<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های p.mirjavadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@p.mirjavadi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:53:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/49958/avatar/xIRo5y.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>p.mirjavadi</title>
            <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آرزوها و افتخارات</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-rxwkri3ive32</link>
                <description>اگر نوشتن را حق خودم بدانم، مراقبت می خواهد. من مالک نوشتن می شوم و می نویسم، می نویسم ...هر بار کتاب &quot;حق نوشتن&quot; را به دست می گیرم به قول نویسنده ی گرا می اش خانم جولیا کامرون، چاه درونی ام پر می شود و من از آن چاه &quot;کلمه&quot; بیرون می کشم و می نویسم. به همین راحتی. یا فرشته های الهام به سراغ من می آیند و دستی به قلم می برم.نوشتن یعنی محکم کردن زیر پایمان به هنگامه ای که زمین می لرزد، کوه جابجا می شود و من همچون استوار و توکل کننده باقی می مانم. اگر نوشتن الهام است و از سوی خداست پس من به همان قلمی که قسم خورده است، قلپ قلپ از کلمات می نوشم و آرامش خیال را در سایه ی مهر نوشتن تجربه می کنم. روز به روز.کل کتاب هر سطرش برایم الهام بخش است. ابزارهایی معرفی شده است که به هنگام نجوشیدن چشمه ی زلال نوشتن می شود دست به ابزار شد و دوباره از نو شروع کرد. ساده ترین راه ها را که اگر کمی فکر کنیم به آن می رسیم. یکی از راه های انگیزه بخشیدن به خود داشتن لیستی از ای کاش هایمان است. لیستی از آرزو ها و افتخارها. این افتخار ها مانع از آن می شود به هنگامه ای که سانسورچی درونمان حمله ای به اعتبارمان می کند. اعتباری که در نظام ارزشی خود قوت گرفته اند. فهرست آرزو ها که با ای کاش شروع می شود می تواند لایه های پنهان ذهن‌مان را در طول روز ها درگیر خود کند و اینجا به ناخودآگاه باید اطمینان کرد و کار را به کاردان سپرد. ای کاش پول کلان داشتم که دستی را که افتاده است بالا می بردم.ای کاش افکار بیهوده از ذهن آدم ها به یکباره جمع می شد و در زیر گدازه های کوه تنمان مدفون می شد.ای کاش...ای کاش ...این ای کاش ها ابزار تشرف اند و یکپارچگی شدنمان را و شروع دوباره نوشتن را تضمین می کنند.و لیست افتخارآفرین هم مشت محکمی بر دهان افکار حمله کننده به اعتبارمان می باشد.پیمان میرجوادییادداشت روز یکم از چالش یادداشت روزانه</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 13:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش دو هفته ای &quot;یادداشت نویسی روزانه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-ew7efceqmlei</link>
                <description>با سلام و عرض ادببسیار خوشحالم که در چالش دوهفته ای شرکت می کنید.چالش یادداشت روزانه را با هدف تمرکز بیشتر و هدفمند نوشتن پیشنهاد دادم تا دوستانی که وارد هنر نوشتن شده اند تمرین روزانه نوشتن، مستمر نویسی و ساختن یک عادت مثبت برای روزانه نویسی باشد.یادداشت روزانه همچنان که می دانیم نوشتن از وقایع، رخداد های روزانه، مشاهدات، اندیشیدن ها، احساسات و تجربیاتی هستند که در طول روز اتفاق می افتد. این کار در دو فضای رسانه ای انجام می شود. ویرگول و تلگرام و به طور همزمان. در ویرگول روش کار به این صورت است که وارد گوگل می شوید و واژه ی ویرگول را سرچ می کنید. و پس از ثبت نام که به راحتی انجام می شود نوشتن را آغاز می کنیم. در تلگرام هم یک صفحه به عنوان یادداشت های روزانه به نام خودتان ایجاد می کنید و دوستان دیگر هم می توانند عضو گروه یکدیگر باشند و نظرات خودشان را بنویسند. چرا این کار را در فضای ویرگول یا تلگرام انجام می دهیم؟به دلیل اینکه کمی تنوع رسانه ای داشته باشیم و قرار نیست هر روز دیده بشیم که دیگران بیایند و نظر بدهند و یا در مواقعی قضاوت کنند.دلیل دیگر این کار،  فاصله گرفتن از فضای اینستاگرام هست. با توجه به موارد تکراری و چالش های مشابهی که اکثر نویسندگان انجام می دهند این تمرینات را در صفحه ی شخصی اینستاگرام قرار نمی دهیم تا صفحه یمان شلوغ نشود و حال و حوصله ی دوستان سر نرود ?اگر دوست داشتید می توانید از استوری اینستاگرام خود لینکی به آدرس ویرگول و تلگرام بدهید تا فالورهایتان صفحه ی ویرگول و تلگرامتان را ببینند و نظر بدهند.با آرزوی موفقیت روز افزون برای دوستان عزیزم و پیشرفت در نوشتن.#پیمان میرجوادی (۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۲)#گام هایی_برای نوشتن#نویسندگی_با_پیمانِ نوشتناگر این پست را دوست داشتید، یک قلب کوچک قرمز بزارید❤?این پست را برای دوستی که عاشق نوشتن است ولی نمی داند از کجا شروع کند، لطفا به اشتراک بزارید.</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 06:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطالعه با موضوعات مختلف</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-rqwkxmkde9ac</link>
