<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا بانشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@paneda</link>
        <description>غریب و آواره در گریز از خویشتن در جست‌و‌جوی ناکجا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:33:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/265608/avatar/cIAojV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا بانشی</title>
            <link>https://virgool.io/@paneda</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عیدی که در کمال عید نبودن امید می‌بخشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@paneda/%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%AF-tqpqmibxthl3</link>
                <description>به نام خدای رنگین‌کماناین روزا دم دمای عیده و حالم عجیب گرفته. حس و حال هیچ کاری نیست و اصلا انگار نه انگار چند روز دیگه عید می‌شه. هیچ ذوق و شوقی ندارم برای عید امسال. شب به سرم زد و با خودم گفتم  یه سر برم بیرون و توی شهر بچرخم. برم یکی از اون جاهای شلوغی که مردم همیشه می‌رن خرید دم عید. برم قاطی آدما بلکه یکم حالم بهتر شه.دلم برای حال و هوای دم عید تنگ شده بود. همیشه چهره آدما هیاهوشون اون عجله‌ها لبخندا و شور اشتیاقی که موقع خرید دارن بچه‌هایی که با مامان باباشون سر خریدن اسباب بازی کل کل می‌کنن و بعضا روی زمین می‌خزن همه و همه عجیب برام جذاب هستن.رفتم به سمت یکی از مرکز خریدایی که همیشه خیلی شلوغ می‌شه. به محض این که رسیدم عجیب همه چیز خورد تو ذوقم. هیچ چیز مثل قبل نبود الا شلوغی.نشستم یه گوشه و به آدما نگاه کردم. نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کردم هیچ کس حالش خوب نیست. همه آدما چهره‌هاشون مغموم بود و فقط با عجله راه می‌رفتن. اصلا حال و هوای عید نبود تو آدما. حتی اون عمو نوروزی که دم در داشت تنبک می‌زد هم خیلی سرد و بی‌روح بود.شاید انتظاری جز این هم نمیشه‌داشت دیگه. روزای خیلی سختی به هممون گذشته و هنوز آثارش هست.همینجوری که داشتم پیش خودم به این چیزا فکر می‌کردم یهو یه خانومی که از دور داشت بهم نزدیک می‌شد توجهم رو به خودش جلب کرد. یه خانم میان سال حدود ۳۰ ساله بود چهره جالبی داشت از اونایی که از دور می‌شه فهمید چقدر غم و درد و سختی پشت این چهرست. ولی یه لبخند فوق‌العاده و عجیب داشت و اون رو به همه آدما هدیه می داد. از فازش معلوم بود از این لبخندای تصنعی نبود. واقعا و عمیقا از ته دل می‌خواست به آدما اون لبخند رو هدیه بده و حال بقیه رو خوب کنه. این خانوم که از کنارم رد شد رشته فکرای قبلیم پاره شد. یهو انگار یه نور امیدی تابید. سعی کردم زیباتر ببینم دیدم همه این آدمایی که حالشون خوب نیست انگار و حتی انرژی براشون نمونده که یه لبخند و شادی ظاهری داشته باشن انگار هنوز یه امیدی ته دلاشون هست.دیدم که مادری با عشق کفش پای بچش می‌کرد و داشت به دقت بررسی می‌کرد که اندازش باشه...مردی بود که داشت سر قیمت آجیل با فروشنده چونه می‌زد و بعد از یکم بگو مگو هر دو خندیدن و با یه پلاستیک از مغازه اومد بیرون...