<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست پاراگراف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@paragraphpodcast</link>
        <description>پادکست پاراگراف، نسخۀ خواندنی | وب‌سایت: https://paragraphpodcast.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1432025/avatar/M8tUAK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست پاراگراف</title>
            <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عصر روشنگری (بخش سوم: جهان روشن می‌شود؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-lsbxjys4mty2</link>
                <description>وسط یک بازار شلوغ در پاریس داری قدم می‌زنی. بوی نان تازه و هیاهوی صدای دست‌فروش‌ها تو را درست میان همهمۀ زندگی قرن ۱۸ قرار داده. یک‌هو چشمت می‌افتد به یک برگه روی دیوار؛ یک اعلامیه که بالایش نوشته: “حقوق تو مال خودته، نه پادشاه!” مردم دور آن جمع شده‌اند... یکی با صدای بلند متن اعلامیه را می‌خواند، چند نفر «هیس هیس» می‌کنند که همهمه بخوابد و صدا به گوش همه برسد، یک نفر دیگر هم غرولندکنان رد می‌شود که بابا شما چقدر ساده‌اید... این را مأموران حکومت زده‌اند به دیوار که معترضان را شناسایی کنند. اما واقعیت این است که این فقط یک کاغذ نیست؛ یک جرقه‌ است، یک آتش است که دارد در دل مردم جان می‌گیرد. روشنگری دارد کم‌کم راهش را به کوچه و بازار باز می‌کند و تبدیل به فریاد مردم می‌شود... در این اپیزود، می‌خواهیم برویم دنبال این آتش. از کافه‌های پُرشور و سالن‌های ادبی تا انقلاب‌هایی که دنیا را زیر و رو کردند.کانال ارتباطی ایده‌ها: کافه‌ها و سالن‌های ادبیروشنگری‌ای که تا اینجای قصه با هم شناختیم، خب فقط یک جنبش فکری نبود که بخواهد لابلای کتاب‌ها و نوشته‌های فیلسوف‌ها خاک بخورد و گُم بشود. نه، موجی بود که از دل نشریه‌ها و محافل روشنفکری کم‌کم زد بیرون و ریخت در زندگی روزمرۀ آدم‌های عادی. در کافه‌ها، میدان‌های شلوغ، سالن‌های ادبی... ریشه دواند و آرام‌آرام تبدیل شد به یک انقلاب فرهنگی واقعی. دیگر فقط فیلسوف‌ها و نویسنده‌ها نبودند که دور هم جمع می‌شدند برای گپ‌وگفت و انتقال افکار؛ دانشمندها بودند، سیاستمدارها بودند، اما مردم کوچه‌بازار هم بودند که می‌آمدند وسط این گود و دربارۀ ایده‌های تازه‌ای که داشت دنیا را تکان می‌داد، بحث می‌کردند و نظر می‌دادند.کافه‌ها: دانشگاه مردمیدر قرن هجدهم، کافه‌ها شدند یکی از جاهای کلیدی که ایده‌های روشنگری در آن پَر و بال می‌گرفت و از همان‌جا پخش می‌شد در سطح اروپا. در شهرهایی مثل پاریس و لندن، کافه هم جایی بود که ملت می‌آمدند در آن قهوه می‌خوردند، خستگی در می‌کردند؛ هم پاتوقی شده بود برای بحث‌های داغ و گفت‌وگوهای پُرشور. دیگر حتی کسانی که تا دیروز فقط دنبال نان شبشان بودند و کاری به دنیای بیرون نداشتند هم می‌‌آمدند در کافه‌ها و از سیاست و اوضاع مملکت بگیر تا علم و فلسفه و چیزهای دیگر وسط جمع نطق می‌کردند.این کافه‌ها انگاری یک جور &quot;دانشگاه مردمی&quot; بود که لازم نبود حتماً درس‌خوانده یا جزو اشراف باشی تا بتوانی پایت را بگذاری در آن. هر کسی که می‌خواست، می‌توانست بیاید، یک گوشه‌اش بنشیند، یک فنجان قهوه سفارش دهد و در هوایی که پُر از فکرهای تازه بود تنفس کند. یک روز ممکن بود یکی بی‌هوا پاشود بپرسد &quot;چرا باید هرچه پادشاه می‌گوید قانون باشه؟&quot;، بعد یک بحث حسابی راه بیفتد و تا شب کش پیدا کند. یا یک روز دیگر یکی یک آهی بکشد که «بابا این مالیات‌ها نفسمونو گرفت، چرا منِ کارگر باید دنگمو بدم، ولی اون اشراف‌زادۀ فلان‌فلان‌شده هیچی؟» بعد بحث برود سمت این‌که اصلاً حق چیست و عدالت چیست؟ توی همین گپ و گفت‌ها بود که کم‌کم ایده‌های بزرگ از کتاب‌های سنگین بیرون می‌آمد و در زندگی روزمرۀ مردم جایش را پیدا می‌کرد.سالن‌های ادبی: محافل روشنفکری زنانهاما غیر از این کافه‌ها، یک جای دیگر هم بود که گفت‌وگوها در آن در یک سطح دیگری، یک لِوِل بالاتری جریان داشت؛ آن هم سالن‌های ادبی بود. سالن‌های ادبی پاتوق روشنفکران و هنرمندان و نویسنده‌ها بود؛ جایی که ایده‌ها را می‌گذاشتند وسط و با هم وَرز می‌دادند تا یک چیز نو از تویش در بیاید. تفاوت اصلی سالن‌های ادبی با کافه‌ها این بود که این سالن‌ها بیشتر رنگ‌وبوی زنانه داشتند و شاید یک جورهایی جواب زن‌های آن دوره به دنیای غالباً مردانۀ کافه‌ها بودند. مدیریت این جمع‌ها با زن‌هایی بود که به آن‌ها می‌گفتند سالن‌دار؛ میزبان‌هایی که البته فقط کارشان این نبود برای مهمان‌ها چای و قهوه بیاورند، نه، با زیرکی و مدیریتی که داشتند بحث‌ها را هدایت می‌کردند و عملاً مجلس‌گردان بزرگ‌ترین گفت‌وگوها بودند... هنر این زن‌ها این بود که می‌توانستند انسجام گفت‌وگوها را حفظ کنند و حرف‌ها را حول موضوع‌های جدی و مهم بچرخانند تا از مسیر اصلی منحرف نشود. بسیاری از ایده‌های بزرگی که بعداً دنیا را تکان داد، در همین سالن‌ها جوانه زد و قد کشید.یکی از معروف‌ترین این سالن‌‌دارها، زنی بود به اسم مادام ژوفرن (Madame Geoffrin). ماری تِرِز ژوفرن زنی بود باهوش، تأثیرگذار که کیلومترها فاصله داشت با زن‌های اشراف‌زادۀ پُرافاده و گوشه‌نشین آن روزگار... خانه‌اش در پاریس، قلب تپندۀ فکر و فرهنگ زمانه شده بود؛ جایی که غول‌هایی مثل ولتر و دیدرو و روسو دور هم جمع می‌شدند و دنیا را با ایده‌هایشان قلقلک می‌دادند... در شرایطی که برای این جمع‌ها سخت بود در محافل رسمی، زیر چشم عوامل پادشاهی مطلقه دور هم بنشینند و آزاد حرف بزنند، ژوفرَن میزبان این دورهمی‌ها می‌شد و وزن پاریس را در یک گوشۀ‌ شهر سنگین‌تر می‌کرد... مادام ژوفرن شخصاً حامی بزرگ این جماعت هم بود. بسیاری از فیلسوف‌ها و هنرمندانی که پایشان به سالنش می‌رسید، دستشان تنگ بود و نمی‌توانستند از پس خرج زندگی و کارهایشان بربیایند. ژوفرن با دست‌ودلبازی، بی‌منت و بی‌آنکه بخواهد چیزی را به رُخ کسی بکشد، هوایشان را داشت و کمکشان می‌کرد. همین مدیریت و بزرگ‌منشی باعث شد این زن را یکی از ستون‌هایی بدانند که خیمۀ‌ روشنگری به آن متکی است...این داستان البته فقط به ژوفرن ختم نمی‌شد. کلی زن دیگر در شهرهای بزرگ اروپا، از پاریس و لندن گرفته تا خیلی جاهای دیگر، سالن‌های خودشان را راه انداخته بودند و روشنفکران و هنرمندان را دور هم جمع می‌کردند. این سالن‌ها برای زن‌های آن دوره یک فرصت طلایی بود تا از چارچوب‌های تنگ و قدیمی بزنند بیرون و در دنیای فکر و فرهنگ زمانۀ خودشان یک نقش جدی پیدا کنند. اینجا دیگر لازم نبود فقط تماشاچی باشند، می‌توانستند خودی نشان دهند و با صدای بلند بگویند ما هم هستیم.زنان پیشگام در روشنگرینقش زن‌ها در روشنگری خیلی بیشتر از چرخاندن سالن‌های ادبی و مدیریت جمع‌های روشنفکری بود. بسیاری از همین زن‌ها خودشان اهل قلم بودند، فیلسوف بودند، در دنیای علم و فلسفه برای خودشان جایگاهی داشتند و آثاری به وجود آوردند که هنوز هم در تاریخ علم و اندیشه اسم و رسمشان پابرجاست.امیلی دو شاتله (Émilie du Châtelet)یکی از سرشناس‌ترین این زن‌ها، گابریل اِمیلی دو شاتله (Gabrielle Émilie Le Tonnelier de Breteuil) بود؛ یک زن اشرافی فرانسوی که بین سال‌های ۱۷۰۶ تا ۱۷۴۹ زندگی کرد و واقعاً در زمان خودش کارهای کارستان کرد.امیلی دو شاتله یکی از تیزهوش‌ترین ذهن‌های علمی اروپا بود. در ریاضیات و فیزیک و فلسفه نابغه بود؛ با اینکه زن بودن در آن روزها یعنی روبه‌رو شدن با کلی در و دیوار و محدودیت اضافه، این سدها را یکی‌یکی شکست و پا گذاشت به دنیایی که تا آن موقع تقریباً تمامش دست مردها بود. امیلی در یک دوره‌ای همکاری تنگاتنگی با ولتر بزرگ هم داشت... آن‌ها چه از نظر فکری، چه در زندگی شخصی خیلی به هم نزدیک بودند و سال‌ها مستقل یا در کنار هم روی موضوعات مختلف علمی و فلسفی کار می‌کردند. امیلی در خانه‌ای که با ولتر زندگی می‌کرد، یک اتاق را تبدیل کرده بود به آزمایشگاه؛ آنجا روی موضوع‌های مختلف فیزیک و ریاضی مثل ماهیت آتش یا انرژی جنبشی آزمایش می‌کردند. آن‌ها حتی جایزه‌هایی که گاهی از مسابقه‌های علمی می‌بردند را خرج خرید کتاب و تجهیزات آزمایشگاهی می‌کردند.شاهکار بزرگ امیلی دو شاتله، ترجمه و تفسیر کتاب معروف نیوتن بود؛ همان «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» که اصلش به زبان لاتین نوشته شده بود و اپیزود اول روشنگری را اگر خاطرتان باشد در یکی از کافه‌های پاریس، دور همین کتاب شروع کردیم. ترجمۀ امیلی از کتاب نیوتن فقط یک برگردان ساده نبود؛ امیلی با دانش و دقت خودش، نظریه‌های پیچیدۀ نیوتن را باز کرد، توضیح داد و جوری بیانشان کرد که هر خواننده‌ای می‌توانست از محتوای کتاب سر در بیاورد. کلی نکته و تفسیر علمی هم به آن اضافه کرد، از جمله بحث دربارۀ انرژی و حرکت، که بعدها در فیزیک خیلی مهم شد... حتی بعضی از ایرادات نیوتن را هم با استناد به پژوهش‌های جدیدتر زمان خودش اصلاح کرد. ترجمۀ امیلی دو شاتله از «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» هنوز هم یکی از بهترین و کامل‌ترین ترجمه‌هایی است که از این کتاب وجود دارد و دانشمندهای بزرگ بعدی هم از آن استفاده کردند.جدا از این ترجمه، امیلی کتاب هم نوشت... کتاب «بنیادهای فیزیک» که در آن دربارۀ اصول دانش و وجود خدا و ماده و نیروهای طبیعت و کلی موضوع دیگر بحث کرده بود... اما شاید مهم‌ترین نکته این باشد که امیلی و زن‌هایی مثل امیلی فقط با حضورشان در علم و فلسفه، راه را برای زن‌های نسل‌های بعد باز کردند. در دورانی که حتی بسیاری از فیلسوف‌های بزرگ‌ مثل ژان ژاک روسو، ته‌ دلشان با برابری زن‌ و مرد مشکل داشتند و فکر می‌کردند جای اصلی زن در خانه است و اجرای نقش سنتی همسری و مادری، امیلی با کار و زندگی خودش نشان داد که زن‌ها هم می‌توانند در علم و اندیشه سَری در سَرها داشته باشند و دنیا را تکان بدهند. نشان دادند که محدودیت‌های آن زمان، قانون ازلی‌ابدی نیست و می‌توانند برای حقوق و آزادی خودشان بجنگند و صدای تازه‌ای به دنیا اضافه کنند.مری ولستونکرافت (Mary Wollstonecraft)بعد از این راه باز می‌شود برای یکی از جسورترین و تأثیرگذارترین زن‌های عصر روشنگری: مری ولستونکرافت؛ زنی که با کتاب معروفش، «احقاق حقوق زنان» (A Vindication of the Rights of Woman)، یکی از اولین کسانی بود که آمد که گفت خب چند قرن گفتیم خندیدیم، دیگر تعارف بس است، زنان شریف دوشادوش مردان و مادر در خانه همچون زن در سنگر نبرد و این دری‌وری‌ها را بگذارید کنار می‌خواهیم جدی دربارۀ برابری جنسیتی و حقوق زن‌ها حرف بزنیم!مری ولستونکرافت در سال ۱۷۵۹ در یک خانوادۀ فقیر انگلیسی به دنیا آمد. زندگی از همان اول، روی خوشی نداشت که نشانش بدهد. پدرش یک آدم تندخو و الکلی بود که حسابی اهل بیت را اذیت می‌کرد، مری هم خیلی زود مجبور شد دست به کار بشود و خودش بار زندگی را به دوش بکشد. همین سختی‌ها اما از مری زن قوی و مستقلی ساخت که اهل تسلیم نیست... از آن‌هایی نیست که خودش را ول دهد به دست تقدیر، بگوید حالا قسمت ما هم این بود دیگر؛ نه، نگاه می‌کرد ببیند فرق بین خودش و آنی که شرایطش ازش بهتر است چیست؟ فرق زندگی من و مردهایی که در این یکی دو قرن، انگار فهمشان از جهان نگاهشان به زندگی را عوض کرده چیست؟ دنبال جواب بود. خب بله پول هست، پیشینۀ خانوادگی هست، طبقه هست... اما خب یک چیزی خیلی به نظرش مهم‌تر رسید: انگار یک چراغ در ذهنش روشن شده بود که اگر قرار است حال زن‌ها بهتر شود، کلیدش در آموزش است.آموزش، گفتیم برای زن‌ها یک چیز لوکس و دور از دسترس بود. زن‌ها را اگر چیزی هم یادشان می‌دادند یک مشت چیزهای سطحی بود که همان به‌درد کار خانه بخورد؛ اما مری قصد داشت این بازی را عوض کند... رفت لندن و آنجا خودش را جا کرد لابلای مجامع روشنفکری، خواند، با آن‌ها معاشرت کرد و یواش‌یواش توانست فکرهایش را به آن‌ها هم بگوید و از آن مهم‌تر روی کاغذ بیاوردشان. مری ولستونکرافت با مقاله و کتاب‌هایی که نوشت، توانست خیلی زود صدایش را به یک صدای ماندگار در روشنگری تبدیل کند و بشود جزو کسانی که وقتی حرف می‌زند، گوش‌ها تیز می‌شود ببینند چه می‌گوید.در سال ۱۷۹۲، مری کتاب «احقاق حقوق زنان» را منتشر کرد که مثل یک سطل آب یخ بود که روی سر خیلی از مردم پاشیده شد تا از خواب بیدار شوند... مری در این کتاب، با یک زبان تند و بدون‌ملاحظه‌کاری چند تا سؤال ساده ولی بی‌جواب را از مردهای زمانه‌اش پرسیده بود: این‌که چرا ما زن‌ها نباید مثل بقیه حق آموزش درست و حسابی داشته باشیم؟ چرا آن‌قدر باید دنبال جایگاهمان در جامعه بدویم؟ بعد استدلال کرده بود بیشتر بدبختی‌های زن‌ها از این است که نه آموزش درست می‌بینند، نه فرصت برابر با مردها دارند که خودشان را نشان بدهند.مری می‌گفت ای ملت، خانه‌داری یا مادری خوب است، شریف است، ولی تنها نقش‌هایی نیستند که یک زن می‌تواند در جامعه‌اش بپذیرد... زن قبل از هر چیزی انسان است، با همۀ حق و حقوقی که هر آدم مستقلی باید داشته باشد. مسئولیتِ این تلاش برای برابری را هم می‌سپرد دست خودِ زن‌ها؛ که خب ما هم نباید بنشینیم غُر بزنیم که آی کو حقوقمان، باید پاشیم، سختی‌هایش را هم بکشیم، این توانایی برابر را نشان بدهیم...مری در کتابش با صراحت به فیلسوف‌هایی مثل روسو هم که زن را یک موجود صرفاً احساسی و وابسته به مرد می‌دانستند تاخت. نوشت جامعه با نگه داشتن زن‌ها در نقش «برده‌های خانگی» دارد بزرگ‌ترین سرمایۀ خودش را هدر می‌دهد... اگر زن‌ها آموزش ببینند و مستقل شوند، کل جامعه پیشرفت می‌کند. جملۀ معروفش این بود: «من نمی‌خوام زن‌ها قدرتی بر مردها داشته باشن؛ می‌خوام بر خودشون قدرت داشته باشن.»زندگی مری آینۀ همان شجاعتی بود که از آن حرف می‌زد. اعتقادش را زندگی می‌کرد و تا آخرش هم با چارچوب‌های بسته‌ای که برایش درست کرده بودند کنار نیامد. مری با نقدهای شدیدش از نقش‌های سنتی و محدودکنندۀ زن‌ها، راه را برای بحث‌های مدرن دربارۀ حقوق زنان و استقلال اقتصادی و حضور اجتماعی باز کرد. ایده‌هایش بعدها الهام‌بخش جنبش‌های بزرگی مثل حق رأی زنان، حقوق برابر در آموزش و کار، و حتی جنبش‌های فمینیستی قرن بیستم شد.مری ولستونکرافت، امیلی دو شاتله، و مادام ژوفرن فقط سه نمونه از کسانی بودند که در غوغای روشنگری صدای زنان را به گوش جهان رساندند و در دنیای محدودیت‌های سفت‌وسخت، به‌عنوان متفکر و دانشمند و مدیر فرهنگی اسم و رسمی درآوردند تا نشان دهند زن‌ها فقط خوانندۀ تاریخ نیستند، سازنده‌اش هستند... این فهرست صد البته که خیلی پُر و پیمون‌تر از این‌هاست... پُر از اسم زن‌هایی که از پیله‌ای که جامعه دورشان تنیده بیرون زدند و اراده کردند تاریخ را جور دیگر بنویسند.دایرةالمعارف دیدرو – نقطۀ اوج روشنگریحالا که از سالن‌های ادبی و زن‌های برجستۀ روشنگری هم حرف زدیم، وقتش است برویم سراغ یک پروژۀ بزرگ که در بهترین زمان ممکن از راه رسید تا بسیاری از این ایده‌های سالن‌ها را یکجا جمع کند و تبدیل به یکی از انقلابی‌ترین پدیده‌های عصر روشنگری بشود... داریم از چه حرف می‌زنیم؟ قطعاً دایرةالمعارف دیدرو!تا اینجای قصه، دیدیم فیلسوف‌هایی مثل ولتر و روسو فکرها و حرف‌هایشان را در کتاب‌ها می‌نوشتند؛ بعد این حرف‌ها در کافه‌ها و سالن‌های ادبی بر سر زبان‌ها می‌افتاد، بحث می‌شد، به گوش عوام می‌رسید و تبدیل به موضوع عمومی می‌شد؛ ولی دیگر وقتش بود تا دانش و فکر، از حصار جمع‌های نخبه‌پسند بیاید بیرون و پا بگذارد در خانۀ مردم عادی... اینجاست که پروژۀ عظیمی تعریف می‌شود تا بیاید تمام دانش بشر را جمع کند، با زبان ساده بازنویسی‌اش کند و بگذارد جلو دست همه... پروژه‌ای به اسم دایرةالمعارف که فقط یک کتاب نبود، کلیدی بود به قفل زندان دانش.داستان دایرةالمعارف از یک کتاب‌فروشی ساده در پاریس شروع می‌شود. سال ۱۷۴۵ بود و آندره لو برتون (André Le Breton)، که یک ناشر فرانسوی بود تصمیم گرفته بود دایرةالمعارف انگلیسی سایکلوپدیا (Cyclopaedia) را به فرانسه ترجمه کند و بدهد دست ملت. ولی وقتی این ایده را با رفیقش دنی دیدرو (Denis Diderot) نویسنده و فیلسوف در میان گذاشت، قضیه کلاً شکل دیگری به خود گرفت.دایرةالمعارف انگلیسی سایکلوپدیا بیشتر یک جور لغت‌نامۀ فنی بود... در آن پُر بود از توضیح ابزار، اصطلاحات علمی، کار صنایع و خلاصه هر چیزی که به علم و فن بیاید. مثلاً اگر دنبال این بودی که بدانی یک میخ‌کوب چطور کار می‌کند یا تلسکوپ یعنی چه، سایکلوپدیا جواب می‌داد. اما در آن خبری از بحث‌ دربارۀ جامعه و دین و آزادی یا قدرت نبود. دنی دیدرو آن موقع ۳۲ سالش بود... وقتی این کتاب را دید، یک لحظه ایستاد، بعد رو کرد به برتون که: «ببین، اگه قراره دایرةالمعارف درست کنیم، چرا فقط به این قانع باشیم؟ چرا فقط توضیح بدیم چیزها چی‌ان؟ چرا نیایم سؤال‌های گنده‌تری رو جواب بدیم؟ مثلاً چرا نگیم جامعه چطور باید باشه، آزادی یعنی چی، یا چرا باید به همه‌چیز شک کرد و دنبال دلیل گشت؟»ناشر از ایدۀ دیدرو خوشش آمد... یک‌کم فکر کرد و قبول کرد که دیدرو آن کاری را بکند که صلاح می‌داند... دیدرو هم پاشد رفت سراغ رفیق ریاضیدانش، ژان لو رون دالامبر (Jean le Rond d’Alembert) و ماجرا را برایش تعریف کرد. دیدرو و دالامبر دوتایی شدند مغز متفکر پروژۀ دایرةالمعارف: دیدرو با آن شور و حال و خلاقیتش، و دالامبر هم با دقت و نظم علمی‌اش... بعدش بیشتر از ۱۶۰ نفر دیگر—از فیلسوف و دانشمند گرفته تا کارگر و صنعتگر—دور هم جمع کردند تا غول بزرگ دایرةالمعارف را تغذیه کنند... دیدرو در مقدمۀ مجموعه نوشت: «می‌خوایم دانشی که این‌ور اون‌ور زمین پراکنده‌اس رو جمع کنیم، یه نظم درست‌حسابی بهش بدیم و تحویل آدمای امروز و نسل‌های بعد بدیم.» هدفشان فقط جمع‌آوری اطلاعات نبود؛ می‌خواستند نگاه مردم را به دنیا عوض کنند، کاری کنند که آدم‌ها خودشان فکر کنند، سؤال بپرسند و دنبال دلیل باشند.دیدرو واقعاً مرد مردم بود. عاشق این بود که با کارگرها و صنعتگرها ساعت‌ها بنشیند، با آن‌ها گپ بزند، خیره بشود به کارشان، ازشان یاد بگیرد؛ بعد بیاید چیزهایی که دیده را در دایرةالمعارفش بنویسد. یکی از رفیق‌هایش می‌گفت: «اگه دیدرو رو فقط از کتاباش بشناسی، انگار هیچی ازش نمی‌دونی. باید ببینیش چه‌جوری بحثش گل می‌ندازه، چشماش برق می‌زنه، با دستاش انگار داره دنیا رو نقاشی می‌کنه!»دایرةالمعارف اولین کتابی شد که در آن هم به هنر و فلسفه پرداخت، هم به فوت‌وفن کارهای دستی و صنایع... در تصاویرش هم کارگرها و صنعتگرها را با احترام نشان می‌داد... اشراف را معمولاً یا نمی‌کشید یا با یک طعنه و طنزی تصویر می‌کرد.دایرةالمعارف آخرش شد یک غول بزرگ واقعی: ۱۷ جلد متن، ۱۱ جلد تصویر، و بالای ۷۵,۰۰۰ مقاله! از علوم طبیعی و ریاضی گرفته تا فلسفه، هنر، و حتی فوت‌وفن کارهای دستی، همه‌چیز در آن پیدا می‌شد. اما چیزی که این کار را متفاوت کرد، فقط حجمش نبود؛ آن روحیۀ تند و تیز و انتقادی دیدرو و همکارانش بود که در مقاله‌ها موج می‌زد. مقاله‌هایی که ظاهرشان بی‌طرف بود، اما زیرپوستی حرف‌های بزرگی می‌زدند. مثلاً در مقالۀ «کوته‌فکری یا تعصب» به تعصب‌های مذهبی تاخته بودند، یا در مقالۀ «پادشاه» نوشته بودند: «پادشاهی که مردمش راضی نباشن فقط یه زورگوئه.» حتی در مقالۀ «آدم‌خوار» که علی‌الظاهر دربارۀ قبایل دوردست بدوی بود، یک‌هو می‌زدند به رفتار استعمارگرای اروپایی‌ها که «البته آدم‌خواری دو قسمه: یکی آدم‌خواری جسمی که تو بعضی از قبایل شایعه، یکی آدم‌خواری روحی که تو جامعه‌های متمدن هم هست.»همان‌طور که شاید فکرش را بکنید، دایرةالمعارف خیلی زود برای خودش دردسر درست کرد. کلیسا و دولت فرانسه از گسترش این‌ سبک ادبیات می‌ترسیدند، چون می‌دانستند اگر این حرف‌ها پخش بشود، دیگر نمی‌شود مردم را ساکت کرد. کلیسای کاتولیک رسماً بیانیه داد که: “این کتاب یه انبار پر از اشتباهه که ذهنو خراب می‌کنه، دل رو سیاه می‌کنه، و ایمان آدما رو دود می‌کنه می‌فرسته هوا!” پاپ کلمنت سیزدهم (Pope Clement XIII) خودش دست به کار شد و دستور داد همه نسخه‌های دایرةالمعارف دیدرو را آتش بزنند. دولت فرانسه هم که از بی‌ثباتی می‌ترسید، چند باری دایرةالمعارف را توقیف کرد و سال ۱۷۵۹ رسماً مجوز چاپش را باطل کردند. دالامبر، رفیق و شریک دیدرو در پروژه هم که دیگر از فشارها خسته شده بود، همان موقع‌ها گفت دیگر بَسَمه و از پروژه کشید کنار. پس طبیعی بود که خیلی‌ها فکر کنند آخر خط دایرةالمعارف نزدیک است...ولی دیدرو کم نیاورد. گفت: “من قسم خوردم این کارو تموم کنم، حتی اگه مجبور شم تو زیرزمین خونه‌ام چاپش کنم!” رفت در مخفی‌کاری، شب تا صبح مقاله می‌نوشت و دست‌نوشته‌هایش را در خانۀ رفیق‌هایش قایم می‌کرد. بعد، با ناشرش یک نقشه کشید: به مشتری‌ها گفتند پروژه کنسل است متأسفانه، پولتان را هم پس می‌دهیم، ولی چراغ‌خاموش هم چاپ را ادامه دادند، هم نسخه‌های چاپ‌شده را در بسته‌های کوچک می‌فرستادند برای کسانی که سفارش داده بودند!