                <description>برنامه ی امروزم فهرست کردن علاقه مندی هایم و برخی مواردی که دوست داشتم از آن ها بنویسم، بود. نوشتن از روی فهرست که از قبل تهیه شده باشد برای کسی که روزانه به فعالیت نوشتن مشغول است پیش برنده و قابل توجه است و کار را آسان می کند. این جاست که نویسنده دیگر دست از ناله های صبح گاهی بر می دارد و نمی گوید چه کنم یا از چه بنویسم! هر فعالیتی اگر پشت اش فکر، اندیشیدن و منطق باشد علاوه بر کیفیت کار، کننده کار هم زودتر به اهدافش می رسد.  یکی از راه های رسیدن به هدف موثر، برنامه ریزی است. بر این اساس نویسنده برای نوشتن هیچ گاه موضوع کم نداشته و حتی سطرهایی برای نوشتن کم می آورد. لیستم را باز کرده و یکی را برای نوشتن انتخاب کردم.  موضوع این بود، &quot;مطالعه ی کتاب های داستانی و غیر داستانی از هر موضوعی&quot;. قبل از نوشتن جستجویی در گوگل انجام دادم که اطلاعات بیشتری راجع به موضوع کسب کرده و بتوانم بیشتر و بیشتر بنویسم.  گاهی اوقات که وارد گوگل می شوم سر از ناکجا آباد در می آورم ولی این جستجو ها لینک هایی را برایم به ارمغان می آورد که ارزنده و ستودنیست. برایم جالب بود، در سایت یکی از اساتید به لینک کتابی برخورد کردم که نه تنها بیهوده نبود بلکه به نحوی مرتبط و راجع به موضوع دیگر و مفیدی در یادگیری ام بود که موضوع هدفم را تکمیل می کرد. عنوان کتاب &quot;سیستم های پیچیده&quot; بود.   در شروع مطالعه ام، خواندن به کندی پیش می رفت و مخصوصا اگر همراه باشد با خواب آلودگی اول صبح و کامل بالا نیامدن ویندوز ذهنم. مدام حواسم را در تک تک واژه ها و مفاهیم جمع می کردم که ببینم موضوعی که به دنبالش هستم در کجا و در لای کدام سطرش گنجانده شده تا برای موضوع و فکرم از آن نوشته تایید بگیرم.  با خواندن بخش هایی از کتاب به این نتیجه رسیدم که در سبد مطالعاتی مان با قرار دادن کتاب هایی با موضوعات مختلف به مدل ذهنی و جهان بینی آدم تاثیر مثبتی می گذارد. از این رو خواستم این کتاب را با دوستانم به اشتراک بگذارم.لینک دانلود کتاب &quot;مقدمه ای سیستم های پیچیده&quot; نوشته ی محمد رضا شعبانعلیبخشی از کتاب: &quot;شناخت سیستم های پیچیده به ما کمک می کند بهتر درک کنیم که تفاوت ها و فاصله ی ظاهری بین شاخه های مختلف علوم، اعم از فیزیک، زیست شناسی، روانشناسی، جامعه شناسی، تاریخ، ترمودینامیک و تکنولوژی، صرفاً از درک ناقص ما و البته متدولوژی چند قرن اخیر ما در درک و تفسیر جهان ریشه می گیرد و این علوم _بر خلاف درک برخی از ما _ از موضوعات متفاوتی صحبت نمی کنند&quot;. پیمان میرجوادی (۷ مرداد ماه ۱۴۰۲)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 18:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختصری درباره داستان حکم، نوشته ی دکتر فرانتس کافکا</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-wnjbdqqzeiwc</link>
                <description>مختصری درباره ی داستان حکم، نوشته ی دکتر فرانتس کافکا داستان حکم با زا ویه دید سوم شخص دانای کل روایت می شود و راوی شروع داستانش را با توصیف مکان و زمان آغاز می کند.  جوان بازرگانی که قصد دارد خبر نامزدی اش را برای یک دوست قدیمی بنویسد که به روسیه گریخته بود. دتستان نشان می دهد که شخصیت اصلی داستان فردی مهربان و خانواده دوست است. اود در کارش موفق بوده و پدرش را دوست دارد و با توجه به اینکه مادرش مرده، ولی جوان با پدرش زندگی می کند. جوان نامه را به جیب می گذارد و از راهروی تنگ وارد اتاق پدر می شود که با مشورت پدرش خبر نامزدی اش را برای دوستش بنویسد.  گفتگو بین جوان و پدر داستان را به جلو می برد و در نهایت با بد رفتاری پدر مواجه شده و با حکم به مرگ از سوی پدرش مواجه می شود. در پایان جوان دست به خود کشی می زند. مرور زندگی کافکا و اینکه شخصیت او چگونه شکل گرفته است در می یابیم که دکتر فرانتس کافکا با هوش سرشار از خلاقیت داستانی را در نهایت انزجار خلق کرده است. کافکا نویسنده ای بوده که داستانش را بر اساس نظریه ی سوسور می نگاشته است و میبینیم که جای جای داستان نشانه هایی بر اساس دال و مدلول می باشد، که این نشانه ها به گشایش داستان کمک می کند. در واقع کافکا در هر کدام از داستانش افکار و درونیات خودش را به تصویر می کشد. ترس از پدر و بی ارزش قلمداد کردن خود به گونه ای در نوشته هایش نمایان می کند. هرمان کافکا  (پدر کافکا) نشانه ای از پدر گئورگ، جوان بازرگان در داستان است و جوان بازرگان خود کافکا. که طرد شدن کافکا از سوی پدر را به تصویر می کشد. به نظر می رسد شاهکار های دکتر فرانس کافکا که با حجیمی از معنا نگاشته شده است را با مطالعه زندگی نامه، نامه هایش به پدر، فلیسه و ملینا در گشودگی داستان هایش کمک موثری می کند.  در زیر مختصری به زندگی کافکا اشاره می کنم. خطابم به عنوان دکتر فرانس کافکا به این دلیل است که کافکا دکترای حقوق داشته و در معرفی ایشان کمتر پیشوند دکتر به کار رفته است که من به لحاظ ارج معنوی دکتر خطابشان می کنم. دکتر فرانتس کافکا در سوم ژانویه سال 1883 یک خانواده‌ی آلمانی‌زبان در شهر پراگ جمهوری چک به دنیا آمد. او او بدون شک بزرگترین نویسنده جمهوری چک است که کتاب‌هایش تاثیر به سزایی در ادبیات غرب داشته است. فرانتس در خانواده‌ای یهودی به دنیا آمد. پدری مستبد و مادر متعصبش محیط رعب انگیزی در خانواده برای او به وجود آورده بودند. کافکا از کودکی همیشه ترسی از پدر مقتدر و سنگدل‌اش داشت که این ترس همیشه با او بود و خودش آن را دلیلی بر ناقص شدن شخصیتش می‌داند: « وقتی پسر کوچکی بود. در رختخواب یک لیوان آب خواسته بود. پدر زودرنج‌اش از تختخواب بیرونش کشید و او را در بالکن انداخت و گذاشته بود تا صبح در آنجا با لباس خواب یخ بزند. کافکا نوشت بعد از آن مطیع شدم ولی بدجور از داخل لطمه خوردم. تا سال‌ها بعد از این کابوس در رنج بودم که پدرم – این مرد غول آسا، قدرت مطلق – می‌آید و بی‌دلیل مرا شبانه از رختخواب بیرون می‌کشد و در بالکن می‌اندازد. یعنی که برایش هیچ چیز نیستم.»کافکا از بیماری‌های متعددی مثل افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برد و در نهایت نیز با پیشرفت بیماری سل، در ۴۱ سالگی از دنیا رفت. تقریبا تمامی رمان‌های او نیمه تمام ماندند و تنها داستان بلند او که به انتها رسید «مسخ» است. کافکا پیش از مرگش از دوست نزدیکش «ماکس برود» درخواست کرد تا تمام آثار او را بسوزاند اما خوشبختانه ماکس این کار را نکرد و کتاب‌های او را به جهانیان هدیه داد. «برود» تلاش‌های بسیاری انجام داد تا تکه‌های پراکنده نوشته‌های کافکا را درکنار یکدیگر قرار دهد و داستان‌های کتاب را به کامل‌ترین شکل ممکن ارائه کند.پیمان میرجوادی (۱۱ خرداد ۱۴۰۲)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 06:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر داستان کوتاه سرفه در کنسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-ysmxjjdx26dp</link>
