<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پناهگاه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pakdelfatima247</link>
        <description>پناهگاه من نوشتن است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1385287/avatar/hHiv36.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پناهگاه</title>
            <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقص طبیعت!</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-mki7vu8jbnnw</link>
                <description>این جا صدای جیر جیرک نمی آید. صدای سوختن چوب ها در آتش یا رقص دسته جمعی پرنده ها در آسمان را نمی توان دید. یا حتی خبری از آواز آبی موج های دریا نیز نیست. این جا پنجره ای خاک نما به چشم می خورد که دامن شب، همه چیز را محو و سیاه کرده است و عکسی در چشم ها منعکس نمی کند... دیگر چه؟  به راستی دختری روی تخت روبه روی پنجره نشسته است.با آهنگ هایش خیال می کند و در حال نوشتن نوشته ای است که حتی نمی داند چقدر میزبان به کلمات آن سر خواهند زد. او را فاطمه صدا می زنند.اما نام رها را نیز برای خود انتخاب کرده است.  از تمامی عناصر طبیعت دور افتاده است و مرتب بالا و پایین می شود و سرفه امان ش را به خاک مالیده است. حتی نمی داند چرا مرتب مریض می شود و شرایط حکومت نظامی را در خانه برقرار می سازد! اما این دختر خستهِ جان هنوز حقیقیتی را زینت بخش جان خود قرار داده است.  این که هنوز دوست دارد صدای جیرجیرک ها را بشنود. با پرندگان برقصد و با همان صدای گرفته اش آوازی با موج های دریا سر دهد. اما گویا در این جا چیزی وجود دارد که مانعش می شود. چیزی به نامِ فرسودگی زندگی. همان چیزی که در زمان هایی به خصوص بیشتر خودش را به رخ این دختر جوان می کشاند. زمان هایی که حالش بد است. مثلا زمانی که از دل درد ِناخوانده به روی زمین چنبره می زند یا به خاطر سرفه های مکرر که خواب با کیفت را از آنِ او گرفته است. یا شاید هم زمان خستگی های بی جا و گردن درد های تصادف!  هر خم شدن و یا حتی بالا و پایین شدنی ، درد زندگی را چنان سوزن وار در نقاط بدن ش می نشاند که ای وای!  گویا این پرستار جلاد با او دشمن کشتگی دارد. البته هرچه باشد اسمش را پرستار نمی توان گذاشت. بهتر است بگوییم همان جلادی که ناشیانه بودن خودش را با آمپول های رنج به نمایش می گذارد. دلش می خواهد فریاد بزند: آهای جلاد محترم. نمایش بس است!  این نمایش مضحک را تمام کن. اما چه فایده؟  می داند که اگر لب باز کند این بار واقعا او را به آن دنیا خواهد برد. و البته خب برای راهی شدن بسیار زود است. باید از تجربه هایش بگوید و بنویسد. تجربه هایی که مدت ها از آن می گذرد و موانعی، نوشتن آن را به تعویق انداخته است. اینک هروقت نقش ش را در این نمایش حتی جبرگونه، به اجرا در آورد، بار سفر را خواهد بست. اما هنوز کارهای زیادی مانده است.  می خواهد که دست بچه ها را بگیرد و کمی از زیبایی باقی مانده این جهان را در چشمانشان نقاشی کند. نقاشی که به پایان برسد، کارش در این جهان تمام خواهد شد و خواهد رفت. به همان سزمین های دوردست...فاطمه_پاکدل۱۴٠۱۱۱۲۷</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 22:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آبی بودن صدیق تا روشنایی بوبن.</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%86-yarvn5no6ngx</link>
                <description>به یقین رسیده ام که هر فعل و حرکتی در این جهان، قدم های بعدی را شکل داده و پناهگاه های آینده ات را می سازد. توصیف معلم ادبیات کلاس دهمم از نویسنده ای به نام صدیق قطبی سبب شد که بعد از پنج سال، در حالی که دو پتو را تا زیر گردن روی خود کشیده ام، کتابی از کریستین بوبن را بخوانم. معلمی به نام فروغ که روشنایی اسمش در بعضی از قسمت های زندگی ام طلوع کرده است. او از صدیق قطبی و نوشته هایش برایمان گفت. حدود یک سال بعد سراغش را گرفته و خواندن نوشته های کانال او را شروع کردم. در همان سال، دوست عزیزی کتابی از صدیق را به بهانه متولد شدنم برایم هدیه آورد و از آن جا بود که با سراسر وجود شیفته صدیق و آبی بودن رود نوشته هایش شدم. از همان سال ها نوشته هایش را نه تنها می خواندم بلکه با آن نیز زندگی می کردم. نویسنده ایرانی در بین نویسندگان معاصر که صدای گنجشکان را در قلب کوکی ام به ارمغان می آورد.و همچنین تماشای درخت کهنسال و خواندن نامه های خالصانه برای آرمن با باد رفته را موهبت الهی می دانم. حال می خواهد موهبتی از خدای آتنا باشد یا مسیح و یا هرکسی دیگر فرقی نمی کند. نوشته های صدیق را در آغوش می گیرم و ریشه تک تک کلماتش در قلبم جوانه می زند. چیزی که نوشته هایش را برایم فرح بخش می کند نقل قول هایی است که از  نویسندگان مختلف در متن خود ذکر کرده است. یکی از این افراد، کسی است به نام کریستین بوبن. جستارها و جملات زربافت بوبن حتی در آن کتاب هدیه نیز به چشم می خورد. جملات بوبن چنان هنرمندانه به تصویر کشیده شده است که فرای لطافت و روشنایی است. چنین جملات نابی مرا ترغیب کرد که از بوبن نیز بخوانم. امشب یکی از کتاب ها یش را شروع کرده ام. کتابی به نام دلباختگی. دلباختگی مردی در دنیای واقعی یا شاید حتی خیالی. هنوز به نیمه کتاب هم نرسیده ام اما سِحر و جادوی قلم او تا همین جا سبب شد که صفحه وبلاگ را باز کرده و درونم را به تصویر کلمات تبدیل کنم.خط به خط کتاب را که می خواندم به دل باختگی او و خود نیز فکر می کردم. چه ماهیتی دارد و جنسش چیست؟ چه بر سرمان می آورد؟  بوبن می گوید: گویا سنگ آهکی را از درون ذوب می کند و با خود می گویی اتمام همه غم هایت فرا رسیده است. حال با بخش اول نیز موافق هستم اما با بخش دوم چنان که بوبن قبول دارد نه. دل باختگی و محبت نیز همیشه خوب نیست. تسلی بخش غم هایت هست اما خودش غم آفرین است. برایم مهم نیست که آن غم، سعادت بخش است یانه. حتی برایم اهمیتی ندارد که روزی از بین خواهد رفت یا نه. تنها چیزی که برایم اهمیتش را حفظ کرده این است که کسی پاسخ تمام سوال هایم را بدهد. برایم از دلباختگی بگوید و تجربه هایش. می خواهم بدانم این تجربه در زیستِ تمامی ذره های هستی این جهان خاصیت یکسانی دارد؟ اصلا برای چه دل می دهیم؟  او را همان کسی می بینیم که سال های سال در انتظار تکیه کردن بر او بودیم؟ یا همان نیمه گمشده است؟  یا مثلا همان خود ما است با کالبدی دیگر و از آن جایی که بی صبرانه در جست و جوی خود گمشده هستیم، دل در گرو کسی می دهیم؟ هیچ نمی دانم. اما این را خوب می دانم که دل باختن بعضی اوقات احساس بازنده ها را به من القا می کند. همان بازنده ای که دلش رشته تعلق را از نهان وجود بریده است. و عدم تعلق و زندگی غیر مستقلانه احساس خوبی را برایم به ارمغان نمی آورد. فاطمه پاکدل. </description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 02:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید آخرین.</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-jyubvowovx2g</link>
                <description>جریان ها در ذهن شاید اما بر جَریده عالم مدتی است که ننوشته ام! نه می دانم چرا و نه توانی برای یافتن جواب های پی در پی دارم. حال در این مدت، عجیب گذشته است و متفاوت. شروع تجربه ی دانشگاه یی که بعد از یک سال زندانی بودن پشت حصار لپ تاب، باد نوروزی نویی را به ارمغان آورده است که در کنار خود، سوالات نویی را برایم نیز به همراه دارد. سوالاتی که در کنار سوالات قدیمی ترِ خاک خورده جا گرفته است. و هرگز نمی دانم می توانم جوابی برایشان پیدا کنم یا نه. در فراسوی مدتی که گذشته است، در جریان عالم بودم و نمی دانم این جریان در وجود خویش با چه شتابی در میان بوده است. روزی با حالی آرام گذشته است و نشسته بر ساحل زندگی، در انتظار تماشای غروب آفتاب بوده ام. گاهی، از خود و رفتارهای خویش طوفانی می شدم و چاره ای جز طوفانی شدن چشم ها نبود. گاهی نیز با این حال که اصلا نمی دانم در این عالم &lt;که هستم، چه می کنم و به کجا می روم&gt; به سر برده ام و در چرخش روزگار چرخ خوردم و چرخ خوردم و چرخ... از همان چرخ هایی که سرت را به درد می آورد و با پوزخندی قدرتش را به رخت می کشد... در جریان بودم. در جریانِ نفس های شمارشی که در پشت در های کلاس، حبس و بعد از آن آرام می شد! در جریانِ تربیت و اخلاقی که در همه یمان وجود دارد و انسانی که در این مدت ورای شناخت های قبلی ام پی به وجود بی نهایت او بردم. و شاید در جریانِ افلاطون و حتی اصطلاحات رنگ ها! در جریانِ گربه های دانشگاه. گربه هایی که در نوشته هایش از آن ها طلب دعا کرده بود. یعنی گربه ها که نه، اما او برای من دعا می کند؟ و بیشتر از همه در جریانِ چشم های حریص یگان های ویژه و کلمات بی فکر برآمده از زبانشان! و در جریانِ شبی که ترس بر وجودمان انداختند و با تهدیدی راهی دانشگاه کردند! و در میان این همه زخم های به جا مانده از ریشه های سیاه، جریانِ پرواز رخی پرنده وار که در آسمان جریان هایش در برابر حراست به پرواز در آمد،کمی زخم ها را التیام داد. این روز ها در همه چیز در جریان بودم. در جریانی که شاید در بطن خود، منفعل بود و من را به گوشه ای از این جهان پرت کرده و متذکر شده است تا فرزند خوبی نشوم به تنبیه خودش ادامه می دهد! نمی دانم پایانش کجاست. خسته نشده است؟! مگر نگفته اند، تنبیه نتیجه ی موثری ندارد و بهتر است از سیستم آموزشی یمان نیست و نابود شود!؟ پس چرا هنوز من را  زیر لگد هایش گرفته است و دست از سرم بر نمی دارد؟ در این جریان های بی جریان، چیزی با تمام قوا در ذهنم در جریان است و آن خروج از وادی مقدس نوشتن است.از همان خروج ها که دیگر راه برگشتی وجود ندارد! گمان کردم نوشتن درباره تصمیمی برای  ننوشتن بد نباشد! بنویسم که چه شد که در پی چنین تصمیمی بودم. یحتمل آخرین متنی است که از اعماق وجود بر می خیزد و نمی دانم در نهایتِ این برخاست، نشستی در حقایق قلب شما دارد یا نه. نمی دانم کسی قلبش را در میانه دست هایش گرفته است تا این متن را بخواند یا نه. و حتی دلیل جدایی از نوشتنِ وجود دهنده را نمی دانم. چه می شود که قصد جدایی از نجات دهنده ات را داری؟ ای کاش روزی جواب همه چیز را پیدا کنم! روزی که همبستگی همه چیز و همه کس را درون خود پراکنده سازم و با وجودی سبک بال، این دنیا را به مقصدی نامشخص ترک کنم... ۱۴٠۱۷۲۴</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 22:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخش باطل</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-lk5zxadmeegj</link>
                <description>رو به رو شدن با مقایسه هایِ سراسر زندگی ات آسان نیست و نخواهد بود! خانواده، مدرسه، جامعه حال با آگاهی کامل یا ناخواسته صابون مقایسه را به تن مان سابانده اند! به چه منظوری؟ تمیز شویم! چیزی جز پندار باطل نیست! مقایسه شویم که بهتر عمل کنیم؟ بهتر پیش برویم؟ زندگی را جدی تر بگیریم؟ جدی گرفتن زندگی به چه قیمتی؟ به قیمتی که خودت را برای جایگاهی والا فراموش کنی؟! فراموشی خودت! فراموشی که هرچیزی را درون خودت مشاهده خواهی کرد به جز آن که هستی! مقایسه هایی که از دوران کودکی درونمان نهادینه شده است و منشا ناامنی های درون و بیرون است. ناامنی که درونت را از نعمت نوازش گر آرامش محروم خواهد کرد. ناامنی هایی که اسارت را به همراه خواهد داشت. اسارتی با جنس ناامیدی و بوی حسرت. دقیقا همان چیزی که صاحبان قدرت خواهان آن هستند. ناامنی برای باز کردن بال و پر خودشان! اسارتی که به منظور چشیدن لحظه ای امنیت، ما را تا آخر عمر در  قفسی آهنین حبس خواهند کرد. اسارت روح!  بلکه حتی جسم. مقایسه هایِ ناامن گونه ای که گروهی را طرد خواهد کرد و گروهی را مقبول جلوه خواهد داد.  هیچ سعادتی در گرو دو گروه نخواهد بود.گروه طر شده می گوید:چرا من نه؟ چرا؟و همین چرا می تواند نقطه ای باشد برای درهم شکستن و فراموشی خودش!گروه مقبول می گوید:چگونه حافظ چنین جایگاهی باشم و آن را از دست ندهم؟ هر دو گروه فراموش می کنند و فراموش می شوند! هر دو اسیر می شوند و اسیر خواهند ماند! و هیچ کدام به مقصد نخواهند رسید! و این اسارت از چه زمانی گریبانمان را خواهد گرفت؟ از دوران کودکی! دورانی که باید بستری باشد برای رشد خود واقعی  تبدیل می شود به بستری برای آغاز مسیری تک محور! مقایسه هایی که در همه ی زمان ها همراهمان است. پیش دبستانی ، دبستان، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه، محل کار و... به فرهیختگی معلم و استاد بر می گردد؟ خیر! در کلاس های دانشگاه استادانی حضور داشتند که کسانی را تشویق می کردند که عملا تفاوتی با خورد کردن بقیه نداشت! و با جملاتی نظیر « این طور که می گویم منظور این نیست که بقیه تان خوب نیستید و فلان...»  قصد توجیه کردن داشتند. استاد گرامی نگو! حرف آخرت آتش را بیش از قبل برانگیخته خواهد کرد. نگو و بگذار در حرف های پیشینت غرق در فکر شویم یا شاید غرق در خودمان! و این نمونه ی کوچکی از غرق شدگی های زندگیمان است. حال چنین غرق شدن ها را از زمان کودکی تا به امروز در نظر بگیرید. نتیجه مشخص است. نتیجه چیزی جز نبود آرامش و فرو رفتن خارهای غم در قلبمان نخواهد بود. در نهایت هیچ کداممان از خود راضی نیستیم.  آن هم به خاطر تنها دلیلی که مدام در حال مقایسه خودمان با خود یا دیگران هستیم! چرخشی که توقف آن مشخص نیست.۱۴٠۱۵۱۹</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 02:14:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاله ی سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-tnwpq7izyzgn</link>
                <description>آیا رواست که معنای دلتنگی را  برای دل شکستگان مسیر سعادت مقرر کرد؟ دلی که در تنگنا قرار گرفته است و هیچ روزنه ای برای رسیدن هوا به او نیست! حال تعریف هرچه می خواهد باشد. راه باز کردن روزنه ها چه خواهد بود؟ اگر به قصد حضور باد سفره دل را بگسترانیم چه؟ آن وقت کسی قصد غارت کردنش را نخواهد داشت؟ دلتنگ که شدی یا با او هم مسیر شو یا با خودت! به هیچ کس اذن ورود به این قلعه متبرک را نده! دل حریمی است پاک و مطهر که اگر پای نامحرمی به آن جا باز شود چنان آه و فغانی به همراه خواهد آورد که آرزوی نیستی اش را خواهی کرد! و آرزو برای نیستی دل چیزی جز کفر خداوند نخواهد بود! دلی که خداوند منان با شور و عشق آن را آفرید و  محبت زینت بخش آن بود از چنان مقامی برخودار است که لب به نیستی آن باز کنی خودت نیز نیست خواهی شد! پس چه بسا که جای نامحرمان در این مکان نیست و نخواهد بود! همان که جناب حافظ می گوید: چه جایِ صحبتِ نامحرم است مجلسِ انس؟سرِ پیاله بپوشان که خرقه پوش آمددل مجلس انسی است میان تو و هرکه می خواهی! شأن این مجلس را در شأن هیچ کس به جز خودتان قرار نده که پشیمانی به بار خواهد آورد و عرق شرم را هر روز بیشتر بر پیشانی ات روانه خواهد کرد. و آن پیاله ی سرخ شب را بپوشان که اگر چشم کسی به او گره بخورد هر دو جان خواهند باخت! یکی زین سبب که تاب درک عظمت سرخی به آغوش کشیده شده در تاریکی شب را نداشته است و با نظاره کردن از پای جان می ایستد.  و دیگری به خاطر بر هم خوردن خلوتی که در هر نفس خداوند در آن زیست می کرده است و راهی برای برگشت نخواهد بود... ۱۴٠۱۴۳۱فاطمه_ پاکدل@panagahevojodih</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 01:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ِ دستان</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%90-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-naz3n30agwkc</link>
                <description>می گفت: داستان ما از دستان ما شروع می شود. آری همین است. مبدأ و مقصد آرامش را می توان در دستانی پیدا کرد که همواره با تو هم قدم بوده اند. آن ها برای ت نوشته اند احساس کرده انداشک ها ی بلوری ات را پاک کرده اند خلق کرده اند و به آغوش کشیدند. چه می توان در ستایش دستان گفت؟ هیچ! همین بس که نعمتی هستند غنی و مبارک که باید هر روز با بوسه ای قدر شناسی یمان را نثار شان کنیم.  داستان دیشب من و آن ها هم چیزی جز داستان دست ها نبود. اول از همه زهرا گفت:  برایم ناخن خمیری درست میکنی؟ گفتم : چرا که نه. چه رنگی؟ گفت:  زرد. بعد از آن به سراغ هانیه و فاطمه حسنا رفتم. در آخر محمد گفت:  خاله من برای تو هم درست کنم؟ گفتم:  برای دست های من؟ گفت: بلهو این گونه دست هایمان در این مسیر یکی و وجودمان سرشار از شادی شد. و چه حکایت هایی که دست ها را فرا می خواندو ما هیچ نمی دانیم! گویا آدمی در جهل به زمین فرو آمده است و با جهلی عمیق تر از دنیا خواهد رفت. ولیکن این ندانستن، رازی مبهم گونه را درست خواهد کرد. رازی مبهم گونه که هرچه مبهم تر باشد، قدم های م را نیز سریع تر خواهد کرد. دست ها به تو می آموزند که چه کسی هستی؟ و باید چگونه باشی؟ و دیشب از همین دستان یاد گرفتم. از دستان م یاد گرفتم که پناهگاه جدید دیشب م خالص ترین و آرامش بخش ترین پناهگاه یی بود که در این ۱۸ سال به چشم دیدم. خوشحالی دیشب خودم را مدیون احساسات پاک کسانی هستم که هر لحظه بودن کنار آن ها، معنای زندگی را برایم تداعی می کرد. همان کودکانی که می خواستم گوش شنوایشان باشم و در این مسیر  فقط فقط من بشنوم و یاد بگیرم. کمی احساس درونیکمی شادی واقعیکمی تلاشکمی امیدکمی معنای زندگیو می خواستم همه ی این ها را بشنوم. شنیدن احساساتی که وجود تو را نیز بر هم می زند و تو را وارد دنیای جدیدی می کند.  و دیشب ورود من به سرزمینی جدید آغاز شد. این سرزمین را از هر سرزمین زیسته ی دیگری که قبلا در آن به سر می بردم بیشتر دوست دارم. و چه دوست داشتنی بهتر از این که احساس آرامش و امنیت را برای ت تداعی کند؟ هیچ! این نوع دوست داشتن از هر دوست داشتن دیگری بالاتر است و مقام ش قابل معاوضه نخواهد بود. آری دیشب این گونه گذشت. دیشب با دست ها آغاز و با دست ها خاتمه یافت. و در این لحظه از هر زمانی دیگراین دست ها را  بیشتر دوست دارم. مجریان زندگی دوست تان دارم! ۱۴٠۱۲۲۴فاطمه_ پاکدل@panagahevojodih</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 12:28:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم حوا</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%90-%D8%AD%D9%88%D8%A7-wloiyviegaby</link>
