<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pariya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@p83323955</link>
        <description>پرواز روح در جسمی به پهناوری کل جهان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3691279/avatar/32PBf1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pariya</title>
            <link>https://virgool.io/@p83323955</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مجموعه حرف های تکه پاره و مبهم2</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-zxffavdmdvjh</link>
                <description>دیروز داشتم نقاشیامو نگاه میکردم و یهو یادم افتاد که میم اگه بود براش میفرستادم ، باهم پست مینوشتیم توی ویرگول ، ستاره درست میکردیم ، آخه اونم مثل من نوشتن ،نقاشی کشیدنو دوست داره . ولی اون یه ماهه پیاممو سین نکرده ، با اینکه آنلاینه . با اینکه یه ماه پیش حرفای مهمی میزدیم ، از گذشتش میگفت ، از خودش ، حرفای قشنگ میزد الان یه آهنگی پلی شد ، میگه ای کاش به قلبم طلوع میکردی تا آتش چشماتم بر هرکسی جز من خاموش میشد یاد اون افتادم ، البته الان دیگه مثل قبل نیستم که بخاطرش اذیت بشم و خیلی غصه بخورم. ولی قبلا خیلی زیاد زجر میکشیدم و غم یه مقداری بود خودمم به خودم غم میدادم و تشدیدش میکردم. البته هیچ وقت بخاطرش درسمو کنار نزاشتم و با حال بدمم درس خوندم ، بجز زمانی که واقعا دیگه نمیتونستم البته خواهرم مدام داره سعی میکنه باهام صمیمی بشه و من اذیت میشم از این قضیه و عذاب وجدان و احساس گناه میکنم چون نمیخوام ، واقعا نمیخوام . دوست ندارم باهاش رفیق بشم ، دوست بشم . اون گاهی فشار میاره که من و تو بعدا باهم خیلی صمیمی میشیم شاید بگید وای چه خوب خب باهم دوست شید ، ولی اینا فقط به حرفه ، اون اینجوری نیست که بخواد من دوستش باشم ، دوست واقعیش ، اون میخواد فقط بهم تسلط و کنترل داشته باشه ، گاهی خودمم میگم نه بابا شاید حق با اوناعه و تو زیادی بدبین شدی ، به قول خودشون ذهنت مسموم شده ، تو بی معرفتی ، تو خانوادتو دوست نداری ، اونا تغییر کردن ، تو کینه ای هستی ولی هربار که میرم توی خونه حرف میزنم میگم نه بابا واقعا حق داشتی نری طرفشون . خواهر من دست از سر من وردار، مگه تو نبودی که من کوچیک بودم و پریود بود توی دعوا وقتی فهمیدی بیشتر لگد زدی بهم ؟ مگه تو نیستی که هربار وقتی حوصلت سر میره یا توی گوشی قهقهه زدی میخوای سر به سر من بزاری و مدام بحث راه میندازی و ادامه دادنش و بحث کردن لذت میبری ، مگه وقتی ازت چیزی میخواستم حتی الانم لذت نمیبری از اینکه مدام بهت رو بزنم و برم و بیام و اذیتم کنی و بهم ندی ؟ تو فقط دنبال اینی که اون بچه بی پناه و ضعیفو به دست بیاری که بی اجازه بهش دست بزنی ، به اسم خواهر قودن و دوست داشتن جاهاییو لمس کنی که بدش میاد و باعث شی چندشش بشه از اینکه دست بزنه به خودش ، هرکاری بدم میومدو با لذت انجام میدادی ، هنوزم میدی اگر بدونی ، منتهی الان نمیدونم از چی بدم میاد که انجامش بدی ، میدونی خواستن و رویا پردازی هیچ وقت ارزشی نداره وقتی رفتارت کاملا برعکسش عمل میکنه مگه هربار باهم دعوامون میشه نقطه ضعفام رو لیست نکردی تو ذهنت مدام بهم بگی؟ منم بهت میگم ؟ خب معلومه که بهت میگم . نه پس بزارم کارایی که تو بچگی باهام کردیو بازم کنی . آسیب دیدی بخاطر همین اینکارارو میکنی ؟ خب آسیبتو درمان کن ، من که موظف نیستم بشینم زجرم بدی تو فقط دنبال اینی که یکیو پیدا کنی که تحقیرش کنی ، ازش استفاده کنی ، تو همیشه طلبکار آدمایی و همه رو مقصر میدونی و برات کافی نیستن ،شکاکی و حریص . تو اصلا خودت گفتی میخوام شوهر کنم و شاید یه وقت خواستم سرش داد بزنم اون نباید چیزی بگه . خب مگ بردته ، خیلی علاقه زیادی داری که قدرت نداشتتو و عقده قدرت داشتنی که این همه سال نداشتیو سر بقیه خالی کنی تا احساس قدرت کنی . یکم که ببینی یه نفر محلت میزاره سریع دور برمیداری و فکر می‌کنی صاحبشی . ولی تو خوابت ببینی منو توی اون شرایط. اصلا مگه من نمیرفتم یه مدت با تنفر و عصبانیت و احساس حقارت و کافی نبودن وزنه میزدم که زورت بهم نرسه که بزنیم ، تازه باباعم جای اینکه پدری کنه و ازم محافظت کنه میگفت آره تو خیلی ضعیفی برو ورزش کن که انقد ضعیف نباشی . میگفت خودم به خواهرت گفتم کتکت نزنه زبون درازی میکنی وگرنه زورش بهت میرسه . خب شماها غلط میکنین دست نجستونو بزنین به من ، حالا با همون دستای کثیف بخوایید بغلم کنین یا محبت کنین یا با اون زبونی که فحش و تحقیرم کردین بهم بگید عزیزم و محبت کنین مثلا . همه محبتاتون تظاهره وقتی نمیتونین توی عصبانیت خودتونو کنترل کنین </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 12:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه حرف های تکه پاره و مبهم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-x1xhd5fekelm</link>
                <description>اینا هر وقت عصبانی میشدن هرجور دلشون میخواست میکردن و آخرشم میگفتن ته دلشون هیچی نبوده ، بخاطر همینه خیلی برام مهمه طرف توی عصبانیتش باهام چجوری رفتار میکنهامسال سال سختی بود ، فقط کنکور نبود ، نبودن توعم بود g ، رفتنای زیاد ، انتظار اذیتم میکنه ، اینکه هربار دعوامون میشد یا ازم ناراحت میشدی میرفتی تا یکی دو هفته بعد ، بچه بودم مامانمم همینکارو میکرد ، البته اون جایی نمیرفت باهام ارتباط برقرار نمیکرد ، و من هنوز همون بچم فرقی نکردم فقط سایزم بزرگ شده . انتظار خیلی دردناکه خیلی دردناکاینکه این مدت خیلی رو به راه نبودی و منم خب نمیتونستم ولت کنم به حال خودت ولی تو میخواستی تنها باشی ، اینکه باید بهت ثابت میکردم که میم رو دوست ندارم و تو رو دوست دارم و جدیدا باید بهت ثابت میکردم که به عنوان پارتنرم نمیخوامت ، به عنوان رفیق میخوامت و تو اینو باور نمیکنی و باز رفتی، باز ازم دور شدی و گفتی میخوای بری همه چیو درست کنی و معلوم نیست کی بیای 🥲و من خستم که این بلاتکلیفی ها ، از پیامای سین نشده از طرف تو و میم ، از طرف مشاور مدرسه که فکر کردم راه حل اینکه با میم بریم توی رابطه اونه و اونم سین نمیکنه ، از پیامای سین نشده توسط آدمای مختلف ، از طرف مدرس ، از طرف فرزا ، صدی، از همه دردناک تر سین نشدن از طرف تو و میم هست ، اینکه میترسم امسال ما باهم توی سختیا بودیم ، البته من توی سختیای تو بودم ، سختیامو که هیچ وقت نبودی الهی شکر، چند سالهمیترسم امسال تو قبول بشی ولی من نه ، میترسم اصلا دوتامون قبول بشیم ولی شهرای دور و زندگی از هم جدامون کنه ، البته زندگی نمیتونه جدا اینکه ، این منو میترسونه که تو به اندازه من، من و ارتباط باهامو نخوای ، میدونم که میخوای ولی از این میترسم که بخاطر هدفت ازم بگذری و قیدمو بزنی ، آخه تو هدفت برات خیلی مهمه ، تو بخاطرراستی ما هنوز نفهمیدیم میم کجاست ،یه ماهه غیب شده ، بعد از اینکه خودمو معرفی کردم که منم که سه ساله دوسش داشتم یه هفته حرف زدیم و واقعا هم خیلی عالی بود که یهو غیب شد . ما که نفهمیدیم شما اگه فهمیدید بگید . چرا یعنی ؟ هدفت از همه چی میزنی و من بخاطر تو</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 23:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هیئت و محرم و رمضون و شب قدر رو دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-z0vaul6k1vn4</link>
