<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پناه سازگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@panah_sazgar</link>
        <description>نویسنده و شاعر کاکتوس، پیج اینستاگرامی: (panahnevis)                   [من مسلمانم]</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:16:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/271673/avatar/4gHLKn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پناه سازگار</title>
            <link>https://virgool.io/@panah_sazgar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شکستند دل را جانانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%85-ey3xsgwwx6co</link>
                <description>من از مردمی گریزانم که شکایت می‌برند از خود به خود؛نمی‌ترسند از کسی که شکوه‌هایش را به خدا برده!شکستند دل را جانانم،مگر شیطان به تو قسم نخورد که من خنده‌هایم از گناه باشد؟!که من آبرویم را به دست مردم بسپارم،که من جان و دل و ناموس خود را به چند عدهٔ ناچیز بفروشم؟!مگر من بندهٔ تو نباشم که چنین از حق به ناحق قمار کنم؛منِ نادانِ سیه‌نامه به جز تو دل نسپارم که دل مشت‌ها خواهد خورد از آن بی‌غیرتیِ بی‌حاصل!شکستندم ولی هرگز تو را از خود جدا نکرده‌ام،جانانِ جانانم، خدای خوبانم...منِ زیباپرست از زشتی به دور می‌مانم،مگر چشمم غلط کرده؛تو را در روح آدمی‌زادت نمی‌بیند.من از دینم، چه از ایمان تو را دیدم تنها در عالم؛ سپس آرام تمام عاشقانت را که چه گویم دلم خون است از تعدادش!دلم خون است از تنهایی،از چشمان تاریکم...خدای من،تمام من،مرا از ترس پنهان کن،به آغوش کسی بسپار که بویت را تمنا کرد!برایت قصه‌ها گفتم از این خونین دلِ عمداً شکسته،به جز الله تمنایت امید حاصل نخواهد کرد.</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 21:54:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بغل نمی‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-lvkokmzp8x0j</link>
                <description>دل که می‌گیرد هیچ اشکی مرهم نمی‌شود، هیچ موسیقی آرامت نمی‌کند، دل از چه می‌گیرد که خدا را هم نافرمانی می‌کند؟ نمی‌دانم...درست زمانی که تمام زخم‌ها را زیر خروارها خاک می‌پوشانم، یک زخم دیگر روی زخم‌های کهنه‌ام می‌افتد. درست همان زمان که می‌خندم، سر باز می‌کند...هنوز هم از بقیه می‌پرسم چه زمانی آرامش دارند؟ همه راهی را امتحان می‌کنم اما هیچ‌کدام آرامم نمی‌کند. نمی‌دانم شاید چارهٔ من مرگ باشد.چاره‌ای که هیچ‌وقت نمی‌آید، غم است دیگر خدایا به دل نگیر، گاهی هیچ‌چیز آرامم نمی‌کند، هرچه گریه می‌کنم نمی‌شود... کفر می‌گویم تا آرام شوم، آخر زورم به هیچ‌کس نمی‌رسد، کسی را ندارم برایش گریه کنم، کسی را ندارم از دردهایم بگویم، جز تو چشمانم را از همه می‌دزدم.شاید باید بمیرم تا آغوش تو را لمس کنم... بار امانتی که آسمان نکشید را شانه‌های نحیف من چگونه بکشد؟تو که می‌دانی ناتوانی مرا، چرا بغل نمی‌کنی؟#پناه_سازگار</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 12:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%86-plqc3ivrf7g2</link>
                <description>بالاخره کتابی که مدت‌ها منتظر بودم چاپ شه چاپ شد و به دستم رسید. من دارم به آرزوهام می‌رسم و این اول راهه، خدا رو صد هزار مرتبه شکر.مطمئنم یه روزی این کتاب رو جز بهترین کتابام گوشه کتابخونه‌م پیدا می‌کنم (:بالاخره کتابی که مدت‌ها منتظر بودم چاپ شه چاپ شد و به دستم رسید. من دارم به آرزوهام می‌رسم و این اول راهه، خدا رو صد هزار مرتبه شکر.مطمئنم یه روزی این کتاب رو جز بهترین کتابام گوشه کتابخونه‌م پیدا می‌کنم (:خوشحالم برای سومای قشنگم (: انتشارات حوزه مشق یه جورایی با اون استخاره داره درست پیش میره (: </description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 00:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکاوک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%86-t3qtdk8w7yso</link>
                <description>در جاده‌های خاکستری تاریکیا در خلوت بی‌وزنیکمی گرما شعله‌ور استشاید جنگل می‌سوزدیا زمین بالا می‌آوردآتشی‌ست بی‌نور، نزدیک است؛اما کسی چه می‌داند کجاست.راه می‌رومهمه می‌گریزنداز آتش به یخ!پرنده‌ها مگر مرا رها نکرده بودند؛هجوم می‌آورند روی شانه‌هایمدندان می‌گیرند و پروازم می‌دهندزمین دهان باز می‌کندو من سوار بر ابری، باران می‌شومبر روی درختی می‌چکم که لانهٔ چکاوکی برپاست.و چکاوک‌های کوچک مرا مادر می‌خوانندو مادر چه کسی‌ست جز پناه آدمیجز آبی هنگام تشنگیهمان مطرودین بی‌هیاهوی شهرکه در چشمان بادی پروازشان دادیمیا درون قفسی برایشان صورتک ساختیم...زین پس برف می‌شومهمانند نگاه یک زندانی...چون چکاوک‌ها رفته‌اند از شهر.و دوباره من در سکوت رها شده‌ام!نویسنده✍?: #پناه_سازگار</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 00:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماه کجا بودم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-eh5yigmymzcn</link>
                <description>سلام به همگی، من این یک ماهی که نبودم مشغول آشنایی با آدمایی بودم که زندگی‌شون رو برام تعریف کنن و حالا کانال اعترافات رو زدم برای نوشتن زندگی‌نامه‌ها. اگر خواستین افتخار بدید و عضوش بشید و حمایت کنید.این مدت یک ماه از همه حرف شنیدم که تو نمی‌تونی و کسی بهت اعتماد نمی‌کنه، کسی سراغت نمیاد و موفق نمیشی. اما من سخت تلاش کردم، جاهایی رفتم که خیلی عجیب و سخت بود، با کسایی هم‌کلام شدم که اصلا شبیه من نبودن. تونستم و فقط عضوگیری کانالم که قسمت مهم ماجراست مونده. خوشحال میشم حمایتم کنید.https://t.me/eeterafatt</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 20:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز این‌جا این است...</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-octuwsvd9cbq</link>
