<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های chi kar dary b esmam☆</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@orange</link>
        <description>گونه ای نادِر از تیره شِلخته وَشان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1022867/avatar/4sAtrh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>chi kar dary b esmam☆</title>
            <link>https://virgool.io/@orange</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یار خوب، تمام ماجراست!</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-t1gkzskb1d9g</link>
                <description>حتما شما هم شنیده اید که می گویند یار خوب تمام ماجرا است.نمی دانم عقیده شما چیست، چطور به زندگی در این دنیا نگاه می کنید و در نهایت زاویه دید شما به این جهان چیست؟اما من به شخصه به این باور رسیده ام که واقعا یار خوب تمام ماجرا است. هرگز تصور نکنید که این باور دال بر رسیدن به این یار خوبم است. پس حرفتان را بخورید و نگویید &quot;تو که نفست از جای گرم بالا می اید، یارت را پیدا کرده ای و آمده ای برای ما خطبه بخوانی.&quot; مثل زوج هایی که تازه نامزد می کنند و می خواهند برایت از شرایط جدیدشان که خیلی خوب و رویایی است بگویند و دست بردار هم نیستند؛ حالا دیگر خدا رحم کند اگر خودت بپرسی &quot;چه حسی&quot; دارند!البته نه اینکه باز من این را رد کنم، نه! فقط گاهی با یکی شان که حرف می زنم احساس می کنم فاز عجیبی به خود گرفته؛ برخی هم الله وکیلی طبیعی رفتار می کنند و آدم کنارشان احساس تنهایی نمی کند.از حاشیه وارد جاده اصلی می شوم؛ برای اینکه برخی چیزها را در زندگی کشف کنی لزوما و حتما نباید آن ها را به طور مستقیم و عینی تجربه کنی و مثلا بدانی یار خوب را همین حالا نیاز داری نه وقتی یک پایت لب گور باشد.هرچقدر هم این زندگی مانند یک بازی ویدئویی باشد که قرار است از مراحل مختلفش با موفقیت عبور کنی و در نهایت از این ماتریکس خارج شوی باز هم حتی اگر یک بازی باشد حوصله ات سر می رود اگر همینطور بنشینی و پشه و مگس بپرانیپس برای خودت اهدافی تدارک می بینی، به دنبال علایقت می روی و استعدادهایت را کشف و شکوفا می کنی.خلاصه این که سرگرم کشف خودت می شوی؛ البته بعضی ها حواسشان نیست و یک دفعه می بینی نه تنها سرگرم دیگران شده اند بلکه سرگرمی دیگران هم شده اند!آدم های مختلف، مجموعه ای از انتخاب های مختلف اند و اگر زندگی هر کدام را مانند یک جعبه جادویی در نظر بگیری، وقتی بازش کنی چیزهایی می بینی که برگ هایت می ریزدیعنی منظورم این است  طیف وسیعی از اتفاقات و فرایند ها را می بینی و برخی از اینها برایت قابل پیش بینی نبوده اند.به هر حال یک وقت هایی باید خودت تنهایی این بازی را بترکانی و حسابی مسیرت را بسازیفقط گاهی می گویم نکند آدم آنقدر غرق در و دیوار این بازی شود که فراموش کند این فقط یک بازیست و حسابی پستی و بلندی های عجیب سرش را گرم کند تا از اصل کاری باز بماند و خودش را فراموش کند!یک چنین موقعیتی، یار خوبت را می طلبد تا مانند همان شاهزاده های داستان ها بیاید و نجاتت دهد.می دانی؟ می خواهم بگویم در برابر آن هزاران باری که &quot;او&quot; نجاتمان داده است، این یکی که چیزی نیست!خلاصه که آن یار خوب کجا و این یار خوب کجا؟</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 13:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار دارم می فهمم!</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-tpfssjd2msbz</link>