                <description>*نمایش نامه ای از هانری تروایا*امروز یکی دیگر از نمایش نامه های نشر تجربه را مطالعه کردم. ولی این بار با صدایی بلند! یکی از کارهای مورد علاقه ام خواندن کتاب با صدای بلند است. وقتی صدا درون اتاق پخش می شود گویا تمامی صحنه های ترسیم شده در کتاب حضوری واقعی به خود می گیرند. به این شکل شخصیت های داستان را دقیق تر همراهی و پا به پای آن ها تا انتهای مسیر همراه هستم. و همراهی با شخصیت هایی که کس دیگری خلق شان کرده بسیار لذت بخش است . امروز به همراهی کتاب خانم حوا گذشت . او که واقعا حوا نبود و تنها اسم ش چنین نام داشت ولی کسی چه می داند؟!  شاید این حوا واقعی تر از چیزی بوده باشد که من تصور می کردم. این نمایش نامه اثر هانری تروایا است. لو تاراسف (Lev Tarassov) معروف به هانری تروایا( به فرانسوی Henri troyat) نویسنده قرن ۲٠ میلادی اهل فرانسه است. هانری در سال ۱۹۱۱ متولد و در سال ۲٠٠۷ در پاریس در گذشت. او جزو شخصیت های برجسته ادبیات فرانسه نیز محسوب می شود. هانری تروایا، خانم حوا را به شکلی متفاوت به قلم کشانده است. معمولا با شروع کردن ابتدای کتاب هامی توانیم پایان آن را حدس بزنیم. ولی اگر به دنبال پایانی غافل گیر کننده هستید این نمایش نامه را از دست ندهید. از آن جهت آن را غافلگیر کننده می پندارم که وقتی کتاب به پایان رسید نه تنها تمام تصورات ذهنی ام دست به دست هم داده و جایشان را عوض کردند. بلکه حتی در پایان نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم!  و تنها یک سوال در ذهن م شکل گرفت. چرا به این شکل پایان یافت؟ دلم می خواست در همان لحظه تلفن را برداشته و با دنیای مردگان تماسی برقرار کنم و بگویم : لطفاً من را به آقای هانری تروایا وصل کنید. سوال بسیار حیاتی از او دارم. و مسئول تلفن چی با لحنی خشونت آمیز بگوید: ما در این جا هانری نداریم!  و با گفتاری شکسته و من من کنان بگویم:  همان.. آقای لو.. تاراسف را می گویم. و در طی صحبت تلفنی، دلیل چنین پایانی را از او بپرسم. ولی خب حیف که چنین توانایی را ندارم! ولی امیدوارم روزی به جواب این سوال برسم. و در نهایت به سراغ ماجرای این نمایش نامه ی تحیر انگیز برویم. آقای کُک ریکو دو لامار تینیر، مردی ثروتمند شخصیت اصلی این نمایش نامه را شکل می دهد.کُک ریکو تا به این جای زندگی اش فقط یک بار سوار مترو شهری شده است. آن هم در هشت سالگی. خودش چنین تعریف می کند که این رخداد هم به دور از چشم پدر و مادر و با کمک پرستارش صورت گرفته است. حال که دیگر سنی از او گذشته و روال زندگی را به دست دارد  تصمیم گرفته است که رفت و آمد های خود را با مترو شهری انجام دهد. در نظر او کنار مردم عادی قرار گرفتن برای ش آرامش بخش است. گویا در زیرِ زمین همه ی انسان ها خود واقعی یشان را به نمایش می گذارند. تصویر رسم شده از یکی از حمل و نقل های رایج در کتاب برایم بسی جالب و عجیب بود! خودمان هم قبول داریم که تصویر های خاصی در زندگی مان وجود دارد ولی با سهل انگاری  ، سریع آن ها را رد می کنیم! با خواندن این جملاتی که درباره قطار شهری به میان آورده شده بود، صورت تک تک آدم های منتظر یا تماشاگر منظره پشت پنجره را به یاد آوردم. می توانستم غم را از پشت ویترین چشم هایشان مشاهده کنم. چشم ها که متحیر کننده ترین عضو بدن هستند.همان دریچه ای برای ورود به قلب و احساسات انسان ها ... و خب این غم در چشم همگی وجود داشت. شاید آن آدمی که در گوشه ای از صندلی خود را جای داده است در حال حاضر هیچ مسئله ی ناراحت کننده ای  زندگی اش را فرا نگرفته باشد. ولی وقتی در آن محیط قرار می گیرد، گویا با سیر حرکت قطار ، تمام اتفاقات غم انگیز زندگی اش را از پشت پنجره مشاهده می کند. مروری سریع و ناگهانی بر تمامی غم ها، کار سهلی نیست!  ولی در نهایت چشمان غمگین را با لبخندی ترکیب کرده و از در قطار خارج می شود.  و هیچ کداممان هیچ وقت متوجه داستان زندگی این افراد نمی شویم. برای آقای کُک ریکو در همین قطار  شهری اتفاقاتی رخ داد که مهم ترین آن عاشق شدن بود. بله آقای کُک ریکو عاشق شده بود. عاشق دختری به نام حوا! حوا مسئول سوراخ کردن بلیت ها برای ورود مسافران بود و  کُک ریکو در همان دیدار اول مجذوب او شده بود. تمام ذهن کُک ریکو به حوا مشغول شده بود. با او گفت و گو می کرد، خاطره می ساخت، زندگی می کرد. و تمام این رویدادها با همراهی ذهن ش اتفاق می افتاد... حال که سخن از عشق به میان آمده، دلم می خواهد کمی هم به سراغ او بروم.ولی گمان می برم چنین صحبت هایی درباره عشق باید بیشتر از نوشته شدن، حس شود. ولی خب اگر از عشق گفته نشود پس آیندگان از کجا دانند که در زمانه ی ما نیز سخن از عشق در میان بوده... عشقی که در زمانه ی سعدی و حافظ عمیقا شناخته نشد، بعید است در روزگار ما از سیر ناشناخته بودن خارج شود. ولی ناشناخته بودن ش به معنای دوری کردن از آن نیست و وظیفه ی قلم تعظیم و ادای احترام به عشق است. عشقی که فرقی نمی کند از بالا به پایین باشد یا پایین به بالا! از راست به چپ یا از چپ به راست! در مسیر عشق جهت اهمیتی ندارد.آن چیزی که اهمیت دارد هدف است  و هدف چیزی جز خوشحال بودن طرف مقابل نیست. حال چه کنار او باشی چه نباشی! کُک ریکو عاشق دختری پایین تر از سطح خودش شده بود و خب برایش اهمیتی نداشت. تنها چیزی که برایش مهم بود، گذراندن اوقاتی دو نفره در بهشت بود. در ادامه ی این ماجرا، پستی و بلندی های زیادی رخ می دهد. ولیکن اگر کمی بیشتر ادامه دهم، لذت خواندن این نمایش نامه توسط خودتان از بین خواهد رفت. پس همسفر بعدی کُک ریکو و حوا شما باشید. امیدوارم از مسافرت تان به مقصد بهشت لذت کافی را ببرید.۱۴٠۱۳۲۴فاطمه پاکدل </description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 21:39:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستِ تکیده</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-wbpcre738bnx</link>
                <description>*نمایش نامه ای از توماس هاردی*به سراغ دومین نمایش نامه از نشر تجربه برویم که در حوالی ظهر ، آن را تجربه کردم.و چه تجربه ناب و متفاوتی!! اسم کتاب دستِ تکیده (Withede arm) از توماس هاردی بود. طبق روال سعی بر آن است که دیداری تحیر آور را بین شما و جناب نویسنده ایجاد کنم. توماس هاردی رمان نویس و شاعر جنبش طبیعت گرایی اهل انگلستان بود. او در سال ۱۸۴٠ چشم به جهان گشود و در سال ۱۹۲۸ کوله بار ادبی خود را بر زمین گذاشت. به همین مقدار خلاصه گویی از نویسنده کفایت می کنم و به سراغ مرور عنوان کتاب می روم. عنوان روی کتاب چنین بود &quot;دستِ تکیده&quot;هنگامی که خواندن کتاب را شروع کردم، نه تنها هیچ حدسی بین عنوان و مطالب آغازین کتاب برایم ایجاد نشده بود حتی گمان نمی بردم که نویسنده  چنین شگفت آور به دستِ تکیده برسد. این نمایش نامه از ۴ شخصیت اصلی تشکیل شده است که در ادامه راه ، تمرکز بر دو زن اصلی  و در نهایت تمامی تمرکز بر زنی به نام گرترود ختم می شد. گرترود تازه عروس جوان و زیبایی که شهره شهر شده بود. و همه اهالی شهر درباره ازدواج آقای لارج و گرترود صحبت می کردند. در ابتدای داستان از زن دیگری نیز روایت شد به نام رودا بروک. رودا چه کسی است؟  کسی نیست جز همسر سابق آقای لارج که به همراه پسر کوچک خود در کلبه ای که نسبتاً با مرکز شهر فاصله داشت زندگی می کردند. در فرایند نمایش نامه حساسیت رودا را نسبت به تازه عروس داریم. رودا به طور مرتب از پسر خود سوال هایی  درباره گرترود می پرسد. قد بلند است؟  از من کوتاه تر است یا بلند تر؟ زیبا است؟  دست هایش سفید است؟  دست هایش مثل دستان زحمت کش شیر دوش من است یا از آن دست هایی است که به سیاه و سفید دست نزده ؟ و خب پسر به منظور اطاعت از سوال های مادرهر زمانی که تازه عروس را می دید به او خیره می شد تا بتواند به سوال های مادر جوابگو باشد و خب همین هم شد! زمانی که این قسمت را خواندم با خود گفتم یعنی حسادت زنانه در میان است؟ معمولا حسادت های زنانه در جایی شکل می گیرد که رابطه دو نفر جدی است و بحث خیانت سر دراز می کند یا چیزهای دیگر... ولی وقتی دقیق تر می شوم، به این نتیجه می رسم که چندان فرقی هم نمی کند. حسادت زنانه تا زمانی که حسی درون آن زن باقی مانده باشد وجود خواهد داشت. و حتی ممکن است روز به روز ریشه اش در وجود فرد محکم تر شود. حال حتی اگر رودا از آقای لارج جدا شده است ولی سوال های رودا از خودش حاکی از حسادت است. مرتب با خودش می گوید یعنی او از من بهتر است؟  او چه چیزی دارد که من ندارم؟  و سوال هایی از این قبیل... و خب طبعا در پی جواب دادن به این سوال ها چیزی جز خودخوری وجود نخواهد داشت. خودخوری هایی که کینه، تنفر و یا حتی انتقام را در سر خواهد پروراند. حال  که این کینه به کجا ختم می شود را نمی دانم... گمان می برم برای هرکسی متفاوت است... ولی وقتی تا به این جای مسیر چنین حسادت کینه پروری را شرح می دهمبا خود می گویم حتما گروه دیگری نیز وجود دارندگروهی که حسادت شان به رهایی گره می خورد. رهایی که روح خود را از هرکس دیگری غیر از خود تهی و در آسمان دنیای جدید رنگی به پرواز در می آورند. البته چنین رهایی مستلزم تلاش های زیادی است. آن قدر باید در دشت های سیاه و سفید بدوند تا هرچه سیاهی درون شان است جدا شود و در بند گل های سیاه دشت در آید. در نهایت از هرگونه کینه خالی و راهی آسمان خواهند شد... رودایی که من مشاهده کردم ترکیبی از این دو گروه بود. حال این که کدامین طرف ( شر یا خیر)  بر او غلبه کرده است را نمی دانم. حتی گمان نمی کنم که بتوانم درون شخصیت ها را به طور دقیق وارسی کنم. این کار فقط از خالق آن بر می آید. دوست داشتم در طی گفت وگویی با نویسنده از او بپرسم رودای درون تو چگونه بود؟  آن رودایی که غم های زیادی را تحمل کرده است حق پروراندن حسادت را درون خودش داشت یا نه؟ در فرایند این حسادت، دوستی بین تازه عروس و رودا شکل می گیرد که اتفاقات گوناگونی را در پی دارد. ادامه ی مسیر را به خودتان واگذار کنم بهتر است. نمایش نامه را که خواندید از رودای درون تان بپرسید اگر من بودم چه می کردم؟ امیدوارم جوابی را دریافت کنید که وجودتان قابلیت پذیرش آن را داشته باشد. ۱۴٠۱۳۲۳فاطمه پاکدل </description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 17:12:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ در می زند</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-t6pkgbyrw5dw</link>
                <description>نمایش نامه ای از وودی النبنا به تصمیم گرفته شده و تجربه ای که سال ها پیش داشته ام ، مجددا تصمیم گرفته ام که &quot; نمایشنامه &quot; خواندن را شروع کنم.  و این تصمیم با دیدن کتاب کوچکی در قفسه های کتاب گرفته شد. کتابی که خودش را در بین کتاب های قطور محله  پنهان کرده بود. گمان می برم به خاطر ضعیف و نحیف بودن چثه اش بسیار اذیت ش می کردند... کتاب را به آرامی و به نحوی که احساس آسودگی به او دست دهد بیرون آوردم و کمی با نگاه کردن دل ش را آرام که قرار نیست رخداد ناخوشایندی برای او رخ دهد.  در ابتدا به دقت کتاب را وارسی کردم. پشت کتاب تله خوبی برایم پهن کرده بود و همین سبب شد که مدتی را به خواندن مطالب پشت کتاب بگذارنم. توضیحات به این شکل برآمده بود که این نشر  ۳۳ نمایشنامه را از نویسندگان  کشورهای مختلف به چاپ رسانده است. و خب در همین ابتدای مسیر جذابیت کافی را برای  خواندن آن مسیر کرده بود. به جلد اصلی کتاب بازگشتم نوشته شده بود:  (تجربه های کوتاه) کتاب را که باز کردم مقدمه ای بر این مضمون آورده  بود:  ( نمایش نامه / داستان کوتاه)  فرصت کوتاهی برای مردم و جامعه ای است که در آن کوتاه ترین فرصت ها  را در اختیار مطالعه قرار می دهند. و خب با خواندن این جمله هزاران چرا در ذهن شکل گرفت. چرا؟ چرا کوتاه ترین فرصت هایمان را در اختیار کتاب قرار می دهیم؟ و نکته قابل توجه این است که همین کوتاه ترین فرصت ها عمیق ترین تجربه ها، عمیق ترین افکار، زیباترین رویاها و خاص ترین حواس را در پی دارد... و در نهایت با مطالعه موارد لازم اولیه، تصمیم گرفتم ۱٠ کتاب از این مجموعه را از کتابخانه دانشگاه تهیه و شروع به مطالعه کنم. البته نگفته نماند که کوچک بودن کتاب ها در تصمیم گیری م بی تاثیر نبود. اتفاقا این کار را به خاطر بی حوصلگی هایم انجام دادم. به هرحال در این مسیر باید به بی حوصلگی ها هم توجه نشان داد. در غیر این صورت یقه ات را می گیرد و قصد خفه کردن ت را دارد. و خب اگر بخواهم راستش را بگویم فعلا قصد خفه شدن را ندارم... به تازگی راه م را پیدا کرده ام و قصد رفتن به انتهای این مسیر بی انتها را دارم. در ادامه،  کتاب ها را گرفته و با رویی گشاده به خانه باز گشتم.  و از امروز تصمیم بر آن شد که روزی یکی از نمایشنامه ها را بخوانم و درباره آن بنویسم. البته که خواندن کفایت نمی کند.  در این قضیه که کتاب خواندن ذهن ت را فعال می کند شکی نیست. ولی این کنشگر فعال در این مسیر باید حرکتی از خود به نمایش بگذارد.  که وقتی دیگر در این جهان زیست نمی کرد، نمایش هایش باقی بماند.حتی اگر مضحک ترین نمایش دنیا باشد... اسم اولین نمایش نامه Death Knocks ( مرگ در می زند)  از وودی النخب اگر سخنی از وودی الن نگویم گویا حق مطلب را ادا نکرده ام. پس از نویسنده کتاب شروع خواهم کرد.وودی الن کاگردان، نویسنده و بازیگر اهل آمریکا که در سال ۱۹۳۵ در نیویورک متولد شد. به همین توضیح خلاصه کفایت میکنم و به سراغ عنوان کتاب می روم. عنوان چیزی نیست جز &quot; مرگ در می زند&quot;و فاعل این عنوان همان طور که مشاهده می کنید مرگ است. آیا باید او را به سخره بگیریم یا او را مرموزترین و خطرناک ترین موجود جهان بپنداریم؟ در نهایت برای هر دو گروه تفاوت چندانی نخواهد کرد. در آخر هردو با مرگ رو به رو خواهند شد. وقتی دقیق تر به مفهوم مرگ می اندیشم، به این نتیجه می رسم که تنها مفهومی در جهان هستی است که همگی به آن اعتقاد دارند. نه اندیشمندی از دنیای غرب سر بر می آورد و نظریه ای بر عدم مرگ مطرح می کند و نه مردم آن را رد کرده اند. همگی وجود مرگ را تایید می کنیم.  ولی مرگ را دوست  داریم؟  آیا به نظر شما کسی مرگ را دوست دارد؟  نمی دانم. زیرا با تک تک آدم های این کره خاکی به گفت و گو ننشته  ام و جواب اطمینان آوری برای آن ندارم. ولی اگر بنا به فرضیه سازی توسط من باشد، می گویم هیچ کس مرگ را دوست ندارد! حتی کسانی که فکر خودکشی در ذهن شان جولان می دهد، حتی کسانی که در سردرگمی محض به سر می برند و نمی دانند باید با زندگی چه کرد، حتی کسانی که هنوز معنای زندگی را درک نکرده اند هم از مرگ بیزار هستند. حتی آن ها هم  هر روزشان را به گفتن این جملات می گذرد که شاید فردا روز بهتری باشد، شاید ادامه زندگی لذت بخش تر از اکنون باشد و چنین جملاتی که جنس شان از امیدی پنهان شده تشکیل شده است. همه ی این جملات حاکی از آن است که طرح دوستی با مرگ وجود ندارد. و خب مرگ!  در نهایت همه یمان خواهیم مرد... نه کسی می تواند او را هول دهد و جلویش را بگیرد و نه خودمان توان برنده شدن در مسابقه پایانی با او را داریم. در همین لحظات که این کلمات را بر روی کاغد جاری می کنم، به مرگ خود می اندیشم... به این که چه زمانی، در چه سنی و به چه طریقی خواهم مرد؟ و خب اندیشیدن به مرگ بد نیست. حقیقتا گمان می برم با وجود احساس منزجر کننده ای که همه ی انسان ها به مرگ دارند اما این مفهوم به صورت مطلق منفی، تاریک و ترسناک نیست. اتفاقا گاهی اوقات، مرگ یادآور خوبی است که به تو  می گوید زندگی با ارزش تر از آن است که می اندیشیبه تو یادآوری می کند که زمان محدود است و کوتاه... همان تاج پادشاهی است که روزی با حمله دشمن سرنگون خواهد شد. اتفاقا مدتی پیش صبحتی با مضمون زندگی با یکی از دوستان داشتم که می گفت:  مگر چقدر قرار است عمر کنم؟  چقدر زنده هستم که آن را به بطالت بگذرانم؟ و خب حرف ش حق و دل نشین بود. مرا هم به فکر فرو برد و با وجود تصدیق حرف ش، به او درباره لذت بردن از زندگی نیز گفتم. همانا به خاطر کوتاه بودن زندگی، لذت بردن عمیق را از خود محروم نکنیم. زندگی را باید زندگی کرد زیرا در نهایت چیزی جز مرگ نیست.مرگ، موجود عظیم نورانی که در پایان زندگی ، کلاه مشکی اش را از سر بر می دارد و تو را بدرقه می کند. بدرقه به کجا؟  من می گویم بدرقه هر فردی متفاوت است. هرکس به تصور ذهنی خودش بدرقه خواهد شد... و حال که از مرگ صحبت کردم، خلاصه ای از نمایشنامه را به اشتراک خواهم گذاشت. البته به نحوی که لذت خواندن این نمایشنامه توسط  خودتان از بین نرود.  در این نمایشنامه وودی الن مرگ را به سخره می گیرد. به سخره گرفتنی که فقط در ظاهر است. زمانی که  به عمق ماجرا نگاهی ریز بینانه داشته باشی، ترس از مرگ است که برای ت جلوه گر خواهد شد. گویا در باطن و لایه زیرین هر به سخره گرفتنی، ریشه ای تاریک  با پوسته های ترک خورده ترس قرار دارد. این نمایش نامه ۲ شخصیت اصلی را شامل می شود:  مرگ و مردی به نام نات اکرمن( Nat Ackerman) که با فرا رسیدن مرگ نات، دیداری بین این دو فرد صورت می گیرد. و تا همین جا کافی است. اصل ماجرا را به خودتان واگذار می کنم. امیدوارم لذت ببرید.فاطمه _ پاکدل  ۱۴٠۱۳۲۲</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 22:37:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی به دیدار م می آیی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%DB%8C-akjs6x8z6oo3</link>
