<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Outsiders Podcast</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@outsiders.podcast1</link>
        <description>پادکست اوتسایدرز، روایتی از زندگی‌ها، اتفاق‌ها و آدم‌های فراموش شده‌ی ورزش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:06:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/171384/avatar/w9MpkN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Outsiders Podcast</title>
            <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متن اپیزود ششم پادکست اوتسایدرز؛ عبدالله موحد شکارچی طلا</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D8%AA%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%AD%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7-s6st4t4k1wdv</link>
                <description>عبدالله موحد اردبیلی چند ساعت قبل از اینکه سال ۱۳۱۸ تحویل بشه تو یه خانواده‌ی یازده نفره تو بابلسر به دنیا اومد. اون دهه، دهه‌ی مهمی برای کشتی ایران به حساب میاد چون به جز موحد آقا تختی هم اولین سال اون دهه متولد شد. حسین‌خسرو علی‌وزیری یا همون آیرون شیخ که داستانش رو تو اپیزود سه تعریف کردیم هم دو سال بعد به دنیا اومد.حتما براتون سوال شده که اگه تو بابلسر به دنیا اومد چرا پسوند نام خانوادگیش اردبیلیه.داستان از این قرار بود که مجتبی فضلی‌زاده یعنی پدر عبدلله، معلمی بود که تو اردبیل متولد شد. تاریخ تولدش دقیق مشخص نیست اما اسناد کمیته‌ی ملی المپیک نشون میدن که حدود سال ۱۳۰۰ یعنی دقیقا ۹۹ سال پیش با مادر عبدالله که متاسفانه نامش رو پیدا نکردیم ازدواج کرد. مادر عبدالله اهل انزلی  بود.دو سال قبل از این ازدواج یعنی ۱۲۹۸ قرار شد مردم ایران شناسنامه‌دار بشن. از این سال تا 5-6 سال بعدش، همه شناسنامه‌دار شدن. آقا مجتبی هم تصمیم گرفت فامیلش رو عوض کنه. چرا؟ چون مجتبی فضلی‌زاده از مجاهدین عصر مشروطه بود. اونطور که خود موحد میگه، پدرش تو رکاب ستارخان و باقرخان جنگیده بوده. در نتیجه یه جورایی مجبور بوده فامیلیش رو عوض کنه تا نتونن ردش رو بزنن. فامیلی جدید شد موحد. موحد یعنی یکتاپرست دیگه. یه اردبیلی هم گذاشتن پسوند که رگ و ریشه‌ی پدر خانواده به یاد آورده بشه.این زوج حدود یک دهه تو اردبیل موندن و حول و هوش سال‌های ۱۳۱۰ اون طرفا مهاجرت کردن به بابلسر. در واقع پدر خانواده برای یک ماموریت به این شهر اومده بود و بعد خوشش میاد و همونجا موندگار میشه. عبدالله فرزند هشتم خانواده هم همونجا متولد شد. آها اینم بگم که بابلسر نبودن اون موقع در واقع. مشهدسر بود تا ۱۳۱۰. بعد از اون میشه بابلسر. اون دوره نام چندتا شهر دیگه شمال هم عوض شد. مثلا بارفروش شد بابل یا سختسر شد رامسر.برگردیم به بحث اصلی.عبدالله موحد اردبیلی که از این به بعد بهش میگیم عبدالله موحد، خیلی زود و وقتی فقط چهار سالش بود پدرش رو از دست داد. به مرگ طبیعی از دنیا رفت.یه خانواده‌ی ۱۰ نفری رو در نظر بگیرید تو سال ۱۳۲۲ تو بابلسری که اون موقع چندان هم بزرگ و با امکانات نبود مثل خیلی از شهرهای دور از تهران. تو همچین اوضاعی عبدالله مثل بقیه‌ی برادرهاش هم کار می‌کرد هم ورزش.تو همون سال‌ها یکی از برادرهای بزرگ‌ترش تو بابلسر باشگاه میزنه. از این باشگاه‌ها که چندتا ورزش رو باهم انجام میدن. هنوزم هستن. عبدالله تو باشگاه برادرش ژیمناستیک کار می‌کرد.بقیه‌ی برادرهای عبدالله هم گفتم که ورزش می‌کردن. یکیشون تو تیم والیبال استان بود یکیشون قهرمان پرتاب نیزه‌ی ایران بود یکیشون تو باشگاه جهانگیری بابلسر فوتبال بازی می‌کرد که میشه گفت تیم حرفه‌ای بود.این باشگاه جهانگیری بابلسر، مرکز فرماندهی قشون روس حاضر تو ایران بود. یادمون باشه که داریم از دوره اشغال ایران صحبت میکنیم. از شهریور 20 تا فرودین 25، نیروهای شوروی تو ایران بودن. تو اون باشگاه مربی‌ای داشتن که فنون رشته‌های مختلف رو از روس‌ها یاد می‌گرفت و به شاگرداش یاد میداد.نگاه موحد این بود که حتی نباید یک ساعت رو در زندگیش هدر بده. این نگاه رو حتی بعدها داشت. هم‌پا با ورزش قهرمانی، درس میخوند. تا فوق لیسانس هم تو ایران خوند و با معدل 20 فارق التحصیل شد. بعدها از ایران رفت و در آمریکا تا نزدیک اخذ مدرک دکترای تربیت بدنی هم رفت اما در نهایت نشد. به داستان تحصیلش هم میرسیم مفصل. اون نگاه رو حتی تو اردوی تیم ملی هم داشت. وقتی تمرین صبح تموم میشد، همه می‌خوابیدن. اونجا موحد تازه برای پیاده روی بیرون میرفت.تو دوره نوجوونی شنا، قایقرانی، وزنه‌برداری و والیبال هم بازی میکرد. میگن تو تیغی والیبال کم‌نظیر بوده تو منطقه. تیغی اصطلاحیه برای شرطی بازی کردن. والیبال تیغی هنوز هم جزو فعالیت‌های محبوب و مهم اون منطقه‌ست.از ۱۳ سالگی موحد مجبور میشه بره سر کار. تابستون‌ها مثل خیلی از نوجون‌های اون موقع بنایی می‌کرد. ماهیگیری هم که خب شغل معمولی بود اون موقع تو اون منطقه. خودش میگه ماهی سفید میگرفته و یه قرون میفروخته. هر ۱۰ قرون میشده یه تومن. یعنی ده تا ماهی سفید میفروخته، یه تومن گیرش میومده. قایق هم میرونده. بازم خودش میگه که هشت ۹ نفر رو سوار قایق میکرده و با پارو قایق رو میرونده.حدود ۱۶ سالش بود که بزرگترین برادرش یعنی ابوالفضل موحد تو تهران میفته زندان. دلیل بازداشتش؟ فعالیت سیاسی که از پدر به ارث برده بود. این اتفاق باعث میشه همه‌ی خانواده موحد، بابلسر رو رها کنن و کوچ کنن به تهران.گفتم که عبدالله موحد و آیرون شیخ هم‌دوره بودن. یادتون باشه تو اپیزود سه و تو داستان آیرون شیخ گفتیم که اون مقطع، دوره‌ی طلایی کشتی ایران بود.وقتی آقا تختی تو ملبورن قهرمان المپیک شد، موحد ۱۶ سالش بود. حالا تصور کنید یه نوجوون ۱۶ ساله رو که در اون حد ورزش‌دوست باشه و وقتی تازه داره اولین قدم‌ها رو در مسیر ورزشکار شدن برمیداره، بزرگ‌ترین قهرمان کشورش، بزرگ‌ترین افتخار ممکن رو کسب میکنه. دیگه تکلیف این نوجوون مشخصه دیگه. البته تا اینجا موحد هیچ علاقه‌ای به کشتی نشون نداده.این رو هم باید گفت که قبل از قهرمانی آقا تختی تو استرالیا، موحد دلایل قوی دیگه‌ای هم برای کشتی‌گیر شدن می‌تونست داشته باشه. امامعلی حبیبی که یک سال از آقاتختی کوچیک‌تر بود، الگوی در دسترس‌تری برای موحد بود. حبیبی اهل قائم‌شهر بود که تا بابلسر فقط ۴۰ کیلومتر فاصله داره و میشه گفت که بیخ گوش موحد زندگی می‌کرد. حبیبی هم کشتی‌گیر بسیار بزرگی بود. از نظر فنی اگه از آقاتختی بزرگ‌تر نبود، قطعا  تو یه سطح بود. حبیبی هم تو همون المپیک ملبورن طلا گرفت.خلاصهموحد درس رو تو همین دوره دوباره شروع کرد. اول به مدرسه‌های امیرکبیر و دارالفنون رفت ولی جا براش نداشتن. یادمون باشه که درباره‌ی دوره‌ای صحبت می‌کنیم که اختلاف طبقاتی بیداد می‌کنه. بیشتر اشراف‌زاده‌ها فرصت و امکان درس خوندن داشتن. عجیب نیست که یه پسر یتیم که تازه اهل تهران هم نیست تو مدرسه‌ای مثل دارالفنون پذیرفته نشه.موحد میره سراغ مدرسه مروی. این مدرسه‌ی مروی هم جزو مدارس مهم تهران بوده اون موقع. سمت پامنار بغل ایستگاه متروی ۱۵ خرداده. اولش حوزه‌ی علیمه بوده اما تو دوره‌ی پهلوی اول به دستور رضا شاه دبیرستان میشه. الان دوباره حوزه‌ی علمیه شده. شاگردهای معروفی هم در طول تاریخ داشته مثلا میشه از میرحسین موسوی، جواد فکوری، جلال آل احمد، الهی قمشه ای، محمدعلی نجفی و ناصر حجازی نام برد.اونجا اول بهش میگن جا ندارن. مدیر مدرسه یه آقای همایونی نامی بوده که رفتار لاتی‌ای داشته گویا. بهش میگن داش مشتی اگه شنیده باشید. وقتی میفهمه موحد میخواد کلاس نهم ثبت نام کنه، پرونده‌ش رو پرت میکنه جلوش و میگه جا نداریم. احتمالا به نظرش میومده که کلاه نهم برای موحد خیلی بالاست و باید تو کلاس‌های پایین‌تر ثبت‌نام کنن. همایونی بعد که متوجه میشه موحد ورزشکار هم هست نظرش عوض میشه. موحد اونجا خودش رو والیبالیست معرفی میکنه. گفتم که تو والیبال تیغی کم‌نظیر بوده سمتای خودشون. بهش حالی می‌کنن که اگه والیبالش خوب نباشه، اخراجش میکنن.تیم دبیرستان مروی با حضور عبدالله موحد اولین بار جلوی دبیرستان امیرکبیر بازی کرد. موحد خوب بازی می‌کنه و مروی برنده میشه. مدیر مدرسه هم تو سالن بوده و خوشش میاد. سال 38 تو مسابقات والیبال آموزشگاه‌های تهران عضو تیم مروی بود. شرکت می‌کنن و دوم میشن. موحد یک جایی به خودش میاد و میگه قد بلندی برای والیبال نداره و به همین دلیل تو این رشته نمی‌تونه چندان موفق بشه. پس در حالی که هیکل خوبی داشت، به رشته‌ای دیگه فکر میکرد.تا نوزده سالگی، موحد دنبال کشتی نبود. علاقه به ورزش که خیلی داشت. اینم گفتم که حضور آقاتختی و امامعلی حبیبی باعث علاقه‌ی زیاد خیلی‌ها به کشتی شد و عجیب نیست که موحد به کشتی هم علاقه داشته اما کشتی کار نکرده بود تا اون موقع. مهدی موحد، برادر عبدالله تو باشگاه کشتی فردوسی تمرین می‌کرد. مهدی به عبدالله اصرار میکنه که آقا جان شما بدن خوبی داری بیا کشتی بگیر دیگه.عبدالله راضی میشه و میاد سراغ کشتی.البته اوضاع براش خیلی خوب پیش نمیره. برادرش خیلی زود بهش فن برات کلندون می‌زنه، گردنش آسیب میبینه و حسابی تو ذوقش میخوره.عبدالله به برادرش میگه دیگه پاش رو تو سالن کشتی نمیذاره.حالا حتما میپرسید برات کلندون چجور فنیه. اگه تا حالا نشنیدید عجیب نیست چون فن بسیار سختی به حساب میاد و خیلی اجرا نمیشه حداقل تو سطح بالا. برات کلندون در واقع بدل فن فیتو به حساب میاد. گفتم فن بسیار سختیه. اینطوریه که وقتی کشتی‌گیر مایه‌ی فیتوی شما رو در اختیار داره، به جای عقب رفتن یا فرار، پای مخالف رو میگیرید و با فشار سر و گردن تعادلش رو به‌هم میزنید و در نهایت روی پل میبریدش. بهترین حالتی که میتونم توضیح بدم همین بود ببخشید. اگه تو ذهنتون نیومد سرچ کنید ویدئوش رو ببینید زیاد هست رو اینترنت.آها شاید فیتو رو هم بعضی‌ها ندونن. فیتو یه فن تخصصی فرنگیه که بیشتر تو حالت سرپا یا نیمه ایستاده اجرا میشه. تو فرنگی از کمر و تو آزاد از بیخ رون میگیرن، طرف رو روی سینه بالا میارن و از اون سمت میزنن زمین. خالی ۴ امتیاز داره و اگه داور تشخیص زیبایی بده ممکنه یه امتیاز زیبایی هم بده که میشه ۵ امتیاز یعنی بالاترین امتیازی که تو کشتی میشه گرفت.خب دیگه کلاس آموزش فنون کشتی بسه برگردیم سر بحث اصلی.گفتم که درد شدید و آسیب گردن باعث شد عبدالله موحد از کشتی زده بشه و حتی به برادرش بگه دیگه پامو رو تشک کشتی نمیذارم. عشق اما چیزی نیست که شما با یه درد گردن و یه برات کلندون خوردن فراموش کنی. در واقع همونطور که جناب خاقانی فرمودن:دردی است درد عشق که درمان پذیر نیستاز جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیستدر نتیجه موحد چند ماه بعد فیلش یاد هندستون میکنه و دوباره سراغ کشتی میگیره. مرحوم غفوریان اون زمان مربی تیم تهران جوان بود. این آقای  رحمت الله غفوریان اونقدر هم از موحد بزرگ‌تر نبود. متولد ۱۳۰۱ بود ولی به خاطر یه مصدومیت سنگین  خیلی زود مجبور شد دیگه کشتی نگیره و تو جوونی مربی شد. در واقع اون زمان غفوریان هم تقریبا تو شروع کار مربیگریش بود. میشه گفت تهران‌جوان اولین باشگاه مهمی بود که این مربی مهم سرمربی تیم کشتیش شد.این مرحوم غفوریان رو تو اپیزود آیرون شیخ درباره‌ش صحبت کردیم. از بزرگ‌ترین نام‌های تاریخ کشتی ایران به حساب میاد و جلوتر بیشتر درباره‌ش صحبت می‌کنیم. فعلا همینقدر بگم که ۵ شهریور ۸۷ از دنیا رفت و الان که من دارم این پادکست رو ضبط میکنم کمتر از یک ماه از سالگرد درگذشتش گذشته.عبدالله از روش تمرین و اخلاق مربی باشگاه خیلی خوشش میاد. گفتم که نظم و وقت تلف نکردن براش خیلی مهم بوده و اونطور که شاگردهای مرحوم غفوریان تعریف می‌کنن، ایشون هم بسیار به انضباط و مسائلی از این دست اهمیت میداده.اینطوری میشه که عبدالله موحد به صورت جدی وارد دنیای کشتی میشه.این تهران‌جوان که تو خیابون ژاله‌ی اون موقع و مجاهدین اسلام فعلیه، از باشگاه‌های مهم وقت تهران بود. مدیرش مرحوم حسین فکری بود که رشته‌ی تخصصی خودش فوتبال بود. بازیکن شاهین بود و بعدها مربی پرسپولیس و تیم ملی شد و از آدم‌های مهم فوتبال ایران تو اون دهه‌ها بود.خلاصهگفتم که موحد کار مرحوم غفوریان رو خیلی میپسندیده. خودش میگه مربی هم از اون خیلی خوشش میومده. پربیراه هم نمیگه چون در حالی که همه تو باشگاه هفته‌ای سه روز تمرین داشتن، موحد شش روز تمرین می‌کرد و فقط جمعه‌ها تعطیل بود. تعطیل که البته فقط تمرین کشتی تعطیل بود. جمعه‌ها از همون میدون ژاله‌ تا شمرون پیاده می‌رفت. خیلی راهه‌ها. از میدون ۱۷ شهریور تا شمرون رو تصور کنید یه لحظه. این شرایط برای آدم ایده‌آلیستی مثل موحد رویایی بود دیگه.عبدالله موحد در کنار مرحوم غفوریانمرحوم غفوریان که گفتم خیلی هم بزرگ‌تر از موحد نبود و نمیشه گفت جای پدرش بود، یه جورایی جای پدر نداشته‌ی موحد رو پر کرد. با تقریب خوبی میشه گفت موحد و غفوریان همیشه تو باشگاه بودن. فک کنم وقت خوبی باشه که قبل از ادامه‌ی بحث اصلی، یه نگاهی به زندگی جالب و به نسبت فراموش شده‌ی این آقای غفوریان بندازیم داخل پرانتز.غفوریان بچه‌ی محل شهباز تهران بود که میشه تقاطع شوش و ۱۷ شهریور یه کم پایین‌تر از میدون شهدا تو شرق تهران. تو دهه بیست، غفوریان دو بار قهرمان وزن دوم کشتی کشور میشه اما بدشانسی میاره و ترقوه‌ش می‌شکنه. به همین دلیل از اونجایی که پزشکی و ارتوپد اون زمان مثل الان نبوده مجبور میشه کشتی رو کنار بذاره. البته شکستگی ترقوه یچز سنگینیه و شاید همین الان هم کسایی که این مشکل براشون پیش میاد، نتونن تو کشتی به صورت حرفه‌ای کار رو ادامه بدن. خلاصه که غفوریان بلافاصله مربی شد. داوری هم می‌کرد. تا درجه‌ی بین‌المللی هم رسید.غفوریان آدم خوبی بود. اونطور که موحد میگه، هرچی حقوق داشت خرج شاگرداش که اکثرا از خانواده‌های کم درآمد بودن میکرد. غفوریان یک سری بعد از تمرین به موحد میگه بیاد پیشش. باشگاه ایرانجوان دوش نداشت و بعد از تمرین میرفتن حموم عمومی بازارچه صباباشی پشت عین الدوله. میشه خیابون ایران فعلی. بازم متروی شهدا اون سمتا. موحد میره پیش غفوریان و مربی یه پاکت جلوش میذاره و میگه راسته و فلیه است. ببر خونه بپز و بخور تا قوی شی. موحد میگه عادت نداشتیم کسی بهمون صدقه بده. به خاطر همین قبول نمیکنه و تهدید میکنه اگه باز بخوان بهش صدقه بدن از باشگاه میره. وضع مالی خانواده موحد خوب نبود و این رو غفوریان میدونست. این در حالی بود که خود غفوریان هم وضع مالی خوبی نداشت. موحد میگه یک سری رفتم خونه‌ش و دیدم فرش نداره و حصیرهاش هم پاره هستن.الان جدی عجیب به نظر میاد همچین شرایطی. خیلی چیزهای اون موقع الان عجیب به نظر میان البته.از شاگردهای غفوریان میشه به جز موحد میشه به محمدعلی صنعت کاران (طلای جهانی و برنز المپیک) ، محمد فرهنگدوست (دو نقره جهانی)، حسین تهامی (برنز جهانی)، مصطفی تاجیک، محمدرضا نوایی (برنز قهرمانی جهان)، سیدجواد رفوگر، محمد عرب، محمد بزم‌آور و یک سری دیگه از ملی‌پوش‌‌های دوره‌های مختلف کشتی اشاره کرد.استاد غفوریان اواخر عمر درگیر آلزایمر بود و تو خونه سالمندان ولنجک نگه‌داری می‌شد. گفتم که سال ۸۷ هم فوت کرد.  داستان حسین تهامی رو هم بگم که جالبه. همراه با کشتی، با پدرش تو بازار هم کار می‌کرد. یک سری اعزام میشن یک سری بازی‌های کشتی تو تفلیس که البته در حد مسابقات جهانی نبود. اونجا یه مقداری (جایی ننوشته چه مقداری) لباس می‌خره که بیاره تو بازار بفروشن. مسئله لو میره و اخراجش می‌کنن. دیگه هم به تیم ملی دعوت نشد. حتی وقتی قهرمان کشور شد هم دعوتش نکردن. به خاطر همین کشتی رو رها کرد. سال 135 هم فوت کرد که روحشون شاد.برگردیم به بحث اصلی حالاموحد قبل از اینکه کشتی رو شروع کنه، وزنه می‌زد. با این حال مرسوم نبود که کشتی گیرها تو اون دوره وزنه بزنن. یک باور غلطی جا افتاده بود که وزنه زدن، عضلات رو خشک می‌کنه و به همین دلیل بیشتر از قدرت بدنی، روی تکنیک کار میشد. موحد اما برخلاف خیلی از کشتی‌گیرهای اون دوره بدنش کاملا ورزیده و به قول بدنسازها «تیکه» بود. عکساش هست می‌تونید ببینید. بدنش خوب بود اما وضع مالیش خوب نبود. میگن کفشی که باید میپوشیدن رو تشک کشتی رو نداشت. یه چیزی سرهم میکرد میرفت سر مسابقه.چند ماه بعد از شروع کشتی تو تهران‌جوان، موحد به عنوان یکی از نماینده‌های تیم تهران جوان در وزن ۶۳ کیلوگرم برای مسابقات تهران انتخاب میشه. مسابقات در حد جوانان نبوده البته‌ها، بزرگسالان بودن همه و موحد از جوون‌ترین‌ها.  این رو هم باید حتما بگم که اوزان کشتی تو طول سال‌ها بسیار بسیار تغییر کرده. خیلی از وزن‌ها دیگه وجود ندارن و تغییر کردن و این صحبتا. اون سال، مسابقات برگزار نشد. سال بعد یعنی ۱۳۳۹ دوباره کشتی‌گیر منتخب تهران‌جوان بود و مسابقات برگزار شد. رقیبای موحد در اون دوره، حسین ملاقاسمی و پرویز سیروس‌پور بودن.  هر دو چند سالی ازش بزرگتر و باتجربه‌تر بودن و جز چهره‌های مطرح. ملاقاسمی سال ۱۹۵۷ نایب قهرمان جهان. سیروس‌پور هم دو دوره المپیک شرکت کرد و بعدها سرمربی تیم ملی شد. علیرضا دبیر که طلای المپیک ۲۰۰۰ سیدنی رو گرفت سرمربیش سیروس‌پور بود.جدی یه لحظه دوره رو تصور کنید. چقدر چهره‌ی بزرگ هم‌دوره بودن. واقعا عصر طلایی کشتی ایران بود.به هرحال.موحد سال ۱۳۳۹ بعد از ملاقاسمی و سیروس‌پور سوم شد اما اون دو نفر به دلایلی که معلوم نیست نرفتن انتخابی کشور. موحد رفت و تا فینال قهرمانی کشور هم رفت. اونجا به حمید توکل باخت و به دوبنده‌ی تیم ملی نرسید.این آقای توکل که لقب پهلوان خراسان هم داره هم چهره‌ی بزرگیه. برنز جهانی داره و میشه گفت مهم‌ترین کشتی‌گیر تاریخ خراسان به حساب میاد. مدال جهانیش اولین مدال جهانی این منطقه بود. بعدها هم مربی شد و کلی شاگرد تربیت کرد.اسفند 40 تهران میزبان یک تورنمنت پنج جانبه کشتی بود. ژاپن، شوروی، بلغارستان، عراق و ایران تو این مسابقات شرکت کردن.  به عنوان ذخیره محمدعلی صنعت‌کاران در وزن 70 کیلو تو اون مسابقات شرکت کرده بود. یکی از مهیج‌ترین بازی‌ها وقتی بود که تو مسابقه ایران و شوروی با زاربگ بریاشویلی قهرمان روس کشتی گرفت و برنده شد. موحد اون کشتی رو تو شب تولدش برنده شد. موحد تو اون مسابقات تو وزن خودش قهرمان شد. یکی دیگه از کشتی گیرهایی که تو این مسابقات شکست داد، محمد خادم از ایران بود. محمد خادم کیه؟ احتمالا حدس زده باشید. پدر رسول و امیررضا خادم قهرمان‌های جهان و المپیک. خادم یک سال بعد تو 63 کیلو نایب قهرمان جهان شد.دنیا چرخید و چرخید تا انتخابی جهانی ۱۹۶۲ که قرار بود تو  تولیدوی آمریکا برگزار بشه. موحد جوان تنها رقیب جدی محمدعلی صنعتکاران بود. صنعتکاران اون موقع یکی از مهم‌های کشتی دنیا بود. دوره‌ی قبلش قهرمان جهان شده بود. دو سال بعد این ماجرایی که می‌خوام تعریف کنم هم برنز المپیک گرفت.تو انتخابی ۱۹۶۲ موحد و صنعتکاران مساوی کردن. فدراسیون کشتی که ریاستش رو اون موقع مرحوم حبیب‌الله بلور که سرمربی تیم ملی هم بود برعهده داشت، رای به انتخاب صنعتکاران به عنوان نفر اول این وزن داد. عجیب هم نبود. گفتم که صنعتکاران اون وقت قهرمان جهان بود.این آقای بلور که سال ۱۳۶۱ از دنیا رفت، از مهم‌ترین نام‌های تاریخ کشتی ایران در زمینه سازندگی به حساب میاد. اولین قهرمانی تیمی ایران تو مسابقات جهانی خارج از ایران با سرمربیگری آقای بلور تو همون سال ۱۹۶۱ به دست اومد. کلا فقط یه بار دیگه خارج از ایران قهرمان تیمی شدیم. کشتی‌گیر خوبی هم بود. مثلا رکورد عجیبی داره که بین سال‌های ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۳، چهار دوره همزمان قهرمان کشتی فرنگی و آزاد ایران شد.گفتم که عجیب نبود انتخاب صنعتکاران به جای موحد اما خود موحد خیلی راضی نبود. صنعتکاران کلا کشتی‌گیری بود که کمتر حمله می‌کرد و بیشتر فرصت‌طلب بود. موحد هجومی‌تر بود. میگن حسن‌ یزدانی مثل موحد کشتی میگیره مثلا. سر همین فکر می‌کرد لیاقتش رو داره که بره جهانی اما در نهایت روی تشک جهانی نرفت.روی تشک نرفت اما به مسابقات رفت. رسانه‌ها خیلی فشار آوردن که کاروان ایران حداکثر تعداد کشتی‌گیر ممکن راهی آمریکا بشه. هدف این بود که به جای آدم‌های اضافی که آورده‌ای ندارن، کشتی‌گیر بره اونجا که مسابقات جهانی رو ببینه و خلاصه چیزی یاد بگیره. کیهان ورزشی یه تیتری داره &quot;دو عبدالله، بهتر از یک همراه تحمیلی&quot;. عبدالله دومی هم عبدالله خدابنده بود که اونم مثل موحد انتخاب نشده بود.همین هم میشه و موحد میره اونجا. صنعتکاران هم در نهایت به توفیقی نمیرسه و دست خالی برمیگرده.آغاز دهه‌ی ۴۰ خورشیدی و دقیق‌تر بخوام سال ۱۳۴۱، شروع پادشاهی عبدالله موحد به کشتی ایران و جهان بود. پادشاهی‌ای که حدود یک دهه تداوم داشت.صنعتکاران که می‌دونست با موحد کار سختی داره، یه وزن بالاتر رفت. اون وزن، وزنِ حبیبی بود که البته اون هم به یک وزن بالاتر رفت . اوزان همون‌طور که گفتم زیاد تغییر می‌کردن و می‌کنن.موحد هم رفت وزن ۷۰ کیلو. تو انتخابی جام جهانی ۱۹۶۳ که قرار بود تو صوفیه‌ی بلغارستان برگزار بشه، علی‌محمد مومنی و حسین تهامی رو شکست داد و بالاخره دوبنده‌ی تیم ملی رو گرفت. مومنی یه بار چهارم المپیک شد. حسین تهامی رو که گفتیم ولی آقای مومنی هنوز در قید حیات هستن.خلاصهموحد تو مسابقات صوفیه فرانک اولدتف از آلمان شرقی سابق و نمزل از آلمان غربی سابق رو برد. کشتی‌های خوبی هم گرفت. با یک باخت جلوی محمود آتالای ترک با یک اختلاف امتیاز و یک مساوی صفر صفر با اینوی والچف Enui Valchev بلغار ششم شد.  ولچف قهرمان المپیک 64 نایب قهرمان المپیک 68 و قهرمان جهان سال 62 شده تو کارنامش. در واقع باید گفت بهترینِ اون وزن در جهان بود. تقابلش با موحد برای مدت‌ها یکی از جذاب‌ترین تقابل‌های کشتی دنیا بود. اولین باری که موحد شکستش میده، روش فن فرنگی پیچ پیچک رو میزنه که باعث تعجب والچف میشه. زیاد مرسوم نبود استفاده از فن فرنگی تو آزاد. اگه نمیدونید چطوریه، باید بگم که تو سرپا، دست طرف رو میگیری، میچرخی و حریف که دستش گیر کرده رو به مقابلت پرت میکنی. اینجا حریف تو پل قرار میگیره و اگه کشتی گیر اجرا کننده ماهر باشه، میتونه حریفش رو ضربه کنه. در کل موحد و والچف چندین بار با هم روبرو شدن. موحد هیچوقت بهش نباخت. یا برد و یا مساوی کرد.آتلای هم قهرمان المپیک 68 و جهانی 66 تولیدو شد. المپیک 1964 حضور بعدی موحد بود. مسابقاتی که توش موحد بدون باخت پنجم شد. سه برد و دو مساوی داشت اما این باعث نشد روی سکو بره. یکی از مساوی‌های موحد دوباره مقابل والچف بود و مساوی دیگه‌ش با ایوائو هوریولیچی که برنز همون مسابقات رو گرفت. قهرمان 1963 صوفیه هم بود.حالا کی نقره اون مسابقات، تو اون وزن رو گرفت؟ کلاوس روست از آلمان غربی سابق که اصلا کشتی‌گیر مطرحی نبود و به خصوص تو اون وزن شلوغ کسی براش شانس مدال المپیک قائل نبود. به لطف قرعه خوب و برخورداری از یک استراحت در حالی که دو باخت داشت، نقره گرفت. کلا مدل برگزاری مسابقات عجیب بود اون موقع. بگذریم.مسابقات صوفیه، تورنمنت خوبی برای کشتی ایران با استانداردهای اون زمانش نبود. دو برنز گرفتیم صنعت کاران و علی اکبر حیدری. شاید براتون جالب باشه که ژاپن اون دوره تو آزاد و فرنگی 5 طلا گرفت و موفق‌تر از حتی شوروی (سه طلا) ظاهر شد. F=اقتدار عبدالله موحد از سال ۱۳۴۳ شروع شد. تو اون دوره به راحتی دوبنده‌ی تیم ملی رو تو مسابقات انتخابی به دست آورد. دوبنده رو که به دست آورده دیگه تا حدود یک دهه کسی نتونست از دستش خارجش کنه. شروع درخشش تو مسابقات بین‌المللی هم از یک سال بعد که میشه ۱۹۶۵ شروع شد تو مسابقات منچستر. بالاتر از آتالای و زاربگ بریاشویلی از شوروی، طلای مسابقات 70 کیلو رو به دست آورد. اون دوره تیم ایران به اوج برگشت. سه طلا گرفتیم. به جز موحد، ابراهیم صیف‌پور و منصور مهدی‌زاده روی سکوی اول رفتن. از 1965 تا 1970، عبدالله موحد تو هیچ، مطلقا هیچ مسابقه رسمی‌ای شکست نخورد. نه تنها نباخت که حتی یک بار خاک هم نشد.تو این دوره دو بار قهرمان بازی‌های آسیایی شد. 66 بانکوک و 70 دوباره در بانکوک. تو این دوره حتی یک شکست نداشت. فقط تو آخرین بازی سال 70 با کشتی گیر ژاپنی مساوی کرد که این هم باعث نشد طلا از دستش خارج بشه. بازم باید تاکید کنم که مدل برگزاری مسابقات با الان فرق زیادی داشت. موحد طی این سال‌ها چهار بار هم قهرمان کاپ آریامهر شده بود. از اهمیت این کاپ تو ورزش ایرانِ اون دوره، تو اپیزود منصور بهرامی صحبت کردیم. مسابقات بسیار مهمی بود دیگه.۱۹۶۶ مسابقات جهانی قرار بود دوباره تو آمریکا برگزار بشه. اون موقع اینطوری بود که مسابقه‌ها دو نوبت صبح و بعد از ظهر برگزار میشد. چیزی شبیه به فرمتی که الان هست.موحد تو مسابقه‌های صبح همه رقباش رو بدون اینکه امتیاز بده شکست داد. بهش گفتن دیگه کشتی نداره و میتونه برگرده هتل. اونجوری نبود که مدیریت تیم ایران قوی باشه و دنبال کارها بره. در نتیجه موحد لباس کند که برگرده. رسید بیرون سالن بهش خبر دادن که بلندگو صداش کرده برای مسابقه بعدی.