<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Majid Zanjiran</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@oosmajid</link>
        <description>همونی که تو بچگیش می‌گفت شاه لخته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:58:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/318515/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Majid Zanjiran</title>
            <link>https://virgool.io/@oosmajid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه: سیاه، سفید، ساکن</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86-brkcplxisazz</link>
                <description>به قلم: مجید زنجیران«وقتی می‌خوابم، در دنیایی سیاه‌وسفید بیدار می‌شوم. نسخه‌ای بی‌رنگ از دنیای خودمان. آن‌جا همه‌چیز بی‌حرکت است. آب رودخانه‌ها بی‌آن‌که یخ زده باشد، ساکن مانده. پرنده‌ها در هوا معلّق‌اند. حتی یک بار مردی را دیدم که روی خیسی پیاده‌رو لیز خورده بود و بین زمین و هوا خشک شده بود. مرد بیچاره! آن‌جور که دستش را گرفته بود، اگر زمین می‌خورد، حتماً مچش می‌شکست. کاری نمی‌شد برایش بکنم. مثل روح از دیوارها و وسایل رد می‌شوم، متن نامه‌ها را بدون باز کردن می‌خوانم و به یک آن، هرجا که تصور کنم می‌روم. خوابم، اما خواب حقیقت را می‌بینم. کمی این‌جا و آن‌جا را می‌گردم، خانه‌ی مردم سرک می‌کشم و خسته می‌شوم. برمی‌گردم توی رخت خواب و این بار دیگر واقعاً می‌خوابم.»امیرمحیا رفیقم است. کمی بیش از رفیق. چیزی بین رفیق و خانواده. برای پول رفت پزشکی خواند. نمره‌هایش خوب نبود. مغزش نمی‌کشید و دوتا در میان مشروط می‌شد. برای همین هم آخر سر تغییر رشته داد. به طمع دو قران پول بیش‌تر زد توی کار سهام. سرمایه‌اش رفت توی ضرر و بعد از یک و نیم سال، سربه‌سر بیرون کشید. برای تخفیف سربازی چند وقتی است توی پایگاه بسیج چرخ می‌زند. این حرف‌ها را هفته‌ی پیش برایش گفتم. این را هم گفتم که هانیه را چند وقت قبل‌تر با پسر غریبه‌ای دیدم. روی هم ریخته بودند. امیر نمی‌دانست. خبرش را که فهمید، صورتش جمع شد. تشر زد که داری دستم می‌اندازی. پرخاش کرد، اما زودی نرم شد. این‌وَر و آن‌وَر را نگاه کرد. آب دهانش را قورت داد و چشم‌هایش را مالید. انگشتش خیس شده بود. امروز دستم را کنار کشید و یک کیف دوشی بهم هدیه داد. قرار بود به هانیه بدهد. حالا هم رفته پایگاه، پی کارهایمان.یک سال و اندی قبل، شب امتحان فارماکولوژی سردرد بی‌سابقه‌ای داشتم. چیزی نخوانده بودم. چیزی یادم نمی‌آمد. استاد گفته بود از خط‌به‌خط جزوه سؤال می‌دهد. از جاهایی که فکرش را نمی‌کنیم می‌پرسد. گفته بود قرار است نصف بچه‌ها را بیندازد. می‌گفت موقع امتحان رحم ندارد.آن شب درس نخواندم. تلویزیون روشن کردم تا زیر نورهای رقصان نمایش‌گر خوابم ببرد. مستندی درباره‌ی فروشاطلاعات کاربران فیسبوک پخش می‌شد. فیسبوک مستقیماً به فارماکولوژی ربط داشت. وقتی بیدار شدم، مارک زاکربرگ داشت داخل کنگره آمریکا شهادت می‌داد. لحظه‌ی بعد، اتاق امور کارگزینی دانشگاه بودم. آدرس خانه‌ی استاد را از لیست سیاه‌وسفیدِ اعضای هیأت علمی دانشگاه خواندم. خانه‌اش رفتم. داشت سیگار می‌کشید. صورتش در میان دود مانده بود. دود حرکت نمی‌کرد. به ندرت زنی می‌بینم که سیگار بکشد. به ندرت زنی می‌بینم که پزشک و استاد باشد و سیگار بکشد. خانه‌اش را گشتم. اتاق‌ها، آشپزخانه. کاسه و بشقاب‌ها را چیده بود توی ظرف‌شویی و درش را باز گذاشته بود. یادم می‌آید که روغن زرد از کنج لاستیک آب‌بندی ماشین ظرف‌شویی روی سرامیک آشپزخانه چکیده و کِش آمده بود. قاب عکس پرتره‌ای از یک دختربچه با روبان مشکی روی میزش گذاشته بود. پشت عکس چیزی نوشته بود، با این مضمون: «خطای پزشکی خطا نیست،‌ قتل عمد است».برگه‌ی سؤالات امتحان را جایی از اتاق خوابش پیدا کردم. بیست سؤال بود و هرچه نگاه می‌کردم، یادم نمی‌آمد این‌ها را چه‌وقت درسمان داده. همان‌ها توی امتحان آمد.پاس شدم.چند ماه قبل‌تر از آن، پیام‌های سیاه‌وسفید مصطفی ملّایی را خواندم. فرستاده بود توی گروه سهام‌داران خودرویی؛ یک گروه هشت نفره. اسم همه‌شان توی زونکنی در بایگانی سازمان بورس بود؛ سهام‌داران قلمبه‌ی شرکت‌های خودرو. هماهنگ کرده بودند که شنبه تا نصف روز رِنج مثبت بکشند و بعد عرضه کنند. سیگنال شیرینی بود. آخر همان هفته پژو و زمین وکیل‌آباد را زیر قیمت فروختم و هفته‌ی بعد، سوناتا و خانه‌ی دزاشیب را خریدم. شکیبا تا چند روز مثل دزدها نگاهم می‌کرد. به شوخی‌هایم نمی‌خندید. جای خوابش را جدا کرده بود. سؤال می‌کردم، یک‌کلمه‌ای جواب می‌داد. ادای خسته‌ها را درمی‌آورد. سند و مدرک و پرینت حساب بانکی برایش بردم تا باورش شد که مال، حلال است و محصول استعداد خودم.رفت‌وآمد بین جهان رنگی و بی‌رنگ براه بود، اما دقیقاً از یک سال پیش، همه‌چیز عوض شد. هوس کرده بودم بلندپروازی کنم. بروم جایی که در بیداری نمی‌شد رفت. قصد کردم سری به ساختمان‌های دولتی آمریکا بزنم. اسناد محرمانه را بالا و پایین کنم. خدا را چه دیدی! شاید اطلاعات خوبی گیرم آمد. اطلاعات خوب همیشه خریدار دارد.