                <description>به خودم تکانی می دهم تا روی صندلی جابه جا شوم، دستم را می گذارم زیر چانه ام.با قیافه ای جدی به موضوع نگاه می کنم انگار دارم می فهمم استاد چه می گوید اما دروغی بیش نیست.فلسی می گوید اگر یکی از زمان های مرده ات را محض رضای خدا برای گیاه شناسی اختصاص دهی، حداقل درد نشیمن گاهت روی این صندلی های نفرین شده کمتر به نظر می رسد.سرم را می چرخانم، می گویم: مزخرف است؛ یک مشت چرت و پرت! چطور می خواستم برای ادامه تحصیل گیاه شناسی را انتخاب کنم، حماقت محض بود اگر می شد.اصلا می دانی فلسی؟ تصمیم گرفته ام ادامه تحصیل هم ندهم، چند سالی نیاز دارم تا سم دانشگاه از بدنم خارج شود.انگار زندگی ام را تکه تکه کرده اند و درون جعبه های مستطیلی انداخته اند.جعبه گیاهی، جعبه سلامت و بهداشت، جعبه سیستماتیک، جعبه اندیشه، جعبه تفسیر و...کاش حداقل مانند آن فیلمی که اسمش یادم نیست اساتید از آن ها جعبه های هزارتو و پر مفهوم می ساختند تا چیزی یاد بگیریم.احمقانه است و دردناک؛ احساس تلف شدن وقت!زمان می چرخد...میکروب ها که ورجه وورجه می کنند، همه چیز تغییر می کند.نگاهی به میکروب هایی که کِشتشان دادم می اندازم، یک جورهایی اگوری پگوری های مامان هستند البته فقط از دور!در خانه شماره ۲ میکروب های جوش صورت با خشم نگاهم می کنند، عیبی ندارد، من هم با انزجار نگاهشان می کنم. دلیلی ندارد این ها اگوری پگوری های مامان باشند.تنها دلیل کشت دادنشان این بود که چشم ببیند و عقل بداند و دست دیگر آن جوش های لعین را نکند.ولی جوش های صورتم پیشرفت عجیبی کرده اند، طلسم فرمان اجرا کرده، دستم را وادار به کاری که نمی خواهد می کنند.به خودم که می آیم می بینم همراه با تمام شدن کتاب فلسی، صورت من نیز تمام شده است.فلسی دستش را می گذارد روی شانه ام.بر می گردم، نگاهش می کنم، می بینم دستم را بالا برده ام.بعد استاد می گوید پس تحقیق راجب فلان میکروب ها با شمااینجا زمان طور دیگری می گذرد، این یکی جعبه هر بار واقعا تغییر می کند، جالب می شود.اینجا می گویم ادامه تحصیل می دهم و به بیولومینسانس فکر می کنم.این که چطور در خانه ام اجرایی اش کنم.سوال خانم &quot;ف&quot; در ذهنم رژه می آید، ربطی به ماجرا ندارد ولی دوست دارد الان رژه بیاید.چرا این آدم ها روز به روز جوان تر می شوند؟ (آدم های معروف را می گوید)می گویم هزار جور عمل و این طور چیزها، پولشان از پارو بالا می رود.فلسی می گوید این ها نتیجه پیشرفت کردن اند، نتیجه جلو رفتن و تلاش کردنآدم هایی که تلاش می کنند و تلاش می کنند و تلاش می کنند تا ترقی کنند، روز به روز بهتر می شوند. جوان تر، زیباتر، قشنگ ترآدم هایی که ساکن مانده اند، این ها پیر می شوند و فرسوده، در باتلاق زمان فرو می روند.می گویم فلسی بی خودی حرف را نپیچان، به هرحال هر دو پیر می شوند و از قیافه می افتند!می گوید قیافه کدام است؟ دل مهم است، روح مهم استشمشیر، آن تیغه بلند و لبه تیزست نه غلافشمن، من هستم نه صرفا این جسم! بعید می دانم بدانی اصلا من واقعا چه شکلی دارم؟پوفی می کشم؛ می گویم دسته اش را فراموش کردی، جان جدت بیخیالش شو! این چیزها چیست که بهشان فکر می کنی؟ زیادی سخت می گیری به خودتبیا برویم یک لیوان چای دبش بخوریم و بخوابیم، خسته شدم بس که از کلاسی به کلاس دیگر غیب و ظاهر شدم.می گوید می روم کتابخانه، آنجا کتاب جدیدی کشف کرده ام، تو نمی آیی؟می گویم: نه! گفتم که، می خواهم بخوابم.</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 20:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا؟ روستایی کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-gjpczobrchnt</link>
                <description>دفتر جدیدی گرفته است.می خواهد با قطار به اطراف آن سرزمین سفر کند و از بوی خوشِ طبیعت و سرزندگی اش کمی را در شیشه ای شفاف حبس کند.باشد برای زمان های عاری از لبخنداهمیت هم ندارد همه جا قطار ندارد، مهم این است که قطار باشد!من عاشق گل های نرگس هستم، اگرچه بوی قشنگ شان به پای گل های مریم نمی رسد اما اطراف خانه ام باید پر از بوی نرگس باشد.در باغچه ی کنار در حیاط، پیچ امین الدوله می کارم. رهگذران بوی عاشقانه زندگی را درون ریه هایشان بکشند.امروز عصرانه مربای آلبالو می چسبد! با نان و کرهبا کیک و کره؛ فقط شیرینی کیک اش باید کمتر باشد. از دستور پخت سرپیچی کردن گاهی خوب است.پس به مرگ فکر می کنم و باز خیال می بافم.یاد روزی که مانند آلیس، سرزمین جدیدی کشف کردم به خیر! من پر بودم از هیجان اما دیگر اجازه بازگشت به آن خواب را نداشتم.