<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت‌های رضا غیابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@oppmakr</link>
        <description>یک مشاور مدیریت و استراتژیست کسب‌وکار؛ بیشتر اوقات فرصت‌آفرین، عملگرا، نخبه‌گرا، ناراضی، اما امیدوار به آینده؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:28:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/128706/avatar/M6SWO4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت‌های رضا غیابی</title>
            <link>https://virgool.io/@oppmakr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مأموریت غیرممکن</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-garucnw1qhci</link>
                <description>امیدوارم هنوز برایمان عادی نشده باشد؛ وگرنه مگر می‌توان به این حجم از کارشکنی، خرابکاری و فسادِ دویده در زیر پوست بسیاری از سازمان‌ها و ادارات دولتی کشورمان فکر کنیم و ککِمان هم نگزد! گاهی با خودم فکر می‌کنم نکند همه‌ی این‌ها عمدی‌ست؟ نکند این اداره‌جات دولتی از روی عمد، آب در آسیاب دشمنان این مملکت می‌ریزند؟ این ایده چندی پیش به مغزم حمله کرد؛ زمانی که خیلی اتفاقی به ترجمه‌ی ابتری از اسناد سازمان CIA برخوردم که چیزی شبیه به دستورالعمل خرابکاری بود. اصل اسناد مربوط به آن را پیدا نکردم اما داستان از این قرار بود که CIA در چندین بند و ماده، سندی منتشر کرده بود که سازمان‌ها با رعایت مفاد آن می‌توانند به بهترین شکل ممکن، بد باشند/ خرابکاری کنند/ نابود کنند...شاید به نظرتان کمی تخیلی یا پارادوکسیکال به نظر برسد (خب! من هم به جز اشاره‌ای کوتاه در پایان مطلب مزبور به آقای دکتر محمدحسین قمری/ رئیس مرکز اصناف و امور بازرگانی، به‌عنوان منبع چیز بیشتری نیافتم) اما اگر صادق باشم باید بگویم که گویی سند مذکور (با فرض اینکه واقعی‌ست) به‌عنوان الگو و مدلی لازم‌الاجرا برای مسئولان کشور ما نوشته شده و از سوی این بزرگواران بی‌کم‌وکاست در حال اجراست! باور کنید گاهی برایم/ برایمان سخت است باور کنیم که همه‌ی رفتارهای خودتخریب‌گرانه‌ی این‌همه سازمان و دستگاه‌های مختلف کشورمان، نادانسته و سهوی‌ست و مسئولان خدوم، خیلی اتفاقی، از روی نادانی و بدون برنامه در حال نابود کردن مملکت‌اند. در ادامه، شما را دعوت می‌کنم تا نگاهی به متن ترجمه‌شده‌ی سند مورد بحث بیندازید؛ گویی منشور رفتار سازمانی همه‌ی ادارات دولتی‌مان کاملاً منطبق بر همین سند نوشته و به اجرا درآمده است...در نخستین ماده‌ی این سند آورده‌اند که؛ «در انجام هر چیزی/ هر کاری از طریق شبکه‌های تلویزیونی اصرار بورزید. هرگز اجازه ندهید برای تسریع در تصمیم‌گیری‌ها، راه‌های میان‌بر اتخاذ شود».به نظرم پیدا کردن مابه‌ازای گزینه‌ی بالا، خیلی هم نیازی به توضیح اضافه ندارد. گویی تلویزیون - به‌عنوان یک رسانه‌ی ارتباط جمعی - در کشور ما ملّی شده، صرفاً برای نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی/ برای شوآف و آگراندیسمان کارهای ناکرده/ برای سرپوش گذاشتن بر بی‌کفایتی مدیران و مسئولان.شما کارکرد دیگری از آن سراغ دارید؟ به نظر شما این تلویزیونِ به‌اصطلاح ملّی (که ملت نقش چندانی در آن ندارند) آیا تا به حال توانسته در جهت منافع ملّی کار مثمر ثمری انجام دهد؟در گزینه‌ی دوم سند، موضوع جالب‌تر می‌شود:«سخنرانی کنید. تا جایی که ممکن است به‌طور مفصل و زیاد صحبت کنید. ویژگی‌های خود را با حکایت‌های طولانی و وصف تجربیات شخصی خود نشان دهید. هرگز برای ایجاد تعدادی اظهارنظرِ وطن‌پرستانه‌ی مناسب تردید نکنید».آن‌قدر مابه‌ازای بیرونی این رفتار را در سیاست و اجتماع به چشم دیده‌ایم که اگر برای آن‌سوی آب‌ها، در قالب سندی معکوس عمل می‌کند و قصد آموختن ادب از بی‌ادبان دارند، ما این سخنرانی‌ها و اظهار فضل‌ها را با مسئلان عالی‌رتبه‌ی سازمان‌ها و اداراتمان زیست کرده‌ایم. از مدیر دون‌پایه‌ی یک سازمان یا اداره‌ی دولتی تا نامزد انتخاباتی بالاترین مقام‌های سیاسی کشور، آن‌قدر از این وعده و وعیدها و خطابه‌ها و حکایت‌های تکراریِ منفعل و بی‌اثر دیده و شنیده‌ایم که امروز حتی در قامت مردمی عامی هم می‌توانیم بگوییم که همه‌ی حرف‌های مسئولان این مملکت باد هواست. خودِ این‌گونه رفتارها آیا شیوه‌ای برای خرابکاری در ساختار یک کشور نیست؟ آیا سهوی‌ست؟سوم: «درصورت امکان، تمام موضوعات را به‌منظورِ مطالعه و بررسی بیشتر، به هیئت‌های بررسی ارجاع دهید. تلاش کنید تا جایی که امکان دارد هیئت‌های بررسی را بزرگ کنید».باور کنید فکر می‌کنم کسی که مغز متفکر نگارش این سند بوده حتماً مدتی با سازمان‌ها و ارگان‌های دولتی ما معاشر بوده‌ست؛ وگرنه مگر می‌شود این‌قدر دقیق وسط هدف را بزند؟ کارِ همیشگی‌شان است که به‌منظورِ مطالعه و بررسی بیشتر، کار را وارد بروکراسی غریبی کنند که پایانی ندارد؛ یک لوپِ همواره‌معیوب! می‌خواهم به کارشناسان CIA بگویم که نگران نباشید، سند شما سال‌هاست که اینجا در حال اجراست.چهارم: «موضوعات نامربوط را تا حد امکان به‌طور مرتب مطرح کنید».این گزینه که اصلاً تخصص بسیاری از مدیران و مسئولان ماست! به سبک رونالدینیو بازی می‌کنند؛ یک‌طرف دیگر را نگاه می‌کنند و توپ را به سمت دیگری هدایت می‌کنند! کدام سازمان یا ارگان را سراغ دارید که برای سرپوش گذاشتن روی اهمال‌کاری‌های خود یا سازمانش، آسمان و ریسمان نبافد و خطا یا کم‌کاری‌اش را گردن بگیرد/ عذرخواهی کند و موضوع را به کوچه‌ی علی‌چپ نکشاند؟پنجم: «درباره‌ی جمله‌بندی‌های صورت‌جلسه‌ها و تصمیمات، جر و بحث کنید».می‌کنند. نگران نباشید! اساساً چیزی که در جلسات به‌اصطلاح مهم بسیاری از سازمان‌های ما اتلاف انرژی و وقت و سرمایه‌ی ملّی برای مسائل غیرضروری‌ست. و در مقابل برای کارهای مهم و ضروری هرگز فرصت کافی ندارند.ششم: «به موضوعاتی که درباره‌ی آن‌ها تصمیم‌گیری شده، اشاره کنید و سؤال کنید آیا واقعا به صلاح هست»؟ هدر دادن زمان و سرمایه‌های کشور در جلسات اشتباه با افراد اشتباه و وارد شدن در یک گردونه‌ی معیوب و بی‌ثمر اتفاق تازه‌ای در سیستم‌های اداری و تصمیم‌ساز کشور نیست.هفتم: «طرفدار تذکر باشید. منطقی باشید و از شتاب بپرهیزید که بعداً موجب خجالت و دردسر نشود».نمی‌دانم شما هم مثل من بار سنگین طنزِ نهفته در این داستان را می‌توانید درک کنید؟ قیافه‌ی فکور به خود می‌گیرند و پس از اندکی اتلاف وقت، با بهانه‌های واهی همه‌چیز را به بعد موکول می‌کنند.هشتم: «درباره‌ی درستی هر تصمیمی نگران باشید و مدام مطرح کنید که آیا با خط مشی‌ها در تضاد نیست»؟ این گزینه هم از همان هدر دادن وقت‌هاست. از همان مسیرهای بی‌پایانی که سوار بر نادانی و نابخردی مسئولانی که در جای اشتباه نشسته‌اند!نهم: «سفارشات را اشتباه درک کنید و درباره‌ی هر سفارش یا تقاضا، سؤالات بی‌شمار بپرسید».واقعاً بدون شرح!دهم: «اگر قسمتی از سفارش آماده است تا کامل شدن صد درصدی آن، تحویل را به تعویق بیندازید».نگاهی دایی‌جان ناپلئونی که در بدنه‌ی سازمان‌های ما به‌وضوح به چشم می‌خورد و شوربختانه سال‌هاست که تا زیرلایه‌های اصل جامعه نیز سرایت کرده است.یازدهم: «مواد مورد نیاز را تا اینکه کاملاً تمام شوند سفارش ندهید و همواره سعی کنید نایاب‌ترین چیزها را سفارش دهید و در صورتی که تأمین نشد، ساعت‌ها درباره‌ی آن جر و بحث کنید. گوشزد کنید که مواد دست دوم به معنی کار دست دوم است»!این‌ها طنز نیست. ساختار بیمارگونه‌ای را نشانمان می‌دهد که ما از خیلی پیش‌ترها با آن خو گرفته‌ایم و با کمال تأسف باید گفت که این‌گونه رفتار، بخشی از فرهنگ جامعه‌مان شده است.دوازهم: «همواره ابتدا قراردادهای کم اهمیت‌تر را امضا کنید». توضیح لازم دارد یا شفاف است؟سیزدهم: «مطمئن شوید قراردادهای شغلی مهم با کارگران بی‌کفایت امضا شوند».چهاردهم: «همیشه به کار بی‌نقص اصرار بورزید». کمال‌گرایی و پرفکشنیسم، آفت بسیاری از مردم امروز جامعه است. اما ترویج آن در جامعه برای شانه خالی کردن از مسئولیت و کار واقعی، مسئله‌ی دیگری‌ست.پانزدهم: «هنگام آموزش به کارگران جدید، آموزش‌های ناقص یا گمراه‌کننده ارائه نمایید».شانزدهم: «برای کم کردن روحیه و به دنبال آن تولید، با کارگران بی‌کفایت، خوش‌برخورد باشید؛ به آن‌ها ترفیع‌های غیرمنصفانه بدهید و از کار کارگران باکیفیت به‌طور غیرعادلانه مدام ایراد بگیرید»!هفدهم: «هنگامی که کار مهمی برای انجام وجود دارد، جلسات متعدد برگزار کنید».هژدهم: «کارها و مجوزهای مربوط با صدور آموزش، چک پرداختی و ... را تا حد امکان زیاد کنید. مطمئن شوید که حداقل سه نفر باید حتما با هر کاری که یک شخص انجام می‌دهد، موافقت کنند».واقعاً دیگر هیچ توضیح اضافه‌ای برای این گزینه‌های آخر نداشتم؛ آن‌قدر که شفاف و ملموس بود برای همه‌ی ما!فارغ از اینکه این سند یک شوخیِ صِرف است یا هدف والاتری را دنبال می‌کند؛ به نظر می‌رسد آن را شخصیتی کارتونی یا حتی عروسک «دیبی» در مجموعه‌ی کلاه‌قرمزی نوشته‌ست! نه؟به هر روی؛ تلاش CIA با هر دلیلی، مورد بحث من در این مجال نیست؛ حرف اصلی من این است که این حجم از سهل‌انگاری‌ها و کارشکنی‌ها و ارتشاء و فساد مبرهن در سازمان‌ها و نهادها و ارگان‌های مختلف این مملکت بسیار مشمئزکننده و خجالت‌آور است. آن‌قدر که به هر کدام اشاره می‌کنم، احتمالاً بسیاری از شما نیز در حال خواندن این سطور آن را تأیید می‌کنید و بر حقانیت آن صحّه می‌گذارید. راستش را بخواهید، من نمی‌توانم فرض را بر نادانسته‌گی و رفتارهای سهوی مسئولان بگذارم. هرچه هست، آگاهانه و برای سنگ انداختن پیش پای این مردم است. فرض ما این است که همه‌ی مدیران و مسئولانی که در دستگاه‌های مختلف دولتی این کشور مشغول به کارند، عاقل و بالغ‌اند و متوجه کارهایی که می‌کنند هستند.بنابراین دستگاه‌های نظارتی باید با همه‌ی این‌گونه افراد، برخورد قانونی و سختگیرانه‌ای را در پیش بگیرد. این افراد، مصداق بارز جاسوسانی ضد منافع ملّی‌اند. این‌ها و همه‌ی افرادی که مدام با بهانه‌های مختلف و رفتارهای غیرحرفه‌ای از مسئولیت‌های خود سر بار می‌زنند و وقت و سرمایه‌های مادی و انسانی این کشور را هدر می‌دهند، در واقع توپ را به زمین دشمن می‌اندازند و باید همچون جاسوس و وطن‌فروش با آن‌ها برخورد شود؛ زیرا همین افراد هستند که پایه‌های اخلاق و رفتار حرفه‌ای را سست‌بنیان کرده‌اند. همین‌ها ما را ضعیف کرده‌اند...</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 03:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی‌ها به بهشت می‌روند...</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-qkpikkciyqzz</link>
                <description>نگاه سنتی و از بالا به پایین به مقوله‌ی اقتصاد پیشرو همواره محکوم به شکست بوده است. ترجیح می‌دهم در همین ابتدا، شما مخاطب آگاه را به تاریخ ارجاع دهم؛ همه‌ی ما خوب می‌دانیم که تاریخ ما پُر از تکرار مکررات است؛ تسلسل رویدادهایی مشابه؛ از سیاست تا فرهنگ؛ از جامعه تا اقتصاد...دهه‌ی ۲۰، ۳۰ و حتی ۴۰ خورشیدی را به یاد بیاورید؛ جبهه‌گیری سورچی‌ها و درشکه‌چی‌ها در برابر ورود پدیده‌ی نوظهوری به نام «تاکسی» در ایران. امروز هم این چرخه‌ی عدم پذیرش به شکل تازه‌ای نمود یافته و تاکسی‌ها و تاکسیرانی بر علیه پدیده‌ی نوظهوری به نام «اینترنت» صف‌آرایی کرده‌اند.چه شباهت قریبی‌ست میان رخدادهای این سرزمین؛ انگار که به‌طور مستمر برای حفظ صندلی قدرت در انکار تغییر بوده‌ایم. انگار که همواره تحولات زمانه از حدود پذیرش ما فراتر بوده‌ست و مدام در برابر آن مقاومت کرده‌ایم.جان کلام، در خبرها آمده‌ست؛ ... در پی اعتراض تاکسی‌های ویژه‌ی فرودگاه به دادسرای فرودگاه، سرپرست شهر فرودگاهی امام از ممنوعیت ورود تاکسی‌های اینترنتی به شعاع ۸۰۰ متری این فرودگاه خبر داد و در فاصله‌ی کوتاهی پس از انتشار این خبر، پلیس راهور نیز اعلام کرد که جابه‌جایی مسافر بین شهری توسط تاکسی‌های اینترنتی ممنوع است!البته که تاکسی‌های اینترنتی - نظیرِ اسنپ و تپسی - از همان بدو شکل‌گیری و پیدایش، بارها و بارها به دلیل تضاد منافع، مورد هجمه‌ی اتحادیه‌ی تاکسیرانی و نوک پیکان اعتراض‌های مکرر تاکسی‌ران‌ها بوده‌اند، اما حالا چه اتفاق تازه‌ای افتاده که دو نهاد رسمی کشورمان در کمال ناباوری تا این اندازه با هم هماهنگ شده‌اند؟ آیا ریشه‌ی این همزمانی و این حکم واحد، تهدید موجودیت استارتاپ‌های موفقی همچون اسنپ و تپسی نیست؟مگر نه اینکه اینترنت، راه ارتباط را کوتاه کرده و مگر نه اینکه هرقدر به سمت و سوی دیجیتالی شدن حرکت کنیم، پیشرفت و توسعه‌ی این مُلک و مملکت آسان‌تر می‌شود؟ منافع چه کسانی در گرو بودن یا نبودن تاکسی‌های اینترنتی‌ست که تا این اندازه در لابی‌گری افراط می‌کنند؟ نیک بنگرید؛ ماجرا تا آنجا پیش رفته‌ست که دو نهاد رسمی و البته اثرگذار در زمانی واحد، حکمی واحد صادر می‌کنند تا بنیان یک جریان را از ریشه بزنند!گاهی در جهانِ عدم قطعیت هم می‌توان با قطعیت حرف زد؛ کاین ره که می‌روند به ترکستان است و تلاش‌شان، آب در هاون کوفتن. می‌پرسید چرا؟تاکسی‌های اینترنتی، سیستم حمل‌ونقل شهری و درون‌شهری را متحول کرده‌اند؛ در زیر پوست شهر رسوخ کرده‌اند و بخش جدایی‌ناپذیری از زندگی روزمره‌ی مردم شده‌اند. مگر می‌توان آن را حذف کرد؟من نه مشاور اسنپ هستم و نه تپسی؛ اما این وظیفه را بر خود واجب می‌دانم که به‌عنوان فردی دغدغه‌مند و البته در قامت عضوی از خانواده‌ی استارتاپی کشور که از ابتدای تولد این اکوسیستم، حضوری فعال داشته‌ام، چند سطری درباره‌ی قوانین جدید بنویسم و به چند نکته‌ی کلیدی و حائز اهمیت در این‌باره اشاره کنم.چندی پیش مقاله‌ای در مورد سیستم قانون‌گذاری و شیوه‌های نظارتی دولت‌ها در ادوار مختلف تاریخ کشور و از آن‌ها مهم‌تر، روش مواجهه‌ی حاکمیت با پدیده‌های نوظهور نوشتم. همان‌جا به این موضوع اشاره کردم که «... هرگاه حاکمیت در یک حوزه‌ای احساس مسئولیت کرده و نقش رگولاتوری به خود گرفته است، بلافاصله پای قوانین جدید و مقررات سخت‌گیرانه و دست‌وپاگیری را به میان آورده که نه تنها مسیر رشد آن حوزه را صعب‌العبورتر کرده بلکه در بسیاری مواقع، مانعی برای پیشرفت واقعی فعالان آن حوزه بوده است؛ بدین معنا که بیشتر سدگذاری کرده است تا ریل‌گذاری! و در مقابل، هرگاه بخش خصوصی به‌طور خودجوش و با مدیریت و برنامه‌ریزی دغدغه‌مندان اصلی و حرفه‌مندان متخصص آن حوزه کار را به دست گرفته، بهتر و موفق‌تر عمل کرده است».حالا به فرض که سرپرست شهر فرودگاهی امام و یا پلیس راهور، قانونی به قوانین دست‌وپاگیر این کشور هم علاوه کنند، باز هم پیروز این کارزار، مردم‌اند؛ مردم خودشان بهترین مسیر را پیدا می‌کنند و برمی‌گزینند.چند سال قبل که از طرف شرکت «کریم» (Careem) - بزرگترین تاکسی اینترنتی خاورمیانه - به‌عنوان «مشاور استراتژی» دعوت به همکاری شده بودم، هرگز تصور این را هم نمی‌کردم که چند سال بعد مجبور به نگارش چنین یادداشتی درباره‌ی وضعیت تاکسی‌های اینترنتی کشورم شوم.«کریم» با رقمی بالغ بر ۱/۳ میلیارد دلار به تازگی توسط «اوبر» خریداری شده بود و حالا کریم برای حفظ و صیانت و تقویت جایگاه برند خود، بیش از پیش نیازمند نقشه‌ی راهی دقیق بود. آنچه به تجربه از این دوران به یاد دارم، همسویی و هم‌گام بودن سیاست‌های کلان کشور امارات با استراتژی‌های کریم بود. همین کنار گوش‌مان در کشور امارات، حاکمیت به خوبی دریافته که قانون، همیشه و در همه‌ی موارد صدق نمی‌کند و نمی‌توان از طریق وضع قوانین با حقوق مُسلّم مردم مقابله کرد.منطقی به نظر نمی‌رسد که حاکمیت یک کشور با این استدلال که تاکسی‌های اینترنتی باعث کسادی بازار تاکسی‌های سنتی شده‌اند، راه بر پیشرفت و پویایی اقتصاد کشورش ببندد و آتش‌بیار معرکه‌ای شود که نتیجه‌اش از پیش مشخص است؛ داستان تاکسی‌ها و درشکه‌ها را به یاد بیاورید!بنابراین ما فرض اولیه را بر این می‌گذاریم که نظام حاکم در تلاش است تا توازن را میان بخش دولتی و بخش خصوصی ایجاد کند اما راه درست و مسیر رستگاری را نمی‌داند! موضوع خیلی ساده‌تر از این‌ها قابل حل است؛اگر حاکمیت تاکسی‌های اینترنتی را تهدیدی برای تاکسی‌های سنتی می‌داند بهتر است به‌جای سنگ‌اندازی و رگولاتوری بیهوده‌ی فضای پویای موجود، بستر شکل‌گیری رقابت سالم و سازنده را فراهم کند تا مردم هم با خیالی آسوده و به دور از تنش و خبرهای غافلگیرکننده و این‌همه بگیر و ببندها، خودشان دست به انتخاب بزنند.حاکمیت با ارتقاء کیفیت و تقسیم بازار می‌تواند تهدید را به فرصت بدل کند نه با قطع دسترسی مردم به بازار.اساساً در چنین مواقعی ناگهان نماینده‌ی سازمان‌ها و نهادهای مسئول، مفقودالاثر می‌شوند و هیچ صدایی از آن‌ها به گوش نمی‌خورد! از یک‌سو، اکوسیستم استارتاپی در تب‌وتاب و نگرانی و از سوی دیگر، مدیران و مسئولان ذی‌ربط در خواب زمستانی.وقتی صحبت از بستن و قطع اینترنت (یا صیانت یا هر اسم دیگری که دارد/ ندارد) به میان می‌آید، هر روز یک مصاحبه و هر ساعت یک بیانیه از ده‌ها مقام شامخ و مسئول عالی‌رتبه منتشر می‌شود اما زمانی که اکوسیستم نیاز به حمایت و پشتیبانی دارد، همه‌ی عزیزان از نظرها محو می‌شوند؛ نه خبری از معاونت علمی‌فناوری ریاست جمهوری هست و نه اثری از مخابرات و آی‌سی‌تی؛ نه شورای اقتصاد دیجیتال بیانیه می‌دهد و شورای عالی انفورماتیک!عجیب نیست که آوازه‌ی پیشرفت و توسعه‌ی دوبی در همین بیخ گوش‌مان، گوش جهان را کر کرده‌ست و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم و دور خودمان می‌چرخیم و می‌گردیم و تاریخ مدام تکرار می‌شود؛ باز هم داستان، داستانِ درشکه‌چی‌هاست. فرض کنید؛ اصلاً اسنپ و تپسی تعطیل شوند؛ با رویش ناگزیر این‌همه جوان خلاق و پویا در اکوسیستم استارتاپی چه می‌کنید؟ دیگر نه رانت و لابی‌گری جواب می‌دهد و نه ساختن گلوگاه‌های مکرر.تغییر اتفاق می‌افتد؛ خواه حاکمیت، آگاهانه بخشی از آن باشد یا نباشد!</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 10:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استارتاپ‌های ایرانی، زاده‌ی «امید» به آینده‌اند...</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-ui8xrpi8k69a</link>
                <description>وقتی بیشتر نمود می‌یابد که در شرایط پیچیده و پُرتنش سیاسی‌اجتماعی امروز کشورمان، ذره‌ذره شاهد اضمحلال اکوسیستم استارتاپی خودمان به دست خودمان هستیم!تضعیف کسب‌وکارهای داخلی و حمله به استارتاپ‌های کشورمان، درست زمانی در حال وقوع است که طبق آمارهای جدید ارائه‌شده از سوی آنکتاد (کنفرانس تجارت و توسعه‌ی سازمان ملل)، ارزش صادرات جهانی خدمات دیجیتال از حدود ۳/۳ تریلیون دلار در سال ۲۰۱۹ میلادی به ۸/۳ تریلیون دلار در سال ۲۰۲۱ رسیده و بسیاری از کشورها در تلاش‌اند تا با درک بهتر اقتصاد دیجیتال و تأثیرات آن بر اشتغال‌زایی از ابزارهای ICT و تجارت الکترونیکی بهترین بهره ببرند و بدین ترتیب تبعات و تلفات اقتصادی برآمده از دوران کووید را پشت سر بگذارند.این یادداشت کوتاه تلاش می‌کند تا مقوله‌ی مقابله‌ی عمومی جامعه با برخی استارتاپ‌ها را از منظر تحلیل منافع اقتصادی جمع و فعالان اثرگذار این اکوسیستم مورد بررسی قرار دهد و از زاویه‌ی دیگری به موضوع نگاه کند...اوایل دهه‌ی ۹۰ خورشیدی، پدیده‌ی تورم جمعیت جوان کشور موجب شد تا با ورود نسلی خوش‌فکر، آینده‌نگر و پویا به دنیای تجارت مواجه شویم؛ کسب‌وکارهای نوپا و به‌اصطلاح، استارتاپ‌ها شکلی جدی به خود گرفتند و رشد و توسعه‌ی استارتاپ‌ها با شتابی فزاینده و غیرمتظره اتفاق افتاد.جوان‌های دهه‌ی ۹۰ امیدوارانه و با صدها ایده‌ی نوآورانه به حوزه‌ای ناشناخته - که پیش از آن کمتر بدان پرداخته شده بود - وارد شدند و این‌گونه بود که انقلاب تازه‌ای در صنعت و تجارت کشور پایه‌ریزی شد و کم‌کم اکوسیستم استارتاپی در دل تجارت ایران ریشه دواند.حالا جامعه با نسلی روبه‌رو بود که یا امکان مهاجرت نداشت و یا رفتن را به‌عنوان راه‌کار تلقی نمی‌کرد؛ بنابراین بسیاری از جوان‌های تحصیل‌کرده و نخبه‌ی کشور ماندند و شروع به ساختن کردند.اوایل این دهه، دولت تا حدودی فضا را برای رشد اکوسیستم استارتاپی فراهم کرده بود؛ زیرساخت‌های مناسبی در زمینه‌ی IT و ICT طراحی شده بود که به نظر می‌رسید، بستر مساعدی برای به اجرا درآوردن ایده‌های نوآورانه‌ی جوان‌ها فراهم است.قطار تجارت الکترونیکی و کسب‌وکارهای دیجیتال به راه افتاد اما دیری نپایید که سنگ‌اندازی‌ها آغاز شد. در واقع پیشینه‌ی مقابله و مخالفت‌های عمومی با اکوسیستم استارتاپی کشور به سال‌ها قبل بازمی‌گردد.از همان ابتدای امر که کسب‌وکارهای دیجیتال شکل جدی به خود گرفتند، سر و کله‌ی گروه‌های مخالف پیدا شد.افرادی که با فرمول‌های اقتصادی گذشته، سال‌ها حکم‌فرمای بازار بودند و با ساختن گلوگاه‌های مختلف، کسب درآمد می‌کردند، حالا با نوآوری‌هایی مواجه شده بودند که کارشان را سخت می‌کرد؛ با وجود اپلیکیشن‌ها و استارتاپ‌ها متعدد، سودآوری از مسیر رانت، پیچیده و دشوار شده بود و این موضوع به مذاق منفعت‌طلبان رانتی خوش نمی‌آمد؛ دیگر جایی برای سازمان‌هایی همچون تاکسیرانی و کسب درآمد از طریق فروش مجوز تاکسی نبود. اپ‌هایی نظیر «اسنپ» و «تپسی» به بازار آمده بودند که تاکسی‌های دربستی را سامان‌دهی می‌کردند و دیگر درآمدزایی از راه انحصارگرایی و تمامیت‌خواهی رانتی محلی از اِعراب نداشت. اعتراضات، تظاهرات و آشوب‌های تاکسی‌داران در مقابل درب مجلس شورای اسلامی در آن سال‌ها هرگز از خاطره‌ی جمعی فعالان اکوسیستم استارتاپی پاک نخواهد شد. صحبت از گسترش مویرگی ده‌ها و صدها کسب‌وکار مبتنی بر اینترنت است.دیجی‌کالا، بساط فروش کالاهای دیجیتال در بورس‌های رقابتی و بازارسیاه‌ها را برچیده بود و کسانی که سال‌ها با اقتصاد رانتی و انحصاری کسب ثروت کرده بودند، ترسان و هراسان، این پدیده‌ی نوظهور را تاب نمی‌آوردند و با توهم توطئه، مدام تلاش می‌کردند تا به استارتاپ‌ها انگ بچسبانند و با دست‌آویز قرار دادن تئوری‌های بی‌اساس و کم‌اهمیت از کاه، کوهی بسازند و سد راه پیشرفت و حرکت رو به جلوی کسب‌وکارهای نوپا شوند.از سوی دیگر، استارتاپ‌ها و کسب‌وکارهای نوظهور هنوز برای قاطبه‌ی جامعه، حوزه‌ای نوین و ناشناخته محسوب می‌شدند؛ تا آنجا که به‌عنوان مثال، جذب سرمایه‌ی ۵۰۰ میلیارد ریالی «دیجی‌کالا» از مجموعه‌ی «سرآوا» برای جامعه قابل باور نبود. هنوز هم این باور غلط در میان مردم رواج دارد که موفقیت استارتاپ‌ها تصادفی و بر مبنای شانس است؛ در حالی که زمان، انرژی، تخصص و سرمایه‌های مادی و انسانی بسیاری صرف می‌شود تا یک استارتاپ، کارآفرین باشد و به جایگاه بالایی در سودآوری و اشتغال‌زایی برسد.عدم شناخت مردم نسبت به این حوزه و نیز موضع‌گیری‌های تهدیدآمیز برخی گروه‌های مخالف در برابر این پدیده موجب شد تا شایعات و شبهاتی درباره‌ی ارزش‌های ساختگی این بنگاه‌های اقتصادی بر سر زبان‌ها بیفتد و فعالیت آن‌ها را در دوره‌های زمانی مختلف از ابتدای شکل‌گیری تا به امروز حساسیت‌زا و مناقشه‌برانگیز جلوه کند.با حسابی سرانگشتی می‌توان دریافت که گردش مالی یک استارتاپ موفق حتی به اندازه‌ی یکی از ساختمان‌ها و برج‌هایی که در منطقه‌ی یک پایتخت ساخته می‌شود هم نیست اما به نظر شما چرا همواره نوک پیکانِ تهدیدها و نظارت‌های سخت‌گیرانه به سوی این اکوسیستم نشانه رفته است؟شاید بتوان گفت؛ یکی از مهم‌ترین دلایل این حجم از حساسیت بر این حوزه، میزان اثرگذاری آن در زیر پوست جامعه و نفوذ حداکثری استارتاپ‌ها از طریق اینترنت در بین مردم است؛ شغل بسیاری از افراد جامعه‌ی امروزمان به اپلیکیشن‌هایی نظیر «اسنپ»، «دیجی‌کالا»، «دیوار» و ... وابسته است و به‌طور مستقیم با آن‌ها سر و کار دارند و از طریق آن‌ها کسب درآمد می‌کنند.بنا بر همه‌ی این‌ها، بد نیست در بخش پایانی این یادداشت کمی به آسیب‌شناسی مقابله و مخالفت با استارتاپ‌های شناخته‌شده و مطرح کشور بپردازیم و از منظری دیگر با این کسب‌وکارها روبه‌رو شویم.تخریب و حمله به برندهای استارتاپی شناخته‌شده را از دو زاویه می‌توان مورد بررسی قرار داد؛حالت اول/ اگر فرض ما درست باشد و برند مورد نظر، درآمد خود را از مسیری غیرشفاف و رانتی کسب کرده باشد چه سناریویی می‌توان برای آن متصور شد؟ظرفیت اکوسیستم استارتاپی حال حاضر ایران، حتی با در نظر گرفتن تمامی برندهای مطرح این حوزه (از جمله: اسنپ، تپسی، علی‌بابا، دیجی‌کالا، دیوار، شیپور و ...)، هنوز یک‌صدم ظرفیت کشور برای تأمین نیازهای امروزمان نیست اما از سویی دیگر، شکل‌گیری و رشد و توسعه‌ی یک استارتاپ در ایران هم کار ساده‌ای نیست و چالش‌های زیادی را به دنبال دارد.بسیاری از استارتاپ‌های ایرانی به دلیل تحریم‌های موجود و محدودیت در جذب سرمایه‌گذار خارجی مجبور به ثبت شرکت‌هایی سوری در خارج از کشور شدند تا بتوانند از این طریق تحریم‌ها را دور بزنند. بنابراین پُر واضح است که مسیر ورود سرمایه به این‌گونه استارتاپ‌ها غیرشفاف خواهد بود؛ همین کژتابی‌ها گاهی سبب می‌شود تا شایعات و شبهاتی در میان مردم شکل بگیرد؛ تا آنجا که دسته‌جمعی کمر به نابودی یک کسب‌وکار یا استارتاپ ببندند. نمونه‌ی روشن آن، هجمه‌هایی که اخیراً بر علیه دیجی‌کالا اتفاق افتاد اما خیلی زود مدیرعامل مجموعه با اسناد و مدارک و نمودار و مستندات مدلل درباره‌ی منشأ سرمایه‌های دیجی‌کالا توضیح داد و با معرفی سهام‌داران و شرکای مالی خود، ابهام‌زدایی کرد.در موردی شاهد بودم که خانمی می‌گفت شوهرم اجازه نمی‌دهد با دیجی‌کالا همکاری کنم… یاللعجب از این آزادی‌خواهی… و در موردی دیگر آقایی حاضر به این نبود که از شرکتی که سهامدار نظامی دارد به دیجی‌کالا بیاید.به همین دلایل معتقدم بایستی واقع‌بینانه و منطقی به فرضیه‌ها نگاه کنیم؛کشورهایی که موتور اقتصادشان بر پایه‌ي بروکراسی و مبتنی بر نفت و رانت پیش می‌رود، پایدار نیستند و تنها افرادی خاص در این کشورها ثروتمند می‌شوند. بر این باورم که در جامعه‌ای با اقتصادی چنین بیمار، اگر هر پولی، اعم از شفاف و غیرشفاف/ رانتی و غیررانتی به سمت کسب‌وکارها و استارتاپ‌های مولد و کارآفرین سرریز شود، اتفاقی مثبت و قابل تأمل خواهد افتاد. استدلال ساده‌ای برای این حرف وجود دارد؛وجود پول (شفاف یا غیرشفاف) در چرخه‌ی مالی یک استارتاپ نه تنها برای جوان‌های خوش‌فکر، نخبه و پویای کشور اشتغال‌زا و فرصت‌آفرین است بلکه ارزش خلق می‌کند و بر زندگی عامه‌ی مردم نیز اثر مثبت خواهد گذاشت.حالت دوم/ فرض کنیم که کسب‌وکار مورد نظر از هر لحاظ شفاف و بی‌حاشیه فعالیت می‌کرده و ما به اشتباه و بدون تحقیق و و بررسی و بدون در نظر گرفتن مستندات و دلایل کافی آن را تحریم و هویت و شخصیت برند را تخریب کرده‌ایم. حال چه سناریو و مسیری برای این فرضیه می‌توان تصور کرد؟در چنین حالتی، شاید مدیران اصلی برند مورد نظر، آسیب جدی و جبران‌ناپذیری نبینند اما باید باور کنیم که همه‌ي امیدها و آرزوهای یک نسل به باد خواهد رفت. نسلی که امیدوارانه وارد این حوزه شدند و حالا دچار یأس و سرخوردگی‌اند. یک‌بار دیگر، تلاشی مفید و اثرگذار نابود می‌شود.مثلاً کاربر، امکان مقابله با بانک‌ها و تحریم اپراتورهای تلفن همراه را در خود نمی‌بیند، پس به ساده‌ترین راه، فکر می‌کند و بدون هزینه و بدون تحمل هیچ‌گونه خسارتی، تنها با پاک کردن یک اپلیکیشن از روی تلفن همراه خود و یا فقط با تحریم و خرید نکردن، اعتراض خود را نسبت به برند مذکور نشان می‌دهد...و در نهایت؛نتیجه‌ی حمله و مقابله با استارتاپ‌های داخلی با در نظر گرفتن هر کدام از فرضیه‌های بالا، قربانی شدن استارتاپ است و لاغیر...</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 10:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماری‌آنتوانت؛ طبقه‌ی بالای جنگل؛ و ایران…</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-rdeck3rkdnbu</link>
