<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مستِ مِی...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@p.akbarian</link>
        <description>آن را که مَنَم چاره... بیچاره نخواهد شد... ترجیح میدهم به ذوق خویش&quot;دیوانه&quot; باشم تا به &quot;میل&quot; دیگران&quot;عاقل&quot;، زندگی یعنی همین...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-02 04:34:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1174931/avatar/9VeNpJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مستِ مِی...</title>
            <link>https://virgool.io/@p.akbarian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-bsbq8pr5tdwv</link>
                <description>(قسمت پانزدهم)آهای دختر چوپون، آهای دختر چوپون، دلِ دیوونه رو کشوندی تو دشت و بیابون. از این سوووووو به او سووو      ( زدن مقداری بِشکن در این قسمت مانعی ندارد).نمی‌دانم این آهنگ چطور الان توی ذهن من پِلی شد. ولی خب بَد هم نبود. همینطور که  برای خودم زمزمه می‌کردم، منتظر اتوبوسِ ساعت 3:15 بودم. با اینکه قرار ما ساعت 4 عصر بود اما اصلاً دلم نمی‌خواست روز اول کاری  دیر برسم.  اتوبوس‌های این مسیر تند تند می‌آمدند، تقریباً هر یک ربع یکبار. ایستگاه خیلی شلوغ نبود. چون در این ساعات معمولاً کسی بیرون نیست. از دور، سرو کلۀ یک اتوبوس زرد رنگ پیدا شد. خیلی خلوت بود.  سوار شدم و روی اولین صندلی نزدیک دَرِ اتوبوس نشستم. چهرۀ من خیلی معمولی بود. الان هم هست. یک مانتوی سادۀ مشکی با شلوار دَمپا گشاد پوشیده بودم و مقنعۀ مشکی. یک نیمچه آرایشی هم داشتم تا از این سادگی در بیایم. مدام در راه به این فکر می‌کردم که! نه... بگذارید راستش را بگویم. شما که غریبه نیستید، دعا می‌کردم الان که می‌روم،  سرایدار ساختمان هم باشد.       به قول سعدی : که گفت در رُخ زیبا نظر خطا باشد؟ خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را در همین فکر و خیالات بود که خودم را جلوی ساختمان دیدم. وارد که شدم نگاهی به اطاق سرایداری انداختم. بود! وای خدایا.... بود. قلبم تند تند می‌زد. عین آدم ندیده‌ها نگاهش کردم. ناهار می‌خورد. بلند سلام کردم. نگاهی کرد و چون دهانش پُر بود با تکان دادن سرش، جواب سلامم را داد. قند توی دلم آب شد. بلند گفتم. من منشی دکتر پور شمس هستم. حالا دهانش کمی خالی شده بود. همینطور که آخرین  لقمه‌اش را می‌جوید پرسید: مگه خانوم فراهانی رفتن؟ با نیش تا بناگوش باز جواب دادم: نه.. ایشون هستند منم...نگذاشت حرفم تمام شود و ادامه داد: آهان؛ شما منشی شیفت عصر هستی؟ گفتم: بله. و چون خیلی هول شده بودم بلافاصله از پله ها رفتم بالا. در راهرو شنیدم که بلند گفت: مراقب باش دوباره زمین نخوری!!!! و من از شدت خشم و خجالت در حال انفجار بودم. خیلی خجالت کشیدم که متوجه زمین خوردن من شده بود. ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 14:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لپ‌تاپ من را « قيژ بَس » صدا كن...!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%8A%DA%98-%D8%A8%D9%8E%D8%B3-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%83%D9%86-miuo3hbocyks</link>
                <description>اسم من تبسم است. شادم و سرخوشاسم من تَبَسُم است. چون هميشه می‌خندم. مادرم مي‌گفت از وقتی به دنيا آمدم، برعكس همه نوزادهايی كه گريــه می‌كنند؛ می‌خنديدم! اسمم را بــر اساس چهرهٴخندانـــم انتخاب كردند. انگــار اين مدل اسم‌گـــذاری، عادتِ خانواده‌ها بوده. چون اسم پسرخاله‌ام اشكان است. اين پسر از وقتی كه به دنيا آمد فقط گريه می‌كرد برای همين اسمش را « اشكان » گذاشتند.این عادتِ نام‌گذاری بر اساس ویژگی‌های عینی، تا الان که تقریباً 40 ساله‌ام هنوز با من مانده است. اصلاً چرا اسم می‌گذاریم؟مبادلهٴ اسم‌ها، اولين قدم براي ايجاد رابطه بين انسان‌ها محسوب می‌شود. نام‌ها، بخاطر واكنش‌ها‌ی متفاوتی كه در ذهن ايجاد می‌كنند، مجموعه‌ای از خاطرات و تصورات خوب یا احیاناً بد را نیز با خود منتقل می‌كنند.  از نام‌گذاری‌های شيك تا اسامی كوچه‌بازاریاسم‌، كليدواژه‌ای است كه علاوه بر اشاره به يك فرد خاص، هويت و شخصيت او را نشان می‌دهد. نه فقط انسان‌ها بلكه هر موجودی بدون داشتن يك نام، هويت ناشناخته‌ای دارد. حالا هرچه اين اسم‌ها زيباتر و خوش‌آهنگ‌تر باشند، احساس بهتری ايجاد كرده و ديگران هم از شنيدن آن، ذهنيت مثبتی خواهند داشت. در مقابلِ اسم‌هايی مثل بهار، ساغر، سپهر،شيرين و ... كه احساس بهتری به شما می‌دهند، اسامی مثل گرگ‌آقا، چلواری، زشتو، قيطاس، لال‌احمد نه تنها به گوش آشنا نیستند بلکه بيشتر جنبه طنز پيدا می‌كنند.چَنْبَلْغوز، اسم خروس همسايه‌مان استاین چَنبَلغوزه که دوباره مرغ دیده!آنچه گفتيم، نه تنها در مورد هر جُنبنده‌ای بلكه در مورد اشياء نيز صدق می‌كند. حالا گاهی قوۀ تخيل، چاشنیِ اين اسم‌گذاری‌ها می‌شود كه نتايج بامزه‌ای به همراه دارد. تَصَوّر كنيـد! من بـه عروسكم كه يـك خرگوشِ سفيد و نرم بود، می‌گفتـم « هَشگوش ». اسم ماشينمان را « بَهلولِ اخمویِ پير» گذاشته بودم. حتی آبگرمكن داخل آشپزخانۀ ما هم اسم داشت، «آشگوش».