدبیگی رو نمی‌شناسین. نفرستادین سوریه. این اسم عربی رو چطور؟ این رو نمی‌شناسین؟ مگه قانونی وارد ترکیه نشده بودن و بعدا دوباره اثر انگشت ازشون نگرفته بودین؟ پس چرا وقتی گفتن ما ایرانی هستیم اصلا نخواستین چک کنید که درست می‌گن یا نه. مشخص بود که برای اون‌ها اصلا مهم نبود و خیلی راحت ما رو فرستاده بودن سوریه. بعد لوکیشن زندان رو هم برای بیستون، برادر دماوند، فرستادم که این رو فعلا پیش خودت نگه‌دار. اگر یه روزی از ما خبری نشد و ما رو به خاطر اینکه پای آبروشون به خاطر نقض حقوق بشر و دیپورتی به کشور جنگ زده سر به نیست کردن و خواستن کلا همه چیز رو تکذیب کنن، بگو که ما می‌دونیم که توی این زندان بودن. به خونواده‌ها هم سپردیم که هیچ وقت نگن که با ما در ارتباطن. نمی‌خواستیم برای اون زندانی هیچ دردسری درست بشه.باز خونواده‌ها وارد عمل شدن و خبرگزاری‌های خارجی عکس‌ها و محل پاسگاهی که ما رو دستگیر کرده بودند منتشر کردند و دیگه این بار ترکیه نمی‌تونست تکذیب کنه. حدود یک هفته‌ای بود که این خبرها توی خبرگزاری‌ها پخش میشد. توی کشمکش بودی.م صد و یازده روز بود که توی سوریه بودیم و صد و بیست روز که پلیس ترکیه ما رو دستگیر کرده بود. شب دوباره گوشی اون زندانی رو گرفتیم که به یه خبر عجیبی برخوردم. یه خبر خوشحال کننده بهتون بدم، خوشبختانه مجموعه‌ی تلاش‌ها مثمرثمر واقع شده و پس از یکصد و بیست روز، نه شهروند کرد ایرانی که تحت اسارت ارتش آزاد سوریه بودند امروز و آزاد شدن. یکی از پی‌های معتبر این خبر رو پخش کرده بود که خدا رو شکر نه کرد پناه‌جو دروازه‌ی باب‌السلام رو رد کردن و الان وارد ترکیه شدن و آزادن.وقتی این خبر رو دیدیم حدود یک دقیقه ما تو مبهوت شده بودیم. همه گیج شده بودیم. می‌گفتیم اصلا ما زنده‌ایم یا نه. اگر زنده‌ایم نمردیم. پس این خبر چطور داره انقدر رسمی و با اطمینان میگه ما آزاد شدیم، در صورتی که هنوز تو این اتاقی به در و دیوار زندان نگاه می‌کردیم و با خودمون فکر می‌کردیم مگه میشه این زندان رو از زمین کنده باشن و گذاشته باشنش توی خاک ترکیه؟ همون لحظه به همسرم و خواهر افشار پیام دادیم که این خبر اشتباهه. ما هنوز آزاد نشدیم و توی زندان هستیم.خب ساعت هشت منتشر شده بود و تا ساعت نه که ما تکذیب کردیم خانواده‌ها جشن گرفته بودن و اشک خوشحالی ریخته بودن. خیلی غم‌انگیز بود. چیزی که چندین بار خودمون تجربه کرده بودیم رو واقعا نمی‌خواستیم خانواده‌هامون تجربه کنن. حسابی استرس گرفته‌بودیم اینکه نکنه ترکیه می‌خواد یه دستی بزنه که مشخص بشه خانواده‌ها با ما در ارتباط هستن یا نه و اگر اینطور راه ارتباطی مون رو ببندن و اگر اینطور نیست هر جور بخوان قضیه رو فیصله بدن و داستان بسازن.تا الان چند بار فکر می‌کردیم داریم آزاد می‌شیم و نشده‌بود. امشب هم که اینطور خبر آزادی ما به اشتباه پخش شده بود. حس می‌کردیم دیگه واقعا کم آوردیم. انگار یه عذابیه که هیچ انتهایی براش وجود نداره. دیگه رسیده بودیم به اول زمستون. آب توی لوله‌های یخ زده بود پتو رو دور خودمون می‌پیچیدیم می‌لرزیدم. هر روز بهمون قول می‌داد که باید سهمیه‌ی سوخت برامون بیاد تا بتونیم واستون بخاری بزاریم. ما هم ژل‌های ضد عفونی کننده‌ای که آی‌هاش‌هلش آورده بود آتیش می‌زدیم تا یه کم گرم بشیم. تعداد اون ضدعفونی کننده‌ها هم کم بود. ترس از کرونا همیشه باهامون بود. توی شکنجه‌گاه که بودیم کرونا هم گرفته‌بودیم سرفه می‌کردیم و نفس تنگی داشتیم ولی چون قبلا تجربه‌ی کرونا گرفتن رو داشتیم و رد کرده بودیم، تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که زیاد آب بخوریم.هر روز اوضاع روحیمون داشت بدتر می‌شد. میشد توی چهره و حرف‌های بچه‌ها دید که افکار خودکشی دارن و میگن می‌خوایم از این زندگی و وعده وعیدهای دروغ راحت بشیم. آدم تا وقتی توی موقعیت یه چیز قرار نگیره فکر می‌کنه تواناییش رو نداره ولی میگذره. ولی اونجا بود که دیدیم باید یه کاری کنیم اینطوری نمیشه ادامه داد. به خانواده‌ها پیغام دادم که اگر می‌تونید دوباره برید تجمع کنید و این بار تا وقت آزادی ما ادامه‌ش بدین. اون‌ها هم که پیغام ما رو گرفته بودند با توپ پر رفته بودن جلوی سفارت. انقدر شلوغ شده بود و روبروی سفارت به هم ریخته بود که سفیر می‌ترسید از سفارت بیاد بیرون. عصر با اسکورت کامل برده بودنش بیرون. همون شب ویدیوی خانواده‌هامورون دیدیم که جلوی سفارت ترکیه تجمع کردند و خیلی شلوغ شده بوده.یه ساعت بعد، نگهبان‌ها اومدن در رو باز کردن و ما رو سوار ماشین کردن و بردن یه مقر فرماندهی توی شهر باب‌السلام. وارد ساختمون شدیم و دیدیم اوضاع خیلی امنیتیه. یک اکیپ از ترکیه با دوربین و وسایل کامپیوتری اومده‌بودن و اونجا مستقر شده بودن. ما رو تک تک وارد اتاق کردن، اثر انگشت گرفتن، اسم سوری و ایرانیمون رو گرفتن تا بتونن با مشخصاتی که از قبل داشتن تطابق بدن. کارمون یه ساعتی طول کشید و ما رو دوباره برگردوندن زندان. همین اتفاق رو به خونواده‌ها گفتم و گفتم انگار خبرهای خوبی تو راهه و ترکیه دست به کار شده. شما همینطور ادامه بدید تا آزاد نشدیم کوتاه نیاید. خونواده‌ها هم جلوی سفارت مونده بودن. نمی‌خواستن تا آزادی ما اونجا رو ترک کنن. همون شب هم بود که زندانی که لطف می‌کرد گوشیش و بهمون می‌داد گفت که داره آزاد میشه ولی به دوستم سپردم که اگر نیاز داشتین بهتون گوشی بده که البته اینکه ممکنه راه ارتباطی مون رو از دست بدیم یا نگرانی به نگرانیمون اضافه‌کرد.فردا شبش دوباره اومدن ما رو بردن همون مقر فرماندهی. رفتیم توی ساختمون چند تا برگه گذاشتن جلومون، گفتن این‌ها رو با دست‌خط خودتون بنویسید و امضا کنید. توی برگه‌ها نوشته شده بود که ما با رضایت خودمون اومدیم سوریه و هیچ مشکلی با برگشتن به ایران نداریم. بالای برگه‌ها هم خودمون باید می‌نوشتیم اداره‌ی مهاجرت استان کیلیس که مثلا یعنی ما این برگه‌ها رو توی ترکیه امضا کردیم. ما هم اعتراض کردیم که ما با رضایت خودمون نیومدیم سوریه. شما ما رو دیپورت کردین. اینجا هم چند بار به ماموران گفتیم ایرانی هستیم ولی توجهی نکردن. اون‌ها هم گفتن باشه. مشکلی نیست. اگر برگ‌ها رو امضا نکنید ما نمیتونیم به خودمون ببریمتون. ممکنه سال‌ها همینجا دست جیش‌الحر بمونید. تازه اصلا معلوم نیست تا کی شما رو زنده نگه دارن. اگر واقعا ترکیه بودیم امضاش نمی‌کردیم. ولی توی اون شرایطی که توی سوریه داشتیم چاره‌ای نبود. به همین راضی نشدند.گفتن جلوی دوربین همین‌ها رو بگید که ما با رضایت خودمون اومدیم سوریه و از ترکیه می‌خوایم که به ما لطف کنه و ما رو برگردونه ایران. تک به تک می‌رفتیم توی اتاق. موقعی که داشتم این حرف‌ها رو جلوی دوربین می‌زدم شروع کردم پشت سر هم چشمک زدن و بالا بردن ابروها یعنی من در وضعیت عادی این حرف‌ها رو نمی‌زنم. دماوند هم همین کار کرده بود وقتی مدارکشون رو کامل کردن منتظر بودیم ببینیم چی قراره بشه و کی ما رو آزاد کنن. دوباره سوار ماشینمون کردن برگردوندن زندان و گفتن منتظر باشین. کمی توی زندان منتظر بودیم که اومدن بدنمون توی حیاط و ما رو سوار ماشین‌هایی کردن که از ترکیه اومده‌بودن. ماشین‌ها از در رفتن بیرون و این‌بار پیچیدن سمت راست، رفتن سمت مرز ترکیه. ماشین‌ها با سرعت حرکت می‌کردند ولی انگار همین دو کیلومتر تا مرز کش میومد.اون روز، روز چهارم تجمع خانواده‌ها جلوی سفارت، ده دی هزار و چهارصد، سی و یک دسامبر بیست بیست و یک یعنی آخرین روز سال میلادی بود. بعد از صد و بیست و سه روز اسارت که با احتساب نه روزی که توی ترکیه بازداشت بودیم، میشه صد و سی و دو روز اسارت، بالاخره رسیدیم به مرز ترکیه و سوریه. سر مرز با نگهبان پیاده شدیم و مثل روز اول توی چک پاسپورت عکس‌هامون رو گرفتن. رفتیم اون ور مرز، دوباره نفر به نفر سوار ماشین شدیم و ماشین وارد خاک ترکیه شد. بعد از نیم ساعت رسیدیم استان کیلیس ترکیه. اونجا توی هلال احمر پیاده شدیم. یه نیم ساعتی هم اونجا بودیم. یه مامور کرد زبونی اونجا بود که ازش خواهش کردم که اگر ممکنه اجازه بده چند لحظه با خانواده صحبت کنم.اولش نگران بود که واسه‌ش دردسر بشه ولی آخرش لطف کرد و در اتاقش رو بست و من برای بیست ثانیه با همسرم تماس گرفتم و گفتم که ما آزاد شدیم و الان توی خاک ترکیه هستیم و قراره بیارنمون ایران. دیگه نیازی نیست جلوی سفارت تجمع کنید. بعد گوشی رو برگردوندم بهش. خونواده‌ها اما از بس دروغ شنیده بودن این رو هم باور نکرده بودن. گفته بودن شاید مبین رو مجبور کردن تماس بگیره تا ما تجمع رو ترک کنیم. ما تا بچه‌ها توی ایران تماس نگیرن همینجا می‌مونیم. خونواده‌ها شماره‌ی آی هاش هاش رو هم سفر کرده بودن و گاهی بهشون پیام می‌دادن. نیم ساعت بعد از تماس من هم به همسرم پیام داده بودن که قراره شوهرتون رو ملاقات کنین.اونجا بود که دیگه همه باورشون شده بود که ما آزاد شدیم. این‌طرف ما رو دوباره برگردوندن توی ماشین. ماشینمون یه مینی‌بوس بود که ما نه نفر توش بودیم با نه تا نگهبان مسلح دیگه که همراهمون بودن. جلو و پشت مینی‌بوس هم دو تا ماشین اسکورت بود. حدود دوازده ساعت توی راه بودیم تا رسیدیم به مرز ایران و ترکیه توی خوی. مرز رازی. ساعت شیش صبح بود که ما رو پیاده کردن و از مرز فرستادن اینور. توی پاسگاه مرزی اونجا یه شب بازداشت بودیم. عجیب بود ولی بعد از چند ماه اون شب توی بازداشتگاه راحت خوابیدم تا صبح. فکر کنم خیلی خسته بودم. خیلی زیاد. فرداش ما رو بردن دادگستری چند تا سوال جواب کردن و آزاد شدیم. دیدن و بغل کردن خانواده‌ها. بین همه‌ی کسانی که اومده بودن استقبالمون، کیوان و پیمان هم بودن دو تا از همشهریانمون که پنج ماه رو با هم توی ترکیه بودیم، اون‌ها هم مث ما گیم زده بودن و توی یونان گرفتار شده بودند و دیپورتشون کرد بودن ترکیه و بعد ایران.از بین پنجاه نفری که قصد مهاجرت داشتیم، همه غیر از ما نه نفره و کیوان و پیمان وارد اروپا شده بودن، یا رسیده بودند بریتانیا. نمیدونم چطور و با چه شرایطی. با اینکه همیشه ممکنه اون یه درصد لعنتی یقه‌ی آدم رو بگیره. یه درصدی که واقعا خیلی بیشتر از یک درصد بود و هست و البته یه جاهایی همون یک درصد شانس باعث زنده موندن آدم میشه. چون یه مدت بعد سامان بهم پیام داد و یک ویدیو از زندانی فرستاد که توش بودیم. ازش پرسیدم این از کجا آوردی؟ گفت داعش اون زندان رو گرفته تا اسیرهل رو آزاد کنه و اگر ما اونجا بودیم معلوم نبود چه اتفاقی واسمون بیفته. وقتی برگشتیم تازه حجم فشاری که خانواده‌ها متحمل شده بودند رو از نزدیک دیدم. اثرش مثل رد خمپاره و توپ و رگبار تیر روی همه چیز پیدا بود. چه چیزهایی که نکشیده بودن بیچاره‌ها.هر چقدر که بی‌خبری و بلاتکلیفی برای ما مثل هوای مسموم کشنده بود، برای خانواده‌هامون همه چیز چند برابر بود. دستشون به هیچ جا بند نبوده و با این حال مجبور بودن امیدشون رو جلوی همه نگه‌دارن. خیلی ناراحت‌کننده بود که شنیدیم پدر دماوند از نگرانی چند بار سکته کرده بود. امروز، صبح بیست و نه بهمن هزار و چهارصد، از خواب پریدم. از جا بلند شدم اومدم توی بالکن نشستم تا یکم هوای تازه به سرم بخوره. خورشید هم داشت میومد بیرون. پرونده‌مون، اون عروس هلندی رو هم با خودم آوردم توی بالکن. دیشب زنگ زدم به یه دامپزشک ازش پرسیدم که میشه آزادش کرد؟ گفت که طبیعت ایران واسش مناسب نیست. تازه چون از اول پیش شما بزرگ شده بیرون دووم نمیاره و باید فعلا نگهش داریم.روی فرش بالکن نشسته بودم و قفسش کنارم بود. لحظه به روزهایی که از سر گذروندن فکر می‌کردم. به اینکه وقتی رفتم استانبول صد و یک کیلو بودم و حالا که برگشته بودم هفتاد کیلو شده بودم. همه‌مون بیست سی کیلو وزن کم کرده بودیم. به این فکر کردم که تو اوج جوونی موی سر من و سامران ریخته و موهای سفید همه‌مون بیشتر شده. به اون زندانی فکر کردم که با همه‌ی ریسکی که داشت گوشیش رو بهمون قرض می‌داد. که اگر اون نبود معلوم نبود الان کجا بودیم. به این فکر کردم که دیشب هم مثل هر شب کابوس دیدم و من نمی‌دونم که کی قراره جای همه‌ی این دردها خوب بشه و اصلا چی می‌تونه خوبشون کنه. یه لیوان چای توی دستم بود و قفس کنارم و خورشید که داشت از پشت ساختمون‌ها طلوع می‌کرد.این بود قسمت چهارم و آخر داستان بودن یا هیچ. خوشحال می‌شیم اگر کامنت بذارید. اگر دارین از اپل پادکست پاکست آن رو می‌شنوین، بهمون امتیاز بدین. همین‌طور اگر داستانی دارید که فکر می‌کنین می‌تونه به دیگران چیزی رو اضافه کنه پیغام بدین تا بیشتر در موردش صحبت کنیم. ممنون که ما رو می‌شنوین. براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و خدا نگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-دوم---بودن-یا-هیچ-قسمت-چهارم-(آخر)-id1493166-id469509799?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%D9%85%20-%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%20%DB%8C%D8%A7%20%D9%87%DB%8C%DA%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%20(%D8%A2%D8%AE%D8%B1)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 19:41:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی و یکم - بودن یا هیچ (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-31-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-byea6gwkpl6g</link>
                <description>سلام. من مرسن هستم و این سی و یکمین اپیزود پادکست آنه. پاکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم. این قسمت سوم داستان چهار قسمتی &quot;بودن یا هیچ&quot;ه. مثل همیشه از ممنونم از اینکه ما رو تو شبکه‌های اجتماعی با آیدی دیس ایز آن پادکست دنبال می‌کنید. همینطور می‌خوام بگم که اگر داستان شنیدنی‌ای دارید، خوشحال می‌شم اگر تو یکی از شبکه‌های اجتماعی بهمون پیغام بدین تا بیشتر در موردش صحبت کنیم. خب بریم سراغ داستان. آخر این اپیزود یه نکته‌ی کوچیک هم در مورد این داستان میگم حس کردم شاید برای شنونده‌ها هم جالب باشه. من می‌تونستم مبین باشم، تو میتونستی مبین باشی. مغزم درست کار نمی‌کرد. نمی‌دونستم بگم این عکس منم، اون هم بچه‌ی منه یا بهتره هیچی نگم. مجبور بودم سریع فکر کنم و تصمیم بگیرم.به نظر هم می‌رسید کار دیگه‌ای نمی‌شد کرد به جز اینکه پاشم بگم که منم. رییس اومد من رو از اتاق برد بیرون. گوگل ترنسلیت گوشیش رو باز کرد و یه جمله رو توش نوشت و گوگل ترجمه کرد &quot;ما سوریه هستیم. مشکلی نداریم و چند روز دیگه آزادیم&quot;. بعد هم گفت که دقیقا همین جملات رو بگو تا برای مادرت بفرستیم. گفتم مادرم واتسپ نداره برای پدرم بفرستید. گفت کاری به این کارها نداشته باش که برای کی و چطوری می‌فرستیم. هر چی میگیم همون کار رو بکن. من هم با اینکه هنوز گیج بودم که چطور اون عکس‌ها اصلا رسیده بود به دستشون ولی با خودم فکر کردم موقعیت خوبیه که خبر سلامتیمون رو بدیم چون تقریبا یک ماهی از آخرین تماس چند ثانیه‌ای‌مون توی کمپ ترکیه با خونواده‌هامون می‌گذشت. همون متنی که جلوم بود رو به کردی گفتم. سلام. من مبینم. به اتفاق دوستان سوریه هستیم. انشاالله تا چند روز دیگه آزاد می‌شیم. فعلا مشکلی نداریم. ویس رو که ضبط کردم همونجا تماس گرفتن با یه نفر که کرد بوده و ویس من رو چند بار براش گذاشتن که حرف پس و پیش و رمزی نزده باشم.بعد دستور داد برمون گردوندن توی اتاق. دلمون از امید این که چند روز دیگه آزاد می‌شیم روشن شده بود. وقتی برگشتیم به سلول گروهی به بچه‌ها موضوع ویس رو گفتم و اون‌ها هم خیلی خوشحال شدن. یه حرف مثبت حتی به دروغ یا اگر امیدواریم بود بیست چهار ساعت حالمون رو خوب نگه می‌داشت. همین شد که من از حدس و گمان‌های احتمالی دیگه چیزی نگفتم. این که شاید فقط می‌خواستن تست کنند که حرف‌هایی که زدیم حقیقت داشته. اینکه واقعا آدم‌های عادی هستیم و این حرف‌ها. شاید هم می‌خواستن از ویس‌ها یه استفاده‌ی دیگه‌ای بکنن. ما به معنای واقعی کلمه از همه‌ی دنیا بی‌خبر بودیم و اتفاق اون روز می‌تونست راهی باشه برای ارتباط. روز بیست و چهارم گذشت و خط روز بیست و پنجم رو هم کشیدم. بیست و ششم و بیست و هفتم همگذشت و رسید به اون شیش روزی که گفته بودن. یعنی روز سی‌ام.خیلی امیدوار بودیم به اون روز. خیلی خیلی امیدوار بودیم. هر بار که اون تلفن زنگ می‌خورد دیگه با یه حس بیشتری می‌گفتیم قطعا این زنگ دیگه برای ماست. همون قولی که داده بودن بهمون. سر شیش روز، حداکثر هشت روز. چون خودشون تاکید زیادی روی شیش روز کرده بودن. خیلی طول بکشه همون هشت روزه دیگه. ما هم خوش‌بینانه رو همون هشت روز گرفتیم که خیلی توی ذوقمون نخوره. همون شب قبل روز ششم خیلی با دلخوشی خوابیده بودیم که فردا قراره آزاد بشیم. هی با خودمون می‌گفتیم که الان که میان در رو باز می‌کنن و ما رو میبرن بیرون. آزاد میشیم و اما متاسفانه روز ششم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. گفتم که شکنجه خیلی ساده می‌تونه باشه. بهت یه قولی میدن، تمام امیدت میشه اون عدد. انتظار مثل یه بالن توی ذهنت باد میشه و بزرگ میشه. بعد وقتی اتفاقی نمیفته، شدت اون فشار قابل بیان نیست.روز هفتم و هشتم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد هزار تا فکر و خیال کردیم که ممکنه یه روز اینور و اونور شده باشه. اما اون یه روز هم گذشت و خبری نشد. روز سی و سه سی و چهار سی و پنج و آه از این انتظاری که ما داشتیم می‌کشیدیم. بدنمون تحلیل رفته بود و مغزمون کار نمی‌کرد. نزدیک روز چهلم بودیم. گاهی هم رد می‌دادیم از این همه بلاتکلیفی و بیچارگی و استیصال. حتی نمی‌دونستیم چه ساعتی از روزه. از روی طلوع و غروب یه حدس‌هایی می‌زدیم. من ترجیح می‌دادم که از صبح کاملا پا شم و بیدار باشم بلکه شب بتونم ساعت بخوابم. انقدر خسته باشم که صداها و لرزش‌های توپ و تفنگ و خمپاره رو حس نکنم. ما این بود که مسئول سرشماری حدودا ساعت نه و ده شب میاد. بعد از دهه که چراغ‌ها رو خاموش می‌کنند اما حدود تا ساعت دوازده می‌نشینیم دور همدیگه و خیلی آروم و یواشکی صحبت می‌کنیم که صدامون بیرون نره.اون شب‌ها تنها چیزی که کمی حس و حال بهتری بهمون می‌داد. دور هم نشستن، پیش هم بودن بود. هر کسی از خودش و زندگیش می‌گفت. از چیزهایی که داشت و نداشت، از آرزوهاش، سختی‌ها و کم و کاستی‌های زندگیش. من، دماوند، سامران، فردین، هدایت، بهمن و مسعود متاهل و بچه‌دار بودیم. می‌نشستیم دور هم از دلتنگیمون می‌گفتیم. من می‌گفتم یعنی الان ژیوار دو ساله‌ی من حرف زدن رو یادگرفته؟ یا دماوند که از ایران اومده بود. دخترش ساریج فقط یه ماهش بوده که اومده بوده ترکیه. می‌گفت یعنی الان که دخترم شیش ماهشه. چطوریه و چه شکلیه؟ سامران به فکر مدرسه رفتن پسرش سامیار بود. یا مثلا هدایت صحبت کردن آیه‌ی چهار سالش رو یادش میومد و ازش برامون تعریف می‌کرد. بهمن از آیلا و آراد نوجوانش برامون صحبت می‌کرد. فردین دلتنگ حرف زدن‌های آوین و نهال بود. مسعود از پسرش هیوا تعریف می‌کرد اما خب زندگی سخته. جوری که همه‌ی ما رو اونجا جمع کرده بود.دماوند تعریف می‌کرد که جاهای مختلفی کار کرده بود و کارهای متفاوتی هم کرده‌بود اما نتونسته بود اونطوری که می‌خواست زندگی کنه و این به قطع نقطه‌ی مشترک که داستان زندگی همه‌ی ما بود. سامران بیست و هفت سالش بود که ما دیدیمش. اوضاع زندگی خانوادگیش خوب نبود. هفت خواهر و برادر داشت و پدرش یک چشمش رو از دست داده بود و مادرش هم نابینا بود. زندگی کلا روی خوشی بهش نشون نداده بود و حتی توی مهاجرت غیرقانونی هم بدترین‌ها براش اتفاق افتاده بود. داستان واسه هدایت هم همینطوری بود. چهل و چهار ساله بود و بیکار بهمن چهل سالش بود. یک کارگر ساده بود که درآمدش در حدی نبوده که بتونه یه زندگی عادی و ساده داشته باشه. سعید هم داستانش توی کمبودها و فشارها خیلی از ما متفاوت نبود. از دست دادن پدر توی بچگی و بیکاری و فشار اقتصادی و امید و آرزوهایی که هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شدن براش.حالا همه‌ی ما با تمام زشتی‌های که دنیا نشونمون داده بود، اونجا بودیم. تو یه سلول گروهی توی سوریه. اون هم توی وضعیتی که همه جوره وحشتناک بود و باید یه راه فراری برای دیوونه نشدن پیدا می‌کردیم. افشار گاهی برای اینکه زمان بگذره که اصلا هم راحت نمی‌گذشت، فیلم سینمایی برامون تعریف می‌کرد. اون هم با آب و تاب و هیجان. ما هم شخصیت‌هایی که افشار اسمشون رو می‌برد توی ذهنمون تصور می‌کردیم. حداقل خوبیش این بود که یه چند ساعتی از اون فضا کنده می‌شدیم و با شخصیت اصلی داستان همراه می‌شدیم. افشار نقش سینما رو اونجا برای ما داشت. سینمایی که عموما فیلم‌هایی شاد و اکشن پخش می‌کرد. من هم می‌نشستم بعضی وقت‌ها برای دوستان پادکست تعریف می‌کردم.خلاصه کتاب‌هایی که شنیده بودم و همینطور پادکست زندگی آدم‌های مشهور و واقعی. بعضی شب‌ها رو اینجوری میگذروندیم. بعضی شب‌ها هم اصلا حال و حوصله‌ی صحبت کردن با همدیگه رو نداشتیم. ولی خب چیزی که زیاد داشتیم وقت بود و اینطوری دور همدیگه از خاطرات و صحبت‌های بیرون از زندان و زندگی قبل از زندان و این چیزها تعریف می‌کردیم. یه شب محصول سرشماری که اومد، همه که پا شدن رو به دیوار وایسادن، من رفتم جلو رفتم پیشش که بپرسم وضع و اوضاع چطوره، یهو چشمم افتاد به ساعت مچی دستش. ما به خیال خودمون ساعت بین نه و ده شب محصول سرشماری میاد تا ما رو بشماره. ساعت رو که نگاه کردم دیدم هفت و بیست دقیقه‌ی شبه. خیلی جا خوردم. چهل روز بود که فکر می‌کردیم که حول و حوش ساعت ده شب خاموشیه. این یعنی ما فکر می‌کردیم ساعت دوازده می‌خوابیم و حالا تموم محاسباتمون بهم ریخته بود. حالا سه ساعت اضافه داشتیم که نمی‌دونستیم چطوری اصلا باید بگذرونیمش. با خودم می‌گفتم که کاش من اون ساعت رو ندیده بودم.همینطوری هم همه چیز کرخ بود و رنگ زندگی نداشت. هیچکس حتی نمیومدید یه کلمه باهامون صحبت کنه. روزی صد بار می‌گفتیم ای کاش یکی بیاد یه کاری بهمون بده. هر کاری بگن ما میریم انجام میدیم. کارگری باشه، جارو کشیدن باشه، فقط از این در بریم بیرون. بگن سنگ جابه‌جا کنید، سیمان، خاک جابه‌جا کنید. دستمال بدن بگن دستمال بکشین. جارو بدن جارو بکشیم. ولی کاری بگن فقط بیرون از این سلول باشه. یه ذره راه بریم، یه ذره تحرک داشته باشیم. یه ذره از این فضا بیایم بیرون. آرزو می‌کردم کاش از صبح تا آخر شب ازمون بیگاری بکشن ولی توی این اتاق نباشیم. بعضی‌وقت‌ها انقدر بهمون فشار میومد و نفس کشیدن برامون سخت می‌شد که برای من دو سه بار پیش اومد که تا بغل در رفتم که برم بکوبم به در که بیاید من رو بزنید با باتوم من رو بزنید که شاید با زدن یه ذره خالی بشم.فقط می‌خواستم حداقل چند ساعتی این دردی که بدتر از درد جسمی هست رو نچشم. می‌خواستم یادم بیاد که زنده‌ام. توی کل بیست و چهار ساعت که برای ما هزار ساعت می‌شد فقط محصول سرشماری بود که میومد، نهایت چند ثانیه‌ای رو صرف شمردن ما می‌کرد، می‌دید که همه زنده‌اند. بعد صدای بسته شدن در. دور شدن قدم‌ها و بعد هیچ. من از هدایت چند کلمه‌ای عربی یاد گرفته بودم و قبل اینکه مسئول بیاد هول وهول و تند تند دوباره جمله‌ها رو با خودم تکرار می‌کردم که سریع بتونم بهش بگم که ما مثلا چهل و یک روزه اینجاییم و خیلی از آخرین وعده‌شون گذشته و چیکار باید بکنیم. بتونم به یه شکلی بهشون بفهمونم که‌ ما هم مثل خودشون آدمیم و شاید یه جرقه‌ای بزنه تو وجودش، یه کاری بکنه و تمام جوابی که دریافت می‌کردیم یه لا اعلم غضبناک مسئول بود.خیلی ناامید شده بودیم. برای هزارمین بار ناامید شده بودیم. شب چهل و یکم توی اوج نگرانی و بی‌قراری از اینکه هیچ تغییری توی وضعیتمون ایجاد نشده و اجازه نمیدن که با رییس صحبت کنیم. هدایت و فردین گفتن که بیاید اعتصاب غذا کنیم. این تصمیم به خودی خودش خیلی وحشتناک بود. ما انقدر لاغر شده بودیم و سو تغذیه شدید داشتیم که این تصمیم می‌تونست جون‌مون رو بگیره. غذامون نون خشک و پودر نخود آب و رب گوجه فرنگی بود. این همه‌ی چیزی بود که خورده بودیم. حالا می‌خواستیم دست بکشیم که شاید یه چیز دیگه رو به دست بیاریم. روز چهل و دوم اومد و این تصمیم هنوز خیلی سخت بود و اتفاق نظر نداشتیم. روز چهل و سوم بهمن حالش بد شد. شروع کرد به لرزیدن .کل بدنش شروع کرده بود به لرزش‌های شدید. از دهنش کف میومد. داشت تشنج می‌کرد. همه‌مون رفتیم که بتونیم کمکش کنیم.بچه‌ها دهنش رو گرفته بودند که زبونش رو قطع نکنه. اون روز وقتی حال بهمن دیدیم رو بدون هیچ ترس و واهمه‌ای از هر چیزی که تا حالا صدامون رو خفه کرده بود، فریاد کشیدم و کوبیدیم به در. بعد از چهل و سه روز خفگی، هدایت داشت به در می‌کوبید و داد می‌کشید که به فریادمون برسید. ما داریم اینجا تلف می‌شیم. چندتایی نگهبان اومدن و بهشون گفتیم که بهمن تشنج کرده. نگهبانان اومدن بهمن رو دیدن. گفتن بذاریدش پشت در بیرون سلول. بدن بهمن سفت شده بود. انگار که هیچ جوری توی بدنش نمونده باشه که یه چیزی از بدنش رفته باشه. ما سه چهار نفری بهمن رو گذاشتیم پشت در و در دوباره روی ما بسته شد. ما تو مونده بودیم و دوستمون که حالش خراب بود و داده بودیمش دست آدم‌هایی که به جونمون تشنه بودن. دنیا روی سرمون آوار شده بود اون لحظات.اینجا بود که همه شروع کردن به گریه کردن. بلند بلند های‌های کردن و گریه کردن. من نگاهشون می‌کردم و به خودم میگفتم که چقدر خوشبختن دوست‌هام که می‌تونن اینطوری گریه کنن و فشار روی سینه‌شون رو خالی کنن. چون من هرکاری می‌کردم بغضی که توی گلوم بود شکسته نمی‌شد. انقدری بزرگ بود که فکر می‌کردم اگه شروع بشه دیگه تموم نمیشه. دوست‌هام گریه می‌کردن و من واقعا به حالشون غبطه می‌خوردم. اصلا نمیدونم چرا نمی‌تونستم یه قطره اشک بریزم. تمام این روزها ما نه نفر بودیم و حالا شده بودیم هشت نفر. نمی‌دونستیم چه بلایی سر بهمن آوردن. می‌خوام بگم بدبختی ولی بدبختی فقط یک کلمه‌ست. می‌گفتیم شاید بهمن رو ولش کردن یه گوشه تا بمیره. آخه براشون اهمیتی نداشتیم. روحیه همه‌مون واقعا داغون شده بود. بیست دقیقه‌ای بود که صدای گریه‌ها و ضجه‌های بی وقفه‌ی دوستان بالا بود و یهو در سلول باز شد.به هر منظوری اومده بودن واقعا دیگه اهمیتی نداشت. حتی اگر می‌خواستن به حد مرگ شکنجه‌مون کنن تا بمیریم. در باز شد و بهمن که حالا به هوش اومده بود برگشت تو. از دیدنش خیلی خوشحال شدیم. با صورت خیس ازش استقبال کردیم. پرسیدیم چی شد؟ گفت هیچی یادم نمیاد. فقط از پودری که روی صورتش ریخته بودن چشماش می‌سوخت و بینیش اذیت میشد. بهمن که برگشت پیشمون انگار که با اون حس خالی شدن که با گریه داشتیم قوی‌تر شده بودیم. تصمیم گرفتیم که اعتصاب غذا کنیم و از فردا موقع غذا بهشون بگیم که ما قرار نیست دیگه چیزی بخوریم. روز چهل و چهارم اعتصاب غذا رو شروع کردیم. از شب قبلش هم چیزی نخورده بودیم. بدنمون واقعا داغون بود.از این همه روز که بدون آب و غذای درست و نور هوای سالم گذرونده بود. اصلا آب اونجا چرب و بدبو بود و در واقع نباید خورده می‌شد ولی ما مجبور بودیم بخوریم. اون روز صبح طبق معمول حدود ساعت یازده برامون غذا و آب آوردن بهشون گفتیم که نمی‌خوایم. پرسیدن چرا؟ گفتیم اعتصاب غذا کردیم. گفتن عواقبش پای خودتون. ما هم گفتیم که نهایتش مرگه دیگه. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. اگر مرگ باشه خب خیلی بهتر از اینه که روز به روز دوست‌هامون جلوی چشم خودمون بمیرن. دیروز حال بهمن بد، شد فردا منم، پس فردا یکی دیگه. قطعا اینجوری پیش بره هیچ‌کدوممون دووم نمیاریم. هر عواقبی داره به پای خودمون. محکم در رو کوبیدن و رفتن.تصمیم خیلی سختی بود. دور همدیگه جمع شدیم و خیلی استرس داشتیم که چه اتفاقی قراره برامون بیفته. عواقبی که این‌ها میگن چیه؟ شکنجه میدن یا می‌خوان خلاصمون کنن؟ ولی واقعا برای هر چیزی خودمون رو آماده کرده بودیم. شب قبلش تصمیم گرفته بودیم که هر اتفاقی افتاد ما روی حرف خودمون هستیم و اعتصاب غذا رو نمی‌شکنیم تا بتونیم با رییس صحبت کنیم. اولین روز اعتصاب غذامون تا حدود عصر ادامه داشت تا اینکه من رو صدا کردن و از سلول رفتن بیرون. به چشم بند زدن به روال قبل بدون اینکه بدونم چی در انتظارمه. واقعا هم ترسیده بودم. شاید هیچ وقت این همه یه جا ترس رو تجربه نکرده بودم. چند تا پله رفتم بالا و مسیر شبیه رفتن به اتاق رییس بود. درست بود. مستقیم، سمت راست، چپ، دوباره راست. چندتا پله بالا و دوباره چپ فهمیدم که احتمال خیلی زیاد پشت در اتاق رییس هستیم.رفتم داخل اتاق رییس. چشم‌بندم رو برداشتم. ما هیچوقت چهره‌ی کسی رو اونجا نمی‌دیدیم چون همه از این کلاه‌های بلند که توی فیلم دزدها میزنن روی سرشون داشتن. فقط لب و دهنشون بیرون بود و ریششون از پایین پیدا بود. توی اتاق هم سه نفر با نقاب بودن. بدون هیچ حرف اضافه‌ای یه گوشی دادن دستم. با گوگل ترنسلیت قرار بود که منظور هم رو بفهمیم. ازم پرسید که دلیل اعصابتون چیه؟ دوست داری که ما مثل بقیه زندانی‌هایی که اینجا داریم و هر روز شکنجه‌شون میدیم، ناخن‌هاشون رو می‌کشیم و شلاقشون می‌زنیم، با شما هم همچین برخوردی کنیم؟ در جوابشون توی قسمت سفید گوگل ترنسلیت باید همه‌ی اون چیزهایی که بهمون گذشته رو توی چند خط می‌نوشتم. اصلا می‌شد این کار رو کرد؟ نوشتم بیست روز پیش بهمون قول داده بودین که شیش روز تا هشت روز دیگه آزادیم.هشت روز شد، بیست روزه داریم از فشار روحی و جسمی تلف میشیم. از بی‌خبری و بدبختی. اون نفری که پیام من رو تو گوشیش می‌دید با صدای بلند و عربی برای رییس که یه مرد ریش سفید نسبتا مسنی بود می‌خوند. رییس هیچوقت صحبت چندانی نمی‌کرد و درست عین رییس‌های توی فیلم‌ها با اشاره دست و سر منظورش رو به سرباز می‌رسوند. همین که سرباز برای رییس خوند که من چی نوشتم توی گوگل ترنسلیت و از وضعیت روحی و جسمی و داغون گفتم، رییس یهو عصبی شد و گفت که به درک که حال روحی و جسمی‌تون خرابه. به درک دارین شکنجه روحی می‌بینین. برادران ما هم توی زندان اسد دارن شکنجه روحی و جسمی می‌بینن. فرمانده‌های ما هم دارن توی زندان اسد شکنجه روحی می‌بینن.من که حالا خیلی ترسیده بودم و هم انگار که چاره‌ای نداشتم جز این که حرف دلم رو بزنم گفتم که: «این چه ربطی به ما داره آخه؟ ما آدمای عادی هستیم. نه سیاسی هستیم و نه جاسوس. ما فقط چند تا مهاجر بیچاره‌ایم. چندتا پناه‌جو که به خیال خودمون می‌خواستیم از ترکیه بریم ایتالیا.» من اون لحظه داشتم فکر می‌کردم که از اونجایی که رییس می‌گفت برادرهای ما دست اسد اسیر هستن فهمیدم حدس هدایت در مورد پرچمشون درست بوده. پلیس مرزی ترکیه ما رو به قسمتی از سوریه دیپورت کرده که دست جیش الحره. جیش الحر یکی از گروه‌هاییه که داره توی سوریه می‌جنگه. طرفین جنگ تو این سوریه یکی دوتا نیستن. نیروهای دولتی سوریه، داعش، جیش الاسلام، جبهه‌النصره، نیروهای دموکراتیک سوریه، هیئت تحریر شام ایران، روسیه و کلی گروه کشور دیگه که یا مستقیم درگیر شدن تو این سال‌ها، یا از یک سمت این جنگ حمایت کردن.یه بخشی از قسمت هم مرز با ترکیه هم دست ارتش آزاد یا همون جیش الحره. ارتش آزاد رو سال 2011 چند نفر از افسران ارتش که از ارتش سوریه جدا شده بودند تشکیل دادند. دولت ترکیه هم بارها بهشون کمک کرده و ارتباط خوبی باهاشون داره. میشه گفت که زیر سیطره‌ی ترکیه‌س. کمک مالی بهشون می‌کنه و تا جایی که می‌دونه واحد پولشون هم لیر ترکیه است و خطوط موبایلشون سیم‌کارت‌های ترکیه‌ایه. شاید به خاطر همین بود که ما رو مستقیم تحویل اون‌ها دادن و حالا ما باید درد سرش رو می‌کشیدیم. بعضی وقت‌ها با دوست‌هامون فکر می‌کردیم که قانونی اومده بودیم ترکیه. اداره‌ی ژاندارمری که ازمون اثر انگشت داشت، با یه چک ساده از اثر انگشتی که توی فرودگاه استانبول از ما گرفته بود می‌تونست بفهمه که ما ایرانی هستیم و سوری نیستیم.پس چرا ما رو دیپورت کرده بودن؟ چرا بشار سوری که واقعا سوری بود و ماه‌ها توی کمبود نگهش داشته بودن رو دیپورت نکرده بودن ولی ما رو دیپورت کرده بودن؟ اون لحظه با خواهش و التماس از رییس خواستم که بتونم به خانواده از وضعیتم خبر بدم. با برادرم صحبت کنم. بگم که کجام. بگم که ترکیه ما رو دیپورت کرده سوریه و چقدر وضعمون بده و اینکه با ترکیه و کارهای برگشتنم رو دنبال کنه. بهم گفتن که نیازی نیست. نیازی نیست که این کارها رو بکنی. باید از طریق ایران یه اقدام بشه و بعد با برادرهای ما مبادله بشین. این جمله رو که شنیدم سرم گیج رفت. فکری که چهل روز پیش یهو تو ذهنم اومده بود و یواش به هدایت گفته بودم و هدایت با خوشبینی و شاید با ترس از اینکه حتی بخواد بهش فکر کنه ردش کرده بود، حالا دقیقا درست از آب در اومده‌بود.ما اینجا مهاجر دیپورت شده به سوریه نبودیم. ما اینجا اسیر بودیم. پرسیدم: «مبادله‌ی اسیر به اسیر چرا؟ ما که نظامی و جاسوس نیستیم.» جواب داد: «نظامی و جاسوس نیستین ولی ایرانی که هستین.» با تمام وجودم درک می‌کردم حسی که داشت رو. طرز نگاهی که همیشه به ما داشتن از پشت نقاب مشخص بود. انگار که آرزوشونه ما رو بکشن و اینکه تا اون لحظه این کار رو نکردن به خاطر اینه که یه نقشه‌ی دیگه دارن. از یه طرهفم با خودم می‌گفتم شاید فقط دارن من رو می‌ترسونن تا اعتصابمون رو بشکنیم و به حرفشون گوش کنیم. یه جورهایی باور نکردم و شاید دوست نداشتم باور کنم تا اینکه به یکی از اون‌هایی که پشت میز نشسته بودن نگاه کردم و با یه خواهش و التماس شدیدی گفتم: «فی سبیل الله واحد دقیق تکلم اهل.» یعنی می‌خواستم بگم که در راه خدا اجازه بده من یه دیقه تماسی به خانوادم داشته باشم. با اشاره بهم گفت که برم پیشش.رفتم. گوشیش رو درآورد و یه عکس بهم نشون داد. عکس رو که دیدم زانوهام سست شد. سرم شروع کرد به گیج رفتن. یه لحظه دنیا دور سرم چرخید. باورم نمی‌شد چی دیدم. توی عکس دیدم خانواده‌های ما هستن که هر کدوم از مادرهامون عکس یکی از ماها رو گرفته و با قیافه‌ی غمگین انتظار بچه‌ش رو می‌کشه. اونجا بود که فهمیدم بله، خانواده‌ها در جریانن و می‌دونن که ما سوریه هستیم و این داستان اسیر به اسیر مبادله واقعیت داره. امید به اینکه سوتفاهم برطرف بشه و ما رو بی سر و صدا برگردونن ترکیه، حالا شده بود یک کابوس بزرگ. دنیا توی سرم به آخر رسیده بود. منی که چهل و چهار روز تلاش کرده بودم گریه کنم تا کمی سبک بشم و هر چی به سینه‌م کوبیده بودم تا بلکه یه قطره اشک بیاد بیرون و بعدش از فشار این بغض خلاص بشم و هر کاری کرده بودم نشده بود، الان یهو مثل کسی که تمام آرزوهاش توی یه لحظه به باد رفته و همه‌ی دلتنگی‌های عالم و آدم توی قلبش قلمبه شده گریه می‌کردم.اشک می‌ریختم. دیگه هیچی نمیتونست جلوی سیلی که راه افتاده بود رو بگیره. چند قدم رفتم عقب و نشستم روی صندلی و چشم‌هام از شدت اشک نمی‌دید که چی به چیه. ریش سفید میون این های‌های گریه کردن من یه چند خطی روی کاغذ نوشت. نگهبان اومد پی من و منی که حالا داشتم بی‌وقفه گریه می‌کردم رو بدون چشم‌بند می‌خواست برگردونه به سلول. از راهروها رد کرد توی راه می‌دیدم که چقدر زندان بزرگیه و چقدر سلول داره. اما اون لحظه گریه اون هم بریده بود. بلند بلند و بی وقفه. اون نگهبانی که همیشه با یه صدای بلند و مهیب فریاد می‌کشید لاصوت، با شنیدن صدای گریه‌های منم مثل همیشه نعره کشید و می‌خواست که خفه بشم. من اما واقعا توان اینکه ساکت باشم نداشتم. اصلا هیچ توجهی بهش نکردم و با همون حال رفتم داخل سلول. وقتی رفتم داخل دیدم انگار بچه‌ها از دور صدای گریه‌ی من رو شنیدن و حالا اون‌ها هم داشتن گریه می‌کردن.با خودشون فکر کرده بودن که ماجرا هر چی هست انقدر بده که من رو اینطور به زانو آورده. توی مسیری که داشتمبوه سلول می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم چطور آخه این موضوع رو به بقیه بگم؟ چطور بگم که ممکنه هزار سال ما رو اینجا نگهدارن؟ با خودم تصمیم گرفتم بحث اسیر به اسیر رو اصلا پیش بچه‌ها مطرح نکنم. اگر بهشون بگم همین جوری که من ناراحت شدم قطعا اون‌ها هم خیلی ناراحت می‌شن و یه انرژی منفی دارن بهشون میدم و همین انرژی منفی به خودم برمی‌گرده و همه‌مون اینجا تلف می‌شیم و از غصه و ناراحتی قطعا ممکنه یه اتفاقاتی بیفته و خیلی بد تموم میشه برامون. پس وقتی رفتم داخل اصلا اسمی از اسیر به اسیر و مبادله و این چیزها نمی‌زنم. هدایت گفت که بذارین گریه کنه و خالی بشه.بعد از چند دقیقه پرسیدن: «چی شده؟» گفتم: «چیزی نشده. عکس خانواده‌هامون رو نشون دادن منم دلم پر بود زدم زیر گریه. خداروشکر خانواده‌هامون از ما خبر دارن و می‌دونن سوریه هستیم. این‌ها به من گفتن نگران نباشین. خانواده‌هاشون پیگیر کارتون هستند که آزاد بشین. اعصابتون رو بشکنید و صبر کنید یکم.» گفتن خب خدا رو شکر بعد که آروم شدیمو هرکدوممون یه وری آروم گرفته بودیم. به هدایت گفتم که اگر ایشالله عمری باقی بود و رفتیم بیرون زنده موندیم که قطعا زودتر میریم بیرون، یه چیزی هست یادم بنداز بهت بگم. گفت باشه ولی اگه خبر بدیه نگو. گفتم نه خبر بدی نیست ولی رفتیم بیرون یادم میاد که برات تعریف کنم.روز چهل و چهارم تمام. روز چهل و پنجم تمام. چهل و ششم تمام. خط‌ها شون رو روی دیوار خط می‌کشیدم. این‌ها هم فقط چند تا خط روی دیوار نبودن. موقعی که از خواب بیدار می‌شدیم و تلفن‌ها شروع به زنگ خوردن می‌کردن ته مونده‌ای از امید دوباره توی دلمون روشن می‌شد. مثل همیشه می‌گفتیم حتما این زنگ تلفن برای ماست. بعضی وقت‌ها یه صدای موتور از بیرون زندان میومد. صداش رو از نورگیر روی سقف می‌شد شنید. با شنیدن صدای موتور حال من دگرگون می‌شد. این که بیرون هنوز زندگی در جریانه. دنیا فقط این چهاردیواری که ما توش هستیم نیست. بیرون از این چهاردیواری مردم سوار موتور میشن. تصمیم می‌گیرند از یه جایی برن یه جای دیگه. میرن روی موتور. روشنش می‌کنن. گاز می‌دن. ترمز می‌کنن و باد میره لای موهاشون و پوست و صورتشون رو لمس می‌کنه. میرن و می‌رسن.ما دو کیلومتری خط مقدم جبهه النصره و داعش بودیم. یعنی اونجا میدون جنگ بود و این یعنی خیلی کم می‌شد که صداها صدای گربه یا موتور باشه. بیشتر و بیشتر توپ و تانک و خمپاره بود. امید اما شاید همین صدای موتور بود. صدای گربه یا صدای زنگ تلفنی که هر بار آرزو می‌کردیم برای ما باشه. با بچه‌ها می‌گفتیم اگه داعش بیاد و این زندان رو بگیره چی؟ حالا این‌ها مبادله سرشون میشه. اون داعشی‌ها صاف ما رو می‌کشن.چهل و شیش و چهل و هفت و چهل و هشت و چهل و نه. قبلا فکر می‌کردیم که یک هفته فاجعه‌ست. بیست و یک روز مرگ مسلمه و حالا انقد طول کشیده بود. شب چهل و نهم بعد از خاموشی دور هم جمع شده بودیم و داشتیم صحبت می‌کردیم. اول من یه پادکست رو که شنیده بودم برای بچه‌ها تعریف کردم. بعدش افشار شروع کرد به تعریف کردن یک فیلم سینمایی. وسط‌های فیلم تعریف کردنش. اونجایی که قهرمان فیلم می‌رفت که انتقام همه‌ی شخصیت‌های مظلوم رو بگیره، یهو صدای در اومد.یکی از درها رو باز کردن. در دوم رو باز کردن و اومدن رسیدن به در اتاق ما. اون محفظه کوچک رو باز نکردن اومدن در اصلی رو باز کردن و به من گفتن پاشو. دیگه شب بود و بعد از خاموشی. خیلی تعجب کردم که چرا این موقع شب.؟ نه صدایی از ما بیرون رفته نه حرکت خاصی کردیم. افشار که خیلی آروم داشت تعریف می‌کرد. این واقعا خود فاجعه بود. همه‌مون خیلی ترسیده بودیم. برخلاف همه‌ی دفعات، این دفعه چشم‌بند به چشم نزد و نگهبان دستم رو گرفت و در رو بست و قفل کرد و رفتیم بیرون اتاق. همینجوری که دست من رو گرفته بود دید که واقعا ترسیده‌م و دارم از ترس می‌لرزم. به عربی گفت که خیره انشالله. دلم روشن شد که شاید خبر خوبی باشه. قوت غالب‌مون لااعلم و لاصوت بود.تا به حال همچین حرفی رو به ما نزده بودن و هیچ نگهبانی نیومده بود با این لحن با ما صحبت کنه. من رو بردن به اتاق رییس. شیفت شب که توی همون طبقه بود. وارد یه اتاقی شدم. گفت بشین یه گوشی داد دستم و گفت که: «انشالله شما آزادید.» گفتم: «کی؟» گفت: «نمی‌دونم.» با گوگل ترنسلیت داشتیم با همدیگه صحبت می‌کردیم. گفتم یعنی بیشتر از ده روز طول میکشه؟ گفت نه فکر نکنم. احتمالا کمتر از ده روز دیگه شما آزادین. فردا هم برای شما لباس می‌خریم و بهتون میگیم که بپوشین و شما رو به پارک می‌بریم. نمی‌دونستم به عربی چی نوشته که شده پارک ولی اینجوری تو گوگل ترنسلیت نوشته بود. بعدش هم در کمال تعجب یکم میوه و شیرینی بهم داد و گفت این‌ها رو ببر داخل اتاق و به دوست‌هات بده. برخلاف دفعه قبل که گریه تمام صورت من رو پوشونده بود و کم مونده بود جون بدم از غم، این بار با خوشحالی برگشتم به اتاق.دوست‌هام نگران بودن که باز قراره چه اتفاقی بیفته اما همین که در رو باز کردم و من و میوه و شیرینی به دست دیدن و اینکه دیدن دارم لبخندی میزنم و خوشحالم، همه‌شون چهره هاشون خوشحال و خندون شد. رفتم و با خوشحالی براشون تعریف کردم که این رییس شیفت شب گفت که انشالله آزادیم. قراره فردا برامون لباس بیارن و آزاد بشیم. موقعی که ما رو گرفته بودن تابستون بود. اوایل شهریور ماه 1400 و هوا تا حدودی گرم بود. ولی خب الان پنجاه روز بود که اونجا بودیم و رسیده بودیم آخرای مهر و شرایط اقلیمی اون منطقه‌ای که ما توش بودیم شمال سوریه یکم سرد بود. ما هم با همون لباس‌های تابستونی که همراهمون بود اومده بودیم زندان.اون‌ها هم تو این مدت هیچ لباسی به ما نداده بودن. فقط یه دونه پتو که روش دراز بکشیم. دوست‌هام که این و شنیدن خیلی خوشحال شدن و گفتن انشالله دیگه این دفعه آزادیم و امیدواریم مثل قبل نشه که قول دادن به قولشون وفا نکردن. انشالله که دیگه فردا آزادیم. اون شب از خوشحالی خوابمون نمیبرد. تا نزدیکی‌های صبح بیدار بودیم و از این که وقتی آزاد شدیم کجا می‌خوایم بریم؟فردا صبح حدود ساعت یازده صبح حدودا تایمی که غذا رو میاوردن اومدن سریع به پامون کردن و گفتن باید برید سریع موهاتون رو کوتاه کنید و اصلاح کنید. ما توی اون پنجاه روز هیچ دستی به سر و رومون نکشیده بودیم. شبیه بی‌خانمان‌های کوچه و خیابون شده بودیم. قیافه برامون نمونده بود. سریع ما رو بردن. هر نفر چهار پنج دقیقه طول می‌کشید که موهامون رو کوتاه کنن و برگردیم به اتاق. می‌گفتن هر نفر بیشتر از دو سه دقیقه طول نکشه. برید توی توالت سریع حموم کنید و بیاید بیرون.برای هر کدوممون لباس خریده بودن. لباس‌ها رو پوشیدم و خیلی با عجله هر نه نفرمون رو سوار ون کردن. این دفعه چشم‌هامون رو نبستن و بدون چشم‌بند سوار ون شدیم. ماشین بعد از چند دقیقه حرکت‌کرد. این بود قسمت سوم داستان بودن یا هیچ. اگر این اپیزود رو شب انتشار می‌شنوین، چهار روز دیگه اپیزود جدید و قسمت آخر منتشر میشه. من اول این قسمت گفتم که می‌خوام یک نکته‌ای رو در مورد روند تولید این داستان بگم تو این تایم که با مبین گذروندم تا این داستان نوشته بشه. این نکته برای من خیلی جالب بود. اون هم این که مبین خیلی روی ساندافکت تاکید داره. روی اون لاصوتی که شنیده بوده. اون لا اعلمی که همیشه میشنیده. صدای درها، صدای موتور، صدای توپ تفنگ و همه چیز.و چیزی که مشخصه اینه که چقدر اثر این‌ها توی ذهن مبین بزرگ و زیاده و چیزی که ما نمی‌تونیم نشون بدیم اینه که چقدر این‌ها تکرار شونده‌ان. اینکه هر روز فقط همین‌ها رو بشنوید. هر روز با صدای تفنگ بیدار بشی تا یه صدای کوچیکی اومد یکی فریاد بزنه لا صوت. صدای در. صدای در خیلی خیلی میتونه عذاب دهنده باشه. مخصوصا این که در فلزی باشه و هر بار که باز میشه ممکنه یه خبر بد رو بده و این تکرار و تکرار و تکرار میتونه یک عذاب بزرگ باشه.چیزی که حمایلی قادر نبودم که نشون بدن توی این داستان و فکر می‌کنم که تو این چند اپیزودی که ما پر می‌کنیم هم تمام اون عذابی که مبین و دوستانش کشیدن و اون تکرار رو نمیشه نشون داد و اینکه خیلی از مبین ممنونم به خاطر اینکه با این وجود باز تمام سعیش رو می‌کنه که داستان تمام و کمال منتقل بشه. مرسی از شما که این اپیزود رو شنیدین. ممنونم از نکیسا برای ادیت این ایپزود، نازنین برای نگارش و بچه‌های ارسی برای انتخاب موسیقی. براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و خدانگهدار شما.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: پhttps://castbox.fm/episode/اپیزود-سی-و-یکم---بودن-یا-هیچ-قسمت-سوم-id1493166-id468414382?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20%D9%88%20%DB%8C%DA%A9%D9%85%20-%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%20%DB%8C%D8%A7%20%D9%87%DB%8C%DA%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%B3%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 16:50:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سی - بودن یا هیچ (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-30-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-lxas4lqb4upp</link>
                <description>سلام. من مرسن هستم و این سی‌امین اپیزود پادکست آنه. پاکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش، داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم. این دومین قسمت از داستان چهار قسمتی &quot;بودن یا هیچ&quot;ه و امیدوارم که از قسمت اول خوشتون اومده باشه.  https://virgool.io/@onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-29-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-tmzw1t1ckbyl توی قسمت اول من دو تا کلمه رو اشتباه تلفظ کردم. اون شهری که مبین دوستاش میرن اونجا که یه کمپ هم داشته اسمش قاضین‌تپه. همینطور به اون ون‌های توی ترکیه هم میگن دلموش که من اشتباه می‌گفتم دلمیش. باید یک چیزی رو هم اضافه کنم که این داستان داستان بودن یا هیچ، داستان نه نفره از زبان و نگاه مبین. ده نفری که با همین مسیر رفتن و توی این داستان همراه همدیگه بودن. می‌خواستم از همشون تشکر کنم که اجازه دادن که این داستان رو توی پادکست آن تعریف کنیم. این رو هم باید بگم که داستان برای بچه‌ها اصلا مناسب نیست. خب بریم سراغ داستان.من می‌تونستم مبین باشم، تو میتونستی مبین باشی. سیصد چهارصد متری فضای خالی بین مرز دو تا کشور بود. اونجا ما رو پیاده کردن. یه فضای حصاری مانندی بود که چهار طرفش بلوک‌های سیمانی و سیم خاردار گذاشته بودن. درست آخر مسیر، جایی که دیگه هیچی نبود و بعدش هم که انگار هیچی شروع نمی‌شد ما رو پیاده‌کردن. اون چند تا سرباز سوری با اسلحه افتادن پشت سر ما و ما رو هدایت کردن سمت ساختمونشون. باز یه صد متری پیاده رفتیم و دیدیم یه تعدادی از عراقی‌هایی که زودتر از ما رسیده بودن توی آفتاب اونجا نشوندن. خواستن ما رو ببرن کنار عراقی‌ها که ما اونجا گفتیم ما ایرانی هستیم و اونجا بود که برعکس ترکیه اسم‌های واقعی ایرانیمون رو گفتیم. گفتن واقعا؟ خب شما اینجا نشینید بریم توی دفترمون. بعد ما چند نفر رو بردن توی اتاقشون. اتاقی که کولر اسپلیت خیلی خنکش کرده بود و میوه‌ی روی میز هم خیلی به چشم ما میومد.دماوند و هدایت گفتن که اینجا انگار خیلی بهتر از کمپ ترکیه‌ای‌ها با ما رفتار می‌کنن و دارن بهمون احترام می‌ذارن. اون عراقی‌ها حتی باهاشون حرف هم نزدن. خیلی خوش بین بودیم که ظاهرا رفتارشون بهتره. چند دقیقه‌ی بعد اومدن مثل روند این چند روز که خیلی تکرار شده بود، اسم‌هامون رو دوباره پرسیدن و ازمون عکس گرفتن اما این بار عکس و مشخصات مون رو با واتس‌اپ برای یه نفر ارسال کردن. بعد از دو سه دقیقه باز برگشتن و این دفعه دستبند و چشم‌بند با خودشون آورده بودن. اون لحظه بود که فهمیدیم شرایط احتمالا اون طوری نیست که فکر می‌کردیم. بهمون دستبند و چشم‌بند زدن و از شانس بد چشم‌بند برای من کم اومد و من داشتم با چشم‌های باز می‌رفتم به سمتی که حس می‌کردم قدم به قدم دارم می‌رم ته یه گودال عمیق سیاه. عراقی‌ها هنوز بیرون بودن و هنوز هیچ سوال و جوابی از اون‌ها نکرده بودن. اما ما رو بلافاصله سوار یک ماشین تویوتای نظامی کردن.نشستیم توی ماشین و همین که نشستم دیدم که روی سقف و داشبورد خون ریخته. خیلی وحشتناک بود. اصلا نمی‌تونستم پیش‌بینی کنم چه اتفاقی توی اون ماشین افتاده و اونجا بود که گفتم ای کاش منم چشم‌بند داشتم.ماشین حرکت کرد یه ماشین با دوشکا عقب یک ماشین با دوشکا جلوی ما بود و ماشین ما با یک جو امنیتی داشت از بین شهر جلو می‌رفت. البته اگه می‌شد اسم اونجا رو شهر گذاشت. داخل ساختمون‌ها پیدا بود. مثلا یه خونه نصف سرویس بهداشتی و نصف آشپزخونه‌ش مونده بود. رد بمب توی همه‌ی ساختمون‌ها پیدا بود. معلوم بود که بمب کجای اون ساختمون فرود اومده و چطور تو این یه لحظه یه خونه رو تبدیل کرده به یه خرابه و همینطور تا چشم کار می‌کرد چادر جنگ زده‌های سوری بود.بالای دو سه هزار تا چادر. خونه ها و ساختمون‌های اداری و خرید رو می‌دیدم که با موشک و بمب و توپ هیچی ازشون نمونده بود. چشمم مرتب به رد خون روی سقف ماشین می‌افتاد و همین‌طور رد جنگ و فلاکت و بدبختی مردم روی تن این شهر. ما واقعا اینجا هیچی نبودیم و با هر یک متری که از مرز ترکیه دور می‌شدیم امید من هم کمتر می‌شد. یه بیست دیقه‌ای طول کشید تا به محل جدید که یک زندان بود رسیدیم. یه در بزرگی باز شد و ماشین وارد شد قبل از ما هم یه ماشین دیگه رسیده بود و یه نفراتی رو پیاده کرده بود. دماوند و سامران از اون یکی ماشین و من و هدایت و بهمن از این یک ماشین پیاده شدیم. آدم‌های ماشین رو پیاده کردن و بردن داخل ساختمون. لباس منی که چشم‌بند نداشتم کشیده بودن روی سرم که چیزی نبینم اما هنوز هم از زیر لباسم می‌تونستم اطراف رو نگاه کنم.وارد ساختمون شدیم و چند تا پله رو رفتیم پایین و رسیدیم به چند تا اتاق. از اونجا چند تا پله تقریبا قد یه طبقه رفتیم پایین‌تر به یه اتاق دیگه و همون جا برای من یه چشم بند آوردن و چشم‌بند زدم. کسانی که اونجا بودن داشتن عربی با همدیگه صحبت می‌کردن. من تقریبا چیزی نمی‌فهمیدم از زبونشون. بعد محکم زدن به پشتمون که به طرف دیوار بایستید و تکون نخورید. ما هم به طرف دیوار وایستادیم. تقریبا یه یکی دو دقیقه‌ای طول کشید تا یکی رو آوردن. انگلیسی داشتن باهاش صحبت می‌کردن. پرسیدن اسمت چیه؟ جواب داد که افشار. یهو محکم سیلی زدن بهش که اسم خودت رو نمیخوایم. بپرس از دوستات که اسمشون چیه و اون لحظه همین که صدای افشار رو شنیدم که خودش رو معرفی می‌کرد. شصتم باخبر شد که بقیه دوستان که صبح آزاد شده بودن باید همینجا باشن. نمی‌دونستم باید ناراحت باشم که اون‌ها هم دیپورت شدن به سوریه یا اینکه خوشحال باشم که حداقل تنها نیستیم.افشار و فردین و مسعود و سعید و ما، هدایت و سامان و بهمن و دماوند و من، همگی‌مون توی همین نقطه از جهان بودیم. جایی که هیچ کدوممون حتی یک درصد لعنتی هم فکر نمی‌کردیم که اتفاق بیفته. افشار هم چشم بند داشت و نمی‌دونست که ما اونجاییم تا اینکه اسممون رو بهش گفتیم. بعدا تعریف کرد برامون که اون لحظه نمی‌دونسته چه حسی داشته باشه. حالش با شنیدن اسم‌های آشنای ما بهتر بوده و در عین حال غمگین از وضعیت وحشتناکی که هیچیش معلوم نیست. دوباره دونه دونه ازمون اسم پدر و اسم مادر و تاریخ تولد و مشخصات رو گرفتن. با اینکه می‌دونستن اهل کجایین بازم پرسیدن و خب جواب ما مشخص بود. اینکه ایرانی هستیم. گویا این جوابی که خیلی هم بهش مطمئن بودیم، بیشتر باعث عصبانیت اون‌ها می‌شد.جواب اون‌ها هم مشخص بود. باتوم. درست بعد از اینکه گفتیم ایرانی هستیم با باتوم ریختن سرمون. بی‌وقفه فقط میزدن و همه‌ش داشتن داد می‌زدند که شما برادرهای ما رو کشتین، ما هم شما رو می‌کشیم. قبل از اینکه اینطوری با باتوم به جون ما بیفتن ما رو به دیوار ایستاده بودیم. تنها چیزی که به ذهنمون می‌رسید این بود که الان چند نفر پشت سرمون با اسلحه‌های پر وایستادن و هیچ اتفاق دیگه‌ای غیر از رگبار شدن انتظارمون رو نمی‌کشه. اون لحظه مرگ رو جلوی چشم‌هامون می‌دیدیم. خلاصه با باتوم ما رو میزدن و از ترس اینکه بعد از این با توم‌ها قراره که کشته بشیم شدیدا می‌لرزیدم. چند دقیقه بعد، یه نفر یه نفر ما رو بردن.چشمامون بسته بود و نمی‌دونستیم کجا داریم میریم. فقط چپ، راست، مستقیم. انقدری با چشم‌ها و دست‌های بسته کتک خورده بودیم که هیچ اثری از اون آدم قبلی توی وجودمون نبود. ما رو بردن سمت یه راهرویی که پر از سلول بود. نگهبان گفت که لباس‌هاتون رو دربیارید تا بازرسی‌تون کنیم تا ببینن چیزی همراه‌مون نیست که یه دفعه چشمشون افتاد به دست سامران. سامران یه تتو روی دستش داشت. نگهبان اومد جلو گفت که مگه نگفتی مسلمونی؟ پس این چیه؟ و بعد یهو رفت و با یه نگهبان دیگه و یه دونه شمشیر برگشت. گفت تو مسلمون نیستی. باید دستی که خالکوبی داره رو قطع کرد. سامران از دیدن این صحنه از هوش رفت. ما هم افتادیم به گریه و التماس و زاری که جوونه، دو تا بچه داره، این کار رو نکنید. میمیره. هدایت هم که یکم عربی بلد بود شروع کرد به خواهش و التماس. شمشیر رو گذاشتن کنار.حالا نمی‌دونم فقط می‌خواستن ما رو بترسونن یا واقعا می‌خواستن این کار رو بکنن. اومدن یه پودری ریختن روی صورت سامان که به هوش میاد انداختنش توی سلولش. همه رو بازرسی کردن. دوباره لباس‌هامون رو پوشیدیم. قبل از اینکه برم داخل سلول به نگهبان گفتم که می‌خوام برم دستشویی و من رو چند قدم برد اونورتر. توی دستشویی. توی دستشویی بوی خون میومد. شاید مرگ فقط یه لحظه باشه اما صحنه‌ی وحشتناکی توی ذهنم می‌دیدم. این که قراره چه اتفاقی بیفته؟ انگار که قبل از من کسی رو اونجا سر بریده بودن. سریع اومدم بیرون و نگهبان من رو انداخت توی سلول و در رو قفل کرد و بعد دو تا قفل دیگه‌ هم روی در زد. من توی سلول تقریبا هفتاد در نود سانت بودم. باورم نمیشد. اندازه‌ش همین قدر بود که می‌تونستی یا سراپا وایسی یا اینکه پاهات تو سینت جمع کنی و بشینی. حتی نمی‌شد پا رو دراز کرد.من پام رو جمع کرده بودم نشسته بودم روی زمین. بعد از این همه کتک خوردن و وحشت، تنها چیزی که می‌خواستم این بود که فقط بشینم و پاهام رو بغل کنم. اون سلول شبیه قبر بود. اصلا هیچ پنجره و نورگیری نداشت. سه طرف دیوار به یه طرفم در با سه تا قفل. تنها روزنه‌ی این سلول یه سوراخ کوچیک توی سقفش بود که بتونی نفس بکشی. یه بطری کدر نسبتا کثیفی اونجا بود که نصفش آب بود. خیلی تشنم بود اما جرات نمی‌کردم همه‌ی آب رو بخورم. می‌ترسیدم که دیگه فعلا کسی این در رو برای من باز نکنه. این‌ آب رو قطره قطره بخورم که باقی بمونه. ممکنه اصلا تا چند روز کسی دنبال ما نیاد. نمی‌دونم از استرس بود یا اینکه واقعا توی اون محفظه اکسیژن وجود نداشت، ذهنم شروع کرده بود به جستجوی یک راه برای تسکین.با خودم انواع و اقسام تصورات خوشایندی که اون لحظه می‌تونستم بهشون فکر کنم رو میاوردم توی ذهنم. به خودم می‌گفتم من الان اینجا نیستم، خونه‌ام، پیش خونواده. خوبیم و خوشحالیم ولی فقط چند ثانیه طول می‌کشید بعدش با شدت پرتاب می‌شدم همین‌جا. همین جایی که هیچ جایی نبود. یه چند دقیقه‌ای گذشت و واقعا نفس کشیدن خیلی سخت شده بود توی اون سلول. هیچی هم آرومم نمی‌کرد. شاید تنها تسلی حرف زدن با کسانی بود که تو این وضعیت خودم بودن. با یه صدای آروم بعد از حدود ده دقیقه دماوند رو صدا زدم. بار اول جواب نداد. دوباره یه ذره بلندتر صدا زدم ببینم اون هم توی همین محدوده‌ست یا نه که جواب داد. از صداش مشخص بود که زیاد از هم دیگه دور نیستیم. بعد هدایت رو صدا کردم و اون هم جواب داد.معلوم بود که خیلی از همدیگه فاصله نداریم اما من نگران هدایت بودم. هدایت آسم داشت و این سلول هیچی کمتر از قبر نداشت. صداش رو که شنیدم فهمیدم که داره با تقلا حرف می‌زنه. دماوند هم فهمید. دماوند کوبید به در و وقتی نگهبان اومد بهش گفت که هدایت آسم داره. درهای سلول یه دونه محفظه‌ای تقریبا بیست سانتی داشتن پایینشون و اومدن اون محفظه رو برای هدایت باز کردن گفتن سرت رو بیار از اینجا بیرون و نفس بکش. برای ما هم همین محفظه رو باز کردن که هوا جریان داشته باشه. محفظه رو که باز کردن یک حس بهتر شد. سرم رو بردم بغلش. می‌شد یکم نفس‌کشید ولی خب بعد از یکی دو دقیقه دوباره همون احساس خفگی برگشت. یه چند ساعتی گذشت. بعدش صدای نگهبان‌ها اومد و اومدن غذا رو هل دادن داخل سلول.غذامون یه دونه سیب‌زمینی بود. بهش نگاه می‌کردم و از گرسنگی دلم غش می‌رفت اما مثل اون آب که جرات نمی‌کردم بخورم، یه تیکه‌ی کوچیک از سیب‌زمینی رو کندم و باقیش رو نگه‌داشتم. صدای توپ و تفنگ و خمپاره یه لحظه هم قطع نمی‌شد و با خودم فکر می‌کردم اینجا اگه از گرسنگی بمیریم برای هیچکس اهمیتی نداره. نگهبان‌ها اگه برن کمک هم‌رزم‌هاشون و هیچوقت سراغ ما نیان، هیچکس به چند تا پناهجوی بیچاره‌ای که اینجا محبوس‌ان یه لحظه هم فکر نمی‌کنه.بعد یاد خاطره‌ی عموم افتادم که دکتر روانشناسه. یه خاطره‌ای یه بار تعریف کرد در مورد دوران دانشجوییش. یه استادی داشتن که می‌خواسته بهشون هیپنوتیزم کردن رو نشون بده، یکی از دانشجوها داوطلب میشه و هیپنوتیزم‌ش می‌کنه و این جمله رو چند بار براش تکرار می‌کنه. تو مثل آهن سختی. تو مثل آهن سختی و اون دانشجوی داوطلب بدنش خیلی سفت و سخت شده بوده.اینطور که پاهاش رو گذاشته بودن روی صندلی و سرش رو با فاصله روی صندلی دیگه و یه نفر هم رفته بود روی شکمش که عین آهن سفت و سخت شده بود. طرف جم نخورده بود تا اینکه از حالت هیپنوتیزم خارج بشه. حالا من اینجام. توی جایی که واقعا به یه تابوت و قبر شبیهه و مرتب با خودم تکرار می‌کردم تو قوی هستی. تو قوی و سرسختی. دنیا به آخر نرسیده. می‌تونی این شرایط رو تحمل کنی. دو روز تمام توی اون سلول انفرادی بودم. چهل و هشت ساعتی که انگار چهل و هشت سال گذشت. خسته می‌شدم و خوابم می‌گرفت اما نمی‌تونستم سرپا بخوابم. کمرم رو میذاشتم زمین. پاهام رو می‌دادم بالا. به دیوار تکیه می‌دادم. دوباره بدنم خسته می‌شد و می‌نشستم. زندگی مگه بدتر از این روزها داشت؟بعد از دو روز، از سلول انفرادی خارج‌مون کردن. دوباره چشم‌بند و دستبند و چپ و راست و مستقیم. نمیدونستم چی قراره سرم بیاد. قرار بود سرم رو ببرن، که دور از ذهن نبود با تهدیدی که همون روز اول کرده‌بودن، یا شکنجه که باز هم بعید نبود. صدای شکنجه‌های وحشتناکی که از سلول‌های دیگه شنیده می‌شد استرسی که من توی اون دو روز کشیدم و فکر نمی‌کنم بتونم تا آخر عمرم فراموش کنم. بعد از اینکه از چندتا راهرو رو رد کردن دوباره چندتا پله رفتن پایین. پایین رفتن از هر پله‌ای حس بدتری ایجادمی‌کرد. داشتم واقعا می‌رفتم ته یه گودال انگار. تا همین جاش هم کلی اومده بودیم پایین. صدای باز شدن یک در آهنی اومده و نگهبان هولم داد داخل یه اتاق. چشم‌هام رو که باز کردم دیدم دوست‌هام هم اونجان. اون‌ها رو که دیدم انگار بال درآورده بودم.از خوشحالی اون لحظه نمیدونستم چی بگم. زبونم بند اومده‌بود. رفتم کنارشون نشستم و از خوشحالی دور هم بودن مشغول صحبت شدیم برای یه چند لحظه یادم رفت که خیلی وقته که غذای درست و حسابی نخوردیم، هوای درستی تنفس نکردیم و اصلا انگار زنده نبودیم. اون چند لحظه‌ی دیدار با دوستان بعد از انفرادی خیلی زندگی بخش بود واسم. این سلول گروهی یه اتاق نه متری بود حدودا. تاریک و بدون هیچ نورگیری و کف خاکی. هر چهار طرف دیوار و تنها روزنه‌ی ما به بیرون از سمت یه در فلزی بود که دو تا محفظه‌ی مستطیل شکل بیست سانتی روش داشت و هر دو تا رو با دو تا قفل می‌بستن. بیرون این در مسلما تعداد بیشتری سلول بود. سلول‌هایی که آدم‌های دیگه‌ای توشون بودن و صدای شکنجه‌هایی که می‌شدن و فریادهایی که می‌کشیدن و باتوم‌هایی که انگار خسته نمی‌شدن از زدن، می‌شد فهمید که متاسفانه خالی هم نیستن.این برای مایی که اینجا توی سلول گروهی بودیم خودش به تنهایی شکنجه‌ی وحشتناکی بود. تنها کاری که می‌تونستیم بکنیم صحبت کردن بود و این تنها راه مقابله ای بود که داشتیم با فشار عظیمی که داشتیم تحمل می‌کردیم. آخرهای تابستون بود و سوریه خیلی هواش گرم بود. سلول گروهی هم نمناک و تاریک و پر از پشه بود. ما روی کف سیمانی سلول نشسته بودیم و پشه‌ها داشتن تیکه پارمون می‌کردن. گاهی شانس میوردیم و با دست چندتاییش رو می‌کشتیم. واقعا فکر نمی‌کردم که از صدای کمی که کشتن پشه‌ها با دست ایجاد می‌کنه. نگهبان بخواد تهدید به شکنجه و مرگ کنه. بلند فریاد بکشه &quot;لا صوت&quot; نگهبان اومد در و باز کرد و یک تهدید کرد و بعد بلند فریاد زد که &quot;لا صوت&quot; و اون لا صو ت گفتنشهم یه حالت خاصی داشت. خیلی آزاردهنده بود و هر روز بارها و بارها این رو می‌گفت. این یعنی برای حرف زدن با هم فقط می‌تونستیم در گوشی حرف بزنیم.در گوشی ما از اون دو روز باهم حرف زدیم و اینکه چطور تحملش کردیم. چی به خودمون می‌گفتیم و چطور می‌خوابیدیم. این که با هم داستان اون دو روز رو مرور می‌کردیم انگار حس قوی بودن بهمون می‌داد. عین این بود که یه وحشت عظیم رو پشت سر گذاشته بودیم و این خودش همون حس آهن بودن رو داشت. اون شب از آن که پخش کردن، هممون یکی یکی پا شدیم و وضو گرفتیم. توی اون اتاق نه متری تاریک یه گوشش یه دستشویی بدون در بود. از اون قدیمی‌های ذوزنقه‌شکل.خلاصه دونه دونه‌مون همون کنج وضو گرفتیم و وایسادیم به نماز. داشتیم نماز رو به شیوه‌ی خودمون که اهل تسنن هستیم می‌خوندیم که یکی از نگهبان‌ها محکم در رو باز کرد و اومد تو و ما رو که داشتیم نماز می‌خوندیم رو با باتوم زد. فریاد می‌کشید و می‌گفت شما دروغ میگید که اهل تسنن هستین. شما جاسوس ایرانید. شما از ایران اومدید. همون‌هایی هم هستین که برادرهای ما رو کشتین، خونواده‌ی ما رو کشیتن.یه جوری داشت بهمون میرسوند که فکر نکنید از اینجا جون سالم به در می‌برید که تا شما رو نکشیم ول کن نیستیم. اون شب هم شبی بود که هیچ وقت برای ما روز نشد چون زیرزمین بودیم، اصلا نوری نمیومد. توی اون اتاق تنها راه واسه ما این که بفهمیم که الان چه وقت روزه همون فاصله‌ی بسیار باریک در با دیوار بود. از همونجا صدای اذان رو می‌شنیدیم و از روی صدای اذان صبح که با بقیه اذان ها فرق داشت متوجه می‌شدیم که صبح شده و بقیه روز رو حدودی حدس می‌زنیم که چه موقع‌ست. هر شب تقریبا حدود نه ده شب یه نفر میومد واسه سرشماری و یه برگه‌های توی دستش بود که تیک می‌زد و می‌رفت. هدایت یه مقداری عربی بلد بود. منم از هدایت یه کلمه‌های عربی یاد گرفتم که وقتی نگهبان سرشماری میاد بتونم باهاش ارتباط بگیرم و شاید بتونیم چیزی که میخوایم بهش بگیم. اینکه می‌خوایم رییس رو ببینیم.نگهبان سرشماری هم که هیچ وقت جواب ما رو نمی‌داد. اون روز و روزهای دیگه با صدای شلاق و فریاد زندانی‌ای دیگه با وعده‌ی غذایی ناچیز و عصبیت‌های شدید همگی‌مون می‌گذشت. با یه سکوتی که اگه شکسته می‌شد نتیجه‌ش نامعلوم بود و دلمون نمی‌خواست اصلا ریسک کنیم. حالا اونجا غذامون چی بود؟ روزی یه بار یا یه تیکه نون بود که روش رب گوجه‌فرنگی مالیده بودن، یا نون و یه پیاز خشک، یا نخود رو آسیاب می‌کردن یه لیوان آب می‌ریختن روش بهمون می‌دادن. روزهایی که بهمون نون و رب گوجه فرنگی می‌دادن می‌گفتیم کاش نون خشک خالی می‌دادن.آخه کی می‌تونه رب گوجه خام بخوره؟ تازه همین غذاها رو نصفش رو می‌خوردیم نصفش رو نگه می‌داشتیم برای چند ساعت بعد که دوباره گشنه‌مون شد بتونیم بخوریم. البته قبل از این که برامون نون بیارن با دوستامون درباره‌ی غذاهای خوشمزه‌ای که قبلا تو خونه‌هامون خورده بودیم صحبت می‌کردیم و یه جوری تعریف می‌کردیم که اگه سنگ هم برامون میوردن با اشتها می‌خوردیم. چه برسه به نون و رب گوجه خام. یکی از صبح‌ها افشار که از خواب بیدار شد گفت که خواب دیدم بهم گفتن که شما بیست و یک روز اونجا می‌مونید و بعدش آزاد می‌شین. همه‌مون به افشار گفتیم این چه حرفیه آخه؟ تو نمی‌تونی خواب خوب ببینی؟ کی می‌تونه بیست و یک روز اینجا دووم بیاره؟ قطعا به بیست و یک روز نمی‌کشه. ما زودتر آزاد می‌شیم. اما در همین حال یه فکر منفی تو ذهنمون بود که می‌گفت چجوری بیست و یک روز دوم بیاریم؟نکنه خوابش درست باشه و از اون بدتر، این‌ها می‌گفتن تا ما رو نکشن بی‌خیال نمیشن. تا سر ما رو نبرن ما رو ول نمی‌کنن. همین چند روز هم انگار هزار سال شده بود. چطور می‌خواستیم بیست و یک روز دوم بیاریم؟ شب که شد، مامور سرشماری اومد و ما ایستادیم رو به دیوار. من که تمام روز تمرین کرده بودم ازش پرسیدم: «نحن کم یوم هذه مکان ابقا؟» یعنی می‌خواستم بپرسم که چند روزه که ما اینجاییم؟ با عصبانیت جواب داد که: «لااعلم.» یعنی نمی‌دونم. گفتم می‌خوام با رییستون حرف بزنم که در رو محکم بست و رفت. نمی‌دونم اصلا برای چی ما رو می‌شمردن. نمی‌دونستم مثلا مگه میشه توی همچین جایی آدم فرار کنه؟ توی چهاردیواری و سقف بتنی و به در محکم که دو تا قفل بهش زدن و تازه چند تا در قفل دیگه رو که هر نگهبان باید میگذروند تا به یه دخمه‌ی ته دنیایی برسه.خیلی سرشماری به نظر نمی‌رسید. بیشتر شبیه چک کردن این بود که هنوز هم زنده هستیم یا اینکه چند تاییمون تلف شدیم. اما یکی از بدترین کارهایی که می‌کردن این بود که نگهبان یهو در رو باز می‌کرد میومد شمشیر میذاشت پشت گردنمون. می‌گفت که شما برادرهای ما رو کشتین. شما جاسوس ایران هستین. با این شمشیر سر شما رو میبریم. بعد از یک تهدید هم می‌رفت. اما خب روزها همینجوری جلو می‌رفتن و از روی اذان صبح و مامور سرشماری می‌دونستیم که حالا یه روز دیگه‌ست. این نهایت چیزی بود که می‌تونستیم بفهمیم. با این که حالا پیش همدیگه بودیم و این فشار زیادی از رومون برداشته‌بود. ساعت‌های بین اذان ظهر تا اذان مغرب به شدت حالمون گرفته می‌شد. اون ساعت‌های پایانی روز واقعا نفس گیر بودن. حال همه‌مون غریب و مضطرب بود. انگار که بدنمون دیگه نمی‌کشید که این همه فشار رو تحمل کنه.خیلی وقت‌ها حتی نمی‌تونستیم با همدیگه حرف بزنیم. کم کم که آروم‌تر می‌شدیم، آروم شروع می‌کردیم به پچ پچ کردن و حرف زدن و اگه این هم نبود، مطمئنم دق می‌کردیم. شب هفتمی بود که سوریه بودیم و مسئول سرشماری اومد. دوباره من همون درخواست رو تکرار کردم که می‌خوام با رییس صحبت کنم و اینکه ما چرا اینجاییم و تا کی قراره اینجا باشیم و باز با عصبانیت گفت نمیشه. سرشماری رو انجام داد. نفرات رو شمرد. محکم در رو کوبید و رفت. بعد از اون ما به بچه‌ها یه مقداری صحبت کردیم. داشتیم به همدیگه روحیه می‌دادیم که از اون جو مزخرف و داد و فریادهای زندانی‌های دیگه یه مقداری دور بشیم. کامران افشار شروع کردن به مچ اندازی و یه مقداری حال و هوامون داشت عوض میشد که نگهبان در رو بازکرد. در اصلی با صدای مهیبی بازشد. اومد همه رو برپا کرد بعد به دماوند و افشار و بهمن و فردین چشم بند زد و بردشون بیرون.در رو هم محکم بست. ما مات و مبهوت از اینکه چه بلایی قراره سرشون بیاد خشکمون زده‌بود. این که اصلا الان زنده هستن یا کشتن‌شون؟ یه دو سه ساعتی گذشت اما نه از اون‌ها خبری شد و نه اینکه دنبال ما اومدن. ما موندیم و یه حس وحشتناکی که نمی‌فهمیدیم چطور باید باهاش کنار بیایم. چهار روز از اون روز هم گذشت و بازهم خبری نشد. از مسئول سرشماری می‌پرسیدیم. تنها جوابش همون لااعلم عصبانی بود. روز یازدهم بود که صدای محکم کوبیدن در برق از سر همه‌مون پروند. نگهبان با صدای بلند داد زد که چه خبره؟ کیه داره به در می‌کوبه؟ ما هم خودمون رو چسبونده بودیم به در. گوش می‌دادیم بلکه بتونیم بفهمیم داستان بعدی چیه و چه بلایی قراره سرمون بیاد. صدا صدای بهمن بود. اونجا فهمیدم که اون چهار نفری که از ما جدا کردن در اصل تو همین بخش از زندان‌ان، چند تا سلول اونطرف‌تر ان.اما بهمن شروع کرده بود به شلوغ کردن. فریاد می‌کشید و اعتراض می‌کرد از وضعیت نامشخص ولی فک کنم دیگه زده بود به سیم آخر. می‌گفت که ما چیز زیادی نمی‌خوایم. فقط می‌خوایم رییس رو ببینیم. همین. بلند بلند فریاد می‌کشید و عصبانی بود. چند تا نگهبان دیگه هم اضافه شدن. اومدن در رو باز کردن و بهمن رو طبق گفته‌های خودش تو یه گونی مشکی کردن و بردنش چند متر پایین‌تر. دست‌هاش رو بسته بودن به یه لوله‌ی فلزی و بعد هم با باتوم زده بودنش. ما صدای بهمن رو می‌شنیدیم و انگار تمام عضلات بدنمون از هم وا می‌رفت. انگار فقط اون نبود که داشت زیر شکنجه‌ها فریاد می‌کشید. تمام بدن ما داشت درد تحمل می‌کرد. گوش‌هام رو گرفته بودم. انگار وقتی بهمن از هوش رفته بود دیگه دست از زدنش برداشته‌بودن. صداش نمیومد و ما توی سلول‌مون فکر می‌کردیم که مرده، که احتمالش خیلی زیاد بود.انقدر بهمن رو زده بودن که یه دندونش شکسته بود. بعد یه پودر ریخته بودن روی صورتش تا به هوش بیاد و انداخته بودن توی سلولش. در اتاق ما رو باز کردن و گفتن به خدا اگه از شما هم صدا در بیاد این بار دیگه سرتون رو می‌بریم. روز یازدهم گذشت و درس سکوت خیلی محکم و شدید داده شده بود. دیگه کسی نفس هم نمی‌کشید. ما خیلی بابت اتفاقی که برای بهمن افتاده بود ناراحت بودیم و روی روح و روانمون اثر گذاشته بود که این‌ها با کوچک‌ترین اعتراضی چه جوری ممکنه که برخورد کنن. همه‌ی استرس و نگرانی و بلاتکلیفی که داشتیم و باید در کمال سکوت تحمل می‌کردیم.واقعا شکنجه چه شیوه‌های ساده‌ای می‌تونه داشته باشه. سکوت. بی‌خبری. شکنجه می‌تونه خیلی راحت با دستکاری نیازهای اولیه به شدیدترین شکل انجام بشه. مثلا همین که دستشویی رفتن دست خودت نباشه. یا وقتی که بدنت روزها آفتاب رو نبینه. موقع اذان صبح صدای بلندگوها رو چنان زیاد میکردن که همه متوجه بشن. صدا با انعکاس بالایی پخش می‌شد. بعضی از سلول‌ها دستشویی نداشتن برای همین یه ساعت قبل از نماز محکم به در سلول‌ها می‌کوبیدند و زندانی‌ها رو بیدار می‌کردن تا تک تک برای وضو گرفتن ببرنشون. معلوم نمی‌شد چند تا سلول بود اما از صدای کوبیدن به در می‌شد فهمید که تعدادشون باید بالا باشه. یادمه یکی از زندانی‌ها به عربی گفته بود که من نماز نمی‌خونم. یه چند ثانیه‌ای طول کشید و بعد دقیقا همون بلایی که سر بهمن آورده بودن رو سرش آوردن. روز به روز که می‌گذشت روحیه‌ی ما خراب‌تر می‌شد.هم روحمون، هم جسم‌مون داشت فشار زیادی رو تحمل می‌کرد. از اینکه همش توی این سلول نمناک، تاریک و بی نوریم. حرف نمی‌تونیم بزنیم و یه غذای درست بهمون نمیدن و از همه مهم‌تر، هیچ قراری برای تموم شدن این وضعیت نبود. داشتیم عذاب می‌کشیدیم. انقدر هر شب که مسئول سرشماری میومد بهش می‌گفتیم می‌خوایم با رییس صحبت کنیم که چرا اینجاییم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیده بودیم، که خودمون هم خسته شده بودیم دیگه. شب هفدهم این رو نپرسیدم. با یه عربی دست و پا شکسته به با التماس گفتم که ببین ما هفده روزه آفتاب رو ندیدیم. اگر ممکنه یه وقت هواخوری بهمون بدین. ما نه مجرمیم نه جاسوسیم و نه اصلا نظامی هستیم. مهاجریم. مهاجر. همینطور تو چشم‌هام نگاه کرد بعد دوباره در رو بست و رفت.مسئول سرشماری در رو می‌بست و می‌رفت. صدای پاش دور می‌شد و صدای کلیدها آروم آروم کمتر می‌شد و دیگه شنیده نمی‌شد. بعد دوباره صداهای آزاردهنده دیگه شنیده می‌شد. توپ. خمپاره. تیرهای ممتد و بعد گاهی ته این سیاه چاله‌ای که بودیم شب‌ها صدای گربه میومد که به نظر می‌رسید خونه‌ش هم همون نزدیکی‌هاست. نمی‌دونید که با تک تک سلول‌های بدن دلم می‌خواست که من و گربه بودم با خودم می‌گفتم که خوش به حالش که اون بیرون که آزاده. می‌تونه با صدای بلند صحبت کنه. هر جایی که دوست داره بره. خوشبحالش که هیچی از این دنیا نمی‌فهمه. خوش به حالش که گربه‌ست. فرداش جمعه بود. قابل باور نبود که یکی از نگهبان‌ها اومد گفت که برین حموم کنین. یه صابون هم بهمون داد. استرس گرفته‌بودیم فقط. هر موضوع جدیدی هم جای نگرانی داشت، هم خوشحالی. پرسیدم که کجا حموم کنیم؟ گفت تو همین دستشویی. یکی یکی برید خودتون رو بشورید.ما پنج تا هم نوبتی رفتیم و خودمون رو شستیم. بالاخره بعد از تقریبا سه هفته، یه حموم سریع با آب سرد توی دستشویی کردیم. همه که حموم کردن حدودا بعد یه ساعت چشم بند رو آوردن گفتن به صف بشین، دستتون رو بذارین رو شونه‌ی همدیگه. باید بیاید بیرون. حس این رو داشتیم که قراره کشته بشیم و قبلش یه قطره آبی چپونده بودن توی گلومون. من جلو وایساده بودم و دستم رو شونه‌ی نگهبان بود. یه مسیری رو رفتیم و از یه در وارد شدیم و نگهبان گفت که چشم‌بندها رو بردارین. چشم بند رو که برداشتیم، چشم‌هام یه تیر شدیدی کشید و هر چی که سعی می‌کردم بتونم چشم‌هام رو باز کنم نمیشد. می‌خواستم نگاه کنم اما نوری که به چشم‌هام پاشیده می‌شد قدرتش بیشتر بود. چند لحظه بعد کم کم از گوشه‌ی چشم آسمون رو دیدم. آبی آبی. هنوز کامل چشم‌هام باز نبود اما صدای گنجشک‌ها رو می‌تونستم بشنوم.آفتاب رو می‌دیدم و هوای آزاد می‌خورد به پوستم و یه کمی دورتر می‌تونستم یه درخت توت رو ببینم که گنجشک‌ها روش نشسته‌بودن. باورم نمی‌شد این حسی رو که داشتم. حسی که در طول عمرم اینقدر تجربه‌ش کرده بودم که متوجه‌ش نبودم. اون لحظه احساس می‌کردم که آزادم. انگار که برگشته باشم به خونه. تازه به خودم اومدم یه نگاهی به جایی که توش بودیم انداختم. فضای پونزده بیست متری که چهار طرفش دیوار بود و سقفش توری. دستم رو میگرفتم جلوی نور خورشید و رد نور انگشت‌هام رو قلقلک می‌داد. دلم می‌خواست هم چشم‌هام رو ببندم تا نور به پشت پلک‌هام بیفته، هم دلم می‌خواست ببینم. چطور تا حالا انقد به لذتی که نگاه کردن به خورشید داره دقت نکرده بودم؟بعد نشستم روی زمین دیدم یه پیچ افتاده کنار پام. دیگه چند روز شده بود که از بچه‌هایی که برده بودنشون یه اتاق دیگه خبر نداشتیم. با پیچ روی دیوار اسم‌هامون رو نوشتم. گفتم شاید همونطور که ما رو آوردن هواخوری، بعدش دوستامون رو هم بیارن و اینکه اسم ما رو ببینن روی دیوار، شاید واسشون خوشایند باشه. این که بدونن ما هم اومدیم اونجا و حالمون خوبه. بعد از پنج دقیقه نگهبان اومد دوباره در رو باز کرد. چشم‌بند بهمون زد و برمون گردوند توی سلول. این یکی از لذت بخش‌ترین پنج دقیقه‌ای زندگی من بود. برگشتن به اون سلول نمور و تاریک و بدبو خیلی ناراحت کننده بود و خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردیم. حالا که هوای تازه رو تلفظ کرده بودیم، دوباره باید برمی‌گشتیم توی اون سیاه‌چاله.یه یه ساعتی شده بود که وارد اون سلول گروهی شده بودیم و چشم‌هامون حالا به تاریکی عادت نداشت که دوباره نگهبان اومد بهمون چشم بند زد و ما رو برد یه جای دیگه. این دفعه دیگه واقعا حس ناجوری داشتیم. وقتی چشم بند رو باز کردیم فهمیدیم که اتاقمون رو عوض کردن. توی اتاق جدید بیست بیست و پنج متری با زمین موزاییک بودیم که نورگیر هم داشت. معلوم نبود که چرا اونجاییم. کسی بهمون توضیح نمی‌داد اما حداقل خوشحال بودیم که می‌تونیم بفهمیم که کی شبه کی روز. از خوشحالی اینکه توی اتاق جدید هستیم نمیدونستیم چیکار کنیم. بهمون یکی یه دونه پتو هم دادن. چند دقیقه بعد، در باز شد و چهار تا دوست دیگه‌مون رو هم آوردن. حالا دیگه نه تامون با همدیگه بودیم.واقعا اگر هر اتفاق دیگه‌ای هم قرار بود بیفته موقع با دیدن دوباره دوستامون رفتن به اون اتاق و نور کمی که داشت واقعا خوشحال بودیم. همدیگه رو بغل کردیم و از این که همه‌مون سالم هستیم، اشک توی چشم‌های همه جمع شده بود. انگار که چند سال بود همدیگه رو ندیده بودیم. عجیب بود که حس می‌کردم قیافه‌شون تو این چند روز عوض‌شده. شاید باورتون نشه ولی موی سر دماوند تا حدودی روشن و سفید شده بود. نمی‌دونم به خاطر فکر زیاد بود یا اینکه نور آفتاب بهش نخورده بود. وقتی بغل کردن و احوالپرسی تموم شد، شروع کردیم ماجرای این چند روز رو برای همدیگه تعریف کردن. هیچی بهتر از این نبود که حداقل پیش همدیگه هستیم. جمعه روز خوبی بود. خیلی آروم حرف می‌زنیم که صدامون نره بیرون. تا ما رو دوباره از همدیگه جدا نکنن.افشار تعریف کرد که اون چند روز که از هم جدا بودیم یه بار نگهبان اومده بوده در اتاقشون داشته صحبت می‌کرده. افشار انقدر به دوستاش همیشه می‌گفته که هیس صدات رو بیار پایین که برگشته بود به نگهبان که بلند صحبت می‌کرده گفته بوده که هیس صدات رو بیار پایین. نگهبان عصبانی شده بوده که تو چرا به من میگی هیس. افشار هم می‌خواسته جمعش کنه گفته که صدات بلند یه ذره آروم‌تر صحبت کن. با این خاطره‌ش خیلی آروم آروم خندیدیم. شد روز هیجدهم و کم‌کم داشتیم به اون بیست و یک روزی که افشار خواب دیده بود آزاد می‌شیم نزدیک می‌شدیم. قبلا بیست و یک روز برامون فاجعه بود و حالا که روز هیجدهم بود از ته دلمون می‌خواستیم خواب افشار حقیقت داشته باشه. نشونه‌هاش هم بود. حموم کرده بودیم. زیر آفتاب رفته بودیم و اتاقمون رو عوض کرده بودن.