تو راه لباسش رو کند و بدون کفش رسید روی تشک. هرجوری بود تونست داور رو راضی کنه که حذف نشه. دوبنده پوشید و کشتی گرفت. سه –یک برد و قهرمان جهان شد. اون یه امتیاز تنها امتیازی بود که تو اون مسابقات رقباش گرفتن.دقیق معلوم نیست که چرا می‌خواستن از جدول حذف بشه اما باتوجه به اینکه حریفش ترکیه‌ای بود و ترکیه‌ای‌ها اون موقع تو فیلا کیا و بیایی داشتن میشه یه حدس‌هایی زد.یه سال بعد بدون کم‌ترین دردسری دوبنده‌ی تیم ملی رو دوباره تصاحب کرد. دقت دارید دیگه، قهرمان دو دوره‌ی جهان و آسیا انتخابی شرکت می‌کرد بی حرف و حدیث. برنده میشد میرفت جهانی.جهانی ۱۹۶۷ تو دهلی‌نو برگزار شد. عملکرد تیمی بدی داشتیم. فقط یه طلا و یه برنز. طلا رو کی برد؟ احتمالا درست حدس زدید: عبدالله موحد. تو اون مسابقات هم نمایش بی‌نقصی داشت. تو آخرین ثانیه‌های آخرین مسابقه‌ش ولچف رقیب اصلیش که گفتم رقابت جذابی‌ داشتن رو شکست داد و سومین قهرمانی متوالیش رو جشن گرفت.برنز ایران تو اون تورنمنت رو ابوطالب طالبی گرفت که استاد برنز گرفتن بود. سه برنز جهانی و یه برنز المپیک با دوبنده‌ی ایران آورد و تیر ۸۷ از دنیا رفت. این سال ۸۷ هم سال سیاهی برای کشتی ایران بود در واقع.بعد از جهانی ۶۷، موحد آماده‌ی حضور تو دومین المپیک زندگیش شد. تفاوت این المپیک با المپیک قبلی موحد این بود که تو این چهار سال، بهترین کشتی‌گیر دنیا بود و پیش‌بینی‌ها چیزی جز طلای المپیک براش نبودن.همونطور که گفتم اون موقع همه‌ی قهرمان‌های جهان و المپیک منجمله عبدالله موحد بهترین کشتی‌گیر وقت جهان تو مسابقه‌های انتخابی شرکت می‌کردن.اولین قدم موحد برای رسیدن به المپیک ۱۹۶۸، شرکت تو انتخابی بود. قابل پیش‌بینی بود که بدون اتفاق خاصی دوبنده رو تصاحب کنه. عزیز امیرزاده، منصور برزگر و حمید پرچخ رقباش بودن که کاری از پیش نبردن. منصور بزرگر همون منصور بزرگر مشهوره که در مقاطع مختلف سرمربی تیم ملی هم بود. البته برزگر 6-7 سالی کوچیکتر از موحد بود. بعد از موحد قهرمان جهان و آسیا شد و نقره المپیک رو هم به دست آورد.چون قهرمان جهان بود، وقتی موحد دوبنده رو گرفت سهمیه رو هم داشت. اون موقع اینطوری بود. تو المپیک هم کسی در سطحش نبود. برخلاف المپیک قبلی که با حرف و حدیث چهارم شد و روی سکو نرفت، تو این مسابقات بی حرف و حدیث همه رو شکست داد.کیهان ورزشی که خبرنگارش تو مسابقات حضور داشته می‌نویسه که موحد تو سه کشتی اول جلوی نماینده‌های کانادا، آرژانتین و فرانسه به اصطلاح عرقش هم درنمیاد و همه رو زیر دو دقیقه با امتیاز عالی که ۱۰ صفر باشه میفرسته خونه.موحد تو بخش بالای جدول هم اول خیلی راحت با امتیاز عالی نماینده‌های آلمان غربی سابق و هندوستان رو شکست میده. در واقع قبل از اینکه وقت اول کشتی تموم بشه، موحد به امتیاز ده میرسیده و تمام.عبدالله موحد روی سکوی قهرمانی المپیکقهرمانیش مسجل بود که جلوی رقیب سنتیش ولچف بلغار قرار گرفت. ولچف اونقدر کشتی‌گیر خوبی بود که فقط یه امتیاز خاک به موحد داد و باخت. اگه براتون سواله که پس نماینده‌ی شوروی چی شد باید بگم که چون موحد بهترین کشتی‌گیر دنیا بود قرعه‌ی راحت‌تری داشت. ولچف و نماینده‌ی شوروی یه طرف جدول بودن.طلای المپیک عبدالله موحد رو بعد از امامعلی حبیبی و آقاتختی به سومین آزادکار ایرانی صاحب با ارزش‌ترین مدال ورزشی دنیا تبدیل کرد.بعد از المپیک مکزیکوسیتی، فیلا دوباره اوزان رو تغییر داد. موحد به اجبار دو کیلو کم کرد و وارد دسته‌ی ۶۸ کیلو شد. سال ۱۹۶۹ موحد بازهم بدون حرف و حدیث، دوبنده‌ی تیم ملی رو تصاحب کرد. اینکه رو این بحث تصاحب دوبنده تاکید دارم به خاطر اینه که واقعا مهمه؛ قهرمان بلامنازع جهان و المپیک مثل همه انتخابی شرکت می‌کرده و بی حرف و حدیث بهترین ایران میشده.خلاصهتو مسابقات جهانی اون سال که تو ماردل پلاتا تو آرژانتین برگزار شد، تیم ایران نمایش بدی نداشت. دو طلا، دو نقره و دو برنز. بله یکی از دو طلا رو بازهم عبدالله موحد گرفت و بله بازهم اینو والچف بلغار رو شکست داد. تو اون مسابقات بابی داگلاس آمریکایی که در نهایت روی سکو هم نرفت، موفق شد از موحد یه مساوی بدون امتیاز بگیره و به اولین کشتی‌گیری تبدیل بشه که از سال ۱۹۶۵، تو مسابقات جهانی به موحد نمیبازه.یک سال بعد از اون یعنی ۱۹۷۰ عبدالله موحد برای کسب پنجمین طلای متوالی جهان راهی مسابقات جهانی تو کانادا شد.تو آخرین بازی جدول اول دوباره جلوی بابی داگلاس قرار گرفت و تو یه مسابقه‌ی عجیب و غریب باهاش مساوی کرد. چون خبرنگاری از ایران به اون مسابقات اعزام نشده، گزارش دقیقی از این مسابقه در دست نیست. جدول رسمی مسابقات تساوی دو –دو رو ثبت کرده. گرفتن دو امتیاز از موحد برای هر کشتی‌گیری تو اون دوره یه رویا به حساب میومد. یادمون باشه که گفتیم موحد یه دوره‌ی پنج ساله‌ حتی خاک هم نشده بود. گویا موحد فکر می‌کرده دو –یک جلوئه و اواخر کشتی رو مدیریت میکنه اما در نهایت میبینن که کشتی دو –دو بوده. یه همچین وضعیت عجیبی بوده مثل اینکه.خلاصه موحد تو دور بعد نماینده‌ی ژاپن، و تو دور بعدیش نصرالله نصرالله‌ف از شوروی رو شکست داد و رسید فینال جهانی.حریفش تو فینال نماینده‌ی بلغارستان بود؛ نه ولچف نبود. ولچف تو انتخابی به اسماعیل یوسِینف باخته بود. بلغاری تازه‌وارد هم البته شانسی مقابل موحد نشد و صیاد طلا، لقبی که روزنامه‌نگارهای خارجی اون موقع به موحد داده بودن، ششمین طلای متوالی جهان رو هم انداخت گردنش.پنجمین طلای جهانی متوالی موحد که اون رو تبدیل کرد به اولین ایرانی و دومین کشتی گیر تاریخ با ۶ طلای جهانی و المپیک اما نقطه‌ی پایانی بود بر دوره‌ی طلایی پرافتخارترین آزادکار تاریخ ایران.سال ۱۹۷۱ قرار بود مسابقات جهانی که باید در صوفیه برگزار میشد اعزام بشه. یه ماه قبل این مسابقات مادر همسرش میخواست بره حج. موحد به همراه همسرش، فرزندش و برادر همسرش، مادر همسرش رو میبرن فرودگاه مهرآباد تا راهی عربستان بشه. تو راه برگشت یه مامور پلیس جلوشون رو میگیره و میگه ورود ممنوع اومدی برگرد.موحد که میبینه پشت ماشینش ماشین وایساده و خلاصه نمیشه، گواهینامه‌ش رو میده به مامور و میگه بگیر جریمه کن ولی بزار من برم باید برم دانشگاه کلاس دارم.مامور قبول نمیکنه و خلاصه جر و بحث بالا میگیره و کار به درگیری فیزیکی میکشه. چک اول رو مامور می‌زنه. بعد که موحد باهاش درگیر میشه، بقیه پاسبون‌ها هم برای زدن موحد میان. بعد از چند دقیقه مردم هم بالاخواه موحد رو درمیان.بزن بزن بالاخره با دخالت مردم تموم میشه و موحد میره بازداشتگاه. معلوم میشه که مقصر مامور بوده نه موحد. تو بازداشتگاه بوده که خدابیامرز عطا بهمنش میره پیشش و میگه از بالا دستور دادن رضایت بده قال قضیه رو بکن. هرجوری هست رضایتش رو میگیرن و داستان جمع میشه و میاد بیرون.جمع شدن که البته چه جمع شدنی. یه ماه قبل مسابقات جهانی قهرمان جهان کتک خورده و بازداشت رفته، برمیگرده رو تشک.به مسابقات جهانی 1971 صوفیه هم اعزام شد. 31 سالش شده بود. چهارم شد و بعد از شش دوره قهرمانی متوالی، مدال طلا رو از دست داد. اینطوری بگم که بعد از ۱۹۶۳، شکستش تو جهانی ۱۹۷۱ جلوی نماینده‌ی ژاپن اولین شکستش تو یه مسابقه‌ی رسمی از 1963 بود؛ چه داخلی، چه بین‌المللی. به المپیک ۱۹۷۲ مونیخ هم اعزام شد اما به خاطر مصدومیت، از مسابقه‌ی دوم برگشت ایران و ممنوع‌الخروج شد. قبل از اینکه داستان مصدومیتش رو بگم اجازه بدید داستان ممنوع‌الخروج شدنش رو بگم که ریشه در اتفاق‌های قبل المپیک داشت:قبل از اعزام کاروان کشتی به المپیک ۷۲ مونیخ، سپهبد علی‌حجت کاشانی رییس وقت سازمان تربیت بدنی یا به بیان دیگه نفر اول ورزش کشور میاد سر اردوی تیم ملی. نکته‌ایه‌ها. رییس وقت ورزش کشور سپهبد بوده. این سپهبد هم آدم عجیبی بوده. در نهایت تو زندان قصر و بعد از محاکمه‌ای که بدون حضور وکیل برگزار شد، تیربارونش کردن.میگفتمسپهبد کاشانی در حال اعطای جام قهرمانی آسیا به پرویز قلیچ‌خانی کاپیتان تیم ملی فوتبالاین آقای کاشانی اون زمان معاون نخست وزیر وقت یعنی عباس هویدا هم بود. داستان رو عبدالله موحد تو خاطراتش اینطور نقل می‌کنه:بیست روز پیش از المپیک ۱۹۷۲ مونیخ یک روز تیمسار حجت به اردوی تیم ملی آمد و با بهانه تراشی به کشتی گیران تیم ملی توهین کرد. من کاپیتان تیم ملی بودم و نحوه صحبت او خیلی برایم گران تمام شد. ابراهیم جوادی کشتی گیر وزن ۴۸ کیلوگرم بود که بسیار فنی و خوب بود. تیمسار حجت به او گفت تو کشتی گیری؟ جوادی هم گفت بله. حجت هم در جواب گفت پس چرا انقدر ریزی؟ یا به انوری سنگین وزن تیم ملی گفت تو چرا انقدر چاقی و شکم داری؟وقتی علی حاجیلو نماینده 83 کیلوگرم گفت خانه‌اش را دزد زده و اموالش را برده، با حالت تمسخر گفت فرش با این قیمتی که می‌گویی من هم ندارم.به مهدی هوریا سبک‌وزن تیم گفت من در یک دقیقه تو را زمین میزنم. من پشتش درآمدم که ایشان شما را قبل از ۳۰ ثانیه زمین می‌زند.حجت رو به من کرد و گفت فضولی موقوف مردیکه! خیلی از این حرف او عصبی شدم و گفتم فضول خودتی مردیکه! تو آمده‌ای روحیه بدهی یا روحیه تیم را خراب کنی؟ می خواستم یک سیلی محکم به او بزنم اما دکتر رهنوردی، قهرمان سابق وزنه برداری، دستم را گرفت. تیمسار هم پرید توی ماشین و رفت.برخورد زشت تیمسار حجت با کشتی‌گیران تیم ملی باعث شد اردوی تیم ملی را ترک کنم و حتی اعلام کردم دیگر به المپیک نمی‌روم. گفتم بعد از ۶ طلای جهان و المپیک چیزی نداده‌اید که هیچ توهین هم می‌کنید؟ من چون کاپیتان تیم ملی بودم بچه‌های دیگر هم من را دوست داشتند. آن‌ها هم ساک‌هایشان را برداشتند و از اردو زدیم بیرون. برای چند روز اردو تعطیل شد. چند روز بعد، انقدر خواهش و تمنا کردند تا قبول کردم به تمرینات بازگردیم. بعد هم تیمسار حجت به اردوی تیم ملی آمد و از همه ما دلجویی کرد و گفت منظور بدی نداشته.تو همچین فضایی کاروان کشتی ایران رفت المپیک ۷۲ مونیخ. یادتون باشه تو اپیزود یک گفتم المپیک مونیخ چه حاشیه‌های عجیبی داشت. همون المپیکیه که یه گروه فلسطینی چندتا  ورزشکار اسراییلی رو تو دهکده‌ی بازی‌ها گروگان گرفتن.موحد تو دور اول المپیک کشتی‌گیر هندی رو برد. تو دور دوم با کشتی‌گیر پانامایی روبرو شد. قاعدتا نباید مشکلی میداشت اما حین اجرای فن دستش سُر میخوره و عضله دو سر رانش پاره میشه. این مصدومیت همین الان هم ممکنه مدت‌ها طول بکشه تا خوب بشه. موحد دیگه هم نمیتونه به مسابقات ادامه بده و حذف میشه.  وقتی برمیگرده ایران، جو منفی‌ای علیه‌ش راه میفته. تو ایران بهش تهمت میزنن که به عمد تو مسابقات کشتی نگرفته. موحد گواهی پزشک مسابقات که کمیته‌ی بین‌المللی المپیک تایید کرده بوده رو همراهش داشته اما تو ایران، روایت خودشون رو از ماجرا داشتن. حتی گواهی رو به کیهان ورزشی میده اما از ترس ساواک، این گواهی چاپ نمیشه.در نهایت با همین تهمت ممنوع‌الخروج میشه و اجازه‌ی فعالیت‌های ورزشی ازش گرفته میشه.آها راستی اگه می‌خواید بدونید تو اون المپیک کشتی ایران چی کار کرد باید بگم فقط یه مدال برنز گرفتیم. کی؟ ابراهیم جوادی 48 کیلویی!القصهموحد وقتی خبر ممنوع‌الخروجیش میاد تو روزنامه‌ها، سراغ رئیس دفتر شاه میره. دلیل ممنوع‌الخروجی رو میپرسه که میشنوه گزارش‌های بدی در موردش رسیده. میگه من عضو گروه و دسته‌ای نیستم. معینیان رئیس دفتر شاه قول میده که مسئله رو به شاه منتقل میکنه اما خبری نمیشه.یک لحظه فضا رو تصور کنید. بیشتر از هر ایرانی تا اون زمان افتخار کسب کردید. جوری قهرمان شدید که تا نیم قرن بعد کسی نزدیک رکوردتون نمیشه. همون وقت در جهان فقط یک نفر هم‌پای شما مدال گرفته. بعد مصدوم می‌شید اما بهتون برچسب می‌زنن که نمی‌خواستید برای ایران مسابقه بدید. بعد ممنوع‌الخروج میشید. کلمه‌ای بلد نیستم برای توصیف. عبدالله موحد وقتی تیتر روزنامه‌ای که خبر محرومیتش رو روی جلد برده بود رو میبینه گریه می‌کنه. چند سال پیش هم که یکی از خبرگزاری‌ها راجع به اون زمان ازش سوال پرسید، دوباره گریه کرد. تو خروج از اون جلسه، موحد به معینیان میگه من اهل شمالم و هوای ابری زیاد دیدم. همیشه بالاخره آفتاب میاد و ابر میره. خلاصه که این حکومت هم رفتنیه. موحد راه تختی رو دیده و انتخاب کرده بود، پس علاقه‌ای به بوسیدن دست قدرت نداشت.بله گفتم که موحد هم آقاتختی رو الگوی خودش قرار داد و جلوی ظلم به هم‌تیمی‌هاش رو گرفت، دست بوسی قدرت رو نکرد و در نهایت چه بلایی که سرش نیومد.تختی و موحد رابطه دوستانه‌ای داشتن. تختی احترام زیادی برای موحد قائل بود. طوری که برای مسابقات جهانی 62 و المپیک 64 نمی‌ذاشت کسی جز موحد کنار تشک بایسته. با هم شطرنج هم بازی می‌کردن اما موحد خودش رو در حدی نمی‌دونست که با تختی شوخی کنه. با هم تمرین هم می‌کردن. موحد میگه تختی تنها کسی بود که نتونست تو خاک روش فن بزنه. بعد از مسابقات جهانی ۱۹۶۶ که موحد طلا گرفت و تختی به مدال نرسید، زمان پایین اومدن از پله‌های هواپیما تختی از موحد درخواست می‌کنه که به عنوان نفر اول بره پایین که مردم ازش استقبال کنن. اون زمان رسم بود مردم تا پای هواپیما میومدن برای استقبال از تیم کشتی. داریم درباره‌ی زمانی صحبت می‌کنیم که فرودگاه امامی وجود نداره و فرودگاه مهرآباد تنها فرودگاه بین‌المللی تهرانه. باند هم کوچیک‌تر از امروز بوده و خیلی‌ها میرفتن پای پرواز. همیشه هم منتظر بودن آقاتختی اولین نفر از در هواپیما خارج میشه. آقاتختی اون سال زیاد به موحد اصرار می‌کنه که آقا تو قهرمان جهان شدی اول برو اما موحد قبول نمی‌کنه. خودِ تختی اول از هواپیما خارج میشه.موحد تو یه مصاحبه‌ای میگه اگه خجالت نمی‌کشید، به آقاتختی میگفت که به المپیک 64 نیا. یا بعدش حداقل دوباره برای مسابقات بعدی شرکت نکن. میگه میدیدم که آقاتختی نه از لحاظ بدنی و روحی آماده بود و نه جو تیم ملی طوری بود که ایده‌آل باشه.کشتی‌گیرهای بزرگی هم‌دوره‌ی آقا تختی بودن. بیشترشون رو نام بردم. امام‌علی حبیبی و خیلی مدال‌آور دیگه. اما شهرت آقاتختی طوری بود که بقیه دیده نمی‌شدن اصلا. موحد میگه همین باعث شده بود بعضی‌ها به آقاتختی حسادت کنن. مثلا یک قلم، ماجرا این بود که یک سری زمین دادن به قهرمان‌های کشتی. تختی زمین رو نگرفت و بقیه گرفتن. تختی گفت که این زمین، مال کشاورزها بوده و به زور ازشون گرفته بودن. تختی به عنوان پهلوان جلوه داده شد (چیزی که حقش هم بود) و بقیه که زمین رو گرفته بودن، به نوعی شخصیت‌های بدی جلوه داده میشدن. موحد این مسائل را تائید میکنه.موحد اونقدر به آقاتختی نزدیک بود که میگه خودکشی کرد. مشکلات خانوادگی، مشکلاتی که بیرون از خونه داشت. مسائل مالی. میگه کسی جرات نداشت آقاتختی رو بکشه حتی آدم‌های نزدیک به درباره که این تهمت بهشون وارده.خلاصهحتما به وقتش درباره‌ی خود آقاتختی تو اوتسایدرز مفصل صحبت می‌کنیم.بگذریم فعلاعبدالله موحد تو مقطع ارشد شاگرد اول بود اما ممنوع‌الخروج بود و نمی‌تونست از کشور خارج بشه تا برای دکترا بخونه. تو رشته تعلیم و تربیت درس می‌خوند. درس هم میداد همون‌طور که صحبتش رفت.یه هم‌د‌‌وره‌ای داشت که برای امتحان آمار، بهش تقلب می‌رسونده. در واقع اون دانشجو میگه که هیچی نخوندم و موحد بهش کمک میکنه. بعد مشخص میشه که اون دانشجو مامور ساواکه و پرونده‌ی‌‍ موحد زیر دست همون بوده. در نتیجه اون مامور – دانشجو که خودش رو سر تقبل آمار مدیون موحد می‌دونسته، با هر ترفندی که بوده، یه جوری پرونده رو ماست‌مالی میکنه و پاسپورت موحد آزاد میشه. یعنی تقلب رسوندن ممکنه همچین فوایدی هم برای شما داشته باشه خلاصه.موحد پاسپورتش رو که گرفت رفت آمریکا تا تو دانشگاه جرج واشنگتن تو مقطع دکترا ادامه‌ی تحصیل بده. دیگه بدون اینکه خبری چیزی رسمی بشه، از کشتی خداحافظی کرده بود. نه سنش دیگه اجازه میداد با اون‌همه مصدومیت تو سطح جهانی و المپیک کشتی بگیره، نه درباره بهش اجازه میداد پاشو تو سالن‌های کشتی بزاره.موحد تازه رسیده بود آمریکا که تو ایران انقلاب شد. از دفتر مسئولین ورزش دولت انتقالی بهش پیغام میدن که برگرده ایران اما جواب میده که دارم تز دکترا می‌گذرونم، نمیشه. یه نامه‌ای هم از استاد راهنماش گرفت و فرستاد برای ایران که توش گفته بود موحد خیلی دانشجوی خوبیه، حیفه درسش رو نصفه ول کنه.موحد حتی درخواست میده ۶ ماه مرخصی بهش بدن که بره و برگرده اما مخالفت میشه. یک ماه بعد این نامه، دو تا نامه به دستش میرسه: اول نامه‌ی اخراجش از محل تدریسش تو تهران و دوم نامه‌ی اخراج از دانشگاه جرج واشنگتن.حدس زدن دلیل اخراجش از محل کارش تو تهران که چندان سخت نیست به نظرم. اینکه چرا از دانشگاه جرج واشنگتن اخراج شد رو خودش هم نمیدونه. داریم درباره‌ی زمانی صحبت می‌کنیم که ماجرای گروگان‌گیری سفارت آمریکا تو تهران در جریانه.موحد که از ایران رونده و از دانشگاه جرج واشنگتن مونده بود، تصمیم میگیره تو آمریکا بمونه. چند سال پیش ازش پرسیدن چرا. گفت:من زندگی در خارج را هرگز دوست نداشتم. من از زندگی‌ام در این جا راضی‌ام ولی دائماً سرفه می‌کنم اما در هوای کثیف تهران سرفه نمی‌کنم! بعد از انقلاب، فضای کشور به هم ریخته بود و اوضاع نامساعدی در کشور حاکم بود. البته من کار بدی نکرده بودم و پرونده‌ای نداشتم که بازگشتم به ایران برایم دردسرساز شود ولی سعدی می‌گوید: روباهی می‌گریخت. از او پرسیدند چرا می‌گریزی؟ گفت: شیر می‌گیرند. به او گفتند: تو که شیر نیستی. روباه گفت: تا من بیایم ثابت کنم شیر نیستم، خیلی طول می‌کشد!موحد وقتی نمی‌تونه تحصیلش رو تکمیل کنه، تصمیم میگیره کلا مسیر زندگیش رو تغییر بده. میره یه دوره کلاس مکانیکی ماشین میگذرونه. تو آزمون عملی ۹۹ از ۱۰۰ میاره و مدرک میگیره. بله مکانیک میشه. پرافتخارترین ورزشکار ایرانی تاریخ تا اون موقع، مکانیک میشه که بتونه حداقل زندگیش رو بگذرونه.با حسین جبارزادگان که مربی والیبال بود شریک میشه اما بعد تنهایی کار رو ادامه میده. این آقای جبارزادگان که متولد ۱۳۰۰ بود و سال ۱۳۷۶ تو تهران از دنیا رفت، عضو اولین تیم ملی بسکتبال ایران بود که راهی المپیک شد. سال ۱۹۴۸. عبدالله موحد ۲۲ سال تو آمریکا مکانیکی کرد. از همین راه خرج زندگی خودش و خانواده‌ش رو تامین کرد. یک دوره‌ای صاحب پمپ بنزین میشه که به یک ویتنامی میفروشتش بعدها.در حالی که مکانیکی می‌کرد، تیم ملی کشتی آمریکا بهش پیشنهاد میده که آقاجان بیا سرمربی تیم ملی ما شو. اون زمان کشتی آمریکا نه که خوب نباشه، داشت تک ستاره‌هایی ولی مثل دهه‌ی ۹۰ میلادی و الان کشتی تو آمریکا اون زمان در این سطح نبود. موحد قبول نمیکنه. خودش میگه دوست نداشت مربی ورزشکارهایی بشه که قراره با کشتی‌گیرهای ایرانی مسابقه بدن.پیشنهادشون هم خوب بوده البته. کار حتی به جایی میرسه که بابی داگلاس یه شب میره خونه‌ی موحد. داستان دو تا مساوی که داگلاس از موحد در اوجش گرفت رو گفتم. میگه آقاجان پیشنهادمون رو دو برابر می‌کنیم. باز قبول نمیکنه.داگلاس میگه آقا از مال و منال دنیا هرچی بخوای میدیم بهت. خونه و ماشین. موحد میگه شما حرف منو نمی‌فهمید. بحث پول نیست و خلاصه رو حرف خودش میمونه.پسرش هم کشتی می‌گرفت. تو دانشگاه و ایالت ویرجینیا یک بار قهرمان شد. ولی بعد دیگه کشتی رو ادامه نداد. موحد در این مورد میگه یه روز با دست روغنی و خسته رفتم خونه. دیدم پسره داره کشتی کار می‌کنه. گفتم من که تا ته کشتی رو درآوردم آخر عاقبتم شد این. شما هم برو پی کار دیگه‌ای باش که خربزه آبه.سال‌ها بعد تو دهه‌ی ۸۰ خورشیدی یه بار که تیم ملی ایران میره آمریکا، موحد یه مهمونی میگیره و کاروان رو شام میده. یزدانی خرم که اون موقع رییس فدراسیون بوده میگه بیا سرمربی تیم ملی شو.موحد این پیشنهادم قبول نمیکنه. خودش میگه دیگه حوصله و انگیزه‌ای برای کار تو اون سطح نداشته. میگه اونقدر درگیر کارهای دیگه بودم که حتی بعضی کشتی‌گیرهای تیم ملی رو هم نمی‌شناختم از بس که دنبال نکرده بودم.  البته صحبت‌هایی همون قبل انقلاب بود از اینکه موحد بهترین گزینه برای هدایت تیم ملیه اما به دلایلی که بخشیش رو شنیدید، هیچوقت این شانس رو پیدا نکرد.سال‌ها بعد تو مصاحبه‌ای گفته بود اونی که کشتی میگیره بی عقله، اونی که کشتی تماشا می‌کنه بی‌عقل‌تر.عبدالله موحد در ابتدای راهاواخر دهه‌ی هشتاد و اوایل دهه‌ی ۹۰ خورشیدی موحد که دیگه مطمئن شده بود تو ایران شیر نمی‌گیرن، چند باری رفت و آمد کرد به وطنش. خونه‌ای قدیمی داره تو امیرآباد و چند نفری فک و فامیل.سال ۹۵ اما بعد سال‌ها دوباره به تیتر خبرهای ورزشی تبدیل شد. بازم به دلایل غیرورزشی:زمستون ۹۵ قرار بود موحد مهمون برنامه‌ی روح پهلوانی شبکه ورزش باشه. روح پهلوانی برنامه‌ی تخصصی کشتی بود و موحد بعد از سال‌ها قرار بود تو رسانه‌ی ملی کشورش دیده بشه. وقتی میرسه سر برنامه، بهش میگن آقا با کراوات نمی‌تونی بیای رو آنتن. موحد هم میگه من کراوات رو باز نمی‌کنم و خداحافظی میکنه.خودش گفته بود که من همیشه کراوات نمی‌زنم اما کراوات زدن ایرادی نداره و تا وقتی لباس من به نگاه عمومی جامعه آسیب نزنه، کسی نمی‌تونه بگه چی بپوش و چی نپوش.از اون به بعد هم دیگه هیچ‌وقت به هیچ برنامه‌ی تلویزیونی یا رادیویی دعوت نشد و خیلی خیلی کم با رسانه‌ها صحبت کرد.موحد شاعر هم هست. با تخلص گم‌نام شعر میگفت. دوره‌ی حرفه‌ای کشتی، شعر می‌گفت اما بعد پاره‌شون می‌کرد. ترس از ساواک دلیل پاره کردن این نوشته‌ها بود. خودش میگه تو فرهنگی که بزرگ شد هم، آدم‌های تنبل یا منجم میشن یا شاعر. موحد تنبل نبود اما جز قهرمان بودن، شاعر هم بود. مجموعه‌ی شعری داره که شاید روزی منتشر بشن.این اپیزود رو با قطعه شعری از عبدالله موحد اردبیلی متخلص به گم‌نام، شاعر، مکانیک و یکی از ده کشتی‌گیر برتر تمام دوران‌ها تموم می‌کنیم:همی نالم از گردش روزگار/ که آزاده در آن حقیر است و خوارجویای حق از کسان نظرجو شدم/چون باد به هر برزن و هر کو شدمچون یافت نشد حقیقت از روی یقین/ گمنام در این گنبد مینو شدم</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 18:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پنجم پادکست اوتسایدرز؛ حشمت</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D8%AA%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B2-%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA-nzve8qumeg7r</link>