«چَنْبَلْغوز» هم اسم خروس همسايه بود كه چهارتا مرغ و كلی جوجه داشت.می‌بينيد؟ درواقع می‌توانيد با جان بخشيدن به اشياء، در ذهنتان با آنها معاشرت كنيد. اين كار سن و سال هم نمی‌شناسد. عجيب است، نه؟!! چي صدا كنم تو راگفتيم اسم‌ها، بخاطر واكنش‌های متفاوتی كه در ذهن ايجاد می‌كنند، مجموعه‌ای از خاطرات را هم با خود منتقل می‌كنند. به خاطر دارم روزی كه پس از مدتها كارِ مداوم و پس‌انداز، بالاخره توانستم لپ‌تاپم مورد علاقه‌ام را بخرم، غرورِخاصی داشتم. روی پله‌برقی پاساژ، به قدری ژست گرفته بودم كه انگار همين الان پروازم مستقيم از نيويورك به زمين نشسته! در راه مدام به اين فكر می‌كردم اسم لپ‌تاپم را چه بگذارم؟شما اسم لپ‌تاپتان را چه گذاشته‌ايد؟دقت كرده‌ايد هميشه لپ‌تاپ‌ها را بر اساس برندآن می‌شناسند؟ مثلاً ايسوس، اَپل، لِنوو، دِل. اما تا به حال به اين فكر كرده‌ايد كه يك اسم خاص روی لپ تاپتان بگذاريد؟ شايد اينقدر مشغله ذهنی داريد كه وقتی چنين چيزی می‌شنويد بی اختيار از كنار آن رد می‌شويد. از خودتان می‌پرسيد: اين چه كار مضحكی است؟! اما بياييد كمی متفاوت و شاعرانه به آن نگاه كنيم. مثل من. من بدين خوبی و زيبايی نديدم روی راروبروی لپ‌تاپم نشستم . هر دو دستم را زير چانه گذاشتم و با لبخند، نگاهش كردم. خيلی خوشگل و ظريف است. علاوه بر امكانات منحصربه‌فردی كه دارد و كار من را به بهترين شكل راه می‌اندازد، رنگِ مشكیِ آن، زيبايی‌اش را دو چندان كرده آنقدر كه « من بدين خوبی و زيبايی نديدم روی را ». دقيقاً همين‌قدر رمانتيك. خيلی فكر كردم،  و بالاخره اسمش را انتخاب كردم: «قيژبَس»قیژبَس که میگم همینه- چه شادی آفرینِ كلام آخراسم‌ها مثل يك كارت ويزيت عمل می‌كنند كه بيانگر شخصيت درونی افراد است. نه تنها هر جُنبَده‌ای در اين كره خاكی، نامی دارد كه هويت آن را مشخص می‌كند بلکه اشیا هم اسم دارند. از آنجايی كه اين اسامی مجموعه‌ای از خاطرات را هم با خود منتقل می‌كنند گاهی با استفاده از قوۀ تخيل - كه به نظرم يكی از بزرگترين نعمت‌هايی است كه خداوند به انسان بخشيده -  می‌توان خاطرات را چه خوب چه بد، رنگ‌رنگی کرد.راستش را بخواهيد اگر اسم گذاشتن هيچ دليل خاصی هم نداشته باشد؛ حداقل يك فايده دارد و آن اين است كه با خاطراتی كه از شنيدن آن اسم برايتان زنده می‌شود، شاد می‌شويد البته شاید هم ناراحت. که امیدوارم اینطور نباشد. نظر شما چیست؟راستی؛ شما اسم لپ‌تاپتان را چه گذاشته‌ايد؟</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 13:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-k3y9isdsmplw</link>
                <description>( قسمت چهاردهم )دکتر یه چی بود تو این مایه ها...یه بنده خدایی میره بالای کوه، نوک قله وایمیسه، رو می‌کنه به آسمون و میگه: خدایا یه گونی پول واسه من بفرست. یهو از پشت یه بادی میاد و هولش میده پایین. تا میرسه پایین، بلند میشه، شاکی به آسمون نگاه می‌کنه و میگه: خدایا... پول نمیدی چرا هُل میدی!!!این شده جریان من. خوب شد کسی توی راهرو نبود. پا شدم. کمی مانتو و روسریم رو صاف کردم و رو کردم به آسمان و گفتم: خدایا، نمیخوایی کار پیدا کنم، چرا میندازی؟!!!!                                                                                  ***********درِ مطب نیمه باز بود. آرام دستگیره را گرفتم و در را هُل دادم. کسی توی سالن انتظار نبود. یک سالن تقریبا مربع شکل با تعدادی صندلی که به نظر خیلی خشک و نافرم می‌آمد.صدای نجواگونه ای به گوشم رسید. یک آقا و یک خانم.. کمی جلوتر رفتم. صداها واضح تر شد.+ دکتر، فردا دو تا روت کانال داریم. خانم رضایی و آقای قاسمی. هر دو هم دندونهای هفت.اوه اوه اوه.. خانم رضایی؟ همون که مدام تکون میخورده و دهنشو باز نمیکنه؟(دندانپزشکها جزو معدود آدمهایی هستند که دوست دارند دیگران دهانشان را کاملاً باز کنند). :)))+  بععععله. دقیقاً. یه دونه هم جراحی لثه. که کامل وقت بعداظهر رو می‌گیره.- سلام. ببخشید...این من بودم که با صدای بلند سلام کردم. گفتگو قط شد و صدای کِلِش کِلِشِ صندل تا دم در آمد. * بفرمایید!؟- سلام . ببخشید مزاحم شدم. راستش من دنبال کار می‌گردم. خواستم بدونم شما منشی برای مطب احتیاج ندارید؟ من قبلا دندونپزشکی کار کردم و تقریبا همه‌ی کارهای دندونپزشکی رو بلدم.   کیه خانم فراهانی؟ ( صدای دکتر بود که از داخل اطاق سوال می‌کرد).*دکتر، یه خانمی آمدن برای کار.بگو بیاد ببینم کیه.داخل که شدم، دکتر، چایی در دست، روی صندلی و پشت میز چوبیِ بزرگی که به نظر قدیمی می‌آمد؛ نشسته بود. عینکش را که نوک بینی جاساز کرده بود برداشت و روی میز گذاشت و همینطور که چایی را جرعه جرعه می‌خورد به من نگاه می‌کرد. دکتر، لاغراندام بود و قد بلند. با موهای فِر ریز و مشکیِ مشکی. پوست سبزه‌ی رو به سیاهی داشت و از این آدمهایی بود که ابرو و چشمهایشان به هم نزدیک است. سبیل قشنگی هم داشت که خیلی خودم را نگه داشتم موقع حرف زدن با دکتر؛ نخندم.آدم خوش مشربی بود. کلی گفت و خندید و آخر سر هم من را بعنوان منشی پذیرفت. با خوشحالی تشکر کردم و قرار شد فردا ساعت 4:00 عصر مطب باشم.خیلی شنگول بودم. موقع بیرون آمدن از ساختمان، نگاهی هم به اطاق سرایداری انداختم. عه!!. نیستش که...رفتم و سرم را به شیشه چسباندم. هیتر برقی توی اطاق روشن بود. پس معلوم است همینجاهاست. برگشتم. نگاهی به ساعتم انداختم. دیگه خیلی دیره. باید برم که به اتوبوس‌ها برسم. فردا عصر میبینمش.سر چهارراه که رسیدم، دیدم نان به دست از آن طرف چهارراه به سمت ساختمان رفت..دلم غش رفت. خب خیلی خوشگل بود...ادامه دارد... </description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 30 Dec 2021 21:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-re8beijqbiey</link>