                <description>پرده‌ی اول: ماری آنتوانت و شیرینیشاید از تاثیرگذارترین جملات در تاریخ جهان، این جمله‌ی ماری آنتوانت (واپسین ملکه‌ی فرانسه) باشد که در پاسخ به اینکه «مردم نان ندارند بخورند!» گفت:‌ «خب کیک بخورند! یا خب شیرینی بخورند!». این جمله در برانگیختن احساسات توده‌ی مردم نقش به سزایی داشت و مهمترین وقایع انقلاب فرانسه که خود از حساس‌ترین نقاط تاریخ است در پی آن رخ داد.اما آیا ماری آنتوانت واقعاً فهمید که اشکال جمله‌اش چه بود؟ من فکر نمی‌کنم. ملکه نمی‌دانست که کیک و شیرینی از نان گران‌قیمت‌تر است. ملکه هرگز هیچکدام از این‌ها را نخریده بود که بداند. پس بر او حرجی نیست که گفت اگر نان ندارند، بروند کیک بخورند. اما ندانستن حال طبقات مردم که در این جمله‌اش متبلور شد، گناه بزرگی بود که پایانگر او و عصر او شد.پرده‌ی دوم: طبقه‌ی بالای جنگلدر طبیعت هم از این صحنه‌ها پیش می‌آید.در دل جنگل‌های بزرگ جهان، مانند جنگل‌های کاستاریکا، درختانی که عمرشان گاه به چندهزار سال می‌رسد آنقدر قد کشیده و در هم تنیده شده‌اند که از اتصال شاخه‌هایشان به همدیگر طبقه‌های جدیدی در لایه‌ی بالایی جنگل به وجود آمده.زندگی در طبقه بالایی جنگل که نه بر روی خاک بلکه بر روی شاخ و برگ درختان عظیم جنگل ساخته شده، نوع دیگری‌ست. در آنجا میمون‌ها، مورچه‌ها و حتی درختان دیگری می‌رویند که طبیعت‌شان با آنچه روی زمین است متفاوت است. آنها در تمام طول عمر خود زمین را ندیده‌اند و حتی جسم‌شان برای زیستن در آن ارتفاع ساخته شده است. https://www.ted.com/talks/nalini_nadkarni_conserving_the_canopy?language=en زندگی در طبقه بالای جنگل از زبان نالینی نادکارنی، دانشمند و جنگل‌شناس برجستهاین ویژگی اکوسیستم‌های زنده (حال می‌خواهد جنگل باشد یا جامعه) است که به مرور طبقه بالایی می‌سازند و گونه‌هایی که در طبقه بالا زیست می‌کنند، هیچ ایده‌ای از زندگی در طبقه پایین ندارند. اما اشکال کجاست؟ چه چیزی می‌تواند باعث از بین رفتن آنها بشود؟ پاسخ کوتاه این است که آنها فراموش می‌کنند که ریشه در تن طبقه پایینی دارند!پرده سوم: میلیاردهای ایرانیدر مصاحبه‌ای که در مردادماه ۱۴۰۰ با خبرنگار میدل ایست آی (Middle East Eye) داشتم به روندی اشاره کردم که معتقدم در حال رخ دادن مجدد است: افزایش تعداد میلیاردها در عین کاهش رفاه عمومی (مطالعه گزارش).همچنین تشریح کردم که: منبع این ثروت‌ها بیشتر از واسطه‌گری‌ست تا تولید که این موضوع خود باعث نگرانی‌ست. بیشتر ایرانیان تازه میلیاردر شده، نه کارآفرین هستند و نه تولید کننده، آنها حتی در زمینه‌ی جذب سرمایه هم مهارت ندارند. در غیاب سرمایه‌گذاری خارجی و فرصت برای رشد اقتصاد کشور، بیشتر این میلیاردرها نه توسط درآمد و جذب سرمایه‌ی بین‌المللی ثروتمند می‌شوند و نه توسط تولید ، بلکه بیشتر ثروت آنها از جیب اقشار ضعیف جامعه حاصل می‌شود.… و پایانتا به اینجا متوجه داستان ماری آنتوانت، زندگی در طبقه بالای جنگل و روند افزایش تعداد میلیاردهای ایرانی شدیم. این سه چطور به هم ربط پیدا می‌کنند؟ برای مخاطب آگاه پوشیده نیست.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 23:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهاد بی‌جهادی…</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-reusevffolyh</link>
                <description>حتماً شما هم در سال‌های اخیر، عبارت «مدیریت جهادی» بارها به گوش‌تان خورده و کارکرد آن را در مقاطع مختلف تاریخی و بزنگاه‌های اثرگذار سیاسی کشور به چشم دیده‌اید و لمس کرده‌اید. در این نوشتار تلاش کرده‌ام تا با فاصله گرفتن از مفاهیم سیاسی، دینی، فقهی و مذهبی و با رویکردی اقتصادی به مقوله‌ی مدیریت جهادی نگاه کنم و ضمن تحلیل شرایط موجود، فرصت‌ها و تهدیدهای آن را بر اقتصاد جامعه‌ی امروزمان مورد بررسی اجمالی قرار دهم. در نهایت به دنبال پاسخی برای این پرسش کلیدی هستم؛آیا جامعه‌ی امروز ایران، پس از گذشت بیش از ۴۰ سال از انقلاب اسلامی، همچنان نیازمند مدیریت به شیوه‌ی جهادی‌ست؟«جهاد»، همان‌طور که از نام‌اش پیداست، برآمده از «جهد» است؛ به معنای تلاش و کوشش بسیار.واژه‌ی جهاد برای نخستین بار پس از وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و با توجه به ضرورت انجام اقدامات وسیع، ضربتی و سریع در راستای محرومیت‌زدایی و افزایش تولیدات کشاورزی و توسعه و عمران روستاها شکل گرفت. نهادی به نام «جهاد سازندگی» در ۲۷ خرداد ماه ۱۳۵۸ با فرمان رهبری و با شعار فراهم آوردن نهضتی همه‌جانبه برای مبارزه با فقر و محرومیت و توسعه و عمران روستایی تشکیل شد.بلافاصله پس از آن، کشور درگیر جنگ تحمیلی شد و خسارات بسیاری بر بدنه‌ی عمرانی و ساختارهای اجتماعی‌مان وارد آمد. بنابراین، جهاد سازندگی با تمام توان و قوای خود وارد عمل شد.جهاد در طول‌مدت جنگ ایران و عراق از یک‌سو نقشی استراتژیک و مهندسی در میانه‌ی کارزار بر عهده داشت و از سوی دیگر در طول چندین سال، در پشت جبهه و ترمیم ساختارهای عمرانی کشور نقش پُررنگی ایفا می‌کرد؛ تا جایی که از سوی رهبری، لقب «سنگرسازان بی‌سنگر» به آن‌ها اعطاء شد.تا بدین‌جای ماجرا وجود چنین نهادی کاملاً پذیرفتی و حتی لازم به نظر می‌رسید. مسئولان و تصمیم‌گیران کشور بایستی در قالب جنبشی انقلابی و مدیریتی تحول‌گرا برای بهبود اوضاع در زمانه‌ی جنگ و سپس، بازسازی خسارت‌های به وجود آمده، اقدامی عاجل می‌کردند؛ که کردند! با همت مردم و تلاش مدیران جهادی، کشور از بحران‌های دهه‌های ۶۰ و ۷۰ تا حدود زیادی عبور کرد و وارد مرحله‌ی جدیدی شد. اما آیا سبک مدیریت جهادی‌مان هم توانسته است از فضای ملتهب دوران جنگ و پس از آن، دوره‌ی سازندگی عبور کند؟خیر! شوربختانه ما هنوز در گذشته به سر می‌بریم. چرا؟ زیرا همچنان سیاسیون و دولتمردان ما بر این باورند که همه‌چیز را یک‌شبه باید ساخت؛ همه‌چیز را کمپینی و در کوتاه‌مدت باید متحول کرد! دیدگاهی که به نوع نگاه، سبک زندگی و عملکرد قاطبه‌ی جامعه نیز تسری پیدا کرده است.شاید این شیوه‌ی مدیریتی در بسترهای سیاسی‌اجتماعی و آن‌هم در مقاطع زمانی خاصی تا حدی پاسخگوی نیاز جامعه بوده اما در ابعاد کلان اقتصادی یک کشور به‌هیچ عنوان روش قابل قبولی نیست. چرا با چنین صراحتی این روش مدیریت را در این زمانه مردود می‌دانم؟«اقتصاد»، یک مقوله‌ی سیستماتیک و منطقی‌ست. در حالی که مدیریت جهادی یک فرآیند احساسی و مبتنی بر هیجان است. مدیریت هیجانیِ اقتصاد، نه تنها کارگشا نیست بلکه به‌شدت مخرب و خطرناک است.دو سال پیش در شماره‌ی ۳۱۷ ماهنامه‌ی «تخصصی مدیریت تدبیر» یادداشتی نوشتم زیر عنوان «دیرپای‌گرایی؛ راه‌کار توسعه‌ی پایدار فردی، اجتماعی و اقتصادی». (مقاله را از اینجا بخوانید)در آن نوشتار سعی کردم به این موضوع بپردازم که نگرش کوتاه‌مدت و روش‌های مدیریتی زودبازده، بنیان اقتصاد کشور را سست و آسیب‌پذیر خواهد کرد؛ در همان یادداشت تأکید کردم که «کوتاه‌مدت‌نگری» موجب «خودکوتاه‌فکری» می‌شود و در بهترین حالت، ما را به سوی توسعه‌ی هیجانی می‌برد و نه توسعه‌ی پایدار.مدیران جهادی یا اصطلاحاً مدیران کمپینی برای هر امری یک نقطه‌ی آغازین و یک نقطه‌ی پایانی در یک بازه‌ی زمانی کوتاه‌مدت در نظر می‌گیرند؛ پیش‌فرضی شبیه به یک عملیات جنگی! بدین ترتیب که نقشه می‌کشند، حمله می‌کنند، هدف را مورد اصابت قرار می‌دهند، فتح می‌کنند، و تمام.این، درست همان توسعه‌ی هیجانی‌ست که پیش‌تر درباره‌ی آن هشدار داده‌ام.اقتصاد یک کشور یک پروژه‌ی کوتاه‌مدت یا فعالیت موقتیِ شخص‌محور با مدیریت جهادی نیست. اقتصاد، تابعی از جریان‌ها و فرآیندهای سیستماتیک و ساختارمند است که در بلندمدت و در مسیر پیاده‌سازی یک برنامه و نقشه‌ی راه دقیق به نتیجه‌ی مطلوب می‌رسد.بازار امروز – به‌خصوص دنیای استارت‌آپ‌ها و کسب‌وکارهای نوین – این شیوه‌ی مدیریتی را برنمی‌تابد. کارآفرینان و صاحبان کسب‌وکارها به دنبال ثبات و امنیت هستند. امنیت و ثباتی که حاصل قانون‌مندی و پایبندی به اصول و قواعدی مشخص است. کسب‌وکارهای امروزی که عموماً بر پایه‌ی فن‌آوری و تکنولوژی شکل گرفته‌اند را نمی‌توان یک‌شبه و با تصمیم‌های آنی غافلگیر کرد؛ دیگر زمانه، زمانه‌ی جنگ نیست!در یکی از سکانس‌های فیلم آژانس شیشه‌ای (ساخته‌ی ابراهیم حاتمی‌کیا/ ۱۳۷۶)، سلحشور (با بازی رضا کیانیان) رو به حاج کاظم (با بازی پرویز پرستویی) دیالوگی دارد با این مضمون:«ثبات! دهه‌ی ما دهه‌ی ثباته! دهه‌ی امنیته! این کشور کِی باید روی امنیت رو ببینه؟ کِی باید روی ثبات رو ببینه؟ اون پسرِ تو کِی باید بتونه برای آینده‌ش برنامه‌ریزی کنه؟»ما از میانه‌ی دود و آتش و مهلکه‌ی هشت سال جنگ تحمیلی و قحطی گذشته‌ایم؛ زیر بار تحریم‌ها و فشارها ایستادگی کرده‌ایم و خم به ابرو نیاورده‌ایم. اکنون هنگامه‌ی تفکر و تعالی‌ست.در چنین وضعیت پیچیده‌ای بهتر آن است که با نگاه به گذشته و تحلیل شرایط موجود به دنبال راه‌کارهای عملیاتی و بلندمدت باشیم تا به‌جای تکیه بر مدیریت پروژه‌محور و موقتی به درمان ریشه‌ای بیندیشیم و ساختار مدیریت اقتصادی کشور را یک بار برای همیشه بر پایه‌ی اصول و قوانین کارآمد و قابل اتکا تعریف و تثبیت نماییم.«علی رضاقلی» در کتاب «جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی» به این مقوله‌ی مهم اشاره می‌کند که:«قانون از نظر تکنیکی نسبت به روابط اجتماعی افراد، پس‌آینده است. بدین معنا که اول جامعه در درون خود به یک‌سری روابط می‌رسد و بعد، شکل قانونی به خود می‌گیرد. حقوق از فرهنگ جامعه قابل تفکیک نیست. الگوهای رفتاری جامعه می‌تواند قدرت حاکم سیاسی و قانون مکتوب را بشکند. در واقع قانون در رابطه با تعهد معنا پیدا می‌کند».از این‌رو می‌توان گفت پیش‌نیاز حرکت به سمت مدیریت ساختارمحور و اصولی، کشف و ارزیابی نیازهای فعالان اقتصادی جامعه است. پُر واضح است که رأی مورد توافق اکثریت جامعه‌ی فعال و کنش‌گر یک حوزه، عُرفِ قابل اعتنایی‌ست که می‌تواند در قالب لایحه به دست نمایندگان مردم برسد و تبدیل به قانونی لازم‌الاجرا شود.با روش مدیریت کمپینی و صدور مصوبه‌های یک‌شبه و ناگهانی، نه تنها صاحبان کسب‌وکارها دچار آسیب و خسارت‌های جدی می‌شوند بلکه این‌گونه تصمیم‌گیری‌های لحظه‌ای موجب سلب اعتماد میان مردم و قوه‌ی قانون‌گذار خواهد شد.فراموش نکنیم که وضع قوانین برای ثبت وفاق است و اِعمال مقررات قهری منجر به افتراق می‌شود.نمونه‌ی اخیر این‌گونه تصمیم‌گیری و نگاه از بالا به پایین، جنجالی بود که بر سر اجباری کردن «ای‌نماد» برای کسب‌وکارهای استارت‌آپی به راه افتاد! در چنین معادله‌ی یک‌طرفه و معیوبی، هر دو طرف ماجرا بازنده‌اند.وقتی نهاد قانون‌گذار، رأی اکثریت مردم را نفی می‌کند و برای تبدیل یک قاعده‌ی اشتباهی به قانون، تلاش می‌کند، بی‌شک اجتماع آن را پس می‌زند. جامعه‌ای که باید تابع قوانین باشد برای آن اعتباری قائل نیست؛ بنابراین نفسِ قانون، نقش ماهوی خود را از دست می‌دهد و بی‌اعتبار می‌شود.وقتی امنیت اجتماعیِ یک جامعه از بطن روابط اجتماعی آن شکل بگیرد، حمایت از آن هم توسط خود جامعه تأمین می‌شود. اما آنجا که خلاف این امر اتفاق بیفتد، ناامنی اجتماعی بر قانون، حاکم می‌شود و اولین قانون‌شکنان، خود مردم هستند. در چنین شرایطی، مردم نه تنها از فساد ناراحت نمی‌شوند، بلکه آن را نوعی زرنگی تلقی می‌کنند.ما برای برون‌رفت از وضعیت موجود می‌بایستی به سمت سیستم‌سازی برویم.و برای سیستم‌سازی و ایجاد مدیریت ساختارمند، نیازمند افراد بلندنظریم. مدیران عالی‌رتبه‌ای که به دنبال کارهای زودبازده و نتایج کوتاه‌مدت نباشند و نیز منافع جامعه را بر سود و منفعت فردی خود ارجح بدانند.ایرانِ امروز، نیازمند مدیرانی است که با برنامه‌ریزی و طراحی استراتژی و نقشه‌ی راهی سازمان‌یافته، سیستم‌های فرآیندمحور خلق کنند؛ سیستم‌هایی با مکانیزم متکی بر دانش، تجربه و سواد واقعی.خروجی یک ساختار سیستماتیک و استراتژیک با نگاه میان‌مدت و بلندمدت، رشد و ترقی و توسعه‌ی اقتصادی کشور خواهد بود؛ فرآیندی که بی‌تردید با روش‌های مدیریتیِ جهادی و کمپینی و مقطعی اتفاق نخواهد افتاد.شاید بهتر این است که امروز پس از سال‌ها کار جهادی برای جبران خسارت‌های مقطعی و تشویق مدیران به اجرای کمپین‌های جهادی و هیجانی که هزینه‌های سربار و مخربی برای اقتصاد کشور به دنبال دارد، کاری کنیم که از جهاد بی‌نیاز شویم و با وضع قوانین و مقررات اساسی، جهد کنیم تا جهادی برای مدیریت غیرجهادی به راه بیندازیم.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 01:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی چهار نقش: مشاور، رایزن، مربی، راهنما</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7-jj9l56afwten</link>
                <description>حدود ۱۳ سال است که در قالب‌های سازمانی و فردی به مشورت دادن در زمینه‌ي استراتژی سازمانی مشغولم. به عنوان یک استراژیست کسب‌وکار، در این سال‌ها دست کم چهار نقش ایفا کرده‌ام که به نظرم در زبان و ادبیات رایج جامعه تعریف مشخصی از آنها نداریم. هدف از نگارش این جستار پرداختن به تفاوت‌های Advisor, Consultant, Coach, Mentor در فحوای کسب‌وکاری و سازمانی‌ست.چرا پرداختن به تفاوت این چهار نقش مهم است؟در مشاهدات شخصی و تعامل با فعالان کسب‌وکار (به خصوص در ایران) متوجه نوعی «ناامیدی از مشورت گرفتن حرفه‌ای» و «بدبینی به مشاوران» می‌شویم که بعضاً نظرات آنها را در تقابل با عملگرایی می‌دانند و برچسب بی‌فایدگی بر آن می‌زنند. یکی از دلایل این ناامیدی و بدبینی می‌تواند عدم تطابق توقعات کارفرما از مشاورش و آنچه به عنوان خروجی کار به او تحویل داده شده باشد. پرداختن به تفاوت میان این چهار نقش می‌توانداول توقعات کارفرما یا مشورت گیرنده را درست‌تر شکل دهد؛دوم در انتخاب فرد یا سازمان مشورت‌دهنده به او کمک کند؛سوم در شکل‌دهی نوع رابطه‌ای که می‌خواهد با مشورت‌دهنده‌اش بسازد راه او را روشن‌تر سازد.مشاور یا Consultantسال ۲۰۱۵ و در آستانه‌ی شکل‌گیری توافق برجام، یک مشاور تمام‌عیار بودم. زمانی که به همراه شرکای مؤسسه مشاوره‌مان، در ظاهری شبیه به شخصیت‌های «سریال کت شلواری‌ها» در شهر ژنو و درست مقابل مقر سازمان ملل متحد قراردادهایی برای فروش خدمات تحقیق بازار و شفاف‌سازی صنایع ایرانی با شرکت‌های خارجی می‌بستیم.مشاور یا همان Consultant با داده‌ها و اطلاعات کار می‌کند. به گونه‌ای او یک محقق است که ورودی‌های بسیاری از کارفرما و دیگر ذی‌نفعان تحقیق می‌گیرد و خروجی کارش تحلیل‌هایی‌ست به کمک ابزارهای جادویی‌اش می‌دهد. می‌پرسید کدام ابزارهای جادویی؟ مدل‌های مفهومی، چارت‌ها، جداول و ماتریس‌ها و تمام ابزارهای مدیریتی که یافته‌های یک تحقیق را منظم می‌کند.مشاورها کمتر به صورت فردی، و بیشتر به صورت شرکت‌های مشاوره‌ی مدیریت (Firms) دیده می‌شوند. نمونه‌های موفق جهانی شرکت‌های مشاوره مدیریت به «چهار غول مشاوره» مشهورند و شامل شرکت‌هایی چون Deloitte ،KPMG ،PwC ،EY و McKinsey می‌شوند که بر اساس رقابت در این لیست چهارتایی قرار می‌گیرند.مشاوران به حرفه‌ای‌گری و حرفه‌ای‌گرایی معروفند و شاید از همین رو باشد که دوره‌ی کارآموزی و آغاز کار بسیاری از کارآفرینان موفق بین‌المللی در این شرکت‌ها گذرانده شده است.رایزن یا Advisorپس از ۲۰۱۷ و زمانی که مؤسسه‌ی فرصت‌آفرین را به یک اندیشکده‌ی اقتصادی تبدیل کردیم، تعداد کارکنان مؤسسه پایین آمد و درهای دیگری برای کسب‌وکار باز شد. این در حقیقت یک تغییر ساختاری برای رقابت با شرکت‌های مشاوره مدیریت بین‌المللی بود که در منطقه به خصوص در امارات مشغول کار بودند. با این مکانیزم، وارد جهان رایزنی شدیم. اگرچه واژه‌ی Advisor در زبان فارسی به صورت تحت الفظی به «مشاور» ترجمه می‌شود، اما برای تمایز بخشیدن به آن با Consultant که پیش‌تر به آن پرداخته شد، از ترجمه‌ی رایزن استفاده کرده‌ام.رایزن‌ها را ‌می‌توان معمولاً در گروه‌های کوچکتر و تخصصی‌تر نسبت به مشاوران دید. از مشخص‌ترین تفاوت‌های رایزن‌ها و مشاوران می‌توان به نوع تعامل با آنان اشاره کرد. رایزن‌ها عموماً به اندازه‌ی مشاورها چهارچوب ندارند، سؤالات متعدد و ساختارمند نمی‌پرسند و معمولاً نه با داده و اطلاعات بلکه با تبدیل اطلاعات به دانش سر و کار دارند. توصیه‌هایی که رایزن‌ها برای کارفرماها دارند معمولاً از مشاهدات و تجربیات شخصی‌ست که قبل‌تر انجام داده‌اند و به همین دلیل ممکن است دستمزدهای بالاتری را طلب کنند.رایزن‌ها همچنین به دلیل اینکه در یک یا چند رشته عمیق‌تر می‌شوند، شبکه‌ حرفه‌ای بزرگی در آن صنعت یا موضوع دارند. این سرمایه‌ی اجتماعی می‌تواند تا حدی بزرگ باشد که گاهی اوقات استفاده از نام آنها در گروه رایزن‌های سازمان، می‌تواند برای آن سازمان ارزش‌آفرینی کند. نمونه‌ی این موضوع را می‌توان در استارتاپ‌های موفق جهانی دید که معمولاً در زمان جذب سرمایه یا قراردادهای گسترش بازار قسمتی از سهم خود را رایزن‌های صاحب نام موضوع فعالیت خود می‌دهند تا بتوانند از شبکه‌ی گسترده‌ی او و نامش استفاده‌ی تجاری کنند. شاید به همین دلیل است که رایزنی، از مشاغل محبوب دوران بازنشستگی رئیس‌جمهورهای کشور آمریکاست. تصور کنید که نام آنها در میان رایزن‌های یک شرکت بخش خصوصی، چه منافعی می‌تواند برای آن شرکت بوجود آورد.خروجی رایزن‌ها کمتر مکتوب است و بیشتر به صورت حضور در جلسات و کمک در مذاکرات و بستن قراردادها خود را نشان می‌دهد. رایزن‌ها در گروه‌های کوچکتری کار می‌کنند و اما مدت پروژه‌هایی که دارند بلند مدت‌تر است. به عنوان مثال رایزن یک سازمان ممکن است چند سال با آن سازمان همراه باشد و در بزنگاه‌های گوناگون آن سازمان را همراهی کند. اما مشاور‌ها معمولاً بر روی پروژه‌هایی مشخص کار می‌کنند که زمان کوتاهی را شامل می‌شود. همچنین مدل مالی تعامل با مشاوران معمولاً بر اساس انجام پروژه، و مدل تعامل با رایزن‌ها غالباً بر اساس پرداخت ثابت ماهانه است.راهنما یا Mentorدر تعاملم با کارآفرینی استارتاپی ایرانی و بین سال‌های ۹۳ تا ۹۵ که رویدادهای استارتاپ‌ویکند در کشور در حال گسترش بودند، گاهی به عنوان منتور یا راهنما برگزیده می‌شدم. در حقیقت کاری که در آن چند روز، بارها و بارها انجام می‌دادم، این بود که تلاش کنم ایده‌های آن کارآفرینان را در محیط واقعی جامعه به بوته‌ی آزمایش‌ بگذارم یا چالش‌هایی که خودم یا شرکت‌هایی که به آنها مشورت می‌دادم را با آنها مطرح کنم.اگر می‌خواستم معنی جا افتاده‌ی کلمات را در نظر نگیرم و فقط به چشم مترجم به واژه‌ی منتور نگاه کنم، بهتر بود برای ترجمه‌ی آن، واژه‌ی «مراد» یا «مرشد» را انتخاب کنم. نزدیک‌ترین نقشی که می‌توان برای راهنما یا منتور انتخاب کرد، یک الگوست. منتور یک الگوی (اقتصادی، شخصی، و…) برای دیگری‌ست که شخص از طریق با او بودن کسب دانش می‌کند و کم کم منش او را تقلید می‌کند تا شعورِ پس آن منش را درک نماید.شاید به همین جهت باشد که بیشتر مجامع مدیریتی، منتور یا راهنما بودن را شغل نمی‌دانند و افرادی که به عنوان شغل (نه داوطلبانه و بلکه برای کسب درآمد) راهنمای دیگران می‌شوند را معتبر نمی‌دانند. زیرا الگویی که با انگیزه‌ی کسب درآمد الگوی دیگران باشد احتمال دارد نتواند وظیفه‌ی خود را به خوبی انجام دهد. از طرفی اگر شغلش این باشد، پس احتمالاً کار دیگری ندارد که به خاطر آن الگوی دیگران باشد! شاید باز هم به همین دلیل باشد که در جامعه‌‌ ایرانی که سن افراد بیانگر پختگی نسبی آنهاست، دیدار یک منتور یا راهنمای جوان برای افراد فعال جامعه عجیب است و موجب برانگیختن انتقادهای تند می‌شود.ارزشمندترین راهنماها به راحتی پیدا نمی‌شوند و اطلاعات تماسشان در اینترنت موجود نیست. به همین دلیل گاهی افراد می‌توانند راهنماهای مجازی انتخاب کنند. یعنی با دیدن سخنرانی‌ها، مطالعه کتاب‌ها و آثار الگویشان، از او راهنمایی بگیرند بدون اینکه خود راهنما از وجود چنین رابطه‌ای خبر داشته باشد.اگر بر اساس مدل مدیریت دانش DIKW سطوح گوناگون دانستنی‌ها را داده‌ها، اطلاعات، دانش و خرد بدانیم، مشاور بیشتر با داده‌ها و اطلاعات، رایزن بیشتر با دانش و راهنما با خرد سر و کار دارد.مربی یا Coachدر مقابل منتور یا راهنما که کمتر آموزش دیدنی‌ست، مربی بودن و مربی‌گری می‌تواند آموزش دیده شود. در حقیقت، تخصص مربی‌ها می‌تواند همان مربی بودن باشد و لازم نیست در زمینه‌ی حرفه‌ای که می‌خواهند مشورت دهند دانش تخصصی داشته باشد.هدف مربی، تسهیل یادگیری، افزایش تمرکز و ارتقای کارآمدی تیم یا فرد است. اگرچه مربی‌های ورزشی مشهورترین نوع مربیان هستند، اما مربی‌ها می‌توانند در مسیر حرفه‌ای، مسیر شخصی زندگی، روابط، سخنرانی و … متخصص باشند.مربی‌ها با پرداختن به ابعاد فردی شخص به او کمک می‌کنند تا برای پرسش‌های مهمی که در ذهن دارد پاسخ‌هایی بیابد. آنها برای افزایش تمرکز، طرح پرسش‌های درست، و تقویت کارکرد شخص یا تیم آموزش دیده‌اند و راهکار و حتی ابزارهایی پیشنهاد می‌دهند.کدام یک از این چهار نقش بهتر است؟تعامل گرفتن با صاحبان این نقش‌ها می‌تواند مفید یا نامفید باشد و باید بر اساس نیاز و شناخت درست و با توجه به نکاتی که پیشتر به صورت خلاصه در این نوشته آمد انتخاب گردد. طبق معمول موضوعات مدیریتی، در این بحث هم درست و نادرست مطرح نیست بلکه مسئله تناسب یا عدم تناسب است. در ضمن این چهار نقش لزوماً مانعة‌الجمع نیستند و یک فرد یا سازمان می‌تواند چند عدد از این نقش‌ها را ایفا کند. امید است با بکارگیری این دانش مقایسه‌ای، فعالان اقتصادی تصمیمات مناسب‌تری در زمینه‌ی انتخاب مشورت‌دهندگان خود داشته باشند.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 01:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزوم حرکت استارت‌آپ‌ها از واسطه‌گری به کمک‌تولیدی</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%BE-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-lvpvvstiptas</link>