                <description>&quot;سرفه در کنسرت&quot; اثر هاینریش بُل هاینریش تئودور بُل در سال ۱۹۱۷ در آلمان به دنیا آمد و در سال ۱۹۸۵ درگذشت. او برنده جایزه نوبل ادبی است. در بیشتر داستان‌هایش به جنگ و آثار پس از جنگ می‌پردازد. شفافیت و ساده گویی از زندگی روزمره، در مجموعه داستان‌های کوتاه این نویسنده کاملا مشهود است. به عنوان نویسنده ای تأثیرگذار، در آثارش به چند صدایی می پردازد. چند صدایی از این نظر که خواننده در خلال داستان غرق در صداهای مختلف در متن می شود و راوی به فراموشی سپرده می شود. چند صدایی در رمان یکی از ویژگی های داستان پست مدرن است. به نظر می رسد هاینریش بل از نظر باختین در انسان شناسی و چند صدایی بودن، داستان هایش را بیشتر بر پایه ی انسانیت و پلی فونی نوشته است. هاینریش بل محترم شمردن هر عقیده و رفتار و هر سنت و فرهنگ را در جامعه ارج می نهد.  منتقدین دنیای ادبیات، همیشه بر مواضع اخلاقی محکم این نویسنده تأکید داشته‌اند؛ اخلاقیاتی که از فلسفه‌ی شخصیِ انسان‌دوستانه و حمایت او از ستم‌دیدگان جامعه، ناشی می‌شد. برخی مفسرین، سبک نگارش بل را به عنوان اعتراضی آگاهانه به پیچیدگی ساختار در آثار ادبی کلاسیک آلمان بر شمرده‌اند و آثار او را با ارنست همینگوی مقایسه کرده‌اند؛ گفتنی است که خود بل هم از همینگوی به عنوان نویسنده ای تأثیرگذار بر آثار خود نام برده است. بل را می‌توان در کنار دو نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی خودش داستایوفسکی و تولستوی قرار داد. بل همانند  این دو نویسنده‌ی بزرگ، آثاری فوق‌العاده خواندنی، جذاب و آکنده از مسائل اخلاقی ریز و درشت خلق کرده است. داستان توسط راوی با زاویه ی دید سوم شخص شروع می شود و با زاویه ی دید اول شخص پایان می یابد. داستان از این قرار است که راوی انگار روبروی مخاطب نشسته و علاوه بر صداهای مختلفی که اعم از شخصیت های مختلف شرکت کننده در کنسرت و برترام که پسر عمویش می باشد را به مخاطب در تصویر سازی ذهنی یاری می رساند. راوی صحنه ی آغازین که به صورت یک گفتگوی صمیمی با مخاطب است سعی در شناساندن خصوصیات و حساسیتی که پسر عمویش دارد را روایت می کند. به نظر می رسد هر کدام از صدا ها نمادی از هر رفتار و فرهنگی است که اکنون بیشتر در کشور آلمان وجود دارد. و محترم شمردن تمام آدم ها با هر دینی و مذهبی را نشان می دهد. درست است که برخی آدم ها در جامعه هستند که با شخصیت های جامعه موافق نیستند که راوی آنها را به عنوان فرهیختگان در کنسرت معرفی می کند و خشم خود را می خورند،  ولی حق این را ندارند با آداب و رسوم سنت سایر فرهنگ ها مخالفت کنند. راوی در فضا سازی و رساندن صداها از معرفی و توصیف در مورد پسر عمویش استفاده کرده و با داستان و ویژگی شخصیتی خود داستان را به پایان می برد. اینکه دلیل شرکت نکردنش را در کنسرت ها وجود پسر عمویش می داند و حساسیت و عصبی شدن اش را عامل اصلی پسر عمویش می داند. هاینریش بل با قرار دادن دو شخصیت در مقابل مخاطب، در واقع  با طرح این داستان و انتخاب راوی توانسته است اعتراض آگاهانه ی خود را در دفاع از انسانیت و فرهنگ مختلف و عقاید آدم ها بیان کند.  پیمان میرجوادی (۱ خرداد ماه ۱۴۰۲)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 19:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهستگی، کتاب و اقدام</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%85-d7rrk4qt3liv</link>
                <description>آهستگی، کتاب و اقدام! این تیتری است که من انتخاب کرده ام. هر واژه اش معنایی متفاوت دارند ولی در نهایت به یک همسو شدن نیاز دارند که سعی کرده ام در زندگی به یک نقطه برسانمش. این که یاد گرفته ام کتاب را با حوصله و آهسته بخوانم. مفاهیمی که ارائه می شود را با فکرم لمس کنم و در نهایت شاید به تایید آن مفهوم نرسم ولی درک لازم است که اتفاق بیفتد. زیر ترکیباتی که از نظر من مهم اند خط بکشم و هزاران مورد را درباره اش بنویسم. این نظر من است و با نظر دیگری صد در صد فرق دارد.  جنبه ی مهم یک کتاب با توجه به نیاز فکری و سطح درک مطلب من با دیگری حتمن یکی نیست و دیگری هم همینطور، حال به نظرم یک کتاب را هر چه کندتر بخوانم بهتر از آن است که چندین کتاب خوانده شده و درک نکرده شده را در قفسه ی ذهنم بچینم که هیچ بلدشان نیستم. و اما اقدام که بخش مهم نتیجه و تلاش مطالعه ام را در برمی گیرد. من اقدامی که در زندگی می توانم از لای برگزیده ها و انتخاب هایم داشته باشم، در رفتارم، گفتارم و از همه مهم تر در نوشته هایم بیاورم. به قول دوستی که سفارش می کرد همیشه به دنبال علوم مختلف بروید ولی در نهایت یک نویسنده اید و نویسنده باید از مطالبی که آموخته است را در نوشته هایش پیاده کند. حال آن نوشته در قالب مقاله، داستان، خاطره و یا نثر ادبی باشد. پیمان میرجوادی (۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲) یادداشت روز</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 08:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس آدم به آدم است که ظلم می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%AD%D8%B3-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B8%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-djtjjftjl7zy</link>