با همۀ این بدبختی‌ها، دایرةالمعارف سال ۱۷۷۲، بعد از ۲۱ سال از شروعش بالاخره کامل شد... این دفعه دیگر استقبال از آن غیرقابل مهار بود... خیلی سریع نزدیک ۲۵,۰۰۰ نسخه از آن فروش رفت—تیراژی که برای آن موقع خیلی عجیب بود، چون هر دست مجموعۀ کاملش اندازۀ حقوق یک سال یک کارگر ماهر قیمت داشت. خیلی از کسانی که جلوی مردم از دایرةالمعارف بَد می‌گفتند، یواشکی خودشان مشتری‌اش شدند تا عقب نمانند از این گنجینۀ دانش گردآوری‌شده که بی‌بروبرگرد زمین را تکان می‌داد! می‌گویند وقتی می‌آمدند خانۀ اشراف را بگردند، دایرةالمعارفش را سریع می‌چپاندند پشت کتاب‌های دعا و مذهبی!موج دایرةالمعارف از فرانسه گذشت و نسخه‌های ترجمه‌شده و اقتباسی‌اش در ایتالیا، آلمان، سوئیس، و حتی روسیه دست به دست می‌شد. کاترین کبیر، امپراتریس روسیه، آن‌قدر از کار دیدرو خوشش آمده بود که دعوتش کرد سن‌پترزبورگ تا بیشتر باهاش حرف بزند. حتی کتاب‌خانۀ شخصی دیدرو را خرید تا ازش حمایت کند.دایرةالمعارف اثرش عمیق و ماندگار بود: دانش را از چنگ کلیسا و دانشگاه‌ها کشید بیرون و ریخت در دامن مردم عادی. به همه نشان داد که سؤال پرسیدن چقدر لذت‌بخش است و ندانستن و کشف کردن چقدر می‌تواند معنی بدهد به چیزی که هستیم... دایرةالمعارف خواسته یا ناخواسته، عملاً به انقلاب فرانسه متصل شد. ایده‌های آزادی، برابری، و عدالت که در صفحه‌هایش بود، تبدیل به جریان زنده‌ای شد که کمتر از ۲۰ سال بعد خیابان‌های فرانسه را پُر کرد. رهبران انقلاب، مثل روبسپیر و کندورسه دایرةالمعارف را خط به خط خوانده بودند و ایده‌هایش را نفس کشیده بودند. شعار معروف انقلاب—“آزادی، برابری، برادری”—انگار که از دل مقاله‌های دیدرو درآمده بود. اعلامیۀ حقوق بشر و شهروند هم که اول انقلاب چاپ شد همین‌طور بود. در آن نوشته شده بود: “آدما آزاد به دنیا می‌آن و تو حقوق برابرن”—حرفی که ریشه‌هایش را به‌راحتی می‌شد لای سطرهای دایرةالمعارف دیدرو دید.دایرةالمعارف جَدِ ویکی‌پدیای، پدربزرگ دیتابیس‌های غول‌پیکر این روزهاست: یک تلاش برای اینکه همۀ دانش بشر را جمع کند و در دسترس عموم قرار بدهد. این فکر که دانش باید آزاد باشد، میراث مستقیم دیدرو و تیمش است. دایرةالمعارف نقطۀ اوج روشنگری شد—جایی که همۀ فکرهای بزرگ این دوره جمع شدند. از آزادی‌خواهی مونتسکیو بگیر تا عقل‌گرایی کانت و شک‌گرایی هیوم، همه در این صفحه‌ها به‌هم رسیدند و راه دنیای امروزی را باز کردند. روشنگری با ایده‌های فردی شروع شد، در کافه‌ها و سالن‌ها جان گرفت، با دایرةالمعارف پخش شد و آخرش رسید به انقلاب‌هایی که دنیای مدرن را ساخت. این قصه، قصۀ قدرت فکر آدم‌هاست—قصه‌ای که هنوز هم دارد نوشته می‌شود.انقلاب‌های سیاسی: از آمریکا تا فرانسهدر این مرحله از ماجرامان، می‌رسیم به بحث انقلاب‌های آمریکا و فرانسه؛ اما خب لازم است همین‌جا یک گوشه بنویسیم که ما قرار نیست اینجا جزئیات و بالاوپایین انقلاب‌ها را تعریف کنیم. قصۀ این دو انقلاب هر کدام یک دنیا حرف و ماجراست که اگر بخواهیم بازشان کنیم، خیلی از دل روشنگری می‌زند بیرون... قبل از من خیلی بهتر نوشته شده، گفته شده در چند تا از پادکست‌های دیگر فارسی، ما هم حالا اگر قرار شد، می‌توانیم بگذاریم یک وقت دیگر که مفصل برویم سراغشان. امروز اینجا می‌خواهیم نشان دهیم چطور ایده‌های روشنگری از توی کتاب و کافه و سالن بیرون آمد و تبدیل شد به شعارهایی که مردم برایشان جنگیدند و جان دادند.انقلاب آمریکا و فرانسه دو تا از موج‌های بزرگی بودند که روشنگری به راه انداخت... هر کدامشان یک تکه از رویای روشنگری را در واقعیت پیاده کردند: آمریکا با دموکراسی و جدایی از بریتانیا، فرانسه هم با شعار «آزادی، برابری، برادری» و انقلاب علیه نظم قدیم.انقلاب آمریکا: «مالیات بدون نمایندگی، زورگوییه»وسط‌های قرن ۱۸، سیزده تا از مستعمره‌های بریتانیا در آمریکای شمالی بودند که داروندارشان دست لندن بود. این مستعمره‌ها که می‌شود گفت مثل ایالت‌های امروز بودند، عملاً گنج بریتانیا به حساب می‌آمدند: کشاورزی خوب، تجارت، چوب و منابعشان... بریتانیا ازشان پول بود پارو می‌کرد؛ حُسَنش هم به این بود که مستعمره بودند دیگر: بنابراین مردمش نه نماینده‌ای در پارلمان بریتانیا داشتند، نه صدایی در تصمیم‌گیری‌ها. مالیات عوضش تا دسته. بریتانیا بدون اینکه به این مردم فکر کند، شروع کرد به بستن مالیات‌های سنگین بهشان: مثلاً “قانون تَمبِر” (Stamp Act) گذاشتند برایشان: هر کاغذ رسمی، روزنامه، یا حتی یک دست ورق‌بازی که می‌رسید دست مردم آمریکا، باید مالیاتش را می‌دادند. مردم آمریکا را کارد می‌زدی خونشان درنمی‌آمد که آخه مؤمن ما خودمان غاصبیم، اینجا را از چنگ بومی‌ها درآوردیم، شما دیگر چی هستین که این‌طوری از ما می‌کَنید؟ خلاصه صدایشان درآمد که حق ندارین بدون رضایت جیبمونو خالی کنین! از همین‌جا یک شعار ساختند که می‌گفت: “مالیات بدون نمایندگی، زورگوییه” (No Taxation Without Representation). این حرف‌ها فقط هم به‌خاطر غَمِ نان نبود دیگر، فکرهای بزرگ‌تری پشتش خوابیده بود: این‌که مردم باید بتوانند خودشان سرنوشتشان را تعیین کنند؛ این‌که جان لاک و مونتسکیو گفته بودند حکومت باید بر اساس رضایت مردم باشد، وگرنه مردم حق دارند کله‌پایش کنند. ایده بود پشت نارضایتی‌هایشان...بریتانیا که خیلی وقت نبود از جنگ‌های پرهزینه‌ای مثل جنگ هفت‌ساله با فرانسه بیرون آمده بود و خورده بود به کسری بودجه، مالیات قبلی‌ها را که برنداشت هیچ، مالیات “چای” را هم انداخت روی دوش مردم که پول بیشتری در بیاورد. همین ماجراها باعث شد در سال ۱۷۷۳، یک عده در بندر بوستون خودشان را شبیه سرخ‌پوست‌ها کردند، لباس بومی پوشیدند، ریختند در کشتی‌ها و چای بریتانیایی‌ها را خالی کردند در دریا. و همین اتفاق که بهش می‌گویند “مهمونی چای بوستون” (Boston Tea Party)— کلید جنگ استقلال آمریکا را زد.همان روزها یک کتاب کوچک ولی تأثیرگذار به اسم «عقل سلیم» (Common Sense) درآمده بود که خیلی پرفروش شد. نویسنده‌اش توماس پین (Thomas Paine)، یک‌سری از ایده‌های روشنگری را به زبان ساده و بی‌پرده جوری نوشته بود، جوری تفسیر کرده که معنی‌اش می‌شد بریتانیا دیگر حکومت مشروع و به‌دردبخوری برای مردم آمریکا نیست... نوشته بود حکومت اگر خوب باشد، یک شَرِ لازم است، اگر بد باشد، یک شَرِ غیرقابل‌تحمل. “عقل سلیم” چون با زبان کوچه‌بازار داشت حرفش را به مردم می‌زد، صغری کبرای فلسفی نمی‌چید، در چند ماه پخش شد در سرتاسر مستعمره‌ها و مردم را برای جدایی از بریتانیا آماده کرد.تا این‌که در روز ۴ جولای ۱۷۷۶، بعد کلی ماجرا روز بزرگ امضای اعلامیۀ استقلال آمریکا از راه رسید تا آن ۱۳ مستعمره دیگر زیر سایۀ‌ بریتانیا نباشند. اعلامیۀ استقلال آمریکا یک بیانیۀ فلسفی بود که فکرهای روشنگری را آورد در دنیای واقعی. نویسندۀ اصلی‌اش توماس جفرسون (Thomas Jefferson) بود که در اپیزودهای قبلی چند باری گفتیم چقدر با کتاب‌های هر کدام از فیلسوف‌های روشنگری عشق می‌کرد. اعلامیه با یک جملۀ معروف شروع می‌شود: “ما این حقیقت رو بدیهی می‌دونیم که همه آدما برابر به دنیا می‌آن و خالقشون بهشون حقایی داده که نمی‌شه گرفتشون—حق‌هایی مثل زندگی، آزادی، و دنبال خوشبختی رفتن.” این حرف‌ها انگار از دل نوشته‌های جان لاک درآمده بود و حالا جفرسون کرده بودشان ستون انقلاب آمریکا.اعلامیۀ استقلال می‌گفت قدرت حکومت از مردم می‌آید، نه از خدا یا تاج شاهی؛ و فقط وقتی قانونی است که مردم ازش راضی باشند—اگر نه، می‌توانند بیندازندش دور و یک چیز نو بسازند... جفرسون حتی در پیش‌نویس اعلامیه از برده‌داری هم حرف زده بود و بریتانیا را به‌خاطر برده‌داری در مستعمره‌ها سرزنش کرده بود. اما به‌خاطر فشار ایالت‌های جنوبی، آن بخش را حذف کردند آن موقع... که البته آن هم زمان خودش دوباره به آن برگشتند و شد یکی از چالش‌های بزرگ تاریخ آمریکا.انقلاب آمریکا راه را برای یک سیستم جدید در این قاره باز کرد و نشان داد مردم می‌خواهند یک دموکراسی بسازند که ریشه‌اش در روشنگری است. بعدها این ایده‌ها در قانون اساسی و لایحۀ حقوق هم (Bill of Rights) محکم شد و پایۀ دموکراسی امروز آمریکا را ریخت. یکی از مهم‌ترین اصولی که در قانون اساسی آمریکا آمد تفکیک قوا بود؛ ایده‌ای که از مونتسکیو گرفته بودند: قدرت باید بین قانون‌گذارها، مجری‌ها، و قاضی‌ها تقسیم بشود که جا برای زورگویی کم بشود. این را در قانون اساسی عيناً آوردند و شد یک اصل بزرگ در دموکراسی آمریکایی.موضوع دیگر تضمین حقوق مردم بود. قانون اساسی می‌گفت آزادی بیان، آزادی مذهب، و دادگاه عادلانه حق همه است. این را بعداً در لایحۀ حقوق محکم‌تر هم کردند و خُرده‌خُرده نَم‌نَم پایه‌های دموکراسی‌ را گذاشتند. آمریکا شد اولین کشوری که خیلی از ایده‌های روشنگری برای اولین بار به‌صورت عملی امتحان می‌شد: تفکیک قوا، حقوق بشر، انتخابات... و سر و صدای این ماجرا خب معلوم بود خیلی زود می‌رسد به گوش آن‌هایی که اصلاً خودشان و سرزمین‌شان را خاستگاه روشنگری می‌دانستند.... می‌رسد به گوش مردم فرانسه.... اما فرانسوی‌های بااحساس، فرانسوی‌های پُرشور، یک جور دیگر با همه‌چیز تا کردند... در فرانسه یک انقلاب خیلی بزرگ‌تر در راه بود.انقلاب فرانسه: آتش بر نظم کهنفرانسه وقتی رفت سراغ انقلاب، از نظر اوضاع اجتماعی و اقتصادی با آمریکا قبل از انقلابش زمین تا آسمان فرق داشت. در آمریکا، بحران بیشتر سر مالیات و نبودن نماینده در پارلمان بود؛ اما در فرانسه یک نظام طبقاتی قدیمی چنان مردم را زیر فشار نگه داشته بود که اصلاً ذات زندگی برایشان راه رفتن در میدان مین شده بود... یعنی لازم نبود حتماً قصد مبارزه داشته باشی تا قربانی این نظام بشوی، ممکن بود سَرِت تویِ لاک‌ترین آدم روی زمین هم باشی، با هیچ‌کس هم دعوا نداشته باشی ولی یک‌هو به خودت بیایی ببینی به‌خاطر فکرها و تصمیم‌های یک‌شبۀ حاکمان و اشراف بالای سرت زندگی‌ات منفجر شده... هم در آمریکا، هم در فرانسه فکرهای روشنگری در هر دو جا بود، ولی بحران‌های عمیق فرانسه این ایده‌ها را کرد یک جنبش متلاطم که آماده بود همه‌چیز را زیرورو کند.فرانسه اواخر قرن ۱۸ سه تا طبقه داشت. یک نظام طبقاتی قدیمی که جامعه را سه تکه کرده بود: یک بخش کشیش‌ها و روحانی‌های کلیسا بودند؛ که تعدادشان کم بود، جیبشان پُر بود، زمین‌های در اختیارشان فراوان، مالیات هم نمی‌دادند و بهشت اُخروی را همین‌جا در دنیا برای خودشان ساخته بودند. یک گروه دیگر اشراف بودند؛ که این‌ها هم زمین‌های بزرگ داشتند، از مالیات معاف بودند، پست‌های مهم حکومتی سهم‌شان... خلاصه آن‌ها هم تکلیفشان روشن بود.اما یک جمعیت قلیل ۹۸ درصدی هم بود که تقریباً مردم عادی در آن جا می‌گرفتند: از کشاورز و کارگر تا بازرگان و پزشک و روشنفکر. این‌ها مالیات می‌دادند، از حساب مالیات در رفته‌شان هم دوباره یک چیزهایی کم می‌شد، باز هم اگر آن‌قدری می‌ماند که آقایان راضی‌شان نبود، یک کم‌ دیگر هم از رویش برمی‌داشتند تا آخرش صَنّار سه‌شاهی نصیب خود بیچاره شود. بورژواها که قبلاً ماجرای به وجود آمدنشان را گفته بودیم هم توی همین طبقه از مردم فرانسه بودند... وضعشان به نسبتِ خیلی‌ها بهتر بود: تاجر و وکیل و پزشک و صاحب‌کارخانه بودند؛ ولی چون مثل باقی طبقۀ سومی‌ها با محدودیت‌های سیاسی و اقتصادی درگیر بودند، نارضایتی داشتند و صدایشان بلند بود.حالا در این شرایط، در کاخ فرانسه چه خبر است؟ بعد از لویی پانزدهم، پادشاهی‌ رسیده بود به لویی شانزدهم... این بنده‌خدا آدم بدی نبود احتمالاً، اما جایش درست نبود؛ یعنی پادشاه افتضاحی بود؛ هیچی از کشورداریی نمی‌دانست... خرج و دخلش با هم نمی‌خواند: اقتصاد نابود، بدهی از جنگ‌های این‌ور و آن‌ور فراوان، خزانه خالی، در آن حال یک قحطی هم در دهۀ ۱۷۸۰ در فرانسه شروع شده بود که نان را داشت از دهان مردم دورتر می‌کرد از همیشه. ملتی هم که نان شب ندارد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.همۀ این‌ها، یعنی بحران جیب خالی و بی‌عدالتی و قحطی را جمع کنید با فکرهای روشنگری؛ با حرف‌های ولتر و روسو.... با مسئلۀ قرارداد اجتماعی... شده بود انبار سوختی که فقط یک چخماق می‌خواست بترکد.مردم فشار آوردند، سر به طغیان گذاشتند؛ نارضایتی‌ها لویی را مجبور کرد مجمع طبقاتی فرانسه را، که مثلاً شورای تصمیم‌گیری طبقاتی بود، بعد از صد سال تعطیلی دوباره تشکیل بدهد: نماینده‌های هر سه طبقه را دعوت کرد بیایند؛ گفت یک جلسه می‌گذاریم صدای همه را می‌شنویم، این بحران را هم پشت سر می‌گذاریم ان‌شاءالله... ولی جلسه که شروع شد، همان اول ماجرا نماینده‌های طبقۀ سوم چیزی گفتند که لویی را غافلگیر کرد: در آمدند گفتند ما اومدیم که بگیم دیگه نمی‌خوایم قصه این‌جوری ادامه پیدا کنه... ما پادشاه نمی‌خوایم، چون خودمون نمایندۀ واقعی مردمیم. همان‌جا هم فی‌المجلس مجمع طبقاتی را تبدیل کردند به مجمع ملی و قدم اول انقلاب را برداشتند.چند هفته بعد، ۱۴ جولای ۱۷۸۹، یک اتفاقی افتاد که شد نماد انقلاب: سقوط باستیل (Bastille). باستیل یک زندان قدیمی بود در پاریس، که هم زندانی‌های سیاسی در آن بودند هم غیرسیاسی... ولی بار نمادینش این بود که انگار نشانۀ تخت پادشاهی بود که روی گُردۀ مردم سنگینی می‌کرد... آن روز مردم پاریس، که از شایعۀ سرکوب نیروهای سلطنتی می‌ترسیدند، خودجوش یا غیرخودجوش رفتند سمت زندان باستیل، محاصره‌اش کردند، واردش شدند و زندانی‌هایش را آزاد کردند. زندانی‌ها که از باستیل به سمت پاریس روانه می‌شدند، انگار این مردم نجات‌دهنده‌هایشان را از زندان درآورده‌اند؛ خوشحال، پُرانگیزه... در روستاها، کشاورزها قصرهای اشراف را آتش زدند و کاغذهای مالکیت را دود کردند... از آن‌ور اشراف هم که جنگ را مغلوبه می‌دیدند یا دَر رفتند یا یک سوراخ‌موشی پیدا کردند در آن قایم شدند. مجمع ملی هم دست به کار شد و یک بیانیه به اسم اعلامیه حقوق بشر و شهروند تصویب کرد که سرفصل‌هایش از روشنگری و اعلامیۀ آمریکا خط گرفته بود... ولی برعکس آمریکا، در فرانسه این تازه اول ماجرا بود.اسب سرکش انقلاب را انگار نمی‌شد مهار کرد. سال ۱۷۹۱، مجمع ملی یک قانون اساسی نوشت که فرانسه را کرد حکومت مشروطه—یعنی لویی هنوز پادشاه مانده بود، ولی قدرتش کم شده بود و مردم هم صاحب یک‌سری حقوق شدند... لویی چاره‌ای نداشت جز این‌که اطاعت کند؛ گفت چشم... ولی ما دیگر می‌دانیم انقلاب که شروع می‌شود به چشم و گوش راضی نمی‌شود: پاریسی‌ها هنوز از پادشاه و اشراف کینه به دل داشتند و آن تلافی‌ای که دلشان را خنک می‌کرد سر سلطنت خالی نکرده بودند.آن‌طرف قصه یک اتفاق دیگر هم افتاد که ماجرا را پیچیده‌تر کرد: اشراف و سلطنت‌طلب‌هایی که از انقلاب فرار کرده بودند، رفتند سراغ دربار اتریش و پروس و ازشان خواستند به فرانسه حمله کنند تا Make France Great Again. پادشاه اتریش، خواهرش ماری آنتوانت، زن لویی و ملکۀ فرانسه بود؛ دلش با فرانسۀ پادشاهی بود اصلاً؛ پروس اما از آن‌ور دنبال فرصت بود که قدرت خودش را در اروپا بیشتر کند. خلاصه دو تا کشور، یعنی اتریش و پروس با هم متحد شدند و اعلام جنگ کردند تا انقلاب فرانسه را تا هنوز درست پا نگرفته خفه کنند و نگذارند این آتش به بقیۀ اروپا برسد. ارتش اتریش و پروس فکر می‌کردند با یک راه‌پیمایی تا پاریس، مردم فرانسه حساب کار دستشان می‌آید و غلاف می‌کنند؛ خبر نداشتند این ملتِ جان‌به‌لب‌رسیده با این چیزها میدان را خالی نمی‌کنند. ارتش انقلابی فرانسه، که خیلی‌هایشان حتی یونیفرم درست و حسابی هم نداشتند، جلوی لشکر حرفه‌ای اروپایی ایستاد و در چند تا نبرد نشان داد که این انقلاب فقط یک شعار نیست، یک نیروی واقعی پشتش است. جنگ با اتریش و پروس، انقلاب را رادیکال‌تر کرد؛ چون حالا دیگر بحث فقط اصلاحات نبود، ماجرای بقا و دفاع از انقلاب بود... آگوست ۱۷۹۲، مردم پاریس به کاخ تویلِری (Tuileries)—خانۀ پادشاه—حمله کردند و لویی را کَت‌بسته آوردند بیرون.چند ماه بعد، ژانویه ۱۷۹۳ هم دادگاه انقلاب لویی را به جرم خیانت محاکمه کرد و گردنش را داد زیر ماشین اعدام محبوب آن زمان، گیوتین. اعدام لویی خط بزرگی بود که روی پادشاهی کشیده شد تا حکومت فرانسه جمهوری بشود... ولی این جمهوری هم تا بخواهد روی آرامش ببیند، باید از تونل‌های وحشتی می‌گذشت و آدم‌های بیشتری را از مدار خارج می‌کرد: دوران وحشت فرانسه به راه افتاد.از ۱۷۹۳ هزاران نفر به جرم مخالفت، خیانت یا وفاداری کمتر از حد مطلوب به انقلاب زیر تیغ گیوتین رفتند. کمیته نجات ملی به رهبری ماکسیمیلیان روبسپیر (Maximilien Robespierre)، انقلابی تندرو، فرمان اختیار این دوره را در دستش گرفته بود و با شعار «نجات انقلاب به هر قیمتی» ماشین اعدام به راه انداخت. روبسپیر زور و خشونت را تنها دوای درد حفظ انقلاب می‌دید. می‌گفت: “ترور، یه جور عدالت سریع و بی‌تعارفه.” گیوتین شد نماد آن روزها. در این مدت حدود ۳۰۰ هزار نفر بازداشت شدند و نزدیک ۴۰ هزار نفر، از اشراف و نزدیکان پادشاه بگیر تا یاران و انقلابی‌های قدیمی، خونشان نثار خالص‌سازی انقلاب شد.ترس و بی‌اعتمادی همه‌جا را گرفته بود. دادگاه‌های انقلاب معمولاً بدون دادرسی درست، حکم اعدام می‌دادند؛ تا این‌که خود روبسپیر هم آخرین تیکۀ گوشت آشی شد که دستپخت خودش بود... جولای ۱۷۹۴، مردم که از اعدام‌های بی‌حساب و کتاب خسته شده بودند، روبسپیر را گرفتند و به زیر گیوتین سپردندش و این‌جوری دوران وحشتناک وحشت به پایان رسید.بعد از روبسپیر، فرانسه دیگر آن کشور قدیمی نبود. سلطنت هوا شده بود، اشرافیت نابود، فکرهای آزادی و برابری—حداقل روی کاغذ تبدیل به قانون شده بودند. خیلی نگذشت که یک ژنرال جوان و باهوش انقلاب، به اسم ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) که در جنگ‌های این چند سال خودی نشان داده بود، با یک کودتا قدرت را به دست گرفت و نفر اصلی سیاست فرانسه شد... ناپلئون یک‌سری اصلاحات اساسی کرد—مثل قانون مدنی ناپلئونی که هنوز هم در دنیا معروف است. ولی کم‌کم از روح انقلاب دور شد و خودش را امپراتور اعلام کرد. این دوره، که بهش می‌گویند دوران ناپلئونی، دیگر انقلاب نبود، ولی ریشه در خاک انقلاب داشت. ناپلئون فکرهای روشنگری را بُرد در سرتاسر اروپا و نشان داد این جریان فقط مال فرانسه نیست—یک موج جهانی است.انقلاب آمریکا و فرانسه تاریخ‌ساز شدند و جرقۀ جنبش‌های آزادی‌خواهی را در دنیا زدند. فکرهای آزادی، برابری، و حقوق بشر که در اعلامیه‌های‌شان نوشته شده بود، شد قانون‌های جهانی. این حرف‌ها بعداً اروپا، آمریکای لاتین، و حتی آسیا را تکان داد. این انقلاب‌ها با وجود همۀ تعارض‌ها و تناقض‌هایش، یک امید بزرگ برای مردم جهان داشت... این‌که می‌شود قدرت را از دست زورگوها درآورد و آینده‌ را آن‌جوری ساخت که مردم می‌خواهند.اقتصاد سیاسی نو: از فکر تا عملتا قبل از روشنگری، اقتصاد اروپا تقریباً کامل در دست دولت‌ها بود؛ دولت اقتصاد بود، اقتصاد هم دولت. یعنی چه؟ یعنی هرچه طلا و نقره در خزانۀ دولت بیشتر بود، مملکت هم قوی‌تر بود... این همان سیاستی بود که به آن می‌گویند مرکانتیلیسم (Mercantilism). سیاستی که می‌گفت: دولت باید همه‌چیز را کنترل کند. صادرات را تا می‌تواند زیاد کند، روی جنس خارجی تعرفه ببندد، جلوی واردات را تا جایی که می‌شود بگیرد که فلز و ارز از مملکت خارج نشود. خلاصه‌اش این‌که اعتقاد بر این بود پول و قدرت فقط با انبار کردن طلا و نقره در جیب شاه و خزانه‌داری درمی‌آید.مرکانتیلیسم از قرن شانزدهم تا نیمۀ قرن ۱۸ سیاست اقتصادی رایج اروپا بود و حتی زمینه‌ساز استعمار و رقابت‌های تهاجمی بین دولت‌ها هم شد. در فرانسه این سیاست‌ها حتی قوی‌تر از انگلیس اجرا می‌شد: دولت سلطنتی بازرگان‌ها را به خودش نزدیک می‌کرد، به شرکت‌های بزرگ امتیاز می‌داد، صنایع را حمایت می‌کرد و سعی می‌کرد بر بازار داخلی احاطۀ کامل داشته باشد. اما همین کنترل شدید و حمایت از صنایع تجملی باعث شد کشاورزی فرانسه لطمه بخورد و تولیدات روستایی‌ها افت کند... بعضی از اقتصاددان‌های فرانسوی همان موقع هشدار دادند که این سیاست‌ها در بلندمدت به ضرر کشور تمام می‌شود و طلا و نقره به‌خودیِ خود ثروت واقعی نیست، چیزی که ارزش واقعی می‌سازد کالا و تولید است.ظهور فیزیوکرات‌ها و آدام اسمیتبا آمدنِ روشنگری آدم‌هایی از راه رسیدند که به کُل اقتصاد، نگاه جدیدی داشتند. فیلسوف‌ها و اقتصاددان‌های قرن ۱۸ یکی از اولین کارهایی که کردند این بود که تصمیم گرفتند در همه‌چیز دخالت نکنند... گفتند که آقا یک دقیقه به همه‌چیز دست نزنیم، آن‌قدر به‌زور به سیاست‌ها خط‌ ندهیم... اقتصاد دنیا را اگر ول کنیم خودش راه خودش را پیدا می‌کند.در فرانسه یک عده به اسم فیزیوکرات‌ها (Physiocrats) بودند که از همین زاویۀ روشنگری به اقتصاد نگاه می‌کردند و در واقع اولین کسانی بودند که زدند زیر میز مرکانتیلیسم. سردستشان یک آقایی بود به اسم فرانسوا کِنه (François Quesnay). کِنه و فیزیوکرات‌ها می‌گفتند اقتصاد مثل بدن آدم است؛ مثل یک موجود زنده است. در بدن اگر خون نچرخد آدم می‌میرد، همه‌چیز می‌خوابد. برای آن‌ها “خونِ اقتصاد” یعنی تولید کشاورزی—معتقد بودند فقط زمین واقعاً ثروت تازه می‌سازد. فقط زمین چیزی می‌سازد که واقعاً ارزش دارد—غذا، چوب، پارچه‌های خام. می‌گفتند صنعت و تجارت کارشان فقط این است که محصولات زمین را جابه‌جا کنند، یا شکلش را عوض ‌کنند؛ ولی کشاورزی از دل خاک ثروت درمی‌آورد. یک کشاورز که گندم می‌کارد، هم نان مردم را می‌دهد، هم به نانوا جنس می‌رساند، هم چرخ کارخانه‌های آرد را می‌چرخاند. این نوع نگاه به زندگی روزمرۀ آدم‌ها وصل بود—در آن روزها که بیشتر مردم اروپا روستایی بودند و نانشان از زمین درمی‌آمد، حرف فیزیوکرات‌ها منطقی به نظر می‌رسید.