سه روز دیگه مونده بود فقط. حس میکردم سه روز دووم بیارم کافیه. سه روز که کاری نداره. برای همین حالم خوب بود اما روز بیست و یکم اومد و رفت و هیچ اتفاقی نیفتاد. این گفتگوهای درونی آدم که دست از امید برنمی‌داره هم گاهی آزاردهنده میشه که به خودش میگه ممکنه فراموش کرده باشن که فردا روزشه و این حرف‌ها. روز بیست و دوم هم اومد بعدش هم که دیگه آخر هفته بود، آزاد شدنی در کار نبود. یه روز هدایت اومد نزدیک من نشست. بهم گفت که: «مبین این‌ها رفتارشون عجیبه. رابطه‌ی ایران و سوریه که خوبه چرا اینطوری باهامون رفتار می‌کنن؟ ببین موقعی که ما وارد سوریه شدیم چشمم افتاد به پرچمی که بالای ساختمون بود. پرچم سوریه قرمز و سفید و مشکیه با دو تا ستاره‌ست. فکر کنم پرچمی که اونجا بود سبز و سفید و مشکی بود با سه تا ستاره. من خیلی زیاد اخبار نگاه می‌کنم. مطمئن نیستم ولی شاید پرچم جیش الحر بود.»گفتم: «جیش الحر دیگه چیه؟» جواب داد: «ارتش آزاد سوریه. جزو گروه‌هایی که با دولت سوریه و بشار اسد و گروه‌های دیگه مثل داعش می‌جنگن. البته ولش کن مطمئن نیستم. همینطوری به ذهنم رسید.» من هم با اینکه استرس گرفتم گفتم: «امیدوارم اینطوری نباشه هدایت.» بعد رفتم دراز کشیدم. توی این اتاقی که بودیم روی اون دیوار، قسمتی که پتو رو پهن کرده بودم با خط کشیدن تعداد روزها رو نگه می‌داشتم. اون روز صبح که از خواب بیدار شده بودم خط بیست و دوم رو با ناامیدی کشیدم و دوباره چشم‌هام رو بستم. البته خوابیدن و از خواب بیدار شدنی نبود. اونجا با اون همه صدای شلاق و فریاد زندانی‌ای دیگه و صدای بمب و انفجار خمپاره و توپ و تفنگی که همه‌ی شب می‌شد شنید.بعضی وقت‌ها یه بمب یا خمپاره می‌خورد نزدیک زندان. زمین زیر پای ما می‌لرزید. انقدر این بلاتکلیفی، حضور توی اون فضا و صدای وحشتناکی که می‌شنیدیم سکوت و اینکه ممکن بود هیچوقت از اونجا زنده بیرون نریم، انقدری شکنجه‌ی روحی بزرگی بود که من بارها آرزو کرد کاش یکی از این توپ‌ها درست بیفته رو این اتاق و ما راحت بشیم غیر از اون صدای دلخراشی که مدام می‌شنیدیم. توی این اتاق جدید صدای یک زنگ تلفن رو هم گاهی متوجه می‌شدیم. ظاهرا این اتاقی که توش بودیم نزدیک به اتاق رییس، یا یکی از مسئولان بود و صدای زنگ تلفنش تا اتاق ما میومد. یه صدای زنگ اینطوری(45:15). هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شدیم، توی هر صد دفعه‌ای که این زنگ می‌خورد می‌گفتیم این یکی دیگه برای ماست. یکی زنگ زده که خبر آزادی ما رو بده و این امید دادن‌های واهی تا وقتی که خوابمون ببره ادامه داشت. اما خب خیلی دلمون به صدای اون زنگ تلفن خوش بود.میگفتیم بالاخره یه بار هم این تلفن برای ما زنگ می‌خوره. بلاتکلیفی و بی‌اطلاعی از اوضاع داخل زندان یه طرف، بی‌خبری از خونواده و اوضاع بیرون هم یه طرف دیگه. روز بیست و چهارم دیگه استرس جاش رو داده بود به یه اضطراب شدید. بیست و چهار روز بود که اونجا بودیم و هر روز و شب فکر اینکه چی قراره سرمون بیاد و خانواده‌هامون توی چه حالی‌ان رهامون نمی‌کرد. من مدام با خودم فکر می‌کردم که الان بیرون از این دیوار، بیرون از این دنیایی که ما الان داریم، توی دنیای واقعی چی داره می‌گذره؟ کسی اصلا خبر داره ما کجاییم؟ دنبالمون می‌گردن یا اینکه بی‌خیال ما شدن؟ ممکنه فکر کرده باشن که ما مردیم یا اصلا ممکنه برامون ختم گرفته‌باشن. تنها چیزی که آزاد بودیم انجام بدیم همین فکر و خیال بود. همون‌روز افشار رو صدا زدن. چشم‌بند به چشم‌هاش زدن و بردنش بیرون. در پشت سرش بسته شد و همه جا رو سکوت پر کرد. چند دقیقه بعد افشار رو برگردوندن. حالش خوب بود و این اولین چیزی بود که تا می‌دیدیم کسی میاد و میره بهش فکر می‌کردیم.یه جورهایی خوشحال هم بود تعریف کرد که رفته طبقه‌ی بالا پیش رییس. یه مترجم فارسی عربی نابلدی هم آوردن و باهاش صحبت کردن. این خیلی می‌تونست خبر خوبی باشه. بعد بیست چهار روز که هر روز ما منتظر بودیم که باهامون حرف بزنه و بهش بگیم که هیچکدوم از چیزهایی که فکر می‌کنن درست نیست، این اتفاق افتاده بود. بعد از افشار اومدن دنبال من. بهم چشم‌بند زدن، یه چند تا پله رفتن بالاتر و رسیدن به یه اتاق. چهار نفر توش بودن که یکیش رییس بود. مترجم‌شون به زور فارسی حرف می‌زد ولی خب مفهوم رو یه جوری می‌رسوندیم دیگه. منی که هیچ وقت توی مدرسه عربی یاد نگرفته بودم اینجا جمله‌های عربی سر هم می‌کردم. گفتم که ما مهاجریم. می‌خواستیم از راه ترکیه بریم اروپا چون گفتیم سوری هستیم ما رو دیپورت کردن اینجا و نه جاسوسیم نه نظامی و نه به خواست خودمون اومدیم. گناهی نکردیم.به نظر میومد رییس متقاعد شده و داستان رو قبول کرده. فقط من برگردوندن توی اتاق و بعد از اینکه از همه به صورت انفرادی بازجویی کردن، اومدن ما رو دسته‌جمعی بردن دوباره توی همون اتاق. رییس هم با شمردن انگشتاش بهمون گفت شیش هفت یا حداکثر هشت روز دیگه آزادتون می‌کنیم برید ایران. اصلا نگران نباشید. ما خیلی خوشحال بودیم. حداقل به روندی که فکر می‌کردیم باید اتفاق بیفته رسیده بودیم. این که ازمون سوال بپرسن، ما جواب بدیم و سعی کنیم متقاعدشون کنیم. بعد از اینکه رییس این خبر رو داد، اومد جلو. گوشیش رو درآورد و یه عکس جلومون گرفت. اول عکس یه بچه، بعد عکس یه پاسپورت. پرسید که این کدومتونید؟ من زبونم بند اومده‌بود. عکس پاسپورت من بودم. اون یکی هم عکس پسرم ژیوار بود.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-سی---بودن-یا-هیچ-قسمت-دوم-id1493166-id467039715?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%20-%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%20%DB%8C%D8%A7%20%D9%87%DB%8C%DA%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 17:48:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و نهم - بودن یا هیچ (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-29-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-tmzw1t1ckbyl</link>
                <description>پایه اصطلاحی هست بین پناهجوها که به هر بار که سعی می‌کنند از هر مرزی رد بشن میگن گیم زدن. قبل از اینکه برسیم به اصل داستان، هر کدوم از ما تقریبا یه گیم ناموفق داشتیم. یعنی مثلا فردین یه بار تا مرز آبی یونان و ایتالیا رفته بود، قایقشون شکسته بود و دستگیرشون کرده‌بودن. چند روز بعد هم دیپورتشون کرده بودن دوباره ترکیه. دماوند زمینی رفته‌بود. پنج روز تو جنگلای مرز ترکیه و یونان مونده بودن و ماشینی که قرار بود بیاد دنبالشون نیومده بود. خلاصه موفق نشده بودن برن و برگشته بودند استانبول. منم یه بار گیم زدم. یه شب توی استانبول، قاچاقچی بهمون خبر داد که آماده باشیم، صبح حرکت می‌کنیم.اون بار پنج تا قاچاقچی مسافر داشتند که همه با همدیگه یه قایق رو اجاره کرده بودند که ما رو برسونه به ایتالیا. جمع شدیم یه مسیری رو توی جنگل پیاده رفتیم تا رسیدیم به محل قرار. منتظر موندم تا همه‌ی واسط‌ها و افرادشون بیان ولی یکی از واسط‌ها نیومد. اینطور به نظر می‌رسید که پلیس پایین مسیر رو بسته و اونا نرسیده بودن به محل مقررمون. اینجا بود که واسط‌های ما مجبور بودن منتظر بمونن تا طرف پنجم با مسافرهاش برسن. مجموعا پنجاه و شیش نفر بودیم. پونزده تا خانم، شیش هفت تا بچه و بقیه هم مرد و همه هم کورد. تو این نفرات، من و سه نفر دیگه ایرانی بودیم و مابقی هم کورد عراق بودن. قاچاقچیان که انگار کارشون غلو کردن در باغ سبز نشون دادن باشه، گفته بودن توی قایقی که قراره ما رو برسونه به مقصد، همه نوع شیرینی و خوراکی هست و بهتر کوله‌هامون رو سنگین نکنیم. ما هم تنها چیزهایی که برداشتیم چند تا نون تست بود و دو سه تا بطری آب معدنی و کره بادام زمینی و یکی دو تا سیب.اون موقع تیر ماه بود و هوا خیلی گرم و شرجی بود و شرایط هم شدیدا استرس‌زا. همین هم باعث می‌شد که خیلی احساس گرسنگی نداشته‌باشیم. یه لقمه‌ی کوچیک از نون و کره، صبح و شب یه روز رو برامون رد می‌کرد اما شدیدا تشنه می‌شدیم. دو روز توی جنگل همین‌طور منتظر قاچاق‌بر پنجم بودیم اما مشکل از موقعی شروع شد، که روز دوم آبمون تموم شد. خوش شانس بودیم که از بین پنجاه و شیش نفری که اونجا بودیم، بعضیا تا ظهر روز سوم هنوز یه کم آب براشون باقی مونده بود و با تقسیم کردن‌اش یه جورایی می‌گذرونیم. روز چهارم، سیب بود که نجاتمون داد اما من هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمی‌کنم که وسط جمعیتی که نشسته بودیم و دیگه بی‌حال شده بودیم، یه پدر و مادر بلندشدن و پدره یه صد دلاری رو گرفته بود بالا و می‌گفت: «بچه‌ام داره از تشنگی می‌میره. یه لیوان آب رو صد دلار می‌خرم فقط بچم زنده بمونهو»بعد از دیدن این صحنه دیگه همه میدونستن که دیگه اونجا واقعا جای موندن نیست. بچه‌ها دیگه طاقت نداشتن و دیگه همگی بلند شدن و حرکت کردن سمت روستاهای اطراف. دیگه حتی مهم نبود اگر پلیس ما رو دستگیر می‌کرد. خلاصه بعد از پنج روز معطلی توی جنگل، برگشتیم به شهر. دوستای من، هدایت، سعید، مسعود، افشار، سامران و بهمن که چند ماه پر ماجرای بعدی این داستان رو با همدیگه گذروندیم، هر کدومشون یکی دو تا گیم ناموفق داشتن. گیم ناموفق قسمتی از این بازی خطرناکه.سلام من مرسن هستم و این اپیزود بیست و نهم پادکست آنه. پاکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش، داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم. ممنونم از حمایت همیشگیتون از پادکست آن و مرسی از محبتتون که همیشه پیگیر هستید که داستان بعدی پادکست کی منتشر میشه. من تمام سعی‌ام اینه که فاصله‌ی بین اپیزودها کم باشه ولی پیداکردن و تحقیق و نگارش داستان‌های اورجینال واقعا زمان‌بره و وقت و رضایت شما برای ما خیلی خیلی مهمه. امیدوارم در آینده شرایطی پیش بیاد که داستان‌ها رو سریع‌تر آماده و منتشر کنیم. خب بریم سراغ داستان. خواستم این نکته رو هم بگم این رو در نظر داشته باشید توی داستان‌هایی که شخصیت ایرانیه، معمولا شخصیت اصلی کامنت‌هایی که تو شبکه‌های اجتماعی و پادگیرها میذارید رو می‌خونه. من می‌تونستم مبین باشم، تو میتونستی مبین باشی.سلام. من مبینم. اصالتا کوردم. متاهلم و یه بچه دارم. پاوه به دنیا اومدم و گیلان زندگی می‌کنم. اگر از زندگی روزمره‌ای که داشتم لیسانس معماری، بیکاری، همسر و پدر بودن، و دشواری‌های زندگی خیلی ساده بگذریم، اول داستان منم تفاوت زیادی با بقیه داستان‌های پناهجوها نداره. منم از طریق دوست‌ها و آشناها که با شیوه‌ی غیرقانونی از کشور رفته بودن و رسیده بودن به مقصدشون، تا حدودی به فکر مهاجرت افتادم و با خودم فکر کردم که احتمالا این مسیر با سختی‌هاش نهایتا ارزشش رو داره. چرا؟ درست به همون دلیلی که بقیه تصمیم به مهاجرت گرفتند و هر روز می‌گیرن. دقیقا به همون دلیلی که خیلیا مهاجرت غیرقانونی رو انتخاب می‌کنن، منم همین تصمیم رو گرفتم. ما توی خاورمیانه زندگی می‌کنیم. من فکر می‌کنم اولین چیزی که میخوایم ازش فرار کنیم بلاتکلیفی بی حد و مرزیه که تنیده توی تار و پود زندگیمون. حداقل این چیزیه که من براش به سمت یه زندگی بهتر حرکت کردم.یه هفته بعد از نوروز 1400 من قانونی از تهران رفتم استانبول. خیلی طول نکشید که تونستم قاچاق‌برم رو ببینم. روز و زمان رو باهاش ست کردم و رفتم که ببینمش. توی مسیر، شاید خنده‌دار باشه، به داستان ایستاده در خواب پادکست آن فکر می‌کردم که یه مدت پیش اتفاقی بهش برخورده بودم و داستانش خیلی عجیب گیرا بود. انقدر که یه ضرب همه‌ی اپیزودهای اون داستان رو گوش کردم. چرا اون جمله‌ی من می‌تونستم کوروش باشم تو میتونستی کوروش باشی اون پادکست، این همه شبیه شده بود به امروز من؟ استرس گرفتم که نکنه منم سرنوشتم تو این مسیر مثل کوروش بشه؟ سختی بکشم، بی‌پول بشم و خطر جانی واسم داشته باشه؟ همینطور که چشمام مغازه‌ها و آدم‌ها و خیابون‌ها رو تند تند رد می‌کرد و جلو می‌رفت یه لبخندی نشسته بود روی لبم و توی ذهنم این جمله رو با خودم تکرار می‌کردم که &quot;بهتره نفوس بد نزنم. ماجرای اون مال سال‌ها پیش بوده.ر هرکس سرنوشت خودش و داره و احتمالا برای من این مشکلات پیش نمیاد&quot;خلاصه رسیدم به قاچاق‌بر. مثل همه‌ی حرفایی که بقیه ممکنه از واسط‌ها و قاچاقچیان بشنون، بهم گفتن حداکثر یه هفته ترکیه‌م بعدش با کشتی به سمت ایتالیا میرم از اونجا اروپا رو رد میکنم و زود می‌رسم انگلستان. داستان واضح‌تر از این نمی‌شد اما گیم اول همونطور که گفتم با پنج روز بلاتکلیفی توی جنگل ناموفق شد. گفتم اشکالی نداره چون از اول خیلی سریع و واضح به می‌گفتن که این ممکنه اتفاق بیافته چیز خاصی نیست. گیم‌های ناموفق یه جورایی عادیه. بعد از اون گیم ناموفق چندین ماه توی استانبول معطل شدم تا این که رسیدیم به اصل ماجرا. روز یکشنبه سی و یک مرداد 1400.صبح ساعت یازده قاچاقچی برامون لوکیشن رو فرستاد. تجربه‌ی گیم قبلی بهم خوب فهمونده بود که آب یعنی همه‌چیز. منم لباس‌هام رو کمتر کردم و به جاش یه چند تا بطری آب اضافه برداشتم. از خونه‌ای که اجاره کرده بودیم تا لوکیشن مقصد که یه هتل بود راهی نبود. پیاده راه افتادیم به سمت اون هتله. محل قرار یه هتل تقریبا لوکس توی قسمت اروپایی استانبول بود و همه‌ی کسایی که اون لوکیشن رو از واسط‌شون دریافت کرده بودن توی لابی این هتل جمع شده بودن. اونجا چهل و پنج نفر بودیم نه نفر کورد ایرانی و بقیه هم کورد عراق همه که جمع شدن، هدایتمون کردن سمت سالن غذاخوری که جلب توجه نشه. واسط هم اومد توی سالن. اسم‌هامون رو یادداشت کرد و پاسپورت‌هامون هم گرفت.قرار این بود که از همونجا با یه ون بریم به سمت محل قرار بعدی. واسط کورد ما که همه‌ی این موارد رو توضیح داد، اینم اضافه کرد که اگه یه درصد، یه درصد، پلیس بویی از مسئله ببره و دستگیر بشین، بهترین کار اینه که بگین سوری هستین. اینطور توضیح داد که طبق روال ده سال اخیر اگه بگین سوری هستین شما رو آزاد می‌کنن و کاری باهاتون ندارن. گویا از سال دو هزار و یازده که توی سوریه جنگ شده تا اون موقع هر کسی توی ترکیه می‌گرفتن اگر می‌گفت سوری هستم بلافاصله یا مثلا حداکثر بعد از سه روز آزادش می‌کردن. از بین ما نه نفر ایرانی هم قبلا برای افشار، سامران و فردین این اتفاق افتاده بود که پلیس ترکیه موقع گیم زدن اونا رو گرفته بود، و اون‌ها هم گفته بودن که ما سوری هستیم. دو سه روز تو کمپ نگهشون داشته بودن و بعد از سه روز برگه عبور براشون صادر کرده بودن و آزادشون کرده بودن.چند دقیقه بعد از این توضیحات، رابط گفت که آماده بشین که ماشین اومده. وقتی میگه ماشین اومده شما انتظار دارین که با این جمعیت چندتا ماشین باشه؟ مثلا یه ماشین خیلی بزرگ باشه اما از در پشتی هتل که ما رو برد توی کوچه، دیدیم یه ماشین ون به اندازه‌ی آمبولانسه که ماشین ون ها رو به ترکی بهشون میگن دلمیش و اونجا منتظره که ما از توی کابین عقب بریم سوار شیم. تو این دولمیش، حداکثر ده نفر فوقش پونزده نفر می‌تونستن جا بشن ولی تمام چهل و پنج نفر به زور بغل همدیگه نشستن. هر طوری بود جا شدیم و با عجله در رو رومون بستن و ماشین حرکت کرد. داخل کابین هیچ پنجره‌ای وجود نداشت. به غیر از شیشه‌ی بین کابین راننده و کابین عقب، که اون هم ثابت و پلمپ شده بود.هوا حسابی گرم و خفه بود و ما وسط این روزگار کرونایی اینجوری چیده بودیم عقب یه‌ون. تنها شانسی که داشتیم این بود که ماشین با سرعت می‌رفت و از لابه‌لای درزهای کابین کمی هوا میومد داخل و از اون طریق می‌تونستیم نفس بکشیم. هر کدوم از ما چهل و پنج نفر اون روز بین اون تکان‌های شدید ماشین، توی دست‌اندازها و اون یه ذره هوایی که میومد داخل، بین نفس کشیدن‌ها و نکشیدن‌ها، توی فکر و خیالات خودمون بودیم و مثل روشن و خاموش شدن یه لامپ مهتابی، قبل از اینکه کامل روشن بشه، به هزار تا چیز فکر می‌کردیم. اینکه امشب قراره کجا باشیم؟ کی می‌رسیم به قایق؟ اصلا میرسیم؟ آب‌های ترکیه تا ایتالیا رو چجوری رد می‌کنیم؟ یعنی چهار پنج روز دیگه ایتالیاییم؟تقریبا پونزده تا بیست دقیقه از مبدا فاصله گرفته بودیم و ماشین داشت با سرعت حرکت می‌کرد. این یعنی فقط چند کیلومتر از استانبول دور شده بودیم که صدای آژیر پلیس لامپ مهتابی آرزوهامون رو کامل خاموش‌کرد. نفس‌هامون تو سینه حبس شده بود. وحشت، کلمه‌ی خیلی کوچیکیه برای توصیف حسی که اون لحظه داشتیم تجربه می‌کردیم. راننده نمی‌خواست بایسته. پیچیده بود توی خاکی و ما از تکون‌های شدیدتری که می‌خوردیم و صدای آژیر که قوی‌تر میشد و فریادهای ایست ایست که به ترکی توی بلندگو گفته می‌شد، می‌فهمیدیم که اوضاع خیلی خرابه و این، همون یه درصد لعنتیه که اتفاق افتاده. بالاخره شلیک چند تا گلوله به تایرهای ماشین و چندتا تیر هوایی باعث شد که ون ترمز کنه.ون ایستاد. درست مثل قلب تک‌تک ماهایی که حالا هوایی برای نفس کشیدن هم نداشتیم. یهو هدایت من رو به خودم آورد. دیدم که حالش خیلی خیلی بدتر از بقیه‌است. هدایت آسم داشت و اون فضای دم کرده ی بی‌اکسیژن ون و تمام اون فشار عصبی که توی اون چند دقیقه متحمل شده بود، واقعا داشت جونش رو می‌گرفت. تابستون بود و ما هم محبوس بودیم توی فضای کوچیک بدون هیچ روزنه‌ای. داشتیم توی ابتدایی‌ترین محله‌ی مهاجرت مون می‌مردیم. پلیس‌ها تعدادشون کم بود و انگار می‌ترسیدن از اینکه کسی فرار کنه برای همین در ون رو باز نمی‌کردن. دماوند که وضعیت هدایت رو دید، پاشد و شیشه‌ی بین کابین رو با پاش شکست. راننده رو دستگیر کرده بودن و شیشه‌های جلویی هر دو بالا بودن و این شکستن شیشه هم هیچ توفیقی نکرد. بعد همون شروع کردیم به کوبیدن به در و دیوار ون اما باز کسی در رو باز نمی‌کرد. داد می‌زدیم برای اینکه هوایی نبود فریاد می‌کشیدیم.بلاخره چندتا از ژاندارما، اومدن و در رو باز کردن و هدایت که از هوش رفته بودر و با کمک سعید از ون خارج کردن. بقیه آب از تو کوله‌هاشون درآوردن تا سعید به سر و صورت هدایت بپاشه و حالش بهتر بشه اما ما هنوز داخل بودیم و از شدت بی‌اکسیژنی و گرما به خودمون می‌پیچیدم. تقریبا پونزده تا بیست دقیقه گذشت، که ما رو یه نفر یه نفر پیاده کردن خوابوندنمون روی زمین خاکی. بعد دیدم به غیر از اون ونی که ما توش بودیم، یه ون دیگه‌ای هم هست که حدود بیست نفر توش بودن و اونام همونجا به شکم خوابونده بودن روی زمین. خلاصه خیس عرق و با یه بی جونی از کمبود اکسیژن کابین دلمیش، پیاده شدیم و به شکم خوابیدیم روی زمین.نیروهای کمکی ژاندارما همین‌طور بیشتر شدن. اومدن تمام وسایلمون رو گرفتن و همه رو یه جا ریختن روی زمین. بعد یکی یکی مشخصات مون رو پرسیدن. یک درصدی که نباید می‌شد، حالا شده بود. ژاندارم رسید بالای سر من، پرسید اهل کجایی و من گفتم: «سوری‌ام. سوری» یه چند ساعتی رو توی حالت بازداشت همونجا بودیم. طرفای عصر، وقتی هوا داشت تاریک می‌شد چند تا اتوبوس اومدن و سوار شدیم و رفتیم اداره‌ی ژاندارمری. توی حیاط اداره دوباره اومدن اسم و مشخصات تک تکمون رو پرسیدن و این دفعه ثبت کامپیوتری هم کردن. ما هم اسم خودمون رو، مادر و پدرمون رو عربی گفتیم و منتظر شدیم. شب رو هم گفتن که روی همین کف بتنی حیاط بخوابین.فردای اون روز، دوباره اسم و مشخصات رو می‌خواستند و این بار عکس هم گرفتن. دوباره یه شب دیگه هم گذروندیم. دو شهریور 1400، استانبول خیلی هوای گرمی داشت و شب‌ها یه کم خنک‌تر می‌شد اما خب کلا استرس خاصی نداشتیم بابت این که توی این وضعیت ما رو نگه می‌دارن چون می‌دونستیم آزاد میشیم. اما خب سرخوردگی و ناراحتی گیم ناموفق واقعا عذاب‌آور بود. بعد ما رو دو گروه کردن و با دو تا اتوبوس فرستادن تو یه بیمارستانی تو استانبول که تست کرونا بدیم. قبل از اینکه از اتوبوس پیاده بشیم، ژاندارما گفتن که امروز یا فردا آزاد می‌شید. با ما همکاری کنید، فکر فرار به سرتون نزنه، ما این تست کرونا رو بگیریم، بعد برگردیم اداره‌ی ژاندارم و برگه هاتون رو بهتون بدیم. بعد ده نفر ده نفر از اتوبوس پیاده می‌شدیم و تست می‌دادیم.توی بیمارستان موقعیت برای فرار زیاد بود اما خب دلیلی نداشتیم که فرار کنیم. وقتی که می‌تونستیم آزاد بشیم، بهمون برگه‌ی عبور میدن، می‌تونیم آزادانه بچرخیم توی شهر، برای چی باید برای خودمون دردسر درست می‌کردیم؟ خلاصه تست دادیم و برگشتیم دوباره اداره و هوا داشت تاریک میشد. من با یکی از این ژاندارما رفیق شده بودم، ازش پرسیدم که: «پس کی آزاد می‌شیم؟» گفت: «دقیق نمی‌دونم اما فکر کنم قراره شما رو بفرستن یک کمپ. همین امشب، ساعت نه و بیست ساعت هم راهه تا اینجا. به یه شهری به اسم قاضین تاپ. شهری نزدیک مرز سوریه.»ساعت نه شب، دستبند بهمون زدن و سوار دو تا اتوبوس شدیم و توی هرکدوم از اتوبوس‌ها هم پنج تا ژاندارم مسلح بود و از در اداره اومدیم بیرون. استانبول شهر قشنگیه. از بین شهر با اتوبوسی که بیشتر شبیه زندان بود تا یه وسیله‌ی نقلیه‌ی ساده، داشتیم عبور می‌کردیم. کافه‌ها، رستوران‌ها، خیابون‌ها، اون مردمی که فارغ از حس مزخرفی که ما داشتیم داشتن میوه و سبزی جدا می‌کردن و توی پلاستیک می‌ذاشتن، مادری که خم شده بود کلاه بچه‌اش رو درست کنه، گربه‌ها، سگ‌ها، پرنده‌ها، همه چیز انگار قشنگ بود جز اون اتوبوسی که ما توش بودیم.به همشون خوب نگاه می‌کردم و انگار یه غمی نشسته بود توی دلم. اما خب خودم رو جمع و جور کردم و به روشنایی بعدش فکر کردم. به خودم می‌گفتم اشکال نداره. چند روز اینطوری و بعدش دوباره درست میشه. بعد از هفت هشت ساعت که با اتوبوس داشتیم توی جاده می‌رفتیم، حس کردیم که نیاز داریم بریم سرویس بهداشتی. به ژاندارم‌ها گفتیم یه جایی توقف کنند تا همه برن دستشویی ولی خب انگار اصلا براشون اهمیتی نداشت. هیچ واکنشی نشون ندادن. صبر کردیم اما باز هم هیچی. بعد نیم ساعت دوباره گفتیم. دوباره هم بی‌اثر. سعید که یکی از ایرانی‌های گروه بود از ته اتوبوس با پرخاش و اعتراض داد کشید و دیدیم که یکی از ژاندارم‌ها رفت طرفش و با مشت طوری کوبید به سرش که سرش خون اومد.حالا دیگه برای ابتدایی‌ترین نیازهامون تحقیر شده بودیم. برای آب، هوا، و حالا هم رفتن به سرویس بهداشتی. خیلی ناراحت شدیم ولی خب چیزی هم نمی‌تونستیم بگیم. سکوت کرده بودیم. هممون. برای رفتن به دستشویی سر سعید داشت خون میومد. چی میشد گفت؟ بعد از حدود دو ساعت، بالاخره اتوبوس ایستاد و یکی یکی ما رو با دستبند بردن سرویس و برگشتیم و دوباره ادامه مسیر به طرف قاضین تاپ. تمام چیزی که تو این مدت تا زمانی که به مقصد برسیم بهمون دادن، فقط یک کیک و آبمیوه بود. فردا بعدازظهر روزی که حرکت کرده بودیم، حدود ساعت دو به قاضین تاپ رسیدیم. اتوبوس‌ها رفتن داخل حیاط هلال احمر شهر. یه نفر از اعضای هلال احمر اومد سمتمون و پرسید مشکلی یا مریضی داریم یا نه؟ گفتیم چرا. چند نفرمون مریضن، ژاندارم‌ها زدن ربات پای دماوند رو پاره کردن، و این ژاندارمی که الان همراهمونه زده سر سعید رو شکسته و خون اومده از سرش.اعضای هلال احمر، خیلی بی‌تفاوت‌تر از چیزی که فکر می‌کردیم از این قضیه گذشتن و برگه‌ها را برای ژاندارم‌ها امضا کردن. از هلال احمر اومدیم بیرون و بعد از حدود یک ربع ساعت رسیدیم به کمپ قاضین تاپ. کمپ تقریبا پنج کیلومتر از چند فاصله داشت و بالای یک تپه‌ای بود مشرف به شهر. در کمپ رو باز کردن و اتوبوس‌ها وارد حیاط شدن. یه ساختمون پنج طبقه‌ی بزرگ بود. اولین صحنه‌ای که دیدیم شوکه کننده بود. میخکوب شده بودیم از جمعیتی که پشت پنجره‌های این پنج طبقه بدقواره داشتن برای ما دست تکون می‌دادن. زن و مرد و بچه و پیر و جوون. به این فکر میکردم اینا چقدر اینجان که ورود ما می‌تونه برای اینا هیجان انگیز باشه؟ یه حس عجیب و ناآشنایی بود. یه بخشی از ذهنم کاملا واقعیتی که داشتیم می‌دیدیم رو پس می‌زد. من حس می‌کردم جز پناهجوهای این کمپ نیستم. من توی عمرم حتی یه بارم پام به بازداشتگاه و زندان باز نشده بود.حدود دو هزار نفر جمعیت داخل کمپ بود که یک طبقه فقط کمپ خانوادگی بود و زن‌ها و بچه‌ها داخل اون طبقه بودن. خانواده‌های سوری و افغانستانی و ملیت‌های دیگه هم توی طبقه‌ی چهارم بودن. اتوبوس جلوی درب ورودی کمپ ایستاد و داشتیم پیاده می‌شدیم. اون ژاندارمی که زده بود سر سعید رو شکسته بود، جلوی سعید رو گرفت. بقیه رو از اتوبوس پیاده کرد، بعد دست کرد اسلحه کمری‌اش رو درآورد و گذاشت رو سر سعید و بعد تهدید کرد که: «اگر اینجا یک کلمه از من حرف بزنی، بگی من سر تو رو شکستم، با همین اسلحه می‌کشمت.» بعدش سعید رو هل داد و از توی اتوبوس پیاده کرد. ژاندارم‌ها ما رو شمارش کردند و طبق لیستشان تحویل کمپ دادن.وارد کمپ شدیم. وسایلمون رو بازرسی کردن و پول موبایلمون که همون لحظه ژاندارم‌ها پس داده بودند، پلیس کمپ دوباره ازمون گرفت. موقع ورود بهمون چند تا برگه دادن که امضا کنیم و اثر انگشت بزنیم. برگ‌ها رو یه نگاهی کردم دیدم به عربی و ترکی‌اند و هیچ مترجمی هم اونجا نبود که واسمون توضیح بده که چین. پرسیدم که اینا چیه؟ گفتن چیزی نیست برای ورود به کمپه. منم یه نگاهی به بچه‌ها کردم و هممون با بی‌میلی امضاش کردیم. بعد ده نفر ده نفر اسممون رو صدا زدن و اتاقمون رو بهمون نشون دادن. اتاق ما طبقه‌ی همکف بود. تو این طبقه شصت تا اتاق، سه تا تلفن عمومی کارتی و یه دونه آب سردکن بود. دری که به حیاط هواخوری باز می‌شد هم توی همین طبقه بود. حیاطی که خیلی خیلی بزرگ بود و چهار طرفش با ساختمون‌های پنج طبقه‌ی کمپ محصور شده بود.این طبقه‌ای که ما توش بودیم، کاملا مردانه بود و اکثرا هم افغانستانی و پاکستانی و چند تا آفریقایی بودن و چند نفر سوری. عمدتا هم جوون‌های بین بیست تا سی سال بودن. همه چیز خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود. من رفتم توی حیاط . حیاط هرج و مرج خیلی بدی داشت. مردم مسابقه گذاشته بودن. مسابقه شون چی بود؟ مسابقه‌ی پرتاب کردن بطری. بطری‌ها رو تا نصفه پر آب کرده بودن بعد پرتش می‌کردن بالا و باید تا طبقه‌ی پنجم می‌رفت و هر کی که بیشتر مینداخت برنده بود. تو برگشت هم معلوم نبود کجای حیاط فرود بیاد و تو سر کی بخوره و چه بلایی سرش بیاد. یا مثلا یه عده‌ی دیگه داشتن گل یا پوچ بازی می‌کردن و بازنده یه سیلی محکم از برنده می‌خورد.همه چیز خیلی عجیب بود. معلوم بود که این آدم‌ها اینجا خیلی وقته که موندن و اهمیت خیلی چیزها براشون از بین رفته. وقت‌ گذروندن‌شون هم با یه حالت عصبی و پرخاش و دیوانگی بود. یه فضای آخرالزمانی داشت و من از خودم می‌پرسیدم که من اینجا چیکار می‌کنم؟ بعد دوباره برگشتم سمت سالن. هر کدوممون توی اتاقهای متفاوتی بودیم. اتاق من توی طبقه‌ی همکف کریدور A، اتاق یک بود. من بودم و هفت نفر افغانستانی. این هفت نفر هم آدما‌هی خوبی به نظر میومدن و مهربون بودن و خیلی زود باهاشون دوست شدم. اتاق افشار و فردین و مسعود و سعید هم توی همون کریدور A بود. سامران و دماوند و بهمن و هدایت هم توی کریدور Bبودن.برای رفتن پیش دوستان توی کریدور B باید از پست نگهبانی رد می‌شدم و بعد می‌رسیدم به اتاق اون‌ها. رفتم توی اتاقشون و بعد از اینکه یه کم توی اتاقشون موندم، حس کردم خیلی خستم، لباسام کثیفن، بعد سه چهار روز هم که روی کف بتنی اداره‌ی ژاندارما خوابیده بودیم و پر بودم از گردوخاک. دوش اتاق خودمون خراب بود و گفتم حالا که اینجام بهتره یه دوش بگیرم. رفتم حموم و داشتم حموم می‌کردم، که دیدم بعد از چند دقیقه چند نفر دارن محکم می‌کوبن به در. فکر کردم بچه‌های اون اتاق یا اتاق‌های بغلی هستن و توجهی نکردم. دوباره با لگد محکم زدن به در و به ترکی گفتن در رو بازکن. قفل کشویی پشت رو در کشیدم و در رو یکم باز کردم و پشت در قایم شدم که ببینم جریان چیه؟دیدم دو تا نگهبان باتوم‌به‌دست در رو فشار دادن و با باتوم اومدن توی حموم. درد اولی و دومی رو احساس کردم و بعد از اون دیگه نفهمیدم چندتا زدن. فقط گفتم بذارید لباسام رو بپوشم، بیام بیرون بعد بزنید. همون لباسای کثیف و خیسی که سه چهار روز قبل تنم بود و گذاشته بودم بشورم رو با عجله تنم کردم و با بدن خیس اومدم بیرون. ضربه‌های باتوم رو حس می‌کردم و هرکاری می‌کردم که از زیرشون فرار کنم فراری نبود انگار. تا تونستن با باتوم من رو زدن. چرا می‌زدن اصلا؟ چرایی وجود داشت آیا؟ اصلا من چرا اونجا بودم؟برگشتم توی کریدور خودم. از هم اتاقی افغانستانی با دردی که یه لحظه آروم نمی‌شد فهمیدم که همه‌ی اینا برای سرشماریه. هم اتاقی‌هام میگفتن روزی دو یا سه بار شماری می‌کنند و هر موقعی ممکنه باشه و فقط تو باید باشی. همینطور که داشتم با هم اتاقی افغانستانی صحبت می‌کردم، یکی از اونا که یه ترکیه دست و پا شکسته‌ای بلد بود، فهمید که یکی با صدای بلند گفت هواخوری. و بعد همه حمله‌ور شدن به سمت در و ما هم پا شدیم رفتیم به سمت حیاط. رفتم یه گوشه نشستم. دوستامون از اتاق های دیگه‌هم اومده بودن و جمع شدیم دورهم. فقط به حیاط نگاه می‌کردیم. حرفی نداشتیم بزنیم.یه حیاط خیلی بزرگ روبروی ما بود که به راحتی چهارصد پونصد نفر توش جا می‌شدن. مثلا تایم هواخوری بود. دیوارهای دور حیاط انقدی خفقان آور بود که حس می‌کردم کل دنیا همونجا قراره تموم بشه. من بین این دیوارها دیگه آزاد نبودم. یکم بعد شروع کردیم با بچه‌ها حرف زدن و حس کردم شانس آوردم که تو این کمپ چند تا ایرانی دیگه هم همراه من هستن. بعد از اون برگشتیم به اتاق و وقت شام شد. این کمپ پناهجوها توی ترکیه زیر نظر سازمان ملل متحده. روزی سه وعده غذا با رعایت بهداشت میدادن. مثلا یه وعده‌ی غذایی این بود ناهار برنج و گوشت و ماست و سوپ و دسر و نوشیدنی. از بابت بهداشت غذا هم کاملا از سمت یوان که هزینه‌های اونجا رو می‌پرداخت چک می‌شد.بعد به این فکر کردم که باید با خونوادم تماس بگیرم. از اون روز که اداره‌ی ژاندارم استانبول گوشی‌هامون رو گرفته بود، خانواده‌هامون هیچ خبری ازمون نداشتن. فردای اولین شب کمپ، پنج شهریور، از بوفه‌ی کمپ کارت تلفن خریدم و با خانوادم تماس گرفتم و گفتم که ما توی کپی هستیم در شهر قاضین تاپ نزدیک مرز سوریه و خونواده‌هامون تازه فهمیدند که ما رو دستگیر کردن. قاضین تاپ خیلی به مرز سوریه نزدیک بود و این ما رو یه جورایی می‌ترسوند. که چرا اینجا؟ چرا اینقدر نزدیک به سوریه؟ و از یه طرف دیگه می‌گفتیم خب آدمای زیادی با ملیت‌های متفاوت اینجان. ما هم مثل اونا. یکی از کسایی که باهاشون اونجا دوست شدیم، یه جوون سوری بود به اسم بشار. یه جورایی با ما رفیق شده بود و وقت میگذروند و سعی می‌کردیم دست و پا شکسته با هم ارتباط برقرار کنیم.خلاصه با این وضعیت یکی دو روزی گذشت. توی اتاق نشسته بودم که از هم اتاقی‌ام پرسیدم که :ش«ما هم موقع ورود به کمپ چیزی امضا کردین؟ اثر انگشت ازتون گرفتن؟» یهو حالت صورتش برگشت و گفت: «نه. کسایی که می‌خوان دیپورت بشن باید امضاکنن.» همونجا بود که خیلی نگران شدم. رفتم به بچه‌ها گفتم و دیدم احتمال اینکه این اتفاق بیفته هست. حالا با بچه‌ها تصمیم گرفتیم که واقعیت رو بریم بگیم. بگیم که ما سوری نیستیم. جمع شدیم با ما و کوردهای عراقی و رفتیم پیش نگهبان گفتیم که ما به توصیه قاچاقچی مون گفتیم که سوری هستیم تا دیپورت کشور خودمون نشیم. ما که گفتیم سوری هستیم، نه نفرمون ایرانی هستیم و پنجاه و پنج نفرمون عراقی. نگهبان گفت که مشکل خاصی نیست باید صبر کنیم تا وکیل مربوط به پناهجوها بیاد و درمورد این باهاش صحبت بکنید.باز دو سه روز بعد گذشت. اول صبح، افشار با عجله اومد بیدارمون کرد و گفت که داریم آزاد می‌شیم. دارن اسمامون رو می‌خونن. پاشو و وسایلاتو جمع کن. پاشو ببین اسمت توی اون لیست هست یا نه. اسم همه‌ی نفراتی که با من توی کریدورAبودن رو خوندن. تنها اسمی که گفته نشد اسم من بود. خیلی مضطرب و مستاصل شدم که یعنی چی شده؟ چرا اسم همه رو خوندن و من رو نه؟ بعد گفتم که خدایا آخه این چه تقدیریه؟ ساعت نه صبح شد و افشار و فردین و مسعود و سعید با بیست و پنج نفر از عراقی‌هایی که با ما اونجا بودن رو سوار ماشین کردن و بردن بیرون کمپ. دماوند و هدایت و سامران و بهمن که توی کریدور B بودن و مثل من هنوز اسمشون خونده نشده بود نگران بودن. البته بیشتر برای من نگران بودن چون معلوم بود که هنوز کریدور B رو بررسی نکردن.ظهر شد و اسم حدودا سی و پنج نفر رو خوندن و اسم سی و پنجم هم اسم من بود. یه نفس راحت کشیدم و حس کردم که نه. انقدرا هم بد شانس نیستم. گفتن که بعد از ناهار آزادین. اتوبوس میاد دنبالتون و از اینجا میرید. موقع ناهار من داشتم به دوست‌ام که صبح آزاد شده بودن فکر می‌کردم. این که الان کجا هستن؟ کلا شرایط طوری نبود که حس امنیت داشته باشیم. حتی زمانی که می‌دونستیم قراره تا چند ساعت دیگه حداقل به روال یه شخصی که دو تا گیم زده و هر دوتاش هم ناموفق بوده برگردیم. باز هم یه نقاط سیاهی توی ذهنم موج‌های منفی می‌فرستاد. دوباره اسممون رو خوندن و به ترتیب ایستادیم و کوله و موبایل و پولمون رو تحویل دادن و دوباره دم اتوبوس ازمون تحویل گرفتن و گفتن که وقتی پیاده شدیم خودمون دوباره بهتون میدیمشون. با خوشحالی با محافظ‌ها سوار اتوبوس‌های نظامی شدیم و اتوبوس‌ها حرکت کردن.بیرون کمپ خیلی حس خوبی داشت. به این فکر می‌کردیم که چند ساعت دیگه می‌رسیم انکارا؟ طبق معمولی که هم‌اتاقی‌های افغانستانی می‌گفتن، ما رو اول می‌برن آنکارا پایتخت ترکیه از اونجا بهمون رای عبور میدادن و بعدش آزاد می‌شدیم. تو این فکر و خیال‌ها بودیم و حدودا بیست سی دقیقه از هم دور شده بودیم که یهو توی جاده چشمم خورد به یه تابلوی بزرگ که روش نوشته شده بود حلب، سمت راست. اتوبوس سرعتش رو آروم آروم کم کرد، کم کردف گرفت سمت راست و پیچید. من مغزم هنگ کرده بود که چی داره میشه؟ هیچی نمی‌فهمیدم. مطلقا هیچی جور در نمیومد. چشمم اون لحظه هم می‌دید، هم نمی‌دید. مغزم اصلا کار نمی‌کرد. یه چند ثانیه طول کشید و بعد گفتم نکنه قراره ما رو دیپورت کنن سوریه؟ سوریه که جنگه. صورت مسافرهای دیگه هم مثل گچ سفید شده بود. یه چند دقیقه‌ای گذشت و ما توی بهت و وحشت فرو رفته بودیم و دهنمون اصلا باز نمی‌شد یه چیزی بگیم تا اینکه رسیدیم به مرز زمینی و یه دروازه‌ی بزرگ خروج از ترکیه و ورود به سوریه.من سرگیجه گرفته بودم. بدنم رو احساس نمی‌کردم. همه‌ی وجودم سعی داشت باور نکنه این چیزی که خیلی واضح و مسلم داشت اتفاق می‌افتاد. یهو متوجه صندلی کناری‌ام شدم. یه پسر درشت هیکل بدنساز عراقی نشسته بود و از شدت فشار روحی نفسش بالا نمیومد و البته عجیب نبود که اینطوری بشه چون فکر می‌کنم بقیه‌ام در آستانه‌ی همچین ری‌اکشن های بودن. واقعا نمی‌تونست نفس بکشه. می‌دیدم که ممکنه واقعا از نگرانی بمیره. دستم رو گذاشتم رو شونه‌اش و بهش گفتم که: «غصه نخور. خدا بزرگه. دنیا به آخر نرسیده. صبر کن پیاده بشیم، جلوی دروازه‌ی مرز حرفمون رو می‌زنیم. بهشون میگیم سوری نیستیم.»اتوبوس قشنگ جلوی اتاق چک پاسپورت ایستادو نفر نفر ما رو بردن جلوی دوربین چک پاسپورت و عکس گرفتن و دوباره سوار اتوبوس کردن. پیاده که شدیم گفتیم بابا ما سوری نیستیم. ما چند نفر ایرانی و، بقیه‌مون عراقی هستیم. از ترس قاچاقچی گفتیم سوری هستیم. ژاندارم‌های ترک، که خیلی خوش لباس و خوش هیکل و با لباس اتو کشیده و کفشهای واکس زده بودن و فرمانده‌ی این عملیات شونمان ژاندارم بود، بی هیچ اعتنایی به چیزی که داشتیم با هزار بدبختی بهشون می‌گفتیم، با همون روند نفر به نفر می‌بردنمون جلوی دوربین چک پاسپورت، عکس می‌گرفتن و دوباره سوار اتوبوس می‌کردن.کار همه که تموم شد، اتوبوس راه افتاد. از دروازه ترکیه عبور کرد و حدود دویست سیصد متر جلوتر رفت و همه رو پیاده کرد. کوله موبایل‌هامون رو بهمون تحویل دادن و بلافاصله چند نفر پلیس سوریه‌ای اومدن سراغمون. برعکس ظاهر پلیس‌های ترکیه، پلیس‌های سوریه با لباس‌های ژولیده و کفش‌های کهنه و ریش بلند و سیبیلای تراشیده و سر و وضع نامناسب، با اسلحه روی شونه اومدن نزدیک ما و ما رو بردن جلوی دفتر خودشون که صد متر دویست متر جلوتر از اون جایی بود که اتوبوس ما رو پیاده کرده بود.. حالا دیگه ما توی خاک سوریه بودیم اون لحظه یادم افتاد به بشار. اون پسر سوری. درست وقتی که ما توی کمپ، بین دو تا کریدور به ترتیب وایساده بودیم که از کمپ بیایم بیرون و آزاد بشیم، بهمون نزدیک شد گفت: «خداحافظ. داری میری سوریه.» فکر کردیم داره شوخی می‌کنه. بعد با اشاره انگشت، یه خط افقی کشید روی گردنش یعنی دیگه کارتون تمومه و قراره سرتون رو ببرن و راهش رو کشید رفت. این حرکت بشار سوری تا ماه‌ها کابوس من شد.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-بیست-و-نهم---بودن-یا-هیچ-قسمت-اول-id1493166-id465698069?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%86%D9%87%D9%85%20-%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%20%DB%8C%D8%A7%20%D9%87%DB%8C%DA%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 21:10:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و هشتم - جلوی اینها گریه نکن (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-28-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rq0rwghslfak</link>