                <description>همسو شدن با زندگی در رابطه با خود و حتی به یاد آوردن خاطرات خود، تجربه ی احساس است. یا که در ارتباط با دیگران، موقعیت های متفاوت زندگی که در پیش پای ما گشوده می شود، باز هم تجربه ی احساس است. داشتن حس های متفاوت یعنی زنده بودن و جان بخشیدن به بقاست.در سردابه ای با پلکان تاریک و دست کشیدن به دیواره های نمورش. چیستی پدیده های عینی، ذهنی و تصورشان در مخیله، تجارب گونه به گونه ی احساس است. در آن همسو شدن ها یاد میگیرم که جنسی از لای تورق ها با من حرف می زند و آزادی های زندگی کرده اش را گریه می کند. چرا انسان به انسان شکنجه می دهد به نام آزاد بودن؟ این که مکتبی در زیر پوست روزهای روشن و تاریک به وجود می آید به سلسله ای دوام میبخشد. نام آن سلسله حتی قاجار می شود!من جنس مادرم را هرگز فراموش نمیکنم و حتمن از نبودش هم حمایت می کنم. مادر یعنی پروردن من در رحم سالم نه ماهه ام؟ یا که جنس مادرم فقط به اطاعت کردن است در بی عدالتی هایی که مثل روز آشکار است حتی در شب یلدا؟داشتن، یک حس دارد و نداشتن برای من همان حس  دلتنگیست. حس افتخار. حس چگونه رفتن ها ویرانم می کند! از نا خود آگاه بیدار شدن و تصور میکنم دست بر سر زلفان دخترک کوچکی که می کشم چه لذتی باید ببرم؟ آیا حس او را من هم درک میکنم و یا مثل همیشه از چراغ قرمز و بدون اعتنا رد می شوم؟ نامه های دنیای سوفی به دست تمام آدم ها می رسد. برخی بی توجهی به صندوقچه هایشان دارند و به نفع شان نیست، دریافت نمی کنند. می خواهند در لذت تظلم غرق شوند. التذاذ برتریت؟!حس آدم است که به آدم ظلم می کند. طبقات به دست بنا ساخته می شود و با چه حسی و با چه التذاذی؟ من نمی دانم!به قانون مگر می شود اعتراض کرد؟ از اجرا کننده اش تا به نوشتن آن، هیچ کسی به گردن نمی گیرد که کار من است و حس من است و نفع من!به خواب دیده بودم که برخی دانایی حمل می کنند!#پیمان.م (۲۹ اردیبهشت۱۴۰۲)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 06:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مری فلانر اوکانری</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B1%DB%8C-kb0hfzilhls0</link>
                <description>به رسم روزانه هایم و گاه دو روز درمیان، داستان کوتاهی را خواندم. به کوتاهی یک زندگی. برشی از ناب ترین لحظه هایی از یک خانواده که قصد مسافرت کرده بودند و به مسافرت رفتند و ...&quot;مری فلانر اوکانری&quot;. چند سال می شد که نامش را در ساده ترین نحو ممکن به فراموشی سپرده بودم. هرگز نمی شناختمش، نمیدانستم زن است یا مرد. مجرد است یا شوهری هم مثل خودش که داستان کوتاه و مقاله نویس است، انتخاب کرده یا نه. امروز دانستم که هرگز ازدواج نکرده بود. استادم نامش را در فقط در کلاس به زبان آورده بود.امروز داستان کوتاهی از او خواندم و لذتش را بردم.&quot;آدم خوب کم پیدا می شود&quot; اوکانر نام عجیبی را بر داستانش انتخاب کرده بود.به نظرم خواندن داستان فقط لذت بردن نیست. در لایه های پنهانش تامل نهفته است. نشانه هایی که ساختار داستان را زیر سوال می برد که با عاقلانه ترین احساس به تک تکشان پاسخ داده می شود.بقایای مانده ی داستان را می شود از تامل در صحنه های آغازین داستان حدس زد و تا پایانش نقادانه خواند و کیفش را برد.داستان را از یکمین جلد کتاب به نام &quot;داستان و نقد داستان&quot; با ترجمه احمد گلشیری خواندم. کنجکاو به نام &quot;اوکانر&quot; شدم و شاید وسواسی به این نام داشتم از سال ها پیش و در ناخودآگاهم!موتور جستجو گر گوگل به من آموخت که او در سال ۱۹۲۵ در ساوانا، جورجیا در جنوب آمریکا به دنیا آمد و زندگی اش را به تلخی گذرانده و هیج خوشی را احساس نکرده بود که به بیماری لوپوس مبتلا می شود و پنج سال آخر عمرش را در مزرعه ی اجدادی اش در جورجیا می گذراند و در سال ۱۹۶۴ در سی و نه سالگی از دنیا می رود.با خودم فکر می کنم که حیف شد که زود درگذشت که داستان بیشتری از او می خواندم. که حیف شد مادر بزرگ داستانش در &quot;آدم خوب کم پیدا می شود&quot; زانو زد و گودال پر از خون شد. چه کسی مادر بزرگ و خانواده اش را با هفت تیر کشت؟شخصیتی که نامش&quot;ناجور&quot; بود. از زندان فلوریدا فرار کرده بود. خشم داشت. نا امید بود و اوکانر با چنان نرمی و لطافتی این نا امیدی، خشونت و مرگ را در داستانش روایت می کند که شاهکار خلق می کند. مسحور قلمش می کند آدم را.از نظر من خنده دارترین بخش از زندگی اش این بود که در اواخر عمرش خود را سرگرم پرندگان، غازها و اردک ها کرده بود! من عاشق ارک بودم و عاشق تر شدم!#پیمان_میرجوادی</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 06:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنیک</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-en5krjqwijla</link>
                <description>امروز تکنیک هایی از نوشتن را در حین خواندن کتاب عقاید یک دلقک آموختم. و اینکه یاد گرفتم بخشی از یادداشت های روزانه ام را انتشار بدهم. من رسانه هایی را که در اختیارم بود را لیست کردم و به این نتیجه رسیدم این رسانه ی ویرگول بهترین آنها می باشد و انتخابش کردم. به نظرم از لحاظ اینکه مطلب بیشتر دیده می شود را این رسانه قابلیت اش را دارد.انتشارم را در اولین روز از همین تکنیک نوشتن شروع می کنم. در کتاب عقاید دلقک ها هانس در روایت خود گریزی به تخیلاتش می زند. مثلا می گوید من جزوه ی آقای کینگل را گرفتم و در تصورم او مردی لطیف، نازنین و بلد قد بود، در حالی که وقتی با او روبرو شدم، مردی چاق و کوتاه قد بود. به نظرم این توصیف شخصیت یکی از روش هایی است که از ظاهریک شخصیت می شود حرف زد وآن را بسط و گستردهاش داد.چند مورد دیگر هم وجود دارد برای نوشتن که می شود آن ها را الگو قرار داد و مشابه آن را تولید محتوا کرد. امید وارم در روزهای بعد نمونه های دیگری را هم در اینجا برای دوستداران نوشتن و اهل داستان، بنویسم.</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 15:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن دلیل می خواهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-ybnkwyn1pjqw</link>