یک “جدول اقتصادی” فیزیوکرات‌ها ساختند که برای اولین بار اقتصاد را مثل یک سیستم نشان می‌داد—انگار یک چرخه بود که ثروت در آن در جریان است... نشان می‌داد کشاورز جنس تولید می‌کند، تاجر می‌فروشد، کارخانه‌دار می‌سازد، و پول بینشان در گردش است... اقتصاد یک چیز زنده است... مهم‌ترین شعار این فیزیوکرات‌ها هم همان چیزی است که به زبان دیگری آقا عباس قادری برایمان گفتند: هرچه می‌خواهد بشود بشود.... می‌گفتند: &quot;بگذارید بشود، بگذارید برود&quot; (Laissez-faire, laissez-passer). یعنی دولت تا می‌تواند کمتر دخالت کند، بازار خودش راهش را پیدا می‌کند. اگر زمین خوب کار کند، نان ارزان‌تر می‌شود، بازارها پُر می‌شود، روستاها هم جان می‌گیرند؛ همه حالشان خوب می‌شود.مدتی بعد از فیزیوکرات‌ها، آدام اسمیت اسکاتلندی هم آمد که خیلی از این ایده‌ها را نظام‌مند کرد. اسمیت برخلاف فیزیوکرات‌ها که زمین را منبع اصلی ثروت می‌دانستند، معتقد بود ثروت واقعی از کار و تولید همۀ آدم‌ها به دست می‌آید: هر چیزی که ساخته و فروخته بشود و به دست مردم برسد، همان ثروت واقعی است...اسمیت می‌گفت اقتصاد سالم یعنی کار و تولید و خرید و فروش آزاد، وگرنه با انبار کردن پول که راه به جایی نمی‌شود بُرد. در کتاب معروفش «ثروت ملل» نوشت دولت اگر عقب بکشد و فقط امنیت و قانون را نگه دارد، اقتصاد نیازی به دخالت بیشتر ندارد... در این کتاب، ایدۀ دست نامرئی بازار را هم مطرح کرد. می‌گفت هر کسی قطعاً در بازار دنبال نفع خودش است. نانوا صبح تا شب نان می‌پزد که پول دربیاورد، ولی همین که نانش را می‌فروشد، هم خودش عایدی دارد، هم شکم مردم سیر می‌شود. «وقتی آدما دنبال سود خودشونن، انگار یه دست نامرئی هدایتشون می‌کنه که در نهایت به نفع همه کار می‌کنه.»روی تاریک آزادی اقتصادیایده‌های اسمیت و فیزیوکرات‌ها کم‌کم راه خودش را در عمل باز کرد. بریتانیا از اواخر قرن ۱۸ کم‌کم تعرفه‌هایش را برداشت، راه تجارت باز شد و موتور انقلاب صنعتی را روشن کرد... کارخانه‌ها رشد کردند، شهرها بزرگ شدند و جنس ارزان‌تر وارد زندگی مردم شد. به کارخانه‌دارها و تاجرها اجازه دادند هر چقدر می‌توانند تولید کنند و بفروشند... کارخانه پشت کارخانه بود که مثل قارج سبز می‌شد و جنس‌های انگلیسی رفت در قفسۀ همۀ مغازه‌های اروپا: از پارچه‌های منچستری بگیر تا آهن‌آلات بیرمنگام... زندگی روزمره تغییر شکل پیدا کرد، دیگر فقط اشراف لباس درست‌حسابی تنشان نبود؛ یک سطح متوسطی از زندگی سهم تقریباً اکثر مردم شده بود.اما، این خیلی هم مهم است، این آزادی اقتصادی یک روی تاریک هم داشت: کارگرهای فقیر، بچه‌هایی که در معدن و کارخانه‌ها آن‌قدر کار می‌کردند که بعضاً جان می‌دادند، آلودگی شهرها که به‌یک‌باره خیلی خیلی بیشتر از جهان غیرصنعتیِ پیش از آن شد... این‌ها چیزهایی بود که اسمیت یا ندیده بود یا رسیدنش را جدی نمی‌گرفت؛ ولی خب در هر صورت این هم یک تغییر بزرگ بود که جهان را داشت آمادۀ روزگار مدرن می‌کرد.آدام اسمیت اقتصاد را کرد یک علم جدا. تا قبل از این اقتصاد یک گوشه از سیاست یا فلسفه بود، ولی کاری که اسمیت کرد این بود که با یک نگاه دقیق به بازار و کار و خرید و فروش، پایه‌های اقتصاد امروزی را گذاشت و اقتصاد را تبدیل به یک علم مستقل کرد. اقتصاد مدرن و حتی جهانی‌سازی امروز ریشه در همان فکرها دارد: همین امروز که جنس‌های چینی با دو تا کلیک از هر جای دنیا پایش را به خانه‌هایمان باز می‌کند، این‌ها ردپای آدام اسمیت و تفکراتش در اقتصاد است.چزاره بِکاریا: عدالت و انسانیتدر قرن هجدهم، در دورانی که هنوز گردن زدن و شکنجه در اروپا قانون بود، یک آقایی آمد با یک رساله‌ای در دستش به اسم «جرایم و مجازات‌ها» (On Crimes and Punishments) که حرفش این بود آن‌قدر ما جان کندیم، در عرصه‌های مختلف آمدیم جلو، وقتش است حالا یک قدم جدید هم برای اجرای عدالت برداریم. اسم این آقا بود چزاره بِکاریا (Cesare Beccaria). ایتالیایی، از اسمش معلوم است. بکاریا می‌گفت عدالت باید با عقل و منطق همراه باشد نه دل‌خوری و انتقام. چیزی که ما به اسم مجازات روی مجرم پیاده می‌کنیم هدفش باید اصلاح آدم باشد، این‌جوری که الان هست انگار می‌گوییم طرف یک غلطی کرده، حالا ما تلافی می‌کنیم دهنش را سرویس می‌کنیم.بر سر همین هم اصلی‌ترین مخالفتش را بکاریا گذاشت روی مبارزه با اعدام: می‌گفت اعدام نه عادلانه است، نه جلوی جرم را می‌گیرد؛ شما به‌جای این‌که ریشۀ جرم را بخواهی بزنی، با اعدام فقط خون بیشتری می‌ریزی و خشونت را جاودانه می‌کنی. البته شکنجه هم چیزی غیر از این نیست: آدم را مجبور می‌کند به دروغ‌گویی، بلکه درد کمتری متحمل شود... عدالت از نظر بکاریا یعنی مجازات به‌اندازۀ جرم، نه بیشتر. این طرز نگاه افرادی مثل بکاریا هم باعث شد کم‌کم فکرها به عوض کردن قانون برسد؛ قوانین شکنجه و اعدام در موردشان بازنگری شد، که هنوز هم دارد می‌شود و موضوع تمام‌شده‌ای نیست؛ ولی در کل بکاریا با قلمش سعی کرد نشان بدهد که عدالت باید رنگ آدمیت داشته باشد، قانون باید به عقل احترام بگذارد. این را هم گفتم تعریف کنم برایتان، خوب بود بدانیم.میراث روشنگری: جهانی شدن ایده‌هاخب دیگر، کم‌کم جمع این قصه را... روشنگری شاید در اروپا جرقه‌اش خورد، ولی مثل آتش در باد، سریع پخش شد و مرزهای جغرافیایی را پشت سر گذاشت. فکر آزادی، عقل‌گرایی، و حقوق بشر، از پاریس و لندن بیرون زدند و به گوشه‌کنار دنیا رسیدند.در آمریکای لاتین، این فکرها با فرانسیسکو د میراندا و سیمون بولیوار جان گرفت... میراندا جزو کسانی بود که ولتر را از نزدیک دیده بود، می‌شناخت و در پاریس هم با انقلابی‌ها گپ‌وگفت داشت... آمریکا و فرانسه‌ای را دیده بود که از استعمار و سلطنت مطلقه فرار کرده بودند و هیچی بیشتر از این‌که بتواند سایۀ سنگین اسپانیایی‌ها را از سر خودشان در ونزوئلا هم باز کند و دنیای آزادتری بسازد نمی‌خواست... نوبت به سیمون بولیوار که رسید، بولیوار که لقب “آزادکننده” را به او دادند، انقلاب‌های استقلال‌طلبانه علیه اسپانیایی‌ها به اوج رسید. بولیوار هم با خواندن ولتر و روسو، جنگیدن برای رسیدن به آزادی را درست‌ترین راه می‌دید.در امپراتوری عثمانی، ایده‌های روشنگری با اصلاحات تنظیمات (Tanzimat) خودش را نشان داد. مصطفی رشید پاشا (Mustafa Reşid Paşa)، یکی از مهم‌ترین اصلاح‌طلب‌های عثمانی پای این اصلاحات نشست تا سیستم عثمانی را مدرن کند. قانون را از دست سنت درآورد، مدرسه‌ها را از روحانیت گرفت و آموزش را با عقل و علم گره زد... در هند، مبارزه با سنت‌های خشنی مثل خودسوزی بیوه‌ها و تلاش برای آموزش و برابری رنگ و بوی روشنگری گرفت.حتی در ایران، هرچند روشنگری به شکل مستقیم وارد نشد، اما ایده‌هایی مثل آزادی، قانون، آموزش مدرن و نقد قدرت، بعدها الهام‌بخش روشنفکرها و جنبش‌های فکری شد. از اواخر قاجار تا جنبش مشروطه و بعدتر، بسیاری از روزنامه‌نگارها و نویسنده‌ها با ترجمه و نقل آثار متفکران غربی، سعی کردند مفاهیم تازه‌ای مثل حقوق شهروندی و قانون اساسی و آزادی بیان را وارد ادبیات سیاسی ایران کنند. شاید مسیرش متفاوت بود، اما ردپای روشنگری در فکر و فرهنگ ما هم به این شکل دیده می‌شود.این فکرها کُل دنیا را گرفت. روشنگری با پیام آزادی و عدالت، سعی کرد به مردم همه‌جا امید بدهد که فرای چارچوب‌هایی که برایشان تعریف می‌کنند، فرصت این را به خودشان بدهند که یک بار هم با چشم خودشان به قصه نگاه کنند، شاید دنیایی که خودشان می‌سازند، دنیای لزوماً بدتری نباشد.روشنگری یک حرکت بود که به آدم قرن ۱۷ و ۱۸ای که پشتش خالی شده بود از دلگرمی کلیسا و جواب‌های فوری ایدئولوژیک برای سؤال‌هایش، دوباره اعتماد به نفس داد... بهش جرأت فکر کردن و شک کردن و ساختن داد. از کانت یاد گرفت که مواجهه با دانستن هم آمادگی و جربزه می‌خواهد و ایستادن جلوی دیگرانی که می‌خواهند چیزی را بهت غالب کنند کار آسانی نیست. اما ثمره‌اش شد این‌که امروز بعضی از اصول را انگار نمی‌توانیم زیر سؤال ببریم؛ این‌که قدرت از رأی مردم باید بیاید، یا این‌که هر کسی تریبونی داشته باشد برای خودش، شبکۀ اجتماعی‌ای داشته باشد که در آن حرفش را بتواند بزند و فکر کند که حقش است بدون نگرانی ابراز عقیده بزند، این‌ها میراث روشنگری است. کانت می‌گفت: «جرأت کن که بدانی!» و این جرأت همان چیزی بود که راه را برای دنیای مدرن باز کرد.اما این قصه فقط قصۀ امید و پیشرفت نیست. روشنگری از همان دوران منتقدهای بزرگی برای خودش پیدا کرد. رمانتیک‌ها مثل ویلیام وردزورث (William Wordsworth)، می‌گفتند این همه عقل‌گرایی احساسات آدمیزاد را خشک می‌کند. می‌گفتند روشنگری با این فرمول و منطق‌هایی که برای خودش سوار کرده، شعر و عشق را از یاد بشر برده. عده‌ای هم بودند که بگویند اساساً روشنگری یک ایدۀ اروپایی است که نمی‌شود یک نسخه دانستش که برای همه دنیا بپیچیم. حتی بعضی منتقدان می‌‌گویند که روشنگری، با همۀ شعارهای آزادی و برابری‌خواهی‌اش، گاهی دست‌مایۀ استعمار و سلطه شده و همین دوران، شروع موج استعمارگری اروپا بوده.امروز با همۀ‌ پیشرفت و چالش‌ها هنوز اصول روشنگری زنده‌اند... عقل و علم برایمان از همیشه مهم‌تر شده انگار... عقل و علمی که امروز بیشتر از همیشه واقفیم همیشه به نتیجۀ درستی هم نمی‌رسد، ولی حُسَنش به این است که می‌دانیم قرار هم نیست چشم‌بسته به حرف‌هایش گوش بدهیم و می‌توانیم به مخلوقات عقل و علم هم به دیدۀ شک نگاه کنیم... زمینی که دارد از دود و پلاستیک خفه می‌شود، چالش‌های زیست‌محیطی، نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی که در بعضی از سطوح حتی بیشتر از قبل هم شده، پوپولیسم و مردمی که گول شلوغ‌بازی‌های انتخاباتی را می‌خورند، این‌ها همه یعنی قطار روشنگری هنوز خیلی مانده تا به مقصد برسد... یعنی بشر هنوز راه درازی در پیش دارد تا واقعاً به جهان روشن متصل بشود.روشنگری هم نقطۀ پایان یک عصر بود هم نقطۀ‌ شروع یک عصر جدید... از پاریس تا کاراکاس تا تهران، از قلم ولتر تا قوانین امروز، روشنگری یک چراغ دستمان داد. دنیا هنوز پُر از تاریکی است، اما مهم این است که این چراغ هنوز روشن است و امروز دست ماست. حالا این ماییم که باید این فانوس را نگه داریم و جلویمان را روشن‌تر کنیم.paragraphpodcast.ir</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 11:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر روشنگری (بخش دوم: عصر فیلسوفان)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-jwdm1t3yevqi</link>
                <description>از بیرون که به ماجرا نگاه کنیم، اروپای نیمۀ قرن هجدهم شاید خیلی تغییر خاصی با قبلش نکرده باشد. هنوز در بسیاری از کشورها پادشاهی مطلقه حکومت می‌کند؛ کلیسا قدرتش سر جایش است و سعی می‌کند همه‌چیز را کنترل کند. مردم هم مثل همیشه سرشان گرم کار و زندگی است. همه‌چیز آرام است، همه‌چیز روال است... ولی اگر یک‌کم با حواس جمع‌تر، دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم زیر این پوستۀ سفت، زیر این شرایط به‌ظاهر عادی، زمین دارد می‌لرزد. مردم اروپا انگار روی گسل ایستاده‌اند؛ گسلی که یک طرفش دنیای قدیم است و طرف دیگرش دنیای جدید. و حالا باید تصمیم بگیرند که پایشان را کدام طرف بگذارند... این‌ور یا آن‌ور.وضعیت اروپا در اواسط قرن ۱۸در بیشتر کشورهای اروپایی اواسط قرن ۱۸، حکومت‌ها همچنان پادشاهی مطلقه‌اند. یعنی چه؟ یعنی پادشاه‌ها عملاً قدرت بی‌حدومرز دارند و تصمیم‌گیرندۀ اصلی‌ تمام سیاست‌ها و امور کشورند. زیر سایۀ پادشاه‌ها طبقۀ اشراف و نُبَل مملکت‌اند که بالاترین سطح زندگی را تجربه می‌کنند، با تمام اوصافی که قبلاً مفصل تعریف کردیم و اینجا دیگر تکرار نمی‌کنیم؛ برخوردار از امتیازاتی که بقیۀ مردم حتی در خواب هم نمی‌بینند... کلیسا هم با وجود از سر گذراندنِ جنبش‌های اصلاحات دینی، همچنان متحد خوب حکومت است، در کنار هم زورشان می‌رسد صدای مخالف‌ را خفه کنند... غیر از این‌ها، مردم عادی هم هستند که مثل همیشه فشار اصلی روی آن‌هاست، اکثرشان رعیت‌اند، عایدی‌شان ناچیز است، از همان بخوربمیری هم که درمی‌آورند باید مالیات‌های سنگین بدهند. چیزی که بین‌شان مشترک است فقر است... نه حق دخالتی در تعیین سرنوشت‌شان دارند نه حق اعتراضی.در فرانسه لویی پانزدهم پادشاه است، نوۀ لویی چهاردهم که حتی شوق سلطنت جدش را هم ندارد. اگر آن بابا آن‌قدری جُنم داشت که برای خودش کاخ ورسای را بسازد و پیِ یک امپراتوری بزرگ بود که خورشید در آن غروب نکند، این یکی بیشتر وقتش را در قصر می‌گذراند و اصلاً کاری با دنیای بیرون ندارد. این قضیه البته فقط محدود به فرانسه نیست... اسپانیا، اتریش، روسیه، بسیاری از کشورهای دیگر اروپا هم کم و بیش همین شرایط را دارند. پادشاهی مطلقه هنوز در بیشتر اروپا حرف اول را می‌زند.فقط یک استثنای دُرشت داریم که آن هم در اپیزود پیش درباره‌اش حرف زدیم... انگلستان که یک انقلاب نرم و نسبتاً کم‌هزینه را تجربه کرده و نظم و نسق حکومت در آن به‌کل عوض شده. بعد از تحولاتی که معروف شد به انقلاب شکوهمند انگلستان، نقش پارلمان مشخص‌تر شده، قدرت مطلق از پادشاه گرفته شده و یک شکل اولیه از سلطنت مشروطه دارد در آن امتحان می‌شود. بسیاری از متفکران اروپا زیرچشمی حواسشان به انگلیس هست، به دیدِ یک مدل جدید و نسبتاً موفق به آن نگاه می‌کنند. انگلستان جزو معدود جاهایی است که اختیار همه‌چیز دست یک گروه کوچک حاکم نیست، مردم تا حدی خودشان را در اتفاقات بزرگ کشور دخیل می‌دانند... انگار انگلیس یک جورهایی دارد به روی بقیه می‌آورد که می‌شود حکومت را محدود کرد و همچنان قوی باقی ماند.شهرهای محرک روشنگریاما آن چیزی که قرن هجدهم را قرن هجدهم کرد، شاید مهم‌ترین ویژگی نیمۀ قرن هجدهم، جُنب‌وجوش فکری‌ای بود که به‌خاطر شنیده شدن آرای مختلف، به‌خاطر دسترسی به کتاب و البته یک‌کم بازتر شدن فضا، همه‌جا درگرفته بود... این دوره، دورۀ بحث و گفت‌وگو بود. کافه‌ها و سالن‌های ادبی پُر شده بود از آدم‌هایی که دربارۀ سیاست و فلسفه و علم و هنر حرف می‌زدند. چاپخانه‌ها هم مثل بازار شب عید سرشان غلغله بود، کلی کتاب و رساله زیر چاپ داشتند که بخواهد برسد به دست مخاطب تشنه... و دنبال جواب گشتن برای سؤال‌ها، داشت عادت مردم می‌شد. مردم دیگر به خودشان جرئت داده بودند که قبول کنند یک چیزهایی را نمی‌دانند و باید جوابش را پیدا کنند. البته این را هم داشتند می‌فهمیدند که انگار جواب هر سؤالی را نمی‌شود آنی و قطعی به دست آورد. بسیاری از سؤال‌ها که قبلاً کلیسا برایشان لحظه‌ای جواب از آستین در می‌آورد، حالا که دیگر باید روی پای عقل خودت بایستی، جواب فوری ندارد... تازه چه‌بسا بعد از کلی گشتن و جست‌وجو کردن جوابی برای سؤالت پیدا کنی، ولی بعد بفهمی اشتباه کردی، جواب درستی نبوده و باید دوباره و دوباره بگردی دنبال پاسخ درست...توی این فضای دل‌چسب و امیدوارکنندۀ اروپا، بعضی از شهرها نقش خیلی مهمی در شکل‌گیری و گسترش ایده‌های جدید داشتند. مثلاً پاریس که فکر نمی‌کنم اسم روشنگری بیاید و آدم یادش نیفتد؟ پاریس، بدون شک قلب روشنگری بود. جایی که ولتر، روسو، دیدرو، مونتسکیو و خیلی دیگر از کله‌گنده‌های فکر و فلسفۀ آن دوره در آن زندگی می‌کردند. شهر ایده‌های متعارض، شهری که زیر فشار و خفقان پادشاهی مطلقه، بسیاری از اتفاقات مهم در محافل مخفی و زیرزمینی‌اش می‌افتاد. اما همین‌جا بود که متفکران صدای همدیگر را می‌شنیدند و به حرف‌های هم فکر می‌کردند... شاید در جواب ایده‌های نو فحش‌باران می‌کردند همدیگر را، ولی خیالشان راحت بود قبل از اینکه به همدیگر حمله کنند، حرف‌های هم را شنیده‌اند... انگار روح پاریس جَوی ساخته بود که آدم‌ها به خودشان اجازۀ حرف زدن بدهند.یا دیگر کجا مثلاً؟ لندن... لندن در این دوران بالطبع فضای آزادتری داشت... از نتایج خجستۀ انقلاب شکوهمندش این بود که برخلاف فرانسه، آزادی مطبوعات در آن بیشتر بود و همین باعث می‌شد نویسنده‌ها و متفکران راحت‌تر حرف‌هایشان را بزنند و چاپ کنند. لندن قرن ۱۸ مهد رمان مدرن هم بود و داشت برای اولین بار داستان‌هایی را در قالب کتاب دست مردم می‌داد که زندگی روزمرۀ آدم‌های عادی در آن نشان داده می‌شد... مردم داشتند زندگی‌ خودشان را در کتاب‌ها می‌خواندند و این بهشان احساس دیده شدن می‌داد.دیگر کدام شهر؟ برلین. برلین جزو شهرهایی بود که شرایطش یک‌کم متفاوت بود؛ چون در دست‌های آدم متفاوتی بود... فردریک کبیر، پادشاه کشور پروس، حاکم برلین هم بود... فردریک کسی بود که خودش را حامی روشنگری می‌دانست، با یکی مثل ولتر مکاتبه داشت و نامه‌نگاری می‌کرد. حتی یک مدت میزبان ولتر در کاخش بود تا ایده‌های روشنگری‌ را در مملکتش پیاده کند. برای همین در پروس، آزادی مذهبیِ بیشتری نسبت به فرانسه وجود داشت به‌صورت رسمی. گرچه فردریک همچنان یک پادشاه مستبد بود، قدرتش برایش از هرچیزی مهم‌تر بود؛ ولی شاید بشود به‌نحوی به او گفت «دیکتاتور روشنگر» اروپا در قرن ۱۸.شهرهای دیگری هم بودند که در گسترش روشنگری نقش مهمی داشتند، مثلاً ژنو که یک شهر کوچک و مستقل در سوییس بود و ژان ژاک روسو را پرورش داد؛ یا اِدینبروی اسکاتلند که هیوم و آدام اسمیت را به جهان معرفی کرد... این شهرها اهمیتشان در چند تا ویژگی نسبتاً مشترک بود: این‌ها جاهایی بودند که روشنفکران و نویسنده‌های بزرگ دور هم جمع می‌شدند. مثلاً در پاریس، ولتر، دیدرو، و روسو در یک دوره زندگی می‌کردند و با هم بحث می‌کردند. این تبادل ایده‌ها باعث می‌شد جنبش‌های فکری‌ای شکل بگیرد که کال نیست، ناپخته نیست... قبل از اینکه با جهان مطرح بشود، در کافه‌ها و سالن‌های ادبی، و حتی چاپخانه‌ها مردم درباره‌شان حرف می‌زدند، جدال می‌کردند و ایرادهایشان را می‌گرفتند. بعدش وارد بازار می‌شد و می‌رسید دست مشتری. جدا از آن، در یک سری از شهرها مثل لندن یا برلین که آزادی بیشتری نسبت به جاهای دیگر داشتند، می‌شد اندیشه‌های نو را پیاده کرد و خروجی‌اش را دید... و نهایتاً اینکه در این شهرها کسانی زندگی می‌کردند که می‌توانستند حامی مالی اندیشه بشوند. اشراف و بعضی از صاحبان قدرت از روشنفکران حمایت می‌کردند و این پشتیبانی نقش مهمی در پیشرفت این ایده‌ها داشت.این‌جوری است که یک شهرهایی می‌شوند موتور محرک روشنگری. در شرایطی که همچنان حکومت‌‌های مطلق و کلیسا فصْل‌الخِطاب‌اند روی کاغذ، ولی دیگر ایده‌های جدید، نظم قدیمی را وارد بازی سختی کرده‌اند... حالا، وقتش رسیده که از شهرها به سمت آدم‌هایش حرکت کنیم؛ همان‌هایی که روشنگری با آن‌ها معنی گرفت... اول از همه هم از پاریس شروع می‌کنیم که یکی از مشهورترین چهره‌های این دوره در آن زندگی می‌کند. کسی که اسمش تقریباً مترادف با روشنگری شده: ولتر.ولترولتر را نمی‌شود فقط یک فیلسوف دانست. شاعر بود، نمایشنامه‌نویس بود، تاریخ‌نگار بود، و مهم‌تر از همه، یک مبارز فکری خستگی‌ناپذیر بود. شاید بهتر باشد بگوییم ولتر شورشی‌ای بود که هیچ‌وقت از نقد کردن و نوشتن و ایستادن در برابر قدرت دست نکشید. داستان زندگی ولتر پُر از فراز و نشیب است؛ از زندانی شدن و تبعیدش گرفته تا موفقیت‌ها و شهرت، همه‌چیزش یک ترکیب جذاب از درگیری و پیروزی است.اسم واقعی‌اش فرانسوا ماری آروئه (François-Marie Arouet) بود. سال ۱۶۹۴ در پاریس به دنیا آمد؛ خانوادۀ ثروتمندی داشت و این پسر در مدرسۀ یسوعی‌ها درس خواند. آدم حاضرجوابی بود، جسور بود، سر و زبان داشت، از نوجوانی هم عاشق نوشتن شد. چیزی که بعدتر در زندگی‌اش فهمید این بود که این علاقه‌اش به نوشتن از عشقش به یک چیز بزرگ‌تر می‌آمد: عشق به آزادی... آزادی فکر، آزادی بیان و آزادی از هر چیزی که می‌خواست آدم‌ها را محدود کند.داریم از چه دوره‌ای حرف می‌زنیم؟‌ اوایل قرن هجدهم... بخواهم بهتان بگویم در ایران این موقع چه خبر است، سال تولد ولتر، آخرهای حکومت شاه سلطان حسین صفویه است... پس وقتی ما داریم از ایده‌های ولتر صحبت می‌کنیم، همزمان ایران دارد آمادۀ یکی از بحرانی‌ترین دوران تاریخش می‌شود؛ یعنی حملۀ افغان‌ها و سقوط اصفهان.برگردیم پاریس... ولتر همین‌که خود را داشت می‌شناخت این را هم فهمید که حرف زور کلیسا در کَتَش نمی‌رود. دو قرنی بود که جریان فکری اصلاحات مذهبی جلوی یکه‌تازی کلیسا ایستاده بود و چند تا چک سفت به آن زده بود، اما مسیحیت سنتی چنان در بطن زندگی مردم رسوخ کرده بود، به‌خصوص در فرانسه، که پایه‌های تأثیر دین و کلیسا در این حدود دویست سال سفت و دست‌نخورده باقی مانده بود... ولتر نفر بعدی بود که می‌خواست در جادۀ‌ تقدس‌زدایی از کلیسا قدم بردارد... معتقد بود کلیسا نه فقط آزادی آدم‌ها را محدود می‌کند، که از جهل مردم هم سوءاستفاده می‌کند تا قدرتش را حفظ کند. بارها در نوشته‌هایش به تعصبات مذهبی حمله کرد و از حق انتخاب آدم‌ها گفت... این‌که جهل و تعصب دو دشمن بزرگ بشریت‌اند؛ دو چیزی‌اند که می‌توانند یک جامعه را از تو بپوسانند...