اون طرف‌تر پسر و دختر جوونی بودن که در یه مغازه لباس‌فروشی صاحب مغازه رو آسی کرده بودن. انگار دختر داشت برای دوستش برای هدیه عید تیشرت می‌خرید و فروشنده رو مجبور کرده بود یک به یک لباسا رو بیاره باز کنه و دوستش امتحان کنه و تهش که لباس رو خرید اون رو به دوستش داد و پریدن توی بغل هم.یکم اونور تر هم چندتا بچه‌داشتن با شور درباره ترقه‌هایی که برای چهارشنبه سوری خریدن صحبت می‌کردن و به هم دیگه نشون می‌دادن...سرتونو درد نیارم بیشتر. ولی یهو کلا حس کردم که انگار اون امید و زندگی زیر پوست این غم‌ها و رنج‌ها جریان داره. ته تهش انگار باز همه آدما منتظر عید بودن. انگار برای مردم ما عید فراتر از چندتا مهمونی و لباس نو و دید بازدید هست. انگار قوی‌ترین چیزی که داره اون امید به نو شدن و تغییر کردن هست.انگار هنوز این امیده نمرده تو دل مردممون.و خوشحال شدم راستشو اون شب که داشتم می خوابیدم عمیقا به اون خانومی فکر می‌کردم که با اون لبخندش انگار خیلی چیزا رو برای من عوض کرد و فکر کنم اون شب حال کلی از آدما رو بهتر کرد.</description>
                <category>علیرضا بانشی</category>
                <author>علیرضا بانشی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 18:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستا در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-99-fqbshgsiwzjm</link>
                <description>به نام اورستای دوست داشتنی ماباز هم به روزهای پایانی سال رسیدیم. پایان سالی که عجیب‌ترین سال زندگی اکثر ما بود…درسته که این روزها کمتر از هر سال حال و هوای عید و بهار داریم، اما با این حال روزهای آخر سال فرصت خوبیه تا خاطرات سالی که گذشت رو برای خودمون یادآوری کنیم. ما اعضای رستا هم دوست داشتیم اتفاقاتی که در این یک سال در کنار شما گذروندیم رو یک بار به طور خلاصه مرور کنیم.از حدود یک ماه قبل از سال ۹۹ تصمیم گرفتیم که عید رو با یه رویداد مجازی که اولین تجربه‌مون بود مهمون خونه‌هاتون باشیم. و فرآیند آماده سازی رویداد رو شروع کردیم و توی بهار ۹۹ با رویداد مسابقه کابارامادالاپسته کنارتون بودیم. رویدادی که بیشتر طعم بازی و مسابقه داشت و برای همه‌مون تجربه متفاوت و لذت‌بخشی بود.نقشه بازی کابارامادالاپستهباز هم دم دمای تابستون شد و تصمیم گرفتیم که امسال هم مدرسه تابستانه رو از دست ندیم. برای این کار یک پلتفرم برای کارگاه‌هامون طراحی کردیم که بتونیم مدرسه رو به شکل مجازی داشته باشیم و بازهم با کارگاه‌های جذاب و جدیدی  توی حوزه‌ی علوم کامپیوتر از ۱۱ تا ۱۳ شهریور پیشتون بودیم.مثل سال گذشته نوبت به انتخابات رستا رسید و تصمیم گرفتیم هسته سوم رو انتخاب کنیم.افراد زیر برای مسئولیت‌ها انتخاب شدند:مدیر: سروش رضوی   مسئول علمی: ارغوان رضوانی   مسئول انسانی: محمد صادقی                             مسئول رسانه: محمد مهدی مرادی    مسئول توسعه: علیرضا بانشیدر تاریخ ۳۰ آبان مسابقه ای-لیمپیاد (A-Lympiad) رو با همکاری خانه ریاضیات اصفهان و موسسه فرودنتال هلند بر روی پلتفرم کارگاهیمون برگزار کردیم.امسال به بهانه‌ی روز فیزیک، در بازه ۲۶ تا ۲۸ آذر با ویژه‌برنامه‌ی چند خط از داستان جهان در کنارتون بودیم و تلاش کردیم با معرفی چندین کتاب و انتشار چند کلیپ‌ و متن چندرسانه‌ای و سه ارائه‌ی علمی، چند خط از داستان این جهان را از زبان فیزیک براتون بازگو کنیم این رویداد رو با همکاری انجمن علمی ژرفا برگزار کردیم.