                <description>(قسمت سیزدهم)نگهبانی شبیه به سلمان خان!یک ساختمان چهار طبقه با آجرنمای سه سانتی. قدیمی به نظر می‌رسد. به تابلوهایی که روی دیوار ساختمان نصب شده بود نگاهی انداختم. دو تا دکتر دندانپزشک، یک متخصص قلب و عروق، آزمایشگاه پاتولوژی، متخصص اعصاب و روان و متخصص کودکان. آخرین تابلو را نتوانستم بخوانم از بسکه رنگ و رو رفته شده بود. مطب دو دندانپزشکی که من دنبالش بودم در طبقات اول و دوم قرار داشت. نگاهی به ساعتم انداختم. از شش عصر گذشته. زمستان است و زود هوا تاریک می‌شود با خودم گفتم این آخرین جایی‌ست که دنبال کار می‌گردم. خیلی خسته بودم. والا صبح کجا و حالا کجا.خدایا به امید تویی گفتم و درِ شیشه‌ای ساختمان را هُل دادم و وارد شدم. شنیدم کسی صدایم کرد. - خانم، با کی کار دارید؟به سمت صدا برگشتم، نگهبان ساختمان بود.نگهبان که چه عرض کنم بهتر است بگویم فرشته‌ی ساختمان بود. چند دقیقه ای به او خیره شدم. زبانم بند آمد. چقدر زیباست این پسر!!!!!قَدْ بلندی او وقتی مشخص شد که در چارچوب اطاق نگهبانی ایستاد. ژاکت سراسر آبی رنگی که به تن داشت  کمی جذب بود تا به قول امروزی‌ها (سیکس پک) بدنش مشخص باشد. با شلوار جین و کفش‌ اسپرت، خیلی جذابتر به نظر می‌رسید. سعی کرده بود موهایش را مثل سلمان خان، همان بازیگر معروف هندی،‌ ژل بزند و انصافاً با پوست سبزه‌ و چشمان درشت قهوه‌ای که داشت،‌ تا حدودی شبیه به همان بازیگر شده بود. تا جایی که به خاطر داشتم همیشه نگهبان‌ها مسن بودند. اما اینقدر جوان و خوش تیپ!!!!!! چند لحظه‌ای کلاً  قفل بودم تا دوباره سوال کرد:- دنبال کسی می‌گردی؟ دکتر خاصی را می‌خواهی؟- همانطور که هاج و واج نگاهم به او بود خودم را جمع کردم و گفتم: با دکتر دندانپزشک کار دارم. هنوز هستند؟-گفت کدامشان؟ خانم دکتر یا آقای دکتر؟-گفتم: فرقی ندارد. هر دو هستند؟-گفت: خانم دکتر که طبقه اوله،‌نیستش. ینی بود اما زود رفت. آقای دکتر طبقه دوم هست ولی. از پله‌ها میری یا آسانسور؟-گفتم: ممنون. از پله ها.همینطور که برمی‌گشت توی اطاق نگهبانی، گفت: باشه دخترجون! مراقب باش. تازه تمیزشون کردم. خیسن. زمین نخوری. رفت و در را بست.دختر جون؟ من؟ خودش مگر چند سال داشت؟ توی همین فکرها بودم که در پاگرد طبقه اول، زیر پایم خالی شدو دیگر چیزی نفهمیدم تا زمانی که  درد زیادی   در کمرم احساس کردم . بعله ...  زمین خوردم!ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 02:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-ld7agc6tmwt0</link>
                <description>(قست دوازدهم)روزی که قرار بود نتایج کنکور دانشگاه سراسری اعلام شود، من سرِکار بودم. سال اول بعد از گرفتن دیپلم، کنکور دادم اما قبول نشدم. پیشتر گفتم دوران کودکی و نوجوانی سختی داشتم، خاطرتان هست؟ خُب... دانشگاه که قبول نشدم. فعلاً هم قصدی برای درس خواندن نداشتم. از بی پولی هم متنفر بودم! پس، دنبال شغل مناسبی گشتم تا حداقل دستم در جیب خودم باشد. خدا خواست و در قسمت دندانپزشکی یک بیمارستان، مشغول به کار شدم. منشی بودم. به قول امروزی‌ها، نِرس یا دستیار دندانپزشک. حالا خودم حقوق می‌‌گرفتم. ماهی 20هزار تومان. (فکر نکنید سنم خیلی زیاد است که البته زیادهست)  خیلی خوشحال بودم. با اولین حقوقم، مادرم را برای شام بردم رستوران. پیتزا خوردیم و چقدر هم چسبید آن هم با نوشابه و سالاد. جشن و سروری برای خودم به پا کردم. شاد بودم. شادِشاد. جدی چقدر آن روزها همه چیز برکت داشت. تا حالا دقت کردید؟ من با حقوقم، لباس و کفش و هر آن چیزی که احتیاج داشتم می‌خریدم، در بانک هم حساب پس‌انداز داشتم و البته به ندرت برای خانه هم خرید می‌کردم. با این وجود، تا آخر ماه هیچ مشکلی نداشتم. اما حالا، اجاره خانه را که پرداخت می‌کنم باید برای آخر ماه دعا کنم  فقط دعا!یادش به خیر...حالا که پول داشتن زیر زبانم مزه کرده بود به زور درس می‌خواندم. راستش را بخواهید بیشتر دوست داشتم کار کنم تا درس بخوانم. وقتی پول داشتم انگار همه چیز دارم. خیلی خوشحال بودم. ساده می‌پوشیدم و به قول معروف اهل قِر و فِر نبودم.بالاخره نتایج دانشگاه اعلام شد و من دانشجو شدم. ولی باید کار هم می‌کردم. بیمارستان که نمی‌شد بمانم چون آنها نیاز به نیروی تمام وقت داشتند و من فقط عصرها می‌توانستم کار کنم. چون دستیاری را خوب بلد بودم توی مطب‌ها دنبال کار گشتم و بالاخره مطبی یافتم که برای شیفت عصر نیاز به منشی داشت.من در مطب دکتر{پورشمس}،‌ مشغول به کار شدم با ماهی 25 هزار تومن. یعنی 5 هزار تومن بیشتر از بیمارستان. می‌توانید تصور کنید چقدر خوشحال بودم؟ راستی... یادم نرفته شعر معروفی که می‌خواندم را. برایتان می‌نویسم حتماً.ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 23:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-hrq1gitckoqw</link>