یکی از جنجالی‌ترین نمونه‌های نقد ولتر به تعصب مذهبی، نمایشنامه‌ای است به اسم «محمد» (Mahomet). این نمایشنامه، داستان پیامبری را روایت می‌کند که از دین به‌عنوان ابزار رسیدن به قدرت استفاده می‌کند. نمایشنامۀ ولتر مشخصاً اشاره‌اش به اسلام بود، اما در واقع تیر اصلی‌اش را به سمت کلیسا نشانه گرفته بود... دیگر احتمالاً ولتر نتوانسته در خاک فرانسه دربارۀ مسیحیت قصه‌اش را بگوید، کوچه خلوتی، زورش به اسلام رسیده... این نمایشنامه هشدار می‌داد که استفاده از دین برای کنترل مردم چقدر می‌تواند خطرناک باشد و افراط و تعصب چه‌جوری می‌توانند جامعه را به سمت خشونت و فاجعه ببرند. کلیسا خیلی زود به نمایشنامۀ محمد واکنش نشان داد. اجرای آن را ممنوع کردند و ولتر را تحت فشار و نظارت شدید گذاشتند.اما این اولین یا آخرین باری نبود که ولتر به‌خاطر نوشته‌هایش در دردسر می‌افتاد. زندگی ولتر، مثل ایده‌هایش، همیشه پُر از ماجرا و چالش بود. یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی‌اش چند سال قبل‌تر، در سال ۱۷۱۷ افتاده بود. ولتر در این سال به‌خاطر یک‌سری شعرهایی که علیه رژیم سیاسی فرانسه و اشراف نوشته بود، دستگیر شد و او را در زندان باستیل انداختند. ولی از این موقعیت به نفع خودش استفاده کرد و همان در زندان، اولین نمایشنامۀ معروفش، «اُدیپ»، را نوشت که بعد از آزادی اسمش را در پاریس بر سر زبان‌ها انداخت. دوباره چند سال بعد یک دردسر جدید برای خودش درست کرد و با یکی از اشراف پاریس درافتاد و سر از زندان درآورد... این‌بار مجبورش کردند فرانسه را ترک کند و چند سال تبعید بشود به انگلستان. اما این تبعید سبب خیر شد... وقتی ولتر پایش را گذاشت در انگلیس، دنیایش عوض شد. در انگلستان خبری از استبدادی که در فرانسه می‌دید نبود. آزادی بیان خیلی بیشتر از فرانسه بود و نویسنده‌ها و روشنفکران راحت‌تر می‌توانستند حرفشان را بزنند. ولتر عاشق ایده‌های فیلسوف‌های انگلیسی شد. برای همین وقتی بعد از چند سال برگشت فرانسه، بیشتر از همیشه می‌دانست که باید با چه چیزی بجنگد و کجا دست بگذارد. تحت تأثیر سال‌های تبعید، ولتر یکی از تندترین کتاب‌هایش را نوشت: «نامه‌هایی دربارۀ ملت انگلستان» (Letters Concerning the English Nation). این کتاب یک جور مقایسه بود بین فرانسه و انگلستان و ولتر در آن فرانسه را به‌خاطر استبداد و جهلی که گرفتار آن است شدیداً نقد کرد. این اثر هم باعث شد که ولتر دوباره مورد غضب مقامات قرار بگیرد؛ ولی دیگر وقتی یک کاری را کردی کردی، وقتی چند وقت نتوانستی جلویش را بگیری، دیگر نمی‌توانی... این دیواری است که تَرَک خورده، حالا تو بگیر، ببند، شکنجه کن... ترک دیوار که درست نمی‌شود... کتاب ولتر هم تأثیرات ماندگاری روی جنبش روشنگری فرانسه گذاشت.تا اینجا آن چیزی که ما از ولتر گفتیم احتمالاً تصویر یک آدم کله‌شق و یاغی از او در ذهنمان ساخته، ولی این تصویر فقط یک لایه از شخصیت ولتر است... یک بخش دیگر که شاید حتی مهم‌تر از آن زبان آتشین است، باور عمیقش به مدارا و تحمل عقاید مختلف است... ولتر معتقد بود هر آدمی باید آزاد باشد دین و باور خودش را داشته باشد، بدون اینکه کسی بخواهد به او زور بگوید یا محدودش کند... برای این اعتقادش هم سال‌ها ایستاد و جنگید... یکی از معروف‌ترین نمونه‌های این مبارزه‌ها ماجرای ژان کالاس بود.ژان کالاس یک تاجر پروتستان اهل فرانسه بود که در سال ۱۷۶۲ به قتل پسرش متهم شد. داستان از این قرار بود که یک روز صبح جسد پسر کالاس در انبار خانه‌شان پیدا شد. یک طناب دور گردنش بود و به نظر می‌رسید خودش را دار زده. ولی مقامات محلی، بدون اینکه به شواهد یا مستندات اهمیت بدهند، شایعه راه انداختند که پسر قصد داشته کاتولیک بشود، برای همین پدر پروتستانش او را کشته است. دادگاه بدون هیچ مدرک درست و قانع‌کننده‌ای کالاس را به قصاص محکوم کرد. ژان کالاس با اینکه تا آخرین لحظه فریاد می‌زد بی‌گناه است، در ۶۸ سالگی اعدام شد.وقتی خبر این ماجرا به گوش ولتر رسید، انگار دنیا روی سرش خراب شد... این دقیقاً همان چیزی بود که سال‌ها علیه‌اش جنگیده بود: همان چیزی که به آن می‌گفت تعصب کور مذهبی. با اینکه هیچ‌وقت کالاس را ندیده بود، تصمیم گرفت قصۀ این بی‌عدالتی را به گوش همه برساند. سه سال تمام برای اعادۀ حیثیت کالاس جنگید. مقاله نوشت، نامه فرستاد، رساله منتشر کرد. به هر دری زد تا پرونده دوباره احیا بشود. در کتابی به اسم “رساله‌ای دربارۀ مدارا” (Treatise on Tolerance) نوشت: “هیچ مذهبی حق نداره به خاطر اعتقادات، خون بریزه.”و در نهایت، هرچند مثل هر حکم اعدامی، آنی که کشته شد دیگر به زندگی برنمی‌گردد، ولی تلاش‌های ولتر باعث شد در سال ۱۷۶۵، یعنی سه سال بعد از مرگ کالاس، دادگاه عالی فرانسه حکم قبلی را باطل کند و ژان کالاس را بی‌گناه اعلام کند.ماجرای کالاس یکی از نمونه‌هایی بود که نشان می‌داد ولتر فقط یک فیلسوف یا نویسنده نیست که از توی اتاق و پشت میز دربارۀ آزادی حرف بزند. وقتی پای عدالت وسط می‌آمد، ساکت نمی‌ماند... آستین‌هایش را بالا می‌زد و وارد میدان می‌شد.(یک جملۀ معروف هست که احتمالاً خیلی شنیده‌اید: «من با حرف شما مخالفم، ولی تا پای جانم از حق شما برای گفتنش دفاع می‌کنم.» این جمله را خیلی وقت‌ها به ولتر نسبت می‌دهند، ولی گویا در هیچ‌کدام از آثارش نیست؛ یک نویسنده به اسم اِولین بئاتریس هال در کتابی که درباره ولتر نوشته، این جمله را آورده تا خلاصه‌ای از دیدگاه‌های ولتر را نشان بدهد. ولی انصافاً هم حق مطلب را ادا کرده است. این جمله، شاید عصارۀ تمام باورهای ولتر باشد. برای او، آزادی بیان مهم‌ترین حقی بود که یک انسان می‌توانست داشته باشد.)اما ولتر فقط با حرف‌های فلسفی و استدلال‌های منطقی و خشک از آزادی دفاع نمی‌کرد. یکی از قوی‌ترین سلاح‌هایی که به آن مجهز بود، طنز بود. قلم ولتر مثل یک شمشیر دو لبه بود که هم می‌توانست بخنداند هم نابود کند. خوب می‌دانست که گاهی وقت‌ها یک طعنه یا کنایه می‌تواند بیشتر از صد صفحه استدلال فلسفی تأثیر بگذارد. شاهکار طنز ولتر، رمان «کاندید» (Candide) است که در سال ۱۷۵۹ منتشرش کرد. این کتاب یک حملۀ کوبنده به فلسفۀ خوش‌بینی لایب‌نیتس بود که گفته بود ما در “بهترین دنیای ممکن” زندگی می‌کنیم و هر اتفاقی که در جهان می‌افتد خوب است و یک خیری در آن هست. ولتر در رمان «کاندید»، یک آدم ساده‌لوح را نشان می‌دهد که با کلی فاجعۀ وحشتناک روبه‌رو می‌شود - از زلزلۀ لیسبون گرفته تا جنگ هفت‌ساله و مرگ عزیزانش - اما باز هم سعی می‌کند به خودش بقبولاند که این دنیا، بهترین دنیای ممکن است. آخر این داستان با جملۀ معروف “باید باغچۀ خودمان را عمل بیاوریم” تمام می‌شود... ولتر با این جمله به ما خواننده می‌گوید درست است که دنیا پُر از بی‌عدالتی و رنج است، ولی به‌جای فلسفه‌بافی‌های بی‌فایده، باید دست به کار شویم و بخواهیم که دنیا را بهتر کنیم.آخرین چیزی هم می‌خواهیم دربارۀ‌ ولتر بگوییم این است که ولتر با اینکه همیشه منتقد قدرت بود، اما از قدرت فاصله نمی‌گرفت؛ اتفاقاً گاهی وقت‌ها با پادشاه‌ها و اشراف خیلی هم نزدیک و هم‌نشین بود... یکی از معروف‌ترین روابط ولتر با بزرگان، همان‌چیزی بود که یک‌کم قبل‌تر هم به آن اشاره کردیم: ارتباطش با فردریک کبیر، پادشاه پروس. فردریک خودش را “یک پادشاه فیلسوف” می‌دانست، کسی که عاشق ایده‌های روشنگری است و می‌خواهد در کشورش اصلاحات بزرگی انجام بدهد. همین علاقه‌اش به روشنفکری هم باعث شد به ولتر نزدیک شود و یک دوره‌ای از او دعوت کند بیاید دربارش زندگی کند... اما این رابطه، برخلاف ظاهرش، خیلی هم آرام و بی‌دردسر پیش نرفت. فردریک، با همۀ علاقه‌اش به روشنگری، همچنان یک پادشاه بود. انتظار داشت ولتر در دربار بماند، جزئی از دستگاهش بشود و از ایده‌هایش برای تقویت دربار استفاده کند. اما ولتر، همان‌طور که همیشه نشان داده بود، نمی‌توانست چارچوب‌ها و محدودیت‌های کسی را تحمل کند؛ حتی اگر آن شخص، یک پادشاه فیلسوف باشد. به‌مرور، اختلاف‌نظرها و دعواهای پنهانی بین این دو نفر شروع شد و خلاصه، بعد از سه سال رابطه‌شان به‌هم خورد و ولتر هم برای همیشه از پیش فردریک رفت.ولتر با نوشته‌هایش، مبارزه‌هایش و شخصیت شورش‌گری که داشت به مردم یاد داد که آزادی و عدالت چیزی نیست که کسی بهمان هدیه بدهد؛ باید برایش بجنگیم. با قلمش، با طنزش، و با جسارتش، صدای بلند روشنگری شد. صدایی که حتی زندان و تبعید و تهدید هم نتوانست خاموشش کند.ژان ژاک روسواگر ولتر را صدای عقل و منطق جنبش روشنگری بدانیم، ژان ژاک روسو را باید قلب تپنده‌اش حساب کنیم؛ صدای احساسات و طبیعت و روح انسانی. روسو یک آدم کاملاً متفاوت بود؛ نه فقط نسبت به ولتر که نسبت به همه در واقع... آدم قابل پیش‌بینی‌ای نبود. فلسفه‌اش برخلاف عقل‌گرایی رایج زمانش، بر احساسات و ارتباط انسان با طبیعت تأکید داشت. با این حال تضادهای عجیب در شخصیتش باعث می‌شود که نتوانیم سرراست درباره‌اش حرف بزنیم. روسو از یک طرف عاشق تنهایی و سکوت طبیعت بود، از طرف دیگر با نوشته‌هایش ملت را به خیابان می‌کشاند و شعله‌های بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ را روشن می‌کرد.تناقض در زندگی و اندیشهژان ژاک روسو در سال ۱۷۱۲، در ژنو سوئیس به دنیا آمد؛ در یک خانواده‌ای که نه خیلی فقیر بود، نه خیلی ثروتمند. مادرش چند روز بعد از به دنیا آوردنش از دنیا رفت و پدرش که ساعت‌ساز بود، نتوانست دست‌تنها والد خیلی خوبی برای پسرش باشد. این شد که از همان بچگی، سختی‌های زیادی را لمس می‌کند... خودش بعدها می‌گوید: «من با مرگ مادرم به دنیا آمدم، و این اولین بدبیاری زندگی‌ام بود.» بیشتر بچگی روسو با خواندن کتاب‌هایی که در خانه‌شان پیدا می‌شود می‌گذرد؛ کتاب‌هایی که قطعاً برای یک بچه به آن سن خیلی سنگین بودند، ولی همین مطالعه‌ها ذهن کنجکاوش را به‌سمت پرسش‌های بزرگ‌تر می‌برند... مثلث کمبود مهر مادری و تنهایی طولانی و سروکله زدن با کتاب‌هایی که برای سنش مناسب نبود، کاری می‌کند که کم‌کم روسو ارتباط نزدیک‌تری با طبیعت پیدا کند.اوایل جوانی‌اش بود که فکر کرد نمی‌خواهد ژنو آن شهری باشد که باقی عمرش را در آن سر می‌کند... با جیب خالی، ویلان و سرگردان، چمدانش را می‌بندد و راهی می‌شود. سمت کجا؟ فرانسه... در شهر اَنِسی (Annecy) یک مدت به‌عنوان خدمتکار و معلم خصوصی مشغول به کار می‌شود تا روزگار بگذراند. یک قِران از این‌جا‌، دوزار از آنجا درمی‌آورد تا این‌که یک بانوی محترم وارد زندگی‌اش می‌شود که قصۀ روسو را به‌کل عوض می‌کند: مادام دو وارانس (Mme de Warens).فرانسوا-لوییز دو وارانس یک زن اشراف‌زاده بود که روحیۀ آزاداندیش و متفاوتی نسبت به عموم اشراف‌زاده‌های فرانسوی داشت... از همان اولین بارهایی که روسو را دید متوجه شده بود با یک جوان باهوش و کنجکاو طرف است که فقط نیاز به فرصت دارد تا استعدادهایش شکوفا بشود؛ برای همین هم سرپناه به روسو داد، هم خودش شد حامی‌اش. نقش یک معلم و حامی بزرگ را برای روسو به عهده گرفت تا مسیر یادگیری و رشدش را پیدا کند... تشویق کرد روسو را که فلسفه بخواند، خودش و خواسته‌هایش را بهتر بشناسد. روسو بعدها در خاطراتش از لفظ «مامان» برای مادام دو وارانس استفاده کرد... البته خب چون روسو است، چون آدم غریبی است، این رابطه همه‌اش هم شکل مادر فرزندی نبود و بعدِ یک مدت جنبه‌های پیچیده‌تر و عاشقانه‌تری هم به خودش گرفت... اما خب حالا اینجا با این ماجرا کاری نداریم؛ فقط همین‌قدر بدانیم که مادام دو وارانس نقش خیلی مهمی در شکل‌گیری شخصیت روسو داشت.چند سال بعد، در سال ۱۷۴۵، در یک مهمان‌خانۀ کوچک در پاریس، روسو با زن دیگری آشنا شد به اسم ترز لواسور (Thérèse Le Vasseur). ترز یک خدمتکار ساده بود؛ نه سواد درست و حسابی داشت نه از خانوادۀ سرشناسی می‌آمد. اما یک چیزی در وجودش داشت که روسو را جذب کرد. علاقۀ روسو به ترز کم‌کم عمیق شد و این دختر تبدیل شد به همراه و شریک زندگی‌اش تا آخر عمر. اما بیچاره ترز، چون ما همین‌جا به یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های زندگی روسو می‌رسیم.روسو و ترز صاحب پنج تا بچه شدند؛ اما روسو تصمیم گرفت همه‌شان را بدون استثنا بسپرد پرورشگاه. این کار از کسی سر زده که بعدها کتاب معروف «اِمیل» (Emile) را نوشت؛ کتابی که در آن اصول تربیت درست بچه‌ها را شرح داده بود و به پدرها و مادرها یاد می‌داد چطور فرزندهایشان را پرورش دهند. اما خودش، بچه‌هایش را برای تربیت فرستاد پرورشگاه! سال‌ها بعد، روسو دربارۀ این تصمیم در خاطراتش نوشت: «من هرگز وظیفه‌ی پدری رو فراموش نکردم. هزاران بار، با اشک و آه، این لحظات رو به یاد آوردم.» اما خب گویا عذاب وجدان، هیچ‌وقت باعث نشد سراغ بچه‌هایش برود یا ازشان خبری بگیرد.تعارض انگار خط اصلی داستان زندگی روسو بود... رابطۀ این آقا با روشنگری هم روشن نبود و یک حالتِ «با پا پس می‌زنه با دست پیش می‌کشه» داشت... از یک طرف جزو مهم‌ترین مغزهای متفکرش بود، از طرف دیگر انگار همیشه می‌خواست علیهش شورش کند. روشنگری، با تأکید زیادش روی علم و عقل، به نظر روسو داشت انسان را از طبیعت و احساساتش دور می‌کرد. می‌گفت تمدن و پیشرفت، به‌جای این‌که ما را خوشبخت‌تر کند، آزادی‌هایمان را گرفته... آدمیزاد در حالت طبیعی آزاد و خوشبخت بوده، این تمدن و قوانین اجتماعی است که گرفتارمان کرده. در کتاب «گفتار درباره منشأ نابرابری»، روسو نوشت تمدن و قوانین اجتماعی باعث فساد انسان شده است.حالا سؤال این است اگر تمدن و قوانین اجتماعی نباشد پس چه؟ طبیعت! روسو طبیعت را بهترین معلم آدم‌ها می‌دانست، و ایراد را هم از اینجا می‌دید که آموزش سنتی بلد نیست چطور از این معلم استفاده کند. در کتاب «اِمیل»، روسو از اصطلاح «آموزش طبیعی» استفاده می‌کند. از این‌که بچه‌ها باید خودشان یاد بگیرند چطور فکر کنند، چطور زندگی کنند؛ نه این‌که از طرف والدین یا معلم‌ها به آن‌ها دیکته شود یا مجبورشان کنند چیزی را حفظ کنند. حرف روسو در امیل این است که معلم فقط باید راه را نشان شاگردها بدهد؛ نه بیشتر از این. بچه‌ها خودشان باید تجربه کنند و راهشان را پیدا کنند. این حرف را پدر پنج فرزند پرورشگاهی می‌زند! ولی اگر گوش بدهیم به آن نصیحتی که می‌گفت نگاه نکن کی می‌گوید، ببین چه می‌گوید؛ خب این حرف‌های روسو از جای درستی می‌آمد و در دورۀ درستی هم زده شد. به‌خاطر همین بسیاری از مفاهیم پایه‌ای آموزش مدرن مثل آموزش‌های تجربی و آزاد، از ایده‌های روسو الهام گرفتند.قرارداد اجتماعی: ارادۀ عمومیاما اگر بخواهیم از مهم‌ترین اثر روسو حرف بزنیم احتمالاً باید کتابی را بشناسیم که نه فقط در زمان خودش، که تا امروز یکی از تأثیرگذارترین آثار تاریخ فلسفۀ سیاسی به حساب می‌آید: یعنی «قرارداد اجتماعی» (The Social Contract). این کتاب همان‌طور که از اسمش پیداست، دربارۀ قراردادی است که به‌نظر روسو، باید بین مردم یک جامعه شکل بگیرد تا زندگی اجتماعی ممکن شود. اما چیزی که در این کتاب مطرح می‌شود، خیلی فراتر از یک قرارداد ساده است؛ یک جور انقلاب فکری است.روسو در این کتاب، اساس قدرت سیاسی را زیر سؤال می‌برد و یک مدل جدید پیشنهاد می‌دهد: می‌گوید قدرت واقعی باید از مردم سرچشمه بگیرد، نه از شاه، کلیسا یا هر نهاد دیگری که خودش را بالاتر از مردم می‌داند. جامعه باید بر اساس یک قرارداد شکل بگیرد؛ قراردادی که در آن همۀ مردم در تعیین قوانین و مقررات شریک باشند. به‌زبان ساده یعنی حکومت باید نمایندهٔ ارادۀ عمومی باشد. حالا این «ارادۀ عمومی» یعنی چه؟ ارادۀ عمومی، همان خواسته‌های مشترک جامعه است؛ چیزی که فراتر از خواسته‌های فردی یا گروهی است و منافع کلیِ مردم را نشان می‌دهد. روسو معتقد است ارادۀ عمومی همیشه درست است، اما مردم ممکن است همیشه نتوانند تشخیص دهند که چطور باید به آن خواسته‌های مشترک و خیر عمومی برسند. به‌عبارت دیگر، ارادۀ عمومی به‌خودی‌خود هدف درستی را دنبال می‌کند، ولی قضاوت مردم دربارهٔ این‌که چطور می‌شود به این هدف برسیم ممکن است اشتباه باشد.روسو چندان طرفدار دموکراسی نمایندگی، مثل چیزی که امروز می‌شناسیم، نبود. در کتاب «قرارداد اجتماعی» می‌نویسد: «مردم انگلیس خودشان را آزاد می‌دونن، ولی کاملاً در اشتباهن. اونا فقط در زمان انتخابات آزادن و بعدش دوباره برده می‌شن.» از نظر روسو، مردم باید مستقیماً در تصمیم‌گیری‌ها شرکت کنند، نه این‌که فقط نماینده انتخاب کنند. اینجا ممکن است یاد اپیزود پیش بیفتید و بگویید: «مگر این اصطلاح قرارداد اجتماعی که روسو از آن حرف می‌زند، همان چیزی نیست که هابز آورده بود وسط؟» و جواب این است که بله، دقیقاً خودش است. روسو در این کتابش وارد یک جور گفت‌وگوی فلسفی با فیلسوف‌های دیگر می‌شود و به ایده‌های آن‌ها جواب می‌دهد.توماس هابز، فیلسوف انگلیسی، وقتی حرف از قرارداد اجتماعی می‌زد، دیدگاه متفاوتی با روسو داشت. هابز معتقد بود انسان ذاتاً یک موجود خودخواه و خشونت‌طلب است که اگر به‌حال خودش رها شود، زندگی جامعه به یک جنگ دائمی تبدیل می‌شود؛ جنگی که در آن هر کسی دنبال منافع خود است و هیچ نظمی وجود ندارد. پس، برای جلوگیری از این وضعیت، آدم باید قید یک سری از آزادی‌هایش را بزند و قدرت را به یک حاکم یا دولت واگذار کند تا نظم و امنیت برقرار شود.روسو اما حرفش ۱۸۰ درجه فرق داشت. او به‌جای این‌که قدرت را به یک حاکم واگذار کند، تأکید می‌کند که خود مردم باید در تصمیم‌گیری‌ها نقش مستقیم داشته باشند. قرارداد اجتماعی باید به آدم‌ها آزادی بدهد، نه این‌که آزادی طبیعی‌شان را ازشان بگیرد. تضاد بین هابز و روسو، یکی از نقاط جذاب فلسفۀ سیاسی قرن هجدهم است که روسو با کتاب «قرارداد اجتماعی» به آن جواب می‌دهد.«قرارداد اجتماعی» روسو آن‌قدر تأثیرگذار بود که خیلی‌ها معتقدند می‌شود تاریخ تفکر سیاسی را به قبل و بعد از این کتاب تقسیم کرد. این کتاب، جرقه‌ای بود که بعدها شعله‌های انقلاب فرانسه را روشن کرد. شعار معروف انقلاب فرانسه، یعنی «آزادی، برابری، برادری»، تا حد زیادی از ایده‌های روسو الهام گرفته بود. توماس جفرسون، یکی از پدران بنیان‌گذار آمریکا و نویسندۀ اصلی اعلامیۀ استقلال هم خوانندۀ جدی آثار روسو بود. بعضی از پژوهشگران معتقدند جملۀ معروف “همه انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند” در اعلامیۀ استقلال آمریکا، انعکاس مستقیم افکار روسو است. جیمز مدیسون هم که طراح اصلی قانون اساسی آمریکا بود، «قرارداد اجتماعی» را به‌دقت خوانده بود و می‌شناخت... یعنی می‌شود گفت ایده‌های روسو فقط در قارۀ اروپا نچرخید، از اقیانوس اطلس هم گذشت و دنیای جدید را هم شکل داد.اما با همۀ این حرف‌ها عجیب‌ترین بخش زندگی این استاد تعارض این بود که ایشان فقط با جامعه و تمدن درگیر نبود؛ با خودش هم درگیری کم نداشت. هر چقدر که در نوشته‌هایش از آزادی، برابری و عشق به انسان حرف می‌زد، در زندگی شخصی‌اش به تنهایی و انزوا پناه می‌بُرد و حوصلۀ هیچ‌کس را نداشت. سال‌های آخر زندگی‌اش را بیشتر در طبیعت گذراند، با این حس تلخ که دنیا بهش بی‌رحمی کرده. روشنفکران هم‌عصرش، مثل ولتر و دیدرو، ازش فاصله گرفته بودند و حتی گاهی بهش حمله می‌کردند. ولتر، که خودش منتقد سرسخت کلیسا بود، چند بار روسو را به‌خاطر ایده‌هایش مسخره کرد. این اختلاف‌ها باعث شد روسو بیشتر از دنیای روشنفکری فاصله بگیرد و به سکوت و آرامش طبیعت پناه ببرد.یکی از معروف‌ترین آثار روسو کتاب «اعترافات» است؛ یک زندگی‌نامۀ خودنوشت که در آن روسو بی‌پرده و صادقانه دربارۀٔ احساسات و ضعف‌ها و اشتباهاتش حرف می‌زند. این کتاب یکی از اولین نمونه‌های ادبیات مدرن دربارۀٔ زندگی درونی انسان است. روسو در «اعترافات» چیزهایی را دربارۀٔ خودش می‌گوید که شاید خیلی‌ها جرأت نداشتند بگویند: از حسادت‌هاش و ترس‌هاش، تا اشتباهاتش در روابط شخصی. همین صداقت است که باعث شده «اعترافات» الهام‌بخش نویسنده‌هایی مثل تولستوی و داستایوفسکی بشود و هنوز که هنوز است خواندنش برای خواننده‌های امروز جذاب باشد.وقتی به زندگی و آثار روسو نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که این آدم یکی از پیچیده‌ترین و تأثیرگذارترین چهره‌های روشنگری است. ایده‌هایش دربارۀٔ طبیعت، آزادی و برابری، نه فقط روشنگری، که دنیای مدرن را هم شکل داده. نگاهش به آموزش، هنوز هم در مدارس سراسر دنیا تأثیر دارد و آثارش مثل «اِمیل» و «قرارداد اجتماعی»، همچنان خوانده می‌شوند و مورد توجه آدم‌های زیادی‌اند. روسو فیلسوفی بود که هم با جامعه درگیر بود و هم با خودش؛ کسی که آثارش هنوز هم پرسش‌هایی را دربارۀٔ انسان، آزادی و زندگی مطرح می‌کند.بارون دو مونتسکیواینجای قصه می‌خواهیم دربارۀ کسی صحبت کنیم که اسمش برای خیلی‌ها با نظریۀ تفکیک قوا گره خورده است؛ می‌خواهیم یک‌کم بشناسیمش و بفهمیم چرا ایشان را یکی از متفکران عمیق و نویسنده‌های بزرگ عصر روشنگری می‌دانند... خانم‌ها آقایان، جناب شارل لویی دو سکوندا، بارون دو لا بِرد اِ دُو مونتسکیو، معروف به همان مونتسکیو (Charles-Louis de Secondat, Baron de La Brède et de Montesquieu)! با این اسم طولانی و اشرافی، مونتسکیو در سال ۱۶۸۹، در جنوب فرانسه به دنیا آمد؛ در یک خانوادۀ‌ ثروتمند و مرفه که موقعیت اجتماعی بهشان اجازه می‌داد تحصیلات عالی داشته باشند و مسیر متفاوتی از بقیۀ مردم طی کنند.