اولین جایی که به ذهنم زد، ساختمان کنگره بود. ذهنم را متمرکز کردم. گنبد و ستون‌های سفیدش را در ذهنم حاضر کردم. لحظه‌ی بعد، روبه‌رویش ایستاده بودم. نرده‌ها و حیاطی بزرگ دورتادورش را محصور کرده بودند. خواستم داخل شوم، اما جلوتر نمی‌شد رفت. ساختمان مثل سراب از من دور می‌شد. یک جای کار می‌لنگید. خیابان‌ها بیش از حد خلوت بودند. سرد بود. انگار نیروی خاصی جریان داشت که می‌توانست حضورم را حس کند.دور شدم و به سمت شهر برگشتم. شهر امن بود. مردم لابه‌لای هم بودند. باران می‌آمد و زمین خیس بود. یک تکه سوسیس از ساندویچ پسری داشت روی زمین می‌افتاد. گربه‌ای پشت نیمکت‌های سنگی به گوشتِ روی هوا خیره شده بود. داخل خانه‌های مردم رفتم. مرد سیاه‌پوستی ته‌سیگارش را روی لیوان آب می‌تکاند و دختری روی مبل لم داده و دسته‌ای از موهایش از پشت دسته‌ی مبل آویزان شده بود. سری به یک برج اداری بزرگ زدم و قبل از آن‌که از شلوغی آن‌جا سرگیجه بگیرم، کارمند زنی را دیدم که توی اتاقی تنها به بچه‌اش شیر می‌داد و بی‌حرکت مانده بود. برگشتم جلوی کنگره. همه‌جای شهر، باز و آن یک جا انگار ورود ممنوع بود. نسیم خنکی توی صورت و دست‌هایم می‌دمید و حبابی از سکوت، کنگره را احاطه کرده بود. سری به دور و بر گرداندم. نگاهم به چیزی عجیب، پشت درختان بلوار ایندیپندنس گره خورد. حرکت می‌کرد. چهره‌اش پیدا نبود. هودی بلند سیاهی پوشیده بود که تا پاهایش ادامه داشت و ماسکی شبیه جمجمه‌ی یک حیوان وحشی به صورتش زده بود.من را می‌دید. داشت سمتم می‌آمد. مثل دود، بدون آن‌که با زمین تماسی داشته باشد جلو می‌آمد. فرار نکردم. منتظر ماندم. نه، منتظر نماندم. از ترس، فلج شده بودم. هرچه بود، به ماجرای کنگره ربط داشت. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، سرما و ارتعاش شدیدتری را در بندبند بدنم حس می‌کردم. گوش‌هایم سنگین شده بود؛ انگار از ارتفاعی بلند، به زمین نزدیک می‌شدم. رسید و در فاصله‌ی چند متری پیش رویم ایستاد. صورتش را نمی‌شد دید. کمی صبر کرد و ناگهان از زیر لباسش تفنگی بیرون آورد و به سمتم نشانه رفت. فکر فرار به سرم زد. زمان کند شده بود. انگار بخواهی داخل آب بدوی. خانه را تصور کردم. درست روی تخت خواب، زیر پتو. شلیک کرد. سرم سوزشی کرد و ناگهان از خواب پریدم.از آن شب، دیگر خوابی ندیدم جز آشفتگی و تصاویری که روزهای قبل در تلویزیون تماشا کرده بودم. سردردهای فلج‌کننده‌ای می‌گرفتم. رفته‌رفته شدیدتر می‌شد. موج می‌زد و تا شانه‌هایم می‌رفت و نای حرکت را از من می‌گرفت. یک روز از فرط درد بی‌هوش شدم. روی تخت بیمارستان به هوش آمدم. نور مهتابی‌ها چشمانم را تنگ می‌کرد. صدای ناله‌ی زنی از پشت در طنین می‌گرفت و با بوی ساولن مخلوط می‌شد. صداها بو داشتند. رنگ‌ها، نت‌های موسیقی بودند. شکیبا دستم را گرفته بود. نگاهش کردم. چشمش خیس بود. سرش را کج کرد و لبخندی زد. لبخندش صدای موسیقی حماسی می‌داد. از آن حماسه‌هایی که آخرش قهرمان می‌میرد. نیاز به صحبت نبود. اتفاق بد، افتاده بود.خواب‌هایم را برای هیچ‌کس نگفتم. فهمیده بودم که هرچه می‌دیده‌ام، توهمات بصری بوده که سرطان برایم کارگردانی کرده. وقتی مایع زردرنگ را به دستم تزریق می‌کردند و وقتی اشعه‌ها را با آن دستگاه بزرگ و ترسناک در داخل اتاق‌های رنگ و رو رفته به سرم می‌تاباندند، از خودم می‌پرسیدم: «حتی سؤالات امتحان هم توهم بود؟» و جواب می‌دادم: «حتی».چند ماه بعد، تومور را جراحی کردند. خوب شده بودم. در این یک سال، مثل معتادی که دستش بی‌اراده سمت پاکت سیگار می‌رود، کمی بعد از خواب، بیدار می‌شدم و همین‌که ریسه‌های رنگیِ شب‌خواب را آن سمت اتاق می‌دیدم، مأیوسانه می‌خوابیدم.هفته‌ی پیش، حوالی ساعت ۹ شب توی جاده رانندگی می‌کردم. صدای یک‌دستِ موتور ماشین بوی گریس می‌داد. چشمانم سنگین شده بود. بوق ماشین‌ها را بلندتر از معمول می‌شنیدم. نور خودروهایی که از آن سمت جاده می‌آمدند، تا مغز سرم سیخ می‌زد. دقیقه‌ای یک بار دستانم سست می‌شد و باز به خودم می‌آمدم. سقف اولین پمپ بنزین را که دیدم، راهنمای راست زدم. توی خروجی جاده پیچیدم و جایی که نور پمپ‌بنزین به ماشین بتابد، پارک کردم. سگ‌ها جلوی ماشین خوابیده بودند و همین‌که نور ماشین به صورتشان خورد، سرشان را بالا آوردند و با چشم‌هایی خمار که نور از مردمک‌هایش منعکس می‌شد، نگاهم کردند. وقت خواب بود. صندلی را خواباندم و زیپ کاپشن سفیدم را بالا کشیدم. تلفنم را برداشتم و بی‌صدا کردم و همان‌طور که گوشی دستم بود، چشم‌هایم را بستم. صدای جاده محو شد. جیرجیرک‌ها خوابیدند. شناوری شیرین خواب فرا رسید، اما کمی بعد، بیدار شدم. همه‌جا سیاه‌وسفید بود. گوشی هنوز دستم بود. از بین انگشتانم رد نمی‌شد. کار می‌کرد. درهای دنیای سیاه‌وسفید، دوباره باز شده بود و سنگینی گوشی توی دستم، قانونی را به من گوش‌زد می‌کرد که در دنیای بی‌رنگ برقرار است. همیشه برقرار بوده.به شهر که رسیدم، با امیرمحیا قرار گذاشتم. بیست میلیون تومان برایش چک کشیدم تا از پایگاه بسیج یک کلت کمری با خشاب پر برایم کش برود و صبح برگرداند. توی دستم می‌گیرم و منتظر می‌مانم خوابم ببرد. امشب پشت ساختمان کنگره برنامه دارم.</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 13:54:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه درس‌هایی از والتر وایت یاد می‌گیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-cgjnf29ypls2</link>