                <description>حشمت مهاجرانی روز ۲۱آذر ۱۳۱۸ تو مشهد و تو یه خانواده شلوغ متولد شد. البته اینکه میگم شلوغ به نظرم با معیارهای الان شلوغ وگرنه خانواده‌ای که ۷ تا بچه داشته باشن اون زمان خیلی هم عادی بود.مهاجرانی وقتی به سن ۱۸سالگی رسید تصمیم داشت برای تحصیل از ایران بره اما وقتی احترامی که جامعه به نظامی‌ها می‌ذاشت و البته وضعیت مالی نسبتا خوب تحصیل کرده‌های دانشکده افسری رو دید، تصمیمش رو تغییر داد و تو آزمون ورودی دانشکده افسری شرکت کرد. تو آزمون ورودی هم قبول شد. حدود دو سالی تو باشگاه شهربانی که اون موقع زیرمجموعه دانشکده افسری بود بازی کرد. پستش دفاع وسط بود. قد نسبتا بلند حدود ۱۹۰، هیکل نسبتا لاغر اما ورزیده. مناسب برای دفاع وسط بازی کردن تو فوتبال اون موقع.مهاجرانی حدود ۲۰ سال داشت که باشگاه شهربانی رو ترک کرد و بازیکن تیم دیهیم تهران شد. دیهیم یکی از تیم‌های اقماری تاج بود. تیمسار خسروانی که اسمش رو تو اوتسایدرز زیاد شنیدید و فکر می‌کنم بازهم خواهید شنید، با الگو برداری از فوتبال شرق اروپای اون زمان، چهار تا زمین تمرین تو تهران برای تاج درست کرد. چهار تا زمین تمرین با مجموعه‌های ورزشی تو شرق و غرب و شمال و جنوب تهران اون زمان. داریم درباره دهه ۳۰ خورشیدی صحبت می‌کنیم و حواسمون باشه که محدوده جغرافیایی تهران حدود ۷۰ سال پیش چقدر متفاوت با الان بوده. مجموعه‌ای که در جنوب تهران ساخته شد و امروز به اسم ورزشگاه شهید مرغوبکار میشناسیمش و مجموعه‌ای که در شرق تهران ساخته شد و الان به اسم ورزشگاه رسالت میشناسیمش طبیعتا از دو مجموعه دیگه رونق بیشتری داشتن. ورزشگاه جنوبی به خاطر علاقه بیشتر مردم اون مناطق به فوتبال و ورزشگاه شرقی به خاطر حضور تیم‌های رده‌های سنی استقلال و این که بچه‌ها این شانس رو داشتن که اونجا خودشون رو نشون بدن.اوضاع تو شرق تهران جوری پیش رفت که خیلی زود تیمی جدا از تاج اما زیر مجموعه باشگاه تاج تاسیس شد به نام دیهیم. حشمت مهاجرانی زمانی وارد باشگاه دیهیم شد که یکی از بزرگترین مربی‌های پایه تاریخ فوتبال ایران اونجا کار می‌کرد. مرحوم رسول مددنوعی که فوتبالی‌ها بهش آقا مدد یا رسول مدد می‌گفتن سرمربی تیم و همه کاره مجموعه دیهیم بود.آقا مدد که متولد تبریز بود و اوایل دهه ۳۰ به تهران مهاجرت کرده بود، باشگاه راه آهن رو تاسیس کرد. پدر آقا مدد، عباسعلی خان چرندابی از رهبرای نهضت مشروطه تبریز بود. البته نه در حد ستارخان و باقرخان و غیره، اما به هر حال آدم مهمی تو اون دوره بود. این چرنداب هم از محله‌های قدیمی و تاریخی تبریزه که عرفای زیادی اونجا زندگی می‌کردن و حالا دفن هستن.آقا مدد تو کلی باشگاه مهم مثل شاهین، اکباتان و کشاورز نفر اول بود و به نوشته کیهان ورزشی حدود ۳۵۰ تا زمین و سالن ورزشی تو تهران و تبریز و اطراف تهران ساخت و راه اندازی کرد. آقا مدد بعدها به کادر فنی تیم ملی تو دوره مهاجرانی هم رسید که حالا به داستان اون هم می‌رسیم.مرحوم اقا مدد که سال ۷۴ بعد خروج از ورزشگاه شیرودی در حالی که از عرض خیابان رد می‌شد، با ماشینی که کنترلش رو از دست داده بود تصادف کرد و از دنیا رفت،‌ کاشف یا پرورش دهنده‌ی کلی از بازیکن‌های بزرگ فوتبال ایران به حساب میاد. از ناصر حجازی و ابراهیم آشتیانی تا فرشاد پیوس و رضا حسن‌زاده. این لیست شامل حداقل ۳۰ تا بازیکن در سطح همایون بهزادی و علی جباری میشه.خلاصه، گفتم مهاجرانی وارد تیم دیهیم تهران شد. اونجا با همراهی پرویز ابوطالب و کرم نیرلو دیهیم رو به یه تیم قابل احترام تو فوتبال ایران تبدیل کردن. پرویز ابوطالب هم از جمله چهره‌های بسیار مهم تاریخ فوتبال ماست که متاسفانه کمتر بهش پرداخته شد. ۲۰ خرداد ۹۹ یعنی دو ماه پیش از ضبط این اپیزود از دنیا رفت. بازیکن خیلی خوبی بود و بعدها به یکی از مهم‌ترین سرمربی‌های تاریخ رده‌های سنی ایران تبدیل شد.دیهیم با حضور این چهره‌ها نمایش خوبی داشت. گفتم که این تیم، یکی از تیم‌های اقماری تاج بود. وقتی میگم تیم‌های اقماری، به یه عددی حدود هفتاد تا باشگاه ریز و درشت فکر کنید که سراسر ایران پخش بودن. در واقع یکی از تیم‌های سازمان ورزشی تاج بود که تیم تاج، تیم اصلی این سازمان بود. مدیرای وقت تاج که به فکر تغییر نسل تیم تاج بودن، چند نفری از بازیکن‌های دیهیم منجمله مهمترین بازیکنشون یعنی حشمت مهاجرانی رو به این تیم منتقل کردن.داریم درباره زمانی صحبت می‌کنیم که پرویز شیخان مدیر تاج و بعد از تیمسار خسروانی نفر دوم این سازمان بود و تیم تاج در اوج قرار داشت. فصل ۴۰-۳۹ تیم تاج با فقط یک شکست و یک مساوی از ۱۴ مسابقه دور مقدماتی و نهایی جام باشگاه‌های تهران، قهرمان این مسابقات شد که مهمترین لیگ ایران در اون مقطع بود. جالبه که بدونید دیهیم تهران که به نوعی تیم دوم تاج بود تنها مساوی این تیم رو تو اولین بازی ثبت کرد. از بازیکن‌های اون تاج مثلا میشه به بیوک جدیکار، گارنیک مهرابیان، محمد بیاتی، حسن حبیبی، محمد رنجبر، محمود بیاتی، بیوک وطنخواه و پرویز کوزه‌کنانی اشاره کرد. این کوزه‌کنانی، بازیکنیه که بعدها تو کلن و لورکوزن آلمان هم بازی کرده. بازی‌های استقلال تو امجدیه برگزار میشد و تیم‌هایی مثل سپه، کیان، شجاعت، تهرانجوان، نادر، شعاع، داریوش، البرز، کوروش، دارایی و البته شاهین رقباش بودن.البته اون سال مسابقات قهرمانی کشور هم تو ساری برگزار شد اما با بهترین تیم‌ها تو تهران، جام باشگاه‌های تهران اعتبار بیشتری داشت.باید گفت که مهم‌ترین بازیکن اون تیم احتمالا حسن حبیبی بود. مدافعی که به اعتقاد خیلی‌ها جزو سه مدافع برتر تاریخ فوتبال ایران به حساب میاد. یک نکته جالب هم در مورد اون فصل تاج اینه که بازی‌های دوستانه پیش فصل رو تو اسرائیل بازی کرد. تو سه شهر تل آویو، حیفا و اورشلیم سه تا بازی با تیم جوانان اسرائیل و دو تیم منتخب انجام داد و هر سه رو باخت.خلاصه پرویز شیخان باوجود اینکه تیمش با مربیگری علی دانایی‌فرد قهرمان شده بود، می‌خواست جوون‌های بیشتری تو ترکیبش داشته باشه و گفتیم که چندتا از خوب‌های دیهیم منجمله خوب‌ترینشون یعنی حشمت مهاجرانی رو منتقل کرد به تاج.اولین فصل حضور مهاجرانی تو تاج خوب پیش نرفت. قهرمان تقریبا بلامنازع ایران، تو اون فصل با سه شکست تو جام باشگاه‌های تهران به مقام سوم رسید. اون سال هم مسابقات قهرمانی کشور برگزار میشد اما بازهم مسابقات تهران اعتبار بیشتری داشت و تیم‌های تهرانی تو مسابقات کشوری نبودن. تاج اون سال ۴-۳ به شاهین و تو روز آخر و در رقابت برای قهرمانی ۳-۱ به دارایی قدرتمند باخت. اگه براتون سال شده که چی سر دیهیم اومد هم باید بگم که ۶-۱ به همین تاج باختن. تو بازی بعدیش هم تاج 5-2 به یارانجوان باخت. فصل بعدش که حشمت مهاجرانی هم بیشتر تو تاج جا افتاده بود، بدون شکست قهرمان تهران شدن. راجع به فصلی داریم صحبت می‌کنیم که بازی تاج و شاهین به جنجال کشیده شد و بعد به حکم فدراسیون، شاهین 5-0 بازنده اعلام شد. بله 5-0، نه 3-0! تو این فصل تاج 8-1 دیهیم رو دوباره گلباران کرد. سال 42 لیگ تهران برگزار نشد و تو جام حذفی هم به دلیل حضور بازیکنان تاج تو تیم ارتش، تاج شرکت نکرد.حشمت مهاجرانی تا آخر سال ۴۲ تو تاج موند تا اینکه تو سال ۴۳ شهربانی تصمیم به تیمداری گرفت. خشمت خان یکی از چهار بازیکن مهم تاج بود که راهی این تیم شد. سه بازیکن دیگه حسن حبیبی، محمد رنجبر و اصغر شرفی بودن.اینجا باید به این نکته اشاره بکنم که دهه ۳۰ تیمی داشتیم به نام شهربانی که گروهی از افسرای شهربانی راه انداخته بودن اما در حد تیمی بود که تو مسابقات داخلی نیروهای مسلح شرکت می‌کرد. پاس شهربانی تیمی جدی‌تر و به مراتب بزرگ‌تر بود.جذب بازیکن‌هایی که استخدام نیروهای مسلح بودن،‌ پاس رو خیلی زود به یه تیم قوی تبدیل کرد. فرامرز ظلی، حسن حبیبی، محمود یاوری، همایون شاهرخی و حشمت مهاجرانی تیمی ساخته بودن که از نظر دفاعی جزو بهترین تیم‌های تاریخ ایران به شمار میاد.حشمت مهاجرانی با پاس یک بار قهرمان جام باشگاه‌های تهران شد تو سال ۴۵ که گفتم اون زمان بسیار جام معتبری بود. می‌خواید بدونید چی به سر دیهیم اومد؟ اون سال با ۱۱ شکست از ۱۱ بازی، ۵ گل زده و ۴۲ گل خورده احتمالا بدترین فصل یک تیم در یک لیگ رو در تاریخ ایران ثبت کردن.پاس و مهاجرانی دو فصل بعد از اون متوالی نایب قهرمان شدن. سال ۴۶ به خاطر تفاضل گل قهرمانی رو به دارایی باختن.مهاجرانی سال ۴۷ با زری شیخان ازدواج می‌کنه و همون سال برای آخرین بار به عنوان کاپیتان تیم ملی نیروهای مسلح ایران رو تو مسابقات ارتش‌های جهان همراهی میکنه.اگر یادتون باشه گفتم که مهاجرانی به این دلیل وارد نظام شد که اون زمان نظامی‌ها هم خوب پول درمیاوردن هم جایگاه اجتماعی بالایی داشتن. همین مسئله باعث شده بود چند نفر دیگه از بازیکن‌های خوب فوتبال ایران هم وارد نظام بشن. مثلا میشه به علی جباری و حسن حبیبی هم اشاره کرد.تیم ایران تو اون سال‌ نتایج بسیار خوبی گرفت و کاپیتان مهاجرانی افتخار کسب مدال برنز مسابقات ارتش‌های جهان رو به دست آورد. راجع به مسابقات سیزم سال 1969 صحبت می‌کنیم یونان قهرمان شد، الجزایر دوم شد و ایران و کره جنوبی به رده بندی رفتن که بازی 1-1 شد اما ایران تیم سوم و کره چهارم شدن. اینم بگم که بین 1946 تا 1969 مسابقات ارتش‌های جهان هرساله برگزار میشد. بعدها دو سال یک بار و حالا چهار سال یکباره. سال 1997 هم تو ایران برگزار شد. یادتون باشه سال 95 هم تیم ملی ایران به فینال مسابقات رسید که 1-0 باخت به فرانسه. مهاجرانی بعد از اون فصل و در حالی که تازه داشت به سنی میرسید که یک مدافع وسط اوج گرفتن رو شروع می‌کنه، از فوتبال خداحافظی کرد. 31 سالش بود و موهاش ریخته بود.یک سال بعد خداحافظی یعنی سال ۵۰ خورشیدی حشمت مهاجرانی با دو برادرش عطالله و اصغر تصمیم گرفتن به فوتبال شهرشون مشهد بدن. اول سال ۵۰ ابومسلم تو محله سه راه شاه عباسی تاسیس شد اما تیم خوبی نداشت و به سطح اول نرسید. برادرای مهاجرانی بعد اینکه وضعیت رو اینطوری دیدن ابومسلم رو که خودشون تاسیسش کرده بودن با تیم آریا یه تیم دیگه مشهدی ادغام کردن. این ادغام باعث شد ابومسلم جون بگیره.ابومسلم از ۲ سال بعد یعنی سال ۱۳۵۲ خورشیدی به سطح اول فوتبال ایران رسید و برای دهه‌ها یکی از تیم‌های قابل احترام لیگ‌های سراسری بود. ابومسلم رو میشه یکی از اولین تیم‌های غیر تهرانی غیر خوزستانی صاحب جایگاه واقعی تو فوتبال ایران دونست. مشهدی‌ها برای مدت‌ها عاشق ابومسلم بودن و این تیم شخصیت مهمی تو فوتبال ایران به حساب میومد.اوضاع ابومسلم تا دهه ۹۰ خورشیدی خوب بود تا اینکه بین چند مالک حرف و حدیث‌دار رد و بدل شد و در نهایت سقوط کرد. آخرین آثار از ابومسلم مشهد تو سال ۹۲ دیده شد. اون زمان اسماعیل وفایی نامی مالک تیم بود که اعلام انحلال کرد.خداحافظی زودهنگام و شاید بشه گفت تعجب برانگیز البته، مهاجرانی رو از فوتبال دور نکرد. فدراسیون جهانی فوتبال اون زمان دنبال گسترش فوتبال تو آسیا بود. داریم درباره اواخر دهه ۶۰ اوایل دهه 70 صحبت می‌کنیم. دوره‌ای که فوتبال تو آسیا نسبت به اروپا و آمریکای جنوبی خیلی عقب افتاده بود. فیفا از طریق کنفدراسیون‌ آسیا شروع کرد به برگزاری دوره‌های درست حسابی آموزش مربی. هدف این بود که مربی‌های زیر ۴۰ سال با دانش اون روز فوتبال دنیا آشنا بشن، برگردن کشورشون و اونجا شروع کنن به آموزش دادن و کار تو رده‌های پایه.فدراسیون فوتبال ژاپن پیشتاز برگزاری اون دوره‌ها تو آسیا بود. چند سالی قبل از شروع این برنامه‌های فیفا، ژاپن که بعد جنگ جهانی به ویرانه‌ای تبدیل شده بود، با آوردن دیتمار کرامر تلاش می‌کرد فوتبالش رو دوباره سرپا کنه. اونا برای چیزی حدود دو دهه با تقریبا خوبی تو هیچ فوتبال درست حسابی حتی دوستانه‌ای شرکت نکرده بودن.دیتمار کرامر یکی از اون مغزهای بزرگ تاریخ فوتبال دنیاست. کرامر که تو جنگ جهانی هم جنگیده بود، تو دوره عجیب و غریب اون زمان فوتبال آلمان، بازی هم کرده بود اما خیلی بیشتر از اینکه استعداد فوتبال داشته باشه، ایده برای رهبری داشت. یه مقطعی آنالیزور تلویزیون آلمان شد و بعد فدراسیون فوتبال این کشور استخدامش کرد. کرامر از جمله اولین مربی‌هایی بود که ایده‌های نوینی تو فوتبال داشتن و میشه گفت فوتبال بعد از جنگ جهانی رو پایه ایده‌های امثال کرامر بنا شد.خلاصه سال ۶۰ کرامر اومد ژاپن تا هم یه پولی گیر فدراسیون فوتبال کشورش بیاد هم ژاپنی‌ها ایده‌های نوینش رو ببینن. اواخر دهه ۶۰ میلادی کرامر تغییرات خوبی تو فوتبال ژاپن ایجاد کرده بود اما خب اونقدری وضع اقتصادیشون بد بود که توانایی پیاده کردن تمام ایده‌هاش رو نداشتن. سال ۶۹ فیفا تصمیم گرفت مربی‌های آسیایی رو ببره تو کلاس‌های درست حسابی.ژاپن میزبان و دیتمار کرامر، مدرس دوره بودن.به جز مهاجرانی، پرویز ابوطالب هم‌تیمیش تو دیهیم و تاج و مرحوم محمد رنجبر هم تو این دوره‌ها حضور داشتن. هر سه نفر زیر ۴۰ سال سن داشتن و بازیکن‌های بسیار خوبی بودن اما تصمیم گرفته بودن وارد دنیای مربیگری بشن. ابوطالب رو که گفتم، یکی از مهم‌ترین و پرافتخارترین مربی‌های تیم‌های پایه در ایران شد بعدها. همینطور قهرمانی تیم ملی تو جام ملت‌های ۷۲ با سرمربیگری مرحوم رنجبر به دست اومد. اقای رنجبر سال ۸۳ تو ۶۹ سالگی از دنیا رفت و مثلا باید اشاره کنیم که قهرمانی بازی‌های اسیایی پوسان تو سال ۲۰۰۴ که سرمربی برانکو بود، در حالی به دست اومد که محمد رنجبر یا اونطور که هم‌دوره‌ای‌هاش میگن، «رییس» سرپرست و مدیرفنی تیم بود. هرچند شاید بیشتر از هر چیزی، فوتبالی‌ها این رو از رنجبر یادشون باشه که در مورد خداداد عزیزی (بعد از جنجال‌ها تو دوره بلاژویچ) گفته بود &quot;یک گل زده و یک عمر دارد نانش را می خورد!&quot;خلاصه این سه مربی جوون رفتن تو کلاس‌های کرامر و با کوله‌باری از ایده‌های جذاب، برگشتن.در برگشت، ابوطالب هدایت تیم ملی جوانان رو برعهده گرفت، محمد رنجبر سرمربی تیم زیر ۲۰ سال یعنی رده سنی قبل از جوانان شد و مهاجرانی به عضویت کمیته جوانان فدراسیون فوتبال در اومد. بله اون زمان همچین کمیته‌ای داشتیم در فدراسیون فوتبال. توجه دارید دیگه؟ سه نفری که از کلاس‌های فیفا برگشتن، کلاس‌هایی که استادش دیتمار کرامر بود، سرمربی تیم ملی بزرگسالان نشدن؛ رفتن تو رده‌های سنی. البته اینو باید بگم که دیتمار کرامر موفقیت‌های بزرگش مثل قهرمانی جام باشگاه‌های اروپا با بایرن رو بعدا کسب کرد و اون موقع هنوز در سطح دنیا جایگاهی که الان داره رو نداشت اما خب به هرحال کلاس‌ها، کلاس‌های بسیار سطح بالایی بود. ناصر ابراهیمی و محمود یاوری هم از شاگردهای دوره‌های دیگه‌ش بودن. محمود یاوری میگه که کرامر فوتبال مدرن رو به ایران آورد و از طرفی به جز فوتبال، درس‌هایی مثل روانشناسی، اخلاق، فرهنگ و زندگی هم میداده به شاگراش.ابوطالب و رنجبر هم رفته رفته تیم‌های رده‌های بالاتر رو در اختیار گرفتن اما مهاجرانی بیشتر خارج از زمین بود.اوایل دهه ۵۰ خورشیدی، فوتبال ایران دچار دگرگونی بزرگی شد. سال ۵۱ پرویز دهداری سرمربی وقت تیم ملی که حتما در اوتسایدرز داستان شنیدنی زندگیش رو خواهید شنید، با محمد رنجبر که اون موقع دستیارش بود به مشکل خورد. دهداری استعفا داد و برای درمان بیماریش از کشور خارج شد. رنجبر مربی موقت تیم ملی شد.پرویز ابوطالب هم همون زمان از تیم جوانان استعفا داد و برگشت سراغ باشگاه محبوبش دیهیم. ابوطالب همه کاره دیهیم شد و چون عاشق پله بود اسم تیم رو به پله تغییر داد.خلاصه، این تغییرات بزرگ باعث شد مهاجرانی که تا اون زمان فقط یه تیم تو دسته‌های پایین رو هدایت کرده بود و بیشتر عضو کمیته جوانان بود، وارد صحنه بشهبا این سیستمی که شرحش رفت، فوتبال پایه ایران متحول شد. تیم ملی جوانان ایران تا قبل از اون دو مقام سومی آسیا یکی با مرحوم دهداری و یکی با مرحوم ابوطالب به دست آورده بود. با حشمت مهاجرانی اما تیم جوانان ایران به قدرت مطلق قاره تبدیل شد.سال ۵۲ یعنی اولین سالی که حشمت مهاجرانی سرمربی تیم جوانان ایران بود، مسابقات قهرمانی آسیا به میزبانی تهران برگزار شد. ایران با ۵برد از ۵ بازی شامل دو بازی مرحله گروهی و سه بازی مراحل حذفی جلوی ژاپن، مالزی، سنگاپور، کره جنوبی و مجددا ژاپن برای اولین بار در تاریخ قهرمان جوانان آسیا شد. از چهره‌های مهم اون تیم باید به مسیح مسیح‌نیا کاپیتان، پرویز مظلومی، حسن روشن، مهدی دینور‌زاده و اسماعیل نوربخش اشاره کرد.اونطور که کیهان ورزشی مینویسه، بعضی از تیم‌های این رده سنی ایران تو دوره‌های قبل متهم بودن که بازیکن‌هایی بزرگتر از ۱۹ سال رو به مسابقات زیر ۲۰ میبردن اما تیم حشمت مهاجرانی، کاملا پاک بوده.از اون سال تا سال ۱۳۵۵ یعنی چهار دوره متوالی، حشمت مهاجرانی تیم جوانان ایران رو به مقام قهرمانی آسیا میرسونه. چنین عملکردی در هیچ رده سنی دیگه‌ای در آسیا تا امروز نه برای ایران نه برای هیچ تیم دیگه‌ای تکرار نشده.همه این چهار قهرمانی هم در شرایطی ثبت میشن که تیم ایران با اختلاف بهترین تیم تورنمنت بوده. مثلا در سال ۵۳ ایران در حالی قهرمان میشه که تا فینال حتی گل هم نمیخوره. حالا بامزه اینجاست که اون سال ۵۳ ایران و هند تو فینال ۲-۲ میکنن و در نهایت قهرمانی به هر دو تیم میرسه. یه همچین وضعیتی.سال ۵۴ مهاجرانی درحالی تیمش رو برای هتریک قهرمانی آسیا آماده میکرد که فرانک اوفارل رو هم تو کادرفنیش داشت. اوفارل ایرلندی یه سال قبل از اون برای هدایت تیم ملی بزرگسالان اومده بود ایران و تیم رو به المپیک هم رسونده بود. این آقای اوفارل سال ۷۱ با انتخاب سر مت بازبی سرمربی افسانه‌ای یونایتد، جانشینش شد اما مثل جانشین سرالکس فرگوسن اون هم سرنوشت خوبی نداشت. درگیری‌هاش با جرج بست بهترین بازیکن وقت یونایتد در نهایت باعث ثبت نتایج فاجعه‌باری شد و در نهایت فقط یک سال و نیم اونجا دووم آورد. اوفارل درحالی که قرارداد ۵ ساله داشت و تیمش از آخر سوم لیگ بود از یونایتد اخراج شد. تو ایران البته اوفارل عملکرد فوق‌العاده‌ای داشت و تو دو سال و چند ماه، یه قهرمانی بازی‌های اسیایی، یه قهرمانی جام ملت‌ها و یه صعود به المپیک به دست آورد.میگفتم؛ اوفارل سال ۵۴کنار مهاجرانی بود تا بازیکن‌های جوون رو از نزدیک ببینه. اون موقع واقعا تیم جوانان پشتوانه تیم ملی بود و خیلی از بازیکن‌هایی که با مهاجرانی قهرمان میشدن، برای تیم ملی هم یا به صورت همزمان یا با اختلاف یکی دو سال بازی می‌کردن.قدرتمنایی تیم جوانان ایران با هدایت مهاجرانی تا سال ۱۳۵۵ و پوکر قهرمانی تو آسیا ادامه داشت.سال ۵۵ مهاجرانی تیمش رو تو آب و هوا و زمین عجیب استادیوم بانکوک به قهرمانی رسوند. اون قهرمانی هم به دلیل مساوی شدن فینال مشترک بود. این قهرمانی اما پایان دوره سلطنت جوانان ایران و حشمت مهاجرانی به این رده سنی آسیا بود. این رو هم بگم که دوره بعدی تو تهران برگزار شد اما ایران که مربیش الکساندر یاگودیچ (که سابقه خاصی ازش پیدا نکردیم) یوگوسلاو بود، تو فینال به عراق 4-3 باخت و دوم شد. خلاصه هنوز تورنمنت سال 1355 تموم نشده بود که فرانک اوفارل سرمربی تیم ملی که آماده میشد تیمش رو برای دومین دوره به جام ملت‌های اسیا ببره، یه روز صبح از خواب بیدار شد، چمدونش رو جمع کرد و رفت.خود اوفارل سال‌ها بعد تو یه مصاحبه گفت که جشن خوبی را برای خروجش ترتیب داده بودن و ازش تجلیل کردن. حتی بهش یک فرش زیبای دستبافت دادن. در آخر هم گفت رفتارشون قطعا از منچستری‌ها بهتر بود!اونطور که گزارش‌های اطلاعات هفتگی نقل می‌کنن، مهاجرانی قبل از فینال می‌دونست که اوفارل رفته و فدراسیون تصمیم داره هدایت تیم ملی رو به بهترین شاگرد و دستیار اولش یعنی حشمت مهاجرانی بسپاره.مهاجرانی بلافاصله بعد اینکه از تایلند برمیگرده، مامور تشکیل اردوی تیم ملی برای حضور تو جام ملت‌های ۱۳۵۵ تهران میشه. یادمون باشه که تیم ملی دو دوره قبلی جام ملت‌ها قهرمان شده، چهار دوره اخیر جوانان آسیا قهرمان شده، دو سال قبل با اقتدار طلای بازی‌های آسیایی رو هم به دست آورده و با اختلاف خیلی زیادی قوی‌ترین فوتبال قاره رو داره. حالا تصمیم بر این شده که یه سرمربی ۳۷ ساله رو که از باتجربه‌های تیمش اونقدری هم بزرگتر نیست، بذارن سرمربی تیم ملیایران با یکی از بهترین ترکیب‌های تاریخ فوتبال آسیا وارد این مسابقات شد. مهاجرانی بهترین‌های تیم جوانانش رو با باتجربه‌های تیم اوفارل ترکیب کرد. حسن روشن، علی پروین، ابراهیم قاسم‌پور، حسن نظری، نصرالله عبداللهی، آندرانیک اسکندریان، ناصر نورایی، مرحوم غلامحسین مظلومی و بیژن ذوالفقارنسب مهم‌ترین چهره‌های اون تیم بودن. مهم‌ترین چهره اما کسی نبود جز پرویز قلیچ‌خانی. کاپیتان تیم ملی تو اون دوره که تو اپیزود یک اوتسایدرز داستان پرفراز و نشیبش رو شنیدیم.تیم ایران تو فینال اون بازی‌ها، کویت رو شکست داد که سرمربیش ماریو زاگالو بود. زاگالو که سال ۱۹۷۰ برزیل رو قهرمان جهان کرده بود و اولین انسان تاریخ بود که هم به عنوان بازیکن و هم به عنوان سرمربی جام جهانی رو فتح کرده، حسابی برای ایران کری خوند. بعد بازی نیمه‌نهاییشون جلوی عراق که با خشونت زیاد و برتری ۳-۲ کویت تموم میشه، زاگالو به خبرنگارهای ایرانی میگه که منتظر قهرمانی تیمشون نباشن. کویت اون موقع حدود ۱۰ سالی بود که سرمایه‌گذاری خوبی کرده بود و تیم‌های پایه خوبی هم داشت. رسانه‌های ایران از اظهارنظر زاگالو خیلی خوشحال نمیشن و تیترهای تندی علیه‌ش میزنن. موزیک ویدئویی هم تو جواب زاگالو ساخته و از تلویزیون پخش میشهجالب اینجاست که مهاجرانی سرمربی ایران نه اون زمان و نه حالا، چندین دهه بعد تمایلی به اظهارنظر درباره کری زاگالو نداشت و نداره و با احترام از سرمربی افسانه‌ای حریف یاد میکنه.تیم ایران در نهایت با تک گل علی پروین، کویت رو شکست میده و هت‌تریکش در قهرمانی جام ملت‌های آسیا رو تکمیل میکنه.حشمت مهاجرانی با این قهرمانی، قبل از ۴۰ سالگی به افتخاراتی رسید که نه قبلش و نه بعدش کسی اون‌ها رو به دست نیاورده بود؛ چه تو باشگاهی و چه تو ملی.۳۵روز بعد فینال آسیا، مهاجرانی باید تیمش رو تو بازی اول المپیک مونترال به زمین میفرستاد. گفتم که مرحله مقدماتی رو تیم ملی با هدایت فرانک اوفارل سپری کرده بود. تیم ایران ۲۷ روز بعد بالا بردن جام قهرمانی آسیا راهی کانادا شد تا تو المپیک بازی کنه. اون زمان فوتبال المپیک مثل حالا نبود و تیم‌های ملی توش بازی می‌کردن نه تیم‌های زیر ۲۳ سال. یه فکت کاملا بی‌ربط هم بدم که المپیک مونترال رو ملکه انگلستان افتتاح کرد. تنها آدمی که دو تا المپیک رو افتتاح کرده.ایران تو بازی اولش کوبا رو با گل گل مرحوم غلامحسین مظلومی شکست داد و باتوجه به تساوی روز اول کوبا و لهستان، قبل از برگزاری بازی دوم تو گروه سه تیمیش، راهی مرحله بعد شد.لهستان دو سال قبل تو جام جهانی ۱۹۷۴ به مقام سوم رسیده بود و یکی از بهترین تیم‌های مسابقات بود. لهستان برای صعود به مرحله بعد حداقل یه مساوی از ایران میخواست. بازی ایران و لهستان رو میشه یکی از بهترین بازی‌های تاریخ ایران دونست چون تیم مهاجرانی مقابل یکی از بهترین تیم‌های دنیا که انگیزه خیلی زیادی هم داشت با نتیجه ۳-۲ شکست خورد اونم در شرایطی که نیمه اول رو یک هیچ برنده شد.تیم ایران تو دور بعد باید به مصاف شوروی میرفت که یکی دیگه از بهترین تیم‌های وقت دنیا بود. اولگ بلوخین برنده توپ طلای جهان تو سال ۱۹۷۵، مهم‌ترین چهره شوروی بود. ایران اون بازی رو در حالی به شوروی باخت و حذف شد که تو دقایق آخر بازی به شدت روی دروازه حریف فشار آورد و دقیقه ۸۴ صاحب یه ضربه پنالتی هم شد. پرویز قلیچ‌خانی کاپیتان ایران اون پنالتی رو به گل تبدیل کرد اما در نهایت تیم ایران شکست خورد.برای اینکه بدونیم تیم ایران اون زمان چقدر قدرتمندتر از بقیه تیم‌های آسیایی بود، باید بدونیم که کره شمالی نماینده دیگه قاره تو اون مسابقات که اتفاقا تیم خوبی هم داشت تو گروهی سه هیچ به شوروی و تو مرحله اول حذفی هم ۵ هیچ به لهستان باخت.یک سال و چند ماه بعد از شکست تلخ مقابل شوروی که تا امروز آخرین حضور ایران تو المپیک بوده، تیم ملی ایران با هدایت حشمت مهاجرانی تو مقدماتی جام جهانی ۷۸ آرژانتین حاضر شد. اون زمان آسیا و اقیانوسیه در مجموع یک سهمیه داشتن. به همین دلیل هم بود که تیم قدرتمند ایران تو سال ۱۹۷۴ نتونست به عنوان قدرت اول قاره به جام جهانی آلمان صعود کنه.تو اون مسابقات هم ایران یه بار دیگه با کویت ماریو زاگالو مواجه شد و شکستش داد. بعد از اون نوبت به استرالیا بود و بازی انتقامی از دوره قبل مقدماتی. داستان شایعه‌هایی که رسانه‌های استرالیا برای تیم ایران تو مقدماتی جام ۷۴ درست کردن رو تو اپیزود یک تعریف کردیم؛ شایعه‌هایی که در نهایت به شکست خیلی نزدیک ایران تو دو بازی رفت و برگشت و نرسیدن به جام جهانی منجر شدن.خیلی قبل‌تر از معجزه خدادادعزیزی، علی دایی و کریم باقری، این حسن روشن بود که با گل دقیقه هفتادش تو استادیوم المپیک پارک ملبورن، ایران رو مقابل استرالیا برنده کرد و به جام جهانی فرستاد. اون طور که کیهان ورزشی مینویسه مهاجرانی اونقدر اعتماد به نفس داشته قبل بازی که با تامی اندرسون و تونی بلچفورد دو تا تحلیل‌گر تلویزیون استرالیا قبل بازی سر یه دست بازی که نقل نشده چه بازی‌ای شرط بندی میکنه و دو تا آبجو برنده میشه.ایران تو دور برگشت مسابقات هم استرالیا رو تو تهران شکست میده و با اقتدار میره جام جهانی. مقدماتی اون دوره در واقع مثل مقدماتی فعلی آمریکای جنوبی به صورت گروهی برگزار میشده در دو مرحله. تیم ایران هم اونقدری قوی بوده که استرالیا در واقع شانسی برای پیروزی تو تهران نداشته و شانس اصلی رو تو خونه دنبال میکرده.تیم مهاجرانی برای رفتن به آرژانتین، خارج از زمین هم کار سختی داشت. همونطور که تو اپیزود اول گفتیم، پرویز قلیچ‌خانی کاپیتان تیم ملی بعد از درگیری با دربار و بازداشت، تو تلویزیون مجبور به عذرخواهی سوری شد. قلیچ بعد ایران رو ترک کرد. مهاجرانی اونطور که روزنامه‌ها میگن خیلی دوست داشت قلیچ رو دعوت کنه اما نه دربار دل خوشی داشت نه ستاره‌های تیم ملی علی پروین و ناصر حجازی؛ با وجود تمام احترامی که برای قلیچ قائل بودن و هستن. پروین که در غیاب قلیچ کاپیتان تیم ملی بود و ستاره‌های مهم دیگه تیم معتقد بودن قلیچ چون تو مقدماتی نبوده، تو جام جهانی هم نباید باشه. مهاجرانی رابطه خوبی با دربار داشت. رضا پهلوی ولیعهد محمدرضا پهلوی که علاقه زیادی به فوتبال داشت، شاگرد مهاجرانی بود اصلا. در واقع اینطوری بود که برای فوتبال بازی کردن ولیعهد تیمی تشکیل شده بود و مهاجرانی مدتی هدایتش رو برعهده داشت. ولیعهد به تمرین‌های تیم ملی هم زیاد رفت و آمد میکرد. گزارشی هست از تمرین ولیعهد ۱۶ ساله وقت با تیم ملی که آماده حضور تو جام جهانی میشه. ویدئوش رو میذاریم روی تلگرام و توییتر و اینستاگرام.مهاجرانی اون طور که روزنامه‌های اون زمان می‌نویسن برای اینکه وضعیت رو مشخص کنه، میره رامسر محل اقامت ولیعهد که گفتم اون موقع ۱۶ سالش بیشتر نبود. گویا مخالفتی نمیشه به شرط اینکه قلیچ حرف سیاسی نزنه و تو آرژانتین میتینگ درست نکنه.آیا فشاری برای دعوت نشدن قلیچ‌خانی به تیم ملی بود؟هرطور بود، قلیچ‌خانی به تیم ملی برنگشت و تیم بدون قلیچ راهی آرژانتین شد.تیم ملی ایران تو بازی اول مقابل هلند، نایب قهرمان دوره گذشته و همون دوره جام جهانی با سه گل شکست خورد و نتونست شروع ویژه‌ای برای حضورش تو جام جهانی ثبت کنه. چهار روز بعد، ایران به مصاف اسکاتلند قدرتمند اون روزها رفت و یکی از بهترین نتایج تاریخش رو گرفت. تساوی یک – یک ایران با اسکاتلند برای مدت‌ها جزو بهترین نتایجی بود که یک تیم آسیایی در یک مسابقه مهم رسمی کسب کرده؛ تساوی که اگر گل به خودی عجیب اسکندریان نبود ممکن بود پیروزی باشه حتی.چهار روز بعد از این بازی ایران مقابل تیم قدرتمند دیگه اون زمان یعنی پرو قرار گرفت. یه پیروزی می‌تونست ایران رو به دور بعد ببره. اونطور که کیهان ورزشی مینویسه، تساوی جلوی تیم قدرتمند اسکاتلند اعتماد به نفس کسب این برد رو هم تو تیم ایجاد میکنه اما روز بازی، گل دقیقه ۲ ولاسکوئز و بعد دو پنالتی نزدیک به همی که تئوفیلو کوبیاس فوق ستاره کوبا تو دقایق ۳۶ و ۳۹ وارد دروازه ایران کرد، اوضاع رو خراب کرد. حسن روشن دو دقیقه بعد از گل دوم کوبیاس یه گل زد اما در نهایت هتریک کوبیاس و شکست چهار یک مقابل پرو، پرونده ایران تو جام آرژانتین رو بست.