                <description>خیال هایم را به تازگی شسته امحتی نمی دانم نوبت بعدی چه زمانی استولی دلم می خواهد زود به زود به آن ها سر بزنموقتی دیر  به سراغ شان می روم ، قیافه یشان در هم است و دل ها یشان چرکینصورت شان نشان از این دارد که چرا زودتر از این ها به سراغ مان نیامدی؟و خب من چه جوابی برای آن ها خواهم داشت؟دقیقا چه چیزی به آن ها بگویم؟بگویم خسته بودم؟حوصله قد نکشید؟یا امید از پا ایستاده بود ؟هیچ کدام از این ها برایشان دلیل قانع کننده ای نیست و نخواهد بود!خب برای من هم نیست!دلیل نمی شود که چون خسته ام خود را به دست باد بسپارم...ولی با وجود این که  برایشان جوابی ندارمدر آخر با لبخندی گشاده می گویند: اشکالی نداردهمین که برگشتی خوب استهمین که کنار مان هستی خوب استو این جمله، آرامشی آبی رنگ را نثار آسمان خاطره هایم می کندارزشمند تر از این که دِل خیال هایت برایت تنگ شود؟ارزشمند تر از این که دِل خودت برای خودت تنگ شود؟نه!ارزشمند تر از این وجود ندارد!و در عین ارزشمندی، بسیار دلتنگ خود هستمای اوج خیال منای جان بخش تر از قلمکی به دیدار م می آیی؟فاطمه _ پاکدل۱۴٠۱۳۵@panagahevojodih</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 21:25:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به احترام تو !</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-uh71ppo1l1pk</link>
                <description>برای تو برای تنهایی ات دست به قلم می برمامروزاین جااین لحظهدر همین ثانیه به احترام توو به احترام همه ی تنهایی ها یتدست به قلم خواهم بردبه احترام همه ی مَن هایی که روزی یا شاید حتی در آینده قرار است با تنهایی  زمانی را سپری کنند. برای همه ی آن مَن هایی که با وجود تکثر افراد در در اطرافشان این را پذیرفتند که باید روزی با تنهایی رو به رو شوندهرچقدر هم که بخواهی دوری کنیروی برگردانیچشم در چشم نشویدر نهایت با آن رو به رو خواهی شدپس چه بهتر  که خودتبا اشتیاقبا قلبی خالص شدهو دستانی به گرمی محبتبه استقبال ش برویچه بهتر که قلب ت را از این حقیقت آکنده سازی که هیچ وقت از تنهایی گریزی نیست. این را بپذیری که شکوهمند ترین اتفاقی که می تواند رخ دهد تنهایی است. تنهایی که تو را به سان فرزندش پرورش می دهدبه تو یاد می دهد که تو بمانیخودِ خودت بمانینه هیچ کس دیگر...فاطمه _ پاکدل۱۴٠۱۲۴</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 03:20:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این گونه دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-hbsw0cnllnq4</link>
                <description>غم ت را دوست دارمجمله های نگفته ات را دوست دارملبخند ندیده یِ حس شده ات را دوست دارمهرچه گفته و نگفته درباره تو هست را دوست دارمصدای ت را دوست دارممکانی که در آن حضور داری را دوست دارمتو آنجاییو آن جاآن مکانآن محیطنمی داند که چقدر خوشبخت استاما من می دانممی دانم که در آن دَم خوشبخت ترین استخوشبخت ترین خودشو من هم آرزو دارم که خوشبخت ترین باشم.ولی تا به این جای مسیر، آن مکانی که در آن حضور داری برنده شده استولی من قصد تسلیم شدن ندارمو مصمم تر از دیروزبه این مسیر ادامه خواهم داد...فاطمه _ پاکدل۱۴٠۱۲۲</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 18:20:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُردیبهشت یعنی بهــشت</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%A7%D9%8F%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%80%D9%80%D8%B4%D8%AA-vh2wrmjjg77p</link>
                <description>و شروع ماهی جدید! شروعی دوباره شروعی نوو فرا رسیدن اردیبهشت ماه! بی گمان با فرش قرمز به استقبال مان نیامده استاما با فرشی سبز گستر و گل هایی سرخ به مهمانان این ماه خوش آمد گویی می کند. و شروع اردیبهشت ماه باشدو روز بزرگداشت سعدیهوای بهاری سعدیهبوی دلکش بهار نارنج هاو چه دورهمی است امروز! و فقط شعری از سعدی این دورهمی را تکمیل و جان ما را سیراب خواهد کرد. بخشی از غزل ۴۹۹:&quot; خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیییا به بستان به در حجره من بازآییگلبن عیش من آن روز شکفتن گیردکه تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی &quot;اردیبهشت ماه قشنگ ترین ماهِ شیراز است! ای کاش اتفاقات این ماه نیز قشنگ ترین باشد به سان باز آمدن سرو خرامان... ۱۴٠۱۲۱فاطمه _ پاکدل@panagahevojodih</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 12:09:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُ م یــــــ د</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%A7%D9%8F-%D9%85-%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80-%D8%AF-wfzgzw2fhxud</link>
                <description>و اُمیدکلمه ای که چند روزی است از هر کلمه ی دیگری بیشتر ذهنم را به خود مشغول کرده است. کلمه ای که روزانه  آن را چندین مرتبه بر زبان می آورم. کلمه ای که شاید حتی رفت و آمدهای خانوادگی زیادی را در مسیر ذهن م داشته است. کلمه ای که من هنوز  معنای آن را متوجه نشدمو شاید حتی کاربردش را! اصلا از کجا معلوم که  امید چرخاننده زندگی ما باشد؟ اصلا اولین نفری که در کره خاکی اسم امید را بر زبان آورده چه کسی بوده است؟ دلم می خواست می توانستم با او گفت و گویی داشته باشم و از او سوال هایی بپرسمبپرسم چرا امید؟ چه شگفتی در آن دیده ای؟ اصلا چرا اسم آن را امید گذاشته ای؟ یعنی اسمی قشنگ تر یا حتی فلسفی تر نبود؟ برای گذران زندگی که از حیطه فلسفه خارج نمی شود و سراسر آن را ابهت فلسفی فرا گرفته، شایشته نبود که اسمی با ابهت فلسفی انتخاب می شد؟ شاید  آن آقا  یا آن خانم یا آن موجود ناشناخته ای  که اسم امید را انتخاب کرده ، به فلسفی بودن زندگی پی نبرده است. شاید نمی دانسته که زندگی در عین طاقت آور بودن، غیر قابل تحمل ترین هم هست. در عین منظم بودن، بی نظم ترین هم هست. در حین وجود  عدالت، بی عدالت ترین هم هست. و در عین خوشایند بودن، ناخوشایند ترین نیز هست.شاید در آن زمان که او وجود داشته، زندگی اصلا چنین شکل و شمایلی نداشته است و در طول زمان به چنین موجودی عجیبی تبدیل شده  و یحتمل به خاطر بیشتر شدن آدم ها بوده... و چرا گویا همه چیز این قدر پیچیده است؟ با خود گفتم بزرگ تر می شومهمه چیز را بهتر درک می کنممی سنجمتحلیل می کنمو به نتیجه ای  قطعی می رسمولی چنین نشد! فی الحال که هنوز نشده! از آینده هم کسی خبر نداردولی چرا با بیشتر شدن سن م در این دنیای خاکی بیشتر گم می شوم؟ معنای امیدمعنای زندگیمعنای مرگ نه تنها معنایی از این مفاهیم در ذهن ندارمبلکه حتی نمی توانم معنایی برای آن ها پیدا کنمگویا ذهن به هیچ عنوان قصد یاری نداردولیکن این را  خوب می دانم که این مسیر، مسیرِ صبر است. صبری که در نهایت در پی آن بتوانی به معنای مفاهیمی که می خواهی برسی. حداقل برای من در زمان فعلی اهمیتی چندانی ندارد که چه زمانی به آن برسم. صرفا انتها داشتن مسیر و وجود جواب می تواند آرامش بخش باشد. صرفا با همین مورد خود را آرام خواهم کرد تا بعدا درباره مقدار بازه ی زمانی این مسیر بیندیشمشاید نتیجه ای حاصل شد... فاطمه _ پاکدل۱۴٠۱۱۳۱</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 19:49:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت چه می شوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-liaorl3hkpwi</link>