                <description>ناگفته پیداست که این مطلب قرار است صحنه‌هایی از سریال بریکینگ بد را لو بدهد و به کام کسانی که سریال را دیده‌اند، خوش‌تر بیاید. یکی دو سالی از اولین باری که این سریال را دیدم گذشته. چیزهایی که از این فیلم یادم مانده، یادم داده که آدم‌ها حقایق را در بستر یک داستان بهتر به خاطر می‌سپارند. بهتر از موقعی که نمودار مایندمپ می‌کشند، بهتر از زمانی که جزوه می‌نویسند، بهتر از وقتی که صدای استاد را از لای شیارهای اسپیکر می‌شنوند.والتر وایت معلم شیمی دبیرستانی در نیومکزیکوی آمریکاست که یک عمر شرافت‌مندانه با درآمد متوسط معلمی ساخته. او متخصص بلورشناسی است و در گذشته‌های دور، با دوستانش شرکتی تأسیس کرده بوده و سر بعضی اختلافات، از آن‌ها جدا شده. حالا سهام همان شرکت، چندین میلیارد دلار می‌ارزد و آقای وایت بد ضرری کرده. او در یکی از همین روزهای معلمی، متوجه می‌شود سرطان ریه گرفته و در بهترین حالت، دو سال دیگر زنده است. درس اول: وقتی مرگ را در دو قدمی خودت حس می‌کنی، تازه زنده می‌شوی. والتر وایت بعد از خبر مرگ قریب‌الوقوعش که از قضا در آستانه‌ی ۵۰ سالگی و بحران میان‌سالی به گوشش می‌رسد، لابد برمی‌گردد و زندگی‌اش را از نظر می‌گذراند. به مهمانی مجلل دوست پول‌دارش دعوت می‌شود و خودش را با او مقایسه می‌کند. سرخوشی باجناق پلیسش، هنک شریدر را می‌بیند که چه‌طور از موفقیت‌های خودش تعریف می‌کند. بعد دوباره به وضع زندگی خودش برمی‌گردد و پسر معلولش را می‌بیند و حسرت می‌خورد که مرد! تا حالا داشتی چه غلطی می‌کردی؟ این چه زندگی اخلاق‌مدارانه‌ی سگی‌ای است که تویش فرو رفته‌ای؟ تو اصلاً زندگی نمی‌کنی!این‌جاست که سلسله اتفاقاتی رخ می‌دهند و آقای وایت کم‌کم وارد سایه می‌شود. تخصصش را به کار می‌گیرد و بلورهای شفاف مت‌آمفتامین را با خلوص بالا تولید می‌کند. چهار فصل جلو می‌رویم و جایی در قسمت‌ها آخر، آقای وایت را در حالی که ریش و موهایش درآمده می‌بینیم که جلوی همسر اعصاب‌خردکنش ایستاده و اعتراف می‌کند که همه‌ی این کارها را نه برای خانواده، که برای خودم کردم؛ چون این‌جوری «احساس می‌کردم زنده‌ام».از مزایای توجه به مرگ زیاد گفته‌ام. هنوز هم می‌گویم، وقتی بدانی مردن نزدیک است، دنیا را به یک‌ورت می‌گیری و کار خودت را می‌کنی. آقای وایت، معلم سربه‌زیر مدرسه، حالا جوان‌هایی را که لنگیدن پسرش را مسخره می‌کنند، به باد کتک و تهدید می‌گیرد. کلّه‌اش را تیغ می‌زند، با یک بسته ماده‌ی منفجره به مقرّ توزیع‌کننده‌ی بزرگ شهر می‌رود و ساختمانش را می‌ترکاند. یک بشکه متیل‌آمین می‌دزدد و چرا یک بشکه؟! هزار گالن از این ماده‌ی اولیه‌ی گران‌قیمت را از یک قطار باری کش می‌رود. درس دوم همین‌جا شروع می‌شود.درس دوم: پول بیش‌تر، یعنی طمع بیش‌تر.من با این قضیه مشکلی ندارم. شما هم اگر مشکلی ندارید، شروع کنید به پول درآوردن. اما حواستان باشد، طمع شما قرار نیست تمام شود. چرا آقای وایت به همین والتر وایتِ یواش که توی یک RV در بیابان‌های نیومکزیکو گِرَم‌گرم شیشه تولید می‌کرد بسنده نکرد، بلکه کلاه معروفش را سرش کرد، عینک دودی زد و شد «هایزنبرگ» و سر از لابراتوار مجهز گاس فرینگ (پخش‌کننده‌ی بین‌المللی مواد مخدر) درآورد؟ حتی بعد از کباب کردن صورت گاس فرینگ هم دست برنداشت و از آن تکنیک عجیب و غریب تولید خانه‌به‌خانه استفاده کرد؟ کار به جایی رسید که مثل یک تخت دونفره، می‌شد روی پول‌هایش تُشک انداخت و خوابید، بس که زیاد شده بودند. اما باز هم ول نکرد! ادامه داد. چرا؟ چون داشت لذت می‌برد. «این کار را خوب بلد بود».درس سوم: موفقیت، غرور می‌آورد.تراز کردن ترازویی که یک سمتش موفقیت است و سمت دیگرش فروتنی، از آن کارهای «اگه راست می‌گی انجامش بده» است! بله، چه کسی فکرش را می‌کرد آقای وایتِ گوگولی که حتی داستانش راست نمی‌شد، حالا جلوی رییس باند مواد بگوید «اسمم رو بگو» و طرف را مجبور کند غرور و عزتش را توی کیسه بپیچد و بگوید «هایزنبرگ»؟ والتر وایتی که برای فروش دو گرم شیشه و جور کردن خرج داروی شیمی‌درمانی مجبور بود کمر جسی پینکمن (شاگرد سابق و شریکش) را بمالد، حالا دستور می‌داد که جنس به بازار نرسانند تا تعادل عرضه و تقاضا به هم بخورد و قیمت‌ها بالا برود. الحق که جنس خوبی هم تولید می‌کرد!درس چهارم: جنس خوب، بازار را قبضه می‌کند.خیلی قدیم‌ها جنس خوب راهش را پیدا می‌کرد، دیرزمانی است بازاری‌ها کد تقلبش را پیدا کرده‌اند. تبلیغات می‌کنند و مشتری جمع می‌کنند. گاهی جنس نامرغوبی که تبلیغش می‌کنند، بهتر از جنس مرغوبی که تبلیغ نمی‌شود، فروش می‌رود. اما تا کی ماه پشت ابر می‌ماند؟ معتاد جماعت می‌کِشد و خودش سوخت موشک را از عنبرنسارا تشخیص می‌دهد. مصرف‌کننده مصرف می‌کند و اگر مصرف هم نکند، از فامیل و آشنا می‌شنود که خوب چیست، بد چیست. حتی اگر چراغ‌ها را هم خاموش کنند و اینترنت‌ها را قطع کنند و لحاف صیانت را سر جامعه بکشند، باز هم بویش بلند می‌شود و بالأخره مردم حقایق را می‌فهمند.اصلاً یکی از فرق‌های بنی‌بشر با شامپانزه‌ها و میمون‌ها نه در هوش، که در توانایی ارتباط و مکالمه است. مردم خوب و بد را می‌فهمند و به همدیگر معرفی می‌کنند.