<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کوشا مظفری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ooshamozaffari</link>
        <description>دانشجوی ادبیات دراماتیک /دانشگاه هنر ایران

میخوام چیزهایی رو بنویسم ، که دوست داشتم یکی می نوشت و من می خوندم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3817383/avatar/YfAK0Q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کوشا مظفری</title>
            <link>https://virgool.io/@ooshamozaffari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قورباغه ها : کمدی ای درباب اینکه چگونه تراژدی بنویسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ooshamozaffari/%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-cdzroyu5yutu</link>
                <description>&quot;قورباغه ها&quot;  اثر آریستوفان ، کمدی ایست در باب تراژدی نویسی.در این نمایشنامه خدای شراب و تئاتر، به هادس سفر می کند تا یک تراژدی نویس برجسته را به جهان زندگان بازگرداند ، چرا که تئاتر و فستیوال دیونیزیا در آن زمان رو به انحطاط بوده و دیگر آتن تراژدی نویس درخوری ندارد.در اینجا ، مرز اسطوره و زندگی روزمره شکسته می شود؛ خدای تئاتر با شخصیت هایی گفتگو می کند که معاصر تماشاگران آن زمانند.شخصیت ها پیوسته به اشخاص حقیقی و زنده اشاره می کنند(اکثرا سیاستمداران). این چنین تئاتر وارد زندگی حقیقی می شود اما خود هرگز چنین حقیقی نمی شود که تماشاگران فراموش کنند که در حال تماشای اثری دراماتیک هستنددر همان لحظات آغازین نمایشنامه ، شکستن مرز تماشاچی و بازیگر را داریم:&quot;Xanthias: Shall I say one of the usual things , master, that the audiences always laugh at?&quot;ارباب، می شود یکی از آن چیزهایی را بگویم که تماشاچیان همیشه به آن می خندند؟ دیونیزوس در لباس هرکول همراه نوکرش زانتیاساین بخش بیشتر کارکرد کمیک دارد اما در ادامه از این یادآوری ها استفاده می شود برای بر انگیختن مخاطب از منظری سیاسی و اجتماعی. تماشاگر اینجا منفعل نیست ، بلکه حضور و قوه ی اندیشه اش به رسمیت شناخته می شود.برای مثال همسرایان در پاراباسیس(بخشی از کمدی که در آن همسرایان مستقیما با تماشاگر سخن می گویند و از موقعیت نمایشی یا نیمه یا به صورت کامل خارج می شوند) می گویند:&quot;Commence the sacred dance ,O muse ,And come hither, for the delightfulness of my song,To behold the great throng of the people,Where there sit ten thousand intellectsMore honourable than Cleophon…&quot;ای میوز،رقص مقدس را آغاز کن،و پیش آ، برای دل انگیزی سرود من ،تا انبوه عظیم مردم را بنگری ،آنجا که ده هزار خرد نشسته اند،خردهایی شرافتمند تر از کلئوفون...کلئوفون سیاستمداری است که چندین بار نامش در نمایشنامه آورده می شود و از او به صراحت انتقاد می شود.(حتی در جایی پلوتو برای او آرزوی مرگ می کند). می دانیم که سال نگاشته شدن &quot;قورباغه ها&quot; ، 405 ق.