مهاجرانی چند هفته بعد اینکه از آرژانتین برگشت، استعفا داد. اونطور که آرشیو دنیای ورزش نشون میده، بازی دوستانه جلوی شوروی تو تاریخ ۱۸ شهریور ۵۷، آخرین حضور مهاجرانی روی نیمکت تیم ملی ایران بود.دنیای ورزش تقریبا دو هفته قبل از این بازی و تو ۵ شهریور مینویسه که مهاجرانی قراره سرمربی پرسپولیس بشه. این پیشنهاد رو مهاجرانی نصفه و نیمه قبول میکنه. داستان از این قرار بوده ک محراب شاهرخی اون زمان سرمربی پرسپولیس بوده و مهاجرانی نمی‌خواسته جاش رو بگیره و پیشنهاد میده که دو تایی کار رو پیش ببرن. تو گیر و دار این بحث‌ها، جام تخت جمشید که قرار بوده تو پاییز سال ۵۷ برگزار بشه به خاطر شرایط وقت جامعه لغو میشه. چند ماه بعد هم انقلاب میشه و پرونده حضور مهاجرانی تو پرسپولیس، قبل از اینکه کامل باز بشه، بسته میشه.گفتم که مهاجرانی رابطه خوبی با دربار داشت. مربی تیم ولیعهد هم بود. اینم گفتم که نظامی و در واقع درجه‌دار شهربانی بود. وقتی انقلاب شد، نیروهای انقلابی به ورزش و چهره‌های مهمش به چشم مهره‌های طاغوتی نگاه میکردن. تو اپیزود چهار داستان تعطیل شدن زمین‌های تنیس رو براتون تعریف کردم. اوضاع برای مهاجرانی، به فقط تعطیلی و بیکاری ختم نشد. اون‌طور که کیهان ورزشی مینویسه، تو تابستون سال ۵۸ یه گروه ۴۰ نفری ناشناس حمله میکنن به آپارتمان‌های ایران‌سکنا. این مجتمع که حوالی ده ونک قرار داشته و هنوزم هست، محل زندگی درجه‌دارها و کلا افراد رده میانی نظام بوده. در جریان این حمله حشمت مهاجرانی هم بازداشت میشه. اونطور که کیهان ورزشی مینویسه، حتی دفتر نخست‌وزیری دولت موقت انتقالی هم اطلاعی از هویت این گروه که مسلح هم بودن و دلیل حمله خبری نداشته.تو اسناد روزنامه‌های وقت ردی از ادامه ماجراها و جزییات بیشتر نیست. خود مهاجرانی هم تمایلی به اظهارنظر نداره.مهاجرانی سال ۵۹ از ایران خارج میشه. اصغر شرفی دوست صمیمی پرویز قلیچ‌خانی و یکی از بازیکن‌های مورد علاقه مهاجرانی هم باهاش همراه میشه. این دو نفر میرن امارات و کاری رو شروع می‌کنن که مهاجرانی توش استاد بلامنازع به شمار میاد: کار تو تیم‌های پایه.امارات اون زمان چیزی به اسم تیم جوانان نداشت. مهاجرانی تیم‌های رده‌های سنی امارات رو ساخت و هدایت تیم ملی این کشور رو هم برعهده گرفت. سال ۱۹۸۰، تو اولین دوره جام ملت‌های آسیا بعد از انقلاب ایران، مهاجرانی سرمربی امارات بود. ایران که درگیر جنگ تحمیلی بود به عنوان قهرمان سه دوره اخیر مسابقه به مقام سوم رسید. امارات هم با هدایت مهاجرانی در اولین حضورش تو یه تورنمنت رسمی قاره‌ای یک امتیاز از چهار بازی گروهی کسب کرد. اون تیم البته پایه‌های تیمی رو ساخت که یک دهه بعد با هدایت ماریو زاگالو برای اولین بار در تاریخش راهی جام جهانی شد. حشمت مهاجرانی رو تو امارات به عنوان آدمی همکارهاش به یاد میاورن که با وجود افتخارات زیاد در گذشته، آدمی بسیار خاکی و اهل مشورت بود. همینطور بازیکن‌ها براش مثل بچه‌هاش بودن و هر شب به تک تک بازیکن‌ها تو اتاق‌هاشون تو هتل سر می‌زد.حشمت مهاجرانی بعد از امارات مدتی هم سرمربی تیم ملی عمان و تیم الاهلی قطر بود. در تمام سال‌های بعد از انقلاب، نام حشمت مهاجرانی مثل نام پرویز قلیچ‌خانی کاپیتانش در تیم ملی یک نام ممنوعه بود. تلویزیون و رسانه‌های دولتی کمتر نامی از مهاجرانی میبردن و در بررسی افتخارات فوتبال ایران تلاش این بود که سرمربی قهرمان آسیا ناشناخته باقی بمونه.مشکل مهاجرانی با جمهوری اسلامی البته به شدت مشکل قلیچ نبود. همین هم شد که سال ۸۶ مهاجرانی که عملا سرمربیگری رو مدت‌ها قبل رها کرده بود و در امارات مدیریت چندتا آکادامی رو به عهده داشت با خانواده‌ش به ایران برگشت.حدود هفت سال طول کشید تا تلویزیون، مهاجرانی رو از ممنوع بودن خارج کنه. آذر ۹۳ تو روزهایی که شبکه ورزش هنوز سراسری نبود، مهاجرانی بعد از چند دهه روی صفحه تلویزیون ملی ایران ظاهر شد و تو برنامه استودیو ورزش، درباره برنامه‌های تیم ملی با کی‌روش صحبت کرد. چهار سال بعد از اون عادل فردوسی‌پور مهاجرانی رو به ویژه‌ برنامه جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه دعوت کرد. اون برنامه که با حضور علی پروین برگزار شد رو میشه اولین حضور واقعی مهاجرانی تو یه رسانه دولتی بعد از انقلاب دونست.حشمت مهاجرانی در بخش اعظمی از افتخارات تاریخ فوتبال ایران شریک بوده و بخش مهمی از اون‌ها رو معماری و هدایت کرده اما برای سال‌ها از وطنش تر شد و حالا در ۸۱ سالگی، بخش مهمی از تاریخ فوتبال ایران رو روایت میکنه.</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 11:50:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی منصور بهرامی؛ باغبان‌زاده‌ای که سلطان شد</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF-rowl3kypee4t</link>
                <description>منصور بهرامی هفتم اردیبهشت ۱۳۳۵ یا 26 آوریل 1956 تو شهر اراک متولد شد. پدرش باغبون ورزشگاه امجدیه، همون شهید شیرودی فعلی بود. این باعث شد قبل از اینکه با خیلی چیزهای جهان آشنا بشه، با تنیس آشنا بشه. امجدیه که داستان ساختش رو می تونید تو &quot;رادیو نیست&quot; بشنوید، سال 1317 یعنی آخرین سال های دوره رضاخانی باز شده بود. خانواده بهرامی زندگی مرفهی نداشت. در واقع خیلی سخت میشه تصور کرد با حقوق بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ تومن، چه زندگی‌ای میشد ساخت اون موقع. واحد عددی که گفتم مشخصه تک تومنه دیگه؛ ۲۵۰ تا ۳۰۰ تا تک تومن.آها تا یادم نرفته اینو بگم که صحبت‌های بهرامی که در طول اپیزود می‌شنوید، از مصاحبه‌ اختصاصی من با ایشون استخراج شده.تنیس اون موقع رشته‌ی تازه‌واردی به حساب میومد نسبتا. البته محمدرضا پهلوی تو سوئیس با این رشته آشنا شده بود و بهش به عنوان یک سرگرمی خیلی علاقه داشت. در واقع میشه گفت تنیس کمی قبل از از جنگ جهانی دوم وارد ایران شد. اولین باشگاه تنیس ایران هم بین سالای ۱۳۱۵ تا ۱۳۱۸ تاسیس شد به اسم بوستان ورزش. این باشگاه روبروی ورزشگاه امجدیه بود. بعد چند سال زمین‌های تنیس تو امجدیه هم افتتاح شد و تنیس تا زمان تولد بهرامی، یه مقدار پیشرفت کرد.اوایل دهه‌ی چهل خورشیدی یعنی دوران کودکی منصور بهرامی، تنیس ورزش اشراف بود. تعداد زمین‌های تنیس تو تهران خیلی محدود بود و برخلاف رشته‌های تیمی مثل فوتبال و بسکتبال یا حتی رشته‌های انفرادی مثل بوکس و کشتی، ضریب نفوذ خیلی کمی داشت. دلیل اصلیش هم اینه که وسایل تنیس گرون بودن و هرکسی توانایی داشتن مثلا یه راکت تنیس حتی یه راکت معمولی رو نداشت. ضمن اینکه تعداد زمین‌ها هم کم بود و خب قاعدتا اولویت با آدم‌های از خانواده‌ی بهرامی بهترون بود.منصور بهرامی هم که گفتم باباش باغبون امجدیه بود و جزو طبقه‌ی متوسط جامعه به حساب میومد، شانس این رو نداشت که سراغ تنیس بره. البته بعدها همین پسرهای باغبون‌های امجدیه، پیشرفت‌های زیادی کردن و خیلی‌هاشون به تیم ملی رسیدن.  از همون اوایل طفولیت و به دلیل اینکه همیشه تو مجموعه‌ای مثل امجدیه حضور داشت، به ورزش کردن و دیدن ورزشکارها عادت داشت. البته چون اشراف‌زاده نبود، بهش اجازه نمی‌دادن سمت زمین‌های تنیس بره و راکت تنیس بچه پولدارها رو برداره.تا یادم نرفته اینم بگم که وقتی میگیم مجموعه‌ی امجدیه، منظورم استادیوم امجدیه نیستا. امجدیه در واقع یک مجموعه‌ی برای اون زمان نسبتا بزرگ بوده که توش برای خیلی از ورزش‌های تیمی و انفرادی سالن و زمین مسابقه و این چیزا داشت. هنوز هم هست این مجموعه که اسمش به مجموعه‌ی شهید شیرودی تغییر کرده.منصور بهرامی خودش میگه چون بهش می‌گفتن نمی‌تونی تنیس بازی کنی، تحریک میشده که بره سراغ این رشته. یه جور کله‌شقی مخصوص بچه‌های طبقه‌ی متوسط اون زمان دیگه. گفتم که پدر بهرامی، توانایی مالی تامین نیازهای مالی تنیس بازی کردنش رو نداشت. نمی‌تونستن راکت بخرن. مثل الان هم نبود که مثلا راکت دست دوم بخری ارزون‌تر. یه آگهی تو کتاب سالنامه‌ی اطلاعات سال ۴۱ خورشیدی هست که قیمت راکت تنیس رو ۱۸۵ تومن زده. یعنی اگر بابای منصور بهرامی می‌خواست براش راکت بخره، باید بیشتر از نصف حقوق یک ماهش رو میداد. همین هم شد که بهرامی مجبور شد با ماهیتابه و چوب و جارو و خاک‌انداز و خلاصه هرچی که شبیه راکت بود، تمرین کنه.این تمرین هم که میگم نه که فکر کنید مربی داشت و مثلا تو زمین اصول تنیس رو یاد می‌گرفت؛ نه. این تمرین که می‌گم یعنی یه توپ پاره‌ای چیزی پیدا می‌کرد میرفت جلوی دیوار وامیستاد و شروع می‌کرد به ضربه زدن. تو فصل‌های سرد هم میرفت کف استخر اصلی امجدیه که آبش رو خالی کرده بودن، دور از چشم ملت رو دیوار صاف و استاندارد استخر توپ میزد.بهرامی یکم که بزرگتر شد و به حدود سن ده سال رسید، به عنوان توپ جمع‌کن به مسابقات تنیسی که تو امجدیه برگزار میشد،‌ نزدیک شد و بخشی از اون مسابقات بود. زندگی حرفه‌ای بهرامی تو ۱۲ سالگی تغییر اساسی کرد. شیرزاد اکبری یکی از ستاره‌های بزرگ اون زمان تنیس ایران که البته اون زمان بیست و چند سالش بود، وقتی علاقه‌ی شدید بهرامی به تنیس و تمرین‌های عجیب و غریبش رو دید، یکی از راکت‌های کار کرده‌ی خودش رو بهش هدیه داد. میشه تصور کرد که این هدیه چه تاثیر عمیقی رو بهرامی داشته. تصور کنید الگوی شما، راکت خودش رو به شما هدیه بده و شما که تا دیروز با خاک انداز و توپ پاره تمرین می‌کردید، این شانس رو پیدا کنید که با یک راکت حرفه‌ای تمرین کنید. علاوه بر این، مسلما توجه و محبتی که از طرف اسطوره‌ی شما به شما میشه، خیلی بیشتر از یه راکت شما رو علاقه‌مند می‌کنه و انگیزه میده.یک سال بعد از این بهرامی موفق شد با پول‌هایی که از حقوق توپ‌جمع‌کنی جمع کرده بود، یه راکت خراب شده و زه بخره و با هر مکافاتی هست، تبدیلش کنه به یه راکت قابل استفاده. این دو تا راکت، مسیر حرفه‌ای بهرامی رو تغییر دادن. همون سال تو مسابقات زیر ۱۴ و زیر ۱۶ سال کشور شرکت کرد. تو زیر ۱۴ سال قهرمان و تو زیر ۱۶ سال سوم شد.البته بهرامی نتونست روی سکوی قهرمانی مسابقات زیر ۱۴ سال قرار بگیره. دلیلش این بود که قبل از اهدای جوایز با چندتا دیگه از هم‌سن‌هاش تاس شرطی ریخته بودن؛ شر‌ط‌بندی کرده بودن سر تاس. خبر به گوش مسئولین رسیده بود و اون‌ها هم که خیلی از قهرمانی پسر باغبون امجدیه خوششون نیومده بود، اجازه ندادن بهرامی بیاد روی سکو و جام رو بعد از برگزاری مراسم بردن دم محل کار پدرش بهش تحویل دادن.این قهرمانی و این دو مدال البته جایگاه اجتماعی بهرامی رو تغییر نداد؛ هنوز هم پسری از یه خانواده‌ی متوسط بود و تنیس ورزش اشراف‌زاده‌ها. همین هم شد که وقتی یه روز با یکی از دوستاش از فرصت خالی شدن زمین‌های تنیس امجدیه به دلیل گرمای شدید سر ظهر استفاده کردن و رفتن تا چندتا توپ بزنن، مامور حراست مچشون رو گرفت، هر دو راکتش رو شکست و خودش رو هم یه کتک مفصل زد. بد نیست بدونیم که همبازی بهرامی تو این روز ابراهیم اکبری بود که کسی باهاش کاری نداشت چون جزو طبقه‌ای بود که اجازه‌ی تنیس بازی کردن داشتن. این آقای اکبری بعدها از ملی‌پوش‌های تنیس ایران شد و الان هم تو ایران حضور داره.هرچند شکسته شدن تنها راکت‌هاش و رفتار مسئولین سر قهرمانی زیر ۱۴ سال ایران ممکن بود بهرامی رو کاملا از تنیس دور کنه، تغییر رفتارها تو سیستم اون موقع تنیس، مسیر برعکس رو پیش روش گذاشت. فدراسیون وقت تنیس یک سال بعد از ماجرای شکسته شدن راکت‌های منصور بهرامی تو زمین امجدیه، به این نتیجه رسید که باید تغییراتی تو این رشته ایجاد کنه تا بتونه پیشرفت کنه. یکی از این تغییرات، حذف قانون نانوشته‌ی «تنیس مخصوص اشراف» بود. در واقع از اون سال بود که هرکسی که می‌خواست و توانایی تامین وسایلش رو داشت، می‌تونست بیاد و از امکانات استفاده کنه. البته که شرایط برابر نبود اما به هرحال قدم بزرگی بود.همین قدم بزرگ، بهرامی رو که همه چیزش رو از دست رفته می‌دید، دوباره به دنیای تنیس برگردوند. سه سال حضور تو زمین‌های تنیس امجدیه و بازی کردن مقابل یا کنار ستاره‌های اون روزهای تنیس ایران، باعث شد بهرامی پیشرفت کنه.تو ۱۵ سالگی قهرمانان جوانان ایران شد. همون سال با محرم خدایی، قهرمان مسابقات دو نفره‌ی همین رده‌ی سنی تو آسیا شد. این محرم خدایی از بهترین تنیسورهای تاریخ ایران به حساب میاد که تو بخش تک نفره برنز آسیا رو هم داره. روزنامه‌های اون موقع میگفتن که شبیه تنیسورهای درجه‌ی یک دنیا بازی میکنه و نباید تعجب کنیم که الان آمریکاست و اونجا آکادمی تنیس داره.همون سال‌ها یعنی زمانی که بهرامی حدود ۱۵، ۱۶ سالش بود، کلوپ شاهنشاهی تو تهران افتتاح شد. این کلوپ که الان نامش مجموعه‌ی ورزشی انقلاب شده، چندتا زمین تنیس دیگه به زمین تنیس‌های تهران اضافه کرد که معنیش، فضا و زمان بیشتر برای امثال بهرامی بود. مجموعه  انقلابِ شصت ساله رو هنوز میشه بهترین مجموعه ورزشی ایران دونست، چه برسه به وقتی که تازه افتتاح شده بود. اون زمان این مجموعه رو از بهترین مجموعه های ورزشی جهان میدونستن یه چیزی مثل قطر و آکادمی اسپایر. افتتاح این مجموعه  و کمی بعدش مجموعه آزادی به نوعی سکوی پرتابی برای بسیاری از رشته های ورزشی اون دوره ایران بود.خیلی دقیق نمیشه گفت چطور شد که تنیس از ورزشی مختص طبقه اقلیت ثروتمند به ورزشی در دسترس افراد بیشتری تبدیل شد. شاید یکی از مهم‌ترین دلایلش علاقه‌ی زیاد محمدرضا پهلوی، شاه وقت به این رشته بود. همین حالا هم اگر تو اینترنت بگردید عکس‌های زیادی از پهلوی دوم در حال تنیس بازی کردن، در حال تماشای تنیس یا در حال اختلاط با اهالی و قهرمان‌های این رشته می‌بینید. مشخصه که وقتی شخص اول مملکت به رشته‌ای تعلق خاطر داشته باشه، اون رشته تو مدت کوتاهی پیشرفت می‌کنه. همینطور مشخصه که وقتی قرار باشه رشته‌ای پیشرفت کنه، نمی‌تونه فقط منحصر به یک گروه اقلیت باشه. در چنین شرایطی بود که درهای زمین‌های اصلی تنیس تهران به روی خیلی‌ها باز شد. گروهی متشکل از پسرای باغبون‌های امجدیه و کلوپ شاهنشاهی، از گروه‌های با استعداد تو این مقطع بودن.اوضاع تنیس ایران تو اون مقطع یعنی اوایل دهه‌ی ۵۰ خورشیدی خوب بود. مثلا تقی اکبری رو داشتیم که سال‌های ۶۷ و ۶۹ میلادی به جدول اصلی مسابقات گرند اسلم رولن‌گاروس و ویمبلدون رسیده بود. یا برادرش شیرزاد اکبری که گفتم اولین راکتس تنیس منصور بهرامی رو بهش داد سال ۶۹ تو رولن گاروس بازی کرد.گفتم که چند تا از تنیسورهای ایران تو گرند اسلم‌های رولن گاروس و ویمبلدون شرکت کردن. منصور بهرامی و تقی اکبری جزو اولین‌ها بودن. اینجا قبل از اینکه قصه رو ادامه بدم، جا داره یه نگاهی بکنیم به تاریخچه‌ تنیس. تاریخ پرباری داره و شاید خیلی‌ها کامل باهاش آشنا نباشن.تنیس مدرن تاریخی کمی بیشتر از 150 سال داره و مثل خیلی دیگه از ورزش ها، از انگلستان کار خودش رو شروع کرده. هر ساله، چهار دوره مسابقه گراندسلم تو چهار کشور جهان برگزار میشه که مهمترین مسابقات جهان هستن و طبیعتا بیشترین امتیاز رو تو رده بندی کلی ورزشکاران دارن. بین ژانویه تا فوریه، اوپن استرالیا تو ملبورن برگزار میشه. از اونجا که استرالیا تو نیم کره جنوبیه، تو ژانویه اونجا تابستونه و خبری از برف و باران نیست. می تا ژوئن اوپن فرانسه تو پاریس برگزار میشه که بهش رولند گاروس هم میگن.رولند گاروس یه خلبان جنگی فرانسه در جریان جنگ جهانی اول بود که به عنوان نماد شجاعت فرانسوی ها به شمار میره. فوتبال، راگبی و البته تنیس هم بازی میکرده و به همین دلیل اسم ورزشگاهی که اوپن فرانسه توش برگزار میشه، رولند گاروس گذاشته شده. فقط هم 29 سال عمر کرد. یک ماه قبل از پایان جنگ، توسط یک هواپیمای آلمانی کشته شد. مسابقات رولند گاروس روی زمین از جنس خاک رس برگزار میشه که تو دو دهه اخیر، عمدتا رافا نادال برنده ش شده. جون تا جولای، لندن میزبان مسابقات ویمبلدونه که از میشه مهمترین گرنداسلم در نظر گرفتش که روی چمن برگزار میشه. آگوست و سپتامبر هم یو اس اوپن برگزار میشه که نیویورک سیتی میزبانشه. هر دوره مسابقات گراندسلم چندین بخش دارن. انفرادی و تیمی، مردان و زنان. این بین انفرادی مردان معمولا محبوب ترین بخش به حساب میاد و بیشترین تماشاگر رو داره.بعد از گراندسلم ها یک سری مسابقات ATP داریم. ای تی پی، از Association of Tennis Professionals برداشته شده که یعنی انجمن تنیس حرفه ای. مسابقاتش یک لول از گراندسلم پایینتره. از سال 1972 هم مسابقاتش شروع شده. مهمترین مسابقات بین ای تی پی ها،  مسابقات ATP Masters 1000  یا مسترز هزار امتیازیه. مثلا سال 2019 نه مورد از این مسابقات برگزار شد تو کشورهای مختلف. نادال، فدرر، جوکوویچ، دامنیک تیم و چند نفر دیگه هرکدوم به قهرمانی هایی رسیدن.خب برگردیم سر داستان اصلی. سال ۱۹۷۱، تورنمنتی تو تهران و به میزبانی کلوپ شاهنشاهی آغاز شد به نام کاپ آریامهر. این مسابقات در سطح ATP بود و جزو تورهای سطح بالای مسابقات ای تی پی به حساب میومد. به همین دلیل هم بهترین‌های دنیا تو این جام آریامهر شرکت می‌کردن. تو دوره‌ی اولش مارتی ریسن آمریکایی یکی از ده تنیسور وقت دنیا قهرمان شد. این مسابقات سال ۷۲ برگزار نشد اما از سال ۷۳ تا ۷۷ میلادی به صورت منظم برگزار شد. از ارزش این مسابقات اینطور بگم که گیرمو والاس آرژانتینی در سال 1977 یعنی آخرین دوره قهرمان مسابقات شد. والاس همون سال 77 قهرمان فرنچ اوپن و یو اس اوپن و 78 و 79 قهرمان اوپن استرالیا شد. مانوئل اورانتس که سال 1976 قهرمان مسابقات شد، یک سال قبلش قهرمان اوپن آمریکا شده بود. حالا قهرمانی همین بازیکنا تو تنیس دونفره، افتخارات نفراتی که قهرمان نشدن و افتخارات کسایی که تو تنیس دبل آریامهر قهرمان شدن، بماند. آخرین دوره‌ی این رقابت‌ها سال ۱۹۷۷ برگزار شد. سال ۱۹۷۸ که میشه ۱۳۵۶ به دلیل شرایط اون روزهای کشور رقابت‌ها برگزار نشد. سال بعدش هم که انقلاب شد.هیچ ایرانی‌ای هرگز به فینال این رقابت‌ها نرسید اما گاهی نتایج درخشانی ثبت شد. مثلا میشه به پیروزی کامبیز درفشی‌جوان دوست منصور بهرامی تو دور اول رقابت‌های ۱۹۷۶ جلوی کارل مایلر رنک ۲۰ اون موقع دنیا اشاره کرد. ا ین آقای درفشی‌جوان که سال ۹۴ از دنیا رفت، همونطور که گفتم دوست منصور بهرامی بود اما مهاجرت نکرد، مدتی هم سرمربی تیم ملی ایران بود.خلاصه که گفتم اوضاع تنیس ایران چه به لحاظ سخت‌افزاری و برگزاری رقابت‌های معتبر و چه به لحاظ داشتن بازیکن تو اون دوره خوب بودالبته تعداد نفرات سطح بالا، نسبت به انتظاراتی که از تنیس اون زمان ایران ایجاد شده بود، محدود به نظر می‌رسید. در واقع خانواده‌ی اکبری شامل تقی، حسین و شیرزاد تیم ملی رو تشکیل می‌دادن و هرچند نتایج در خوری مثل حضور تو مراحل بالای جام دیویس کسب می‌کردن اما اوایل دهه‌ی ۵۰ به سال‌های ‌آخر دوران بازیشون نزدیک بودن. این دویس کاپ که از ۱۹۰۰ داره برگزار میشه، جام جهانی تنیس و عملا مهمترین تورنمنت تیمی دنیاست. تورنمنت اصلی که بهش میگن گروه جهانی، ۱۶ تا تیم داره که برای قهرمانی جهان مبارزه می‌کنن. سه منطقه‌ی آمریکا، آسیا – اقیانوسیه و اروپا – آفریقا هم هستن که تیم‌های سطح پایین‌تر توشون حضور دارن. صعود و سقوط هم دارن و هر منطقه تا چهار سطح دسته‌بندی میشه. البته همیشه اینطوری نبوده و قبلا تیم‌های خیلی کمتری حضور داشتن. ایران سال 1962 برای اولین بار تو مسابقات شرکت کرد زمانی که منصور بهرامی شش ساله بود.منصور بهرامی در کنار بازیکن‌هایی مثل مرحوم درفشی‌جوان، برای تغییر نسل تنیس ایران در نظر گرفته میشدن. به این لیست باید نفراتی مثل محرم خدایی، عیسی خدایی و عزت‌الله نعمتی رو هم اضافه کنیم. گفتم که بهرامی قهرمان زیر ۱۶ سال ایران و آسیا بود. سال ۷۵ میلادی، موفق شد این عنوان رو تو رده‌ی جوانان هم تکرار کنه. هم‌تیمیش کی بود؟ کامبیز درفشی‌جوان. تو فینال تیمی از اندونزی که اون روزها رقیب اصلی ایران تو آسیا بود رو شکست دادن و کاپ قهرمانی آسیا رو تصاحب کردن. میشه گفت این مدال طلا، اگر مهم‌ترین طلای تاریخ تنیس ایران نباشه، حتما یکی از مدال‌های بسیار ارزشمند و مهم به شمار میاد.بهرامی از ۱۷ سالگی پا به رقابت‌های حرفه‌ای تنیس گذاشت. اولین بار سال ۱۹۷۳ تو جام آریامهر که درباره‌ی جایگاه و سطحش صحبت کردیم شرکت کرد. البته که هیچ‌وقت توفیق بزرگی نداشت و همونطور که گفتم هیچ‌وقت هیچ نماینده‌ای از ایران به نیمه‌نهایی دوبل و تک نفره‌ی این رقابت‌ها نرسید. بهرامی یک بار تو سال ۱۹۷۵ با برتری مقابل نماینده‌ی هند و یک بار تو سال ۱۹۷۷ با برتری مقابل نماینده مراکش از مرحله‌ی یک ۶۴ عبور کرد و به جمع ۳۲ تنیسور برتر جام آریامهر رسید. بهرامی تو هر دو دوره به نماینده‌های آفریقای جنوبی باخت که در زمان تقابل باهاش جزو ۴۰ تنیسور برتر رنکینگ دنیا بودن.تو اون سال‌ها تنیس دیگه ورزشی مخصوص طبقه‌ی اشراف به حساب نمیومد و امثال بهرامی هم می‌تونستن از زمین‌های تنیس استفاده کنن. زمانی که بهرامی عضو تیم ملی شد، دیگه می‌تونست هر موقع که دوست داره بره امجدیه، جایی که روزگاری به خاطر تنیس بازی کردن توش کتک خورده بود و اونجا هرچقدر دوست داره تنیس بازی کنه.سال ۱۳۵۷ وقتی انقلاب شد، منصور بهرامی ۲۲ ساله بود؛ تو اوج جوونی و البته همونطور که گفتم در آغاز مسیر رسیدن به سطوح بالاتر تنیس دنیا. عجیب نبود که تو بهبه‌ی انقلاب، تنیس هم از اولویت‌های جامعه خارج شد و کنار گذاشته شد. چیزی که عجیب بود، این بود که قوی‌ترین تیم آسیا، دیگه هرگز تشکیل نشد.تابستون سال ۵۸ شورای انقلاب دوره افتاد برای تعیین تکلیف ورزش بعد از انقلاب. تو اپیزود دوم و تو شرح ماجرای ابراهیم میرزایی براتون گفتم که ورزش‌های رزمی و به خصوص کانگ‌فو چه سرنوشتی پیدا کردن و تا مدت‌ها بعضی‌هاشون تعطیل بودن. اعضای اصلی شورای انقلاب، چهره‌های مهم و در واقع حلقه‌ی اصلی سیاسیون رده اول کشور تو اون مقطع بودن. چهره‌هایی مثل محمود طالقانی، علی خامنه‌ای، ابراهیم یزدی، مهدی بازرگان، یدالله سحابی، صادق قطب‌زاده و خلاصه آدم‌هایی در این سطح. بعدها میرحسین موسوی و احمد جلالی و چند نفر دیگه هم به این کمیته اضافه شدن. به هرحال این کمیته گروه‌هایی رو تعیین کرد که وضعیت اماکن ورزشی، تیم‌های ورزشی و خلاصه ورزش رو مشخص کنن. کل این روند هم دست حسین شاه‌حسینی بود. این آقای شاه‌حسینی که سال ۹۶ از دنیا رفت از اعضای شورای مرکزی جبهه‌ی ملی ایران و معاون مهدی بازرگان بود. از چهره‌های به شدت مخالف شاه بود و چند سال آخر حکومت پهلوی باوجود اینکه جزو چهره‌های ورزشی مهم بود چون تو جشن‌های چهار آبان یعنی جشن تولد شاه شرکت نکرده بود، ورودش به اماکن ورزشی ممنوع بود. تو دوره خودش بسکتبالیست بود و دوستی نزدیکی هم با تختی داشت.این آقای شاه‌حسینی بلافاصله بعد از انقلاب رییس سازمان تربیت بدنی وقت میشه و کار رو دست میگیره. سال ۵۸ شورای انقلاب رفت سراغ تنیس. عجیب نیست که نگاه خوبی به تنیس نداشتن چون گفتم که شاه علاقه‌ی زیادی به تنیس و طبعا بعضی از چهره‌های اصلی تنیس داشت. شاه‌حسینی بعدها سال ۸۷ تو پشت صحنه‌ی برنامه‌ی ورزش در مسیر انقلاب گفت که یکی از اعضای شورا به دلیل اینکه خاک زمین‌های تنیس قرمز بوده،‌ گفته این ورزش طاغوتیه و در نهایت تنیس رو تعطیل کردن. البته خود بهرامی این داستان رو قبول ندارهخلاصه اینطوری شد که تنیس ایران به حکم شورای انقلاب تعطیل و انجامش ممنوع اعلام شد. میشه گفت این ممنوعیت، روندی که تعریف کردم رو قطع کرد. یک سال بعد از اون و تو سال ۱۳۵۹،‌ کمیته‌ی انقلاب اسلامی و سازمان تربیت بدنی، به این نتیجه رسیدن که تنیس طاغوتی نیست و میشه پیگیریش کرد. فدراسیون تنیس سال ۱۳۵۹ دوباره راه افتاد. مجید خطیبی رییس فدراسیون تنیس شد. از این آقای خطیبی هیچ اثری در اسناد در دسترس ورزش ایران وجود نداره. دو سال بعد هم فدراسیون رو به غلامحسین نوریان که بازیکن تیم ملی فوتبال بود قبل از انقلاب واگذار کرد و رفت.منصور بهرامی اون روزها هنوز ایران بود. سال ۶۰ تورنمنتی تو ایران برگزار شد به نام جام گرامی‌داشت انقلاب اسلامی. این مسابقات که تو رشته‌های مختلف برگزار شد،‌ با هدف برگردوندن ورزش پایه‌گذاری شد. تو همون اولین دوره‌ی این رقابت‌ها، تنیس جزو رشته‌های شلوغ بود. طبیعی هم بود دیگه. رشته‌ای که تا حدود ۴ سال قبلش جزو شلوغ‌ترین رشته‌ها بود، چند وقتی بود که تورنمنتی نداشت و یک سال و چند ماهی تعطیل بود.بهرامی تو اون دوره از رقابت‌ها که با حضور بیشتر ملی‌پوش‌های وقت برگزار شد، قهرمان تک نفره و دوبل شد. هم‌تیمیش تو مسابقه‌ی دوبل هم کسی نبود جز دوست نزدیکش کامبیز درفشی‌جوان. جایزه‌ی نفر اول این رقابت‌ها هم در نوع خودش جالب بود؛ بلیط رفت و برگشت به آتن پایتخت یونان. شخصا برای من قابل درک نیست چرا باید همچین جایزه‌ای به برنده‌ی تورنمنت جام گرامی‌داشت انقلاب اسلامی اونم تو رشته‌ی تنیس داده بشه.این بلیط، اما به نوعی بلیط شانس منصور بهرامی جوان بود.