                <description>قلم زدن دلیل می خواهد، حتی ناچیز. این &quot;ناچیز&quot; بزرگترین عاملی می شود که یک عمر آدم را به قلم زدن وادار می کند. با کلمات زندگی کند، بنویسد، در غم فرو غلتد، لذت ببرد و حتی لحظه ای در یک غمی زیبا شناور شود. یا که تنهایی آدم در میان پر جمعیت ترین جهان امکان. یا که من! از لرزیدن تن در هق هقی ناشکوه، در چنگ زدن به سنگ گرانیتی سیاه در قبرستانی به نام بهشت. فرار از زندگی، از رنج ها، دردهای مشترک آدم ها و سوزش سینه ها. یا من! که عاشق انجیر های خیس خورده ام که به هنگامه ای که دلشان می ترکد! نوشتن یعنی نفس کشیدن، یعنی زندگی کردن! آدم اگر خود نسوزد چگونه می تواند دیگری را بسوزاند؟ این مثال تاثیر قلم است و اصلا، صاحب قلم و دلِ کباب شده ای که دارد.  قلم زدن، یعنی احترام گذاشتن به درد، به نرسیدن ها، به لرزهای شبانه ی بی خواب ماندن ها (به هزار دلیل) و احترام به عظمت قسم خوردن حضرت پروردگار به قلم است و هزاران دلیلی که آدم را به سمت نوشتن می کشاند، یا که مهاجری دلتنگی هایش را در زیر برج ایفل زمزمه کند و یا شبهای پیاده رفتن زیر باران های ایتالیا که همزمان تلاش وافر دارد که زبان کشور دیگر را یاد بگیرد. یا در نقاط مختلف اروپا یا کجاها یا همان جنگل های همیشه سبز شمال خودمان که نیما را آفرید یا بیژن مرحوم را در لاهیجانِ با صفا یا شاملوی بزرگ را که منجر به آفرینش عاشقانه های عظیم می شود و آیدای عاشق را عاشقانه قلم می زند. خاطرات لعنتی زبان که می گشاید، آدم را قلقلک میدهد به نوشتن، به روایت کردن از هر زاویه ی دیدی که ممکن است و از یک آدم مهاجر و خوش سفر یک نویسنده می سازد. یا هزاران دلیل دیگر. یا دلیلی که تمام وجود عالم را می سوزاند، می لرزاند، می کوباند و می گریاند. گلوی پاره پاره شده ی طفل کربلا، علی اصغر ( ع)، یا گوش های پاره پاره شده بی بی رقیه(س) و سر شکسته ی زینب(س) که سرشکسته نشد و زیبا ترین راوی و نویسنده ی کرب و بلا شد. به هنگامه ای که گفت: «ما رأیت الا جمیلاً» ، آنچه دیده بود همه اش زیبایی بود و این زیبایی ها منزوی ها را آفرید. آدم که به وادی نوشتن می افتد، درد لذت دارد، غم لذت دارد و می شود عاشق هر پدیده ای شد و نوشت و لذت برد. #پیمان.م (۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 20:03:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم، آدم را گول می زند!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-rn9ssylcywrx</link>
                <description>.هشت/ چهار/ صفر یک، یعنی یک هزار و چهار صد و یک، و آیا امروز همانی هستی که دیروز بوده ای؟ چهل سال پیش را من دیروز خطاب می کنم. و مثل باد گذشت، عجب!همان آدم همیشه هستی آیا؟ درست است که می گویند آدم ها هر روز تغییر می کنند؟ پوستشان، مزاجشان، لحنشان، نگاهشان و حرفشان، درست است؟ همانی که موهای خرمایی رنگت تا سر شانه هایت می ریخت؟ پوشیده ترین صورت خرمایی ات از گیس های پسرانه ات لذت بخش بود، نه؟ همانی که نبایدترین لگد ها را در چهل سال پیش در کفِ کلاسِ گچ آلود به خاطر بخش کردن بابا خورده ای؟آهای تو؟! تو همانی که من راه رفتن و ایست اش را دوست داشتم؟راه رفتنم، همان است و ایستم تبدیل شده است به بی هیچ چالاکی ای. ایستادم، ترمز دستی ام را کشیدم، انگار جهان از حرکت ایستاده باشد! و صورت چپاولم را توی آینه نگاه کردم.آینه لرزید! حتی لب هایم، حتی گونه های خیس و تب دارم!و زودترین سپیدی ها به روی موهایم ریخت.بله!، آدم ها تغییر می کنند، حتی به ثانیه ای هم طول نمی کشد، از این رخ به آن رخ می شوند. حتی با وقاحت تمام و شاید بیش از چهل سال باشد که تو را نشناسند اصلا. بله، به همین زودی! به همین نافتوتی!ادم، آدم را گول می زند، روباه بهانه است، بدنامش کرده اند. حیوانکی!پیمان.میرجوادی (۸ تابستان ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 18:32:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرم را گرم می کنم به کار خویش!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-qgqqibqfcazp</link>
                <description>.از منظر آسیب زدن به ذهن آدم ها، ما بدترین آدم های متمدنیم. آنکه حالش از خودش هم به هم می خورد و تو آنقدر بالای سرش می ایستی و ور ور می زنی که مخ آدم را تلیت می کنی و می گذاری اش همانجا. از تمام خنده های زورکی که بر لبانم کاشته بودم متنفرم. اینکه دیگری را راضی نگهش دارم، حرف های نسنجیده و بی فکر و بی درنگشان را تایید کنم و به اندازه ی عمر کرده ام، پشیمانم. نمی گویم مثل سگ پشیمانم، چون که سگ هیچ حرف مزخرفی بلد نیست بزند. برخی ها با سگ بد رفتارند چرا که تحمل این شکل از وفاداری را ندارند!من اگر گوش نمی دادم، چه می کردم؟ اولین نشانه ی جنون بی توجهی به حراف بودن آدم هاست و یا دویدن به وسط حرف آدم است. باور داشتم که گوش به حرفشان نسپارم اگر، مجنون خطابم می کنند. نمی دانستم آدمی که چرت و پرت حرف می زند، خلق شده است برای مفت حرف زدن فقط و در عمل جدی نیست هرگز.تنها قیافه ی جدی آدم ها در پول شمردن هایشان است و نه نقشی که روزانه در مقابلت بازی می کنند. چه بازیگران توانمندی هستیم؟ بدون فیلم نامه و کارگردان! بله، پشیمانم و پشیمان نیستم اکنون به هنگامه ی وراجی کردنشان در پیرامونم، سر تایید تکان ندهم!نه، تایید برای کلام مفت، ظلم به خویشتن است. آن گاه که احساس می کنم یک تعامل اجتماعی ناخوشایند در راه است، سرم را گرم می کنم به کار خویش!#پیمان.م (۳ تیر ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 13:11:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن در لباس عروسی اش، چشمانش کبود بود و مرد خونریزی سر داشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-g4yxyqhkxxa4</link>