م است؛ در این سال آتن در وضعیت بغرنجی قرار گرفته. از یک سو ناوگان دریایی اش نابود شده ، از سوی دیگر جنگ های پلوپونزی به تازگی تمام شده و آتن از اسپارتا شکست خورده و همچنین دیگر حامی قدرتمندی ندارد(در حالی که اسپارت ها پارسیان را در کنار خود داشتند).در چنین شرایطی، کلئوفون سیاستمدار آتنی ، هرگونه صلح با اسپارتا را نفی می کرد و اصرار بر ادامه جنگ داشت درحالی که قحطی هر چه بیشتر در زندگی مردم آتن ، نمود پیدا می کرد.در این زمان شرایط تئاتر هم چندان بهتر از سیاست نیست؛ تراژدی یونانی رو به انحطاط است. آتن به تازگی دو تن از برجسته ترین تراژدی نویس هایش(اوریپید و سوفوکل) را از دست داده. در چنین شرایطی است آریستوفان خود خدای تئاتر را به نجات تراژدی می فرستد!&quot;قورباغه ها&quot; واکنشی است به این شرایط آتن، آریستوفان همچنین تنها به بازنمایی و کنایه زدن بسنده نمی کند و برای عبور از این تاریکی راه حل نیز عرضه می کند.بخش کثیری از نمایشنامه، به مناظره اوریپید و آیسخلوس در هادس ، اختصاص داده می شود. دیونیزوس در انتها باید بین این دو تراژدی نویس بزرگ ، یکی را برای بازگرداندن به جهان زندگان و نجات آتن انتخاب کند.اینجاست که آریستوفان، با انتخاب آیسخلوس به ارائه نوعی بیانیه ی سیاسی_اجتماعی  دست می زند.اوریپید در اینجا نماینده ارزش های فرد گرایانه است؛ قهرمان های او علیه جامعه قیام کرده و بی اخلاقی های خود را با زبان توجیه می کنند و حتی حکمت خدایان را زیر سوال می برند. همچنین اوریپید در این مناظره ، به صورت یک شخصیت سفسطه گر و اهل مغالطه بازنمایی می شود.آیسخلوس نقطه ی مقابل اوست؛ به سنت ها و خدایان پایبند است، اتحاد را مهمترین چیز می داند و جامعه را به فرد ترجیح می دهد، همچنین شجاعت و مردانگی را برتر از هوشمندی می خواند.آریستوفان ، بهترین تراژدی نویس تاریخ را نه بر اساس هنر استفاده از زبان ، بلکه برای اثری که بر پولیس می گذارد بر می گزیند. به عقیده او، روحیه کهن دلاوری و اتحاد ، آن چیزیست که آتن عصر او محتاج آن است.شخصیت دیونیزوس هم در ابتدا شیفته اوریپید است چرا که اشعار او برایش لذت بخش است اما در انتهای نمایش ، تحت تاثیر اخلاقیات آیسخلوس قرار می گیرد و تصمیم می گیرد کاری را انجام دهد که برای جامعه مفید است ، نه کاری که برای شخص او لذت بخش است.سوای از کارکرد سیاسی اجتماعی، نمونه ایست از نقد ادبی در جوامع باستانی. عیان است که آریستوفان تراژدی را عمیقا می شناسد. نمایشنامه ، مملو است از ارجاعات ریز و درشت به آثار آیسخلوس و اوریپید. آریستوفان حتی تا جایی پیش می رود که زبان هر یک از اینها را تقلید می کند و به نوعی پولی فونی(چند صدایی) حقیقی می رسد. در ادامه لیستی از تفاوت آثار آیسخلوس و اوریپید را آورده ام که در متن نمایشنامه به آنها اشاره می شود:آیسخلوسآیسخلوس: سکوت های طولانی شخصیت ها، سرودهای طولانی همسرایان، قهرمانان مرد قدرتمند ، استفاده از هنر برای آموزش ارزش های اخلاقی، زبان فاخر و شاعرانه ، تکرار کلمات هم معنا در کنار هماوریپیداوریپید: بازیگر پر حرف تر و کمرنگ شدن همسرایان ، توضیح پیش داستان در ابتدای نمایش، روحیه منطقی و انتقادی ، شخصیت های زن بی پروا، زبان دقیق ، بی اخلاقیمی دانیم که زبان کمدی در کل ساده تر از تراژدی است. این امر تنها به دلیل استفاده از واژگان عامیانه نیست ، بلکه به شکل کلی وزن اشعار هم مربوط می شود. کمدی در بسیاری جاها با شکستن وزن ایامبیک، به گویش روزمره مردم آتن نزدیک تر می شود ، در صورتی که در تراژدی وزن بسیار سفت و سخت تر رعایت می شود. حال آریستوفان با این ویژگی ها بازی می کند و به صورت هجو آمیز ، وزن تراژدی را نیز تقلید می کند اما با واژگان عامی و مبتذل.