                <description> دلت می خواهد کارهایی را انجام بدهی که او انجام می دهد. بعد از مدتی کارهای مورد علاقه او، کارهای مورد علاقه تو نیز می شود. هروقت هر چیزی را نظاره می کنی، حتما بخش کوچکی هست که تو را به یاد او بیندازد. اسم های آشنا...کتاب های آشنا... رفتار های آشنا... طرز صحبت کردن های آشنا... گویا در میدانی قرار گرفته ای که هرچه دور خودت می چرخی که راه فراری پیدا کنی اما نمی شود... نمی شود که نمی شود... در نهایت همه چیز به او ختم خواهد شد. خبپس خودت چه می شوی؟ نمی دانم! شاید دیگر در این مسیر این خود از بین برود. ولی می گویم شاید! شاید هم نه! اگر بنا بر از بین رفتن ش بود، دیگر نمی توانست که کسی دیگر را بپذیرد. آری! این خود باید زنده باشد تا بتواند یکی دیگر را در مرکز خود جای دهد. ولی چرا  احساس می کنم که این خود، این من دیگر توان ادامه دادن در مسیر  پویا یی را ندارد ؟ اگر او از بین برودمرکز و هرچه در آن است نیز از بین خواهد رفتو من نمی خواهم چنین شود... من نمی خواهم که او و وقار بی مثالش در مرکز وجود من از بین بروند. و چرا؟ چرا نمی خواهم؟ نمی دانم! فقط نخواستن است که درون من متبلور شده استو وجود من بر وجود او حکم می دهد. پس من در این مسیر اطاعت پذیر خود خواهم بود... البته شاید هم بدانم! دوست داشتن همه چیز را عوض می کند... دوست داشتن... دوست داشتن همه چیز را عوض خواهد کرد... فاطمه پاکدل ۱۴٠۱۱۳٠</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 05:54:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال ۱۴٠٠!</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%D9%A0%D9%A0-aqhgef8l0nlj</link>
                <description>و نوبت هرچه باشد نوبت مرور سال ۱۴٠٠ است. ۱۴٠٠ یی که باید تعریف شود، گفته شود و شنیده شود تا بتوان ورودی نو و سبز به سال جدید داشت. سالی عجیب و سخت بود! همین دو کلمه به اندازه ی کافی شایسته بیان کردن کیفیت این سال هستند. ولی اگر بخواهم دقیق تر آن را شرح دهم بهتر است از نیمه اول آن شروع کنم. نیمه اول آن از همه اش  سخت تر بود. چرا؟ نیمه اولی که برای خواندن کنکور سپری می شد. هرچقدر بخواهم از فشار و سختی اش بگویم کلمه کم خواهم آورد ولی در این حد بگویم که با وجود گذر از آن مرحله هروقت به آن فکر می کنم استرس می گیرم و دلم می لرزد و دوباره همه خستگی هایم بر می گردد. حتی هنوز خواب کنکور را هم می بینم و در خواب برای دیر رسیدن به جلسه اشک هایم سرازیر می شود. باید اغراق کنم  که بیشتر خمودی و خستگی روح م به خاطر همین آزمونی است که نمی دانم قرار بود با آن کجای دنیا را بگیرم. و خب کنکور تمام شد ولی استرس نتایج تازه شروع راه بود.  بسیار خوب هفته اول بعد از کنکور را به یاد دارم. ابدا از اتاقم بیرون نیامدم و ناهار را هم همان جا می خوردم و تا توانستم روزانه ۸ الی ۹  ساعت یا حتی بیشتر  فیلم وسریال دیدم. به گونه ای که تا ماه ها چشم درد ش را هم باید تحمل می کردم.  اسم این جریان را افسردگی بعد از کنکور می گذارم. در طول این یک هفته فقط یک شب را از آغوش اتاق جدا ماندم. دقیقا شب بعد از کنکور که به همراه یکی از عزیزانم سپری شد. و خب هدف او کم کردن از خستگی من بود. آرام ترم شدم ولی این خستگی از آن خستگی هایی بود که فقط باید با گذر زمان حل میشد که هنوز هم نشده است. و خب ماه ها گذشت و من منتظر نتایج در خانه نشسته بودم . نتایج آمد و  کارهای انتخاب رشته شروع شد و چقدر به خاطر همین قضیه اختلاف نظر وجودداشت.  اولویت یکی شهر بود، یکی رشته، خودم هم علاقه ام. و من باید گزاره ها را به گونه ای کنار هم می چیدم که همه را راضی می کردم و خب فکر کنم موفق شدم. ۶٠ انتخاب اول فرهنگیان بود. انتخاب هایی که خودم هم خیلی  از آن مطئن نبودم و انتخاب های بعدی هم دقیقا منطبق با میل و علاقه من. و باز منتظر جواب های انتخاب رشته و استرس هایش...  این که چه سرنوشتی در انتظار من است و قرار بر این است که دست در دست باد به کجا رهسپار شوم. جواب ها آمد.  وقتی سایت را باز کردم نوشته بود:  مجاز برای فرهنگیان. حس آن لحظه ام نه حس شادی بود و نه ناراحتی. حس خاصی نداشتم ولی یک نفر بسیار خوشحال بود. و خب فکر می کنم  به خاطر بی رغبتی م دقیقا مدارک روز آخر پست شد.  گمان می برم که چند روز قبل از مصاحبه بود که با یکی از دوستانم در  باغ جنت قدم می زدیم و خوب حرف هایم را به یاد دارم که به او چه می گفتم.  و این بود گفته ام:  می دانی ولی باز ته ته دلم دانشگاه شیراز است. گویا خدا آن شب ته دل م را دید و من را به ته دل م بدرقه کرد. این همان معجزه ی پنهانی است که زندگی ام را تغییر داد. و خب می رویم سراغ نیمه دوم این سال سخت و عجیب که من دانشجو شده بودم و  شروع کلاس های مجازی. به جد  کلاس های مجازی از هرچیزی که تا به حال دیده ام خسته کننده تر است. یعنی چه؟  مگر این هم دانشگاه می شود؟ نه که نمی شود!  و خب تنها قسمت جذابش  لذت بردن  از رشته ام بود که  هر روز  بیشتر شیفته اش می شوم. در این ۶ ماهی که گذشت با آدم های زیادی آشنا شدم. فرایندها وجریان های مختلفی را پشت سر گذاشتم  که حتی خیلی هایش هم برای بار اول در زندگی ام شکل می گرفت. و خب اگر بخواهم اسم نیمه دوم این سال را انتخاب کنم، اسمش را مرموز و یاد دهنده می گذارم. حس میکنم بسیار یاد گرفتم از هر زمانی دیگری بیشتر.از هر سن دیگری بیشتر. مرموز هم به این منظور که من را مرموزانه در تله حسی زیبا انداخت. و خب اگر بخواهم از بهره ها یا ثمرهایی که در این سال داشته ام بگویم نوشتن به صورت جدی تر و اشتراک گذاری اش در شبکه های اجتماعی بود. که همه ی این ها را مدیون  رخِ در پی راهی هستم که گمان نمی برم دینِ قلم هیچ زمانی و  با  هیچ چیزی از بین برود. بهره دیگرم نوشتن برای نشریه ای بود که تا به حال دو متن برایشان نوشته ام و خب همین که حس خوبی به من هدیه می دهد کافی است. و بهره دیگر شیراز گردی هایی است که به تازگی شروع شده و قرار است ادامه پیدا کند. آن هم با گروهی درجه یک و لیدری که به شخصه برایم آشنایی با چنین فرد دغدغه مندی با ارزش است. فردی که برای این کار هزینه ای هم نمی گیرد. قرار  بر این است که ۱۱ محله قدیمی شیراز را باهم بگردیم. که یک محله را هم به نام محله بالا کفت  گشته ایم  که مزار آبش خاتون در آنجا قرار دارد . آبش خاتون از آن زن های تأمل  برانگیز در تاریخ است که قصد دارم حتما درباره اش بیشتر بخوانم و بنویسم. و ۱٠ محله ی دیگر هم برای بعد از عید.و اگر کمر همت ببندم که این  ۱٠ محله را هم همراهی کنم آسوده خاطر خواهم شد. دیگر از چه بگویم؟  یک مورد دیگر هم هست که تابان زندگی ام بوده اما ترجیح م بر آن است که درون دل  بماند. که هرچه در دل بماند تازه تر خواهد ماند. و خب می رویم سراغ اهدای القاب در این سالاگر بخواهم لقب پرتلاش ترین  ماه را هدیه دهم  این لقب به ماه های فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر می رسد. یعنی همان ماه هایی که برای کنکور سپری می شد. لقب ناراحت کننده ترین به کدام ماه ها می رسد؟ باز به همان ماه های کنکور. و درس دهنده ترین ماه ها؟  مهر، آبان، آذر، دی،  بهمن و اسفند. و لقب مفیدترین ماه می رسد به...ماه ِاسفندماهی پر مغزدومین ماهی بود که به طور دقیق برنامه ریزی کرده بودم.  بیشتر روزها خوابم باوجود نداشتن کیفیت بالا  منظم بود. میزان مطالعه ام مطلوب بود. و این ماه شعر خواندم و شعر حفظ کردم. از شهریار، سعدی، مولانا، حافظ، محمد صالح علا و چه بهره ای در این ماه بردم. ولی کتاب شعری که بسیار بسیار دوست داشتم از فردی به نام ( میلاد عرفان پور)  بود. اولین کتابی که از این شاعر می خواندم و چه خشنودم که با او آشنا شدم.  شعرهایش را فراوان دوست داشتم. فراوان ِ فراوان... قلبم را نوازش می کرد... و به خاطر علاقه ی زیادم یکی از شعرهایش را برایتان می نویسمبه عنوان عیدی سال نو از من قبول کنید&quot;ای در پر و بال ما  پر و بال خودت! ما را نکشان چنین به دنبال خودت کالای شکسته را خریداری نیستاین دل که خودت شکسته ای،  مال خودت&quot; و خب ماه خوبی بودهمین که از خود راضی هستم کافی است. و برای شروع خوب است و آن را رضایت بخش می پندارم. فیلم هایی که دیدم را هم نوشتم و برای خود ارزیابی اش کردم. و همچین پادکست هایی را که گوش کردم. ولی قضیه ای که ذهنم را درگیر کرده بود به این ماجرا بر می گردد که یکی از دوستان خیلی عزیزم حدودا یک ماه پیش از من سوالی پرسید. از آن دوست هایی که مکالمه های کوتاه مدت مان کیفیت یک سال را دارند و همه چیز را در خود جای می دهند.  از همان هایی که هر ازگاهی سوال های عجیبی از من می پرسد و ذهنم را درگیر می کند. دقیقا از همان دوست هایی که می گوید این کار را انجام نده خودت آسیب می بینی! و گوش شنوایی در من پدیدار نمی شود و آخرش هم خودش به فریاد م می رسد. و خب سوال ش این بود:  در طول این سال چند روز بوده  که واقعا به تو خوش گذشته است؟ وقتی  پیامش را خواندم نتوانستم همان لحظه جواب بدهم.  گفتم:  بگذار فکر کنم، می گویم. و نهایتا نتیجه فکر  کردن م به ۱٠ روز رسید. و با گفتن پاسخ م ، او گفت: من هم همین حدود ها. و خب با خود فکر کردم واقعا از بین ۳۶٠ روز ۱٠ روز کم نیست؟ مشکل از کجاست؟ و نهایتا جوابی برایش نیافتم. ولی یکی از هدف های سال ۱۴٠۱ همین است که خودم کیفیت روزهایم را ارتقا بدهم  و روزهای خوب را در تقویم ثبت کنم که حداقل در آخر سال دقیقا به یاد داشته باشم که هر روز بر من چگونه گذشته است. و خب اگر بخواهم  از هدف های دیگرم بگویمیکی از آن ها نوشتن روزانه است. حال می خواهد خاطره باشد،  شرح حال همان روز یا موضوع خاصی ، فرقی نمی کند. فقط فقط در پی نوشتن روزانه هستم. ودلم روشن است که تحقق پیدا خواهد کرد. اتفاق دیگری که در ذهن دارم خواندن  بخش هایی از مثنوی معنوی مولانا و پنج گنج نظامی و  گلستان و بوستان سعدی است. و چه شد که به این فکر افتادم؟ ماجرای ( من و نظامی)  شخصی نهان پندار را خواندم و با خود گفتم که واقعا حیف نیست که چنین گوهرهایی را رها کردم وبه سراغشان نمی روم. کسانی که در هر کلامشان حقیقت زندگی نهفته است. و خب برای سال جدید هدف های دیگری هم در ذهن دارم که گفتنش خیلی زیاد می شود. ولی فقط به عنوان جمله ی آخر دلم می خواهد بگویم که در مسیر زندگی یتان آدم هایی را برگزینید که شما را برای رسیدن به هدف هایتان تشویق می کنند. کسانی که امید بخش باشند. نه خشک کننده امید. و به جد می گویم که مراقب چشم هایتان باشید که چه چیزی را می خواند. زیرا در سراسر مسیرتان تاثیر خواهد گذاشت و می تواند شما را در مسیر  نور  یا  مسیر ظلمت قرار دهد. به امیدِ حال خوب برای همه جهانیان  به امیدِ سالی پر معنا به امیدِ تحقق آرزوهایمانو به امیدِ تجلی عشق فاطمه _ پاکدل</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 15:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرکجا زندگی هست ایمان نیز هست</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA-ooynmxhicsne</link>
                <description>بخش جدیدی در ذهن دارم که تصمیم بر آن گرفتم که به فعالیت هایم اضافه کنم. نوشتن درباره کتاب هایی که می خوانم دقیق تر بخواهم بگویم نوشتن درباره جملاتی که من را در تله تحیر گیر انداخته است. نوشتن درباره قسمت هایی که بار اول مشخص کرده ام و به طرز عجیبی درون من را دگرگون کرد. شروعی جدیداین قسمت:&quot; اعتراف&quot; از تولستوی#پارت_اول&quot; هرکجا زندگی هست ایمان نیز هست &quot; از ابتدای ابتدا قصد شروع دارمدقیقا از همان ابتدایشایمان کلمه ای ۴ حرفی در ظاهر سادهاما دارای باطنی عمیقوقتی به ایمان فکر می کنممشخص نیست انتهای فکر کردن م به کجاختم می شود. هر بار متفاوت است. اما وجه مشترک همه ی آن ها این است که در آخر به معنی نشدن ایمان در ذهنم می رسم. هرچه می خواهم معنی اش کنم تفسیرش کنمنمی شود که نمی شودکارکردش را می دانم هدفش را می دانمآرامش بخشی اش را هم می دانماما معنایش  را نهمنظورم از معنا ( معنای مفهومی و عمیقی است که هر وقت اسمش را بشنوم، سراسر خون شود و در من جریان پیدا کند) ...همین حالا معنی لغوی اش را برسی کردمایمان از  ریشه (امن) است. به معنای امنیت یافتن. به جرئت می گویم در تمام این سال ها ایمان مأمن من بوده است. حتی زمان هایی که به خاطر شرایطی نسبت به آن دلسرد می شدم اما گویا پاشنه اش در قلبم کندی نبود. گویا همیشه ریشه اش در وجود من هست. و فقط باید آن را رشد دهم. و جمله ( هر کجا زندگی هستایمان نیز هست) جمله ای که عجیب دلم می خواهد هر روز به آن بیندیشم. شگفتی آن جمله کجاست؟ گمان می برم شگفتی اش از آن شگفتی هایی باشد که  قلبت را سرشار از یقین می کند. هر بار که این جمله برای فکر کردن در ذهنم حک می شود گویا برای بار اول است که با آن رو به رو شده ام. هربار رازی جدید برای ارائه دارد. و خب این جذاب استجذاب تر فکر کردن درباره فکرهای های متضاد ی است که در ذهنم شکل می گیرد. جنجال ذهنم را دوست دارم. و بر آن نیستم که به این جنجال خاتمه دهم.  پ.ن:[ پنجشنبه شبی که گذشتهوا دلگیرِ نمناکِ سیاهِ پرکلاغی بود!] ۱۴٠٠۱۲۱۹فاطمه _ پاکدل</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 09:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-ihl8ocmlqlod</link>
                <description>دلم نوشتن های پی در پی می خواهد. دل در همین ابتدا سخن از دل به میان آمد. چه ابتدایی! یعنی انتهایش هم به همین باشکوهی است؟ تا به حال به معنای دل فکر کرده اید؟ من که نه! ولی حال که صحبتش شد فکر می کنم. د لجدا از هم بی معنا است. اما همنشینی یشان چنان باشکوه است که در شان خود نمی بینم کلمه ای را در توصیفش به کار ببرم. اسمش سنگین است. بسیار  هم سنگین... سنگینی  اسمش حتی خودش را  هم اذیت می کند.  ما که جای خود داریم... یک بار دیگر بشنودقیق تر بشنوخیره بشنوشیرین بشنودلآری!  دلدلدلدلخب معنایش چه شد؟ نمی دانم! گویا ذهنم با فکر کردن به آن خالی می شود. حتی خالی تر از خالی... تهی مطلقصفر پوچخب کجای مطلب بودم؟ دقیقا همان جا که دلم چه می خواهد؟ دلمنوشتن از تمام حرف های ناگفته ام را می خواهد. نوشتن از تمام تلاش های نکرده ام را. نوشتن از شادکامی های به دست نیامده را. نوشتن از عدم خنده های  ته دل را...و شاید هم نوشتن از کارهایی که انجام داده ام. ولی از همه بیش تر دلم نوشتن برای یک شخص را می خواهد.  شخصی که وجودش در ذهنم باشد. ماهیتش هم از حرف های من شکل گرفته باشد. خب این همان خودم نیستم؟! دقیقا!! دلم در پی نوشتن برای خود است. برای این که بگویمخیلی حرف ها راخیلی حس ها راخیلی ناگفته ها راحتی ناگفته هایم تا زمانی که به خودم گفته نشود ناگفته است و ناگفته خواهد ماند. و هرچه زمان حرف زدن با خودم را به تعویق بیاندازم بد می شود، بسیار هم بد می شود. پس امشب تصمیم بر آن است که حرف هایم را به خود بگویم. به همان خودی که با من ماند. به همانی که با دست های روشن ش در شب های تاریک، من را تنگ در آغوش گرفت. به همانی که حتی خیلی زمان ها سرزنش م کرد. و به همانی که یار ابدی من است. یار ابدی که مرگ در لحظه ی پایانی در  حضورمان سر خم می کند.  در برابر جلال و جبروت نزدیکی من و تو سر خم می کند. و راهی جز پذیرش واقعیت جداپذیری ما را ندارد. یار ابدی  خودت را آماده کن. آماده برای نبردی طاقت فرسانبرد گفت و گوهاحرف هایم از جنس گل سرخ است. گل سرخ با خارهای تیزی که حتی می تواند جگرت را خراش دهد. خراشی که شاید از همان اثرهای جاویدان بر سینه داشته باشد و هیچ گاه التیام پیدا نکند. فقط در مرور زمان کم رنگ و کم رنگ تر می شود... ۱۴٠٠۱۲۱۶فاطمه _ پاکدل</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 21:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; کتاب ها ما را افسرده می کنند &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-yesqitelpqd7</link>
                <description>نسبت به صدق یا کذب تیتری که انتخاب کرده ام اطمینان خاطر ندارم. حتی نمی دانم وقتی اطمینانی ندارم چرا به عنوان اصل مطلب آن را در نظر گرفته ام. ولی این را می دانم  که بعضی اوقات،  حاشیه رفتن به کناره ی خاکی اشکالی ندارد. زندگی را اگر بخواهی همیشه بر اساس قانون،  روش های معین، برنامه ریزی پیش ببری که دیگر زندگی نیست. زیستِ سازمانی ای است که خودمان به عنوان حصار برای خودمان درست کرده ایم. دقیقا از چه حرف میزنم؟ از همان زندگی چهارچوب دار و با قاعده ای که حرفش در اطرافمان پر است. و جامعه مدرن قصد فرو کردن در کله یمان را دارد حتی با زور پُتک هم که شده. همان چیزی که می خواهند بگویند که اگر زندگی ات همیشه با برنامه نباشد، موفق نخواهی شد و فلان و فلان و فلان... تا حدی درست استاین که زندگی ات نظم و ترتیب داشته باشد خوب است،  خیلی هم خوب است. اما تا به حال به حرف هایی که در زمان انجام ندادن برنامه هایتان به خودتان زده اید فکر کرده اید؟ همه ی آن جملات را در ذهن تان مرور کنید. تماما از جنس خودخوری، اهانت به خود و تحقیر  است. حرف هایی که به سم تبدیل شان می کنیم و با دست خودمان به جسم و روح وذهن مان تزریق می کنیم. همین سبب می شود که روز به روز در چشم خودمان کوچک تر به نظر برسیم. چقدر به حاشیه رفتم... اصل مطلب فراموش نشود. البته شاید نشود اسمش را حاشیه گذاشت. شاید باید این ها را بیان می کردم که جاده درونم را صاف و صیقلی کرده باشم که بتوانم اصل مطلب را بگویم. آهان اصل مطلبکتاب ها افسرده یمان می کنندمی دانید ادعای کتاب خوان ها را ندارمحریص هستم برای خواندن کتاب اما عملی کردن این حرص هنوز به اندازه ای که مدنظر م هست نرسیده است.  