درس پنجم: «دوستت را نزدیک خودت نگه دار، دشمنت را نزدیک‌تر» این از آن جمله‌هایی بود که چند بار در این‌جا و آن‌جای فیلم ذکرش رفت و همان کاری بود که والتر وایت خوب انجامش داد. دوستانش را نزدیک کرد، جسی، مایک، سال گودمن. اما با دشمنانش غذا می‌خورد و مهمانی می‌گرفت: هنک و گاس. حتی دشمنش هنک را در بحبوحه‌ی ناامیدی، تشویق به برخاستن و نترسیدن کرد و گفت «دشمن واقعی ترسه. بلند شو و محکم بزن توی دهن اون حروم‌زاده.» درس ششم: برج دروغ، فرومی‌ریزد.هر دروغی که می‌گوییم، مثل برجی از یک ستون آجر است که دانه‌دانه روی هم چیده می‌شوند و بالا می‌روند. هرچه بلندتر، ریختنی‌تر. روزهای اول، والتر وایت می‌توانست کار در کارواش را بهانه‌ی دیر خانه رفتنش کند. بعدها افسردگی و پیاده‌روی را عَلَم کرد و دست آخر، برای آن‌که دروغش فاش نشود، مجبور شد جلوی جمع لخت مادرزاد شود و ادعا کند که عقل از سرش پریده و سرطان به مغزش زده. وقتی رنگ حنایش پیش اسکایلر (همسر والتر) رفت، حالا باید به هنک و باقی اعضای خانواده دروغ می‌گفت. مجبور شد بردن در شرط‌بندی را بهانه کند و خب ... این دروغ هم آخر سر فاش شد.دروغ بد است، اما همیشه؟ مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم برای رسیدن به بعضی اهداف، کمی از معجون تسکین‌بخشِ دروغ لازم است. گاهی یک دروغ، به کشف حقایق بسیاری منجر می‌شود و گاهی دیگر، خودش به حقیقت تبدیل می‌شود. به هر حال بعضی وقت‌ها باید چند تکه آجر را روی هم چید و پله‌ای ساخت و رفت جلو، حتی اگر آجرها بعداً فروبریزند.درس هفتم: «امروز اولین روز از ادامه‌ی زندگیته!»این جمله‌ای بود که والتر به جسی پینکمن می‌گفت و خب ... انگار افاقه نکرد. اما به هر حال، امروز اولین روز از ادامه‌ی زندگی توست. این نسخه برای کسانی است که دکتر یا قاضی خبر مرگ قریب‌الوقوعشان را هنوز بهشان نداده و تصور می‌کنند چون تا امروز پُخی نبوده‌اند، پس تا قیام قیامت هم کاسه و آش همین است. نه برادر و خواهر من! نه! امروز اولین روز از ادامه‌ی زندگی توست و اگر دوست داری این جمله را روی کاغذ بنویسی و کنار کتاب‌های انگیزشی بسته‌بندی کنی و بیاندازی زیر زغال، اختیار با خودت است. اما به هر حال، مجبور نیستی تصور کنی که اگر امروزت با دیروزت فرق کرده، از ریل خارج شده‌ای و کار غلطی کرده‌ای. درس هشتم: «یک اشتباه را دو بار انجام نده»این جمله را گاس سر شام به والتر وایت گفت. شاید اگر والتر وایت به این سفارش گاس عمل کرده بود، گاس امروز زنده بود و هردوی آن‌ها از خان بلومِت (Blue Meth) روزی می‌خوردند. اما والتر ترجیح داد که جسی پینکمن را از خودش دور نکند و این اشتباه را تکرار کند. سختش هم همین است. اگر موقع شطرنج، به جای d4 و e4، پیاده را به f3 بردی و به فنا رفتی، کار سختی نیست که دفعه‌ی بعد این اشتباه را تکرار نکنی. تکرار نکردن اشتباه جایی سخت می‌شود که پای محبت معلم و شاگردی، محبت والد و فرزندی، محبت رومانتیک به شریک عاطفی، محبت دو دوست و اصلاً مطلقِ محبت به میان می‌آید. به هر حال، می‌دانم سخت است، می‌دانم نمی‌شود، اما یک اشتباه محبت‌آمیز را دوباره انجام نده. آن پیام را نفرست عزیز من!درس نهم: «هیچ‌وقت کنترل را از دست نده»این یکی را خودم خیلی دوست دارم. یادتان هست این جمله را والتر وایت کجا گفت؟ توی اتاق انتظار شیمی‌درمانی با آن لباس‌های سفید گُل‌گلی نشسته بود و داشت درد دل بیمار سرطانیِ دیگری را می‌شنید که کنارش بود. مرد بیمار شاکی بود از این‌که حس می‌کند زندگی از کنترلش خارج می‌شود و والتر وایت سفت جوابش را داد: Never give up control. این مخصوص وقتی است که شرایط سخت می‌شود و از زمین و آسمان برایت می‌بارد. شاید به‌قدری چیزها به هم وَر شوند که ترجیح بدهی ول کنی و بروی. نرو! صفحه‌ی شطرنج را چپه نکن. توپ را سوراخ نکن. در عوض بیا یک برنامه‌ی جدید بریز و دوباره کنترل را پس بگیر و فرصت این چالش مهیج را از خودت سلب نکن. پوست‌کلفت‌ها دستشان خالی نمی‌ماند.درس دهم: هر «ظاهراً بد»ی «واقعاً بد» نیست.می‌گویند والتر وایت یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های منفی است. منفی است چون به هر حال مواد تولید می‌کند و بچه‌های مردم را معتاد می‌کند و این صحبت‌ها. ولی من ترجیح می‌دهم این‌طور ساده و سرراست فکر نکنم. همین شخصیت منفیِ شما، یکی از بزرگ‌ترین باندهای قاچاق بین‌المللی مواد مخدر را که درست زیر دماغ پلیس مبارزه با مواد مخدر انجمن خیریه زده بود، منهدم کرد. همین بَدمَن، عمو جک و آدم‌کُش‌هایش را به رگبار بست. همین شخصیت تاریک، جنس اعلای درجه یک را جایگزین آشغال‌هایی کرد که به هر حال قرار بود دود شوند و کشیده شوند. پول‌هایش هم که آخر سر از دستش رفت و احتمالاً دست دولت افتاد. من باشم، نمره‌ی ۲۰ را به چنین شخصیتی می‌دهم، اما یک منفی هم جلوی اسمش می‌گذارم که دلِ اخلاقیات شاد شود.«داستان یک دروغ است»، این را می‌خواهی بگویی؟ می‌خواهی بپرسی چرا به جای فکت‌های علمی، داستان را تحلیل کردم؟ چون برای داستان جایگاه VIP قائلم. چون فکر نمی‌کنم داستان صرفاً دروغی سرهم‌بندی‌شده باشد. چون گمان می‌کنم داستان به زبان بی‌زبانی تجربه‌ها و دانش ما را که در زیر قشر مغز انبار شده‌اند، به بیرون می‌پاشد، حتی اگر دروغ‌ترین دروغِ جهان باشد.</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 11:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان کلام کتاب «پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/epidemy/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-wslqviixicnw</link>