هجدهمین دوره مسابقات تورنمت شهرها با همکاری خانه ریاضیات اصفهان و جمع علمی ترویجی رستا در ۲ سطح عادی و پیشرفته در تاریخ ۲۷ اسفند برگزار شد.و اما نیم‌خطامسال با قدرت هر چه بیشتر نیم‌خط رو پیش بردیم و تونستیم شماره‌های دو و سه و چهار رو براتون منتشر کنیم. می‌تونید به همه شماره‌های نیم‌خط از این‌جا دسترسی داشته باشیدشماره سوم نشریه نیم‌خطاما نیم‌خط محدود به نشریه نبود و فصل اول رادیو نیم‌خط که شامل پنج پادکست بود رو هم منتشر کردیم.همه پادکست‌ها رو می‌تونیم تو سایت رستایی‌ها  از این‌جا ببینید.کم کم به روزهای آخر سال رسیدیم. اما بازم دست از تلاش برنداشتیم و داریم خودمونو برای برگزاری رویداد رستاخیز آماده می‌کنیم که قراره در نوروز ۱۴۰۰ همراهتون باشیم.امیدواریم سال جدید پیش‌رو بهترین سال زندگی همه‌مون باشه و بتونیم بیشتر و بهتر کنار هم باشیم و از هم یاد بگیریم و لذت ببریم.عیدتون مبارک:)پایان.</description>
                <category>علیرضا بانشی</category>
                <author>علیرضا بانشی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 00:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نامه‌ای در رسای دوست و دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@paneda/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-pgppckjjivey</link>
                <description>خب این رو باید دیشب می‌نوشتم ولی خوابم برد.تو روز هم لطفی نداشت…شب هست که دل آدما نرم می‌شه…یه مدت بود که یکی از دوستام که واقعا از خودم بیشتر دوسش دارم بهم پیام نمی‌داد.حالا خیلی نه ها دوهفته اینا مثلا:)اومده بودم یه مدت بهش پیام ندم و منتظر باشم اون بهم پیام بده!خوب دیشب طاقتم طاق شد و بهش پیام دادم و اون لحظه هزاران بار تقدیم به همتون!جدا نمیفهمم چرا وقتی با دوستای خیلی صمیمیم حرف می‌زنم انقدر حالم خوب میشه:)حالا بری نگاش کنی همش یا من دارم غر می‌زنم و می‌نالم از بدبختیام و یا همش خودمو براشون لوس می‌کنم ها:))))اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییولی عجیب حالم خوب می‌شه!همیشه صدای یه سریا تو سرمه.همیشه تصویرشون جلومه.و حتی همیشه آغوششون رو حس می‌کنم!واقعا می‌تونم با یقین 100 درصد بگم هیچ روزی تو زندگیم نبوده تو این چند سال که به یاد این چندتا دوستم نباشم!واقعا من چرا اینجوریم؟ خود دوستام که می‌گن تو دیگه خیلی افراطی هستی بابا:)چرا انقدر به دوستام وابستم؟نمی‌فهمم!چرا انقدر خودمو در بندشون می‌دونم؟چرا انقدر دوسشون دارم؟نمی‌دونم.ولی یه چیز رو می‌دونم.دوست داشتن قشنگه!قبلنا فکر می‌کردم دوست داشته شدن قشنگ تره!ولی الان فهمیدم دوست داشتن قشنگ تره. بی‌نهایت قشنگ‌تره.من هستم تا دوست داشته باشم و چه چیزی تو دنیا از عاشق بودن و عشق ورزیدن زیباتره؟پس چه چیزی اصلا این اهمیتو داره که منو باز داره از دوست داشتن دوستام؟فرض محال هیشکی دوسم نداشته باشه؟کی اهمیت می‌ده؟گور باباش!مهم اینه که من دوست داشته باشم و این نهایت زیباییست.چقدر احمق بودم که یه مدت خودمو محروم کردن از این هم صحبتی!حالا این دری وری ها به کناربماند به یادگار که چقدر دوست دارم یه سریا رو و حال خوب دیشبم.در رسای احسان و پوریا و محمد و در ستایش محبت کردن.تمت.</description>