درست بالعکس تمام خواب های وحشتناک و جنایی که هر چند بار هم بیدار شوی باز می شود خوابید و ادامه ماجرا را از سر گرفت.پشت بام دراز می کشم، به آسمان شب خیره می شوم، خیال می بافم و ستاره ها را نشانه می گیرم.می شوم شکارچیِ صورت فلکی ها، یک لحظه شکارچیِ شکارچی!همان سه ستاره ردیف همیشگی! می شویم اکیپ چهار نفره ای در دوردست هایادش به خیر شب های پشت کنکوری بودن!شبی هم بود که با آن سه تا، خیالی بافته نشود و تعبیری گرفته نشود؟زمستان، توی حیاط آتش روشن می کنم. صدای سوختن هیزم ها روحم را می لرزاند، چه لرزاندنی!در با صدای بلندی کوبیده می شود به چارچوبدر ها را محکم می بندم، کتری را پر آب کرده می گذارم که جوش بیاید.باد زوزه می کشد، باران شدید می شود، توفان شروع می شود.هیجان انگیز است!می نشینم روی صندلی، شال جدیدی که بافته ام را می اندازم روی پایم و کتاب را بر می دارم.امشب کتاب ترسناک می چسبد؛ ترسناک هم نباشد، &quot;هری پاتر&quot; باشد تمام است.حالا برای بار چندم خواندنش اهمیت دارد؟!کتری سوت می کشدچای با بيسکوئيت می چسبد؛ با کتاب خواندن، چای و بيسکوئيت می چسبد!فقط یک نفر باید حالت شاعرانه اش را ترک کند. کتری چای که خودش پاورچین پاورچین نمی آید!هوا عاشقانه شده است، روحم خواب زمستانی را از شانه هایش می تکاند.صبح همان روزیست که خانه تکانی تمام شده، پرده ها را بالا کشیده ام تا نور سری به خانه تر و تازه ام بزند.می نشینم، قرآن می خوانم. و با او حرف می زنم و حرف می زنم و حرف می زنم.</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 11:56:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیچاره پیچک...</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9%D9%90-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-c8yjmqoycpqa</link>
                <description>تا حالا سه تا کتاب را همراهش خوانده ام اما هنوز این یکی را به وسط هم نرساندم.با این دسته از کتاب ها کنار نمی آیم، می زنیم توی سر و کله هم و در اخر می اندازمش یک گوشه ولی از این یکی خوشم آمده!کتاب را بر می دارم و از خانه بیرون می زنم.وارد حیاط مادربزرگ می شوم، روبه روی نخل خرما، لب حوض می نشینم.بهار است ولی حسابی گرم! کسی نداند فکر می کند تابستان زود زود آمده که فقط اینجا بماند.چندسال دیگر این نخل، سقف خانه را هم رد می کند، آنوقت منظره جدیدی برای دیدن دارد.پشت بامِ کاه گلیِ خانه مادربزرگ، میدان های آن طرف و نخل های مانند خودش!دوست جدید پیدا می کند.جای پیچک خالیست، باید می بود و از بالای سقف خانه به نخل خوشامد می گفت...ولی او خیلی وقت پیش رفته است.همان روزهایی که مادربزرگ داشت می رفت.آن موقع نخل تازه داشت با دنیا دوست می شد، مادربزرگ را ندیده بود، این چیزها را نمی دانست که!بیچاره پیچک! دوستش داشت می رفت، غصه اش گرفته بود.برای منِ تنها، روزها بدون گل هایش، بدون دوستش مگر سر می شد؟او که رفت غصه ام گرفتبس نبود، دوستش هم رفت!بیشتر غصه ام گرفت.حیاط ولی افسرده شد؛ نه مادربزرگ بود و نه پیچک!من هم مانند او...مگر غیر از این بود که برای خودمان غمگین بودیم؟حیاطِ بی پیچک، زشت می شد.حیاطِ بی مادربزرگ، بی روح می شد.منِ بی &quot;او&quot;محروم از بویش، نوازشش، گونه های سرخشنه خبری از آب گوشت خوش مزه اش شدنه دیگر اذان شبکه یک پخش شد بی تکیه گاه، رها شدم.می بینی؟ آدم ها به فکر خودشان اندبرای خودشان اشک می ریزند که بی پناه رها شده اند.دیگر سوم شخص مفردی نیست که به آن ها عشق بورزد.وگرنه &quot;دنیا که جای ماندن نیست...&quot;و &quot;این را همه ی پرندگان می دانند!&quot;</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 16:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی خارج از خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-m1ql5ooynhw0</link>