                <description>.نیاز به بو کشیدن نیست اصلا، بوی آدم های نامطبوع از فرسنگ ها فاصله مشام آدم را گند می زنند. یا حتی به گوش آدم هم برسد! حرفی از جنس زدن تعطیل است. فرق نمی کند جنس زن باشد یا مرد. هر دو گوشت اند و پوست اند و استخوان و من از جنس لباسشان هم حرف نمی زنم حتی. از بلندی موهایشان هم، که شاید گیس مردی بلند تر از گیس زنانه باشد!من از بلندی کلام حرف می زنم. از عفتی که پیچیده می شود در حرف هایی که ترکیب می شوند در مخ و از دهان ساطع می شود. یا که طولانی کلماتی که از متر بیشترند. فکر کن، نه شب باشد و نه روز. اصلا زمان مطرح نیست آنکه داد میزند ای مادر فلان شده... حرف زشت، زشت است مگر نه؟ اینکه صدای خرد شدن شیشه از آسمان بیاید، ترسناک است، به هنگامه ای که آژیر آمبولانسی هم صدایش گوش کوچه را کر کرده باشد.کدامین طبقه بود که عفت کلامش شیشه را  رنجاند، یا کدام فرهنگیست که در طبقه ی بالاتر از ما نشسته است و کثیف ترین مکالمات روزمره و کوچه و بازار را به شیشه می کوبند؟ شیشه صاف است و زلال و تحمل ناخالصی ها را ندارد، این که خرد می شود، حقش هست!دو آدم متخصص در فحش و بذله گو معلوم است که یک کلمه حرف مشترک نداشته باشند. این شرم نیست؟ و حیایی که بلعیده شود، خانه بیمار است به خدا!نگو محله های شلوغ این جور است، نگو که شاید بی فرهنگ اند از لحاظ تحصیل، مگر امروز چه کسی کمتر از کارشناس است؟ نگاهی به پیرامونم که می کنم پر از کارشناس زبده اند در حرافی! پر از کارشناس علافند در بی تخصصی! باز هم بگویم یا کافیست؟ کافیست که آدم، آدم باشد و جای تناقض را بفهمد که کدام کلمه در کجای دهان آدم باید بچرخد که مزه اش شور نشود. یا که همیشه پارادکس بی جا و مکان نیست، مخصوصا در عشق! که آدمِ دور را نزدیک می کند و کلام شور شیرین می شود!پیوند قلب را شنیده ای که! همیشه قلب است به آدم نزدیک می شود یا دور. و نزدیک ترین جسم ها حتی در زیر یک سقف، دورترین قلب ها را دارند. خانه ات آباد ای عشق! چه ها که نمیکنی تو...دیر گفتی، شیشه شکست، آبروی طبقه ی چندم ریخته شد. کاش به گوششان می رسید قلب به قلب نزدیک است تا جسمشان! آدم ها کر نمی شوند به خاطر جمع شدن موم در گوششان. کسی صدای خودش را اگر شنید، حرف نمی زند! یا بلند پرواز بودن به ارتفاع طبقات ساختمان ربطی ندارد و گاهی آدم در زیرزمینی نم دار با لشگری از سوسک های جیغ، بال پرواز در می آورد! آدمی که مست اشیا شود، پرواز می کند، بی بال و بی مغز!زن در لباس عروسی اش چشم هایش کبود بود و مرد خون ریزی سر داشت! #پیمان.م (۳۰ خرداد ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 21:39:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده را معنا کردن ساده نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lrrsonizdv95</link>
                <description>خیره شدن به نمای آفتابی تمام رخی که چشم هایش تنگ شده است. در دورترین فاصله ای که نزدیک است. ساده است مگر نه؟ مثل انسان ساکتی که انگار تارهای صوتی اش را در آورده اند. پشت میزم نشسته بودم. حجابِ ضخیمی از گیجی و گوری را در چهره ام احساس می کردم و منتظر فوران چشمه ی الهام بودم. لابد می پرسی چهره ات را کجا دیدی؟  روی شیشه ی لکه دار میزم که چنان با انگشتانم رویش ضرب گرفته بودم، شکل اثرات نوکشان رویش نقش بسته بودند. ناگاه ضرب هایم تبدیل به بشکن می شوند و این یعنی الهام! یعنی پوشاندن احساس سبز به تن بلند قامتِ روح آدم. به همین سادگی! و نوشتم، ساده یعنی همین بشکن زدن ها که نوشتن را  مثل آب خوردن می کند و چه لذتی را من می برم. من دیوانه ی وراج و چرند بافِ زیبا نیستم. مثل آدم هایی که می شناسم و فقط زر مفت می زنند!  نگاهم ساده است و می گویم من این ساده دوست داشتن را تا لب گور به همراه می کشم! از تنگی چشم هایش، نگاهم می کند، می گوید: ساده! اهوم! و ساده یعنی چه؟  ساده را معنا کردن ساده نیست! ساده یعنی تعبیر ساده ی اشکالِ قشنگ سهراب، ساده یعنی سیب، یعنی نپیچاندن، بسان نیلوفری نباشد که زیباست ولی پیچیده. یعنی بی هیچ تنیدگی و زیبا بودن! ساده یعنی، جوابی که در لحظه به مخیله ی آدم می آید، بدون آزار ذهن باشد، بدون طمطراق گمراه کننده که نامش را شاید استکبار بنامیم!  و ساده یعنی، ترس را از مسیر برداشتن و امید کاشتن و مگر غیر از امید است که تضمین بقایمان شده؟! سادگی زیباست و زیبا همیشه زیباست! پیمان میرجوادی ( ۲۹ خرداد ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 10:18:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط نگاه می کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-iyrnmbvajlbi</link>
                <description>صدای آهنگ تو گوشم بلند بود. از بلند هم کمی زیاد تر. از گوشام می ریخت بیرون. یعنی کسی پشت سرم راه می رفت، راحت می تونست آهنگا رو جمع کنه و ببره واسه خودش. شایدم دلش خواست برای دلش برقصه! پیاده رو خلوته. ظهر دوشنبه ولی عین ظهر جمعه میمونه. انگاری کوچه و خیابون یتیم شدن. حتی پرنده پر نمی زنه. پیر زن عصا زنان جلوتر از من چارقدشو رو زمین می کشه. می ایسته. اون سر حنا زدشو به سمت من بر می گردونه، زیر لب یه چیزایی میگه. میدونم حرفش با منه. سیم گوشی رو از گوشم میکشم. میگم چی شده ننه؟ میگه مادر، مگه داری آهنگ می فروشی؟ بعد ریز ریز میخنده. منم میخندم! به رقص دستاش، به تکان های کمرش. بهش میگم، نه ننه، دارم فقط گوش میدم. تو که جوون بودی گوش میدادی؟ میگه نه مادر، ما که جرات نداشتیم. میگم پس عروسیت چیکار کردین؟ یه دستشو میزنه کمرش، با اون یکی عصاشو بالا میبره میگه، منو به زور شوهر دادن، به کسی که اصلا باب میلم نبود. عروسیم همش عزا بود مادر، روی خوش ندیدم که! بهش میگم، الان خوشبختی ننه؟ میگه خوشبختی کجا بود، همون شب عروسیم شوهرم مرد! بهتر که مرد مادر مگه نه؟! لال میشم و صدای آهنگ رو قطع میکنم. با اون چشای آبی رنگش نگام میکنه. لبخنداشو تنظیم میکنه رو صورتش. میگه مادر آخه من فدای تو بشم، کاش تو شوهرم بودی. نگاش میکنم و میخوام براش بمیرم. میخوام دستاشو بگیرمو دور سرم بچرخونمش. میخوام روزای آواره گیشو بردارمو حال دلشو خوش کنم. میگم ننه جان! میخوای برات برقصم؟ چارقدشو میکشه رو صورتش، برام نقلی میخنده. میگه، آدم به گندگی تو مگه میتونه برقصه؟ براش می رقصم، برام بشکن میزنه، غش میکنم براش، ریسه میره از خنده! عاشقش میشم. تو دلم ماچش میکنم. میگه مادر سال هاست که خنده رو لبام نبود، خیر ببینی. خنده هاشو جمع میکنه و به راهش ادامه میده. فقط نگاش میکنم...! #پیمان.م (۲۳ خرداد ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 19:43:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه نمی بافم!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%85-l9ena9htflnq</link>
