<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Page 77tv</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@page77tv</link>
        <description>ویدیو بلاگ صفحه ۷۷؛ معرفی کتاب و سفر به دنیای ادبیات، هر هفته یک ویدیو در کانال یوتوب @Page77tv  ‍‍‍ــــــــــــــ «یه داستان خوب تنها چیزیه که برای ادامه دادن نیاز داریم.» ــــــــــــ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:58:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160972/avatar/Zcsz5v.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Page 77tv</title>
            <link>https://virgool.io/@page77tv</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جلال، مدیر مدرسه را چگونه نوشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-zypfqqepernr</link>
                <description>اگر آثار جلال آل احمد را خوانده باشید، بعد از خواندن «مدیر مدرسه‌» متوجه تمایز این اثر با دیگر داستان‌های آل احمد خواهید شد. اما چگونه متوجه این تفاوت می‌شوید؟ روایتِ بی‌وقفه نویسنده و استفاده‌ی هنرمندانه‌ی او از زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها، ناتمام گذاشتن جملات و یا استفاده از چند فعل در یک جمله، به کار بردنِ سه نقطه‌ میان جملات و حذف‌ِ قواعد دستوری اضافه، همه و همه در این اثر به اوج خود می‌رسد و شاید از خود این سوال را بپرسید که چه اتفاقی برای نویسنده رخ داده تا قلمش به چنین پختگی‌ای برسد؟ کمی صبر کنید تا ابتدا به نثر جلال بپردازیم و سپس به جوابِ این سوال!جلال آل احمد در آثارش همواره نثری دقیق، پر احساس، شیرین و تلگرافی دارد. او به استادی از زبان عامیانه در داستان‌هایش استفاده می‌کند و همین سبکِ تند، سریع و دقیقش تاثیر به سزایی در جهت‌دهی نویسندگانِ پس از خود در ادبیات معاصر ایران گذاشته ‌است. او که خود رهروِ راهی است که پیش‌تر صادق هدایت و سید علی جمالزاده پای در آن گذاشتند، توجه خود را به استفاده از زبان عامیانه در آثارش بدون لطمه خوردن به بنیه‌ی ادبی داستان معطوف کرده‌ و سعی در کنار گذاشتن کلیشه‌‌های دست و پاگیرِ ادبیاتِ آن دوره داشته‌ است. «مدیر مدرسه» از بارزترین نمونه‌های این نوع سبک داستان نویسی در ادبیات ایران است.و اما برگردیم به پاسخِ سوال اول: جلال آل احمد «مدیر مدرسه» را تحت تاثیرِ کتاب‌ِ «سفر به انتهای شب» از لویی فردینان سلین نوشته‌ است! اما چرا سفر به انتهای شب؟تاثیر پذیری آل احمد از آلبر کامو نویسنده فرانسوی، در آثارش واضح است چرا که نه تنها خود بارها به این مساله اشاره کرده بود بلکه با توجه به معروفیت و محبوبیت آثار کامو می‌توان ردپای آن‌ها را در آثار جلال و دیگر نویسندگان هم عصر او مشاهده کرد. اما در «مدیر مدرسه» آل احمد به روشنی از نفی تاثیر پذیری از بیگانه‌ی کامو (مورسو) گفته‌ است. اما ممکن است به نظر برسد که در این داستان به لحاظ مفهومی، ردپای سقوطِ کامو را می‌توان مشاهده کرد. با همه‌ی این‌ ها اگر از سلین کتابی خوانده باشید، بی‌شک تاثیر بسزایِ آن در نثر و نحوه روایت آل احمد در «مدیر مدرسه» را به وضوح خواهید دید. «مدیر مدرسه» نه تنها نقطه عطفی است میان آثار جلال بلکه در ادبیات معاصر ایران نیز نمونه‌ای موفق و مهم می‌باشد.ظاهرا اولین بار که در مطبوعات ایران از سلین حرفی به میان آمده، از زبان جلال آل احمد در یک گفتگوی دراز در کتاب «ارزشیابی شتابزده»  است که در دو مورد نام سلین را به پیش می‌کشد. آل احمد در نفی تاثیر پذیری از کامو در«مدیر مدرسه» چنین می‌گوید:«بیگانه‌ی کامو بی‌اعتناست و بهت‌زده، در حالیکه مدیر مدرسه‌ی من سخت با اعتناست و کلافه… چون زیر ماشین له می‌شود. این دنیای تنها رو من بهترین نوعش را به شما توصیه می‌کنم بخوانید. آقای لویی فردینان سلینِ فرانسوی. من در مدیر مدرسه از او تاثیر گرفتم، اگه می‌خواهید بدونید؛ کتابی داره به اسم «سفر به انتهای شب». این کتاب به نظر من شاهکار ادبیات فرانسه است. تو خود فرانسه هم قدرشو نشناختند. تو خود فرانسه هم تا زنده بود زدَنِش. از این زندون به اون زندون. بعد هم در تنهایی و نمیدونم گرسنگی دق کرد و مرد…»لویی فردینان سلین، از مهم‌ترین نویسنده‌های فرانسوی است که به نوعی هم عصرِ جلال آل احمد بوده‌است. مهم‌ترین و برجسته ترین اثرش «سفر به انتهای شب» است که پیش‌تر به آن اشاره شد. بسیاری از نویسندگان این کتاب را به عنوان شاهکار قرن بیستم می‌دانند. سلین با انتشار آثارش در بحبوحه‌ی جنگ، ناامیدی و سیاهی در سراسر اروپا، امیدی تازه و جانی دوباره در روح ادبیات فرانسه دمید. از او به عنوان نویسنده‌ای یاد می‌کنند که زبان فرانسه را پس از سالها دوباره زنده کرد. سلین با تکیه بر روایت حقیقت بدونِ کم و کاست، استفاده از زبان عامیانه، ابداعِ نوعی طنزِ موقعیت اما تلخ، رها کردن ساختارِ ادبیِ کلاسیک و ساختن قواعد صرفِ جدید، حتی ایجادِ ضرب المثل‌های دلخواهش و هم چنین به کارگیری از سه نقطه‌هایی (…) که در هر خط از آثارش مکررا مشاهده می‌شود، توانست سبک جدیدی در ادبیات جهان ارائه نماید. جلال آل احمد نیز با بهره گیری از همین اصول و قواعد در «مدیر مدرسه» توانست یکی از بهترین آثارش را خلق کند.