                <description>چندی پیش گفتگویی با خبرگزاری برنا با زیر همین عنوان داشتم که انگیزه‌ی نگارش این یادداشت شد.امروز پس از گذشت قریب به یک دهه از تولد نسل شرکت‌های نوین استارت‌آپی در ایران زمان آن فرا رسیده که کمی ژرف‌تر و هوشمندانه‌تر به عقب نگاه کنیم و روند شکل‌گیری و توسعه‌ی این پدیده‌ی نو در کشورمان را مورد واکاوی و ارزیابی قرار دهیم تا بتوانیم نتایج آن را به‌عنوان نقشه‌ی راهی کارآمد در اختیار دست‌اندرکاران و فعالان متخصص جهانِ استارت‌آپی بگذاریم.به دلیل حضور فعال و کشنگرانه‌ای که از نقطه‌ی مبدأ این فرآيند در اکوسیستم استارت‌آپی کشور داشته‌ام، به نظرم رسید که تحلیل شرایط موجود و ارائه‌ی پیشنهادها و طرح راه‌کارهای عملیاتی در راستای بهبود وضعیت نابه‌سامان این حوزه یک ضرورت است. امیدوارم این نوشتار، بهانه‌ای شود برای شکل‌گیری گفت‌وگوی سازنده و راه‌گشا میان صاحبان کسب‌وکارها و تصمیم‌گیران اصلی این حوزه.در حدود سال‌های ۱۳۸۹-۱۳۹۰ اکوسیستم نوآورانه‌ای زیر عنوان استارت‌آپ‌ها در ایران متولد شد که شرکت‌های شاخصی نظیر اسنپ، تپسی، دیجی‌کالا، آپارات، فیلیمو، کافه‌بازار، الوپیک و … از آن سر بیرون آوردند. مجموعه‌هایی که هر یک در بُرهه‌ای از زمان توانستند نقشی مؤثر در اقتصاد کشور ایفاء کنند.اما آنچه «نقد» را سازنده و کارآمد می‌کند، نگاه کارشناسانه و البته نقادانه به روندها و تحلیل شرایط موجود برای دستیابی به نقطه‌ی مطلوب است. بنابراین نقدِ حاضر در ستایش عملکرد استارت‌آپ‌ها نگاشته نشده بلکه نگارنده تلاش کرده است تا با طرح یک پرسش کلیدی و ارائه‌ی چند راه‌کار عملیاتی، استانداردها و معیارهای موجود را بازتعریف کند. پرسش بنیادی این است که:آیا وقت آن نرسیده که استارت‌آپ‌ها، مدل کسب‌وکار خود را از الگوی واسطه‌محوری به سمت کمک به تولید تغییر دهند؟یکی از روش‌های تشخیص میزان اثرگذاری یک صنعت در پویایی اقتصاد یک کشور، تخمین نقش آن صنعت در GDP یا تولید ناخالص ملی‌ست. به‌عنوان مثال؛ وقتی همه‌ی بار اقتصاد یک کشور بر دوش «نفت» باشد، طبیعی‌ست که مهم‌ترین امتیازات از جانب دولت و ارکان قانون‌گذار به فعالان حوزه‌ی نفت تخصیص می‌یابد. ضمن اینکه، حجم درآمدزایی نفت، اقبال عمومی مردم را نیز به دنبال دارد.شاید به همین خاطر است که امروز بخش خصوصی به‌عنوان پیش‌ران و راه‌انداز بسیاری از بنگاه‌های اقتصادی و کسب‌وکارهای خُرد و کلان، بیش از گذشته نیازمند حمایت دولت و پشتیبانی نهادهای قانون‌گذار کشور است. تصور کنید؛ پلتفرم نوینی که در راستای حل مسئله‌ی مبادلات پولی شهروندان، اپلیکیشنی در چارچوب کیف پول الکترونیکی راه اندازی کرده است اگر از حمایت نهادهایی نظیر بانک مرکزی و یا کمیسیون اقتصادی مجلس بهره‌مند باشد، چقدر مسیر خدمت‌رسانی و بهره‌وری‌اش افزایش می‌یابد!تصور کنید؛ اگر فرآیند اخذ مجوز و بروکراسی دریافت پروانه‌های ضروری شرکت‌های استارت‌آپی تسهیل شود، شاهد چه رشد چشمگیری در کیفیت ارائه‌ی خدمات این مجموعه‌ها به جامعه خواهیم بود.همه‌ی این‌ها ممکن می‌شود اگر استارت‌آپ‌ها در رشد GDP کشور نقش مؤثرتری ایفاء کنند.امروز، پس از گذشت یک دهه از تولد کسب‌وکارهای استارت‌آپی، زمان آن رسیده است که مسئله‌های اصلی میان این مجموعه‌ها و نهادهای بالادستی را به بوته‌ی نقد بگذاریم تا ضمن تحلیل وضعیت موجود، راه‌کارهایی برای توسعه و ایجاد ارزش افزوده‌ی این‌گونه کسب‌وکارها در جامعه طرح‌ریزی کنیم.اکوسیستم استارت‌آپی بی‌تردید در طی این چند سال توانسته بخشی از معضلات اجتماعی موجود در نظام حاکم را حل کند و هر دو طرف این معادله به‌خوبی دریافته‌اند که حضور و فعالیت حرفه‌ای این گروه از کسب‌وکارها چقدر برای کشور مهم و به لحاظ اقتصادی و اجتماعی استراتژیک محسوب می‌شود. اما فاصله‌ی معنادار میان استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های بزرگ تولیدی کشور از آنجا نشأت می‌گیرد که میزان اشتغال‌زایی، صادرات و واردات و به‌طور کلی اثرگذاری در تولید ناخالص ملی در بخش شرکت‌های تولیدی برای نهادهای بالادستی ملموس‌تر و دسترس‌پذیرتر به نظر می‌رسد.در نگاه اول، تصور بنیادین نهادهای قانون‌گذار در رویارویی با این دو حوزه چنین است که؛شرکت‌های تولیدی و صنعتی نظیر کاله، بوتان، ماموت و … به دلیل ماهیت حرفه‌ای و ضرورت‌های کاری‌شان از یک‌سو به‌سادگی مسئله‌ی اشتغال را سامان می‌بخشند و از سوی دیگر با تکیه بر صادرات محصول برای خود و مهم‌تر از آن، برای کشور ارزآوری و خلق ثروت می‌کنند. پس مالیات بیشتری به خزانه‌ی کشور واریز می‌شود و پُر واضح است که برای نظام حاکم سودمندتر به‌شمار می‌روند. بدین ترتیب طبیعی به نظر می‌رسد که این شرکت‌ها در صدر فهرست ارائه‌ی تسهیلات از طرف دولت قرار بگیرند.حالا چگونه می‌توان افتراق ساختاری و عملکردی میان شرکت‌های استارت‌آپی و مجموعه‌های دانش‌بنیان را با شرکت‌های تولیدی و صنعتی تا حد زیادی حل کرد؟شاید بد نباشد برای حل این مسئله، با نگاهی ژرف‌تر به مدل کسب‌وکاری و عملکرد استارت‌آپ‌ها، موضوع را از زاویه‌ی دید نظام حاکمیتی هم ببینیم.در طی ۱۰ سال گذشته، ده‌ها کسب‌وکار استارت‌آپی شکل گرفتند و صدها پلتفرم خدمت‌رسانی بر بستر آنلاین و با استفاده از اپلیکیشن‌ها خلق کردند که البته هر کدام به نوبه‌ی خود توانسته‌اند در زمینه‌های مختلف بر بدنه‌ی اقتصاد کشور اثرگذار باشند. به‌عنوان مثال، اسنپ، تپسی و الوپیک توانسته‌اند با بومی‌سازی اپلیکیشن موفق اوبر، سیستم حمل‌ونقل شهری را سامان‌دهی و صدها شغل ایجاد کنند. بنابراین می‌توان گفت این کسب‌وکارهای نوآمده موفق شده‌اند تا چهار مؤلفه‌ی کلیدی و حائز اهمیت دولت را مورد توجه قرار دهند؛ایفای نقش مؤثر در تولید ناخالص ملیاشتغال‌زاییسامان‌دهی بخشی از مشاغل خاکستری و غیرقابل ثبت در محدوده‌ی سیستماتیک و از پیش تعریف‌شده‌ی قانون‌گذارو امیدبخشی در جامعه.شاید گزینه‌ی چهارم کمی اغراق‌آمیز یا غیرقابل درک به نظرتان برسد؛ اما بد نیست به این موضوع اشاره کنم که در حال حاضر ۴۰ میلیون نفر از جمعیت ایرانِ امروزمان زیر ۴۰ سال سن دارند و با توجه به این تعداد جمعیت جوان و اقتصاد بی‌ثبات این سال‌ها، بی‌تردید، ناامیدی یکی از مهم‌ترین چالش‌های امروز کشور است.ایرانِ امروز به‌شدت با بی‌آبی، بیکاری و ناامیدی دست و پنجه نرم می‌کند. و در این میان، ناامیدی‌ست که موجب ناکامی جوان، بروز مشکلات روانی، ناهنجاری‌های اجتماعی، فرار مغزها و مهاجرت نخبگان می‌شود.از این‌رو می‌توان دریافت که وجود استارت‌آپ‌ها به‌عنوان ابزاری در جهت ایجاد اشتغال و امیدبخشی به قشر جوان و خوش‌فکر کشور، برای حاکمیت بسیار مهم و استراتژیک تلقی می‌شود.کسب‌وکارهای استارت‌آپی به دلیل ماهیت مبتنی بر تکنولوژی و فن‌آوری‌شان ظرفیت قابل تأملی برای برقراری ارتباط سازنده با قشر جوان و بااستعداد کشور دارند اما شوربختانه با بررسی اجمالی آن‌ها درمی‌یابیم که هنوز از تمامی ظرفیت‌های خود در راستای ارائه‌ی خدمات نوآورانه استفاده نکرده‌اند. ایجاد تغییر و تحول سیستماتیک در شیوه‌ی ارائه‌ی خدمات و مبادلات پولی و خرید و فروش‌های سنتی گذشته یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهای این کسب‌وکارها برای کشور بوده است اما پرسش اینجاست که آیا این همه‌ی پتانسیل و ظرفیت استارت‌آپ‌هاست؟ قطعاً خیر. آیا نمی‌توانیم از طریق توسعه‌ی ایده‌های موجود بیش از پیش به فرآیند تولید کشور کمک کنیم؟ بی‌شک می‌توانیم. برای فهم بهتر این موضوع لازم است تا به چند مثال بارز در این حوزه اشاره کنم؛دیجی‌کالا به‌عنوان یکی از مهم‌ترین پلتفرم‌های خرید و فروش آنلاین کشور، علی‌رغم کمک به تسهیل فرآیند خرید و فروش محصول در کشور، یک واسط میان تأمین‌کننده و خریدار است.اسنپ با وجود اشتغال‌زایی نامحدود و سامان‌دهی و سرپرستی شغل خاکستری مسافرکشی که پیش از آن هیچ متولی نظام‌مندی نداشت، واسط میان راننده و مسافر است.آپارات به‌عنوان یکی از مهم‌ترین پلتفرم‌های پخش فیلم در کشور، واسط میان توزیع‌کننده و بیننده است.کافه‌بازار در قامت یکی از اثرگذارترین منابع توزیع اپلیکیشن، نقش واسط میان تولیدکننده‌ی اپلیکیشن‌ها و کاربران را ایفاء می‌کند.و به همین ترتیب، ده‌ها اپلیکیشن و استارت‌آپ دیگر که با تبعیت از همین مدل کسب‌وکار واسطه‌گری پیش می‌روند. در صورتی که در جهان امروز که به E آغشته است، هر استارت‌آپ می‌بایست برای توسعه‌ی بنگاه اقتصادی خود و مهم‌تر از آن برای ادامه‌ی حیات این صنعت دست به نوآوری‌های بیشتری بزند.مجموع این‌ها روشن‌گر این حقیقت است که کسب‌وکارهای استارت‌آپی ما گرچه از خیلی لحاظ خوب عمل کرده‌اند اما با تکیه بر مدل واسطه‌گری، نمی‌توانند به تولید ناخالص ملی کمک زیادی بکنند.استارت‌آپ‌های امروز ما در نگاهی کلی، اشتغال ایجاد می‌کنند اما از جنس اشتغال مصرف‌گرایانه!پلتفرم‌های خرید و فروش آنلاین فعلی، عموماً فرآیند خرید محصولات خارجی را تسهیل می‌کنند اما کمک چندانی به خلق محصولات جدید نمی‌کنند.این‌گونه مدل کسب‌وکار شاید در کوتاه‌مدت مرهمی باشد بر زخم بیکاری جامعه و امیدبخش باشد برای جوانان کشور اما به‌طور پایه‌ای دردی را درمان نمی‌کند.در اینجا لازم می‌بینم به این موضوع اشاره کنم که نقد حاضر بر بنگاه‌های اقتصادی وارد نیست؛ کار یک بنگاه اقتصادی ایجاد درآمد، سود، گردش مالی و ارتقاء سطح کاربران است و کارآفرین بخش خصوصی هم به‌خوبی کوشیده است تا در حد توان خود نیاز متقاضیان بازار را تأمین کند. در واقع این نهادهای قانون‌گذار هستند که مسئولیت ریل‌گذاری درست در مسیر حرکت کسب‌وکارهای نوآورانه را بر عهده دارند و این نظام حاکمیتی‌ست که به‌عنوان یک شتاب‌دهنده بایستی این مسئولیت را به‌نحوی به مرحله‌ی اجرا درآورد که قطار استارت‌آپ‌های کشور به ناکجاآباد نروند!حال چگونه می‌توان راه را برای ایفای نقش‌های مهم‌تر و کلیدی‌تر استارت‌آپ‌ها در فرآیند توسعه‌ی GDP هموار کرد؟با استناد به دلایلی که پیش‌تر بدان‌ها اشاره شد، نظام حاکمیتی، وجود کسب‌وکارهای استارت‌آپی و شرکت‌های دانش‌بنیان را به‌عنوان بازوهای جدی استراتژیک در جامعه پذیرفته و تعامل با این اکوسیستم را یک ضرورت محسوب می‌کند؛ اما در قامت نهاد تصمیم‌گیرنده، برای دستیابی به وضعیت مطلوب در این‌باره چه باید بکنند؟آنچه مُسلم است، نهادهای قانون‌گذار و سیاست‌گذار بایستی در حوزه‌های ICT و IT سیاست‌هایی را اتخاذ کنند که این جنس از کسب‌وکارها از واسطه‌گری فاصله بگیرند تا بیشتر بتوانند به تولید کشور کمک کنند.بازیگران اصلی این سناریو کدام نهادها هستند؟در رأس همه‌ی آن‌ها، معاونت علمی و فن‌آوری ریاست جمهوری، پارک‌های علمی‌فن‌آوری، شتابدهنده‌های دولتی و نیمه‌دولتی، شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی و نیمه‌دولتی که به نهادهای رگولاتوری بستگی دارند، مرکز توسعه‌تجارت الکترونیکی وزارت صنعت و معدن، بنیاد ملی نخبگان، وزارت ارتباطات و فن‌آوری اطلاعات.هر یک از این‌ها به‌طور مستقیم و غیرمستقیم، یا به اکوسیستم استارت‌آپی خدمات می‌رسانند و یا خدماتی دریافت می‌کنند؛ بنابراین هر کدام نقشی در تغییر ریل این حوزه بر عهده دارند.دارایی‌های جهان مبتنی بر یکی از چهار دسته‌ی ذیل خلق می‌شوند؛دارایی‌های مالیدارایی‌های فیزیکیدارایی‌های نامشهودانسانبا این چهار مدل دارایی، چهار مدل کسب‌وکار را می‌توان پیاده‌سازی کرد؛یا خلق می‌کنییا توزیع می‌کنییا اجاره می‌دهیو یا واسطه‌گری می‌کنی!به‌عنوان مثال؛ شما در حوزه‌ی خلق دارایی‌های فیزیکی، دست به تولید می‌زنی. در دارایی‌های نامشهود، اختراع می‌کنی و …همه‌ی این‌ها، مدل‌های متفاوتی از کسب‌وکار هستند که هر یک در جای خود و با رویکردهایی متناسب با زمان‌ها و مکان‌های مختلف به مرحله‌ی اجرا درمی‌آیند اما نکته اینجاست که ما در فرآیندهای کسب‌وکاری‌مان، خصوصاً کسب‌وکارهای نوین استارت‌آپی (که موضوع بحث این نوشتار است) بیشترین تمرکزمان را بر مدل چهارم یا همان واسطه‌گری قرار داده‌ایم. مهم‌ترین دلیل وجود این رویکرد در کسب‌وکارهای امروز ایران، خودِ جامعه و نهادهای قانون‌گذار هستند که بنگاه‌های اقتصادی را بیشتر به مدل واسطه‌گری تشویق می‌کند.اما راه‌کار چیست؟ادبیات حاکمیتی‌مان شرکت‌ها را به دو دسته‌ی اصلی تقسیم کرده است؛ شرکت‌های نوآور یا استارت‌آپ‌ها و شرکت‌های فن‌آور یا دانش‌بنیان‌ها.نخستین قدم برای رفع افتراق میان مدل درآمدی «کمک‌کننده به تولید» و «واسطه‌گری» شناخت عمیق‌تر ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های هم‌افزای دو حوزه‌ی دانش‌بنیان و استارت‌آپی است.به نظر می‌رسد این‌طور جا افتاده است که شرکت‌های دانش‌بنیان نباید به بازار توجه کنند و همواره می‌بایست در حال تولید چیزی مبتنی بر دانش باشند. از سوی دیگر، شرکت‌های استارت‌آپی گویی فقط بایستی با واسطه‌گری خلق ثروت کنند! انگار که قرابت این دو با یکدیگر را فراموش کرده‌ایم. در حالی که با سیاست‌گذاری‌های اصولی می‌توان شرکت‌های دانش‌بنیان را که در بیشتر مواقع در حال تولید هستند به شرکت‌های استارت‌آپی که تجاری‌سازی و فروش در بازار را به‌خوبی می‌شناسند متصل کنیم و از نزدیکی این دو حوزه‌ي هم‌افزا خلق ثروت کنیم.تصور کنید؛ محصولات شرکت‌های دانش‌بنیان در ویترین دیجی‌کالا به نمایش دربیایند. این‌گونه است که استارت‌آپ‌ها در واقعیت می‌توانند به تولید ناخالص ملی و افزایش میزان GDP کشور کمک کنند و هوشمندانه در جامعه‌ی امروز نقشی مؤثرتر از پیش ایفاء کنند.دولت بایستی برای کمک به ارتقاء سطح تولید در کشور، سیاست‌های تشویقی قابل تأملی برای شرکت‌های مؤثر در توسعه‌ی بازار، اتخاذ و تعریف کند.یکی دیگر از سیاست‌های قابل اجرای نهادهای قانون‌گذار و تصمیم‌گیرنده، کار کردن بر روی «برند ملی» کشور است. چطور می‌توان محصول ایرانی را به مشتری عرضه کرد وقتی هنوز خودمان محصول داخلی را باور نداریم؟ دولت می‌تواند از طریق سرمایه‌گذاری بر روی برند ملی ایران، بستری را به وجود بیاورد که استارت‌آپ‌ها از عرضه‌ی کالای ایرانی اجتناب نکنند و مشتاق ارائه‌ی آن به مشتریان باشند.دولت می‌تواند با توانمندسازی اکوسیستم استارت‌آپی، به‌شکلی هوشمندانه میزان تولید را افزایش دهد؛ به شرط آنکه پیش از تولید ناآگاهانه‌ی یک محصول – که در نهایت تنها به سر هم‌بندی و مونتاژ ختم می‌شود – از طریق تشکیل نهادها و کارگروه‌های متخصص، بازارهای داخلی، منطقه‌ای و جهانی را مورد بررسی و شناسایی قرار دهد تا با سیاست‌های از پیش برنامه‌ریزی‌شده این امکان را به وجود آورد که از اقتصاد واسطه‌محور به اقتصاد آفرینش‌گر حرکت کنیم.به گواه سفرنامه‌ی «ژان شاردن» (جهانگرد فرانسوی) که در سال ۱۷۱۱ میلادی – بیش از ۳۰۰ سال پیش – در آمستردام به چاپ رسید، ایرانیان میل و علاقه‌ی وافری به واسطه‌گری دارند…از این‌رو؛ اصلاح ساختاری و فرهنگی این مسیر بسیار دشوار است اما به زعم نگارنده، دولت و نهادهای قانون‌گذار می‌توانند با وضع قوانین حساب‌شده، مدل کسب‌وکار و نظام درآمدی واسطه‌‌محور در حوزه‌ی استارت‌آپی را متحول و دیگرگون کنند.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 16:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارت تحمل ابهام: قدرت بزرگان</title>
                <link>https://virgool.io/@oppmakr/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-u33oxwjn83di</link>
                <description>مقاله‌ی «مهارت تحمل ابهام: قدرت بزرگان» چاپ شده در شماره ۵ نشريه طراحان ایده در پاییز ۹۹ تحمل ابهام! چه چیزها که آدم از چه کسانی یاد می‌گیرد! ۲۸ ساله بودم؛ سر پرشوری داشتم و به قول دوستانم به دنبال شَر می‌گشتم!در آن زمان به گواه معدل دوره‌ی کارشناسی ارشدم که ۵/۱۹ شده بود، درس‌های مدیریتی را خوب بلد بودم و عاشق این بودم که آن اصول را در شرکت‌های ایرانی پیاده‌سازی کنم.به توصیه و معرفی یکی از بزرگترها که به من محبت داشتند، وارد جلسات ارشد مدیریتی شرکت ایران‌خودرو شدم تا یاد بگیرم و اگر پیشنهادی هم دارم بیان کنم. یکی از مدیرانِ رده‌بالا که در آن شرکت همتا نداشت؛ مردی ۵۰ و اندی ساله بود با قدی بلند و هیکلی به غایت درشت. پیراهن مردانه‌ی بسیار گشادی می‌پوشید و آن را روی شلوار می‌انداخت تا شکم برجسته‌اش جلب توجه نکند. دمپایی یا صندل به پا داشت و شلوار جنس فاستونی معمولاً قهوه‌ای. خلاصه با هر تصویری که تا آن روز از یک مدیر موفق داشتم متفاوت بود! آن‌قدر هم قلدر بود که حرف اول و آخر را خودش می‌زد و کسی هم یارای این را نداشت که جلویش درآید. بنیه‌ی مدیریتی خوبی هم داشت. حالا بازی روزگار را ببینید که من دوست ایشان شده بودم! حتی خودم هم باورم نمی‌شد که قرار است یکی از مهم‌ترین نکات زندگی حرفه‌ای‌ام را از او یاد بگیرم.یک روز به دفترش دعوتم کرد و بی‌مقدمه گفت: «می‌خواهی راز موفقیت در ایران را یاد بگیری؟».شرکت، در آن زمان بحران شدیدی را تجربه کرده بود و با تدبیر همین آقا زنده مانده بود. بلافاصله و هنوز جمله‌اش تمام نشده بود، گفتم: «بله! البته!».با همان ادبیات قلدرانه گفت: «یک مهارته که هر کسی در ایران که نه، در خاورمیانه بخواد موفق باشه، باید داشته باشه و اون هم مهارت تحمل ابهامه». پرسیدم: «مگه مهارته آقای دکتر؟» گفت: «بله آقا جون، مهارته! هر کسی یک کاری توی این مملکت کرده از دَم تا دُم، این مهارت رو خوب به کار می‌بره». بعد شروع کرد به بیان تجربیاتش در این زمینه…پیش از شروع گوشت مطلب هم عرض کنم که در دو جستار گذشته که در نشریه‌ی طرحان ایده به چاپ رسیدند، به دو موضوع پرداختیم؛ اولی «میان‌بُرطلبی» و دومی «واکنش‌های ما به موقعیت‌هایی که در آنیم». این جستار نیز در ادامه‌ی دو موضوع پیشین، قسمتی از مجموعه‌ای بلندتر از نوشته‌های بینارشته‌ای‌ست که حقیر احساس وظیفه می‌کند به نخبگان جامعه تقدیم نماید.تنها حالتی که می‌توانم لیختن‌اشتاین را توصیف کنم، نمود مادی بهشت است. به لحاظ زیبایی طبیعت و آرامش نظیر ندارد؛ چند سالی‌ست محفلی شده برای روشنفکران اروپایی و صاحبان بانک‌ها‌ و صنایع بزرگ که به دور از مشغله‌ی روزمره‌شان گرد هم آیند و در اندیشکده‌های آن کشور به فردای جهان فکر کنند. بله… جایی که از امروز جهان عبور کرده و می‌خواهد فردای آن را شکل دهد. چه می‌گفتم برایشان؟ چه سوغاتی می‌بردم بهتر از آنکه به‌عنوان یک ایرانی در حال زیستن‌اش هستم؟ القصه، آنچه در این جستار عرض می‌دارم، جمع‌بندی سخنان‌ام برای آن جمع در لیختن‌اشتاین است که جرقه‌اش توسط آن آقایی که پیش‌تر گفتم، خورد.پیش از شروع گوشت مطلب هم عرض کنم که در دو جستار گذشته که در نشریه‌ی طرحان ایده به چاپ رسیدند، به دو موضوع پرداختیم؛ اولی «میان‌بُرطلبی» و دومی «واکنش‌های ما به موقعیت‌هایی که در آنیم». این جستار نیز در ادامه‌ی دو موضوع پیشین، قسمتی از مجموعه‌ای بلندتر از نوشته‌های بینارشته‌ای‌ست که حقیر احساس وظیفه می‌کند به نخبگان جامعه تقدیم نماید.برای شروع در مقابله با ابهام؛به نظر نگارنده، این میل همیشه‌گی ما برای دانستن عاقبت هر چیز، از صفحات آخر یک کتاب رمان گرفته، تا سرانجام یک ماجرای خبری، ریشه در میل ذاتی ما به «امنیت» دارد. امنیت یکی از کلیدی‌ترین نیازهای بشری‌ست که از طبقه‌ي دوم هرم مازلو بگیرید تا ریشه‌ی بیشتر رفتارهای اجدادمان در ۵۰ هزار سال گذشته را به خود اختصاص داده است.این، نیاز به امنیت بود که در زمان غارنشینی بشر موجب شد تا در گله‌های ۱۵۰ نفره زندگی کنیم. همین موضوع بعدها به مرور ما را به موجوداتی اجتماعی تبدیل کرد. در آن روزها اجدادمان کشف بزرگی کرده بودند. آن‌ها فهمیدند که نمی‌شود وقتی یکی از اهالی غار می‌رود و لاشه‌ی شکارش را به داخل غار می‌آورد، همه به یک‌باره بر سر آن بریزند و غذا بخورند. چرا؟ دلیل آن ساده بود: اعضای خانواده که هیکل درشت‌تری داشتند، حسابی شکم‌چرانی می‌کردند؛ اما هنرمندان خانواده! با آن هیکل‌های نحیف‌شان، پای چشم کبودشده و گرسنه، از کارزار باز می‌گشتند. همیشه قوی‌ترها سیر بودند و ضعیف‌ترها گرسنه.اما گویی این موضوع مشکل بزرگی ایجاد می‌کرده. حمله‌ی حیوانات وحشی به محل زندگی بشر اولیه که از قضا آن روزها زیاد هم پیش می‌آمده، ورق را به نفع گرسنگان برمی‌گردانده است. از آنجا که شکم‌سیری و خواب نسبت مستقیم با هم دارند، بیشتر شب‌هایی که حمله‌ اتفاق می‌افتاده، قوی‌ترها خواب بود‌ند و ضعیف‌ترها که نمی‌توانستد از گرسنگی بخوابند، پا به فرار می‌گذاشتند. این پدیده‌ی به ظاهر ساده، حقیقت جامعه‌ی آن روزهای اجدادمان را رقم می‌زده. در نتیجه‌ی همین پدیده، همه در خطر بوده‌اند، بعضی از حمله‌ی حیوانات، و برخی از گرسنگی!به مرور و با فهم اشکالات این سیستم اجتماعی، «احساس نیاز به امنیت» در ما شکل گرفت. پیشروهای جامعه‌ی آن روز‌هایمان، سیستم بهتری را پیشنهاد دادند. مُد شد، که وقتی غذا به غار می‌رسید، ضعیف‌ترها داوطلبانه اجازه دهند تا اول، هیکلی‌ها خود را سیر کنند، و بعد هر چه ماند بخورند. در ضمن از آنجا که در جوامع بشری هیچ امتیاز اجتماعی نیست که بدون همراه داشتن مسئولیت باشد، به‌طور طبیعی وظیفه‌ی حفاظت از گروه بر عهده‌ی همان قوی‌ترها افتاد. و این داستان، نخستین ریشه‌‌های تفکر سلسه‌مراتبی را در ذهن بشر کاشت. موضوعاتی مانند رهبری، مدیریت و نظایر آن هم از همین ریشه، یعنی نیاز ما به «احساس امنیت» و تشکیل روابط اجتماعی برای به دست آوردن آن به وجود آمده است.مهارت تحمل ابهام، با چنین نیازی (یعنی احساس امنیت) سرشاخ می‌شود! با نیازی که در تمام جان و تن ما وجود دارد و ریشه‌اش در طبیعت ماست. این نیاز، گویی در روح‌مان رخنه کرده. ما به یاد ابهام می‌افتیم، آن زمان که یک موضوع چند تفسیر مختلف و قابل قبول داشته باشد. چیزی که تحلیل قطعی ندارد و قابل پیش‌بینی نیست، مبهم است. این وضعیت برای پیشروان جامعه تشدید شده و آن‌ها را در برزخی نگه می‌دارد. هر چقدر تصمیم‌گیری‌هایشان بزرگ‌تر باشد، ابهام هم برایشان بیشتر می‌شود.چه می‌شود کرد که در دنیای امروز، برای بدست آوردن امنیت، هر روز باید از آن گذشت. حداقل در این طرف دنیا که این‌گونه است. انسانی که در حاشیه‌ي امن خود باقی بماند، نه می‌تواند چیز تازه‌ای خلق کند، نه می‌تواند پیشرو باشد. باقی ماندن در نقطه‌ای که آن را امن می‌نامیم، نخبه را از تأثیرگذار بودن باز می‌دارد و به تکرار و تقلید آنچه بر او دیکته می‌شود وادار می‌کند. در ادامه، پنج ابزار که می‌تواند در روزگار ابهام به کارمان بیاید را بررسی می‌کنیم؛۱- در زمان ابهام دارایی‌های اصلی‌مان را بشناسیمیادم می‌آید در دهه‌ی ۷۰ خورشیدی، تازه مد و همه‌گیر شده بود که اتومبیل در بین کالاهای سرمایه‌ای وارد شود. آن روزها بزرگترها خریداران را نصیحت می‌کردند که «ماشین را جزو سرمایه‌ات حساب نکن!» و اگر می‌پرسیدی چرا؟ می‌گفتند چون حوادث رانندگی در کسری از ثانیه می‌تواند از ارزش آن کم کند یا به کلی آن را از بین ببرد. اتومبیل، سرمایه‌ي متحرک است.یاد‌آوری این جملات، ما را به فکر فرو می‌برد. باید لحظه‌ای جلوی آینه رفت و از خود پرسید؛ آیا بیشتر چیزهایی که ما به‌عنوان سرمایه به آن‌ها نگاه می‌کنیم، چنین ویژگی‌ای ندارند؟ آیا وجه نقدی که در بانک پس‌انداز داریم، نمی‌تواند با ورشکستی بانک کسر شود؟ آیا وجوه ارزی که به‌صورت نقدی پس‌انداز کرده‌ایم، هر روز قیمتشان کم و زیاد نمی‌شود؟ چیست آن دارایی اصلی ما؟ چیست که تا روزی که زنده هستیم می‌توانیم در هر شرایطی روی آن حساب کنیم؟ ما در اصل چه داریم؟دارایی‌های اصلی ما، آن دسته از داشته‌های ما هستند که برای خلق و تصمیم‌گیری‌های کلیدی به آن‌ها نیازمندیم. برای پی بردن به این دارایی‌ها، کافی‌ست سه سؤال کلیدی از خود بپرسیم (و البته برای آن‌ها پاسخ کارآمد پیدا کنیم):من که هستم؟چه می‌دانم؟و چه کسانی را می‌شناسم؟این پرسش، که واقعاً «که هستیم»، سؤالی فلسفی‌ست. و فلاسفه، روانشناسان و دیگر متخصصان را سال‌ها درگیر خود کرده است. اما در اینجا منظور، پرداختن به آن است که علایق و سلایق‌مان چیستند؟ چه چیزی ما را سر ذوق می‌آورد؟ چه چیزی در ما رضایت ایجاد می‌کند؟ و…پرسش دوم اشاره به چیزهایی دارد که شاید خیلی هم جزو ویژگی‌های پایدار شخصیتی ما نیستند و در اثر یادگیری فعالانه بر ما افزوده شده‌اند. مثلاً مدارج تحصیلی که گذرانده‌ایم، و یا مهارت‌هایی که یاد گرفته‌ایم.پاسخ پرسش سوم هم می‌تواند خانواده، شبکه‌ی دوستان حرفه‌ای و یا حتی منتقدان وفادار ما باشد.دارایی‌های اصلی ما در زمان ابهام از هر گروه دیگر از دارایی‌هایمان بیشتر به کار می‌آیند. آن‌ها می‌توانند قوای ذهنی ما برای تصمیم‌گیری‌های کلیدی را افزایش دهند. در مورد اینکه چگونه می‌شود این دارایی‌ها را افزایش داد می‌توان مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت که از حوصله‌ي این نگارش خارج است. خلاصه هر چقدر میزان دارایی‌های اصلی ما بیشتر باشد، در شرایطی که آینده برای‌مان مبهم است، بهتر می‌توانیم تصمیم بگیریم، عمل کنیم و راه‌کار خلق نماییم.۲- نقطه‌ی شروع، بسیار تعیین‌کننده استدر زمان آغاز تصمیم‌گیری و برای حرکت در مسیر فکری، نقطه‌ی شروع ذهن مهم است. نقطه‌ی شروع ذهن در تحمل ابهام تأثیری جدی دارد. یک مکتب فکری این است که ابتدا از اهدافمان شروع کنیم و سپس به فکر منابعی که برای تحقق آن اهداف نیاز داریم بیفتیم. و مکتب فکری دیگر این است که از منابع در دست شروع کنیم و از روی موجودی‌مان هدف‌گذاری نماییم.بنده در ذهنم این موضوع را زیر عنوان «داستان دمی گوجه‌ی حسین» طبقه‌بندی کرده‌ام!در زمان دانشجویی به اتفاق دوستان در خانه‌ی یکی از آشنایان اقامت داشتیم. از آن شب‌های امتحان بود که باید گروهی بیدار می‌ماندیم و (به ظاهر هم که شده!) درس می‌خواندیم. ساعت از سه صبح گذشته بود و در اثر آن همه قهوه که نوشیده بودیم تا بیدار بمانیم، آن‌قدر گرسنه شده بودیم که به هر خوراکی راضی بودیم. بعد از جستجوی مفصل آشپزخانه‌ این مواد را یافتیم: مقداری برنج، یکی دو تا سیب‌زمینی و یک عدد گوجه فرنگی! حسین، که یکی از خوش‌ذوق‌ترین دوستانم است، قبول زحمت کرد. او قهرمانانه برخاست و گفت «امشب براتون دمی‌گوجه می‌ذارم…» دلتان نخواهد؛ عجب مزه‌ای هم داشت! بله. او در شرایط بحرانی، از منابع موجود شروع کرد و هدف را بر آن اساس تعریف کرد. در مقابل، شف‌های رستوران‌ها، هر روز سفارش خرید می‌دهند و بر اساس آنچه تعریف کرده‌اند، یعنی منوی رستوران، به منابع‌شان دسترسی پیدا می‌کنند.کدام مکتب فکری درست است؟ البته هر دو. اما مهم است که هر کدام را در چه فحوایی مورد استفاده قرار می‌دهیم.«ساراس ساواراتی» محقق علوم مدیریتی که تئوری معروف خود را با عنوان «تفکر عمل‌گرا» منتشر کرده، معتقد است که مکتب فکری اول (از اهداف به منابع برسیم)، برای زمان‌هایی مناسب است که مایلیم یک سیستم – حال می‌خواهد زندگی‌مان باشد یا شرکت‌مان – را مدیریت کنیم. چنین روش تصمیم‌گیری برای زمانی ساخته شده که سیستم از یک ثبات نسبی برخوردار است و مدیر یا تصمیم‌گیرنده، می‌خواهد سیستم را بر مبنای اهدافش گسترش دهد.