                <description>مبل پا شکسته افتاده بود کنار تیر برق، در سر پیچ کوچه ای و مشتی ماسک های بند پاره توی جویبار لجن زده ی وسط کوچه غلط می خوردند. چرا به فکرم نیفتاده بود صبحی که گذشتم از آن پیچ، عکس بگیرم؟ عکس از جویبار و ماسکِ لهیده نه! عکس از جوانکی به خواب رفته بر روی مبل پاشکسته‌ با بازوهایی که به ترحم باز شده و تن داغان جوانک را به آغوش کشیده است. یا از پلاستیک پاره شده ی پفک نمکی چاکلز یا چه می دانم چی توز موتوری، یا هر چه که هست، مگر برای جامعه ی دست سازمان مهم است نام کارخانه ی بزرگ پفک سازی چه زهر ماری باشد؟ کسی که عکس یک نفر را در جیب خود حمل می کند، انگار پاره ای از جان او را با خود می برد! دانه های نارنجی رنگ پفک های نیم دانه و آغشته به خاک و پُر از سرنگ های تزریق شده ی جور واجوری که در ته سیگار های کشیده شده پنهان بودند. به خدا قسم قصه نیست که ببافم و  شخصیتی را به تاریکی شب بپیچم و ساعت شش صبح باز کُنمش! نه، واقعیت هر شبانه روز برخی سر پیچ های کوچه هاست که دوباره به قلم می کشم. مسیر لعنتی من و اداره ام از سر پیچ تکراری همین کوچه هاست و گاه کارتنی جِر داده شده تشکِ زن و شوهریست که حتی مسکن مهر هم برایشان تعلق نگرفته است! و روز دیگرش محل خواب سگان ولگرد است. خوش به حال سگ ها و گربه هایی که در آغوش گرم آدم ها خوشبخت ترین اند! خوشبخت بودن به آدم و حیوان نیست. به شانس هم نیست. اصلا من نمی دانم به چیست! ذهنی که صبح اش به چنین داستان اجتماعی مشغول شود، معلوم است که کارکردش را از دست می دهد و &quot;نمی دانم، نمی دانم&quot; سر می دهد! صبح طلوع خود را اعلام کرده بود و من به این فکر می کردم که به فرض، من قصه بافتم و هم قصه گویی کردم، حال تو بگو، وقتی قصه ام تمام می شود، آدم هایش به کجا می روند؟!!!پیمان.میرجوادی (۲۱ خرداد ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 18:47:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-d2e68f91nslx</link>
                <description>من شعر را دوست دارم. صاحبان شعر را دوست دارم. فروغ را و به پروین احترام خاصی قائل هستم. استاد شعر اند این دو و در دو سبک متفاوت.  این که ارج می نهم به پروین، چون شعرهایش مرا بزرگ کرد. از دهانش نمی افتاد، چرخ ادب پروین بود.  این که پدر آدم هم رفیق باشد و هم استاد جای شگفتی دارد و از این افتخاری که نصیبم شد، شاکرم و بسیار خرسند.  سالها از آن روز می گذرد. دکان محقری که با دستانش خلق می کرد. هنر خلق می کرد، بله، هنرمند و استاد من بود و دهانش در هر چرخشی از زبان، شعر پروین بود. و اکنون من باز هم بی تو و با تو زندگی میکنم. مثل میشل رستن، همان نمایشنامه نویس فرانسوی. هنرش نوشتن بود وقتی که فرزندش مرد، بعدها دست به کاری نسپرد و نشستن و خیره ماندن را آغاز کرد.  تا که او نوشت: &quot;با مرگ من زندگی کن&quot; نام کتابی که روایت گرش فرزندش بود و پس از آن میشل به زندگی بازگشت. با مرگ فرزند زندگی کرد. نبودنش را همچون من پذیرفته بود.  فقدان پدر، نه، رفیق، نه، بلکه استاد برایم سخت بود. حالا من مانده ام و تصویری از قلم زندهایش، تصویری از عینکی که روی پیشانی اش جای می داد و سرش را نزدیک تر می کرد انگار که می خواهد بوسه ای بر گونه ام و آن هم هنرمندانه به یادگار بنشاند. و نشاند و این گونه ی چپم پر از یادگاری هایش است. پذیرفته ام که در عدم وجودش ولی هست. هستی به چه می گویند پس؟ همین که یادش به گور با من است یعنی زندگی کردن با رفیق و شفیق و ... روحت شاد رفیق پیمان میرجوادی (۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 14:23:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دل نویس هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-f1v6ffx8o6ff</link>
                <description>چرا ادبیات باید خواند؟ و من می گویم چرا دلنوشته ی ادبی می نویسم؟ انتخاب قالب دلنوشته و دست به کار شدنم برای نوشتن بر می گردد به سالهای پیش و شاید اتفاق افتادن حادثه ای یا رویدادی غم انگیز و شاید شادمانه ترین احساسی که در من به وجود آمد.  گنجاندن مفاهیم انسانی و گاه تکان دهنده بخشی از یک هنر انسانی است. تکان دهنده ترین جمله ای که دلم را لرزاند این بود، ادبیات گریزی به سوی زندگی است! به هنگامه ای که دست به قلم بردن هنوز برایم تفریح بود و جدی نشده بود. می توان گفت شاید مقدمه ای برای جدی نوشتن بود. روزگاری می نوشتم و روزگاران بعد انگار نه انگار! سیریل کانلی، نویسنده و منتقد ادبی قرن بیستم، می گوید: &quot;کلمه‌ها زنده‌اند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که به‌سوی آن.&quot;  این عبارت بسیار برایم دلنشین تر شد تا به ادبیات روی آورم و با کلام &quot;ماریو بارگاس یوسا&quot; زندگی ام شیرین تر شود. یوسا کتابی به نام &quot;چرا ادبیات؟&quot; دارد و در فصل های آن به دلیل های مطالعه ی ادبیات پرداخته است. او جامعه ای را آگاه تر می داند که ادبیات مطالعه می کند. &quot;ادبیات ، عشـق ، تمنا و رابطۀ جنسی را (نه در فرهنگ ما) عرصه‌ای برای آفرینش هنـری كرده است&quot;. اینجا بود که نه تنها مطالعه بلکه بیشتر به نوشتن روی آوردم و از دردهای کشیده و نکشیده موضوعی برای نوشتن انتخاب کردم.  به نظرم با نوشتن است که ذهن آزادانه تر و پر جلاتر می شود و دست، تبر می شود و ذهن فرمانده، برای قطع کردن غم ها و رنج های روزانه ی آدم.  درست است که بیشتر نوشته هایم را از دلم بر می دارم و بر روی کاغذ پیاده اش می سازم و در مجموع این نوشته ها می شود دل نوشته ولی با ادبیات (صنایع ادبی، تشبیه، استعاره، مجاز و ...) مخلوطشان می کنم و می شود یک اثر ادبی.  