                <description>(قسمت یازدهم)قصد نداشتم از دوران مدرسه چیزی بنویسم اما دوست عزیزی که خط خطی‌های من را خوانده بود،‌پیشنهاد داد قدری از آن زمان هم بگویم. برایش ارزش زیادی قائل هستم. دوستم را می‌گویم و البته همه شما دوستان عزیزی که نوشته هایم را می‌خوانید و حتی برایم نظر می‌نویسید.جایی خواندم: دوستای خوب مثل ستاره های آسمونند، حتی اگه نبینیشون، خیالت راحته که همیشه هستند.                                        (( ستاره های آسمان،چقدر شما دلنشین هستید .چقدر ارزشمندید.)) داغی زیادی که در گوشم احساس کردم حاصل سیلی محکمی بود که برادر بزرگم بخاطر حل نکردن یک مساله ریاضی، در گوشم نواخت. آنچنان محکم که تا چند دقیقــه، گوشم، کیپ شد. خـــب من هیچ وقــت به ریــــاضی علاقه نــــداشتم. راستش را بخواهیــد الان هم دوست ندارم. نمــی‌دانم با ایـــن جمله ای که الان می‌نویسـم چـــه فکری در موردم می‌کنیـــد فقط امیدوارم بخندید، آنهـــم از ته دل. &quot;مــن بــرای خواندن اعــداد، عدد سمت راست را با انگشت مـــی‌گیرم و بقیـــه را ســه تا ســـه تـــا جدا می‌کنم&quot;. فکر نکنیـــد محصل تنبلی بودم. نه. اتفـــاقاً در مدرسه دختــــر زرنگ و باهوشی بــودم،مثل برادرهایم.خـــط خوبی هم داشتم، البته بیشتر تمیز می‌نوشتـــم و خوانا تــا خوش خط. امــــا برادرهایم خیلی خوش خط می‌نوشتند مثل همین الان .مشکل درســـی ام فقط نمره ریاضیـــات بـود که از 13 بالاتر نمی آمد و جای شُکر داشت که تجدید نمی‌شدم. در عوض،‌فارسی را خیلی دوست داشتم. عاشق شعر و شاعری بـــودم. هر چه شعر  در کتـــاب بود را زود حفظ می‌شدم. املاء هم دوست داشتم و اکثرا 20 می‌گرفتم .در دوران دبیرستان،‌ جزو تیم &quot;هندبال&quot; بودم و چنــد باری هم در مسابقات استانی صاحب مدال شدم، البته بُرنز. نمی‌دانم،‌شاید زود بزرگ شدم. انگار دوست داشتم زود بزرگ شوم... نمی‌دانمراستی، دوران کودکی و اندکی بیشتر،‌یک شعر دیگر هم  داشتم که در جمع زنانه معمولاً می‌خواندم؛ معروف بود و خواهان زیادی داشت. برایتان در قسمت بعد می‌نویسم.ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 22:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-enusckzksjwn</link>
                <description>(قسمت دهم)صد دانه یاقوت/دسته به دسته/ با نظم و ترتیب/یکجا نشسته/ یاقوت ها را / پیپیده با هم...دقت کردید در هر جمعی که یک بچه حضور داشته باشد، سومین سوال بعد از &quot;اسمت چیه &quot; و &quot; چند سالته&quot;، &quot; چه شعری بلدی ؟&quot; هست؟ دقیقاً به خاطر نـــدارم چند ساله بودم  کــه  شعر &quot; انــــار&quot; را  از  حفظ و با زبـــــان بچه گانه ؛‌بصــــورت کاملاً متفـــاوت می‌خواندم.  این شعـــر که حالا به افتخار مــــن  با نام  &quot; پیپیــده با هم&quot;  شناختـــه شده بود،‌ خواهان زیادی داشت. بنابـــر ایـــن در هر جمعی که وارد می‌شــدم، بعد از کشیده شــدن لپم توسط بزرگتــرها و گرفتـــن چندین مـــاچ آبدار،‌ می‌گفتند: شعر &quot;پیپیده با هم &quot; رو بخون و من شروع میکردم: شَـــد دانه یاگوت/ دشته به دشته/ با نَژم و ترتیـــل/ یک ژا نِشَشته/ یاگوت ها را پیپیده با هم .... بعـــد از اتمـــام شعر، با چنـــان استقبال گـــرمی از سوی شنـــوندگان حاضـــــر در آن جمـــع روبرو می‌شـــدم که گویــــی      &quot;اجــــرای سمفونی نهم بتهوون &quot; را  بـــــا موفقیت به پایان رسانــــدم. خوشــحال و ســـرخوش، با گرفتن شکلات‌هـــای مختلف و رنگارنگ بعنوان جایزه ‌، روانه بازی با بچه ها می‌شدم.مـــن خیلی بچه شادی بودم. شـــاد و بازیگوش. همین الان هم همینطور هستم البته. دوست داشتــــم بازی کنم. شاد باشم. بخندم، اما دوران کودکی و مدرســـه ام خیلی سخت بود. بـــــرایتان نمی‌نویسم تا خاطــرتان مکدر نشود. راستش را بخواهید خودم هم یادآوری آن دوران را خیلی دوست ندارم.چیـــزی که عاشقش بوده و هستم ؛‌رانندگی است. از همـــــان بچگی هم دوست داشتــــم، بنابر این با تعالیـــم برادر دومی که &quot;پیشتــــر گفتم جای پدر را برایمان پُر می‌کرد&quot;، خیلی زود راننــدگی را یاد گرفتم و مرتبـــه دوم، در امتحــــان  &quot; آیین نامه و شهر&quot;  قبول شدم.ادامه دارد ...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 18:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-wk0zguykeria</link>