                <description>سلام!سلام به صفحه ی گرد و خاک گرفته ی ویرگولِ من و آن عنکبوت هایی که دارند از گوشه سمت راست نگاهم می کنند.اگرچه فکر نمی کنم مخاطبی باشد اما برای همان یک نفر، روزی سرشار از حال خوب را آرزو می کنم.و می دانی که! حال خوب، ساختنی ست و باید دست به کار شوی.به سوت و کور بودن اینجا عادت ندارم اما حالا بعد از مدت ها، آمدن و نوشتن برایم رنگ تازه ایی داردآمده ام بنویسم تا نویسنده بهتری شوم؛ که یعنی مخاطب باشد یا نباشد، تاثیری روی تصمیمم ندارد.اما اهمیت؟ بله دارد، مهم است و شیرین!می گویند یک سیب هم وقتی از درخت می افتد هزار بار می چرخد، بعد آدمیزاد تغییر نکند؟من هم تغییر کرده ام؛ حتی دیگر آن طوری نمی نویسم و این طوری می نویسم.چندسال پیش می گفتم فکر نمی کنم چند سال بعد طور دیگری بنویسم، لب به اسفناج بزنم، دلم هوس کشک کند و نظرم راجب لپه تغییر کند!حالا منِ &quot;چندسال بعدِ&quot; &quot;منِ چند سال پیش&quot; طور دیگری می نویسد، لب به اسفناج می زند، دلش هوس کشک می کند و ...نه هنوز هم از لپه بدش می آید؛ هنوز هم منِ زمان حال از لپه بدش می آید! فکر کنم این یکی تا دم مرگ بیخ ریشم باشد.منِ چندسال قبل فکر می کرد خیلی آدم صبوری است اما در منِ &quot;زمان حال&quot; تازه بذر صبر سر از خاک دل در آورده و  دارد جوانه می زند.البته این روزها هر آن نزدیک است که...قییییچ!!شیطان گولم بزند و قیچی اش کنم! و اینگونه به خواهر کوچکی که مدام سوال می پرسد و مقدمات فوران را فراهم می کند بگویم بس است دیگر دست از سرم بردار، ای بابا بلای جانم شده ای!چوب دستی ام را آرام بگذارم و به جای گفتن وردی که اینجا نمی گویم، معجونی بسازم و بدهم به خوردش تا محض رضای خدا چند دقیقه ای نطق نکند. اما پوزخندی به شیطان زده، با یک دم عمیق و بازدمی عمیق تر می گویم: «نیاز به کمی تمرکز دارم، سوالت یادت باشد و چند دقیقه دیگر بیا بپرس.»او خیلی سوال می پرسد؛ خیلی خیلی سوال می پرسد.گاهی همان سوال های خردسالیِ من که می ترسیدم از دیگران بپرسم، از خودم می پرسیدم و در آخر هم رنگ جماعت می شدم! و می دانی؟ این پاسخگویی را سخت می کند!حرص می خورم و در ذهن می گویم این چه سوال احمقانه ایست واقعا؟ فقط اینکه آن کودک درون من این حرفم را قبول ندارد و من پر می شوم از دوگانگی.گاهی همان سوال های معمولی! این دسته واقعا زیادند و از صبح خروس خوان تا بوق سگ که خواب بیاید و نجاتم بدهد ادامه دارند.حتی بعضی وقت ها در خواب هم ادامه دارند و راستش را بگویم شدیدا دچار وحشت می شوم!الان هم امده با اخم و جدیت می پرسد:« زنان فقط می توانند در بیمارستان، مدرسه و اداره کار کنند؟»می گویم نه چطور؟ می گوید اینجا نوشته!!!دیشب هنگامی که مشغول آماده کردن شام بودم آمد تا توی آشپزخانه مطالعات اجتماعی اش را بخواند، من اجازه ندادم چون از وقتی فرستاده بودمش تا در اتاق بنشیند، با تمرکز بخواند و فقط وقتی تمام شد بیاید بیرون، تقریبا ده باری آمد بیرون و سوال پرسید.اما با اصرار فراوان اجازه دادم تا بماند که اندکی بعد گفت: «می دانی اینجا نوشته اگر همه آدم ها شبیه هم بودند و همه یک قیافه، شکل و استعدادی داشتند چه می شد؟ من هم تصور کردم یک عالمه از من در دنیا وجود داشته باشد ولی اسم هایمان با هم فرق کند.......»و دیگر صدایش را نشنیدم! تصورش هم مرا لرزاند و واقعا خداراشکر گفتم!قبل از خواب آمد تا درباره آدم خیالیِ شرورش بگوید که این بار چه حقه ای سوار کرده و او را آزرده بود اما زمان بدی را انتخاب کرد برای گفتن!اصلا زمان های موردعلاقه اش این هایند: وقتی به هیجان انگیزترین بخش کتاب می رسم، پادکست گوش می دهم و یا شدیدا در دنیای خودم سیر می کنم.خیلی وحشتناک است که یکی هربار تو را از دنیای خودت با ته بیل پرت کند بیرون و وحشتناک تر این است که تو رشته های افکارت را ببینی که دارند دورتر و دورتر می شوند!برای من خواب های وحشتناک دو دسته اند: دسته اول آن هایی که وقتی بیدار می شوی می دانی خواب بوده و می گویی خب تمام شد.دسته دوم آن هایی که در خواب دعا می کنی ای کاش خواب باشد و وقتی بیدار می شوی چک می کنی که نکند هنوز خواب باشی.دیشب در خواب در دنیایی بودم که سرشار از آدم های تکراری بود، انگار زامبی ها حمله کرده بودند!و اینجوری شد که بعد از نماز صبح تصمیم به نوشتن گرفتم تا حداقل مغزم نترکد، فکر می کنم کمی جواب داد چون حالا می توانم راحت تر به سوالاتش جواب دهم.پ.ن: یک پایان و حسن ختام خوب ارزشمند است ولی پایان خوبی در دست ندارم.</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 10:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوراب هایش؛ سادگی اش!</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-nltrnlinxh9d</link>