کتاب هایی را خوانده ام که از ریشه و بن غمگین هستند و من را اندوهگین می کردند. البته قبلا چنین عقیده ای داشتم. اکنون معتقدم هر کتابی  ، می تواند ما را به درون  غم فرو ببرد.  غمی که با هیچ چیز حل نمی شود و تا آخر عمر مان به عنوان محلولی حل نشده در وجومان باقی خواهد ماند.  چه زمانی به این نتیجه رسیده ام؟ چه اتفاقی افتاد که این گونه شد؟ باید بگویم با خواندن کتاب جزء از کل که  ۲ ماه ۱٠ روز پیش شخصی خااص در جواب به جعبه سوال ( قشنگ ترین کتابی که خواندید) به من معرفی کرده بود شروع شد. کتابی که حدودا دو هفته پیش تهیه کردم و شروع به خواندش کردم.  در ساعت های اولیه یا حتی روزهای اول نکته ای مرا بسیار متعجب کرد وآن چه بود؟  سرعت خواندنم به شدت نسبت به قبل کاهش یافته بود. اصولا کتاب های داستانی را سریع می خواندم. اما دو هفته گذشته است و من فقط فقط فقط ۱۵۹ صفحه از آن را خوانده ام. دلیلش را هم فهمیدم. هر خطی که می خواندم، غرق در فکر می شدم. خودم را جای آن شخصیت می گذاشتم. سعی می کردم شرایط ش را برای خودم همانند سازی کنم. با خود می گفتم اگر من جای او بودم چه می کردم؟ در این میان قسمت های مورد علاقه ام را هم  ظبط می کردم که داشته باشم.  حال چرا ننوشته ام و ظبط کرده ام؟ حس می کنم وقتی  جمله ای توانسته وجود من را حتی برای چندثانیه دگرگون کند و علاقه ام را جلب کند باید با همان احساسی که در صدایم هست به ثبت برسد. علاه بر این درباره اتفاق هایی که افتاده بود فکر می کردم  و به  حقیقت هایی درباره آدمی، جامعه و شرایط زندگی پی می بردم. بعضی اوقات با خود می گویم ای کاش نمی فهمیدم... فهمیدن، همیشه آدم را از آنچه که هست غمگین تر می کند. ولی در نهایت به خود جواب دادم شاید هضم کردنش برایم سخت باشد ولی بهتر از آن است که سرم را زیر برف کنم. و اتفاق عجیب آن بود که تمام این مواردی را که ذکر کردم از دید کسی که این کتاب را به من معرفی کرده بود هم برسی می کردم و هر روز به آن  می اندیشیدم. یعنی او چه نظری درباره این قضیه دارد؟ و سوال های بی شمار دیگر... وقتی این فرایند عجیب را درک کردمتنها مسیری که ذهنم به من نشان داد این بود که به کتاب هایی که تا کنون خوانده بودم هم چنان عمیق فکر کنم. در این مدت حس می کردم مغزم ممکن است هر لحظه منفجر شود. ولی فکر است... نمی توانستم جلوی آن را بگیرم. نتیجه اش هم شد  مدتی دوری از نوشتنو فکر های مداوم... برای همین است که می گویم کتاب ها ما را افسرده می کنند. همین که حقایق تلخ را بفهمی و هر روز  هر روز عمیقا به آن فکرکنی و با هر فکر کردن آهی از سینه بیرون دهی بسیار طاقت فرسا است. ولی یک لحظه صبر کنیداصلا از کی تا به حال  اسم فهمیدن حقایق، افسردگی گذاشته می شود؟ حس میکنم زندگی و آدم هایش به ما یاد داده اند که فهمیدن حقیقت جزئی از فرایند زندگی محسوب نمی شود.  و همین سسب می شود کلمه افسردگی در ذهنمان حکاکی شود.  حال که بیشتر فکر می کنم اسم آن افسردگی نیست.  فقط و فقط فهمیدن حقیقت است. فهمیدن حقایقی که بخشی از زندگی است و شاید هم باعث پیشرفت ما شود. اما اسم این متن را همان ( کتاب ها ما را فسرده می کنند) می گذارم باشد. که هر روز هر روز به من یادآوری شود که چه واژه ها و حس ها و حرف هایی به خاطر ناخودآگاه ذهنی ام در خطر افتاده اند و در خطر هستند.۱۴٠٠۱۱۱۷فاطمه _ پاکدل</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 02:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بَـ شَـ ریـــــــــــــــ یَت</title>
                <link>https://virgool.io/@pakdelfatima247/%D8%A8%D9%8E%D9%80-%D8%B4%D9%8E%D9%80-%D8%B1%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80-%DB%8C%D9%8E%D8%AA-tbag0zzeooxx</link>
                <description>مدت هاست که هیچ چیز ننوشته اماز هیچ چیز دقیقا منظورم هیچ چیز استحتی یک کلمهدلیلش را هم می دانمخسته ام... خسته تر از آن که قلم به دست بگیرم  و کلمه ها را روی کاغذ به چرخش در آورم. ذهنم درد می کند، ولی متاسفانه یا بگویم خوشبختانه نه بستن شالی آن را درمان می کند،  نه قرصی، نه پمادی... تنها درمانش زمان است شاید هم استراحت  شاید هم کنار آمدن با خودمو خوشبختانه به این منظور که با وجود این که درد می کشی،  با خیلی از حقایقی که قصد فرار کردن از آن را داری روبه رو می شوی.حقیقتا  باید بگویم  چه دیدار تلخی. حتی تلخ تر از شربت سرماخوردگی که در بچگی به زور در حلقمان می ریختند. آن قدر تلخ که حس میکنم روز به روز از بشریت و ذات آدم ها متنفر  می شوم.  تنفری که اگر به حیطه عمل هم نفوذ نکند، لااقل مثل موریانه ذهنم را می جود. جویدنی که هر گز پایانی نخواهد داشت. چیزی که در ذهنمان فرو کرده انددر جامعه،  در خانواده،  در اخبار،  در همه چیز به ما گفته شده است: که آدم ها را دوست داشته باش.  آدم ها همیشه خوب هستند پس باید با آن ها خوشایند رفتار کنی، آدم ها تنها راه نجات تو هستند،  آدم ها تنها راه پر کردن تنهایی تو هستند،  فقط آدم ها در کنار تو هستند. همش آدم ها،  آدم ها،  آدم ها... دیگر از این شنیدن  کلمه ای که انرژی اش بار  سنگینی را روی دوشم می گذارد خسته شده ام.  حال در نقطه ای  ایستاده ام  که خود را برانداز می کنم .عقایدی را برانداز می کنم که دقیقا متضاد با حرف هایی است که از بچگی در ذهنمان نقاشی کرده اند. در تقابل به شدت ناخوشایندی قرار  گرفته ام.  تقابلی که از طرفی به خود می گویم  دیگر این همه هنجار شکنی بس است. چقدر همیشه عقایدت با همه چیز و همه کس در تضاد است و از طرف دیگر هم نمی توانم چیزی را که می بینم،  استشمام میکنم، لمس میکنم را انکار کنم. من هرچه باشم، کسی نیستم که بتوانم چیزی را انکار کنم. خودم را که نمیخواهم گول بزنم. هر روز هر روز هر روز  عمل های کثیف این بشریت راذات انسان ها راو کثافت هایی که از کارهایمان می بارد را می بینم. جنگ،  سیاست،  فرهنگ،  دولت و و و.... را هم که فاکتور بگیریم. همین کارهایی که هر روز خودمان،  شما،  و من من من من من می کنیم را نظاره گر باشید. کارهایی که هر روز هر ساعت انجام می دهیم و آخر شب هم میخواهیم آن را توجیه کنیم. هر شب خودمان را در معرض شلیک کلمات  قرار می دهیم و خودمان را با توجیه های خودمان تیر باران می کنیم. دقیقا بخواهم بگویم از چه حرف میزنمباید بگویم از بی اهمیت و بی محلی هایمان به یکدیگر با وجود اهمیت قائل شدن در ظاهر برای هم  صحبت میکنم. چیزی که برای من از جنگ و سیاست و هرچیز دیگری هم که گفته بودم دردناک تر است و دردناک تر خواهد ماند. می دانید چرا؟ زیرا جنگ جسم ها را مورد هدف قرار می دهد سیاست عقاید رااما بی تفاوتی قلب ها را مورد هدف قرار می دهدقلب و دلی که برای خدا ارجحیت داشت و آن قدر در ساختن آن ظرافت به خرج داد، حال  در مسیر بشریت در انتهای آن هم جای نمی گیرد. به یکدیگر می گوییم چقدر برایت ارزش قائل هستم.  حرف های خوب وقشنگ می زنیم....  یحتمل یا حتی به طور قطع درست هم است. ولی بعضی اوقات رفتار خودمان را مرور کنیماز بی اهمیت بودنمان برای پیام هایی که برایمان می فرستند. از بی اهمیت بودنمان نسبت به متن هایی که هرکس ممکن است برایمان ارسال کند. از نظرهایی...  که به عنوان هدیه به ما نثار می شود. از کلماتی که شاید پشت آن ساعت هافکر و مقدار زیادی احساس بوده و به راحتی از آن گذشته ایم و با بی حالی آن را جواب داده ایم. از  حضور مرتب مان  در یک فضای مجازی ولی اهمیت ندادن به چیزهایی که برایمان فرستاده می شود. از حرف هایی که باقی افراد شاید رویاها و امیدشان را به آن ها گره زده باشند و ما با بی اهمیتی آن ها را می بریم. و منی که بارها همین کارها را انجام داده ام و بعضی اوقات این گونه خود را توجیه کرده ام که فقط میخواستم بهترین جواب را کشف کنم. شاید بعضی اوقات هم همین گونه بوده است ولی دلیل اصلی اش همان بی حوصلگی است. بی حوصلگی که حتی نمی دانم از کجا نشات می گیرد و ریشه اش از چه چیزی در وجودم تغذیه می کند. و من هر روز هر روز احساساتم نسبت به ذات خودم،  ذات انسان ها، بشریت منفی تر می شود. و اصلا ایده ای ندارم که خوب است یا بدو حتی حوصله راهی برای درمانش هم ندارم حتی دیگر نمی خواهم به آن فکر کنم( می دانم که حداقل این مورد امکان پذیر نیست.)  این را نوشتم که فقط فقط به خود تلنگری بزنم. به خود یادآوری کنم که می دانم آن قدر همه چیز سخت شده که شاید نتوانم به اندازه قبل به دنیای اطرافم توجه کنم ولی از خود تمانا میکنم که از مسیر توجه خارج نشوم. فاطمه _ پاکدل۱۴٠٠۱۱۱۱</description>
                <category>پناهگاه</category>
                <author>پناهگاه</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 00:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>