                <description>میدونین من مذهبی نیستم ولی عاشق هیئت رفتنم ، عاشق شبای ماه رمضونم که تا ساعت 3 بشینی تو مسجد ، شبای احیا ، روضه ها . واقعا دوسشون دارم ، چون منو یاد بچگیم میندازه کوچیک که بودم حدود 4 سالگی تا 13سالگی هر وقت روضه بود با مامان بزرگم میرفتیم ، حس امنیت و آرامش زیادی داشت . با اینکه اونجا اذیت میکردم گاهی با پسر عموم ولی واقعا وقتی به اون روزا فکر میکنم میبینم از قشنگ ترین روزای بچگیم بودهمامان بزرگم به مامانم و زن عموم خبر میداد که میخوام برم روضه میایید ماعم با کلی شوق و ذوق آماده میشدیم میرفتیم ، توی راه کلی بازی میکردیم و اذیت میکردیم با دیانا و سبحان پسر که بچه های عموم بودن ،گاهی عرفان که 5 سال از من بزرگ تر بود و توی کوچه با دوستاش فوتبال بازی میکرد میومد توپو میزاشت زیر لباسش و میومد مسخره بازی درمیورد ، خوراکیارو کش میرفت و بعدم میرفت . خیلی حال میداد بودن عرفان مدام میخندیدیم و آدم شوخ و باحالیه ، البته که مامانش حرص میخوردمن ، خواهرم ، مامانم ،زن عموم و بچه هاش و مامان بزرگم تیم بودیم برای روضه رفتن و خوراکی خوردن و آوردن 😂شکلات که میریختن من خواهرم و بچه های عموم از قبل کمین کرده بودیم و یهو میریختیم روش و دیگه گیر کسی نمیومد زیاد . و بعد یه چشم غزه مفصل از مامان بزرگم و تهدید اینکه دیگه نمیارمتون نصیبمون میشد و بازم میوردمونیا شبای احیا میرفتیم توی مسجد و تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم ، یه شبایی که بابام نمیزاشت بریم غمکده بود همه جا ، البته اونا توی مسجد و ما توی حیاط مسجد بازی میکردیم حسابی و من مدام باهاشون قهر میکردم چون از مامان بابام یاد گرفته بودمهر خوراکی که میوردن از کیک یزدی و زولبیا بامیه و حلوا و نون پنیر سبزی و شربت گلاب همش به طرز عجیبی خوشمزه بود و هیج جا مثلشو پیدا نکردممیدونین قبلا ها ، کلا یه رنگ و بوی دیگه ای داشت هیئت ها و ماه رمضون و محرم ، همه مردم بودن ، هرکس هرجور که دوست داشت بود ، کسی کسیو قضاوت نمیکرد ، متهم نمیکرد ، کسی از وجود کسی معذب نبود و کسی کسیو اضافی نمیدونست . ولی الان اگه بری خیلیا یه جوری نگات میکنن که انگار نخاله هستی یا حتی محجبه ها هم جوری نگاه میکنن انگار خراب هستی که دوست نداری شال بپوشیکدوم خدا گفته بیوفتین به جون هم بخاطر روسری ؟ همو با خشم و نفرت نگاه کنین ؟ خدا گفته بجای اینکه با وجود تفاوت هاتون کنار هم باشین و شاد باشین باهم بجنگین و همو مجبور کنین به تغییر ؟ و معتقد باشید هرکی مثل شما نیست غلطه ؟آها داشتم میگفتم ، بعد میرفتیم توی مسجد ، کولر گازی روشن بود قشنگ یخ میزدیم ، گاهی میرفتیم از پشت اون پرده و پشتی ها قسمت مردونه رو نگاه میکردیم ، توی حیاط کلی آب میخوردیم ، فکر کنم بیشتر گرگم به هوا و قایم موشک بازی میکردیم ، بعضی وقتاعم طول و عرض مسجد رو میدوییدیم ، من با سبحان و دیانا کارت بازی می‌بردیم اونجا بازی میکردیم ، گاهی میخوابیدیم ، بعضی وقتا هم با مهر های اونجا قلعه درست میکردیم ، یه زنی بود 30 سال اینا بود یواشکی از خادم مسجد میومد برامون با مهر ها مجسمه درست میکرد و وقتی خادم میومد که یکمم بداخلاق بود (من میگم یکم ولی شما بخونید خیلیی) سریع قایمشون میکرد زیر چادرش . خیلی گوگولی و مهربون بود بعضی وقتاعم من با سبحان دیانا قهر میکردم و عرفان که 5 سال ازم بزرگ بود و تقریباً همبازی حساب نمی شدیم میگفت فازت چیه ؟ و منم که معنی حرفشو نمیفهمیدم میگفتم چقدر بی ادبه این ماشالا کلی رقابت میکردین سر اینکه کی خوراکی بیشتر برداشته و خادم مسجد هم دندونش رو جیگر ما کار میکرد که چرا اینجوری حمله ور میشیم به خوراکیا . اونجا دختر بچه ها یه چند تاشون چادر میپوشیدن و گاهی مامانم میگفت توعم بپوش ولی خواهرم نمیزاشت و میگفت چیه خوب نیس و منم نمیپوشیدم دیگه. یه دوستیم داشتم دینا شاکر دوست ، اونم میپوشید و ما گاهی برای اینکه من و بچه های عموم اذیت نکنیم میرفتیم طبقه بالا که اونا رو نبینیم و من غمگین میشدم و حوصلم سر میرفت و دلم پر میکشید که ببینمشون و باهاشون بازی کنم . با اینکه طبقه پایین ما بودن و خب بیشتر مواقع خانواده اون و خانواده من ما رو از هم محروم میکردن . بعد بالا که بودیم به دینا و دوستاش میگفتم منم بیام بازی کنیم و اونم با بی اعتنایی میگفت باشه ولی خب من جا نمیشدم تو جمعشون و هی خودم میومدم بیرون میگفتم با من بازی نمیکنن و دوباره میرفتم میگفتم بامنم بازی کنین . معذب بودم توی جمعشون ، دوست داشتم با بچه های عموم بازی کنم میدونی چی یادم اومد ؟ از اولین غم هام که خیلی سنگین بود برام ، نازنین عطهری، اون ازم 2 سال بزرگتر بود حالا یه روز داشتانشو تعریف میکنم ولی خیلی دوسش داشتم ، کاش الان بودش ، میدونی تقصیر مامانمه همش ، چون شمارشو یواشکی انداخت دور و من برای همیشه گمش کردم ، خدایا ، کائنات مهربونم بهم نشونش بدید نازنین رو ، آوا رو من دلم براشون تنگ شده ، اونا رو هرجای دنیا که هستن باهام روبه رو کنین و همو بشناسیم و شماره بدیم ، من میخوامشون بعد کنکور بعد نازنین هم یادمه یه بار توی مسجد دیدیدم ، اون موقع هنوز صمیمی نشده بودیم ، یکم کرمو بود ، یه نینی مو فرفری اونجا بود که نازنین هی قلقلکش میداد و صداشو در میورد و اونجا رو به هم ریخته بودن منم نگاشون میکردم چون بچه خیلی دوست داشتم ،انگار اون بچه پسر عمش بود عه میم هم یادم اومد ، البته من اونو ندیدم توی مسجد ، یکی از دوستام تعریف میکرد که شب دوم قدر امسال توی مسجد اومده بوده و در کمال تعجب قرآن میخونده ، خوراکی میخورده و یکمم با بچه ها حرف زدن ، اونجا توی اون سکوت بوده و اصلا بهش نمیخوره این کارا و میدونم اهلش نیست ولی مامانش با حجابه برعکس خودش که ددی هست ، میدونی دلم میخواست اون شب منم اونجا میبودم :))مطمئناً آرامش زیادی حاکم بوده ، مثل نمازخونه مدرسه </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 23:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدافظی با غم آشنا پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-odmvhgytezuy</link>
                <description>بزارید یه روز دیگه با میم رو بگمهمه اینا قبل از عید سال 1403 اتفاق افتاد تمام این خاطرات کوچیکی که باهاش ساختم تک تک رفت و توی عمق جونم نفوذ کرد یه روز توی همون رد روم(کلاسه با پرده های قرمز کشیده) نشسته بودیم به عنوان دوتا آدم که هیچ نسبتی با هم ندارن . بعد میم گفت میای بریم برای کلاس خودمونم پرده پیدا کنیم ؟ من خیلی ذوق کردم که بهم اینو گفته ،بعد رفتیم و گشتیم ، توی آزمایشگاه ، از معاون پرسیدیم و من هر لحظه از این زمانو واقعا لذت میبردم و غنیمت میشمردم به ثانیه ببشتر پیشش بودنو یه کلمه بیشتر باهاش حرف زدنو که شاید اینا باعث بشه یه روزی ماله من بشه  رفتیم گشیتیم دنبال پرده برای کلاسمون و پیدا نمیکردیم و من خیلی خوشحال بودم از اینکه پیدا نمیکنیم چون این یعنی یه ثانیه بیشتر پیشش بودن خلاصه پیدا نشد و من ناراحت بودم که شاید قرار باشه بریم سر کلاس و اون سر جاش منم سر جام . آها اینو فهمیدم که من نمیتونستم اگه حتی به آدم دیگه باشه بهش نزدیک بشم و باید حتما تنها میبود که من بتونم باهاش حرف بزنم و سرکلاس نمیشد چون به نظرم میومد که 30 نفر آدم اینجان و نگام میکنن و راحت نیستم ، اگه یه وقت میم چیزی بگه جلوی اون همه آدم ضایع میشم واسه همین از آخرین لحظه خوب استفاده کردم و گفتم میخوام برم تو حیاط میای ؟(بیشتر مواقع حق به جانب بودم)اونم گفت آره . و من خیلی خیلی خوشحال بودم ولی از بیرون ؟ از بیرون انگار آدمی که هیچی به کی یعنی کتفشم نیست رفتیم تو حیاط و گفت بیا یه جایی می‌شناسم اونجا بشینیم ، من گفتم زیر درخت انجیر بشینیم ولی اون گفت حالا تو بیا. منم رفتم باهاش و رفتیم ته مدرسه ،پیش اون درخت چناره که بزرگ و پر سایه بود و چند تا آهن مستطیلی بزرگ گذاشته بودن اونجا رو هم رو هم تا بالا بیاد و فاصلس تا دیوار حدود یکی دومتر بود . من نشستم روی اون آهنگا و میم سر پا وایساد من شروع کردم به پرسیدن ازش . گفتم لزبینی ؟ گفت آره گفتم کِی فهمیدی ؟ مدرسه قبلیت چجوری بود ؟ و اونم برام توضیح داد که مدرسه قبلی خیلی با بچه ها صمیمی بودم و فلان . گفت رفیق پسر معمولی دارم بهش گفتم میخوام درس بخونم تا مستقل بشم خانواده خیلی رو مخمن . اونم گفت آره درک میکنم ، ولی من با مامانم حرف میزنم و می‌دونه که فلان کار و مثلا پسر برام ضرری نداره و فقط دوست معمولیه ، بعد گفتم به مامانت گفتی لزبینی ؟ اگه بدونه چه واکنشی داره ؟ گفت نه به نظرم اگه بدونه تاسف میخوره و البته که چند باری گفتم وای چقدر فلان دختر جذابه و به نشونه هایی دادم بهش من گفتم خب چرا ؟ و مدام سعی میکردم بهش ثابت کنم که من آدم با درکی هستم اونم گفت چون خیلیا فکر میکنن هرکی که لزبینه به همه دخترا چشم داره درحالی که ما برای کسی ضرری نداریم و به دخترا به چشم دوست معمولی نگاه میکنیم بجز یکی دو نفر به عنوان پارتنر یا کراش نگاه میکنیم میدونی همه اینا حرفا معمولی بودن براش ولی نه برای منبعد معلم ورزش اومد (رستمی نه ها. فامیلیش یادم نیس ولی یه زنی بود با وجود جذبه زیاد خیلیم مهربون بود و گرم و صمیمی)و نگاه کرد ببینه ما اینجا چیکار میکنیم و غکر کرد با خودمون ورزش داره و ازمون پرسید ماعم گفتیم نه امروز فقط استراحتم و فردا باید برم برای کنکور بخونم ،شاید دیگه نتونم این قضیه رو ادامه بدم ، شایدم بتونم ولی بعد کنکور دوباره ادامش میدم تا این بار این داستان نوشته بشه و تموم بشه و پروندش توی ذهنم بسته بشه یا شاید رابطه با میم باز بشه</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 13:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی با غم آشنا پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-aewf81kzcrpf</link>
                <description>داشتم میگفتم برای اینکه به چشم میم بیام هرکاری میکردم ، و فکر میکردم انجام خیلی کارا اثر داره و باعث میشه جذبش بشم .تمام کارای اون برای من جذاب بود و هر حرکت سادش خیلی جذابیت داشت برام و فکر میکردم اونم بهم همینجوری نگاه میکنه احتمالا . واسه همین مدام!از جلوش زد میشدم ، مقنعه نمیپوشیدم و کلیپس میزنم و فکر میکردم اینجوری جذابم براش ، میخواست کتاب بخونه منم میرفتم مینشستم پیشش و میخوندم ، گاهی حتی دستشو لمس میکردم البته مچشو. اون عادت داشت جیم میشد ، کلاسارو میپیچوند و میرفت یه جای خلوت و تنها . البته فقط اولای سال دیگه بعدا میپیچوند که بره پیش دوستاش. و منم از موقعیت استفاده میکردم و تا میدیدم از همه دور شده و تنها نشسته میگفتم آها الان وقت اینه که منم برم . شاید تنهاییشو یه جاهایی به هم میزدم حالا نمیدونم بدش میومد یا خوشش میومد ، چون من خودم خیلی خوشم نمیاد وقتی رفتم یه جا تنها باشم کسی بیاد سمتم و خلوتمو به هم بزنه ، البته آثاریم دیده نمیشد از اینکه بدش اومده باشهمن خیلی با عصبانیت ، طلبکارانه و حسرت و غم دوسش داشتماوایل سال که معلم کم بود به فضل خدا یه بار که نشسته بودیم سر کلاس ، دیدم یهو جیم شده ، رفتم جاهای مختلفو دنبالش گشتم, از بچه ها پرسیدم کجاس ! گفتن اون کلاسه ، وارد کلاس شدم دیدم میم تک و تنها نشسته اونجا روی یکی از صندلایی که تقریبا کنار کلاس هست و ردیف دوم سوم بود، پرده های کلاسه قرمز بود و فضای اتاق مثل رد روم شده بود☺️ البته اون موقع نمیدونستم اصلا چی هستبعد رفتم نشستم روی صندلی معلم و اونم حدود چند متریم نشسته بود ، بهم گفت درم ببند که بچه ها نیان ، منم بستم و نشستم روی صندلی معلم و شروع کردم به خوردن لقمه ای که داشتم اونم کنار توی اون تاریکی داشت مینوشت یا چیزی میکشید. نگاش کردم و گفتم چی مینویسی ؟ دفترشو بست و گفت چیزایی که به ذهنم میادو مینویسم و میکشم . بهش گفتم منم ببینم ؟ و اون یه جوری منو پیچوند و خلاصه ندیدم چی نوشته . البته از اون فاصله 3 متری میخواستمم نمیشد باید میرفتم نزدیک تربعد گفتم وقتی یه چیزی آدمو اذیت میکنه باید بنویسش و اونجوری دیگه اذیتش نمی‌کنه ، اونم گفت نه چیزی اذیتم نمیکنه. نمیدونم شابد میکرد شایدم نمیکرد ولی من خودم اینجوری بودم . ولی انگار اون از سر لذت بردن مینوشت گفت دوست داشتم برم هنر ولی یهو نظرم عوض شد و گفتم بیام تجربی چون زیشتو دوست دارم و دوست داشتم جراح قلب بشم ، نقاشیم در کنارش ادامه میدم بعد گفتم اگه بخوای اینو باید خیلی درس بخونیا ، الان تو هیچی نمیخونی . گفت آره الان نمیخونم ولی میدونم که از پسش برمیام و چند وقت دیگه که شروع کنم میتونم برای خرداد حسابی اوکیش کنم درسامو ، میدونم نمرم خوب میشه و پتانسیلشو دارمصدای در اومد ، نمیدونم کی درو باز کرد من یا اون ولی خب یکی دوتا از بچه ها اومدن داخل و اوناعم درو بستن و دیگه نتونستم با میم حرف بزنم راحت . اونم چند دیقه بعد رفت و من موندم و حسرت اینکه کاش بیشتر میتونستم باهاش حرف بزنم و عصبانیت از اون دوتایی که اومده بودن مزاحمت ایجاد کرده بودنمیدونی الان انگار هبچ کدوممون اون آدم قدیم نیستیم ، درسته هیچ وقت باهم حتی دوست معمولیم نبودیم ولی حسش میکردم ، انگار نزدیک نزدیکمهمن که گفتم چه ویژگی هایی داشتم ، اونم بزارید بگمعه ساعت 13و 13اون یه آدم درونگرا ، ساکت ، تو خودش مدام ، بی اهمیت به درس ، انگار توی دنیای دیگه ، لوس و نازک نارنجی ، عاشق کتاب خوندن و ستاره ، عاشق تنهایی و فرار از آدما ، مهربونولی کم کم همه چی تغییر کرد الان اون آدم افسرده و بی تعهد که دوستای زیادی داره هست و یه کمم لاشی و مارمولکو من آدمیم که بیخیالم و هیچی برام مهم نیس ، نه دوسش دارم ، نه نبودش اونقدر اذیتم میکنه و سعی میکنم روی خودم کار کنم و رشد کنم و انگار قوی شدمنمیدونم انرژیمون الان به هم میخوره یا نه ولی اون موقع حس میکردم کنار هم زیبا تریم و به هم میاییمهنوزم جا داره که همه چی درست بشه و کم کم ترمیم بشه ولی آیا اون میخواد ؟ نمیدونماون دلتنگ آدمای قبلیه و بیخیال نسبت به من و بی خبر از همه احساساتم بهش</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 13:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی با غم آشنا . پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-a8pib2ywdsit</link>
                <description>میدونین من هرکاری کردم برای اینکه میم منو ببینه، حتی خیلی کارای بچگانه ، اصلا خود اون موقعمو بخاطر اون حس بی شیله پیله و ساده و خالص و بچگانه دوست دارم اسفند رفتم به میم توی ناشناس تلگرام پیام دادم ، البته شماره و آیدیشو دهم بهم داده بود و من خیلی ذوق کرده بودم ولی وقتی فهمیدم به یکی دیگه هم دادتش خیلی عصبانی شدم و پارش کردم . (آیدیشو حفظ بودم یه مدت البته)بعد دیگه آیدیشو عوض کرد و منم نفهمیدم کِی یادم رفت آیدیشو ‌. رفیقم gh که اومد تو زندگیم انگار درد میم کم کم کمرنگ شد . البته gh معتقده که برات مسکن بودم و منو دوست نداشتی و برای تسکین دردت بودم پیشت . استامینوفن بودم برات ولی میدونی دیگه خستم ، خستم از اینکه اثبات کنم ، نه به gh نه به میم .من خیلی زیاد از حد زجر کشیدم بابت میم ، و این منو خیلی بزرگ کردم ، ظرفیتمو بالا برد ، الان خیلی خوشحالم از بابت اتفاقایی که تجربه کردم ، واقعا راضیم ولی میگم شاید حقم نبود ، ولی باز میگم بجز با تجربه اونا جور دیگه ای تبدیل به این آدم نمیشدم . آها درمورد کارایی که برای به چشم میم اومدن حدود دو سال و نه ماه پیش کردم اینا بود : خب اول اینکه من اینور کلاس بودم و اون اونور کلاس و بینمون دو تا کاشی فاصله بود ولی مدام نگاهش میکردم ، با به حسرت قاطی با عشق که مال من نمیشی میدونم . وقتی میخوابید مدام نگاهش میکردم ، به همه جزئیاتش دقت میکردم ، همه چیزش برام جذاب بود ، موهای کوتاهش ، خط فکش ، لاغر بودنش ، گوشواره ستاره ایش ، گردنبندی که اکسش خریده بود و هنوز گردنش بود ،دستای باریکش ، جامدادی بنفش شفافش ، صدای نازکش ، رنگ چشماش که واقعا قشنگ بود :) فکر کنم رنگ چشماش چیزی بین فندقی و میشی بود . اتود بنفشش ، دست کردن توی موهاش ، کفشای پهنش ، جوراباش که معمولا مشکی بود ،بوی عطرش که یکم تلخ بود همشو یادمه . ستاره درست میکرد خیلی زیاد . میدونی اصلا به درس گوش نمیداد ، انگار توی دنیای خودش بود و هیچی براش مهم نبود ، گاهی دوستاش یا شایدم زیداش ستاره برچسبی میزدن روی صورتش و کلی ذوق میکرد برای این قضیه . شاید یه بچه بود ، یه بچه کوچیک . وقتی میخندید کنار گونش یه چال خیلی خیلی ریز بود . هر بار میومدم