                <description>سلام. من مرسن هستم و این بیست و هشتمین اپیزود پادکست آنه. پاکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش، داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم. این سومین و آخرین قسمت داستان جلوی این‌ها گریه نکنه.  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF26-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kugv1e8rjg7z  https://virgool.io/@onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF27-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-f5croreer5cx یکی از شنوندگانی که ادبیات روسی خونده، تو اینستاگرام یه تذکر درستی بهم داد که اسم کاراکتر اصلی این داستان یوگینیه، و وقتی تحبیب میشه تبدیل میشه به ژنیا و اینکه توی داستان من میگم جینیا احتمالا تلفظ انگلیسیشه و همینطور اسم شهری که من بارها توی دو تا اپیزود قبلی آوردم ولادیواستوکه و من اشتباه تلفظ‌‌اش کردم و عذرخواهی می‌کنم. خب. بریم سراغ داستان. اینم بگم که یه موزیکی توی تیتراژ پایانی این اپیزود من قرار دادم که داستان جالبی داره و آخر این اپیزود تعریفش می‌کنم. من می‌تونستم جینیا باشم، تو میتونستی جینیا باشی.توی سال‌هایی که اردوگاه بودم آدمای آشنای زیادی دیدم. دانشجوهام توی دانشگاه، همسایه‌ها، همکاران و خیلی‌های دیگه. اما عجیب‌ترین رویارویی‌ام با کسی بود که هیچوقت فکر نمی‌کردم اونجا ببینمش. یه شب، توی اتاق پرستارا دراز کشیده بودم و یکی از خانم‌هایی که اونجا بستری بود اومد من رو صدا کرد و گفت جینیا یه نفر توی بخش مردهاست که حالش خیلی بده و داره میمیره. اهل کازانه و گفت اگر یه همشهری اهل کازان میشناسم ببرمش پیشش. اگه می‌تونی بیا ببینش. من بلند شدم و دنبالش راه افتادم و رفتم توی اون اتاق. اون خانم جلوتر می‌رفت. کنار تخت یه نفر ایستاد و یه تیکه نون برداشت و گفت: «یکی از همشهری‌ها ات رو آوردم. من این نون رو طبق توافق مون می‌برم.» و نون و برداشت ورفت.اتاق تاریک بود. اون مرد اهل کازان گفت که ممنونم که اومدی. چند قدم رفتم جلوتر تا چهره‌اش واسم مشخص‌تر بشه و چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. آروم گفتم: «بیلین؟» اون کسی که روی اون تخت، با لباس‌های پاره و در حال مرگ بود، رفیق بیلین بود. کسی که ازم بازجویی کرده بود و من رو فرستاده بود اینجا. با تعجب جواب داد: «آره. من بیلینم. من رو می‌شناسی؟» گفتم: «تو من رو نشناختی؟» چشماش رو باریک کرد و معلوم بود که من رو نشناخته. ادامه دادم که: «معلومه که نشناختی. حتما این بلا رو سر هزار نفر دیگه هم آوردی. نه؟» بعد انگار که یه چیزایی یادش اومده باشه پرسید: «من ازت بازجویی کردم؟» من با لبخند گفتم:« تو هم سرنوشت مثل ما شد. دیدی؟»انگار که عصبانی‌اش کرده باشم گفت: «ولی من بی‌گناه‌ام.» من خنده‌ام گرفته بود. گفتم: «بی‌گناه؟ بی‌گناهی؟ ببین! امیدوارم توی جهنم بپوسی. یادت باشه که هیچ وقت نتونستی من رو خرد کنی.» و روم رو کردم سمت در و اومدم بیرون. وقتی می‌شد آدم‌هایی مثل بیلین رو اونجا دید، یعنی دیگه مشخص بود که قضیه به بخشهای دیوانه وارش رسیده. سال‌ها همینطور می‌گذشت تا سال هزار و نهصد و چهل و هفت رسید. اون سال، دهمین سالگرد هزار و نهصد و سی و هفت بود و برای هزاران نفر سال خاتمه‌ی محکومیت‌های ده ساله‌ای که دادگاه نظامی، دادگستری، هیات ویژه، یا یکی از اون دادگاه‌های رنگارنگ براشون بریده بود بود. برای منم دهمین سال محکومیت بود. منم یکی از اون روزا، نامه‌ی آزادیم رو گرفتم.صبح خیلی سرد پونزده فوریه‌ی هزار و نهصد و چهل و هفت. رفتم از بخش اداری نامه رو گرفتم و، هنوز نزدیک بیمارستان الگن که محل خدمت توی دو ماه آخر زندانم بود نرسیده بودم، که همه‌ی زندانیایی که توی بیمارستان کار می‌کردند دورم رو گرفتن. می‌تونستم ببینم همشون احساساتی شدن و کاملا مشخص بود که چقدر دارن محبت آمیز نگاه می‌کنن. و این یه دلیل بزرگ داشت. اینکه تجسم این اندیشه بودم که بالاخره می‌شه از اینجا بیرون رفت. همشون میخواستن یه کاری واسم انجام بدن. خاله مارفوشا، کارگر شصت ساله‌ی بخش، دستش رو برد زیر روپوش‌اش و یه قوطی حلبی کج و کوله‌ی پر از حریره رو درآورد. گذاشتش توی دستام و اصرار کرد که همونجا جلوی اون همه‌اش رو بخورم. تکنسین آزمایشگاه، که نمی‌دونستم چطور اونجا همیشه لباسای خوب دست و پا می‌کنه و خوش‌تیپه، نیم‌تنه‌ام رو برانداز کرد و گفت: «ظاهرت اصلا مناسب زندگی بیرون نیست. بعد گفت باید لباس و جوراب من و بگیری و پالتو هم بعدا واست جور می‌کنم.»اما من تمام مدت فکرم این بود که برم پیش آنتون. دکتر آنتونی که دل به هم بسته بودیم و یه مدت قبل، انتقالش داده بودن به شهر کناری. قرارمون این بود که بعد از اینکه مرخص شدم و از اردوگاه اومدم بیرون، بلافاصله بر بیمارستان آزاد و اونجا منتظر تلفنش بشم. بعدش از اونجا آنتون میومد دنبالم. اما اول باید مطمئن می‌شدم که آزاد میشم چون قبلا پیش اومده بود که لحظه‌ی آخر، حکم آزادی یه نفر رو لغو کرده بودن. همون موقع، پزشک ارشد بیمارستان آزاد اومد توی اتاق نگهبانی و گفت: «از لحاظ هوا شانس نیاوردین انگار. دکتر آنتون والتر همین الان به خونه‌ی من تلفن کرد. ازم خواست براتون یه پیغام بیارم. بوران شدید تو راهه و باد از جنوب میوزه. پیش‌بینی شده که هوای سه روز آینده وحشتناکه. هیچ اسبی نمی‌تونه این راه رو طی کنه. پیاده رفتن هم خیلی خطرناکه. من و همسرم می‌خوایم پیشنهاد کنیم که شما سه روز آینده رو پیش ما بمونید. من و دکتر والتر سر این موضوع به توافق رسیدیم. همین که هوا خوب شد خودش میاد دنبالتون.»من وا رفتم. هنوز دو ساعت از زندگی آزادم نگذشته بود که این ضربه به من وارد شد و کی این ضربه رو بهم وارد کرده بود؟ کسی که از همه واسه‌ام عزیزتر و به من نزدیکتر بود. چطور تونسته بود این حرفا رو بزنه؟ به من بگه که سه روز اونجا بمونم؟ سه دقیقه هم زیاد بود. دکتر ارشد یه بار دیگه هم سعی کرد که من رو سر عقل بیاره. هی تکرار می‌کرد: «فقط سه روزه. اینکه در مقابل ده سال چیزی نیست. میای یه منزل آزاد اقامت می‌کنی.»البته اصلا احمقانه‌ام بود که بعد از اینکه این همه بلا سر من اومده بود، ماجرا به اینجا ختم بشه که توی جاده‌ی تایگا یخ بزنم و بمیرم. بوران‌های شدید کولیما شوخی‌بردار نبود و حداقل من که باید این و بهتر از همه می‌دونستم. من می‌دونستم. چطور می‌شد که ندونم؟ چه داستان‌هایی که درباره افراد تنها یا یک گروه کامل تحت الحفظ شنیده بودم، که توی بوران یخ زده بودن و مرده بودن. اما خب، این بار فقط بیست و دو کیلومتر بیشتر نبود که! برای من. گرگ پیر تایگا. بیست و دو کیلومتر چی بود؟ اونم روی جاده‌ی صاف و سرراست. نیم تنه‌ام رو انداختم روی دوشم و اومدم توی حیاط بیمارستان. با خودم می‌گفتم بفرما! همش اراجیفه. یه روز خوب و معمولی. اینم دماسنج. فقط سی و پنج درجه‌ی سانتیگراد زیر صفر. یه روز واقعا مطبوع!بعد تصمیمم رو سریع گرفتم و جوری که کسی نفهمه، سریع زدم بیرون. و راه افتادم توی بزرگراه. توی بزرگراه می‌رفتم و ساختمان‌های الگن رو پشت سر می‌ذاشتم. با هر قدم از برج‌های نگهبانی اردوگاه بیشتر فاصله می‌گرفتم. برف زیر پاهام قرچ قرچ صدا می‌کرد. آدم میتونست این صدا رو زیر پاش بشنوه که انگار دارن میگن &quot;دیگه، هرگز. دیگه، هرگز.&quot; عزمم رو جزم کرده بودم که فراموش کنم اصلا جایی به نام الگن وجود خارجی داشته. پیاده‌روی خونسردی‌ام رو بهم برگردوند. فکر اینکه دیگه یه انسان آزادم. می‌تونم هر جا بخوام برم، و از هیچ‌کس دستور نگیرم، واسم خیلی لذت‌بخش بود. با خودم فکر می‌کردم اگه بتونم با همین سرعت ادامه بدم، باید قبل از اینکه هوا روشن بشه می‌رسیدم تاسکان و از فکر اینکه اون هیولای سنگدل، آنتون، از دیدن من چقدر حیرت می‌کنه، حسابی حس غرور می‌کردم.تو فکرم وقتی بهش می‌رسیدم می‌گفتم که: «اینم از اون پیش بینی‌های وضع هوای تو! دیدی رسیدم؟» و بعد بدون اینکه منتظر بشم جواب بده، می‌رفتم به محل کاری که قبلا پیدا کرده بودم. اون هم مجبور می‌شد بدوه دنبالم، و به روسی و آلمانی بگه من رو ببخش. و چند ساعت با همین فکرها خودم رو سرگرم می‌کردم و نمی‌دونستم که چند کیلومتر اومدم و چند کیلومتر دیگه مونده. کاش حداقل این چمدون همراهم نبود. خیلی وقت بود که حرکت کرده بودم و مدام می‌گفتم کاش حداقل می‌دونستم چقدر راه مونده. با خودم می‌گفتم حتما تا اون موقع نصف راه رو اومدم.چمدون رو گذاشتم روی زمین. انگشتام که داشت یخ می‌زد رو به هم مالوندم و بعد، نگاهم رو دوختم به جاده. اون لحظه‌ی اول، فکر کردم توی اون صحرای پوشیده از برف دارم سراب می‌بینم. سایه‌ی یه نفر داشت از یه جای دور سمت من میومد و من درست نمی‌دیدمش. احساسات یه مسافر توی بزرگراه کولیما، وقتی می‌بینه یه نفر داره میاد سمتش خیلی پیچیده‌ست. اولینش احساس غریزی شادیه. اینکه دیگه آدم تو این طبیعت بی‌رحم تنها نیست. یه حس دلگرمی میکنی ولی فقط برای یه لحظه‌اس. بعدش اون شادی، جاش رو میده به وحشت. اینکه نکنه اون سیاهی که داره نزدیک می‌شه، یک محکوم فراریه که میاد، می‌کشتت، و همه چیزت رو برمیداره. شاید یه سرباز یا نگهبان مسلحه، که به خاطر این که توی اون سرزمین دورافتاده کار می‌کنه تبدیل به یک متجاوز جنسی شده. یا اینکه گزینه‌ی آخر، یه دله‌دزده. آدمی که داره نفس‌های آخرش رو می‌کشه، و نون و لباس گرمت رو می‌گیره و ولت می‌کنه.بدتر از همه این بود که راه فراری هم نبود. خارج شدن از بزرگراه مساوی بود با غرق شدن توی اقیانوس برف و گم کردن راه. نمی‌شد هم برگردی؛ چون احتمالا بهت می‌رسید بالاخره و بدتر، برگشتن یعنی اینکه داری برمی‌گردی سمت الگن. پس مجبوری راهت رو ادامه بدی حتی اگر مرگ در انتظارت باشه. دیگه شک نداشتم که یه نفر داره میاد سمتم. کسی که داشت میومد سمتم، بعضی وقتا کج راه می‌رفت یهو می‌چرخید و پشتش رو می‌کرد به من و باد. و استراحت می‌کرد و دوباره راه می‌افتاد فقط وقتی چند متری رسید، حس کردم راه رفتنش آشناست.نمیدونم چطور ممکن بود ولی اون سیاهی آنتون بود. یهو گفت: «می‌دونستم. واقعا می‌دونستم. معلومه وقتی یه دختر مثل دخترای آلمانی تربیت نشده باشه اینجوری میشه. کارای احمقانه می‌کنه.» و ناخودآگاه، من شروع کردم به اشک ریختن. اومد جلو و چمدون سنگینم رو از دستم گرفت، و اشک‌هام رو با دستکش قشنگ چرمی‌اش از صورتم پاک کرد. اشک‌ها همین که روی دستکش می‌ریختن یخ می‌زدن. بعد من مث یه آدم غرغرو، پشت سر هم تکرار می‌کردم که: «تو که عجله‌ای نداشتی. معلومه که نداشتی. من قرار بود توی اون خراب شده بمونم. تو می‌ترسیدی سرت رو از پنجره‌ی ساختمونمون بیاری بیرون، خدایی نکرده سردت بشه.» جواب داد که: «به نظرم این اولین دعوای زن و شوهری ماست. نه؟ چقدر هم کیف میده! انگار که یه خونواده‌ایم.» دوتامون خندیدیم و شروع کردیم به قدم‌زدن. بعد اون یه ترانه‌ی طنز آلمانی رو خوند، که یعنی من خیلی از زنم میترسم.حالا دیگه راه رفتن خیلی ساده به نظر می‌رسید. شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتیم. میرفتیم به سمت آزادی، و الگن دور و دورتر میشد. حس سبکی می‌کردم. هنوز سحر نشده بود که بالاخره رسیدیم. رفتیم سمت آلونک چوبی، که آنتون برای من اجاره کرده بود. توی چارچوب در چند لحظه مکث کردیم چون یه لحظه تاریخی توی زندگی من بود. بعد از ده سال زندگی توی باراکا، بالاخره وارد اولین خونه‌ی آزاد شدم. خونه‌ی خودم.حالا دیگه آزاد بودم. درسته؟ نه کاملا. باید هنوز پنج سال رو توی ماگادان می‌گذروندم و حق نداشتم به سرزمین روسیه آزاد برگردم. این هم قسمتی از محکومیتم بود. اما حداقل دیگه توی هولاک و مشغول کار اجباری نبودم. طولی نکشید که توی مهد کودک کار پیدا کردم و جا افتادم. بعد از ماه‌ها، با همه‌ی سختی‌ها، وقتی حس کردم که دارم کنترل زندگیم رو به دست می‌گیرم، فکرم فقط یه سمت می‌رفت. چیزی که تمام این سال‌ها من رو زنده نگه داشته بود. اینکه تنها بازمانده‌ی خونوادم، واسیا رو بیارم پیش خودم و ببینمش. همسرم که بعد از طلاق و دستگیری، توی اردوگاه کار اجباری فوت شده بود، و آلیوشا پسر بزرگم هم توی لنینگراد. فقط مونده بود واسیا، که حالا پونزده سالش شده بود.توی همه‌ی این سال‌ها فقط با نامه ازش خبر داشتم. اونم توی نامه نوشته بود که دلش می‌خواد برای ادامه‌ی دبیرستان بیاد اونجا. سفر به ماگادان برای مردم غیر بومی نیاز به مجوز داشت. نه بار درخواست این مجوز رو برای واسیا داده بودم هر نه بار رد شده بود. این مجوز ر هم باید سرهنگ فرانکو صادر می‌کرد. بعد از ماه‌ها صبر کردن، بالاخره تونستم یه وقت دیدار با سرهنگ بگیرم. وقتی رفتم توی دفترش، نشسته بود پشت میز بزرگ و جلا داده‌اش، و به من تعارف نکرد که بشینم. همینطور که داشتم وضعیت شرح می‌دادم، اخم کرده بود و با ته خودنویس می‌زد روی میز. تا اینکه بهش گفتم: «پسر بزرگم که توی لنینگراد از گرسنگی مرد. طبق کدوم قانون من و پسر کوچیکم رو می‌خواید ازهم جدا کنید؟»وقتی به قانون اشاره کردم یهو انگار آرامشش رو از دست داد. گردنش سرخ شد و اون سرخی همینطور کامل صورتش رو گرفت. با یه تحکمی گفت: «جواب‌های ردی که گرفتین طبق قانون بوده. انگار یادتون رفته پنج سال از حقوقتون محرومین.» جواب دادم: «بله. از حق رای دادن محرومم. از مادر بودن که محرومم نکردن.» بعد با عصبانیت گفت: «من اصلا دلم نمی‌خواد با شما بحث کنم. وقتت هم تمومه.» و داد زد که: «بفرمایید بیرون.»به صورت سرهنگ نگاه کردم و از دفترش اومدم بیرون. فقط اون نبود که اینجوری عصبانی شده بود. من هم به اون درجه از هیجان درونی رسیده بودم که ممکن بود هر کاری بکنم. این شده بود دهمین جواب ردی که گرفته بودم. دوستام می‌گفتن اگر دهمین جواب رد رو گرفتی، فقط یک نفر می‌تونه کمک کنه. رفیق گریداسوآ یه خانوم بسیار سختگیر که بهش می‌گفتن ملکه؛ و رئیس بخش اداری اردوگاه‌ها بود. یه جورایی قادر مطلق اون منطقه بود و همه حرفش رو می‌خوندن. قصه‌های زیادی هم در موردش بود. این که اگه ازت خوشش ییاد کمکت می‌کنه، اگه بدش بیاد باید وصیت‌نامه‌ات رو بنویسی.از دفتر سرهنگ فرانکو که اومدم بیرون، با سرعت عرض میدون رو از بین کامیون‌ها رد شدم و سریع رفتم توی ساختمون روبرو. بخش اداری اردوگاه‌ها. به طور رسمی من یه فرد آزاد بودم و اونا اصلا مسئولیتی در قبال من نداشتن. یه صف طولانی مارپیچ جلوی دفتر ملکه بود. من بدون توجه به اونها همه رو رد کردم و از سد منشی‌اش که نمی‌خواست بذاره من برم تو هم گذشتم و خودم رو از در انداختم توی اتاق. و شروع کردم به حرف زدن. این که چطور انگار بهترین کلمات و درست‌ترین عبارت‌ها رو انتخاب کردم رو نمیدونم. ترکیبی از اشک‌های یه مادر، گفتن اینکه هیچ‌کس بچه‌ی یه نفر دیگه رو نمیخواد، اینکه باید بالای سر بچم باشم تا از راه بدر نشه و این حرفا. می‌دیدم که صورتش همینطور داره متاثرتر میشه. حرفام که تموم شد، خیلی آروم گفت: «آروم باش عزیزم. پسرکت میاد پیشت.»بعد خودنویسش رو برداشت، و یه نامه خطاب به سرهنگ فرانکو نوشت و با لبخند راهنمایی‌ام کرد. همون لحظه نامه رو بردم پیش سرهنگ. سرهنگ که من رو دید گفت: «باز که دوباره اومدی. این تیکه کاغذ چیه؟ ببین وقتم رو تلف نکن.» بعد کاغذ رو باز کرد و همینطوری که نگاهش به کاغذ بود گفت: «بفرمایید بشینید. پسرتون رو می‌خواین از کازان بیارید؟ من کازان رو می‌شناسم. عجب شهریه! به به! اتفاقا اینجا دبیرستان خوبی داره. پسرت می‌تونه درس‌هاش رو جبران کنه. همین الان نامش رو می‌نویسم.» و اینطوری بود که مجوز ورود واسیا به ماگادان صادرشد.یکی از مردم آزاد اینجا، یعنی مردم بومی که از دوستان ما و از یه خونواده‌ی نظامی بودن و می‌خواستن برای سفر برن کازان، قرار شد که واسیا رو هم همراهشون بیارن. کار من این شده بود که هر روز با خونه‌ی اون دوست تماس می‌گرفتم تا بدونم که از سفر برگشتن یا نه. برگشتشون هیچ تاریخ دقیقی نداشت. یه روز بالاخره تلفن زدم و از اون سمت خط، سر و صدای یه مهمونی میومد. معلوم بود که از سفر برگشتن و بهم گفتن که پسرت الان چند ساعته که اینجاست و رفته روی مبل نشسته و منتظر توعه و با کسی حرف نمیزنه.من با شنیدن این خبر، پشت تلفن یهو بی‌حال شدم و نشستم روی زمین. یکم بهم دارو دادن تا تونستم سر پا وایسم و بعد راه افتادم سمت خونه‌ی نینا. جولیا دوستم هم همراهم اومد. رسیدیم دم ‌در. خونه‌ی این دوستم نینا، که از مردم آزاد بود، از بزرگترین و مجلل‌ترین خونه‌های شهر بود. صحنه‌ای که توی منزلشون به چشممون خورد، ما رو یاد سکانس‌های فیلمهای قدیمی انداخت که می‌خواستن افسرهای گارد رو با یونیفرم‌های زیبا در حال عیش و نوش توی مهمونی نشون بدن. توی تالار ورودی یکم صبر کردیم تا نینا پیداش بشه. از لای در نیمه باز می‌تونستیم درخشش سردوشی‌ها و که با صدای بهم خوردن لیوان قهقهه‌ی خنده و داد و فریادهای مستانه همراه شده. نینا رسید و گفت: «اوه شمایین! انقدر منتظرتون بوده که رفته یه گوشه نشسته با هیشکی حرف نمیزنه.»بعد با مهربونی ما رو دعوت کرد داخل. انگار که واسش مثل دیدن یه فیلم سینمایی باشه گفت: «خوبه. دونفرین. ببینیم می‌تونه بفهمه کدومتون مادرشید یا نه.» خیلی مشتاق بود که این منظره جالب و تکان دهنده رو کش بده. انگار که واسش یه صحنه‌ی بازشناسی باشه. دخترش که همسر بازرس بود رو صدا زد که: «نگاه کن تامارا. درست مثل فیلم‌ها میشه.» و بعد روش رو کرد سمت مبل: «ببین. واسیا کوچولو! می‌بینی؟ دو تا خانم. یکی از اینا مادرته. باید انتخاب کنی. کدومشونه؟»و من تازه اون لحظه بود که چشمم به کسی افتاد که فهمیدم واقعا نیازی به اون همه تلاش برای پیدا کردنش نبود. یه نوجوون لاغر، با یه کت رنگ و رو رفته. تا ما رو دید، از جاش بلند شد. قد بلند و شونه‌هاش هم پهن بود. اصلا شبیه اون پسر بچه‌ی تخس چهارساله با موهای روشن که دوازده سال پیش توی خونه‌ی بزرگمون توی کازان تاتی تاتی می‌کرد نداشت. موهاش بلوطی بود و چشماش خاکستری. بیشتر شبیه آلیوشا و پسر بزرگم بود تا بچگی خودش. انگار همه‌ی این فکرها و مشاهدات رو داشت کسی انجام می‌داد که من نبودم. خودم لال شده بودم و نمی‌تونستم فکرهام رو به زبون بیارم. بیشتر سعی این بود که غش نکنم.واسیا اومد جلوو حتی یه لحظه هم بین انتخاب من یا جولیا شک نکرد. می‌دونست من مادرشم. دستش رو گذاشت روی شونه‌ام. بعد بالاخره بعد از مدت‌ها کلمه‌ای رو شنیدم که همیشه می‌ترسیدم هیچ وقت دوباره نشنوم. انگار زمان دوازده سال به عقب برگشته بود. قبل از دادگاه‌ها و زندان و گروه‌های مجازات و مرگ بچه‌ی اولم و، همه‌ی اون شب‌های کولاک. واسیا گفت: «مامان.» مینا بلند داد زد که: «شناختت. خون آدما رو طرف همدیگه می‌کشونه.»همه‌ی اون آدم‌های شاد و شنگول و مست، با لباس‌های قشنگ و برق انداخته و جام‌های پر، دور تا دور ما ایستاده بودن. با واسیا چشم تو چشم بودم و حس کردم که چقدر شبیه ده سالگی آلیوشاست. و دو تا پسرم انگار توی یه لحظه، اونجا جلوی من ایستاده بودن. زیر لب بدون اراده زمزمه کردم: «آلیوشا. عزیزم.» بعد از چند لحظه‌، یه صدای بم رو شنیدم که گفت: «نه. مامان من آلیوشا نیستم. واسیام.» سرش رو آورد نزدیک گوشم و ادامه داد: «جلوی این‌ها گریه نکن.»همونجا جلوی خودم رو گرفتم. بعد جوری نگاهش کردم که کسایی که به همدیگه نزدیک‌ان، همه چیز همدیگر رو می‌دونن، اعضای یه خونواده‌ان به همدیگه نگاه می‌کنن. و اون معنی نگاهم رو درک‌کرد. این قاطع‌ترین لحظه‌ی زندگی من بود. اون جمله، حلقه‌ی دوازده سال جدایی رو دوباره پیوند داد. واسیا بدون اینکه یه کلمه بهش گفته باشم یا چیزی واسش تعریف کرده باشم، خوب می‌دونست که ما کی هستیم و اونا کی هستن. و دلش نمی‌خواست که من با گریه کردن خودم رو جلوشون خار کنم. نگاهم بهش می‌گفت: «نترس عزیزم. گریه نمی‌کنم.» و بعد، با یه صدای خیلی خونسرد جدی گفتم: «پسرم از نینا تشکر کن تا بریم خونه.»خیلی اصرار کردن که بمونیم ولی از خونه زدیم بیرون. توی سکوت قدم می‌زدیم و انگار کلمه‌ای پیدا نمی‌شد که حسمون رو بیان کنیم. به جاش جولیا حسابی حرف زد و در مورد همه چیز توضیح داد. مخصوصا در مورد اتاق بزرگمون، که پونزده متر مربع کامل بود اما بالاخره توی خونه من و واسیا تنها شدیم و اولین مکالمه‌هامون شکل گرفت. اون شب پلک روی هم نذاشتیم. خیلی عجله داشتیم همه چیز رو در مورد همدیگه بدونیم و از هر چیز مشترکی که پیدا می‌کردیم ذوق زده می‌شدیم. قوانین وراثت خیلی عجیبن. هر بار که اون، به سبک خونواده‌ی پدریش دستش رو می‌کشید توی موهاش، من دلم می‌لرزید. این بچه نه پدرش رو درست دیده بود و نه مادرش رو. اما شبیه هردوی ما بود.واسیا همون شعرهایی رو از حفظ می‌خوند که من توی اردوگاه برای اینکه زنده بمونم با خودم زمزمه می‌کردم. و این موضوع خیلی خوشحالم می‌کرد. اونم مثل من شعر و سدی در برابر غیر انسانی بودن جهان واقعی می‌دونست. و هر جا شعری رو نصفه می‌خوندم، اون ادامه‌اش می‌داد. اینطور انگار به هم نشون می‌دادیم که همدیگه رو می‌شناسیم و من هر لحظه می‌فهمیدم که اون چیزی بیشتر از منه .یه نسل متفاوت. نسلی که برعکس آدم‌هایی هستند که هر چیزی رو که توی اخبار می‌دیدند یا بهشون می‌گفتن باور می‌کردن. یا فکر می‌کردند که هیچ‌کس بی‌دلیل بازداشت نمیشه. یا فقط به فکر پیشرفت شغلیشون بودن. دنیا داشت تغییر می‌کرد و آدم‌های بیشتری داشتن می‌فهمیدند که نباید جلوی اون‌ها گریه کرد.این بود قسمت آخر داستان جلوی این‌ها گریه نکن. پیشنهاد می‌کنم که حتما کتاب در دل گردباد رو بخونید. در ادامه‌ی داستان هم باید بگم که جینیا و واسیا بعدا به روسیه آزاد هم برمی‌گردن و اینکه واسیا بعدا یکی از نویسنده‌های معروف روسیه هم میشه. مرسی که این داستان رو شنیدین. لطفا ما رو توی شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید، توی تلگرام، توییتر و اینستاگرام با آیدی دیس ایز آن پادکست هستیم.و اما داستان تیتراژ پایانی. موزیکی که قراره بشنوید از گروه درد آرمیه به اسم واتربویز. ترانه بر اساس یک داستان واقعی در مورد یک سرباز هفده ساله‌ست که توی جنگ جهانی دوم برای جنگ با آلمان ها فرستاده میشه اما بعد از فتح برلین، وقتی این سرباز و خیلی از سربازهای دیگه‌ای که به آلمان رسیده ‌بودن میخوان برگردن خونه، استالین از ترس اینکه اونها با سربازای آمریکایی و اروپایی برخورد داشتن و ممکنه ایده‌های غربی روشون تاثیر گذاشته باشه و بعد از برگشتن به خونه اونا رو اشاعه بدن تمام اون سربازها رو به گولاگ میفرسته. پیشنهاد می‌کنم بعد از شنیدن این قطعه موسیقی، ترانه‌اش رو هم بخونید. ممنونم از نکیسا برای ادیت، و بچه‌های ارسی برای انتخاب موسیقی. براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و خدا نگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/اپیزود-بیست-و-هشتم---جلوی-اینها-گریه-نکن-قسمت-سوم-id1493166-id446018880?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%20-%20%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%20%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87%20%D9%86%DA%A9%D9%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%B3%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 00:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و هفتم - جلوی اینها گریه نکن (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF27-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-f5croreer5cx</link>
                <description>توی گولاک، 49 درجه‌ی سانتیگراد زیر صفر، بدترین درجه بود. چون انسانیت رسمی مقررات بهداشتی فقط وقتی خودش رو نشون میداد که دماسنج هم 50 درجه سانتیگراد زیر صفرو نشون بده. پنجاه درجه سانتیگراد زیر صفر، به این معنی بود که بخش اداری می‌تونه اون روز کار توی جنگل رو لغو کنه. اما هر کاری می‌کردیم نمی‌تونستیم نگهبان کشیک اسمشو گذاشته بودیم کک مکی رو قانع کنیم که اقرار کنه دماسنج 50 درجه زیر صفر رو داره نشون میده. دماسنج همیشه روی دیوار سیاه چوبی اتاقک نگهبان آویزون بود. من همینطوری که یه کبریت رو جلوی خط درخشان جیوه نگه می‌داشتم می‌گفتم درست نگاه کن از این طرف خیلی واضحه 50 درجه زیر صفر. کک مکی با یه نیم‌تنه چرمی سفید نو که وقتی حرکت می‌کرد خش‌خش صدا می‌داد، میومد نزدیک و فندک روشن می‌کرد و می‌گفت درست چهل و نه تاست. ماه‌های نوامبر، دسامبر، ژانویه، فوریه، زندگی برای من هر روز دقیقا با همین بحث شروع می‌شد. چهل و نه درجه یا پنجاه درجه؛ مساله اینه.سلام من مرسن هستم و این بیست و هفتمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این قسمت دوم از داستان جلوی این‌ها گریه نکنه و داستان تا اینجا شنیدیم که داشتن توی قطار به سمت اردوگاه کار اجباری می‌رفتن اما خبر نداشتن که دارن به اونجا میرن.  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF26-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kugv1e8rjg7z این اپیزود به هیچ وجه هم برای بچه‌ها مناسب نیست. خب بریم سراغ داستان؛ من می‌تونستم جینیا باشم، تو می‌تونستی جینیا باشی.توی اون واگن قطار بین همه‌ی اون اختلافاتی که با یه بحث خودشونو نشون می‌دادن، ما یک پیوند مشترک داشتیم، شعر. منم به خاطر تحصیلاتم در زمینه‌ی ادبیات گاهی براشون شعر می‌خوندم اما وقتی قطار توی ایستگاه می‌ایستاد نباید کسی حرف می‌زد. یه بار انقدر توی خوندن شعر غرق شده بودم که متوجه نشدم قطار توقف کرده. یه سرتیپ که رییس قطار بود با عصبانیت در واگنو باز کرد. هممون خشکمون زده بود. گفت یا همین الان میگید کی داشته از روی کتاب با صدای بلند شعر می‌خونده و کتاب رو تحویل میدین یا همه رو برای اضافه کردن مدت محکومیت می‌فرستم دادگاه. مسئول واگنمون با منومن گفت که کتاب نداریم، جینیا داشت از حفظ برای ما شعر می‌خوند. سرتیپ روش کرد به من گفت ثابت کن، نیم ساعت باید از حفظ شعر بخونی. بعد با یه نگهبان وارد واگن شد و در بست اشاره کرد که قطار حرکت کنه و من ناچارا شروع کردم. خوندم و خوندم و حتی بیشتر از نیم ساعت شد. اون انقدر محو شده بود که حتی یه توقفگاه رو هم از دست دادیم. ایستگاه بعدی موقع پیاده شدن ناخودآگاه از دهنش پرید که خوبه، حداقل یه چیزی داریم که روحیتون رو توی ولادیوستوک بالا نگه داره. شاید یه مدت زمان بیشتری زنده بمونید و رفت.اون لحظه بود که فهمیدیم داریم میریم به سمت ولادیوستوک. رفتن به اونجا یعنی قرار بود سر از یه گولاک دربیاریم، اردوگاه‌های کار اجباری. جایی که شاید، شاید ازش زنده بیرون میومدیم. ولادیوستوک اردوگاه انتقالی بود تا وضعیت ما مشخص بشه. با یه راهپیمایی طولانی تحت الحفظ توی بوران و برف رسیدیم اونجا. ولادیوستوک جایی بود که اصول اولیه‌ی زندگی توی اردوگاه رو یاد گرفتم. اونجا سیم‌های خاردار و برج‌های مراقبت و ساختمونای توسری خورده داشت و سکوهای خوابشم پر از حشره بود. شاید فکر کنید همه‌ی آدما تو همچین جهنم سردی دیگه تو یه طبقه‌ی اجتماعی قرار می‌گیرن. اما اونجا بود که فهمیدم حتی اینجا هم اختلافات طبقاتی با وسواس زیاد رعایت میشه. سه تا طبقه‌ی اجتماعی وجود داشت. دسته‌ی اول مجرمانی عادی بودن که جزو اشراف به حساب میومدن. کارهای سبک‌ترو خودشون برمی‌داشتن و مقامات اردوگاه به اونا اجازه می‌دادن و در واقع تشویقشون می‌کردن که زندانیان سیاسی رو اذیت کنن و اموالشون بدزدن. دسته‌ی دوم مجرمان سیاسی خرده پا بودن یه روزی یکی یه انگی بهشون چسبونده بود و سر از اینجا درآورده‌ بودن و دسته‌ی سوم که منم جزوشون بودم می‌شدن تروریست‌های ضدانقلاب. ما جزو کاست نجس اردوگاه محسوب می‌شدیم و معمولا کارهای شاقم سهم ما می‌شد.در هر صورت قرار نبود زیاد اونجا بمونیم. یه روز دوباره ما رو به صف کردن تا حرکت کنیم. اما برای اینکه برسیم به کولیما، یعنی مقصد نهایی باید از دریا می‌گذشتیم. سوار یک کشتی بزرگ شدیم و ما رو توی انبار تاریک کشتی بخار ژورما جا دادن. جمعیت خیلی زیاد بود و جایی که جمعیت زیاد باشه معمولا مریضی بیداد می‌کنه و دقیقا همون جا هم من حسابی مریض شدم. پزشک کشتی که با همسرم سابقه‌ی آشنایی داشت با انتقالم به بخش بیماران زندگیم رو نجات داد. توی بخش بیمارها مرد و زن، سیاسی و عادی، اسهالی و سفلیسی، زنده و مرده، که هنوز جسدشون جمع نکرده بودن کنار هم روی سکوها خوابونده شده‌ بودن.وقتی کشتی به ساحل رسید بیمار و مرده‌ها رو همونجا وی سنگای سرد کنار بندر خوابوندن و کاروان زندانیا رو بردن سمت شهر. نیمه‌های شب بود که برگشتن من که بیهوش بودم رو بردن بیمارستان تبعیدی‌های ماگادان. اونجا یه پزشک زن ازم مراقبت می‌کرد. همش حواسش بهم بود. از خونه‌ی خودش واسم غذاهای اختصاصی و مقوی میاورد. شایدم تلاش می‌کرد تا با این کارای خوب گناه شوهرش که بازجوی سازمان امنیت بود جبران کنه. دیگه بعد از دو ماه من رو که حالم خوب شده بود رو فرستادن به اردوگاهی که باید می‌رفتیم. وقتی رسیدم اونجا از دیدن چهره‌های کبود، بینی‌های سرمازده و چشم‌های گرسنه‌ی دوستام که تو این یکی دو سال باهاشون آشنا شده بودم شرمنده شدم. عمیقا احساس می‌کردم که بهشون خیانت کردم اما خب بعد از ده روز کار آماده‌سازی زمین برای کشت، که قشنگ مشخص بود که بی‌فایده‌ست، خیلی زود شبیه دوستام شدم.زنای زندانی برای رفتن سر کار، باید هر روز پنج کیلومتر راه رو قبل از طلوع آفتاب پیاده می‌رفتن و تا شب توی سرمای چهل درجه زیر صفر با بیل و کلنگ زمین همیشه منجمد کلیما می‌شکافتن. انگار که این وضعیت کافی نباشه من رو به بدترین جای ممکن یعنی مزرعه‌ی دولتی که توی اعماق تایگا بود فرستادن. اونجا کارم بریدن درخت بود. هر دو تا زن باید روزانه هشت متر مربع الوار می‌بریدن و سمباده می‌زدن. موضوع بد این بود که جیره‌ی نون که غذای روزانمون بود به مقدار الوار قطع شده بستگی داشت و برای من خیلی کم پیش میومد که حتی بتونم بیست درصد حد نصاب رو آماده کنم.نرسیدن به حد نصاب رو هم خرابکاری تشخیص می‌دادن و مجازاتش بازداشت توی سلول یخ زده بدون هیچ وسیله‌ی بهداشتی، حتی بشکه‌ی پیشاب بود. زنا پای پیاده ساعت پنج صبح برای کار می‌رفتن به جنگل یخ‌زده و انقدر خسته و کوفته به محل کارشون می‌رسیدن که هیچ امیدی به رسیدن به حد نصاب باقی نمی‌موند. زندگی همین‌طور می‌گذشت که یه مدت بعد بهم خبر دادن همسر سابقم بعد از اینکه درخواست طلاق داده، دستگیرشده و آدمای جدیدی که از کازان، شهرمون، میومدن خبرهای ضد نقیضی می‌دادن که فرستادنش به یک اردوگاه کار اجباری دیگه و اونجا نتونسته زنده بمونه.این موضوع نه فقط به خاطر اون، که به خاطر سرنوشت بچه‌ها نگران کننده بود. مدت زیادی گذشته بود و من هنوز خبری از بچه‌ها نداشتم. تا اینکه یه روز من خواستن دفتر رییس اردوگاه. رفتم دفترش. رییس با اخم نشسته بود و یه تیکه کاغذ دستش بود. با بی‌حسی تمام گفت که توی نامه نوشته پسر کوچیکم با سیا به یه خونواده سپرده ‌شده و پسر بزرگم آلیوشا بعد از اینکه به یک مرکز نگهداری اطفال زندانیان سیاسی توی لنینگراد فرستاده شده، به خاطر محاصره شهر توی جنگ جهانی دوم، توی یه قحطی جونش و از دست داده. نامه رو از دست رییس قاپیدم و دوباره خوندمش. حتی نمی‌تونستم گریه کنم. برگشتم خوابگاه و تا شب نمی‌تونستم حرف بزنم. دست کردم زیر تشک تختم آخرین شکلات صورتی که روز آخر از دست آلیوشا گرفته بودم و برداشتم از در خوابگاه اومدم بیرون. با دست یه گودال توی برف‌ها کندمو شکلات رو گذاشتم توش و برفا رو ریختم روش. اونجا تازه شروع کردم به گریه کردن. عذاب وجدان داشتم که چرا توی آخرین باری که پیش همدیگه بودیم سرش داد زده بودم. همونجا روی برف‌ها، کنار مقبره‌ی برفی که برای آلیوشا ساخته بودم، دراز کشیدم. می‌دونستم بدنم به خاطر فقر غذایی حاد و خستگی مفرط ضعیفه و هوا هم انقدر سرد بود که ممکنه زود یخ بزنم و بمیرم. خودمم همینو می‌خواستم. همونجا بی‌حرکت چشمامو بستم.صبح روی تخت درمونگاه بیدارشدم. این دفعه یه جراح از لنینگراد به اسم آنتون، که دکتر درمانگاه اردوگاه بود منو نجات داد. انگار که مرگ هنوز دوست نداشت منو در آغوش بگیره. آنتون روزهای زیادی ازم مراقبت کرد تا حالم بهتر بشه و ضعفم از بین بره. وقتی حالم بهتر شد با اینکه هیچ تجربه‌ای در زمینه پرستاری نداشتم، منو گذاشت پرستار بخش کودکان که بچه‌هایی که اونجا متولد می‌شدن اونجا نگه می‌داشتن. آنتون خیلی آدم عجیبی بود. روحیه‌ی خیلی بالایی داشت و هیچوقت از این که بخواد کسی رو درمان کنه ناامید نمی‌شد. با اینکه اونجا هیچ وسیله‌ی خاصی نبوده و داروهایی که نیاز داشت پیدا نمی‌کرد.برای هر بیمار یه جوک داشت که تعریف کنه و باعث بشه که حالشون بهتر بشه. اگر جایی غیر از اونجا می‌دیدیش با خودت می‌گفتی حتما یه دکتر معروف و پولداره ولی حالا داشت اونجا محکومیت ده ساله‌ش رو می‌گذروند. اما در کل معلوم نبود که کی از اونجا بیاد بیرون. مخصوصا اینکه یه موضوع مهم توی پرونده‌اش داشت. اصلیتش آلمانی بود، چی بدتر از این وسط جنگ جهانی دوم. ولی به خاطر اینکه اونجا به دکتر نیاز مبرم داشتن به جای معدن طلا از اینجا سر درآورده ‌بود. خلاصه یه مدتی هم توی بخش کودکان کار کردم و کم‌کم باهاش بیشتر آشنا شدم و انقدر پر از زندگی بود که کم‌کم بینمون علاقه ایجاد شد.مرگ هر روز قبل از اینکه پلک‌هامون رو باز کنیم سراغ ما میومد. خودشو به ما نشون می‌داد و با طعنه می‌گفت دیروزو زنده موندی، امروزو می‌خوای چیکار کنی. مرگ ظاهر و باطن اردوگاه بود. اما من از خودم می‌پرسیدم که عشق چطور؟ همچین جایی عشقم می‌تونه وجود داشته باشه؟ این سوالو وقتی از خودم کردم که پام به بخش کودکان به عنوان پرستار بازشد. وقتی در طول روز به مادرهایی که لنگون لنگون و با بدن‌های تکیده میومدن تا به بچه‌هاشون شیر بدن نگاه می‌کردم همش از خودم می‌پرسیدم این بچه‌ها اصلا از کجا اومدن؟ چرا انقدر تعدادشون زیاده؟ اصلا تو این جهان سیمای خاردار، برج‌های دیده‌بانی، راهپیمایی‌ها، بازرسی‌ها، ساعت‌های خاموشی، سیاه‌چاله‌های انضباطی و گروه‌های کار، ممکن بود کسی بتونه هنوز عشق یا حتی تمایلات جنسی ابتدایی رو تجربه کنه؟ یادم میاد که چقدر توی جوونی از تعریفی که هامسون برای عشق می‌داد به هیجان میومدم.می‌گفت عشق چیست؟ نسیمی در میان نسترن ها یا کوبش بوران بر دکل قایق‌ها بر دریا، عشق نور طلاییست در خون. در مقابلش این کلام موجز و تلخ یکی از شخصیت‌های آثار اولیه‌ی ارنبورگ رو می‌دیدم که می‌گفت عشق یعنی هم خوابگی دونفر. چقدر این دوتا تعریف دور بودن از هم و من مشخصا اولی رو بیشتر دوست دارم. برای کلیمای دهه‌ی چهل حتی تعریف دوم هم خیلی آرمانی بود؛ هم‌خوابگی. یعنی یه سقفی بالای سرشونه، یک سقف مشترک و یه تختی چیزی که می‌تونن روش بخوابن و اینکه موقع هم‌خوابگی به خودشون و به همدیگه تعلق دارن. وقتی به تعریفش فکر کنیم حتی این شرایط سختی داشت. چه برسه بخوای نسیم در میان نسترن ها رو تجربه کنی. توی اردوگاه‌های کلیما عشق ملاقات‌های عجولانه و پرخطر زیر سرپناهی توی محل کار، توی تایگا یا پشت پرده‌ی چرک خوابگاه افراد آزاد بود.همیشه ترس از گرفتار شدن وجود داشت. ترس از بی‌آبرویی در ملاعام و قرار گرفتن توی رسته‌ی اعمال شاقه انضباطی یا بدتر اعزام به یه منطقه‌ی خطرناک‌تر. ممکن بود کار به جایی بکشه که یک قرار ملاقات حتی به قیمت زندگی آدم تموم بشه. اما تو این حیاط بدوی و غریبون انگار مقدر بود که با همه چیز از کمدی گرفته تا تراژدی روبرو بشیم و حتی عشق، همونطور که هامسون میگه. اون نور طلایی در خون. فکر می‌کنم اونم گاهی بین ما ظاهر می‌شد. همون نسیم میان نسترن‌ها. یکی از اون سر زدن‌های اسرارآمیزش اینطوری بود که یه‌روز بعد از حضور و غیاب، فهرست اقدامات تنبیهی انضباطی که به دستور فرمانده اردوگاه تعیین شده بود، داشت قرائت می‌شد. هر روز صبح شکل کلمات متغیر بود ولی مفهوم یکی بود.پنج روز انفرادی، کار تحت‌الحفظ. پنج روز انفرادی، محروم از کار، والاخر. اما اون روز یه جمله‌ای خونده شد که همه رو خندوند. حتی ما رو که دل تو دلمون نبود و با ناامیدی داشتیم گوش می‌دادیم و خیلی نگران بودیم که اون شب به جای افتخار خوابیدن توی تخت اشرافی خوابگاهمون، الوارهای یخ‌زده سلول انفرادی انضباطی نصیبمون بشه و اما اون جمله این بود. نگهبان بلند خوند رابطه‌ی بین محکوم زن و محکوم مرد، که باعث بیکار ماندن یک اسب برای دو ساعت شده، پنج روز انفرادی، محروم از کار و همه زدن زیر خنده.بعدا جمله‌ی رابطه‌ی بین محکوم زن و محکوم مرد که باعث بیکار موندن یه اسب برای دو ساعت شده جوک معمول اردوگاه شد. ولی اون لحظه وقتی خنده‌مون تموم شد، سریع وحشت جایگزینش شد. کار اون دو نفر تموم بود و ما اون دوتا محکوم مرد و محکوم زن رو می‌شناختیم. مرد هنرپیشه بود و با کارگردان‌های مهم روسیه کار کرده بود. زن هم رقصنده باله بود. وقتی دستگیر شده بودند برای مدت زمانی هنرشون باعث شده بود توی اردوگاه یه موقعیت ویژه‌ای داشته باشن. توی ماگادان هر دوی اون‌ها با رسته‌ی فرهنگی کار می‌کردن. یه گروه تاتر بی امکانات بودن که برای کارمندای اردوگاه که حوصلشون سر رفته بود تو اون منطقه دور افتاده، برنامه اجرا می‌کردن. توی رسته بازیگرهای زندانی به نسبت خوب تغذیه می‌شدن و به بهانه‌های مختلف اون‌ها رو بگی نگی آزاد می‌ذاشتن تا بی‌نگهبان اینطرف اونطرف برن.اون دو تا هم که عاشق همدیگه بودن گهگاه موفق می‌شدن بیرون از اردوگاه همدیگه رو ببینن. اما این وضعیت فقط پنج ماه دوم میاره چون مشخص میشه که زن حامله‌س. اون رو می‌فرستن به یک اردوگاه کار. به گروه مادران شیرده که اعضاش از مجرمانی عادی بودن و محلشون نزدیک به بخش کودکان بود که من اونجا بودم. خلاصه زن و مرد از همدیگه جدا می‌کنن. به جای کفش و دامن باله، به مادر محکوم شیرده، حالا پوتین‌های زمخت و کت دو آستری دسته سومی میدن. پسر کوچکش بعد از تولد فقط چند ماه زنده میمونه ولی زن اینجا موندگار میشه.