                <description>(قسمت نهم)بیشتـــر، دوران کودکــی خــودم و برادرم که پنج سال از من کوچکتر است را به خاطر دارم. ســـه تا از برادرهایم انگـار     از همان ابتدا،‌ بزرگ بودند. فــاصله سنی آنها با من زیاد است،‌بــه ترتیب، 15 و 12 و 4 سال..برادر اولــم، عیـــن پدر همیشه بداخلاق بود، عادت داشت هرچیزی را با تحکم و خشم بگوید. همین الان هم همینطور است. خیلی از او میترسیدم. بـــرای همین،‌وقتـــی گفت عاشق دختـــری شده و قصـــد دارد با او ازدواج کند،‌ مـــن بـــه شخصـــه خیلــی خوشحال شدم، چون بالاخره از این خانه می‌رفت.برادر دومی اما برعکس او، بسیار مهربـان و رئوف بوده و هست. تقریبـــاً که نه ، قطعـــاً جـــای خالـــی پدر را برایمـــان پُر میکرد. انگـــار این بشر از بهشت آمده از بسکه مهربــــان است. یـادم هست یکبــــار که بـرای رسیدگی بـه وضعیت تحصیــــل برادر کوچکــــم بــه مدرسه اش رفتــــه بود،‌دوستـــانش گفته بودنـــد:&quot; خوش بحــالت، چـــه بابــای جــوون و     خوش تیپی داری&quot; و بــــرادرم غرق در شادی و نشاط با هیجان وصف ناپذیری، برایمان تعریف میکرد و از ذوق،‌ دل توی دلش نبود.همه ما، جای همیشه خالــی پدر را تاب آوردیم. به نبـودنش، بی تفاوتی هایش، بـــدو بیراه هایـــی که دم به دقیقه نثارمان می‌کرد، عادت داشتیم. یعنی پذیرفته بودیم یک جورایی، اما برادر سومی، نه.او نیاز داشت به محبت پدر. دوست داشت میـــان جمع رفقایش،‌قهرمــــان زندگی ش را مثــــل همه بچه ها،‌&quot;پـــدر&quot; معرفی کند. دوست داشت پدر، اسم خودش را صدا بزند، نـــه با القابی مثــل: حیف نون، مفت خور، احمـــق .... خیلی باهوش بود. دلش می‎خواست وقتی لوح تقدیر شاگرداولی را به او میدهند،‌پدرش در میان والدین باشد.اما نبود. هیچ وقت نبود و نخواست که او را درک کند.هیچ وقت نخواست.....حیف شد،‌خیلی حیف.ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 18:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-jp1ozdjxkssz</link>
                <description>(قسمت هشتم)پیشتر گفتم که پدرم &quot;خیاط&quot; بود. از انصاف نگذریم دست و دوخت خوبی هم داشت. اما اهل کار نبود. گه گداری هم که سفارشی قبول می‌کرد،‌پارچه اش را می‌بُرید و به خانه می آورد تا مادرم کارهـــای چرخ کـاری کت و شلوار را انجام دهد. چون رفیق باز بود و اهل عیش و نوش، مدام یک پایش شمال بود و یک پایش اصفهان. با رفقایش برنامه شبانه داشتند،‌ دوشنبه ها... پـــدر را از یکشنبه ظهـــر ،‌دیگر پیدا نمیکـــردی  تا دم دمـــای صبــــح        سه شنبه که مست می‌رسید خانه. نای راه رفتن نداشت اما شنگول بود و خندان. مادرم می‌گفت: آقا رســـول اِگه سَرش بِرِد،‌دوشمبا وا پَیشمباش (دوشنبه و پنج شنبه هاش) یادِش نــی مــی رِد.مــا هر پنچ  تـــا بچه ،‌ &quot;گوش &quot; دردی بودیم . عارضــه ای کــه هیـــچ کســــی متوجـــه نمی‌شد منشـــا آن کجـــــاست .          مـادرم بنده خدا  به گفته خودش از شب تا صبح یا قطره در گوشمان میچکاند یا  روی پا تکانمان می‌داد تا بلکــــه کمی آرام شویم و اما پدر، از همه جا بیخبر در اطاق دیگری به خوابی عمیق فرو رفته بود.پدرم یک جورایی انگار که می‌خواست دق ودل اجبار مادرش سر ازدواج  را سر مادرم خالی کند. یکی نبود بگوید بی انصاف، آخر با پنچ تا بچه؟ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 16:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-kpupb3fh1yhz</link>
                <description>(قسمت هفتم)عکس تزینی است..مــادرم تا زمان خواندن خطبه عقـــد، پدرم را ندیده بود وصفـــش  را  اما چـــــرا،‌ شنیده بــــود،‌ خانواده اش در محـــــل سرشناس بودند مثل خانواده مادرم. امـا با دو فاز کاملاً جدا . یکی خیلــی مذهبی و اهل مسجد و زیارت و ریاضت، و یکی کاملاً برعکس. راستش را بخواهیـــد، ایـــن دو اصلاً جفت هم نبــودند. انگـــار که یک چیــزی را  بد وصلــه پینه  کرده باشی. به همان اندازه نافرم..خدابیــــــامرز (‌دقت کنید.. هر کسی را نام میبـــــرم یک خدابیامرزی ، خدا رحمت کندی چیزی برایش نوشتــــم. همه رفتند!!!!) خب البته این داستان من از ابتدای کودکی ام است،‌مسلّم است خیلی ها ممکن است دارفانـــی را وداع گفته باشند...( این هم برای طنز ماجرا...)بله.. خدابیامرز خانم باجی(مادرپدرم) زبان تندی داشت. شب خواستگاری گفته بود:این(خطاب به پدرم)،‌عاشِقـی زری سَلمونی شُــدِس. زَریه،  زَنـــی خُبی نیس. شُنُفـــدَم خیلــی تو خونِش (خانه اش)  رَفتا اومِدِس (رفت و آمد‌)،فِک می‌کونم شبای جُمعَم (جمعه) بساط دارِد. تِریاکا ، عَرَقا،مینــجوپم (مینــی ژوپ) کـه می‌پوشِدآ،‌ وَرپِریده ، تو این کوچااااا ( و توی کوچه ها)‌ پِلاسس. خلاصـــه کلوم اینکـــه ،نی می خام پــــا این زنه بـــه زندگی این(پدرم) وا شدِ.و بعد از آن شروع کرده به شمــــردن مزیت های پدرم. غافــــل از اینکه همیـــن نوگل نوشکفته،‌ یکــی از مشتری‌های  پروپاقرص و  پامنقلی ثابت همان زری خانم سلمونی بوده و اصلاً نصــف جنس های مورد نیاز برای برگزاری مــراسم شبهای جمعه را ،همین گُل پسر جور می‌کند. بعد هم گفته بود: اِگه دُخدِرِدونا به ما ندادین، میدم شوکت رَمال،‌براش یه دعا بِنِویسِد که تا آخِری عمر تو خونــــه بِمونِد.باری.. جهل و خرافات باعث شد کنسرت زندگی ما با دو ساز ناکوک، شروع به نواختن کند.ادامه دارد..</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-dfa6cimmbxvv</link>