در مقابل؛ روش دوم (از منابع شروع کنیم و اهداف را بر اساس آن منابع خلق کنیم)، زمانی کاربرد بیشتری دارد که دانش کمی از وضعیت آینده وجود داشته باشد و یا شاید تصمیم‌گیرنده در آغاز راهی نو باشد.نگارنده خود به واسطه‌ی ماهیت کارهای اجتماعی، ارتباط زیادی با افرادی دارم که در دهه‌ي بیست زندگی خود هستند. به همین جهت و در اثر تعامل با این افراد متوجه شده‌ام که علت بسیاری از سرخوردگی‌های سنین جوانی آن است که فرد، مکتب فکری مناسبی را برای تصمیم‌گیری در شرایطی که در آن می‌زید، انتخاب نکرده است. به‌عنوان مثال؛ مصرانه در پی نیل به اهدافی‌ست که خودش یا خانواده‌اش سال‌ها پیش به‌عنوان پیشرفت برای او تعریف کرده‌اند. حال آنکه زندگی امروز جوانی که در ایران و خاورمیانه زندگی‌ می‌کند را تعداد بسیار زیادی از عوامل، مدام دست‌خوش تغییر قرار می‌دهند. در مقابل، جوانی را تصور کنید که تا جایی که توانسته تحصیل کرده، مهارت آموخته و روابط اجتماعی برقرار کرده است. این تلاش او نه از حرص رسیدن به موفقیت پوسیده‌ای‌ست که خانواده‌اش برایش تعیین کرده‌اند، بلکه بر ستون حس انجام وظیفه‌ي او سوار است. چنین فردی در میان هزاران ابهام که جلوی راه آینده‌اش قرار می‌گیرد، می‌تواند سریع‌تر، کم‌هزینه‌تر و کم‌دردتر تصمیم بگیرد و اهدافش را بر مبنای داشته‌هایش تغییر دهد.۳- از خود بپرسیم؛ مگر چه چیزی را از دست می‌دهم؟هر وقت صحبت از اهمیت چطور سؤال پرسیدن می‌شود، یاد داستان دو کشیش سیگاری می‌افتم که قصد داشتند به شکلی رندانه، مجوز سیگار کشیدن را از مقام ارشدشان بگیرند؛اولی از استاد ارشد می‌پرسد: استاد آیا اگر در هنگام مناجات سیگار بکشیم، اشکال دارد؟ و بلافاصله جواب منفی می‌گیرد!و دیگری اما پرسش خود را این‌گونه مطرح می‌کند که: استاد آیا اگر در هنگام سیگار کشیدن عبادت کنیم ایرادی دارد؟و البته که پاسخ، مثبت است!اینکه چطور از خودمان سؤال می‌پرسیم ما را به پاسخی متناسب می‌رساند. در واقع اینکه به ما می‌گفتند «نیمی از پاسخ در خود سؤال نهفته است»، مبین همین موضوع است.مکانیزم طبیعی ذهن ما همواره در حال بررسی چیزهایی‌ست که به دست می‌آورد و به همین دلیل در برخورد با تصمیمات کلیدی از خود می‌پرسد «قرار است چه چیزی به دست بیاورم؟». و چون در بسیاری از مواقع، پاسخ مشخصی برای این پرسش یافت نمی‌شود؛ یا راه را شروع نمی‌کند و یا با ابهام وارد راه‌های جدید می‌شود. در چنین شرایطی می‌توان پرسش را تغییر داد؛می‌توان از خود و اطرافیان پرسید که اگر فلان تصمیم را بگیریم، «چه چیزی را از دست می‌دهیم؟».در حالی که پرسش اول ما را به دستاورد‌های مشخص می‌رساند که رسیدن یا نرسیدن به آن‌ها همواره ذهن را به خود درگیر می‌کند، پرسش دوم ما را متوجه خسارت‌های قابل جبران‌مان می‌کند.امروز، حدود ۱۱ سال است که مجموعه‌ی کنفرانس‌های TED، برند خود را به گونه‌ای عمومی‌سازی کرده و با در اختیار دیگران گذاشتن آن (فرانشیز کردن آن)، برند TEDx را ساخته است و از این طریق حدود ۴۵۰ میلیون نفر در جهان تحت تأثیر قرار می‌گیرند.در گفتگویی که چند ماه پیش با کریس اندرسون، مدیر TED داشتم، علت این نام‌گذاری را پرسیدم؛ چرا TEDx؟پاسخی که گرفتم مبین استقبال او از موضوع همین جستار، یعنی «ابهام» بود. او گفت: «حرف x که به آخر برند اضافه شده، در ابتدا به دلیل اینکه نماد «ناشناخته» بوده به کار برده شده». اندرسون در واقع در زمان راه‌اندازی این برنامه نمی‌دانسته که قرار است چه چیزهایی به دست بیاورد و این برنامه، بناست که سازمانش را به کدام سو ببرد. در آن روز سؤالی که برایش مطرح بوده، ریسک این تصمیم‌گیری بوده و نه آنچه در اثر موفقیتش به دست می‌آید. از طرفی، چون خسارت‌های احتمالی شکست پروژه را در بضاعت سازمانش می‌دیده، در نتیجه با این تصمیم موافقت کرده است.در اینجا مجدد به مخاطب آگاه یادآور می‌شوم که هیچ‌کدام از این رویکردها برای تمام فصول ساخته نشده‌اند بلکه مهارت‌هایی هستند که باید هر زمان از گونه‌ای از آن‌ها استفاده کرد. در شرایط ابهام، تمرکز بر روی اهداف پروژه معنای خاصی ندارد. چرا که تعداد متغیرها آن‌قدر زیاد و تأثیر آن‌ها بر هم آن‌قدر زیادتر است، که با فرض اینکه جایی هم باشد که بتواند تمام این موضوعات را محاسبه کند، هزینه‌ی محاسبات آن معمولاً بسیار بالاتر از منافع احتمالی‌ست. در چنین شرایطی می‌توان با توجه به اصل «خسارت قابل جبران»، تصمیمات بهتری گرفت.۴- در ابهام یاد بگیریم که فرصت بسازیمهمواره می‌خواهیم به نتایجی که قرار بوده به آن‌ها دست پیدا کنیم، برسیم. طنز ماجرا هم اینجاست که خودمان با خودمان بریده‌ایم و دوخته‌ایم و حالا از زمین و زمان طلبکاریم که چرا نقشه‌هایمان را به هم می‌ریزد! آنچه با عنوان سورپرایز یا شرایط غافل‌گیرکننده می‌شناسیم و در روز تولدمان برایمان خوشایند است و در مورد قیمت ارز ما را تا مرز خودکشی می‌کشاند، در واقع واکنش ما نسبت به ناشناخته‌هاست.زمانی در مورد ماهیت «خبر» از پدرم پرسیدم. ایشان به واسطه‌ی فعالیت حرفه‌ای و آشنایی زیادی که با حوزه‌ی خبر دارند، توصیه‌ای کردند که در من تغییر نگرش ایجاد کرد. در واقع «خبر خوب» و «خبر بد» برچسب‌هایی‌ست که ما یا رسانه‌ها بر روی وقایع می‌چسبانیم. اخبار وقایع فارغ از اینکه خوب یا بد باشند، ممکن است برای گروهی «خوشایند» یا «ناخوشایند» به نظر برسند. اما ماهیت وقایع به این راحتی برای ما قابل کشف نیست. چرا که معمولاً نمی‌توانیم از اثر وضعی و زنجیره‌ای آن‌ها تحلیل درستی به دست بیاوریم. تقسیم‌بندی وقایع به خبر بد و خوب می‌تواند ما را وادار به نگاه‌های متفاوت کند. اینکه پدیده‌ای فرصت است یا تهدید، از همین نگاه نشأت می‌گیرد.در شرایط ابهام، معمولاًً تعداد اتفاقاتی که توسط ما بوجود نیامده و یا در کنترل ما نیستند افزایش می‌یابد. در چنین شرایطی می‌بایست وقایع را «برچسب‌ها زدایی» کرد تا حقیقت موضوع معلوم شود. بعد می‌شود از خود پرسید چطور پیشرفت خود، سازمان یا گروه‌مان را به این شرایط پیوند بزنیم؟ پاسخ سازنده به این پرسش، ما را به ذهنیت فرصت‌آفرین می‌رساند. آنجا که می‌توانیم ابهام را تحمل کنیم، و به جای دوری از ناشناخته، به دل آن بزنیم.۵- رقبا را به رفقا تبدیل کنیمحرکت از تحلیل رقبا به تحلیل رفقا کمک‌رسان ما در مورد تحمل ابهام خواهد بود. یکی از درس‌هایی که از مطالعه‌ی تاریخ انقلاب ۵۷  می‌توان گرفت، مبین همین موضوع است؛ زمانی که انقلابیون در شرایط ابهام و بحران دست به ساختن سه نهاد کلیدی برای «گرفتن» زدند. جنبش‌های عمومی بسیج و جهاد از یک سو و ستاد اجرایی از سمت دیگر، مکانیزم‌هایی بودند که اگر در آن زمان، افراد دارنده‌ی دانش، مهارت، ثروت یا هر چیزی از این جنس بودند، برای کمک به جنبش‌های عمومی از طریق این مکانیزم‌ها جذب می‌شدند و اتفاقاً یکی از دلایل افزایش مشارکت عمومی، همین مشارکت‌های کوچک و بزرگ بود.مثال ساده‌ی دیگر که علاقه‌مندان به کوه‌نوردی آن را خوب می‌شناسند، زمانی‌ست که گروه کوه‌نورد در شرایط بوران و مه خود را (و در حقیقت سرنوشت خود را) با طنابی به دیگری می‌بندد و از این طریق شرایط را برای خود و دیگران قابل تحمل‌تر می‌کند.یکی از دلایل کلیدی آن که «ابهام» ما را می‌ترساند این است که با هم نیستیم. همواره و در نخستین برخوردها به دنبال تفاوت‌هایمان با دیگران می‌گردیم. استفاده از کلماتی مانند «ولی»، «اما»، «مخالفم» بسیار روشنفکرگرایانه‌تر از به کار بردن «درست می‌فرمایید» و «با شما موافقم» است.سیم‌پیچی ذهن‌مان در تمنای تخریب است! همواره خرابکارانیم، حتی زمانی که جانمان در گرو با هم بودن باشد.در شرایط ابهام و برای تحمل و شاید گذر از آن، باید دید چطور می‌شود هرچقدر بیشتر دیگران را درگیر موضوع کرد و موفقیت و شکست مسئله را با آن‌ها شریک شد. چطور می‌توان تعداد رفقا را بالا برد؟و در آخر…در اسطبل زندگی ما، «آینده» مانند کُره‌اسبی‌ست که اگرچه از آبشخور آمال و آرزوهای ما تغذیه می‌کند، اما ترس از اینکه کجا قرار است قضای حاجت کند، در دل ما لرزه می‌اندازد. به راستی تکلیف ما با آینده چیست؟چیست این آینده که همواره در مقالات مدیریتی پیش‌بینی یا در بهره‌گیری از فال قهوه، آرزوی داشتن فرمولی برای دانستن آن داریم؟‌در شرایط ابهام، آینده نه از پیش ساخته و نه قابل پیش‌بینی‌ست. اما می‌تواند قابل کنترل باشد. این همان کاری‌ست که خلبان‌ها در حال هدایت هواپیما می‌کنند. آن‌ها اگرچه تا حد امکان از پیش‌بینی شرایط جوی و برج مراقبت کمک می‌گیرند، اما به خوبی برایشان روشن است که فقط آنچه در کابین هواپیماست در کنترل واقعی آن‌هاست. آن‌ها با تمرکز بر آنچه واقعاً در اختیار دارند، به مصاف ابهام پیش رویشان می‌روند و به عبارت بهتر، قسمت قابل توجهی از تمرکزشان را متوجه شناسایی و کار کردن چیزهایی می‌کنند که واقعاً در کنترل آن‌هاست.اجبار ما برای خواندن و نوشتن در مورد موضوع تحمل ابهام، چندان هم‌خوانی با پختگی ناشی از سن و سال و تجربه ندارد. تنها نمود بیرونی‌اش یکی‌ست. به همان دلایل بیولوژیکی و تاریخی که در مورد اجدادمان در ۵۰ هزار سال پیش توضیح دادم، متأسفانه یا خوشبختانه جامعه‌ی بدون طبقه در میان جوامع انسانی وجود ندارد. از طرفی لبه‌ی حرکت هر جامعه و جهت حرکت آن معمولاً بر عهده‌ی نخبگان همان جامعه‌ست.بخواهیم یا نخواهیم، طبقات دیگری که این مسئولیت در ابتدا بر عهده‌ی آن‌هاست از این بار شانه خالی کرده و آن را ناخواسته بر عهده‌ي نخبگان واقعی کشور گذاشته‌اند. لبه‌ی حرکت جامعه، خودش از جنس ابهام ساخته شده است.نخبه‌ی امروز جامعه‌ی ایران بدون اینکه حتی از خود در این زمینه اراده‌ای داشته باشد، بیدار بودنش، خوابیدنش، زندگی کردنش، همه و همه دارند جامعه را شکل می‌دهند و به همین دلیل، ممکن است مهارت تحمل ابهام به کارش بیاید. برای اینکه بتواند در این مِه که همه جا را فرا گرفته، نه با قدرت دید در شب – که کمی بیشتر از بقیه دارد – بلکه با اتکا به توان تصمیم‌گیری سریع و مناسبش حرکت کند و جامعه‌اش را متأثر حرکت‌هایش نماید.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 19:44:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه‌ی حسادت ناامیدی‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-mxxhxn8gvelu</link>
                <description> ژریکو، پرتره‌نگاریِ بیماران روانی - سمبل حسادت
یااااافتم! یااااافتتتتتتتتم!صدای ارشمیدس که به یکباره از حمام عمومی بیرون دوید و در خیابان‌های سیراکوز این کلمات را فریاد زد، چند سال پیش در گوش نگارنده هم طنین‌انداز شد. زمانی که پس از نوشیدن قهوه با یکی از دوستان، قصد کردم تا از طریق رساندن وی به مقصدش، او را مشایعت کنم و از هم‌صحبتی با او بیشتر حظ ببرم. همانجا بود که فهمیدم که «ریشه‌ی حسادت، ناامیدی‌ست». به همین سادگی!اما آیا ارشمیدس عزیزمان واقعا کشف بزرگش را مرهون همان یک لحظه است؟ و یا اینکه لازم است بدانیم او در آن روز پیش از آن که به حمام گام بگذارد چه فکری در سر داشته؟ این یادداشت بهانه‌ای‌ست برای آشتی و همگرایی خرده‌افکارم در مورد مقوله‌ی حسادت، که قبل از این کشف بر فکرم گذر کرده. چرا که حسادت پدر ما را درآورده‌ است و از دَم تا دُم ما را در خود فرو برده است. گویی ما حسادتیم و حسادت نیز، ما!در آن صبح تابستانی چند سال پیش که خدمت خوانندگان عرض کردم، قصد من و دوستم از دیدار، به گونه‌ای جشن گرفتن بود. جشنی برای پایان یک دوره‌‌ی سختِ کاری و پر چالش برای شرکت دوستم که به تازگی مورد حمله‌ی چند مجموعه‌ی قدرتمند قرار گرفته بود. من که تا حدود زیادی از راستی و درستی کارکرد او مطلع بودم، از سؤالش به خود آمدم. او نه برای پاسخ گرفتن، بلکه برای تفکر، می‌پرسید: « عجیبه… آخه چرا نمی‌گذارند کارمون رو بکنیم؟».پاسخ فوراً در دل من روشن شد. صدایی از درون به من گفت:‌ «خب، معلوم است، ناامید هستند… از خودشان، از توان‌شان، از داشته‌هایشان، از اهدافشان… از همه‌ی این‌ها ناامید هستند. فکر نمی‌کنند ممکن است به جایی برسند، در نتیجه اینکه تو حرکت می‌کنی را مشکل می‌دانند!»این ندای درون، از کجا چنین چیزی می‌دانست و چرا اینطور نتیجه‌گیری کرده بود؟ به احتمال زیاد از مشاهدات شخصی‌ام و تجربیات مشترکی که در همین زمینه داشتم و باز به احتمال زیاد از جهان‌بینی‌ای که بر فکرم غالب است.شاید اولین باری که حسادت را در زندگی واقعی‌ام به چشم دیدم، یک شب بود. شبی خاص، که هفت نفری با همکاران یک پروژه جمع شده بودیم تا پایان آن را جشن بگیریم. ای کاش می‌توانستم دقیق‌تر توضیح دهم، مثل فیلم جلوی چشمم است. اما احتیاط دارم که موجب خدشه‌دار شدن نامی و دلسرد شدن دوستی بشوم.به هر حال، آن زمان در دهه‌ی بیست زندگی بودم. به همراه آن شش نفر دیگر به سختی برای انجام آن پروژه زحمت کشیده بودیم. من فکر می‌کنم بیشتر از همه زحمت کشیده بودم و کارهای مهم‌تری هم انجام داده‌ بودم. اما مطمئن نیستم. پروژه که تمام شد، به دفتر محل کار دعوت شدم تا ذکر خاطرات خوش کنیم و از هم قدردانی کنیم.آن شب به محض ورود به دفتر، دچار احساسی شدم که شاید همه‌ی ما تجربه کرده‌ باشیم. اینکه وارد اتاق می‌شوی و حس می‌کنی که گفتگویی بوده که با حضور تو پاره شده و چیزی در دل دیگران است که به تو نمی‌گویند اما به زودی قرار است نتیجه‌ی آن حس‌شان را ببینی…همین هم شد. قسمتی از شب که گذشت، یکی به دیگری سقلمه زد که «بگو دیگه، چرا نمی‌گی؟!». آن هم شروع کرد به گفتن که «ما با تو مشکل داریم… تو فلان امتیاز را گرفتی، اما بین گروه تقسیم نکردی… این کردی… آن کردی…».شاید هم راستش را می‌گفت. در آن زمان بیست و چند سال داشتم. در تحصیل بسیار موفق بودم، فعالیت‌های اجتماعی‌ام خیلی زیاد شده بود و کم کم داشتم به خاطر نشر تحقیقاتم در زمینه‌ی استراتژی سازمان‌ها و همینطور انتقال تجربه از صنایع کشور به حوزه‌ی استارتاپ‌ها، مورد توجه قرار می‌گرفتم. چهره‌ی سرخ و سفید و همیشه خندانی داشتم و در مجامع عمومی احساس رضایتم از راهی که در آن بودم را مشتاقانه ابراز می‌کردم.فردی که از خود، آینده‌ی خود، مجموعه‌ی خود، کشور خود و داشته‌های خود ناامید است، به دیگری، مجموعه‌ی دیگری، کشور دیگری و داشته‌های دیگری حسادت می‌کند.وقتی در اتاقی بودم و در جمعی صحبت می‌کردم، می‌توانستم موضوع را بگردانم، توجه دیگران را به خودم جلب کنم و نظراتم را به کرسی بنشانم (چون معمولاً نظراتم ترکیب منطقی و متعادلی از نظرات جمع بود).همه‌ی اینها که به نظر من طبیعی و عادی بود، ممکن بود برای دوستانم که در دهه‌های بالاتر زندگی خود زیست می‌کردند، و بر سر چند راهی‌های جدی زندگی‌شان قرار داشتند، گران بیاید و به نارضایتی آنان از زندگی‌شان دامن بزند.القصه، آن شب من ساکت نشستم؛ سرم را پایین انداختم و شنیدم. دو یا سه ساعت (که بر من به اندازه‌ی چند روز گذشت) فقط شنیدم که این شش نفر چه انزجاری از من، لبخندم، کارهایم، موقعیت‌های نداشته‌ام، فلسفه‌ی وجودی‌ام و تک تک سلول‌هایم داشتند… چقدر دردناک بود…همینطور که می‌شنیدم، خودم هم به خودم نهیب می‌زدم که «ببین چه کردی که نتوانسته‌ای به دوستانت کمک کنی… آنها ماه‌ها در آتش سوخته‌اند و تو بی‌خبر بوده‌ای! ای کاش کاری می‌کردی که امشب حالشان بهتر بود».اگر امروز در آن موقعیت قرار بگیرم، می‌دانم چه کنم که اصلاً کار بالا نگیرد، اما آن شب نمی‌دانستم. همین سکوت من، آن جریان باریک آب را تبدیل به یک سیلاب کرد. سیلابی که همه‌ی ما را با خود برد به جایی که بسیار دور بود و هیچوقت نمی‌خواستیم به آنجا برویم.آن شب، حسادت را زنده و تنومند، جلوی خودم دیدم.واکنش غریزی ما به وقتی که موجب حسادت قرار می‌گیریم، این است که به خود ببالیم که ببین من چه خوب هستم و آنها چقدر از من عقب‌ترند. اما من به واکنش‌های غریزی اعتقادی ندارم و فکر می‌کنم اگر آمده‌ باشیم که فقط رفتارهای غریزی از خود نشان دهیم، آمدنمان از بی‌فایده‌ترین کارهای دنیا بوده است!بنابر این واکنش غریزی را کنار زدم و از خود پرسیدم چطور می‌توانم آنها را کمک کنم؟همین پرسش، باعث شد بفهمم آن دوستانم امیدی به آینده‌ی خود ندارند، به همین دلیل طوری که من زندگی می‌کردم به آنها احساس بدی می‌داد. البته اشتباه می‌کردند. هر آدمی مسیر خودش را دارد و اشتباه است که خود را با دیگری مقایسه کند.بین این دو اتفاق، یعنی آن شب که حسادت را زنده جلوی چشمم دیدم، و آن روز که دوستم می‌پرسید «آخه چرا نمی‌گذارند کارمون رو بکنیم؟»، تقریباً ده سال فاصله بود. در این ده سال، بارها شد که مورد حسادت قرار بگیرم یا نفسم بخواهد من را درگیر این بازی بکند که به کسی حسادت کنم. همه‌ی این مشاهدات در کنار هم آمدند، تا در آن روز تابستانی ندای درونی‌ام به من بگوید «ریشه‌ی حسادت ناامیدی‌ست».فردی که از خود، آینده‌ی خود، مجموعه‌ی خود، کشور خود و داشته‌های خود ناامید است، به دیگری، مجموعه‌ی دیگری، کشور دیگری و داشته‌های دیگری حسادت می‌کند. درمانش هم ساده است.کسی که دچار بیماری حسادت است، باید مورد تزریق یک دوز امید قرار گیرد. البته این امید نباید واهی باشد. چون امیدهای واهی در بلند مدت فرد را بیشتر ناکام می‌کند و در نتیجه او بیشتر درگیر مریضی حسادت می‌شود. امید باید بر اساس داشته‌های آدمی باشد. بسیاری از ما داشته‌هایمان را نمی‌بینیم. یا اگر می‌بینیم، نمی‌دانیم از ترکیب همان داشته‌ها چه کارها که نمی‌توانیم بکنیم. یا حتی اگر داشته‌ی چندانی نداریم، نمی‌دانیم ساختن دارایی چقدر گاهی می‌تواند دست‌یافنتی باشد. فردی که دچار حسادت است را باید متوجه این موضوعات کرد، همینطور سازمان یا کشوری که دچار حسادت است.حالا اجازه بدهید، هرچه گفته‌ام را نفی کنم!مدت‌ها بعد از این کشف، آن را با یکی از دوستانم که فکری باز دارد مطرح کردم. او گفت «این کشف تو ممکن است درست نباشد، اما به درد بخور است.» به نظرم خودم هم این قضاوت درست و عمل‌گرایانه است.همانطور که قبل‌تر هم نوشته‌ام اصولاً هر نظریه‌ای به این درد می‌خورد که به تحلیل بهتر ما کمک کند. یعنی ممکن است ناامیدی و حسادت رابطه‌ی علت و معلولی با هم نداشته باشند و دارای رابطه‌ی همسانی (correlation) باشند. به نحوی که تغییر در هر کدام بر دیگری تأثیر بگذارد. اما من کشف خودم را زیسته‌ام و از آن ثمرات بسیار دیده‌ام. یعنی هر زمان که حسادت دیده‌ام، امید داده‌ام. این کار در بیشتر مشاهدات شخصی من، جواب داده است و ممکن است به درد خوانندگان محترم هم بخود، اگرچه با امکانات موجود من اثبات‌پذیر نیست.من می‌دانم که حسود، درد کمبود امید دارد. باید او را از دردش رهانید تا هم خودش کمتر در آتش حسادت بسوزد و هم دیگران را به آن گرفتار نکند.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 16:48:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرک‌نویسی درباره‌ی غرور</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%DA%86%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-nz92nt2z2hcv</link>
                <description>از غرورم است که همین پیش‌نویس را می‌نویسم و چون هنوز نمی‌دانم که سر و ته دارد یا نه، آن را یک چرک‌نویس می‌دانم تا یک یادداشت درست و حسابی. گفتگوست با خودم و شما. پرسه‌ی ذهنی‌ست.کمتر می‌شود که من در برگزاری یک رویداد، همایش، کنفرانس و غیره نقش داشته باشم. مگر نور چشمم تداکس‌تهران که هر کاری برایش می‌کنم، یا یکی دو رویداد صنفی که به گسترش فرهنگ نوآوری در ایران کمک می‌کند. مثل رویداد اینوتکس، فروم اقتصاد نانو و اینها. در این رویدادهای اخیر که اشاره کردم، اندیشکده‌ی ما نقش اتاق فکر دارد، محتوا و کیفیت آن را کنترل می‌کند و سخنران‌ها را جورچین می‌کند.هر وقت که نزدیک به یکی از این رویدادها می‌شویم و زمان دعوت از سخنران‌ها می‌شود، دوستانم به سه دسته تقسیم می‌شوند:آنهایی که همراهند و می‌آیند که کمک کنند؛آنهایی که می‌خواهند برای خودشان و مجموعه‌شان تبلیغ کنند،و آنهایی که «تریپ می‌کنند!!!»دسته‌ی اول و دوم را می‌فهمم و شاید در یادداشت‌هایی دیگر به آنها بپردازم، اما این چرک‌نویس درباره‌ی دسته‌ی سوم است. آدم‌هایی که درگیر غرور هستند…حالا که اردیبهشت ۱۴۰۰ است و نزدیک رویداد اینوتکس ۲۰۲۱ شده‌ایم، تعامل من هم با آدم‌های دچار اختلال غرور بیشتر شده. البته در کل، تعداد کمی هستند، و انصافاً بیشتر دوستان با محبت می‌آیند که کمک کنند و مطالبی که دارند را بگویند و افکارشان را با دیگران به اشتراک بگذارند.در جهان امروزمان، دیگر هیچکس آنقدر متاع گرانقدری ندارد که بتواند از این نازها بکند.اما این گروه سوم خنده‌دارند؛ اول به پیشنهاد سخنرانی پاسخ معلق می‌دهند، بعد و بلافاصله می‌پرسند که چه کسان دیگری هستند، بعد باز هم معلق می‌گذارند، بعد بین کلامشان هی سیگنال می‌دهند که کارشان درست است و وقت ندارند، بعد… خلاصه یک سناریوی پوسیده و تکراری و خنده‌دار پیاده می‌کنند.و من هم همواره در تعامل با فرد دچار اختلال غرور به خودم و او گوشزد می‌کنم که عزیزمغرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست
جمال دولت محمود را به زلف ایازگرچه حضرت حافظ در این بیت چرایی خلقت را بیان می‌کند که جلال و جبروت پروردگار نیازی به زلف داغان مخلوق ندارد و اگر این مخلوق ضایع بتواند ارزشی بیافریند، همان حسنش است، اما نمی‌دانم چرا این بیت در صدر فکر من نشسته و فوراً در سرم تکرار می شود؟ آن هم زمانی که کسی فکر می‌کند متاع زلفش خیلی گرانقدر است.نیست عزیزم، نیست! در جهان امروزمان، دیگر هیچکس آنقدر متاع گرانقدری ندارد که بتواند از این نازها بکند.باری… از اختلال غرور گفتم، بگذارید از خوبی غرور هم بگویم. آنچنان که فرمود«عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو».وقتی غرور خوب استمن می‌توانستم در این نوشته حسابی بر آدم‌های مغرور بتازم. میتوانستم آنها را با کلماتم مسخره یا خوار و خفیف کنم… خدا می‌داند چقدر هم دلم می‌خواهد این را بکنم. اما عقلم می‌گوید که این کار درست نیست. چرا که جمعیت افرادی که غرور دارند، با جمعیت کره‌ی خاکی ما برابر است و من نمی‌خواهم در این یادداشت به همه‌ی انسان‌ها توهین کنم تا خالی شوم. این کار، تخصص عده‌ی دیگری از روشنفکران است و وظیفه‌ی دپارتمان ما نیست!یک زمان‌هایی غرور خوب است. مواظب ماست که به گند کشیده نشویم.برای همین هم به خود غرور پرداختم و اگر هم به قشری اشاره می‌کنم، مشخصاً منظورم افرادی‌ست که دچار اختلال غرور هستند. افرادی که این اختلال را دارند، یا بیش از حد دچار این حالت روانی هستند، و یا در موقعیت‌هایی که لازم نیست، از آن استفاده می‌کنند.غرور در تعادل به مثابه یک مکانیزم دفاعی عمل می‌کند که ما را از شر تصمیماتی که در شأن مقام انسانی‌مان نیست در امان می‌دارد. در اساطیر ایرانی، آنچه را شرافت می‌نامیده‌اند (در مورد رستم تا سهراب و سیاوش) قسمت بزرگی‌ش اصلاً غرورشان بوده است. غرور بوده که نیمی از دردسرهایی که درش می‌افتادند را توجیه می‌کرده است. و همان غرور بوده که نگاه بلند آنها بر قامت انسانیت را نشان می‌داده است. رستم وقتی می‌گفته «کسی بر دستان من دستبند نمی‌زند»، و به همین دلیل وارد نبردی جانکاه می‌شده، در حقیقت داشته از آزادی انسان دفاع می‌کرده و کارش در راستای حقوق بشر بوده است. اما این روزها انسانیت ول شده و انسان‌ها آدم شده‌اند! چه عرض کنم… بگذریم…خلاصه یک زمان‌هایی غرور خوب است. مواظب ماست که به گند کشیده نشویم. خیلی‌هایی که می‌خواهند ملتی را خراب کنند، غرورشان را خرد می‌کنند. تاریخ این را بارها و بارها به چشم دیده است. باز هم بگذریم…مغرور که دیدیم، چه کنیم؟تشخیص اختلال غرور در دیگران به مراتب آسان‌تر از تشخیص آن در خودمان است. اصلاً آنچه دیگران دارند، سراسر عیب است و هر چه ما داریم حسن!در بیشتر مواقع غرور او از روی ترس استاما جدا از شوخی، یکی از دلایلی که در این نوشته اختلال غرور را هدف قرار داده‌ام تا آدم‌های مغرور را، این است که بتوانیم آن را در خودمان هم تشخیص دهیم و لااقل اگر هر روز و هر ساعت در دیگران آن را می‌بینیم، به خودمان هم تشر بزنیم که «هان! حواست را جمع کن! خودت از همه بدتری!».اختلال غرور را می‌شود با عمل‌گرایی درمان کرد. یعنی در عمل برویم و به شخص دچار اختلال محبت کنیم و به او احساس امنیت دهیم که بدون بکارگیری بی‌جای این سلاح هم پسندیده و پذیرفته است. چرا که در بیشتر مواقع غرور او از روی ترس است. یعنی شخص چون فکر می‌کند که پذیرفته نمی‌شود، در نتیجه خودش دست پیش می‌گیرد و از ابتدا با غرور با موضوع برخورد می‌کند تا جانب احتیاط را داشته باشد.گاهی هم اختلال غرور از زندگی بیش از حد در تخیلات شکل می‌گیرد. یعنی شخص در افکار و چارچوب سرش، فکر می‌کند که صفاتی دارد که او را برتر از دیگران می‌کند. متأسفانه در این‌طور موافق کار زیادی نمی‌توان کرد. این‌جور افراد چون نتوانسته‌اند با واقعیت‌های عملی جهان کنار بیایند، جهان دیگری در سر خود ساخته‌اند و در آنجا همینطور در حال پیشرفت هستند!غافل از اینکه صفات را تا در عمل بکار نبندیم، حساب نیست. مثلاً ‌فرض کنید دو نفر می‌خواهند با عصبانیت خود مبارزه کنند، یکی در مورد کنترل عصبانیت کتاب می‌نویسد و یکی در هنگام رانندگی سعی می‌کند کنترل خود را حفظ کند.کدام یک موفق شده با عصبانیتش مبارزه کند و کنترل خود را به دست آورد؟ دومیکدام یک استاد تدریس کنترل عصبانیت می‌شود و در این زمینه ممکن است سخنرانی و مصاحبه کند؟ اولیاختلال غرور را می‌شود با عمل‌گرایی درمان کرد.این است که نباید در غلاف سرمان گم شویم و آن تو زندگی کنیم. تنها آنچه در عمل با آن مبارزه کرده‌ایم قبول است و قسمتی از وجود ما می‌شود.در تعامل با اختلال غرور هم همین است. اگر در خود مشاهده کردیم که فوراً باید خلافش عمل کنیم. اگر در دیگری دیدیم، اول به خود تشر بزنیم و بعد به او احساس امنیت و اطمینان دهیم که او پسندیده‌‌ست و نیازی برای بکارگیری سلاحش ندارد.یک روش دیگر این است که از خود غرور علیه خودش استفاده کنیم. یعنی به شخص این‌طور القا کنیم که غرور در اینجا جایی ندارد و شخص مغرور بی‌کلاس تلقی می‌شود. آدم‌های خاکی هستند که باکلاسند! افراد مغرور، به شدت به دنبال کلاس (حالا با هر تعریفی) می‌گردند! در نتیجه فوراً از غلاف خود بیرون می‌آیند که نکند کار بی‌کلاسی کرده باشند. مشکل در کوتاه‌مدت از این طریق حل می‌شود.البته راه‌های دیگری هم هست. مثلاً اینکه به شخص نشان دهیم که او هیچ نیست. او را منکوب کنیم، به او نشان دهیم که از او برتریم یا دیگری که می‌شناسیم از او برتر است. اما همانطور که در این مقاله‌ام نوشته‌ام، واکنش‌های ما به موقعیت‌هایی که در آنیم آینده‌ی ما را می‌سازد. این واکنش که او را خرابش کنیم، واکنش غریزی ماست. واکنش‌های غریزی هم با آنکه حال می‌دهند و باعث احساس رضایت کوتاه‌مدت ما می‌شوند، معمولاً چون ریشه در غریزه‌های اصلی ما (در این مورد عصبانیت) دارند، خردمندانه نیستند، به رابطه کمکی نمی‌کنند و از ما خاطره‌ی خوبی در ذهن دیگران باقی نمی‌گذارند.القصه، برخورد با اختلال غرور یک فرصت است. هم برای اینکه کمی به خود بیاییم و این اختلال را در خود تشخیص دهیم، هم برای اینکه در عمل تلاش کنیم با هوشمندی روش‌های بالا را بکار گیریم و چیزی یاد بگیریم.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 20:44:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات یک برون‌گرا</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%BE-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-g5mnrfboulll</link>