                <description>الان است که برسد...موضوعی ذهنش را آشفته کرده، رفته بود به سراغ کتابخانه مرکز شهر؛ از خانه ما تا آنجا یک خط اتوبوس می خورد و این یکی از چیز هاییست که &quot;خوش به حالت&quot; به آن تعلق می گیرد.عصرانه چای و بیسکوئیت دوست دارد، از همان بیسکوئیت های خودم پز.صدای مادر گفتنش دارد تا اینجا می آید، عجیب است که صدای در را نشنیدم!وارد آشپزخانه می شودمادر! مادر! باورت می شود؟+ سلام خانم، چه چیز را؟رویم را بوسید و گفت سلام سلام و ادامه داد: «اینکه اصلا از آن دست آدم ها نبودم!»+ لبخندی روی لب هایم نقش بست، پرسیدم: «کدام دست آدم ها؟»یادت نیست؟ همان ها که گفتم همیشه دوئل زل زدن را می برند دیگر!+ حالا چطور کشف اش کردی؟تکیه داد به میز، سرش را بالا گرفت و با نگاهی که انگار دارد در دوردست ها سیر می کند گفت:«وقتی بر می گشتم در سومین ایستگاه، اتوبوس در ترافیک ماند. داشتم بیرون را نگاه می کردم، وقتی نگاه من و آن غریبه به هم رسید، من مصرانه به اعماق چشمانش زل زدم، گفتم بگذار رویش را کم کنم تا در این دوئل شکست را بپذیرد! اما یک لحظه دیدم چه چشمان زیبایی دارد و..و همان دم نتوانستم کنترل کنم.»+ چه چیز را؟«معلوم است دیگر، خنده ام را جدیت تمام شد، خنده ام را با یک لبخند فرو خوردم..»با شوقی ناگهانی و چشمانی که برق می زد از جا پرید و گفت:ولی مادر! شاید منتظر بود، بله حتما منتظر بود می دانی چرا؟ چون بلافاصله لبخند زدو آن لحظه احساس لطیفی داشتم، درست مانند گل های بابونهچای را که در فنجان می ریختم، نیم نگاهی به افکار و چهره ی معصومانه اش انداختمگفتم: و بارقه ای از حال خوب، اینگونه در قلبت جاری گشت! لبخندی زد و گفت: و به همین سادگی..محیط کشت میکروبیپنجره را باز کردم، نفس عمیقی کشیدم و نشستم پشت میز+ بیا! بیا دخترجان و همینطور که چای می خوریم، تعریف کن کتابخانه چطور بود.در چشم به هم زدنی برق چشمانش فرو می ریزد، روی صندلی نشسته، به بخار چای زل می زند و با حالتی فیلسوفانه می گوید: «مادر! می دانی درد من از چیست؟»+ خنده ام می گیرد؛ می پرسم از چیست؟«از خودم!»+ می گویم خب با هم اتفاق نظر داریم، از جوراب هایت که در سبد گوشه اتاق، تپه شده اند می شود میکروب های بیماری زای خوبی کشت داد‌.می خندد و می گوید مادر! جدی هستم.+ می گویم باشد خانم، موضوع جوراب هایت را می گذاریم کنار و بعد راجبش صحبت می کنیم؛ حالا بگو از دغدغه جدیدت.بله داشتم می گفتم، درد من از خودم است..همان &quot;من&quot;یی که اجازه می دهد تا شرایط او را به خدمت خویش درآورد.نمی دانم از کی اینقدر به قول دوستم دو لپی حرف می زند؛ اما کمی فکر می کنم.+ می گویم: «خب همه ما همین هستیم! وقتی همه چیز خوب است حالمان خوب است و وقتی بخشی از زندگی مان می لنگد یا دچار سختی و عذاب می شویم، اتفاق های بد رویمان اثر می گذارد و غمگین می شویم. علی رغم این قضیه و مهم تر اینکه تجربه به دست می آوریم.»ولی مادر، من فکر می کنم این خوب نیست که وقتی همه چیز خوب است خوب باشیم و وقتی اتفاق ناخوشایندی می افتد تحت تاثیرش قرار بگیریم و حالمان بد شود!انگار این حوادث هستند که ما را کنترل می کنند، از خودمان ثباتی نداریم و اجازه می دهیم تا هر اتفاق خوب یا بد، ثبات و حال و هوایی که متعلق به خودمان است را با فوتی بلرزانند.+ «با فوتی بلرزانند»؛ چه اصطلاحی!                                                                                                                 می گویم: «به نظر من این خوب است که تا حدی در شرایط بحرانی بتوانیم ثبات خودمان را حفظ کنیم و تصمیمی بگیریم که آن برایمان بهتر است. یا وقتی اتفاق خوبی برایمان رقم می خورد آنقدر غرق در شادی نشویم که به قول معروف شورش را در بیاوریم!