مرد برای اینکه بتونه شانس اینو داشته باشه که شاید، شاید بتونه زن رو ببینه و بفرستنش اردوگاه، تظاهر کرده بود که صداش خراب شده و دیگه نمی‌تونه روی صحنه اجرا کنه. کاربردازشون که می‌شناختنش می‌دونست همه‌ی اینا بهونست، بعد از اینکه بهش میگه که خیلی آدم کله خری هستی که میخوای این کارو بکنی، موافقت می‌کنه که با گروه زندانیا بفرستنش به بورخالا؛ معدن طلای حومه‌ی منطقه‌ی ما. حالا مرد به جای زندگی سرخوشانه هنرپیشه‌های تاتر دهقانی، به انتخاب خودش همه‌ی وحشت‌های جهنم روی زمین یعنی بورخالا رو به جونش خریده ‌بود. کار توی معدن اونو از پا انداخت. مریض شد و تا دم مرگ رفت. اما یه مدت بعد موفق شد بره به دسته‌ی فرهنگی اردوگاه‌های شمالی که بهش می‌گفتن سولاک. که بعضی وقتا سراغ اردوگاه ما هم میومد. تا کارکنان اردوگاه رو با یه نمایش واریته سرگرم کنن. چندتایی از زندانیان که از بین معتمدان انتخاب می‌شدن و چند تا از کارگرهای کارای شاق مثل ما هم اجازه داشتن ردیف‌های عقب بشینن و خب همینطوری معجزه شد. بالاخره وقتی که اومدن اردوگاه ما، یکی از اون کارگرهای کار شاق، که تونسته بود برای دیدن نمایش بیاد، اون زن بود. اینطوری اونا همدیگه رو دیدن. بعد از مدت‌ها بالاخره همدیگه رو دیدن. زن که از شادی و غم زبونش بند اومده بود اونجا کنار در راهروی کناری سالن باشگاه اردوگاه روبروی مرد ایستاده بود. اون موقع فقط بیستوش شیش سالش بود اما خیلی پیرتر به نظر می‌رسید. یه پوست و استخوان شده بود اما هنوزم می‌شد حس کرد که همدیگه رو مثل قبلا دوست دارن. اون لحظه زن که واسش مشکل بود اتفاقاتی که براش افتاده رو تعریف کنه فقط هی تعریف می‌کرد که چطور پسر کوچیکشون با پدرش مو نمی‌زده، چطور حتی ناخن‌های کوچیکش عین ناخن‌های پدرش بوده، چطور فقط توی سه روز یه سوهاضمه سمی می‌گیره، چون شیر نداشته که بده بهش و طفلک مجبور بوده با شیر خشک تغذیه بشه.زن نمی‌تونست جلوی حرف زدن خودشو بگیره و مرد دست و ناخن‌های شکسته و سیاهش می‌بوسید و التماس می‌کرد که خونسرد باشه و بازم می‌تونن بچه‌دار بشن. بعد یه تیکه نون خشکی که ذخیره کرده بود و چند تا حبه قند که تیکه‌های توتون بهش چسبیده بود رو توی جیب نیم‌تنه‌ی زن گذاشت. مرد بین آدم‌های مطمئن و با نفوذ دوستای خوبی داشت و یه ترتیبی داد که به زن یه کاری بدن که طبق معیارهای اون منطقه عالی بود. زن شد گاری‌چی اسطبل‌ها. بهتر از این نمی‌شد دیگه. بالاخره می‌تونست بدون محافظ اینطرف و اونطرف بره. زن کم کم حالش بهتر شد. زیبایی سابقش برگشت و مرتب یادداشت‌های مرد به دستش می‌رسید. با این وجود می‌شد به آینده امید داشت؟ اینکه همه چیز بعدا درست میشه؟ حکم هر کدومشون ده سال به اضافه‌ی پنج سال محرومیت از حقوق مدنی بود. اما خب آدم اصلا مجبور به انتظار آینده بشینه؟ زن یادداشت‌های مرد روزی صد بار می‌خوند و از شادی گل از گلش می‌شکفت. همه چیز خوب بود ولی خب پس یهو چی شد که پنج روز انفرادی محروم از کار؟ معلوم شد که مرد به کمک بعضی از آشناهاش توی مدیریت اردوگاه که اهل هنر بودن، تونسته بود کاری کنه که واسه انجام یک ماموریت الکی بفرستنش منطقه‌ی ما. بعد یه جایی منتظر زن و اسبش شده بود. یه نقطه‌ای حدود پنج کیلومتری مجتمع اردوگاه، اونجا همدیگه رو دیده بودن و بعد اون اسب یاکوتی که چه عرض کنم، اون اسب خسته و لاغر که هیچ کاری از دستش برنمیومد به درخت بسته بودن اما همون موقع یه موجود بدجنسی اونا رو دیده و به مقامات گزارش کرده بوده و این بود اون واقعه‌ای که می‌بایست با سلول انفرادی انضباطی مجازات بشه. رابطه‌ی بین محکوم زن و محکوم مرد که باعث بیکار ماندن یک اسب برای دو ساعت شده.حالا حضور و غیاب تموم شده بود و وقتی این رسید که نگهبان سر برسه و تنبیه شده‌ها رو به سیاه‌چاله‌های انضباطی ببره. زن از فکر نام وحشتناک سلول، ژنده پاره‌هاشو محکم به دور خودش پیچیده بود و گفت باشه میرم ولی به شرطی که اونو نبرن چون از وقتی توی معدن طلا کار کرده ذات‌الریه مزمن گرفته، میمیره اونجا. یهو یه صدایی آرومی اومد که دختر بالرین کجاست، براش یه یادداشت آوردم. این صدای کاتیا بود که اجازه داشت بدون نگهبان تردد کنه. کاتیا کارش این بود که با گاو نرش آب بیاره و ببره. یه آدم خاص دوست داشتنی بود. اون تونسته بود یادداشت مرد رو از بین نگهبانا رد کنه. یادداشت رو آورد داد دست زن.زن با دقت نامه رو نگاه کرد و بعد از خوشحالی داد زد که خدا رو شکر اوضاع خوبه. انگار فردا پس فردا برای افسران اردوگاه کناری برنامه گذاشتن. خب پس نمی‌فرستنش سلول انضباطی. گفتن فقط توبیخش می‌کنن، بهش احتیاج دارن و منم خب اشکالی نداره، من پنج روز رو می‌تونم دووم بیارم. بعد از سر جاش بلند شد و لباساشو دور خودش پیچید. بین همه‌ی کسایی که با ترس و لرز و آروم برای تنبیه می‌رفتن سمت سلول‌های انضباطی، زن اولین کسی بود که به محل مجازات رسید. با اون قدم‌های زیبای خاص رقصنده‌های باله راهش از بین همه باز می‌کرد تا پنج روز رو توی جهنم سپری کنه. حالا شما بگین، چطور میشه بهشون حسودی نکرد؟زمان توی اردوگاه خیلی آروم می‌گذشت. شاید برای همین که خیلی از این جزییات یادم مونده. حالا چند سال از محکومیتم رو گذرونده بودم. از پس پرستاری از مریضا و مراقبت از بچه‌ها بر میومدم اما هر روز مثل هم بود. گاهی حتما باید توی آینه صورتت و چین و چروک‌ها رو نگاه می‌کردی و متوجه می‌شد زمان توی اردوگاه هم جاریه. اینجا همون قدر که احساسات انسانی سرکوب می‌شد، همون قدر هم می‌شد جلوه‌های عجیبی ازش دید. مثلا یه بار توی اردوگاه دیدم که چطور عذاب وجدان می‌تونه آدمو زیر و رو کنه. عذاب وجدان حسیه که گاهی اوقات زندان، فقر غذایی و حتی شاید مرگ در رقابت باهاش کم بیاره. یه بیماری رو اوردن بخش ما به اسم فیشتن هولتز. تقریبا سی سالش بود و خیلی خوش چهره بود. از مدارکش اینطور پیدا بود که محکومیتش یه بار تموم شده و بعد دوباره تمدید شده. توی پروندش نوشته بود که اهل شهر تارتوی استونیه.حالا این نکته‌ی عجیب این بود که به زحمت می‌تونست استونیایی صحبت کنه، حتی روسی هم بلد نبود. خیلی زود معلوم شد که یوزف فیشتن هولتز فقط از طرف پدری اهل استونیه و توی بچگیم پدرش از دست داده و از طرف مادری آلمانی بود و زبون مادریش هم آلمانی. وقتی آوردنش درمانگاه حالش خیلی وخیم بود. تبش اصلا پایین نمیومد. شبا نفسش تنگ بود و هذیون می‌گفت و تند تند روی تختش از این پهلو به اون پهلو می‌شد. یه شب پرستاری که همکارم بود اومد منو بیدار کرد که حال فیشتن خیلی بده. آنتون دکترمونم شبا می‌رفت خونه. من رفتم دیدن فیشتن. کاملا توی تختش تا شده بود، خیلی سخت نفس می‌کشید و چشم‌های آبی روشنش داشت از حدقه می‌زد بیرون. عرق سرد روی صورتش بود. وقتی نگاهش به من افتاد یهو یه جملاتی به آلمانی گفت که تو کلمه‌ی لوفتن بولی هم بود.اولش نفهمیدم منظورش از لوفتن بولی چیه. اما وقتی فهمیدم پشتم لرزید. شنیده بودم این یه جور جنایت خاص که بین پزشکان آلمانی رواج داره یعنی آمپول هوا. اون ازم می‌خواست که بهش آمپول هوا تزریق کنم تا بمیره. بهش گفتم دیوونه‌ای؟ ما که فاشیست نیستیم. ما بیمارامون نمی‌کشیم ما درمانشون می‌کنیم. بعد از خودم سوال کردم که توی درمانگاه خیلی تا اون موقع کمک کرده بود. اینکه اگر آنتون توی همچین وضعیت مشابهی بود چیکار می‌کرد. با خودم گفتم که دچار نفس تنگی پس بهتره ازش خون بگیریم. جای کاسه رو درست کردم و یه سوزن بزرگ فرو کردم توی رگش. خون با قطره‌های درشت و آهسته مثل گونه‌های انگور سرخ چکید توی کاسه قلبم داشت تند می‌زد. یه مدتی که گذشت دیدم حالش بهتر شد. دیگه ناله نمی‌کرد و حتی خوابشم برد. بعد با دست لرزون بهش کافور تزریق کردم و بعدشم بهش چای شیرین پررنگ و داغ دادم. خلاصه تا صبح موفق شدم نجاتش بدم. از اون شب به بعد برای من خیلی عزیز شد. همونطور که همیشه حاصل تلاش‌هامون واسمون عزیزه. حتی وقتی که اسمش توی فهرست پایان دوران نقاهت اومد و درجه حرارت بدن عادی شد من به عمد روی نمودار علایم حیاتیش می‌نوشتم سی و هشت درجه. می‌خواستم بهش فرصت بدم بدنش قوی‌تر بشه و تا اونجا که ممکنه رفتنش به معدن طلا به تعویق بیفته.نصف جیره‌ی غذام رو هم بهش می‌دادم. اما یه شب کارمند ارشد درمانگاه بعد از اینکه شام از غذاخوری آورد، یه خبرهایی از شیفتن داد. غذاخوری جایی بود که خبر از دهن به دهن می‌چرخیدن. اون کارمند ارشد گفت که می‌دونستی شیفتن یک افسر نازی بوده؟ باورت میشه؟ بعد از اینکه این جمله رو شنیدم حالم بد شد. حس می‌کردم جون یک جنایتکارو نجات دادم حتی شاید جون یکی از اعضای اس اس رو. پرسیدم از کجا اینو فهمیدی؟ جواب داد که همه اینو میگن. از جوابش مشخص بود که منبع خبر اصلا قابل اطمینان نیست. همه می‌دونستن که چطور شایعه‌ها داخل اردوگاه یک کلاغ چهل کلاغ میشن. اما بعد از اون به فیشتن حرفی نزدم. فقط به دقت مواظب رفتارش بودم. همه‌ی کاراش رو خیلی منظم و مرتب انجام می‌داد. به همه کمک می‌کرد و حتی با چوب مجسمه درست می‌کرد و گاهی اوقات این مجسمه‌های چوبی رو به منم هدیه می‌داد. یه بار یه مجسمه‌ی بچه‌ی بالدار کوچیک برام آورد و بعد با یه روسی دست و پا شکسته گفت این‌ها برای شما، چون شما فرشته هستید. اونجا تنها بودیم و من یهو جملات وحشتناکی به زبون آوردم که آرزو می‌کنم هیچوقت نمی‌گفتم. گفتم که من فرشته‌ام؟ من فقط یه آدم عادی‌ام اما همین تو اگر سه سال پیش و تو یه شرایط متفاوت ملاقاتم می‌کردی من زنده زنده می‌سوزوندی. توی اتاق گاز مسمومم می‌کردی یا دارم می‌زدی.گفت من؟ شما؟ و بعد چهره‌اش توی هم رفت و پرسید اما چرا؟ گفتم چون تو یه افسر نازی هستی، درست نمیگم؟ اینو که شنید رنگش مثل گچ سفید شد و روی زمین زانو زد. ادامه دادم که نترس اگر اونا خودشون خبر نداشته باشن، منم لوت نمیدم. یهو طوری زد زیر گریه که انگار گلوله بهش خورده و اون لحظه متوجه اشتباهم شدم. حس کردم که گریش از روی ترس نیست این عذاب وجدان بود که شکنجش می‌داد. عذاب دردناکی که انسان بیشتر از هر درد جسمی آزار میده. من تا امروز هم مطمئن نیستم که آیا او واقعا در خدمت نازی‌ها بوده یا نه و دقیقا تا چه حد. اما معلوم بود که کاری کرده که اینطور داره درون خودش تقاص پس میده. جلوم زانو زده و به گریه کردن ادامه داد، دستام گرفت توی دستش و سعی می‌کرد اونا رو ببوسه و یک ریز یه چیزی رو دوباره و دوباره تکرار می‌کرد. می‌گفت خواست خودم نبود، خواست خودم نبود. و توی حرفاش انقدر غم عمیقی بود که برای یک ثانیه ناراحت شدم که چرا سعی کردم که نجاتش بدم. شاید حتی بهتر بود بمیره تا این که روحش چنین باری رو توی زندگیش به دوش بکشه. من نمی‌دونم قبلا چه جور آدمی بوده. شاید یه هیولای فاشیست بوده، شایدم یه مامور جز اجرای حکم‌های غیرانسانی. در هر صورت به خاطر اون اندوه عمیقی که اون لحظه داشت حس می‌کردم که یه انسان روبروی منه.همه‌ی ما گاه و بیگاه به یه آدم‌هایی برمی‌خوریم که دنبال این هستن که گناهشون گردن زمانه، دوست ناباب، جوونی یا بی‌تجربگی بندازن که البته گاهی هم درسته. اما من اعتقاد دارم همین که یه نفر سعی می‌کنه در برابر گناهی که کرده با صدای بلند از خودش دفاع کنه، گاهی فقط برای ساکت کردن صدای آهسته و بی شفقت درونشه که مدام اون رو یاد گناهاش میندازه. من گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که ما در طول شب‌هایی که بیخواب میشیم، وقتی که با بیزاری به روزهای گذشته زندگی نگاه می‌کنیم، زمانی که از ناراحتی می‌لرزیم و باعث و بانی ها را نفرین می‌کنیم، دونستن این که مستقیم توی جنایت‌ها و خیانت‌ها شرکت نداشتیم سودی نداره. هر چی باشه قاتل فقط اون کسی نیست که ضربه رو می‌زنه. هر کسیه که به هر طریقی داره حمایت می‌کنه با تکرار بدون فکر نظریه‌های خطرناک سیاسی و اجتماعی، با حرکت ساده‌ای مثل بلند کردن بی صدای دست راست، با نصفه نیمه نوشتن حقایق، یا حتی کف زدن برای چیزی که بهش اعتقادی نداره.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85---%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-id1493166-id444060306?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%20-%20%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%20%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87%20%D9%86%DA%A9%D9%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-28-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rq0rwghslfak </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 17:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و ششم - جلو اینها گریه نکن (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF26-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kugv1e8rjg7z</link>
                <description>بازم صب شده بود و مثل همیشه باید چند بار چشمام می‌مالوندم و چند لحظه صبر می‌کردم تا بپذیرم اینکه با هفتاد و پنج نفر دیگه داریم توی واگن باری، سمت شهر ولادیوستک و اردوگاه کار اجباری میریم، خواب و رویایی از سر شکم پر خوابیدن دیشب نیست. روی واگن باری نوشته شده بود: ابزار و لوازم مخصوص. واگنی که ما توش بودیم فقط یه دریچه‌ی کوچیک با میله‌های آهنی داشت که نوبتی می‌تونستیم ازش بیرون رو نگاه کنیم. وقتی یه غلت زدم دیدم کسی جلوی پنجره نیست و رفتم تا بیرونو نگاه کنم. یکی از هم‌قطارا به محض بیدار شدن و باز کردن چشماش شروع کرد که ترانه در مدح استالین خوند. یه نفر دیگه بهش اعتراض کرد که احمق به خاطر استالین که الان اینجایی، جواب داد که نه، این کار اطرافیان استلینه. اون از کارهای خلاف قانون زیر دستاش بی‌خبره. وقتی ماجرا رو بفهمه همه‌ی ما رو نجات میده و ازمون دلجویی می‌کنه، مگه نه جینا؟ قطار یه سوت بلند کشید. من سرم برنگردوندنم. همینطور از پنجره زل زدم به دشتی که قطار داشت می‌شکافتش و ما رو به سمت ناکجا می‌برد. پادسلام من مرسن هستم و بیست و ششمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این اولین قسمت از داستان سه قسمتی جلوی این‌ها گریه نکنه. من این داستان رو بر اساس کتاب در دل گردباد از یوگینیو گینزبرگ نوشتم و اون بخش‌هایی که برای خودم خیلی جذاب بوده رو روایت کردم. کتاب بسیار خوب و جذاب و البته مهمیه در تاریخ شوروی، اگر تمایل داشتید و کتاب رو پیدا کردین حتما بخونیدش چون که موضوعات و بخش‌های بیشتری رو کاور کرده اما من سعی کردم که وفادار بمونم به متن کتاب و خیلی از جملاتی که می‌شنوین عینا در کتاب اومده و عینا جملات خود جنیا هست.من یه اعترافی هم بکنم؛ اسمای روسی خیلی سختن. بعید نیست چیزی رو اشتباه تلفظ کنم. خودتون اگه یه رمان روسی تا حالا خونده باشین، منو درک می‌کنید حتما. خلاصه پیشاپیش خیلی معذرت می‌خوام. این رو هم بگم که این داستان برای بچه‌ها اصلا مناسب نیست. من می‌تونستم جینیا باشم، تو می‌تونستی جینیا باشی.سلام من جینیا هستم. دسامبر سال 1934 سی سالم بود و اون روز یه روز معمولی بود. با همسر و دو تا پسرام، آلوشای نه ساله و واسیای دوساله صبحانه خورده بودم رسونده بودمشون مدرسه و حالا داشتم می‌رفتم دانشگاه کازان توی شوروی تا برسم به کلاسم. من استاد دانشگاه ادبیات بودم. توی کلاس داشتیم شعری در مدح روسیه‌ی بزرگ می‌خوندیم، که همون موقع یکی از اعضای کادر دانشگاه در کلاسو باز کرد و گفت بریم به سالن اجتماعات چون یه خبر مهمی رو می‌خوان بهمون بدن. من از اعضای وفادار و مطیع حزب کمونیست بودم. همسرمم از اعضای بلندپایه حزب بود. توی سالن اعلام کردن که سرگئی گروف یکی از اعضای حزب به قتل رسیده و استادا مامور این هستن که به کارخونه‌ها برن و کارگرها رو مطلع کنن. منم مامور این شدم که برم به کارخونه‌ی نساجی کازان و نامه‌ی ارسالی از حزب بخونم. یه نامه‌ای که پر از کلمات افتخارآمیز برای حزب و قول‌هایی برای مجازات قاتل و همدستاش بود. وقتی از کارخونه برگشتم دانشگاه، رفتم غذاخوری تا یه چایی بخورم. یوستافیف یکی از اعضای دانشگاه و دوستای قدیمی اونجا بود. اون با یه صدایی که ترس و ناراحتی رو می‌شد توش حس کرد و به من این حس رو می‌داد که اتفاقات بدی توی راهه، بهم گفت که قاتل یکی از اعضای خود حزب بوده و این می‌تونست شروع یک پاکسازی و جنگ درونی باشه و همینطورم شد. یه ماه بعد یکی از همکارام توی روزنامه‌ی تاتارستان سرخو دستگیر کردن. نیکولای که توی دانشگاه ما استاد تاریخم بود، به خاطر اینکه تو یه فصل از کتاب چهار جلدی تاریخ حزب کمونیست شوروی، وقایعی رو تفسیر کرده بود که به مذاق استالین خوش نیومده بود خائن تشخیص داده شده بود.بعد از اینکه خبرو شنیدم و شب برگشتم خونه، به همسرم گفتم که تو قضیه‌ی نیکولای رو می‌دونستی؟ می‌دونستی قراره دستگیر بشه؟ گفت نه. گفتم پل راستشو بگو. گفت دقیق نمی‌دونستم، بعدش با عجله دستمو گرفت و منو برد توی آشپزخونه. خیلی ترسیده بودم. شیر آب ر هم تا آخر باز کرد تا توی محیط سر و صدا باشه. می‌ترسید جایی از خونه میکروفن کار گذاشته باشن. بهم گفت بشین، آروم حرف می‌زد. گفت ببین کار نیکولای تمومه. باید مواظب خودمون باشیم. گفتم چی؟ چه ربطی به ما داره؟ جواب داد تو و نیکولای توی دانشگاه همکار و دوست بودین، گفتم خب، یعنی من باهاش همدستم؟ هنوز به حزبم، کاری نکردم. گفت امروز اومده بودن سراغ من. من از طرف تو به خاطر کم کاری و اینکه تشخیص نداده بودی ضد انقلاب عذرخواهی کردم ولی گفتن خودش باید عذرخواهی کنه. اون لحظه اعصابم بهم ریخت. گفتم چیکار کردی؟ من برای چی باید عذرخواهی کنم؟ در ضمن تازه اون متهم شده، چیزی رو که ثابت نکردن و بعد بلند شدم اومدم بیرون. من عضو وفادار حزب بودم و بهش ایمان داشتم اما حاضر نبودم که به مصلحت حزب همکارم محکوم کنم. از طرف دیگه هر کاری از دستم برمیومد برای کشورم می‌کردم ولی هیچوقت مقام خدایی برای استالین قائل نبودم. باور داشتم که اونم یکی مثل همه‌ی ماها. چند روز بعدش همه‌ی کسایی که توی روزنامه کار می‌کردن رو خواستن دفتر روزنامه، برای ادای توضیحات. موضوع این بود که شما یا هر کس دیگه‌ای باید زودتر از این که یه نفر دستگیر بشه، این ضدانقلاب‌ها و دشمنان ملت رو تشخیص و لو می‌دادی و در صورت عدم موفقیت باید دلایلتو توضیح می‌دادی.دفتر روزنامه یه سالن کوچیک قدیمی بود که گوشه‌ی سالن دفتر سردبیر قرار داشت. از در اصلی که وارد شدم دیدم همه جلوی اتاق سردبیر تجمع کردن و یکی یکی دارن صحبت می‌کنن. همینطور که داشتم به سمتشون می‌رفتم، صداشونم میومد. هر کسی یه چیزی در دفاع از خودش می‌گفت و نیکولای رو محکوم می‌کرد تا خودش رو از مخمصه نجات بده. یکی می‌گفت من توجیه نبودم. یکی دیگه می‌گفت من معنای انقلاب دائمی رو درست متوجه نشدم. تا اینکه من رسیدم بهشون. سر دبیرمون که از اعضای بلندپایه حزب بود به من اشاره کرد و گفت رفیق بیا داخل، رفیق گیزبرگ، شما در دفاع از خودت چی داری بگی؟ جواب دادم من حرفی برای گفتن ندارم. گفت بله نمی‌خوای ابراز پشیمانی کنی که در تشخیص خرابکار بودن همکارت ناموفق بودی؟ چرا یه بار هم ضدش چیزی نگفته بودی؟ من گفتم خود حزب بهش اعتماد کرده بود کتاب بنویسه، من که انتخابش نکرده بودم. در ضمن مگه رفته دادگاه اتهاماتش ثابت شده؟ سردبیر مون سرش خیلی طلبکار تکون داد و گفت ما تو این کشور آدمای بی گناه دستگیر نمی‌کنیم. بعد با دست اشاره کرد همه بفرمایید بیرون. چند دقیقه بعد همه رو توی اتاقش خواست تا نظر کتبیش رو که برای حزب می‌خواست بفرسته بخونه. اعلام کرد به دلیل ناهشیاری سیاسی خانم جنیا گینزبرگ ایشون و فرد دستگیر شده همدست هستند. بعد عینکش رو گذاشت روی میز و از جاش بلند شد. هنوز توی بهت حرفاش بودم که چطور منو همدستش دونسته که صدای دست زدن یکی از همکارا از پشت سرم اومد، رومو برگردوندم، کم کم صدای دست زدنا بیشتر شد، همین‌طور که بعضیاشون سرشون پایین بود و سعی می‌کردن با من تماس چشمی نداشته باشن سردبیر رو برای این عمل به موقع و مناسب تشویق می‌کردن و من حسابی ترسیده بودم.اون ماجرا فقط باعث شد که من از روزنامه اخراج کنن. اما از اون روز رفتم زیر ذره‌بین و ممکن بود روزهای سیاهی در انتظارم باشه. همسرم مدام می‌گفت که نباید از حزب کینه به دل بگیری، پیش میاد. خودت سرسختی نشون دادی و نخواستی ابراز پشیمانی کنی. کافی بود چند تا جمله بگی، مگه همکارات نگفتن؟ مگه من نگفتم؟ چند تا جمله است دیگه. اما اولا من کار اشتباهی نکرده بودم و دوما چرا باید ضد همکارم که هنوز نرفته بود دادگاه حرف می‌زدم. اما احتمال این وجود داشت که قضیه خیلی بالا بگیره. گاهی احساس می‌کردم که دارن تعقیبم می‌کنن. بالاتر از همه من عاشق ادبیات و درس و دانشگاه بودم و دوست نداشتم اینام ازم گرفته بشه. حالا پاییز سال 1935 بود و به دعوت حزب یه آخر هفته رفته بودیم یه ویلای تفریحی اطراف شهر کازان. همسرم از قبل می‌دونست که قراره رییس حزب در کازان، رفیق بیلین هم اونجا باشه. شب توی رستوران داشتیم شام می‌خوردیم. از اونجا دیدم که رفیق بیلین با کلی آدم دیگه در حالی که داشتن گفتگو می‌کردن و می‌خندیدن رفتن به اتاق وی‌آی‌پی. همسرم گفت باید بریم پیش رفیق بیلین، تو رو بهش معرفی کنم و بعد مشکلتو بهش بگی. اون تنها کسی که می‌تونه واست امنیت ایجاد کنه. دستمو گرفت و بلندم کرد. رسیدیم به میز بیلین. پال گفت سلام رفیق بیلین، وقت‌ بخیر، ایشون همسرم جنیا گینزبرگه. بیلین جواب داد سلام خوشوقتم و به من نگاه کرد و بعد به طور معنادار و تهدیدآمیزی گفت بله در مورد ایشون شنیدم. بعد تشریف بیارید دفترم تا صحبت کنیم. من بعد از شام رفتم دفترش. خیلی حس کوچیک شدن می‌کردم که باید به خاطر کار نکرده از دیگران خواهش و تمنا کنم.بعد از اینکه حرفامو زدم بهم گفت که تو باید هوشیار می‌بودی و هیچ عذری پذیرفته نیست. تو استاد ادبیاتی و اینکه نتونستی تشخیص بدی که همکار ضد انقلاب یعنی تو اصلا صلاحیت کار نداری، باید اخراج بشی. با گریه برگشتم اتاقم. این طور بود که زودتر از چیزی که فکر می‌کردم از دانشگاه اخراج شدم اما هنوز یه ترس بزرگتر وجود داشت؛ این که دستگیر بشم. بذارید یکم از فضای اون موقع بگم. استالین همه رو دشمن می‌دید. از نزدیک‌ترین مشاوراش تا افسران عالی رتبه تا روشنفکرا و حتی آدمایی که عمومی‌ترین مشاغل داشتن مثل کشاورزا. هیچ کسی در امان نبود. تو این فضای ترسناک کارفرما کارگرشو لو می‌داد، همسایه همسایه رو متهم می‌کرد، حتی پیش اومده بود بچه‌ها رو توی مدرسه تشویق می‌کردن که خبرچینی کنن و اونام والدینشون رو به مقامات معرفی می‌کردن. گاهی اوقات این اتهامات ضد استالینی واقعی بودن اما معمولا این کار از ترس گزارش نکردن یک مظنون یا بدتر از اون به انگیزه‌ی انتقام انجام می‌دادن. مثلا همسایه‌ای که زیاد سر و صدا می‌کرد، رییس بداخلاق، معشوق جفا دیده، همکار حسود، همه می‌تونستن راحت مورد اتهام قرار بگیرن و سر از زندان در بیارن. توی همچین فضایی سایه‌ی سنگین بازداشت روی سر منم افتاده بود. شب و روز نگران خودم و خونوادم بودم. من می‌تونستم با لو دادن دیگران توی جرم خودم تخفیف قائل بشم یا حداقل می‌تونستم برم یه نقطه‌ی دورافتاده و جلوی چشم نباشم تا شاید قضیه فراموش بشه.ولی من دنبال اجرای عدالت بودم اما تیر خلاص وقتی زده شد که استالین گله کرد که نهادهای امنیتی شوروی چهار سال از کارشون عقب‌افتاده‌اند و بعد به کمیسر جدیدش در امور داخلی، دستور داد زمان تلف شده رو جبران کنه. توی کوچه و خیابون و محل زندگی و دانشگاه می‌شد دید که ممکنه هرکسی، هر کسی، به عنوان دشمن خلق و ضد انقلاب دستگیر بشه. این یعنی دیگه وقت من تموم شده بود. تازه یه مدت قبل از حزبم اخراجم کرده بودن. یه روز اول صبح داشتم یه لباس اتو می‌کردم. پسر بزرگم داشت کتاب می‌خوند و پسر کوچیکم با اسباب‌بازی‌هاش بازی می‌کرد. پال پشت میزش نشسته بود که تلفن زنگ خورد. همه انگار می‌دونستیم که این تلفن اول صبح قرار نیست خبر خوشی رو بده. پل گوشی رو برداشت و بعد رو به من گفت تلفن برای تو جینیا. با ترس نگاش کردم. ادامه داد که رفیق بیلینه. آروم رفتم سمت تلفن و بیلین بهم گفت که سریع خودم برسونم اونجا. چند لحظه بهت زده همونجا ایستادم که آلیوشا گفت مامان اتو داره لباس می‌سوزونه. پل رفت سمت اتو و من رومو کردم سمت پسر بزرگم آلیوشا. دیدم کنارش چندتا شکلات هست. با عصبانیت گفتم داری شکلات می‌خوری؟ چندبار بهت گفتم دندونات خراب میشه؟ بدشون به من ببینم. آلیوشا اومد و شکلات‌های صورتی رو گذاشت توی دست من. حسابی ترسیده بود. گذاشتمشون توی جیبم. بعد بدون اینکه چیزی بگم لباسمو عوض کردم. با پل از خونه زدیم بیرون. نمی‌تونستم به صورت بچه‌ها نگاه کنم. پل باهام تا ساختمان مرکزی حزب اومد. دم در خداحافظی کردم و رفتم داخل. اون داخل رفتن بازگشتی نداشت. بالاخره من اون روز بازداشت شدم.از اون روز بازجویی‌های طولانی بیلین شروع شد. برای اثبات اینکه من خرابکار و ضد خلق هستم. من اون موقع هنوزم به حزب ایمان داشتم. با این که حاضر نمی‌شدم علیه همکارم حرفی بزنم اما فکر می‌کردم بالاخره واقعیت مشخص میشه. شبا رو توی سلول انفرادی نمور با لباس‌های کثیف می‌گذروندم. اون موقع هنوز شکنجه‌ی جسمی ممنوع بود. چند ماه بعدش به قول خودشون روش‌های جدید بازجویی قانونی شد. اما اون موقع به زندان توی شرایط وحشتناک بسنده می‌کردن. به یه روشی به اسم زنجیر، یعنی بازجویی‌های مداوم به مدت هفت شبانه روز، بدون خواب و غذا و البته روبرو کردن من با دوستای قدیمی ترسو که اتهامات من رو تایید می‌کردن تا اینطوری روحیه‌ی من خراب بشه. حتی یه روز خود نیکولای رو هم آوردن. بهم گفت که مجبور شدم تایید کنم که تو همدست من بودی وگرنه بهم حکم اعدام میدن. نیکولای، کسی که به خاطر اون من اونجا بودم. زمانی که بازداشت بودم سعی می‌کردم با شعرهایی که بلدم روحیه‌ی خودمو بالا نگه دارم. شعر و ادبیات برای من همه چیز بود. شبا دور اتاق می‌چرخیدم و با دست می‌کوبیدک به بدنم و این شعر رو می‌خوندم تا یادم نره من کی هستم. کسی به من این بدن رو به من عطا کرده، با آن چه کنم؟ بدنیست قابل و فقط متعلق به من است. من زنده هستم و نفس می‌کشم. من قوی و بلندقد هستم. کسی می‌داند باید به خاطرش از چه کسی تشکر کنم؟ من هم باغبانم، هم گل و در این زندان گیتی تنها نیستم. وقتی حرکت می‌کنم، وقتی نفس می‌کشم، از خود ردی به جای می‌گذارم. روی این پنجره‌ی ابدی که تاریکی را بیرون نگه ‌می‌دارد. زندگی آن سوی شیشه ممکن است روز به روز تاریک شود اما اثر من این رو پنجره هیچ‌گاه از بین نخواهد رفت.و من اینطوری زنده می‌موندم و ادامه می‌دادم. اما الان دیگه چند ماه گذشته بود و حسابی ضعیف شده بودم. یه روز نگهبان اومد دم سلول گفت که بیلین می‌خواد ببینتت. من شکلات‌هایی که روز آخر از آلیوشا با عصبانیت گرفته بودم توی لباسم آورده بودم داخل. یواشکی یکی از اون شکلات‌های صورتی که تنها جسم رنگی اون سلول بودن رو خوردم برای من رنگ و بوی آلیوشا پسر بزرگم رو می‌دادن. رفتم به اتاق بیلین. بیلین یه هیکل توپر داشت و قد کوتاه و موهایی که از ته تراشیده بود. از در که وارد شدم دیدم که جلوی پنجره دفترش ایستادهو از بیرون صدای خنده و موسیقی میومد. با لبخند گفت که روز ارتش سرخه، جشن ملی. شاید پسرای تو اون پایین باشن، نه؟ اینو که شنیدم می‌خواستم برم دم پنجره که پرده‌ها را کشید. گفت بفرمایید بشینید. نشستم روی صندلی. الکی سعی می‌کرد صورتش یه جوری باشه که یعنی داره دلسوزی می‌کنه.شروع کرد به حرف‌زدن. بچه‌هات حسابی دلشون برات تنگ شده. می‌دونم یه مادر چه حس بدی می‌تونه داشته باشه مخصوصا بعد از درخواستی که همسرت کرده. بعد به کاغذ جلوش نگاه کرد و گفت همسر درخواست طلاق داده. من باورم نمی‌شد. گفتم بذار درخواست طلاقشو ببینم، گفت می‌بینی حالا. اول بذار موضوع اعترافات رو حل کنیم. بعد می‌تونی یه غذایی بخوری، بعدشم بری پسرات ببینی. بیا امضا کن اینو. یه کاغذ رو هل داد جلوم و خودنویس رو داد دستم. دودل شده بودم. چشمم به عکس قاب گرفته استالین افتاد که بزرگ پشت سر بیلین روی دیوار آویزون بود. تمام این اعترافات و اتهامات روی اون کاغذ دروغ بود و خود بیلین و همکاراشم اینو می‌دونستن. نکته‌ی جالب این دریای فریب و دروغ هم این بود که از متهمان با اصرار می‌خواستن که پای این اعترافات خیالی امضا کنن.یکی از هدفاش این بود که کارگزاران نظام می‌خواستن مشروعیت هم داشته باشن. حداقل تو سال‌های اول استالینیست‌ها لازم می‌دیدن به مردم این‌طور نشون بدن که اعمالشون عادلانست. اما هدف بزرگتر چیز دیگه و ظریف‌تر از این چیزا بود. کشتن قربانی‌ها به تنهایی واسشون کافی نبود. اونا می‌خواستن اراده‌ی قربانی‌ها را هم در هم بشکنن. اینکه اونا رو وادار کنند که جعلیات دادستان رو بپذیرن یه‌جور پیروزی روانی بود. وقتی قربانی اون واقعیتی که دادستان جعل کرده بود می‌پذیرفت، اون واقعیتی که هر دو طرف می‌دونستن با واقعیت عینی منافات داره، انگار غایی‌ترین حالت تسلیم شکل گرفته بود. تازه این توهم به استالینیست‌ها می‌داد که می‌تونن واقعیت رو هم طبق خواسته‌ی خودشون عوض کنن. همه‌ی این‌ها گردبادی از وحشت و دروغ ساخته بود و کسی که سوار این گردباد بود استالین بود. اما در طرف دیگه، در ظاهر، تصویری که از استالین ارائه می‌دادن همون آنکل جو یا دایی یوسف مهربون بود که اثرش را در همه ابعاد زندگی مردم شوروی می‌شد دید.بچه‌ها توی مدرسه در مدحش سرود می‌خوندن و عکسشم توی هر دفتر اداره و تقریبا توی هر خونه‌ای به دیوار آویزون بود. همه اعتقاد داشتن که باید سرمایه‌دارهای منافق، کمونیست‌های وازده، مزدوران، ضد انقلاب‌هایی که راه پیشرفت شوروی را سد کردن رو از سر راه برداشت. اغلب مردم خودشون رو شهروندای خوب شوروی می‌دونستن و هیچوقت توی خوابم نمی‌دیدن که هدف این تصفیه‌ها قرار بگیرن تا این که خیلی دیر می‌شد. و حالا نوبت من بود. دوباره به خودنویس توی دستم نگاه کردم.دلم برای پسرم تنگ شده بود. چند لحظه مکث کردم، بیلین گفت امضاش کن، هر کسی ممکنه اشتباه کنه رفیق. توی چشماش نگاه کردم و گفتم من اشتباهی نکردم و خودنویس انداختم روی میز.بیلین خیلی عصبانی شد و مهرش پرت کرد سمت دیوار و یکی از قاب‌های روی دیوار شکست. گفت تو یه فاحشه پررویی، حسابت رو می‌رسم. بعد داد زد که سرباز بیا ببرش و من برگردوندن سلولم و فرداش هم منو بردن دادگاه تا برای من حکم صادر کنن.با دو تا نگهبان من رو بردن دادگاه نظامی. سه نفر ارتشی پشت میز نشسته بودن. یکیشون گفت می‌دونی جرمات چیه؟ ابراز پشیمانی می‌کنی؟ گفتم من کاری نکردم. گفت همه تایید کردن که تو گناهکاری. جرم تو تروریست ضد خلقه و بعدش یهو گفت شر می‌گیریم و هر سه تاشون بلند شدن رفتن تو اتاق کناری. چند دقیقه بعد برگشتن. دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. حکم اینطوری اعلام کردن؛ خانم یوجینیا گینزبرگ، شما به ده سال زندان، محرومیت از حقوق مدنی و توقیف اموال محکوم می‌شید بعد از این جمله هیچی نمی‌شنیدم. هنوز توی شوک بودم. کل دادگاه هشت دقیقه بیشتر طول نکشید.قاضی و همراهاش بلند شدن و رفتن بیرون. به نگهبانان پشت سرم نگاه کردم و زدم زیر گریه، از خوشحالی. از یکیشون پرسیدم که گفت ده سال زندان یعنی زنده می‌مونم؟ ده سال دیگه آزاد میشم؟ اعدام نمی‌کنن؟ بعد منو بردن سمت ماشین. انگار که تازه فهمیده بودم چه بلایی سرم اومده، به نگهبان گفتم ولی من بی‌گناهم، کاری نکردم. نگهبان گفت معلومه که بی‌گناهی، فکر می‌کنی اگه بی‌گناه نبودی فقط ده سال زندان می‌گرفتی. همین امروز حکم اعدام هفتاد نفر را دادن. با این وجود همین که الان زنده می‌موندم خوب بود. فکر می‌کردم که احتمالا میرم زندان اما نمی‌دونستم که سال‌های سخت‌تری در انتظارمه. من قرار نبود مدت زیادی برم زندان، قرار بود برم جایی بدتر از زندان. دو سال اول تو زندان یاروسلاوی گذشت. جایی که تقریبا زنده به گور شده بودم. مثل کسی که نیمه خوابه و بیداره و توی یه سیاهی به سر می‌بره. سلولم پنج قدم در سه قدم بود و یک ورقه فلزی روی پنجره گذاشته بودن که فضای داخل سلول رو توی گرگ و میش دائمی نگه می‌داشت. هیچ شی خاصی اونجا نبود.مثل کتاب یا کاغذ و تنها تماس‌های انسانی با کارکنان زندان بود که اونا هم با دستورهای کوتاه ارتباط برقرار می‌کردن. سه بار در روز می‌تونستم از سلولم خارج بشم. دو بار برای دستشویی و یه بارم برای پیاده‌روی پونزده دقیقه توی حیاط. اون پونزده دقیقه نقطه‌ی روشن روز برای من بود که می‌تونستم از طریق اون با زندگی خارج از سلول ارتباط داشته باشم. توی سلول سعی می‌کردم یه روتین روزانه داشته باشم مثل ورزش صبح که نگهبان بعد از یه مدت بهم گفت که هرجور فعالیت ممنوعه، هر جور فعالیتی. هر ده روز هم باید دو تا کتاب به ما می‌دادن که به قول خودشون این سرویس فعلا در دسترس نبود. توی همه‌ی دو سالی که من اونجا بودم در دسترس نبود. تنها کاری که می‌موند شعر سرودن و شعر خونی بود. شعرایی که باید از حفظ برای خودم می‌خوندم. ژوئن 1939 من و هفتاد و پنج تا زن دیگه رو سوار واگن شماره‌ی هفت کردن. با اینکه ما هیچ ایده‌ای از مقصد و طول سفر نداشتیم اما اکثر مون خوشحال بودیم که از اون سلول انفرادی خارج شده بودیم. از اونجایی که بیشتر این زندانیان برای مدت طولانی از تماس انسانی محروم بودن از اینکه توی اون واگن سرد فلزی حضور داشتن خیلی سپاسگزار بودن و بی‌وقفه هم صحبت می‌کردن.بعضیاشون برای اولین بار بعد از دو سال بود که داشتن با کسی صحبت می‌کردن. اما من فکرم مشغول کلماتی بود که روی واگن قطار نوشته شده بود. روی واگن نوشته شده بود تجهیزات ویژه و این خیلی منو نگران می‌کرد اما منم مثل بقیه از اینکه با یه عده یه جا هستیم حس خوبی می‌کردم. برعکس سلول انفرادی اینجا روزمون زود شروع می‌شد. یکی آب و نون تقسیم می‌کرد و بعد از اون مخصوصا توی روزای اول، همه خودشونو معرفی می‌کردن و داستان‌های زندگیشون رو به اشتراک می‌ذاشتن. از کشاورز و کارگر کارخانه تا اساتید دانشگاه و اعضای عالی رتبه‌ی حزب. در طول روز شعر می‌خوندیم، آواز می‌خوندیم، درمورد بچه‌هامون صحبت می‌کردیم و حدس‌هامون در مورد اردوگاهی که قرار بود ما رو اونجا ببرن می‌گفتیم و البته در مورد جوزف استالین بحث می‌کردیم. بعضیا نسبت به این جابجایی خوش‌بین بودن.می‌گفتن احتمالا داریم تبعید میشیم. بعد همسرمون می‌تونه بیاد پیشمون و بعد اجازه کار می‌گیریم و برمی‌گردیم سر همون شغل قبلیمون اما خیلیم بدبین بودن. همینطور همه در مورد این که کی تو این دستگیری و محاکمه‌های ساختگی مقصره هم بحث می‌کردن؛ استالین یا پلیس امنیت. حداقل یک سوم اعضای اون واگن اعتقاد راسخ داشت که استالین خبر نداره و پلیس امنیت و اطرافیانش دارن بی‌خبر از اون این کارا رو می‌کنن. یه روز انقدر بحث بالا گرفت که نزدیک بود دعوا بشه اما آخرشب بازم همه‌ی ما، زندانیایی بودیم که باید روی یک زیرانداز کثیف، روی فلز سرد واگن قطاری می‌خوابیدیم که معلوم نیست داشت کجا می‌رفت.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85---%D8%AC%D9%84%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id1493166-id442555656?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%B4%D8%B4%D9%85%20-%20%D8%AC%D9%84%D9%88%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%20%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87%20%D9%86%DA%A9%D9%86%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF27-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-f5croreer5cx  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-28-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rq0rwghslfak </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 14:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و پنجم - من زاده مهاجرتم (قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-25-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-fq2avoxl4vzh</link>