تا اینجا به نام نمایشنامه اشاره ای نشد. &quot;قورباغه ها&quot; ، در واقع قورباغه هایی هستند در رودی که به هادس ختم می شوند. اینها تنها در یک صحنه به عنوان همسرایان ظاهر می شوند.همسرایان قورباغه ، آوازهایی می خوانند موزون اما تقریبا بی محتوا. آریستوفان در این صحنه قدرت و خلاقیت خود را در استفاده از ریتم ، برای خلق موقعیت دراماتیک به نمایش می گذارد. قورباغه ها با سرعت آواز می خوانند و دیونیزوس باید سرعت پارو زدن و همچنین آواز خود را با آنها هماهنگ کند و تنشی بین اینها صورت پیدا می کند که البته در پایان صحنه ، دیونیزوس موفق می شود آواز قورباغه ها را کندتر و در نهایت آن را متوقف کند.بسیاری از محققان این قورباغه ها را ، نمادی می گیرند از آوازهای مرده و بی ارزش اما موزونی که حالا فراموش شده اند. آوازهای همسرایان تراژدی هایی بی معنی که هیچ سودی برای جامعه ندارند و تنها قورباغه هایی هستند در برکه.https://youtu.be/m54VYfe9MOU?si=JuerJbza-aoaF6ba(این ویدیو کوتاه بامزه این صحنه رو به شکل عروسکی بازنمایی می کنه😁)brekekekex koax koax!این کمدی ، نمایانگر دموکراسی آتنی است. به بزرگترین سیاستمداران کنایه می زند، بزرگان را به هجو می گیرد و حتی بر تن یک خدا ، لباس بردگان را می پوشاند. ارسطو در فن شعر می گوید:کمدی تقلیدی است از انسانهای فروتر البته که آریستوفان اینجا از انسانهایی والا مانند آیسخلوس تقلید می کند اما در کل بسیاری از کارشناسان حوزه ادبیات نمایشی ، این &quot;تقلید از انسانهای فروتر&quot; ، را دستمایه ای ساخته اند برای پایین آوردن شان و جایگاه کمدی ،اما آیا به راستی اثری مانند &quot;قورباغه ها&quot; ، با این ارجاعات عمیق و خیرخواهی سیاسی اثری پست است؟(من این متن رو برای کلاس ادبیات کلاسیک اروپا نوشته بودم و تصمیم گرفتم آن را برای شما اینجا به اشتراک بگذارم تا شاید دیگر دانشجویان ادبیات نمایشی و در کل علاقه مندان به تئاتر بتوانند از این یادداشت استفاده کنند.)پ.ن: فقط نمی دونم چرا دسته بندی فیلم و سینما شده اگر کسی راهنمایی داره که چجوری میشه درستش کرد خوشحال میشم بگه منابع:Frogs—translated by Alan H.Sommersteinفن شعر ارسطو</description>
                <category>کوشا مظفری</category>
                <author>کوشا مظفری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 01:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی مالکیت از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@ooshamozaffari/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-fq9lr93kuutf</link>