                <description>قدم می‌زنند مردمشهر خالیست اما...صبح را می‌گوییمردی کتش را دور سرش پیچیدهو گوشه‌ای سر بر گردنکیسه‌ای در آغوشدر خواب می‌نالد.پاییز این‌جا سرد استهمه می‌بینیماما گذر انگار؛چاره‌‌اش این است...مرد نالان زیر لب شایدخاطره می‌گویدشاید از آن روز،از قصه‌های بی‌اعتیاد می‌گوید...آری، این‌جا پاییز این است.پ.ن: (هفت صبح جمعه، با همچین صحنه‌ای روبه‌رو شدم...)</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 11:00:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با یک دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-sjq5mqoylgie</link>
                <description>و هر کس را دیدم، برای درمان رنجوری‌هایش چاره‌ای جز آغوش نداشت؛ اما در قحطی دستانی که امنیت داشته باشد، به چاره‌اش خندید!شهر را ویروسی مسری به‌نام حمق گرفته بود و خبری از دیوانه‌ها نبود...دیوانه‌هایی که می‌شد از گرمای تن‌شان، زمستان شهرمان را گرم کنیم؛ بستری بودند و نفس‌های آخرشان را به‌تنهایی در گوشه‌ی تیمارستان می‌کشیدند...دیوانه بودند اما عاشق می‌مردند؛ دیوانه بودند اما نفس‌های‌شان بوی وحشتناک حمق دیگران را می‌زدود.مردی در بالین زنی دیوانه می‌گفت:- کاش دیوانگی را سبک زندگی می‌کردیم، تنها برای آغوشی با بوی عشق!پ.ن: شاید او هم دیوانه‌ است اما در بند... دلیل نیامدنش را این‌گونه توجیح کنیم.</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 01:32:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام دین برتر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-relj44kr7vih</link>
                <description>نه شیعه برتر است، نه سنی!شیعه‌ای از بزرگان اهل سنت، می‌پرسه؛ چطور باید به خدا برسه، اون آدم نمی‌گه بیا سنی شو، بیا به دین من تا رستگار شوی، میگه تو چنگ بزن به تشیع خودت! از علی کمک بخواه.چرا؟ چون می‌دونه قرار نیست آدم‌ها با مسلکشون به جایی برسن. کافیه خدا رو بشناسیم، راه درست جلو پامون میاد. برای خداشناسی هم به خودشناسی نیازه، خودشناسیم مثل اون چیزی نیست که مجری صدا سیما گفت: ما باید اخلاقیات و علائقمون را بشناسیم. نخیر خودشناسی یعنی پیدا کردن من درون، والای این حرف‌های بچگانه‌س.دعوای بین شیعه و سنی و مسیحی و فلان و بهمان راه انداختیم که چی؟ این ما نیستیم که تعیین می‌کنیم طرف مشرکه یا نه، وقتی طرف قسم می‌خوره به خدا که آتئیسته، این یه جوک نیست که. درون ما یه احساس نیاز هست به خالق!خدا بر ما احاطه داره، در نتیجه از سخنان فردی که بر ما احاطه داره می‌تونیم راجع به شناخت خودمون برسیم.و به نظرم بهترین کار واسه قانع کردن در زمینه خلقت، توجه کردن به افسانه‌ها و داستان‌هاییه که در این زمینه اومده.البته ما باید یک هدف داشته باشیم توی این دنیا.تلاش برای رسیدن به کمال، یعنی اینکه باید تمامی استعدادهای درونیمون رو به کمال برسونیم.مثل یک دانه که کاشته میشه و تبدیل به درخت میشه.بحث فکر کردن هم نیست آخه، بحث فهمیدنه.راجع به یک‌سری ابعاد میشه فکر کرد، اما لزوما فهم حاصل نمیشه.یه حدیث هست که می‌گه، راجع به هستی خدا بیندیشید، ولی راجع به چیستی خدا نه. چرا که فهم حاصل نمیشه و ممکنه حتی باعث جنون بشه.البته عرفا هم توی این زمینه ورود کردن...اونا بر این حدیث قدسی هستن که:گنجی پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا مرا بشناسند.البته همینم خیلی داستان داره تا فهمیده بشه.گفتم، واسه قانع شدن تا حدی، باید به افسانه ها رجوع کرد.در کل در قید و بند برتر بودن دینتون نباشید، مارو قراره بر اساس اعمالمون بسنجن. هدف ما خداست، زبالاییم و بالا می‌رویم؛ پس انقدر دعوا نکنید بین ادیان، بله افکار متفاوته، راه متفاوته، ولی خدا که هدف غاییه یکیه، به ولله یکیه. ماها فکر می‌کنیم یکی نیست؛ خدای مسیحیا یا ما فرق داره؟ نه نداره، چرا داشته باشه آخه. منم خیلی وقته نمی‌خوام دینم‌ رو به کسی اثبات کنم، ولی خدام رو چرا!تنها کاری که باید کرد اینه که به کمال برسیم، تمام؛ که البته سخته، سخته، خیلی سخته.اینایی هم که نوشتم صرفا نتیجه کلی نداره و پخش و پلاس، فقط خواستم خودم‌و بنویسم. افراد متعصب منو جر ندید? دین شما برترینه.</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 00:34:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسه شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-d58jaucjc2g3</link>
                <description>تمام پرسه‌هایم در این شهرِ غریبه‌‌ای که از بدو تولد او را ترک نکرده‌ام، از حجم دلتنگی برای خانواده نگران است، می‌ترسد از قدم برداشتن و نرسیدن.دو پای قفل شده‌ام در خیابان خلوت به کف زمین چسبیده و سکوتِ هیاهوی درونی‌ام را تنها کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت و زیر کردن آب باران می‌شکند. انعکاس این تنهایی هم آینه‌های تزئینی دیوار را گریان کرده.اما به ناگاه نبض زمین چنان می‌زند که انگار عاشق شده. حیرت زده از کار زمین، می‌بینم؛ تمام غریبگی‌های شهر می‌شکند.غریبگی که از میان برود، زمین با ضربان من زنده است و شهر مرا می‌نگرد، انگار می‌داند چه اتفاقی دارد می‌افتد....و چه ذوقی دارد.سایه‌ای می‌بینم...آشناست.آشنایی که از بدو تولد ندیده‌ام، عطر تن‌ش را به خوردم می‌دهد و می‌رود... سال‌هاست با آن عطر تن، زندانی زندگی شده‌ام و او هم‌چنان می‌رود...انگار آمدنی در کار نیست دیگر، می‌آید که برود...انگار متعلق به کسی نیست!می‌آید که بگذرد...</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 00:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل ناشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-rxzhnuvxjkvf</link>