                <description>همسرم معتقد است که «دستاوردهای جهان را درون‌گراها می‌سازند و برو‌ن‌گراها پُز آن را می‌دهند!». می‌دانم که این یک جمله‌ی افراطی‌ست، اما به نظر من، او حق دارد. چون زندگی کردن با یک فرد به شدت برون‌گرا اصلاً کار آسانی نیست.او این استدلال را زمانی به کار می‌برد که در حال شوخی کردن با یکدیگر هستیم. من که بر اساس بیشتر آزمون‌های روان‌شناختی از جمله مایرز–بریگز، تا حدود ۹۵٪‌ برون‌گرا شناخته می‌شوم و در عمل بیرون خود زیست می‌کنم، گاهی حقم است که چنین چیزهایی بشنوم!اولین باری که با عبارت برون‌گرا آشنا شدم، شاید هجده سال داشتم. آن زمان نمی‌دانستم اینکه آدم‌ها را به گروه‌های بزرگ مانند درون‌گرا/برون‌گرا، تیرماهی/خردادماهی، زن/مرد و … تقسیم کنیم، چیزی جز ساده‌سازی و سهل‌انگاری ساختارمند نیست. بعدها متوجه شدم که این‌طور نیست که بشود به همین راحتی نسخه‌ی کسی یا گروهی را پیچید و پیش خود فکر کرد که «خوب تکلیفشان را روشن کردم و آنها را شناختم!».در کار من، که عبارت باشد از مشورت‌دهی در زمینه‌ی استراتژی و رگولاتوری کسب‌وکارها، تعامل با دیگران یک عامل کلیدی‌ست. به همین خاطر تحقیق در مورد موضوع برون‌گرایی/درون‌گرایی را تا حدی انجام دادم که بتوانم تکلیفم را با این موضوع روشن کنم. همین تحقیقات باعث شد که مجموعه کتاب‌های تداکس‌تهران از ترجمه و چاپ کتاب «تو واقعا كی هستی: پازل شگفت‌انگيز شخصيت‌تان» اثر برایان لیتل حمایت کند.اینکه آدم‌ها را به گروه‌های بزرگ تقسیم کنیم، چیزی جز ساده‌سازی و سهل‌انگاری ساختارمند نیست.تحقیقاتم به من فهماند که بهترین طوری که می‌شود برون‌گراها را از درون‌گراها تمایز داد، این است که ببینیم آیا این افراد در تعامل با دیگران انرژی می‌گیرند و سرحال می‌شوند، یا انرژی می‌دهند و خسته می‌شوند. به عبارت دیگر فرد برون‌گرا از منبعی خارج از خود انرژی می‌گیرد، و فرد درون‌گرا در درون خود به دنبال آن انرژی می‌گردد.با این تعریف، من یک برون‌گرای سرسخت هستم!در گفتگوهایم با دوستان و همکاران گاهی می‌شنوم که شخص گاهی با خجالت یا حسرت می‌گوید«خب، من برون‌گرا نیستم که بتوانم فلان حرف را بزنم»یا «چطور می‌شه برون‌گراتر باشم؟» و… گفته‌های همین عزیزان انگیزه‌ی من برای نوشتن این یادداشت است تا به این طریق خلاصه‌ای از اعترافاتم را تقدیمشان کنم و به آنها بگویم که برون‌گرایی لزوماً عامل موفقیت و کامیابی نیست و می‌تواند گرفتاری‌های بسیار دست کند. ضمن اینکه از این ایده دفاع کنم که ما می‌توانیم هر طور می‌خواهیم باشیم و من هم در حال غور کردن در دنیای درون‌گرایان هستم. https://www.ted.com/talks/brian_little_who_are_you_really_the_puzzle_of_personality?language=fa متأسفانه برون‌گراها موفق‌تر و باهوش‌تر قلمداد می‌شوند.دو کودک پنج یا شش ساله را در نظر بگیرید که در یک میهمانی شام ملاقات کرده‌اید. در کنار میز شام، جایی که بیشتر میهمانان به آن توجه دارند،به یکی از این کودکان می‌گویید: «خب، عمو جون چطوری؟»،او بلافاصله و بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: «مثل پلو تو دوری!» و به چشمان شما زل می‌زند و لبخند می‌زند.حالا در سناریوی دیگر تصور کنید دوباره در همان موقعیت قرار دارید. از کودک دیگر می‌پرسید: «خب، عمو جون چطوری؟»،و او با کمی مکث می‌گوید:‌ «خوبم» و آرام آرام پشت مادرش که در صحنه حاضر است، قایم می‌شود.کدام کودک بیشتر و به خصوص توسط خانواده‌های ایرانی مورد تشویق قرار می‌گیرد؟ به کدامیک عبارات مثبتی همچون باهوش، سرزنده، بامزه و… نسبت می‌دهند؟ پاسخ، کودک اول است. همان که در اصطلاح ما ایرانی‌ها «حاضر جواب» است.تعریف و تمجیدهای ما همچون مدال‌هایی که بر سینه‌ی یک مقام ارتشی چسبیده است، بر این بچه‌ها می‌چسبد و به آنها یاد می‌دهد که اگر فوری جواب بدهند، برنده هستند و دیگران آنها را به عنوان بچه‌هایی باهوش خواهند شناخت.این خطای شناختی ماست که دائم در مدح کسانی هستیم که زود جواب می‌دهند، بلند و قوی صحبت می‌کنند، ظاهر متعارف‌تری دارند یا در تعامل با دیگران ظاهراً موفق‌تر عمل می‌کنند. ما دوست داریم این افراد را «باهوش» بدانیم. اما در واقعیت هیچ ربط معنی‌داری میان این موضوعات و بهره‌ی هوشی افراد وجود ندارد. چه بسا آن کودک دوم که آرام‌تر فکر می‌کند، یا بیشتر در درون خود غرق است، خردمندتر و باهوش‌تر باشد.جامعه‌ی ما در چند دهه‌ی گذشته در مدح افراد راست‌دست بوده و افراد چپ‌دست را آزار می‌داده است و آنها را مجبور به نوشتن با دست راست می‌کرده است. خود من دست کم از چند نفر از متولدین دهه ۳۰ و ۴۰ شمسی شنیده‌ام که چطور آنها که چپ‌دست بوده‌اند، مورد عطاب و خطاب معلمان زمان خود قرار می‌گرفتند که با آن یکی دست بنویسند. اگر در بین بزرگترهای فامیل با افراد چپ‌دست صحبت کنیم، می‌فهمیم که این جامعه چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. و چقدر راحت می‌تواند گروهی را به خاطر اینکه شبیه گروهی که در کنترل است، نیستند، از دایره و مدار بیرون بداند و آنها را تنبیه و تقبیح کند.پی بردن به این خطای شناختی، ما را به فکر فرو می‌برد که نکند باز هم گرفتار همان پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌های بی‌مورد، اما این بار در مورد درون‌گرا و برون‌گراها هستیم؟دنیای در هم‌تنیده‌ی امروز و ایران‌مان که در آن هر که زودتر، بلندتر و جلب‌توجه کننده‌تر حرف بزند برنده است، متأسفانه عملاً یک پیام برای درون‌گراها دارد و آن هم اینکه «شما به اندازه‌ی برون‌گرا هوشمند نیستید. یا برون‌گرا شوید، یا بپذیرید که از آنها عقب خواهید افتاد!».چه پیام تلخی…همین اتفاق در مورد زمان پاسخ‌گویی در جلسات هم می‌افتد. من چند سال است که مکانیزم تصمیم‌گیری در جلسات شرکتم را مکتوب کرده‌ام. به این صورت که در یک جلسه‌ی حضوری موضوع را مطرح می‌کنم و بعد از حضار می‌خواهم تا یک نرم‌افزار یا یک گروه ایمیلی، نظرات خود را با استدلال برایم بنویسند تا بتوانیم جمع‌بندی کنیم. نتیجه بسیار بهتر از حالتی‌ست که فی‌المجلس و فقط در یک دیدار حضوری تصمیم می‌گرفتیم.من دریافته‌ام که بعضی افراد نیاز دارند کمی بیشتر روی موضوعات تأمل کنند و مایلند آرامتر فکر کنند. اگر فقط به جلسات حضوری بسنده کنیم، قدرت را به کسانی داده‌ایم که بلدند به قولشان «بلند بلند فکر کنند!». اما من به دنبال شنیدن پرسه‌زنی ذهنی افراد نیستیم! پاسخ من به کسانی که دقایق مهمی از وقت همه را می‌گیرند که بلند بلند فکر کنند، این است که «عزیزم، عمر من کوتاه‌تر از آن است که بخواهم افکار پراکنده‌ی تو را مو به مو بشنوم، من به دنبال نتیجه‌ی مفید و استدلال‌های فکر توام! برو فکرهایت را بکن، بعد نتیجه را ساختار یافته با من در میان بگذار.»متأسفانه برون‌گراها بیشتر به چشم می‌آیند.در دنیای امروز، بیشتر دستاوردها حاصل کار چند نفر است. از یک فنجان قهوه‌ی خوشمزه بگیرید تا ارسال مریخ‌نورد به فضا، همیشه چند نفر هستند که با هم کار می‌کنند تا به نتیجه دست یابند. اما معمولاً یکی از آنهاست که بیشتر دیده می‌شود. آن یک نفر لزوماً کسی نیست که بیشترین زحمت را کشیده، یا بهترین ابتکار را زده، بلکه معمولاً همان کسی‌ست که می‌توانسته نماینده‌ی بهتری برای گروه باشد و در فلان مصاحبه، تبلیغ یا گفتگو شرکت کند.یک خطای شناختی دیگر که جامعه‌‌ی ما دارد، این است که برای ساده‌انگاری هم که شده، از هر اتفاق می‌خواهد فقط یک چهره ببیند. اصلاً ایده‌ی قدیمی «چهره‌ی برند» از همینجا آمده است: محصولات تجاری که حاصل کار چندین گروه هستند، با تصویر یک نفر روی بیلبوردهای آن سازمان نشان داده می‌شوند. اما تشویق آن فردی از گروه که راحت‌تر می‌تواند ارتباط کلامی داشته باشد و در جستجوی تعامل با دیگران است، به دیگر اعضای گروه چه پیامی می‌دهد؟ چرا اینطور رفتار می‌کنیم؟چون ما حوصله نداریم تمام افراد یک گروه را ببینیم و مورد تشویق قرار دهیم. چون به دنبال فقط یک داستان می‌گردیم، و چون شخصیت‌پرور و قهرمان‌پرور هستیم. پیش‌تر و در جستاری زیر عنوان «میان‌بر طلبی: آنچه آفت زندگی ما ایرانیان شده است»، به بررسی این موضوع در جامعه‌ی ایرانی پرداخته‌ام و نوشته‌ام که قهرمان‌پروری هم نوعی میان‌برطلبی است. اینکه کسی را بپرورانیم که بیاید کارهایی را بکند که خود ما عرضه‌ی انجام آن را نداریم، مستقیماً نشأت‌گرفته از تنبلی و ترس ذاتی ما از تغییرات مثبت است.برای ما همیشه جلوی صحنه مهم بوده است!بنابر این تنبلی و ساده‌انگاری جامعه‌ای که می‌خواهد زود به نتیجه برسد، یک چهره ببیند و از یکی تشکر کند، باعث شده تا شانس برون‌گراها برای دیده شدن و مورد تشویق قرار گرفتن بیشتر شود.تحقیق در مورد حقوق و دستمزد کارکنان ایرانی و حتی جهانی هم مبین همین موضوع است. با تخصص و کفایت مساوی، مردها از زن‌ها و برون‌گراها از درون‌گراها درآمد بیشتری دارند. این، واقعیتی‌ست که در امروز ایران و جهان جریان دارد.این واقعیت، در حال تشویق مردان برون‌گراست. چرا؟ چون هر قدر هم که نظام حقوق و دستمزد ساختارمند باشد، باز هم درآمد یک فرد به قضاوت دیگران (همکاران و مافوق‌هایش)‌ در مورد او بستگی دارد. این قضاوت آنها هم ریشه در فرهنگی دارد که جامعه به آنها دیکته کرده است.جامعه هم دچار خطای شناختی‌ست که این افراد برون‌گرا هستند که کار را انجام می‌دهند و افراد درون‌گرا هم که غالب اوقات از شرایطشان راضی هستند یا اعتراضی به آن ندارند، در پشت صحنه فعالند. برای ما همیشه جلوی صحنه مهم بوده است!این یک تراژدی‌ست که ما فکر می‌کنیم غیرقابل تغییریم!یک نقد بزرگ که من بر آزمون‌های شخصیتی دارم این است که آنها بر مرزهای بین آدم‌ها تأکید دارند و نه بر شباهت‌هایشان.اینکه من در آزمون میرز بریگز ENFJ هستم و دوستم INTP، ما را در دو گروه مختلف قرار می‌دهد. اثر این تقسیم‌بندی، جداتر شدن این گروه‌ها از همدیگر است. چراکه همانطور که در جستار «فن‌آوری ایده‌ها» در کتاب «چهار فصل فرصت‌آفرینی» مفصل به آن پرداخته‌ام، زمانی که ما تحلیلی در مورد انسان ارائه می‌دهیم، هم از انسان شناخت پیدا می‌کنیم، هم انسان را مهندسی می‌کنیم.اینکه ما بر اساس برون‌گرا/درون‌گرا به آدم‌ها نگاه کنیم، به برون‌گراتر شدن و درون‌گراتر شدن آنها و همچنین موفقیت و شکست یک گروه از آنها کمک می‌کنیم چون بر اساس این پیش‌فرض ما، آنها خود را تغییر می‌دهند و وفق پیدا می‌کنند. مانند همان مثال چپ‌دست و راست‌دستی که پیش‌تر زدم. این فشار راست‌دست‌ها در طور تاریخ بوده است که باعث شده جمعیت چپ‌دست‌ها به ۱۷٪ از جمعیت جهان کاهش پیدا کند. حال باید از خودمان بپرسیم آیا می‌خواهیم جامعه‌ای بسازیم که فقط مثلاً ۱۷٪ از آن درون‌گرا باشند؟ آیا خودمان تحمل چنین جامعه‌ای را داریم؟ آیا این جامعه می‌تواند بهره‌وری بالایی داشته باشد؟موضوع دیگر این است که آزمون‌های شخصیتی عملاً فقط یک تصویر از ما نشان می‌دهند. شاید این گذشته‌ی شرقی ماست که باعث می‌شود این تصاویر لحظه‌ای را با فال و سرنوشت خود اشتباه بگیریم! تفاوت در این است که سرنوشت را به زعم بعضی، یا نمی‌شود تغییر داد یا به سختی می‌توان تغییری در آن ایجاد کرد. اما تصویر لحظه‌ای اینطور نیست. اگر لباسی که بر تن روان‌‌مان داریم را مفید نمی‌یابیم، با تمرین می‌شود آن را از تن روان درآورد، و لباس دیگری را بر تن آن کرد. به خدا قسم که می‌شود تغییر کرد!من که خودم بر اساس همین آزمون‌ها یکی از برون‌گراترین افراد بودم، تصمیم گرفتم تغییری در خود ایجاد کنم تا هر وقت خواستم بتوانم درون‌گرا باشم. به همین دلیل با وجود مهارت در امر سخنرانی و داشتن تخصص مربی‌گری در این حوزه، تصمیم گرفتم نوشتن را شروع کنم. الان بیشتر از دو سال است که می‌نویسم و نوشتن ایده‌هایم را مفیدتر از گفتن آنها می‌یابم. نتیجه این شده که پشت هر سخنرانی که دارم، نوشته‌ای وجود دارد، و کم کم یاد گرفته‌ام که به جای توجه مخاطب، بتوانم از گفتگو با درون خود معنی بیابم.حالا انتخاب دست خودم آمده است. می‌توانم درون‌گراتر یا برون‌گراتر باشم. همین مهارت در دوران کرونا به شدت به کمک من آمد. در حالی که دوستان برون‌گرایم در تمنای معاشرت‌های اجتماعی بودند، من توانستم با خلوت خود کنار بیایم و در مقابل تهدیدات بالای روانی که قرنطینه و تعاملات کم اجتماعی برای برون‌گراها داشت، ایمن‌تر بمانم. من حتی توانستم ترجمه‌ی کتابی که در دست داشتم را به پایان برسانم، یکی دو تا از طرح‌های تجاری‌ام را به انجام برسانم و همین مجموعه یادداشت‌ها که در حال خواندنش هستید را آغاز کنم.حالت‌های گوناگون روانی قابل تجربه و یادگیری هستند. بسته به ظرفیت و اراده‌ی ما برای تغییر، می‌توانیم درون‌گرا، برون‌گرا یا هر چیز دیگر که می‌خواهیم باشیم.باید توجه داشته باشیم که دچار پدیده‌ای که مایلم آن را «نژادپرستی روانشناختی» بنامم نشویم.همانطور که هیچ رنگ پوستی به دیگری برتری ندارد و ما اگر یکی از آنها را برتر ببینیم، نژادپرست تلقی می‌شویم، هیچ حالت روانشناختی هم به دیگری برتری ندارد. موضوع به نظر من فقط مناسب بودن آن حالت روانی با کار یا سبک زندگی ماست.می‌توانم باز هم تأکید کنم که برای ایجاد انطباق بین این عناصر، می‌شود حالت خود (شامل برون‌گرایی و درون‌گرایی) را تغییر داد و از این طریق حالات دیگر روانی را تجربه کرد. چراکه پختگی از تنوع تجربه می‌آید.اگر برون‌گرا یا درون‌گرا هستیم، به خود بگوییم در همین لحظه برون‌گرا هستم، فردا می‌توانم هر چه می‌خواهم باشم. همچنین اگر برون‌گرا هستیم، مواظب باشیم دچار خطایی که راست‌دست‌ها دچار شدند نشویم وگرنه شرکت‌هایمان، میهمانی‌هایمان، کشورمان و جهانمان پر می‌شود از برون‌گرایان و آنوقت باید گذاشت و رفت جای دیگر!</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 04:26:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین یالا کردن: سنت ما برای آغاز خوب و فرجام بد!</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF-wufksoufbupu</link>
                <description>بر اساس ویکی‌پدیا، واژه‌ی «آیین» دلالت دارد بر کاری نمادین، متعارف و مرسوم در جامعه‌های انسانی که می‌تواند به یک مکتب فکری اشاره کند. من در عنوان این یادداشت از این واژه‌ استفاده کردم تا در مورد یک مکتب فکری بنویسم که نام آن را «آیین یالا کردن» گذاشتم.یالا کردن، بیانگر حس بسیاری از ماست زمانی که کاری را آغاز می‌کنیم.مهم نیست چه باشد؛‌ از یک فعالیت ورزشی بگیرید تا یک پروژه‌ی اقتصادی، در زمان آعاز کار خوب هستیم: پر از شور، هیجان، ایثار، انرژی، فداکاری، همدلی، همفکری و… اما وقتی و اگر به پایان نزدیک شود، خبری از این صفات نیست و اغلب اوقات کار خراب می‌شود… خلاصه به قول خودم که تخلص «فرصتِ تهرانی» در شعرهایم دارم:به هنگام آغاز کار عالی‌ایمچو خواهد به پایان رسد، افتضاح!از تماشای مصلای تهران چه یاد گرفتم؟محل کارم جایی‌ست که دوشنبه یکبار از کنار مصلای تهران رد می‌شوم و همیشه آن قیافه‌ی نیمه‌تمام، اما در عین حال پرعظمت آن بنا را می‌بینم. گاهی به فکر فرو می‌روم که آخر کی قرار است این تمام شود؟باز بر اساس همان ویکیِ پدیا، ساخت مصلای تهران در سال ۱۳۶۷ آغاز شد و در سال ۱۳۹۰ پس از ۲۳ سال زمان و صرف هزینه حدود ۳۵۰ میلیارد تومان اعلام شد که در صورت صرف ۸۵۰ میلیارد تومان دیگر، ظرف پنج سال آینده به بهره‌برداری خواهد رسید!چطور می‌شود یک پروژه‌ی ملی که موافق تمام جریان‌های جامعه‌ی ما هم هست و با شرع و عرف و قانون هم هم‌خوانی دارد، با این شکوه و دقت شروع شود، و هنوز نیمه تمام باشد؟همانطور که این بنا در مورد ما مردم ایران چیزی می‌گوید و حرفی دارد، تمام نشدنش هم در مورد ما مردم ایران چیزی می‌گوید و حرفی دارد.کاملاً مشخص است که ما مصلای تهران را «یالا» کرده‌ایم!‌خیلی پروژه‌های دیگر هم هست که ما یالا کرده‌ایم. مرکز پژوهش‌های مجلس گفته است حدود ۶ هزار طرح ملی و ۸۷ هزار طرح استانی نیمه تمام در ایران وجود دارد. تازه این آمار، صرفاً مخصوص پروژه‌های عمرانی‌ست. اما تبحر ما در یالا کردن، بسیار است! پروژه‌هایی مانند دولت الکترونیکی و هوشمندسازی کارت‌های ملی هم وضعشان همین است.چرا با اینکه می‌بینیم پروژه‌ی ناتمام و ناکارآمد وجود دارد، باز هم به یالا کردن پروژه‌های جدید علاقمندیم؟پاسخ به طرز عجیبی برای من روشن است: مکانیزم پاداش و تنبیه که در مدیریت درس می‌دهند، اینجا هم کاربرد دارد. ما کلنگ زدن پروژه‌ها را جشن می‌گیریم و آغازها را ستایش می‌کنیم. برای همین است که تعداد خبرهایی که در مورد روبان بریدن یک پروژه یا عقد تفاهم‌نامه بین دو سازمان وجود دارد، به مراتب بیشتر از این است که به انجام رسیدن آن پروژه یا تفاهم‌نامه و اثرات آن در جامعه مطرح شود و جشن گرفته شود.ما کلنگ‌زن‌ها و یالاکُن‌ها را می‌پرستیم و آنها را مردان عمل می‌دانیم!اگر بخواهیم باز هم عمیق‌تر شویم، باید بپرسم اصلاً چرا ما یالاکُن‌ها و یالا کردن را حمایت می‌کنیم؟پاسخش باز هم تا حدود زیادی مشخص است. تعریف ما از کاری را به انجام رساندن تغییر کرده است. ما فکر می‌کنیم وقتی کاری شروع شده، یعنی انجام شده! مثل این است که بگوییم به محض اینکه کسی رژیم غذایی شروع کرده، لاغر و سلامت شده است! در صورتی که این دو یکی نیستند و دومی شاید نتیجه‌ی اولی باشد.باید تفاوت قسمت‌های گوناگون کار برای ما روشن شود:«عملی که آغاز می‌شود»،«عملی که به پایان می‌رسد»،«خروجی‌ای که می‌دهد»،«نتیجه‌ای که حاصل می‌کند»،و َ«اثری که می‌گذارد»، هر کدام مراحلی از کار هستند. اما ما اولین و سطحی‌ترین این مراحل را که می‌شنویم، به افتخار آن آخری جشن می‌گیریم!حالا چرا آغاز و آخر کار را یکی می‌بینیم؟دلیل اول به نظر من این است که به حال و روز جی.آر.آر. تالکین، نویسنده‌ی داستان ارباب حلقه‌ها دچار شده‌ایم. او در گیرودار جنگ‌ جهانی دوم، آنقدر اوضاع این جهان را وخیم دید، که تصمیم گرفت در خیالش جهان دیگری بسازد. هیچ بعید نیست که ما هم به عنوان ملتی که جان‌مایه‌ی ادبیاتی بی‌نظیر داریم، به خیالاتمان پناه برده‌ایم! و چون سخت شده که در دنیای واقعی‌مان به جایی برسیم یا تغییری ایجاد کنیم، در ذهن‌هایمان کارها را به انجام می‌رسانیم. یعنی آغاز کار را اینجا یالا می‌کنیم و دست و صوت و هورا می‌کشیم، بعد که به قول حسابدارها تیک آن کار برایمان خورد، تصور می‌کنیم کار مهمی کرده‌ایم!دلیل دوم می‌تواند کم حوصله‌‌گی ایران باشد که تا حدودی یک بحث مدیریتی‌ست. من یکبار در سرمقاله‌ای که برای نشریه‌ی تدبیر زیر عنوان «دیرپای‌گرایی: راهکار توسعه‌ی پایدار فردی، اجتماعی و اقتصادی» نوشتم، این موضوع را توضیح دادم و راهکارهای برون‌رفت از آن را هم در حد حوصله‌ی آنجا آوردم. خلاصه آن است که کوتاه‌مدت‌گرایی افق دید مدیران ما را از تعادل خارج کرده و به همین دلیل وقتی کسی چیزی را آغاز می‌کند، کم پیش می‌آید که خودش در زمان پایانش هم باشد. پس شروع‌ها را جشن می‌گیرد که بیشتر به چشم می‌آیند و پایان‌ها را به گردن دیگری می‌اندازد که دردسر هستند!دلیل سوم هم به نظر من انگیزه‌محور بودن ماست. موتور ما ایرانیان، به خصوص نسل جوان‌مان انگیزه‌سوز است. ما را باید شوری در بگیرد تا کاری بکنیم. غافلیم… به شدت غافلیم که این کار را داریم از غرب کپی می‌کنیم. اما نابجا! آن غربی که کتاب‌ها، کنفرانس‌ها و فعالیت‌های انگیزشی دارد، چند قرن است تا پوست و استخوان کار کرده‌ است. حالا چون جمعیت پیر و سخت‌کوشی دارد، که صبح تا شب در یک سیستم حساب‌شده در حال کار، کار، و کار هستند و دیگر خسته شده‌اند، به آنها انگیزه می‌دهد. یعنی اول کار و وظیفه، بعد اگر خسته شدند، انگیزه. اما در ایران ما انگیزه می‌گیریم که تازه کار را شروع کنیم! همین باعث می‌شود که موتورهای ما انگیزه‌سوز باشد و شور و شر و جوگیری را ارج بنهد! هیجان و جوگیری هم با خود آغاز کارهای جدید را می‌آورد تا به انجام رساندن کارهای قدیمی.دلایل دیگر هم حتمن هست که باید توسط اهل فن تجریه و تحلیل شود. اصلاً این که یادداشت است! می‌شود در باب هرکدام از پاراگراف‌های بالا جستارها نوشت. اما من فکر می‌کنم العاقل یکفیه‌الاشاره؛ یا به زبان خودمان: عاقلان را اشارتی کافی‌ست.خب، چه کنیم که «یالاگر» و «یالاگرا» نباشیم؟وقتی دلیل مشکلی به صورت کامل یا تا حدودی معلوم شد، راه برون‌رفت از آن هم نمایان می‌شود. پیشتر نوشتم که «زندگی موازی در ذهن»، »«کوتاه‌مدت‌گرایی» و «انگیزه‌محور بودن» ما را گرفتار کرده‌اند.این گرفتاری به نظر من در حداقل دو سطح است. یکی سامانه‌ها و سیستم‌های ملی که اختیار آنها در دست بیشتر ما نیست، و یکی در خود ما که اختیار این یکی تا به مقدار زیادی دست خودمان است. من فکر می‌کنم اگر روی خودمان کار کنیم، کم کم حاشیه‌ی اختیار ما برای تأثیرگذاری روی چیزهایی که در کنترل ما نیست هم بیشتر می‌شود.به همین دلیل از مخاطب آگاه دعوت می‌کنم زندگی موازی در ذهن، کوتاه‌مدت‌گرایی و انگیزه‌محور بودن را در خود تشخیص دهد و بر خلاف آن در زندگی واقعی خود عمل کند و نتیجه‌ی کار خود را بررسی کند. همچنین می‌شود در محیط‌هایی که که در آن هستیم و موقعیت‌هایی که در آنها زیست می‌کنیم این موضوعات را تسخیص دهیم و نسبت به آن مطالبه‌گر باشیم. شاید هم به فکر نهادسازی در این زمینه بیفتیم! مثلاً ساخت بنیاد ملی دیرپای‌گرایی، یا پروژه‌ی ملی ارتباط با زندگی واقعی!خلاصه این کار باعث می‌شود که از نسل بوسهل نباشیم! داستانش را در ذهن دارید؟ابوالفضل بیهقی در شرح تاریخی «بر دار کردن حسنک وزیر» نوشته:«چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست،چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه؛ بر پای خاستند.بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن می‌ژکید.خواجه احمد او را گفت: «در همه‌ی کارها ناتمامی!»…در همه کار ناتمام نباشیم. بوسهل نباشیم. آیین یالا کردن را بگذاریم در جای خودش استفاده کنیم و نه در همه‌جا.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 02:21:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند سطر در باب عشق</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-kz5ek2fe7bak</link>