مدرسه اولین بار چشمم دنبال این بود که ببینمش ، ببینم کجاس ، میدونی من اون نسخه ام که دوسش داشت آسیب پذیر ترین نسخم بود و با نزدیک شدن دوباره به میم سعی کردم که اون نسخه رو دوباره پیدا کنم و وقتی اون بخشمو پیدا کردم و اومد بالا میم غیب شد :) به طرز عجیبی دیگه پیامامو جواب نمیده ، درحالی که دو سه هفته پیش داشتیم باهم حرف میزدیم و من از ته قلبم شاد بود برای اینکه بلاخره دارم به دستش میارم ، از اینکه دارم باهاش چت میکنم ولی فعلا غیب شده حدود بهمن بعد از چند ماه دنبال آیدی یا شمارش گشتن ، از A گرفتمش ، و بعد مدام چنلشو چک میکردم عکساشو میدیدم . یهو نوشت توی چنلش که آهنگ قشنگ هرچی داریم بفرستین منم دلمو زدم به دریا و رفتم توی ناشناس براش مال من باش تتلو رو فرستادم که خیلی خیلی باهاش غم کشیدم و اشک ریختم سر میم ، gh و آدمای دیگه . کلا این آهنگ آهنگ غمه من بوده و براش نوشتم درمورد احساساتم بهش ، خیلی چیزارو گفتم ولی نگفتم اسمم چیه ، اونم گفت حقیقتا پشمام ریخته و خلاصه حرف زدیم یکم . بهم گفت نینی ،بچه ، عزیزم ، هروقت خواستی میتونی باهام حرف بزنی بدون اینکه نگران چیزی باشی . اون حس امنیتی که همیشه توش جستجو میکردمو بهم داد ، اون درک و مهربونی مطلقش به آدما رو نشونم داد . من اون موقع خیلی وثت بود که احساساتم نسبت بهش پاک شده بود و بی حس شده بودم . مگه یه آدم چقدر میکشه دیگه ؟ دوسال و نه ماهه دیگه . اگر همون موقع حامله شده بودم الان بچم دوسالش بود .همیشه از دور که میدیدمش میگفتم لاشیه ، بزن در روعه و انگار الان اینا داره ثابت میشه یکم حرف زدیم توی ناشناس و اون توی رابطه بود با یکی دیگه . و یهو پیامامو جواب نداد و بعدم که نتا قطع شد من تمام اون مدت ذهنم درگیر بود که چرا ؟ واقعا چرا جوابمو نمیده ؟ میدونی میگفتم که خب بعد کنکور با میرم جلو و بهش پیام میدم با اسم خودم ولی نمیگم همونیم که توی ناشناس بودم . بعد کم کم که ارتباطمون خوب شد سعی میکنم مکالمه رو یه جوری ادامه بدم ، توی ویرگول بنویسیم و خلاثه بخشای مشترکمونو تقویت کنیم ، دوستش بشم و درداشو بشنوم ، اگه مشکلی درمورد رلش بود و منتظر بمونم تا کات کنن و بعد که جذبش کردم بگم بریم توی رابطه ، شایدم هیچ وقت نگفتم اونیم که توی ناشناس بود شایدم گفتم و میگفتم خدایا یعنی میشه اونا کات کنن؟ طرفای اردیبهشت بهش پیام دادم دوباره و حالشو پرسیدم ،به طور معجزه آسایی جوابمو داد، گفت کات کرده ، و من خوشحال شدم خیلی خوشحال شدم بال درآوردم . چند روز حرف زدیم و دوباره غیب شد . وقتی دوباره اومد بلاخره بهش گفتم که کی هستم ، اونم تعجب کرد و چند روز حرف زدیم ، پرسیدم چرا سه ماه پیش غیب شدی پیچوند و گفت نت قطع شد و اینا . چیزی که شوکم کرد این بود که کسی که قبلا باهاش تو رابطه بوده پسر بوده و میگفت با اینکه مجازی بود ولی خیلی عمیق بود و من ترسیدم از اینکه نکنه گرایشش تغییر کرده . فکر کن سه سال دوسش داشته باشی و جلوی چشمت پیش هزار تا دختر باشه ، حالا که میخوای بهش برسی دیگه دخترا رو نخواد و با پسر بره تو رابطع خیلی زیاد احساس گناه و عذاب وجدان پیدا کردم وقتی که دوسش نداشتم و بهش حسی نداشتم و مدام سعی می‌کردم که اون حسارو یه جوری برگردونم ، ته مونده هاشو شخم میزدم تا یه حسی پیدا کنم بهش. تمام آهنگایی که زمانی که دوسش داشتم گوش میدادمو دویاره گوش میدادم از آهنگای د دون ، تتلو ، مهیار ، شروین . میخواستم به هر قیمتی که شده اون غمو برگردوندم ، اون حس نرسیدن و حسرت ، اون دردو برگردونم چون من واقعا اون حسم به میم وهرحسی که مربوط به اون بود هزچند دردناکو دوست داشتم ، هنوزم امید دارم ، امید دارم که برگرده که همه چی اونجوری بشه که میخوام همه چی داشت درست میشد ولی یهو به هم ریخت ، اون کات کرده بود ، باهم حرف زده بودیم ، پیامامو خونده بود ، خودمو معرفی کردم ، برخلاف اینکه فکر میکردم حرف نمیزنه و ارتباطمون شکل نمیگیره و دهنم سرویس میشه تا این حرف بزنه ، خودش حرف میزد از همه تعریف میکرد و یهو نفهمیدم چی شد یه سری چیزا انگار گفتم و اون الان چند هفتس پیاممو سین نکرده. نمیدونم دیگه درد نداره برام ، اگه قبلا بود خیلی اذیت میشدم و الان واقعا نبودش و ابهام و رفتنش درد نداره خیلی ،عادی شده برام . البته که هنوزم دوست دارم بیاد سمتم و دوباره اون احساسا زنده بشن و به وجود بیان درموردش ولی واقعا حوصلشو ندارم همیشه گفتم خدا خیلی قشنگ میچینه و منم صبر میکنم ، میدونم به بهترین نحو ممکن میچینه ، هم ارتباط با میم رو ، هم رفیقم رو ، هم قبولی دانشگاهی که میخوامو ، هیچ وقت دستمو ول نکرده ، تمام زمانایی که ازش عصبانی بودم یا حس کردم نا عدالتی کرده یا حس کردم که کل جهان رو به روبه و هوامو نداره اون یه لبخند زد و گفت صبر کن همه چی اونجوری که تو میخوای تو راهه </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 12:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی با غم آشنا روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/SHAYAD-DOBARE/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-rtl60iwpk2cd</link>
                <description>میدونی فکر کنم زمان این رسیده که از غمام جدا شم ولی از اونجایی که خیلی وقته باهاشون اخت شدم و عین چی رفیق شدیم انگار باید اینجا بنویسمشون که خیالم راحت باشه که بلاخره اینجا هستن و از دستشون نمیدم و اگه یه زمانی بخوامشون هستن . و بعد فراموش کنم میم رو و احساساتم بهش رو شاید برای همیشه شایدم برای روزی که شاید بهم برگرده . و البته احساسات غمگینم به غ رو رها کنم ولی خودشو نه رفیقمو که ول نمیکنم اصولاالبته که تا جایی که بشه سعی میکنم همه احساساتمو بگنجونم اینجا ، اگر مثل من روحیه لطیفی دارین که غمگین میشید با خوندن این چیزا پیشنهاد میکنم نخونینش . و اینجا پره از اعترافات من و نشون دادن بخشایی که شاید خیلی نشون داده نشده تا حالا و اون بچه معصوم درونمه .البته پارتای مختلفی داره و اسمشم فعلا به ذهنم نرسیده تا آخر این متن مینویسمش خب داستان چیه ؟ داستان اینه که من الان یه رفیق دارم به نام غ و یکیم سه ساله که دوسش دارم به نام میم . الان دیگه میم می‌دونه که من دوسش دارم ولی غیب شده و نمیدونم چی در انتظارمونه بزارید اصلا از اول اول بگم وقتی اولین بار رفتم  مدرسه جدید حدود دو سال و 9 ماه پیش خیلی گارد داشتم و سعی میکردم گنگ به نظر برسم ولی در کل یه آدم تشنه توجه و محبت بودم ، از تنهایی خیلی میترسیدم و خب به محض اینکه رفتم مدرسه نشستم روی صندلیم و کیفمو انداختم روی زمین و قشنگ لش کردم روی صندلی و یه جور طلبکاری همه جا رو نگاه کردم یهو نگاهم افتاد به صندلی آخر و میم رو دیدم ، دیدم که یه آدم غوره به نظر میرسید ، موهای پسرونه و با خودم گفتم وعیی این چیه دیگه . خب اون موقع هنوز نمیدونستم لزبینم و قبلش از یه پسره خوشم اومده بود حدود سه سال قبلش خلاصه میم رو دیدم و گفتم وای انقد لاغر ، انقد اسکل چیه این بعد گذشت و گذشت فرداش دوباره نگاش کردم و دیدم عه شین رو بغل کرده و شین خواب بود تو بغلش ، همونجا ازش خوشم اومد . نمیدونم ولی انگار این منو جذب کرده بود که من تشنه محبت بودم و ناخودآگاه اونو دیدم که شین رو بغل کرده و به معلم میگه خستست خوابیده بعد حالا اینجا خیلی جدی نبود همه چی ، از جایی جدی شد که نشستیم شجاعت حقیقت بازی کنیم و خانوم میم با غ که الان رفیق منه انگار اوایل این بود که دوست بشن ، آها میم خیلی درونگرا بود (ارواح عمش☺️😂 )و رفیق من غ که اون موقع رفیقم نبود خیلی با سیاست و اهل انگل دادن ملت و خوب بلد بود آدما رو جذب کنه .الانم خیلی خوب بلده که متاسفانه من اگه بلد بودم الان وضع این نبود .