                <description>خیال ما آزاد و دل در بند مهجوری، قریبیم به رفتن‌های مسکوت تَرَک خورده، همان‌ خو کرده در آغوش، همان فتح شکست‌آویز، همان رد غریب نامأنوس...خیال ما آزاد می‌رفت به هر جا مهر جولان داد؛ ولی دل که در بند است، کجا را امنیت خوانند؟بدان نادان بخت برگشته، ناامن امین زاده در این مقتل، کثیراً رونوشت زاده...بدان ای مجنون شده بر یار که یار بی‌وفا را بی‌تو صدها یار پیدا خواهد شد، بدان امروز نشد، فردا قرار بی‌ملاقاتی‌شدن تصویب خواهد شد، بدان سرما گرما نمی‌بخشد، همان‌طوری که دست پینه‌بسته امروز نان نمی‌بخشد.بدان ساده دل گمراه بی‌آغوش، دلت را دل‌شناسی هم اگر بود، قاتلین در کمین بودند!پ.ن: در حال گوش کردن به، به من بگو بی‌وفا (:</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 20:23:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب نمی‌شکنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%87-h9tbjnedtg5t</link>
                <description>باید بدونیم؛ قلب نمی‌شکنه، این روحه که می‌شکنه...روح واقعیت آدماست، روح معنای زندگی قلبه! واقعیت که بشکنه، دروغ وارد بازی میشه!زندگی بی‌معنا چیزیه که نمیشه حتی راجع‌بهش حرف زد!دروغ هم که عشق نمی‌شناسه...این اتصالی‌هایی که زندگی رو می‌سازن، قلبشون روحه! باید مراقب روح آدما باشیم...(:</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 22:25:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ ماوراء بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A1-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-klx9froqi6vq</link>
                <description>تو دورانی از زندگی‌م هستم که هم عاشق تنهایی‌ام هم نیستم، هم دلم سفر می‌خواد هم نمی‌خواد، هم می‌خوام کار کنم هم نمی‌خوام و به همین منوال...واقعیت اینه که من خسته‌م! بی‌چون و چرا. از هیچی لذت نمی‌برم؛ نه اینکه لذت نبرم، هیچ اتفاقی نیست که لذت ببرم!واقعیت اینه که هیچ چیز با انتظارهای آدمی مطابق نیست. نسل من تا به سنی رسید که خودش‌رو پیدا کرد، وضعیت اسفبار شد!من شش سال دیگه باید درس بخونم تا به اون چیزی که می‌خوام برسم؟ شبیه یه شوخیه! تو شهری زندگی می‌کنم که نمی‌تونم یه کلاس نقاشی پیدا کنم! تو کشوری که برای یه هفته نقاشی باید سیصدهزار تومن از جیب مبارک هزینه کنم.من از ایران خسته‌م...دلم برای کشورم می‌سوزه؛ انقدر به مهاجرای افغانستانی پناه داد...جایی که تو کشور خودشون دختر و مادر و خواهرشون رو باید بدن بره جنگ؛ توی کشورم امنیت داشتن، بماند برخی صلب امنیت هم کردن، الان کارگر افغانستانی به ایرانی میگه ما نبودیم شما حداقلیاتون‌رو هم نداشتین! چقدر نمک نشناس آخه؟ رئیس جمهورشون توییت میزنه بالحن بد که آب مفت نداریم، بچه سیستانی من داره جوون میده!لبنانی توییت میزنه لبنان‌رو از دست ایران نجات بدید! اوکی، واقعا خسته‌م از ایران...من و امثال من تلف شدیم و این یه واقعیت غیرقابل انکاره!وضعیت ازدواج با اپلیکیشن همدم حل میشه‌، اصلا من سیاسی نیستم ها، نمی‌خوامم باشم ولی ناچاری گیر کردم توش!من تو این سن دیگه نمی‌تونم امیدی داشته باشم، من رویاهایی داشتم که باید اتفاق میفتاد ولی نشد! رویایی دارم که معلومه اینجا، اینجوری نمیشه!من از فرهنگ این بشر کلا بیزارم...انگار دنیا دیگه جای زندگی نیست، ایران، اصلا؛ یه زندگی سوخت و سازی داریم و هیچ!شاید بگید منفی میبینی، غلطه حرفات، باشه من که علامه دهر نیستم، شاید اشتباه کنم! اما این تفکر چیزیه که الان برام ساخته شده، با نگاهم به جامعه‌م.پ.ن: صلح آمیز حرف بزنیم، ببینیم باید چه کرد؟</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 16:18:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌آلوده</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-ltcyblwxjqyb</link>
                <description>امشب بی‌خواب‌ترین شب عمرمه. گفتم نباید هر روز چنین خوابی ببینم. اما خیس عرق بلند شدم و نشستم روی زمین، جلوی پنجره! خیره شدم به حیاط!خواب امشب، اون دختر با اون چشماش بهم گفت: ازت گذشتم.من کجای کارم بی‌عدالتی کردم مگه؟!قاضی شهر، یه ناعدالتی داره که ممکنه خفه بشه...تا خود صبح سجده کردم و طلب مغفرت. این بغض، این فشار وحشتناکه. یه عمر دنبالمه. اون دختر...حیاط!خدای من...من یادم میاد...مگه چی کار کردم؟ من که گناه نکردم. من حتی نگاش نکردم که معذب نشه، نکنه فکر بد بکنه خانواده‌ش! الان...من حواسم‌و ازش پرت کردم که نکنه بره توی دلم. در دلم‌و به روش بستم که...وای...من رحمت خدارو روندم؟!من چه کردم مگه؟! این اشک‌ها من‌و از پا در میاره دختر...بگو چه کنم؟! کجایی الان...کجایی...چهار سال جدایی، چهار سال فراموشی و ترس...یادمه بعد اون روز من هر روز به همه می‌گفتم زن می‌خوام، حتی از داداش اون دختر خواستم از فامیلاشون برام یکی‌رو معرفی کنه! انقدر که اینا خوبن...ولی اون دختر، روم نشد بگم...ترسیدم...وقتی خدا یه چیزی‌رو میذاره جلو چشمت‌ و تو نمی‌بینی!اصلا قرار نبود بیان خونه من! اون سفر اتفاقی‌شون، ساعت یازده شب مهمونم شدن...چرا ندیدم؟!کاش اون دختر زودتر پیدا شه...پ.ن: پیوندتان مبارک؟ مبارک...</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 19:04:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن از ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-kzxrcxpjipyc</link>
                <description>تا حالا از رفتن کسی انقدر ناراحت نبودم که دستم به نوشتن نره! شاید اگه نبود، من خیلی حوصله‌ی نوشتن تو ویرگولو نداشتم...نمی‌دونم چی میشه که یهو تصمیم میگیری بری و نمونی، ولی دردناکه! باید درک کرد ولی سخته! راستش خوبا بدجور دارن کمرنگ میشن!منتظر می‌مونم تا برگردی بهترین، اسی که اسماعیل و اسحاق نیست!هییی...</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 15:26:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب آلوده</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-c4b00rscipgi</link>