بنابراین از نظر من در این مورد حفظ تعادل مهم است؛ در ضمن این که ما نمی توانیم به آنچه اطرافمان اتفاق می افتد بی اعتنا باشیم.  اگر طعم شادی و حال خوب را نچشیم اگر طعم سختی، اندوه و شکست را نچشیمآنوقت دیگر چه کاری برای انجام دادن می ماند؟»می گوید: یعنی می گویی زندگی کسل کننده می شود؟+ می گویم: خب من اینطور فکر می کنم.تازه، سهم بزرگی از چیزهایی که ما یاد گرفته ایم نتیجه قرار گرفتن در همین موقعیت های جورواجور است‌.یعنی تجربه زیسته ای که داشته ایم.گاهی میزان غم و اندوهی که در زندگی تجربه کرده ایم به ما می آموزد که با گفتار، رفتار و کردارمان چنان غم و اندوهی را به دل انسان دیگری راه ندهیم.بیسکوئیتی بر می دارد، جرعه ای چای می خورد و به فکر فرو می رود.چای و بیسکوئیتش که تمام می شود می گوید: «پس یعنی اولا اتفاق های خوب و بد زندگی نباید روی تصمیم ما تاثیر بگذارد یعنی مثل ناراحتی &quot;آنه&quot; بعد از اینکه&quot; آنتونی پای&quot; را کتک زده بود!+ لحظه ای گیج شدم، پرسیدم: آنه؟بله مادر! کتاب &quot;آنه شرلی&quot; دیگر؛ در آن لحظه &quot;آنه&quot; ناراحت بود چون کتک زدن &quot;آنتونی&quot; انگار ناشی از عصبانیت &quot;آنه&quot; در آن شرایط تنش زا بود نه اینکه از روی فکر و تصمیم عاقلانه و دوراندیشی این کار را کرده باشد.و دوما را نگفتمدوم اینکه شادی ها و غم های زندگی مان را زندگی کنیم و بدانیم هر دویشان می گذرند و چیزی که می ماند آن چیزیست که ما از آن ها یاد می گیریم.بی آنکه منتظر جواب باشد از روی صندلی پرید، بيسکوئيت دیگری برداشت، صورتم را بوسید و دوید به سمت اتاقشو من ماندم و موضوع ناتمام جوراب هایش و رمان &quot;آنه شرلی&quot;چایم را برداشتم و کنار پنجره نشستم&quot;آنه شرلی&quot;؛ رمان هایی که هر تابستان عاشق خواندنشان بودم!و اکنون به شکلی عجیب از یادم رفته اند.</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 06:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگی بدقواره، شیشه باورهایم را شکسته است.</title>
                <link>https://virgool.io/@orange/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pu4bfshrnvhz</link>
                <description>می پرسم: زندگی چیست؟می گوید:&quot;همه ی آدم ها خوب هستند، باورم نمی شود کسی بد باشد.&quot;می گویم: طفره می روی؟می گوید: می خواهم شهردار شوم، برای مردم شهرم درخت بکارم، شهر پر از کم و کاستی است و شهردار؟ خواب است.اینگونه همه مردم دوستم خواهند داشت و می گویند او آدم خوبی است، کارهای خوبی می کند.به چهره های سبزه و چشمان درشت شان نگاه می کنم. لباس فرم های اتوکشیده ی برخی و لباس های پر از چروک برخی دیگر!آیا می توان گفت لباس های اتوکشیده نازنین نشان از منظم بودن اوست؟آیا می توان گفت مقنعه و مانتوی چروک مهرنوش نشان از بی نظم بودن اوست؟می پرسم: زندگی چیست؟می گوید: برخی آدم ها چطور می توانند بد باشند؟ چطور راحت دروغ می گویند؟می گویم: دیده ام که می توانند؛ اما گویا فرار کردن از بحث را دوست داری؟می گوید: سنگی بدقواره، شیشه باورهایم را شکسته است. وارد فضای بزرگتری شده ام مانند یک حیاط؛ فقط اینکه دیوارهایش بلند و ایمن است.می خواهم قهرمان المپیک شوم تا پدر و مادرم به من افتخار کنند.ماژیک را برمی دارم، روی تخته می نویسم: گیاهانبه چهره های خواب آلوده ی دانش آموزانم نگاه می کنم.شاید الینا دیشب را تا دیروقت مشغول دوخت و دوز بوده است؛ اینجا یکی از کارهای موردعلاقه خانم ها گلدوزی کردن است.چهره ی خسته ی مهرناز شاید نشان از برخی از سختی های مادربودن دارد؛ اکثر مردم این منطقه دخترهایشان را زودتر شوهر می دهند تا زودتر سر خانه و زندگیشان بروند. البته این روزها ازدواج زودهنگام، اینجا و آنجا ندارد.از کجا معلوم؟ شاید هم خسته بودن الینا و مهرناز دلایل دیگری دارد مانند فیلم دیدن، خواندن امتحان ریاضی و...می پرسم: زندگی چیست؟می گوید: آدم های بد، کاملا بد نیستند، آن ها هم کارهای خوب انجام می دهند؛ حتی گاهی آدم های خوب هم ممکن است کارهای بدی انجام دهند.