                <category>علیرضا بانشی</category>
                <author>علیرضا بانشی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 00:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضیه CAP</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87-cap-wg19ukvctdhw</link>
                <description>در این نوشته  تصمیم دارم شما را با یک مسئله روبه‌رو کنم.حالت فرضی اول: فرض کنید یک کتاب‌فروشی دو شعبه دارد که یکی در شهر ایلام  و دیگری در شیراز  قرار دارد و نیز فرض کنید هر دو یک مخزن کتاب یکسان دارند و کتاب‌های خریداری شده را از آن‌جا برای خریداران پست می‌کنند.حالا اگر یکی از این دو مغازه بخواهند کتابی بفروشند باید چه‌کار کنند؟احتمالاً درست حدس زدید! او با این که از موجودیِ انبار مطلع است؛ اما باید با شعبه دیگر هماهنگ کند که مبادا شعبه دیگر آن کتاب را فروخته باشد! اگر این کار را نکند، ممکن است یک نسخه کتاب را به دو نفر بفروشند.در رویداد اخیر و نیز در نوشتۀ بلاکچین از شماره دو نشریه نیم‌خط، کمی با سیستم‌های غیرمتمرکز و اهمیت آن‌ها آشنا شدیم و دیدیم در بسیاری از از مواقع، به دلایل متعددی می‌خواهیم سیستم خود را از حالت مرکزی خارج کنیم.حالت فرضی دوم: در همین مثال بالا، اگر بخواهیم سیستم را به دو قسمت تقسیم کنیم؛ یعنی، کتاب‌فروشی‌ها ارتباطی با هم نداشته باشند اما کماکان از مخزن مشترک استفاده کنند، چه می‌شود؟کمی به آن فکر کنید،چگونه می‌توان مطمئن شد یک کتاب به دو نفر فروخته نشود؟احتمالا درست فکر کرده‌اید، کار خاصی نمی‌توان کرد!بیایید کمی علمی‌تر به قضیه نگاه کنیم.تا کنون درباره سه ویژگی صحبت کردیم:تقسیم پذیری سیستمدر دسترس بودن خدمتخدمت درست دادنقضیه‌ای به نام cap theorem وجود دارد که نشان می‌دهد فقط می‌توان دو تا از این سه ویژگی را به صورت همزمان داشت.در حالت اولی که بررسی کردیم، سیستم تقسیم نشده بود و ارتباط بین قسمت‌های آن وجود داشت و بنابراین می‌توانستیم همواره خدمت درست ارائه دهیم.در حالت بعد سیستم را تقسیم کردیم و دیدیم نمی‌توانیم همزمان هم در دسترس باشیم و هم خدمت درست ارائه دهیم.پس باید انتخاب کنیم!در سیستم‌های غیرمتمرکز ما همواره ویژگی اول را نیاز داریم و بنابراین فقط می‌توانیم یکی از دو ویژگی دیگر را داشته باشیم!کمی فکر کنید که در هر موردی داشتن کدام یک منطقی‌تر است؟مثلاً کمی درباره بانک فکر کنید،اگر بخواهد غیرمتمرکز شود از دو ویژگی دیگر کدام را باید داشته باشیم؟به عبارت دقیق‌تر اگر بخواهیم چند شعبه بانک داشته باشیم که ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند، از دو ویژگی دیگر کدام را باید فدا کرد؟* تصاویر از اسلایدهای درس بلاکچین دکتر مداح علی برداشته شده است.Copyright: Sharif Blockchain Labs,Dr. Maddah-Ali</description>
                <category>علیرضا بانشی</category>
                <author>علیرضا بانشی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 23:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>