                <description>از اداره، با اون همه کار سنگین اومدم خونه، خونه مجردی حیاط‌دار متوسط! دل‌باز اما دلگیر...برای من! مادرم که از اون ور شهر راه میفته میاد خونه‌م تا غذای گرم بذاره رو گاز، حتی اگه فرصت نکنه من‌و ببینه.بوی غذا توی خونه پیچیده، اما مادرم نیست...بوی عطر هیچ زنی توی خونه‌م نیست. طبق عادت، کتم‌و در میارم و روی کاناپه دراز می‌کشم...حس طبیعی تنهایی توی ۲۷ سالگی‌م توی خونه حس میشه! نمی‌خوام بخوابم...اما خسته‌م، پلکام سنگین میشه و دوباره اون خواب! نمی‌فهمم، خواب خوب یا بد مشخص نیست. اما این همه مدت یه خواب معمول دیدن نباید عادی باشه. دختری که فقط چشماش معلومه، گوشه‌ی بهشت نشسته! رویاست یا کابوس...بهش نمی‌رسم...دور میشه هر بار. نگاش غمگینه، انگار دلخوره! من نمی‌فهمم...بوی سوختگی میاد با صدای تلفن که خونه‌رو برداشته!خوابم برده و زیر گاز روشن مونده...به مامان میگم چیزی نیست و غذارو می‌ریزم دور. نعمت خدا حیف شد. آخه...تو کی هستی تو خواب من؟!با این کبد چرب، مجبورم کمی سوسیس سرخ کنم. انقدر غذای بیرون خوردم که ممکنه یه روز سر همینا بمیرم.همه میگن ازدواج کن. مگه من نمی‌خوام...ولی دختر خوب پیدا نمیشه. یعنی قسمت من نمیشه. یه دلسوز، یه همدم، یه عاشق...یکی که وقتی وارد خونه میشم بوی عطر زنانه‌ش بپیچه توی ریه‌هام. بفهمم کسی منتظره، می‌دونی بعد این همه سال تنهایی و زندگی کردن برای خودم؛ برای یه عشق زندگی کنم...اون موقع خستگی هم معنایی نداشت.بگذریم از زن گرفتن، هر وقت خدا بخواد میشه...اما اون دختر...نمی‌خوام دوباره خواب ببینم.پ.ن: قسمت اول از حرفای پسر...خودمم باورم نمیشه??</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 00:46:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازت گذشتم ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DB%B2-kl0zabozha68</link>
                <description>تو نخواستی و من قلبم از هم پاشید. نمی‌دونم چرا من به فکرت نیفتادم. حالا بعد از چند سال، یه خبر نامفهوم شنیدم نمی‌دونم تورو می‌گفتن یا یکی دیگه‌رو...خبر ازدواج! هی تحلیل می‌کنم و خاطرات‌و مو به مو می‌گردم و تا به خودم بگم که تو هنوز هستی! هنوزم میشه فکرت‌و کرد‌. حداقل فکرت! اگه شدی برا کسی که من نمی‌شناسم، من نباید بهت فکر کنم. امیدوارم نشده باشی.بی رحمیه نه؟!خب...پس من چی؟! تا کی من فقط باید بگذرم؟! بس نیست این همه انتظار؟ گفتم بار اول که من‌و دیدی فرداش خواستگاری می‌کنی‌. نکردی! گفتم خب بالاخره باید فکر کنه. محرم شد. گفتم محرم و صفر تموم شه دیگه وقت اومدنشه. چهار تا محرم و صفر گذشت. تو نیومدی!باور نمی‌کنم نخواستی...از وقتی تو من‌و ندیدی، من شدم یه آدم بی‌اعتماد به نفس متنفر از خود. هر کی‌و می‌بینم می‌گم این از من سرتره. وقتی کسی من‌و نمی‌بینه له میشم. مگه من باید چی می‌داشتم که نگام می‌کردی؟ خوشگلی؟! نگو که ملاکت اینه؟! مگه من زشتم؟ خب...حتما بودم که ندیدی...واقعا زشتم؟آخ...من به این مهربونی، خانومی..‌.دلتم بخواد. معلومه دلخورم نه؟! چیزی از حرفام می‌فهمی؟هه!آره! من خل و چل کجا و توعه باهوش فهیم کجا؟!نمی‌دونم این نامه به دستت می‌رسه یا نه! ولی اگه خوندی بدون، خیلی مردی...من ازت گذشتم...ولی ازم نخواه از دلم بیرونت کنم.دوست‌دار تو فلانی!پ.ن: قسمت بعدی حرفای پسر!</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 17:56:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیایید حیا داشته باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-eli0emxr9ltw</link>
                <description>فیلم پد من، یه فیلم قشنگ تابوشکنه.من باز می‌خوام از زن و تابوهای ایجاد شده براش، براتون بگم؛ اما نه این‌بار فرق داره! بیایید حیا داشته باشیم!واقعا داستان خیلی خوبی بود، شرمی که باعث بیماری میشه و یه دیالوگ خفن؛ اگر می‌خوای یه انسان باشی، باید مرد و زن درونت باهم زنده بشن.این بار نمی‌خوام بگم، زن‌های ما تابو بشکنن، مردان عزیز، پدرای ما، برادرای ما، پسرایِ ما زنان، لطفا، لطفا درک کنید و موقع این اتفاق (عادت ماهیانه، پریود و اسمای مختلفش) طوری رفتار نکنید که زن شرم کنه، ازتون نوار رو قایم کنه، سرشو بندازه پایین و هزار تا تابوی دیگه...باهاش صحبت کنید، ممکنه خجالت بکشه ولی این اشکالی نداره، فقط بهش بگید من می‌فهممت...همین!داستان پدمن واقعیه، یه عشق باعث میشه مرد به فکر بیفته! یه زخم دست باعث میشه یه مرد بفهمه، اگر از جای زخم دست مراقبت نکنی، باید قطع بشه! رحم زن چه بلایی سرش میاد در طول هفت روز، بماند!درسته که الان مسئله‌ی بهداشت تقریبا حل شده‌ست، اما مسئله‌ی تابو، مسئله‌ی شرمِ بی‌خودی و درک نشدن از طرف مردها و حتی خود زن‌ها؛ فرهنگِ رابطه‌ی مارو می‌سازه، باعث بهتر فهمیدن و دوام رابطه‌ها میشه!به نظرم صله‌ی رحم جز فهمیدن همدیگه نیست، وگرنه الکی سر زدن و سلام چطوری و یه خوبم دروغی صله‌ی رحم نیست. برای این‌که صله‌ی رحم درست داشته باشیم، باید از خانواده شروع کنیم.ما بنیان خامواده‌هامون در حد چی سسته، چون حرف نمی‌زنیم، همه چی‌و از هم پنهون می‌کنیم و انتظار درک شدن داریم.راستش خیلی سر این فیلم گریه کردم، برای رنجی که اون مرد کشید به خاطر زنش، اما یه فرهنگ غلط باعث جدایی شد، باعث نافهمی شد!خرافات و دامن زدن به رسومات غلط، نجسی زن! حالا خدایی وضعیت هند خیلی افتضاح بودا، روستاهای ایرانم فکر کنم اینجوری بودن، یعنی شایدم هستن، وقتی هنوز دخترارو نه سالگی شوهر می‌دن خب، پد و اینا هم که باید عادی باشه! ولی بازم میگم مسئله انقدر سطحی نیست، به عمق ماجرا فکر کنید؛ زن و مرد قراره همدیگرو بسازن نه صرفا زندگی کنار هم!یه بار از این مسئله تو وبلاگم گفتم و یه مرد بهم توهین کرد، اما یه دختر مونای عزیزم! اون توهین بدتری کرد، بهم گفت خجالت بکشم، اینجا پر از مرده! مونای عزیزم امیدوارم یه روزی این تابو و شرم‌و بذاری کنار، حیا این نیست که وقتی به هم جنست ظلم میشه، بشینی و لب گاز بگیری و سر تکون بدی!