                <description>جایی خوانده بودم، یا شاید هم از یکی از سخنرانان تد شنیده بودم که «عاشق کسی بودن، یعنی قدرت اینکه نابودت کند را به او بدهی، و بعد به او اعتماد کنی این کار را نمی‌کند». امشب اما به ذهنم رسید که در کنار اعتماد، شاید مؤلفه‌ی دیگری باشد که تعریف عمل‌گرایانه‌تری از «عشق» بدهد.به نظر من عشق با تغییر نسبت دارد. مثلاً من فکر می‌کنم شاید در طبیعت، سنگِ رودخانه عاشق آب باشد. چرا که به خاطر و در اثر آب «تغییر» کرده است؛ تیزی‌هاش ساییده شده و شکلی شده که به آن سنگِ رودخانه گفته می‌شود. شاید یکی از تعاریف این موجود هم همین باشد.من فکر می‌کنم ما آدم‌ها همانقدر عاشق چیزی یا کسی هستیم که به خاطرش تغییر می‌کنیم. کسی که آماده‌ی تغییر نیست، آماده‌ی عشق هم نیست. عاشقی که نخواهد تغییر کند، فقط لاف می‌زند.شاید بشود عشق به فرزند را مثال زد. به خاطر فرزند تغییراتی می‌کنیم که غیرممکن است پیش از به دنیا آمدنش حتی فکرش را هم بکنیم. مثال مادی‌تر هم می‌شود زد. مثلاً فردی که واقعاً عاشق داشتن یک موقعیت اجتماعی یا طبقه‌ی مالی‌ست به خاطر رسیدن به خواسته‌هایش یا حفظ آن‌چه دارد، چه تغییرها که نمی‌کند.اصلاً همین است که عاشق به معشوق می‌گوید: «قربانت».این «قربانت قربانت‌» ها که در روز خرج هر کسی می‌کنیم یعنی چه؟ معنی اصلی‌اش این است که یعنی «خواسته‌های من، قربان خواسته‌های تو» و یعنی نفس من فدای نفس تو و…شاید اصلاً غایت عشق تغییر باشد. تغییری که عاشق، برای خاطر معشوق می‌کند.اگر با این نگاه عشق را ببینیم، آن‌وقت هم عشق مثبت داریم و هم عشق منفی. مثبتش ما را به سوی تغییر مثبت هدایت می‌کند و منفی‌اش ما را به تغییر منفی. تعریف جهت مثبت را هم قبلاً در بین نوشته‌هایم عرض کرده‌ام: به نظر نگارنده جهت مثبت و طبیعی برای انسان رشد، بیداری و تعالی‌ست. عشقی مثبت است (چه زمینی و چه آسمانی) که انسان را در جهت رشد و بیداری ببرد… به همین قیاس عشق مناسب و نامناسب هم می‌شود داشت که یکی جهت تغییرش مناسب است و دیگری نامناسب (در اینجا کمی تأمل کنیم و بیندیشیم…)عشق و تغییر شاید شاید به قول منطقیون، رابطه‌ی عموم و خصوص مطلق داشته باشند. یعنیبدون عشق نمی‌شود تغییر کرد و بدون تغییر هم نمی‌شود عاشق بود.لااقل در مورد جمله‌ی دوم که بنده مطمئنم…حالا این یادداشت به چه درد می‌خورد؟ به این درد که در مورد عاشقی، عمل‌گرایانه فکر کنیم. یا شاید در زندگی واقعی اقداماتی انجام دهیم.اگر فکر می‌کنیم عاشق چیزی یا کسی هستیم، به خاطرش تغییر کنیم. بعد ببینیم آیا آن تغییر برایمان مثبت و مناسب بوده است یا نه. از این طریق می‌فهمیم که اولاً آیا واقعا عاشق بوده‌ایم؟ و ثانیاً آیا برای ما سازنده بوده است؟ چیزهای دیگر هم دستگیرمان می‌شود…عشق ابزار تغییر در جهت رشد است. شاید این نگاه به ما کمک کند از این ابزار برای رشد بهره بگیریم.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 23:11:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای تهران؛ شهری برای گذر… موقتی که دائم شد!</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%B4%D8%AF-sqpwcinblz0u</link>
                <description>یک چرخه‌ی معیوبروز شنبه اول هفته‌ست، اما من در حال نوشتن این یادداشت. پس از نوشیدن قهوه صبحگاهی متوجه شدم که تمام جلسات روزم کنسل شده‌اند و در طول هفته هم به غیر از چند جلسه، چیزی دایر نمی‌شود. همزمان همسرم هم که یک آموزشگاه موسیقی دارد با تلفن در حال مدیریت بحران و تبدیل کلاس‌های حضوری آموزشگاهش به کلاس‌های آنلاین است.ناگهان چیزی که تحت عنوان «سیستم داینامیکس» در کلاس‌های مدیریت به ما یاد می‌دادند، به صورت عملی جلوی چشمم در حال اتفاق افتادن است. در هم‌تنیده بودن علت و معلول‌ها به نحوی که هر چیزی به هر چیزی ربط پیدا کند. همین داستان باعث شد در این یادداشت پرسه‌ی ذهنی بزنم و به بهانه‌ی کرونا و تهران، چند ایده را مطرح کنم که شاید در نگاه اول ربطی به هم نداشته باشند، اما عمیقاً در هم‌تنیده و به هم مربوط هستند. مثلاً این که چقدر ساده، فرهنگ و اقتصاد به هم گره می‌خورند را در این چرخه‌ی معیوب ببینید:مسئولین ناکارآمد و غیر عملگرا &gt;&gt; باعث خرابی وضع اقتصادی کشور و در نتیجه افسردگی و کم‌نشاطی مردم می‌شوند؛ (بخوانید)مردم افسرده که اهل حل مشکل نیستند، به دنبال یک قرص مسکن می‌گردند &gt;&gt; در ایام عید ۱۴۰۰ به مسافرت نوروزی پناه می‌آورند تا بلکه آن جوجه کبابی که با نوشابه می‌زنند غم‌هایشان را بشورد و ببرد!؛ (بخوانید)سفر رفتن ملت در ایام عید &gt;&gt;‌ باعث اوج‌گیری کرونا در ایران می‌شود؛‌ (بخوانید)اوج‌گیری کرونا، مسئولین را وارد بحران کرده و مجبور می‌شوند کسب‌وکارها و بنگاه‌های اقتصادی را تعطیل کنند؛ (بخوانید)تعطیلی کسب‌وکارها &gt;&gt; باعث تضعیف اقتصاد کارفرمایان و کارگرها می‌شود که خود مسبب افسردگی بیشتر آنهاست!اینگونه است که که افسردگی مردم باعث افسردگی بیشتر مردم می‌شود و فقرشان باعث فقر بیشترشان!این چرخه‌ی معيوب از تهران شروع شداین سفرها از مبدأ تهران و عموما به استان‌های شمال کشور بود که این مشکلات را آغاز کرد. چرا؟‌ چون جمعیت تهران اگرچه در رقابت با هم هستند که خود را «تهرانی» نشان دهند، اما عملاً علاقه‌ای به این شهر ندارد و بیشتر از شهرهای دیگر به تهران آمده‌اند.مهاجرت به تهران به حدی است که شهر تهران بزرگ‌ترین مبدأ و مقصد مهاجران در کل کشور ایران است و در فاصله سال‌های ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۰ درمجموع رقمی معادل ۹۷۸ هزار و ۸۱۱ نفر به تهران مهاجرت کرده‌اند. در دولت نهم و دهم که از مدعیان رسیدگی به کوچک‌ترین روستاها بود و ادعا می‌کرد همه ایران را دیده است، عملاً هرسال ۶۰۰ هزار نفر بر جمعیت تهران افزوده شد و هرسال معادل یک شهر ۶۰۰ هزارنفری به تهران افزوده‌ شده است. از طرفی جمعیت شناور شهر تهران در روز ۱۳.۵ میلیون نفر و در شب ۹.۵ میلیون نفر است که خود مبین زندگی در تهران فقط به دلیل امکانات اقتصادی آن است. جالب است بدانیم که بهترین سرویس‌دهی در تهران حداکثر برای ۳ میلیون نفر امکان‌پذیر است.بله… تهران شهری‌ست برای گذر. همه به تهران می‌آیند که بروند. از شهرهای دیگر می‌آیند تا مدتی کار کنند، یا درس بخوانند، که مدتی باشند و بعد بروند خارج از کشور و غیره. تهران یک گذرگاه است…چرا در ایران، همیشه موقت، دائمی‌تر از دائم است؟به تهران آمدن، از تهران رفتن خودش یک تصمیم موقت است. یعنی بیشتر افرادی که به تهران می‌آیند، در ذهنشان موقتاً به این شهر آمده‌اند.حتماً تا حالا شنیده‌اید که کسی بگوید «حالا موقتاً‌ اینطوری کنیم تا کار راه بیفتد؟». بدانید و آگاه باشید که این یک دام است. یک دام بزرگ!موقتی کارکردن بهانه‌ی ماست برای شانه خالی کردن از کیفیت و پرداختن به جزئیات.در ایران و به خصوص پس از انقلاب ۵۷، به دلیل هرج و مرج بین گروه‌های مختلف، جنگ ایران و عراق و انجام «کارهای جهادی»، کم کم «کار کردن یک سیستم» مهم‌تر از «چگونه کار کردن آن سیستم» شد. یعنی خرده فرهنگی ایجاد شد که مهم نیست به چه قیمتی، فقط اگر سیستم کار می‌کند، کافی‌ست. به همین دلیل است که مثلاً هیچکس نمی‌پرسد پل اتوبان صدر که ساخته شد، به چه قیمتی ساخته شد؟ یا برج میلاد چقدر زمان برد که ساخته شد؟ یا هر کدام از این چیزهایی که راه انداختیم، چه دادیم، چقدر هزینه کردیم که راه افتاد؟ چه چیزهایی از این راه‌اندازی یاد گرفتیم؟‌تراژدی به جایی رسیده که حتی راه‌انداختن هم دیگر محل افتخار نیست، بلکه فقط همین که کلنگ شروع و آغاز کار بخورد، باید دورهم جمع شویم، جشن بگیریم و عکس‌برداری کنیم!!!نخیر، نباید افتتاح چیزی را جشن گرفت. نباید انتهای پروژه را هم جشن گرفت. بلکه اگر پروژه با صرف منابع درست به انجام رسید و با کیفیت بود، آنگاه باید به انجام دهندگانش جایزه داد. به راستی چه تعداد از پروژه‌های ما با این ملاک جایزه می‌گیرد؟مثال روشنگر دیگر برای من در این زمینه داستان برقکار منطقه‌ی انقلاب است. چند وقت پیش در یکی از جاهایی بودم که مشورت می‌دهم، یک انتشارات حوالی خیابان انقلاب. برق‌ها رفت. رفتیم ببینیم موضوع چیست که فهمیدیم پست برق آن منطقه ایراد پیدا کرده. برقکار آمد و جلوی چشم همه فیوز پست را برداشت، مدار را یک‌سره کرد و گفت مشکل حل شده! او دقیقاً این عبارت را گفت که «مشکل را جهادی حل کرده» و بعد حس افتخار از اینکه ظرف چند دقیقه «کار همه را راه انداخته است». مردم هم خوشحال که برق وصل شد، صلوات فرستادند و تمام!آیا اگر آن پست آتش بگیرد و منجر به فوت چند نفر بشود، هم آن برقکار و ناظرینش و هم آن مردم که به جانش صلوات فرستاده‌اند مسئول نیستند؟ البته که هستند.پروژه‌های بزرگ بسیاری در ایران داریم که اساساً موقتی بوده‌اند اما دائمی شده‌اند. برای نمونه کافیست به پل گیشا، پل حافظ و پل پارک‌وی به عنوان سه پروژه که روزی گفته‌اند موقتی می‌سازیمشان توجه کنیم.تهران هم برای مردمش، یک پروژه‌ی موقتی‌ستنام این یادداشت را با «مرثیه‌ای برای تهران» آغاز کردم تا کمی از دینم که به این شهر دارم را ادا کنم. در ویکی‌پدیا مرثیه «بیانِ پرشور غم و اندوه» توصیف شده. نمی‌دانم چقدر این نوشته‌ی من شور دارد، اما به نظر من این بی‌تعلقی ما به تهران، نشان‌دهنده‌ی بی‌تعلقی ما نسبت به خودمان است. دیگر گذشت آن زمانی که حضرت حافظ می‌فرمود:غلام همت آنم که زیر چرخ کبود،ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادستما ایرانیان دیگر از آن طرف بام افتاده‌ایم. به هیچ‌چیزی تعلق نداریم؛ همت هم نداریم که کسی ما را به غلامی بپذرید! این تعلق نداشتن ما به هیچ‌چیز، به بی‌تعلقی ما به شهرهایمان، محله‌هایمان و خانه‌هایمان کشیده شده است.نتیجه این می‌شود که ما تهران و مردمش را مصرف می‌کنیم، چرخه‌های معیوب راه می‌اندازیم و خودمان را بیشتر گرفتار می‌کنیم. شاید راهکار عملی در این شرایط، تعلق داشتن و تعهد داشتن به خودمان، شهرمان، سلامتی‌مان و اقتصادمان باشد. آنجایی که تهرانی‌ها بفهمند اهل تهران هستند، یا مسئولین بفهمند اهل ایران هستند!</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 12:55:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدانیم و آگاه باشیم که‌ جغرافیا مهم است!</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fs6wslkwtdac</link>
                <description>در مدرسه همیشه از درس‌های تاریخ و جغرافیا فراری بودم. چرا که آنها را «چیزی از گذشته» و «مربوط به دیگران می‌دیدم». اما هر چه از عمرم بیشتر می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم که«چیزهای گذشته می‌توانند درست مانند اتفاقات آینده باشند و تکرار شوند»و از طرفی «هیچ‌چیز فقط مربوط به دیگران نیست و بالاخره روزی دامن خودم آدم را هم می‌گیرد.»ای کاش زمانی که آقای اعرابی، یا آقای اهرابی… (که اسمشان را درست به خاطر ندارم)، در مدرسه به ما جغرافیا درس می‌دادند، به ما می‌گفتند که این درس در واقع پاسخی‌ست به قسمت قابل توجهی از سؤال مهم «چرا ما ایرانیان حالمان این است؟».به نظر نگارنده قسمت قابل توجهی از اینکه ما حال‌مان این است، به این موضوع بر می‌گردد که ایرانیان حداقل در زمینه‌ی اقتصادی، «دلال‌مأب» و «راحت‌طلب» هستند.پیش‌تر و در شهریور سال ۹۸ در مقاله‌ی دیگری به نام میان‌بر طلبی: آنچه آفت زندگی ما ایرانیان شده است، از منظری دیگر (شاید اجتماعی) به این دو خصلت‌مان پرداخته‌ام. اما هدف در این یادداشت برانگیخته کردن توجه مخاطب آگاه در این مورد است که جغرافیا چه چیزهایی بر ما دیکته کرده است و ما هم با بی‌حافظگی آن را پذیرفته‌ایم.تاریخ در مورد گرفتاری‌های ما چه می‌گوید؟ژان شاردن جهانگرد فرانسوی دوران صفویه در سفرنامه‌اش که یکی از بهترین کارهای پژوهشگران غربی درباره ایران و خاور نزدیک است، در مورد ایرانیان نوشته است:“ایرانیان خیلی علاقه به دلالی دارند و دوست می‌دارند که کالا بخرند و استفاده‌ای گرفته بفروشند.”یا با تورق تاریخ تجارت و سرمایه‌گذاری در ایران اثر حاج امین‌الضرب، متوجه می‌شویم که زمانی که فتحعلی شاه قاجار خواهان رابطه با ناپلئون بوده و با او نامه‌نگاری می‌کرده است، ناپلئون معتقد بوده که ایرانیان با این طرز زندگی قادر نخواهند بود به زندگی در جهان ادامه دهند. او در مورد ایرانیان نوشته است:“ایرانی ها کارهای سخت و مبارزه را دوست نمی‌دارند. آنها دوست دارند کار نکرده و درآمد داشته باشند و به همین خاطر دلالی را بسیار دوست می‌دارند.”چه کسی می‌داند؟ شاید به گفته‌ی ناپلئون بزرگوار آن ایرانیان نتوانسته‌اند زنده بمانند و ما فقط به دلیل بی‌حافظگی تاریخی فکر می‌کنیم که فرزندان آن ایرانیان هستیم… یا اینکه ما واقعاً فرزندان آنها هستیم، اما باز به خاطر بی‌حسی تاریخی خیال می‌کنیم که زنده هستیم و در حقیقت سال‌هاست که مرده‌ایم!آخر چطور می‌شود یک ملت اینطور به دلالی و یک‌شبه ره صد ساله رفتن علاقمند باشند و بعد فکر کند زنده است؟‌ آن هم در شرایطی که زنده بودن در جهان امروز یک معنی بیشتر ندارد و آنها هم خلق ارزش است. یعنی به عبارتی یا باید خوشگل بود و یا خوب تار زد!به نظر نگارنده قسمتی از پاسخ در جغرافیای کشور ایران است.چرا کشورها به یکدیگر حمله می‌کنند؟تاریخ نبردهای انسان و اقتصاد رابطه‌ی نزدیکی با هم دارند. از اولین قالب نوشتار که در منطقه‌ی بین‌النهرین برای جلوگیری از نزاع روستاییان و ثبت دارایی غلات آنان نزد انبار مرکزی شهر ابداع شد، تا مفهوم‌هایی چون دولت که ساخته شد تا حساب و کتاب دارایی‌های کشاورزان را داشته باشد، تا نظام دیوان‌سالاری و ارتش که ابزارهایی شدند برای کنترل و هدایت قدرت دولت، همه در خدمت اقتصاد و نزاع انسان بر سر چیزهایی که مبادله می‌کرد بودند.در حقیقت بیشتر جنگ‌های تاریخ با داشتن دلایل اقتصادی توجیه پیدا می‌کنند. یعنی اگر می‌بینیم که کشورهایی چون انگلستان در تاریخ خود منازعات و فتوحات زیادی داشته‌اند، و کشتی‌های آنچنانی اختراع کرده و زودتر از بقیه بر دریاها تسلط پیدا کرده‌اند، به این دلیل نیست که آنها ذاتاً جاه‌طلب، زیاده‌خواه یا کارآفرین بوده‌اند. بلکه آنها به دلیل اینکه منابع خطه‌ی جغرافیایی‌شان دیگر کفاف خواسته‌هایشان را نمی‌داده، به سراغ منابع طبیعی و بازارهای دیگران (مثلاً استرالیا) رفته‌اند. همین اتفاق در مورد پرتغال، اسپانیا و کشورهای دیگری که به اندازه‌ی مردمشان منابع نداشته‌اند افتاده است.اما در ایران منابع به وفور وجود داشته است. به همین دلیل ایرانی احتیاج اقتصادی نداشته که از منابع دیگری استفاده کند. او در موقعیتی قرار داشته که همواره «سر راه» یا «سر گردنه» بوده. می‌توانسته بخرد، بفروشد و سود ببرد!چطور نابرابری در جغرافیا، تبدیل به عدالت می‌شود؟درست به همین دلیل که ایرانی در طول تاریخ مجبور ‌نبوده به آن صورت بجنگد تا چیزی را بدست آورد، هم‌زمان هم قدر داشته‌هایش را نمی‌داند و از ارزش‌های بهره‌وری و سازندگی کمتری برخوردار است.این کاملاً عادلانه است که مردمی که در قسمت‌های غیر دست‌و‌دل‌باز این کره‌ی خاکی به دنیا می‌آیند، یاد بگیرند با سخت‌کوشی و تولید ارزش به اقتصاد برتر و رفاه دست یابند و نیچه زندگی را پیکار ببینند که “این پیکار است که نامش زندگی‌ست.”و از طرفی جامعه‌ای که در ناز و نعمت دیده به جهان می‌گشاید، لزوم اینکه ایجاد ارزش کند را در بهترین حالت یک فرآیند روحی و معنوی و خیر می‌بیند، نه یک ضرورت اقتصادی که حیاتش به آن بر می‌گردد.طول و عرض جفرافیایی، هر کدام به نحوی مهم و برای اقتصاد حیاتی هستند. اما به عقیده‌ی نگارنده عامل تعدیل‌گر این طول و عرض، رفتار و واکنش جامعه به زیست در آن منطقه است. و حال پرسش این است که آیا واکنش ما ایرانیان به خاکی که در آن زیست می‌کنیم، واکنشی مناسب است؟آیا از برترین استعدادهای ملی خود استفاده می‌کنیم؟آیا از سرمایه‌ی طبیعی که جغرافیای ایران به طور تاریخی در اختیار ما قرار داده است، استفاده درستی کرده‌ایم؟آیا با گذر جهان از اقتصاد استخراج و فروش، به اقتصاد خلق ارزش، ارزشی برای جهان خلق می‌کنیم که خریداران ما و تراوشات ما باشند؟اگر پاسخ پرسش‌های بالا منفی‌ست که به عقیده‌ی نگارنده هست، پس چطور توقع داریم شرایط بهتری داشته باشیم؟ چطور نشسته‌ایم که قهرمانی ما را نجات دهد؟ چطور نشسته‌ایم که معجزه‌ای شود؟واکنش جمعی و تاریخی ملت ایران به وفور نعمت در خاک مرز و بومش و موقعیت جغرافیایی‌اش، ساده‌انگاری، دلالی و راحت‌طلبی بوده است. پس جغرافیا مهم است و واکنش ما به زیست در آن، مهمتر.اگرچه قصد اصلی در این یادداشت فقط یک تلنگر بود و نه ارائه‌ی راه حل اما برای نگارنده مشخص است که نخبگان جامعه می‌توانند در راستای بهبود واکنش‌مان به داشته‌ها و جغرافیای ایران، نقش مهمی ایفا کنند. باید بهره‌ور بودن و خلق ارزش را یاد گرفت. باید کار کرد، آن هم کار واقعی. باید اصول اقتصادی را در عمل به کار برد و باید از نو، نخبگانی تعریف کرد که از دلالی و راحت‌طلبی دوری کنند.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 02:16:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکنش‌های ما به موقعیت‌هایی که در آنیم؛ آنچه آینده‌ی ما را می‌سازد و از آن غافلیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@oppmakr/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%85-asllgo5gxoct</link>
                <description>نسخه‌ی ویدیویینسخه ویدیویی این مقاله که شامل روخوانی مقاله توسط نویسنده می‌باشد، از طریق این لینک قابل مشاهده است. در فوریه‌ی ۲۰۱۷ یا همان اسفندماه ۱۳۹۵، زمانی که داشتم مقدمات ذهنی پروژه‌ای با عنوان «پرسش و پاسخ تهران» را فراهم می‌کردم، هنگام جستجوی اینترنتی برای اینکه بهتر بتوانم موضوع رویداد را شرح و بسط دهم به مقاله‌ای از یک وبلاگ پرورش بازیگری برخوردم که عنوان آن توجه‌ام را به خودش جلب کرد؛Acting is Reacting یا «بازیگری، نشان دادن عکس‌العمل است».نمی‌دانم از کجا یا کدام فیلم، اما این عبارت را پیش‌تر هم شنیده بودم. گویا از درس‌های معروف بازیگری‌ست که منظور اصلی از بیان آن، آموختن این اصل به بازیگر است که بازی همواره در جریان است، حتی زمانی که او دیالوگی نمی‌گوید. یعنی بازیگر باید بازی دیگر حاضران در صحنه را خوب ببیند، بفهمد و نسبت به آنها عکس‌العمل مناسب نشان دهد. اگرچه پروژه‌ای که برای مقدمات آن این تحقیقات را انجام می‌دادم هرگز به سرانجام نرسید، اما ایده‌ای که از خواندن این عبارت به ذهنم رسید، بزرگترین دست‌آورد آن تحقیقات بود. ایده‌ای کلی که توجه ما را نه به خود زندگی، بلکه به واکنش‌هایی که نسبت به آن و موقعیت‌هایش داریم جلب می‌کند و بدین‌صورت معنای دیگری به مفهوم زندگی کردن می‌دهد.آنچه عمیقاً منجر به تجربه‌اندوزی و به دنبال آن رشد فردی و اجتماعی می‌شود، در واقع اتفاقاتی نیست که زندگی و شرایطش برایمان پدید می‌آورد، بلکه این واکنش‌های ما نسبت به آن وقایع است که تعیین‌کننده‌ی آن چیزی‌ست که از زندگی درک می‌کنیم.مقایسه‌ي اهمیت کنش و واکنش‌های ما در مقابل رویدادهای زندگی، من را به یاد نخستین باری می‌اندازد که آموختم؛ گاهی حاشیه از متن پُراهمیت‌تر است. زمانی که در نوجوانی برای یادگیری خط نستعلیق به انجمن خوشنویسان ایران می‌رفتم. گرچه آموختن خط نستعلیق هم همچون پروژه‌ای که قبل‌تر از آن یاد کردم، ابتر ماند، چیزی از زیبایی‌های کلاس‌های انجمن در ذهنم کم نشده: درختان سرسبز و کهن محله‌ی دزاشیب تهران، هوای مطلوب بهار که آغازگر ترم‌های آموزشی بود، فضای خود انجمن که در باغ بزرگ موقوفی بنا شده بود و ...اما زیباترین پدیده‌ی انجمن، از نظر من حال و هوای آنجا نبود، بلکه استادان آنجا بود. عاقل‌مردانی که گویی تمامی ویژگی‌های خط نستعلیق را به خود گرفته بودند و حال داشتند آن فرهنگ را گسترش می‌دادند:حلم، تعادل، تحمل و تناسب.روش تحصیل هم بدین‌صورت بود که مشق هر هفته را به کلاس می‌بردیم و در حضور شاگردان دیگر در معرض نقد استاد قرار می‌دادیم تا از او بیاموزیم. اگر کار، ایراد فنی و جدی نداشت، مشق جدید دریافت می‌کردیم تا در طول هفته‌ی بعد از روی آن رو نویسی کنیم. در یکی از همین جلسات، وقتی مشق هفته را تحویل استاد حسینی (که از اساتید به‌نام انجمن بودند) دادم، ایشان از نزدیک حرف به حرف کار را بررسی کرد و بعد گویی که بخواهد همه‌ی نوشته را یک‌جا ببیند، کاغذ را از خود دور کرد و انگار که چیزی کشف کرده باشد، گفت: «سواد داری، اما بیاض نداری»! در ادامه توضیح داد که در نوشتار، آنچه با سیاهی بر روی کاغذ می‌نویسیم سواد یا علم سیاهی‌هاست و آنچه از ترکیب و کمپوزیسیون به‌کار می‌بندیم تا واژه‌ها را با فواصلی مناسب نسبت به هم در کاغذ کادرچینی کنیم، بیاض یا علم سفیدی‌هاست.آیا ممکن است در زندگی هم فقط به آنچه بر صفحه‌ی عمر می‌نویسیم فکر کنیم و در نتیجه از قسمت مهمی از زندگی غافل باشیم؟فکر کردن به کارهایمان و تغییراتی که می‌خواهیم در محیط پیرامون خود ایجاد کنیم پدیده‌ای روزمره است. ما دائماً‌ کنش‌گر هستیم. دائماً‌ می‌خواهیم تغییری جدید در محیط پیرامون و زیست‌محیط‌مان ایجاد کنیم تا آن را بیشتر با امیالمان منطبق کنیم. نوعی اعتیاد به انجام‌دادن‌های خودخواهانه و به انجام‌رساندن‌های برآمده از نفس داریم. کنش‌گری، «من» را در مرکز کائنات قرار می‌دهد و دیگر پدیده‌ها را در کنارش می‌چیند، انگار که دورچین سبزیجات در حاشیه‌ی بشقاب استیک! چیست این کنش‌گری که هم تلخ است و هم رازآلود؟‌ هم طنزآمیز است و هم مُسری؟ چرا خواسته‌هایی که در پنج‌سالگی داشتیم، حالا در لفاف نفس بزرگسالی خودنمایی می‌کند و کلانتر جان شده که بر سر ما می‌شکند و خراب می‌شود؟ «بیاض» زندگی ما چیست؟ آیا زندگی و آگاهی ما فقط خواسته‌هایی‌ست که به آن‌ها می‌رسیم و یا آرزوهایی‌ست که در سر می‌پرورانیم؟‌ چطور این‌قدر ساده‌انگار شده‌ایم که فکر می‌کنیم با تغییراتی که در محیط خود با هزاران زحمت ایجاد می‌کنیم، می‌توانیم چیزی را در خود یا زندگی‌مان عوض کنیم؟برای مثال پدیده‌ی جبر جغرافیایی را در نظر بگیریم؛ این مفهوم در تابستان سال گذشته برایم پُررنگ شد. زمانی که در یکی از پروازهای خارجی هم‌نشین دوست جوانی شدم که برای اولین بار ایران را ترک می‌کرد. او که تا آن زمان پرواز نکرده بود، در میان نفس‌نفس‌های ناشی از استرس بلندشدن هواپیما، خدا را شکر می‌کرد که چیزی نمانده تا خودش عنان زندگی‌اش را به دست بگیرد، آزاد شود و با نامزدش در کشوری دیگر زندگی کند. در ادامه و با گفت‌وگوی بیشتر با او متوجه شدم که این پرسش هویتی که «چرا من در فلان جای جهان به دنیا آمده‌ام؟»، یکی از آن پرسش‌هایی شده که هرگز برایش پاسخی جز بی‌عدالتی این دنیا متصور نمی‌شویم.معلمان دینی و پرورشی هم که معمولاً اولین افرادی هستند که از آن‌ها این سؤال را می‌پرسیم، پاسخی سفسطه‌آمیز تحویل‌مان می‌دهند که خدا را شکر کن در قبایل آدم‌خوار آمازون یا در روستاهای فقیرنشین خلیج کنگو یا در بین خیابان‌های پر از کثافت پایین شهر بمبئی به دنیا نیامده‌ای! ‌همان استراتژی قدیمی و کارساز ما ایرانیان برای دعوت به شکر! لحظه‌ای که فرد به شانس و اقبال خود فحش می‌دهد، و ما تصویری در ذهنش می‌سازیم از آنان که هزاران برابر از او نگون‌بخت‌تر هستند و او را رها نمی‌کنیم تا در رودربایستی هم که شده چند بار فریاد بزند خدا را شکر! خدا را شکر!اشکال اما اینجاست که در ذات این تفکر، ما پذیرفته‌ایم که طرف بدبخت است اما دلداری‌اش می‌دهیم که از تو بدبخت‌تر هم وجود دارد!انسانی که کنش‌گرایانه می‌اندیشد و در کنش‌گری غوطه‌ور شده، در مقابل تمام عواملی که در کنترلش نیستند و بر خلاف خوشایندش عمل می‌کنند احساس بی‌عدالتی، ناامیدی و خشم می‌کند. یعنی اگر در توانش باشد، محیطش، محله‌اش، شهرش و کشورش را با چنان خشم و نفرتی ترک می‌کند که حاضر نیست دیگر نام زادگاهش را بر زبان بیاورد و انگیزه‌بخش زندگی‌اش در محیط‌های دیگر تنها ترس وحشتناکی‌ست که از برگشتن به محیط قبلی‌اش دارد. کم نیستند ثروتمندانی در گرانقیمت‌ترین محله‌های پایتخت که هر روز به سختی کار می‌کنند، نه به خاطر اینکه از پس هزینه‌های زندگی روزمره‌شان بر بیایند، بلکه تصور اینکه به شرایط قبلی زندگی‌شان در بیغوله‌های حومه‌ی شهر بازگردند برایشان کابوسی زنده و دهشتناک است.آیا می‌توانیم شرایطی که از آن به‌عنوان جبر جغرافیایی نام می‌بریم را به‌مثابه‌ی سناریویی برای یادگیری، مورد بررسی قرار دهیم و نسبت به آن واکنش یادگیرنده داشته باشیم؟ جوانی که در مکه، بمبئی، آمستردام یا تهران به دنیا می‌آید، می‌تواند مقهور و منکوب جبر جغرافیایی نباشد اگر به محیط شهر و کشورش به‌عنوان ابزاری برای رشد نگاه کند. در این‌صورت اگر روزی تصمیم به تغییر محل زندگی‌اش بگیرد برای تجربه‌ای جدید و یادگیری بیشتر است نه فرار از آنچه در او زاده شده است.انسانی که صرفاً از دریچه‌ی کنش‌گری‌هایش جهان پیرامونش را درک می‌کند، از این باب که همواره تعداد عوامل در کنترل او کمتر از تعداد عوامل خارج از کنترلش هستند، احساس سرخوردگی و بی‌قراری می‌کند. او انسانی‌ست که از طرفی به صرف اینکه در قطعه‌ای از خاک این جهان که در آن همه چیز مطابق میلش نیست به دنیا آمده، احساس بدبختی می‌کند و به سبب آن کم‌اعتماد به‌نفس شده و تا کمر (حال ممکن است به‌صورت ذهنی) جلوی دیگرانی که در جاهای به اصطلاح خوب جهان به دنیا آمده‌اند خم شود.در آن روی سکه، اگر هم گاهی به‌زعم خود موفق شود یا شانس بیاورد و مثلاً در نوسانات نرخ ارز، دلار بخرد و سرمایه‌اش را حفظ کند، احساس می‌کند برجسته‌ترین کارشناس اقتصادی است که می‌تواند الگویی برای جوانان کشورش باشد. از کی و از کجای تاریخ ما به این رویای کودکانه دل داده‌ایم که می‌توانیم در این جهان فقط کنش‌گر باشیم؟ چه شد که به این جمع‌بندی رسیدیم که همه‌ي دنیا و کائنات در اختیار ماست تا در آن تغییر ایجاد کنیم؟در اینجا و پیش از آنکه بیشتر به موضوع کنش‌ها و واکنش‌ها بپردازیم، لازم است بررسی کنیم که چطور وزن کنش‌های ما بیشتر از وزن واکنش‌های ما شده است؟از چه زمانی بود که الگوی فهم موقعیت، و بعد واکنش به آن، تبدیل به کنش دل‌خواسته و بی‌توجه به موقعیت شد؟به نظر نگارنده موضوع باز هم به دیده‌ها و شنیده‌های فرهنگی ما بازمی‌گردد؛ همان داستان‌هایی که از افراد موفق برای ما به تصویر کشیده شده‌ است. پرداختن بیش از حد تاریخ، و علم به کنش‌های جامعه و افراد تأثیرگذارش این بی‌تعادلی مهلک را برای ما به بار داشته است.در این زمینه لازم است اندکی از تفکرات فیلسوف فرانسوی «میشل فوکو» بهره بگیریم. او که بخش مهمی از زندگی خود را معطوف به بسط دادن مفهوم «قدرت» در زندگی بشر معاصر کرده است، به ما می‌آموزد که اساساً دانش یا تاریخ بی‌غرض وجود ندارد! در نفس تاریخ و علم مدرن، مستندسازی و طبقه‌بندی به‌معنای کنار هم قرار دادن داده‌های مشابه و دور کردن داده‌های پرت، خودنمایی می‌کند. حال آنکه خود پدیده‌ی طبقه‌بندی از این باب که اسبابی مشروع برای نزدیک‌سازی مشابهات فراهم می‌آورد، می‌تواند ارتباط معنی‌داری با قدرت و سلطه‌ی راوی آن داشته باشد. حال می‌خواهد این راوی تاریخ‌نویس، مستندساز، دانشمند یا هر فرد دیگری باشد.