                <description>این را دوست ندارم که انگار هیچ چیز در این دنیا واقعا برای من نیست.همه چیز برای همه ست، و در عین حال هیچ چیز برای هیچ کس نیست.بچه که بودم سی دی جمع می کردم، سه تا کیف بزرگ، سی دی انیمیشن داشتم. با وجود اینکه جا سی دی داشتم، جلدهای مقوایی را هم نگه می داشتم. گاهی که تلویزیون اشغال بود ، جلد ها را نگاه می کردم . برخی کهنه تر بودند و در مرز پاره شدن ، برخی لبه های تیز و برخی لبه های گرد و نرم داشتند.هر جلد پیشینه و داستانی داشت ؛خیلی ها در ازای تن دادن به سرم و آمپول هنگام مریضی معامله شده ، و برخی با نمره های خوب مدرسه به دست آمده بودند.فکر نمی کنم که دیگر هرگز بتوانم آن گونه که عاشق سینما بودم ، حالا هم عاشق باشم!لذت مازوخیستیکی هست ، در دنبال چیزی گشتن و به سختی پیدایش کردن. حالا با چند کلیک تمام جهان در دستان من است... کلیک! و حالا من می توانم تمام فیلم های اکسپرسیونیسم آلمان را تماشا کنم...کلیک! و حالا تمام دیسکوگرافی رولینگ استونز یک کلیک دیگر با من فاصله دارد.اشتراک بخر و برای یک ماه یا یک سال همه این ها را داشته باش!دقیقا اول ماه بعد، هیچ کدام از آهنگ های پلی لیستت را نمی توانی گوش دهی. هیچ چانه زدنی در کار نیست، همه چیز از آن آنهاست و هر وقت نوبتت تمام شد دیگر به هیچ یک از آنها دسترسی نخواهی داشت!همه چیز فضای ابریست! عکس هایی در مه ، &quot;من&quot; ای در مه ، خاطراتی در مه ... همه چیز باد است.هیچ چیز برای من نیست!کاش می شد همه ی این ها را دور بریزم، یک دوربین آنالوگ و یک گرامافون بخرم... اما پول هم دست من نیست همانطور که هیچ چیز دیگری دست من نیست!می خواهم این ترانه ، این فیلم ، &quot;برای&quot; من باشد.همان طور که اگر دوست دختری داشتم می خواستم تنها &quot;برای&quot; من باشد...شاید دلیل اینکه از سینما به تئاتر کشیده شدم هم همین باشد... تئاتر تنها برای ماییست که در آن لحظه و زمان  معین حضور داریم. از سالن یا خیابان یا هر حریمی که در آن است فراتر نمی رود و هرگز آن چیز ثابت نیست حتی اگر تفاوت در یک نفس اضافه باشد. این آخرین سنگر من است، برای داشتن. لحظه ای از آن من ،مالکیت هایم من را می سازند .مارکسیست ها مرا می کوبند ، اماتیشرت چگوارا برای شما و اشتراک اسپاتیفای برای من،ما برای همه و همه برای هیچ کس.</description>
                <category>کوشا مظفری</category>
                <author>کوشا مظفری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Mar 2025 22:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل آردن : جایی برای گم شدن و سپس پیدا شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@ooshamozaffari/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D8%B3-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-em79eaorhnoq</link>