فرهاد غبرائی در پیشگفتار کتاب «سفر به انتهای شب» راجع به سلین می‌گوید:«نویسندگان متعددی او را هم پایه بزرگانی چون؛ جویس، پروست، فاکنر و کافکا دانسته‌اند. اما براستی مقایسه‌هایی این چنین، برای شناخت سلین کافی نیست.»پس اگر مدیر مدرسه را نخوانده‌اید، این کتاب را جزو لیست کتاب‌های «باید خوانده شود» خود قرار دهید. شاید بعد از خواندن آن دلتان هوای خواندن رمان‌های حجیم ِ سلین را بکند!در قسمت بعدی صفحه ۷۷ پرونده‌ای در مورد این کتاب و جلال آل احمد خواهم داشت. منتظر قسمت بعدی باشید ?کانال یوتوب صفحه ۷۷پ.ن: قسمت بعدی صفحه ۷۷ منتشر شد: همه چیز درباره‌ی کتاب مدیر مدرسه اثر جلال آل احمد</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 02:19:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور کتاب‌های بیشتری بخونیم و بتونیم از کتاب‌هایی که می‌خونیم در زندگی‌مون استفاده کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-yde6p3jk0pov</link>
                <description>راهنمای عملی برای خوندن کتاب‌های بیشتر بطوریکه در زندگی شخصی و کاری تاثیرگذار باشند.همه‌ی ما دوست داریم کتاب‌های زیادی بخونیم و هر سال جزو اهداف زندگی‌مون خوندن کتاب‌های بیشتر رو قرار می‌دیم. ولی آخر می‌بینیم که سال تموم شده و کتاب‌های زیادی نخوندیم. در این ویدیو من چند پیشنهاد برای تغییر دادن این روند دارم. این ویدیو یک راهنمای عملی برای خوندن کتاب‌های بیشتره به طوریکه در زندگی شخصی و کاری تاثیرگذار باشند. کتاب خوندن هم مثل بقیه‌ی تصمیمات نیاز به برنامه ریزی و هدف‌گذاری داره تا بتونه تبدیل به یک عادت خوب در زندگی‌مون بشه. برای دونستن اینکه چطوری کتاب خوندن رو جزوی از روتین زندگی روزانه‌مون داشته باشیم می‌تونید این ویدیو رو تماشا کنید:https://youtu.be/su8CnwOhQCQاگه ویدیو رو دوست داشتید سابسکرایب کنید و صفحه ۷۷ رو به دوستان خودتون معرفی کنید. هفته‌‌ی بعد منتظر قسمت جدید باشید ?کانال یوتوب صفحه ۷۷</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 02:08:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب رهایی نداریم</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-hgdgatgfunqk</link>
                <description>آیا می‌توان گفت همانطور که سینما باعث نابودی نقاشی و ماشین چاب گوتنبرگ باعث کم اهمیت شمرده شدن نسخه‌های خطی نشد، پیشرفت تکنولوژی نیز باعث نابودی کتاب‌ها نخواهد شد؟ این یکی از سوالاتی است که در سال‌های اخیر پاسخ به آن دغدغه‌ی فیلسوفان و جامعه‌شناسان شده است و همگی در تلاشند با پیش‌بینی‌هایی در این مورد ما را از وقوع یک فاجعه باخیر کنند. اما این پیش‌بینی‌ها چقدر به واقعیت نزدیک خواهند بود؟ به عقیده‌ی من هیچ تجربه‌ای جای کتاب خواندن را نخواهد گرفت. اما این را منی می‌گوید که از نوزادی کتاب در دست داشته، با کتاب‌ها بازی کرده، دغدغه‌ی پول جمع کردن برای کتاب خریدن داشته و اولین چیزی که در خانه مد نظر داشته یک کتابخانه و جایی برای کتاب‌ها بوده است. آیا نسل جدید که همگی از نوزادی با گوشی و تبلت‌های هوشمند بزرگ می‌شوند نیز همان حسِ منِ دهه شصتی را خواهند داشت؟ به گمانم اینطور نخواهد شد و نسل‌های بعد حتی از درک تجربه‌های یک نسل قبل خود نیز عاجز خواهند بود. پیشرفت تکنولوژی و سرعت نفوذ بی‌امان آن در زندگی روزمره‌ی انسا‌ن‌ها، حتی در جوامع عقب‌افتاده و رو به به پیشرفت نیز چاره‌ای جز تغییر در درک تجربه‌ها برای نسل‌های آینده باقی نمی‌گذارد.آلدوس هاکسلی در رمان مشهور خود «دنیای قشنگ نو» که در سال ۱۹۳۱ نوشته است دنیای سال ۲۵۴۰ را به ما نشان می‌دهد که در آن دیگر لزومی به خواندن کتاب و مطالعه وجود ندارد. به جای درس و کتاب خواندن از یک «شوک ملایم الکترونیکی» استفاده می‌کنند که به وسیله‌ی آن مطالب درسی را به مغز دانش‌آموزان منتقل می‌کنند. بچه‌ها هم نه‌تنها درس را یاد می‌گیرند، بلکه حتی از کتاب و کتاب خواندن هم احساس نفرت پیدا می‌کنند. در این زمان روان‌شناسان هم مثل همیشه قِبراق و آماده‌اند تا نظریه‌ی علمی بدهند و بگویند انسان نوعی «غریزه‌ی نفرت از کتاب دارد». حالا ما بعد از نزدیک به ۹۰ سال از نوشتن این کتاب به نوعی این شوک ملایم را در زندگی روزمره می‌بینیم. شبکه‌های اجتماعی، بمباران محتوای غیر مفید و زرد، توهم مهم بودن به واسطه‌ی تعدادی فالوور و لایک و خلأ فرهنگ‌سازی در مورد لزوم کتاب خواندن.اما چاره چیست؟