به عبارت دیگر؛ در دنیای معاصر، دانشمند یا راوی تاریخی انتخاب می‌کند که چه داده‌هایی را نگه دارد، کدام را تغییر دهد، و کدام را حذف کند.به‌طور مشخص در مورد تاریخ که شالوده‌ي فرهنگ هر کشور است، مقایسه و در کنار هم قرار دادن اتفاقات مهم فرهنگی معمولاً به دو هدف صورت می‌پذیرد؛ نخست آنکه تاریخ برای همه قابل فهم شده و گستره‌ی بیشتری از مخاطبان را هدف قرار دهد. در این‌صورت مورخان، نویسندگان و چه بسا مستندسازان، به جمع‌آوری فقط بخشی از زندگی افراد تأثیرگذار همت می‌گمارند که بیشتر برای همگان قابل درک است. به همین دلیل هم آنچه از او به تصویر می‌کشند، بی‌غرض نیست و بالاخره با دیده‌ها، شنیده‌ها، پیشینه‌ی فرهنگی و روابطی که با مراکز قدرت دارند ارتباط دارد. دلیل دوم طبقه‌بندی، جمع‌آوری اطلاعات است که با هدف حراست و تثبیت صورت می‌گیرد تا آن را قابل استفاده‌تر کند که خود باعث می‌شود تا آن واقعه، پویایی‌اش را به‌عنوان یک اثر فرهنگی از دست بدهد.بر این اساس تصویری که از افراد کلیدی تاریخ از سزار تا استیو جابز برای ما توصیف شده قابل درک و پُرمخاطب است اما واقعی نیست. چرا که تاریخ و امکانات داستان‌سرایی و حتی تحقیقات علمی اساساً امکان ثبت کردن فرآیند مغزی این افراد را نداشته‌اند و به همین دلیل تنها کنش‌هایی که به دنیا داشته‌اند را ثبت کرده‌ و بسط داده‌ است.اصلاً از کجا معلوم که آی‌پد نه یک ابتکار و اختراع بدیع، بلکه واکنش جابز به شرایطی که در آن بوده یا حتی کلام یکی از دوستانش نبوده است؟از کجا معلوم که جنگ جهانی دوم واکنش هیتلر به معلم دوران نوجوانی‌اش نبوده که استعداد نقاشی او را به سخره گرفته است؟‌از کجا معلوم که فعالیت‌های لات‌ها و محله‌گردان‌های تهرانی در کودتای ۲۸ مرداد، واکنش شعبان جعفری به لقبی که معلم دوران کودکی‌اش روی وی گذاشته و او را معروف به شعبان بی‌مخ کرده نبوده؟بر این اساس؛ چون راویان احوالات افراد برجسته‌ی جهان، به روش‌های بالا عمل کرده‌اند، بیشتر پدیده‌های مهم جهان به‌عنوان کنش‌های افراد موفق ثبت شده که گاهاً در دانشگاه‌ها نیز طبقه‌بندی شده و در قالب درس‌های گوناگون مدیریتی و فرهنگی تدریس می‌شود.انسان کنش‌گرا در فهمیده‌‌ترین حالتش میلی دائمی به گذرکردن و مردن دارد و همواره تابعی‌ست از این ایده‌ی افلاطونی که ما در واقع تصویری هستیم از یک جهان مثالی و ابدی که در پس ما وجود دارد و هر آن‌چیزی که اینجا هست در واقع صورت بوده و جوهر اصلی جای دیگری‌ست. جالب است که این ایده هم‌زمان در شمال یونان، جنوب مدیترانه، در میان اقوام سامی و ادیان ابراهیمی قابل مشاهده بوده و کنش‌گرایان با کج‌فهمی از این ایده برداشت کردند که حالا که ما پرتاب شدگان از جهان دیگریم و هبوط کرده‌ایم، پس باید زودتر بمیریم تا دوباره به آنجا برسیم! بی‌آنکه به این موضوع توجه کنند که بزرگانی چون حافظ وقتی می‌گفتند که؛ «... در سراچه‌ی ترکیب، تخته‌بند تنم»، پیش از اینکه به یاد مردن بیفتند، عکس‌العمل‌های درستی به محیط پیرامون خود نشان داده بودند و آنچه برایش به این جهان آمده بودند را انجام داده بودند. به‌عبارتی برای آن‌ها اصلاً‌ فرقی نمی‌کرد که پس از مرگ چه خواهد شد حال آنکه وظیفه‌ای که اینجا در قبال ساختن خود داشتند را انجام داده بودند. گویی با فرض اینکه تمام آن ایده‌هاي افلاطونی درست باشد، ما بیکار بوده‌ایم که از آن عالم بیاییم و بعد برویم! اگر هم این‌طور باشد، و اگر واقعاَ این دنیا قسمتی از مسیر ما باشد، پس احتمالاً قسمت بزرگی از سناریوهایی که بناست روی عوامل پایدار شخصیت‌مان تأثیر بگذارد همین‌جاست.از طرفی آنچه تراژدی این روزهای ما شده، قهر ما با واقعیت است. جهانی در سر داریم، رویایی که در آن سیر می‌کنیم و زندگی می‌کنیم. به حیوانات خانگی‌مان که بر اساس نوع حساسیت‌های پوستی و اندازه‌ی آپارتمان و میزان پشمالو بودن آن‌ها انتخابشان کرده‌ایم، بعد از چندماه از زمان خریدشان می‌گوییم فرزندمان هستند. اما واقعاً کدام‌یک از این عوامل را در مورد فرزندانمان انتخاب می‌کنیم؟ ما به فرزندانمان واکنش داریم. زمانی که می‌آیند هر آنچه انجام می‌دهند یا با آمدنشان به زندگی ما اضافه می‌کنند، می‌پذیریم و فداکارانه برایشان بهترینی که در توان داریم را فراهم می‌کنیم. اما خرید سگ و گربه‌هایمان کنش‌گرایانه و بر اساس میل‌مان است. واقعیت در بین کنش‌های تلاطم‌گر ما گم شده است. دیگر نمی‌شود به دو طرف یک دعوای خانوادگی نگاه کرد و فهمید چه کسی واقعاً قربانی‌ست.یکی از کاربردهای کنش‌گرایی برای نفس، فرافکنی است. زمانی که تنبلی، بی‌استعدادی، به دردنخوری و نخوت خود را با هوشمندی هرچه تمام‌‌تر به گردن شرایط می‌اندازیم.من که خود تنها فرزند خوانواده‌ام و خواهر و برادری ندارم، مدت‌ها و تا قبل از اینکه بر اهمیت واکنش نشان دادن به شرایط واقف باشم، تعداد قابل‌توجهی از ضعف‌های‌ شخصیتی‌ام را پدیده‌ای عارضی و غیرقابل تغییر و تابعی از همین موضوع می‌دانستم. بعدها به خود گفتم چه ربطی دارد؟! گیرم که این‌طور باشد، از همان لحظه که به ریشه‌ی ضعفی واقف می‌شویم نسبت به رفع آن مسئولیم. فهمیدن ریشه‌ی هر ضعف در واقع نشان‌دهنده‌ی استعداد و توان ما برای رفع آن است. چرا مدام همه‌چیز را به گردن شرایط می‌اندازیم؟ همواره از واقعیت گریزانیم و از فهمیدن و دیدن آن، مبادا که برایمان مسئولیتی داشته باشد، شانه خالی می‌کنیم. از شرایط، صحنه‌ای می‌سازیم که ما را قربانی جلوه دهد و به‌عنوان چاشنی هم که شده، کمی ملودرام مخصوص ایرانی به آن اضافه می‌کنیم!در مقابل، انسانی که واکنش‌گرایانه به جهانش می‌نگرد، گویی در یک آزمایشگاه شیمی قرار دارد که برای تجربه و یادگیری به آنجا آمده است. او هر سناریویی که زندگی برایش پدید می‌آورد را می‌بیند، مورد بررسی قرار می‌دهد و با آن آزمایش می‌کند؛ نه برای اینکه کیمیاگر شود، بلکه برای اینکه یاد بگیرد و رشد کند. از اینکه در محیطی بسته به دنیا آمده، آزاداندیشی می‌آموزد و از اینکه در ناتوانی غوطه‌ می‌خورد، توانمندی‌های ذاتی‌اش را شناسایی می‌کند. او هر سناریویی که برایش پدید می‌آید را به‌عنوان یک فرصت برای یادگیری می‌بیند و از خود می‌پرسد که این سناریو برای من چه فرصتی را فراهم می‌کند؟وقتی واکنش‌های سنجیده جایی لاغر در ذهن ما دارد، کنش‌ها مدام چاق‌تر و چاق‌تر می‌شوند. کنش‌ها تمام فضای فکری ما را پوشانده‌اند چراکه به‌سادگی قابل پیش‌بینی و رویاپردازی هستند. اینکه به فلانی فلان پیشنهاد را خواهم داد، یا اینکه در فلان روز از سال آن پروژه‌ام را تحویل می‌دهم، قابل برنامه‌ریزی است. اما در عوض واکنش‌ها را نمی‌شود تمام و کمال برنامه‌ریزی کرد. باید در آن موقعیت قرار گرفت تا تصمیم گرفت. نمي‌شود در مورد اینکه دوستانمان به ما چه نقدی خواهند کرد، یک جلسه‌ي فروش چطور پیش خواهد رفت، در کجای دنیا زندگی‌مان را آغاز کرده‌ایم و فرزندمان چه مشخصاتی خواهند داشت، برنامه‌‌ریزی دقیق کرد.در مقایسه با کنش‌ها که می‌شود آن‌ها را مهندسی کرد، واکنش‌‌ها را تنها می‌توان با دو ابزار مدیریت کرد؛اول، تأمل برای اینکه از نظر زمانی فرصت تفکر آگاهانه و تصمیم‌گیری به‌وجود آید.و دوم، داشتن باورها و ارزش‌هایی که در لحظه به‌کار بیایند.مثال روشنگر این موضوع بررسی تفاوت واکنشی‌ست که مدیران ژاپنی و قبایل کنیایی در مورد یک پدیده‌ی مشترک یعنی کم‌آبی و در یک مقطع زمانی واحد یعنی دهه‌ی ۷۰ میلادی داشته‌اند؛در آن سال‌ها که هر دو کشور کم‌آبی کم سابقه‌ای را تجربه ‌می‌کردند، سازمان آب توکیو دست به تحقیقات گسترده و بارورسازی ابرهایی بر فراز توکیو زد. در قاره‌ای دیگر بزرگان قبایل کنیایی دست به تشویق پیروان خود برای خواندن دعای باران کردند. فارغ از اینکه کدام رویکرد صحیح است، دلیل این دو واکنش بسیار متفاوت نسبت به پدیده‌ای ثابت چیست؟ دلیل آن به‌طور مشخص باور این دو گروه در مورد علت پدیده‌ی باران است. بزرگان قبایل کنیایی بر این باور بودند که علت کم آبی قطعاَ قهر خدایان است و در نتیجه واکنش آن‌ها به پدیده‌ی کم‌آبی، دست به دعا بردن و طلب مغفرت کردن بود. از سوی دیگر مدیران ژاپنی در زمینه‌ی علت کم‌آبی، ناباروری ابرها را دلیل اصلی می‌دانستند و در نتیجه بر روی بارورسازی ابرهای توکیو سرمایه‌گذاری کردند. درست به همین طریق است که ایده‌هایی که آن‌ها را باور می‌کنیم، واکنش‌های ما را شکل می‌دهد. ما همچون ماهی که در آب زندگی می‌کند اما هرگز آن را نمی‌بیند، در دریایی از ایده‌ها و باورهایی غوطه‌ور هستیم که هستی ما و درک ما از دنیا را می‌سازد.وجود ما با تضادهای درونش که ناشی از این آگاهی دورگه‌ میان کنش و واکنش است، می‌تواند لزوماً‌ در عذاب نباشد. می‌شود لزوماً و همیشه در حال انتخاب بین این دو نباشیم. دو سطح از آگاهی در درون ما لزوماً‌ ناسازگار نیستند. این دو سطح می‌توانند با هم حضور داشته باشند اما برای گذار درست از یک سطح به دیگری، باید واقف بود که فقط قسمت کمی از آنچه که به‌عنوان «آگاهی» می‌شناسیم از کنش‌های آگاهانه‌ی ما شکل گرفته است. بیشتر این آگاهی و یا «خود» از واکنش‌هایی که در بسیاری از مواقع نسبت به آن‌ها کم‌توجه هستیم در حال شکل گرفتن است.در این میان ما نیز به‌مثابه‌ی کاپیتان‌هایی هستیم که فرامین هواپیمای زندگی‌مان به دستمان سپرده شده است. هواپیمایی که در مسیر آینده در حال حرکت است و اگرچه کنش‌گرایانه وارد آن شده‌ایم و مقصد را هدف قرار داده‌ایم، اما مابقی حرکاتمان در این مسیر در اثر مجموعه واکنش‌های سیستم خلبان خودکار پرواز نسبت به شرایط جوی و غیره است که ما را به پیش می‌برد. با این تفاوت که غایت هدف خلبان، رساندن هواپیما از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر است، حال آنکه ساده‌انگارانه است اگر غایت عمر فقط پیر شدن و مردن در نظر گرفته شود. با این توصیف اگر هدف، هرچه تعیین شود، لازم است که خلبان خود به دانش سیستم خلبان خودکار مسلط شود، تجربه کند، بیاموزد و رشد کند.به‌عبارتی؛ برای دیدن آن «بیاض» زندگی و استفاده و لذت بردن از آن کافی‌ست سیستم اتوپایلوتی که توسط تعصبات و پرورش‌های نادرست، عنان قسمت مهمی از زندگی ما را به‌دست گرفته است کنار زده و خود، مسئولیت سرنوشت خود را به دست بگیریم و نسبت به آنچه در آن هستیم، واکنش نشان دهیم. https://ghiabi.com/acting-is-reacting-rezas-article-on-the-idea-designers-magazine/ </description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 13:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان‌بر طلبی: آنچه آفت زندگی ما ایرانیان شده است.</title>
                <link>https://virgool.io/@oppmakr/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pwyvtcn65qs8</link>
                <description>میان‌بر زدن به راحتی می‌تواند نفس خطر باشد؛ خطری ملی و مربوط به فرهنگ خودمان که دائماً در حال مدح کسانی است که یک شبه، ره صد ساله رفته‌اند...نسخه‌ی صوتی و تصویری https://anchor.fm/ain-ghain/episodes/ep-e9i19d/a-a161ia9 از طریق لینک بالا می‌توانید و یا اینجا، نسخه‌ی صوتی مقاله را در پادکست نوانس بشنوید.همچنین می‌توانید در ایستاگرام نویسنده نسخه‌ی تصویری روخوانی مقاله را ببینید:قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارممتن مقالهایده‌ی اولیه این نوشتار در تابستان ۱۳۹۰ شکل گرفت؛ زمانی که به همراه جمعی از دوستان به تماشای فیلم کمدی - فانتزی Shortcut to Happiness یا «میان‌بری به خوشبختی»‌ نشستیم. به همین دلیل هم، این نوشتار، حاصل گفتگویی دو نفره با خودم در مورد علاقه‌ی بی‌حد و حصر ما به مقوله‌ی «میان‌بر طلبی» به نظر می‌رسد. قصد من هم البته نتیجه‌گیری از کنار هم گذاشتن قطعات یک پازل است. پازلی که به واسطه‌ی مشاهداتم جمع‌آوری شده تا خواننده‌ی احتمالی ایده‌آل در انتها، در میان انبوه اطلاعاتی که در گوگل پیدا می‌شود، به‌دنبال پاسخ‌هایی برای سؤالات متعددی باشد که پس از خواندن این یادداشت در ذهنش به‌وجود می‌آید.از گپ‌و‌گفتی که سه چهار ماه قبل با یکی از دوستان که در شهرداری کار می‌کرد داشتم، آموختم که می‌گفت «حجم تبلیغات محیطی شهر تهران که در زمینه‌ی راحت‌تر رسیدن به اهداف زندگی است، از سال ۹۴ تا ۹۷ برابر با کل 20 سال گذشته و چندبرابر کل مدت زمانی‌ست که تبلیغات در تهران به معنای امروزی وجود دارد».قصد او از طرح این موضوع، اشاره به افزایش حجم تبلیغات کنفرانس‌های انگیزشی و به ظاهر مدیریتی بود که چگونه همگان در مقابل انبوه ناکارآمدی‌های اقتصادی‌ پایتخت، خریدار دست به نقدِ «انگیزه» شده‌اند.به خاطر می‌آورم؛ چند سال پیش که شرکت بازاریابی شبکه‌ای گولدکوئست وارد ایران شده بود، روزی از دوست قدیمی دوران مدرسه‌ام تماسی دریافت کردم که در آن پس از احوال‌پرسی‌های مرسوم، مرا برای نوعی همکاری به جلسه‌ای دعوت کرد و در اصطلاح پرزنت شدم و آن دوست هم که اتفاقاً یکی از درس‌خوان‌ترین افراد کلاس دوره‌ی راهنمایی‌ام بود، با چنان آب‌و‌تابی از راهی برای ثروتمند شدن آن هم «به طریق آسان» صحبت می‌کرد که هرگز تا آن زمان این همه میل و اشتیاق در کلام کسی ندیده بودم. پس از آن هم بالغ بر 10 بار توسط اقوام نزدیک و دور و همکار و همکلاسی پرزنت ‌شدم و از روی ادب یا رودربایستی، ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم و آن مطالب تکراری را می‌شنیدم. این همه رشد فزاینده‌ی پیروان این سبک از درآمدزایی در آن زمان، ما را به این فکر فرو می‌برد که مشاغل موجود در جامعه حتماً کفاف خواسته‌های اطرافیان را نمی‌داد که از دندانپزشک تا دانشجویی که در خانه‌ی پدرش زندگی می‌کرد، همه به فکر این روش از فروش آن هم به من افتاده بودند. اما از طرف دیگر متوجه میل عجیب جامعه به یافتن راهی کوتاه برای ثروتمند شدن و دستیابی به موفقیت می‌شویم. در دوران ما، تصویر ایده‌ال از افراد ثروتمند و توانا و فرهیخته، دربردارنده‌ی جوانی‌ست در دهه‌ی 30 یا 40 زندگی خود که در همان اوان جوانی آردها را بیخته و الک‌ها‌ را آویخته است. سابق بر این، سیر روند رشد موفقیت بسیار کُندتر بود. یک عمر یا حتی چند نسل باید می‌گذشت تا خانواده‌ای می‌توانست مثلاً منش لازم برای فرهیخته‌گی را در فرزندانش پرورش دهد. حال آنکه امروز از نظر نوجوان علاقه‌مند به روابط اجتماعی، تمامی فنون این امر در کتب آداب معاشرت و نزاکت وجود داشته و می‌توان آنها را در چند ماه یاد گرفت.مثال روشنگر دیگر، تعداد عنوان کتاب‌هایی است که زیر موضوع «موفقیت» به چاپ می‌رسند. این کتاب‌ها که در قالب صوتی هم فراوان یافت می‌شوند، نه شبیه به کتب مدیریتی و نه مانند کتاب‌های هیچ علم دیگری نیستند، بلکه شبیه به خُرده‌مذهب‌هایی هستند که در ازای داشتن ایمان به موضوعات مختلف به خواننده قول رستگاری، موفقیت، انگیزه، زندگی شاد و غیره را می‌دهند. نگارنده در سن نوجوانی، ناخواسته و باز به‌علت حیای ذاتی مربوط به آن سن، چندین بار در دام کنفرانس‌های تبلیغاتی برای این کتاب‌ها افتاده بودم. جایی که سخنران با شور و شعف به سبک آمریکایی (یعنی استفاده از جادوی صحنه، شامل ترکیب صدای بلند، موسیقی، بخار، نور و امکانات کنسرتی)، پای بر صحنه می‌کوبید و می‌گفت که راز خوشبختی در ایمان به آن است که هر آنچه می‌خواهیم با فکر خود جذب کنیم. موفقیت را مساوی با میزان شهرت، ثروت، اقتدار، استقلال و بی‌نیازی می‌دانیم و باور داریم که خیلی زود به آن خواهیم رسید.آیا واقعاً دنیای ماشینی و پُرسرعت، تا این حد ما را بی‌حوصله کرده یا عالم اینترنت زندگی‌هایی را به ما نشان داده که دیگر زندگی عادی و روزمره‌ی یک انسان نرمال ما را راضی نمی‌کند؟ تکلیف چیست؟‌آیا ممکن نیست که برای موفقیت، هیچ میان‌بری وجود نداشته باشد و تنها راه، همان راه معمولی و بعضاً ‌دشوار باشد؟ چرا همه‌ی ما منتظر یک روز طلایی هستیم که فرصت استثنایی پولدار شدن به ما رو کند؟چرا ما به‌دنبال «یک‌شبه ره صد‌ساله رفتن» می‌گردیم؟در گفتگویم با یکی از دیپلمات‌های سابق ایرانی - که هم‌اکنون در آمریکا استاد دانشگاه است - شنیدم که می‌گفت: «جهان پیرامون ما از مولکول‌ها ساخته نشده، بلکه از داستان‌ها ساخته شده است».داستان فردین که در فیلم‌های قدیم عاشق و دلباخته‌ی دختر ثروتمندی می‌شد و با نشان دادن یک‌جو غیرت و مردانه‌گی، قاپ دختر را می‌دزدید و داماد همه‌چیز تمام خانواده می‌شد...یا داستان شاگرد حجره در بازار که در اثر امانت‌داری مورد توجه اوستا قرار می‌گرفت و صاحب ثروت و مال و منال می‌شد...یا به همین دنیای امروزمان بیاییم که هیچ راننده‌ی اسنپی نیست که درآمد کل اسنپ و تک‌تک سهامدارانش را با ماشین‌حساب گوشی‌اش، پیش فرمان حساب نکند و با خود نگوید «خوب زدند و بردند و پولدار شدند»!انسانی که در جامعه‌ای می‌زید که در آن داستان‌هایی از یک‌شبه ره صد‌ساله رفتن وجود دارد، از اینکه راهش را آهسته و پیوسته برود، احساس حماقت و نوعی سرخوردگی می‌کند. می‌توان تصور کرد که برای «محمود خلیلی»، یا «غلامعلی سلیمانی» آن زمان که بوتان یا کاله را تأسیس می‌کردند، اینکه پنج سال خوب کار کنند و بارشان را ببندند مطرح نبود.کارآفرین دهه‌ی ۳۰ خورشیدی، در زندگی‌اش می‌بایست به اندازه‌ی رسیدن به زمان بازنشسته‌گی‌اش کار می‌کرد تا بتواند به جایی برسد. او در آن روز به این فکر می‌کرد که چگونه وامی بزرگ برای گسترش کارخانه‌هایش از یکی از بانک‌ها بگیرد و آن را بر اساس سررسید پرداخت کند. اما جوان امروزی ممکن است ثروتمندترین فرد ایران را آقای ب.ز. ببیند که با زرنگی و رندی از خلاء خاص اقتصادی استفاده کرد و طی چند سال موفق شد!می‌گویید عاقبت دستگیری و به زندان انداختن ب.ز. جوانان را از داشتن چنین الگویی برحذر می‌دارد؟‌خیر؛ از دست دادن جان یا تا آخر عمر در گوشه‌ی زندان بودن آنچنان صحنه‌ی ترسناکی در مقابل پاداش بزرگ رویای موفقیت نیست! مگر کسانی که برای مهاجرت از ایران تن به خروج قاچاقی و پناهندگی و زندگی سخت پس از آن می‌دهند، و بعضاً خبر غرق شدن قایق‌هایشان را در آب‌های استرالیا می‌شنویم، باز هم از مهاجرت باز می‌ایستند؟‌ اختلاس که از چنین مهاجرت‌های پر خطری ترسناک‌تر نیست!نگارنده خود عضو هیئت‌مدیره‌ی شرکتی بودم که سهام‌دار اصلی و صاحب اختیار شرکت، کارش این بود که کسب‌وکارهای موفق اینترنتی یا در حال رشد بازار داخلی مثل اسنپ و دیجی‌کالا و غیره را کپی‌برداری می‌کرد و اپلیکیشن‌های مشابه می‌ساخت و به این نام از بانک‌های معتبر وام‌هایی اخذ می‌نمود، که بسیار بیشتر از ارزش وثایق او بودند. به محض اینکه از این زد و بندها با خبر شدم از شرکت خارج شده و چندی از خروج من نمی‌گذشت که خبر کلاهبرداری ۲۵۰ میلیارد تومانی به نام شرکت سرمایه‌گذاری به گوش ما رسید و خروج مسببان آن از کشور. چه چیزی باعث می‌شود که در بیشتر کشور‌های پیشرفته‌، بزرگترین گردش مالی اکوسیستم‌ کارآفرینی‌شان از طریق فروش خدمات کلیدی و کالا باشد که بازوی پویایی اقتصادی‌ست، اما در ایران همان مدل قدیمی لاتاری که در لفاف خدمات ارزش افزوده اپراتورها مشروع شده است، چند برابر شرکت‌های مفید سود کند و در همه‌جا اینگونه تبلیغات را ببینیم «که عضو شو تا فلان جایزه را ببری...»؟چرا در ایران «بزن و در رو» بودن جواب می‌دهد؟‌چرا در ایران «بساز و بنداز بودن» جواب می‌دهد؟آیا موضوع صرفاً نداشتن اخلاق است؟یا اینکه ما خودمان کلاهبردارپرور هستیم و سیستم‌هایی را ساخته‌ایم که در آن کلاهبرداری می‌صرفد؟یکی از پاسخ‌های این پرسش به‌زعم نگارنده، همان مثال معروف مدیران است که می‌گوید:«زنجیر همیشه از نازک‌ترین حلقه‌اش پاره می‌شود».این بدان معناست که مهم نیست چقدر دستگاه قضا برخورد کوبنده‌ای با مجرمان داشته باشد، مادامی که داستان‌هایی از قسر در رفتن کلاهبرداران به گوش برسد، شانس اینکه کس دیگری وسوسه شود وجود دارد. در رانندگی هم چنین است. راننده‌های خلافکار بی‌شماری در تهران هستند که هر قانون رانند‌گی را با طلبکاری، نقض می‌کنند. این عمل آنها به این دلیل نیست که از مبلغ جرایم بی‌خبرند یا اینکه مبلغ جرایم کم و ناچیز است؛ بلکه رفتار آنها غالباً به این دلیل است که امید دارند که گیر نخواهند افتاد و تعداد زیادی از آنان هم واقعاَ گیر نمی‌افتند و می‌توانند به مراتب زودتر از دیگران به مقصد برسند. این موضوع، خلافکاری را نه تنها دردناک نمی‌کند، بلکه تبدیل به یک بازی هیجان‌انگیزِ دزد و پلیس برای بزرگسالان می‌کند. بازی‌ای که در آن شانس موفقیت وجود دارد و خلاف کردن، هیجان‌انگیز است و می‌صرفد. جالب اینجاست که اختلاس‌گران و پیروان روش میان‌بر زدن، برای ثروتمند شدن، همچنان ذهنشان عقیم باقی می‌ماند و حداقل اگر جیبشان به سرعت رشد می‌کند، ذهنشان فقیرتر هم می‌شود. همین آقای خاوری که با اختلاس چندهزار میلیارد تومانی چندصد میلیون دلار به جیب زد و با این پول به کشور کانادا رفت، هر عکسی از او منتشر می‌شود همچنان در فروشگاه والمارت (فروشگاهی ارزان‌قیمت برای قشر متوسط)‌ در حال خرید فله‌ای دستمال توالت است! لااقل تلاش نمی‌کند تا محض رضای خدا یک بار هم در فروشگاه‌هایی مانند رولکس یا لویی‌ویتان دیده شود که حس اتصال‌مان به ایرانیان موفق برقرار شود و بگوییم پول‌هایمان دارد خرج کالاهای لوکس می‌شود!به نظر نگارنده تنها دو نوع میان‌بر برای رسیدن به موفقیت مادی (در هر زمینه‌ای اعم از: اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، علمی و ...) وجود دارد:یکم: استراتژی درست به کار ببندی و راه را کمی هموارتر و هوشمندانه‌تر طی کنیو دوم آنکه: به ازای لطمه وارد کردن به سیستم (یا کلاهبرداری) از دیگران پیشی بگیری.این در حالی‌ست که خواننده‌ی آگاه می‌داند که داشتن استراتژی، خود مستلزم کسب علم، تجربه یا بهره‌گیری از تجربیات دیگران است، که همگی مستلزم خرج منابع گوناگون و به تعبیری خریدن زمان با نوعی دیگر از منابع در دست است. پس می‌توان نتیجه گرفت که این میل درونی ما به میان‌بر، یا سرچشمه از درک نادرست از پدیده‌های ماوراء طبیعی مانند شانس، حکمت و قسمت و ... است، یا میل به اینکه اگر از عهده‌مان بر‌آید، با یادگیری یک فرمول جادویی، فوراً و بدون زحمت به خواسته‌هایمان برسیم.نوع دیگری از میان‌بر، میان‌برهای علمی‌ست. در جامعه‌ای همچون ایران که تحصیل به‌عنوان ابزاری برای ارتقاء طبقه‌ی اجتماعی به‌کار می‌رود، بالغ بر پنج میلیون دانشجو وجود دارد، و جزو پنج کشور اول جهان از نظر تعداد مهندسان است، میان‌بر زدن برای دکتر شدن در هر رشته‌ای به‌خصوص رشته‌های سهل‌الوصول‌تر، مهم است.کلاس‌های کنکور داغ و بازار معلمان کنکور داغ‌تر! نوعی سؤال که به‌گونه‌ای برای همه‌ی آشناست و در جلسات کاری مخصوصاً از جوان‌ترها پرسیده می‌شود این است که «کدام دانشگاه درس خوانده‌اید؟».پرسشگر معمولاً‌ فردی‌ست که در آن جمع تصمیم‌گیرنده است و جوری مکث می‌کند و این سؤال را می‌پرسد که انگار می‌خواهد بگوید: «صبر کن ببینم اصلاً که هستی، بعد به حرفت گوش می‌دهم».گویی که بین دانشگاه شریف و امیرکبیر و علم‌وصنعت و دانشگاه‌های آزاد آنچنان فرقی‌ست که هرکس در آن چند دانشگاه دولتی درس بخواند آینده‌ای تضمین‌شده‌ دارد و هرکس در دانشگاه آزاد درس بخواند، بچه پولداری‌ست که به ضرب پول، مدرکی گرفته است. در اینجا یاد مثالی از امام محمد غزالی (فیلسوف قرن پنجم هجری) می‌افتم که در کتاب «کیمیای سعادت» در باب حرمت موسیقی توضیح مبسوطی داده و در نهایت نتیجه می‌گیرید که کیفیت حلال یا حرام بودن موسیقی کاملاً بستگی به شنونده‌ی آن دارد. چه بسا شترهایی که صحراهای سوزان را با ندای موسیقی زنگ شتر ساربانشان زیر پا می‌گذارند و ریتم راه رفتن خود را با آن موسیقی تنظیم می‌کنند، و چون از باب انجام وظیفه، موسیقی را می‌شنوند بر آنان حلال است؛ و چه بسا استادان مسلط موسیقی که چون بر پای منقل تریاک غنی‌ترین موسیقی را بشنوند بر آنها حرام خواهد شد. به همین کیفیت نیز همه‌ي دانشگاه‌های ما می‌توانند سروته یک کرباس باشند؛ اگر دانشجو به معنی واقعی جوینده‌ی دانش نباشد.چه کسی گفته که بنیه‌ی علمی قوی راه رسیدن فوری به موفقیت است؟در مجامع اقتصادی جدی امروزه، داشتن مدرک دکتری مانند بر تن داشتن کت‌و شلواری فاخر است که هر که دارد می‌تواند از پز دادن‌های ظاهری آن، حال با کمی فروتنی که؛ «ای بابا به من نگو دکتر، همان اسم کوچک کافی‌ست»، بهره‌مند شود و این پدیده چنان خشمی در ما ایجاد کرده که گاه به جای فحش، متلک یا تحقیر به یکدیگر می‌گوییم «چطوری دکتر جون؟».اما اگر استثناها را کنار بگذاریم، چند نفر از این همه دکترها ذره‌ای به علمی که در آن تحصیل کرده‌اند افزوده‌اند؟‌چند نفر از آنها آموخته‌های خود را به بوته‌ی آزمایش گذاشته‌اند؟چند نفر صورت‌مسئله‌های واقعی در جامعه را تبدیل به تز دکترای خود و در نتیجه تعریف پروژه‌های جدی در این زمینه کرده‌اند؟‌چیست این میل ما به میان‌بر زدن در هر امری، که از ازدواج تا پولدار شدن دست از سر ما بر نمی‌دارد؟میان‌بر زدن به‌راحتی می‌تواند نفس خطر باشد. خطری ملی و مربوط به فرهنگ خودمان که دائماً در حال مدح کسانی است که یک‌شبه ره صد‌ساله رفته‌اند؛ و خطری به مراتب جهانی‌تر که از نوعی سرعت زیاد زندگی امروز بشر غرب ناشی می‌شود. غربی که پیشرفته و تنهاست و موفقیت در آن تا حدی از پیش تعریف شده است که در بعضی از دیکشنری‌های آمریکایی زبان انگلیسی، معنی کلمه‌ی Success همان ثرومند بودن ترجمه می‌شود.