                <description>از سری تصویر سازی های هیو توماس(Hugh Thomas) از نمایشنامه &quot;آنچه دلخواه تو است&quot;   مکان ، در برخی داستان ها به گونه ایست که اگر جذابتر از خود شخصیت ها و خرده روایات نباشد ، دست کم جذابیتش کمتر از آنها نیست. چه کسی می تواند خانه ی عجیب و غریب داستان &quot;سقوط خاندان آشر&quot; آلن پو  را از یاد ببرد؟ یا هتل  رمان &quot;درخشش&quot; استیون کینگ را ، که قدرت حضورش به حدیست که می تواند مردی را به جنون بکشاند؟هنگام خواندن نمایشنامه &quot;آنچه دلخواه تو است&quot; کمدی شکسپیر ، نسبت به &quot;جنگل آردن&quot; نیز چنین حسی داشتم؛ جنگلی مرموز که خانه ی طرد شدگان جامعه است؛ از دوک و ملازمان تبعیدی‌اش گرفته تا دلقکی سرگردان، زنی که در لباس مردانه پنهان شده و پسر نجیب‌زاده‌ای که از ارث محروم شده و برادرش قصد جانش را کرده، همه در این جنگل گرد هم می‌آیند. تبعید به آردن که در ابتدا مجازاتی به‌نظر می‌رسد، تبدیل به برزخی رویاگونه می شود که جنبه ای جدید از هویت این شخصیت ها را درشان بیدار می کند و در پایان که آنها را دوباره راهی دربار می کند(جز تاچستون دلقک و جکز که در آردن می مانند) ؛ این ها به آدمهایی عمیق تر تبدیل شده اند و دیدشان به زندگی و عشق مانند گذشته نیست.پیش از سخن گفتن درباره ی آردن ، لازم است اندکی ، به منبع الهام شکسپیر برای نمایشنامه و سبک &quot;پاستورال&quot; در ادبیات پرداخته شود.منبع الهام شکسپیر برای &quot;آنچه دلخواه تو است&quot;، رمانیست اثر توماس لاج : (Rosalynde : Euphues Golden (Legacie که در سال 1590 به چاپ رسیده. این رمان همچون اثر شکسپیر ، یک عاشقانه پاستورال است.پاستور در لغت لاتین ،به معنای چوپان است . ادبیات پاستورال ، سبکی ادبیست که در آن زندگی در طبیعت و روستا ، به شکل رویایی از زیستی بی دغدغه ، و ایده آل به تصویر کشیده می شود. در اشعار پاستورال این نوع زندگی ، در ضدیت با زندگی شهری که سراسر سرکوب و محدودیت تلقی می شود ، قرار می گیرد.ریشه های این نوع ادبی، به یونان و سپس روم باستان باز می گردد. مخصوصا در زمانی که روم در حال گذر از جمهوری به امپراتوری بود، ادبیات پاستورال رشد کرد. اغلب &quot;تئوکریتوس&quot; (شاعر یونانی قرن سوم پیش از میلاد) را پیشگام شعر شبانی می دانند. اما شاید مشهورترین شاعر این سبک ، ویرژیل (متولد 70 سال ق.م) باشد که اشعار اینگونه اش در &quot;بوکولیکا&quot; آمده. در این اشعار ، شبانان در منطقه ای به نام &quot;آرکادیا&quot; ، زندگی ای ایده آلدارند و اثری از هیاهوی شهری و سیاسی آن دوران دیده نمی شود. آرکادیا برای ادیبان ، به رویایی رمانتیک تبدیل می شود :جهانی از عشق و طبیعت ، که می شود در آن آسوده از تمام مشکلات تمدن پیشرفته ، زندگی کرد.نقطه ی دیگری از تاریخ ، که گسترش دوباره ی ادبیات پاستورال را در خود دارد ، عصر رنسانس است. شکسپیر و نمایشنامه نویسان معاصرش مانند جان لی لی ، در آثارشان رد پای پررنگ این نوع از ادبیات دیده می شود.از سری تصویر سازی های هیو توماس(Hugh Thomas) از نمایشنامه &quot;آنچه دلخواه تو است&quot;  اما آردن شکسپیر را نمی توان مانند آرکادیای ویرژیل، تماما آرمانی دانست. حتی در چنین مکان آزادی نیز انسان مشکلاتی دارد و گاه حتی در تامین نیازهای عادی مانند غذا، به مشکل بر می خورد.دوک: در اینجا تنها ناراحتی ما تنبیهی است که نصیب حضرت آدم شد و تغییرات موسمی و تحمل سرما و یخبندان و بادهای سوزدار زمستان که وقتی بر بدنم می وزد و آن را فرسوده و مچاله می کند ، لبخند می زنم و به خودم می گویم &quot;این دیگر چاپلوسی نیست بلکه اینها همه مشاورینی هستند که حقیقت وجودم را به من می شناسانند.