سعیم بر این است که یک آثار ادبی از خودم خلق کنم و بیشتر در قالب دلنوشته بیانشان کنم.  به نظرم دلی را باید نوشت که با تجربیات اکثریت آدم ها مشترک باشد. درد مشترک، شادی های مشترک، زندگی مشترک و مرگ که از ازل مشترک بوده میان آدمیان و بتوان دست مخاطب را گرفت و در جاده های صاف و گاه ناصاف و پر پیچ و خم گرداند. تجربه ی من مشابه خیلی از آدم هاست که احساسم این را برایم ثابت کرده است که موضوعی به دل می نشیند که مخاطبانم تجربه کرده باشند و حرفم، حرف های دل های مشترکشان باشد. بنابراین فکر می کنم تا حدودی در این مسیر یعنی نوشتن در قالب دلنوشته موفق شده ام. با اینکه این قالب هنوز به صورت رسمی تر در ادبیاتمان بیان نمی شود ولی با وجود و پیشرفت شبکه های اجتماعی، شاهد این نوع نوشتاری هستیم که هم به صورت زیبا نوشته می شود و هم در شبکه های اجتماعی دست به دست می شوند.  از آقای یوسا در مورد این که چرا ادبیات باید خواند؟، اقتباس کرده ام و می گویم که چرا دلنوشته می نویسم و آن هم خلق اثر باشد نه هر دریای بی آبی که موج داشته باشد و بشود یک دلنوشته! خواندن اینکه روزمرگی های آدم چقدر زیبا بیان می شوند، این یک هنر است که نویسنده اش تراشیده و در معرض دید گذاشته است. چه بسا موضوعی که چندین نویسنده حتی به صورت تکراری به آن پرداخته اند. با کمی تامل در می یابیم که چقدر هنرمندانه به موضوعات رنج، درد، جدایی، مرگ، زندگی، عشق و ... پرداخته شده است. یا با توجه به این که انسان ها از نیاز هایشان و از طلب آنان جدا نیستند، چگونه به برآورده شدنشان و حتی به نرسیدن هایشان به مقصد هنرمندانه توصیف شده است.  برایم شیرین ترین بخش ادبیات، نوشتن از دل است که انتخابم شده است. قالب های دیگر را هم بسیار دوست می دارم. شاید این سوال پیش آید، آیا دلنوشته نیاز به یادگیری دارد یا خیر؟ در پاسخ به این سوال، من پیشنهاد می دهم یادگیری و اطلاع از علم روانشناسی، جامعه شناسی، ارتباطات، و در کل یادگیری عناصر داستانی برای علاقمندانی که می خواهند دلنوشته بنویسند، ضروری به نظر می رسد. از دل نوشتن یعنی از زندگی نوشتن و زندگی هر فرد داستانی است که شخصیت اصلی داستات خودش می باشد. این که در کدام مسیر از زندگی مان به موقعیتی جذاب و یا غم انگیز بر می خوریم، می توان آن را به صورت زیبا و خلق یک اثر ادبی دانست. دلنوشته پر از کلمه هایی است که بار احساسی بیشتری دارد و با زندگی، با آدم ها سرو کار دارد و به نظرم باید زندگی را به زیباترین اثر تصور و خلقش کرد. در دلنوشته ها آرایه های ادبی از جمله تشبیه و استعاره به نسبت دیگر نوشته ها بیشتر دیده می شوند. نکته ای که یک دلنوشته را با ارزش میکند ناگهانی بودن یک اتفاق شاعرانه در متن و نگاه شاعرانه و خاص نویسنده هست. من دل نویس هستم! پیمان میرجوادی (۱۹ خرداد ماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 19:57:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال!</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-g8bb5wzeavgb</link>
                <description>.سوال، و سوال آدم که بی جواب می شود، پدر آدم در می آید. چه شب باشد و چه روز، خودش را هرجا که باشی می رساند به مخیله ی آدم! و تو چنان می شوی که تمام سلول هایت گریه می کند الا چشمانت.بعضی سوال ها ول کن آدم نیستند و هر چند جوابی ناچیز هم برایش داشته باشی. گاهی آدم خودش را مثل کهنه لباسی روی تخت می اندازد که بخوابد، چشم روی چشم بگذارد، حتی چُرتکی بزند که انگار بعدش آدم دوباره متولد می شود، تا که زمین و زمان را فراموش کند، تا که قیافه هایی از جنس مضحک را از یاد ببرد، تا که بی خیال شود از منحنی رفتار های آدم هایی که تابع هیچ صعودی نیستند و سقوط، حقشان است که در قعر تنهایی زجر آورشان بیفتند و خلاص! بیدار که می شوی دوباره همان سوال های بی جواب و مزخرف خودشان را پرت می کنند به روی تخت، به پهلویت. خودشان را به زور می کشند و می رسانند به مغز آدم. بعد تو می گویی: &quot;بیا مرا بکش و راحتم کن!&quot; سوال لجاجت می کند، نه می کشد و بلکه خودش را می چسباند وسط روزمرگی هایت و مخ ات سوت می کشد.سوال با سوال فرق دارد! سوالی که وادارت می کند به سلسله ای از چرا ها جواب بدهی و عاقبت برگردی به خیره ماندنت به در و دیوار و هیچ...! رهایی عالی ترین رفتار و پاسخ است. باید رها کرد هر آنکه کارش موش دوانیدن به مسیر زندگیست.باید رها کرد و بپذیرفت که گاهی عاقبت به خیر شدن در همین رها کردن است.و رها کن ... !#پیمان.م ( ۱۸ خرداد ۱۴۰۱)</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 14:05:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پیر می شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@p.mirjavadi/%D9%85%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-gklerkqtrafu</link>
                <description>من پیر می شوم! و چرا نباید بگویم که من پیر می شوم؟اصلا خاصیت به دنیا آمدن، پیر شدن است. مثل پوشیدن لباس نو که خاصیتش کهنه شدن است. یا وقتی همه چیز به وجود می آید به سمت از بین رفتن کشیده می شود.حالا تو هی بگو دور از جان! ، پیر شدن برای پیر مردهاست! و از این حرف های قربان صدقه ای! ای من تصدقت بشم الهی، عجب حرفی می زنی، انگار که با گفتن دور از جان، آدم رشدش متوقف می شود و هرگز پیر نخواهد شد. مثل همدردی که بیخ دلت بنشیند و دردش را به جانت بیاندازد. درد درمان نمی شود که هیچ، درد دیگری را هم باید یدک کشید! دور از جان گفتن برای دوست داشتن های بسیار است که ربطی به پیر شدن یا جوان ماندن ندارد. اصطلاحی که به طریقی می گوید: الهی که فدایت شوم، تو هنوز باید بمانی و بمانی و بمانی که بودن تو نیازِ من است.ولی... جوان به حادثه ای پیر می شد گاهی!پیمان میرجوادی</description>
                <category>p.mirjavadi</category>
                <author>p.mirjavadi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 10:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>