                <description>نام اصلی کتاب: Brief answers to the big questionsسال ۲۰۱۸، استیون هاوکینگ درگذشت و اتفاقاً سال ۲۰۱۸ کتابش منتشر شد: «پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ».کتاب را در یک نشست تمام کردم و از همه‌اش لذت بردم، به جز ترجمه‌ی دل‌به‌هم‌زن دکتر وفایی که خب ... دیگر عادت کرده‌ایم به ترجمه‌های غیرقابل فهم. خواستید بخوانید، ترجمه‌ی مزدا موحد را بخوانید. بهتر است.استیون هاوکینگ در این کتاب به ۱۰ سؤال بزرگ بشر جواب‌هایی کوتاه و جان‌دار مي‌دهد:۱. آیا خدا وجود دارد؟۲. همه‌چیز چطور آغاز شد؟۳. آیا حیات هوش‌مند دیگری در جهان هستی وجود دارد؟۴. آیا می‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم؟۵. درون یک سیاه‌چاله چه چیزی هست؟۶. آیا سفر در زمان امکان‌پذیر است؟۷. آیا به زندگی خود روی کره‌ی زمین ادامه خواهیم داد؟۸. آیا فضا را به تسخیر خود درخواهیم آورد؟۹. آیا هوش مصنوعی از ما پیشی خواهد گرفت؟۱۰. چطور آینده را شکل می‌دهیم؟اول فکر کردم با کتابی عامه‌پسند و غیرعلمی طرفم. اما جلوتر که رفتم، متوجه شدم که ۵۰ درصد خطا داشته‌ام. کتاب عامه‌پسند است، اما علمی هم است و از قضا خود استیون هاوکینگ هم اعتراف می‌کند که سعی دارد دانش فیزیک و اخترفیزیک را بدون ذکر محاسبات پیچیده و توضیحات مخ‌سوز، به زبان عموم بیان کند.با این حال، راستش باید بگویم کسی که آشنایی پایه‌ای با علم فيزيك ندارد، بهتر است این کتاب را نخواند؛ چون چیز زیادی نمی‌فهمد.مقدمههاوكينگ در مقدمه‌ي كتاب كمي از سرگذشت خودش مي‌گويد. می‌گوید دانش‌آموزی متوسط و ضعیف بوده، اما دوستانی صمیمی داشته که با آن‌ها درباره‌ی سؤالات بزرگ علمی گفت‌وگو می‌کرده و پدر علم‌دوستی که به کسب علم تشویقش می‌کرده. ماجرای سفرش به ایران و زلزله‌ی بویین‌زهرا را تعریف می‌کند و از پذیرفته شدنش در دانشگاه کمبریج می‌گوید که برایش غیرمنتظره بوده. از بیماری خودش می‌نویسد و از روند روبه‌رشد موقعیت اجتماعی‌اش. کتاب را که می‌خواندم، به شوخ‌طبعی و تیزی زبانش هم پی بردم و فهمیدم در سیاست هم از برگزیت و ترامپ دل خوشی ندارد.فصل اول و دومفصل اول و بخشی از فصل دوم کتاب، بحث‌های جنجالی‌تری دارد. خود استیون هم قبول دارد که با گفتن این حرف‌ها، خودش را به دردسر می‌اندازد. او در فصل اول، وجود خدا را رد می‌کند و می‌گوید برای توضیح علت هستی، نیاز به خدا نیست. می‌گوید من با خدا و ایمان شخصی افراد دعوایی ندارم، فقط می‌خواهم دنیا را در یک چارچوب خردمندانه بشناسم. سپس وارد استدلال‌های فیزیکی و فلسفی می‌شود. همه‌ی جهان را محصول وجود دو چیز -یعنی انرژی و فضا-می‌شمارد و رک و راست بیان می‌کند که نبودن خدا و بهشت و جهنم، توضیح ساده‌تری است و به لحاظ علمی، قابل‌قبول‌تر است. هاوکینگ می‌گوید: شاید بعضی‌ها دوست داشته باشند همین قوانین هستی را «خدا» بنامند. اما واقعیتش خدایی که می‌پرستیم و با او ارتباط شرعی و قلبی داریم، نمی‌تواند قوانین علمی جهان هستی باشد.در ادامه، موضوع زمان و سرگذشت هستی را باز می‌کند. این‌که بپرسیم «قبل از مهبانگ، جهان چگونه بود؟» به نظر او سؤال غلطی است؛ چون خود زمان هم پس از مهبانگ به وجود آمد. این مهبانگ بود که جهان و زمان را از هیچ به وجود آورد. شاید بپرسید چطور همه‌چیز از هیچ‌چیز به وجود می‌آید؟ جواب این است که این هیچ (صفر ریاضی)، به ترکیبی از انرژی مثبت و منفی و ماده و پادماده تبدیل شد و جهان هستی را شکل داد. انرژی مثبت همان انرژی‌ای است که همه‌مان می‌شناسیم (گرما، نور، حرکت، ...)، اما انرژی منفی در فضا پراکنده است. حاصل جمع این انرژی‌های مثبت و منفی و ماده و پادماده، برابر با صفر، یعنی هیچ است.کفریات کافی است. برویم سراغ فصل‌های بعد.او می‌گوید ما باید در آینده زمین را به مقصد سیاره‌ای دیگر ترک کنیم؛ چون اگر بمانیم، منقرض می‌شویم. زمین به‌زودی دیگر جای مناسبی برای ما نخواهد بود.او بزرگ‌ترین تهدیدهای حیات انسان را (۱) برخورد سیارک‌های بزرگ به زمین، (۲) جنگ هسته‌ای و (۳) مشکلات آب‌وهوایی می‌داند. راستش حرف‌هایش منی را هم که در ایران دغدغه‌ی قیمت بنزین و خدمت سربازی دارم، ترساند.هاوکینگ در خطرناک بودن هوش مصنوعی با ایلان ماسک هم‌نظر است. او می‌گوید برای آینده‌ی هوش مصنوعی و این‌که شاید در صد سال آینده، ماشین‌های هوش‌مند قصد جانشینی انسان را بکنند، باید نگران بود و تدبیری کرد.در مقابل، حرف از مهندسی ژنتیک و فناوری CRISPR می‌زند که با کمک آن، روزی قادر خواهیم بود تا توان‌مندی‌های آن‌چنانی در ژن‌هایمان بکاریم و عمر و جوانی بی‌پایان و بدن‌هایی مقاوم و زیبا برای خودمان بسازیم. آن‌وقت دیگر لازم نیست میلیون‌ها سال منتظر جناب فرگشت بنشینیم تا ما را اندک‌اندک توان‌مندتر کند.بحث از سیاه‌چاله‌ها که می‌شود، هاوکینگ ناچار است سطح صحبت را بالا بکشد و علمی‌تر حرف بزند. اما در کل، سیاه‌چاله‌ها جایی هستند که داستان‌های علمی تخیلی به حقایق علمی تبدیل می‌شوند و سوژه‌ی گفت‌وگوهای علمی بسیاری شده‌اند.