مصیبت محاسنی دارد که گرچه همانند غوک زشت صورت و زهرآگین است ولی در مغز خود گوهری نهفته دارد. این زندگی ما، دور از محیط اجتماع، کلماتش را در وجود درختان و کتابهایش را در جویبارهای روان و ادعیه را در سنگها و نیکی را در همه چیز جستجو می کند و من حاضر نیستم آن را با چیز دیگری مبادله کنم.&quot;(پرده ی دوم/ صحنه ی اول)شکسپیر سختی های این زندگی را نفی نمی کند ولی با این حال، رنج های آردن را همچون گوهری نشان می دهد که در آخر فرد را به خودشناسی و بلوغ می رساند.آردن بیشتر برای درباریانی که تمام زندگی خود را در کاخ ها گذرانده اند ، رویایی و متحول کننده است ؛وگرنه شبانان در آن صرفا زندگی عادی و روزمره شان را می گذرانند. حتی می بینیم که همه ی این شبانان هم در واقع آزاد نیستند. برای مثال کورین ،خود صاحب رمه اش نیست و به نوعی برده ی مردی دیگر به حساب می آید.در این جنگل حیوانات درنده به انسان ها حمله می کنند، اما حتی این خطرات ، در انتها به رخدادی نیک می انجامند.هنگامی که اولیور در جنگل است ، گرفتار حمله ی یک شیر می شود. اورلندو است که او را نجات می دهد. اولیور که پیش از این قصد جان برادرش (اورلندو) را کرده بود ، از اعمال خود پشیمان می شود و از او، طلب بخشش می کند. در اینجا خطر ، باعث می شود که دو برادر به هم نزدیک شوند و صلح کنند.یا در برابر دوک بزرگ و دوک فردریک ، آردن دوباره همچون یک میانجی عمل می کند. به اینگونه که فردریک ، هنگام ورود به جنگل ، با مردی مذهبی روبرو می شود و بعد از گفتگو با او دیدش نسبت به زندگی تغییر می کند و تصمیم می گیرد  برادر تبعیدی را بازگرداند.جنگل ، هر شخصیت را به شکلی متفاوت رشد می دهد و به نوعی شاید چیزی که هر فرد به آن نیاز دارد را به او می دهد.رزالیند که در ابتدا زیر سرکوب دوک فردریک زندگی می کند ، هنگامی که با مبدل پوشی در کاراکتر گانی مید فرو می رود ، افکار فیلسوف مابانه خود را آزادانه تر بیان می کند (حتی می بینیم که جکز را در یک بحث شکست می دهد!)، او خودش را در مقابل اورلندو ابراز می کند و از دختری کم رو ، تبدیل به شخصیتی با اعتماد به نفس و پرجذبه می شود. در حالی که رزالیند و دختر عمویش سلیا، تصمیم می گیرند از دربار بگریزند ، سلیا این جمله را می گوید :&quot;به سوی آزادی و نه تبعید!&quot; (پرده ی یک / صحنه ی سوم)از راست به چپ : رزالیند و سلیا_ as you like it به کارگردانی Polly Finlay نشنال تیاتربه نظر می رسد جنگل طبع افراد را لطیف تر نموده و احساسات شاعرانه را در افراد بیدار می کند. می بینیم که در بسیاری از صحنه ها ، دوک و همراهانش در حال آواز خواندن اند. افکار آنها حتی خاصیتی اگزیستانسیالیستی دارد ؛ زشتی ها و بی معنایی زندگی را می پذیرند اما در عین حال سعی می کنند از آن لذت ببرند.