مونتسکیو در دانشگاه حقوق خواند و بعد از فارغ‌التحصیلی، در دادگاه بوردو شروع به کار کرد. اما خیلی نگذشته بود که فهمید وکالت و کار قضایی چیزی نیست که دلش را به آن خوش کند. علاقۀ اصلی‌اش فلسفه، سیاست و تاریخ بود؛ فهمیدنِ این‌که چرا جوامع مختلف آن‌قدر متفاوت از هم عمل می‌کنند و چطور می‌شود یک جامعۀ آزاد و عادلانه ساخت. در همان سال‌ها عموی ثروتمندش هم از دنیا رفت و جوانِ پولدار قصۀ ما حالا دیگر به‌عنوان «بارونِ منطقۀ‌ مونتسکیو» ارثیۀ بزرگ هم به دست آورد؛ ثروتی که به او اجازه داد وقتش را بی‌آن‌که فکر نان باشد به مطالعه و نوشتن اختصاص دهد.نامه‌های ایرانی: نقد از نگاه غریبهاولین اثر مهم مونتسکیو، کتاب «نامه‌های ایرانی» (Persian Letters) بود که در سال ۱۷۲۱ منتشر کرد. این کتاب، یک رمان طنزآمیز است که در آن مونتسکیو از زبان دو تا مسافر ایرانی، اُزبک (Usbek) و ریکا (Rica) که به فرانسه سفر کرده بودند، جامعه و فرهنگ فرانسه را نقد می‌کند. این دو شخصیت، به‌عنوان خارجی‌هایی که تازه وارد فرانسه شده‌اند، به چیزهایی اشاره می‌کنند که شاید خود فرانسوی‌ها به آن عادت کرده بودند و نمی‌دیدندش.کتاب در دوره‌ای نوشته شد که فرانسه تحت حکومت لویی پانزدهم بود؛ یک دوره‌ای که به استبداد و تجمل‌گرایی افراطی دربار معروف است. مونتسکیو از طریق چشم‌های این دو غریبۀ ایرانی، می‌توانست بی‌پرواتر خرافات و فساد کلیسا و بی‌عدالتی‌های طبقاتی را مسخره کند. مثلاً یک جای کتاب از قول یکی از شخصیت‌ها می‌‌گوید:«پادشاه فرانسه بزرگترین جادوگر دنیاست! این آقا چنان قدرت جادویی دارد که ذهن رعیتش را هم کنترل می‌کند. هر چه بخواهد، مردم را وادار می‌کند باور کنند. مثلاً اگر در خزانه‌ یک میلیون سکه داشته باشد ولی دو میلیون احتیاج داشته باشد، کافی است به مردم القا کند که هر سکه‌اش دو تا می‌ارزد... مردم هم بی‌چون‌وچرا باور می‌کنند! یا اگر جنگِ پُرهزینه‌ای راه بیندازد و پول نداشته باشد، می‌تواند یک تکه کاغذ بی‌ارزش را به‌عنوان سکۀ طلا جا بزند... و مردم هم فوراً قبول می‌کنند. اما تعجب نکنید! یک جادوگرِ قوی‌تر هم هست که حتی ذهن خودِ پادشاه را کنترل می‌کند. اسم این جادوگره پاپه.»«نامه‌های ایرانی» پُر است از این کنایه‌ها به استبداد و کلیسا و اشرافیت فرانسه. اما چیزی که این کتاب را خاص می‌کند این است که مونتسکیو فقط به نقد کردن اکتفا نمی‌کند؛ سعی می‌کند بفهمد چرا این مشکلات وجود دارند و چطور می‌شود آن‌ها را حل کرد. کتاب اولش به‌شکل ناشناس منتشر شد، ولی خیلی زود همه فهمیدند نویسنده‌اش کیست. با این‌که مقامات از محتوای انتقادی نامه‌های ایرانی خوششان نیامد، ولی نفوذ خانوادگی و جایگاه اشرافی مونتسکیو به‌اندازه‌ای بود که از مجازات در امان بماند.روح القوانین و نظریۀ تفکیک قوااما اگر از نامه‌های ایرانی بگذریم،‌ بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اثر مونتسکیو «روح القوانین» (The Spirit of the Laws) بود که در سال ۱۷۴۸ منتشر شد. یک شاهکار فلسفی و سیاسی که مونتسکیو بیست سال از عمرش را گذاشت برای نوشتنش؛ بیست سالی که پُر بود از مطالعه، سفر و تحقیق. در این کتاب، مونتسکیو دنبال جواب یک سؤال بزرگ بود: این‌که چطور می‌شود یک جامعۀ آزاد و عادلانه ساخت؟مونتسکیو معتقد بود که آزادی واقعی فقط وقتی ممکن است که قدرت دست یک نفر یا یک گروه خاص نباشد. یک جملۀ معروف در کتابش هست که می‌گوید:“برای اینکه از قدرت سوءاستفاده نشود، باید ترتیبی داده شود که قدرت، قدرت را متوقف کند.”و با تکیه به همین ایده، مونتسکیو نظریۀ معروف تفکیک قوا را مطرح کرد.او می‌گفت که قدرت باید بین سه بخش اصلی تقسیم بشود: قوۀ مقننه که قوانین را می‌نویسد، قوۀ مجریه که قوانین را اجرا می‌کند، و قوۀ قضائیه که عدالت را برقرار می‌کند. این سه قوه باید مستقل از هم باشند و هر کدام، قدرت دو تای دیگر را محدود کند و در واقع جلوی سوءاستفاده همدیگر را بگیرند. ایدۀ تفکیک قوا یکی از پایه‌های اصلی دموکراسی‌های مدرن شد و هنوز هم در بسیاری از کشورها از جمله ایران اجرا می‌شود.مونتسکیو این ایده را از مشاهداتش دربارۀ سیستم سیاسی انگلستان الهام گرفت، اما چیزی که ارائه کرد فقط یک کپی ساده از آن سیستم نبود؛ آمد یک بازسازی و تئوری‌سازی عمیق‌تر از کل ماجرا به وجود آورد. در قدم بعد هم به فرهنگ و جغرافیا و تاریخ توجه کرد و گفت قوانین یک جامعه باید با شرایط آن جامعه هماهنگ باشد. در روح‌القوانین نوشت: «قوانین باید تا آنجا که ممکن است با طبیعت و اصول حکومتی که برایش ساخته شده‌اند، مطابقت داشته باشد.» یعنی مثلاً قوانین یک کشور گرمسیری باید با قوانین یک کشور سردسیر فرق بکند. خیلی‌ها مونتسکیو را یکی از پیشگام‌های جامعه‌شناسی مدرن می‌دانند، چون جزو اولین کسانی بود که سعی کرد قوانین و ساختارهای اجتماعی را نه فقط بر اساس ایده‌های ذهنی و آرمانی، که با مطالعۀ واقعی جوامع مختلف تحلیل کند. در دورانی که بیشتر متفکران اروپایی فقط به قارۀ خودشان فکر می‌کردند، مونتسکیو داشت دربارۀ سیستم‌های سیاسی آسیا، آفریقا و آمریکا هم ایده‌پردازی می‌کرد.یکی دیگر از جنبه‌های جالب آثار مونتسکیو، نگاه انتقادی و ظریفش به جایگاه زن‌ها در جامعه بود. در آن دوره زن‌ها در بیشتر کشورهای اروپایی تقریباً هیچ حقی نداشتند و به‌عنوان شهروند درجه‌دو به حساب می‌آمدند. ولی مونتسکیو در آثارش به‌خصوص نامه‌های ایرانی، به وضعیت زن‌ها در جوامع مردسالار و استبدادی اشاره می‌کند. از زبان زن‌های حرمسرا، این جوامع را نقد می‌کند و نشان می‌دهد چطور زن‌ها در این جوامع سرکوب می‌شوند و به‌چشم ابزار بهشان نگاه می‌شود. رکسانا، یکی از شخصیت‌های زن کتاب یک جا می‌پرسد: “چطور می‌شه یک انسان رو مجبور کرد که تن به بردگی بده، وقتی طبیعت ما رو آزاد آفریده؟” این انگار صدای خود مونتسکیو است که می‌گوید آزادی زن‌ها یکی از نشانه‌های یک جامعۀ آزاد و پیشرفته است.ایده‌های مونتسکیو، تأثیر بزرگی روی دنیای مدرن گذاشت. نظریۀ تفکیک قواش یکی از پایه‌های اصلی قانون اساسی ایالات متحده شد و بنیان‌گذاران آمریکا در نوشتن قانون اساسی مستقیماً از «روح القوانین» الهام گرفتند؛ حتی امروز هم، در بسیاری از دموکراسی‌های جهان، می‌توانیم ردپای ایده‌های مونتسکیو را ببینیم. هر وقت از ضرورت نظارت قوا بر همدیگر حرف می‌زنیم، در واقع داریم همان اصلی را تکرار می‌کنیم که مونتسکیو سیصد سال پیش مطرح کرد.دیوید هیومخب، بعد از ولتر و روسو و مونتسکیو حالا دیگر وقتش است وارد دنیای دیوید هیوم بشویم؛ فیلسوفی که تمام تمرکزش روی درونیات انسان بود. هیوم می‌خواست بفهمد که ما آدم‌ها چطور فکر می‌کنیم، چطور باور می‌سازیم، و چطور تصمیم‌گیری‌هایمان اتفاق می‌افتد. این حرکت از بیرون به درون، از ساختارهای قدرت به کارکردهای ذهن، یک تغییر جذاب در فلسفۀ روشنگری بود؛ انگار روشنگری داشت از سیاست به روانشناسی و اخلاق و حتی علم نزدیک‌تر می‌شد. اگر روشنگری را یک جنبش فکری بدانیم که می‌خواست همه‌چیز را با عقل و علم توضیح دهد، هیوم احتمالاً بزرگ‌ترین چالش این جنبش بود؛ چون می‌خواست بهمان نشان بدهد که عقل و علم هم محدودیت‌های خودشان را دارند.دیوید هیوم در سال ۱۷۱۱، در شهر ادینبرو اسکاتلند به دنیا آمد. خانواده‌اش اشراف‌زاده بودند، ولی ثروت زیادی نداشتند. هیوم که از همان بچگی عاشق مطالعه بود در سن کم وارد دانشگاه شد و شروع کرد به خواندن حقوق، اما یک‌کم که گذشت ایشان هم مثل مونتسکیو فهمید که علاقه‌اش به فلسفه و تفکر است، نه به وکالت یا کارهای حقوقی. در همان سال‌های جوانی شروع به نوشتن یکی از مهم‌ترین کارهایش یعنی «رساله‌ای درباره طبیعت انسان» (A Treatise of Human Nature) کرد. این کتاب، وقتی هیوم ۲۸ ساله بود منتشر شد و جالبی‌اش هم این است موقع انتشار تقریباً هیچ‌کس به آن توجه نکرد! خودش بعدها دربارۀ‌ این اولین اثرش می‌گوید: «این کتاب، مرده از چاپخونه متولد شد و حتا آن‌قدر جلب توجه نکرد که صدای غرولند متعصب‌ها رو بلند کنه!»تجربه‌گرایی و چالش استقرایکی از مهم‌ترین ایده‌های هیوم در «رساله‌ای درباره طبیعت انسان» این بود که سرچشمۀ تمام دانش ما تجربه است. می‌گفت هر چیزی که ما می‌دانیم یا فکر می‌کنیم می‌دانیم از مشاهده و تجربۀ مستقیم ناشی می‌شود... این نگاه که به آن «تجربه‌گرایی» می‌گویند، شباهت زیادی به فلسفۀ جان لاک دارد که در اپیزود پیش در موردش حرف زدیم. جان لاک می‌گفت ذهن انسان در بدو تولد مثل یک صفحۀ سفید است و تمام دانش ما از تجربه به دست می‌آید؛ با این حال لاک همچنان تا حدی به وجود ایده‌‌های فطری، یعنی ایده‌هایی که مستقل از تجربه در ذهن انسان جا گرفته‌اند اعتقاد داشت. اما حالا هیوم این مفهوم را فراتر برد و گفت نه‌تنها دانش و باورهای روزمرۀ ما، که حتی مفاهیم پیچیده‌ای مثل اخلاق و عدالت و زیبایی هم به‌طور کامل از تجربه و مشاهده ناشی می‌شوند. از نظر هیوم، هیچ ایده‌ای در ذهن انسان وجود ندارد که ریشه در تجربه نداشته باشد.سؤال بزرگی که هیوم مطرح کرد این بود که حالا با این اوصاف «آیا می‌تونیم به چیزی که از طریق تجربه می‌فهمیم، ۱۰۰ درصد اعتماد کنیم؟» مثلاً، اگر هر روز ببینیم که خورشید طلوع می‌کند، می‌توانیم مطمئن باشیم که فردا هم طلوع می‌کند؟ جواب هیوم این بود که: نه، ما فقط بر اساس عادت فکر می‌کنیم که خورشید هر روز طلوع می‌کند. در کتابش می‌نویسد: «حتی بعد از تجربه‌کردن ارتباط مکرر بین دوتا اتفاق، ما هیچ دلیلی نداریم که از یکی به دیگری برسیم، مگر اینکه عادت ما رو به این کار هدایت کنه.» این ایده که به آن مسئلۀ استقرا می‌گویند، یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها برای علم و فلسفه شد. هیوم می‌گفت هیچ استدلال منطقی نمی‌تواند تضمین کند که آینده همیشه مثل گذشته باشد؛ ما فقط بر اساس تجربۀ گذشته پیش‌بینی می‌کنیم، نه روی حساب یک چیز قطعی. شاخ و برگ‌های این پرسش، تا امروز هم فیلسوف‌ها و دانشمندها را مشغول نگه داشته و به بحث‌های زیادی در فلسفۀ علم دامن زده.اخلاق و شک‌گراییحالا در قدم بعدی، هیوم به یکی از بزرگ‌ترین باورهای زمان خودش، یعنی قدرت عقل، حمله می‌کند. آن زمان بیشتر فیلسوف‌ها فکر می‌کردند خب حالا که دیگر از بَند تعصبات رها شدیم، عقل انسان می‌تواند همه‌چیز را بفهمد و توضیح دهد. اما هیوم جلوی آن‌ها ایستاد که عقل هم محدودیت‌های خودش را دارد. می‌گفت اتفاقاً بیشتر باورهای ما، نه از عقل، که از احساسات و عادت‌های ما می‌آیند. عقل، در تصمیم‌گیری و انتخاب‌های اخلاقی، بیشتر از احساسات پیروی می‌کند تا منطق. برای همین هم هست که ما آدم‌ها، وقتی یک کاری را خوب یا بد می‌دانیم، در واقع داریم به احساسمان نسبت به آن عمل واکنش نشان می‌دهیم، نه به یک قاعدۀ منطقی. مثلاً، وقتی می‌گوییم کمک کردن به یک نفر خوب است، داریم نسبت به آن عمل حس مثبت نشان می‌دهیم. در کتابش می‌نویسد: «اخلاق بیشتر احساس می‌شه تا قضاوت بشه.» این یعنی ما اول یک احساسی نسبت به یک عمل پیدا می‌کنیم، بعد عقلمان را به کار می‌گیریم تا آن احساس را توجیه کنیم. این نگاه هیوم به اخلاق، بعدها تأثیر زیادی روی روانشناسی و جامعه‌شناسی گذاشت.هیوم یکی از منتقدان جدی باورهای مذهبی زمان خودش هم بود. در نوشته‌هایش، بارها شک و تردیدش نسبت به باورهای دینی، مثل معجزه‌ها و وجود خدا را مطرح کرده بود. هیوم معتقد بود که حتی باورهای مذهبی هم باید با تجربه و عقل بررسی شوند، نه با احساس یا سنت. در کتاب «کاوشی در خصوص فهم بشری» (An Enquiry Concerning Human Understanding)، یکی از معروف‌ترین جملاتش درباره معجزه‌ها را می‌نویسد:«برای اثبات یه معجزه، شهادت باید اونقدری قوی باشه که از خود معجزه غیرممکن‌تر به نظر بیاد.»چه می‌گوید هیوم؟ می‌گوید وقتی با ادعای وقوع یک معجزه روبه‌رو می‌شویم، باید بین دو گزینه تصمیم بگیریم: یا باور کنیم معجزه رخ داده، یا فرض کنیم که شاهدان معجزه دچار اشتباه یا توهم شده‌اند. از نظر هیوم منطقی‌تر این است که فرض کنیم شاهدان اشتباه کرده‌اند، چون این گزینه از قبول معجزه کمتر غیرعادی و عجیب به نظر می‌رسد. هیوم با این شک‌گرایی، خیلی از باورهای ریشه‌دار زمان خودش را به چالش کشید. کلیسا هم که هیوم را دشمن مسیحیت می‌دانست شرایطی به وجود آورد که هیوم مجبور می‌شد بعضی وقت‌ها کتاب‌هایش را ناشناس منتشر کند. آخرین اثر مهمش، «گفتگوهایی درباره دین طبیعی» (Dialogues Concerning Natural Religion)، که بعد از مرگش منتشر شد، یک نقد جدی بود به استدلال‌های سنتی برای اثبات وجود خدا. هیوم آن‌قدر نگران بود که این کتاب، آخر عمری بیندازدش توی هچل که به رفیقش آدام اسمیت بزرگ سپرد اجازه دهد این کتاب بعد از مرگش منتشر شود.دیوید هیوم در سال ۱۷۷۶، در ۶۵ سالگی از دنیا رفت. مرگش آرام و بدون دردسر بود – حتی خودش هم از این موضوع تعجب کرده بود! در آخرین روزهای زندگی‌اش، وقتی یکی از دوستانش ازش پرسید به زندگی بعد از مرگ فکر می‌کند یا نه، هیوم با همان شک‌گرایی همیشگی‌اش جواب داد: «احتمالاً روح من قبل از بدنم وجود نداشته… چرا باید فکر کنم بعد از بدنم وجود خواهد داشت؟»این جمله، روح فلسفۀ هیوم را نشان می‌دهد: شک‌گرایی، پرسشگری، و اعتماد به تجربه به‌جای باورهای سنتی. هیوم بهمان یاد داد که علم و عقل، با تمام قدرت‌شان، محدودیت‌های خودشان را دارند. ولی تأثیر هیوم فقط محدود به فلسفه نبود. شک‌گرایی و تجربه‌گرایی هیوم، پایه‌های علم مدرن را تقویت کردند. حتی امروز، وقتی دانشمندهای علوم شناختی یا روان‌شناس‌ها دربارۀ ذهن و رفتار انسان تحقیق می‌کنند، دارند از ایده‌های هیوم الهام می‌گیرند. هیوم فلسفه را از حالت خشک و انتزاعی خارج کرد و آن را به زندگی واقعی آورد. بهمان یاد داد دانش ما همیشه ناقص است؛ ولی همین ناقص بودن می‌تواند ما را به سمت سؤال‌های جدید و کشف‌های تازه ببرد.امانوئل کانتبا دیوید هیوم، فلسفۀ روشنگری به یک نقطۀ حساس رسید. هیوم، با شک‌گرایی عمیقش خیلی از باورهای سنتی را به چالش کشید و پرسش‌های بزرگی مطرح کرد. پرسش‌هایی مثل این‌که آیا اصلاً می‌توانیم چیزی را با قطعیت بفهمیم؟ این سؤال‌ها، ذهن یکی از بزرگ‌ترین فیلسوف‌های تاریخ را به خودش مشغول کرد؛ کسی که می‌خواست جواب هیوم را بدهد و در عین حال، میراث روشنگری را به اوج برساند؛ کسی که معتقد بود هیوم، او را از “خواب جَزْمی” بیدار کرده: امانوئل کانت (Immanuel Kant).امانوئل کانت در سال ۱۷۲۴، در شهر کونیگزبرگ پروس به دنیا آمد. پدرش یک صنعتگر ساده بود و خانواده‌اش زندگی خیلی معمولی‌ای داشتند. کانت در یک فضای مذهبی پیِ‌یتیست بزرگ شد و این تربیت مذهبی تأثیر عمیقی روی شخصیت و اخلاقش گذاشت، هرچند بعدها در دیدگاه‌های مذهبی‌اش تجدید نظر کرد.این آقا تمام عمرش را در همین شهر کونیگزبرگ گذراند و هیچ‌وقت بیش از چند کیلومتر از آن خارج نشد. زندگی‌اش آن‌قدر منظم بود که مردم می‌گفتند می‌شود ساعت‌هایشان را با کارهای روزانۀ کانت تنظیم کنند. هر روز رأس ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می‌شد، چای می‌خورد، پیپ می‌کشید و کارش را شروع می‌کرد. بعدازظهرها هم همیشه سر یک ساعت مشخص برای قدم زدن بیرون می‌رفت. اگر یک روز کانت دیرتر از خانه بیرون می‌آمد، مردم فکر می‌کردند ساعت‌هایشان خراب شده.ولی پشت این زندگی ساده و منظم، یک ذهن فوق‌العاده پیچیده و پُرمشغله پنهان بود. کانت از همان بچگی عاشق مطالعه بود و به فلسفه علاقه پیدا کرد. در دانشگاه فلسفه و ریاضیات خواند و سال‌ها به‌عنوان استاد خصوصی کار کرد، سال‌ها واقعاً، تا بالاخره در سن ۴۶ سالگی به کرسی استادی دانشگاه رسید. نزدیک ۵۰ سال از عمرش گذشته بود و هنوز هیچ اثر مهمی هم منتشر نکرده بود؛ با این حال وقتی شروع کرد، دنیای فلسفه را برای همیشه تغییر داد.انقلاب کوپرنیکی در فلسفهقبل از این‌که کانت با فلسفۀ هیوم آشنا بشود، مثل خیلی از فیلسوف‌های زمان خودش فکر می‌کرد عقل می‌تواند به‌تنهایی همه‌چیز را بفهمد و بدون نیاز به تجربه، به شناخت کامل دنیا دست پیدا کند. هیوم که آمد، با شک‌گرایی عمیقش نشان داد حتی مفاهیمی مثل علیت که به نظر بدیهی می‌آیند، فقط یک عادت ذهنی‌اند، نه یک حقیقت مطلق. می‌گفت ما همیشه وقتی می‌بینیم بعد از الف، ب اتفاق می‌افتد نتیجه می‌گیریم الف باعث ب می‌شود، ولی این فقط یک عادت است و ما نمی‌توانیم ثابت کنیم واقعاً یک رابطۀ ضروری بین این دو تا وجود دارد. این نگاه هیوم، یک تکان سخت به کانت داد و باعث شد از نو به جهان نگاه کند.یکی از ایده‌های انقلابی کانت، چیزی بود که خودش به آن می‌گفت “انقلاب کوپرنیکی در فلسفه”. کوپرنیک وقتی گفت زمین به دور خورشید می‌چرخد و نه برعکس، یک انقلاب علمی ایجاد کرد. حالا کانت می‌خواست یک انقلاب مشابه در فلسفه ایجاد کند. در کتاب «نقد عقل محض» (Critique of Pure Reason) نوشت:“تا امروز فرض بر این بوده که شناخت ما باید خودشو با اشیاء تطبیق بده. اما بیایین یک‌بار امتحان کنیم که آیا تو مسائل متافیزیک اگه فرض کنیم اشیاء باید خودشون رو با شناخت ما تطبیق بدن، به نتایج بهتری نمی‌رسیم؟”حرف کانت چه بود؟ می‌گفت که ما نباید فکر کنیم که ذهنمان فقط یک آینه‌ است که دنیا را همان‌طور که هست منعکس می‌کند. نه، ذهن ما منفعل نیست... فعالانه دارد دنیا را شکل می‌دهد.بگذارید با یک مثال ساده توضیح دهم. فرض کنید شما یک عینک دارید که شیشه‌هایش آبی است. وقتی این عینک را می‌زنید، همه چیز را آبی می‌بینید. حالا اگر همیشه این عینک به چشمتان باشد و هیچ‌وقت برش نداشته باشید، ممکن است فکر کنید دنیا ذاتاً آبی است! از نظر کانت، ذهن ما هم مثل یک عینک است که از طریق آن دنیا را می‌بینیم. کانت می‌گفت ذهن ما یک‌سری ساختارها و دسته‌بندی‌های از پیش تعیین‌شده دارد که با استفاده از آن‌ها، دنیا را می‌فهمد؛ مثلاً ما نمی‌توانیم چیزی را خارج از زمان و مکان تصور کنیم، چون زمان و مکان یک بخشی از ساختار ذهن ما هستند. کانت اسم این ساختارها را «مقوله‌های فاهمه» گذاشت. نتیجۀ حرفش چه بود؟ این‌که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم دنیا را آن‌طور که واقعاً هست بشناسیم؛ فقط می‌توانیم جوری که ذهنمان درکش می‌کند ببینیم. کانت با این نگاهش هم به روش خودش به شک‌گرایی هیوم جواب داد، هم روشنگری را وارد یک فاز تازه کرد.امر مطلق و اخلاق عقلانیفلسفۀ کانت فقط به شناخت محدود نمی‌شد، نظریۀ اخلاقی خاصی هم داشت که هنوز هم قابل توجه و تأثیرگذار است... برخلاف خیلی‌ها مثل هیوم که می‌گفتند اخلاق چیزی است که باید بر اساس نتایج اعمال یا احساسات باشد، کانت معتقد بود اخلاق اتفاقاً باید یک چیز کاملاً عقلانی باشد... یک اصل اخلاقی ساده به اسم امر مطلق (Categorical Imperative) را مطرح کرد که می‌گفت:«اون‌طوری عمل کن که بتونی اراده کنی قاعدۀ رفتارت به صورت یه قانون کلی دربیاد»یعنی قبل از این‌که دست به کاری بزنی از خودت بپرس اگر همه مثل من این کار را بکنند چه می‌شود؟ مثلاً اگر بخواهی دروغ بگویی باید فکر کنی اگر همۀ آدم‌ها همیشه دروغ بگویند چه می‌شود؟ خب دیگر هیچ‌کس به حرف کسی اعتماد نمی‌کند و زندگی اجتماعی از هم می‌پاشد. پس نتیجه می‌گیریم دروغ گفتن از نظر اخلاقی غلط است. می‌بینید؟ کلاً در یک لیگ دیگر بازی می‌کرده کانت.صورت دوم امر مطلق هم خیلی جالب است. می‌گوید: “چنان رفتار کن که انسانیت رو، چه تو خودت و چه تو دیگران، همیشه به عنوان یه هدف به شمار بیاری و نه صرفاً وسیله.” این اصل در واقع پایۀ حقوق بشر مدرن شده؛ ایدۀ این‌که هر انسانی ارزش ذاتی دارد و نباید ابزار دست دیگران باشد.در اپیزود پیش هم یک نقل قول از کانت آوردیم برای تعریف روشنگری اگر یادتان مانده باشد... کانت یکی از معروف‌ترین تعریف‌ها را از روشنگری داشت. در مقالۀ کوتاه “روشنگری چیست؟” که در سال ۱۷۸۴ منتشر شد، با این جمله شروع می‌کند که “روشنگری خروج انسان است از نابالغی خودساخته‌شه.” و بعد ادامه می‌دهد که: “نابالغی همون ناتوانی تو به کار بردن فهمِ خوده، بدون هدایت دیگری.” به‌بیان ساده‌تر، کانت می‌گفت روشنگری یعنی “جرأت دانستن” (یا به لاتین “Sapere Aude”) یعنی ما باید از عقل خودمان استفاده کنیم و به‌جای این‌که به سنت‌ها یا قدرت‌های بیرونی تکیه کنیم، خودمان تصمیم بگیریم. این شعار معروف، شاید تمام روح جنبش روشنگری را خلاصه کند.یکی از دستاوردهای بزرگ کانت، پیدا کردنِ یک راه‌حل برای دعوای قدیمی بین عقل‌گراها و تجربه‌گراها بود. عقل‌گراها مثل دکارت معتقد بودند همه‌چیز را می‌شود با تفکر محض فهمید. از آن‌ور، تجربه‌گراها مثل لاک و هیوم معتقد بودند فقط حواس و تجربه می‌تواند منبع دانش باشد؛ ولی کانت یک جواب هوشمندانه به این دعوا می‌دهد: می‌گوید هر دو گروه یک بخشی از حقیقت را دارند، اما همه‌اش را نه. جملۀ معروفش این است که مفاهیم بدون شهود یا همان تجربه‌ تَهی هستند، و شهود بدون مفاهیم کورند. یعنی برای شناخت، هم به تجربه نیاز داریم و هم به مفاهیم ذهنی که تجربه‌ها را سازماندهی می‌کنند.کانت در زندگی و میراثامانوئل کانت نه فقط در فلسفه، که در زندگی شخصی هم آدم منحصربه‌فردی بود. با این‌که هیچ‌وقت ازدواج نکرد، زندگی اجتماعی فعالی داشت. تقریباً هر روز مهمانی ناهار می‌گرفت و دوست داشت دوستانش را دور میز جمع کند و دربارۀ همه‌چیز از سیاست گرفته تا علم و فلسفه با آن‌ها حرف بزند. عادت‌های عجیب و نظم افراطی‌ای که داشت اما خیلی معروف بود. یعنی همان‌طور که هر روز برنامۀ دورهمی می‌چید، برای همۀ کارهایش هم برنامه‌ریزی دقیق داشت - از غذا خوردن تا استراحت و نوشتن. یکی از شاگردانش تعریف می‌کرد که کانت هر روز دقیقاً ۷ دقیقه پیپ می‌کشید! نه کمتر، نه بیشتر. حتی این‌طور می‌گویند وقتی مستخدمش، بعد از ۴۰ سال خدمت بازنشست شد، کانت آن‌قدر به بودنش عادت کرده بود که نتوانست با مستخدم جدید کنار بیاید و افسردگی گرفت.با این‌که نوشته‌های کانت خیلی پیچیده و سنگین بودند، ولی ظاهراً سخنران خیلی خوبی بود. دانشجوها از سراسر اروپا می‌آمدند تا در کلاس‌هایش شرکت کنند و پای صحبت‌هایش بنشینند. کانت می‌توانست با بیان ساده‌ای حتی سخت‌ترین مفاهیم فلسفی را توضیح بدهد و شنونده‌هایش را حسابی هیجان‌زده کند. و البته آثارش هم برای اهل فن همیشه دریچۀ تازه‌ای بود به دنیای فلسفه.امانوئل کانت در سال ۱۸۰۴، در ۸۰ سالگی از دنیا رفت. آخرین کلماتش به خدمتکارش ظاهراً این بود: «کافیه». حتی مرگش هم مثل زندگی‌اش منظم بود. اما چیزی که هیچ‌وقت نمی‌میرد، ایده‌های اوست؛ ایده‌هایی که مسیر فلسفه را برای همیشه تغییر دادند و تأثیرشان تا امروز ادامه دارد.کانت، با نگاه پیچیده و متفاوتش هم روشنگری را به اوج رساند، هم یک مسیر کاملاً جدید برای فلسفه ایجاد کرد. تقریباً هر فیلسوفی که بعد از کانت آمده، موافق یا مخالف، به‌نوعی با ایده‌های او درگیر بوده. کانت، با تأکیدش بر استفاده از عقل فردی و شعار “جرأت دانستن”، پایه‌های فکری روشنگری را محکم کرد.اما این ایده‌ها چطور از کتاب‌های فلسفی و دانشگاه‌ها به گوش مردم رسید؟ چطور ممکن بود فلسفۀ پیچیدۀ کانت یا شک‌گرایی هیوم وارد گفت‌وگوی عمومی تبدیل بشود؟اینجاست که پای نهاد مهم دیگری در روشنگری به میان باز می‌شود: سالن‌های ادبی. فضاهایی که در آن‌ها فیلسوف‌ها، نویسنده‌ها، هنرمندان و سیاستمداران دور هم جمع می‌شدند تا آزادانه بحث کنند و ایده‌هایشان را به اشتراک بگذارند. این‌جوری بود که ایده‌های انتزاعی فلسفی از برج عاج به زندگی روزمرۀ مردم وصل شد و تبدیل به یک جنبش اجتماعی شد.در اپیزود بعدی ما وارد این فضاها می‌شویم تا ببینیم چطور گفت‌وگوهای نظری مسیر تاریخ را عوض کردند و روشنگری زندگی را لمس می‌کند.paragraphpodcast.ir</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 11:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر روشنگری (بخش اول: آغاز بیداری)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-upekcnkflxkf</link>