خیلی خوب است که به این نتیجه رسیدم، احساس می کنم از قبل بیشتر می دانم. ای کاش بقیه هم کمی به این چیزها فکر می کردند.می گویم: از کجا می دانی فکر نمی کنند؟ می گوید: معلوم است دیگر! هیچ نشانه ای بروز نمی دهند. راستی حیاط خیلی خوب است، آن بیرون صداهای خیلی خوبی می آید اما دیوارها بلندند و فکر نمی کنم بتوانم از دیوار بالا بروم.دستم را با شدت بر روی میز می زنم، خواب از سرشان پریده و با تعجب به من نگاه می کنند؛ اولین باری است که این کار را انجام می دهم. می گویم مغزهایتان را درآورده و جلویتان بگذارید.تعجبشان بیشتر می شود و حتما در ذهنشان می گویند: آیا معلممان دیوانه شده است؟می پرسم: زندگی چیست؟می گوید: ما آدم ها مجموعه ای از ویژگی های خوب و بد هستیم. خودمان انتخاب می کنیم کدام بخش را بروز دهیم، خودمان انتخاب می کنیم چه کار می خواهیم بکنیم و بنابراین ما مسئول کارهایی هستیم که انجام می دهیم.مبحث را شروع می کنم. نیازی نیست حجم صدایم خیلی بالا باشد، تعداد دانش آموزانم کم است. تعداد کمی از   مردم این منطقه به تحصیل فرزندانشان اهمیت می دهند.برخی فقط اجازه تحصیل فرزندشان تا دوره راهنمایی یا دبیرستان را می دهند تا پس از آن ازدواج کند؛ برخی بعد از تحصیلات ابتدایی و راهنمایی ترجیح می دهند فرزندانشان کارهای خانه را انجام دهند یا مشغول خیاطی و آرایشگری شوند؛ بعضی ها هم برایشان فرقی ندارد، چون فرزندشان نمی خواهد درس بخواند، مخالفتی ندارند.برخی توانایی لازم برای فراهم کردن هزینه های تحصیل فرزندشان را ندارند و برخی هم امکانات و دسترسی لازم به مراکز تحصیلی را ندارند.البته در این سال های اخیر، تعداد دانش آموزان این منطقه به دلایل مختلفی مانند تغییر عقیده والدین افزایش یافته است.می پرسم: زندگی چیست؟می گوید: صدایی از پشت دیوار حیاط گفت:&quot;چرا نمی آیی این طرف؟&quot; گفتم:&quot;نمی توانم! در حیاط قفل است، دیوارها بلند هستند و اگر از دیوار بالا بیایم ممکن است پایم بشکند؛ می خواهم قهرمان المپیک شوم، اگر پایم بشکند دیگر نمی توانم باعث افتخار خانواده ام شوم.&quot;نرم خندید و گفت:&quot;با چوب های کوچک اطرافت، با برگ های نخل درون حیاط، نردبانی بساز.&quot;چند گیاه با خود به کلاس آورده ام. می گویم: بچه ها! امروز می خواهم یکی از نعمات خداوند و درواقع میوه محبوب اینجا را با شما آشنا کنم؛ در این منطقه نخلستان های زیادی وجود دارد.شیما با لهجه گفت: خانم دستتان درد نکند، خرما را که دیگر می شناسیم. هم درختش را هم خودش را!تازه بعضی وقت ها شده است که از درختش بالا رفته ایم و با بدشانسی سقوط کردیم و این جناب دست را که می بینید دو سه باری شکسته است.از زبان محلی مردم اینجا خیلی کم، سر در می آورم. اما می دانی؟ ما انسان ها، همه یک زبان مشترک داریم.لبخندی زده و می گویم: خب شیما خانم چرا انقدر بالا می روی با وجود این که چندین بار طعم بدِ شکستن استخوان را چشیده ای؟شیما می گوید: می دانی خانم؟ لذت &quot;رفتن به بالاترین نقطه درخت و دیدن مناظر از آنجا و خوردن چند دانه خرما&quot; ارزشش را دارد، تازه جای جالبش اینجاست که دفعه ی بعد با مهارت بیشتری بالا می روم.می پرسم: خیلی از جاده اصلی خارج می شوی، اصلا می دانی زندگی چیست؟می گوید: صدای پشت دیوار می گفت:&quot; اگر بتوانی از دیوار عبور کنی، دیگر مهم نیست پایت آسیب دیده است یا نه! ابتدا خودت به خودت افتخار می کنی چرا که &quot;تو&quot; توانستی.  اگر هم از نردبان افتادی و پایت شکست، خواهی آموخت که برای خودت ارزش قائل باشی، خودت را دوست داشته و بدانی از شکستگی هاست که نور به ما می رسد. نردبان را محکم تر بسازی، به خودت اعتماد کرده و با پای شکسته دوباره تلاش کنی.&quot;تدریسم که تمام می شود می پرسم:&quot; بچه ها؟ فرق ما با یک نخل خرما چیست؟&quot;مهرنوش گفت:&quot; ما قدرت تفکر و تعقل داریم، می توانیم فکر کنیم وگرنه کسی به نام فیلسوف نداشتیم.&quot;نازنین گفت:&quot; ما قدرت انتخاب داریم. می توانیم عشق بورزیم.