منصور بهرامی بلیط یونان رو گرفت، به ترکیه رفت، اونجا ۵۰۰ دلار داد و بلیطش رو به بلیط نیس – لیون – پاریس تبدیل کرد. باید این رو بگم که بهرامی تو این مقطع از نظر مالی شرایط نسبتا خوبی داشته. اغلب تورنمنت‌های داخلی تنیس با جوایز نقدی برگزار میشد. تورنمنت‌های بین‌المللی هم که جوایز نقدی داشتن و خلاصه اوضاع مالی بهرامی بدی نبود. چیزی که بد بود، ذهنیت بهرامی بود. تو مسیر تا به پاریس برسه، رفت کازینو و تقریبا هرچقدر پول با خودش داشت رو تو کازینو به باد داد.بهرامی هرجوری بود خودش رو به پاریس رسوند. امکان اینکه مدت زمان زیادی تو فرانسه بمونه نداشت. در واقع چند ماه بیشتر وقت نداشت و باید اواخر سال ۱۹۸۰ تکلیفش رو مشخص می‌کرد. بهرامی از پاریس سفر کرد به شهر ویل‌پَنت. اونجا قرار بود مسابقه‌ای برگزار بشه و بهرامی می‌خواست شانسش رو امتحان کنه. این شهر ویلپنت یه شهر نسبتا کوچیکه نزدیک پاریس. چند سالی مرکز اجلاس‌های سازمان مجاهدین خلق بود و اگر پیگیر جدی اخبار باشید اسمش ممکنه به گوشتون خورده باشه.خلاصه بهرامی سفر کرد به این شهر کوچیک تا تو اون مسابقه چند روزه شرکت کنه.خلاصه هرجور که بود،‌ منصور بهرامی اونقدر تو فرانسه موند تا زمان برگزاری گرند اسلم رولن گاروس رسید. قبل از شروع این مسابقات، به بهرامی گفتن که می‌تونه از مرحله پیش مقدماتی مسابقات شانسش رو برای رسیدن به جدول اصلی امتحان کنهباوجود اینکه بهرامی بعد از سختی‌های زیاد موفق شد اقامت یک ساله‌ فرانسه رو بگیره اما اجازه خروج از این کشور رو نداشت. سیستم رنکینگ تنیس حرفه‌ای دنیا اینطوریه که شما با امتیازهایی که از تورنمنت‌های حرفه‌ای جمع می‌کنید، تو جدول رتبه به دست میارید. مثلا گفتم که یه سری از مسابقات ای تی پی هزار امتیاز دارن. گرند اسلم‌ها بیشترین امتیاز رو دارن. بهرامی شانس این رو نداشت که تو مسابقات زیادی شرکت کنه. دقیق‌تر بخوام بگم، بهرامی فقط می‌تونست سالی سه تا تورنمنت حرفه‌ای که امتیازشون تو رنکینگ جهانی محاسبه میشه رو تجربه کنه. سه تا تورنمنتی که تو فرانسه برگزار میشن منجمله رولن گاروس که طبیعتا شانس زیادی توش نداشت برای امتیاز گرفتن. اگه بخوایم مقایسه کنیم، تنیسورهای تراز اول دنیا اون زمان سالی چهل هفته تو مسابقات حرفه‌ای حضور داشتن.اوضاع همینطور پیش رفت تا بهرامی به مرز ۳۰ سالگی رسید. اون زمان بود که تونست پاسپورت فرانسوی بگیره. پاسپورت فرانسوی مساوی ویزا به همه کشورهای دنیا بود. ویزا به همه کشورهای دنیا هم مساوی امکان شرکت تو همه تورنمنت‌های حرفه‌ای بود. مشکل اما این بود که بهرامی به سنی رسیده بود که جمع کردن امتیاز براش تو بخش انفرادی براش بسیار سخت شده بود. اونقدری عقب افتاده بود که اگر قهرمان یه گراندسلم هم میشد نمی‌تونست اونقدری تو رنکینگ جهانی بالا بیاد.تو مسابقات حرفه‌ای اما بهرامی تو سال‌های آخر دهه هشتاد میلادی باتوجه به اینکه سنش بالا رفته بود، شانس زیادی نداشت. همین مسئله باعث شد سراغ مسابقات تیمی بره. تو مسابقات دوبل عملکرد متوسطی داشت و چند باری تا مراحل میانی گرند اسلم رولن گاروس و ویمبلدن رسید. تو روزایی که به نظر می‌رسید بهترین سالهاش رو پشت سر گذاشته بود، سال ۱۹۸۹، تو سی سالگی با اریک وینوگرادسکی فرانسوی رفت مسابقات فرنچ اوپن. این وینوگرادسکی اون موقع ۲۳ سالش بود یعنی ده سال از بهرامی کوچیک‌تر بود. مسابقات در دور مقدماتی چهار سکشن داشت. تیم دو نفره بهرامی- وینوگرادسکی تو گروه خودشون که خودش به صورت حذفی بین 16 تیم برگزار می‌شد، چهار برد پیاپی کسب می کنن و به جدول اصلی میرسن. مثلا سه بازی اول مقدماتی رو در حالی بردن که یک ست هم ندادن. تو فینال گروه خودشون هم تیمِ موتا از آمریکا و ویلنبرگ از آمریکا رو بردن. با بردن گروه، به نیمه‌نهایی رسیدن. تو نیمه نهایی یه تیم با بازیکن‌های سوئدی و پرویی رو 3-0 بردن و به فینال رسیدن. اون مسابقه که میشه ازش به عنوان مهمترین روز تاریخ تنیس ایران یاد کرد،   برگزار شد.تو فینال ولی به تیمی متشکل از جیم گرب و پاتریک مک‌انرو باختن. این مک انرو رو اگه تنیس دنبال کرده باشید احتمالا بشناسید. جزو خوب‌های تنیس دو نفره بود و اون زمان تو اوج بود. آها یه جان مک‌انرو هم داریم که خیلی معروف‌تره و تو تک نفره تو همون دهه‌ هشتاد یکی از سه نفر برتر دنیا بود. این اون نیست. خلاصه، این نتیجه بهترین نتیجه‌ای به حساب میاد که منصور بهرامی تو یه مسابقه در این سطح کسب کرده.منصور بهرامی و اریک وینوگرادسکیچهار سال بعد از این درخشش یعنی تو سال ۱۹۹۳، منصور بهرامی باز هم برای تیم ملی دیویس کاپ ایران مسابقه داد. آخرین حضور منصور بهرامی تو ترکیب تیم دیویس کاپ ایران سال ۱۹۹۷ بود. در برد 3-2 جلوی پاکستان، یک برد و باخت انفرادی به دست آورد و تو دو نفره با رازیانی برنده شدن. تایپه رو هم تو دور بعدی 4-1 بردیم که دو برد انفرادی و یک برد دوبل به دست آورد. تو فینال اون مسابقات 4-1 به لبنان باختیم اما این بار بهرامی حضور نداشت. حضور تو اون مسابقه مقابل تایپه، آخرین حضور منصور بهرامی تو ترکیب تیم دیویس کاپ ایران به حساب میاد اون هم زمانی که ۴۱ سال داشت و موهای روی شقیقه‌ش کم کم جوگندمی میشد.در واقع باید گفت هیچ‌کس حتی نزدیک رکورد ۲۲ بازی منصور بهرامی برای تیم ملی تنیس ایران تو دیویس کاپ نیست.منصور بهرامی در تمام دوران حرفه‌ای خودش به عنوان بازیکنی شناخته میشد که کارهایی میکنه که کمتر کسی انجام میده. خیلی‌ها معتقدن اگر شرایط عادی پیش میرفت می‌تونست نمایش‌های بهترین تو مسابقات حرفه‌ای و گرنداسلم‌ها داشته باشه و رنک بهتری به دست بیاره اما شرایط بهش اجازه نداد.البته دست تقدیر خدایان تنیس خیلی هم با بهرامی لج نبود. سال ۱۹۹۳ تورنمتی راه افتاد به نام ای تی پی چمپیونز تور. هدف از راه اندازی این تور،‌ این بود که قهرمان‌های بازنشسته‌ی تنیس و کسایی که دیگه سنشون به تنیس سنگین و حرفه‌ای نمیخوره کنار مسابقات باشن و خلاصه راکتی دست بگیرن و مردم رو سرگرم کنن. یک چیزی مثل همین مسابقات اسطوره های فوتبال که هر از چند گاهی برگزار میشه و مردم با یه دریبل زیدان یا با یه شوت روبرتو کارلوس عشق میکنن. اینجا، جایی بود که منصور بهرامی انتقامش رو از دست تقدیر گرفت.تنیس تو ایران، قدمتی حدود ۷ دهه داره. تو این مدت نام‌های زیادی به اوج تنیس ایران رسیدن و افتخارهای زیادی کسب کردن. همه صاحبای این اسم‌ها اما هرگز فرصت هم بازی شدن با بهترین تنیسورهای تاریخ و حضور مداوم تو تمام گرند اسلم‌های دنیا رو به دست نیاوردن. همه به جز یک اسم، منصور بهرامی.</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 01:19:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با یکی از طرفداران ابراهیم میرزایی؛ آیا موسس کانگ‌فو توآ زنده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%81%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dwxrg4pwqscu</link>
                <description>خودش را حامی معرفی می‌کند و می‌گوید کارش پژوهش است. می‌گوید یک همراه طریقت دانایی است؛ به بیان دیگر خودش را دنباله‌روی ابراهیم میرزایی می‌داند. مانند خود میرزایی که داستان اسرارآمیزش را در اپیزود دوم پادکست اوتسایدرز بازگو کردیم، رازآلود صحبت می‌کند اما برخلاف او، حرف‌هایش کاملا قابل درک هستند.به نظر می‌رسد بین ۴۰ تا ۵۰ سال دارد و ساکن فرانسه است. با او که فعال‌ترین «همراه طریقت دانایی» در شبکه‌های اجتماعی است، از طریق توییتر صحبت کردیم؛ مکالمه‌ای که حاوی نکات بسیار جالبی درباره‌ی تاریخچه‌ی این تفکر و همچنین نگاه این افراد به جامعه‌ی امروز بود. بعد از انجام ارسال سوالات و خواندن جواب‌های ایشان، پاسخ بسیاری از پرسش‌ها درباره‌ی ابراهیم میرزایی مشخص شد اما بسیاری دیگر همچنان باقی ماند.اوتسایدرز -  ابراهم میرزایی در حال حاضر زنده است؟ایشان در قید حیات هستند و زنده‌ی جاوید هستند؛ در یکی از آواها می‌فرمایند &quot;زنده آن نیست که می‌خورد و نفس می‌کشد، بل زنده آن است که کلمه‌ی زنده را دریابد که چیست&quot; (نقل قول‌ها از حافظه است)اوتسایدرز - چرا سال‌هاست در سکوت هستند؟در باره‌ی این‌که چرا سال‌ها ست خبری از ایشان نیست باید بگویم که طبق آنچه من می‌دانم ارتباطات ایشان در این زمان بسیار کم و حتی هیچ است اما این به معنای بی‌خبری نیست، آنان‌که باید از ایشان با خبر اند؛ ایشان هستند، ما در غیبت ایم چرا که ندای او را نتوانستیم درست دریابیم.اوتسایدرز - چرا هیچ ویدئویی از میرزایی در دسترس نیست؟اصل کار ایشان در انتقال آگاهی و دانش بود، چه پیش و چه پس از انقلاب و نه خودنمایی و ابراز وجود؛ اگر به همان ویدئوهای اندک زمان دانشکده هم نگاه کنید می‌بینید که بسیار کم و با کیفیت پایین اند، حتا عکس‌ها هم به نسبت محدود انداوتسایدرز - حتی فایل‌های صوتی که از سخنرانی‌ها موجود هستند هم بسیار بی‌کیفیت و نامفهوم هستند.کیفیت صداها در آواها عالی نیست اما کاملن قابل شنیدن است؛ در آن کانال «آواها» کیفیتها بد نیستند، البته این کانال را من اداره نمی‌کنم و تمام آنها را گوش نداده‌ام اما چندتا را که شنیدم خوب بود/ یک نکته‌ی کلی را هم بگویم که البته از همه‌ی اینها مهم‌تر است و نمی‌دانم دوست دارید مطرح کنید یا نه؛ اما از سوی حکومت جمهوری اسلامی اقداماتی برای آزار ایشان تاکنون در بیرون از ایران انجام شده است و برخی از این محدودیت‌ها هم در واقع به همین خاطر است؛ اما در طی سال‌ها ارتباط حضوری هم ایشان با کسانی داشته‌اند و از یکی از همراهان شنیدم که ایشان تاکنون هفت معبد در بیرون از ایران برپا داشته‌اند و کسانی را هم تربیت کرده‌انداوتسایدرز - ابراهیم میرزایی خودش را چه مقامی می‌داند؟در یکی از آواهای لس‌آنجلس این پرسش پرسیده شده و پاسخی هم به آن داده‌اند؛ خلاصه آنکه حضوری هست که مقام نیست، بلکه مقام در او واقع است، مقامات دنیایی که سؤال شما از آن می‌آید انسان‌ها را در خود قرار می‌دهند اما آنچه ایشان می‌گویند رسیدن به جایی ست که انسان مقامات را در خود می‌بیند یعنی درک کلمات که به فهم کل هستی می‌رسد؛ از سوی دیگر اگر بخواهم صریح‌تر پاسخ گویم در آوایی ایشان می‌گویند (ضبطی که با یکی همراهان در نروژ داشتند به مام ابراهیمی) &quot;کنون هیچ صاحبی بر روی این زمین و آسمان‌های بیکران نیست مر همین کلمه&quot;، که فکر می‌کنم معنی آن صراحت داشته باشد، یعنی پروردگاری؛ این را از سوی خودم به شما می‌گویم که درکی که شما از بیرون دارید با درکی درون متنی از این کلام بسیار نا همخوان می‌تواند باشد، باید با آواها آشنا باشید، خصوصن در ادبیات عرفانی ایران و اسلام تنفس واقعی کرده باشید، چون آنچه ایشان می‌گویند در ارتباط مستقیم به اسرار آنهاست.اگر به همان مجلات دختران و پسران نگاه کنید زمینه‌ی این کلام را در آنجا مییابید، مثلن جایی نوشته است &quot; پیر ابتدا خود را از عالم معنا ظاهر می‌کند و به پیام آوری حق می‌پردازد، این راه بر او عبادت است و عبادت متوجه اندیشه است&quot; (از حافظه نوشتم)، اگر به همین نوشته‌ها دقت کنید سیر طبیعی راه را خواهید یافت؛ این راه از ابتدا با نام «طریقت دانایی» مطرح شد و سرود یا پیام آن هم که در ابتدای همه‌ی نوشته‌ها هست «از ره غفلت به گدایی رسی/ گر به خودآیی به خدایی رسی» بود؛ اگر دقت کنید کلامی به باطل بر زبان جاری نشده است؛ از سوی دیگر واژه‌ی «پیر» بالاترین درجه‌ی عرفانی در نهله‌های پیش از اسلام در ایران چون میترائیسم بوده است که البته این‌ها همه فراموش شده است اما برای درک این کلام مطالعات گسترده لازم است که من نزدیک سی سال از عمرم را صرف آن کرده‌ام.نوشته‌های ابراهیم میرزاییاوتسایدرز - ایشان در چند نوبت اعلام قیامت کردهدر یکی از آواها می‌گویند که قیامت از مبدأ امر بوده است، حکم قیامت نبوده است که صادر شده است؛/ شما و بسیاری دیگر این سؤال را اینگونه می‌پرسید چراکه مسائل چنین در ذهن شما حک شده است و چنین آموخته‌اید، در واقع در سایر ادیان و نحله‌ها هم همین انتظار را از موعود دارند اما واقعیت چیز دیگری ست و چنین نیست که صاحب معجزه نشان دهد و قدرت ماورایی به نمایش گذارد؛ داستان خیلی پیچیده‌تر و لطیف‌تر از آن است که ما می‌پنداریم؛ ایشان می‌گویند که امرشان، دعوت نیست بلکه حکمی ست که گر آدمیان به اجرای آن نروند، خود اجرا خواهد شد، این کلام یعنی چه؟ یعنی فهم را به سمت آدم‌ها برمی‌گرداند که در حالت سکون می‌خواهند تماشاگر اجرای نمایشی دیگر این‌بار با نام «قیامت» باشند، این چیزی ست که ملایان ادیان آموزش داده‌اند و می‌دهند اما واقعیت حرکت صاحب جدای از این است؛ اگر به تحولات دنیا در این چند دهه‌ی اخیر، چه در بُعد زیست کره و چه در فضای سیاسی نگاه کنید تحولاتی باورنکردنی می‌بینید که همه را به یک سو دارد سوق می‌دهد؛ و ایشان فرموده‌اند که ایران که سرزمین خدا ست باید نخست به پا خیزند و این حکم استاوتسایدرز -  مشکل ایشان با شاپور غلامرضا چه بود؟اطلاع دقیقی ندارم اما در خود آواهای زمان دانشکده هست که از مقامات پهلوی از ایشان خواسته بودند که آموزش‌هایی بطور خصوصی به سران پهلوی بدهند و ایشان نپذیرفته بوده‌اند و خط دیکته شده از سوی پهلوی را دنبال نمی‌کردند، حتا در ارتش هم برای ایشان مشکلات درست کردند و ایشان را کنار گذاشتند و مانع فعالیت‌های ایشان شدند؛ این قطعی ست اما ریز مسائل و اختلافات را من نمی‌دانم.اوتسایدرز -  چند جا خواندم که محافظ شخصی شاه بودهمحافظ شخصی شاه هم که اصلن جزو همان حرف‌های نادرست است که بسیار درباره‌ی ایشان جریان داشته و دارد و از سوی کسانی ست که خبری از داستان‌ها ندارند و بسیاری گفته‌ها هم برای این بوده است تا رفتار زشت‌شان را با آن توجیه کنند؛ مثلن برای اینکه کسی را بزنند در قدیم می‌گفتند طرف با دربار در ارتباط بوده و از این حرف‌هاابراهیم میرزایی-محمدرضا پهلویاوتسایدرز -  چطور از ایران خارج شد؟تا آن‌جا که می‌دانم ایشان از راه ترکیه به سمت غرب اروپا رفتند و هنگام عزیمت ایشان در مسیرشان از آلمان شرقی به غربی دیوار برلین برچیده شد و ایشان به غرب این کشور رفتند؛ در یکی از آواها ایشان می‌فرمایند که حکم فروریختن دیوارها را صادر کردند تا بعد هم دیوار میان آدم‌ها فروبریزد.اوتسایدرز - خانواده‌اش را هم با خود برد؟از خانواده‌ی ایشان هیچ اطلاعی ندارماوتسایدرز -  م‌الله یعنی چه؟طبق آنچه ایشان در یکی از آواها می‌گویند، &quot;بس را به فراوانی م می‌برد و م‌الله را حکم می‌کند&quot; که رمز بسم الله است؛/ اما این‌که راز و رمز این نام چیست را هیچکس نمی‌داند؛ سخن‌هایی از ایشان هست که در رابطه با مراتب حرف «میم» است که بسیار رازآمیز است؛ من می‌توانم بعدتر اگر بخواهید بیشتر از آن بگویم؛ فیلمی هم که در سال 65 ساخته شد با نام «یمی» در رابطه با همین حرف میم است؛ ایشان در جایی می‌گویند که در تمام هستی به ویژه بدن انسان نقش میم هست.اوتسایدرز - فیلمی ساخته به نام یم‌می. این یم‌می یعنی چه؟یم یعنی دریا و می یعنی قطره؛ که اشاره به خداآدم دارد که یکتا ست؛ اگر حرف م را بخوانید می‌شود میم، «ی» اگر از میان خارج شود، در آن سوی م قرار گیرد می‌شود یم که دریا ست و اگر در این سو قرار یابد می‌شود می که قطره‌ی اقیانوس بیکران است؛ آنچه در این کلمه حرکت دارد حرف «ی» است که نشان خالق بی‌همتا ست که اثر آن‌را در واژه‌ی «یک» هم می‌یابید که یکتا ست؛ این را اضافه کنم که برای درک کلام ایشان باید به فارسی سره توجه داشت چون ایشان فارسی را زبان آفرینش صاحب می‌دانند که تمام اسرار در آن نهفته است و بر ایرانیان تکلیف می‌دانند که آن‌را به جهانیان بگویند.اوتسایدرز - نسخه‌ی موجود بسیار بی‌کیفیت است. هدف از ساخت این فیلم چه بود؟فیلم یمی در سال 65 و 66 به فرمان ایشان ساخته شد برای آشنایی همگان با راه؛ اسرار بسیاری در آواهای این فیلم هست، خصوصن در ابتدای آن که صوت خود ایشان است؛ باقی فیلم از فیلم‌های قدیمی ست یا فیلم‌هایی ست که با حضور همراهان آن زمان فیلمبرداری شد و ایشان در آن نیستند. فیلم توسط احمد صراف‌نیا (از شاگردان نزدیک میرزایی و اساتید مشهور توآ) و با همکاری چند همراه دیگر ساحته شد و نزدیک به سه ساعت است.اوتسایدرز - مسیر طریقت دانایی چند نفر همراه دارد؟در جایی خواندم که بیش از یک میلیون نفر تاکنون در ایران کانگ فو کار کرده‌اند، یعنی هرچند کسانی‌که مدت خیلی کم هم کار کرده باشند در شمار آمده‌اند، از چند و چون و صحت آن بی‌خبرم اما آنچه خودم شاهد بوده‌ام تعداد بسیاری با این راه آشنایی دارند؛ بسیاری که در ابتدا بودند با ادامه‌ی راه پس از انقلاب در حاشیه قرار گرفتند؛ تعداد کسانی‌که خود را واقعن همراه راه می‌دانند و به آن ایمان دارند را نمی‌دانم و برآوردی از آن ندارم؛ اما ایشان در پیامی که در همان اول انقلاب دادند، که در مطلب من با عنوان طریقت دانایی متن آن را خواهید یافت، می‌گویند که راه برگشتنی نیست و همه‌ی انسان‌ها چه بخواهند چه نخواهند در این راه قرار خواهند گرفت.معبد کنگ فواوتسایدرز - در رسانه‌ها از شخصی به نام بهنام چ به عنوان رابط میرزایی و شاگردانش در ایران نام برده می‌شود.من شخصی را به این نام «بهنام چ» نمی‌شناسم و از ظاهر آن پیداست که مستعار است؛ در مجموع به گفته‌ها و شنیده‌ها باید بسیار دقت کنید، آنچه قطعی ست آواها ست که آنها هم البته باید درست درک شوند و برخی حتا معتقدند که کسی قادر به درک صحیح آنها نیست، منظور آواهای پس از انقلاب خصوصن سری هامبورگ-برمن و آواهای با همراهان سوئد است، من البته قائل به این نیستم اما می‌دانم فهم آنها واقعن نیاز به درک و دانش گسترده‌ای نسبت به علوم باطنی دارد که در اختیار همه نیست</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 18:46:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن پادکست «یارومه»</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%87-ejfbd88bmxkt</link>
                <description>در این قسمت با داستان جالب موسس ایرانی سبک &quot;توآ&quot; در کانگ‌فو آشنا خواهید شد. داستانی مردی که اگرچه در رشته‌های رزمی می‌توان او را بزرگترین نام ایرانی تاریخ در نظر گرفت، مثل سوژه قسمت اول ما، به ورزش اکتفا نکرد. &quot;یارومه&quot; بعد از آموزش طریقه‌ی فیلسوفانه/رزمی خودش در دوره قبل از انقلاب، در ادامه در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا و رد صلاحیت شد و بعد از زندانی شدن، در ابتدا ادعای مهدویت و سپس ادعای خدایی کرد و حتی کتاب مقدس خودش رو به رشته تحریر در آورد. این شما و این ابراهیم میرزایی!شنیدن پادکست در کست باکسمن سجاد بیات هستم و این دومین شماره از پادکست Outsiders هست. من قراره در هر شماره از این پاکست با کمک علی امیری‌فر، یک موضوع، یک اتفاق یا یک شخصیت فراموش شده / ناشناخته ورزش ایران یا جهان رو بررسی کنم. در این پادکست درباره‌ی افراد، اتفاق‌ها و موضوع‌ها هیچ‌گونه قضاوتی نخواهیم داشت و تلاش می‌کنیم فقط روایت‌ کننده باشیم.طرفدارانش معتقدند تو چرخه‌ی تناسخ قرار داره، از نوادر و نوابغ ورزش ایران به شمار میاد، یک شاخه‌ی پیشرفته‌ی کانگ‌فو اختراع کرد، یک روز بعد از پیروزی انقلاب ساختمان باشگاه تاج رو اشغال کرد، در اولین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری نامزد و رد صلاحیت شد، برای سال‌ها با ادعای مهدویت، پیامبری و بعدها ادعای مقام خدایی هربار به شکلی خودش رو به عنوان یکی از اسرار آمیزترین سوژه‌ها در دوره‌ی پرحاشیه‌ی اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت مطرح ‌کرد. در این اپیزود از اوتسایدرز داستان مردی رو خواهید شنید که در تاریخ ورزش رزمی ایران کم‌تر کسی در سطحش بوده، مثل بخش‌هایی از کتاب مقدس حرف می‌زنه و می‌نویسه، هوادارانش اون رو خداوندگار یکتا می‌دونن که وقتی انگشت اشاره‌شو به انگشت کوچک دستش نزدیک کرد عالم ماده خلق شد و روزگاری در دهه‌ی هفتاد خورشیدی به پیروانش دستور داد برای فرار از بلایی که قراره نازل بشه،‌ اطراف تهران کشتی بزرگی مثل کشتی نوح بسازن. در این اپیزود سراغ دکتر، پرفسور، سرگرد، چوپان، راهبر و به قول طرفداران خاصش  مِ الله ابراهیم میرزایی رفتیم.ابراهیم میرزایی سال ۱۳۱۸ تو گرگان متولد شد. در دهه‌ی ۴۰ در دانشکده‌ی افسری، دوره‌های کماندویی رو سپری کرد و برای دیدن دوره‌های مختلف راهی کشورهای مختلف شد. در یکی از سفرهاش به شرق آسیا، با استادی از رشته‌ی کانگ‌فو آشنا شد. این توضیح رو بدم که درسته ما همه‌مون کنگ فو شنیدیم و گفتیم اما متخصصین امر می‌گن که تلفظ صحیح کانگ‌فو هست. آشنایی میرزایی با این استاد چینی، جرقه‌ی اولین عشق او به این رشته‌ی رزمی رو زد. فلسفه‌ی پیچیده‌ی کانگ‌فو، تمرکزش روی بحث‌های روانی و البته نیازش برای بدنی بسیار آماده، چیزی که میرزایی داشت،‌ باعث شد اون شدیدا علاقه‌مند به کانگ‌فو بشه. ابراهیم میرزایی استعدادی ذاتی در ورزش‌های رزمی داشت. بدن قدرتمند و ورزیده‌ای داشت، همینطور ذهنی محکم که ترکیب این‌ها، برای استاد شدن تو ورزش‌های رزمی لازم و ضروریه. علاقه‌ی افراطی میرزایی به ورزش‌های رزمی کار رو به جایی رسوند که در جریان هر دوره‌ی رزمی در خارج از کشور، سراغ رشته‌ی تازه‌ای می‌رفت. از اون‌جایی که جزو ممتازهای دانشکده‌ی افسری بود به تمام اردوها و دوره‌های خارجی هم اعزام میشد. در نتیجه موفق شد در دهه‌ی چهل خورشیدی تو رشته‌های تکواندو، کاراته، دفاع شخصی یا همون مبارزه‌ی تن به تن و صد البته کانگ‌فو و همچنین شاخه‌ها و رشته‌های مختلفی از این ورزش‌ها، به درجات بالایی برسه.اواخر دهه‌ی ۴۰ میرزایی و گروه دیگه‌ای از دانش‌آموخته‌های نخبه‌ی ورزشی دانشکده افسری برای دیدن یه دوره‌ی مخصوص به چین اعزام شدن. این دوره‌ها اون زمان به صورت سه سال یک‌بار با حضور تعداد خیلی محدودی نیروی‌ نخبه از چند کشور دنیا برگزار میشد. معمولا هم خروجی این کلاس‌ها، به گارد مخصوص محافظت از شاه یا رده‌های بسیار بالای آموزش و مدیریت نیروهای ویژه‌ی امنیتی میرسیدن.میرزایی اوایل دهه‌ی پنجاه چندین دوره‌ی رشته‌های رزمی رو طی کرده بود و برگشته بود ایران. طبق قانون نانوشته‌ای، میرزایی هم مثل همه‌ی کسایی که چنین دوره‌هایی رو با خرج دانشکده‌ی افسری طی کرده بودن، وارد سیستم آموزش نظامی / امنیتی شد. میرزایی از همون زمان، علاقه‌ی عجیبی هم به بحث آموزش داشت. وقتی برگشت، کانگ‌فو رو هم با خودش به ایران آورد. سال ۵۲، کتابی منتشر می‌کنه با نام کاراته‌ ذن (Zen). در تاریخ ورزش رزمی ایران، کتاب مصور آموزشی یک رشته‌ی ورزشی رزمی قدیمی‌تر از این کتاب جایی ثبت نشده. کاراته ذن که البته اسمش کمی عجیبه، یک کتاب جامع آموزش کاراته بود. ذن یه مکتب بوداییه که تاکید بسیار زیادی روی ژرف‌نگری و دقت کردن به ماهیت اشیا داره. ذن تو هنرهای رزمی به غوطه‌ور شدن تو تفکر گفته می‌شه و اینجا ترکیبش با کاراته سرنخ‌های خوبی از تفکر میرزایی در اون مقطع میده. در کل میرزایی تو هر مصاحبه‌ یا متن مکتوبی که ازش هست، اظهار ناراحتی می‌کنه که فلسفه ورزش‌های رزمیِ به قول خودش &quot;قوم زرد&quot; داره فراموش می‌شه و همه به جنبه فیزیکیش توجه می‌کنن. این رو که گفتم، این رو هم بگم که میرزایی به شدت با تکنولوژی و دخانیات مشکل داره. افرادی هم که افسرده یا معتاد شدن رو بیمارانِ زندگی عجین شده با تکنولوژی میدونه.(دقیقه ۱۵ ویدیوی تاریخچه و فلسفه)البته کتاب کاراته ذن فقط یک کتاب آموزش مصور کاراته نیست. بخش هشتم و پایانی این کتاب به ذن و یوگا اختصاص داره. در ابتدای این بخش، میرزایی توضیح میده که شاید خیلی‌ها به جنبه‌ی فیزیکی کاراته جذب بشن اما برای او جنبه‌های فلسفی و فکری این ورزش اهمیت بالایی داره. جایی اوایل این بخش اینطور می‌نویسه:از آن‌جاییکه یگانه عامل مهم ترقیات و پیشرفت‌ها، جامعه‌ی انسانی است پس اهمیت افراد در بالا بردن اهمیت اجتماع از عامل انسانی و نیروی کار تکنیک بشری مورد توجه قرار می‌گیرد.در واقع همونطور که تو مصاحبه با رادیو گفته بود، میرزایی اهمیت بسیار زیادی به تفکر و تربیت ذهن نیروی جوان میداد.تو بخش‌های پایانی کتاب و در جریان صحبت درباره‌ی یوگا، میرزایی گریزهایی به فلسفه و جامعه شناسی هم میزنه. تو پاورقی صفحه‌ی ۴۴۳ کتاب در توضیح جمله‌ی «پیرو فلسفه‌ی راستی به کوشش‌هایی که برای منسوخ نمودن انسان‌ها وجود دارد واقف است» اینطور مینویسه:برهمین پایه انتقادات همانندی در اندیشه‌های شیلر، نیچه و دیگر بنیان‌گذاران فلسفه‌ی علمی می‌یابیم. آنان عمر خویش را چنین آماج انتقاد ساختند که در این عصر حقیقت را شوری نیست.بخش کاراته و ذن این کتاب در نهایت در صفحه‌ی ۴۴۷ با این بیت شعر از وحشی بافقی به پایان میرسه:به راه این امید پیچ در پیچمرا لطف تو می‌باید دیگر هیچکتاب بخش جالب‌تری هم داره. در انتهای کتاب، ۳۳ صفحه با عنوان منتشر خواهد شد و بدون شماره صفحه وجود داره. میرزایی تو این بخش علاقه‌ی واقعی خودش رو نشون میده و تاسیس انجمنی به نام انجمن انشاء تن و روان صحبت میکنه. در این بخش مانیفست میرزایی برای تاسیس این انجمن در ۶۹ بند وجود داره. این مانیفست شامل بخش‌های فیزیکی انجمن پیشنهادی مثل سالن تمرکز فکری، سالن پرورش تن، سالن نماز و نیایش تن و روان، سالن معاینه‌ی پزشکی بدنی و روانی و موارد از این دست هم میشه. در این مانیفست مفصل، آموزش‌های پیش‌بینی شده در این انجمن از ریزترین آموزش‌ها مثل آموزش ضربه زدن با دست تا کلی‌ترین آموزش‌ها مثل مبارزه با چاقو دیده میشه.