                <description>(قسمت ششم)همسایه مان &quot; آقای فصیحی&quot; مردی بداخلاق، زشت رو و فوق العاده کثیف بود. شغلش را هیچ وقت نفهمیدیم. بیشتر بازیافت جمع می‌کرد. از &quot;تـــراس&quot; کـه به حیــاط شان نگاه میـــــکردی؛‌انبوهی از زباله هــــایی را میدیدی کـــه    روی هم تلنبار شده بودند از جنس آهــــن، آلومینیوم،  فلز ، مس و ... خاطــرم هست یکبـــار از همین زباله هــای  بازیافتی، یک ماشین درست کرد. بلـــه ... درست شنیدید،یک پیکان سفید. که سرش پیکان بود و تهش پژو....البته این ماشین هیچ وقت حرکت نکرد و فقط در &quot;موزه - حیاط&quot;  آقای فصیحی ؛ خاک میخورد.این آقای فصیحـــی،به سرو صــدا بسیار حساس بود. میگفت: از پلــه ها که بالا می‌روید، پــــایتان را محکم نکوبید.       درِ خانه را محکم نبندید. توی خانه که آهسته راه بروید. مهمان زیاد دعوت نکنید و ...یک شب با بــــرادر کوچکـــم در اطاق بـــرای خودمـــان دو تا سنگـــر ساختـــــه و با  لگوهای &quot; بافرزندان&quot; ســرگرم بـــازی بودیم؛ مثلاً با هـــم میجنگیدیم. بعد از مدتی، صـــدای ناهنجاری از پشت بام شنیدیم،‌صدایی شبیه حرکت تانـــک،‌ به همان سنگینی. آنقدر این صدا خشن و ترسناک بود که سراسیمه با مادرم به پشت بام رفتم.آقای فصیحی،‌یک گوی آهنی بسیار بزرگ و سنگین را به کمک پسرش، از این سوی پشت بام به سوی دیگر &quot;قِل&quot; می‌داد. تا ما  را دید گفت: این برای شما درس عبرتی می‌شود تا دیگر &quot;تاپ و توپ&quot; نکنید. بیچاره مادرم،‌ چقدر التماس کرد تا دست بردارد. چون پدرم در راه خانه بود و اگر میفهمید،‌به جای اعتراض به کار آقای فصیحی،‌تنها کاری که بلد بود را انجام می‌داد، &quot; ما را به باد کتک می‌گرفت&quot;.ادامه دارد...پ.ن: &quot;بافرزندان&quot; نام شرکت لگو سازی است.</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 13:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-htrkxejorkq3</link>
                <description>(قسمت پنجم)پدرم&quot; آقا رسول&quot; مرد عیـاشی بود. هنوز هــــم هست. در خیابــــان چهارباغ عباسی &quot;خیــــــاطی&quot; داشت. مغازه اش بهترین جــای چهـاربــاغ بود و مشتـــری هـــم کمابیش داشت. انصافاً  خیـــاط ماهـــــــری بود. کــت و شلوار مـــردانه می‌دوخت،‌ &quot;شاهکار&quot;، خیلی بهتر از برندهای معروف. بعد از اینکه قرار شد پاســـــاژی که پدر در آن مغــــازه داشت توسط شهرداری خراب شود، در خیابـــان کاشانی،‌دخمــــه ای به او دادند و چــــون خیلی اهـــــل کــــار کردن نبود، به راحتی پذیرفت.  پدر اعتقاد داشت کــــه &quot;زندگی را با یک آب باریـــکه &quot; هم می‌شود اداره کرد و این &quot; آب باریکه&quot; بــــرای ما پنج بچــــه، خیلی خیلی سخت گذشت. ما بچه های  خیلی زرنگ و باهوشی بودیم. در مدرسه همیشه نمراتمان از همه بهتــــر بود اما پــــدر هیچکدام از ما را دوست نـــداشت. هیچ وقت از هیچکداممــــان تعریف نکرد. هیچ وقت بـــــه مدرســــه هیچکداممان نیامد و هیچ وقت نمیدانست هر کدام کلاس چندمیم.اخــــلاق خوبی نداشت.&quot;قهـــر کردن&quot; بزرگترین خصلـــت او بـــود. کلاً هر مشکلـــــی پیش می آمد،‌قهــــر میکرد و حرف نمیــــزد. مــــادرم میگفـــت: &quot;مـــــرد،‌چیـــزی بگو بفهمم مشکل کجــــاست؟ مـــن که علــــم غیب ندارم بدانم چـــه شده؟&quot; و امـا پدر همچنان سکوت می‌کرد و گاهـــی هفته ها این قهر ادامه داشت و بدتر از آن در این دوران، به مادرم خرجی نمی‌داد. مادرم گاهی هفته ها بدون یک ریال خرجی در خانه می ماند و باز هم هیچ اعتراضی نداشت. خانه ما در طبقه دوم یک آپارتمان دو طبقه بود. دو اطاق خواب داشت که یکی را دو برادر بزرگم استفاده مــی‌کردند و یکی را من ،‌ پدر و دو برادر دیگرم. مادرم معمـــــــولا در &quot;پذیـــرایی&quot; میخوابید.پدرم خیلــــی خسیس بود. بــــه قـــول معروف&quot; آب از دستش نمــی‌چکید&quot;. وسایـل خانه ما همیشه مستعمل بود. بخاطـــر دارم پرده های اطاق خوابمــــان آنقدر پوسیده شده بودند که هنگام استفاده،‌ تکه میشدند. راه پله های منتهـی به پشت بام،‌ هنـوز خاکی بـــــود و مادرم همیشه حرص می‌خورد که گربه ها، توی خاک های راه پله، خرابکاری می‌کنند. اما این پله ها تــا زمانی که از آنجا نقل مکان کردیم،‌ درست نشد که نشد. ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 13:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایی که من شناختم...</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85-b6lwej6qopzw</link>
                <description> برادرم&quot; سیاوش&quot; ، چهار سال از من بزرگتر است. وقتی به دنیا آمد،‌ دوشنبه بود و پدرم مثل همیشه با دوستانش دنبال عیش و نوش و خوشگذرانی. با آنکه پسـر دوست بود اما کـــاری به کار پسرهایــــش نداشت. میگفتند تربیــت پسر با پدر است اما پدرم که همیشه پیِ عرق خوری بود، خبری نداشت از پسرهایش. من چهــار برادر داشتم با خودم که تک دختــــر بودم.همگی در هوش، مثال زدنی بودیم اما پدرم هیچ وقت عـــادت نداشت از بچه هایش تعریف کند، همیشه دیگران را به قولی&quot;توی سر ما میزد&quot; میگفت پسر فلان حاجی، مهندس است، دختر فلان کَسَک دکتر است و ...سیاوش،‌ باهوش، زرنگ و بسیار زیبا بود. چشم و ابروی مشکی داشت با موهایی شفق گون.معلم های مدرسه از او بسیار راضی بودند چون نمـــره هایش در مدرسه همیشه بالا بود. خساست پدر،‌ باعث شـــد بــرادرم بعد از گرفتن دیپلم،‌ سرکار برود، کــــاری که پدر برایش در نظـــر گرفته بود.