چاره را می‌شود در خود کتاب‌ها و در زندگی پیدا کرد؛مردم اغلب از اهمیت زندگى در لحظه‌ى اکنون حرف مى‌زنند و غبطه مى‌خورند به اینکه کودکان بى‌اینکه به گذشته فکر کنند یا نگران آینده باشند از لحظات شاد اکنونشان لذت مى‌برند. باشد! موافقم. اما این تجربه -تحربه‌ى زندگىِ سپرى شده – است که به ما امکان مى‌دهد لحظات شاد را به خاطر بیاوریم و دوباره احساس شادى کنیم. این از توانایى‌هاى ماست که لحظه‌اى را که به ما قدرت و توان مى‌دهد دوباره زندگى کنیم. بقاى ما به توانایى به خاطر آوردن بستگى دارد (کدام نوع توت را نخوریم، از حیوانات بزرگ درنده دور بمانیم، نزدیک آتش چمباتمه بزنیم ولى به آن دست نزنیم.) اما نجات ما از خود درونى‌مان به خاطره‌ها بستگى دارد.این نعمتى است که ما انسان‌ها از آن برخورداریم؛ یک عمر چسبیدن به زیبایى‌هایى که در یک لحظه حس کرده‌ایم. ناگهان زیبایى نزد ما فرا مى‌رسد و ما با سپاسگزارى آن را مى‌پذیریم. ممکن است مکان و زمان آن را نتوانیم به خاطر بیاوریم، اما خاطره‌ها قادرند با یک جرقه، بدون هیچ هشدارى یا از روى عمد به ذهنمان هجوم بیاورند.تولستوی و مبل بنفش، نینا سنکویچدر قسمت بعدی صفحه ۷۷ در مورد روش‌های عملی برای خواندن کتاب‌های بیشتر صحبت می‌کنم. چاره فقط خواندن است و پیش رفتن در مسیر.</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 19:22:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب شکسپیر و شرکا، همه‌ چیز درباره‌ی این کتابفروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-qm6bqgvqz5yt</link>
                <description>در اولین پرونده صفحه ۷۷ به سراغ کتاب و کتابفروشی عجیب شکسپیر و شرکا در پاریس رفتم. از این کتابفروشی که حالا ۱۰۱ ساله به عنوان تاثیرگذارترین کتابفروشی تاریخ ادبیات یاد می‌شود. موسس اولین کتابفروشی شکسپیر و شرکا سیلیویا بیچ یک دختر آمریکایی در سال ۱۹۱۹ بود و پس از آن جورج ویتمن راه سیلویا را ادامه داد و حالا بیش از یک قرن است که شکسپیر و شرکا محلی برای پناه گرفتن همه‌ی عاشقان ادبیات و هنر در پاریس است.در قسمت دوم این پرونده به سراغ جورج ویتمن و کتابفروشی او که در نهایت تبدیل به شکسپیر و شرکای فعلی شده، رفتم و راجع به کتاب شکسپیر و شرکا و فیلم‌هایی که ردپایی از این کتابفروشی در آنها دیده می‌شوند صحبت کردم. قسمت اول این پرونده را از کانال یوتوب صفحه ۷۷ ببینید و بعد به سراغ قسمت دوم بروید.https://youtu.be/PQOEssO5Bnoقسمت دوم این پرونده را از کانال یوتوب صفحه ۷۷ تماشا کنید و اگه به دنیای ادبیات و کتاب علاقه دارید در کانال سابسکرایت کنید و منتظر قسمت‌های بعدی باشید ?کانال یوتوب صفحه ۷۷پ.ن ۱: ویدیوهای بیشتر در مورد این پرونده رو می‌تونید در اینستاگرام صفحه ۷۷ ببینید.پ.ن ۲: قسمت اول پرونده شکسپیر و شرکا</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 19:07:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی عجیب ولی ممکن</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-uvhgnqdzokpf</link>
                <description>چهارشنبه یک روز معمولی تابستانیِ داغ و شرجی بود. ساعت ۵ که کارم تمام شد تصمیم گرفتم در اقدامی ناگهانی کاری کنم که کمی حالم خوب شود. رفتم استخر و برای دو ساعت شنا کردم، البته بیشتر وقتم صرف دراز کشیدن روی آب و تجربه‌ی حس معلق بودن شد که همیشه برای من آرام‌بخش است و تنها موقعیتی است که کمی می‌توانم ذهنم راه خالی کنم و دکمه‌ی «به هیچ چیز فکر نکن» را برای دقایقی فعال کنم. همین هم غنیمتی است برای من.بعد از استخر کوله به دوش تصمیم گرفتم مسیر تا خانه را پیاده برگردم، موسیقی گوش بدهم و بستنی لیس بزنم. فکر می‌کردم حالم کمی بهتر می‌شود. اولین تابستانی بود در چند سال اخیر که هنوز کلاسی نداشتم و برای منی که در هشت سال گذشته هر کاری کرده‌ام در کنارش تدریس و کلاس‌هایم را داشته‌ام کمی موجب ناراحتی و ناامیدی بود. به هر ترتیب هنوز اوایل تابستان بود و شاید همین امروز فردا خبری از آموزشگاه می‌شنیدم.در همین خیالات بودم و بستنی شکلاتی‌ام را لیس می‌زدم که تصمیم گرفتم به جای گذر از پیاده‌روی خیابان اصلی از کوچه پس کوچه‌ها بگذرم. راهم را به اولین کوچه‌ای که دیدم کج کردم. دم دمای غروب بود ولی هنوز شرجی و گرم، فقط آفتاب پس کله‌ام نمی‌تابید که البته همین هم مزیتی بود. به خانه‌های ویلایی که تک و توک، در میان آپارتمان‌ها غریب مانده بودند دقت کردم که چطور با درختان انجیر و انار و گل‌های کاغذی چون بهشتی کوچک به عابران، گذشته‌ی پر رونق و سرسبز کوچه‌ها را یادآوری می‌کنند. لئونارد کوهن در گوشم می‌خواند «If you are the healer, it means I’m broken and lame»  بین دو تِرَک که برای چند ثانیه‌ای سکوت شد صدای خنده‌های بلند مردانه‌ای را شنیدم و گوش‌هایم تیز شد که صدا از کدام طرف می‌آید… هدفون را از گوشم برداشتم و