استیون هاوکینگ سفر در زمان را تقریباً غیرممکن می‌داند، ولی به نظریه‌ای اشاره می‌کند که در آن، امیدی برای سفر در زمان وجود دارد: نظریه‌ی M. طبق این ایده، جهان از ۱۰ بُعد فضا و ۱ بعد زمان تشکیل شده و به دلایلی که محاسبات ریاضی، آن را توضیح می‌دهند، شاید راهی باشد که از دل این ابعاد یازده‌گانه، یک خمیدگی در فضا-زمان ایجاد کنیم و چند سال نوری را در دم طی کنیم و به عمه و خاله‌هایمان که در پروکسیما قنطورس خانه خریده‌اند، سر بزنیم.بد نیست حرف‌هایم را با طنازی استیون هاوکینگ در جایی از کتابش به پایان ببرم. وقتی از او سؤال شد که «اگر خدا را ملاقات می‌کردی، از او چه می‌پرسیدی؟» جواب داد: «اگر دلتان خواست، قوانین علم را &quot;خدا&quot; بنامید. اما این دیگر خدایی شخصی نیست که بتوانید ملاقاتش کنید و از او سؤال بپرسید. با این حال اگر چنین خدایی وجود داشته باشد، دوست دارم از او بپرسم که چگونه چیزی به پیچیدگی نظریه‌ی M در یازده بُعد به ذهنش خطور کرد؟»</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 02:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولید مثل</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-a2dlxp2hcpm1</link>
                <description>نوجوان بودم که فهمیدم مورچه‌ها وقتی زیر یک حشره‌مرده را می‌گیرند تا به لانه ببرند، هرکدامشان طعمه را به سمت خودش می‌کشد، اما دست آخر غذا سمت مورچه‌ای می‌رود که یک نمه زورش بیش‌تر است. همین‌طور کشمکش می‌کنند تا برسند سر سوراخ و توشه‌ی زمستانشان را جمع کنند. آری به اتحاد جهان می‌توان گرفت.خواستم بگویم دنیای اجتماعی شما هم مثل همین مورچه‌هاست، با این تفاوت که شما سر طعمه‌ها جدل نمی‌کنید. طعمه، خودتان هستید. هرکدامتان حرفی می‌زنید، حرکتی می‌کنید، چیزی از درونتان روی جامعه می‌پاشید تا دیگران را متأثر کنید شبیه شما شوند، دنیا را از زاویه‌ی شما ببینند و رفتار شما را تکرار کنند. شما برای تولید مثل فقط زناشویی نمی‌کنید، حرف هم می‌زنید، پست و استوری هم می‌گذارید، لباس قشنگ هم می‌پوشید، پلی‌لیست هم درست می‌کنید. دیگران می‌بینند، شگفت‌زده می‌شوند، از شما تقلید می‌کنند، شما تکثیر می‌شوید. این خصیصه‌ی انسانی فی‌حدنفسه چیز بدی نیست. باعث شده که آدم‌ها جزءهای پراکنده نباشند، کل واحدی باشند و تجربه‌هایشان را انباشته کنند برای آیندگان. اما هیچ جواهری رایگان نیست. بهای این اتحاد قدرت‌مندانه و عرض اندام انسان به طبیعت، له شدن فردیت‌هاست. خودمان را بر جامعه منطبق می‌کنیم و هرجا گوشه‌هایمان از خط استوا بیرون زد، سوهان می‌کشیم و قیچی می‌کنیم.اصلا انگار جلوی این مقایسه کردن خود با دیگران را نمی‌شود گرفت؛ عادتی چندصدهزار ساله که لابه‌لای عصب‌های مغز رخنه کرده و ما فقط از بیرون می‌بینیمش، می‌دانیم افراط است و کاری از دستمان برنمی‌آید. امروز صفحه اینستاگرام یکی از شما را دید می‌زدم. ناخودآگاه به سلیقه‌اش افسوس خوردم. این افسوس‌های ساده جمع می‌شوند، تبدیل می‌شوند به آرزو، به سنجه‌ی درست و غلط. این‌طور می‌شود که آدم‌ها مسخ می‌شوند. تبدیل می‌شوند به نسخه‌های قلابیِ همدیگر. به پارچه‌های چهل‌وصله‌ی ناهمگون.من هم می‌خواهم خلاق باشم و راه خودم را بروم، اما از نگاه‌های شما می‌ترسم. از قضاوت‌های احتمالی شما درباره‌ی خودم پناه می‌برم به هم‌رنگ شما شدن. از فقر می‌ترسم، از تنها شدن می‌ترسم، پناه می‌برم به حرف موافق زدن.آخر سر می‌بینم خودم هم یکی شده‌ام مثل شما؛ اراده‌ام را با سلاح القای عذاب وجدان و احساس گناه و طرد، بر اطرافیانم تحمیل می‌کنم. گفتم اراده‌ام؟ نه! اراده‌ی شماست. دیگر «من» وجود ندارد.پ.ن: «شما» خطاب به جامعه است.</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 17:44:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان، جذاب است</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-djdgmpxbi8zj</link>
                <description>۱. مفصل چهار انگشت دستش را کف پایت می‌گذارد و با فشار ملایم، بالا و پایین می‌برد. انگشت‌ها را نه فقط در پوست کف پا، بلکه در اعصاب عمیقت احساس می‌کنی. حسی شبیه گزگز شدن و باز شدن ماهیچه‌ها وقتی اول صبح دست و پایت را کش می‌دهی. آرامشی که در کف پا لمس می‌کنی تا نزدیکی زانوهایت موج می‌زند و بالا می‌رود. خستگیِ شیرینی به عضلاتت می‌افتد. چرا برای این حس زیبا، یک اسم مخصوص در زبان فارسی نداریم؟ مثلاً «مالیُوش». ۲. ما خاطرات اوايل کودکی را کم‌تر به یاد می‌آوریم. یکی از دلایلش این است که هنوز زبانمان رشد نکرده. مغز ما وقتی می‌خواهد اطلاعات را در قالب زبان حفظ کند، ظرفیتش بیش‌تر از وقتی است که بخواهد اطلاعات را به‌صورت تصویری ذخیره کند. ۳. یک انسان معمولی به‌طور میانگین ۴۰ هزار واژه‌ی زبان مادری‌اش را منفعلانه و ۲۰ هزار را فعالانه بلد است. یعنی ۴۰ هزار واژه را اگر جایی بشنود یا بخواند معنایش را می‌فهمد ولی اگر خودش بخواهد حرف بزند یا بنویسد، فقط ۲۰ هزار واژه به ذهنش می‌رسد. هرچه دایره‌ی واژگان فعالمان بیش‌تر باشد، هوش و شناخت بالاتری داریم و در فهمیدن و فهماندن مطالب قوی‌تر عمل می‌کنیم.