                <description>توی صفحه‌ی ویکی‌پدیای مهدی، شوهر خاله کوثر نوشته شده این بازیکن تیم ملی عراق توی سال‌هایی که توی اوج محبوبیت بوده به دلایل نامعلوم و خیلی ناگهانی عراق رو ترک می‌کنه. تو این اپیزود می‌خوایم داستان اون دلایل نامعلوم رو تعریف کنیم.سلام من مرسن هستم و این بیست و پنجمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این چهارمین و آخرین قسمت داستان من زاده‌ی مهاجرتمه.  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF22-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-g4spozzpmwc7  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF23-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rihptuqf1lgc  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF24-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kvqzvsqo8phe این اپیزود رو تقدیم می‌کنم به مردم افغانستان. من می‌تونستم مریم باشم، تو می‌تونستی مریم باشی.خاله کوثر تعریف می‌کنه که رابطه‌ی من و صادق فقط یه رابطه‌ی خواهر و برادری نبود، اون رفیقم بود. قبل همه‌ی این ماجراها، من صبا براش چایی تازه دم رو توی فنجون مورد علاقه‌اش می‌ریختم. دوست داشت که اولین چایی صبح مال اون باشه. می‌دونستم نیمرو دوست‌داره، با زرده‌ی نیمه پخته و سفیده‌ی برشته. اون مثل بزرگ ما خواهر برادرا بود. همه یه جور دیگه‌ای دوسش داشتیم و یه جور خاصی هم ازش حساب می‌بردیم. خواهر برادرهای کوچکتر می‌دونستن که اگر یه خطایی بکنن صادق جریمشون می‌کنه که برن علف هرزای بین گلای حیات بچینن. اونم حواسش به همه از جمله من بود. بدون این که بفهمن میومد سر تمریناتم. با مربیم رفاقت می‌کرد و دور از چشم من باهاش ارتباط می‌گرفت که دورادور در جریان من و تمریناتم باشه.صادق بود که تونسته بود دل پدرم نرم کنه که اجازه بده برم بازی‌های آسیایی بانکوک. توی همون بازی‌ها هم بود که با مهدی آشنا شدم. اون بود که من به ورزش تشویق می‌کرد. اون و زندگی حرفه‌ای من با هم گره خورده بودن و وقتی که توی تاریخ گم شد، منم از همه چیز دست کشیدم، مخصوصا ورزش. خونه‌نشین شدم. وقتی بعد فارغ‌التحصیلی برای اجرای طرح کارآموزی به یکی از وزارت‌خونه‌ها احضار شدم نرفتم، می‌دونستم میان دنبالم اما خودمو پنهون کردم. اونا تنها آدرسی که از من داشتن آدرس خونه‌ی پدری بود. همون خونه‌ای که خودشون از من گرفته بودن. من می‌ترسیدم خودم رو به وزارت خونه معرفی کنم. خیلی خوب می‌دونستم آینده‌ی شغلیم ندارم. هر چی باشه من برای اونا یه ایرانی بودم. اگه من پیدا می‌کردن، توی بهترین حالت می‌فرستادنم ایران یا اینکه ممکن بود بفرستنم زندان یا حتی ممکن بود مثل صادق به یه سرنوشت نامعلوم مبتلا بشم.سال‌ها توی خونه خودم رو از دید همه پنهون کردم. فقط با یه تعداد کمی از دوست و آشنا توی رفت و آمد بودم. همسرمم که بیشتر موقع‌ها توی اردوی تیم ملی فوتبال بود و من توی خونه تنها می‌موندم. تا اینکه این طالع شوم ظلم، سراغ مهدی هم اومد. یه شب اومدن در خونمون و اونو مثل پدرم، مثل برادرم، مثل همه‌ی عزیزام بردن. به جرم اینکه اجداد اون هم کرد بودن و به جرم بزرگتر این که زنش ایرانیه. اونا اول شخص رو نشون می‌کردن بعدش برچسب و بهونشم پیدا می‌شد بالاخره. بعد مشخص شد که بهش تهمت فعالیت علیه نیروهای بعث زدن. کار به دادگاه رسید اما مهدی اونقدر توی عراق محبوب بود که کسی این اتهامات باور نمی‌کرد، حتی قاضی دادگاه. قاضی با کمترین مجازات ممکن ما رو از یه مصیبت دیگه نجات داد. اما مهدی کم‌کم از فوتبال کنار گذاشته شد و دیگه به تیم ملی دعوتش نکردن. ما روز به روز منزوی‌تر شدیم. غربت ما رو توی زادگاه خودمون داشت خفه می‌کرد.غربت توی کشور ناآشنا انقدر درد نداره که توی وطن خودت غریب باشی. عراق تا قبل از این برای من وطنم بود اما الان شک داشتم، بقیه به من می‌گفتن ایرانی، من حتی فارسی بلد نبودم. اون سال‌های غربت خیلی سنگین و سخت می‌گذشت. جنگ با ایران تموم شده بود و صدای شیپور جنگ با کویت داشت از دور شنیده می‌شد. انگار هنوز ماجراجویی‌های صدام تموم نشده بود اما زندگی ادامه داشت و هنوز بعد این همه سال مهدی بین مردم ارج و قرب داشت. یه بار ما رو دعوت کردن بریم ورزشگاه که یه بازی تیم ملی رو ببینیم. منم مثل همیشه قشنگ‌ترین لباسم رو پوشیدم. یه قهرمان سابق کشور حتی وقتی دل شکسته هم باشه دلش می‌خواد مردم کشورش تحسینش کنن. خلاصه رفتیم و دور ورزشگاه غلغله بود. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل. من با افتخار کنار مهدی قدم برمی‌داشتم و هر کسی بهمون می‌رسید سلام می‌کرد و امضا می‌خواست.بعد راهنماییون کردن سمت جایگاه ویژه. وقتی از راهرو پیچیدیم توی جایگاه، انگار برای چند لحظه همه‌ی صداهای کرکننده همهمه‌ی ورزشگاه خاموش شد. حس کردم هیچی نمی‌شنوم. توی اون جایگاه ویژه چند صندلی اونورتر از جایی که ما باید می‌نشستیم، عدی، پسر صدام نشسته بود. حس تنفر و خشم همه‌ی وجودم رو گرفته بود. اون می‌خندید با اطرافیانش خوش و بش می‌کرد و من تمام خاطرات این چند سال مرور می‌کردم. خونواده‌ی اون، خونواده‌ی منو آواره کرده بودن. منو خونه‌نشین کرده بودن. منو سال‌ها از خونوادم بی‌خبر گذاشته بودن و همه‌ی این‌ها فقط برای این بود که اونا شهوت قدرتشون رو سیراب‌ کنن. من انگشتام رو از روی عصبانیت روی صندلی فشار می‌دادم و منتظر بودم که فقط بازی تموم بشه و بریم. اصلا نفهمیدم چطور زمان گذشت و بعد با ناراحتی برگشتم خونه. اما اون روز بازی و رفتن به ورزشگاه مسیر زندگی من و مهدی رو برای همیشه عوض کرد. چند روز از این مسابقه نگذشته بود که تلفن خونه زنگ خورد و مهدی گوشی رو برداشت و چهره‌اش تغییر کرد.وقتی گوشی گذاشت نمی‌دونست چی باید بگه. یکی از آشناهاش زنگ زده بود و زودتر خبر داده بود که عدی داره در مورد من پرس وجو می‌کنه و همین روزاست که بیان سراغم. فهمیدم که من شکار بعدی عدی هستم. کسی که به هر قیمتی چیزی که می‌خواست به دست میاورد و براش حتی مهم نبود که من متاهلم و اینکه همسرم کیه. قدرت بی حد و حصر عقل آدم رو زایل می‌کنه. عدی اصلا آدم خوشنامی نبوده و به زنبارگی معروف بود. هیچ قید و بندی هم براش وجود نداشت. اون روز بود که فهمیدیم که عراق دیگه جای موندن نیست و باید برای همیشه با این سرزمینی که هیچ وقت نخواست برای ما باشه خداحافظی کنیم. حتی نمی‌خواستیم به خبری که تلفنی به ما رسیده بود شک کنیم. حتی یک درصد اگر خبر درست بود باید فرار می‌کردیم. برادرم ادیب به واسطه‌ی کار و تجارتی که با اردنیا می‌کرد آشنای پرنفوذ زیاد داشت. اردن از غرب با عراق مرز داشت و بهترین راه برای فرار از راه مرز اردن بود. یه روز واسطه‌های ادیب به ما زنگ زدن که توی فلان روز و فلان ساعت توی نقطه‌ی صفر مرزی یه ون منتظر شماست. ما هم خونه رو همونجور که بود رها کردیم. حالا منم به سرنوشت پونزده سال پیش خونوادم دچار شدم.من مسافر به جا مانده از این سرنوشت پونزده سال بعد داشتم دوباره همون مسیر رو تکرار می‌کردم. با این فرق که با پای خودم داشتم خاکی که بیشتر از سی سال توش زندگی کرده بودم و ترک می‌کردم، نه به مقصد ایران، به یه سرزمین غریب‌تر. ما می‌خواستیم بریم سوئد. جایی که چند سالی بود مادر و پدر و برادرم از ایران رفته بودن اونجا. فقط با یه کوله پشتی داشتم از خونه‌ی برادرم که این پونزده سال تنهایی پناهگاه من و همسرم و بچه‌هام شده بود خداحافظی می‌کردم. با یه کوله پشتی به یه سرنوشت نامعلوم. از ترس جون و آبرومون راهی جز رفتن نمونده بود. با دو تا پسر بچه و یه دختر شیرخوار. واسطه‌ها لب مرز منتظر ما بودن. اول به سمت عمان عراق برای همیشه ترک کردیم. چند روز مهمون دوستای اردنی برادرم بودیم و از اونجا و از راه سفارت سوئد درخواست ویزا دادیم و بعد به عنوان توریست وارد کپنهاک شدیم.بعد از راه اون پل دریایی معروف بین کپنهاگ و مالمو خسته و بی‌حس، پا گذاشتیم به شهر مالمو. تنها حس دلگرم کننده‌ای که داشتم، تنها چیزی که به من اجازه می‌داد این راه رو ادامه بدم، دیدار دوباره با خونوادم بود. اینکه پدر و مادرم رو بعد از پونزده سال می‌بینم. دیدنشون، بوییدنشون، اینکه سرمو بذارم رو پای پدرم. اینکه می‌دونستم با دشداشه و عصا توی خونه منتظرمنه. وقتی رسیدیم در خونه، بابای پرابهت با عصا داشت خودش می‌رسوند به من. توی دلم می‌گفتم این پونزده سال چه اتفاقی برات افتاده؟ چی شده که انقد پیر شدی؟ تویی که همیشه قوی بودی، صدات قوی بود، قدمات محکم بود. اون روز همه‌ی خواهرو برادرایی که تو اون شهر بودن دورم بودن. اون شب اول من کنار پدرم خوابیدم. پدری که سال بعد به خاطر همون قلب شکسته از دنیا رفت. روزگار پانزده سال از بودن من کنار خونوادم گرفت. روزگاری که جوونی من رو توی غربت وطن پیر کرد، اما اصلا وطن من کجا بود؟ عراق؟ عراقی که هیچوقت منو قبول نکرد. ایران؟ کشوری که حتی زبانش بلد نیستم یا سوئد که رنگ پوست و موها از فرسخ‌ها داد می‌زد که یه غریبم. اما حالا وطن من خانواده من بودن.این داستان خاله کوثرم بود که به قول خودش بعد از سال‌ها توی خونه توی شهر مالمو سوئد به وطنش رسید. بعضی اوقات دنیا چیزایی که می‌خوای رو بهت میده. مثل اون روز 22 آذر سال 1382. من سال سوم دبیرستان بودم. درگیر کنکور و استرس و بحران نوجوونی اما همه‌ی اینا باعث نمی‌شد که اون روز رو یادم بره. بابا برعکس همیشه قبل از ما رسیده بود خونه. با اون پیژامه چارخونه جلوی تلویزیون بود، نه مثل همیشه، روی مبل نشسته بود. تا اونجایی که ممکن بود به تلویزیون نزدیک بود. دو زانو به تلویزیون زل زده بود. زل هم نبود انگار می‌خواست تلویزیون بشکافه و بره توی اون صحنه‌هایی که داشت می‌دید. از شبکه‌ی الجزیره داشت به عربی اخبار اون روز می‌دید که زیرش نوشته شده بود العاجل یعنی خبر فوری. مامانمم یکم دورتر ایستاده بود جایی که نشه راحت اشک‌هاشو دید، دستش به دعا بود.توی تلویزیون اون مرد توی تصویر، که با ریش و موهای ژولیده روی خاک دراز کشیده بود و یه سرباز آمریکایی داشت با افتخار باهاش عکس می‌گرفت صدام بود. صدامی که تا قبل از این هر وقت توی تلویزیون سخنرانیاش می‌دیدم یا صداش می‌شنیدم و راه رفتن با تکبرش می‌دیدم یه عرق سرد روی پشتم می‌نشست. این همون مرد بود، خوار و حقیر. بعد ویدیوشو نشون داد که داشتن با دستکش موهاش می‌گشتن. با دست‌هایی که دستبند خورده بود و چشم‌هایی که هیچ غرور و فروغی توشون نبود. باورتون نمیشه، من اون لحظه خوشحال نبودم، دلم فقط سوخت، دلم برای همه سوخت. برای بابام که جوونیش رفت، برای مادرم که برادرش رفت، برای باپیر که مرد و این روزو ندید، برای داپیر که بین کشورها همیشه توی پرواز بود و همین پروازهای زیاد به مغزش توی دوران پیری صدمه زده بود.دلم برای همه‌ی خانه‌ها و دایی و عمه‌ها و عموها سوخت. دلم برای همه‌ی اسرا سوخت، دلم برای همه‌ی شهیدا پرکشید. دلم حتی برای این مرد حقیر، که با حالت نزار داشتن از چاه می‌کشیدن بیرون یه جوری شد. ارزششو داشت، اصلا همه‌ی این سال‌های رفته و همه‌ی این خونه‌های ریخته تو این چند دقیقه حقارتی که داشت از تلویزیون پخش می‌شد جبران میشد؟ هیچی جبران نمی‌شد. شاید باید فقط کمی دلمون خنک می‌شد اما دلمونم خنک نشد. اما همه توی خونمون فقط مبهوت بودن. مبهوت این آدم ضعیف داخل تلویزیون. این آدمی که حتی نمی‌تونست از خودش دفاع کنه. اصلا به چه پشتوانه و قدرتی زندگی هزاران نفر گرفت. با کدوم اجازه تونست هزار هزار خانواده را آواره و خون به جگر کنه. یه مدت بعد دادگاهش برگزار شد. دادگاهی که سه سال طول کشید و هر جلسه‌اش دردناک‌تر از بیرون کشیدن یه تیر از توی قلب بود. تو یکی از این جلسه‌ها وقتی از سرنوشت جوونای کرد فعلی پرسیدن، جواب نداد. فقط پر از منیت بود و ادعای حقانیت می‌کرد، حیف اسم انسانیت واقعا.صدام اومد و رفت و سال‌ها گذشت. تو این بیست و شیش سالی که مادربزرگم بود، هیچ خواهشی از کسی نکرد جز این سال‌های آخر عمرش. از بچه‌ها خواسته بود که اون توی زادگاهش، توی نجف عراق به خاک بسپارن. داپیر خودش نتونسته بود برگرده عراق اما پیکرش برگردوندن نجف. حالا که صدام نبود می‌شد رفت عراق. داپیرو توی وادی‌السلام دفن کردن. وادی‌السلام اولین آرامگاه تاریخه. اون رو شونه‌ی پسراش و داماداش که حالا برای آخرین دیدار با مادر دور همدیگه جمع شده بودند تشیع شد. بعدم خونواده رفتن بغداد. مامان و بابام لابه‌لای این کوچه‌ها دنبال خاطرات شیرین کودکی و نوجوانیشون می‌گشتن. دولت جدید عراق قرار شد مال و اموال خونه‌ها رو پس بده. اونا بعد سی سال به حقشون رسیدن. یه روز گرم اردیبهشت بابا و مامانم پاشونو گذاشتن توی کوچه‌ی قدیمیشون و بعد خودشون رو جلوی در خونه‌هاشون دیدن.همون خونه‌هایی که ازش به زور بیرون کشیده شده بودن. همون خونه‌هایی که وقتی بچه بودن انگار به چشمشون بزرگتر بود. خونه‌ها همونجا بودن، همون دیوارها بود، همون پنجره‌ها، حتی هنوز کف خونه همون بود اما خونه بوی خون می‌داد، بوی ظلم و حق کشی می‌داد. این خونه‌ و خیلی از خونه‌های آدمای امثال خونواده‌ی من، بعدا تبدیل به شکنجه‌گاه شده ‌بودن. وقتی از پله‌ها به سرداب خونه‌ پا می‌ذاشتی انگار سانت به سانتون نشونه‌ای از درد و شکنجه و مرگ داشت. تو این خونه‌ها که مرکز اتفاقات وحشیانه‌ای نیروهای بعث بود، آدم‌های زیادی عذاب کشیده بودن. وقتی دیوارا رو نگاه می‌کردی خون کبره بسته بود. ماشینای شکنجه‌ی حزب بعث هنوز تو این خونه‌ها جا مونده بود. خونواده‌ی منم با دیدن این خونه‌ها خیلی زود فهمیدن که این خونه‌ها نبودن که اونا رو خوشحال می‌کردن، آدمای تو این خونه‌ها بودن. خاطرات خوش مربوط به این خونه‌ها بود که اونا توی دیوارای خونه جستجو می‌کردن.اما حالا تنها چیزی که می‌دیدن یه مشت آجر بود و بویی که به مشام می‌رسید بوی خون بود. بعد سی سال پاشونو گذاشته بودن توی خونشون. تو این سال‌ها آواره شده بودن، عزیز از دست داده بودن، تحقیر شده بودن، گریه کرده بودن، اما ادامه داده بودن. گاهی یاد حرف اون سرباز بعث میفتم که یواشکی اون روز لب مرز بهشون گفته بود برید خدا پشت و پناهتون شما نجات پیدا کردین، ما موندیم انگار توی شر ترسناک اون سال‌ها یه خیر و آرامش و سپاس این سال‌ها وجود داره. صدام رفت و خونواده‌ی من موند. ساخت و زندگی کرد. ما به هر چیزی که از دست داده بودیم دوباره رسیدیم. خونواده‌ی من رو سفید از این آتش عبور کرد و روسیاهی برای ظالم ها موند.چند سال پیش وقتی توی همه‌ی خبرها و مجلات و سایت‌ها از پشت مانیتور تلویزیون فیلم و عکس سر بریدن و خشونت و تجاوز داعشی‌ها رو نشون می‌دادن، برای یه روز، یه خونواده‌ی دل‌شکسته و ناامید مهمون ما شدن. یه خونواده‌ی سوری که یه شب خونه و کارخونش گذاشته بودن و جونشون برداشته بودن و پناه آورده بودن به ایران. نمی‌دونم ما قرار بود بشیم امید اون‌ها یا اون‌ها بشن چهل سال پیش ما و یادمون بیارن که تاریخ همیشه به یه شکلی تکرار میشه یا شایدم این آوارگی سرنوشت مردمی که توی خاک هلال سبز زندگی می‌کنن. هلال سبز یه بخشی از خاورمیانه‌س که از شرق ایران شروع میشه و تا دریای مدیترانه ادامه داره. اروپاییا بهش میگن مسیر ورودی راه ابریشم به اروپا. برای چینیا منطقه‌ی استراتژیک و اقتصادیه. برای بعضی نیروهای خاورمیانه محور مقاومته. یه جاهاییش برای سیاست‌مداران ارث پدره اما مردمی که اونجا زندگی می‌کنن یا می‌کردن، وقتی به خونه‌های خراب شدشون و به زمین‌های سوخت‌شون نگاه می‌کنن، وقتی توی خیابونای استانبول دستشون رو برای یه لیر دراز می‌کنن.وقتی از گارد مرزی مجارستان باتوم می‌خورن. وقتی از آوارگی توی آتن شیشه پاک می‌کنن به اون هلال سبز میگن وطن. حالا از اونجا یه خونواده‌ی ده دوازده نفر مهمون ما بودن. از قوزای پشتشون و چشمانی سرخ و گوشی پایین لباشون می‌شد بار سنگین ناامیدی و حس مزاحمت روی دوششون حس کرد. از حس و حالی که اونا داشتن چشمای پدرم کاسه‌ی خون بود و مادرم گوش آشپزخونه همینطور که داشت ظرف میوه رو پر می‌کرد چند قطره اشک می‌ریخت. نمی‌دونم به خاطر اونا بود یا یاد چهل سال پیش خودشون افتاده ‌بودن. پدر خونواده‌ی سوری توی همین چند ماه پناهندگی، اندازه‌ی چند سال پیر شده بود و از همسایه‌هاش توی حلب داشت تعریف می‌کرد که چطوری زمیناشون جلوی چشماشون آتیش زده بودن. مردار کشته بودن و زنارو با خودشون برده بودن اسارت. اینکه چقدر تحقیر شده بودن. داشت تعریف می‌کرد که چه پول هنگفتی به یک خلبان داده بوده تا با هلیکوپتر اونا رو به دمشق برسونه و اینکه چطور از آسمون با خونه و زمین‌هایی که داشتن ازش دور و دورتر می‌شدن با اشک خداحافظی کرده.اونا شانس آورده بودن که دامادشان ایرانی بوده و به ایران پناه آورده بودن و خونواده‌ی دوماد شونم ازشون توی خونه‌ی صد متری چند ماه بود که داشتن پذیرایی می‌کردن. گوشه‌ی سالن پذیرایی پسر نوجوانشون توی مبل خودشو مچاله کرده بود. از فشار آرواره‌اش انقباض عضلاتش می‌شد خشمش تا فرسخ‌ها حس کرد. می‌دونستم پدرم خودش با دیدن اون پسر نوجوان به یاد آورده. ازش به عربی و با لهجه عراقی پرسید چرا اینقدر ناراحتی؟ پسرم به عربی با لهجه‌ای شیرین سوری جواب داد که دوست دارم به پدرم توی مخارج کمک کنم ولی نمی‌تونم. بابام پرسید که چرا نمی‌تونی؟ جواب داد من زبون فارسی بلد نیستم. بعد یه لحظه حس کردم بابام داره میلرزه یا شایدم من اینجوری حس کردم. بابام که معمولا لحنش خشنه، اون لحظه با یه صدایی که از مهربونی و امید می‌بارید گفت که، سی و خورده‌ای سال پیش من جایی ایستاده بودم که امروز تو توش ایستادی. شده توی بازار باربری کنی بکن، شده دستمال بفروشی بفروش، حمالی کنی بکن ولی از کار کردن نترس و امیدت به خدا باشه.منم وقتی هم سن تو بودم یه پسر نازپرورده بودم که فارسی بلد نبودم اما از یه شب به بعد، چشم ده دوازده نفر به دست من بود تا براشون از بیرون یه تیکه نون بیارم. منم یه شبه از ویلای هزار متری پدرم توی بغداد بیرون کشیده شدم و پامو گذاشتم به کوچه پس کوچه‌های مروی و مسجد شاه تا منو برادرای کوچیکترم بشیم نون آور یه خونواده‌ی پرجمعیت که از فارسی فقط چند تا جمله رو بلد بودن. بابام وقتی این حرفا رو می‌زد صورتش سرخ شده بود و توی حرفاش یه رنج و افتخاری با همدیگه قاطی شده بود. بعد بابام ادامه داد که من ده سال توی ظل آفتاب و سوز زمستون پنج صبح تا دوازده شب کار می‌کردم.خیلی سخت بود اما نمی‌تونستم بین گرسنگی و خونوادم و راحتی خودم، خودمو انتخاب کنم. بعد بابام اینجا با بغض سکوت کرد و اون پسر با کورسویی از امید بهش با دهن باز داشت نگاه می‌کرد. بعد پدرم ادامه داد و داستانش تعریف کرد. همینطور که بابام بیشتر حرف می‌زد قامت اون پسرم راست‌تر میشد، برق توی چشماش برگشت. اون خونواده دو سه سال بعد از رفتن داعش دوباره برگشتن سر خونه زندگیشون تا زمین سوخته شون رو دوباره سبزکنن.مهاجرت راه‌ها و احتمالات بی‌پایانی جلوی آدم میذاره. می‌تونه کاری کنه یه همسر چشم آبی روسی بگیری و بچه‌ها هر کدوم تو یه کشور به دنیا بیان. میتونه کاری کنه که توی اروپا شیشه‌های خالی مشروب رو از توی سطل‌های بازیافت قشنگی که برای حفظ محیط زیست کنار همدیگه چیده شدن جمع کنی تا یه وعده غذا بخری یا اینکه مثل داییم تو ایتالیا وقتی مجوز واردات سنگ زینتی رو گرفتی بری یه ماشینی بخری که فقط ده تا روی کشورهست. یا اینکه فرصت اینو پیدا می‌کنی که جز تیم ملی کشور بشی و توی همون حال روبروی شیطانی به اسم عدی قرارت میده تا در حالیکه چشمای انسانیتش کور شده، سر تا پاتو براندازنه توی گوش کناریش یه چیزی بگه.من زاده مهاجرتم با اینکه هیچ وقت مهاجرت نکردم. گذشته‌ی من حسابی با مهاجرت پیوند خورده و حالا سال‌ها بعد دوستان خوبی داشتم که مهاجرت از من گرفته. فرودگاه برای من مثل پلی که راه اتصال دنیای من به دنیای ماجرای زندگی منه یا مثه یه سیاهچاله‌ای که یهو تمام امید و عشق و دوستیمو می‌بلعه. یهو انگار ندارمشون تا سال بعد که بهم پیغام میدن که سلام، من تهرانم، کی همدیگه رو ببینیم؟ من تا چند هفته ایرانم. این جمله‌ی آخر که می‌دونم برای چند روز بیشتر ندارمشون همیشه مثل یه خراش روی قلبم که هیچوقت خوب نمیشه. سر میز کافه یا وقتی قدم زدن توی خیابونای تهران و لای کوه‌های توچال و کلک چال نگاه بی قرارشون می‌بینم که چجوری برای یه سال تمام تصاویر و مناظر و مکالمات بینمون رو به جون و حافظشون می‌سپارن، می‌فهمم که هر رفتنی به معنی رسیدن نیست. ما توی هر مهاجرت یه تیکه از خودمون رو توی جایی که خاطره و گذشته داریم جا می‌ذاریم. دوستام هر بار که برمی‌گردن میگن، تو کسی هستی که ما رو فراموش نکردی.نمیدونن که من یه بخشی از خودم رو به اونا می‌سپارم و با هر بار برگشتن اونا با تیکه‌ی ناتمام خودم بیدار می‌کنم. من سال‌ها قبل از تولد خودم با مهاجرت شروع کردم و از نسل چندین نسل مهاجر هستم. که با مرور خاطرات و حال احوالشون بارها و بارها هجرت کردم. من همون درخت گردویی‌ام که ریشه توی خاک زمینم دارم و هر سال چشم انتظار بازگشت ماجرای زندگیم هستم. برای شناختن هر آدمی باید قصه‌اش بدونی وگرنه همه اسم دارن، همه سن دارن، ممکنه ازدواج کرده باشن، ممکنه بچه داشته باشن. هممون توی داشتن این چیزا مشترکیم، از اینا نمیشه کسی رو شناخت.من مریم فتاحم که حتی فامیلیم برای بعد از اون تبعید اجباریه. درست وسط جنگ به دنیا اومدم و 33 سال وسط جنگ‌های دیگه از سرد و گرم گرفته تا اقتصادی و فرهنگی بزرگ شدم. مهندس شدم، ازدواج کردم، زیاد سفر کردم، مادر شدم و هنوز سفرم ادامه داره تا بتونم خودم رو بیشتر بشناسم اما با همه‌ی کسایی که دوستشون داشتم و رفتن یه تیکه‌ای از منم مهاجرت کرد و اونام یه تیکه از خودشون رو توی من جا گذاشتن. من یه روز به سرزمین درخت‌های گردو برمی‌گردم تا به همراه پسرم گردوهای ندیده شده‌ی پدرانمون بچینیم. من زاده‌ی مهاجرتم، ما همه زاده‌ی مهاجرتیم. روزها می‌گذرن، زمین می‌چرخه، دیکتاتورها می‌میرن، درختا شکوفه میدن و ما همه یه روز وطنمون رو مثل معشوقی که از سفر برگشته در آغوش می‌گیریم.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85---%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-(%D8%A2%D8%AE%D8%B1)-id1493166-id421253427?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%20-%20%D9%85%D9%86%20%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%20(%D8%A2%D8%AE%D8%B1)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 13:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و چهارم - من زاده مهاجرتم (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF24-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kvqzvsqo8phe</link>
                <description>سال 2003 لطیف، مرد چهل ساله‌ی عراقی توی خونه‌ش توی بلژیک داشت از تلویزیون اخبار جنگ عراق و آمریکا را دنبال می‌کرد. یه خبر فوری رسید؛ دو تا پسر صدام که یکیشون عدی بود بعد از یک درگیری شیش ساعته با نیروهای آمریکایی توی مخفیگاهشان در شهر موصل کشته شدن. لطیف چند لحظه بهت زده تلویزیون نگاه کرد و بعد لیوان قهوه‌شو کوبید به دیوار. بعد داد زد که نه، نباید بمیره، نباید اینطوری بمیره. باید میومد دادگاه تا ازش بپرسم چرا این کارو با من کرده. بعد تلویزیون خاموش کرد. صورت خودشو توی صفحه‌ی خاموش مشکی تلویزیون دید و گفت باید جواب پس می‌داد. لطیف یحیی سال‌های زیادی بدل عدی پسر صدام بود.سلام من مرسن هستم و این بیست و چهارمین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.خب بریم سراغ سومین قسمت داستان من زاده مهاجرتم. اگر هنوز دو اپیزود قبلی رو نشنیدین پیشنهاد می‌کنم که برگردین و از اپیزود بیست و دوم شروع کنین. https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF22-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-g4spozzpmwc7  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF23-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rihptuqf1lgc من می‌تونستم مریم باشم، تو می‌تونستی مریم باشی.دو اپیزود قبلی بیشتر داستان در مورد بخشی از خانواده بود که توی ایران بودن و حالا این داستان دو نفری که توی عراق بودن؛ دایی صادق و خاله کوثر. خیلی از ما دلمون می‌خواد که زندگی آرومی داشته باشیم و شاید خیلیامون دلمون می‌خواد که کاری به سیاست نداشته باشیم ولی گاهی سیاست، اوضاع کشور، جنگ و قدرت راهش به خونمون باز می‌کنه و بخش بزرگی از داستان ما و نسل‌های بعدمون میشه. به همین دلیل برای این قسمت از داستان باید اول در مورد صدام و پسرش عدی صحبت کنم. صدام در کنار شخصیت و قدرت طلبی بی رحمانه‌ای که داشت عاشق فیلم پدرخوانده بود. انگار همیشه خودش رو در قامت دون کورلئونه می‌دید. مخصوصا اون وجه از شخصیتش که اگر رییس مافیا هم باشی باید برای خونوادت وقت بذاری.این مرد خونواده بودن رو هم خوب توی رسانه‌ها نشون می‌داد و البته از زندگی تجملاتی بچه‌هاش و قدرت بی حد و حصرشون مشخص بود. شایدم رفتارهاش ریشه در گذشته داشت. پدر صدام چند ماه قبل از تولدش فوت میشه و مادرش که دیگه بچه رو نمی‌خواسته سعی می‌کنه اون رو سقط کنه که موفق نمیشه بعد از تولدش هم اهمیت زیادی بهش نمی‌داده تا این که توی سه سالگی صدام مادرش با یک خلافکار معروف توی تکریت به اسم حسن ازدواج می‌کنه. ناپدریش مجبورش می‌کرده که بز و مرغ و خروس بدزده و علاوه بر اون حسابی کتکش می‌زده. شاید اونجا بوده که صدام دو تا تصمیم بزرگ می‌گیره. اول اینکه یه خونواده‌ی محکم برای خودش بسازه. دوم اینکه هیچوقت در موضع ضعف قرار نگیره و همیشه قدرتمند باشه. توی نه سالگی‌ام فرار می‌کنه تا با عموی ناسیونالیستش زندگی کنه.که میشه گفت که همون عمو بود که پایه‌ی تفکر صدام گذاشت. از اون یاد گرفته بود که خدا سه تا چیز رو نباید می‌آفرید؛ ایرانیا، مگس‌ها و یهودیا. او با راهنمایی عموش بود که به یک دبیرستان ملی‌گرا رفت و سال 1957 توی سن بیست سالگی عضو حزب انقلابی و پانعربی بعث شد. که عموشم طرفدارش بود. بعد با ساجده طلفاح دختر عمویش ازدواج کرد. ازدواج درون خانوادگی غیر از اینکه رسم بود یه جنبه‌ی دیگه‌ای هم داشت، اینکه قدرت توی خونواده بمونه و کسایی اطرافت باشن که بتونی بهشون اعتماد کنی. از ساجده پنج تا فرزند به دنیا اومد که دوتای اولی پسر بودن به‌ اسم‌های عدی و قسی. زمانی که پسراش داشتن به نوجوونی پا می‌ذاشتن صدام دیگه قدرت گرفته بود. پدر بودنش هم متفاوت بود. وقتی بقیه با پدراشون می‌رفتن گردش و مهمونی، صدام دو تا پسرش با خودش می‌برد زندان و شکنجه‌گاه تا چشمشون عادت کنه ولی اگر فکر می‌کنید صدام بی‌رحم بود باید عدی رو می‌دیدین.به همون قسی‌القلبی بعلاوه‌ی روان‌پریشی؛ یه سایکوپس واقعی. عدی حتی توی مدرسه هم قطار گلوله می‌بست دورکمرش. فکر کنید که زنگ تفریح مدرسه می‌خورد و عدی تصمیم گرفته بود با یکی از همکلاسیاش دعوا کنه. بادیگارداش اون بچه‌‌ی بخت برگشته و روی زمین نگه می‌داشتند تا عدی بهش مشت بزنه. پسرها توی همچین فضایی بزرگ شدن و بعدا هم توی فعالیت‌هایی مثل حذف مخالفین و کشتن کردها دست داشتن. قسی پسر کوچکتر بیشتر سر به راه بود مثل پدرش نظم داشت و برای قدرت از ترس استفاده می‌کرد. اما عدی کم‌کم از کنترل خارج شد. اون از شکنجه لذت می‌برد. فرقی هم براش نمی‌کرد دشمن سیاسی باشه، دوستش باشه یا اینکه حتی یکی باشه که از قیافش خوشش نیاد، مشکل از جایی شروع شد که با اینترنت آشنا شد. حالا دیگه می‌تونست روش‌های شکنجه در باستان رو سرچ کنه و البته می‌خواست اجراشون هم بکنه.زندگی شخصیش هم همین قدر سیاه بود. بعد از سه بار ازدواج ناموفقی که داشت به یه عادت جدید رو آورده بود. فکر کنید عدی با ماشین فراری F40 قرمزش و ماشین پشت سرش که پر از بادیگارد بود وارد محوطه دانشگاه بغداد می‌شد. با صدای موسیقی زیاد که از توی کلاس هم می‌شد شنیدش، بدون تعادل روانی. دیده بودنش گاهی ماشین می‌زنه کنار و مثل یه بچه گریه می‌کنه و زار می‌زنه و بعد نیم ساعت بعد بلند بلند می‌خنده. توی دانشگاه همکلاسی‌های دخترش سعی می‌کردن جلوش آفتابی نشن و باهاش هم کلام نشن. شاید فکر کنید اینکه عدی از کسی بدش بیاد اتفاق بدیه، ولی اینکه عدی از کسی خوشش بیاد به مراتب اتفاق بدتری بود. دیگه همه از تفریح جدید عدی خبر داشتن. دعی دخترهای جوون رو مجبور می‌کرد باهاش قرار بذارن، بهشون تجاوز می‌کرد که گاهی هم اون دختر به قتل می‌رسید و سر به نیست می‌شد. حتی یه بار که از همسر یکی از فرمانده‌های ارتش عراق خوشش اومده بود به اون فرمانده تهمت خیانت به کشور می‌زنه و می‌ندازتش زندان و بعد از اینکه کارش با همسر تموم میشه اونو می‌کشه.با تمام این حرف‌ها عدی از جایی افتاد توی سرازیری که با پدرش درافتاد. وقتی صدام و پسراش داشتن قدرت می‌گرفتن و ترس از خاندانشان توی عراق بیشتر می‌کردن، اختلافات داخلیشون داشت پیدا می‌شد. سال 1986 صدام با زنی به اسم سمیرا ازدواج کرد که دو تا پسر داشت و مجبورش کرده بود از شوهرش جدا بشه، زن دوم گرفته بود. جدا از اون صدام که همیشه خودشو پدرخوانده و اهل خونواده می‌دونست، حالا کمی بی‌بند و بار شده بود. یه شب اکتبر سال 1988 توی کاخ ریاست جمهوری عراق به افتخار سوزان مبارک همسر حسنی مبارک، رئیس جمهور دائمی پیشین مصر یه مهمونی برگزار شده بود. توی اون مهمونی عدی با کامل حنا دوست قدیمی و فوت تیستر و محافظ شخصی صدام درگیری لفظی پیدا کرده بود. عدی به کامل گفته بود که تو برای پدرم دخترای مختلف میاری و مسئول این هستی که مادرم از چشم پدرم افتاده و افسرده شده.خلاصه حرفا بالا می‌گیره و عدی کامل رو با چاقو می‌زنه و بعد با کلت چند بار بهش شلیک می‌کنه و می‌کشتش. این موضوع صدام رو خیلی ناراحت می‌کنه و می‌گفتن امکان این وجود داره که عدی رو بکشه. البته یه مدت زندانیش می‌کنه و بعد می‌فرستتش سوییس. صدام اینجا بود که فهمید عدی درسته که به خاطر بی‌رحمیش فرزند خلفیه ولی وقتی عقد توی کلش نیست باعث دردسر میشه. عدی یه مدت بعد برگشت عراق. با اینکه عدی دیگه فرزند مورد علاقه‌ی صدام نبود و اونم خوب فهمیده بود که این پسر تعادل روانی نداره و نباید کارای مهم رو بهش سپرد ولی بازم توی مشاغل مختلف مثل هشت پا بود. از رییس کمیته المپیک عراق و مدیر تیم ملی فوتبال بگیرید تا سردبیر روزنامه مثلا مستقل بابل و روزنامه‌ی شباب و شبکه‌ی جوانان و همینطور انجمن عکاسان عراقی. بالاخره باید رسانه‌ها دست دیکتاتور می‌موندن و کی بهتر از یه رئیس روانی.البته عدی مسئول شبه نظامیان فدای صدامم بود اما مهمترینشون همون رییس کمیته المپیک و تیم ملی فوتبال عراق در بیست سالگی بود. فوتبالیست‌ها تعریف می‌کنند که او واقعا چیزی از فوتبال متوجه نمی‌شد و تنها چیزی که واسش مهم بود بردن بود. تمام این اهمیت به بردن و جلوی دوربین بودن و لبخند کج زدنا برای ساختن تصویر اجتماعی بود به یک دلیل مهم، می‌خواست جانشین صدام بشه. اما مشکل اینجا بود که از نگاه یه چکش همه چیز میخه. یکی از بازیکنان تیم ملی تعریف می‌کنه که عدی بین دو تا نیمه زنگ میزد به رختکن و تهدید می‌کرد که اگر خوب بازی نکنید پاهاتون رو قطع می‌کنم و میندازم جلوی سگا، اصلا راه دیگه‌ای بلد نبود. تا اینجا رو داشته باشین اما این داستان عدی نیست با اینکه یه جایی وارد داستان میشه، این داستان خاله کوثرمه. اولین باری که خاله کوثرم دیدم برمی‌گرده به بیست بیست و پنج سال پیش، من هفت هشت ساله بودم.جنگ تموم شده بود اما مرزها بسته بود و هیچ رفت‌وآمدی و حتی تلفنی در کار نبود. تنها نامه بود و عکس؛ من فقط می‌دونستم که یه خاله‌ی ورزشکار توی عراق دارم. که شوهرش بهترین فوتبالیست عراقه و توی تیم ‌ملیه. اما اونا فقط برای من یه اسم بودن. اولین باری که دیدمش باز توی فرودگاه بود. توی فرودگاه هیترو لندن که پر از زرق و برق و جذابیت بود. من همش چشمم به آدما و لباس‌ها و مغازه‌ها بود. پر از هیجان از چیزای جدیدی قراره توی لندن ببینم. وقتی از در شیشه‌ای رد شدیم یه خانوم روبرومون بود. این فقط اولین دیدار من نبود، مادر و خواهرش بعد از پونزده سال همدیگه رو توی اون فرودگاه دیدن. چیزی که من اون لحظه دیدم از حد فهم اون موقع من خارج بود. من فقط می‌خواستم زودتر اشک و گریه و بغل کردن تموم شه تا زودتر برم بیگ بن و رودخونه‌ی تایمز رو ببینم.اما الان که دارم این صحنه‌ها رو مرور می‌کنم بنظرم از بیگ بن جذاب‌تر صورت مادر و خاله کوثرم بود. بغلایی که از همدیگه باز نمی‌شد و خاله‌ای که تا اون روز برام فقط یه عکس بود توی آلبوم. درسته که شوهرش توی تیم ملی بود اما خودشم ورزشکار قابلی بود. تازه پارسال تونستن رکوردش توی پرش از مانع رو توی عراق بشکنن. از توی مدرسه استعدادش توی دومیدانی کشف می‌کنن. خودش برام تعریف می‌کرد که روزی که سهمیه بازی توی بازی‌های آسیایی 1987 بانکوک رو بدست میاره براش فکر محال بوده که باپیر بذاره که به اون مسابقه بره. اینکه از فدراسیون و وزارت ورزش هی میومدن در خونه و می‌رفتن. هی پیغام و پسغام که بذارین دختر به عنوان نماینده‌ی عراق توی مسابقات آسیایی شرکت کنه. اما نه، مرغ باپیر یه پاداشته. می‌گفت دخترم بفرستم بلاد کفر، لخت و پتی، جلوی مردم بپر بپر کنه؟ اصلا این مسابقات آسیایی چی هست؟ اما این اصرارها و رفت و آمدها به شرط اینکه لباس لختی نباشه و دست و پاش معلوم نباشه نتیجه داد.خلاصه خالم میره به مسابقات. با اینکه خاله تو این مسابقات چهارم شد اما رکورد عراق رو توی همون مسابقات جابه‌جا کرد. همونجا توی همون بازی مهدی که اون موقع بازیکن تیم ملی فوتبال بوده ازش خواستگاری می‌کنه. این خواستگاری و عشق و علاقه بیشترین سال‌های زندگیش رو تبدیل به بزرگترین دلتنگی و فراق می‌کنه. اون روزی که سربازهای بعث با ماشین‌های نظامی جلوی خونه صف کشیده بودن و خونواده‌ی منو سوار مینی‌بوس می‌کردن تا اینکه بفرستنشون ایران، یه تصمیم بزرگ گرفته‌ شد. یه تصمیمی که باید در لحظه هم گرفته می‌شد. اون روز دایی صادق با اون لباس سربازیش، وقتی همه لباس سفر به تن داشتن و چمدون به دست سوار مینی‌بوس می‌شدن، مهدی خبر کرد و دست خاله کوثرو گرفت و گفت نه تو بمون، تو نامزد داری، زندگیت اینجاست، ما هم بعد از این قائله برمی‌گردیم.خاله کوثر تعریف می‌کنه وقتی دیدم در عرض یک ساعت همه‌ی خواهرا و برادرام دارن میان و دونه به دونه با من خداحافظی می‌کنن و روی منو می‌بوسن و اشکشون با اشک من مخلوط میشه، یه جنون آنی بهم دست داد. وقتی راننده مینی‌بوس استارت زد و خاک زیر چرخ‌های مینی‌بوس رفت هوا و خانواده منو به مقصد یه سرنوشت نامعلوم ترک کرد، این من بودم که دیگه پام روی زمین نبود. من یه شب بی‌پناه شده بودم. صادق با تصمیمی که گرفت زندگی منو تغییر داد. اگه سوار اون مینی‌بوس می‌شدم، میومدم ایران و معلوم نبود تقدیر برای من چی توی چنته داشت. صادق اما نتونسته بود سرنوشت خودشو تغییر بده، اون محکوم شده بود به عاقبتی که هنوز هیچکدوم از ما ازش خبر نداره و وسط راه از مینی‌بوس اون رو با دستبند به بازداشتگاه ارتش برده‌ بودن. خونواده‌ی من رفتن، پیچیدن مینی‌بوس رو تا سر کوچه نگاه کردم، سربازا خونه‌ی پدری رو پلمپ کردن و سوار ماشیناشون شدن و رفتن و یهو کوچه خلوت شد، من موندم دم در. یه کلید از در پشتی داشتم اما رفتم توی خونه‌ی برادرم که دیوار به دیوار خونه‌ی پدری بود ساکن شدم.تک و تنها، بدون هیچ تماس تلفنی با خونواده و محکوم بودم به ادامه‌ی زندگی. می‌رفتم دانشگاه و با مهدی که اون موقع هنوز نامزد بودیم وقت می‌گذروندم تا درد این بی‌کسی رو راحت‌تر تحمل کنم. بعضی روزا یواشکی از خونه بغلی که توش ساکن بودم کلید مینداختم به در خونه‌ی پدری. در به سوییت صادق باز می‌شد. از در که رد می‌شدم پامو می‌ذاشتم به یه دنیا خاطرات. خاطراتی که عمرشون از یه ماه کمتر بود. می‌رفتم توی خونه، توی اتاقم و صدای هیشکی نمیومد. من عادت داشتم این خونه ساکت باشه. این خونه همیشه پر بود از صدای مادرم و خواهرا و بچه‌ها. گلای توی حیاط بی‌حال و زرد شده بودن. چمناش دیگه تر و تازه نبودن. تو این گرمای جهنمی بغداد حتی جرات نمی‌کردم بهشون آب بدم شاید خبرچینا بفهمن که کسی به این خونه‌ی پلمپ شده رفت و آمد داره. لباسا رو هر روز از توی کمد در میاوردم و مرتب می‌کردم. بعد خونه و آینه را گردگیری می‌کردم. اون سقف خالی که سیمای لخت برق ازش آویزون بودن مثل شلاق توی صورتم می‌خورد.یادم مینداخت که با بردن لوسترها به ما فهموندن که که رییس کیه و هر لحظه ممکنه بیان و بقیه وسایل خونه رو هم ببرن. بعد دوباره از در پشتی بیرون می‌رفتم. دلم خوش بود که هنوز خونه هست وقتی خونه باشه یعنی برمی‌گردن. تا اینکه اون اتفاق وحشتناک افتاد. دیگه به شوکه شدن عادت کرده بودم. ما یه همسایه داشتیم، یه خونواده اهل بصره، که پدرشون رو از دست داده بودن و یه زن تنها بود و چند تا بچه یتیم قد و نیم قد. ماه رمضونا، صبای خنک بغداد، همه توی حیاط و بالای پشت بوم می‌نشستن دور سفره‌ی سحری و خودشون با نونای خوشمزه نونوایی محل که بوش همه‌ی محل سرمست می‌کرد سیر می‌کردن. باپیر وقتی سحر به سحر از نونوایی محله نون تازه برای سحری می‌خرید دو تا قرص نون رو هم روی دیوار همسایه می‌ذاشت و بعد به عربی پسرک نوجوون رو صدا می‌کرد که نونارو برداره.باپیر همیشه می‌گفت که اینا پدر ندارن یتیمن، جای پدرشون من براشون نون می‌خرم. بوی نون می‌خوره به دماغشون هوس می‌کنن. همون پسر نوجوان الان تبدیل شده بود به یه جوون خبرچین و توی استخبارات بعث استخدام شده بود. همون پسر یک ماه پیش وقتی باپیر فرستاده بودن ایران، یواشکی از روی دیوار می‌پرید داخل حیاط ما، زیر پنجره گوش وایمیستاد. همه از حضورش خبر داشتن حتی می‌دونستن پسر همسایه‌ست و البته همه می‌دونستن که دنبال چیه. می‌خواست بدونه که اهل خونه به رادیو ایران گوش میدن یا نه. که همینم جای تعجب داشت اونا حتی فارسی هم نمی‌تونستن حرف بزنن و جز سلام خداحافظ چیزی بلد نبودن. توی مدت بازداشت کار هر شبش بود. یواشکی می‌پرید توی حیاط، زیر پنجره فالگوش وایمیستاد و داپیر دست صادق می‌گرفت و با چشم ازش خواهش می‌کرد، تمنا می‌کرد که شور جوونی نگیرتش. یه وقت نپره یقه‌ی جوون خبرچین بگیره. حالا که همه رو فرستاده بودن ایران و دیگه کسی توی اون خونه نبود نمی‌دونم همون پسر چجوری فهمیده بود که من از در پشتی می‌رم داخل و خبر رفت و آمدهای یواشکی من به خونهی پدری رو به گوش نیروهای بعث رسونده بود.یه روز عصر که از دانشگاه داشتم برمی‌گشتم خونه از طبقه‌ی دوم خونه‌ی برادرم دیدم که دیگه پرده‌های خونه به پنجره‌ها آویزون نیستن. دقت کردم، پذیرایی که دیگه هیچی توش نبود مشخص بود. خونه خالی خالی بود. اومده بودن همه چیز رو با خودشون برده‌ بودن. بعد دنبال پنجره‌ی اتاقم گشتم، تختم نبود. کمدم با همه‌ی خاطرات و نامه‌ها و افتخارات ورزشی نبود، کتابام نبودن. کتابایی که من برای دانشگاه بهشون نیاز داشتم. امتحانات نزدیک بود خیلی برام زور داشت تو این بی‌پولی دوباره پول کتابایی رو بدم که اونا از من دزدیده بودن. هنوز به هفته نکشیده بود که یه خونواده‌ی وابسته به حزب بعث، اسباب کشیدن به خونه‌ی پدریم. دوباره پرده‌ها آویزون شدن. دوباره از توی خونه صدا میومد و دیدم که دوباره گلای حیاط به آب رسیدن. زنی که توی خونه‌ی پدریم، توی خونه‌ی من زندگی می‌کرد خودشو دیگه صاحب اون خونه می‌دونست.توی کوچه هر از گاهی با هم چشم تو چشم میشدیم. اون نگاه تند و طلبکارش همیشه آزارم می‌داد. انگار این من بودم که به زور توی خونه‌ی اون نشسته بودم. خوب شد که باپیر رفت، خوب شد که داپیر رفت. رفتن و به چشم این روزای سیاه رو ندیدن. ندیدن که غریبه روی سال‌های سال زحمت روی مزد زحمات تو خونه زندگیشون اینطوری مثل یه پرنده‌ی شوم بال باز کرده. اینکه مجبور نبودن مثل من هر روز صبح این رنجو از پشت پنجره تحمل کنن. اما رنج من همین‌جا تموم نمیشد. به مدت یک سال هر ماه با صادق توی زندان سیاسی ملاقات داشتم. چهره‌اش عوض شده بود و سبیلهای پرپشتو زده‌ بود. به زور همش لبخند می‌زد. پشت اون خنده‌ها انگار نمی‌خواست ته دل من خالی کنه اما من ماهی یک بار جون می‌دادم. بعد از هر جدایی خداحافظی تا ماه بعد و هر بار هر دوتامون می‌دونستیم که ممکنه این آخرین دیدار باشه. چون کشور وارد جنگ با ایران شده بود و ما هم ایرانیای جا مونده توی عراق بودیم.به واسطه‌ی آشنا و کسایی که با بازی مهدی توی تیم ملی فوتبال علاقه داشتن به زندان یه روزنه پیدا کرده بودم. یه نفر حاضر شده بود در مقابل دریافت پول خوراکی‌هایی که برای صادق می‌پختن به دستش برسونه. براش مسواک و پودر لباسشویی و خمیر دندون می‌فرستادم. چسب بسته‌ی پودر لباسشویی رو با حرارت باز می‌کردم و بعد لا به لای پودرا براش نامه می‌نوشتم و دوباره با چسب درشو می‌بستم و براش می‌فرستادم. یه بار از حالش فهمیده بودم دندون درد گرفته و تو یکی از روزها این هفته قراره برای رفتن به دندونپزشکی از زندان خارج بشه. روز موعود رسید، بهش نگفته بودم. روبروی زندان اون سمت خیابون منتظرش وایساده بودم. هیچی نمی‌خواستم، فقط می‌خواستم ایستاده ببینمش، راه رفتنش ببینم، توی هوای آزاد یه لحظه آزاد ببینمش.در بزرگ زندان با یه صدای خاصی باز شد و بعد قامت بلند و چهار شونش از در پیدا شد. اما بعد چشمام سیاهی رفت وقتی اون دستبندهای محکم آهنی رو دور دستای مردونش دیدم. برادر من جنایتکار نبود و من نمی‌دونم به کدوم گناه داشتیم این همه درد را تحمل می‌کردیم. راه رفتنش توی خیابون با نگاهم می‌بلعیدم تا اینکه به ماشین زندان برسه. آروم و موازی باش قدم می‌زدم. نمی‌خواستم من ببینه، می‌ترسیدم بی‌تاب بشه اما من دید. حال چشماش حالت پدرانه بود، توی همون حالشم می‌خواست از من حمایت کنه. از نگاهش فهمیدم که به من میگه برو.بعد از اون دیدارها و نامه‌های ما هم خیلی طول نکشید. آخرین نامه‌ای که به من نوشت این بود که دیگه برای من نامه ننویس، دارن ما و بقیه پسرها رو می‌فرستن ایران. این آخرین اتصال و خبری بود که ما رو بهم پیوند داده بود. بعد از اون روزها بی‌خبری بود و سرگردونی. پسرها به ایران نرسیده بودند. این روزها به سال‌ها تبدیل شد و این سال‌های انتظار حتی بعد از سقوط صدام هم تموم نشد.یه سال بود که از غارت ما می‌گذشت و یه چند ماهی هم بود که دیگه از صادق خبر نداشتم و بیشتر از یک سال بود که نامزد کرده بودم. وقتش بود که دیگه ازدواج کنم اما از اون ورم نمی‌خواستم که خونه‌ی برادرم خالی بمونه. می‌ترسیدم این خونه هم مثل خونه‌ی پدریم غارت بشه. مهدی قبول کرد که ساکن همین جا بشیم. البته مهدی اکثر وقتا توی اردو بود. توی این شهر و اون کشور بود و مسابقه می‌داد. من توی خونواده تنها عروسی بودم که تنهایی تدارک خونه‌ی خودم رو دیدم. تخت نو خریدم، لباس نو خریدم، حتی برای روز عروسی خودم غذا پختم. اونقدر مهمونیم نداشتیم، چون من دیگه کسی نداشتم.فقط چند نفر از خانواده و خواهر برادرای مهدی بودن. من مظلومانه توی خونه‌ی برادری که دیگه اینجا نبود ازدواج کردم. شب عروسی موشک‌های ایرانی بغداد رو بمبارون می‌کردن و من و مهدی تنها توی تاریکی و زیر نور شمع غریبانه نشسته بودیم. موشک‌های ایرانی بالای سر ما پرواز می‌کردن و سایه‌ی موشک‌های عراقی روی سر خونواده‌ی من توی ایران سنگینی می‌کرد. این سخت‌ترین آزمونی بود که خدا داشت از من می‌گرفت.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85---%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-id1493166-id420132284?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%20-%20%D9%85%D9%86%20%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%B3%D9%88%D9%85-CastBox_FM  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-25-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-fq2avoxl4vzh </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 00:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و سوم - من زاده مهاجرتم (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF23-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rihptuqf1lgc</link>