کفاشی. یــادم هست به آقای &quot;ستاری&quot; صاحب کفاشی گفته بود،‌ هر طور میخواهی از &quot; این &quot;کار بِکش. عادت داشت که مــــا را با القاب &quot;این&quot; ،&quot;یابو&quot; ،&quot;الاغ&quot; و &quot;حیف نون&quot; صدا بزند. حتی من که دختر بودم.مادرم اما خیلی هوای سیاوش را داشت. میگفت : روحیه حساسی دارد.برادرم شبها خیلی دیر به خانه برمی‌گشت و مادرم تنها کسی بود کـــه تا آن موقع بیدار می‌ماند تـــا شامش را آماده کند و به حرفهایش گوش دهد.ما تحملمان بیشتر از سیاوش بود. اما او دوست داشت تعریف پدر را بشنود و هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد.برادرم معتاد شد. در همان کفاشی و توسط همان آقای &quot;ستاری&quot;. بیست سالِ تمام در منجلاب فرو رفت و هر روز غرق تـ«ر می‌شد. پدر امــــــا بی تفاوت فقط فحش می‌داد و از خانه بیرون می انـــداختش. در ایـــن سالها، من و سه برادرم با کمک مادرم خیلی تلاش کردیم تا برادرم را نجات دهیم  اما نشد که نشد. مادرم فوت کرد و برادرم که تنها حامی اش را از دست داد بود، از خانه رفت. مادرم آدم مذهبی بود. نمـــاز و روزه اش ترک نمی‌شد. به مـــا یاد داده بود که خــــدا همیشه هست. خــــدا همیشه حواسش به بنده هایش هست و من این را به وضوح دیدم.در جایی که بـــــرادرم مشغول به کار شد، صاحب کــــار بسیار دل رحم و مهربانی داشت. وقتـی متوجه اعتیاد برادرم شد،‌نه تنها او را اخراج نکرد؛‌بلکه مثل پسرهای خودش به او کمک کرد تا از اعتیاد نجات پیدا کند.کاری که بیست سال هیچ کسی از پس آن بر نیامد.الان که برای شما مینوسیم،‌برادرم دو سال است که پاک شده. مثل قبل،‌ زیبا نشد اما پاکِ پاک شد.خدایی که من شناختم همان بود که مادرم میگفت و حتی خیلی مهربان تر از آن.خدایی که من شناختم به قول مادرم بنده هایش را هیچ وقت تنها نگذاشته. خدایی که من شناختم خداییست که در همین نزدیکیست.</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 11:42:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-xpay9okldyd3</link>
                <description>(قسمت چهارم) خدا رحمت کند مادرم را. نامش &quot;صدیقه&quot; بود؛‌ هم نام دوست و همسایه صمیمی اش که پیشتر گفتم.زن خیلی زیبایی بود. کمی تپل با پوست سفید. همه می‌گفتند شبیه &quot;هایده&quot; است .موهای خرمایی رنگش را اغلب کوتــاه نگه می‌داشت.صورتش را انگار همین حالا شُسته.همیشه تمیز و مرتب بود. در خانه هنگام آشپزی، روســـری به سر داشت نکند مویی در غذا بریزد. خیلــــی تمیز بود. خانه مـــــا همیشه برق میزد از تمیزی. لباسهایمان همیشه مرتب و اتو کشیده بود. دستپخت مادرم حرف نداشت. حتی آب در قابلمه می‌گذاشت، خوشمزه می‌شد. مهربان بود. خیلی مهــــربان. دلســـــــوز و فوق العاده مسئوولیت پذیر. چون پدرم به ما بچه ها هیچ وقت پول &quot; توجیبی&quot; نمی‌داد، مادرم از خرجی خانه کمی بین ما تقسیم می‌کرد. آدم مذهبی بود اما برای خودش. نماز و روزه اش ترک نمی‌شد. با آنکه غُصه می‌خورد که چرا پدرم اهل مشروب است اما کاری به کارش نداشت.خیلی قانع بود.زود کوتاه می‌آمد. بحث نمی‌کرد.من همیشه دوست داشتم در مقابل &quot;قُلدری&quot; پدرم، چیزی بگوید اما هیچ وقت نمی‌گفت. حرمت نگه می‌داشت. زندگی خوبی نداشت، به قول خودش : با سیلی،‌صورتش را سرخ نگه می‌داشت اما چون دایی ها و خاله هایم زندگی نسبتاً خوبـــی داشتند،‌ به هر ترفندی بود نمی‌گذاشت آنهـــا از کمی و کاستی زندگی اش چیزی بدانند.خیلـی دست و دلباز بود. یــــادم هست همسایـــــه ای داشتیـــم به اسم &quot;زهرا&quot; که شوهرش  &quot;کامیون&quot; داشــت و به واسطه کارش و باری که قبول می‌کرد، اغلب خانه نبود. این زهرا خانم هر وقت پول کم داشت،&quot; دستی&quot; از مـــادرم قرض می‌کرد تا زمانی که شوهرش بیاید و بتواند قرضش را ادا کند.مادرم برایمان تعریف کرده که به زور شوهرش دادند. پدرم عاشق آرایشگر محله بود. اما آن زمان &quot;آرایشگـــــر&quot; زنانه خیلــــی وجه ی خوبــــی نداشته. بنابر این خانواده اش، مــــادرم را که در همان محل زندگی می‌کرد برایش در نظــــر گرفتند. مادرم هم خواستگـــــار پَروپاقُرصی داشته، از آن حاجی بازاری هایی که پولش از پارو بالا میرفته. اما زمانی که خانواده پدرم به خواستگاری می آیند و خانواده مادرم قبول نمی‌کنند؛ با زبان نفرین می‌گویند: اگر دختـــرتان را به پسر ما ندهید، امیدواریم آنقدر در خانه بماند تا رنگ موهایش مثل دندان هایش سفید شود. و امان از &quot;جهل و نادانی&quot;.ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 13:35:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم،‌هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-yrzyxyuc47ks</link>