البته دوست نداریم از راه بازی روانی اینکارو کنم و میخوام جذب آدما رو صادقانه یاد بگیرم بعد نشستیم دور هم تا بازی کنیم یه 8 نفری بودیم . میم نشست روی پای غ . و من هیچ نسبتی با هیچ کدوم اون موقع نداشتم ولی دلم میخواست جرشون بدم ، آره خلاصه شروع کردیم به بازی و گفتن آخرین باری که گریه کردین کِی بوده ، همه نظرمونو گفتیم و نوبت میم که شد گفت برای دوست دخترش که رفت دبی . بعد من همون لحظه دیگه نگم براتون تا ته رفت تو پاچم . دیگه بازی ادامه پیدا کرد و بعدش غ و میم رفتن بیرون و من باز دلم میخواست دوتاشونو پاره کنم نمیدونم چرا . اصلا نمیدونم چرا عاشق لزبین بودنش شدم بعد تو راه مدرسه که داشتم میومدم خونه آهنگ ساقی ددون میخوندم و همش تو ذهنم میم بود و مدام به خودم میگفتم نه بابا ازش خوشم نمیاد و تا میتونستم انکارش میکردم تو ذهن خودم و نمی‌پذیرفتم که بهش حس پیدا کردم و اومدم خونه و باز همون آهنگو گوش میدادم و روز دوم .... حالا کِی پذیرفتم ؟ 13 فروردین سال دهم 1403که داستان مفصلی داره ایشالا دوشنبه بقیشو مینویسم روز بعد که رفتم مدرسه مدام دنبالش میگشتم و دیدم عه اونجاست ، بیشتر وقتا ساکت بود . من برای جلب توجهش هر کاری میکردم یعنی هرکاری </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 16:45:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی براتون تراپیه !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%87-zfv2el5oxhlh</link>
                <description>دوستان عزیز تصمیم گرفتم که یه چالش بزارم لطفا اگه دوست داشتید شرکت کنید و هشتگ « تراپی من» رو هم حتماً بزارید که بتونم پیداتون کنمخب راستش یکم پکر بودم و کسل که یهو این به ذهنم رسید و گفتم یه سری به کودک درونم و احساسم بزنم و حال و هوای خودمو عوض کنم ، بلاخره بهتره که خودمون حال خودمونو سعی کنیم خوب کنیم نه منتظر بقیه باشیم و البته خبر خوش اینکه حالمون با خیلی از کارای ساده و کوچیکی که خودمون برای خودمون کنیم خوب میشهاوو 20و 20 دقیقه ، کد تایید کائنات (از مربی معنویم مینا امیدی یاد گرفتم). خیلی ساعتای رندو دوست دارم چون میفهمم مسیری که دارم میرم درسته و فرشته ها بهم تایید دارن نشون میدن که اینکارو انجام بدم یا توی مسیرمالبته معنی دقیق و معتبرشونو نمیدونم اگه شما میدونید از منبع معتبری خوشحال میشم بهم بگیدآها بریم سراغ چالشمون و موضوعی که گفتماولیش برای من ویدیو های نیما ونیواده . واقعا هرچی دغدغه باشه ازش رها میشم آموزش در حوزه فرزند پروریه چون به کودک درونم نشون میده که حق داشته خیلی جاهانقاشی کشیدن ، نقاشی معمولی ها . نه اینکه چیز خاصی بکشید ، بزارید کودک درونتون نقاشی بکشه هرچیزی که میخواد و تو بچگی میکشیده آشپزی کردن کار کردن روی توسعه فردی و ویس و ویدیو دیدن و یادداشت کردن نکته هاش و دوره های خوب شرکت کردن و اموزش روابط و ...با چت جی پی تی ریشه یابی کردن خاطراتمطبیعت رفتن و مشغولش شدن نوشتن افکارم و چیزایی که اذیتم میکنه تو اوج عصبانیت و ضربه زدن به بالشژله خوردن غذاهای گیاهی خوردن یا میوه چون بهم حس تازگی و زنده بودن و طراوت میده کتاب خوندن بازی های بچگیم رو انجام دادن ، خاله بازی ، باربی بازی ، بازی کردن با بچه ها کارتون دیدن ، حتی کارتون باربی بازم عکس نمیشه گذاشت رو پستا ، نمیدونم چرا شما اگه میدونید بهم بگید لطفاً </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 21:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-synpwjzgd0ej</link>
                <description>لطفا ناراحت نشید ،الان اگه غمگین باشم خب شادی هم میاد تو زندگیم و اصلا غصه نخورید ، فقط خواستم نوشته باشه و دلم نمیخواد دل کسی بگیره دوستان دلم تنگه ، دلم تنگه واسه چیزایی که داشتم و الان ندارم . واسه چیزایی که با چنگ و دندون به دست آوردم و کم کم یا شایدم یهو دیدم دیگه مال من نیس چیزایی که فکر میکردم مال منه ، ولی فهمیدم طرف دنبال چیزیه که مال خودش باشه و خواستم اون فرد من باشم ولی اون نخواست . چون ما رفیقیم و نمیتونیم پارتنر باشیم . چون من گرایشم به دختره و اون گرایشش به پسر چون اون دیگه قوی شده ،حفاظ کشیده واسه روحش ، دیوار کشیده ، انرژیشو از همه پس گرفته . خیلی جالبه ها ، رفیقم ، کسی که معتقد بودم بچمه . ولی اون خواست بزرگ بشه . بهش حق میدم تا حدودی که نخواست اونجوری بمونه ولی اون بچه من بود ، ولی اون عزیزکم بود . ولی اون میگه من زیاد عمر نمیکنم پری ، و من هربار میتونم برای این قضیه ساعت ها زار بزنم ، کلی باهاش حرف زدم تا متقاعدش کنم که شاید زیاد عمر کنی ، من میخوام پیریمونو کنار هم ببینم ، موهای سفیدتو رنگ کنم ولی اون با تمام بی احساسی و یه جوری که انگار بعد مرگ براش حلوا پخش میکننه . آهنگی که الان دارم گوش میدمو اولین بار مرداد دو سال پیش گوش میدادم و فکر میرفت مدام پیششحالا این خانوم رفیقه ما یکیو دوست داشت پارسال توی مدرسه و مدام میدیدمش بغلش و واسم تعریف میکرد کلی ازش ، من زجر می‌کشیدم ولی خب نمیشد بگم چون میخواستم حرفاشو به من بزنه شبایی که غمگین بود هرکاری میکردم براش ولی همه غمامو تنهایی گذروندم ، سردردا و آهنگ غمگینا و شب بیداریامو تنها میگذروندمشاید بگید رفاقتمون یه طرفس ولی خب نیس ، اون بهترین رفیقمه ، فقط الان ویژگی های مثبتش نمیاد بالاحالا میریم فرد دوم ..میدونی اون چیزایی که واسشون شب و روزم یکی شد و از غمش صدها بار مردم و دوباره زنده شدم غمگین ترین آهنگا برام لذت بخش بودو گوش دادم ، فکر میکردم چیزی که واسش زجر بکشم و زار بزنم ماله من میشه . هنوزم شاید بشه ولی واقعا جونی ندارم ، جونی برام نمونده که رفت و آمدشو ببینم . واقعا نمیخوام بره و بیاد . حوصله غیب شدن و انتظار کشیدنشو ندارم </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 20:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابایی که خوندم تا الان</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-ooh4iywgzg02</link>
                <description>امروز میخواستم از کتابایی که خوندم بگم بهتوناولینش دیوید کاپرفیلد بود که بخاطر مخالفت بیخود خانواده و از سر لج خوندمش و بهش 7 از ده میدمیکیش تکه هایی از تک کل منسجم که بهش از ده ، ده میدمکتاب برتری خفیف هم خوندنم که واقعا خوب بود و بهش 8 از ده میدمکتاب بادام رو هم خوندم که واقعا دوسش داشتم و خب البته یه سری خاطرات غمگین و هیجان انگیز باهاش ساخته شد و یه داستانایی داره برام و نمره 9 میدم از دهکتاب بهترین خودت باش دختر که اولین کتاب روانشناسی بود که خوندم و بهش 6 میدمکتاب قله ها و دره ها و دوازده ستون موفقیت رو خیلی پیشنهاد نمیکنم و 2 میدم بهشکتاب با من کودکانه سخن بگو نوشته درنا شریفی هم 10 از ده میدمچگونه با کودکم رفتار کنم هم 6 از ده میدمکتاب ترقوه و نامه هایی که در کرونا نوشته شدند نوشته سجاد ابطحی ، رمان بود و 7 از ده میدمو الان دارم هنر شفاف اندیشیدن رو میخونم</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد روح. روز پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-hzkyudualzi0</link>
                <description>خب دوستان عزیز عارضم به خدمتتون که دیروز که روز چهارم بود دوباره تا دلتون بخواد با رفیقم چت کردم و همچین با مدرس دوره که یه جوری انگار رفیقم شده انقد که انسان خاکی و مهربونیه . درسمم قربون نخوندن و درونگرایی ؟ نو نو نو به عالمه بحث کردم با خانوادهدرسته که قرار این نبود ، ولی انگار دیروز خیلی چیزا یاد گرفتم ، شاید درس کنکورمو نتونستم بخونم ولی درسای زندگی خیلی خیلی قشنگ بود دیروز راستی گوگول کجایی نمی‌خونی پستامو؟آها داشتم میگفتم آخر شبم با ضیا با محمدرضا شایع رو دیدم و واقعا عالی بود خیلیم گریه کردم و واقعا داغون بود حالم تا ساعت 2 شب ، بخاطر رفیقم و مربی معنویم که میگن ممکنه زیاد عمر نکنن شایع چیزای خیلی جالبی میگفت ولی متاسفانه الان یادم نمیادشون 🙂‍↕️</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد روح</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AD-zh57og6bc8a7</link>