                <description>پاریس، زمستان سال ۱۶۸۹.در بیرون، برف زیبایی به‌آرامی می‌بارد و خیابان‌های سنگفرش‌شده را سفیدپوش کرده است. در یکی از سالن‌های ادبی معروف شهر، نور چند شمع فضایی گرم و دنج ایجاد کرده است. اینجا یکی از همان محافلی است که محل تجمع روشنفکران و دانشمندان است؛ جایی که ایده‌های جدید، همچون دانه‌های برف، ذره‌ذره بر زمین زندگی بشر فرود می‌آیند و آن را سفیدپوش می‌کنند.دور یک میز بزرگ چوبی، گروهی از روشنفکران فرانسوی گرد آمده‌اند. همه با کنجکاوی به کتابی خیره شده‌اند که تازه از لندن رسیده است – «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» نوشتهٔ آیزاک نیوتن. این کتاب دو سال پیش، یعنی ۱۶۸۷، در لندن چاپ شده و زبان آن نیز لاتین است. هنوز به فرانسه ترجمه نشده، اما همین حالا هم نامش به گوش بسیاری از متفکران پاریسی رسیده است.برنار لو بوویه دو فونتِنل (Bernard Le Bovier de Fontenelle)، دبیر آکادمی علوم پاریس، با دقت صفحات کتاب را ورق می‌زند. نور شمع روی صفحه‌های پُر از فرمول‌های ریاضی می‌رقصد. فونتنل سرش را بالا می‌آورد، به جمع نگاه می‌کند و می‌گوید: «رفقا، این کتاب تنها یک کتاب علمی نیست. این به ما می‌گوید که جهان با قوانین ریاضی قابل توضیح است. یعنی ما می‌توانیم با عقل و منطق، اسرار طبیعت را کشف کنیم.»سکوت معناداری فضای سالن را پر می‌کند. همه می‌دانند معنی این سخن چیست. اگر جهان با عقل قابل فهم است، پس شاید سایر امور نیز... شاید بتوان دربارۀ سیاست، جامعه، مذهب و راجع به همه‌چیز با عقل و منطق اندیشید و سخن گفت.پاریس این روزها، روزگار عجیبی را می‌گذراند. لویی چهاردهم، کسی که به او «پادشاه خورشید» می‌گویند، در قصر باشکوه و نوسازش وِرسای بر تخت تکیه زده و قدرت مطلق دارد. در قصری که گویی ساخته شده تا قدرت مطلق پادشاه را به رُخ بکشد. اما درست همین موقع، در سالن‌های ادبی و کافه‌های پاریس، فکرهای جدیدی در حال جوانه زدن است که بعدها همین کاخ پُر جلال و جبروت را به لرزه درخواهد آورد.این یکی از هزاران لحظه‌ای بود که اروپا را به سمت عصر جدیدی می‌بُرد – عصری که به آن «روشنگری» گفتند. دوره‌ای که در آن انسان‌ها جسارت پیدا کردند از عقل خودشان استفاده کنند.زمینه‌های شکل‌گیریحال چطور است؟ رو به راهید؟ مقصود این است که در آن معدود چیزهایی که در زندگی هنوز در اختیار ماست، چگونه پیش می‌روید؟ امیدوارم که همین‌طور باشد... بگذارید همین اول کار سلامی دوباره کنم به آن دسته از همراهان عزیزمان که پس از آخرین قسمت قرون وسطا، یعنی حدود ۳ سال پیش، هیچ خبری از ما نداشتند و این اولین اپیزودی است که تازه از پاراگراف می‌شنوند... ما بعد از قرون وسطا، یک وقفۀ طولانی داشتیم، اما همین امسال، یعنی ۱۴۰۳، پنج اپیزود دربارۀ‌ تاریخ رنسانس اروپا منتشر کرده‌ایم؛ اپیزودهایی که شاید به‌خاطر اختلالی که در کَست‌باکس پیش آمده بود شما از انتشار آن بی‌خبر مانده باشید... خوشبختانه مسئله حل شده و آن پنج اپیزود نیز هم‌اکنون در دسترس شماست... مهم این است که شما دوباره اینجا هستید. خوش آمدید.راستش بعد از رنسانس، من قصد داشتم برای مجموعۀ بعدی سراغ موضوع دیگری بروم؛ یکی از قصه‌هایی که فکر می‌کنم شنیدنش برایتان بسیار جالب باشد، اما تعدادی ایمیل و نظر از دوستان پاراگراف دریافت کردم که متوجه شدم حرف درستی می‌زنند... گفته‌اند حال که قرون وسطا و رنسانس را شنیده‌ایم، چرا قصه‌مان را با عصر روشنگری به پایان نبریم؟عصر روشنگری یکی از موضوعات مهمی بود که از یکی دو سال پیش در لیست موضوعات پاراگراف نوشته بودیم، مقداری از منابع آن را نیز جمع‌آوری کرده بودیم، اما برای تولید برنامه‌ریزی نکرده بودیم... می‌خواستم شاید وقت دیگری به سراغ آن بروم... اما این پیام‌ها من را به این فکر انداخت که شاید بهترین زمان برای گفتن قصۀ‌ عصر روشنگری همین‌جا باشد، پس از رنسانس. و این‌گونه شد که آن قصۀ دیگر را نیمه‌تمام کنار گذاشتم، پروندۀ عصر روشنگری را آوردم، گرد و غبارش را زدودم و کار آغاز شد...اما ممکن است بپرسید اهمیت این دوره در چیست؟ چرا می‌خواهیم از آن صحبت کنیم؟ ما دورۀ طولانی قرون وسطا را شناختیم، از رنسانس و تحولاتش نکاتی را دریافتیم، حال این روشنگری یعنی چه؟ یک دوره تاریخی است؟ یک اتفاق خاص است؟ چیست؟ اگر بخواهم در همین‌جا پاسخی کوتاه به این پرسش دهم، احتمالاً خواهم گفت که: ما می‌خواهیم در چند اپیزود، از روزگاری صحبت کنیم که ریشۀ بسیاری از چیزهایی که ما امروز بدیهی می‌دانیم، یا لااقل دوست داریم بدیهی بدانیم – مانند آزادی بیان، حقوق بشر، جدایی دین از سیاست، یا اهمیت آموزش همگانی – ریشۀ همۀ این‌ها در همین دوره شکل گرفته است. وقتی در خیابان راه می‌رویم و انتظار داریم پلیس نتواند کسی را بدون حکم قضایی دستگیر کند، وقتی می‌گوییم انسان‌ها باید بتوانند بدون ترس عقیده‌شان را بیان کنند، این‌ها میراث روشنگری است. امروز وقتی دربارۀ تغییرات اقلیمی، دربارۀ نفوذ هوش مصنوعی یا مسئلۀ حریم خصوصی در دنیای دیجیتال بحث می‌کنیم، داریم سؤال‌های اساسی‌ای را می‌پرسیم که اولین بار در عصر روشنگری به ذهن انسان‌ها رسید: این‌که چطور می‌توانیم از علم و فناوری برای بهتر کردن زندگی استفاده کنیم؟ یا مثلاً این‌که حد و مرز آزادی کجاست؟ تعادل بین حقوق فرد و مصلحت جامعه چیست؟بسیار خب، می‌رویم که قصه‌مان را شروع کنیم... روشنگری، بخش اول: آغاز بیداری.نیوتن و پایان جنگ‌های مذهبیقرن هجدهم طولانی با یک کتاب آغاز شد. وقتی نیوتن در سال ۱۶۸۷ کتاب «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» را منتشر کرد، احتمالاً خودش هم نمی‌توانست حدس بزند که چگونه دارد دانش بشر را زیر و رو می‌کند. فردی آمده بود و ادعا می‌کرد همۀ حرکات عالَم را، از گردش ماه و خورشید گرفته تا افتادن یک سیب از بالای درخت، می‌توان با زبان ریاضی توضیح داد.ایدۀ نیوتن جرقه‌ای بود در انبار باروت. چرا؟ چون بیشترین چیزی بود که اروپاییان قرن هفدهم در آن زمان احتیاج داشتند بشنوند... اروپا تازه از سی سال جنگ وحشتناک بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها فارغ شده بود... جنگی که بخش زیادی از آلمان و اروپا را به خاک و خون کشید و از هر دو نفر آلمانی، یک نفر را کشت. جنگ سی‌ساله که از ۱۶۱۸ شروع شده بود، بالاخره با صلح وستفالی در سال ۱۶۴۸ تمام شد و مردمی که از کشته شدن برای خدا کلافه بودند، دیگر نمی‌خواستند پیرو کسانی باشند که پایشان روی زمین نیست و صدای خدا از حلقومشان بیرون می‌آید. حالا نیوتن آمده بود و راه جدیدی پیشنهاد می‌کرد: به‌جای این‌که به حرف این و آن گوش کنیم، می‌توانیم با مشاهده، آزمایش و محاسبات ریاضی به حقیقت برسیم.کتاب نیوتن در پاریس، قلب فرهنگی اروپا، منفجر شد! به‌یک‌باره همه‌جا حرف نیوتن و قوانین حیرت‌انگیزش بر سر زبان‌ها افتاد. برنار دو فونتنلِ دبیر آکادمی علوم، نقشی کلیدی در این ماجرا داشت. می‌گویند شکیبا بود، باحوصله بود، یک استعداد غریبی هم برای توضیح دادن چیزهای پیچیده داشت... سنگین‌ترین بخش‌های کتاب نیوتن را طوری ساده در کافه‌ها و سالن‌های پاریس برای مردم تعریف می‌کرد که همه می‌فهمیدند. متوجه می‌شدند... و کم‌کم این ایده که «همه چیز را انگار می‌شود با عقل فهمید» از سالن‌های ادبی پاریس راه افتاد و رفت به همه‌جای اروپا.این شروع یک دورۀ جدید بود. دوره‌ای که مورخان به آن می‌گویند «قرن هجدهم طولانی». یعنی چه؟‌ مگر هر قرن صد سال نیست؟ چرا، اما ما اینجا با یک دورۀ تاریخی خاص روبه‌رو هستیم که از انتشار کتاب نیوتن در ۱۶۸۷ شروع می‌شود و تا شکست نهایی ناپلئون در نبرد واترلو، یعنی سال ۱۸۱۵، ادامه پیدا می‌کند. این دوره با یک انقلاب علمی شروع شد و با یک انقلاب سیاسی به پایان رسید. در این حدود ۱۲۸ سال، اروپا و در نتیجه کل جهان، بیشتر از تمامِ هزار سال قبلش تغییر کرد.بگذارید قصه‌اش را برایتان بگویم.تضاد میان فرانسه و انگلستانسال ۱۶۸۹، همان سالی که قصه‌مان در کافه‌های پاریس با آن شروع شد، اروپا داشت اتفاقات جدیدی را به خود می‌دید... در فرانسه گفتیم، لویی چهاردهم در اوج قدرت است... کاخ عظیم ورسای را ساخته که اصلاً به جهان نشان دهد فرانسه مرکز جهان است... اما زیر این ظاهر پُرزرق‌وبرق، اگر کمی گوش بچسبانیم، صدای قل‌قل جوشیدنِ جامعۀ فرانسه شنیده می‌شود. طبقۀ متوسط، یا همان بورژوازی، در حال رشد است و کم‌کم به این فکر می‌افتد که چرا باید همیشه مطیع اشراف و کلیسا باشد. اشراف، با زندگی‌های تجملی و امتیازهای ویژه‌ای که دارند، بخش زیادی از منابع کشور را مصرف می‌کنند، در حالی که بورژواها، که حالا نقش مهمی در اقتصاد و تجارت فرانسه دارند، از قدرت سیاسی و اجتماعی محرومند. از طرف دیگر، مردم عادی، به‌خصوص دهقانان، زیر بار مالیات‌های سنگین و فشار اقتصادی لِه می‌شوند. این تضاد بین قدرت مطلقۀ لویی و نارضایتی مردم و بورژواها، پیش‌درآمد انقلابی است که حدود یک قرن بعد اتفاق می‌افتد.اما درست در همین زمان، انگلستان دارد شرایط متفاوتی را می‌گذراند... انقلابش، معروف به انقلاب شکوهمند انگلستان (Glorious Revolution) تازه به ثمر رسیده و پادشاهی مطلقه جایش را به چیزی داده که بعدها به آن می‌گویند سلطنت مشروطه. حالا دیگر مثل قبل پادشاه نمی‌تواند هر کاری که دلش می‌خواهد بکند. قدرت او نسبت به گذشته محدود شده و می‌بایست با پارلمان کشورش همکاری کند. تصویب منشور حقوق (Bill of Rights) در سال ۱۶۸۹ این تغییر را رسمیت داد و حقوق اساسی شهروندان و نقش پارلمان را تضمین کرد. انقلاب شکوهمند انگلستان یک پیام روشن برای پادشاهی‌های اروپا داشت... این‌که حواستان باشد، دیگر قدرت پادشاه از سمت خدا نمی‌آید، بلکه از طرف مردم به او داده می‌‌شود.تضاد میان شرایط فرانسه و انگلستان، در واقع دارد تصویر اروپایی را نشان می‌دهد که در آستانۀ تغییرات بزرگ است. انگلستان با سلطنت مشروطه، در حال حرکت به سمت محدود کردن قدرت مطلقه و مشارکت سیاسی است، در حالی که فرانسه همچنان تحت سلطۀ پادشاهی مطلقه و اشراف است.اما یک فلاش‌فوروارد بزنیم، وقتی به سال ۱۸۱۵ می‌رسیم یعنی پایان قرن هجده طولانی، می‌بینیم دنیا کاملاً عوض شده است. دیگر نه خبری از لویی چهاردهم هست نه سلطنت مطلقه‌ای. فرانسه یک انقلاب بزرگ را پشت سر گذاشته، ناپلئون آمده و رفته، و اروپا تازه دارد یک نفس راحت می‌کشد. همزمان، چند انقلاب دیگر هم مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر داده‌اند: انقلاب علمی که جهان‌بینی آدم‌ها را متحول کرده، جنبش روشنگری که ایده‌های آزادی و برابری را گسترش داده، انقلاب‌های سیاسی که ساختارهای قدرت را به چالش کشیده‌اند، و در نهایت، انقلاب صنعتی که جهان را وارد عصر مدرن کرده است.اما این جسارتِ تغییر دنیا از کجا آمد؟ چطور شد که انسان‌ها به این باور رسیدند که می‌توانند با عقل و منطق خودشان، همه چیز را زیر سؤال ببرند؟ چگونه شد که انسان دریافت تا حدودی می‌تواند سرنوشت خود را تغییر دهد؟خط سیر عقل‌گرایی: از تالس تا دکارتبرای فهمیدن این قضایا، باید یک سفر طولانی داشته باشیم به گذشته. باید برگردیم به حدود ۲۵۰۰ سال پیش، یونان باستان... در شهر میلتوس، در سواحل آسیای صغیر (ترکیۀ امروزی)، مردی زندگی می‌کرد به اسم تالس (Thales) که معروف است به اولین فیلسوف غرب. چرا؟ چون تالس اولین کسی بود که سعی کرد پدیده‌های طبیعی را بدون توسل به خدایان و اسطوره‌ها و قدرت‌های ماوراءالطبیعه توضیح دهد. قبل از تالس، یونانی‌ها مثل بقیۀ تمدن‌های باستانی فکر می‌کردند هر اتفاقی در طبیعت، کار یک ایزد است. رعد و برق؟ کار زئوس است. طوفان دریا؟ کار پوزیدون است. زلزله؟ حتماً خدایان از دست ما عصبانی شده‌اند. اما تالس کسی بود که گفت: «شاید خدایان این‌قدر هم بیکار نباشند که بخواهند همه‌اش با ما بازی کنند... من فکر می‌کنم جهان از یک عنصر اولیه درست شده، و آن ماده آب است. همۀ تغییرات طبیعی را هم می‌توان با تغییر شکل آب توضیح داد.»این‌که تالس در شناخت عنصر سازندۀ جهان اشتباه می‌کرد، در اینجا مهم نیست؛ چیزی که اهمیت دارد این است که این یکی از اولین بارهایی بود که کسی سعی می‌کرد جهان را با عقل توضیح دهد، نه با اسطوره. با اصول طبیعی، نه دخالت خدایان!بعد از تالس، در آتن سقراط را می‌بینیم که در کوچه و بازار راه می‌رود و مردم را سؤال‌پیچ می‌کند: «عدالت یعنی چه؟ خوبی چیست؟ از کجا می‌دانی که یک چیزی را می‌دانی؟» مردمی که سر راهش بودند به سؤال‌های سقراط جوابی می‌دادند و می‌خواستند بروند؛ ولی بعد، سقراط با سؤال‌های بعدی، آن‌قدر ادامه می‌داد و جواب‌های قبلی‌شان را نقد می‌کرد تا طرف به تناقض برسد. هدف سقراط این بود که مردم بفهمند چقدر چیزهایی که فکر می‌کنند می‌دانند، در واقع نمی‌دانند. سقراط معتقد بود که اولین قدم برای رسیدن به حقیقت این است که بفهمی چقدر نادانی.شاگرد سقراط، افلاطون این ایده را یک قدم جلوتر برد و آکادمی خودش را تأسیس کرد – اولین دانشگاه دنیا را. آنجا بود که فلسفه و ریاضیات با هم ترکیب شدند تا یک راه جدید برای فهم جهان به وجود آید. افلاطون دنبال حقیقت و ایده‌های ابدی بود و اعتقاد داشت دنیای مادی فقط یک سایه از دنیای ایده‌ها است. منظور او از دنیای ایده‌ها، یک واقعیت برتر و غیرمادی بود که همۀ چیزهای کامل و ابدی مانند عدالت، زیبایی و حقیقت در آن وجود دارند. دنیای مادی، به نظر افلاطون، یک تقلید ناقص از این ایده‌های برتر است. این دیدگاه باعث شد که تفکر فلسفی به سمت عمیق‌تر شدن و بررسی مفاهیم بنیادی‌تر برود. خط سیر را می‌‌بینید؟بعد نوبت به ارسطو رسید. کسی که می‌توان گفت پایه‌گذار تفکر منطقی و علمی است. ارسطو اولین کسی بود که چارچوب «قواعد استدلال منطقی» را تدوین کرد. می‌گفت اگر ما این قواعد را رعایت کنیم، می‌توانیم از حقایق معلوم به حقایق مجهول برسیم. مثلاً اگر می‌دانیم «همۀ انسان‌ها موجوداتی فانی هستند» و می‌دانیم «سقراط نیز انسان است»، پس می‌توانیم بگوییم «سقراط فانی است». ارسطو می‌گفت: «به‌جای این‌که مثل افلاطون دنبال دنیای ایده‌ها بگردیم، بیایید همین دنیای واقعی را خوب نگاه کنیم.»میراث اعتقاد به قدرت عقل بعد از یونانی‌ها به دست رومی‌ها افتاد. رومی‌ها شاید متفکران بزرگی نبودند، اما یک هنر خاص داشتند: می‌توانستند ایده‌های پیچیده را اجرایی کنند. آن‌ها از منطق یونانی برای ساختن یک نظام حقوقیِ پیشرفته استفاده کردند و به‌نحوی پایه‌های حقوق مدرن را بنا نهادند.وقتی امپراتوری روم در سال ۴۷۶ میلادی سقوط کرد، به نظر می‌رسید تمام دستاوردهای فکری یونان و روم نیز از بین می‌رود. قرون وسطا آغاز شد و برای حدود هزار سال، افسار همه‌چیز در اختیار کلیسا افتاد... کلیسا حرف اول و آخر را می‌زد و کمتر کسی به خود جرئت می‌داد از عقلش استفاده کند. به همین دلیل برای ۱۰ قرن، هزار سال، دنیا منجمد شد... زندگی در اول و آخر قرون وسطا تفاوت چندانی با هم نداشت.جالب است که در همین دوران که اروپا در خواب بود، در دنیای اسلام، فیلسوف‌هایی مانند ابن‌سینا و ابن‌رشد داشتند مشعل عقل‌گرایی یونانی را روشن نگه می‌داشتند. آنان آثار ارسطو را ترجمه کردند، بر آن‌ها چیزهای جدیدی افزودند و درباره‌شان نقد نوشتند. این فیلسوف‌ها به‌نوعی پل ارتباطی بین فلسفۀ یونانی و تفکر اسلامی شدند و آثارشان تأثیر عمیقی بر فلسفۀ غرب گذاشت. ابن‌رشد به‌ویژه، با تفسیرهای خود از ارسطو، در قرون وسطای اروپا به‌عنوان «شارح بزرگ» شناخته شد و ایده‌هایش زمینه‌ساز یک سری از جنبش‌های فکری بعدی در اروپا شد.تا این‌که در قرن سیزدهم، از دل همان رهبانیت مسیحی، اولین نشانه‌های حیات دوبارۀ فکری در اروپا دیده شد. یک جنبش تازه‌ به راه افتاد که تلاش می‌کرد بین عقل و ایمان آشتی برقرار کند. به این جنبش می‌گفتند اسکولاستیک (Scholasticism). اسکولاستیک دنبال ایجاد یک تعادل بین فلسفه و الهیات بود و سعی می‌کرد نشان دهد که عقل و ایمان می‌توانند در کنار هم وجود داشته باشند. این جنبش می‌خواست ثابت کند که می‌توان از ابزار عقل برای درک بهتر ایمان استفاده کرد، بدون این‌که یکی فدای دیگری شود.یکی از بزرگ‌ترین فیلسوف‌های اسکولاستیک، توماس آکویناس بود؛ یک راهب مسیحی که عمیقاً تحت‌تأثیر فلسفۀ ارسطو بود. آکویناس معتقد بود که خدا، جهان را مطابق یک نظم منطقی خلق کرده و ما می‌توانیم با استفاده از عقلمان، بخشی از این نظم را بفهمیم. مثلاً استدلال می‌کرد: «اگر شما یک ساعت را ببینید، می‌فهمید که یک ساعت‌ساز وجود دارد. نظم جهان نیز نشان می‌دهد که یک خالقی پشت آن است.»... به این استدلال چه می‌گویند؟ برهان نظم... برهان نظم یکی از مهم‌ترین تلاش‌های آکویناس برای ترکیب فلسفۀ یونانی با الهیات مسیحی بود.آکویناس می‌گفت عقل و ایمان می‌توانند مُکَمّل هم باشند. درست مثل نور خورشید و نور شمع که هر دو نور هستند، عقل و وحی نیز هر دو راه‌هایی‌ برای شناخت حقیقت‌اند. به نظر آکویناس، عقل می‌تواند ما را تا یک جایی به حقیقت برساند، اما به‌تنهایی کافی نیست، اما برای درک کامل حقیقت، به ایمان و وحی نیز احتیاج داریم.ترکیب عقل و ایمان، پایه‌های فکری قرون وسطی را ساخت و در نهایت، راه را برای تحولات بعدی در دوران رنسانس هموار کرد. وقتی آثار فلسفی یونانی و رومی که در دوران اسلامی حفظ شده بودند و گسترش پیدا کرده بودند، دوباره به اروپا بازگشت، گویی جرقه‌ای زده شد که بعدها رنسانس را به وجود آورد. عقل‌گرایی یونانی، بعد از یک خواب طولانی، دوباره بیدار شده بود.در دوران رنسانس، هنرمندان و دانشمندانی مثل داوینچی نشان دادند که می‌توان هم به میراث یونان باستان احترام گذاشت و هم چیزهای جدیدی به آن افزود. آن‌ها ثابت کردند که انسان می‌تواند هم هنرمند باشد، هم دانشمند، و هم فیلسوف. خود داوینچی، با آثار هنری و اختراعاتش، یک نمونۀ درجه‌یک از این ترکیب خارق‌العاده بود. در این دوره، نه فقط هنر احیا شد، که تفکر عقلانی و علمی نیز دوباره زنده شد و این جریان ادامه پیدا کرد تا رسید به رنه دکارت در قرن هفدهم... دکارتی که با جملۀ معروفش: «می‌اندیشم، پس هستم» (Cogito, ergo sum)، پایه‌های فلسفۀ مدرن را گذاشت.این مسیر طولانی عقل‌گرایی، از تالس تا دکارت، زمینه را برای اتفاق بزرگی آماده کرد که به آن می‌گوییم «عصر روشنگری». دوره‌ای که در آن انسان‌ها به این باور رسیدند که می‌توانند با استفاده از عقل و دانش، نه تنها طبیعت، که جامعه و سرنوشت خودشان را هم تغییر دهند. و کار تا جایی پیش رفت که در کافه‌های پاریس، عده‌ای دور هم جمع شوند و از خود بپرسند: «چرا باید یک نفر به‌خاطر تولدش در یک خانوادۀ خاص، حق حکومت کردن داشته باشد؟»، «چرا نباید همه انسان‌ها از حقوق برابر برخوردار باشند؟» این‌ها سؤالاتی است که ما نیز هنوز با آن درگیریم...روشنگری چیست؟ (به روایت کانت)بسیار خب، حالا که از دل تاریخ عبور کردیم و دیدیم چگونه عقل‌گرایی از یونان باستان شروع شد، در قرون وسطی با ایمان ترکیب شد و از چالش‌های کلیسا و اسکولاستیک گذشت، وقتش رسیده به سؤال اصلی برسیم: روشنگری یعنی چه؟