                <description>(قسمت سوم) ساعت از 12 شب گذشته. در راهروی بیمارستان شهید بهشتی اصفهان،تنها کسانی که منتظر وضع حمل مادرم هستند همین &quot;صدیقه&quot; خانم و&quot; حاج ممد صادق&quot; اند.به کسی هم خبر نداند،‌گفتند شب بود  &quot;تکان&quot; می‌خوردند.ساعــت 2 صبح روز دوشنبه 15 تیـــر1360 صدای گریه یک نوزاد در راهروی بیمارستان پیچید و من متولد شـدم.بنده خدا مادرم از ساعت 10 شب تا 2 صبح تمام درد کشیده بود.پدرم اصلاً به دیدن مادرم نیامد. نه آن شب و نه تمام مدتی که مادرم در بیمارستان بود. &quot;پسر&quot;دوست داشت با آنکه قبل از من سه تا پسر متولد شده بودند اما باز هم &quot;پسر&quot; می‌خواست. می‌گفت دختر &quot;شگون&quot; ندارد.بعــد از چند روز که مرا به خانه آوردند، گفته بود چقدر دختر زشتی است. این حتماً روی دستمان می ماند. و مادرم با آن حال نزار، غُصه روی دلش انبار می‌شد با حرفهای پدرم.اسمم را مادر بزرگم که &quot;خانم&quot; صدایش می‌کردیم انتخاب کرد. مادرِ مادرم و کاملاً واضح است که اولین مخالفت کننده، پدرم بود. به هر شکل،‌اسمم انتخاب شد. &quot;نرگس&quot;.آنطور که مادرم تعریف می‌کرد، دوران کودکی سختی داشتنم. پدرم خرجی نمی‌داد و مادرم با مشقت من را بزرگ کرده. از کودکی خودم چیزی به یاد ندارم تا هفت سالگی. یادم است مادرم از پرده توری خانه که حالا مستعمل شده بود،‌برایم گل سر درست کرد.خیلی دوستش داشتم با آنکه با گل سرهای معمولی خیلی فرق داشت. ادامه دارد...پ.ن: اصلاح &quot;تکان&quot; خوردن همان &quot;مضطرب&quot; شدن است.</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 14:14:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم، هلهله شادی بود و رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-m3epyuy8znre</link>
                <description>(قسمت دوم)این&quot; حاج ممدصادق&quot; انسان شریفی بود. قـــد بلند بود و لاغر اندام. اهل دل بود. به تیپش خیلی می‌رسید.کُتِ یقه انگلیسی می‌پوشید دوخته شده با پارچه اصلِ&quot;مطهری&quot;. نه اینکه &quot;بزاز&quot; بود،‌ هم پارچه شناس خوبی بود و هم همیشه لباسهایش را از بهترین پارچه ها تهیه می‌کرد. فقط لباس های خودش نه ها، لباس همه خانواده.        به قول معروف&quot;با اتوی شلوارش میشد هندوانه بُرید&quot;. پیراهن سفیدش را انگار همین الان خریده. موهایش سفید بود. همیشه کلاه شاپو به سر داشت .کروات میزد، رنگها و شکلهای مختلف، یکی از یکی قشنگتر.  در جیب کُتش،‌ همیشه یا آبنبات بود یا پسته یا گردو گاهی هم کشمش و مویز. وقتی  به آن صورت اصلاح شده نگاه می‌کردی ناخوداگاه لبخند میزدی، بسکه این مرد خنده رو بود.یک جنتلمن واقعی.  نزدیکش که می‌شدی، بــوی عطر می‌داد ؛ بوی عطر گل یاس.انگشتری داشت که میگفت پدرش به او بخشیده و بسیار برایش عزیز است. کفش هایش ورنی بود تا با یک دستمال نم دار،‌سریع تمیز شود. معتقد بود آدم باید خوش پوش باشد.عصا در دست می‌گرفت اما فقط برای کلاسش.با این اوصاف،‌نمازش هرگز قضا نمی‌شد.حتی اوایل ازدواجش با &quot;صدیقـــه&quot; خانــم به مکّه مشرّف شده بود و این  را از پا قدم حاج خانم می‌دانست.آدم باصفـــــائی بود و به فکــــر خانواده. دوتا پـــسر داشت و یـــک دختر . دختــــرش &quot;مهین&quot; همان بود که مــــن شب عروسیش متولدشدم.&quot;صدیقه &quot; خانم هم یک حاجیه خانم چادری بود با روی سفید.موهای بلند مشکی اش که حالا سفید شده بود را  می‌بافت و از دو طرف شانه اش رها می‌کرد. در خانه اکثراً دامن به پا داشت با  پیراهن های جنس &quot;تِرگال&quot; خنک و گل دار که &quot;حاجی&quot; پارچه هایش را می آورد و &quot;صدیقه&quot; خانم خودش می‌دوخت. آشپزی اش حرف نداشت. همیشه صورتش بند انداخته و ابروهایش تمیز بود. میگفت &quot;حاجی&quot; دوست دارد. خودش تعریف می‌کرد با اینکه بچه دار بوده و دستش به آشپزی و خانه داری اما همیشه بوی عطر می‌داده،‌نکند &quot;حاجی&quot; توی ذوقش بخورد.. ادامه دارد...</description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 13:41:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که به دنیا آمدم، هلهله شادی بود و  رقص و پایکوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@p.akbarian/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%87%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-ayfokvkrlavk</link>
                <description>(قسمت اول)مادرم برایم تعریف کرده زمانی که به این دنیا دعوت شدم،‌ در عروسی یکی از صمیمی ترین دوستانش حاضر بود.در طول مدت رقص و پایکوبی مهمانان،‌ از درد به خود پیچیده ولی لام تا کام حرف نزده تا نکند عروسی        &quot;مهین خانم&quot;، خراب شود. این را بگویم که &quot;صدیقه&quot; خانم مادر همین &quot;مهین&quot; که نام بردم، از همسایگان بسیار صمیمی مادر و اتفاقاً هم نام ایشان بود.حالا وقت سرو شام است. مادر هنوز به خود میپیچد و پدرم که یک آدم دائم الخمر همیشگی ست، بی خبر از همه جا، در گوشه ای از این شهر، با دوستان خود مشغول عیش و نوش است.با سوت و جیغ همراهان، عروس، سوار ماشین شده و بوق زنان  از محل تالار دور می‌شوند. دیگر تاب ندارد. مادرم را میگویم... خیلی آرام در گوش صدیقه خانم میگوید که زمان زایمانش است.خدا رحمت کند صدیقه خانم را، زن زیبا و مهربانی بود. سفیدرو با موهای بلند مشکی. شوهرش &quot;حاج ممدصادق&quot; توی بازار میدان امام خمینی(میدان شاه سابق) بزاز بود.... </description>
                <category>مستِ مِی...</category>
                <author>مستِ مِی...</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 12:53:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>