کوچه‌ی تنگ و باریک سمت راستم را رفتم تا رسیدم به خانه‌ای در انتهای اولین بن بست آن و برای چند لحظه چیزی که دیدم مرا میخکوب کرد. دو پیرمرد با کله‌هایی کچل و سبیل سفید و پرپشتی که زیرپوش سفید پوشیده بودند با فاصله روی دو صندلی پلاستیکی زرد رنگ جلوی در خانه‌ای نشسته بودند. درخت مو دیوار خانه و قسمت اعظمی از در بزرگ خانه را پوشانده بود. جدیت آنها در کاری که می‌کردند مرا به خنده وا داشت،  قابلمه‌ی روحی بزرگی را به طرف هم هل می‌دادند که بچه‌ای درونش نشسته بود. پتویی را در داخل قابلمه گذاشته بودند و کودک را هم روی آن گذاشته بودند. کودک سرهمی قرمز رنگی تنش بود و شاید حتی یک ساله‌اش نشده بود. دستان کوچکش لبه‌ی قابلمه را محکم گرفته بود و چنان با هیجان منتظر پاس‌کاری از این پیرمرد به آن یکی بود که صدای خنده‌هایش قطع نمی‌شد و حالا تبدیل به قهقهه شده بود.. هنوز متوجه حضور من نشده بودند تا اینکه از خنده‌هایشان من هم به قهقهه افتادم که هر سه به سمتم سربرگرداندند. دوست نداشتم با حضورم بازیشان را خراب کنم، پیرمرد سمت چپی که کمی کمتر چاق بود قابلمه‌ی حاوی کودک را برداشت و همینطور خنده‌کنان به من نزدیک شد و گفت: «می‌نوه یه. اَن مار بازار بوشو. زای گریه بند نَیه که آقای لطفی بوگوفت ایتی تیان مرا باوُر ترا گَم چه بوکونی.»با ذوق پرسیدم اسمش چیه؟  گفت آیین. و ادامه داد: «کور جان ببین چه خنده‌ای کُنه زَای.»که دوباره دیگ را گذاشت زمین و هل داد به طرف آقای لطفی. آیین خندید و دندان‌های تازه درآمده‌ی سفید کوچکش دوباره نمایان شد. برای چند دقیقه‌ای بی‌وقفه خندیدم و سعی کردم به خاطر بسپارم که هر گاه فکر کردم روز معمولی‌ای داشته‌ام در جایی از این شهر دو پیرمرد طوری کودکی را درون دیگی روحی به طرف هم هل می‌دهند که انگار اصلا‌ً کار عجیبی نیست!این نوشته پیش‌تر در وبلاگ صفحه‌ ۷۷ منتشر شده است.</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 04:01:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی در سه کلمه؛ معرفی کتاب و کتابفروشی شکسپیر و شرکا</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%A7-ys6x29g8punq</link>
                <description>در اولین پرونده صفحه ۷۷ به سراغ کتاب و کتابفروشی عجیب شکسپیر و شرکا در پاریس رفتم. از این کتابفروشی که حالا ۱۰۱ ساله شده به عنوان تاثیرگذارترین کتابفروشی تاریخ ادبیات یاد می‌شود. موسس اولین کتابفروشی شکسپیر و شرکا سیلیویا بیچ یک دختر آمریکایی در سال ۱۹۱۹ بود و حالا بیش از یک قرن است که شکسپیر و شرکا محلی برای پناه گرفتن همه‌ی عاشقان ادبیات و هنر است.در این قسمت من از کتاب شکسپیر و شرکا، از کتابفروشی شکسپیر و شرکا و موسسان آن و تاثیری که بر روی دنیای ادبیات و نویسنده‌های قرن اخیر گذاشته صبحت می‌کنم.قسمت اول این پرونده را از کانال یوتوب صفحه ۷۷ تماشا کنید و اگه به دنیای ادبیات و کتاب علاقه دارید در کانال سابسکرایت کنید و منتظر قسمت‌های بعدی باشید ? https://youtu.be/zMOO4DW4ECU پ.ن ۱: ویدیوهای بیشتر در مورد این پرونده رو می‌تونید در اینستاگرام صفحه ۷۷ ببینید. پ.ن ۲: قسمت دوم پرونده شکسپیر و شرکا</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 13:39:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر یک مُشت برف و دوشاب</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%8F%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%A8-hlrbsa7w490i</link>
                <description>نترس بودم و همیشه به دنبال خطر کردن. روز سیزدهم فرودین بود که در دامنه‌های کوه سهند به همراه خاله‌ها و دختر پسرخاله‌ها در کنار «ایکی‌ رَه سويي» (در ترکی یعنی رود و آب دو رنگ) با خوردن کباب، سیزدهمان را به در کردیم. از دامنه‌های کوه که به بالا را نگاه می‌کردی اولین جایی که سفیدی برف به چشم می‌خورد، از دور شبیه دیواری سفید رنگ بود و کنارش دری گرد و قهوه‌ای رنگ به چشم می‌خورد. حفره‌ یا غاری بود در دل سنگ‌ها مانند خانه‌ی هابیت‌ها. باد سردی از سمت دیواره‌ی سفید رنگ به صورتمان می‌خورد که در زیر آن آفتاب و بعد از خوردن کباب و دوغ بهترین فرصت برای چرت زدن بود تا اینکه خاله‌ی بزرگم‌ که به امتداد نگاه ما خیره شده بود گفت: «هر کی بره از اونجا برف تمیز بیاره تا با دوشاب (شیره‌ی انگور) بخوریم بهش ۱۰ هزار تومان می‌دم» خواب از سرمان پرید و راهی آنجا شدیم.