روشنگری، یک جنبش فکری بود که در قرن هجدهم شکل گرفت. یک طرز فکر جدید که می‌گفت: «ما انسان‌ها می‌توانیم با استفاده از عقل و علم، جهان را بهتر بشناسیم و زندگی خودمان را بهتر کنیم». یکی از بهترین تعریف‌هایی که از روشنگری وجود دارد، از زبان امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی، می‌آید. کانت در یک مقالۀ معروف به اسم «روشنگری چیست؟» که در سال ۱۷۸۴ منتشر شده می‌گوید:«روشنگری خروج انسان از نابالغی خودساخته‌‌اش است.»حال این یعنی چه؟کانت توضیح می‌دهد که «نابالغی خودساخته» یعنی این‌که ما به‌جای این‌که از عقل خودمان استفاده کنیم، به حرف دیگران تکیه کنیم. مثلاً به کلیسا، حکومت، یا هر مرجع دیگری که به ما می‌گوید چه چیزی درست است و چه چیزی غلط است. روشنگری می‌گوید: «جرأت داشته باش که از عقل خودت استفاده کنی.» می‌گوید هیچ‌چیزی نباید از نقد و سؤال مصون بماند... دین، حکومت، یا سنت‌های قدیمی. هیچ‌چیزی نباید به‌عنوان یک حقیقت مطلق پذیرفته شود.برای روشنگری سه اصل اساسی در نظر گرفته شده بود: عقل، علم و پیشرفت.عقل: روشن است، این‌که همه‌چیز باید با عقل بررسی شود. یعنی به‌جای این‌که چیزی را چشم‌بسته قبول کنیم، ابتدا در موردش بیندیشیم و سپس با تحلیل و بررسی به یک تصمیم راجع به آن برسیم.علم: روشنگری می‌گوید ما می‌توانیم با استفاده از روش علمی، جهان را بهتر بشناسیم. علم به ما ابزارهایی می‌دهد تا به‌جای باورهای غیرمستند، به شواهد و تجربیات تکیه کنیم.پیشرفت: این‌که قبول کنیم می‌توان از اشتباهات گذشته درس گرفت و آیندۀ بهتری ساخت. بحران آگاهی قرن هفدهم و آغاز روشنگریقرن هفدهم، دورۀ عجیبی در تاریخ اروپا بود؛ پُر از شک و تردید. انگار بسیاری از چیزهایی که مردم قرن‌ها به آن‌ها باور داشتند، دیگر داشت کمرنگ می‌شد و یکی‌یکی زیر سؤال می‌رفت. برای همین، عده‌ای برای این دوره نام گذاشتند و به آن گفتند «بحران آگاهی قرن هفدهم»؛ چون اتفاقات پشت سر هم، از تغییرات علمی گرفته تا دعواهای مذهبی و سیاسی، کاری کرد که مردم کم‌کم به این فکر کنند شاید خیلی از چیزهایی که همیشه درست می‌دانستند، اشتباه باشد.تا قبل از این بحران، تصویر دنیا برای مردم اروپا خیلی ساده و منظم بود. زمین مرکز جهان بود، اروپا مرکز تمدن، کلیسا هم مرکز حقیقت. همه‌چیز سر جای خودش، انگار هیچ‌کسی شک نداشت که این تصویر می‌تواند جور دیگری باشد. ولی حالا، با اتفاقاتی مثل کشفیات جغرافیایی، اصلاحات پروتستان، جنگ‌های مذهبی، و تزلزل در دانش سنتی، این تصویر به‌هم ریخته بود. ما قصۀ این تحولات را در پنج اپیزود رنسانس مفصل تعریف کردیم که شنیدید احتمالاً و یادتان هست. بحران آگاهی قرن ۱۷، پایه‌های فکری و اعتقادی مردم را تکان داد. ولی این از آن تکان‌هایی بود که فقط ویرانی به جا نگذاشت؛ زمینه‌ای هم ساخت برای ایجاد یک دنیای جدید.زمینه‌های بحران۱. ضربه از سمت دریا: کشفیات جغرافیاییاولین ضربه به باورهای قدیمی، از سمت دریا آمد. همان‌طور که قبلاً هم قصه‌اش را گفتیم، در قرن پانزده، دریانوردها شروع کردند به گشتن دنبال سرزمین‌های جدید. اولش شاید هدفشان چیزهای ساده‌ای بود؛ مثلاً پیدا کردن طلا، ادویه یا راه‌های تجاری جدید. ولی چیزی که پیدا کردند، خیلی بزرگ‌تر از این‌ها بود. وقتی کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ به آمریکا رسید، یک حقیقت عجیب رو شد: زمین یک قاره جدید دارد که هیچ‌کس در اروپا از آن خبر نداشته. یک‌کم بعدش هم ماژلان شد اولین کسی که دور دنیا را گشت و ثابت کرد که زمین گِرد است.تا آن زمان، اروپایی‌ها دنیا را یک جای کوچک و تحت کنترل خودشان می‌دیدند. اما حالا معلوم شده بود که دنیا خیلی بزرگ‌تر است. هم بزرگ‌تر، هم ناشناخته‌تر. وقتی اروپایی‌ها به قاره‌های جدید رسیدند، با تمدن‌هایی روبه‌رو شدند که اصلاً شبیه چیزی نبود که آن‌ها تصور می‌کردند. آزتک‌ها و اینکاها در آمریکای جنوبی، شهرهای بزرگ و پیشرفته‌ای داشتند که اروپایی‌ها حتی خوابش را هم نمی‌دیدند.این کشفیات، فقط یک ماجرای جغرافیایی نبود، سؤالات عمیقی هم پیش آورد: «اگه این همه چیز توی دنیا هست که ما از آن خبر نداشتیم، پس دیگر چه چیزهایی را نمی‌دانیم؟» کلیسا همیشه می‌گفت که کتاب مقدس همه چیز را دربارۀ دنیا به ما گفته، پس چرا هیچ حرفی از این قاره‌ها و تمدن‌ها زده نشده؟ این تناقض‌ها، باعث شد خیلی‌ها به این فکر بیفتند که شاید کتاب مقدس آن‌قدرها هم که کلیسا می‌گوید کامل نیست. کشفیات جغرافیایی، اولین تَرَک‌ها را توی دیوار باورهای قدیمی ایجاد کرد. مردم دیگر نمی‌توانستند به همان تصویر ساده و قدیمی از دنیا اعتماد کنند.۲. ضربه از سمت کلیسا: اصلاحات پروتستانتا اینکه ضربۀ بعدی از راه رسید! این‌بار از توی کلیسا. تا قبل از قرن شانزده، کلیسای کاتولیک پیش مردم حرف اول و آخر را می‌زد. اگر کلیسا می‌گفت یک چیزی درست است، دیگر کسی جرأت نمی‌کرد بگوید نه. ولی این اوضاع، با ظهور مارتین لوتر حسابی به‌هم ریخت... وقتی لوتر در سال ۱۵۱۷ اعلامیۀ ۹۵ بَندی اعتراضش را به در کلیسای ویتنبرگ چسباند، گوش خیلی‌ها تیز شد. کم‌کم کلیساهای پروتستان به وجود آمدند و کلیسای کاتولیک دیگر آن اقتدار همیشگی خود را از دست داد.اصلاحات پروتستانی، اروپا را به دو اردوگاه کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها تقسیم کرد. جنگ‌های مذهبی شدیدی راه افتاد، مثل جنگ‌های سی‌ساله که میلیون‌ها نفر را به کشتن داد و شهرها و اقتصادها را نابود کرد. این هم شد یک عامل دیگر که خیلی‌ها به مذهب شک کنند. مگر قرار نبود مذهب منبع صلح و آرامش باشد؟ اما حالا خودش شده بود دلیل جنگ و ویرانی. کم‌کم این سؤال در ذهن مردم شکل گرفت که «اگر مذهب نمی‌تواند صلح و عدالت را تضمین کند، پس چه فایده‌ای دارد؟»از طرف دیگر، این جنگ‌ها باعث شد خیلی‌ها به این فکر بیفتند که شاید بهتر باشد اصلاً دین و سیاست از هم جدا شوند. چون تا آن زمان، کلیسا و حکومت تقریباً یکی بودند و هر تصمیم سیاسی، رنگ و بوی مذهبی داشت. اما حالا، این ترکیب بیشتر از این‌که مفید باشد، سمی به نظر می‌رسید.حالا وقتی این اتفاقات را کنار هم می‌گذاریم، می‌بینیم که چرا به قرن هفدهم می‌گویند «قرن بحران آگاهی». کشفیات جغرافیایی نشان داد دنیا خیلی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از چیزی است که مردم خیال می‌کردند. اصلاحات پروتستانی، اقتدار کلیسا را تضعیف کرد و باعث شد مردم به این فکر بیفتند که شاید حقیقت، چیزی نباشد که فقط یک نفر بتواند تعریفش کند. جنگ‌های مذهبی، نشان داد که مذهب، به‌جای صلح، می‌تواند باعث نابودی بشود. و در نهایت، انقلاب علمی، دانش سنتی و متون مقدس را به چالش کشید و مردم را مجبور کرد که به دنبال یک روش جدید برای فهمیدن دنیا باشند.اولین راه‌حل‌ها: دئیسم و پیِ‌یتیسمتوی این فضای بحرانی است که کم‌کم جریان‌های فکری جدیدی سر بیرون می‌آورند. هر کدام از این جریان‌ها، یک‌جورایی می‌خواهند به این سؤال جواب بدهند که: «حالا که نمی‌توانیم به باورهای قدیمی اعتماد کنیم، پس باید به چه چیزی تکیه کنیم؟»دئیسم (Deism)یکی از اولین جریان‌هایی که توی این دوره سر و صدا کرد، دئیسم بود. دئیسم، یک نگاه تازه به خدا و دین داشت. دئیست‌ها می‌گفتند: «ما معتقدیم خدا وجود دارد، ولی توی کارهای روزمرۀ دنیا دخالت نمی‌کند.» آن‌ها دنیا را مثل یک ساعت می‌دیدند. می‌گفتند خدا مثل یک ساعت‌ساز، این دنیا را ساخته، کوکش کرده و بعدش گذاشته کنار تا خودش طبق قوانین طبیعی کار کند.حالا چرا همچین ایده‌ای به وجود آمد؟ چون مردم دیگر نمی‌توانستند باور کنند که خدا توی همه‌چیز دخالت دارد. علم داشت نشان می‌داد که جهان طبق یک‌سری قانون طبیعی کار می‌کند، نه معجزه یا دخالت الهی. از طرف دیگر، جنگ‌های مذهبی خیلی‌ها را دین‌زده کرده بود. دئیسم، یک جور راه‌حل وسط بود که می‌گفت: «خدا هست، ولی نیازی نیست که حتماً به حرف کلیسا گوش بدهیم یا به معجزه اعتقاد داشته باشیم.»یکی از چهره‌های مهم دئیسم، لرد هربرت بود. هربرت، یکی از اولین فیلسوف‌های دئیست بود که سعی داشت یک «دین طبیعی» تعریف کند؛ یعنی دینی که بر اساس عقل و طبیعت باشد، نه بر اساس سنت‌ها یا متون مقدس. هربرت می‌گفت: «اگر بخواهیم یک دین جهانی داشته باشیم که همه مردم بتوانند قبولش کنند، باید روی چیزهایی تمرکز کنیم که بین همه مشترک است.» مثلاً:خدا وجود دارد.باید خدا را پرستش کنیم.باید اخلاقی زندگی کنیم.بعد از مرگ، پاداش یا مجازات وجود دارد.این نظریات هربرت خیلی‌ها را تحت تأثیر قرار داد. هربرت می‌خواست دینی را معرفی کند که دیگر باعث دعوا و جنگ نشود. دینی که همه بتوانند بپذیرند، بدون اینکه وارد جزئیات مذهبی شوند. محبوبیت دئیسم به این خاطر بود که از یک طرف، اعتقاد به خدا را نگه می‌داشت، اما از طرف دیگر، مردم را از وابستگی به کلیسا و مذهب سنتی رها می‌کرد. با این حال چون دئیسم چارچوب مشخص و یکپارچه‌ای نداشت، هیچ‌وقت به‌عنوان یک مکتب فکری مستقل شکل نگرفت. ولی بازم تأثیر عمیقی روی اندیشۀ مدرن گذاشت و راه را برای تفکرات سکولار و روشنگری باز کرد.پیِ‌یتیسم (Pietism)اما خب دئیسم تنها راه‌حل آلترناتیو نبود... در یک جاهایی مثل آلمان، یک جنبش دیگر به اسم پیِ‌یتیسم هم به وجود آمد که می‌خواست دین را از آن حالت خشک مقدسش دربیاورد... پی‌یتسیت‌ها می‌گفتند «دین نباید فقط یک‌سری قوانین و مراسم خشک باشد؛ باید در زندگی واقعی آدم‌ها جریان داشته باشد.»یکی از آدم‌های مهم این جنبش، نیکلاس فون زینزندورف (Nikolaus von Zinzendorf) بود. زینزندورف، یک اشراف‌زادۀ آلمانی بود که زُلْفش به دین و معنویت گره خورده بود، ولی فکر می‌کرد این شکل رسمیِ اتوکشیدۀ دین نه نفعی به‌حال مردم دارد نه کسی را جذب می‌کند... آمد یک جمعی راه انداخت، یک آیینی تأسیس کرد (موراوین‌ها) که در آن اصول دین فقط یکی بود: عشق به خدا. زینزندورف می‌گفت دین باید ساده باشد تا معنویت بتواند در زندگی مردم راه پیدا کند... شما باید اول عاشق خداوند باشی، بعد، آن موقع است که مراسم و قوانین مذهبی هم ارزش پیدا می‌کنند و به این عشقه کمک می‌کنند.پی‌تیست‌ها دنبال این بودند که دین را از سیاست جدا کنند و دوباره به زندگی روزمرۀ مردم برگردانند. حرفشان هم این بود که همه باید بتوانند یک رابطۀ شخصی و عمیق با خدا داشته باشند، بی‌آنکه مجبور باشند وارد دعواها و اختلافات مذهبی شوند... این جنبش، یعنی پیِ‌تیسم هم تأثیر زیادی روی پروتستانتیسم گذاشت و ردپایش حتی توی جنبش‌های مذهبی قرن‌های بعدی هم دیده می‌شود.شکاکیت و عقلانیت پیش از روشنگریبحران آگاهی قرن هفدهم، باعث شد که مردم دیگر نتوانند مثل قبل به دین و سنت نگاه کنند. حالا دیگر خیلی‌ها به این فکر می‌کردند که شاید دین، آن‌قدرها هم که کلیسا می‌گوید مقدس و بی‌نقص نیست و اشتباهاتی در آن وجود داشته باشد. این نگاه انتقادی، در آثار خیلی از فیلسوف‌ها و نویسنده‌های این دوره هم دیده می‌شود.مثلاً پیر بِیل (Pierre Bayle)، یکی از فیلسوف‌های شکاک این دوره یک کتاب معروفی می‌نویسد به اسم «فرهنگ تاریخی و انتقادی» که در آن خیلی از باورهای قدیمی را رد می‌کند و می‌کوبد... بِیل می‌نویسد کی گفته هرچیزی که کلیسا می‌گوید را ما باید دربست قبول کنیم؟ آدم عاقل چه‌طوری می‌تواند باور کند همۀ داستان‌های کتاب مقدس واقعیت دارد؟ یا مثلاً می‌رفت سراغ قدیس‌هایی که کلیسا آن‌ها را مقدس اعلام کرده بود می‌گفت: «خیلی از این آدمایی که کلیسا سنگشان را به سینه می‌زند، آدمای معمولی بودند، یا حتی پُر از ایراد و خطا. چرا همین که یکی برای کلیسا عزیز شد، ما هم باید روی سرمان حلوا حلواش کنیم؟»بین منتقدها یکی هم مثل جان لاک می‌شد که حرفش این بود که دین نباید به‌زور به مردم تحمیل بشود... جان لاک که حالا جلوتر بیشتر راجع بهش حرف می‌زنیم یک کتابی نوشت به اسم «نامه‌ای در باب تساهل» و در آن گفت همه باید آزاد باشند که دین خودشان را انتخاب کنند. و نباید فراموش کنیم که این جنس حرف‌ها توی قرن ۱۷ خیلی رادیکال و انقلابی بود... این اعتراض‌ها وقتی دارد از زبان منتقدان کلیسا بیرون می‌آید که کلیسا هنوز دارد می‌گوید فقط یک دین درست وجود دارد و همه باید بهش ایمان داشته باشند... این‌که ما امروز از آزادی دین و باور حرف می‌زنیم و حتی ممکن است به‌عنوان یک حق طبیعی و بدیهی به آن نگاه کنیم، برای این است که زیر سایۀ درختی زندگی می‌کنیم که قرن‌ها پیش کاشته شده.سازماندهی علم: آکادمی‌های علمی و روش بیکنانقلاب علمی در واقع یک دعوت بود: دعوت به شک کردن، به سؤال پرسیدن، به جستجوی حقیقت. اما خوب می‌دانیم که این انقلاب یک‌شبه اتفاق نیفتاد و حاصل فکر و تلاش چند نسل از دانشمندها و متفکران بود... کسانی که بار زیادی را به دوش کشیدند تا جریان فکری قرون وسطایی را از راهروی رنسانس عبور دهند و وارد دنیای مدرن کنند.ما قبلاً با چند نفر از بزرگان انقلاب علمی، در مسیر داستان رنسانس‌مان آشنا شدیم و تا حدودی تأثیرشان را روی روند فکری و علمی اروپا شناختیم. کوپرنیک را یادمان است که با نظریۀ خورشیدمرکزی‌اش، زمین را از مرکز جهان برداشت و کل نظام فکری اروپا را به لرزه انداخت. بعد از آن، نوبت به گالیله رسید که با تلسکوپش، آسمان را به زمین آورد و برای نظریۀ کوپرنیک شواهد تجربی پیدا کرد. گالیله نشان داد که ماه پُر از حفره و کوه است، مشتری قمرهایی دارد که دورش می‌چرخند، و زهره فازهایی دارد که فقط با چرخش این سیاره به دور خورشید قابل توضیح است. و سرآخر نیوتن که با قوانین حرکت و کشف نیروی جاذبه، به کُل این انقلاب ساختار داد و نشان داد که جهان، طبق اصول مشخصی کار می‌کند؛ اصولی که می‌شود آن‌ها را با ریاضیات توصیف کرد. نیوتن و کپلر با آثارشان کُل فلسفۀ علم را تغییر دادند و به مردم این اعتمادبه‌نفس را دادند که می‌توانند دنیا را بفهمند و حتی یک‌جورایی کنترلش کنند.اما انقلاب علمی، فقط به کشف قوانین جدید خلاصه نمی‌شد. این انقلاب، یک تغییر بزرگ دیگر هم با خودش آورد و علم را از یک فعالیت فردی، به یک فعالیت جمعی تبدیل کرد.تا قبل از قرن هفدهم، دانشمندها معمولاً توی تنهاییِ خودشان کار می‌کردند. یافته‌هایشان را توی کتاب‌ها یا نامه‌ها می‌نوشتند و اگر خیلی خوش‌شانس بودند، شاید این یافته‌ها به دست چند نفر دیگر می‌رسید. اما این روش، خیلی کند بود و جلوی پیشرفت سریع علم را می‌گرفت. یکی از مهم‌ترین اتفاقات انقلاب علمی، تأسیس آکادمی‌های علمی بود. این آکادمی‌ها، مثل یک باشگاه برای دانشمندها بود که در آن می‌توانستند ایده‌هایشان را به اشتراک بگذارند، آزمایش‌های جدید انجام دهند و یافته‌هایشان را بررسی کنند. این آکادمی‌ها، علم را از یک فعالیت فردی و پراکنده، به یک فعالیت جمعی و سازمان‌یافته تبدیل کردند.یکی از اولین و مهم‌ترین آکادمی‌های علمی، جامعۀ سلطنتی لندن (The Royal Society) بود که در سال ۱۶۶۰ تأسیس شد. این آکادمی تبدیل شد به مرکز علم در انگلستان و دانشمندهای بزرگی مثل آیزاک نیوتن، رابرت هوک و رابرت بویل عضو آن بودند. شعار این آکادمی، یک جملۀ لاتین بود که معنی‌اش می‌شود: «هیچ چیز را بدون آزمایش قبول نکن.» این جمله، روح انقلاب علمی را به بهترین شکل نشان می‌دهد. اعضای این آکادمی معتقد بودند که علم، باید بر اساس مشاهده و آزمایش باشد، نه سنت یا حرف‌هایی که از گذشتگان به ارث رسیده.جامعۀ سلطنتی هم یک جایی بود برای بحث‌های علمی، هم برای خودش نقش عملی تعریف کرده بود: اعضای آکادمی، آزمایش‌های علمی انجام می‌دادند، یافته‌های جدید را منتشر می‌کردند و حتی به دولت انگلستان مشاوره می‌دادند. مثلاً نیوتن، وقتی رئیس آکادمی بود، روی پروژه‌هایی مثل اصلاح سکه‌های انگلیس هم کار کرد. جامعۀ سلطنتی یک هدف بزرگ‌تر هم داشت: این‌که علم را به بخشی از زندگی عمومی تبدیل کند و نشان دهد که علم فقط یک چیز تئوری و انتزاعی نیست؛ می‌تواند در زندگی روزمره‌مان هم نقش داشته باشد و بهمان کمک کند.نمونۀ همین آکادمی در فرانسه هم تأسیس شد به اسم آکادمی سلطنتی علوم (Académie des Sciences) که در سال ۱۶۶۶ راه افتاد... این همان آکادمی‌ای است که برنار دو فونتنل، همان کسی که که اول این اپیزود داشت کتاب نیوتن را برای بقیه معرفی می‌کرد، چند سالی دبیرش بود. اما یک تفاوت مهم بین آکادمی علوم فرانسه و جامعۀ سلطنتی انگلستان این بود که آکادمی سلطنتی فرانسه بیشتر تحت حمایت دولت بود. این آکادمی در واقع نقش بازوی علمی حکومت فرانسه را بازی می‌کرد و بیشتر، پروژه‌هایی را انجام می‌داد که برای دولت مهم بود... مثلاً کمک به حاصل‌خیزی بیشتر در کشاورزی، یا نقشه‌برداری‌های دقیق از فرانسه و سرزمین‌های دیگر.مثلاً در سال ۱۷۲۴ آکادمی سلطنتی علوم فرانسه یک نقشۀ دقیق از ایران تهیه کرد. برای ترسیم این نقشه از گزارش‌های سفرنامه‌نویس‌هایی مثل ژان شاردن و تاورنیه و اطلاعات دیپلمات‌های فرانسوی که در ایران کار کرده بودند استفاده شد. این نقشه یکی از جذاب‌ترین و دقیق‌ترین نقشه‌های آن دوره است که ایران و مرزبندی‌هایش را با دقت بالایی در اواخر دورۀ صفویه نشان می‌دهد.البته خب این نقشه فقط یک اثر علمی نبود، گفتیم که کارهای آکادمی سلطنتی فرانسه بیشتر در خدمت دولت بود؛ برای همین این نقشه هم بیشتر به‌خاطر کاربردهای سیاسی‌ طراحی شد. آن دوره فرانسه دنبال گسترش نفوذش در خاورمیانه بود و این نقشه به او کمک کرد تا شناخت بهتری از موقعیت جغرافیایی ایران و مسیرهای تجاری منطقه پیدا کند و تصویر دقیق‌تری از ایران و جایگاهش در جهان به دست بیاورد.اما روی‌هم‌رفته تأسیس این آکادمی‌ها، تغییر بزرگی در علم ایجاد کرد. حالا دیگر دانشمندها می‌توانستند با هم همکاری کنند، ایده‌هایشان را به اشتراک بگذارند و از یافته‌های همدیگر استفاده کنند. و این، باعث شد که علم خیلی سریع‌تر از قبل پیشرفت کند.ولی همۀ این حرف‌ها را زدیم، شاید هیچ‌کدام از این تغییرات اتفاق نمی‌افتاد، اگر یک نفر به اسم فرانسیس بیکن (۱۵۶۱–۱۶۲۶) در آن دوران نفس نمی‌کشید. بیکن، یک فیلسوف انگلیسی بود که در قرن‌های ۱۶ و ۱۷ زندگی می‌کرد و در اپیزودهای رنسانس هم یک قدری درباره‌اش صحبت کردیم. بیکن خودش شاید دانشمند بزرگی نبود، ولی ایده‌هایی که داشت مسیر علم را برای همیشه تغییر داد.بیکن معتقد بود که علم قدیمی، به‌خصوص علمی که از آثار ارسطو الهام گرفته شده، دیگر نمی‌تواند جواب‌گوی نیازهای زمانه باشد. در کتاب معروفش «ارغنون نو» (Novum Organum)، بیکن یک روش جدید برای علم پیشنهاد داد... یک فرآیند مشخص که از مشاهده شروع می‌شود، به جمع‌آوری داده می‌رسد، آزمایش می‌شود و در نهایت نتایج آزمایش‌ها را تحلیل می‌کند. این همان چیزی است که امروز بهش می‌گوییم روش علمی.ما نباید مثل مورچه یا عنکبوت باشیم، باید مثل زنبور باشیم...این جمله یکی از نگاه‌های جالب فرانسیس بیکن به علم بود. می‌گفت مورچه فقط از این‌ور و آن‌ور جمع می‌کند، عنکبوت اصلاً چیزی جمع نمی‌کند و فقط از خودش می‌بافد؛ اما زنبور، شهد گل‌های مختلف را می‌گیرد، بعد آن‌ها را تبدیل به عسل می‌کند. یک دانشمند خوب هم باید همین کار را بکند؛ هم از طبیعت جمع‌آوری کند، هم با فکر و تحلیلش چیزهای جدید خلق کند.بیکن معتقد بود که دانشمندها نباید از پیش‌فرض‌های خودشان یا باورهای قدیمی شروع کنند. ذهن ما ناخودآگاه پُر از پیش‌داوری‌ها و تعصب‌هایی است که یا بهمان ارث رسیده یا به‌مرور در ذهنمان جا خوش کرده. برای همین می‌گفت باید اول ذهنمان را از تعصب خالی کنیم، بعد طبیعت را همان‌جوری که هست، بررسی کنیم. این نگاه، یک مرز باریک بین علم و فلسفه می‌کشد و به هر کدام هویت مستقل می‌دهد.یکی دیگر از ایده‌های مهم بیکن این بود که علم باید در خدمت زندگی انسان‌ها باشد. می‌گفت که هدف علم، فقط فهمیدن دنیا نیست؛ علم باید به ما کمک کند که طبیعت را کنترل کنیم و از آن برای بهتر زندگی کردن استفاده کنیم. بیکن، علم را از حالت نظری و فلسفی درآورد و به یک ابزار عملی تبدیل کرد. و همین ایده‌هایش زمینۀ پیشرفت‌های بزرگ قرن‌های بعد را فراهم کرد.حالا دیگر آدمیزاد بیشتر از همیشه فهمیده بود که می‌تواند با عقل و تجربۀ خودش دنیا را بشناسد؛ اما انگار تازه دردسرش شروع شده بود! حالا بشر سؤال‌های بزرگ‌تری داشت: با این شناخت جدید از دنیا، چطور باید زندگی کنیم؟ چه کسی باید به مردم حکومت کند و چرا؟ حقیقت چیست؟ چطور می‌شود به آن رسید؟اینجاست که پای پیشگامان روشنگری به داستان باز می‌شود. آدم‌هایی که جرأت کردند به این سؤال‌های بزرگ جواب بدهند.روشنگری: پیشگامان تحولسال ۱۶۴۲، انگلستان درگیر جنگ داخلی شد. خیابان‌های شهر پُر شده بود از سربازانی که یا طرفدار شاه بودند یا طرفدار پارلمان. مردم دیگر به همدیگر اعتماد نداشتند، همسایه به همسایه‌اش شک داشت... نمی‌دانستند چه کسی دوست است و چه کسی دشمن. هر روز خبر می‌رسید که یک محله آتش گرفته، یک گروه از مردم کشته شده‌اند، یا یک کلیسا غارت شده. پول ملی ارزشش را از دست داده بود و ناامنی و هرج‌ومرج همه‌جا سایه انداخته بود.این همان دورانی بود که توماس هابز، فیلسوف انگلیسی، در آن زندگی می‌کرد. انگلیسی که هابز می‌شناخت، انگلیسی بود که دیگر هیچ‌کس به آینده‌اش مطمئن نبود. مردمی که تا دیروز با هم دوست بودند، حالا مقابل هم ایستاده بودند. هابز می‌دید که وقتی حکومت ضعیف می‌شود، جامعه هم فرو می‌پاشد و آدم‌ها به جان همدیگر می‌افتند. این هرج‌ومرج یک سؤال اساسی برای هابز به وجود آورد: چرا ما به حکومت احتیاج داریم؟