&quot;الناز گفت:&quot; خانم من معتقد هستم هر یک از ما خودش برای خودش فیلسوفی است، همه ی ما قدرت تفکر داریم و درباره مسائل مختلف فکر می کنیم و مسائل را تجزیه و تحلیل می کنیم. شرایط را می سنجیم دلایل را در نظر می گیریم آثار و نتایج را حدس زده یا بررسی می کنیم. تجربه بدست می آوریم و برای خودمان ارزش می سازیم. هر یک از ما فیلسوف هایی درون ذهنمان هستیم فقط اینکه یا جرات بیان نظریه هایمان را نداریم و یا بخشی از وجودمان ترجیح می دهد یافته هایش را پیش خودش نگه دارد.&quot;الینا گفت:&quot; تازه خانم ما می توانیم تلاش کنیم و به آنچه می خواهیم برسیم.&quot;مهرناز ادامه داد:&quot; بله و برای این من فکر می کنم ما باید اول خودمان را باور داشته باشیم. خودمان را دوست داشته و به خودمان افتخار کنیم.&quot;لحظه ای درنگ کردم؛ یعنی حالا باید توضیح دهم فیلسوف کیست؟ فلسفه چیست؟می گوید:&quot; می بینی؟ ما همه یک بخش مشترک داریم.&quot;</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 22:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخبار 6 + 9 : دیوانه سازان آینده...</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-6-9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-jd3zyhrikos1</link>
                <description>سرخط خبر ها : دستگیری مجرمی به جرم اختلاس در آشپزی به دست مادر فرد مذبور(??)شوخی خرکی مغزی که باعث آنفارکتوس قلب شد.(?+ ? = ?)ریزش بیش از حد برگ های فلک زدگانِ دارای واحد درسی بسیار (????)و اما می پردازیم به مشروح اخبار: 1. دستگیری مجرمی به جرم اختلاس در آشپزی به دست مادر فرد مذبور(??)طبق گزارش دیوارهایی که موش دارند و موش هایی که گوش دارند، در یکی از خانه های حومه شهر فرزندی به اجبار مادر خانواده پای گاز ایستاده و مجبور به آشپزی شد.وی در یک حرکت ناگهانی از اعتماد مادر خانواده سواستفاده و  نیمی از سیب زمینی سرخ شده ها و کوکوها را کش رفته و موجب سلب آرامش ته تغاری خانواده شد! ( نه که ته تغاریه همه تقصیرارو میندازن گردنش) اما ته تغاری خانواده که شارلاتان روزگار بوده و ناسلامتی دهه نودیست، هرگز کوتاه نیامد. بنابراین از موقعیت خود در نزد پدر استفاده کرده و بزن بکوبی راه انداخت که بیا و ببین.2. شوخی خرکی مغزی که باعث آنفارکتوس قلب شد.(?+ ? = ?)طبق اخبار کلاغ های سه چشمی که در حوالی شان 5 تا 6 دانش آموز کنکوری می زیسته است، محققان دریافته اند که حداقل 4 تای آن ها گرفتار شوخی های خرکی مغز شده اند.بنابر اظهارات قلب، تالاموس و هیپوکامپ دستشان را در یک کاسه گذاشته و پرده ای از بازگشت به جلسه کنکور و بدتر از آن نشستن بر روی صندلی های امتحانات نهایی را به شکل ناشیانه ای در خواب این بی گناهان به نمایش در آورده اند.خوشبختانه این دو مجرم در حضور هیپوتالاموس سوگند یاد کرده اند که دیگر از این شکر ها نخواهند خورد.است، بله است! این موارد در جامعه ما است!  3. ریزش بیش از حد برگ های فلک زدگانِ دارای واحد درسی بسیار (????)طبق خبرگذاری ها، فلک زدگانی که در ابتدای ترم جوگیر شده و تعداد واحد های خویش را بیش از 18 برداشته اند در طول ترم تحصیلی نیازمند به هیچگونه مراجعه به آرایشگاه نبوده و این فلک زدگان به طور طبیعی و مطابق قانون طبیعت، در طول ترم بیش از نیمی از برگ های خود را از دست داده و دچار بی برگی شده اند.وی همچنین افزود به دلیل افزایش شدت ریزش برگ، کمبود کود لازم برای فضای سبز دانشگاه، توسط این عزیزان جوگیر(که خداقوت به آنها) برطرف شده و خلاصه خیال باغبان دانشگاه را راحت کرد.با تشکر از پیگیری شما عزیزان، هم اکنون اینجانب توجهتان را به اسپویل بخشی از اخبار روزهای بعد جلب می نمایم....در آینده خواهیم دید...یک آدمخوار وسط صفحه دستاپ از دست نشانگر موس فرار کرد!روز و روزگارتان خوش!یاعلی=)</description>
                <category>chi kar dary b esmam☆</category>
                <author>chi kar dary b esmam☆</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 22:50:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>