۴. مقاله‌ای از مرحوم دکتر باطنی می‌خواندم. گفته بود زبان فارسی در تولید واژگان تازه می‌لنگد، بد هم می‌لنگد. ۵. زبانی که نتواند واژه‌ی جدید بسازد، عقیم است. زبان عقیم، ذهن را هم عقیم می‌کند. (نشان به آن نشان که شماره «۲»)۶. جالب است بدانید که دایره‌ی واژگان مردم امروز، نسبتاً کم شده؛ چون به‌جای ابراز احساسات، خیلی ساده از ایموجی‌ها استفاده می‌کنیم. البته به نظر زیاد هم بد نیست. نه؟۷. دکتر باطنی می‌گفت علت ضعف زبان فارسی در تولید واژگان تازه، تمایل گویندگان به استفاده از «فعل‌های مرکب» و کمبود «فعل‌های ساده» است. فعل ساده یک قسمتی است؛ مثل «نمودن»، «نوشتن»، «خوابیدن». اما فعل مرکب چند قسمتی است؛ مثل «نشان دادن»، «یادداشت کردن»، «دست برداشتن». در فارسی واژگان جدید را معمولاً از فعل‌های ساده مشتق می‌کنند؛ مثل «نماینده»، «نمونه»، «نمایش»، «نما»، «نمایان»، «نماد» که از «نمودن» مشتق شده‌اند. اما فعل‌های مرکب عقیم هستند و نمی‌شود واژه‌ی جدیدی از آن‌ها مشتق کرد. گویندگان هم زیاد رغبتی ندارند که افعال ساده‌ای مثل «آغازیدن» (آغاز کردن) یا «سرفیدن» (سرفه کردن) را بسازند و به کار ببرند.  حتی آن دسته از افعال ساده‌ای هم که رسماً ساخته شده‌اند، زیاد محبوب نیستند؛ مثل قطبیدن که معادل polarize است.۸. فکرش را می‌کردم اگر در بین این ۲۰ هزار واژه، واژگانی همچون «مالیوش»، «生き»، «Fremdschämen» و «Morbo» را در دایره‌ی واژگانمان داشتیم، چه چیزهای زیادی را عمیق‌تر می‌فهمیدیم! کاش روزی علم آن‌قدر پیش‌رفت کند که بتوانیم همه‌ی زبان‌های جهان را مثل زبان مادری بفهمیم، از زبان‌های باستانی بگیر، تا زبان‌های زنده‌ی طبیعی، زبان‌های برنامه‌نویسی ماشین، زبان‌های منطقی و ریاضی و حتی زبان حیوانات، امواج و ذرات. پ.ن۱. 生き: دلیلی که به‌خاطر آن صبح از خواب بیدار می‌شویم و با داشتن آن، زندگی‌مان معنادار و قانعانه می‌شود.پ.ن۲. Fremdschämen: حس خجالتِ ما از مشاهده‌ی حس خجالت شخصی دیگر.پ.ن۳. Morbo: علاقه به چیزهای ترسناک و آزاردهنده و مریض.</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 19:26:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاضیات جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bkb6ggjhb8ai</link>
                <description>مساحت مستطیل، حاصل ضرب طول در عرضشه. هم طول اثر داره، هم عرض. ایشالا عمرت طولانی، ولی ما آدما هرچی به لحظه‌ی جدایی از یک چیز نزدیک‌تر می‌شیم، جزییات بیش‌تری از اون چیز به چشممون میاد. هرچی هم که جزییات بیش‌تری به چشممون بیاد، اون چیز رو بیش‌تر حس می‌کنیم، عمیق‌تر تجربه می‌کنیم. دیگه فقط نمی‌بینیمش، لمسش می‌کنیم، توش غوطه می‌خوریم، ازش حظ می‌بریم.این شامل حال خود زندگی هم می‌شه. دیدن مرگ نزدیکان، از دست دادن سلامتی خودمون، اولین چین و چروک‌ها پای چشممون، اولین تارهای سفید مو، اولش آدمو مضطرب می‌کنن. شاید حس تنهایی و وحشت هم سراغ آدم بیاد. اما اگه از این مرحله گذر کنیم، دیگه طول عمر برامون مهم نخواهد بود؛ چون عرض عمرمون به‌قدر کافی زیاد شده که از چیزای کوچیک روزمره هم مست بشیم. توی دوران راهنمایی، معلم ریاضی بهمون کاغذ چرک‌نویس می‌داد. سایز آ۵. تندی پر می‌شد و مجبور می‌شدیم بازم کاغذ بگیریم. معلم بهمون یه توصیه کرد؛ گفت کاغذ رو دو بار تا بزنید. معجزه شد! همون کاغذ کفاف چند روزمونو می‌داد. وقتی کاغذت کوچیک باشه، ازش بهتر استفاده می‌کنی. مثل زندگیت. زندگی‌ای که فکر می‌کنی ته نداره، لذت و خوشی‌ای که خیال می‌کنی همیشه داریش، هیچ‌وقت تجربه نمی‌شه. مرگ و جدایی درسته که هستی رو از زندگی می‌گیره، اما به‌جاش به زندگی معنی می‌ده. معامله‌ی خوبیه، نه؟ </description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 18:51:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سادیسم علمی</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-nnapfybluco0</link>
                <description>یک پارودی بر واقعیتمن کمی روانشناسیک به چیزها نگاه  می‌کنم، نه جامعه‌شناسیک. مصالح فردی را بیش‌تر می‌بینم. به نظرم زندگی نمی‌ارزد  به این همه اضطرابی که بچه‌ها برای امتحان‌های مدرسه و دانشگاهشان می‌کشند.  مخصوصاً حالا که کثیری از فارغ‌التحصیل‌ها هرچه را خوانده‌اند فراموش می‌کنند و  می‌روند پی مشاغل بی‌ربط با تحصیلاتشان، تازه اگر شغلی گیرشان بیاید.بعضی‌ها می‌گویند توی درس باید سخت  گرفت تا هر ننه‌قمری پاس نشود و مدرک نگیرد. حرف بدی نیست، اما هزینه‌اش چیست؟  دل‌زده کردنِ شاگردها از علم، سرکوب اعتماد به نفسشان. برچسب «شاگرد تنبل» و  «مشروطی» زدن بهشان.من فایل‌های متن و صوت درس‌هایم را  داخل حافظه‌ی اس.اس.دی لپ‌تاپم نگه می‌دارم. به نظر شما مزیّت حافظه‌ی مغز من بر  اس.اس.دی لپ‌تاپم چیست؟اغلب سؤالات علمی‌ام را می‌گوگلم و  جواب می‌دهد. خیلی هم دقیق. خیلی هم سریع. خیلی هم مستند. با متن، تصویر، موسیقی.  فول اچ‌دی. مزیتِ ذهن من بر موتور جست‌وجوی گوگل چیست؟استادِ دروس نظری به چه دردی می‌خورد؟  وقتی یک بار تدریس کرده و صوت و تصویر تدریسش ضبط شده، دیگر چه نیازی به وجودش  هست؟ وقتی کتاب‌های خودآموز و خوش‌خوان درباره‌ی هر علمی توی بازار پیدا می‌شود، وقتی از «چگونه در را باز کنیم» بگیر تا دشوارترین مسائل مکانیک کوانتوم، به زبان  ساده و علمی در یوتیوب ویدیوهای آموزشی خلاقانه درباره‌شان پیدا می‌شود، چه  احتیاجی به کلاس رفتن هست؟ چرا کلاس‌ها را تعطیل نمی‌کنند تا در برق صرفه‌جویی  شود و هوا هم پاک‌تر بماند و از آن‌طرف مجبور نشوند آداپتور و هندزفری را از  جعبه‌ی گوشی‌ها حذف کنند؟ نمی‌شد به‌جای ۱۶ جلسه‌ي دو ساعته با کلّی پس و پیش،  استادها یک آی‌دی تلگرام می‌دادند تا فوقش اگر سؤال و اشکالی موقع خواندن کتاب و  گوش دادنِ صوت‌ها داشتیم، بپرسیم برود پی کارش؟کی قرار است وقتش برسد که حضور هوش  مصنوعی را به رسمیت بشناسیم و استادها را بازنشسته کنیم و دست از سر حافظه‌ی  نئاندرتالیِ شکارچی-گردآورنده‌ی این شاگردها برداریم؟ نه! انگار این سنتِ آیینیِ  کلاس آمدن حالاحالاها زمان می‌خواهد تا با روش‌های نو جایگزین شود.آن‌هایی که می‌گویند انسان اشرف  مخلوقات است و نباید مثل حیوانات همه‌ي همّ و غمش خوردن و جفت‌گیری باشد، کجایند  تا بگویند انسان هنوز هم اشرف مخلوقات است و نباید از او مثل کامپیوترها به عنوان  موتور جست‌وجو و هارد دیسک استفاده کرد؟آینده را نمی‌دانم، اما انگار فعلاً  فرق اساسی آدم‌ها با هوش مصنوعی، خلاقیتشان است. ما تخیل داریم، الهام می‌گیریم،  ایده می‌دهیم و راه‌حل‌های جدید طرح می‌کنیم. روبات‌ها این کارها را (فعلاً) بلد  نیستند. اگر قرار است نظام آموزش کاری کند تا آدم‌ها آدم‌تر بشوند، خلاقیتشان را  پرورش دهد.وقتی استادی به من مشق می‌دهد که از  کتابش ده تا سؤال طرح کنم و برایش ایمیل کنم (و نمی‌دانم چرا هنوز این ایمیل  دیزلی منسوخ نشده است) سؤالاتم بیش از آن‌که مچ‌گیری از آزمون‌دهنده‌ی نگون‌بخت  باشد، نظرخواهی از اوست. من اضطراب امتحان دادن را چشیده‌ام و می‌دانم چه‌قدر  ویران‌گر است. قرار نیست از دیگران انتقامش را بگیرم.</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 20:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُسکل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/%D8%A7%D9%8F%D8%B3%DA%A9%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-sehlhmkktz7c</link>
                <description>برادران، خواهران، اسکل باشید. چی از این همه اتوکشیدگی و سیخ قورت دادگی عایدتان شد؟! اصلا حدیث داریم اکثر اهل بهشت اسکل‌ها هستند. تا می‌خواهیم دو دقیقه حرف دل برایتان بزنیم و درد دل کنیم ماشین‌حسابتان را می‌زنید به برق و آخوند درونتان را می‌فرستید روی منبر.نمی‌گذارید آدم پیش شما خودش باشد، همش کاری می‌کنید نقاب بزنیم و از آب و هوا و نرخ ارز و این حرف‌های همه‌جاییِ دوزاری بگوییم.من پیش کدامتان موقع خوش‌حالی زبان دربیاورم و مثل میمون‌ها بالا پایین بپرم بدون این‌که بعدش ازم بدش بیاید؟ پیش کدامتان از حس و حالم موقع تماشای انیمه‌ی Your name حرف بزنم؟ بگویم یک دوست خیالی دارم به اسم هِدا که با هم کلی کتاب می‌خوانیم و بازی می‌کنیم، بدون این‌که پیش خودتان بهم برچسب اسکلی و ابلهی بزنید و بفرستیدم گاراژ؟برای کدامتان از ستاره‌هایی بگویم که رویشان فرود آمده‌ام و از کاخ‌های اشرافی‌ای که آن‌ها را پیدا کرده‌ام؟کدامتان بدون آویزان‌بازی می‌توانید اسکلی‌های دیگران را تحمل کنید؟ شما نمی‌توانید. شما سنگین‌های باوقار، نجیب‌زاده‌های باشخصیت، جنتلمن‌های کاریزماتیک لعنتی! نمی‌شود برایتان مُرد.تا می‌خواهیم از آرمان‌هایمان حرف بزنیم، می‌زنید توی برجکمان. تا می‌خواهیم خودمان باشیم، می‌گویید «سنگین باش». بس که سنگینید، چسبیده‌اید به زمین. زندگی را شما زیادی جدی گرفته‌اید. اسکل ما هستیم یا شما؟</description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 19:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایست‌گاه آفتاب‌گردون</title>
                <link>https://virgool.io/@oosmajid/sunflower-station-rhicglledreq</link>
                <description>بچه‌ها من از دنیای بیداری خسته شده‌م.بیاید پیشم به جهان خواب و رؤیا.سوار تله‌پورتر بشید و از کوه‌های دنیای موازی رد بشید. کد #4c6f7665 رو ثبت کنید و وارد جهان من بشید.پاراگراف لاجورد رو بگیرید و بپیچید توی تیتر کومولوس. اون‌جا که کفشدوزک‌های اسکیت‌سوار توی اقیانوس کباب درست می‌کنن، کنار ایست‌گاه آفتاب‌گردون یه مغازه‌ی کوچیک دوطبقه هست.طبقه‌ی بالاش رو چهارشنبه‌ی آینده اجاره کردم. یه کتاب‌فروشی زدم که کتاب‌هاش به زبان مارمولک‌هاست و یه چندتایی رو هم سیب‌ها نوشتن که جلدشون اکلیلیه و به دست و صورتتون می‌چسبه.هر کتابی خواستید سفارش بدید می‌سپارم مرغ‌عشقا یا جالباسی‌ها یا دونه‌های برف براتون بنویسن.از دیوار پشتی مغازه راه داره به شبکه‌ی اینترنت سراسری دنیای بیداری. از اون‌جا می‌تونید برید توی جهان مجازی که همسایه‌ی دنیای بیداریه. فقط مراقب ویروس‌ها باشید چون یهو به خودتون میاید و می‌بینید هفتاد هزارتا مثل خودتون توی شبکه دارن راه می‌رن. این متنو از اونجا براتون فرستادم. وقتی این پیام رو می‌خونید، من سوار قطره‌های بارونم. با یکی از هیدروژن‌ها قرار عاشقانه دارم. ? </description>
                <category>Majid Zanjiran</category>
                <author>Majid Zanjiran</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 00:01:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>