میرزایی در صفحات پایانی این بخش لیستی مفصل شامل حدود ۵۰ عنوان کتاب رو میاره که گویا برنامه داشته اون‌ها رو بنویسه اما هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاده. خودش بعدها تو سخنرانی از این میگه که هروقت لازم بوده بنویسه، حسی درونش به وجود میومده که بنویسه و او هم بدون توقف تا پایان مطلبی که می‌خواسته رو می‌نوشته ولی اگر اون حس به وجود نمیومده، چیزی هم نمی‌نوشته.در این فهرست که برخی عناوینش توضیحاتی دارن و برخی ندارن، عنوان‌هایی مثل سرگذشت روح، روح ژرفایی چیست؟، کشف صفر، انسان به تماشای خود،‌ توجه به مسئله‌ی رهبری یا چگونه می‌توان توان رهبری را پرورش داد،‌ فرار اندیشه‌ها و من = من دیده میشه. دایره‌ی موضوعات عناوینی که در این بخش دیده میشه علوم روانشناسی و جامعه‌شناسی رو دربر می‌گیره.این کتاب، به خاطر بخش‌های آموزشیش اهمیت زیادی تو تاریخ آموزش رزمی ایران داره و یه نسخه ازش تو کتابخونه‌ی ملی نگه‌داری میشه که البته نمی‌دونم چقدر با نسخه‌ای که من پیدا کردم و نسخه‌ی کاملِ کتابه فرق داره.ابراهیم میرزایی تو زمان انتشار کتاب کاراته ذن مسئول آموزش کاراته یه بخشی از نیروهای ارتش ایران و نظارت بر آموزش این رشته به بخش‌های دیگه بود. برای این‌که حساسیتی ایجاد نشه،‌ میرزایی تصمیم می‌گیره مدتی آموزش کانگ‌فو رو مخفی انجام بده. تو کلاس‌های کاراته، کسایی که علاقه و استعداد داشتن،‌ کانگ‌فو هم یاد می‌گیرفتن و خب چون کسی از این رشته خبری نداشته، متوجه هم نمیشده که استاد کلاس در حال آموزش چه رشته‌ و چه مفاهیمیه.کاراته اون زمان رشته‌ی بسیار مهمی بوده و آموزش دادنش مافیا داشته. سازمان ویژه‌ای بوده که با مجوز ویژه، انحصار آموزش کاراته رو به همه منجمله نیروهای نظامی و امنیتی برعهده داشته. رییس این سازمان نظامی بوده. تو اون دوره ارتشبد فتح‌الله مین‌باشیان رییس سازمان آموزش کاراته بوده. در معرفی مین باشیان باید بگم که یکی از افراد جالب ارتش شاهنشاهی بود. به جز اینکه در دوره‌ای فرمانده نیروی زمینی ارتش بود، از خانواده‌ای اهل موسیقی می‌اومد و پدرش نصرالسلطان از موزیسین‌های دربار قاجار بود و سازنده اولین سرود ملی ایران پس از مشروطه به شمار می‌ره. ارتشبد مین‌باشیان هم به جز امور نظامی، به موسیقی و ورزش آشنایی کامل داشت. از سمت دیگه برای دوره‌ای دروازه‌بان تیم ملی و تاج هم به شمار می‌رفت. مدال قهرمانی باشگاه‌های تهران رو تو سال 1325 رو به دست آورد و سال 1386 تو پاریس فوت کرد.خلاصه که به دلیل همین اهمیت بالا و امنیتی کاراته تو اون مقطع، میرزایی تو اون مقطع تمایلی به علنی کردن رشته‌ی جدیدی که به ایران آورده بوده،‌ نداشته.البته میرزایی همزمان تلاش‌ برای تاسیس انجمن انشاء تن و روان که تو کتاب کاراته و ذن صحبتش رو کرده بود رو هم شروع میکنه. یادمون باشه که میرزایی یکی از چهره‌های شناخته شده و مورد اعتماد سیستم ارتش وقت بوده. درجه‌ی نظامی نسبتا بالایی داشته و آموزش‌هایی رو دیده بوده که اون زمان کمتر از ۱۰ نفر می‌تونستن ادعا کنن آموزش‌هایی در اون سطح دیدن.میرزایی اواخر سال ۵۱ موفق میشه مجوز آموزش آزمایشی سبک اختراعی خودش رو بگیره و حدود یک سال بعد یعنی تو سال ۵۲ بعد از موفقیت دوره‌های آزمایشی تو باشگاه پهلوی انجمن انشاء تن و روان رو تاسیس کنه. این انجمن با اسم دانشکده‌ی انشای تن و روان کارش رو شروع میکنه. میرزایی اسم سبک اختراعی خودش رو که ترکیبیه از کانگ‌فو، کاراته، دفاع شخصی و چند رشته‌ی دیگه، کانگ‌فو توآ میزاره. درباره‌ی دلیل این اسم گذاری چیزهای زیادی مطرح شده اما منطقی‌ترینش اینه که ت مخفف تن و آ مخفف اندیشه است. تن و اندیشه. از دلایل دیگه‌ای که بعدا مطرح شد اینه که توآ یعنی تو آ، داخل بیا. یا اینکه توآ مخفف جمله‌ی انگلیسی time operational animal به معنی زمان برانگیخته شدن حیوان هست. لابد منظور برانگیخته شدن حیوان و آغاز انسان باشه.اوایل دهه‌ی ۵۰ میلادی تب ورزش‌های رزمی تو ایران به شدت بالا میگیره. سال‌های ابتدایی دهه‌ی ۵۰ خورشیدی مصادفه با اکران چندتا از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین فیلم‌های رزمی تاریخ مثل رییس بزرگ،‌ ضربه نهایی یا همون خشم اژدهای خودمون و اژدها وارد می‌شود. نقش اول همه‌ی این فیلم‌ها بروس لی بود که در این به محبوبیت چشم‌گیری رسیده بود مثل همه‌ی دنیا. مرگ ناگهانی و اون روزها رازآلود بروس لی هم که در اون مقطع با شایعه‌ها و حتی افسانه‌های تموم نشدنی تو روزنامه‌ها قاطی شده بود،‌ تب رشته‌های رزمی رو بالاتر برد.خیلی از جوون‌های اون دوره به رشته‌های رزمی و به خصوص بروس لی علاقه‌مند میشن. این تب بروس لی شدن و تاسیس دانشگاه تن و روان با فضای بزرگ و استادی که رشته‌ی خود بروس لی رو آموزش میداد،‌ مساوی میشه با هجوم علاقه‌مندها. خود میرزایی هم جایی گفته بود بروس لی ورزشکار اونقدر بزرگی نیست و بیشتر هنرمنده و من اگر باهاش مبارزه کنم به راحتی شکستش می‌دم. طولی نمیکشه که این توجه عمومی میشه. سال ۵۳،‌ اتفاق بزرگ رخ میده و مجله‌ی مهم دنیای ورزش سراغ میرزایی میره. گزارش مفصل این مجله که اون روزها ضریب نفوذ بسیار بالایی تو جامعه داشته، باعث شهرت یک شبه‌ی میرزایی بین عامه‌ی مردم میشه. تیتر «اینجا معبد کنگ‌فوی ایران است» حسابی برای این رشته تبلیغ میشه و از همین جا میرزایی و شاگرداش اسم «دانشگاه» رو به «معبد» تغییر میدن چون معبد با فلسفه‌ی این رشته‌ی ورزشی سازگارتر به نظر میومد. دنیای ورزش تو این مطلب حسابی از شخص میرزایی تعریف میکنه و لقب «حکیم» بهش میده و البته تاکید میکنه که میرزایی آدم متواضعی هم هست.بعد از این گزارش، سیل توجه‌ها به سمت کانگ‌فو و ابراهیم میرزایی روانه میشه. مجله‌ی اطلاعات دختران و پسران که جزو پرتیراژترین نشریات وقت بوده و مخاطبش نوجون‌ها و جوان‌ها بودن، زیرنظر ابراهیم میرزایی بخش ویژه‌ای ایجاد میکنه و مطالبی مخصوص توآ منتشر می‌کنه. اطلاعات دختران و پسران همون اطلاعات کودکان بوده که بعدا برای جذابیت بیشتر اسمش تغییر کرده. بیشتر به سلبریتی‌ها می‌پرداختن و عکس‌های رنگی چاپ می‌کردن که محبوبیت زیادی داشته. میرزایی به چنان شهرتی میرسه که مطالب مجله‌ی دختران و پسران با اسمش اعتبار می‌گیره. داستان‌هایی با قلم میرزایی در این مجله چاپ میشه و مطالبی که خودش نمی‌نوشته با عنوان «زیرنظر ابراهیم میرزایی» چاپ میشدن. میرزایی تو شماره‌ی ۹۲۹ این مجله تو مطلبی با عنوان داستان سامورایی اینطور مینویسه:سامورای یعنی شمشیر و سامورایی‌ها یعنی شمشیرزنان فرمانروایان سرزمین نفرت می‌باشند. این مردان با لباس‌های بلند و نقاب سیاه و شمشیری به صورت کمان آنچنان بر دشمنان فرمانروایان چیره میشدند تا بدین صورت بنیان آنان را به خاک بسپارند.البته که تعریف ارائه شده از سامورایی‌ها با واقعیت فاصله‌ی زیادی داره و اتفاقا سامورایی‌ها افرادی فروتن و مشورت پذیر بودن.خلاصه معبد تن و روان حسابی کارش می‌گیره و میرزایی هم در اوج شهرت بوده. این شهرت و محبوبیت البته در نهایت کار دستش میده. شاپور غلامرضا پهلوی برادر ناتنی محمدرضا پهلوی پادشاه وقت که همه‌ی کاره‌ی ورزش و رییس کمیته‌ی ملی المپیک ایران بوده به دلایلی که مستنداتی ازشون در دست نیست، با ابراهیم میرزایی درگیر میشه. شاپور غلامرضا همون شاپور غلامرضاست که در مقطعی متهم بود به کشتن آقا تختی و براش تیتر زده بودن غلامرضا غلامرضا را کشت. خلاصه برادر ناتنی و پرنفوذ شاه، در نهایت، سال ۵۶ یعنی یک سال قبل از انقلاب دانشکده یا همون معبد تن و روان و همه‌ی باشگاه‌های وابسته بهش در جاهای مختلف تهران رو تعطیل میکنه. معلوم نیست ارتباط میرزایی با شخص شاه چطور بوده اما عکسی هست که به نظر میرسه تو کوه‌های اطراف تهران ثبت شده و شاه رو در حال دست دادن با میرزایی نشون میده. اگر بخوایم براساس عکس قضاوت کنیم، شخص اول وقت مملکت خیلی جدی و خشک با میرزایی دست داده. میرزایی تو مقطعی مجبور میشه تو پارک‌های عمومی و سالن‌های خیلی کوچیک یا سوله‌های اجاره‌ای خارج از شهر کلاس‌هاش رو برگزار کنه.از زندگی شخصی میرزایی اطلاعات زیادی موجود نیست. تنها چیزی که میشه به قطعیت گفت اینه که زن داشته و دو فرزند و تو همین دوران یعنی اواخر پهلوی دوم از همسرش جدا میشه. میرزایی که اوضاع رو خوب نمیبینه چند ماهی از ایران میره اما درست تو اوج شلوغی‌های بهمن ۵۷ برمیگرده. میرزایی که آدم‌های زیادی رو به خصوص بین نظامی‌ها میشناخته و به دلیل درگیری‌هایی که با مقام‌های ارشد حکومت پهلوی و به خصوص شاپور غلامرضا داشته، موفق میشه خودش رو به کمیته‌ی انقلاب اسلامی نزدیک کنه. این نزدیکی به جایی میرسه که میرزایی روز ۲۳ بهمن با چند نفر پادگاه باغشاه رو تصرف می‌کنن و با سلاح‌های به دست اومده ساختمون مرکزی سازمان ورزشی تاج رو میگیرن. علی جباری ستاره‌ی اون روزهای تاج حضور میرزایی و مدیریتش تو این ماجرا رو تایید میکنه. به گفته‌ی جباری بازیکن‌ها که از باشگاه اخراج شده بودن و شاهد از بین رفتن اموال باشگاه بودن چند هفته بعد میرن پیش شاه‌حسینی رییس امور ورزش در دولت موقت انتقالی و ماجرا رو براش تعریف می‌کنن. شاه‌حسینی هم میگه میرزایی از کمیته مجوز داره و کاریش نمیشه کرد.البته میرزایی برای در اختیار گرفتن این ساختمون از فعالیت‌های قبل از انقلاب خودش تو سازمان تاج استفاده میکنه و امضای مسئولای رده‌ بالای وقت باشگاه یعنی رضا کاشفی به عنوان مشاور عالی سازمان ورزشی تاج در اون مقطع و پرویز شیخان مدیر استقلال از دهه بیست تا سال 57 رو میندازه پای برگه‌ی مجوزی که داشته.میرزایی و گروه تحت فرمانش سازمان ورزشی تاج رو تحت کنترل نگه می‌دارن و حتی در کم‌ترین زمان ممکن کلاس‌های آموزش کانگ‌فو رو هم اونجا برقرار می‌کنن. حتی تو خیابون حجاب کلوپ بانوان دانشکده تن و روان رو هم راه میندازن. تو مدت خیلی کمی اساسنامه‌ی این سازمان هم تایید میشه و فعالیت‌ها به شکل قانونی ادامه پیدا میکنه. اواخر تابستون ۵۸ اما قدوسی دادستان دادگاه انقلاب دستور مصادره‌ی همه اموال و امکان سازمان تاج رو صادر می‌کنه. این اماکن به جز دفتر مرکزی دانشکده تن و روان که تو خیابون حجاب نزدیک فاطمی بوده مصادره میشن. اوضاع برای مصادره‌ی این دفتر عادی پیش نمیره و در واقع میرزایی و شاگرداش ساختمون رو تحویل نمیدن. دادگاه انقلاب حکم بازداشت میرزایی رو صادر میکنه.روند بازداشت میرزایی خوب پیش نمیره و کار به شلیک گلوله کشیده میشده. سازمان علم حق وعدالت،‌ سازمانی که میرزایی بعدها تاسیس میکنه و به ماجراهاش خواهیم رسید مدعیه که یکی از شاگردهای دانشکده به نام محسن امیری دودران دراین درگیری‌ها کشته شده. خود میرزایی هم تو این درگیری‌ها گلوله می‌خوره و اول راهی بازداشتگاه و بعد راهی بیمارستان میثاقیه وقت یا همون بیمارستان مصطفی خمینی فعلی میشه.حدود سه ماه بعد از این جریان و اواخر دی ۵۸، میرزایی برای شرکت تو اولین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران ثبت نام می‌کنه. اونطور که روزنامه‌ی کیهان می‌نویسه میرزایی با وجود شکستگی پا از بیمارستان خودش رو به وزارت کشور رسونده و ثبت نام کرده. درباره‌ی شکستگی پای میرزایی روایت دیگه‌ای هم وجود داره و اون اینه که در جریان تیراندازی رخ نداده. روایت اینطور نقل میکنه که میرزایی به باشگاهی تو خیابون آذربایجان نرسیده به رودکی رفت و آمد زیادی داشته. این باشگاه تو زیرزمین قهوه‌ خونه‌ای به نام درویش قرار داشته. روایت میگه میرزایی تو این باشگاه با سهراب عیسی‌پور درگیر میشه و پاش در جریان این درگیری میشکنه. عیسی‌پور از کانگ‌فوکارهای شناخته شده به شمار میاد که در جریان جنگ تحمیلی شهید شده. اونطور که من از قدیمی‌های این محل پرسیدم رفت و آمد زیاد میرزایی به این باشگاه که البته الان دیگه مخروبه‌ست و ساختمونش به دلیل عدم ایمنی و امکان ریزش کلا پلمب شده رو تایید کردن اما کسی درباره‌ی این درگیری و شکستن پای میرزایی چیزی به خاطر نیاورد.برگردیم سر اصل داستان و انتخابات اولین دوره‌ی ریاست جمهوریتو این مقطع هنوز ارگانی به نام شورای نگهبان وجود خارجی نداره و عباراتی مثل نظارت استصوابی هنوز خلق نشده. در نتیجه ۱۲۴ نفر ثبت‌نام می‌کنن و وارد کارزار انتخابات میشن. البته که انتخابات اونجور بی‌نظارت هم برگزار نشد. میرزایی با شعارهایی درباره‌ی جوان‌ها وارد عرصه‌ی انتخابات میشه و شاگردهاش که کم هم نبودن براش تبلیغات زیادی می‌کنن. میرزایی طبق گزارش روزنامه‌ی کیهان در چندین نوبت در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران سخنرانی انتخاباتی میکنه و برنامه‌هاش رو ارائه میده. بیشتر این برنامه‌ها حول انقلاب فرهنگی بودن. البته که همه‌ی ۱۲۴ نفر ثبت‌نام کننده در این انتخابات منجمله ابراهیم میرزایی به خط پایان رای گیری نرسیدن. عده‌ی زیادی به روش‌ها و دلایل مختلف کنار رفتن. مثلا یهو مشخص شد که پدر جلال‌الدین فارسی از نامزدهای مهم، ایرانی نیست و از مهاجرهای افغان بوده در نتیجه ثبت‌نامش غیرقانونی بوده. یا مثلا مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین بعد از پیام آیت الله خمینی مبنی بر اینکه هرکس به قانون اساسی رای مثبت نداده نباید تو انتخابات باشه و باتوجه به رای منفی این سازمان به این قانون اساسی، خودش انصراف داد و رفت. ۹۵ نفر دیگه هم با امضای سید محمد موسوی خویینی‌ها نماینده‌ی ویژه‌ی رهبری در کمیته‌ی نظارت بر انتخابات و مسئول بررسی نامزدها، از جریان انتخابات کنار رفتن. اوضاع برای ابراهیم میرزایی اما جور دیگه‌ای پیش رفت....روز ۲۳ دی ۵۸ روزنامه‌ی کیهان اعلام میکنه که یکی از نامزدهای انتخابات بازداشت میشه. احمد بهار عضو کمیسیون بازرسی انتخابات به کیهان میگه دلیل این بازداشت همکاری با رژیم پهلوی و ساواکه. یه روز بعد با چاپ عکس میرزایی روی جلد همین روزنامه و تیتر ابراهیم میرزایی دستگیر شد،‌ نام این نامزد هم مشخص میشه. سازمان علم حق و عدالت میگه میرزایی رو در حالی بازداشت کردن که تو صداوسیما تو جلسه‌ای برای بررسی وضعیت انتخابات شرکت کرده بوده. اونطور که این سازمان مدعی شده، میرزایی بعد از درگیری با موسوی‌ خویینی‌ها که همزمان با مسئولیت در انتخابات، رییس صداوسیما هم بوده دستگیر میشه.یکی از اعضای دادگاه انقلاب تو مصاحبه با کیهان تلویحا این مسئله رو تایید میکنه و میگه:دیروز به دنبال جلسه کمیسیون نظارت بر تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری، میرزایی که متهم به همکاری با رژیم گذشته و ساواک می‌باشد با حُکم دادستانی دستگیر و ‌زندانی شد. وی همچنین افزود که به دنبال پیروزی انقلاب یک بار دیگر ایشان به اتهامات گوناگون دستگیر شده است که در جریان دستگیری نیز مجروح گردیده و مدتی در دادستانی انقلاب بازداشت بوده است. وی افزود که کاندیدایی ایشان برای ریاست جمهوری ایران مسلماً یک توطئه علیه انقلاب اسلامی و‌ جمهوری اسلامی ایران بوده است چرا که وی حتی به خاطر همکاری هایش با رژیم گذشته از شاه سابق یک اسلحه کمری جایزه گرفته که مدرک آن نیز، در دادستانی موجود است.حدود یک هفته بعد گروهی از شاگردهای میرزایی میرن دفتر روزنامه‌ی کیهان و اونجا به نشانه‌ی اعتراض بخشی از فرم‌های رشته‌ی کانگ‌فو توآ رو اجرا می‌کنن. بیانیه‌ای هم از طرف این گروه در دفاع از میرزایی روز بعد تو کیهان چاپ میشه که موسوی خویینی‌ها رو خطاب قرار میده.میرزایی مدتی بازداشت میمونه اما بدون حاشیه‌ی خاصی آزاد میشه. روند ماجراهای مربوط به ابراهیم میرزایی اما از اینجا، کاملا تغییر میکنه و از یک ماجرای سیاسی به یک ماجرای پیچیده دینی تبدیل میشه....آغاز دهه‌ی ۶۰، سال بسیار پراتفاق و جنجالی بوده. طرح عدم کفایت سیاسی ابوالحسن بنی‌صدر رییس جمهور تو مجلس تصویب میشه. تصویب این طرح به معنی کنار رفتن رییس جمهور از قدرت بوده. بنی‌صدر همون انتخاباتی رو برنده شد که میرزایی هم توش نامزد بود. تو روزهای ۳۰ و ۳۱ خرداد ۶۰ نیروهای طرفدار سازمان مجاهدین خلق که گفتیم نامزدشون تو انتخابات به دلیل رای مخالف دادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی، غیررسمی رد صلاحیت شده بود به خیابون ریختن. داستان از حدود ۴ ماه قبل و اسفند ۵۹ شروع شده بود. بنی‌صدر تو سخنرانی پرحاشیه‌ای تو دانشگاه تهران انجام میده که در نهایت به درگیری‌های شدیدی میرسه. صحبت‌های رییس جمهور وقت تو اون سخنرانی در ادامه‌ی درگیری‌های سیاسی اون روزها بوده و در نهایت کار به جایی میرسه که مجلس طرح عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر رو ارائه میده و رییس جمهور رو خلع میکنه. خلاصه دو روز آخر خرداد ۶۰ درگیری‌های خیابون تو چند شهر ایران باعث کشته و زخمی شدن تعدادی میشه. گزارش دقیقی از تعداد کشته‌ها، زخمی‌ها و بازداشتی‌ها نیست. دقیقا یک هفته بعد و تو ۷ تیر ۶۰ هم دفتر حزب جمهوری اسلامی تو محله‌ی سرچشمه‌ی تهران منفجر میشه و تقریبا همه‌ی اعضای اصلی این حزب منجمله سید محمد بهشتی از چهره‌های تاثیرگذار وقت کشته میشن. حزب جمهوری اسلامی یکی از موضوعات مورد دعوای بنی‌صدر و مجاهدین با چهره‌های سیاسی دیگه بود. خلاصه که اوضاع تو نیمه‌ی اول اون سال حسابی به‌هم ریخته بود و در نتیجه فضای کشور دستخوش تغییرات زیادی شد.یکی از این تغییرات تعطیل شدن کلاس‌های کانگ‌فو بود. گویا این شک وجود داشته که این کلاس‌ها محل تجمع اعضای مخفی شده سازمان مجاهدین خلق بوده. این سازمان متهم اول بمب‌گذاری دفتر حزب جمهوری اسلامی بود که بعدها این اتهام ثابت شد.ابراهیم میرزایی برای مدت سه سال کلاس‌هاش رو مخفیانه برگزار می‌کرده. سال ۶۳ به دلیلی که مشخص نیست اما احتمالا همین برگزاری کلاس‌های ممنوعه به صورت مخفیانه باشه بازداشت و برای ۶ ماه زندانی میشه. از جزییات این بازداشت خبر قابل اعتمادی در دسترس نیست. بعد عبور از این پرونده‌ست که ابراهیم میرزایی تبدیل به چهره‌ای فراورزشی فراسیاسی میشه.میرزایی بعد آزاد شدن از تهران به گرگان محل تولدش میره و اونجا شروع میکنه به چوپونی کردن. میرزایی چوپونی رو شغل انبیا میدونسته و جایی میگه که چون حضرت موسی چوپان بوده او هم چوپانی رو انتخاب کرده.بعد دو سال میرزایی از گرگان میاد ملارد کرج. تو کرج مرکزی راه اندازی میکنه به نام بیمارستان «انرژی و روان‌پزشکی درد و درمان بیماری‌های نادرمان» میرزایی از زمانی که سال ۵۷ به ایران برمیگرده، ادعایی مطرح میکنه مبنی بر اینکه تو آمریکا دوره‌هایی درباره‌ی فیزیولوژی بدن انسان دیده.این بیمارستان در واقع محلی بوده که میرزایی مدعی بوده در اون با کمک انرژی بیماری‌های لاعلاج رو درمان میکنه. فیلم عجیبی از این بیمارستان هست که در اون مردی با لباسی شبیه لباس‌هایی که پیامبرها تو فیلم‌های ایرانی تنشون میکنن کنار دریا یا رودی خوابیده و میرزایی درباره‌ی درمان بیماری‌ها چیزهایی میگه. در بخش دیگه‌ای از این فیلم ابراهیم میرزایی در حال ویزیت کردن شخصی دیده میشه که روی تختی دراز کشیده. تصاویر مربوط به رود یا درا به احتمال خیلی زیاد مربوط به ملارد نیست. متاسفانه صدای ویدیو افتضاحه اما بخش‌هایی از اون رو بشنوید:کمی بعد میرزایی برای اولین بار ادعا میکنه که امام دوازدهم شیعیان و موعود وعده داده شده در این مذهبه. این ادعا البته اصلا ادعای جدیدی نیست. در تاریخ بی‌شمار افرادی از زمان حیات امام یازدهم شیعیان ادعای فرزندنیش رو داشتن و اینکه موعود وعده داده شده هستن. این ماجرای ادعای مهدویت یه ماجرای خیلی قدیمی به حساب میاد. مثلا یکی از مشهورترین مدعیان این عرصه شخصیه به نام احمد الاحسن که ممکنه ایمیل‌هایی که توش وعده‌ی ظهورش داده میشه رو شما هم دریافت کرده باشید تا حساب‌های کاربری که به فارسی و عربی ازش مینویسن رو تو توییتر دیده باشید. احمد الاحسن که عراقیه البته ادعای اصلیش اینه که فرزند امام دوازدهم و پیک و فرستاده‌ی مخصوص این امامه اما در نهایت تو همون دسته‌ی مدعیان مهدویت قرار میگیره.ابراهیم میرزایی حتی تنها ورزشکار رزمی که ادعای مهدویت کرده هم نیست. همین یک سال و چند ماه پیش بود که شخصی به نام دکتر سایان چند وقت بعد اینکه اومد برنامه‌ی حالا خورشید و جلوی رضا رشیدپور نشست، از تهران خارج شد و یه جایی تو بیابون‌های اطراف کرج با انتشار این بیانیه ادعای مهدویت و ظهور کرد:جمهوری اسلامی در سال‌های اخیر به خصوص از دهه‌ی هشتاد خورشیدی به این طرف با بعضی از موارد چنین ادعاهایی برخوردهای شدیدی در حد حکم اعدام کرده چون دیده شده که این افراد خیلی زود هم مرید پیدا می‌کنن. اون زمان اما اینطور نبود.میرزایی سال ۶۶ رو سال اعزام سفیر به کشورهای مختلف اعلام می‌کنه. سفرایی تعیین میکنه که برن و پیامش رو به کشورهای دیگه بدن اما هیچکدوم از این سفرا موفق نمیشن ویزای کشورهایی که توشون ماموریت داشتن رو بگیرن.همون سال فیلمی ساخته میشه به نام یم می که قرار بوده داستان زندگی میرزایی تا اون روز روایت کنه. مشخص نیست فیلم چند دقیقه‌ست اما حدود ۲۶ دقیقه ازش رو پیدا کردم. فیلم به شدت عجیب و بی کیفیته. یم می معلوم نیست یعنی چی. فیلم که گویا از روی نوار داغون شده‌ای تبدیل شده و رنگ‌ها،‌ صداها و تصاویر کاملا به‌هم ریخته و نامشخص هستن با تصویر میرزایی در حال یادداشت چیزی شروع میشه. میرزایی تو شروع مرتب یم می رو تکرار می‌کنه تا اینکه تصاویر به مردی تو بیابون کات میخوره. مرد داخل تصاویر میرزایی نیست و لباسش شبیه لباس مردیه که تو ویدیویی بیمارستان ملارد بود. حتی میشه گفت بازیگر هم همون بازیگره. باتوجه به مشخص نبودن بیشتر ویدیو چیز خاصی از تصاویر نمیشه گفت اما به نظر میرسه ویدیوی دیگه‌ای که با کیفیت تصویری بهتر از بیمارستان ملارد وجود داره، بخشی از همین فیلم باشه. متن فیلم البته در دسترسه. در جایی اواسط فیلم، میرزایی با رد کردن ادیان ابراهیمی، با ادبیاتی عجیب و حتی نامفهوم ادعای خدایی میکنه:آنچه بشر تحت عنوان مَهدی، خدا، عیسی ودیگر ظهورات می‌خواهد، نیازِ عالم مادی است و هر کس این ظهور را بنا به خواست و نیاز خویش می‌طلبد و تاکنون بشری نتوانسته حتی کلامی از جهان ماوراء و یا خلقت میرِنَر به زبان آورد. مَهدی، رمز عالم ماده است. خدا، شکل کمال یافته عالمِ ماده و صورت هستی در قالب یک ملکه است. کلّ تجربه خلقت آماده شده در بایگانی این سیاره موجود است. کنون در برگردان عالم هستی که آخرین‌ها اولین‌ها هستند، تمامی پیامبران و تمامی هستی موجود می‌باشد و چندین بار وعده‌ الهی مبنی بر پایانِ خلقت به بشر نشان داده شد که بیابید مالک آسمانها و زمین را و از نعمات هستی تنها برای ارتقاء و خودآئی بهره گیرید و به شهر توآ وارد گردید.و در ادامه شعرگونه‌ای می‌خونه:اَی یا آفرنده یا اِی آفرنده که پَر مامیـه زِآئـی ابراهــیـمپس که چرا کو چرا کنـج کنجــان چــرا گه چــرا گو چــرازآئی ابراهیم در این فیلم یعنی خود ابراهیم میرزایی و چندین بار خودش رو با این لفظ مخاطب قرار میده. در طول فیلم هم چندین شعرگونه با همین شکل قراعت میکنه. و در اواخر فیلم ادعای خدایی رو اینطور دوباره تکرار می‌کنه:و کنون جهان تحتِ فرمان و مالک هستی فارغ التحصیل این سیاره و زمین در مقدمه کتاب آفرینش بر اساس 7 مرحله و سازمان داده شده بر اصول اساسنامه انشای تن و روان و پیامبران و کاشفین و بینش وران و هر اندیشه‌ای در مرتبه سلسله خاصِ تجربه‌ خود در یکی از 7 مرحله قرار دارد و این لحظه پایان بخشیدن تباهیهاست، لحظه میثاقِ با کلامِ پیامبران به رستاخیزِ زمان و قیامتِ فرمان و میثاق با محمَّد خاتم فرستادگان کنون زمانِ مسلم بودن جهان و خواب، امر پایان جهان به رستاخیزِ تحقق وعده پیامبران و شروع فرمان ز مکه از سال 66 و بُطلان فرمانروایان سرزمین نفرتها و یک زبانی کل جهان به درک سَره فارسی و کمال یافتن تمامی خواص در یک آن و بخشوده شدن همگان در این نقش زمان و یاران به میعاد شهر توآ و بایگانی سرزمینِ نفرتها و عظمت.فیلم با این کلمات به پایان میرسه:بسـم اللـــــه الــــرحمـــن الــــرحیــــمبسـم اللـــــه الــــرحمـــن الــــرحیــــممـحمــــد خاتــــــم قـــــران احمــــد زا د ه نـصرالله آب ادی افســــرابـــــراهیـــــم میــــــر زِآئــــــــــیو در آخر حروف تشکیل دهنده‌ی اسم خودش رو به صورت مقطع نجوا میکنه.انتشار این فیلم شرایط رو برای میرزایی تغییر میده. نهادهای اطلاعاتی که میبینن با موردی پیچیده‌تر از موردهای قبلی مشابه طرف هستن، چند نفری از شاگردای میرزایی رو بازداشت می‌کنن. میرزایی با چند نفر از نزدیکانش از راه کوه به ترکیه میره اما اون طرف مرز بازداشت میشه. دلیل بازداشتش مشخص نیست ولی ممکنه به دلیل ورد غیرقانونی بوده باشه چون مدت زیادی بازداشت نمیمونه و در نهایت از ترکیه به آلمان و از آلمان به لس آنجلس میره.اونطور که سایت‌های نزدیک به جمهوری اسلامی مینویسن شخصی به نام بهنام چ رابط میرزایی و هوادارهاش در ایران بوده. هیچ ردی از این آقای چ پیدا نکردم. در بین شاگردهای نزدیکش و کسایی که قبلا و بعدا ردی ازشون بوده خبری از کسی با نام بهنام و فامیلی که با چ شروع بشه دیده نمیشه. میرزایی از طریق همین روابط حالا یا بهنام چ یا کس دیگه‌ای به مریدانش میگه که دو ماه وقت دارن یه کشتی بزرگ بسازن تا باهاش از بلایی که قراره نازل بشه نجات پیدا کنن.