<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اوپنسو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@opensou</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 07:01:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2942713/avatar/hLOpLw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اوپنسو</title>
            <link>https://virgool.io/@opensou</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود دوم : عشق حقیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@opensou/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-y0od4qxaslga</link>
                <description>به اپیزود دوم از سری پادکست های اوپنسو خوش اومدید.یه اپیزود جمع و جور و کوتاه.توی این اپیزود میخوایم شعر خوانی یه شعر زیبا رو از آقای مرتضی عبداللهی باهم داشته باشیم.محتوای این شعر درگیری ما با عشق های زمینی و زودگذر و فراموش کردن اون عشق حقیقی هست که همیشه با ماست. همون عشقی که مثل نوری در تاریک ترین سحر ها در وجودمون طنین انداز میشه که : نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِبخاطر حجاب هایی که روی این نور هستی بخش سایه می اندازه این دوبیت برام تداعی میشه :دوست نزدیک تر از من به من استوین عجب تر که من از وی دورمچه کنم با که توان گفت که اودر کنار من و من مهجورم ... خب در نهایت شما رو به شنیدن ابیات این شعر دعوت میکنم. امیدوارم که حسابی لذت ببرید.يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ  از جام الستش کرده بودسجده اي زد بر لب درگاه اوپر زليلا شد دل پر آه اوگفت يا رب از چه خوارم کرده ايبر صليب عشق دارم کرده ايجام ليلا را به دستم داده ايوندر اين بازي شکستم داده اينشتر عشقش به جانم مي زنيدردم از ليلاست آنم مي زنيخسته ام زين عشق، دل خونم مکنمن که مجنونم تو مجنونم مکنمرد اين بازيچه ديگر نيستماین تو و ليلاي تو … من نيستمگفت: اي ديوانه ليلايت منمدر رگ پيدا و پنهانت منمسال ها با جور ليلا ساختيمن کنارت بودم و نشناختيعشق ليلا در دلت انداختمصد قمار عشق يک جا باختمکردمت آوارهء صحرا نشدگفتم عاقل مي شوي اما نشدسوختم در حسرت يک يا ربتغیر ليلا برنيامد از لبتروز و شب او را صدا کردي وليدیدم امشب با مني گفتم بليمطمئن بودم به من سرميزنيدر حريم خانه ام در ميزنيحال اين ليلا که خوارت کرده بوددرس عشقش بيقرارت کرده بودمرد راهم باش تا شاهت کنمصد چو ليلا کشته در راهت کنم</description>
                <category>اوپنسو</category>
                <author>اوپنسو</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 20:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>