مونا جان، مسائل زنانه مختص زنان نیست، چون جامعه از مرد و زن تشکیل شده، مکمل هم، مایه‌ی پیشرفت هم! هر مردی تو زندگیش چند تا زن وجود داره و این اختصاصی بودن باعث دیوار کشی میشه، باعث جدایی میشه!تو به عنوان مادر آینده‌ی دختربچه‌ها و پسربچه‌هایی که قراره زیر دست تو تربیت بشن، موظفی بهشون یاد بدی فرهنگ رابطه و شعور زندگی چیه، این‌که آیا اونا اومدن فقط نفس بکشن و خفه شدن دیگران‌و ببینن یا برای وصال و ساخت دنیای بهتر اومدن؟تو برای وصل کردن آمدنی، نه برای فصل! هر مادر یه پیامبره، رسالت داره برای تربیت انسان درست!و در آخر یه چیز متفاوت؛ یه زن توی اون روستا پیدا نشد به اون مرد کمک کنه، وقتی زنی پیدا شد، عاشق اون مرد شد! اولش فکر می‌کردم این می‌تونه خیانت باشه اما زنی که انقدر عاقل بود که پا به پای مرد پد رو به زنای روستا می‌داد، نفر سوم رابطه نشه و دور شه از اون عشق و این‌جاست که حیا معنی میشه...اون دختر می‌تونست با اون مرد ازدواج کنه، اما گفت که اگر این کارو می‌کرد، اون مردی که اون دوسش داره از بین میره و حقیر میشه! میشه آدمی که اون دوس نداره!ببخشید که من هی از عادت ماهیانه صحبت می‌کنم، به شخصه دیدم زنی که نوار بهداشتی‌و توی پستوهای خونه قایم می‌کنه، مردی که با شنیدن این حرف اخم می‌کنه و فحش میده. با دیدن ضعف زنش و یا خواهرش تمسخرش می‌کنه!و واقعا غصه خوردم و گریه کردم، از این طرز رفتارا... . من در قبال هم‌جنسم و غیرهم جنسم مسئولم! بنی آدم اعضای یک...من فقط می‌خوام اگر حتی یه مرد یا زن ناآگاه هم این‌جا هست متوجه بشه که این تابو نیست، خالقمون خدا برای باروری ایجاد کرده، به دنیا آوردن همین شماها، ماها، همه!بیایید حیا داشته باشیم.</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 21:36:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازت گذشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%85-bnph8xmp6ssy</link>
                <description>نصفه شبی با دیدن اونایی که تازه عروسی کردن، یا دارن نامزد می‌کنن‌‌ و عکس عاشق معشوقا، اشعار و حرفای عاشقانه‌شون که هی می‌اومد جلو چشام، بغض می‌کردم. یاد اون سفر افتادم که تو برای بار اول من‌و دیدی! من که می‌شناختمت، انقدر خانواده از تو و خوبی‌هات گفته بودن؛ می‌دونستم دارم میرم سمت کی!نه!از حرفای اونا عاشق نشدم، اتفاقا ازت بدم اومد. یه بچه مایه‌دار بااخلاق! می‌گفتم همه‌ش نمایشه یا خب کسی که پول داره ناراحتی نداره که گند بزنه به اخلاقیاتش! که فهمیدم انقدرام پولدار نیستی ولی خب مرفه محسوب میشی!بین عکس‌ها یه عکس از من و تو بود. اشکام که پاک می‌شد، یه عکس از تو و یکی دیگه بود. یهو کلا عکس عوض میشد، نه من بودم، نه تو.د لامذهب، من حتی یه گوشه از زندگیت جا نداشتم؟! اون نگاه زیر چشمی با لبخندت سر صبحونه تو حیاط خونه‌تون یادته؟ کل حواسم پرت تو بود ولی سرم پایین!می‌گفتم عین این فیلما چش تو چش شیم بلکه عاشقم شد‌. آها! کی عاشقت شدم؟ نه! بار اول که دیدمت نه! من که عکس‌تو دیده بودم. چه قدرم بدم اومد ازت!حرف زدی به خودم نهیب زدم مگه عاشقی الکیه دل بدی به این؟وقتی اخلاق‌تو دیدم، مردونگی‌تو دیدم عاشق شدم. به گرما حساس بودی و رفتی تو اتاق بی‌کولر! وسط تابستون‌. حتی تو پذیرایی هم نخوابیدی که نکنه ما معذب شیم نصفه شبی از اتاق نتونیم بیاییم بیرون‌.یه آدم چقدر می‌تونه فهمیده باشه؟! انقدر دست و دل باز و مهربون! من اخلاق‌تو لمس کردم و فهمیدم تو مرد زندگی‌ای! به خاطر پول، یا مقام و منصبت نگاهت هم نمی‌کردم.ولی انگار من برات محو بودم، خوشت نیومد از من نه؟! من که حرفی نزدم. من که حتی حرکت خاصی نکردم. از چیم بدت اومد که نگفتی من؟!یه آدم کامل که از یه آدم ناقص خوشش نمیاد! میاد؟ تو همه‌ چی‌رو باهم داشتی. اما من نه اخلاق داشتم نه پول، نه فهم رابطه! خدا نخواست انگار مهرم به دلت بیفته! اصلا مهری بود مگه؟!من غبطه خوردم بهت...حق نداشتم دلخور شم ولی شدم...چون می‌تونستم خوشبختت کنم. آره! انقدرام آدم بدی نیستم. غیرقابل تحمل نیستم. من و تو هم می‌تونستیم عکس بگیریم...عاشقانه! ولی تو نخواستی...پ.ن: از دل جامعه پیدا شده این آدما.</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 01:48:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخیجات</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AA-ehssr2aezzkw</link>
                <description>یادمه روز چهارشنبه‌ای که زنگ سوم توی کلاس مزخرف مدرسه نشسته بودم و از حرف‌های معلم حالت تهوع گرفته بودم و هر پنج دقیقه آه می‌کشیدیم و جلوی ریختن اشکم‌رو می‌گرفتم...سمانه کنارم نشسته بود و حال اونم خیلی خوب نبود. هر از گاهی یه لبخند مصنوعی می‌زدیم و خیره می‌شدیم تو دیوار.اون موقع تازه داداشم عقد بود بود و داشتن خونه‌شون رو توی ارومیه تکمیل می‌کردن و من ذوق داشتم که خونه‌شونو ببینم. بابام هر روز می‌گفت آخر هفته می‌ریم، اما نمی‌شد هر بار.در کلاس‌رو زدن گفتن فلانی بیاد پایین باباش اومده. دختر ۱۷ ساله یه ذوق لاتی کردم که نگو...تو دلم عین بچه دبستانی‌ها گفتم آخ، خلاص شدم از دست این بشر، بچه‌ها تو بدبختی غلت بخورید و خندیدم.اما باز باور نکردم اومده باشه دنبالم، آخه خانواده اهل اومدن به مدرسه نبودن. پایین رفتم، خود بابامو دیدم و گفت برو وسایل‌تو بردار بریم ارومیه.چه قدر خوشحال شدم، وسیله‌هامو برداشتم و چشمکی به سمانه زدم و خداحافظی کردم اونم مشت! اومدم پایین.راستش یه لحظه متوجه شدم بابای آروم و کند من، عجله داره؛ اما حتی یه ذره هم به چیزی شک نکردم.وسط حیاط مدرسه یهو بابام گفت:- می‌خوام یه چیزی بگم، باید قول بدی گریه نکنی چون نمی‌برمت ارومیه این‌جوری!واقعا نفهمیدم چی گفت، تهدید چرا؟ یه ذره هم ذهنم به مسیر منفی نرفت، قفل شدم...نتونستم فکر کنم. گفتم چی شده؟ گفت سمیه فوت شده.انقدر ذهنم قفل بود که نفهمیدم سمیه کیه! یهو یه سمیه‌ی دورافتاده از فامیل که میشد، دخترخاله‌ی بابام اومد تو ذهنم و گفتم، آخی خدا رحمت کنه! ولی خب، بابا چرا فکر می‌کرد من به خاطر اون باید گریه کنم؟پرسیدم: سمیه کیه؟گفت: دختر حسن.بازم نفهمیدم. حسن کی بود؟ قفل شدم، با لبخند گفتم:- درست بگو ببینم، کی؟- دختر داییت، سمیه!وقتی قضیه تو مغزم آپلود شد، نزدیک در وایسادم، بغض کردم...ولی گریه جلو بابام، معلومه که نه! خودمو نگه داشتم و گریه نکردم، بابام ماجرای تصادف‌رو گفت و من قلبم داشت از جا در می‌اومد، ولی مگه می‌شد به روم بیارم؟!منی که تو دوران اوج افسردگیم خانواده‌م یه اپسیلون نفهمیدن، یعنی نذاشتم بفهمن، نمی‌تونستم گریه کنم. هنوز افسرده بودم، هنوز درد از درون داشت وجود منو عین خوره می‌خورد.موقع برداشتن وسیله‌ها فقط بغض، بغض، بغض بدون گریه...خفه شدن می‌دونی چیه؟کنکوری بودم، کتاب برداشتم کلی، اما می‌دونستم با اون حال و وضعیت نمی‌خونم.تا خود ارومیه حرف نزدم. فکر می‌کردم وارد مراسم که بشم گریه و های و هوی! ولی بازم هیچی، اخم کرده بود و هی بغضمو قورت می‌دادم. مامانم گریه می‌کرد و از سمیه برام میگفت، منم خیره بودم و لال! آه می‌کشیدم و اخم...بدترین حس دنیا، نمی‌دونم شاید بقیه فکر می‌کردن چقدر سنگم که گریه‌م نمیاد...ولی من خودم نمی‌تونستم گریه کنم. درد، بیماری، شایدم غرور! اون وسط کتابام که سنگینم بود هم قوز بالا قوز بود برام تا بریم خونه داداشم.تو خونه‌ی داداشم کلی براش خوشحالی کردم؛ انگار گریه‌هامو دفن کرده بودم...سوم سمیه که شد، توی حسینیه، نشستم. تنها، آره من از اول تو خانواده مادری تنها بودم. یه جور چون کوچیک بودم و همسن نداشتم، یعنی داشتما ولی خب بگذریم! اینکه من درونگرا بودم، کسی بهم اهمیت نمی‌داد و رام نمیدادن!یه لحظه دیدم همه مشغول خودشونن، شالم‌رو کشیدم رو صورتم و از ته دل گوشه دیوار گریه کردم، پیش جمع، داشتم جون می‌دادم، خیلی سخت بود.خودم‌رو جمع و جور کردم، اخم کردم و اون حالت سردی و خشکی رو جایگزین اون همه احساس کردم.من تو درد و رنج خودم، خودم سرپا شدم، خودم دست خودم‌رو گرفتم. خیلی چیزارو از دست دادم. خیلی آدمارو شناختم؛ اما منت کسی‌رو نکشیدم، اینکه کسی هم نبود منو بفهمه بی‌تاثیر نبود البته!الان به اون روزام نمی‌خندم، قرار هم نیست بخندم؛ دلیل اینکه از جمع بدم میاد، از بشر متنفرم، از اعتماد کردن بهشون می‌ترسیدم یه بخشیش به این حرفا مربوطه!اما خب می‌دونم روزایی که منو ساختن منو له‌ام کردن؛ ولی بازم فراموش کردنی نیستن و هر بار یادآوری‌شون محکم‌ترم می‌کنه.اولین بارمه از خاطرات غمگینم می‌گم، نه اینکه ناراحتتون کنم، نه، فقط برای اینکه بدونید نوشتن تمام دنیای منه!تالان به همه‌ی آدما احترام می‌ذارم، یه عده‌رو خیلی دوس دارم اما اعتماد نمی‌کنم...!</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 16:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاپیتان</title>
                <link>https://virgool.io/@panah_sazgar/%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-ldsbwnpkjfsq</link>
                <description>+۱۲حامد انقدر وسط صبحونه تو گوشمون وز وز کرد که آی مرد باید این‌جوری باشه...اون‌جوری باشه، خودم میرم خرید بعد مدرسه، بعد مرگ بابا کارهای بیرون بر عهده‌ی منه و فلان و بهمان، که تهش دیر رسیدم به مدرسه. آخه نه که دوچرخه داره، فکر می‌کنه ماشینه و اون همه‌رو می‌رسونه. حامد داداشمه، یه سال ازم بزرگتره و هفده سالشه. یه پا خل و چل تهی مغزه.آخ بازم دیر رسیدم. اگه این دختره ساحل به پر و پاچه‌م نپیچه سر می‌خورم تو کلاس جوری که حتی معلم هم خبردار نشه.نفس عمیق می‌کشم و نگاهی به سمت اتاق مدیرها و آبدارخونه می‌ندازم. هیچ‌کس نیست انگار. پاورچین میرم بالا و نزدیک در کلاس پنهونی می‌ایستم. معلم عصبانی، با اون عینک ریز ته استکانی که گذاشته رو سرش‌ داره به دفتر حضور غیاب نگاه می‌کنه.همه کلاس نیمه‌بیدارن. عقبی‌ها ولی راست زل زدن به معلم، عجیبه، نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده که از خوابشون گذشتن‌، حتما باز یه غلطی کردن که پای ما هم گیره.یهویی عین جن بو داده، دستی روی شونه‌م قرار می‌گیره و من از ترس شروع به سکسکه می‌کنم، چشمام‌رو می‌بندم و از استرس کف دستام عرق می‌کنه. درست مثل بچه دبستانی‌ها. صدای معلم ورزشمونه که می‌گه: «حنانه؟ باز دیر کردی؟! بیا ببینم.» همین که می‌فهمم مهتابیه، خیالم راحت می‌شه. با من و من و خنده‌ی زورکی میگم: «سلام خانوم، چش خانوم. شما بفرمایید.» البته اسمش مهتابه، بهش می‌گیم مهتابی، یکم زیادی سفیده، گاه‌گداری هم برنزه می‌کنه که انگار مهتابی خاک گرفته‌س. مهتابی میره داخل و رو به معلم فیزیک با خوشرویی شروع به صحبت می‌کنه، منم از لالوی در خودم‌رو جا می‌دم و میرم تو‌. با نگاه آتیشی ساحل که انگار قراره منو قورت بده به ته کلاس می‌رسم، سر تکون میده و پفی می‌کشه، همین الانه که من‌رو لو بده! میرم ته کلاس سر جام و ساحل چشاش‌رو چپ می‌کنه و برمی‌گرده سمت معلم، اما چیزی نمی‌گه. یه چشم به اونه یه چشم به بچه‌ها که با استرس کنترل شده‌ای می‌گم:- به! سلام، دست گل به آب بده‌ها. چه خبره باز؟رویا و زهرا رو به من می‌کنن و رویا جواب می‌ده:- سلاام، خل و چل. چطوری دختر؟زهرا می‌پره وسط حرفش و هیجان‌زده می‌گه:- قبول کرد بچه‌ها. پاشید بریم‌.- چی‌رو؟ چی شده؟- تمرینات فوتسال شروع شده دیگه. از این به بعد زنگای اول کلاس نداریم و می‌ریم تمرین.یه لبخند پت و پهنی زدم و از خوشحالی نزدیک بود بال در بیارم. یه حس وصف ناپذیر‌، حالا فهمیدم ساحل چرا داشت حرص می‌خورد و دیر اومدنم‌رو به معلم گزارش نداد. تیم فوتسال پنج نفر از کلاس ما بود و دو نفر از کلاس ۲۰۲. تنها چیزی که آزارم می‌داد ساحل دروازه‌بان تیم بود که می‌خواست تو حمله باشه. من مدافع بودم و معروف بودم به شیر نگهبان، البته به عنوان یه مدافع بازی‌ساز هم بودم و بیشترین تعامل‌رو توی پاس‌کاری و هدایت بچه‌ها داشتم. یه چیزی شبیه مخلوط هافبک و دفاع و حمله. ریا نباشه همه‌کاره! همگی باهم کیف و دفتر دستکمون‌رو برداشتیم و راهی سالن فوتسال کوچیک کنار مدرسه‌مون شدیم.