من و برادرم که ۵ سال از من بزرگ‌تر بود جلوتر از بقیه می‌رفتیم. برادرم رفیق من در تمام خرابکاری‌های دوران بچگی و نوجوانی‌ام بود و یا شاید هم من رفیق کله خراب او بودم. حالا دو پلاستیک بزرگ در جیب‌هایمان بود. ۱۰ هزار تومان زمانی که من نوجوان بودم کلی پول بود. ولی با همه‌ی این‌ها یادم است قرار بود دوتایی تمامش را بستنی بخریم و بخوریم. کی و کجایش را نمی‌دانستیم. اما توافق کرده بودیم. وقتی به ابتدای سنگیِ کوه رسیدیم تازه فهمیدیم که فقط از دور همه چیز آسان و قابل دسترس است و از نزدیک به هفت‌خوان شبیه‌تر است. با هر جان کندنی که بود رسیدیم به نزدیک دیواره‌ی برفی. روی قسمت بزرگی از دیواره‌ای صخره‌ای شکل برف یکپارچه و تمیزی نشسته بود. کسی را نمی‌دیدیم و از آنجا که در تمام طول مسیر فقط به رسیدن تمرکز کرده بودیم نمی‌دانستیم بقیه که پشت سر ما بودند چه شدند و اصلا چرا پیدایشان نیست. تصمیم گرفتیم قبل از پر کردن پلاستیک‌ها از برف سری به غار بزنیم و برای رفتن به آنجا یا باید از داخل برف‌ها می‌گذشتیم و یا کل دیواره‌ی برفی را دور می‌زدیم تا به آنجا برسیم. که البته معلوم است که ما گذشتن از میان برف را انتخاب کردیم. هیچ تجهیزاتی نداشتیم. هر دو شلوار جین و کفش معمولی پایمان بود. کاپشنی زپرتی هم تنمان. دست همدیگر را گرفتیم و در برف پیش رفتیم. کل دیواره‌ در سایه بود و حالا هم که پاهایمان خیس شده بود کم کم سردمان شد و خیلی زود وقتی که نه نزدیک به غار بودیم و نه نزدیک به جایی که شروع کرده بودیم فهمیدیم یخ زدنمان محتمل است. البته صداهایی هم از غار شنیدیم که به نظرمان منطقی آمد اگر خرس یا گرگ گرسنه‌ای هر آن از آنجا بیرون بیاید و ما دو لقمه‌ی خوشمزه را ببیند. کمی کنار صخره‌ای که سرش از برف‌ها زده بود بیرون ایستادیم و برف خوردیم. به این فکر کردیم که چرا دوشاب نیاوردیم که همینجا این ترکیب لذت بخش را بخوریم! بعد خیلی دقیق به مسیری که به کنار چشمه منتهی می‌شد را رصد کردیم تا ببینیم کسی را می‌بینیم یا نه. کسی را ندیدیم و فقط از دور رنگ سفید ماشین‌های پارک شده به ما می‌گفتند که خانواده‌مان یک جایی نزدیک به آنجاست.برای اینکه ماتحتمان خیس نشود کیسه‌های نایلونی را درآوردیم و پهن کردیم روی صخره و نشستیم رویشان. من کمی لیز خوردم و در همان لحظه چشمان هر دویمان از ذوق برقی زد! با هر سختی‌ای بود رفتیم کمی بالاتر که شیبی تندتر داشت و مسیر تا پایین را هم کمی چشمی محاسبه کردیم و بیشتر امیدوار بودیم که صخره‌ای در مسیرمان نباشد. تصمیم داشتیم کیسه‌های نایلونی را بپوشیم و روی برف لیز بخوریم تا برسیم به پایین! آفتاب رفته بود و کم کم احساس کردیم هیچ علاقه‌ای نداریم اولین وعده‌ی غذای خرسی شویم که تازه از خواب زمستانی بیدار شده است. دو سوراخ روی کیسه‌های نایلونی ایجاد کردیم و پوشیدیمشان. کمی دعوا کردیم که آیا باید همزمان سر بخوریم یا نوبتی؟ که برای اینکه در مسیر به هم برخورد نکنیم تصمیم گرفتیم نوبتی سر بخوریم. و برادرم فکر می‌کرد چون وظیفه‌ی محافظت از من را دارد باید از خودگذشتگی کند و اول لیز بخورد که اگر همه چیز خوب پیش نرفت به من علامت دهد که سُر نخورم تا طوری‌م نشود. خداحافظی کردیم کمی جیغ جیغ و داد و فریاد کردیم و برادرم سُر خورد. قلبم تند می‌زد و از هیجان و سوز سرما در چشمانم اشک جمع شده بود. او را دیدم که مانند ماهی از دستان من لیز خورد و در کسری از ثانیه رسید به لبه‌ی خاکی صخره. دیدم سعی دارد چیزی به من بگوید اما صدایش در باد گم می‌شد و من چیزی نمی‌شنیدم با این حال حس کردم که خوشحال است. نشستم روی برف‌ها که لیز بخورم. اما لیز نخوردم. در سکوت و تنهایی به تمام جزئیاتی که می‌دیدم دقیق شدم. به اینکه تا چند روز بعد این برف‌هایی که ما رویشان لیز خوردیم و بخاطرشان این همه راه آمدیم آب خواهند شد و هیچ نشانه‌ای از برف‌ها و ما دو نفر که رویشان سُر خورده‌ بودیم باقی نخواهد ماند. به گُل‌های بومادارانی که دامنه‌ی کوه را یکپارچه زرد رنگ کرده بودند فکر کردم و کمی جا خوردم که چرا موقع آمدن وقتی از بینشان می‌گذشتم هیچ ندیدم. برگشتم که قله‌ی در مه و ابر را ببینم. به این فکر کردم که چقدر عظمت دارد و چندین قرن است که همینطور ایستاده است. در همین فکر و خیال‌ها بودم و داشتم سرم را برمی‌گرداندم که به برادرم علامت بدهم که ناگهان چشمانم خیره ماند به غار. خرسی بزرگ و تقریبا سیاه رنگ به من نگاه می‌کرد! شوکه شده‌ بودم. به این فکر کردم که چطور به برادرم بگویم که من کارم تمام است و تو برو که حداقل پدر و مادرم یک فرزند داشته باشند! سعی کردم تکان نخورم و می‌خواستم پاهایم را به طور نامحسوس جایی گیر بدهم که همین باعث استارتی برای لیز خوردنم شد. و در همان لحظه که شروع به سر خوردن کردم دیدم که کله‌ی خرس نیز از غار بیشتر بیرون آمد و من که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم با جیغ و داد فریاد زدم: «داداش خرس داره میاد بدو» و برادرم که جیغ و داد نامفهوم مرا نمی‌شنید با خنده منتظر رسیدن من بود. من رسیدم و بدون اینکه توقفی کنم دوییدم و او تا بفهمد و درک کند چه شنیده‌ است و شروع به دویدن کند چند ده متری از من عقب مانده بود. من حتی پشت سرم را هم نگاه نکردم و با خودم می‌گفتم باید حداقل یکی از ما زنده بمانیم تا پدر و مادرمان زیادی به خاک سیاه ننشینند و همانطور کیسه‌ی نایلونی به ماتحت می‌دویدم. به تنها چیزی که فکر می‌کردم این بود که پایم به چیزی گیر نکند چون دیگر قِل خوردنم حتمی بود. در گیر و دار همین انتخاب مکان صحیح برای پا گذاشتنم صدای نفس‌های برادرم را از پشت سر شنیدم که گفت: «بدو بدو» و من فهمیدم که اوضاع خطری است و به زودی اولین وعده‌ی غذای گرم بعد از خواب زمستانیِ آن خرس خواهیم شد! به این فکر می‌کردم که آیا آه ۱۰ هزار تومان ارزشش را داشت؟ ما که زمستان‌ها همیشه برف و دوشاب می‌خوردیم حالا اگر این بار در فروردین نمی‌خوردیم آیا می‌مُردیم؟ می‌دویدم و چشم دوخته بودم به ماشین‌های سفید پارک شده‌مان و امید داشتم برادرم هم همینکار را کند. لحظه‌ای خواستم سرم را برگردانم تا ببینم پشت سرم چه خبر است که پایم روی سنگی لغزید و قِل خوردم و تا به خودم بیاییم دیدم در رودخانه هستم و سرمای فلج کننده‌ی آب تا مغز استخوانم رسیده است. به خودم گفتم دیگر تمام است. این هم از سرنوشت من! دختری که بخاطر ۱۰ هزار تومان که البته آنرا با برادرش شریک بود، مُرد! چه مرگ مسخره‌ای! بیچاره پدر و مادرم. واقعا توضیح دادن دلیل مرگم خجالت‌آور بود!آخرین چیزی که دیدم برادرم بود که دست و پا می‌زد تا به نحوی مرا از آب بگیرد. در آن لحظه حس می‌کردم من ماهی‌ام و او صیادم. و همین آرامش شناور بودن در آب در آن لحظه باعث شد کمی هشیار شوم و سراغ خرس را بگیرم. برادرم که سخت مشغول صید من بود و در همان حال داشت کله‌ی مرا وارسی می‌کرد تا ببیند چقدر اوضاعم خراب است صدایم را نشنید و بعد از آن هم من دیگر صدای او را نشنیدم.شب که در بیمارستان به هوش آمدم اول گفتم: «خرس خرس!». شکستگی‌ها آنقدر جدی نبودند و کاملا شانس آورده بودم. نمی‌دانم بقیه در یک چنین مواقعی چه حسی دارند اما من به معنای واقعی کلمه شگفت‌زده بودم و خوشحال. نه از اینکه زنده‌ام، از اینکه چقدر کله‌خر بودن خوب است!با اینکه آن شب به برف و دوشاب و آن ۱۰ هزار تومان نرسیدیم اما هر موقع به برف و دوشاب، به کوه سهند، به دامنه‌های پر برف و به قدیم‌ها که فکر می‌کنم طعم دوشاب و برف را زیر زبانم حس می‌کنم. طعمی که یادآور وقتی است که سفرهای خانوادگی می‌رفتیم، یونجه‌ی تازه و آبخوره و سرکه با نمک می‌خوردیم. (بله ما تُرک‌ها با یونجه بسیار با احترام برخورد می‌کنیم!). به یاد زمانی می‌افتم که خاله‌ی بزرگم و مادربزرگ زنده بودند و هنوز در شهری نزدیک به دامنه‌های سهند خانه‌ای گرم و پر از گل که دیوارها و آسمان حیاطش را درختان مو پوشانده بود و اتاق مهمانی برای ما آماده داشت.این نوشته پیش‌تر در وبلاگ صفحه‌ ۷۷ منتشر شده است. </description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 13:10:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب و سفر به دنیای ادبیات در صفحه ۷۷</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DB%B7%DB%B7-ub1c5shly9ed</link>
                <description>من الهام میزبان شما در ویدیو بلاگ صفحه ۷۷ هستم. در هر قسمت از صفحه ۷۷ قراره به دنیای کتاب‌ها سری بزنم. از ادبیات و داستان صحبت کنم، از سفر و شعر، از شهرها و خاطره‌ها و کلمات. من در صفحه ۷۷ به دنبال ردی از کتاب‌ها هستم که در شهرها، خانه‌ها، کافه‌ها و خاطره‌ها باقی مانده و هدفم به اشتراک‌گذاری تجربه‌ی خواندن کتاب به صورت گروهیه. اگه مخاطب جدی ادبیات هستید و یا نمی‌دونید کتاب خوندن رو از کجا شروع کنید صفحه‌ ۷۷ می‌تونه بهتون کمک کنه. بالاخره ویدیوی اول صفحه ۷۷⁩ در یوتوب منتشر شد. هر هفته یک ویدیو در کانال یوتوب صفحه ۷۷ منتشر خواهد شد و اگر دوست دارید ویدیویی را از دست ندهید در کانال سابسکرایب کنید و آلارم را بزنید تا به محض اینکه قسمت جدید منتشر شد مطلع شوید: https://youtu.be/pj8ZXrkd86I اگر هم ویدیو را دوست داشتید، صفحه ۷۷ را به دوستان خود معرفی کنید ?</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 18:24:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دلخوشیم یا سرخوش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-fv8euienkll8</link>
                <description>چه سفر کرده باشیم و چه در فیلم و سریال‌ها دیده باشیم همه می‌دانیم که چطور بسیاری از مردمان در کشورهای دیگر سرخوش‌اند و تجربه‌ای که از شادی دارند زمین تا آسمان برای ما ایرانی‌ها متفاوت و در پاره‌ای از مواقع حتی غیر قابل درک است. چند ساعتی خوش بودن بعد از یک روز کار و درس و دانشگاه آن‌ هم هر شب برای بسیاری از ما عجیب است. انگار که ما شادی را یک کار مقطعی بدانیم و از کودکی آموخته باشیم که شادی کوتاه، گذراست و همیشگی نیست. حالتی است که در سال، چند باز مُجازی داشته باشی و بعد برگردی به حالت اصلی‌ و ثابت که عادی و ساده و عبوس و جدی بودن است. خوشی مدام چیزی نیست که آموخته باشیم و بتوایم به عنوان سبک زندگی بپذیریم. اما چطور شد که ما ایرانی‌ها «عیشم مدام است از لعل دلخواه» حافظ را فراموش کردیم و از مردمانی سرخوش و شاد که زندگی را سخت نمی‌گیرند و مدام در فکر می و همخوابگی با یار و چنان که حافظ گوید؛ تبدیل شدیم به مردمانی دلخوش.