                <description>سلام من مرسن هستم و این بیست و سومین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمت داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.این دومین قسمت از داستان من زاده‌ی مهاجرتم یا همون داستان مریمه. https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF22-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-g4spozzpmwc7 این اپیزود رو تقدیم می‌کنم به هر کسی که گم شده و راه خونش رو پیدا نمی‌کنه. من می‌تونستم مریم باشم، تو می‌تونستی مریم باشی.تا اونجا تعریف کردم که مادرم می‌گفت، خونواده رو از خونه‌ی جدید و قشنگشون بیرون آوردن و سوار مینی‌بوس کردن. توی اولین ایست بازرسی بازپرس اسم دایی صادق رو خوند و بهش دستبند زد. بعد گفت که فردا می‌فرستنش ایران. بعد مینی‌بوس دوباره شروع به حرکت کرد. داپیر دیگه قشنگ شده بود مثه یه چوب خشک؛ نه گریه می‌کرد، نه شکایت، رنگشم پریده بود و دهنش انگار دوخته بودن و یک کلمه حرف نمی‌زد. اون امانت‌های دیگه‌ای داشت که باید سلامت از مرز عبور می‌کردن. روی مینی‌بوس بزرگ نوشته بودند اتباع ایرانی. صدام که خودش با ماجراهای مختلف مثل واقعه دانشگاه، ایرانیا رو مقصر توی تمام مشکلات کشور جلو داده بود حالا داشت با اخراج شون و راه انداختن شو خیابونی محبوبیت می‌خرید.مینی‌بوس ایستگاه به ایستگاه شهر به شهر وایمیستاد و بخاطر اینکه رسانه‌ها همه بر علیه ایرانی‌ها صحبت می‌کردن باعث شده بود از هر شهر و روستایی که رد می‌شدن از پشت پنجره‌ها و توی خیابون، مردم و بچه‌ها با تف و کلوخ مینی‌بوس رو بدرقه کنن. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه به شهرهای مرزی و کردنشین عراق رسیدن. اونجا انگار ورق برگشت. همه دست تکون میدادن و وقتی مینی‌بوس جایی توقف می‌کرد، یواشکی و دور از چشم سربازا بهشون آب و خوراکی می‌رسوندن. شب میرسن به نزدیک مرز ایران و عراق. مینی‌بوس کنار یه طویله وایمیسه که شب رو اونجا بگذرونن. ده پونزده نفر توی طویله ده دوازده متری که پر از فضولات حیوانیه، بدون پتو. توی سرمای کوهستانی که هیچ کدومشون تا حالا تجربه نکرده بودن. بغداد حتی اوج زمستونش اندازه‌ی هوای اردیبهشت مرز سرد نبود. چند تا خانواده‌ی دیگه رو هم آوردن.خونواده‌ها تشکیل شده بودند از زنا و بچه‌ها و چند تا پسر نوجوان کم سن و سال. مردارو یا قبلا از مرز فرستاده بودن ایران یا مثل دایی صادق دستگیر کرده بودن. خلاصه هر طور بود شب رو می‌گذرونن. فردا صبح یه ماشین نظامی بزرگ میاد دنبالشون که ببرتون نقطه‌ی صفر مرزی. چندین و چند خانواده باید تنگاتنگ کنار همدیگه می‌نشستند تا برسن به ایران. ارتفاع ماشین اونقدر بلند بوده که زنا نمی‌تونستن سوار بشن. حتی جرات نمی‌کردن که بگن نمی‌تونن پاهاشون رو اونقد بالا بذارن که سوار بشن. یکی از پسرهای نوجوان کم سن و سالی که اونجا بوده و تازه سیبیلش سبز شده بوده، وضعیتو درک می‌کنه. میبینه زنا این پا اون پا می‌کنن و نمی‌تونن سوار بشن و سربازهای بعثم هلشون میدن و لگد می‌زنن که زودتر سوار شن. اون پسر جوون شروع می‌کنه پیرزنا بغل می‌کنه و سوار ماشین ارتش می‌کنه.نوبت به زنای جوون که میرسه خم میشه و میگه از روی من سوار بشین. اون پسر کم سن و سال تا سوار شدن آخرین زن و بچه صبر می‌کنه و بعدش خودش سوار میشه. اسم اون پسر خلیل بود و تا سال‌ها دوست خانوادگی ما موند. یه سرباز بعث که تمام مدت کنار وایستاده بود لحظه‌ی آخر یواشکی به خلیل نزدیک میشه توی گوشش میگه خدا به همراهتون، شما نجات پیدا کردین، روزای بدی در انتظار ماست. اون سرباز بعث خوب آینده رو پیش‌بینی کرده بود. روزای بدی در انتظار همه بود.حالا بشنوید از طرف دیگه یعنی خونواده‌ی پدریم. اونا چند روز قبل با تلفن اون یکی پدربزرگم هر لحظه منتظر بودند که سراغ اونا هم بیان. خیلی از خونواده‌ها همچین فرصتی نداشتن که از قبل آماده بشن. همینطوری یه روز سربازا میومدن دم خونه و با یه دست لباس می‌بردنشون میدون شهر و از اونجا هم با زور اسلحه می‌فرستادنشون ایران. این اتفاقی بود که طی دو سال گذشته برای چند صد هزار نفر ایرانی‌تبار ساکن عراق افتاده بود. بالاخره نوبت خونواده‌ی پدریم هم رسید. یه روز ظهر سرباز با اون لباس‌های سبز و کلاه‌های قرمز و تفنگ و چکمه و با خشونت تموم شروع کردن به کوبیدن در. صدای وحشتناک در یعنی وقت رفتنه. ریختن داخل همه رو به صف کردن. حتی فرصت ندادن که لباس عوض کنن. مثل خانواده‌ی پدریم بهشون گفتن فقط حق دارن یه دست لباس بردارن. اما اونایی که به خاطر تلفن باپیر از قبل خبر داشتن یکمی پول و طلا لای لباساشون دوخته بودند تا از چشم سربازا دور بمونه تو ایران کمک خرجشون باشه.خلاصه سربازا بعد از اینکه خونه رو غارت کردن، سوار اتوبوس شون کردن. خونواده‌ی من از معدود خانواده‌های خوش شانسی بودند که ایران آشنا داشتن و باپیر منتظرشون بود لب مرز. رفتن به ایران با جیب خالی و بدون زبون دونستن برای تجار کرد بازار عراق فقط تحقیر نبود، اونا بی‌پناه شده‌ بودن. اونا از خونه‌های چند صد و چند هزار متریشون بیرون کشیده شده بودن و به مرزها برده شده بودن و بعد از پشت کامیون به پایین پرت شده بودن. بچه‌هاشون از لای پر قو بیرون کشیده شده بودن و الان پتوی جنگی سربازهای ایرانی لب مرز منتظرشون بود. خیلیاشون توی تاریکی شب، توی سوز سرمای کردستان راه رو گم کرده بودن و طعمه‌ی گرگ‌های گرسنه کوهستان شده بودن. چیزی حدود 350 تا 650 هزار نفر از عراق به لب مرز آورده شدن. حتی آمار دقیقی ازشون وجود نداره. خیلی از این زنان و مردانی که دارین قصشو می‌شنوین، اونقدر ثروتمند بودن که تا چند نسل بعد از خودشون رو می‌تونستن سیر کنن و یکی از این عوامل اخراج شون دقیقا همین بود.حزب بعث برای جنگ با ایران نیاز به بودجه داشت. توی آمارا ثبت شده که اموال مصادره شده ایرانی‌های اخراج شده از عراق که بهشون می‌گفتن معاودین یا بازگشتگان، چیزی حدود سه میلیارد دلار بوده. برای همین بوده که بعد از اخراج از خونه نباید چیزی با خودشون می‌بردن. روزهای سختی در انتظار این مردمی بود که به سرزمین قبلیشون کوچ داده شده بودن. می‌شناسم زنا و مردهای متمولی رو که سال‌ها بعد از این تبعید اجباری توی زیرزمین سی متری توی خیابون سرچشمه اونقدر لیف بافتن، اونقدر کار دست کردن، تا چشماشون ضعیف شد و توی همون زیرزمین نمور از دنیا رفتن. اما موضوع فقط مالی نبود، این یه جنایت جنگی بزرگ بود که کمتر کسی ازش حرف زده. معاودین و کردهای فعلی سرگردون بین دو تا کشور از اولین قربانی‌های جنگی این هشت سال بودن و اونها یک چیزی دادن ارزشمندتر و گرونتر از خانه‌ها و مغازه‌ها و طلاشون، اونا پسرای جوونشون رو هم دادن.اولین اسیرای جنگ ایران و عراق که هیچ وقت دیگه به خونه برگشتن همین جوونا بودن. موضوع این بود که نه عراق اونا رو خودی می‌دونست و نه ایران. اصلا جزو اسرا و مفقودین دو طرف حساب نمی‌شدن. دایی صادق من، دایی‌های بابام، پسرعمو هاشون، و هر جوون ایرانی کرد که سرباز بود یا توی سن سربازی بود از خانواده به بهانه‌ی بازجویی جدا شد و کسی دقیق از تعداد این جوونا خبر نداره. چیزی حدود بیست هزار جوان کرد فعلی که در عراق بودن یه شبه غیب شدن. صدام از ترس اینکه اینا نفوذی باشن یا اگر به ایران بر به نیروهای دشمن می‌پیوندن با بی‌رحمی تمام همه رو سر به نیست کرد. اما با وجود همه‌ی این جدایی و از دست دادن مال و اموال، هر خونواده‌ای سعی می‌کرد سالم به ایران برسه. خونواده‌ی منم همین وضعیت رو سر مرز داشتن. اون شب وحشتناک که مثل یک کابوس توی بیداری بود لب مرز و توی اون شلوغی و ازدحام جمعیت و استقبال نیروهای مردمی ایران، چشم خونواده‌ی من دنبال باپیرا و همراهاش بود تا اینکه پیداشون می‌کنن و موقت یه جایی ساکن میشن.مادرم اینا رو تعریف می‌کنه که ما هممون باور داشتیم که همه‌ی اینا موقتیه. اینکه ما برمی‌گردیم، خونه‌ها و لباس‌های ما اونجاست. مگه میشه کسی به زور کسی رو از خونش بندازه بیرون. حتما خیلی زود برمی‌گردیم سر خونه و زندگیمون. هر هفته‌ی خونه‌ی پسرخاله و فامیل‌های دور آواره و سرگردان بودیم تا اینکه یکی از باپیرا به سید زنگ زد و خبر این آوارگی رو بهش داد. سید که پسراش برای شاگردی می‌فرستاد دم حجره‌های پدربزرگام حالا بدون اینکه تردید کنه خونواده‌ی پرجمعیت سی چهل نفری من دعوت کرد تهران و گفت همین فردا براتون اتوبوس می‌گیرم بیاید خونه‌ی من و گفت که ما با هم درستش می‌کنیم. سید شد فرشته‌ی نجات پدربزرگای من. اینجا خونواده‌ی هر دو تا پدربزرگام که به فاصله‌ی چند روز فرستاده شده بودن ایران، کنار همدیگه جمع شدن و رفتن تهران. خونه‌ی سید توی خیابون ترکمنستان، کوچه‌ی زیتون بود. یه خونه‌ی چهار طبقه که هر طبقه یه پسر و عروسش توش زندگی می‌کردن و خودشم طبقه‌ی اول زندگی می‌کرد.خونواده‌ی آواره‌ی منم بین طبقات پخش شدن. چیزی نزدیک چهل روز خونواده‌ی پدری و مادری من مهمون سید بودن. از صبح این سفره بود که پهن میشد و تا شب که این سفره جمع بشه. اما برای باپیرای من خیلی سخت بود. پدربزرگام مصداق از اسب افتاده و از دست نیفتاده ‌بودن. پدر پدرم هر روز از نونوایی محل بربری می‌خرید بعد یواشکی می‌داد به جوون‌ترها که قبل از نهار بخورن و سیر بشینن سر سفره تا کمتر به سید فشار بیاد. سید وقتی فهمید خاله‌هام خیاطی بلدن دوتا چرخ خیاطی خرید و خودش شد اولین مشتری ثابت تولیداتشون. خاله‌هایی که از دانشگاه‌های معروف بغداد فارغ‌التحصیل شده بودن و برای تفریح خیاطی می‌کردن حالا برای کمک خرج بودن باید برای مردم لباس می‌دوختن. سید پیش‌نماز مسجد نوریان بود توی خیابون شریعتی. یه روز توی مسجد قصه‌ی آوارگی خونواده‌ی من رو برای مردم محلی سه راه زندان و باغ صبا تعریف کرد و ازشون خواست تا به خونواده‌ی من کمک کنن. محبت سید و مهر مردم محله باغ صبا چیزیه که هیچ‌وقت از دل خونواده‌ی من نرفت. با کمک مردم دو تا خونه در عرض یک ماه توی خیابون سرباز سلیم که الان شده اتوبان صیاد اجاره شد و خودشون از وسایل نو پرش کردن.دو تا تخته فرش دستباف، یه عالمه رختخواب نو و لباس‌های نو قشنگ. یخچال و اجاق گاز و هر چی که فکر کنی یه خونه لازم داره به سمت این خونه‌ها سرازیرشد. حتی از دیوار خونه‌ی همسایه بغلی یه شلنگ به این سمت دیوار کشیده بودند تا از آب خونشون استفاده کنن تا وقتی که خونه به آب وصل شه. یه همچین آدمایی نازنینی بودن مردم باغ صبای تهران چهل سال پیش. مردمی که خودشون تازه‌ی انقلاب رو گذرونده بودند و سایه‌ی جنگ روی سرشون سنگینی می‌کرد. فیلم بوی پیراهن یوسف و شخصیت دایی غفور راننده تاکسی فرودگاه، نزدیک‌ترین حال و هوا به خونواده‌ی منه. خونواده‌ی چشم‌انتظاری که باور داشت همه‌ی اینا موقتیه. داشت یه خونه‌ی موقتی می‌چید، داشت برای گذراندن امورات روزمره زبان جدید رو یاد می‌گرفت تا موقتی با مردم ایران زندگی کنه. موقتی دستفروشی و خیاطی می‌کرد تا از گرسنگی نمیره تا بتونه زود برگرده وگرنه خونه و مغازه هاشون جای دیگس، سرزمینشون جای دیگس. اونا خیلی امیدوار بودن برگردن تا وقتی که چند ماه بعد پوتک اعلان جنگ عراق علیه ایران اون‌ها رو از خواب خوش بیدارکرد.عراق به مرزهای ایران حمله کرده بود و دیگه راه برگشتی وجود نداشت. خونواده یهو همه‌ی امیدش به یه غم واقعی تبدیل شد. خونواده‌ای که هنوز چند تا عزیزش اونور مرز بود. مثل دایی صادقی که به اسارت برده شده بود و هنوز ازش خبری نبود. مثل خاله کوثر و عمه‌ای که با مردای عراقی وصلت کرده بودن و توی بغداد جا مونده بودن. این غمنامه که فکر می‌کردن شاید چند هفته‌ای چند ماه تموم بشه انگار تصمیم نداشت حالا حالاها تموم بشه. همین غم دوری و حقارت آوارگی کافی بود که کمر پدربزرگام خم کنه و عصا بده دستشون. دیگه نمی‌تونستن کار کنن و نوبت نسل جوون بود که خانواده رو بچرخونن. یکی از این دست جوونام بابای من بود که مجبور شد از سن کم کار کنه، جنگ شد مشکل بزرگتر. هشت سال درد بود و بی‌خبری، امید و ترس و دوری غربت. اونم برای خونواده‌ای که هیچ جا به رسمیت شناخته نمی‌شد.زمانی که عراق بودند بهشون می‌گفتن عجم و حالا که ایران بودن بهشون می‌گفتن عرب. نه از کارت شناسایی و شناسنامه خبری بود و نه کسی دنبال احقاق حق از دست رفتشون. اما خب جنگ بود و نجات جون از هر چیزی واجب‌تر. هشت سال گذشت، وقتی که جنگ تموم شد دیگه کسی امیدی به بازگشت نداشت. قطعنامه امضا شده بود، عراق مرزها بسته بود و هنوز از دایی صادق و ده‌ها هزار جوون دیگه خبری نبود. بازم نه ایران جوونای معاودین رو جزو اسرا حساب می‌کرد و نه عراق. دسته دسته اسیرا برمی‌گشتن. خونواده‌ی من لابه‌لای اتوبوس‌ها و اسما عکس به دست مرزای قصر شیرین و مهران بالا و پایین می‌کردن تا شاید یکی از این اسرا دایی صادق رو توی زندان دیده باشه. دم اتوبوسا می‌رفتن و عکسش به اسرا نشون میدادن می‌گفتن خبر دارین از پسر ما؟ می‌پرسیدن کی اسیرشده؟ اردیبهشت سال 59 برادر، اردیبهشت 59؟ اون موقع که چند ماه قبل از جنگه. هیچ کس از صادق خبر نداشت. یعنی الان چند سالش بود؟ الان به همون خوش تیپی بود که وقتی گرفتن بردنش؟ هیچ کس نمی‌دونست.حالا دیگه جنگ تموم شده بود و از ایران یه زمین سوخته مونده بود، اما خب زندگی ادامه داشت. زمزمه‌ی موج سوم مهاجرت بین جوون‌ترها پیچید. سوئد به مهاجرای کرد فعلی پناهندگی می‌داد. اولین کسی که باز مهاجرت کرد دایی کامل و زن روسیش بود. دایی که دخترش خود خود نماد مهاجرت بودن. دختر اول جوانی که شوروی به دنیا اومده بود و به چهار زبان فارسی و کردی و عربی و روسی مسلط بود. آریان که بغداد به دنیا اومده بود و تحت تعلیمات مدرسه‌های ایرانی به حجاب علاقه پیدا کرده بود. تا وقتی مادرش نبود همه جا مقنعه‌ی چونه دار سر می‌کرد و تا مادرش می‌دید حجابش از سرش درمیاورد و سوزان دختر سومی که توی بیمارستان ایرانشهر به دنیا اومده بود.از این خونواده گمگشته تر پیدا می‌کنید؟ همین بی سرزمینی اونا رو شدیدا به هم وابسته کرده بود و حالا باز برای سومین بار قصد جدایی از خانواده رو داشتن. اونا از راه ایران و ترکیه و ایتالیا رفتن به مالمو سوئد. همین دایی من وقتی توی سوئد جای پاش محکم شد برای پدر و مادرش ویزا فرستاد تا پدربزرگم اونجا قلب شکستشو عمل کنه. اون موقع‌ها رفتن دونه دونه ی عزیزا و دوستانم به چشم دیدم. سالی نبود که یکی از همبازیام نیان که آخرین شام رو با ما بخورن، من آخرین بازی رو باهاشون بکنم و برن. مسیر فرودگاه هم برام عزیزه و هم برام حس بدی داره. همیشه بو و نسیم خنک اطراف فرودگاه برام یه مزه و حال دیگه‌ای داره. این رفت و آمدهای مداوم بین فرودگاه باعث شده خبر مرگ و تولد از راه نامه و تلفن و حالا از راه اینترنت و واتس‌اپ و اینستاگرام و بارها و بارها تجربه کنم. سال‌های سختی گذشت تا خونواده‌ی ما خودشو جمع و جور کرد. یکی از کسایی که بعد از آوارگی و حین جنگ خودشو برای خونواده وقف کرد و بعدم ایران موند بابام بود.بابام همیشه سعی می‌کنه به اوضاع اطرافش کنترل داشته باشه و وقتی کمی اوضاع از دستش خارج بشه عصبی میشه. وقتی نوجوون بودم اصلا نمی‌فهمیدمش. چون همیشه حس می‌کردم داره من رو کنترل می‌کنه. الان که خودم بچه دارم بیشتر می‌فهممش و هم دلم براش می‌سوزه و هم براش احترام قائلم. پدر من یک ترومای وحشتناک رو تجربه کرده. بابای من پسری بود که یه شب همه چیز رو از دست داد و مرد شد. وقتی دست فروشی می‌کرد فقط یه آرزو داشته، داشتن یه بخاری برقی برای زیر پاش. بابای من مثل خیلی از جوونای اون زمان حسرت این را داشت که یک پیکان جوانان گوجه‌ای داشته باشه ولی تا سال‌ها می‌ترسید اگر جایی یه ساندویچ دوتا ساندویچ بخوره پولش تا آخر ماه نمی‌رسه که شکم هفت سر عایله رو سیر کنه. بابای من همون پسری که توی بغداد از همبرگری بازار بزازها کاظمین روزی سه تا ساندویچ همبرگر با نوشابه‌ی سینالکو می‌خورد. برای همینم هنوزم وقتی بهش زنگ میزنی میگی نوشابه بخر بیار از همین فانتاهای زرد لیمویی می‌خره میاره خونه.اون یاد دوران کودکی و بازار کاظمین میندازه. وقتی بچه بودم بابام مجبور بود زیاد کار کنه و زخم سال‌های گذشته روش مونده ‌بود. شبا خسته این زخم‌ها رو با خودش به خونه میاورد. خجالت می‌کشم که اینو بگم. من توی عالم بچگی و نفهمی از اینکه بابام دیر میومد خونه خوشحال بودم. چون تنها چیزی که ازش می‌دیدم یه تن خسته بود که اخم بین ابروهاش کاشته ‌بود. من مردی رو می‌دیدم که خشمگینه و ازش می‌ترسیدم. از پشت در و دیوار یواشکی می‌پاییدمش، اگه چهره‌اش گرفته بود از اتاق بیرون نمیومدم. اما روزهایی که خوشحال و سر حال بود یه نور به دلم می‌تابید. صدامون می‌کرد که بریم روی پاهاش بشینیم. من نمی‌فهمیدم این مرد خستگی‌ناپذیر جمعه‌ها رو فقط بعد از به دنیا اومدن ما تعطیل کرده تا به ما وقت بگذرونه. تا مارو که کمی وضعیتمون بهتر شده بود سوار دوچرخه کنه و ببره پارک ملت و بعدش از همبرگری فریدون برامون ساندویچ بخره.خیلی کم حرفه ولی همه‌ی این حرفای کمی رو هم که بهم زده یادمه. یکی از مکالمات مون برمی‌گرده به همون روزایی که رد سال‌ها کار دیگه توی چهرش پیدا شده بود. روی پله‌های دم خونه‌ی پدریش ایستاده بودیم. همونی که با قرض و قوله و طلاهایی که لای لباس‌ها آورده بودن خریده بودن. یه خونه‌ی سه‌طبقه. از اون خونه قدیمایی که عکسشون قند توی دل آدم آب می‌کنه. توی خیابون باباخان لوی باغ صبا. دوتا در ورودی داشت؛ یه در که باز می‌شد و ده بیست تا پله منتظر بودن تا بری بالا و برسی به قسمت اصلی خونه و یه در دیگه که اون مورد علاقه‌ی من بود. وقتی باز می‌شد انگار که به بهشت بچگی من پا می‌ذاشتی. به یه حیاط که سمت راستش پیچ امین‌الدوله خزیده بود و رفته بود توی خونه‌ی همسایه بغلی. پدر و مادرم تو اون خونه ازدواج کردن و من تو این خونه به دنیا اومدم و پا گرفتم. توی اون خونه شروع کردم حرف زدن و درخت گوجه سبز و انگورش با من بزرگ شدن. من اونجا بزرگ شده بودم چون که بابای من نون آور هفت سر عایله بود و توانایی اینکه یه خونه‌ای جدا بخره رو نداشت. اون شب یکی از آخرین شبایی بود که ما دم در اون خونه وایساده بودیم.دیگه قد کشیده بودم دم‌دمای دانشگاه رفتنم بود. بابام با یه حالت عجیبی حرف می‌زد. انگار با این حرفاش داشت با اون خونه خداحافظی می‌کرد. خونه‌ای که توی اون آوارگی شده بود پناهشون اما راهی نبود جز خداحافظی با این خونه و گنجه‌ی خاطرات. خونه قشنگ افتاده بود وسط طرح توسعه بزرگراه صیاد. بابا با یه حسرت و بغضی گفت مال اون سالا اشتباه کردیم، ما توی اون روزا نباید این خونرو می‌خریدیم. بهش گفتم خونه نمی‌خریدین؟ پس کجا می‌رفتین؟ گفت باید اجاره می‌کردیم، جاش باید مغازه می‌خریدیم. از خونه پول در نمیاد از مغازه درمیاد. ما اون موقع بی‌پناه بودیم و توان ریسک کردن نداشتیم. نمی‌خواستیم عاقبت ما آوارگی باشه. آدم آواره همش دنبال یه خونه می‌گرده که پناهش بشه. بعد ادامه داد که باپیر بعد از تبعید یه شبه پیر شد و آسمش تشدید شد و نتونست کار کنه، حالا چشم همه به دست من بود. اگه مغازه داشتم مجبور نمی‌شدم دستفروشی کنم، مجبور نمی‌شدم توی خیابون باتری رادیو بفروشم. من و عموهات مجبور نمی‌شدیم توی سرما و گرما توی برف و بارون تو خیابون بایستیم.اون موقع روزی شونزده ساعت کار می‌کردم. بعدی نیشخند تلخ زد و گفت صبح که نبود هنوز هوا تاریک بود. ده سال من هوا تاریک از خونه می‌رفتم بیرون. می‌رفتم راه‌آهن و ترمینال جنوب مسافر سوار می‌کردم و می‌رسوندم مقصد. ده سال از چهار صبح تا نه صبح تا وقتی که بازار باز بشه. بعد می‌اومدم توی بازارم بساط می‌کردم. همچی می‌فروختم تا وقتی جنگ بود باتری و رادیو و چراغ قوه خوب فروش می‌رفت. برای وقت بمبارون همه به باتری و رادیو و چراغ قوه نیاز داشتن. جنگ ما رو آواره کرده بود و ما از همین جنگ داشتیم نون درمیاوردیم. جنگ که تموم شد، سیگار فروختم، بیسکویت و شکلات فروختم، تا تونسته بودم نخورده بودم و کم پوشیده بودم تا بتونم پول جمع کنم و توی چهارراه مولوی یه مغازه‌ی فسقلی ده دوازده متری بخرم.اون مغازه واسم اعتبار آورد؛ خوب شد که به حرف باپیر گوش کردم و با داییت شریک شدم و از ایتالیا لباس آوردیم. شراکت من داییت بهترین اتفاق توی کسب و کارمون بود و ما رو از اون وضعیت نجات داد. خوشحالم که اون زحمت نتیجه داد و الان وضع زندگیمون بهتره. به اینجا حرفاش که رسید یه بادی به غبغب انداختم و یه نفسی گرفتم. دلم می‌خواست بغلش کنم اما هم خجالت می‌کشیدم و هم بلد نبودم. این بابای من بود یه پسر نوجوون جنگ و آوارگی و بازار کار وجودش رو شکل داده بود. حس می‌کردم چقد دوسش دارم. بابا و من یکی از مهم‌ترین حرفامون رو اون شب خنک پاییزی، دم اولین و قشنگ‌ترین خونه‌ای که دیگه حالا نیست زدیم.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85---%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-id1493166-id418477628?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%B3%D9%88%D9%85%20-%20%D9%85%D9%86%20%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF24-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kvqzvsqo8phe  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-25-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-fq2avoxl4vzh </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 23:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و دوم - من زاده مهاجرتم (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF22-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-g4spozzpmwc7</link>
                <description>روایت کردن آدمو قوی می‌کنه؛ حتی وقتی داستان از یه زخم ریشه‌دار باشه. زخم ارثی که جاش مونده و قصدم نداره هیچ جوره از بین بره. مرور خاطرات و اتفاقات برای کم کردن بعضی دردها گاهی واقعا کافی نیست. یه جایی توی سریال گریم افروز تیریون همینو میگه، که آدم باید زخمی که نمی‌تونه پنهون کنه باید مثل یه کت تنش کنه. شما قراره داستان خانواده‌ی من و رنجی که نسل به نسل به دوش کشیدن بشنوید. زندگی ما مثل یه چمدون دم دره. ما نسل به نسل از یک سرزمین به سرزمین دیگه نقل مکان کردیم. تن هر کدوممون توی یکی از این سرزمین‌ها ساکنه و روحمون بین این سرزمین‌ها سرگردونه.سلام من مرسن هستم و این بیست و دومین اپیزود پادکست آنه. پادکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم به نام من زاده‌ی مهاجرتم در اصل داستان یک نفر نیست، داستان یه خونواده هم نیست. داستان آدمای زیادی که کمتر در موردشون صحبت شده. این داستان رو خانم مریم فتاح برای ما تعریف کرده که خودشم پادکستره و پادکست داره. اسم پادکستشم هست مزگو؛ که توی هر اپیزودش قصه‌ی یه خوراکی رو تعریف می‌کنه. انتهای این اپیزود در مورد پادکستش بیشتر صحبت می‌کنم. بریم سراغ داستان. این رو هم باید اضافه کنم که ممکنه بعضی از قسمت‌های این داستان غمگین باشه و اگر فکر می‌کنید که این داستان ناراحتتون می‌کنه بهتره که شنیدنش رو به یه زمان دیگه‌ای موکول کنید.من می‌تونستم مریم باشم، تو می‌تونستی مریم باشی.سلام اسم من مریمه. سی و چهار سالمه، تهران به دنیا اومدم، همینجا زندگی کردم و کماکان همین‌جا هستم. اما تار و پود زندگی من با مهاجرت گره‌خورده. شیش سالم بود که اولین بار فهمیدم با بقیه‌ی هم سن و سالام یه جورایی فرق دارم. توی مهد کودک بچه‌ها از یه اصطلاحات و کلماتی استفاده می‌کردن که برای من بی‌معنی بود. من فقط تظاهر می‌کردم که می‌فهمم. در عوض منم لابه‌لای صحبتا همیشه حتما یکی دو تا کلمه‌ی کردی یا عربی به کار می‌بردم، که برای اونا مفهوم نبود. لهجه داشتم و تلفظ بعضی از کلمات برایم اصلا آسون نبود. بزرگتر که شدم دفترچه‌ی کوچیک قرمز بقیه بچه‌ها بود که حس تفاوت جدایی توی من بیشتر می‌کرد. همه‌ی مادرا برای ثبت نام بچه‌هاشون یه دفترچه کوچک قرمز همراهشون بود که بهش می‌گفتن شناسنامه و تنها مدرک شناسایی من یه کارت سبز بود که روش نوشته شده بود اتباع بیگانه، برای اقامت موقت.چقدر کلمه‌ی شناسنامه قشنگ بود و اتباع بیگانه غریب و نچسب. توی اون سن درست معنی کلمه‌های اون کارت سبز نمی‌فهمیدم ولی می‌دونستم که نمی‌خواستم بیگانه باشم با یه اقامت موقت. زبان یه مرز بود بین من و بچه‌های دیگه؛ زبان، کلمات و تلفظاش. برای همین از همون لحظه‌ای که سواد یادگرفتم تا تونستم کتاب خوندم. با دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن و داستان دو شهر و آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز و کتاب‌های دیگه. فارسیم رو اونقدر خوب کردم که دیگه کسی از فارسی حرف زدنم نفهمه که من یه بیگانه‌ی موقتی‌ام. شاگرد اول بودم و دیکته‌هامم بی‌غلط بود اما نتیجه‌اش عکس شد. حالا معلما می‌گفتن از مریم یاد بگیرین، مامان باباش مهاجرن فارسی رو از شما بهتر می‌خونه و می‌نویسه. اینکه نمی‌تونستم درک کنم که دقیقا فامیلمون چیه ام مشکل دیگه‌ای بود. نام، مریم، نام خانوادگی، جانت.فامیلی که مادر و پدر به بقیه می‌گفتن فتاح بود و من کلا یه کودک گیج و مبهوت بودم از این همه تفاوت. واقعا من کی بودم؟ مامانم می‌گفت عرب‌ها فامیلیشون اسم پدرشونه اما محضرداری که کارت سبز موقت به ما داده بود وقتی دیده بود که ما نام خانوادگی نداریم به سلیقه‌ی خودش فامیل جانت رو توی اون کارت سبز به خط خوش نوشته بود. طول کشید تا به فامیلی فتاح رسیدیم. چند سال گذشت تا اینکه یه روز بابام با شیرینی اومد خونه و به مامانم گفت که می‌تونیم بریم شناسنامه بگیریم و فامیلمون درست کنیم، فقط باید امروز بریم محضر دوباره عقد کنیم. همون قدر که واسم عجیب و خنده دار بود که پدر و مادرم دوباره عقد می‌کنن ولی خوشحال بودم که دیگه لازم نبود به بقیه توضیح بدم که چرا فامیلیم جانته، فکر می‌کردم که دیگه می‌تونم خودم رو پشت اون شناسنامه قایم کنم.اما نمی‌دونستم و نمی‌فهمیدم که این تفاوت من توی تک تک رفتار و سکنات و پوشش و حتی توی غذاهای من مشهوده، حتی غذا. من یه غذایی می‌خوردم که برای خیلی‌ها تازه و جدید و حتی عجیب بود. کبه یکی از این غذاها بود. وقتی با خودم می‌بردم همکلاسی‌هام مثل ندیده‌ها بالا سرم جمع می‌شدن که ببینن توش چیه و چه مزه‌ایه. البته من توی دلم ذوق می‌کردم این یه دفعه رو، حس برتری بهم می‌داد. من که همیشه فکر می‌کردم از بقیه جدام، این بار فکر می‌کردم که تافته‌ی جدا بافته‌ام. حلوای نجفی هم که دیگه گل سرسبد غذاها بود. هنوز دوستای دوران راهنمایی و دبیرستان اولین جمعه‌ی ماه محرم روزی که مامان بابا تو خونه مراسم می‌گیرن میان تا یه بشقاب از اون حلوای خوشمزه که بیشتر مزه‌ی تافی میده رو دوباره امتحان کنن.همه منو عرب می‌دونستن؛ اما من عرب بودم. توی مدرسه سر زنگ قرآن تا یه کلمه رو اشتباه می‌خوندم معلم با چشمای گشاد منو نگاه می‌کرد که تو دیگه چرا؟ تو که عربی. من همیشه با یه دندون قروچه زیر لب می‌گفتم که من عرب نیستم. کودکی و نوجوونی من تو این کشمکش که من کی هستم گذشت. منی که گوگوش رو می‌شناختم، نه ابی و نه داریوش و نه شهرام شب‌پره رو. منی که با ام‌کلثوم و عبدالحلیم حافظ و راغب علامه و عبدیا بزرگ شده بودم. یه روز که ده دوازده سالم بود، دوستام در مورد گوگوش حرف زدن و تا برگشتن خونه از مامانم پرسیدم مامان گوگوش کیه؟ یه لبخند گوشه‌ی لبش نشست و گفت یادمه با ستار اومدن بغداد کنسرت گذاشتن ما هم رفتیم. یه آهنگ خوندن به اسم گل سنگم.اون موقع موهاشو گوگوش یه سانتی کوتاه کرده بود، با این کارش خیلی غوغا کرده بود، هیچ وقت یادم نمیره که چه شبی بود. کنسرتشم هیچ وقت یادم نمیره، همه‌ی بغداد ریخته بود بهم دیگه. حالا با جواب مادرم مشکل شده بود دو تا؛ ستار کیه حالا؟ ستار که نمی‌شناختم هیچ، اسم شخصیت‌های اصلی فیلم و سریال‌های به روز رو هم نمی‌دونستم. اون موقع‌ها ویدیو ممنوع بود و حملشم جرم بود. یه روز بابام لای چادر نماز مامانم یه دستگاهی آورد خونه و وسط پذیرایی بازش کرد. یه جعبه‌ی مشکی سیاه رنگ که گوشش نوشته شده بود سونی. تلویزیون رو که خودش جعبه‌ی جادو بود رو تبدیل کرد به دروازه‌های رو جهان، شایدم رو به گذشته، گاهی هم به زادگاه پدر و مادرم. بابام یه نوار وی‌اچ‌اس رو سر می‌داد داخل و سریال‌های مصری می‌دیدن با مامان. عادل امام، فرید شوقی، شادی سعاد و عمر شریف ستاره‌های مامان بابا بودن و اون جوونترا و خوشتیپاشونم من را جذب سریال می‌کرد. من اولین کراش زندگیم احمد زکی بازیگر خوش استایل مصری بود.هر موقع از پدربزرگم می‌پرسیدم که بابا بزرگ ما اصلیتمون کجاییه، می‌گفت ما از پشت کوه اومدیم. منم به این فکر می‌کردم که چرا درست جوابمو نمیده هیچوقت. بعدا فهمیدم که درست می‌گفته. این داستان از یه جایی شروع میشه به اسم پشت‌کوه یا همون بدری ایلام. در اصل بین لرستان و ایلام یه رشته کوه قرار داره به اسم کبیرکوه. که به لرستان می‌گفتن پیشکوه و به ایلام می‌گفتند پشتکوه. خیلی سال قبل حدود سال‌هایی که جنگ جهانی اول اتفاق افتاده بود و قحطی ایران گرفته بود، دو تا پدربزرگ‌های من که برادر هم بودن یعنی علی و نعمت از کسب و کارشون که کشاورزی بود چیزی عایدشون نمیشه و تصمیم می‌گیرن که مهاجرت کنند به قسمت‌های کردنشین عراق که اون رو هم از قضا بهش می‌گفتن بدره. اون زمان پادشاهی هاشمی به عراق حکومت می‌کرده و با انگلیسی‌ها مراودات ویژه‌ای داشتن و اوضاع اونور مرز با اینور مرز زمین تا آسمون فرق می‌کرده.شاید وقتی که پدربزرگام سوار اسب بتاخت، بدون بازرسی مرز، گمرک، پاسپورت و هر چیزی که ما ملت‌ها رو از همدیگه جدا کرده وارد خاک عراق شدن، فکر می‌کردن که این آخرین مهاجرته. همونجا قراره تشکیل خانواده بدن و باقی عمر اونجا بگذرونن. توی زبان کردی پدربزرگ‌ها رو باپیر میگن یعنی بابای پیر. اینا وارد خاک عراق میشن و با مشقت‌هایی که مجال شنیدنش نیست زندگی خودشون رو سر و سامون میدن. این دو تا برادر که زبونشون کردی بوده توی غربت زبان عربی یاد می‌گیرن. با یه خاله و خواهرزاده ازدواج می‌کنن. از فروش دوغ و دستفروشی توی خیابونای بغداد و کاظمین به دوتا مغازه‌ی پارچه‌فروشی می‌رسن و دیگه بعد سال‌ها زندگی خوب جا میفتن وضعشون خوب میشه. خونه‌هاشون توی زمین‌های چند هزار متری به سبک انگلیسی ساخته میشه. از همون مدل‌هایی که انگلیسی‌ها توی آبادان و بصره ساخته بودن. پل چمن سبز که توی گرمای نفس‌گیر بغداد وقتی که آبشون می‌دادی یه هوای خنک می‌خورد توی صورتت.پر گل‌های رز و یکی دو تا درخت نخل اطراف خونه که از دیوارهای کوتاه اطراف حیاط معلوم بودن. پسرهای خونواده‌ی مادریم یا همون داییام یا برای تحصیل رفته بودن روسیه، مثل دایی کامل و با یک زن روس و بچه برگشته بودن یا مثل دایی ادیب و دایی عادل رفته بودن ایتالیا و آلمان و دیگه الان دلشون نمی‌خواست برگردن به عراقی که الان دست صدام و حزب بعث بود. عادل که تو این نشست وزرای کشورهای عراق و آلمان توی بن، لنگه کفششو پرت کرده بود سمت وزیر صدام. اگر برمی‌گشت حتما حکمش مرگ بود. تو این خونه فقط دایی صادق مونده ‌بود. صادق شده بود ستون پدر و یک خانواده ازش حساب می‌بردن و بهش دلبسته بودن. دیگه حرف آخر حرف صادق بود. همیشه با یه کت مخملی و کراوات می‌رفت مغازه و به حساب کتابا می‌رسید. تو ی مغازه‌ای که دایی صادق بهش رسیدگی می‌کرد، بچه‌های آقا سید که یه طلبه‌ی ایرانی بود شاگردی می‌کردن.در واقع سید توی حوزه‌ی نجف درس می‌خوند و تابستونا خونش میاورد بغداد و پسرش می‌فرستاد شاگرد مغازه بشن. باپیرای من برای هموطن خودشون توی کشور غریب ارزش و احترام زیادی قائل بودن. ایرانی بودن همیشه پررنگ توی ذهنشون مونده بود و حتی این شعله روشن‌تر هم شده بود. ریشه‌ی کرد بودن هم در اونا قوی بود. خیلی وقتا نیروهای بعث دقیقا بخاطر کمک‌هایی که باپیرهام به کردها می‌کردن دستگیرشون می‌کردن و بازجویی‌های شدیدی رو پشت سر می‌ذاشتن. اما اینا باعث نمی‌شد که پشت کردها رو خالی کنن. در جریان همین حمایت‌ها از کردها، یه بار که باپیرامو دستگیر می‌کنن، مدت حبسشون زیاد میشه و همه خیلی نگرانشون میشن. باپیرام علی و نعمت، یه خواهر داشتن به نام ماه پری. گویا قد بلند و چهار شونه و مهربون بوده.توی همین شبای بی‌خبری، تو همین التهاب و نوسان بین امید و ناامیدی، وقتی کسی جرات نداشته از جایی از باپیرا خبر بگیره که ببینه اصلا زندن یا مرده، اینطور تعریف می‌کنن که ماه پری میره سر تنور. آسمون صاف بوده و ماه وسط آسمون می‌درخشیده. تنور روشن می‌کنه اونو دامن به سمت آسمون می‌گیره. تنور برای کردها نشونه‌ی روزی و نعمته و وقتی می‌خوان دعایی کنن که حتما برآورده بشه پای تنور دعا می‌کنن. ماه پری پای تنور با خدا معامله می‌کنه. میگه منو بگیر و برادرام نجات بده. هفته به آخر نرسیده برادرها با چهره‌های تکیده و زرد و رنجور برمی‌گردن خونه. همه خوشحال بودن و جشن گرفتن و سور دادن که خونه‌ی بی ستون نشده. اما این ور خیلی طول نمی‌کشه، به آخر هفته نکشیده یه روز صبح می‌بینن که عمه ماه پری توی خواب فوت شده. سور ادامه پیدا نمی‌کنه و مرگ ماه ‌پری اولین دردی میشه که پیکره‌ی خونواده رو زخمی می‌کنه.این ماجراها مال قبل از تولد منه؛ سال 1980. خبرش چند ماهی پیچیده بود و از محفل یه زمزمه‌هایی شنیده می‌شد. یه مدتی بود که تو ایران انقلاب شده بود و سلسله شاهی جمع شده بود. می‌گفتن ایران جمهوری شده و با آفریقای جنوبی و اسرائیل قطع ارتباط کرده. دانشجوها ریختن توی سفارت آمریکا و آمریکایی‌ها رو هم گروگان گرفتن. اینا برای خونواده‌ی من اصلا معنی و مفهومی نداشت. برای همه‌ی خانواده جز پدربزرگام. از اون طرف به دایی کامل خبر رسیده بود که صدام به هیچ ایرانی رحم نمی‌کنه. داره خونه به خونه برشون می‌گردونه ایران یا به هر بهانه‌ای دستگیرشون می‌کنه و می‌کشتشون. دایی کامل که تازه دو سه سالی بود که از شوروی برگشته بود عراق، دوباره ریسک نمی‌کنه و دست زن روسیش و بچش می‌گیره برمی‌گرده شوروی.اما بقیه باور نداشتن خبرهایی که از دور و اطراف می‌رسه واقعی باشه. می‌گفتن این اتفاقا همیشه برای بقیه‌ست، ما جای پامون سفته. آسه اومدیم، آسه رفتیم، ما حتی اصلا پا نذاشتیم ایران، ما رو چه به این حرفا. اما اینا فقط کله رو تو برف کردن بود. همه چیز از اول اردیبهشت سال 1359 شروع شد. تقریبا پنج ماه مونده بود به شروع جنگ ایران و عراق. صدام که سال قبلش رییس جمهور شده بود اون روز قرار بود که از دانشگاه مستنصریه بغداد دیدار کنه. خاله بدادم اون موقع دانشجوی دانشگاه بود و تعریف می‌کرد که همه‌ی دانشجوها رو توی محوطه‌ی دانشگاه صف کرده بودن تا منتظر رییس جمهور منتخب مردم باشن. یه ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، سه ساعت گذشت، آفتاب داغ اردیبهشت روی سر همه‌ی دانشجوها می‌تابید که دفعه صدای شلیک می‌پیچه توی محوطه‌ی دانشگاه و همه شروع می‌کنن به دویدن.