با همون مقنعه‌ی بلند و مانتو شلوار گشاد سرمه‌ای که نوارای قرمز رو مچ و جیباش بود، به صف شدیم. مهتابی سوتش‌رو گرفت دستش و روبه‌رومون یه رژه رفت و شروع کرد به نصیحت‌هاش و سفارش کارایی که باید از این به بعد می‌کردیم. به آخر حرف‌هاش که رسیدیم کم‌کم داشت ایستاده خواب‌مون می‌برد که گفت:- از این به بعد کاپیتان تیم، حنانه‌ست. چون بازی‌سازی خوبی داره و تک‌رو هم نیست. می‌تونه جمعتون کنه و می‌دونم به حرفش گوش می‌دید.تعجب کردم، اما بدجور خوشحال شدم. رو کرد به ساحل و با انگشت مثلا غیر مستقیم تأکید کرد:- همه موظفید به حرفش گوش بدید، بلا استثنا. اگر درگیری ببینم. اتفاق بدی بیفته، از بازی حذف می‌شید و رویای قهرمانی برای همیشه از دستتون میره و نه تنها برای خودتون بلکه برای گروه مشکل بزرگی ایجاد می‌کنید.گذشت و انقدر مهتابی حرف زد که فقط ده دقیقه تونستیم بازی کنیم. دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که بعد از ظهر بریم زمین فوتبال پارک بانوان و تمرین کنیم.***زنگ آخر رسیده و باید راه بیفتم سمت خونه. یه خوشحالی عمیقی توی وجودم هست که حتی موقع اردو رفتن هم چنین حالی نداشتم.من شانزده سالمه، قدم صد و هفتاد و پنجه و وزنم پنجاه کیلو. میگن قیافه‌م شبیه این دختر هندیه بازیگره هست، آخ...اسمش...اسمش...ها...کاترینا کاپوره. حالا خودم نمی‌شناسمش و ندیدمش. دنبالش هم نرفتم ببینم کیه ولی خب انگار خوشگله، خب منم خوشگلم. البته نمی‌دونم واقعا هستم یا نه. راستش این دختره ورپریده ساحل خیلی قشنگه. خدا از هیچی براش کم نذاشته. لباش قلوه، ابروهاش تمیز و انگار لیفت کرده. اووف اصلا چی بگم، اگه پسر بودم می‌گرفتمش. البته نه با این اخلاق گندش ها. عصبیِ افاده‌ای! ولی خب خوشگله دیگه، مثل ماها سبیلو نیست، زیر چشاش گود نیفتاده و لامصب کثافت جوشم نمی‌زنه. خال هم نداره آخه. بعد من کل تنم خال‌خالیه. ای تف تو این شانس.مثل همیشه، انقدر با خودم حرف زدم که نفهمیدم چطوری رسیدم. باید برم وسیله‌هامو جمع کنم و مادر گرامی‌رو راضی کنم باهام بیاد پارک که جناب اعلی حضرت حامدخان اجازه صادر کنه من برم فوتسال.- سلام مامان...عه...به! داش حامد چطوری؟مامان با یه دست کوبید روی پاش و گفت:- سلام علیکم، صدبار نگفتم این‌جوری حرف زدن برای یه دختر زشته؟! داداشته وا.ای بابا، تو این دیار همه چی واس دختر زشته، باشه ننه. مجبورم تو دلم زر بزنم که شما گیر سه پیچ به ما ندی.حامد یهویی بی‌مقدمه گفت:- حنانه! بیا این پیرهن من‌رو اتو کن، عجله دارم، کار دارم...بدو.- جواب سلامت کو گاری‌چی؟- هوی! گاری‌چی تویی و اون عمه‌ت.- پس مواظب باش اتو دستات‌رو نسوزونه داداچی.- مامان! به حنانه بگو بیاد این پیرهن من‌رو اتو کنه‌.راستش موقعیت درستی نبود که سربه‌سرش بذارم ولی مامان از سمت آشپزخونه داد زد:- مرد خونه پاشو اون پیرهنت‌رو اتو بزن.آخ مامان. عاشقتم. با این حرف دیگه حامدخان پاپیچ ما نمی‌شه، آره، مرد خونه...یه سرفه می‌کنم و می‌رم سمت آشپزخونه، مامان که زیر چشمی نگاهی بهم می‌ندازه؛ انگار فهمیده قراره یه چی بهش بگم، اما خب من مستأصل و نمی‌دونم چطوری بهش بگم؛ خودش سر حرف‌رو باز می‌کنه:- خب! حرفت‌رو نخور بگو.قربون مادر چیز فهم. دمت گرم خدایی. آب دهنمو قورت میدم و میگم:- چیزه مامان، عه...ساعت چهار قراره بریم پارک بانوان برای تمرین فوتسال.حرفم‌رو قطع می‌کنه و با اخم میگه:- ای بابا، باز این فوتسال. امسال دیگه نمی‌ذارم، سال پیش از درس و مشق افتادی. اصلا حرفشم نزن.- مامان! گفتی معدلم بالای هجده بیاد که اومد. چرا مغلطه می‌کنی.- عجب...ادبیاتت هم قوی شده.- بعد شما بگو درس نمی‌خونم. مامان اصلا من قول می‌دم معدلم امسال از هجده و نیم به بالا بیاد. چطوره؟! بیا بریم دیگه. تو نیای این حامد نمی‌ذاره تنها برم. جون من مامان، گناه دارم.- خیلی خب. بسه.- یعنی میای؟مامان سری تکون داد و از خوشحالی پریدم هوا. حامد لباسش‌رو همین‌جور چروک پوشید و رفت بیرون، اما انگار بهش برخورده بود و در رو کوبید. از خنده و خوشحالی نمی‌تونستم رو پاهام وایسم.تمرین اول بود و من با شلوار ورزشی و لباس تو خونه حاضر شدم. مامان گوشه پارک نشست و برای خودش میوه پوست کند، چایی خورد، خلاصه هوایی تازه کرد. از اون لونه هشتاد متری بوی ترشی گرفته، شده برای دو ساعت جدا شد. گاهی به حرفای حامد که فکر می‌کنم، می‌بینم راست میگه که با فوتسال بازی کردن من و والیبال اون پولی نمیاد تو خونه. ته ما بدبخت بیچاره‌ها این‌جوری همون ترشی و همون کاسه‌س. اما این قهرمانی شده رویای من...بازی شروع شد و یه ساعتی عین چی تمرین کردیم، اما وسط بازی ساحل هوچی‌گری کرد که نمی‌خواد دروازه‌ وایسه. آخه لامصب تو گلریت خوبه، حمله‌ت زپرتیه، زود توپ‌رو لو میدی. داد زدم و گفتم:- برگرد سرجات. تو دروازه بانی و تامام.با عصبانیت جلو اومد و زد رو سینه‌م. شانس آوردم مامانم اون‌جا نبود. لپاش سرخ شده بود و دندوناش‌رو فشار می‌داد. گفت:- من نمی‌خوام گلر باشم‌. یا من‌رو میذاری حمله یا بازی نمی‌کنم.- گلر نداریم، می‌فهمی؟یهو ساحل بهم حمله کرد، کار کشید به گیس و گیس‌کشی. دعوایی که کسی جرأت نکرد بیاد جدامون کنه جز مامان من. پاک آبروم رفت. پیرهن من پاره شده بود و موهام داغون. نگاهی با حرص به ساحل انداختم، از گوشش داشت خون میومد. مامان من‌رو کامل ول کرده بود و داشت ساحل‌رو آروم می‌کرد... .اوضاع که آروم شد، مامانم گفت دیگه حق ندارم فوتسال بازی کنم و همه‌چی‌رو گذاشت کف دست حامد و حتی به مهتابی هم گزارش داد. ساحل با لج و لج‌بازیش رویام‌رو ازم گرفت.از اون روز به بعد، بچه‌ها توی حیاط مدرسه تمرین می‌کردن و من فقط تماشا‌گر بودم‌. حتی ساحل هم به بازی برگشت ولی من...