در لس آنجلس دانشکده انشای تن و روان رو راه میندازه و شاگردانی هم جذب میکنه. به نظر میرسه اون سال‌ها از ادعای خدایی یه قدم عقب میره و خودش رو شریک الله معرفی میکنه. تو صورت جلسه‌ی جلسه‌ی عمومی دانشکده تن و روان که در تاریخ ۱۰ سپتامبر ۱۹۹۰ یعنی ۱۹ شهریور ۶۹ برگزار شده اینطور اومده که جلسه این‌طور شروع شده:«به‌نام میم‌الله آغاز می‌کنیم که رمز بسم‌ الله الرحمن الرحیم است.»در جایی از این جلسه که به پرسش و پاسخ از میرزایی اختصاص داره، در پاسخ به این سوال که خودش رو در چه مقامی می‌دونه که اعلام قیامت کرده، توضیح بسیار مفصلی میده که البته چندان واضح نیست در بخشی از این توضیح میگه:پس قیامت چیست؟ قیامت کلمه است و قیامت معاد صورت چیست؟ برگشت دانه به دانه استبیشتر این توضیح هم به این مسئله اختصاص داره که میرزایی از همه می‌خواد از گوش و عقلشون برای رسیدن به جواب این سوال استفاده کنن.اون‌طور که در گزارش این جلسه‌ی حدودا ۴ ساعته اومده، قالب مسائل مطرح شده در این جلسه به مسائل فلسفی، جامعه‌شناختی و روان‌شناختی اختصاص داشته و صحبت‌هایی هم علیه جمهوری اسلامی مطرح شده.میرزایی در آمریکا کتب ادیان ابراهیمی شامل تورات، انجیل و قرآن رو باهم ترکیب میکنه و کتابی براساس ترکیب این کتاب‌ها می‌نویسه که نامش رو التوحید میذاره. میرزایی معتقد بوده که راه پیامبرها به پایان رسیده و حالا خودش به عنوان صاحب کلام و صاحب الامر داره راهبری انسان‌ها رو برعهده می‌گیره.این کتاب در ۷ بخش با اشاره به هفت روز صرف شده برای خلقت از دیدگاه ادیان ابراهیمی تهیه شده. درباره‌ی محتوای کتاب اطلاعات قابل اشاره‌ای در دسترس نیست اما گویا درباره‌ی خلقت عالم ماده و انسان شناسی و مسائل فلسفی نوشته شده. این کتاب رو همایون خشگوی در آلمان روی کاغذهای چرمی با جوهر و دوات جمع‌بندی می‌کنه و تلاش بسیاری میکنه که این کتاب کاملا شبیه کتب عتیقه و نسخ خطی به نظر بیاد. این همایون خشگوی نفر دوم تشکیلات کانگ‌فو توآ در اون زمان به حساب میومده که در جایی در ایالت باواریای بایرن زندگی و کار می‌کرده. میرزایی بعدها که کار ورزش رو رها می‌کنه، خشگوی رو به عنوان نفر اصلی معرفی میکنه که البته بعضی از شاگردهای مهمش الان این مسئله رو رد می‌کنن.خلاصه که از این کتاب التوحید نسخه‌ای موجود نیست و ادعا میشه هر سه نسخه‌ی تهیه شده که همگی هم گویا خطی هستن و بسیار تلاش شده شبیه کتب عتیقه و کهن باشن در جایی به نام موزه‌ی خلقت که میرزایی تاسیس کرده نگهداری میشن. درباره‌ی این موزه‌ی خلقت هیچ سرنخی وجود نداره و گروهی از شاگردان شاگردان میرزایی معتقدند چنین جایی اصلا وجود نداره.یه کتاب التوحید دیگه هم داریم که شیخ صدوق از راویان معتبر و مهم حدیث در تاریخ اسلام اون رو نوشته و یکی از کتاب‌های مهم در فلسفه‌ی کلامی اسلامی به حساب میاد.همون مقطع باشگاه‌هایی تو زنجان آموزش کانگ‌فو توآ رو شروع می‌کنن اما سال ۷۲ با مطرح شدن نام ابراهیم میرزایی تو کلاس‌هاشون تعطیل میشن. از شمال هم چنین گزارش‌هایی رسیده که به طور مخفیانه کلاس‌هایی برگزار می‌شد و هر بار لو می‌رفت. تا زمان انتخابات جنجالی ۷۶ که به رییس جمهور شدن محمد خاتمی منجر شد ردپایی از میرزایی بین عموم دیده نمیشه. در جریان اون انتخابات فعالیت میرزایی و مریدانش ناگهان زیاد میشه و شروع میکنن به پخش کردن اعلامیه‌هایی با موضوع وعده‌ی ظهور میرزایی.اونطور که در خبرها هست این اعلامیه‌ها در چندین شهر به خصوص شرق تهران پخش میشدن. همایون خشگوی زمانی که ایران بوده تهران‌پارس باشگاه داشته و به همین دلیل تمرکز پخش اعلامیه‌ها تو اون بخش تهران بیشتر بوده. میرزایی سازمانی هم تاسیس میکنه که اول کیان و بعد علم حق و عدالت نام داشته. این اعلامیه‌ها به نام این سازمان منتشر میشده.این اعلامیه‌ها که در رسانه‌های وقت ایران با صفت‌هایی مثل کفرآمیز از اون‌ها یاد میشه مدتی در سطح شهر دیده میشن و بعد از انتخابات در جریان هیجان‌های اون سال‌ها کم کم موجشون میخوابه.یکی دو نفر از قدیمی‌های کانگ‌فو و توآ که البته تمایلی به اظهارنظر درباره‌ی آقای میرزایی ندارن معتقدن که سال ۷۸ تو آلمان یا آمریکا از دنیا میره. این افراد که عجیب نیست اگر با شاگردان میرزایی در خارج از کشور آشنایی و حتی رابطه داشته باشن معتقدن که سکوت چند ساله‌ی سازمان علم حق و عدالت به دلیل مرگ میرزایی بوده و اینکه بعد از اون سال دیگه عکس جدیدی هم ازش منتشر نشده.آخرین عکس‌های میرزایی مربوط به همون سال‌ها میشه و بعد از اون هرچی هست عکس‌های قدیمی‌تر و تکراریه.رسانه‌های نزدیک به جمهوری اسلامی مثل مشرق میگن که بعد مرگ میرزایی تشکلیاتش دست سازمان‌های اطلاعاتی اسراییل و آمریکا افتاده و همون بهنام چ که قبلا ازش صحبت کردم سرپل اطلاعاتی این تشکیلات با سازمان‌های اطلاعتی اسراییل و آمریکاست.سازمان علم حق و عدالت اما اظهارنظر روشنی درباره‌ی شایعه‌ی مرگ میرزایی نداره. برعکس با ایجاد فضایی رازآلود و اسرارآمیز، به فعالیتش ادامه میده. اوایل دهه‌ی ۸۰ سازمان علم حق و عدالت در ایران فعال‌تر میشه و شروع به انتشار شب‌نامه و نشریه میکنه. در خبری در روزنامه‌ی کیهان اینطور اومده که در عملیاتی در شهریور ۸۰، چهار هزار نسخه‌ نشریه‌ی سازمان علم حق و عدالت و تعدادی عضو این سازمان که تعداد یا هویتشون مشخص نیست بازداشت شدن. سال ۸۶ این سازمان اطلاعیه‌ای صادر می‌کنه و درباره‌ی حوادث اوایل انقلاب ادعاهایی مطرح میکنه که واکنش خاصی از طرف جمهوری اسلامی یا شخصیت‌هایی که اوایل انقلاب در حوادث حضور داشتن رو در پی نداره.بهمن سال ۸۷ هم این سازمان اطلاعیه‌ی دیگه‌ای صادر می‌کنه و در اون دستورالعمل‌هایی مبتنی بر آموزه‌های میرزایی ارائه میده. روی پوستر این اطلاعیه اینطور نوشته شده:بشارت باد پادشاهی آفریدگار خداوند یکتا آقا ابراهیم میرزاییتو این پوستر میرزایی با صفت‌های حی الحضور و واجب الوجود موصوف شده که صفت‌هایی خدای یکتا در ادیان ابراهیمی هستن به این معنی که خدا همیشه زنده‌ست و تنها وجود عالمه که وجود داشتن واجبه.یکی از دلایلی که رسانه‌های نزدیک به جمهوری اسلامی معتقد هستند این سازمان رو سازمان‌های اطلاعاتی اسراییل اداره می‌کنه اینه که سال ۸۸ و در جریان انتخابات جنجالی ریاست جمهوری اون سال، این سازمان به شدت فعال بود. ممکنه شما هم ایمیل‌های این سازمان رو که اون زمان به وفور با وعده‌ی ظهور ابراهیم میرزایی صاحب الامر منتشر میشد دریافت کرده باشید. سایت سازمان علم حق و عدالت اون سال مخاطب نسبتا زیادی داشت و در نتیجه به سرعت فیلتر شد.در یکی از آخرین بیانیه‌هایی که این سایت قبل از فیلتر و بعد از دسترس خارج شدن منتشر کرد اینطور اومده:&quot;... اعلام گردهمایی علی خامنه ای، برای اعلان خبر تسلیم مطلق به درگاه حضرت صاحب الأمر و الزمان آقا ابراهیم میرزایی، تنها راه نجات اوست.البته این سایت الان بالاست اما محتوایی به جز یه عکس بزرگ که روش نام سازمان درج شده درش دیده نمیشه. هیچی نه لینکی نه متنی نه چیز دیگه‌ای.تا امروز خبری درباره‌ی وضعیت سلامت و حیات ابراهیم میرزایی منتشر نشده. اگر زنده باشه حالا باید ۸۱ سالش باشه. گروهی معتقد هستن که فایل‌های صوتی که از او منتشر میشه متعلق به خودش نیست. صداها همیشه بی‌کیفیت و غیرواضح هستن و نمیشه بررسی کرد که ممکنه متعلق به یک پیرمرد ۸۱ ساله هستن یا نه. کاربری در توییتر که از هواداران سرسخت میرزاییه و تمام فعالیتش روی تبلیغ عقاید میرزایی متمرکزه در توییتی میگه شخصی که در دهه‌ی هشتاد خورشیدی با شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان لس آنجلس تماس می‌گرفت و ساعت‌ها باهاشون بحث‌های فلسفی میکرد خود میرزایی نیست و یکی از شاگرداشه. این کاربر البته به صورت مرتب فایل‌های صوتی منتشر میکنه که مدعیه سخنرانی‌های میرزاییه. بعضی از فایل‌ها تاریخ هم دارن ولی بعضی بدون تاریخ و مشخصات دیگه منتشر میشن. اون‌هایی که تاریخ دارن بیشترشون متعلق به اوایل دهه‌ی هفتاد خورشیدی هستن یعنی قبل از تاریخی که گفته میشه تاریخ مرگ میرزاییه. همین کاربر در یکی از جدید‌ترین توییت‌هاش اینطور می‌نویسه:برخی این عکس کعبه‌ی خالی از زائر را می‌بینند و تعجب می‌کنند؛ همین بنا را تاکنون چندبار سیل ویران کرده است، چون در پست‌ترین نقطه‌ی شهر مکه گویا واقع است؛ یگانه راهبر آدمیان آقا م‌الله یارومه ابراهیم میرزایی به سال 1366 امانتی که در آن مکان نهفته بود را برای همیشه برگرفتندسال ۶۶ همون سالیه که میرزایی از ایران به ترکیه و از اونجا به اروپا فرار کرد.یارومه یا همون راهبر،‌ بالاترین مقام در سلسله مراتب کانگ‌فو توآ ست. کسی که به درجه‌ی یارومه میرسه در واقع تمام مراحل تن و اندیشه‌ی این رشته رو طی کرده و در اصطلاح بازنشسته میشه. البته که تنها کسی که به درجه‌ی یارومه رسید خود میرزایی بود. در واقع روند کار اینطوره که هرکس برای رفتن به درجه‌ی بعدی و گرفتن رنگ بعدی شال و درج خط روی یونیفورم، باید از مقام بالاترتاییدیه تکمیلی بگیره. یعنی در واقع میشه گفت به جز میرزایی به عنوان مخترع این رشته عملا کسی امکان رسیدن به درجه‌ی یارومه رو نداره چون آقای میرزایی اگر زنده باشه هم سال‌هاست شاگرد رسمی نداره و کسی رو برای درجه‌های بالای توآ‌ تایید نکرده. بررسی‌ها نشون میده هیچکدوم از شاگردهای قدیمی میرزایی هم موفق نشدن نظر اکثریت جامعه‌ی این رشته برای عبور از یه حدی و رسیدن به درجه‌ی یارومه رو جلب کنن.تو پرانتز توضیح بدم که مراحل و درجه‌های کانگ‌فو توآ بسیار مفصله. اگر کسی بخواد به درجه‌ی استادی برسه و توآ رو آموزش بده، باید ۷ مایگاه یا همون مرحله رو طی کنه. این مراحل شامل یاد گرفتن علم فیزیولوژی بدن، مجموعه‌ای از علوم پزشکی، مجموعه‌ای از علوم انسانی، تمرکز روی فلسفه، آموزش علومی مثل هیپنوتیزم و علوم ریاضی و نجوم میشه. تمام این دروس در دانشکده تن و روان تدریس میشدن و در واقع به همین دلیل هم بوده که نامش رو دانشکده و معبد گذاشته بودن. بعد از ارائه‌ی پایان نامه به شورای فنی توا، شخص میتونه به مقام استادی برسه.قبل از رسیدن به این مرحله اما باید ۱۰ خط رو سپری کرد و چهار شال رو گرفت. ۱۰ خط کانگ‌فو توآ هرکدوم فلسفه‌ی خودشون رو دارن و شامل اجرای فرمی میشن که براساس فیزیولوژی بدن و هندسه طراحی شدن و داخل دایره‌ای مخصوص اجرا میشن. شال‌های توآ هم که شبیه کمربندهای تکواندو هستن، به ترتیب سفید، سبز، قهوه‌ای و مشکی هستن که رنگ‌بندی این‌ها هم فلسفه‌ی مخصوص به خودشون رو داره که خیلی مفصله و از حوصله‌ی این بحث خارج. یه شال قرمز هم هست که بالاتر از همه‌ی این‌هاست و مخصوص شخص ابراهیم میرزایی بوده و به احترامش دیگه کسی به مرحله‌ی بستن این شال نمیرسه. اگر علاقه‌مند هستید یا علاقه‌مند شدید، سایت فدراسیون این رشته که البته از شهریور سال ۹۸ خبری منتشر نکرده، توضیحات کامل و جامعی درباره‌ی شال‌ها و خطوط این رشته داره.برگردیم سر بحث اصلی.یکی از آخرین فعالیت‌های هوادارهای سازمان علم حق و عدالت، انتشار یه ویدیو بوده که در اون صحبت‌های سیاسی مطرح شده. ابتدای ویدیو تصویر مردی رو میبینیم که ریش داره و بعد دوربین رو به سمت خیابون میگیره و:قدم‌گاهی که درباره‌ش صحبت شد در واقع منظور روبروی ساختمون دفتر مرکزی دانشکده‌ی تن و روان هست که درباره‌ش صحبت کردیم.رشته‌ی کانگ‌فو توآ همونطور که گفتم حالا در ایران صاحب تشکیلات رسمیه و فعالیت میکنه. این رشته در ایتالیا، آلمان و کانادا هم تدریس میشه و جزو سبک‌های شناخته شده‌ی کانگ‌فو به حساب میاد. مبدع این سبک اما به اندازه‌ی فایل‌های صوتی که ازش منتشر میشه اسرارآمیز و به اندازه‌ی نوشته‌هایی که از قولش نقل میشه غیرقابل درکه. میرزایی سال‌هاست به همین فایل‌های صوتی و نقل قول‌های اسرارآمیز محدود بوده تا جایی که حتی مصطفی جلیل‌زاده از معدود شاگرداش در معبد تن و اندیشه‌ی تهران و یکی از انگشت‌شمار کسانی که مستقیم توآ رو از خود میرزایی یاد گرفتن و در حال حاضر فعالیت رزمی دارن هم قادر نیست به این اسرار پی ببره. جلیل‌زاده که در کانادا توآ‌ تدریس میکنه.</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 17:57:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن پادکست «کاپیتان سانسور شده»</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-muoibn2enxss</link>
                <description>پرویز قلیچ خانیپادکست اوتسایدرز، سجاد بیات و علی امیری‌فراینجا گوش کنید: کست باکس - شنوتومتن پادکستبعیده موضوعی رو پیدا کنیم که علی پروین، محمد مایلی‌کهن، ناصر حجازی، مجید جلالی، حشمت مهاجرانی، حسن روشن و حمید درخشان درباره‌ش اتفاق نظر داشته باشن اما در اولین اپیزود از Outsiders سراغ کسی رفتم که همه‌ی این افراد و خیلی‌های دیگه معتقدن بهترین بازیکن تاریخ فوتبال ایران بوده. کسی که در زمان حکومت پهلوی بازداشت و مجبور به عذرخواهی رسمی از شاه شد و به گفته‌ی خودش اگر بعد از انقلاب کمی دیگه در ایران می‌موند سختی‌های زیادی براش پیش میومد. چهره‌ای که محمدرضا پهلوی دستور داد با اینکه کاپیتان تیم ملی بود، تصویرش رو از مستند بازی‌های آسیایی تهران و مراسم دریافت مدال طلای فوتبال سانسور کنن همینطور سال‌ها بعد تصویرش از تمام برنامه‌های ورزشی بعد از انقلاب هم سانسور شد. امروز می‌خوام درباره‌ی فوتبالیستی صحبت کنم که از دانشگاه تهران فوق‌لیسانس داشت، کاپیتان بهترین تیم تاریخ ایران بود، در سه المپیک بازی کرد و سه بار جام قهرمانی جام ملت‌ها رو بالای سر برد، ۱۹ سالگی لباس تیم ملی رو پوشید و وقتی فقط ۳۳ سالش بود به دستور مقام‌های امنیتی از تیم ملی بازنشسته شد،‌ از طرف ساواک ممنوع‌الکار شد، مدتی حمال فرش و راننده‌ی کامیون بوده و به این شغل‌هاش افتخار می‌کنه، ۲۳ سال نشریه‌ای کمونیستی رو اداره کرد، تو خانواده‌ای مسملمان به دنیا اومد و دینش رو تغییر داد، از ناسیونالیسم متنفره و به گفته‌ی خودش با مجاهدین خلق مرزهایی به اندازه‌ی فاصله‌ی زمین تا آسمون داره، مصاحبه با رسانه‌های کوچیک رو به BBC فارسی ترجیح میده چون خط اون شبکه رو قبول نداره، سال‌هاست تلویزیون بازی‌هایی که او در اون‌ها درخشیده رو پخش نمی‌کنه و نامش رو از لیست حاضران در بازی‌های ملی حذف می‌کنه، روزگاری در اوج شهرت و محبوبیت رسانه‌های هنری رو بی اصالت، رسانه‌های سیاسی رو جانبدار و رسانه‌های ورزشی رو بی شرافت خطاب کرد و حالا در ۷۴ سالگی یک نام ممنوعه در ایران و بیشتر شبکه‌های ماهواره‌ای خارج از ایران به شمار میاد؛ پرویز قلیچ‌خانی.پرویز قلیچ‌خانی، فوق‌ستاره‌ای که کاپیتان تیم طلایی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ ایران بود، سه بار در المپیک بازی کرد و تنها بازیکن تاریخه که سه بار قهرمان جام ملت‌های آسیا شده اما بسیار تلاش شده تا کمتر نشانه‌ای ازش تو تاریخ فوتبال ایران باشه. این تلاش‌ها تا حدود نسبتا زیادی اثربخش هم بودن و حتی با وجود انقلاب دیجیتالی رسانه‌ها و زنده بودن آقای قلیچ‌خانی هم، نسل جدید، حتی نسل قبل کمتر چیزی ازش می‌دونن. پرویز قلیچ‌خانی یک نام ممنوعه‌ست که حتی هم‌تیمی‌های سابقش هم حالا تمایلی ندارن درباره‌ش صحبت کنن یا اگر هم صحبتی می‌کنن، دوست ندارن به اسم خودشون نقل بشه. قلیچ‌خانی از معدود چهره‌های شناخته‌ شده‌ی تاریخه که هم در زمان پهلوی و هم بعد از انقلاب با نظام حاکم سرجنگ داشته و هر دو طرف برای کنار زدنش تلاش‌های زیادی کردن.پرویز قلیچ‌خانی سال ۱۳۲۴ تو محله‌ی شهباز جنوبی تهران متولد شد. شهباز اسم قدیم خیابون ۱۷ شهریوره. شهباز جنوبی از سر میدون خراسون شروع میشه. بالای میدون خراسون رو هم میگفتن شهباز شمالی. خونه‌ای که قلیچ‌خانی در اون متولد شد نزدیک میدون شوش و تو محله‌ای بود که اون روزها بهش میگفتن صابونپزخونه. این محله‌ها الان تو بخش‌های جنوبی میدون شوش و اون سمت‌ها قرار گرفتن. قلیچ‌خانی تو محله‌ی خودشون به مدرسه‌ی عاصمی میرفت که مثل اغلب مدرسه‌های محله‌های جنوب شهر تهران معلم ورزش‌ مهمی داشت. متاسفانه اسم این معلم ورزش رو جایی پیدا نکردم اما مشخصه که مثل اغلب معلم ورزش‌های محله‌های شهباز و میدون خراسون و جنوب شهر تهران، مرد باسوادی بوده و به بچه‌هایی که استعدادهای ورزشی و غیر ورزشی داشتن اهمیت زیادی میداده. خیلی از فوتبالیست‌های بزرگ تاریخ ایران از همین کانال وارد تیم‌های ورزشی میشدن. قلیچ‌خانی تو دبیرستان ادیب از والیبال به فوتبال کوچ میکنه و بعد از اینکه با تیم دبیرستان ادیب قهرمان دبیرستان‌های تهران میشه، به تیم البر منتقل میشه. البرز تیم دوم باشگاه کیان بوده که تیم اصلیش تو سطح یک بازی می‌کرده و از تیم‌های بازیکنساز بوده. اونطور که در خاطراتش میگه، منصور امیرآصفی از چهره‌های برجسته‌ی فوتبال تو دهه‌های ۳۰، چهل و ۵۰ که خیلی از بازیکن‌های درجه یک اون دوره رو کشف کرده بوده، قلیچ رو میبره تیم اصلی کیان. حتما در اولین فرصت به آقای امیرآصفی هم خواهیم پرداخت. قلیچ‌خانی تو ۱۷ سالگی برای اولین بار برای تیم اصلی کیان تو بالاترین سطح بازی میکنه. اولین باری که قلیچ برای تیم کیان به زمین میره، بازی مقابل شاهین قدرتمند اون سال‌ها بوده. همین مسئله باعث میشه نمایشش به چشم روزنامه‌ها هم بیاد. بریده‌ای از کیهان ورزشی هست که در اون از عملکرد قلیچ‌خانی با تیتر «کیانی جوان و شجاع» تمجید شده.سردار قلیچ، لقبی که هوادارها بهش داده بودن یه فوتبالیست تنومند با کاریزمای بالا بود. استیلش شبیه گرد مولر مهاجم افسانه‌ای آلمان بوده اما سبک بازیش نه. سبک بازی سردار قلیچ ترکیبی از دکتر سوکراتس و گونتر نتزر بوده؛ یه کاپیتان ذاتی با شوت‌های خطرناک، هوش بالا، دوندگی بی‌امان و قدرت بازیخونی عجیب. یه چیزی مثل بالاک مثلا.قلیچ‌خانی خیلی هم زود به تیم ملی رسید. حدودا بیست سالش بود که به تیم ملی دعوت شد. البته دلیل دعوت شدن یه بازیکن ۲۰ ساله با حدود ۳ سال سابقه‌ی بازی در سطح اول، نبود بازیکن تراز اول تو اون دوره نبود. اتفاقا تیم ملی اون دوره خیلی هم پرستاره بود. سال ۱۳۴۳ تو مقدماتی المپیک توکیو نتایج خیلی خوبی گرفته بود و راحت به المپیک رسیده بود. قبل از شروع رقابت‌ها اما اوضاع تغییر کرد. داستان از این قرار بود که درگیری‌های باشگاهی بین نماینده‌های شاهین و دارایی که به درگیری فیزیکی روسای دو تا باشگاه در جریان یکی از بازی‌ها هم رسیده بود، بهونه‌ای میشه که شاهینی‌های تیم ملی حاضر نشن برای اردوی تدارکاتی که قرار بوده در شوروی برگزار بشه، تیم ملی رو همراهی کنن. شاهینی‌ها می‌گفتن اکبر محب رییس دارایی که گویا تو کادر سرپرستی تیم ملی بوده نباید باشه. خلاصه شاهینی‌ها تیم ملی رو تحریم می‌کنن و همراه کاروان نمیرن. محمد رنجبر که کاپیتان تیم ملی هم بوده به همین بهونه نمیره شوروی و از ترکیب تیم ملی برای المپیک توکیو حذف میشه. در نتیجه‌ی این تغییرات بزرگ، چند بازیکن منجمله قلیچ‌خانی جوون پاشون به تیم ملی بازمیشه.قلیچ با یکی از همون شوت‌های خطرناکش هم تو بازی منجر به اولین قهرمانی ایران تو جام ملت‌ها به اسراییل مدافع عنوان قهرمانی گل زد. فرمت برگزاری مسابقات اون موقع اینجوری بود که تیم‌ها تو یه گروه باهم بازی می‌کردن و در نهایت تیمی که بیشترین امتیاز رو میاورد،‌ قهرمان بود؛ درست مثل لیگ. تیم ایران تو آخرین بازی اون مسابقه‌ها مقابل اسراییل، باتوجه به برد تو همه‌ی بازی‌های قبلیش جلوی برمه و چین و هنگ‌کنگ با یه مساوی هم قهرمان میشد. تو نیمه اول اما اول اسراییل گل میزنه و بعد مرحوم بهزادی بازی رو مساوی میکنه. اسراییلی‌ها خیلی به اون گل اعتراض میکنن چون مدافع‌شون توپ رو از تو دروازه درمیاره و معتقد بودن که گل نشده. قلیچ‌خانی دقیقه ۸۷ گل قهرمانی رو میزنه. گل قشنگیه، از پشت محوطه. قلیچ‌خانی البته با اشاره به اینکه داور این بازی از هند و کمک‌هاش از پاکستان هستن و گل اول پرحرف و حدیث ایران، معتقده که قرار بوده ایران این بازی رو ببره چون محمدرضا پهلوی معتقد بوده برای تبلیغات سیاسیش به پیروزی ورزشی مقابل اسراییلی که به تازگی اعراب رو تو جنگ ۶ روزه شکست داده بود‌،‌ نیاز داشته.قلیچ‌خانی دو گل هم به استرالیا زده در مقدماتی جام جهانی ۷۴ که البته در نهایت به اون مسابقات نرسیدیم و در مجموعه ۳-۲ به استرالیا باختیم. روزنامه‌های اون زمان می‌نویسن که قلیچ‌خانی بعد شکست سه – صفر تیم ملی به استرالیا تو خونه‌ی حریف به زنش قول میده که دو تا گل بهشون بزنه و به قولش هم عمل می‌کنه. تیکه روزنامه‌ای دیدم که معلوم نبود برای کدوم روزنامه‌ست. مطلبی داشت با این مضمون که کاش قلیچ‌خانی به زنش قول سه گل داده بود. یعنی رسانه‌های وقت فکر می‌کردن قلیچ اونقدر خوب بوده تو اون بازی که می‌تونسته بیشتر هم گل بزنه. گل اول قلیچ‌خانی تو اون بازی از روی نقطه‌ی پنالتی ثبت میشه. گل دومش اما یه شاهکار واقعیه. هرچند برخلاف افسانه‌هایی که میگن این گل از فواصل ۴۰ و ۵۰ به ثمر رسیده، نقطه‌ی شوت قلیچ اونقدری هم از خط محوطه‌ی جریمه دور نیست اما حرکتی که قبلش خودش شروع میکنه از وسط زمین و ضربه‌ی والیش واقعا چشم‌نوازه. چیزی شبیه گل استیون جرارد به المپیاکوس تو فصل ۰۵-۲۰۰۴ لیگ قهرمانان با این تفاوت که شوت قلیچ‌خانی میره بالای دروازه.سال ۴۴ تیم ایران تو تورنمنتی دوستانه با حضور ترکیه و عراق و پاکستان شرکت میکنه. اونطور که کیهان ورزشی نوشته قلیچ‌خانی تو اون بازی ایران و ترکیه‌ی اون تورنمنت بهترین بازیکن حریف رو از کار میندازه و باعث تحسین سرمربی حریف میشه. قلیچ اون موقع بازیکن تیم کیان تهران بود و این درخشش باعث علاقه‌ی چند تیم ترکیه‌ای میشه. گویا بیشترین علاقه رو تیمی به نام شکر اسپور داشته که یکی از تیم‌های متوسط اون زمان ترکیه به حساب میومده. اونطور که کیهان ورزشی مینویسه، مبلغ پیشنهادی شکر اسپور به قلیچ‌خانی و طالبی ۱۶۰ هزار تومن به هر نفر برای یک سال و نیم، حقوق ماهانه هزار و ۶۰۰ تومن، خرج زندگی خانواده در ترکیه، مسکن و غذا و هزینه رفت و برگشت به ایران بوده. پیشنهاد به نوشته‌ی کیهان برای یک بازیکن آسیایی بی‌سابقه بوده. حتی قراردادی هم در هفت بند برای این دو بازیکن تو سفارت ترکیه تو تهران تنظیم کرده بودن که کیهان ورزشی بخش‌هایی ازش رو چاپ کرده.سازمان تربیت‌بدنی وقت اما علاقه‌ای به خروج قلیچ‌خانی و جلال طالبی دو بازیکن مهم اون سال‌های تیم ملی نداشته در نتیجه بیانیه‌ای از قول قلیچ‌خانی تو شماره‌ی عصر روزنامه‌ی کیهان منتشر میشه با این مضمون که به دلیل شاه‌دوستی و میهن‌پرستی پیشنهاد تیم‌های ترکیه‌ای رو رد کرده. اینجا تو پرانتز بگم که صحبت از همون جلال طالبی هست که تیم ملی رو در جام جهانی ۹۸ هدایت کرد و شاید ندونید که بازیکن بسیار خفنی بوده. بین اسناد کیهان ورزشی خبری دیدم درباره‌ی پیشنهاد ۶۰۰ هزار تومنی با حقوق ماهانه ۶ هزار تومنی تیم رد استار فرانسه به طالبی و ملاقات حضوری ایشون و  نایب رییس باشگاه فرانسوی. گویا طالبی سر جریان شکر اسپور تعهد داده بوده که از ایران خارج نمیشه و این پیشنهاد که رقمش برای اون موقع و یک بازیکن ایرانی و آسیایی نجومی به حساب میاد لغو میشه.قره‌گزولو که اسمش برده شد، رییس سازمان تربیت بدنی وقت بوده که حدود یک ماه بعد از این ماجرا برکنار و تیمسار خسروانی جایگزینش میشه. تیمسار خسروانی، در اون مقطع رییس باشگاه تاج هم بوده و برای عملی کردن وعده‌ی داده شده به قلیچ‌خانی و طالبی برای دادن پول بهتر، هر دو بازیکن رو از کیان به تاج منتقل میکنه. حضور قلیچ‌خانی جوون که اون موقع حدودا ۲۳ سالش بود تو تاج، درهای جدیدی از فعالیت‌های سیاسی رو به روش باز میکنه.قلیچ‌خانی خیلی زود اما با خسروانی به مشکل میخوره و کار به جایی میرسه که خسروانی به قلیچ اجازه‌ی بازی نمیده. سال ۵۰ خسروانی به شرط حضور تو تیم پاس اجازه‌ی خروج قلیچ و بازی کردنش رو صادر میکنه. قلیچ‌خانی مثل خیلی از فوتبالیست‌های دیگه‌ی اون زمان، همزمان با فوتبال تحصیل می‌کرده. اول دانسشرای عالی ورزش که محل تحصیل تقریبا همه‌ی ورزشکارهای همه‌ی رشته‌های اون موقع ایران بوده و بعد دانشگاه تهران و رشته‌های مرتبط با مدیریت ورزش. قلیچ‌خانی در نهایت مدرکی معادل فوق‌ لیسانس امروز از دانشگاه تهران میگیره.تو اون سال‌ها رادیو بغداد بدون وقفه برنامه‌های ضد شاه ایران پخش می‌کرد. اواخر دهه‌ی ۴۰ تا سال ۵۴ روابط ایران و عراق تیره و تار بود. در واقع از زمان روی کار اومدن حزب بعث در عراق، درگیری‌های مرزی ایران و عراق باعث بحران‌های زیادی شده بود. اون‌طور که اسناد در دسترس مرکز اسناد انقلاب اسلامی نشون میده، این درگیری‌ها حتی به چند روز تیراندازی هوایی و اخراج ایرانی‌ها از عراق هم کشیده شده. در نهایت سال ۵۴ پرونده‌ی این درگیری‌ها با وساطت الجزایر، امضای عهدنامه‌ی مشهور به الجزایر و تعیین اروند رود به عنوان مرز ایران و عراق، بسته میشه.