یهو چندتا لباس شخصی از مرسدس بنز با مسلسل پیاده شده بودن و شروع کرده بودن از پشت میله‌های دانشگاه به دانشجوها شلیک‌کردن. از اون سیبیلا و شمایلش معلوم بود که از حزب بعث بودن. صدام که اون روز پیداش نشد ولی می‌گفتن که معاونش طارق عزیز توی دانشگاه تیرخورده. ولی اصلا کسی اون روز طارق عزیز به چشم ندیده بود. معلوم بود که یه توطئه‌ای توی کاره. همجای محوطه دانشگاه رد خون بود و روی زمین پر زخمی. یه شبانه روز همه‌ی دانشجوها رو توی دانشگاه حبس می‌کنن و کسی حق خروج نداشته. خونواده‌های نگران که از سوی خبرها از داستان تیراندازی خبردار شده بودن، اطراف دانشگاه می‌چرخن و بلند اسم بچه‌هاشون رو صدا می‌زنن. خاله بدادم که چیزیش نشده بوده فرداش خودش برمی‌گرده خونه. فردای واقعه توی همه‌ی روزنامه‌ها یک دانشجوی دختر و به عنوان شهید دانشگاه به همه معرفی می‌کنن.انگشت اتهام هم به سمت یک دانشجوی کرد فعلی به نام سمیر غلامعلی گرفته میشه. دانشجویی که از اتباع ایرانی مقیم عراق بوده. وقتی توی اخبار اون رو به عنوان متهم ردیف اول حمله به دانشگاه مستنصریه با تاکید روی این که یک کرد ایرانی معرفی کردن دیگه همه مطمئن شدن که این توطئه‌س. باپیر فقط یه چیز گفت، این اول یه داستانیه که آخرش خوش نیست. از اون به بعد توی اخبار و تمام محافل انگشت اتهام سمت ایرانیا بود. می‌گفتن این ایرانیا هستن که امنیت جامعه رو به خطر میندازن. این ایرانیا هستن که خون ما رو می‌ریزن. این ایرانیان که چه و چه. ایرانیای مقیم شده بودن بحث داغ اخبار. هفت روز بعد از واقعه تیراندازی دانشگاه، یعنی هفتم نیسان 1980 که میشه همون هفت اردیبهشت، یک دعوتنامه برای تمام تجار کرد فعلی ساکن سوق دانیال که مغازه‌ی پدربزرگای منم اونجا بود می‌فرستن، که برای گردهمایی تجاری به یک سالن دعوت شده بودن.حس پدربزرگای منم به موضوع خیلی خوب نبوده ولی آخرش تصمیم می‌گیرن که با توجه به حساسیتا برن و برای خودشون دردسر درست نکنن. می‌رسن توی سالن اصلی و روی صندلی‌ها می‌شینن. یکم که می‌گذره یه عده میان داخل و در ورودی و خروجی از داخل قفل می‌کنن. همه به خودشون میان در حالی که بین کلی مامور اطلاعاتی مسلح محاصره شده بودن. اونجا همه رو به صف می‌کنن و بازپرسی شروع میشه.لیست تمام اموال و دارایی‌هاشون رو می‌گیرن و ازشون می‌خوان تا جواز کسب و شناسنامه هاشون رو تحویل بدن. بهشون میگن که تمام اموال شما به نفع دولت عراق مصادره شده و شما به وطن اصلیتون بازگردانده می‌شید. اون روز یکی از باپیرام با پای پیاده از بازار دانیال تا سالن همایش اومده بود و فقط پنج تا دینار عراقی توی جیبش بود و اون لحظه همه‌ی اموالش مصادره شد. هیچی براش نمونده بود جز کت و شلوار تنش و همون پنج دینار.بعد از یک شب حبس اون‌ها رو هجده نفر هیجده نفر جدا می‌کنن و با چهار تا مامور مسلح سوار مینی‌بوس و وانت می‌کنن می‌فرستن دم مرز ایران و عراق. نصف شب توی تاریکی مطلق می‌رسن لب مرز قصرشیرین. همه رو از پشت وانت پرت می‌کردن من بیرون هرکسی هم که مقاومت می‌کرد همونجا با یه گلوله می‌کشتن. سربازهای بحث به عربی بهشون می‌گفتن که برید، برید پیش خمینی. توی همون میون راه همه منگ و گیج تا چند ساعت دور خودشون می‌چرخیدن. یه شب نه تنها خونه که زندگی و دارایی‌شون رو از دست داده بودن. نه تنها خونواده، که سرزمینشونو از دست داده بودن. سرزمینشون کجا بود؟ جایی که داشتن ترک می‌کردن، یا جایی که در انتظارشون بود. خیلی از مردها کنترل روانشون همون شب از دست دادن و هیچ وقت اون آدم قبل نشدن. بقیه زیر بغلشون می‌گرفتن و به زور و فشار همسفرا ادامه می‌دادن.همه جا تاریک بوده و هوای سرد کوهستان زوزه می‌کشید و صدای گرگ از دور دست میومده، تا اینکه بعد از چند ساعت پیاده‌روی باپیر به همه میگه که ساکت باشن. صدای سگ میومده باپیرمیومده و باپیر که روستا زاده بوده می‌دونسته که صدای سنگ یعنی یه روستا اون اطرافه. میرن به سمت صدا تا اینکه بعد از چند ساعت پیاده‌روی و خستگی بالاخره یه نوری لای کوه‌ها می‌بینن.یه روستا توی اون تاریکی شب قشنگ‌ترین امیدی بوده که بهشون رو آورده بوده. اهالی روستا مشغول پختن نون و دوشیدن شیر بودن جمعیت مرد کت شلوار پوش با گره شل کروات و تن خاکی و چشم‌های بی‌فروغ بهشون نزدیک میشن. جمعیتی نزدیک پنجاه تا مرد میانسال و پیر؛ روستاییا بهشون کمک می‌کنن. اونا از دیدن این همه مرد کت شلوار پوش که از قضا هم کرد هستند و از سمت عراق میان تعجب می‌کنن. اما مجموع همین نشانه‌ها داشت خبر از ماجرای شوم جدیدی می‌داد.از اونور توی بغداد خونواده‌ی مادریم بعد از یه هفته بی‌خبری، با تلفن باپیر به خونه‌ی همسایه می‌فهمن که باپیرا ایرانن. نمی‌دونستن که قراره سرنوشتشون چی بشه. کاریم نمی‌تونستن بکنن جز صبر کردن. یک ماه مونده بود به فارغ‌التحصیلی خاله وداد از دانشگاه حسابداری. با ذوق و شوق برای خودش یه بلوز و شلوار دوخته بود. شلوار بنفش پررنگ و یه بلوز ابریشم. خیلی ذوق داشت تا بعد از چند سال مزدشو بگیره و کلاهش بندازه هوا و یه سری توی سرها در بیاره. اون روز وحشتناک از دانشگاه داشت برمی‌گشت خونه. سر خیابون پسرعموش با رنگ پریده و تن لرزون منتظرش بود. بهش گفت که چند تا سرباز مسلح ریختن تو خونتون. اینکه بریزن توی خونه‌ی ایرانی تبارا و بعد بفرستنشون ایران مدت‌ها بود که داشت انجام می‌شد. ولی شاید همه فکر می‌کردند که کار با خونواده‌ی اونا ندارن تا اینکه یه روز نوبتشون می‌شد.وداد ترسیده و با قدم‌های نامطمئن پاشو گذاشت توی خونه. از اینجا به بعد رو خاله وداد تعریف می‌کنه که سربازها تمام خونه رو بهم ریخته بودن. همه‌ی خواهرا و داپیرو بچه‌های کوچیک به صف ایستاده بودن و داشتن گریه می‌کردن و یه جوری می‌لرزیدن که انگاری زلزله اومده. البته که این اتفاق یه چیزی بدتر از زلزله بود. تمام وسایل خونه ریخته شده بود وسط حیاط. وسایل خونه هم مثل خود خونه نو بود و هنوز بوی نوعی می‌داد. همه‌ی مبل‌های استیل، کمدهای چوب گردو و تمام فرشا. حتی اون دوتا لوستر ایتالیایی که صادق خریده بود و همه‌ی خونه دوستشون داشتن. هنوز به برق وصل بودن که سرباز وحشیانه با یه ذوق مشمئز کننده گفته بوده که اینا چه قشنگن من می‌برمشون. با همون لامپ‌های روشن دست کرده بود و وحشیانه جلوی چشم صابخونه هر دو تا رو از روی دیوار کنده بود. تعریف می‌کرد که انگار دل و جون صابخونه‌ها کنده شده بود. یهو از توی کوچه صدای فریاد دایی صادق میاد. داشته داد می‌زد که چطور نرم تو، اونا مادر و خواهرهای منن، جز من مردی نمونده.این حرفایی بود که به مردای همسایه می‌زد. که دستشو گرفته بودن می‌کشیدن و می‌گفتن چیزی نگه و نره جلو. تازه از پادگان برگشته بود و لباس سربازی تنش بود. اون موقع بیست و چهار سالش بود و ماه‌های آخر سربازیش بوده بعد از لیسانس گرفتنش. با یه حال پریشون و با لبخندی که می‌خواسته به بقیه امید بده خودشو پرت می‌کنه وسط حیاط. داپیر اول می‌ترسه و فقط نگاه می‌کنه اما دلش با دیدن صادق گرم میشه. صادق فهمیده بود قضیه چیه و قراره همه رو بفرستن ایران. گفت که زنگ بزنید مهدی نامزد خاله کوثر بیاد زنشو ببره. مهدی بازیکن تیم ملی فوتبال عراق بود. خلاصه وقتی سربازها همه چیز بهم ریختن و گشتن و غارت کردن به همه دستور دادن که حق دارین چندتا لباس فقط با خودتون بردارین، نه هیچ چیز دیگه؛ نه پول، نه طلا، هیچی با خودتون نمی‌برید. تمام اموال شما به نفع دولت بحث مصادره شده.خاله بداد میگه من دیگه چیزی نداشتم، ما همه چیزو باخته بودیم. حتی دیگه دلم لباسام نمی‌خواست. فقط لباس فارغ‌التحصیلی رو همونجوری که آویزون لای کاور بود برداشتم. اون شلوار و بلوز بنفش رو. من جز لباس فارغ‌التحصیلی دیگه چیزی نمی‌خواستم. مهاجرا تنها چیزهایی که همراه خودشون می‌برن حسرت‌ها و رویاهاشونه و اون لباس برای من همه چیز بود. همه رو با یه خونواده‌ی کرد دیگه که توی همون محل زندگی می‌کردن، سوار مینی‌بوس می‌کنن. تا اون موقع نامزد خاله کوثرم رسیده بود. آخرین تصویری که وقتی داشتم با مینی‌بوس خونه رو ترک می‌کردن، جیغ‌ها و ضجه‌های کوثر بود. کوثرو به زور از داپیر جدا کرده بودن. صادق به مهدی گفته بود که بگیرش نذار دنبال ما بیاد. از پشت شیشه عقب مینی‌بوس می‌شد دید که کوثر خودش رو از دستای مهدی جدا کرده، می‌پره هوا خودشو می‌زنه زمین و میگه که دا، منو تنها نذارید. دا من اینجا بدون شما تنها چیکار کنم.جیغای کوثر و دا گفتنش تا روزها توی گوش همه مونده بود. ضجه و فریادش تصویری که بعد از چهل سال از ذهن کسی پاک نشده. حتی بعد از این همه سال خاله کوثر دلش نمی‌خواد در مورد اون روز صحبت کنه تا لحظه‌های تلخ اون تصویر براش زنده نشن. توبی اون مینی‌بوس یه خانوادرو یه شبه از دست داده بود.چهارتا سرباز مسلح توی مینی‌بوس بودن و داشتن اونا رو اسکورت می‌کردن. توی اولین بازرسی همه دوباره پیاده میشن و مورد بازجویی قرار می‌گیرن. بازجو با صدای بلند میگه که صادق کیه؟ بیاد جلو. دایی صادق میره جلو و با اینکه مادر گوشی بلوزشو می‌کشید که یعنی نرو اما او محکم قدم رو به جلو برمی‌داره. انگار که نمی‌خواسته جلوی مامانش و خواهراش و برادران کوچکترش ترسو به نظر بیاد. بازی دوباره پرسید اسمت چیه؟ گفت صادق نعمت فتحعلی. همونجا جلوی چشمان نگران مادرش بهش دستبند زدن.داپیر که تا الان سکوت کرده بود اینجا شروع کرد به اعتراض و زاری. صادق تا چهره‌ی گرفت مادرش می‌بینه بهش میگه که دا بخند می‌خوام این لبخندت تو ذهنم جا بیفته، می‌خوام این آخرین تصویری باشه که ازت دارم، بعد به تک تک صورت‌ها و چشمام نگاه می‌کنه و به همه لبخند می‌زنه. انگار می‌خواست با این لبخند تو دل همه امید بکاره و بگه که همه چیز درست میشه. بعد داپیر از بازپرس می‌پرسه که پسرم، برادرم، این جوون من کجا می‌برید؟ بازپرس جواب میده که فردا دنبال شما می‌فرستیمش ایران نگران نباش.اما این نگاه صادق آخرین دیدار اون با خونوادش بود. فردا و فرداهای زیادی اومدن و رفتن ولی صادق هیچ وقت به ایران برنگشت. صادق و امثال صادق اولین جوون‌های مفقودالاثر جنگ ایران و عراق هستن، حتی قبل از اینکه یه گلوله سمت ایران شلیک شده باشه.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85---%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id1493166-id417496699?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%D9%85%20-%20%D9%85%D9%86%20%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D9%85%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF23-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-rihptuqf1lgc  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF24-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-kvqzvsqo8phe  https://virgool.io/onpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-25-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-fq2avoxl4vzh </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 23:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و یکم - یک قدم نزدیک‌تر به خانه</title>
                <link>https://virgool.io/onpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA21-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-eqv21sxunt69</link>
                <description>خاطرات توی کسری از ثانیه از ذهنمون می‌گذرن. اونقدر سریع که قبل از تمام شدن این جمله ممکنه که چند تا خاطره‌ی دور و نزدیک رو توی ذهنتون مرور کرده باشین. اما بعضی وقتا، موقعی که زمان به شماره میفته و با هر حرکت ثانیه شمار یک قدم به مرگ نزدیک میشی، خاطرات میشن تنها اندوخته‌ی آدم. که بعضی از ساده‌تریناشون می‌تونه باعث حسرت بشه. البته اون وقت که هرکسی تمام قد، فقط توی خاطراتش معنا پیدا می‌کنه. هنوزم برای من شفافه؛ دوازده سالم بود که آقاجون کیسه‌ی خواب آمریکاییش بخشید به من. روی کاور کیسه خواب نوشته شده بود -48 یعنی تو هوای -48 درجه می‌شد بچپی توش و خیالت نباشه که بیرون کیسه خواب حیات یه امر غیرممکنه. حالا با این که معلوم نبود قرار اصلا منفی چهل و هشت درجه رو کجا تجربه کنم، من همیشه به این فکر می‌کردم که -50 چطور، سرمای -50 درجه حتما آهسته آهسته نفوذ می‌کنه تو کیسه خوابم و همون دو درجه‌ی لعنتی کار آدم می‌سازه.سلام من مرسن هستم و این بیست و یکمین اپیزود پادکست آنه. پاکست آن پادکستیه که توی هر قسمتش داستان واقعی آدم‌ها رو تعریف می‌کنیم تا سعی کنیم خودمون رو جاشون بذاریم.مثل همیشه ممنون از محبتتون که به پادکست آن دارید و اینکه شبکه‌های اجتماعی ما رو دنبال می‌کنید. توی اینستاگرام، تلگرام و توییتر با آیدی thisisompodcast هستیم. کلی داستان جالب ایرانی به دستم رسیده که دارم سر فرصت تکمیلشون می‌کنم تا توی پادکست تعریف کنم. خودم شخصا جدا احساس خوبی دارم، احساس خوشبختی می‌کنم، از اینکه من و تیم پادکست آن رو قابل می‌دونید تا داستان‌های واقعی تون رو برای ما بفرستین. اپیزودهای جالبی توی راهه و ممنون که پادکست رو به دوستانتون معرفی می‌کنید.خب بریم سراغ داستان؛ من می‌تونستم مارال باشم، تو می‌تونستی مارال‌ باشی.سلام من مارال هستم. نمی‌دونم چی میشه که آدم یه وقتایی، هیچ چیز و هیچ‌جایی حسی که باید رو بهش نمیده. مثلا میریم مهمونی بلکه حسی که نمیدونی چی هست رو چند ساعتی نداشته ‌باشی و دقیقا بین اون آدما وسط خنده‌ها و حرف زدنا به اتاقت فکر می‌کنی که الان می‌تونستی اونجا باشی و اصلا چی شد که تصمیم گرفتی که بیای بیرون قدم بزنی یا بیای سفر یا وقتتو بین آدم‌های تو این مهمونی سر کنی. انگار زندگی اونجایی جریان داره که تو نیستی. منم تو یه همچین حالتی بودم. اون موقع نه از چیزای کوچیک مثل چای بعدازظهر و بوی بارون و افتادن رد نور روی فرش لذت می‌بردم، نه از چیزای معمول‌تر و جلوی چشم، مثل دیدن رفیقام، کافه‌نشینی، غذای مورد علاقم یا دیدن دوست قدیمیم که بعد از مدت‌ها از خارج برگشته. سردرگم و گیج بودم. یه لحظه فکر می‌کردم نقطه‌ی مرکز جهانم و یه لحظه بعدش به این فکر می‌کردم که اگه من الان بمیرم برای کی غیر از خونوادم اهمیتی داره.بعد از بیست و هشت سال نمی‌دونستم کجام و چی می‌خوام. شاید تمام این حسارو خیلیای دیگه هم تجربه کردن و بنظرم چندان ویژه‌ی یک شخص نیستن. شاید مثل یه بحران بیان و یه تغییراتی هم ایجاد کنن اما تمام این حس‌های مدت‌دار و مزمن من همراه شده بود با یک ترس که چندان هم منطقی نبود، ترس از مرگ. شاید اولش خیلی ساده و پیش پا افتاده به نظر بیاد. شاید هر کسی بگه خب منم دارم، منم می‌ترسم اما داستان ترس من از اندازه خارجه و یک جور فوبیا محسوب میشه. زیاد اتفاق افتاده بود که آزمایش به دست توی مطب دکترای مختلف می‌نشستم و منتظر می‌شدم که دکتری رو ببینم که این بارم بهم بگه که مشکلی نداری خانم، تمام آزمایشات بی‌نقصن. یه جوش، یه خال، یه درد ساده و شاید خفیف یه جای بدن می‌تونست راحت منو به بازی بگیره که حتما بدترین بیماری دارم و خودم نمی‌دونم و قراره بمیرم. اسم این اختلالی که من باهاش درگیرم خودبیمارانگاریه؛ که حتما متوجه شدین با توضیحاتی که دادم چی هست.چند ماه پیش بود که همینطور که صفحات مختلف اینستاگرام رو با بی‌حوصلگی بالا پایین می‌کردم، صدای منشی منو به خودم آورد و رفتنش پیش پزشک دیدم. از دور بهم نگاه کرد، نزدیک اومد و بهم گفت که خسته نشدی؟ برا چی اینقد آزمایش میدی؟ منم بهش گفتم حالا شما این آزمایشو نگاه کنید. نگاه کرد و گفت چیزی نیست، مثل چهار سال گذشته که همش الکی آزمایش دادی و هیچیت نبوده. هفته‌ی بعدش بالاخره خسته شدم. از این همه ترسیدن خسته شدم. رفتم پیش یه روانشناس و بهم گفت که این اختلال خودبیمارانگاری داری. چند ماهی درمان رو ادامه دادم و یه تغییراتی توی حالت احساس کردم. داستان از چند روز قبل از سال جدید شروع میشه، سال 1400. اون روزا خیلی دلم می‌خواست که مامان بزرگم که زنجان زندگی می‌کرد و من بهش می‌گفتم خانوم جون رو ببینم. می‌دونستم که می‌تونه حالم رو بهتر کنه. دو هفته مونده به عید نوروز، یه روز زهرا دوست دوران دانشجویی بهم گفت که می‌خواد چشمش رو عمل کنه.منم بهش گفتم که بیا اینجا پیش من تهران بمون، خودمم مواظبتم. زهرا دوست صمیمیم بود. دوست دوران سلف سرویس و ساندویچ سوسیس بندری و پیچوندن کلاسا. به ثمر، اون یکی دوستمم گفتیم که از یزد بیاد. خلاصه زهرا از اصفهان اومد و عمل کرد و با هم یک هفته گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم. و من اصلا به مخیله خطور نمی‌کرد که باید قدر ثانیه به ثانیه این باهم بودن رو بدونم. بعد از یه هفته دوشنبه‌ی آخر سال بود که زهرا و ثمر راه افتادن سمت اصفهان و یزد و منم حس کردم که الان وقت مناسبیه که برم مادربزرگم، خانوم جون رو ببینم و چهارشنبه سوری رو همونجا باشم. هیچ وقت عادت نداشتم وضعیت راه و جاده رو چک کنم. چون همیشه وقتی راه می‌افتادم یا روز بود یا تابستون بود یا هوا خوب بود. خیلی مسیر طولانی نیست، یه مسیر 330 کیلومتری سه چهار ساعتس، که معمولا من سه و نیم تا چهار ساعت طول می‌کشید که برسم به اونجا.ساعت دوازده بود که راه افتادم. آفتاب وسط آسمون بود و هوا هم خوب بود. هر چند که من اون موقع خیلی به آب و هوا و درخشش خورشید و تغییر فصل اهمیتی نمی‌دادم. اولای راه بود که بارون نم نم شروع کرد به باریدن، که خیلیم جاده رو قشنگ‌تر کرده‌ بود. طبیعیم بود که زیاد توجهی نکردم. نزدیک قزوین بود که بارون شدیدتر شد. خب من خیلی تو جاده رانندگی کرده بودم ولی نه تو جاده‌ای که با هر سبقت ماشین کناری جوری دیدم از دست بره که نتونم به راحتی ماشینو کنترل کنم. اینقدر که توی مجتمع رفاهی نگه داشتم تا یه چیزی بخورم. به گوشیم نگاه کردم و 26% شارژ داشتم. یه چند وقتی بود که باتری گوشی من مشکل داشت و شارژ خالی می‌کرد. شرایطم تقریبا تمام المان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های ترسناک داشت. ترجیحم این بود که اونجا بمونم تا هوا بهتر بشه ولی به مادرم که زنگ زدم گفت راه بیفت تو هوا بدتر نشده، اینجا دیگه تقریبا ساعت سه چهار بود.بنزین زدم و زدم به جاده. یکم که گذشت قطره‌های بارون تبدیل شد به دونه‌های برف آبدار. منم بیشتر گاز می‌دادم که زودتر از این مخمصه عبور کنم ولی هر چی جلوتر می‌رفتم هوا بدتر می‌شد. دیدم داشت کمتر می‌شد و اینجا برای اولین بار بود که ترس به وجود افتاد و برای اینکه تمرکزم بیشتر بشه اولین کاری که کردم این بود که صدای موزیکو کم کنم. لحظه به لحظه طوفان شدیدتر می‌شد. هوا هم سردتر می‌شد. گیج شده بودم که چطور توی چند دقیقه هوا اینطور خراب شد و من اینجوری گیر افتادم. لباس زیاد پوشیده بودم و هوا هنوز قابل تحمل بود ولی بخاری رو روشن کردم. شایدم از ترس بود می‌خواستم ماشین گرم بمونه. باد محکم خودشو به شیشه جلو می‌کوبید. تک و توک ماشینا از لاین تندرو می‌رفتن، من که تجربم زیاد نبود از لاین کندرو می‌رفتم. چشمم مدام بین شیشه روبرو و آینه بغل و وسط می‌چرخید.تا یه جایی تو جاده رفتم ولی دیدم که ماشین داره هی سر می‌خوره. بعد ترجیح دادم بزنم کنار و حرکت نکنم. حاشیه جاده خاکی بود. یه چند دقیقه‌ای نگذشت که دیدم تمام در سمت شاگردو برف گرفته. ماشینا عبور می‌کردن و منم کنار جاده منتظر که شاید برف کمتر شه. دست کردم کاپشنم رو از روی صندلی عقب گذاشتم روی صندلی جلو که اگه لازم شد بپوشم تا اینکه یه کامیون جلوی من زد کنار. با دید کمی که از بین برف داشتم دیدم در کامیون باز شد یه پسر جوون ازش پیاده شد. کلاه کاپشنو گذاشت رو سرش و اومد سمت ماشین من. رسید کنار پنجره و توی حالتی که حتی بهم نگاه نمی‌کرد گفت که فکر کردم که به کمک احتیاج داشته باشین خانم، اینجا جای خطرناکیه که وایسادینا، من آروم میرم شما بیاید دنبالم. بعد بدو بدو بدو رفت سمت کامیونش و حرکت کرد. گرم شدم و آروم پشت سرش حرکت کردم.از توی ماشینم فقط نور قرمز چراغ‌های خطرشو می‌تونستم ببینم. کمی که رفتیم جلوتر طوفان خیلی شدیدتر شد و دیدم باز نمی‌تونم ادامه بدم و زدم کنار. اون کامیون احتمالا نمی‌تونست به خاطر لیز بودن جاده ترمز کنه و منتظر من باشه و رفت. با خودم گفتم هر چی بشه منتظر می‌مونم تا هوا بهتر بشه. نمی‌تونستم تابلوهای کنار جاده رو بخونم که ببینم اصلا کجام و چقدر تا زنجان مونده. ولی خب هنوز هوا روشن بود و این یکم نور امیدی به دلم میتابوند. همینجوری ترسون لرزون زل زده بودم به ماشینایی که آروم از کنارم می‌گذشتن و به خودم امید می‌دادم که اشکالی نداره یه رب دیگه برف قطع میشه، همه باز میشه و من را میفتم. اما کم کم داشت سردم می‌شد. اون لحظه یه درجه دیگه دمای بخاری ماشین بردم بالا و یه ذکریم تو دلم گفتم. دیگه حالا چیز زیادی نمی‌دیدم.سفیدی مطلق بود. اون موقع هنوز هوا خوب بود. بوران بود ولی یه دید ده متری داشتم. دلم وقتایی خواست که اول ظهر راه می‌افتادم سمت خونه‌ی مادربزرگ و با صدای زیاد موزیک و رانندگی بدون دردسر چهار ساعته می‌رسیدم خونش و غافلگیرش می‌کردم. به خانم جونم خبر نداده بودم که دارم می‌زنم به جاده و میام. می‌دونستم میفته توی زحمت. یه طرف دیگه هم دلم بدجور آش می‌خواست. می‌دونستم خانوم جون سفارش آش و بیست و چهار ساعت قبل قبول می‌کنه تا قشنگ نخود لوبیاشو بخیسونه، بعد نماز صبح پاش پیاز داغ کنه. منم زیر پتو غر بزنم که خانوم جون کله‌ی سحر این چه بویی که را انداختی، اونم بگه غر نزن پاشو صبحونه بخور تا آش جا بیفته. پیتزا که نیست که بذاری تو فر دربیاری که. منم لحاف کرسی دست دوزشو بزنم کنار، پاشم بیام ببینم تو همون استکان نعلبکی بچگی چایی ریخته و منتظر منه.تو این فکرا بودم که دیدم یه تویوتا پیکاپ جلوتر از ماشینم زد کنار. برای اینکه بتونم ببینمش یه کم چشام تنگ کردم. ترسیده بودم توی جاده اونم تنها و کم کم داشت هوا هم تاریک میشد. خوب نگاه کردم دیدم ماشینی که وایساده پلاک دولتیه. ترسم کمتر شد، نمی‌دونم، شاید چاره‌ای نداشتم. یکم خودمو جمع و جور کردم. یه آقایی با صورت تپل و مهربون از ماشین پیاده شد و با احتیاط روی برف قدم برداشت و اومد سمت ماشینم. زد به شیشه، شیشه رو یکم دادن پایین و وقتی دید خیلی ترسیدم بهم گفت خونسردیتو حفظ کن و دنبالم بیا. بهش گفتم که بهتر نیست که اینجا وایسم تا هوا بهتر بشه گفت نه بهتر رد شیم چون هوا اینجا خیلی بدتر میشه. بعد یه نگاه به ماشین کرد و گفت که لاستیکات خوبن، ماشینو گرم نگه دار، ترمز نکن و پشت سر من بیا، اصلا نگران نباش تا دم در خونتون می‌رسونمت.این حرفش چایی سر صبح خانوم جون گرما ریخت تو دلم. همین که گفت خونه، من دیگه چیزی نشنیدم. لباش تکون می‌خورد ولی من مونده بودم روی کلمه‌ی خونه. میرم خونه، واقعا خونه تنها چیزی بود که می‌خواستم. بعد برگشت از توی ماشینش یه بطری آب و دو تا کیک آورد بهم داد. آموزشای مادرم توی کودکی برای اینکه از غریبه‌ها چیزی نگیرم بخورم به ضعف و فشار افتادم غلبه کرد و کیکارو گذاشتم تو داشبورد و نخوردم. اون حرکت کرد و من پشت سرش آروم آروم حرکت کردم. اون موقع می‌تونستم واضح حس کنم که پام داره می‌لرزه. کمی جلوتر یه ماشین پیکان توی شونه‌ی خاکی جاده توی برف گیر کرده بود. همون آقای پیکاپ سوار مهربون، همون که راه خونه رو بلد بود بهم اشاره کرد که بزنم کنار تا بتونه پیکان بکسل کنه. بهم گفت که فلشرم رو باید روشن کنم. پیکان بکسل کرد و دوباره راه افتادیم. حالا شده بودیم آقای پیکاپ سوار مهربون، یه پیکان خسته که پشتش نوشته بود بیمه‌ی دعای مادر و مارال که دیگه الان کل بدنش می‌لرزید. نمی‌دونم از سرما بود یا از ترس، هرچی که بود قابل کنترل نبود.برف پاک‌کن با سرعت بالا کار می‌کرد. چشمام تیز بود به جلو. به نورای قرمزی که دیگه داشت محو محوتر می‌شد. حالا تاریکی و برف داشت هممون می‌بلعید. انگار ما رو از زندگی جدا کرده بود و داشت می‌برد جایی که اصلا نمی‌دونستیم کجاست. مثل یک سیاه چاله‌ی سفید. هر چی سعی کردم فاصله نیفته بین من و آقایی که پیکاپ داشت اما نشد. دیدم حالا شاید سه متر بیشتر نبود. منم بخاطر بی‌تجربگی نمی‌تونستم ادامه بدم. یه چیزی توی گلوم بود. مثل بغض بود، مثل ترس. اصلا نمی‌دیدم جاده شونه‌ی خاکی داره یا نه. کم‌کم گرفتم سمت راست و وایسادم. تک و توک ماشین رد می‌شد و دلم گرم بود به ماشین‌های در حال عبور. می‌گفتم هرچی باشه مردم توی جاده هستن. پنجره رو دادم پایین تا آینه بغل پاک کنم ولی خب انگار برف چسبیده بود به آیینه. برف‌پاک‌کن یخ زده بود. پیاده شدم تا ادای آقای پیکاپ سوارو در بیارم، برف‌پاک‌کن بکوبم به شیشه تا برفش بریزه. پیاده شدم، برف پاک کن کوبیدم ولی یه تیکه ازش جدا شد و شکست.دوباره سوار شدم. آینه بغلو با ماسک تمیز کردم اما تمیز نشد. با ناخنم برفای روش کندم. بیشتر ترسم این بود که یه ماشین لیز بخوره عقب بزنه بهم و ترسم این بود که نمی‌دونستم سمت راستم چیه؟ خاکیه، چاله‌س، دره‌س و اون لحظه بود که اولین قطره‌ی اشکم اومد پایین. حسابی ترسیده بودم. یه درجه بخاری رو بیشتر کردم. یاد اون شب پارک ارم افتادم، شاید هفت سالم بود. رفتیم وسط پارک با پسرخاله‌هام که بازی کنیم، چشم برگردوندم دیدم نیستن. مثل امروز گریه نکردم، رامو کشیدم برم پیش مامان اینا. می‌دونستم از کدوم طرف اومدم. رفتم اما مامانم نبود، آقاجونم نبود. کلمن قرمزمون نبود. هر چیزی که نشون کرده بودم نبود. یه دوری زدم بازم نبودن. بو کشیدم، گفتم حتما بوی قرمه سبزی خاله اتی رو پیدا می‌کنم نشد. یاد هانسل و گرتل افتادم. بازم راه افتادم تا پیداشون کنم اما دیگه هوا تاریک شده بود و وقتی دیدم دیگه نمی‌تونم پیداشون کنم یهو اون موقع اولین قطره‌ی اشکم اومد پایین. ترسیدم. دلم هوری ریخت مثل الان. همینطوری زل زده بود به بیرون که سفیدی مطلق بود. همینطوری دستم رو پاهام فشار می‌دادم تا لرزش کمتر بشه. دیدم یکی داره از بین بوران میاد سمت ماشین.نزدیک‌تر که شد دیدم آقای پیکاپ سواره. تا حالا از دیدن یه غریبه انقدر خوشحال نشده بودم. طوفان می‌زد به صورتش، قرمز شده بود. نشست تو ماشین. تو اون وضعیت نگران کرونا بودم. با شالم جلوی دهنم گرفتم. هنوز امید داشتم که راه باز شه، که هوا صاف شه، که ته این تاریکی برسه به روشنایی خونه‌ی خانوم‌جون. خلاصه اومد نشست توی ماشین من تا راه بیفتیم بریم به ماشینش. نزدیکای ماشینش بودیم که یه ماشین عبوری دیگه کنترلش از دست داد و خورد به ماشین آقای پیکاپ سوار. واقعا عذاب وجدان گرفتم. هم بخاطر من ایستاده بود توی سرما و هم حالا ماشینی که دستش امانت بوده خسارت دیده بود. گفت اشکالی نداره فقط پشت سرم بیا و نترس و من دوباره پشت سرش راه افتادم. ماشینا با فاصله‌ی کم از هم حرکت می‌کردن. هیچکسی از لاین خودش جا‌بجا نمی‌شد. چون یه حرکت ساده ممکن بود هممون رو به کشتن بده و دوباره فاصله افتاد بینمون.از لحاظ روحی دیگه نمی‌تونستم ادامه بدم. حتی یه مترم هم دید نداشتم. کسی از خانواده و دوستان هنوز از جاده خبر نداشت. کسی از دل من خبر نداشت. یاد ثمر افتادن وقتی از هم جدا شدیم، قرار بود با اتوبوس برگرده اصفهان. گفت تا من برسم اصفهان تو رسیدی خونه‌ی خانوم‌جون، دوشتو گرفتی، چایی اول رو هم خوردی. ساعتو نگاه کردم از هشت گذشته ‌بود. حتما اون تا الان رسیده بود اصفهان. حالا من کجا بودم؟ وسط بیابون، تنها. دوباره زدم کنار. بازم هیچ دیدی از شونه‌ی خاکی نداشتم. فقط دعا می‌کردم جاده گاردریل داشته باشه تا پرت نشه پایین. کورمال کورمال گرفتم سمت راست. انقدر دیدم محدود بود که حتی نمی‌توانستم بفهمم وسط جاده یا واقعا کنار جاده‌ام. ماشین‌های عبوری همینطور کم و کمتر می‌شدن. چشمم به جاده بود ببینم مثل این سکانس‌های فیلما کسی از بین طوفان پیداش میشه و به سمت میاد یا نه ولی خب معلومه که نه.دیگه خبری از آقای پیکاپ سوار نبود. نمی‌دونم بخاری داشت سرد می‌شد یا من خیلی سردم بود. دیگه ماشینی از کنارم رد نمی‌شد. حتی اگه یه ماشین رد می‌شد یا با یه گروه ماشین دیگه وایساده ‌بودیم دلگرم می‌شدم که حداقل توی مشکلم تنها نیستم. زنگ زدم به دوستم، کسی که همیشه پشتم بهش گرم بود. تلفنو برداشت و من زدم زیر گریه. بهش گفتم که من دارم میمیرم، گفت الان زنگ می‌زنم اینور اونور بیان کمکت کنم و قطع کرد. من همینطور گریه می‌کردم. توی جاده هیشکی دیگه نبود. تاریکی بود، امید نبود. طوفان می‌کوبید به شیشه، باد ماشین. تکون میداد. چقدرم من از باد بدم میومد. هر وقت طوفان می‌شد آقاجون پا میشد پنجره‌ها رو می‌بست می‌گفت این بچه از باد می‌ترسه. حالا من مونده بودم توی ماشینی که طوفان داشت از جا می‌کندش. چندتا ماشین رد شدن. چراغ زدم واسشون ولی خب نه دیدشون اونقد زیاد بود که منو ببینن، نه شرایط طوری بود که بتونن وایسن. دوباره دوستم زنگ زد، گفت نترس، فقط نترس.من ولی ترسیده بودم، بدم ترسیده بودم و بهش التماس می‌کردم که نجاتم بده. نگاه کردم دیدم پشت خطی دارم. مامان زنگ زد. از ناراحتی و ترس داشت توی اون موقعیت من دعوا می‌کرد. با این صدایی که از ته چاه درمیومد. فقط گفتم مامان من امشب اینجا می‌میرم و تماس قطع شد. دستام می‌لرزید، روی صندلی شاگرد چندتا دونه پسته بود. پسته‌ی باغ زهرا اینا. یاد مامان بابای زهرا افتادم. یاد تابستونای یزد. یاد شیرینی‌هایی که مامان زهرا برامون می‌پخت. یاد بوی گلاب و کولرآبی که می‌پیچید توی خونشون. همش مثل یه خواب از جلوی چشمم گذشت. انقدر دستام سرد بود که نمی‌تونستم پوست پسته رو بشکنم. داشبردو باز کردم که کیکی که آقای پیکاپ سوار داده بود دربیارم. زیرش چشمم خورد به چند تا از برگ‌های آزمایشام. آزمایش‌هایی که از ترس یک بیماری کشنده داده ‌بودم و دکتر بهم گفته بود هیچیت نیست. حالا دیگه خوب می‌فهمید که اتفاقای زندگی پای برجک نگهبانی رخ نمیدن.اونجا همیشه یک نفر حاضر و آماده‌ست تا بهش ایست بده. اتفاقا توی یک بعدازظهر معمولی رخ میدن. کیک باز کردم و شروع کردم به خوردن. گفتم همین جوری که داشتم می‌خوردم گفتم خدایا من نمی‌خواستم اینطوری تموم بشه. من نمی‌خواستم اینطوری بمیرم. مزه‌ی کیکو اصلا احساس نمی‌کردم، چسبیده بود به گلوم. بعد ثمر بهم زنگ زد رسیده بود اصفهان. تنها شانسی که آوردم این بود که اینترنت 3Gداشتم اونجا. واسش لوکیشنو فرستادم گفتم تا جایی که می‌تونی اینو پخش کن تا پیدام کنن. از پشت تلفن می‌شنیدم که توی خونشون چه غوغاییه، همه داشتن پیگیری می‌کردن تا کمک بفرستن. اما هوا سردتر از اونی بود که دلم با شنیدن صدای دوستام گرم بشه. واضح می‌تونستم صدای نفسامو بشنوم. بخاری رو گذاشتم روی آخرین درجه. به این فکر کردم که اگه بمیرم خانوم جون چقدر ناراحت میشه. خاله اتی احتمالا گله کنه که این دختر حواس پرت بود. نگران گلدونم بودم. نگران اون گربه که صبح تا شب می‌رفت ولگردی، شبا به خاطر جیگر مرغ میومد پشت پنجره صدا می‌کرد تا بهش غذا بدم.یاد بدهیم افتادم. گوشیمو برداشتم پیام دادم به مامان که لطفا از حسابم هفت ملیون بده به نیلوفر. پیغام که فرستادم مامانم زنگ زد جواب ندادم. زنگ زدم مربی پاراگلایدرم، نمی‌دونم چرا، ذهنم کار نمی‌کرد. شاید فکر کردم الان با یه چتر نجات از بالا میاد و نجات میده. جواب داد، یه شماره بهم داد که باهاش تماس بگیرم به اون شماره زنگ زدم. دندونام می‌خورد بهم. انقدر سرد بود که آب از چشمام و بینیم میومد. پشت تلفن یه آقای مهربون که معلوم بود یه جای گرم و آروم نشسته بهم دلداری داد ولی من اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه. بهم گفت لوکیشنو بفرست. می‌دونستم اگه گوشیمو روشن کنم باتریش تموم میشه. حالا دیگه فقط چند درصد شارژ داشتم. نور صفحه رو کم کردم. از سوی مپ لوکیشن رو کپی کردم توی واتس اپ فرستادم. دوباره بهم زنگ زدن که ما نمی‌تونیم اینو باز کنیم از سوی خود واتس اپ بفرست. دستام از سرما بی حس شده بود. داشتم حرص می‌خوردم. شده بود مثل صحنه‌ای که جک و رز توی تایتانیک داشتن کلیدها رو یکی یکی امتحان می‌کردند و آب هر لحظه داشت میومد بالاتر.همون موقع بود که ماشین آمپر چسبوند و مجبور شدم ماشین و بخاری رو هم خاموش کنم. حالا دیگه گرمایی هم در کار نبود. تلفن زنگ خورد از هلال احمر اصفهان بود. گفتن لوکیشن می‌خوان تا به همکاراشون محل دقیق اطلاع بدن. نمی‌دونستم تو اون شرایط شماره سیو کردن و لوکیشن فرستادن چه کار سختی بود. براشون لوکیشن فرستادم. همراهش برای همه‌ی دوستام لوکیشن فرستادم و اینترنت گوشی رو غیر فعال کردم. راستش دیگه خیلی هم خوش بین نبودم. زیپ کاپشنمو کشیدم بالا و منتظر مرگ نشستم. واقعیت رو پذیرفتم. چیزی که جلوی چشمم قرار داشت.تمام فیلم‌هایی که دیده بودم درباره‌ی تو سرما موندن یادم اومد. اینکه کم‌کم سرد میشه، خوابت می‌بره، آدم یخ می‌زنه. تو فیلما معمولا کسی هست که به فرد سرمازده بگه که نخواب بیدار بمون ولی خب من تنها بودم. دوباره صفحه‌ی گوشیم روشن شد و زنگ خورد. پشت خط یه آقایی بود که خیلی خونسرد گفت خانم طبق لوکیشن شما توی حوزه‌ی استحفاظی ما نیستین. باید با حوزه‌ی استحفاظی تاکستان تماس بگیرین. می‌دونستم دیگه باتری گوشیم به سیو کردن شماره‌ی جدید قد نمیده. با یه صدایی که خودمم به زور می‌شنیدم گفتم ولی من دارم اینجا می‌میرم و بعد تماس قطع شد.ساعتو نگاه کردم. دیگه ساعت نه شب شده ‌بود. دیشب این موقع با بچه‌ها بودیم، داشتیم می‌رقصیدیم. کی فکرشو می‌کرد فردا شب توی همچین وضعیتی باشم. گوشیم فقط یه درصد شارژ داشت. مامان زنگ زد. می‌دونستم که بردارم قطع میشه، جواب ندادم. دوستم زنگ زد، جواب ندادم. چشمامو بستم و سرمو گذاشتم روی فرمون. صورتم از اشک خیس شده بود. اون لحظه من پرونده‌ی زندگیمو تو سرم بستم. دوستام بوسیدم، رخت عزا تن مامان کردم، دعا کردم کاش وسایلم رو ببخشن به خیریه. به دایی فکر کردم که چجوری می‌خواد تو این وضعیت کرونا از اونور دنیا بیاد تا توی ختمم شرکت کنه. خیلی برای من ناراحت کننده بود که عیدشونو دارن خراب می‌کنم. بعد به آخرین صحنه‌ها و هر کسی فکر کردم. اینکه ثمر موقع خداحافظی بوسیدم؟ زهرارو چطور؟ اصن یادم نمیومد. لحظه‌های آخر با هر کسی که دوست داشتم خیلی عادی بود. انگار که قراره هزار سال عمر کنم و اون لحظه‌ها رو بارها و بارها تجربه کنم.منصفانه نبود؛ من در حال فتح قله‌ی کوه بلند یا ماجراجویی توی قطب جنوب نبودم. توی سفر، در حال جنگ، گم شده وسط بیابون، پیر یا بیمار نبودم همه چیز تا امروز صبح عادی بود. مثل همیشه داشتم به این فکر می‌کردم که ده سال دیگه قراره کجا باشم. اما الان توی قرن 21 با یه گوشی خوب توی دستم، یه ماشین که می‌تونه صفر تا صد توی چند ثانیه بره توی جاده آسفالت و پر تردد کشور تو این حال و روز بودم. کی فکرشو می‌کرد؟ چقدر دلم اون کیسه خواب آقاجون می‌خواست که روش نوشته شده بود -48 درجه و الان اینجا نبود. صدای نفس‌هامو می‌شنیدم و گفتم دیگه تموم شد.همون لحظه یکی زد به شیشه. اول فکر کردم اشتباه شنیدم. سرم آوردم بالا از پشت پنجره‌ی برف گرفته دیدم یه ماشین کنار ماشین با فلر آبی وایساده. دوباره زد به شیشه، سعی کردم شیشه رو بدم پایین اما نمی‌شد. می‌ترسیدم که فک کنن کسی توی ماشین نیست. همه‌ی زورم دادم به پاهام. پاهامو آوردم بالا چندتا لگد محکم زدن به در. در باز شد، یه ماشین امداد بود. یه آقایی در حالی که توی سرما و عصبانیت قرمز شده بود گفت خانم چه وضعشه؟ چرا اینجایین؟ ما که این همه اطلاعیه دادیم. من که حالا داشتم از خوشحالی گریه می‌کردم و تو دلم خدا رو شکر می‌کردم که یه فرصت دیگه بهم داده، گفتم من هشدارهای شما رو ندیدم فقط منو از اینجا ببرید، من اینجا تنهام.گفتن ما اندازه‌ی یه نفر جا داریم، بیا توی ماشین ما و بعد من طولانی‌ترین دو قدم دنیا رو برداشتم. دستم رو دراز کردم سمتشون. دیدین توی خواب می‌خوای یه چیزی بگیری بهش نمی‌رسی؟ دستمو دراز کردم میومدم دستگیره رو بگیرم نمی‌شد. ثانیه ها طول می‌کشید انگار. هی دستم می‌نداختم و نمی‌رسید. باد می‌خواست منو با خودش ببره. به زور ماشین امداد رو می‌دیدم. سطح جاده مثل شیشه بود. به زور خودم انداختم توی ماشین امداد. وقتی نشستم تو ماشین آستین یکی از این امدادگرا رو گرفته بودم و تو دلم می‌گفتم نجات پیدا کردم، زنده موندم، دارم میرم خونه، دارم میرم پیش خانوم‌جون. یکی از اون امدادگرا رفت نشست پشت ماشینم تا توی برف بیشتر گیر نکنه و آروم پشت ماشین امداد می‌آوردش. اون شب توی اون جاده من جنازه‌های زیادی دیدم. سی چهل متر جلوتر از من کامیونی که از کنارم رد شده بود قیچی کرده بود و خورده بود به یک خودرو و همه‌ی سرنشینانش کشته شده بودن.آدمایی که مثل من صبح صبحونه خورده بودن، با کسانی که دوست داشتن خداحافظی کرده بودن، زده بودن به جاده، راه افتاده بودن تا برسن خونه‌ی خودشون یا عزیزشون ولی عمرشون به دنیا نبود. آدم‌هایی که فرصت اینو نداشتن تا داستانشون رو تعریف کنن. امدادگرا من رسوندن به قزوین و اونجا توی یه هتل کوچیک موندم. تا مدت‌ها دست و پام می‌لرزید و دلم نمی‌خواست با کسی صحبت کنم. ظهر فرداش توی لابی هتل یه خونواده رسیدن با حال بد. به مسئول هتل می‌گفتن هر چی داریم بیارین ما بخوریم، حتی نون خشک. فهمیدم از دیروز ظهر تا الان توی جاده گیر کرده بودن. اونجا بود که فهمیدم دوتا خونواده توی جاده یخ زدن و مردن. کاشکی زودتر از اینا جاده رو بسته‌ بودن.شاید فکر کنید که حالا که تا یک قدمی مرگ رفتم و برگشتم دیگه اختلال خود بیمارپنداریم هم خود به خود حل‌شده. تو فیلما یکی که یه مشکلی مثل افسردگی یا اختلالات خاص داره یه روز به خودش میاد میبینه خورشید می‌تابه و زندگی قشنگه و زندگیش عوض میشه ولی واقعیت اینطور نیست. این اتفاق باعث بالا رفتن استرسم شد و درمانمم کمی عقب انداخت. اما باعث شد قدر زندگی رو بدونم، از هر کاری که می‌کنم لذت ببرم. از سفر، مهمونی، بودن با آدم‌هایی که دوست دارم و شغلم.همینطور قدر آدم‌هایی که حواسشون به بقیه هست بیشتر بدونم. هیچ وقت شاید نتونم آقای پیکاپ سوارو پیدا کنم یا اون جوون راننده کامیون رو تا ازشون تشکر کنم اما به خودم قول دادم اگر یه روزی هرجای این جاده‌ای که همه توش هستیم ببینم یه نفر به کمک احتیاج داره، حتی شده به اندازه‌ی یه قدم به خونش نزدیک‌ترش کنم.بقیه قسمت‌های پادکست آن را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85---%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-id1493166-id399214334?utm_source=virgool </description>
                <category>پادکست آن</category>
                <author>پادکست آن</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 22:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>