                <description>«منِ واقعی، بدونِ نیاز به تأییدِ اونا، بدونِ نیاز به پارتنر، و بدونِ نقاب‌های همیشگی، چه کسی است؟»اسم برای این پناهگاهم رد روح خوبه یا شایدم یه اسم من درآوردی ، که توش معنی درونگرایی خیلی عمیق ، غرق شدن توی دنیای درونی جوری که بیرون دیده نشه ، ارزشمندی بالا و احساس اتصال روح و جسم و آگاهی و زیبایی و شفافیت و معجزه بودن رو برسونه (البته بگم یه بخشیم درونگراعه ، درونگرای مطلق نیستم ولی خواستم این یک ماه کاملا درونگرا بودنو تجربه کنم)درون‌گراییِ مطلق، یعنی حذفِ هر چیزی که «پاسخ» می‌طلبد با اشیای بی جان ارتباط بگیر . آدم‌ها «توقع» ایجاد می‌کنند و تو را از خودت دور می‌کنند، اما اشیاء بی‌جان تو را به «لحظه حال» برمی‌گردانند. این کار تو را به لایه‌ی عمیق‌تری از درون‌گرایی می‌برد.هر چه در ذهنت می‌گذرد، بدون سانسور، بدون اینکه فکر کنی کسی می‌خواند (حتی اگر می‌دانی قرار است منتشر شود). اجازه بده آن بخشِ درون‌گرا که هیچ‌وقت فرصت حرف زدن نداشته، از طریق دست‌هایت روی کاغذ (یا صفحه) جاری شود.برای لمسِ واقعیِ آن، باید به «جسم» برگردی. حرکات، تمرکز روی مزه غذا، یا حتی نوشیدنِ یک لیوان آب با تمرکزِ کامل. وقتی بدنت را لمس می‌کنی و حسش می‌کنی، از دنیایِ “ آدم ها و پارتنر و روابط” جدا می‌شوی و به “مرکزِ خودت” برمی‌گردی.در این دوران، هیچ‌کس (حتی نزدیک‌ترین افراد) نباید بداند در ذهن تو چه می‌گذرد. این «نگفتن» یکی از قوی‌ترین تکنیک‌های رشدِ درون‌گرایی است. وقتی چیزی را پیش خودت نگه می‌داری، آن انرژی در درونِ تو می‌ماند و باعثِ رشدِ «خودِ واقعی‌ات» می‌شود. آن را نشت نده. بگذار این انرژی در تو متراکم شود</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت و رفتن به دنیای درونی روز سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-ddr0kl7yaxbb</link>
                <description>اول از همه بگم که روز دومو به فاک دادم ، ولی خب مشکلی نیست کمالگرایی نداریم ،  یه موضوعی بود که خیلی اذیتم میکرد این بود که من نوسانی درس میخوندم و کمالگرایی داشتم . مثلا اگه صبح دیرتر بیدار میشدم و یازده ساعت نمیتونستم بخونم دیگه کلا اون روزو نمیخوندم و به خودم میگفتم تو سر قولت نموندی ولی با مشورت چت جی پی تی 😂 تصمیم گرفتم که قولم به خودم بجای کامل بودن همه چی این باشه که هروقت فهمیدم دارم از مسیر دور میشم توی اولین دور برگردون برگردم به مسیردرمورد این قرنطینه با خودمم همین ، میخواستم یه اسم قشنگ روش بزارم حالا اگه چیزی به ذهنتون رسید بهم بگید تو کامنتا ، قشنگترینشو میزارم حالا دیروز چجوری بود؟ یه کوچولو دیروز به رفیقم پیام دادم با اینکه قصدم این بود که یه ماه قرنطینه باشم و چت نکنم . بعد گفتم که خب توی این یه ماه قراره حتی به مربی عزت نفسمم پیام ندم و گزارش ندم و فقط به مشاور تحصیلی گزارش کار بفرستم . با خانواده هم کمترین صحبت ممکن رو کنم و کامل برم توی خودم و خودمو کشف کنم و اون بخش خیلی خیلی خیلی درونگرام رو پیدا کنم که قبلا به نشونه هایی ازش دیده باشم و یه جوری مجذوب ارتباطم با خودم بشم و توی دنیای خودم غرق بشم که بیرون برام جذابیت زیادی نداشته باشه و وقتی که این یه ماه گذشت بیام بیرون و به آدم جدید بشم که موضوعات قدیم و قبلا رو هندل کرده و انگار تبدیل شده به یه نوزاد ، یه آدم جدید ، یه تولد دوباره و از اون موقع هم شاید دوباره اشتباهاتی کنم و به هم بریزم ولی اینبار چون با دنیای درونی استوارم روبه‌رو شدم موقع ناراحتی با آشوب به اون برمیگردم و اون پناهگاهمه نه آدما و اینکه توی هفته یه بار همینجوری برمیگردم به دنیای خیلی خیلی درونگرایانم چون دیگه  باهاش آشنا شدم رهاش نمیکنم و میخوام یه اسم عمیق و زیبا روش بزارم . و خواستم توی این دنیای خودم بیشتر تایممو درس بخونم و ازش لذت ببرم و کتاب غیر درسی دوره عزت نفس طبیعت تراس خوراکی برای خودم و توی این مدت تلویزیون و آهنگ و چت کردن و بحث کردن با آدما ندارم یا عذاب وجدان و ترس از دست دادنشون توی غیابم و اینکه خواستم وقتی اومدم بیرون از این قضیه درمورد روابطم بهترین تصمیمو بگیرم چه درمورد رفیقم که رابطه رو تنظیم و متعادل کنم . چه درمورد یه نفر که به عنوان پارتنر آیندم میخواستمش ببینم که آیا ادامه بدم یا کامل فراموشش کنم اونم بعد سه سال ,چون اینبار دیگه قدرتشو دارم یا اینکه با یادگرفتن مهارتای رابطه مناسب تر باشیم و درنهایت به پارتنر شدن برسیم و یه رابطه متعادلو داشته باشیم (چرا عکس نمیشه گذاشت برای پست ؟)</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 12:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالییی🥹🤩 خلوت با خودم برای یه مدت ..روز 1</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%AA-gjyaypz36szx</link>
                <description>عهه سلام دوستای قشنگممن اومدم و این بار بیشتر از قبل به خودم نزدیک شدم و یه سری تصمیما گرفتم میدونین من یه بخش خیلی درونگرا داشتم تقریبا سه سال پیش، وقتی دهم بودم دیروز یهو تصمیم گرفتم گوشی رو بزنم رو تنظیمات کارخانه و همه چیو صفر صفر کردم ، خیلی حس خوبی داشت اولش استرس گرفتم البته همه برنامه هام ، فونت گوشی، تم ، یادداشت ، فایلام همه چی رفت . یعنی همه چیو پروندم به دوستامم پیام دادم که تا وسطای تیر نیستم . البته شاید یکی دوهفته دیگه برم دوباره باهاشون حرف بزنم ولی خب خیلی تجربه جالبیه شاعر میگه که زدم تو انزوا ، زدم تو تغییر قصدم این بود که کلا با هیچکی بجز خودم ارتباط نداشته باشم تو این مدت یا کمترین ارتباطو داشته باشم چون بلاخره تو خونه گاهی حرف میزنم دیگه . خلاصه همه برنامه ها ، مخاطبین و کلا همه چی رو دادم رفت . البته سوپر اپلیکشن های روبیکا و داخلی ☺️😂و البته برنامه های خارجی رو وقتی دانلود کنم خوبیش اینه که دوباره چتام و شماره ها میاد . البته تلگرامو دیلیت زدم و نمیدونم دوباره بیاد یا نه . ایتا رو هم دیگه نصب نکردم و الان من هستم و روبیکا و بله . که اونم بخاطر دوره توسعه فردی که شرکت کردمه و گزارش کار مشاور کنکور .قصدم از این کارم این بود که خودمو پیدا کنم ، تنهایی زندگی کردن ، دلتنگ اون بخش درونگرامم شده بودم و خواستم با کسی چت نکنم حدامکان توی این مدت دوهفته تا یه ماهه و امروز روز دومشه و حس میکنم قرنطینه کردم خودم توی خودم تجربه جالبی باشه و شاید بازم تکرارش کنم راستی عکسم ندارم که بزارم توی این پست برخلاف پستای دیگه که عکسای خوشگلو گلچین میکردم برای ویرگول ، چون گالریمم به فنای الهی رفت اصلا بزارید یه اعترافی کنم دلیل اینکه تنظیمات کارخانه زدم این بود که یه سری عکسا توی آلبوم مخفی قایم کرده بودم و میخواستم حذفشون کنم ولی هرکاری میکردم نمیشد راستی اگه کامنت بزارین میخواستم فقط لایک میکنم و جواب ندم ولی نظرم عوض شد اگه سوالی دارین بپرسین . گوگول تو که حتما کامنت بزار لطفاآها اینم بگم دیروز وقتی اینکارو کردم یهو یادم اومد عی وایی نکنه ویرگولمم از دست رفت و یکم غصه خوردم و خواستم به گوگول پیام بدم ببینم راهی داره به دست بیارم این اکانتو یا نه که تونستم راستی الان که اینو می‌نویسم توی تراس نشستم و ژنتیک میخونم برای کنکورمیدونین چی بهم حس خیلی خوبی میده ، بو و نسیم و رطوبت و تازگی لباسایی که از لباسشویی دراومده و آویزون شده روی رخت آویز . خیلی خیلی جالبه و البته که مزه گوجه سبز خیلی جالب بود میدونین انگار قراره یه پریای جدید ساخته بشه و قراره بخشایی از دنیای درونمو کشف کنم که تا حالا نکردم و البته که دلم برای رفیقم غزل تنگ میشه ولی خب تنهایی و خلوت با خودم لازمه فعلا. بعد این مدت دوباره صحبت میکنیم آها یکی دیگه از دلایل این کار اینه که توی رابطه ای که قرار بود چند ماه بعد شروع بشه هم به مشکل خوردم و خواستم توی این مدت فقط روی خودم کار کنم ، دوره ای که شرکت کردم ، سواد عاطفی ، عشق دادن به خودم و محبت و ارتباط برقرار کردن با خودم و البته که اللن تصمیم گرفتم شاید هرروز بیام اینجا و تجربیات اون روز و دیدگاهای جدیدی که پیدا کردمو بنویسموایی یادم اومد یادداشت هامم به فاک نه چیز فنا رفت که توس نوشته بودم کارهای قبل از مرگ برای خودم و بقیه ، کتابایی که خوندم ، بعد کنکور چیکارا میخوام بکنم ، نذر هام . کاش حداقل تو ویرگول منتشرشون کرده بودم </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم خودتون براش یه اسم انتخاب کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-uaej28f8h91i</link>