وه که دردانه‌ای چنین نازک/ در شب تار سُفتنم هوس استدمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد/ به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزددلخوش به دنیایی دیگر و مواهبی بی‌حد و اندازه که در آن دنیا قرار است نصیب‌مان شود و سپری کردن یک عمر با خیال رسیدن به آن‌ها. دلخوشانی که یکسره به انکار این دنیا و مواهب دنیوی می‌پردازند و از هر شادی و خنده و هوس‌بازی هراسانند که مبادا بلیط‌شان به بهشت موعود لغو شود. بسیاری این نوع تفکر را که آرام‌آرام از زمان سنایی غزنوی و عطار نیشابوری تا مولوی و شاه نعمت‌الله ولی در جریان ادبی ایران شکل گرفت و تا به امروز ادامه دارد را دلیل خرابی‌ها و سقوط ایران می‌دانند. آیینیکه مبلغ این تفکر است که این دنیا جیفه‌ای است و دل بستن به این جیفه در خور شأن آدمی نیست. آدمی در این دنیا یکسره باید خود را برای آن دنیا آماده کند و ذره‌ای به خوشی‌های این سَری دل نبندد. منتقدان غلبه‌ی این نوع نگاه را آغاز خرابی‌ها و سقوط ایران می‌دانند: شروع انحطاط اندیشه‌ی ایران و ایرانی با نوعی دنیاگریزی و دوری از دانش و منطق و کار و سازندگی و پیشرفت و تمدن و فرهنگ برتری جوی و پیشرو بشری چنان‌که پیش‌تر در روزگار ابن‌سیناها و ابوریحان‌ها یا عصر کوروش‌ها و داریوش‌ها بود. گرچه این نوع زیستن خلاف آن چیزی است که حافظ و خیام و سعدی در گوش اجداد ما خوانده‌اند اما امثال علامه مجلسی‌ها سال‌هاست که گوش ما را پر کرده‌اند از «قهقهه کردن از شیطان است» و «گناه کسی که درهم و دیناری در راه شنیدن آواز یا خرید آلات موسیقی بپرداز نزد خدا شدیدتر از زنا با مادر هفتاد بار». زمزمه‌هایی که در طی سالیان حالا به فریادی آزادانه و از سر قدرت برای حاکمیت با هدف کنترل توده‌ی مردم تبدیل شده است. ما مردمان سابقاً سرخوش حالا شده‌ایم توده‌ی مردمی دلخوش به دنیایی واهی. تفاوت از همین جا آغاز می‌شد: تکلیف انسان چنان که هست: انسان واقعی؛ تکلیف انسان چنان که باید باشد: انسانی آرمانی.و ما که حالا خسته از زمزمه‌ها و امیدهای واهی‌ایم نه می‌توانیم دلخوشانه زندگی کنیم و از آنجایی که با این تفکر مسموم بزرگ شده‌ایم، نه می‌توانیم سرخوشانه زندگی کنیم و همچون خیام زندگی را فریاد بزنیم:ای دل تو به اسرار معما نرسی/ در نکته زیرکان دانا نرسیاینجا به می لعل بهشتی می ساز/ کانجا که بهشت است رسی یا نرسیدر آرزوی سرخوشیسرخوشان دنیا را زیاد سخت نمی‌گیرند. سرخوشی نوعی رضا به داده‌دادن و از جبین گره گشودن است. آنها زمانه را به ساز خود کوک می‌کنند و خودشان را مقهور موقعیت نامراد نمی‌کنند. هدف‌شان شاد بودن در این دنیا است و هر آنچه برای این شادی لازم باشد به دست می‌آورند. سرخوشان آنهایی‌اند که انسان را آنگونه که هست می‌پذیرند و دنیا را محلی برای زندگی سرخوشانه و و شاد زیستن و کام دل ستاندن می‌دانند نه جای اندوه. در مقابل، دلخوشان آدم‌هایی‌اند که زندگی را سخت می‌گیرند و دنیا را بد و فریبنده می‌دانند و عیش و عشرت دنیایی را باطل.ما قرن‌هاست در جنگی میان این دو تفکریم. حافظ و سعدی و عبید زاکانی و خیام‌ها فریاد زده‌اند که ای انسان، دنیا دو روز است؛ خوش باش؛ شاد باش؛ مست باش و به روی یار بخند چرا که:روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست/ نقد را باش ای پسر که آفت بود تاخیر راو اگر زندگی مجالی دهد کاش بتوانیم اندکی از این تفکر را درک کنیم و زندگی سرخوشانه‌ای داشته باشیم. به دور از همه‌ی حسابگری‌ها برای آینده‌ای نزدیک یا دور. در صورتی که ناقوس مرگ دیر یا زود به صدا درخواهد آمد و جهان به یکباره برایمان تاریک و خاموش خواهد شد. پس چه خوش که در مستی بمیریم تا هشیاری.این نوشته برداشتی آزاد بود از نوشته‌ای با عنوان «خوش‌باشی عیاران» اندیشه‌ی سرخوشی در امروز و دیروز ادبیات فارسی، نوشته محمد میرزاخانی، منتشر شده در فصلنامه‌ ادبی سان، شماره پنجم.هر هفته یک ویدیو در کانال یوتوب صفحه ۷۷، کانال یوتوب را سابسکرایب کنید و اگه دوستی رو می‌شناسید که به کتاب و ادبیات علاقه داره منو بهش معرفی کنید :)پ.ن: این نوشته پیش‌تر در وبلاگ صفحه‌ ۷۷ منتشر شده است.</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 23:05:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه ۷۷؛ سفر به دنیای کتاب، ادبیات و خاطره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@page77tv/httpsvirgooliopage77tvstart-dlupg7kzwhgn</link>