زندگی تلخ بود، تلخ‌تر شد. چه کاری از دستم بر می‌اومد؟! جز ورزش چه هنر دیگه‌ای داشتم. مغزم برا ریاضی و فیزیک و اون زیست کوفتی کار نمی‌کرد خب. من فقط می‌دونستم حریف که از یه بازیکن حواسش پرت شد، موقع فراره، موقع فریبه، موقع رسوندن توپ لعنتی به اون بازیکنه‌. می‌دونستم، باید با تمام توان مراقب اون مهاجم باشم یا این‌که چطوری حریف‌رو بکشم سمت زمین خودم و پاس بدم به حمله. هی خدا!آخر سال رسید و مسابقات شروع‌ شد. همه عالی بودن، جز گلی و ساحل که جاشون باهم عوض شده بود. اما همین‌طوری هم تیم رفت فینال و همه جوری خوشحال بودن که انگار دنیارو بهشون دادن. آره دنیارو از من گرفتن و دادن دست اونا. شاید من اشتباه می‌کردم، اصلا شاید، باید قبول می‌کردم، ساحل جاش‌رو عوض کنه‌. کاش مامان‌رو نمی‌بردم و ای کاش‌های دیگه که هیچ وقت عملی نمی‌شد.تیم ما بهترین تیم استان بود، هر سال قهرمان می‌شدیم اما امسال فرق داشت، دبیرستان بودیم و قوی‌تر از ما وجود داشت. چه فایده...من که عین یه هویج کنار وایمیستادم. ساعت پنج عصر روز سه‌شنبه فینال مسابقات بین مدارس برگزار می‌شد. دوست نداشتم برم. حوصله‌شم نداشتم. اما همه‌ی بچه‌هارو اجباری می‌بردن، برای تشویق تیمی که ازش اخراج شده بودم حالا باید کف و سوت هم می‌زدم.عصبی بودم و غمگین. کنار زمین نشستم، لیلا رفیق رویا هم کنار من نشست. گفت:- نگران نباش، می‌بریم.بهش توجهی نکردم و ادامه داد:- همه می‌دونن تقصیر ساحل بود و تو الان باید توی زمین بودی. خودت‌رو ناراحت نکن. بچه‌ها به خاطر تو بازی می‌کنن.- به خاطر من؟- آره. رویا بهم گفت که دوس نداری راجع‌به فوتسال با هیچ کس حرف بزنی، گفت که این بازی برای تو انجام میده، برای کاپیتان.با گفتن کاپیتان، خنده‌ی ریزی روی لبم نشست اما بازم اخم جاش‌رو گرفت.***بازی شروع شد، علی‌رغم میل باطنی نشستم به تماشا. محو بازی شدم. عین یه عاشق! همون چهار دقیقه اول ساحل توپ‌رو لو داد، رنگ به رو نداشت، برای اینکه جبران کنه یه تکل بلند زد و رفت زیر پای بازیکن حریف که دو متر قد و شصت کیلو وزنش بود. بازیکن از پشت افتاد رو شکم ساحل و ساحل از درد جیغ کشید. گفتم حمله‌ت زپرتیه! بازی متوقف شد و همه دور ساحل جمع شدن. حالش مساعد نبود، اما گفت که خوبه و ادامه میده. مهتابی تعویض کرد و ساحل دوید سمت دستشویی سالن.داشت گریه می‌کرد، نتونستم خودم‌رو راضی کنم و دنبالش نرم. رفیقی نداشت. مهتابی هم حواسش به بازی بود نه اون بچه بدبخت.(از این‌جا به بعد، ریسک کردم برای نوشتنش)ساحل دستای خونی‌ش رو توی روشویی می‌شست و گریه می‌کرد. همین که متوجه ورود من شد داخل دستشویی رفت و شروع کرد به گریه کردن‌. متوجه نشدم. فکر کردم زخمی شده، خواستم برگردم و به مهتابی بگم. اما یه حسی گفت نباید این کار‌رو بکنم. سمت در دسشویی رفتم و آروم بازش کردم‌. ساحل وایساده بود و زار زار گریه می‌کرد. وقتی فهمیدم ماجرا چیه و خواستم آرومش کنم، متوجه شدم اون حتی نمی‌دونه چه اتفاقی افتاده. گفتم:- اشکال نداره. من تو کیفم نوار بهداشتی دارم. نترس می‌تونم شلوار مدرسه‌م بهت بدم. پلاستیکم هست‌‌.- تو می‌دونی چه بلایی سرم اومده؟- بلا چیه؟ خو همه‌مون این‌جوری شدیم دیگه، مگه چیه؟ نکنه اولین بارته؟سرش رو تکون داد و اشک می‌ریخت. یه لحظه برای مظلومیتش دلم سوخت. برگشتم و کیفم‌رو آوردم، بهش توضیح دادم و کمکش کردم‌. آروم شده بود، زیر شلوار مدرسه‌م شلوار ورزشی پوشیده بودم و شلوار مدرسه‌مو دادم بهش. لباس کثیفاشم پیچید داخل پلاستیکا و زدیم از سالن بیرون. گفت:- من نمی‌دونم چی بگم. شرمنده‌ی توعم.سرش‌رو انداخته بود پایین. رنگش عین گچ سفید شده بود. دستاش می‌لرزید. سر تکون دادم و گفتم:- دیگه مهم نیست. بیا.براش یه ساندیس گرفتم تا فشارش بیاد سرجاش. لیلا نفس زنان تو محوطه اسم منو داد می‌زد، دوید سمتم و دستم‌رو گرفت و گفت:- دارن می‌بازن حنانه. باید بری تو زمین.صداش توی مغزم اکو می‌شد: «باید بری تو زمین، باید بری تو زمین...» بدون این‌که حرفی بزنم ساحل کشون‌کشون من‌رو برد داخل سالن. مهتابی با دیدنم ذوق زده گفت:- کجایی دختر؟ برو تو نوبت توعه. بگیر این پیرهنت.بالاخره رفتم داخل زمین. پام از خط رد شد. نفس عمیقی کشیدم و وایسادم. توپ قل خورد طرفم، زیر پام نشست و نگام کرد. داشت بهم سلام می‌داد. هه. با کف پام زدم روی توپ تا بلند شه، یه پای گنده داشت می‌اومد سمتم، این‌جا بود که سرعت عمل کاپیتان مفهوم پیدا می‌کرد. زدم زیر توپ و شوتش کردم سمت رویا که حمله وایساده بود. گل اول، دقایق آخر. نتیجه دو به یک. ساحل هم داشت می‌خندید. میگن اینکه دشمنت‌رو به رفیق تبدیل کنی بهتر از مبارزه‌ست. خب آره، راست می‌گن. من بازی‌رو برده بودم. نیازی نبود ادامه بدم. گل دوم نمی‌خواست ولی خب در شأن کاپیتان نبود کار نصفه بمونه.گل دوم همه‌ی بازیکنای حریف از من ترسیده بودن. دوره‌م کردن. خنده‌م گرفته بود. دقیقا همین ترس‌رو نیاز داشتم. یه ترفند ساده. می‌کشونی‌شون یه طرف و بچه‌ها از کنارت رد می‌شن و گل دوم...بازی مساوی تموم نشد. ما گل سوم‌ هم زدیم. زمان طوری رد شد که من خودم‌رو رو دستای بچه‌هایی پیدا کردم که ذکر لبشون کاپیتان کاپیتان بود.ساحل اولین رفیقش‌رو پیدا کرده بود. اون روز تا خود خونه‌شون بردمش و مامانش‌رو هم دیدم. خجالت می‌کشید چیزی بگه، اما من نفس عمیقی کشیدم و به مامانش همه‌چی رو گفتم. کلی سرخ و سفید شد و کلی هم ازم تشکر کرد و تهشم با گریه دخترش‌رو بغل کرد.می‌دونی، خانواده خیلی مهمه. این‌که نترسی، این‌که بفهمی، تنهایی حس نکنی، غم نداشته باشی، رویا داشته باشی و همه‌ی اینا بر می‌گرده به رفاقت بین اعضای خانواده...پ.ن: سر این داستان خیلی غر زدم و ترسیدم از نوشتنش! معذرت می‌خوام از اسی!</description>
                <category>پناه سازگار</category>
                <author>پناه سازگار</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 19:53:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>