                <description>از خودت بپرس من اگه تبدیل بشم به کی احساس بهتری به خودم دارم ؟اگه چه ویژگی یا کاری رو اضافه کنم احساس بهتری دارم به خودم ؟ یه لیست ازشون تهیه کناحساس خود ارزشمندی درسته یه چیز درونیه ولی جوانب اجتماعی ما روش تأثیر می‌زارهالبته عده زیادی عزت نفس پایینی دارن ، اگر عزت نفس بالایی هم داریم نباید بسنده کنیم و باید بهبودش بدیمسه چیز که بهشظاهراین ویژگی روی احساس ارزشمندی ما تاثیر میزارهاگه لایف استایلتون کاری میکنه که ظاهر نامطلوبی پیدا کنین ، روی احساستون به خودتون اثر میزارهتلاش کنید در حد مطلوب برای زیبایی ، نمیشه گفت همه چیز شخصیت و درونه و به ظاهر اهمیت ندید . چون خیلی مهمهسعی کنید به سمت ظاهر بهتر حرکت کنید ، نوع تغذیه سالم رو شروع کنید و براش یه بودجه ای در نظر بگیر . برنامه سالم غذاییهر چی گیرم بیاد رو میخورم نداریمبه ورزش و بدن با ارزشتون رسیدگی کنیدبیش از اندازه ساختن و کوبیدن از اول ظاهر و افراطی بی عزت نفسیه . در حد تعادل باشید ، حتی عمل زیبایی هم در حد معقول خوبه . از آبرسان استفاده کنین برا پوستتون ، عطر .پوست با طراوت زیبا ، لباسای زیبا و خوش بو بودنرحمت و مهربونی بنده ها رو از خدا بخواییم ، دوست داشتنی بودنمشکلات کبد روی پوست تاثیر میزاره ، شادابی نگاهکسی که سلامت کامل داره اون ارتباط و نوع نگاهش فرق دارهدعا و کلمات تاکیدی تاثیر داره روی انرژی مثبت شماانتخاب لباسی که توش احساس ارزشمندی داری و احساس خوبی داری و روانت انتخابش میکنه بپوش ، رنگا و مدلایی که انرژی داره . چیزی که خریدی هرچقدرم گرونه ولی حس خوبی توش نداری بنداز دوردوست داشتنی و پذیرفتنی . دیگران شمارو توی درونشون میپذیرن و محبت دارن بهتونزیبایی رو توی همه چی نگه دار ، لباساتو تا بزن و مرتب نگه دار .همون موقع منظمشون کنفنگ شویی رو هم در نظر بگیرید و آشفتگی نباشه و منظم باشهبه لباسای جدیدتون عشق بدیدلباسای خوبتونو برای خودتون بپوشید ، نه برای اینکه شاید مهمون بیاد یا نگه دارید تو کمد تا اتفاق خاصی بیفته استفاده کنین. نزاریدش پشت ویترینما انسانی هستیم که توی اجتماع زندگی میکنیم و با ظاهر با کار داره و روی افراد تاثیر میزارهارتباطراه هایی برای باز شدن یختون در قرار اول و باز کردن سر صحبتفن بیان رو کار کنین ، کتاب ، ویدیوآدرسو سخت پیدا کردی ؟ راحت اومدی؟به اونجایی که رفتین نگاه کن بگو شماعم از این مکان خوشت اومده ؟ جای جالبیه ها ؟ قبلا اینجا اومدین ؟از یکی از برنامه هایی که خوشحالت می‌کنه یکم بگو بعد بپرس تو چی ؟ از چیزا بیشتر خوشت میاد یا چی خوشحالت میکنه یا باعث میشه احساس خوشبختی میکنی؟ تفریحات چیا هستن ؟بپرس فیلم یا کتاب مورد علاقت چیه ؟از یکی دوتا از آدمایی که تو زندگیت دوسشون داری و بهت حس خوبی میدن بگو و بعد بپرس تو تو زندگیت کی هست که بیشتر بهت حس خوبی میده ؟به چه هنرایی علاقه داری ؟ موسیقی یا ورزش ؟معنی اسمت چیه ؟ خیلی قشنگهوقتی آگاهانه یه مقدار از خودت اطلاعات دادی ، کاملا هوشمندانه از خودت میگی برای صمیمیت بیشتر ، میخوام این رژیمو انجام بدم میخوام فلان کنم ، تو برنامت برا سال جدید چیه ؟پولقدرت و مهارت شما در درآمد زایی مهمهباید سازندگی و احساس کارآمدی داشته باشیبها دادن ، تایم گذاشتن ، خلاقیت گذاشتن. سازندگی بهت عزت نفس میده. فقط پول سازی نه ، قدرت پول سازی بهت احساس عزت نفس میدهببین استعداد هات چیه ، یه مهارت پول سازی بلد باشیفن بیان ، ارتباطات، شخصیتت و مهارت هات و با خدمتی که ارائه میدیمنبع: شیدا صدیق </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه جدید توی زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-glyga7gsycmy</link>
                <description>میدونی الان که اینو مینویسم شاید اونی که بخاطرش انقد خوشحالن ببینه و فاز برداره ولی عیبی نداره ، آدمی که با محبت خودشو گم کنه رو واقعا نظری درموردش ندارمالبته فکر نکنمm عزیز همچین آدمی باشهامروز خیلی شوق و ذوق دارم و واقعا خوشحالم . به معنای واقعی کلمه خوشحالمخدا بازم به قشنگ ترین نحو ممکن چید ،خداجونم ، خدای مهربونم ممنونم ازتمیدونی من چجوری چیده بودم و تو چجوری ؟واقعا تو خدایی و تو باید برام بچینی، ببخش که قبلا تصورم این بود که خواسته های من با صلاح تو مخالفه و بهم نمیدیشون تا رشد کنم ،ببخش که فکر میکنم باید اونقدری اذیت بشم تا لایق رسیدن به خواسته هام باشم ، ببخش که گاهی بهت شک میکردم و میگفتم صدامو نمیشنوی ، الان دیگه لبخندتو میبینم ، تو زمانایی که نگرانم و گره تو کارم هست . ببخش که فکر میکردم اگه خوشحالیامو به اشتراک بزارم باعث میشه که ازم بگیریشون به‌خاطر اینکه شاید بعضیا دلشون بشکنه و ناراحت بشن که من ندارم و فخر فروشی حساب بشه ، الان دارم تقریبا میفهمم که انرژی و ارتعاش حال خوب اونقدری بالاعه که با حسادت و چشم زدن صد تا آدمم کم نمیشه ازش و باز بهش اضافه میشهمن برنامه ریزی کرده بودم که تا بعد کنکور ناشناس ادامه بدم و بعدشم بگم کیم ولی خب پلن اول این بود که با آیدی خودم برم پیام بدم و انگار نه انگار که چند ماه ناشناس بودم و خودمو بزنم به اون راه و کم کم ارتباطو شکل بدم و شاید شکل بگیره و شاید هبچ وقت نگم من اونم شایدم بگم و منتظر بمونم که شاید کات کنه و تا اون موقع دوست معمولی باشیم و اعتمادشو جلب کنمحالا خدا چجوری چید؟ اینجوری که دیروز امتحانم کرد و خانوم غیب شد ولی من ایمانمو حفظ کردم و گفتم خدا خودش خیلی قشنگ میچینه و چید ، امروز حرف زدیم و قرار بود بعد کنکور بگم کیم ولی به دلم افتاد و بهش گفتم که کی هستم و اونم استقبال گرمی ازم کرد و البته الان از ساعت 4 بعد ازظهر تا حالا نیستش ولی خب میاد دیگهخلاصه خداجونم ممنونم ازت ، جواب همه دردا و زجرا و اشکای این چند سالمو دادی ، جواب تمام روزایی که میدیدمش دست غریبه ها و غصه می‌خوردم ، الان میمونه چی ؟ خدا قشنگ بچینه برای نتیجه کنکورم و بعد رابطهراستی خداجونم خیلی ممنونم ازت که ویرگولو انقد قشنگ کردی توی آپدیت جدیدشو ممنونم از آدمای مهربون و بادرکی که سر راهم میزاری و نوشته هامو پستامو میخونن و گاهی لایک میکنن و پیام مینویسن و فالو میکنن . البته نکنن هم باز قدردان بودنشونم</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتارای غیر قابل تحمل خانواده پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tfpoaaq6ovpy</link>