تو دهه‌ی ۵۰ یکی از کارهای همیشگی قلیچ‌خانی، ضبط و پخش برنامه‌های ضد شاه رادیو بغداد تو دانشسرای عالی ورزش و دانشگاه بود. اون دوره گروه‌های مارکیسیستی و کمونیستی در همه‌ی دنیا منجمله ایران فعالیت زیادی داشتن. یکی از افرادی که اون روزها به شدت زیر فشار رادیو بغداد قرار داشته، مرحوم همایون بهزادی بوده. بهزادی که بازیکن بزرگی بوده و به خاطر لقب سرطلایی از طرف رادیو بغداد به نزدیک بودن با دربار و دور بودن از مردم متهم میشده. احتمالا لقب سرطلایی رو به تاج تشبیه می‌کردن. اینم بگم که برنامه‌ها طبیعتا به زبان فارسی پخش می‌شدن و پخش شدنشون باعث ناراحتی شدید بهزادی میشده. البته اونطور که ابراهیم افشار روزنامه‌نگار با سابقه نقل می‌کنه، مرحوم بهزادی بعدها کسانی که در پخش این برنامه‌ها تو ایران نقش داشتن رو بخشیده بوده.اصغر شرفی مهاجم تیم ملی، شاهین، تاج، پاس و سرمربی اسبق برق شیراز که نزدیک‌ترین دوست قلیچ بوده تایید میکنه قلیچ علاقه‌ی زیادی به مطالعه‌ی کتاب‌های مائو و بقیه‌ی اندیشمندهای چپ‌گرا داشته. مائو بنیان‌گذار جمهوری خلق چین و یکی از مهمترین تئوریسین‌های مارکسیسم لنینیسم بود. مائو اواخر دهه‌ی ۴۰ میلادی رییس جمهور چین شد و تا زمان مرگش تو سال ۱۹۷۶، تاریخ دنیا رو حسابی تغییر داد. مائو معتقد بود فرهنگ خیلی مهمه و میتونه روی اقتصاد سوسیالیستی تاثیر زیادی بزاره. این ایده که به مائویسم مشهوره طرفدارهای زیادی داشت. البته این رو هم باید گفت که مائو چندان هم کارنامه‌ی درخشانی نداره و مثلا در یک نمونه، اواخر دهه‌ی ۵۰ و اواسط دهه‌ی ۶۰ میلادی خانواده‌های کشاورزهای چینی به دستور مائو به‌هم خورد و کشاورزها برای افزایش تولید به اردوگاه‌های کار فرستاده شدن. اوضاع جوری پیش رفت که همه مجبور بودن از شکمشون بزنن تا به میزان تولید مورد نظر برسن. حزب کمونیست چین تایید کرده که تو این قحطی ۱۰ میلیون نفر کشته شدن و من حتی گزارش‌هایی درباره‌ی مرگ ۷۰ میلیون نفر هم دیدم. تو اون دوره یعنی دهه‌ی ۶۰ میلادی، بیشتر از هزار و ۲۰۰ مورد آدمخواری هم گزارش شده که اسناد رادیوی آزاد آسیا نشون میدن مائو ازشون خبر داشته. رادیوی آزاد آسیا یه مرکز اطلاعاتی متمرکز روی شرق آسیاست.خلاصه، گفتیم که قلیچ‌خانی علاقه‌ی زیادی به مطالعه‌ی اندیشه‌های اندیشمندهای چپ‌گرا داشت. مشخص نیست دقیقا چه کتاب‌هایی مطالعه می‌کرده اما از فعالیت‌های سیاسیش میشه حدس زد که علاقه‌ی چندانی به بخش‌های غیر سیاسی اندیشه‌های این افراد نداشته چون تو نوشته‌هاش و حرف‌هاش اثری از این بخش‌ها دیده نمیشه.در شروع دهه‌ی ۵۰ شمسی اما اوضاع ناگهان عوض میشه....قلیچ‌خانی برخلاف چیزی که خیلی از دوستان حتی نزدیکش فکر می‌کردن، فقط یک جوان پرشور با افکار چپی نبود. سال ۵۰ تیم ملی ایران باید برای انجام بازی برگشت مرحله‌ی مقدماتی المپیک ۱۹۷۲ به کویت سفر می‌کرد. گروه‌های چریکی فلسطین تهدید می‌کنن که در صورت سفر کاروان ایران به کویت، مسئولیت جون اعضای این کاروان با خودشونه. المپیک ۷۲ مونیخ همون المپییکیه که اعضای گروه فلسطینی «سپتامبر سیاه» برای آزاد شدن تعدادی زندانی از زندان‌های اسراییل و همینطور دو نفر از اعضای یک سازمان چپگرای آلمانی، ۱۱ ورزشکار اسراییلی رو تو دهکده‌ی مسابقات به گرونگان گرفتن و در نهایت با کشته شدن همه‌ی گروگان‌ها و پنج نفر از هشت گروگانگیر ماجرا تموم شد. سه گروگانگیر دستیگر شده هم بعدا با فشار گروهی هواپیماربا از زندان آلمان آزاد شدن و اسراییل هم حمله‌های شدیدی علیه گروه‌هایی که میگفت تو این کشتار دست داشتن انجام داد. اپیزود دوم پادکست پوشه به شرح کاملی از اتفاق‌های المپیک مونیخ و همچنین عملیاتی که بعدا اسراییل به بهونه‌ی تلافی انجام داده اختصاص داره. اگر علاقه‌مند هستید و می‌خواید بیشتر درباره‌ی اون اتفاق‌ها بدونید حتما پوشه رو روی اپ‌های پادگیر پیدا کنید و گوش بدید. خلاصه، برگردیم به ماجرای بازی ایران و کویتکویت که میدونست نمی‌تونه امنیت کاروان قوی‌ترین و مهم‌ترین تیم اون روزهای آسیا رو تامین کنه، پیشنهاد برگزاری بازی تو مصر رو میده. مصر اون زمان رهبر معنوی کشورهای عربی در درگیری با اسراییل بود. در واقع ۴ سال قبل از این بازی کشورهای عربی با رهبری معنوی مصر با اسراییل درگیری نظامی پیدا کرده بودن و تو یه جنگ شش روزه ازش شکست خورده بودن. یک سال بعد المپیک مونیخ هم دوباره باهم درگیری داشتن. در نتیجه‌ی وجود چنین فضایی بین مصر و اسراییل به عنوان دلیل اصلی تهدید گروه‌های فلسطینی علیه کاروان ایران، این بازی در نهایت در یونان برگزار شد.اصغر شرفی تایید میکنه که تو هواپیمای حامل کاروان ایران چندین نفر و به گفته‌ی آقای شرفی ۷۰، ۸۰ نفر در پوشش خبرنگار حضور داشتن که در واقع نیروهای امنیتی بودن. تیم ایران اون بازی رو هم مثل بازی رفت که تو امجدیه با گل‌های پروین و جباری برده بود، دو هیچ و با گل‌های مرحوم غلامحسین مظلومی و پروین برنده میشه. تیم ملی قرار بوده یک شب در هتل بمونه و روز بعد به ایران برگرده. اون شب اعضای کاروان برای گردش تو آتن هتل رو ترک می‌کنن اما پرویز قلیچ‌خانی میمونه. گروه‌هایی از سازمان چریک‌های فدایی خلق، شب تو هتل با قلیچ‌خانی دیدار و گفت‌وگو می‌کنن و کتاب‌هایی که اون روزها به کتاب‌های جلد سفید معروف بودن به همراه اعلامیه و اقلام دیگه در اختیارش میذارن تا با خودش به ایران بیاره. کتاب‌های جلد سفید تو اون دوره کتاب‌های ممنوعه بودن. این ممنوعه بودن ممکن بود به دلیل محتوا یا نویسنده باشه. یعنی ممکن بود کتاب درباره‌ی ایدئولوژی‌های ممنوعه اون زمان مثل کمونیسم باشه یا توسط نویسنده‌هایی که خوندن آثارشون جرم بود مثل خود مائو نوشته شده باشه. ممکن بود این کتاب‌ها از طرف سیستم امنیتی ممنوع شده باشن یا تو خانواده‌ها پذیرفته نشن.اواخر دی‌ماه ۱۳۵۰، چند روز بعد بازگشت کاروان ایران به کشور، سازمان‌های امنیتی وقت پرویز قلیچ‌خانی، مهدی لواسانی و اصغر شرفی رو از سر تمرین تیم پاس بازداشت می‌کنن و به اداره‌ی امنیت ساواک میبرن. لواسانی مدافع تیم ملی و پاس که بعد از اون جزو ستاره‌های تاج هم شد، یکی دیگه از چهره‌های سیاسی فوتبال تو اون مقطع بوده. لواسانی در جریان دربی نیمه‌کاره سال ۴۹ که در نهایت ۳-صفر به نفع تاج میشه یکی از بازیکن‌هایی بود که تو درگیری‌ها حضور پررنگ داشت و محروم شد. اون دربی تا دقیقه ۷۵ یک – یک مساوی بود. پرسپولیسی‌ها به داور معترض بودن. عزیز اصلی گلر پرسپولیس به ارشد برازنده داور بازی سیلی میزنه و بازی جنجالی میشه و نیمه‌کاره رها میشه. فدراسیون استقلال رو برنده اعلام میکنه. چهار نفر بعد از اون بازی محروم میشه که اتفاقا اصلی جزوشون نیست. بهزادی، کلانی و شاهرخی از پرسپولیس و مهدی لواسانی از استقلال.شرفی اون زمان افسر شهربانی بوده و برادرش هم تو یکی از سازمان‌های امنیتی مشغول به کار بوده که ردپایی ازش پیدا نکردم که چه شغلی داشته در چه سازمانی. به دلیل این ارتباطها، شرفی یک شب بازجویی و بعد آزاد میشه. بلافاصله به خونه‌ی قلیچ‌خانی میره و قبل از اینکه ساواک که تا اون زمان قلیچ رو بازداشت کرده بوده، موفق بشه از زیر زبونش چیزی بکشه، همه‌ی چیزهایی که از یونان آورده بود رو به همراه هرچیزی که تو خونه داشت و ممکن بود براش دردسر بشه از بین میبره.تلویزیون حدود یک ماه بعد خبر دستگیری قلیچ، شرفی و مهدی لواسانی رو اعلام میکنه. همون روز تلویزیون ملی مصاحبه‌ای با حضور پرویز قلیچ‌خانی و پرویز ثابتی از کله‌گنده‌های وقت ساواک با سردبیرهای چند روزنامه و مجله ورزشی پخش میکنه. قلیچ‌خانی تو این مصاحبه میگه که فعالیت سیاسی چندانی نداشته و فقط چند بار شعر سیاسی تو دانشسرا خونده و به در بوفه لگد زده. روزنامه‌ی کیهان روز بعد از این مصاحبه اینطور مینویسه:«فوتبالیست تیم ملی ایران از شاهنشاه استدعای عفو کرد.شاهنشاه آریامهر سه شنبه شب پرویز قلیچ‌خانی و مهدی لواسانی را مورد عفو قراردادند. اوامر شاهانه ساعت ۸ شب در زندان به نامبردگان ابلاغ و بلافاصه دو فوتبالیست باشگاه پاس را با اتومبیل به خانه‌هایشان بردند.»قلیچ‌خانی بعد آزادی تلاش کرد به عنوان استاد دانشسرا استخدام بشه اما به گفته‌ی خودش به دستور ساواک و اعلام عدم صلاحیتش، موفق نشد. اون روزا ساواک فشار زیادی به قلیچ‌خانی وارد میکنه. بهش اعلام می‌کنن اگر می‌خواد میتونه کارمند تربیت بدنی بشه اما قلیچ‌خانی علاقه‌ای به کارمندی نداشته و می‌خواسته تدریس کنه. تو همون‌ دوره البته قلیچ‌خانی تدریس میکرده اما نمی‌تونسته حقوقش رو بگیره. چک حقوق قلیچ‌خانی رو اون دوره به نام شخص دیگه‌ای که ردی ازش پیدا نکردم صادر می‌کردن.سیستم امنیتی اون زمان، تو پرونده‌ی قلیچ‌خانی از تجربه‌ی پرونده‌ی آقا تختی کمک میگیره. کنار زدن ناگهانی تختی نتیجه‌ی خوبی برای این سیستم نداشت و محبوبیتش به مراتب بیشتر هم شد چون تا روز آخر عمرش بین مردم جامعه جایگاه رفیعی داشت. مصاحبه‌ی تلویزیونی سردار قلیچ، برای شکستن غرورش ترتیب داده شده بود که به نظر میرسه موفق هم بوده. قلیچ‌خانی قبل از المپیک مونترال یعنی سال ۵۵ و تو ۳۳ سالگی تصمیم میگیره که از بازی‌های ملی خداحافظی کنه. همزمان اوفارل سرمربی تیم ملی ایران میره. اوفارل، یکی بزرگ‌ترین اسمهایی به شمار میاد که تا حالا روی نیمکت ایران نشسته. این سرمربی ایرلندی اواخر دهه‌ی ۷۰ میلادی سرمربی لسترسیتی، منچستریونایتد و کاردیف سیتی بود. هرچند به جز یه جام حذفی ولز و یه قهرمانی سطح دوم انگلیس افتخار دندون‌گیر دیگه‌ای نداره اما حضورش تو تیم ملی ایران انقلابی تو این تیم بود. اوفارل سال ۱۳۵۳ سرمربی ایران شد و تیم ملی رو یک بار قهرمان جام ملت‌ها و یک بار قهرمان بازی‌های آسیایی کرد. اوفارل تیم ایران رو به المپیک مونترال هم رسوند اما یه روز صبح از ایران رفت. روزنامه‌ها اون موقع باوجود نتایج درخشان تیم ملی از اوفارل خیلی انتقاد می‌کردن. حقوق ۳۵۰ هزار تومنی سرمربی تیم ملی یکی از دلایل این انتقادها بوده. روزنامه‌ها اون زمان بهش می‌گفتن دیکتاتور. جالبه که سال ۷۸ در جریان جام جهانی به اردوی تیم ملی میاد و با بازیکن‌ها درباره‌ی ستاره‌های اسکاتلند پرستاره‌ی اون دوره صحبت میکنه. نتیجه اینکه با اون تیم گردن کلفت که امثال کنی دالگلیش و آرچی گمیل رو داشت و آلن مکلود سرمربیشون می‌گفت می‌خوان قهرمان جهان بشن رو یک – یک متوقف کردیم.فدراسیون وقت خیلی زود برای جایگزینی اوفارل سراغ سرمربی جوان تیم امید یعنی حشمت مهاجرانی رفت. مهاجرانی همزمان با تیم امید، تو کادرفنی تیم ملی هم بود. اوفارل حشمت رو خیلی قبول داشت. مهاجرانی تو یه جلسه‌ی خصوصی با حضور قلیچ‌خانی و دری سردبیر وقت کیهان ورزشی، به قلیچ میگه فقط در صورتی این پست رو قبول میکنه اون هم قبول کنه به بازی برای تیم ملی ادامه بده. قلیچ‌خانی قبول میکنه و برمیگرده تیم ملی. قلیچ‌خانی تو المپیک مونترال هم عملکرد خوبی داشت و تک گل ایران در جریان شکست دو – یک تو مرحله‌ی یک چهارم نهایی جلوی شوروی رو هم میزنه. این گل هنوز آخرین گلیه که ایران تو المپیک زده.سال ۵۳ تیم ملی فوتبال با ترکیب کامل تو بازی‌های آسیایی تهران شرکت می‌کنه. قلیچ‌خانی با وجود همه‌ی مشکلات غیرفوتبالی، با بازوبند کاپیتانی تیم ملی تو این مسابقات شرکت می‌کنه. تیم ایران طلای فوتبال این بازی‌ها رو میبره. بعد از مسابقات همه‌ی اعضای تیم ملی به دفتر مخصوص شاه دعوت میشن تا از دست شخص محمدرضا پهلوی سکه‌ای به عنوان هدیه بگیرن. قلیچ‌خانی به این مراسم دعوت نمیشه. بعدها نام و تصویر کاپیتان تیم ملی هم به دستور دفتر مخصوص، از مستندی که برای این بازی‌ها ساخته شد، سانسور میشه.دو سال بعد از بازی‌های آسیایی و قبل از یه بازی دوستانه با مجارستان حشمت مهاجرانی به قلیچ‌خانی اعلام می‌کنه که از طرف کامبیز آتابای رییس وقت فدراسیون اعلام شده که این بازی، باید بازی خداحافظیش باشه. قلیچ که قبلا می‌خواسته خداحافظی کنه هم قبول میکنه و در نهایت درحالی که حدود ۳۳ سال سن داره، اعلام بازنشستگی میکنه.بعد از اون فشارهای غیرفوتبالی به حدی روی قلیچ‌خانی زیاد میشه که تصمیم میگیره از ایران بره. اداره‌ی امنیت ملی در جریان التهاب‌های اون سال‌ها با خروج قلیچ‌خانی به شدت مخالفت میکنه. قلیچ‌ که اون موقع کاپیتان تیم دارایی بوده، برای کمک سراغ علی عبده صاحب بولینگ عبده و بنیان‌گذار پرسپولیس میره. عبده که گویا در اداره‌ی امنیت ملی یا ساواک حرفش برو بوده، درست کردن کار قلیچ رو مشروط به حضورش تو پرسپولیس میکنه. قلیچ‌خانی می‌پذیره و تو نیم فصل دوم فصل ۵۶-۱۳۵۵ با لباس پرسپولیس تو لیگ شرکت میکنه. البته حضور منصور امیرآصفی از چهره‌هایی که قلیچ‌خانی علاقه‌ی زیادی بهش داشته به عنوان سرمربی تو پرسپولیس در این انتقال اون روزها نسبتا جنجالی از دارایی به رقیب همشهری یعنی پرسپولیس بی تاثیر نبوده. قلیچ‌خانی آخر فصل با پرسپولیس به مقام دوم لیگ میرسه و بعد از فقط ۹ ماه حضور تو این تیم، به کمک عبده و با اجازه‌ی ساواک راهی آمریکا میشه.تیم ملی بدون قلیچ به جام جهانی ۷۸ صعود میکنه. قلیچ‌خانی که اون زمان تو تیم سن‌خوزه ارتکوییک آمریکا بازی میکرده، به حشمت مهاجرانی پیغام میده که اگر دعوت بشه، قبول میکنه. تو همون دوره بوده که اولدوز دختر قلیچ‌خانی تو آمریکا متولد میشه. اولدوز که با اسم هنری لو لو شعر میگه و میخونه، عضو یک گروه بین‌المللیه که درباره‌ی مسائل اجتماعی کار هنری میکنن. برگردیم سراغ ماجرای دعوت قلیچ به جام جهانی ۷۸مهاجرانی اما میدونسته که سیستم امنیتی با دعوت دوباره‌ی قلیچ چندان خوب کنار نخواهد اومد در نتیجه تصمیم به اخذ اجازه میگیره. سرمربی تیم ملی در رامسر از ولیعهد درباره‌ی دعوت از قلیچ کسب اجازه میکنه. ولیعهد مخالفت جدی نمیکنه و شرط‌هایی برای عدم فعالیت‌های خارج از زمین و صحبت ضد شاه و چیزهایی از این دست تعیین میکنه.کمی بعد از این جلسه که خبرش تو روزنامه‌های وقت منتشر شده، گروهی از بازیکن‌های تیم ملی تو جلسه‌ای خصوصی بابت دعوت از قلیچ‌خانی اعلام نارضایتی میکنن. حسن روشن تایید میکنه که خودش، علی پروین و مرحوم ناصر حجازی بازیکن‌های حاضر تو این جلسه بودن. پروین اون زمان و بعد از قلیچ‌خانی، کاپیتان تیم ملی شده بود. خلاصه حشمت مهاجرانی که میبینه تیم درخشان و یک دستش ممکنه با حضور پرویز به‌هم بریزه، برخلاف میل باطنی خودش که قلیچ‌خانی رو خیلی قبول داشت، از حضورش منصرف میشه. حسن روشن معتقده قلیچ‌خانی اگر فقط یک ماه تمرین می‌کرد حتما به سطحی برمیگشت که بازوبند کاپیتانی رو دوباره به بازو ببنده. روزنامه‌های اون زمان البته گزارش‌هایی هم دارن از اینکه شایعه بوده قلیچ‌خانی که در آمریکا با کنفدراسیون دانشجویان مخالف شاه ایران همکاری نزدیکی داشته، میخواد تو بازی ایران و هلند پیراهن تیم ملی رو آتیش بزنه و اردوی تیم ملی رو به محلی برای شعارهای سیاسی که قاعدتا باید به گوش همه‌ی دنیا برسه، تبدیل کنه. اون دوره، دیکتاتوری ژنرال‌های ارتش به آرژانتین حکومت می‌کرد و در گزارش‌ها اینطور اومده که قلیچ‌خانی ممکنه تحت تاثیر کنفدراسیون، علیه حکومت کشور میزبان هم شعارهایی بده و کارهایی بکنه. کنفدراسیون دانشجویان مخالف شاه سازمانی متشکل از دانشجوهای مستقر در اروپاست که در دهه‌ی ۳۰ تاسیس شده و در سال‌های آخر حکومت پهلوی فعالیت چشمیگیری داشته. اون سال‌ها هم‌فکرهای قلیچ‌خانی این سازمان رو اداره می‌کردن. البته این کنفدراسیون یه دفعه خودش رو به قلیچ‌خانی نزدیک نکرده بود. روزی که قلیچ تو امجدیه به اسراییل گل زد و ایران اولین بار قهرمان آسیا شد، اعضای هسته‌های مطالعاتی مصطفی شعاعیان روی سکوهای امجدیه لیدر شعارهای ضد اسراییلی – ضد امپریالیستی بودن که تا صبح تو خیابون‌های تهران تکرار شد و قلیچ رو با این گروه‌ها آشنا کرد. مصطفی شعاعیان از لیدرهای فعالیت‌های مسلحانه‌ی ضد حکومتی و از کمونیست‌های شناخته شده‌ی ایران بود که سال ۵۴ تو درگیری با یک مامور شهربانی کشته شد یا به گفته‌ی بعضی گزارش‌های دیگه با قرص سیانور خودکشی کرد.در نهایت دوران حضور سردار قلیچ در تیم ملی بدون تجربه‌ی حضور در جام جهانی و با اعلام تحریم تیم ملی از زبان خودش به پایان رسید....سردار قلیچ بعد از انقلاب به ایران برگشت. قبل از بازگشت، روز ۱۵ بهمن ۵۷، نامه‌ای خطاب به مردم تو صفحه‌ی اول روزنامه‌ی کیهان منتشر کرد. قلیچ‌خانی تو این نامه بابت عذرخواهی از شاه و ماجراهای اعتراف‌های تلویزیونی ابراز پشیمونی کرد. تو بخشی از این نامه اینطور مینویسه:در ۲۱ بهمن سال ۱۳۵۰ حدود ساعت ۱۲ و نیم، ۹ نفر پس از گشتن خانه‌ام، من را با خود به کمیته بردند (منظور کمیته‌ی ضد خرابکاریه) و با تزریق چند آمپول من را منگ کردند. شخص هیک‌داری به نام پرویز زنم را جلوی کمیته به من نشان داد و گفت اگر آنچه را که میگوییم انجام ندهی، زنت را می‌آوریم داخل و متعاقبش شنیع‌ترین و وقیح‌ترین کلمان را بر زبان راند که قلم از نوشتنش شرم دارد.قلیچ تو ایران موند. تا حدود سال ۶۰ فعالیت چندانی ازش ثبت نشده. گویا تیمی درست کرده بوده به نام شوفاژ کار که در زمین تیم راه آهن تمرین میکرده. چند باری هم تو کتابفروشی پیام که اون موقع روبروی دانشگاه تهران بوده و پاتوق روشنفکرهای چپ‌گرا، دیده میشه.سال ۶۳ قلیچ‌خانی که فضای سیاسی اجتماعی کشور به هیچ‌وجه مناسب تفکراتش نبود، از ایران به ترکیه میره، یک سال اونجا میمونه و در نهایت راهی فرانسه میشه. قلیچ‌خانی از اون سال تا الان در فرانسه زندگی میکنه.بهمن سال ۶۹ قلیچ‌خانی که به گفته‌ی خودش در اون تاریخ از فعالیت‌های رسمی سیاسی استعفا داده بوده،‌ نشریه‌ای به نام آرش راه‌اندازی میکنه. یک نشریه‌ی آرش دیگه هم در تاریخ مطبوعات ایران هست که چهره‌هایی مثل جلال آل احمد،‌ رضا براهنی، غلامحسین ساعدی، سهراب سپهری، محمدعلی سپانلو، حمید مصدق و منوچهر هزارخوانی توش مطلب می‌نوشتن. این نشریه بعد از کمی فعالیت و احتمالا به دلیل حضور چهره‌های روشنفکر اون مقطع در هیات تحریریه‌ش، بسته میشه. قلیچ‌خانی هم نام آرش رو به احترام و به یاد این مجله برای مجله‌ش انتخاب میکنه. این نشریه که هدر سایتش رو تصاویری از صمد بهرنگی، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، محمد مصدق، ستارخان، حسین فاطمی، طاهره قره‌العین از رهبران جنبش بابیت، میرزاده‌ی عشقی، بیژن جزنی از بنیان‌گذاران سازمان چریک‌های فدایی خلق و هدایت‌الله معینی از رهبران سازمان فدایی خلق منشعب شده از سازمان چریک‌های فدایی خلق تشکیل میده، ۲۳ سال منتشر شد و در نهایت با انتشار شماره‌ی ۱۱۰ و در بهمن سال ۹۲ به کارش پایان داد. این نشریه هرچند مطالب ورزشی مفصلی هم داشت اما بررسی آرشیو موجود از در اینترنت نشون میده به هیچ‌وجه ورزشی نبوده. به عنوان مثال محمد قراگزلو از نویسنده‌ها و چهره‌های مطرح چپ‌گرا در شماره‌ی ۱۰۴ این نشریه می‌نویسه:شايد آرتيستهايی از تخم و تركه‌ی ديويد بكام و كريستيان رونالدو تا خانمهای محترمه‌ای از جنس بيانسه و بريتنی و مدونا و جنيفر لوپز نيز كه صاحب و مالك شخصی وسايل توليد نيستند، كارگر باشند! گيرم يكینان سانتر طلايياش را مي‌خورد، ديگری آب زمزم حنجر و گلو و اندام نقره‌ایش را! هر چند حسابهای برادران و خواهران پيش گفته سالی سيصد چهارصد ميليون يورو بيشتر شارژ نشود! اين نكته را از باب مزاح نگفتم. سالهاست كه تئوريسينهای چپول و چپ اندر قيچی مشغول بافتن كلاف بيسر و تهی هستند كه به موجب آن قرار است كارِ عضلانی از پيش شرط پرولتر بودن كنار برود و اساساً بساط سوسياليسم كارگری به سود انقلاب انفورماتيك جمع شود و به جای كارگران، آقايان روبات‌ها انجام وظيفه فرمايند. اما فرق است بين آن پزشكی كه ماهی 700 يورو حقوق ميگيرد (معادل دريافتی يك كارگر متخصص) با آن پزشكی كه براي يك عمل جراحی دو ساعته 7000 هزار يورو به جيب ميزند. چنان كه فرق است ميان اكبر افتخاری – كه گويا در تهران راننده‌ی تاكسی‌ست و ماهی هزار تومان از فدارسيون حق بازنشسته‌گی؟! می‌گيرد – با امير قلعه‌نوعی كه برای يك فصل مربيگری در ليگ نيم‌بند فوتبال درجه سوم آسيايی ايران هفتصد ميليون تومان ناقابل كاسب می‌شود.یا مثلا قلیچ‌خانی در شماره‌ی ۱۰۵ این نشریه در ستونی به بهانه‌ی ۱۷ سالروز درگذشت آقاتختی نوشته، اینطور می‌نویسه:وقتي خبر اعدام شهلا جاهد همسر صيغه‌ای ناصر محمدخانی را، به جرم كشتن همسر دائمی او شنيدم، و زمانی كه در روزنامه‌ها خواندم كه محمدخانی چند ساعت بعد از كشيدن صندلیِ زير پای شهلا جاهد توسط پسر ارشدش، راهی قطر شده و گفته است بعد از ختم اين پرونده به قطر ميرود تا روحيه اش عوض شود و بتواند دوباره به فوتبال برگردد! با چشمی گريان به خود نهيب زدم: بر سر آن وطنبلاخيزم چه آوار شده كه ورزشكارش ردای ناپهلوانی و بی مرامی به تن می‌كند.اون روزها پرونده‌ی قتل همسر ناصر محمدخانی به شدت داغ بود و نشریه‌ی آرش هم تو پرونده‌ای به قلم مهدی اصلانی به این ماجرا میپردازه. قلیچ‌خانی درباره‌ی این پرونده مینویسه:به نظر من شهلا جاهد قاتل نبود.او قربانی توطئه‌ی امنيتی‌ها شد، توطئه‌ای كه محمدخانی قهرمان فوتبال حكومت اسلامی از آن بی‌خبر نبوده و نيست.قلیچ‌خانی در آخرین شماره‌ی این مجله، انقلاب دیجیتال و عدم علاقه‌ی مخاطب به نشریه‌های کاغذی رو دلیل توقف انتشار آرش اعلام کرد.به نظر میرسه آخرین باری که پرویز قلیچ‌خانی در یک جمع غیرخصوصی صحبت کرده، سخنرانی باشه که سال ۲۰۱۷ در تورنتوی کانادا انجام داده. موضوع جلسه، فوتبال هست و به بهانه خبر محرومیت مسعود شجاعی و احسان حاج‌صفی برگزار شده. اون سال این دو تا تو یونان بازی‌ می‌کردن و در جریان بازی‌های لیگ اروپا، جلوی تیمی از اسراییل به زمین رفتن. حاشیه‌های زیادی به وجود اومد، خبری از محرومیتشون منتشر شد اما در نهایت اوضاع مدیریت شد و هیچکدوم محروم نشدن. هیچوقت هم معلوم نشد چطوری. قلیچ‌خانی تو این برنامه، همون آدمیه که از نوشته‌هاش به نظر میاد: ظاهرش کاملا ساده‌ست و به وضوح تلاش کرده شبیه چهره‌های برجسته‌ی چپگرا مثل کاسترو به نظر بیاد.قلیچ‌خانی تو این سخنرانی که در بخشی از اون با لحن تمسخرآمیز محمدرضا پهلوی رو «شاهنشاه آریامهر» خطاب میکنه، درباره‌ی لزوم حضور ورزشکارها کنار مردم و نه کنار حکومت‌ها صحبت میکنه. هرچند از افرادی مثل پروین و دایی بابت حضور در رویدادهای سیاسی انتقاد میکنه اما به شکل جالبی با جمله‌هایی مثل «احتمالا نمیدونسته» سعی میکنه چهره‌ی این افراد رو پیش مخاطب‌های سخنرانیش خراب نکنه.با دیدن این سخرانی تقریبا دو ساعته میشه فهمید چرا با شبکه‌های پربیننده‌تر مصاحبه نمیکنه. جایی میگه که چون BBC فارسی خطش مشخصه هربار برای مصاحبه بهش زنگ میزنن جواب نمیده. هرچند چند باری با صدای آمریکا مصاحبه کرده اما درباره‌ی این شبکه هم نظر مثبتی نداره.به نظر میرسه قلیچ‌خانی تصمیم جدی برای بازگشت از بازنشستگی سیاسی و ورزشی نداشته باشه چون در دو سال و چند ماه اخیر فعالیت جدی ازش دیده نمیشه. جایی گفته تصمیم داره کتاب خاطراتش رو بنویسه اما هنوز خبری نیست و حتی مشخص نیست تو این سن و سال حوصله‌ای برای نوشتن از گذشته باشه یا نه.</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 21:54:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود اول: کاپیتان سانسور شده</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-kozfhiahevie</link>
                <description>پرویز قلیچ‌خانی-بازی با استرالیا-1973اولین قسمت پادکست اوتسایدرز لحظاتی پیش منتشر شد. داستان «کاپیتان سانسور شده» را در این قسمت بررسی کرده‌ایم.پرویز قلیچ‌خانی در سال 1324 در حوالی میدان شوش متولد شد. او خیلی زود استعداد خود را در فوتبال نشان داد و در حدود بیست سالگی به تیم ملی رسید. از اواخر دهه چهل تا اواسط دهه پنجاه، قلیچ‌خانی کاپیتان تیم ملی ایران بود و به حدی در این زمینه مقتدر بود که او را به عنوان یکی از بهترین بازیکنان تاریخ ایران معرفی ‌می‌کنند. او تنها بازیکنی در کل قاره است که سه مرتبه قهرمان جام ملت‌های آسیا شده است. با این حال نام او در اواخر دوره پهلوی و چهل سال اخیر، یک نام ممنوع به شمار می‌رود. داستان گرویدن او به اندیشه‌های چپ و فعالیت‌های رنگارنگ وی را در کنار شَمایی کلی از داستان زندگی وی روایت‌ کرده‌ایم. با اوتسایدرز همراه باشید.در لینک‌های زیر بشنوید: کست باکسانکرشنوتوتلگرام</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 14:31:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرویز قلیچ‌خانی؛ کاپیتان سانسور شده</title>
                <link>https://virgool.io/@outsiders.podcast1/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D9%84%DB%8C%DA%86%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-n9qyzxlvoto6</link>
                <description>به زودی با اولین شماره پادکست #اوتسایدرز با شما خواهیم بود. موضوع این شماره، به #پرویز_قلیچ‌خانی اختصاص داره.  پرونده بزرگ و جذاب کاپیتان سابق تیم ملی که چه در دوره پهلوی و چه بعد از انقلاب به دلیل اندیشه‌های چپ سانسور شد رو بررسی خواهیم کرد.  با ما باشید و «کاپیتان سانسور شده»تیم ملی ایران اوایل دهه پنجاه</description>
                <category>Outsiders Podcast</category>
                <author>Outsiders Podcast</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 14:15:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>