این تم ، مخصوصا در ترانه &quot;blow , blow thou winter wind&quot; که توسط آمینز خوانده می شود ، قابل تامل است. در ادامه بخشی از آن ، در ترجمه ی علا الدین پازارگادی ، آمده :بوز ، ای باد زمستانی بوزتو برخلاف مردمان ناسپاسآن قدر نامهربان نیستیو دندانهایت آنقدر تیز نیست؛چون تو نامرئی هستی،اگرچه نقشی خشن داری،های های بخوان ، های های در میان بوته های سبز شمشادبیشتر دوستیها تظاهر و بیشتر عشقها احمقانه استپس های های ، ای شمشاد!این زندگی چه لذت بخش است. بوز ای باد زمستانی !البته در این میان شخصیت جکز در جنگل دچار نوعی مالیخولیا شده. او از خوش گذرانی لذت نمی برد و بیشتر ترجیح می دهد در تفکرات فلسفی خود غرق شود. جکز شخصیتی حساس است که حتی از رنج حیوانات نیز غمگین می شود. جنگل برای او ، جایی برای بازیابی خود و مکانی برای جستجوی معناست.جکز گفت :&quot;آری ای حیوانهای فربه و دنبه دار ، به تندی بگذرید چون رسم شما همین است ! چه لزومی دارد که این حیوان بیچاره ی مفلوک را نظاره کنید!&quot; و او با این کلمات خشم آلود شهر و روستا و دربار را و حتی زندگی کنونی ما را مخاطب ساخت و سوگند یاد کرد که ما جز موجوداتی غاصب و ستمگر نیستیم که بدتر از همه چیز حیوانات را به وحشت می اندازیم و آنها را در قلمروی که طبیعت به آنها واگذاشته است نابود می کنیم.(پرده ی دوم صحنه ی اول)همین اهمیت دادن به زیست محیط و دقدقه های این چنینی ، باعث می شود پس از گذشت چندین قرن ، &quot;آنچه دلخواه تو است&quot; هنوز هم اثری قابل درک و حتی به روز باشد.آردن در واقعیت جایی میان فرانسه ،بلژیک و آلمان کنونی قرار دارد.  همچنین گفته می شود که آردن نمایشنامه ، می تواند نشانه ای از جنگل آوون در استافورشایر باشد که شکسپیر خود در آن منطقه متولد شده. همچنین ، این نکته نیز می تواند جالب باشد که نام خدمتکار مادر شکسپیر &quot;آردن&quot; بوده.جنگل آردن در واقعیتدر آردن شکسپیری ، به مارها و ماده شیرها بر می خوریم ، در صورتی که در آردن واقعی چنین حیواناتی دیده نمی شوند و این مناطق در اواخر قرن شانزدهم ، معدن های فعال داشتند و جنگل زدایی آغاز شده بود. همانطور که به نقش تبدیل جمهوری روم به امپراتوری در رشد ادبیات پاستورال اشاره کردم ، اینجا نیز فکر می کنم چنین مسئله ای در کار باشد. هر گاه که محدودیت ها بیشتر می شوند(از یاد نبریم که اواخر دوران الیزابتن مجازات سیاسی در سیستم حکومت افزایش پیدا کرده بود) یا وقتی که انسان در مرحله ی پیشرفت بیشتر صنعت و تکنولوژی قرار می گیرد ، دچار نوعی نوستالژی برای دوران پیش از این شده و از اضطراب زندگی جدید ، به طبیعت ، که ریشه های خود را در آنجا می داند ، باز می گردد.پس بیراه نیست اگر بگوییم آردن شکسپیری جایی میان واقعیت و خیال قرار می گیرد. در واقع شاید آردن &quot;آنچه دلخواه تو است&quot; ، نه آن آردن حقیقی ، بلکه منطقه ای ساخته ی ذهن نویسنده باشد.ساکنان آردن نام های گوناگونی دارند که برخی انگلیسی (مانند ویلیام و آدری) هستند و دیگران نام هایی اگزوتیک دارند(سیلویوس، کورین، فیب) ؛ با اینکه داستان در فرانسه اتفاق می افتد ، جنگل همچون برزخیست که هویتی خارج از دنیای بیرون دارد و با قواعد خودش می گردد.