                <description>«من الهام میزبان شما در ویدیو بلاگ صفحه ۷۷ هستم. در هر قسمت از صفحه ۷۷ قراره به دنیای کتاب‌ها سری بزنم. از ادبیات و داستان صحبت کنم، از سفر و شعر، از شهرها و خاطره‌ها و کلمات. من در صفحه ۷۷ به دنبال ردی از کتاب‌ها هستم که در شهرها، خانه‌ها، کافه‌ها و خاطره‌ها باقی مانده و هدفم به اشتراک‌گذاری تجربه‌ی خواندن کتاب به صورت گروهیه. اگه مخاطب جدی ادبیات هستید و یا نمی‌دونید کتاب خوندن رو از کجا شروع کنید صفحه‌ ۷۷ می‌تونه بهتون کمک کنه.»این چند جمله توضیحی‌ست که در صفحه «درباره صفحه ۷۷» گذاشتم ولی دوست دارم در اولین پست ویرگولم بیشتر از این‌ها بگم. از اینکه چطور کتاب و ادبیات دنیای مرا شکل دادند و چگونه توانستم با کمک آن‌ها زنده بمانم و تلاش کنم زندگی بهتری داشته باشم و سعی کنم تغییر هر چند کوچک ولی مثبتی در دنیای اطرافم ایجاد کنم.به شروع کتاب خواندن و آشنایی‌ام با ادبیات که فکر می‌کنم برمی‌گردم به دوران کودکی. در خاطرات واضحی که از آن دوران دارم صدای دعوایم با برادرم که از من ۵ سال بزرگ‌تر است را می‌شنوم که بر سر تصاحب یک کتاب که احتمالا برای هیچ کداممان مناسب نیست و برای پدر و مادر است داد می‌کشم که «مال منه!». کتاب و روزنامه همیشه در خانه‌ی ما مساله بود! اینکه آن‌ همه کتاب را کجا جا بدهیم و چطور دسته بندی کنیم و حواسمان به تمدید اشتراک روزنامه باشد گرچه با آن همه کتاب دیگر جایی برای روزنامه و مجله‌ی جدید نداشتیم. از آنجایی که خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم برای ۴ نفر بزرگ بود، سوراخ و سُنبه هم برای نگهداری کتاب‌ها از همه نوع زیاد داشت مثلا کتاب‌های درسی و دفترهای هر سال ما، روزنامه‌های باطله و پوشه‌هایی که پدر و مادرم از سرکار به خانه می‌آوردند را در زیرزمین انبار می‌کردیم اما کتاب‌های دیگر را روی هم می‌چیدیم، کنار پنجره، در کمد و یا در کنار تخت می‌گذاشتیم و جایی در زندگی روزمره‌مان داشتند و هر طور می‌شد صلح در جریان بود تا خانه تکانی‌. اصلا فشار همین خانه تکانی باعث شد یکسال خیلی از کتاب‌ها را با هر سختی‌ای که می‌شد در بالاترین قسمت کمد دیواری اتاق برادرم جا بدهیم. برای من الان در ۳۰ سالگی خیلی بدیهی است که با آن همه کتاب ما باید کتابخانه‌ی بزرگی می‌داشتیم البته که در جواب سوال پس چرا نداشتیم، سکوت می‌کنم.من و برادرم هر کدام غنیمتی از آن همه کتاب در اتاق‌هایمان داشتیم که با ورود کتاب‌های جدید که بیشتر با سلیقه‌ی ما جور بود تعداد آن‌‌ها رو به افزایش بود. حالا بعد از گذشت این همه سال که خانواده‌ی چهار نفره‌ی ما در سه شهر مختلف زندگی می‌کند، در خانه‌ی من، برادرم و پدر و مادرم سه کتابخانه و تعداد زیادی کتاب وجود دارد که احتمالا جوابگوی هر سلیقه‌ای خواهد بود.برای شروع هیچ وقت دیر نیستدر طی این سال‌ها بارها سعی کردم نوشته‌های شخصیم یا مرتبط با کتاب را در وبلاگم منتشر کنم اما ایده‌آل‌گرایی و دقت وسوا‌س‌گونه‌ام در کنار مشغله‌ی کاری پروژه‌‌ی وبلاگ نوشتن مداوم و مستمر را در ذهنم باز گذاشت. خاطرات و روزمرگی‌هایم را در توییتر نوشتم، در اینستاگرام آلبومی تصویری از خاطرات شخصی‌م ساختم، از کتاب‌‌هایی که می‌‌خواندم در گودریدز و مسابقه‌های کتابخوانی گفتم، داستان‌هایم را در کلاس داستان‌نویسی خواندم اما در پس ذهنم مدام به جایی فقط برای گفتن از کتاب‌ها فکر کردم. و از آنجایی که انتظار برای رسیدن زمانی درست و کافی مختص انجام چنین کاری بیهوده است، صفحه ۷۷ را در روزهای تاریک سال ۱۳۹۸ با هدف به اشتراگ گذاری تجربه‌هایم در کتاب خواندن شروع کردم چون پناهی جز ادبیات ندارم.وقتی مسئله‌ای مرا آزار می‌دهد، به دنبال پناهگاه می‌گردم. لازم نیست راه دوری بروم: سفر به قلمرو حافظه ادبی کفایت می‌کند. کجا می‌شود مشغولیتی ناب‌تر، همنشینی سرگرم‌کننده‌تر و جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟نینا سنکویچ، تولستوی و مبل بنفشاز ادبیات رهایی نیستبه عنوان کسی که کتاب خواندن را جزء مهمی از زندگی می‌داند، معتقدم مادامی که تجربه‌ٔ خواندن یک اثر فاخر ادبی را داشته باشید دیگر آن آدم سابق نخواهید بود. ادبیات به شما کمک می‌کند که بیشتر زندگی و تجربه کنید و بدانید که چقدر نمی‌دانید و برای همین بیشتر تلاش کنید که بدانید!من در صفحه‌ی ۷۷ سعی خواهم کرد از تجربه‌ام در تولید محتوای صوتی، تصویری و متنی استفاده کنم و به ساده‌ترین روش ممکن از تجربه‌هایم در کتاب خواندن و کنجکاوی در دنیای ادبیات بگویم. قطعا برای موفقیت در این راه به کمک شما احتیاج دارم و پذیرای نظرات و پیشنهادات شما هستم. :)‌کانال صفحه ۷۷ را در یوتوب دنبال کنید: @Page77tvپ.ن: داین نوشته پیش‌تر در وبلاگ صفحه‌ ۷۷ منتشر شده است.</description>
                <category>Page 77tv</category>
                <author>Page 77tv</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 01:26:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>