                <description>میدونین همیشه توی بحثا من مقصر بودم ، حتی وقتی که مقصر نبودم ، هر وقت با خواهرم بحثمون میشد که بیشتر وقتاعم اون مقصر بود، مدام میگفتن به بزرگترت احترام بزار ، ما بهش گفتیم نزنتت وگرنه اون زورش از تو بیشتره. اگه بهش بی احترامی کنی میگیم بزنتت . مامانم یه عادتی که داشت و هنوزم دارتش اینه که وقتی عصبانی هستی یا ناراحتی و چیزی میگی (من خیلی حواسم هست بی ادبی نکنم و محترمانه بگم حرفمو) شاید ده تا 15 بار بین حرفات میشه باشه باشه یا گاهی بسم الله الرحمن الرحیم ، بدون اینکه بشنوه داری چی میگی ، و بهت چه حسی دست میده ؟ خب حس بی ارزشی ، اینکه دعایی و روانی هستی و باید یه جوری ساکتت کنن. خواهرم که بیشتر وقتا کرم داشت و داره و اذیتت می‌کنه ، سر به سرت میزاره و هویتتو زیر سوال میبره و انگار حریمی نداری و اصلا وجود نداری و مدام هرکاری بخواد میکنه و آخر اسمشو میزاره شوخی کردم تو زیادی حساسی ، تو پریودی ، وقتی بحثمون میشد مامانم یه نگاهی به خواهرن مینداخت و میگفت دخترم ولش کن محلش نزار . یعنی منو ول کنه و محلم نزاره . خب آخه چرا؟ سعی میکرد یه جوری منو یه احمقی نشون بده که باید طردش کنی و لیاقت نداره و اصلا وجود نداره حالا شاید فکر کنین که اوو خواهرتو دوست داشته ولی باورتون میشه اونم دوست نداشتن و ندارن و مدام وثتی که نیست تحقیرش می‌کنن؟ حتی وقتی هست هم هی بهش تیکه کنایه میزنن و انگار نه انگار 24 سالشه ، همش کنترلش میکننیا بابام از اونم جالب تر بود ، مثلا بحثمون میشد با خواهرم و حتی الانم همینه اون اول یه چی میگه بعد من جوابشو میدم ، بابام داد میزنه به من میگه ساکت شو مگه بزرگتر کوچیک ترین ندارین شما ؟ و حتی قبلا خیلی خشن تر برخورد می‌کرد که قابل توصیف نیست اینجا شما بزرگتر کوچیک تر ندارین یه کلمه و باور خیلی رایج توی بابامه که اصلا نگم براتون. یه جوری انگار نمیبینن که خواهرمم داره با من دعوا می‌کنه ، انگار من خودم دارم با خودم دعوا میکنم و اصلا به اون نمیگن یا مامانم کلاس خیاطی ثبت نام کرده و قبلا که واسه حرفات ارزش قائل نبود و هر وقت میرفتی پیشش مشغول یه کاری بود یا میشد یا خودشو میزد به نشنیدن و به ادامه کاراش میرسید یا از اون باشه ها که به معنی خفه شو بی ارزش بود استفاده میکرد ، حرفتو قطع میکرد و با یکی پیگه حرف میزد یا مثلا چیزی که برام مهم بودو میگفتم پ، الانم که با یه حالت کلافگی و ناله میگه آره ، خب و یه جوری مشغول کارش میشد انگار من وجود ندارم و بهم احساس بی ارزشی میدندرحالی که من مدام مواظب بودم ناراحت نشن بهشون برنخوره یا دلشون نشکنه (البته فقط زمانی که اونا اینکارو نکنن)از همه اینا جالب تر اینکه تظاهر و ادعا میکنن دوسم دارن و من بارها گفتم که رفتاراتون مخالف حرفاتونه انقد تظاهر نکنین . اوکی شاید ته دلشون دوسم داشته باشن ولی خب بلاخره همه آدما ته ته دلشون یه حس دوست داشتنی نسبت به بقیه دارن حتی غریبه ها و دوست داشتن هرگز کافی نیست و من اصلا ... تو کسی که میگه دوسم داره با همچین رفتاری .وقتی کسیو دوست داری سعی میکنی توی رفتارات اولویتت دوست داشتن اون باشه و این بود روایتی کوچک از خاطرات بزرگ ما  </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 21:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش دادن به روح ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-sy6nldtokwwx</link>
                <description>برخلاف چیزایی که جدیدا زیاد میشنوین ، ما برای داشتن احساس ارزشمندی نیاز داریم به یه ظاهر خوب ، به ارزش قائل شدن برای زیبایی خودمون در حد تعادلشداشتن ظاهر بهتر و تلاش برای آن و لایف استایل خوبی داشتن باعث افزایش نوازش ها و توجه ها از سوی دیگران میشه(میدونید دیگه ما تا یه حدی از رفتارهای اجتماعی تاثیر پذیریم) و پر شدن ظرفیت محبت و افزایش احساس ارزشمندیو اهمیت دادن به چیزایی که میخوریم ، نه اینکه هرچی دم دستمون اومد رو بخوریم . یه مقداری از پولمون رو نگه داریم برای توجه به خودمون و چیزایی که میخوریم و لایف استایل سالم .عشق دادن به وسایلتون، لباساتونسلامت پوست ، داشتن لباسی که روحتون انتخابش می‌کنه خیلی مهمه . حتی از برق چشما و نوع نگاه آدما میشه فهمید که تا حد حالشون خوبه، روحی یا جسمیاگه لباسایی دارید که گرونه ولی به دلتون نمیشینه لطفا ازشون خلاص شید و به زور نپوشیدش ، شاید آدما شاد و اونجوری که باید نیستن چون باور نمیکنن که انسان در حالت عادی شاد ، به سمت مسیر درست ، انتخاب درست هست و میخوان با امر و نهی کردن به روح بهش بگیم مسیر درست چیه . اون اصن نیازی به اینکه شما با نصیحتاتون گمراهش کنید نداره . فقط کافیه دست از سرش بردارید و اعتماد کنید کار درستو میکنه حتی اگه از وقتی اینو میگید تا یه مدت دلش نخواد کاری که براتون خوبه رو بکنه(راستی بیشتر مواقع عنوان پستو اول انتخاب نمیکنم ، میزارم تا یکم بنویسم و یهو یه اسم به ذهنم میاد ، اینجوری چیزای بهتری میشه تا وقتی که اجبار میکنن که حتما باید اول کار اسمشو بنویسی )راستی یه کار خوبی که میتونین بکنین اینه که خودتون همیشه پستای خودتونو لایک کنین ، با این کار به خودتون و جهان هستی نشون میدین که خودتون و مطالبتونو دوست دارید و تایید میکنینمنبع :شیدا صدیق </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منابعی برای شروع رشد فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-zyqdznrj9ka4</link>
                <description>سلام به دوستای ارزشمندم (این تیکه کلام مدرس من هست ولی دوست داشتم استفادش کنم چون خیلی قشنگه )اینجا خواستم منابعی رو که شاید بعضی ها برای رشد فردی بخوان داشته باشن و برام مفید بوده رو معرفی کنم ، چیزی که خودم چند سال طول کشید تا بهش برسم کتاب :تکه هایی از یک کل منسجمفرزند پروری :کانال های کوثر یاوری توسعه فردی :مینا امیدی توی روبیکا توسعه فردی: مجموعه روان ایده آلیسم توی تلگرام ، که مدرس ندا هست توسعه فردی و مدیتیشن:حسین اورا و مجتبی شکوری و مزدا مومنی فر اینایی که بهتون معرفی کردم واقعا عالی هستن و عمیق کار میکنن و توی زندگی خودشونم اجرا میکنن نه صرفا ظاهر و اطلاعات ، بلکه عمل توی کانال مطالب رایگان عالیی میزارن ، ولی حسین اورا ، مزدافر مومنی ، مجتبی شکوری رو اگه جایی توی کانال ها ویدیو یا ویسشونو دیدید لطفا گوش نکنید چون دوره های پولی هستن که رایگان قرار داده شده و کارمای منفی سنگینی داره و لطفا اگه جایی دوره های پولی رو دیدین که رایگان گذاشتن یا از چیزایی که باید بهاشو پرداخت میکردین بدون دادن بها استفاده کردین لیست کنین و سعی کنین یه جوری جبرانش کنین ، از یه داد زدن و بی اخترامی به یه نفر بگیر تا خوردن خوراکیش یواشکی یا پی دی اف رایگان کتابای پولی رو پیدا کردن و احساس زرنگی کردن راستی اینکه هر کدوم از اینا توی پیچ اینستاشون اگه اینستا وصل بشه مطالب خوبی میزارن رایگان ، تاکید میکنم خودشون رایگان میزارن نه اینکه بقیه دورشونو دزدیده باشن و در اختیار همه بزارن . مثلا حسین اورا و مزدافر توی اینستا و یوتیوب ، یا مجتبی شکوری توی کتاب باز . </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت خود معجزست</title>
                <link>https://virgool.io/@p83323955/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D8%B3%D8%AA-rppadbb4yxrv</link>
                <description>میدونین ، خواستم که حالا که غممو گفتم و دل شکستگیمو ، شادی و معجزه زندگی رو هم بهتون بگم . یادتونه همون مدرسی که گفتم دلمو شکست (توی پست امروز خیلی بد دلم شکست) و گفتم که منو قضاوت کرد و از خواهرم تشخیص نداد ، امروز تو زندگیم معجزه شد ، گفتن واقعیت این معجزه رو برام به وجود آورد ،من از اکانتای مختلف مدام میرفتم بهش پیام میدادم و اونم در تمام این مدت فهمید و اومد خیلی جدی بهم گفت که فکر کردی نمیدونم تو همونی ؟ و همه چیو فهمیده بود و گفت هروقت با اکانت واقعیت اومدی بیا . منم رفتم و بهش پیام دادم معذرت خواهی کردم و گفتم ، همه واقعیتو گفتم.با اینکه ممکن بود اینبار بلاکم کنه و برای همیشه شانسمو از دست بدم ، ولی شهودم گفت بهش بگو همه چیو ، گفتم احتمال 70 درصد منو دوباره بلاک میکنه و پول دوره رو بهم پس میده ، پس همه چیو گفتم و از خدا خواستم که تو میدونی که من هیچ وقت اینکارو نکردم ، خودت میدونی که تقصیری نداشتم ، و یهو معجزه شد و باور کرد حرفامو ، ازم معذرت خواست و حتی یکی از دوره هاشو بهم هدیه داد خلاصه خیلی خوشحال شدم و یه بار دیگه ایمان آوردم که جهان هستی هوشمنده و بهت معجزه هاشو نشون میده اگه تلاش کنی که بهتر از قبلت باشی . خدا بهم معجزه هاشو نشون داد . فقط لازم بود که صبور باشم (البته یه اعترافی کنم، من این روزا شاید از مامانم و خواهرم خیلی خشم میگرفتم که چرا آگاه نیستن و برای خودشون تلاش نمیکنن و حتی نگاه بالا به پایین داشتم و میخوام بهترش کنم )</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 00:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>