شاید برزخ ، کلمه ی مناسبی برای توصیف آردن باشد. منطقه ای میان واقعیت و دنیای روحانی و خیال ، که افراد برای مدتی در آن گم می شوند ، در همین گم شدگی خودی جدید را کشف می کنند ، متحول می شوند و بعد به جایگاه حقیقی خودشان بر می گردند. تثبیت هویت در اینجا ، برای چندی از مهمترین شخصیت های نمایشنامه با ازدواج کامل می شود.در نهایت می توان گفت که مانیفست آردن ، عشق است.عشق انسان به حیوانات و طبیعت اطرافش ، عشق میان دو برادر ، عشق رمانتیک ؛همین ها هستند که در آخر گره های نمایشنامه را باز می کنند و ما را به پایانی شاد می رسانند.مشکلات در آردن نه با سرسختی ، بلکه با نرمش در رفتار و دلسوزی حل می شوند.در اینجا اورلندو برای اولین بار ، با دوک و همراهانش روبرو می شود و در مواجه با آنها شمشیر می کشد:دوک : چه می خواهی؟ نرمی تو بیش از زورت ما را نرم خواهد کرد.(پرده ی دوم/صحنه ی هفت)اورلندو می گوید:اگر هرگز سر سفره ی مردی نیک سرشت نشسته اید و اگر هرگز اشک چشمان خویش را پاک کرده اید و مفهوم ترحم به دیگران را ترحم به خویشتن می دانید؛ بگذارید سخنان نرم جلب ملاطفت شما را بکند ؛ به این امید سرخ می شوم و شمشیر را در نیام میکنم.شاید به همین دلیل است که آردن مکانی واقعی نیست و &quot;آنچه دلخواه تو است &quot; یک کمدی به حساب می آید : تصور دنیایی که با عشق  ، دلسوزی و نرمش نشان دادن ، همه چیز حل می شود و انسان ها  در نهایت، نسبت به هم بخشش نشان می دهند ،زیباست ؛ اما واقعی نیست و حتی به نوعی کودکانه و خنده آور است.در چنین دنیای تاریکی ، شاعران و نویسندگان هستند ، که به ما مجالی می دهند که تصور کنیم ؛ دنیایی را که در آن انسان ها به معنای واقعی در کنار هم،  &quot;زندگی&quot; می کنند و نه چیز دیگر.خدای نکاح: پس شادی آسمان را فرا می گیرد، وقتی که مسائل در زمین فیصله می یابد __ اجرای as you like it رویال شکسپیر 2019کسی که از آرزو می پرهیزدو دوست دارد در آفتاب زیست کندو در جستجوی غذای خویش باشدو از آنچه می یابد خشنود استبه اینجا بیاید ، به اینجا بیاید.در این گوشه ی دنیا هیچ دشمنیجز زمستان و هوای آشفته نخواهد یافت...(پرده ی دوم/صحنه ی پنجم)---------------------------------------------------------------------------منابع :نمایشنامه آنچه دلخواه تو است /ویلیام شکسپیر/ترجمه ی علا الدین پازارگادیThe Forest of Arden as a Liminal Site of Criticism in As You Like It) Kübra Vural Özbey Hacettepe University)https://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;amp;amp;source=web&amp;amp;amp;amp;rct=j&amp;amp;amp;amp;opi=89978449&amp;amp;amp;amp;url=https://aigne.ucc.ie/index.php/aigne/article/download/3815/6268/9135&amp;amp;amp;amp;ved=2ahUKEwi8xoqll6-LAxWCJxAIHSszLH0QFnoECBkQAw&amp;amp;amp;amp;usg=AOvVaw3k3zOTaL8TQzkoDJJLpMlhhttps://www.shakespearesglobe.com/discover/blogs-and-features/2023/09/12/welcome-to-the-forest-of-arden/https://www.bardology.org/forests-in-shakespeare/</description>
                <category>کوشا مظفری</category>
                <author>کوشا مظفری</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 19:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>