یعنی آنها وقتی می‌گویند «فلانی موفق است» به‌راستی معنای جمله‌ای که به ذهن طرف مقابل متبادر می‌شود، این است که «فلانی پولدار است»!غربی که تحت هیچ شرایطی حاضر نیست از ملاک‌های اندازه‌گیری موفقیتش کوتاه بیاید. مثلاً در باب اندازه‌گیری موفقیت شرکت‌ها، سابق بر این، موفقیت شرکت بعضاً از روی ملاک‌های مالی آن اندازه‌گیری می‌شد. حال آنکه در چند سال اخیر نه تنها شاخص‌های مالی مهم است بلکه زمان رسیدن به این شاخص‌ها هرچقدر کمتر باشد، امتیاز بیشتری دارد. یعنی پولدار شدن که وظیفه است؛ «زود پولدار شدن» را عشق است!میان‌بر جستن، ذهن را فلج می‌کند و خود نیز ناشی از فلج عقل سلیم است. نوعی اعتیاد است که درمانی جز خود ندارد. این فرهنگ بی‌فرهنگی، ما را رها نمی‌کند. به‌ویژه زمانی که در می‌یابی نه جزئی از اقتصاد جهان هستی، نه در آن بزنگاه‌های تاریخی که کشورت ثروتمند بوده، گلی بر سر جهان زده‌ای‌! وقتی به بازی راهت نمی‌دهند و در آینده‌ی پیشِ رو نقشی نداری و گذشته‌ای که داری سراسر افسانه است.در زندگی بیشتر شهرنشینان تهران یک روزی بوده که آنها یا خانواده‌هایشان موفق بوده‌اند یا شانس رسیدن به موفقیت بالایی داشته‌اند، اما افسوس می‌خورند که آن روز از دست رفته است. انگار که به گذشته بدهکار هستند. انگار که آنچه گذشته دیگر هرگز تکرار نخواهد شد و دریغ و حسرت و ندامت و خاطرات تلخ همیشه در تعقیب آنهاست. گویی که همه از اسب افتاده‌اند. اما واقعیت این است که در بیشتر موارد اصلاً اسبی در کار نبوده که آنها روزی از آن افتاده باشند. معمولاً داستان‌ پدرها بوده برای اینکه جلوی پدران دیگر کم نیاورند و ثابت کنند که ما هم روزی ثروتمند بوده‌ایم یا لااقل شانس آن را داشته‌ایم. آن زمان که تمام شاخص‌های اقتصادی رو به رشد بودند، کدام‌یک از ثروتمندان کشور در ساخت فرهنگی پایدار، سرمایه‌گذاری کرده‌اند؟کدام‌یک حاضر شده‌اند کارهای عام‌المنفعه (نه خیریه)‌ و کارهای زیرساختی بکنند؟چرا تا در کرمانشاه زلزله می‌آید میلیاردها تومان کمک جمع می‌شود اما تا قبل از آن یک مدرسه درست و حسابی مدیریت در آن بنا نشده بود که مدیریت بحران پرورش دهد؟ چرا مدیرانمان مدیریت نمی‌دانند؟ و یا اگر می‌دانند ما را از دانسته‌هایشان مستفیض نمی‌کنند؟تصویر امروز جوان ایرانی از موفقیت، پوشیدن شلوار ورزشی در مجامع عمومی و پشت رول ماشین شاسی بلند مدل ۲۰۱۷ میلادی سه تنی نشستن است.این چه ثروتی است که ما را تبدیل به پادشاه‌های کوچک در سطح جامعه می‌کند؟چرا رابطه‌ی فرهنگ و ثروت از میان رفته است؟ و چرا نمی‌کوشیم تا این رابطه را برقرار کنیم؟آیا جز این است که از ترس اعتراض میلیون‌ها مردم عادی وجود ثروتمندانمان را پنهان می‌کنیم و آنها هم بالطبع روز به روز بیشتر در لاک خود فرو می‌روند و فقط در مجامع خودی، ثروت‌شان را رو می‌کنند؟میان‌بر دیگر که به دنبال آن هستیم، شناخت افراد کلیدی‌ست: روابط خوب، ارتباطات خوب یا همان ژن‌های خوب.همه‌ی ما به برکت داشتن دولتی بزرگ، دوست، فامیل و یا کسی را داریم که در جای مهمی مشغول به کار است و یادآوری شغل او یکی از راه‌حل‌های ما برای دور زدن بروکراسی‌های اداری، کوتاه کردن پروسه‌های قانونی و اصولی هرکار، حتی ساده‌ترین کارهاست. چند وقت پیش یکی از دوستان استارتاپی با من تماس گرفت که ببیند در مرکز توسعه‌ی تجارت الکترونیک آشنا دارم یا نه. متوجه شدم که به دنبال گرفتن نماد اعتماد برای وب‌سایتشان هستند. من هم با یکی از دوستان در مرکز تماس گرفتم تا سفارش کار را بکنم که متوجه شدم اصلاً شماره پرونده‌ای ندارند. یعنی دوست عزیزمان برای انجام یک کار ساده‌ی اداری، حتی قدم اول را هم بر نداشته بود و از ابتدای کار به فکر این بود که کارش را با ارتباطات حل کند! چرا تا کاری اداری داریم، به جای اینکه بپرسیم «فرآیندش چگونه است»، از اطرافیان می‌پرسیم «آنجا چه کسی را می‌شناسی تا کار ما را راه بیندازد»؟ما که هستیم؟ چیست این راه میان‌بر که مدام به دنبال آن هستیم؟همواره توضیح و پذیرفتن موقعیتی که در آنیم برایمان دشوارتر است از پیدا کردن راهی که زودتر، بهتر و البته ارزان‌تر ما را به موفقیت برساند. همواره در تمنای میان‌بر و خریدار آنیم؛ حال آنکه بیشتر فروشندگان میان‌بر، خود، راهنمایان بی‌راهه هستند!به این همه ایرانی که همواره در جستجوی نجات‌دهنده‌ای - حال در رأس دولت یا در کف بازار - هستند، نگاه می‌کنم؛ پروراندن و باد کردن قهرمانی ملی که فوراً ما را از بدبختی‌هایمان برهاند، بسیار ساده‌تر است از اینکه تک‌تک ما مسئولیت زندگی خودمان و اطرافیان‌مان را بپذیریم.قهرمان‌پروری هم نوعی میان‌برطلبی است. اینکه کسی را بپرورانیم که بیاید کارهایی را بکند که خود ما عرضه‌ی انجام آن را نداریم، مستقیماً نشأت‌گرفته از تنبلی و ترس ذاتی ما از تغییرات مثبت است.تراژدی آنجاست که به محض اینکه کسی با این مشخصات پیدا می‌شود خودمان ریشه‌اش را چنان از بیخ و بُن می‌کنیم و از ته دل افسرده‌اش می‌کنیم که دیگر هیچ قهرمانی جرأت نکند از حوالی کوچه‌ی ما رد شود.به زودی و با پا به سن گذاشتن این جمعیت بزرگ جوانان کنونی، روزی خواهد رسید که میان‌برها تمام خواهند شد و راهی جز کار واقعی، کار سخت، ریختن خون و اشک و عرق باقی نمی‌ماند و در آن روز، وای به حال کسانی که میان‌بر زده باشند یا دل به میان‌بر زدن خوش کرده باشند.برای موفق شدن اگرچه صدها میان‌بر وجود دارد، اما برای موفق ماندن تنها یک راه است و آن هم راه سخت.در بیشتر سخنرانی‌های انگیزشی می‌شنویم که می‌گویند: «قورباغه‌ات را قورت بده».منظورشان از این عبارت این است که کاری که برایت سخت است را زودتر انجام بده. جدا از اینکه قورباغه‌ی خود سخنران آن است که آنچه می‌گوید را انجام دهد و درآمدی جز فروش بلیت‌های کنفرانس پیدا کند، به نظر نگارنده کار سخت یا همان قورباغه برای جامعه‌ی ما آن است که خوش‌بین و مسئول باشیم؛ خوش‌بینی به آینده در زمانه‌ای که همه‌جا را مه گرفته و از هر زمان دیگر سخت‌تر است. اما خوش‌بینی به تنهایی ما را به ملتی رؤیایی تبدیل می‌کند. نکته اینجاست که؛ چه در جامعه و چه به‌صورت فردی، صفت‌ها را معمولاً باید به‌صورت یک بسته از مجموع چند صفت و با همدیگر به‌کار برد. مثلاً‌ توجه مطلق به نوع‌دوستی، بدون رعایت حقوق خود، ما را تبدیل به فردی جان بر کف کرده و معمولاً خیلی زود از بین می‌رود. به همین کیفیت، در کنار خوش‌بینی باید مسئول بودن را پرورش داد. یعنی فرد بتواند مسئولیت رؤیاهایی که در سر دارد و در قدم‌های بعدی مسئولیت آرزوهای دیگران را بپذیرد و برای تحقق آن همت به‌کار ببندد.رها کنیم این اعتیاد به میان‌بر طلبی را...هیچ میان‌بری برای رسیدن به موفقیت وجود ندارد.باید راه سخت را رفت. و زمانی که این باور در ما شکل بگیرد، چه بسا راه‌های سخت و دشواری که هموار شود و پیمودن آن شیرین... https://ghiabi.com/idea-designers-magazine-is-out-with-reza-ghiabis-article-in-it/ </description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 12:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متخصص داریم، اما دریغ از یک نفر حرفه‌ای!</title>
                <link>https://virgool.io/@oppmakr/%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-kgd4uazkw1wh</link>
                <description>«چگونه بهتر بفروشیم؟»«چگونه در جلسات بتوانیم طرفمان را متقاعد کنیم؟»«چگونه مشتریان‌مان را از دست ندهیم؟» و ...این‌ها و ده‌ها پرسش مشابه، چیزی‌ست که در شبکه‌های اجتماعی و حواشی رویدادها بارها و بارها از من پرسیده می‌شود. به‌واسطه‌ی حرفه‌‌ی گسترش فرهنگ نوآوری از طریق مشاوره‌ی مدیریت، سرمایه‌گذاری و برگزاری رویداد، متوجه مسئله‌ی مهمی شدم که ابتدا تصور می‌کردم فقط در بین قشر جوان باید توقع آن را داشته باشم اما کم‌کم کاشف به‌عمل آمد که در میان اصحاب کسب‌وکار، همه به‌گونه‌ای زخم‌خورده‌ی این ماجرا هستند و چه فرصت‌های طلایی و تعیین‌کننده‌ای که به‌واسطه‌ی این مشکل، بر باد نرفته است؛بله، در ایران متخصص (expert) زیاد داریم، اما دریغ از یک نفر حرفه‌ای (professional)!در سال ۱۳۹۰ خورشیدی به‌واسطه‌ی اصرار دوستان وارد هیئت‌مدیره‌ی یک شرکت سرمایه‌گذاری در صنایع نوآورانه و به اصطلاح استارتاپی شدم.شرکت سرمایه‌گذاری مادر - که به تعبیری فراهم آورنده‌ی سرمایه‌ی کار بود - از شرکت مورد بحث ناامید شده بود و تصمیم به تعطیلی آن گرفته بود. مأموریت ما هم طبق معمول آتش‌نشانی و تنفس مصنوعی پیش از قطع امید بود! اگرچه با تلاش گروهی که ساختیم، در مدت هشت ماه وضعیت شرکت بهبود چشم‌گیری یافت و توان شرکت به قراردادهای میلیارد تومانی، گردش چند صد میلیون تومانی و نیروی کار بیش از ۵۰ نفری رسید، اما در عین حال به‌شخصه شاهد بودم که چگونه رفتارهای غیرحرفه‌ای رئیس هیئت‌مدیره موجب فرصت‌سوزی‌های دردناک می‌شد و در نهایت، همه‌ی آنچه رشته بودیم را پنبه کرد!محقق و نویسنده‌ی حوزه‌ی راهبری سازمانی؛ «سایمون سینک - Simon Oliver Sinek»، به‌درستی می‌گوید: «کسب‌وکار در مورد احساس افراد است».اگر ما نتوانیم در آنها احساس خوبی به‌وجود بیاوریم، کار تمام است؛ و اصلاً اعتمادی نخواهد بود که داد‌و‌ستدی صورت گیرد. پاسخ من به تمامی افرادی که مایلند بدون زد‌و‌بندِ معمول و مرسوم صنایع در ایران پروژه‌هایی بگیرند، مدیران موفقی شوند و یا در کارشان پیشرفت کنند و «مورد اعتماد قرار بگیرند» این است که؛ اعتماد، حاصل مشاهده‌ی رفتارهای تکرارپذیر و قابل‌پیش‌بینی افراد است.و تعبیر این کلام در فضای کسب‌و‌کار، یعنی حرفه‌ای بودن.حرفه‌ای بودن، کلید اعتمادسازی و ساخت روابط بلندمدت و سودآور است و از آنجا که «در شهرِ کورها، یک‌چشم پادشاه است»، اگر اندکی فقط اندکی روی این مطالب وقت بگذاریم، تغییر قابل‌توجهی در کسب‌وکارمان مشاهده خواهیم کرد.خواننده‌ی آگاه می‌داند که اگرچه افراد حرفه‌ای وقتی وارد جلسه‌ای می‌شوند، ممکن است دفترچه‌ی جلد چرمی خود را در آورند و با خودنویس‌شان نکات و مطالب جلسه را یادداشت کنند اما حرفه‌ای بودن ربط معناداری با ادا و اطوار مرسوم در دنیای فروشندگان ندارد. حرفه‌ای‌گری حاصل تعهد خستگی‌ناپذیر فرد به رعایت حقوق دیگران و احترام به آن است. حال بیایید بررسی کنیم که چگونه حرفه‌ای شویم؟زمان مهم است!جدا از اینکه در مناطق جغرافیایی گوناگون آداب و رسوم معمول جامعه متفاوت است، و مثلاً دیر به جلسه رسیدن در عربستان کمتر از سويیس بی‌احترامی محسوب می‌شود، مطالبی هست که توسط تمام اصحاب کسب‌وکار به‌عنوان احترام به حقوق دیگری پذیرفته است. اهمیت زمان، از بارزترین این موضوعات است. موضوعاتی از قبیل خوش‌قولی زمانی، رعایت نظم آهنین در به‌موقع رسیدن به قرارهای کاری، زمان دادن به طرف مقابل برای ابراز و بیان موضوعات، زمانی از روز که به کارها پرداخته می‌شود، عملی نمودن وعده‌های کسب‌وکاری درست در زمان معین و ... در این حوزه جای می‌گیرند.باورهای ثابت و شفاف، اعتمادسازی می‌کنندبرای فرد حرفه‌ای مهم است که چه کارهایی انجام می‌دهد، اما مهم‌تر از آن، کارهایی‌ست که او حاضر به انجام آنها نیست. او همواره بر ارزش‌ها و باورهای کاری خود باقی می‌ماند و به هر جهت که باد وزید تمایل پیدا نمی‌کند. ارزش‌ها و باورهای افراد در بزنگاه‌های آنها معلوم می‌شود؛هنگامی که شکست می‌خورند یا موفق می‌شوند و به اصلاح سری در سرها در می‌آورند. اینها همان بزنگاه‌هایی‌اند که باورها و ارزش‌های افراد محک زده می‌شود. و درست در همین زمان‌هاست که اطرافیان به‌دقت آنها را زیر نظر می‌گیرند و کنش‌ها و واکنش‌ها را هرگز فراموش نمی‌کنند.افرادی که باورهای ثابتی دارند از نظر جامعه قابل اعتمادترند و حرف و امضایشان هم ارزش است.جنتلمن و جنتل‌وُمن باشیم!از بزرگی در ذهن دارم که می‌گفتند: «ادب و تواضع محبت می‌آورد».برای حرفه‌ای بودن، صرفاً‌ رعایت حقوق دیگران کافی نیست. گرچه فرد حرفه‌ای هم اگر موضوعی خلاف باورهایش باشد تا پای رگ، مخالفت می‌کند اما همواره در صدد یافتن نقاط مشترک با طرف مقابل است و پیش از اینکه پدیده‌ها و نظرات را مخالف قلمداد کند، آنها را متفاوت اما هم‌راستا می‌بیند. همیشه می‌توان اندکی رسمی‌تر از طرف مقابل بود تا در حاشیه‌ی اطمینان جلسات قرار گرفت. صمیمیت اگر بدون اجازه به‌کار برده شود بسیار زننده است و این همان دردی است که اغلب، مدیر بزرگی را هم‌شأن خلافکاران می‌نماید.مدیریت ذی‌نفعان، هنر است...فعالیت‌های کاری ما روی افراد و سازمان‌های زیادی تأثیر می‌گذارند که معمولاً از قسمت بزرگی از آنان غافلیم و یا در موردشان بی‌تفاوت شده‌ایم. یکی از ساده‌ترین ابزارها در این زمینه، ماتریس تحلیل و مدیریت ذی‌نفعان است که بر اساس آن لازم است بسیاری از افرادی که خروجی کار بر آنها تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم می‌گذارد را راضی نگاه داریم؛ موضوع را از نزدیک اداره کنیم؛ آنها را در جریان بگذاریم و تحت‌نظر بگیریم تا از این طریق بتوانیم رفتاری مناسب در ازای هر گروه انجام دهیم و بی‌تفاوت نباشیم.توازنِ توقع و خروجی، راز خوشبختی حرفه‌ای‌ستهیچ‌کس با این مشکل ندارد که شما به او بگویید قرار است یک سیب کرم‌خورده به او بدهید، و در واقعیت هم همین کار انجام دهید؛ یک سیب کرم‌خورده به او بدهید!معمولاً مشکل از آنجا شروع می‌شود که در ذهن طرف مقابل، توقع یک سیب سرخ درجه‌یک ایجاد شود، اما سیبی کرم‌خورده به دستش برسد. فرد حرفه‌ای همواره مراقب توقعاتی‌ست که در دیگران ایجاد می‌کند و مطمئن می‌شود که تمام توقعاتی که ایجاد کرده است را محقق کند.این نوشتار می‌تواند تا چندهزار کلمه‌ی دیگر ادامه پیدا کند و در مورد صفات افراد حرفه‌ای نظراتی ارائه دهد، اما با در نظر گرفتن حوصله‌ی یک مقاله، رعایت اصول بالا برای مخاطب آگاه، سود و فرصت‌های سرشاری به‌بار خواهد آورد. و حال پرسش این است که؛ آیا همواره آرزو نداشته‌اید که با فرد و شرکتی با این مشخصات کار کنید؟نکته اینجاست که تنها شرط کارکردن با این‌گونه افراد و سازمان‌ها اجرای این اصول توسط خودمان است! https://ghiabi.com/reza-ghiabis-article-published-on-idea-designers-magazine/ </description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 12:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@oppmakr/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jnmkfwq39kxt</link>
                <description> ایده‌ها شگفت‌انگیزند! آنها می‌توانند بدون هیچ هزینه‌ای، مثل برق به هر کجای جهان سفر کنند، و برای ساختن‌شان چیزی جز داشتن یک ذهن روشن و آماده لازم نیست. در طول تاریخ ایده‌هایی بوده‌اند که توسط اذهانِ آماده پذیرفته شده‌اند و توانسته‌اند گاهاً بر جهانی اثر بگذارند. ایده‌ها می‌توانند نگاه افراد به جهان پیرامونشان و به دنبال آن، اعمال‌ و واکنش‌های آنها به پدیده‌های اطرافشان را تغییر دهند. اما با این حال به نظر می‌رسد هنوز بسیاری تعریف درستی از اینکه ایده چیست ندارند.اختصاص قسمتی از زندگی حرفه‌ای خود به برگزاری کنفرانس تداکس‌تهران، که با هدف گسترش ایده‌های ارزشمند، در چندسال اخیر، ایران را نیز در زمره‌ی کشورهایی که این کنفرانس را برگزار می‌کنند قرار داده است، باعث شد تا جمله‌ی «من یک ایده‌ی ناب دارم»! را بیش از صدها بار از زبان فرهیخته‌گان و نخبه‌گان جامعه‌مان بشنوم. اما به تحقیق، تعداد انگشت‌شماری «ایده‌ی ناب» دیده‌ام. به همین جهت مایلم در این نگارش حاصل آموخته‌های تجربی خود را با عاریه گرفتن مثال‌هایی از کنفرانس TED که در این زمینه متخصص شناخته می‌شود، با مخاطب آگاه به اشتراک بگذارم تا به این سؤال پاسخ داده شود که: ایده چیست؟اولین وظیفه افرادی که احساس می‌کنند چیزی برای به اشتراک‌گذاشتن دارند، این است که به ذهن مخاطبانشان هدیه‌ای اعجاب‌آور و زیبا به نام «ایده» را انتقال دهند. از زاویه‌ی علمی، تحقیقات متعدد علم نورولوژی، من‌جمله تحقیقی که دانشمندان در سال ۲۰۱۸ در دانشگاه کالیفرنیا انجام داده‌اند، نشان‌دهنده‌ی آن است، زمانی که شخص در حال تفکر و تصویرسازی است، از میان میلیاردها نورون که در مغز او در هم آمیخته‌اند و با هم در ارتباط هستند، درست در جایی از مغز او، چند میلیون از آنها طوری به هم وصل می‌شوند که یک ایده‌ی خاص را نمایان می‌کنند و در صورت بیان آن، باور کردنی نیست که در واقع دقیقاً همین الگو در ذهن افراد شنونده هم شکل می‌گیرد! بله؛ تنها در چند دقیقه، الگویی که میلیون‌ها نورون را در بر می‌گیرد به مخاطبان انتقال می‌باید، گاهی تنها با گوش دادن به یک صدا و نگاه کردن به یک چهره…اما، بالاخره این ایده چیست؟ به قول کریس اندرسون که کنفرانس TED را راهبری می‌کند، «می‌توان به ایده به‌عنوان الگویی از اطلاعات نگاه کرد که به شما کمک می‌کند جهان پیرامون‌تان را درک و هدایت کنید».ایده‌ها در همه شکل و اندازه‌ای وجود دارند، از تحلیلی و پیچیده گرفته تا ساده و ظریف. بیایید کمی به مثال‌های عملی بپردازیم. در ادامه مثال‌هایی میان سخنرانی‌های TED آورده شده؛«سر کن رابینسون» معتقد است خلاقیت، کلید دستیابی بچه‌های ما به آینده است. وی در سخنرانی‌اش می‌گوید: «نظر من این است که امروزه خلاقیت به اندازه‌ی سواد خواندن و نوشتن در آموزش اهمیت دارد و باید جایگاهی یکسان برای آنها در نظر بگیریم».یا ایده‌ی «الورا هاردی» که معتقد است ساختمان‌ها می‌توانند از بامبو ساخته شوند! او در این‌باره می‌گوید: «بامبوها همه جا در اطراف ما رشد می‌کنند؛ قدرتمند و در عین حال زیبا و در برابر زلزله مقاوم هستند».در موردی دیگر «چیماماندا آدیچی» اعتقاد دارد مردم بیش از یک هویت تنها هستند. او می‌گوید «یک داستان به تنهایی یک کلیشه را به وجود می‌آورد و مشکل کلیشه‌ها این نیست که غیر واقعی هستند، بلکه این است که کامل نیستند.»ذهن همه‌ی ما آبستن ایده‌هاست. این پدیده موضوعی تصادفی نیست و در واقع ایده‌هایی که به ذهنمان می‌رسد و می‌شنویم، با دقت به هم مرتبط می‌شوند و ساختاری پیچیده و جذاب می‌سازند که جهان‌بینی شخصی‌ ما را شکل می‌دهد. به عبارت دیگر مجموعه‌ی ایده‌هایی که می‌دانیم سیستم‌عامل مغزمان را می‌سازند، همان ابزاری که با آن جهانمان را هدایت می‌کنیم و سیستم عاملی که از میلیون‌ها ایده‌ی مجزا تشکیل شده است…برای مثال اگر یک جزء کوچکی از جهان‌بینی شما این ایده باشد که گربه‌ها ملوس هستند، زمانی که گربه می‌بینید، با محبت واکنش نشان می‌دهید. اما اگر جزء دیگری از جهان‌بینی شما این ایده باشد که پلنگ‌ها خطرناک هستند، زمانی که حتی تصویر پلنگ را ببینید، کمی متفاوت واکنش نشان خواهید داد. یا مثلاً در سناریوی دیگر خشکسالی شود و برای مدت زیادی در سرزمینی که در آن زندگی می‌کنید باران نبارد. در این حالت یونانیان قدیم ممکن بود با تصور اینکه الهه باران آنها را مورد قهر خود قرار داده است، و علت خشکسالی قهر اوست، در راه جلب رضایت او قربانی بدهند. این در حالی‌ست که امروزه با شناختی که از ابرها و مکانیز‌م عدم باروری آنها وجود دارد، در سدد باروری آنها برمی‌آیند. پس کاملاً واضح است چرا ایده‌هایی که جهان‌بینی ما را می‌سازند بسیار مهم هستند. ما به ایده‌ها نیازمندیم تا ما را در این جهان ترسناک اما حیرت‌انگیز، راهنمایی کنند. ایده‌های ما، راهنمایان درونی ما هستند.بنابر آنچه در سطور بالا ابراز شد، لازم است کاری کنیم که بیش از پیش ایده‌ها‌یمان ارزش به اشتراک گذاشتن داشته باشند. یعنی هر زمان که مایل هستیم تا چیزی به اشتراک بگذاریم، از خودمان بپرسیم: «این ایده به چه کسی سود می‌رساند»؟ و صد البته، لازم است که با خودمان روراست باشیم.اگر ایده‌مان فقط به ما یا سازمان‌ ما و گروه‌ ما خدمت ‌کند، متأسفانه به عقیده‌ی بنده احتمالاً ارزش به اشتراک گذاشتن ندارد و بر اساس مشاهده می‌توان نتیجه گرفت که شنوندگان نیز به راحتی آن را نادیده خواهند گرفت. اما اگر فکر می‌کنیم که آن ایده می‌تواند راه کس دیگری را هم روشن کند یا نگرش کس دیگری را بهتر کند یا برای کسی در انجام کاری به روشی دیگر الهام بخش باشد، آن وقت وظیفه‌ی ما به اشتراک‌گذاری آن ایده است که می‌تواند هدیه‌ای به همه باشد. https://ghiabi.com/reza-ghiabis-article-on-idea-designers-magazine-what-is-an-idea/ </description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 12:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توییت nadja در مورد نیما رسول زاده و یک ایده در باب مبارزه با آزار جنسی</title>
                <link>https://virgool.io/oppmakrnotes/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-nadja-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-nx4ucbyf3q0z</link>
                <description>توییتی که انگیزه‌ی اصلی این نوشته را فراهم کرد. صبح پنجشنبه این توییت اولین چیزی بود که دیدم و مطالعه‌ی نظرات و گفته‌های دیگران از موارد مشابه، باعث شد تا در مورد آزار جنسی در سازمان‌های استارتاپی بیشتر فکر کنم. اما مطالعه‌ی نظرات مردم مرا بیشتر به فکر فرو برد که اساساً ما چاره کردن بلد نیستیم! می‌شود در مورد آزار جنسی صدها کتاب نوشت، حرف از تحریم که معمولاً‌ هم بی‌فایده می‌ماند زد، میز گرد و میز مستطیل گذاشت، کنفرانس خبری تنظیم کرد و بیانیه داد و حتی از این آب گل آلود، ماهی گرفت. اما باور بفرمایید وقت و انگیزه‌ای برای هیچکدام نزد من نیست و خلاصه بودن این مطلب هم به همین دلیل است.واقعیت این است که اجتماع استارتاپی ایران در حال شکل‌گیری‌ست و اگر همین امروز در مورد فرهنگ آزار جنسی در سازمان‌های استارتاپی اقداماتی صورت نگیرد و این فرهنگ ساخته نشود، این گروه هم مثل اکثر شرکت‌های دیگر کشور بی‌فرهنگ و بدفرهنگ بار خواهند آمد. نمی‌شود ادعای مدرنیته و راهبر بودن بازار را داشت، اما در لایه‌ی فرهنگ عقب مانده بود! مواد اولیه‌ی ایجاد تغییر، نارضایتی، چشم‌انداز و اقدامات عملی‌ست و جا داشت که در مقاله‌ای بلند به همه‌ی این موضوعات و با دقت پرداخته شود، اما از طرفی این نوشته برای مخاطب آگاهی تنظیم شده که به اندازه‌ی کافی از مشاهده آزار جنسی ناراضی‌ست و چشم اندازی هم دارد که اگر چنین رفتارهایی نباشد چه محیط امن و خوبی در زندگی تجربه می‌کند. از طرفی در این موارد باید به قول خارجی‌ها اجایل و به قول خودمان انقلابی عمل کرد. اقدامات مهمی که باید در  زمینه مقابله با آزار جنسی در سازمان‌های استارتاپی صورت بگیرد، جریان‌سازی و نهادسازی‌ست. به همین دلیل می‌شود به ایده‌ی زیر فکر کرد که یکی از صدها ایده‌ای‌ست که می‌تواند به درد بخورد: تشکیل کارگروه مبارزه با آزارهای جنسی در استارتاپ‌ها (به خواندن ادامه دهید، قول می‌دهم یکی دیگر از همین کارگروه‌های بیخودی نباشد!)این کارگروه می‌تواند متشکل از مدیران عامل و مدیران منابع انسانی استارتاپ‌های دانه درشت در محلی بی‌طرف باشد. همچنین همانطور که این استارتاپ‌ها در مورد مسائل اقتصادی و گیر و گور‌های کسب و کاری از رهبری گرفته تا سپاه و قوه قضائیه هماهنگی انجام می‌دهند، در این مورد هم از روابط خود استفاده کنند تا نمایندگانی از قوه قضائیه، پلیس امنیت اخلاقی و ... حضور داشته باشند. این کارگروه می‌تواند وب‌سایت رسمی برای ثبت شکایات داشته باشد و دبیرخانه‌ای دائمی. از نظر دجقوقی این کارگروه می‌تواند یک سازمان مردم نهاد باشد و هزینه‌های اجرایی آن را می‌تواند از محل‌های زیر تأمین کرد:۱٪ از درآمد هر شرکت استارتاپی (چون درآمد سازمان معمولاً با سایز آن و همچنین بیشتر شدن چنین مواردی نسبت دارد)،۳۰٪‌ از بودجه‌ی مسئولیت اجتماعی سازمان‌های عضو۱۰٪ از بودجه‌ی منابع انسانی عضو اسپانسرشیپ (با در نظر گرفتن رعایت آیین نامه‌ای که جلوی خرید رأی کارگروه گرفته شود)و...هر شرکتی که در این کارگروه عضو نشد، باید از طرف مصرف‌کننده‌ها مورد فشار قرار بگیرد (تحریم و تکریم اینجا کاربرد دارد) و هر شرکت عضو این نهاد بود، باید به این عضویت ببالد و در مورد آن اطلاع رسانی کند. خروجی نظرات کارگروه می‌تواند از مکانیزم‌های زیر استفاده کند:طرح دعوای قضایی علیه افرادی که آزار دهنده هستند و پیگیری حقوقی آن از طریق وکلای کارگروهقراردادن افراد آزاردهنده در لیست سیاه کاریابی. در این زمینه می‌توان با کارگروه هدهانترها و کمیسیون شرکت‌های کاریابی مشارکت کرد. به نحوی که شخص تا وقتی پرونده‌ی باز دارد، تنواند از طریق وب‌»ایت‌هایی مثل ایران تلنت و ... کارجویی کند. حمایت از قربانی‌ها از طریق روانشناسان و درمانگران آگاه که برای کارگروه کار می‌کنند،و...همچنین خود کارگروه می‌تواند از طرق زیر اقدامات پیشگیرانه‌ای در زمینه‌ي شیوع آزارهای جنسی انجام دهد:ارتباط با رسانه‌های عمومی و تخصصیپیشبرد کمپین‌های مردمیاستانداردسازی پروتکل‌های کاریبازرسی سازمان‌های عضو و شاید صدور گواهی سلامت روانی محیط کاردر آخر...برای کوتاه کردن صحبت عرض کنم که آنچه در این نوشته‌ی به هم ریخته و بی‌قاعده و پر اشتباه آمد، افکار من بود که همینطور که فکر می‌کرد می‌نوشتم، اگر کسانی که خود را برای این حرکت آماده می‌بینند بیشتر به کمک این ایده بیایند، من حاضرم در شروع کار و برای شکل‌دهی اولیه، هر آنچه در توان هست را در اختیار جمع بگذارم. کافی‌ست کسی حاضر باشد تولیت کار را به صورت موقت به دست بگیرد. در این مورد مي‌توانید من را در توییتر با اکانت @oppmakr پیدا کنید و با منشن کردن، گفتگو کنیم.</description>
                <category>یادداشت‌های رضا غیابی</category>
                <author>یادداشت‌های رضا غیابی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 10:57:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>