توماس هابز و قرارداد اجتماعی ترسناکجوابی که هابز به این سؤال داد، یک جواب ساده ولی در عین حال ترسناک بود: «چون اگر حکومت نباشد، ما همدیگر را نابود می‌کنیم.»هابز معتقد بود که انسان‌ ذاتاً خودخواه و خشونت‌طلب است. در حالت طبیعی، یعنی وقتی هیچ قانونی وجود ندارد، آدم‌ها فقط به فکر منافع خودشان هستند. در این وضعیت، آدم برای زنده ماندن دست به هر کاری می‌زند. هیچ چیزی مقدس نیست: نه جان انسان، نه عدالت، نه صلح. زندگی بدون حکومت از نظر هابز «تنها، فقیرانه، زشت، وحشیانه و کوتاه» می‌شود.البته هابز فکر نمی‌کرد که این رفتار ذاتی باشد؛ چون به نظرش آدم‌ها عمداً بد نیستند. مشکل اینجاست که وقتی قانونی وجود ندارد که امنیت را تضمین کند، حتی آدم‌های خوب هم ممکن است برای حفظ منافعشان خطرناک شوند. این وضعیت، از نگاه هابز، یک جهنم واقعی بود که فقط یک چیز می‌توانست جلویش را بگیرد: حکومت.هابز ایده‌هایش را در کتاب معروفش «لویاتان» (Leviathan) نوشت. عنوان کتاب از یک هیولای دریایی قدرتمند در کتاب مقدس گرفته شده بود. و این هیولا، برای هابز نماد قدرتی بود که یک حکومت باید داشته باشد: قدرتمند، ترسناک و شکست‌ناپذیر.راه‌حلی که هابز در کتاب لویاتان برای جلوگیری از هرج‌ومرج پیشنهاد کرد، یک ایدۀ ساده ولی اساسی بود که نامش را گذاشت «قرارداد اجتماعی». هابز می‌گفت که آدم‌ها باید با هم توافق کنند که یک بخشی از آزادی‌هایشان را به یک حکومت مرکزی بدهند، تا آن حکومت بتواند از منافع همه دفاع کند و نظم را برقرار کند. این قرارداد، مثل یک عهد نانوشته بود که همه قبول می‌کردند در ازای امنیت و صلح، از یک بخشی از آزادی‌های خودشان صرف‌نظر کنند.اما قصه همین‌جا تمام نمی‌شود... هابز معتقد بود که حکومت فقط وقتی می‌تواند کار کند که قدرتش مطلق باشد. یک حکومت ضعیف، از نگاه هابز، دوباره ما را به همان جهنم جنگ و هرج‌ومرج برمی‌گرداند. بنابراین حتی یک حکومت استبدادی، با وجود تمام مشکلاتش، از بی‌حکومتی بهتر است. چون هیچ چیزی خطرناک‌تر از بی‌حکومتی نیست.ایده‌های هابز در زمان خودش خیلی طرفدار نداشت. آن‌قدر نگاهش به انسان و جامعه بدبینانه بود که خیلی‌ها نمی‌توانستند قبولش کنند. با این حال، نظریه‌اش یک نقطۀ شروع بود؛ یک محرک که بحث‌های بزرگی درباره حکومت و قرارداد اجتماعی راه انداخت. هابز اولین کسی بود که به این سؤال ساده و عمیق رسید که چرا ما به حکومت نیاز داریم؟ همین سؤال نظریۀ جدیدی به وجود آورد که بعدها فیلسوف‌هایی مثل جان لاک و روسو از آن استفاده کردند و بسطش دادند. شاید دیدگاه هابز تاریک بود، ولی راه را برای درک بهتری از جامعه و انسان و حکومت باز کرد.رنه دکارت و پایه‌های عقل‌گرایی مدرنهمان سال‌هایی که هابز در انگلیس دنبال جواب سؤال‌هایش بود، در فرانسه یک انقلاب فکری دیگر در حال شکل گرفتن بود. رنه دکارت (۱۵۹۶–۱۶۵۰)، که بعدها بهش لقب پدر فلسفۀ مدرن دادند، یک شب سرد زمستانی توی اتاق گرمش نشسته بود و به یک سؤال بزرگ فکر می‌کرد: «از کجا می‌دانم که آن‌چیزی که فکر می‌کنم می‌دانم، واقعاً درست است؟»دکارت در دورانی زندگی می‌کرد که بسیاری از باورهای قدیمی زیر سؤال رفته بودند. کلیسا قرن‌ها گفته بود که زمین مرکز جهان است، ولی حالا گالیله و کوپرنیک ثابت کرده بودند که این‌طور نیست. علم، دین و فلسفه، همه توی یک بحران بزرگ بودند. دکارت می‌دید که بسیاری از چیزهایی که مردم قرن‌ها بهشان باور داشتند، حالا اشتباه از آب درآمده بودند.برای دکارت، این بحران یک سؤال اساسی ایجاد کرد: «اگر این‌قدر از باورهای قدیمی غلط بودند، از کجا می‌توانم مطمئن باشم که چیزی که الان می‌دانم، درست است؟»دکارت تصمیم گرفت که همه چیز را از اول شروع کند. به این نتیجه رسیده بود که برای رسیدن به حقیقت، باید به همه چیز شک کند. گفت: «من باید به هر چیزی که ممکن است اشتباه باشد، شک کنم.» حتی چیزهایی که به نظر بدیهی می‌رسند، مثل چیزهایی که با چشم می‌بینیم یا با گوش می‌شنویم هم باید زیر سؤال بروند. چون ممکن است خواب باشیم، توهم زده باشیم، یا حتی یک شیطان شرور در حال فریب‌مان باشد. می‌خواست این شک را تا آن‌جایی پیش ببرد که به چیزی برسد که دیگر نتواند به آن شک کند.این شک‌های مداوم دکارت را به جایی رساند که فهمید فقط یک چیز هست که نمی‌شود بهش شک کرد: این‌که دارد فکر می‌کند. حتی اگر همه‌چیز توهم باشد، حتی اگر یک فریب بزرگ در کار باشد، نمی‌تواند به این شک کند که دارد فکر می‌کند. و اینجا بود که دکارت آن جملۀ معروفش را گفت: “می‌اندیشم، پس هستم.” (Cogito, ergo sum)این جمله، فقط یک کشف فلسفی نبود؛ یک جور اعلام استقلال بود. دکارت داشت می‌گفت که حقیقت، چیزی نیست که کلیسا، سنت یا حتی جامعه به ما بگوید. حقیقت، چیزی است که خودمان می‌توانیم با عقل و شک کردن پیدا کنیم.بعد از این کشف، دکارت شروع کرد به بازسازی دانش بشری، اما این بار با یک پایۀ محکم به نامِ عقل انسان. می‌گفت همان‌طور که ریاضیات با اصول روشن و واضح شروع می‌شود و کم‌کم به حقایق پیچیده می‌رسد، باقی علوم هم باید همین‌طور باشند؛ اسم این روش جدید را هم گذاشت عقل‌گرایی. دکارت با این روش نشان داد که می‌شود دانش بشری را از نو ساخت، اما این بار بدون تکیه به سنت‌ها یا باورهای قدیمی.اما قدم بعدی را با کی برداریم؟ با باروخ اسپینوزا.باروخ اسپینوزا و یگانگی خدا و طبیعتباروخ اسپینوزا (۱۶۳۲–۱۶۷۷)، یک فیلسوف یهودی-اسپانیایی بود که توی هلند قرن هفدهم زندگی می‌کرد. اسپینوزا را یکی از رادیکال‌ترین و جسورترین متفکرهای تاریخ می‌دانند؛ کسی که ایده‌هایش آن‌قدر انقلابی بود که از جامعۀ یهودی آمستردام طرد شد و خیلی‌ها بهش لقب مُلحد و کافر دادند.اسپینوزا اما به‌جای عقب‌نشینی، فلسفه‌ای ساخت که بعدها به یکی از ستون‌های اصلی روشنگری تبدیل شد. او با ایده‌هایش نشان داد که می‌شود به دنیا، خدا و دین از یک زاویۀ کاملاً جدید نگاه کرد.یکی از مهم‌ترین ایده‌های اسپینوزا، تصورش از خدا بود. در کتاب معروفش به اسم اخلاق (Ethics)، اسپینوزا نگاه جدیدش را به همه معرفی کرد و نوشت «خدا و طبیعت، یکی هستند». از نظر اسپینوزا، خدا یک موجود جدا از جهان نیست که کائنات را خلق کرده باشد و بهش فرمان بدهد. خدا همان طبیعت است؛ تمام قوانین و نظم و اصول دنیا، همان چیزی است که ما بهش می‌گوییم خدا. یعنی خدا همه‌جا هست، در هر چیزی که وجود دارد.جسارت طرح این ایده شاید وقتی برای ما‌ی امروز روشن‌تر بشود که یک مروری بکنیم تصور خدا را در دوران پیش از آن... در قرون وسطا، کلیسا خدا را یک موجود ماورایی و مطلق می‌دانست که بالای سر همه نشسته و دنیا را کنترل می‌کند. همان کلیسا، با چیزی مثل تفتیش عقاید، هر کسی را که باور متفاوتی داشت، به‌شدیدترین شکل ممکن سرکوب می‌کرد. بعد، در قرن ۱۶، مارتین لوتر آمد و یک هنجارشکنی بزرگ کرد: گفت انسان می‌تواند بدون واسطۀ کلیسا مستقیم با خدا ارتباط داشته باشد. و حالا اسپینوزا که این مسیر را یک قدم جلوتر برد و گفت خدا اصلاً از جهان جدا نیست. این مسیر فکر است... این مسیر آزادی به چالش کشیدنِ باورهاست...نگاه اسپینوزا، انگار قصد داشت علم و دین را با هم آشتی بدهد. انگار می‌خواست بگوید که می‌شود با عقل و منطق، هم خدا را شناخت و هم دنیا را. این‌جوری است که،‌ با فهمیدن است که، خوشبختی و اخلاق به وجود می‌آید، نه با اطاعت کورکورانه از قوانین دینی و اجتماعی.ایده‌های اسپینوزا، تأثیر زیادی روی فیلسوف‌های بعدی مثل ولتر، روسو و کانت گذاشت و نشان داد که می‌شود به خدا و دین، از یک پنجرۀ متفاوت نگاه کرد. اسپینوزا، یکی از اولین فیلسوف‌هایی بود که جرأت کرد دین را از تعصب و خرافات جدا کند و به یک نظام عقلانی تبدیلش کند. به همین خاطر هم اسپینوزا را یکی از بنیان‌گذاران روشنگری سکولار می‌دانند.جان لاک و سنگ‌بنای آزادی مدرنحالا برای آخرین نفر، می‌خواهیم برویم سراغ جان لاک (۱۶۳۲–۱۷۰۴) که جزو مهم‌ترین شخصیت‌های عصر روشنگری است. لاک، یک فیلسوف انگلیسی بود که در انگلستانِ زمان گذار از حکومت استبدادی به حکومت دموکراتیک زندگی می‌کرد؛ یعنی همان دوران جنگ‌های داخلی و کشمکش‌های سیاسی که سرانجامش ختم شد به انقلاب شکوهمند انگلستان. تغییر و تحولاتی که لاک در دنیای اطرافش به چشم دید، تأثیر زیادی روی فکرش گذاشت.لاک هم مثل هابز دنبال جواب این سؤال بود که “چرا ما به حکومت احتیاج داریم؟”، اما جوابش با هابز خیلی فرق داشت. او می‌گفت نیاز ما به حکومت برای این نیست که فقط از خودمان و بقیه محافظت کنیم، نه، نیاز ما به حکومت برای این است که حقوق طبیعی‌مان را بتوانیم به دست بیاوریم و حفظ کنیم... از نظر لاک انسان‌ها با یک‌سری حقوق طبیعی به دنیا می‌آیند: حق زندگی، حق آزادی و حق مالکیت. این حقوق چیزی نیست که حکومت بخواهد بهمان بدهد یا ازمان بگیرد، ذاتی است. کار حکومت این است که مثل یک داور بی‌طرف عمل کند و مراقب باشد کسی به حقوق دیگران تجاوز نکند... لاک اولین کسی بود که گفت حکومت نمی‌تواند هر کاری دلش خواست بکند. باید چارچوب و محدودیت‌های مشخصی داشته باشد. و حتی فراتر از این می‌گفت مردم حق دارند در برابر حکومتی که به حقوقشان تجاوز می‌کند، مقاومت کنند.این ایده‌های لاک، بعدها الهام‌بخش انقلاب‌های بزرگی مثل انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه شد... لاک این فکر را در سر مردم جا انداخت که قدرت حکومت از مردم می‌آید، و اگر حکومتی نتواند وظایفش را انجام بدهد، مردم حق دارند آن را کنار بزنند.دیگر چه؟ یک‌کم بیشتر با لاک آشنا بشویم؟ جان لاک یکی از اولین مدافعان آزادی مذهبی هم بود و می‌گفت دولت نباید توی مسائل دینی مردم دخالت کند و هر کس باید آزاد باشد به هر چیزی که می‌خواهد اعتقاد داشته باشد. در یک منبعی که داشتم دربارۀ جان لاک می‌خواندم نوشته بود «این ایده امروز برای ما عادی به نظر می‌رسد، ولی آن زمان خیلی انقلابی بود»، دیدم خب خود این متن هم احتمالاً مال ما نوشته نشده، مخاطبش کسی است که در ادامۀ آن تحولات دارد زندگی می‌کند و آزادی مذهب برایش بدیهی است.یکی دیگر از ایده‌های مهم لاک، مربوط به شناخت و آگاهی بود. لاک معتقد بود که ذهن انسان، وقتی به دنیا می‌آید مثل یک لوح سفید است (یا به قول خودش، Tabula Rasa)، یعنی ما هیچ دانش یا ایده‌ای را با خودمان به دنیا نمی‌آوریم. هر چه که می‌دانیم و یاد می‌گیریم، از تجربه‌هایمان به دست می‌آید؛ این لوح سفید، کم‌کم با چیزهایی که می‌بینیم، می‌شنویم، یا حس می‌کنیم پُر می‌شود و دانش ما را شکل می‌دهد.این حرف لاک خیلی متفاوت بود با چیزی که فیلسوف‌های قدیمی مثل افلاطون می‌گفتند. افلاطون معتقد بود که ما یک‌سری ایده‌های ذاتی داریم که از قبل توی ذهنمان هست. ولی لاک می‌گفت: «نه، همه چیز از تجربه می‌آید.» این نگاه، پایه‌های تجربه‌گرایی را گذاشت؛ یک مکتب فلسفی که بعدها روی علم و روان‌شناسی هم تأثیرات زیادی گذاشت. تجربه‌گرایی لاک باعث شد دانشمندها و روان‌شناس‌ها یک نگاه جدید به یادگیری و شناخت پیدا کنند. به‌جای اینکه فکر کنند دانش از قبل توی ذهن ما هست، شروع کردند به بررسی این‌که چطور تجربه‌ها ذهن ما را شکل می‌دهند.ایده‌های لاک تبدیل به سنگ‌بنای لیبرالیسم سیاسی هم شد و یک تصویر جدید از حکومت ارائه داد: حکومتی که قدرتش از مردم ناشی می‌شود و هدفش، محافظت از حقوق طبیعی مردم است. ردپای این ایده‌ها، توی انقلاب‌های سیاسی قرن هجدهم به وضوح دیده می‌شود؛ مثلاً اعلامیۀ استقلال آمریکا تا حد زیادی تحت تأثیر نوشته‌های لاک بود.پیشگامان روشنگری، آدم‌هایی بودند که جرأت کردند به سؤال‌های بزرگ جواب بدهند. هابز، با نظریۀ قرارداد اجتماعی‌اش، بهمان نشان داد که چرا ما به حکومت نیاز داریم و چطور می‌توانیم از هرج‌ومرج فرار کنیم. دکارت، با شک دستوری‌اش، یادمان داد که حقیقت را نباید از سنت یا کلیسا بگیریم؛ حقیقت چیزی است که باید با فکر کردن و سؤال پرسیدن پیدا کنیم. اسپینوزا، با نگاهش به خدا و طبیعت، سعی کرد دین را از باورهای قدیمی جدا کند و نشان بدهد می‌شود با عقل و منطق، هم خدا را فهمید و هم دنیا را. و در نهایت، جان لاک، با نظریۀ حقوق طبیعی و حکومت مدنی، سنگ‌بنای آزادی و دموکراسی مدرن را گذاشت و بهمان یاد داد که قدرت حکومت از مردم می‌آید، نه از خدا یا پادشاه.این چهار متفکر و البته بزرگان دیگر عصر روشنگری که اینجا اسمی ازشان نیاوردیم، پایه‌های دنیای مدرن را گذاشتند. آن‌ها نشان دادند که می‌شود با عقل و منطق به مسائل بزرگ زندگی فکر کرد. نشان دادند که انسان می‌تواند سرنوشت خودش را به دست بگیرد و نیازی نیست همه‌چیز را به تقدیر یا سنت بسپارد.امروز، وقتی از حقوق بشر حرف می‌زنیم، داریم حرف‌های لاک را تکرار می‌کنیم. وقتی می‌گوییم دولت باید به رأی مردم احترام بگذارد، داریم راهی را ادامه می‌دهیم که متفکران عصر روشنگری شروع کردند. و وقتی از آزادی عقیده دفاع می‌کنیم، داریم مسیری را می‌رویم که آن‌ها با شجاعت و استدلال هموارش کردند. </description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 11:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌ونهم: رنسانس (بخش پنجم: دین نو، جهان نو)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88-z2hqhyra0ywl</link>
                <description>اواخر قرن ۱۵، در یکی از روزهای خدا که نه ماهش مشخص است نه حتی سالش، در شهر روتردام هلند، پسری به دنیا آمد که حاصل عشق یک کشیش کاتولیک به مُستخدَم خانه‌اش بود. میوۀ یک عشق ممنوعه... اسم پسر را گذاشتند اراسموس (Erasmus of Rotterdam). تولد یک همچین بچه‌ای، آن هم در اروپای محافظه‌کار حوالی سال‌های ۱۴۶۰–۱۴۷۰ میلادی قطعاً مایۀ بدنامی و بی‌آبرویی پدر و مادرش می‌شد، به‌خصوص اینکه پدر کشیش بود، طبق قوانین سفت‌وسخت کلیسا، نباید ازدواج می‌کرد یا بچه‌دار می‌شد. ولی خب، حالا که دیگر کار از کار گذشته بود و نتیجۀ خطایی که کرده بودند داشت در بغلشان گریه می‌کرد، جناب کشیش و سرکار معشوقه‌خانم تصمیم گرفتند تربیت درست را از بچه دریغ نکنند و با وجود همۀ سختی‌ها، برای بزرگ کردنش کم نگذارند.اراسموس و سنت آگوستیناراسموس روی‌هم‌رفته کودکی خوبی داشت؛ فرصت پیدا کرد تا خودش را بشناسد، بد و خوبِ خودش را بفهمد و علاقه‌هایش را پیدا کند... گاهی کنار بابای مذهبی‌اش می‌نشست، کتاب‌هایش را برمی‌داشت یک ورقی می‌زد... به متن کتاب‌ها که نگاه می‌کرد، می‌دید کنجکاوی‌هایش از همین جنس است... یواش‌یواش مسئلۀ دین فکر اراسموس را مشغول کرد؛ دین و ایمان شد دغدغۀ مهم زندگی‌اش... شروع کرد به مطالعه، گشتن دنبال جواب‌هایش... توی کتاب‌های باباش، بعد توی منابع دیگر... لابلای همین جستجوها، به یک اسمی رسید که نظرش را جلب کرد: یکی از مهم‌ترین متفکرهای مسیحیت اولیه... سنت آگوستین. اراسموس جذب داستان زندگی این قدیس بزرگ شد.آگوستین متولد قرن چهارم میلادی بود، سال ۳۵۴ در شمال آفریقا؛ یک‌جایی که الان جزو الجزایر است. این‌طوری می‌گویند که در جوانی خیلی اهل دین و مذهب نبوده؛ در واقع مثل خیلی از ماها یک آدم معمولی بوده با زندگی و خواسته‌ها و نیازهای یک آدم معمولی... در کتاب معروفش «اعترافات» از جوانی‌اش حرف می‌زند. می‌نویسد گرفتار لذت‌های دنیا بودم، عاشق زندگی، اما ته‌ دلم همیشه یک چیزی بود، یک ندای درونی که می‌گفت بالاخره یک روزی باید برگردی سمت خدا... گاهی سرم را می‌گرفتم رو به آسمان، می‌گفتم خدایا خداوندا، رستگارم بکن، ولی نه فعلاً! یعنی می‌آیم یک روزی سمتت‌ها، ولی حالا نه، عجله نکن. بگذار فعلاً خوش باشم؛ هر غلطی دلم خواست بکنم؛ بعد که سنم بیشتر شد، آن موقع چشم، آب‌توبه می‌ریزم سرم، آدم خوبی می‌شوم... سیستم آشنایی است دیگر! اوووف چند نفر این‌جوری می‌شناسیم هرکدام خدا می‌داند، تازه اگر خودمان جزوشان نباشیم. این جملۀ آگوستین که «خدایا رستگارم کن ولی نه فعلاً» به نظر من عصارۀ زندگی و باور خیلی از مردم در جوامع مذهبی است، محدود به این دین و آن دین هم نمی‌شود... می‌آیی می‌گویی اونی که باید ببخشه خداست؛ خدا هم که ارحم‌الراحمین است، پس من الان هر فسق‌وفجوری کردم کردم، هرجور با هرکی تا کردم کردم، بعداً چهار تا الهی العفو می‌گویم، سر پیری عبدالله می‌شوم خدا من را می‌آمرزد.گویا یک مادری داشته این آگوستین، از آن زن‌های مؤمنۀ روزگار... همیشه دلش شور عاقبت پسرش را می‌زده... این مادر آن‌قدر به درگاه خدا استغاثه می‌کند، آن‌قدر برای هدایت بچه‌اش نذر می‌کند که گویا مسیر زندگی آگوستین دچار تغییر می‌شود... آگوستین کم‌کم از آن کسی که بود، تبدیل می‌شود به آدمی که سمت یادگیری فلسفه‌های مختلف می‌رود، به مسیحیت دل می‌بندد و در این راه چنان پیش می‌رود که می‌شود یکی از برجسته‌ترین متفکران الهیات مسیحی... از آن طرف، دست به نوشتن آثاری می‌زند که بخشی از پایه‌های اعتقادات مسیحی را شکل می‌دهد... و با همین کارها از یک آدم معمولی، از آگوستین تبدیل می‌شود به سنت آگوستین، آگوستین قدیس. پس نتیجه می‌گیریم هم دعای مادر جواب است، هم شما واقعاً در جوانی هر کاری دلت خواست بکن، آخرش با توبه درست می‌شود، عاقبت‌بخیر می‌شوی! :)) قاعدتاً نباید به همچین نتیجه‌ای می‌رسیدیم، ولی حالا دیگر. بگذریم.آگوستین در آثاری که می‌نویسد مفاهیم اساسی و عمیقی مثل ذات انسان، گناه نخستین و فیض الهی را تحلیل می‌کند و با تفسیر این اصول و مبانی، یک‌سری آموزۀ دینی به وجود می‌آورد. مثلاً چه؟ مثلاً یکی از این آموزه‌ها که رد پایش در زندگی خود آگوستین هم خیلی پررنگ دیده می‌شود این است که انسان، انسانی که از لحظۀ تولد، به‌خاطر گناه آدم و حوا ذاتاً گناه‌آلوده، فقط و فقط با ایمان به خدا و فیض الهی است که به نجات و سعادت می‌رسد... تنها راهش هم همین است: ایمان به خدا و فیض الهی. این فیض هم چیزی نیست که آدم بتواند خودش با اعمالش به دست بیاورد، نه، یک هدیه است که خدا باید به انسان‌ عطا کند. به عبارت دیگر اراده و کارهای آدمیزاد، نمی‌تواند به‌تنهایی عامل رستگاری باشد، این خداست که باید دست بنده‌اش را بگیرد و نجاتش دهد... خب این را در زندگی خود آگوستین به‌وضوح می‌شود دید.یک مفهوم دیگر هم در آموزه‌های آگوستین بود که خوب است بدانیم؛ آگوستین می‌گوید دو تا شهر وجود دارد: یکی شهر خدا، یکی هم شهر انسان. شهر خدا نماد ایمان و زندگی الهی است، شهر انسان هم خب بالطبع سمبل لذت‌های دنیوی و زندگی مادی... آگوستین می‌گوید آدم باید تلاش کند تا از شهر انسان به شهر خدا برود تا بلکه به رستگاری برسد؛ در واقع تنها کاری که آدمیزاد باید در این دنیا بکند هم همین است: یک مهاجرت نمادین از شهر انسان به شهر خدا.اما در آگوستین گیر نکنیم؛ داشتیم قصۀ اراسموس را می‌گفتیم که در قرن ۱۵ با شخصیت و ایده‌های آگوستین آشنا شد... در همان سال‌های جوانی، اراسموس احساس می‌کرد با خواندن آموزه‌های آگوستین به یک درک عمیق‌تری از دین رسیده، اما... یک چیزهایی در ذهنش جور درنمی‌آمد. با اینکه خیلی از این تعالیم را قبول داشت، ولی به نظرش حرف‌های آگوستین وحی منزل هم نمی‌آمد؛ نمی‌توانست دربست قبولشان کند. به نقل یک مطلبی که داشتم درباره‌اش می‌خواندم «روح آزاد و جستجوگر اراسموس در بَند تعصب و تَحَجُّر باورهای قرون وسطایی نمی‌گنجید». فکر می‌کرد آن‌چیزهایی که توی کلیسا و آموزش‌های رسمیِ مسیحیت به او یاد می‌دهند جواب سؤال‌های عمیق‌ترش را نمی‌دهد. نمی‌تواند به همۀ حقیقت برساندش... برای همین تصمیم گرفت ترک دیر و دیار کند و پی آب برای سیر کردن عطشش، راهی سفر طولانی و پرماجرایی به سرزمین‌های دیگر اروپا بشود.انسان‌گرایی اراسموس و نقد کلیسااولین مقصدی که اراسموس در آن توقف کرد پاریس بود. از روتردام رفت به پاریس. آنجا رفت شاگرد یک مدرسۀ دینی شد، شاید بتواند دین را از یک منظر متفاوت‌تری بفهمد و بشناسد... همان دوران برای تأمین خرج یومیه‌اش هم، شروع کرد به تدریس خصوصی زبان. زبان لاتین تدریس می‌کرد... کم‌کم حین نشست‌وبرخاست‌هایی که با این و آن داشت، اراسموس با ادبیات کلاسیک یونان و روم باستان هم بیشتر آشنا شد و ذره‌ذره دامن از کف بداد! شیفتۀ فلسفۀ سقراط، فصاحت سیسرو و زیبایی حماسه‌های هومر... حیران مانده بود که چطور همچین چیزهایی وجود دارند ولی آن‌قدر بین مردم مهجورند، کسی نمی‌شناسدشان. چطور ممکن است اصلاً؟ آن موقع هنوز موج رنسانس به شمال اروپا نرسیده بود، برای همین اراسموس اصلاً خبر نداشت همچین چیزهای باارزشی از گذشته تا آن موقع دوام آورده.به این فکر افتاد که اگر مردم بخوانند این چیزها را، اگر این آثار کلاسیک در زندگی‌شان دوباره جاری بشود، خودشان تأثیرش را در زندگی می‌بینند... به نظرش این آثار نه‌تنها در تضاد با آموزه‌های مسیحیت نبودند، که حتی می‌توانستند مکمل و مشوق دینداری هم باشند.انگار که دارد به جواب سرگشتگی‌هایش می‌رسد، پاریس را ول کرد، با یکی از شاگردانش رفت انگلیس و آنجا با جان کولت (John Colet)، کشیش و اومانیست بزرگ آکسفورد آشنا شد... کولت جزو متفکرهایی بود که به‌شدت معتقد به ایدۀ بازگشت به منابع اصلی مسیحیت بود... حرف اصلی ایدۀ بازگشت به منابع اصلی این بود که دینی که ما الان باهاش سروکار داریم، دخالت کلیسا و منابع بیرونی‌اش زیاد است. ما ‌به‌جای اینکه صرفاً تکیه کنیم به تفاسیر سنتی کلیسا، باید مستقیماً برویم سراغ متون مقدس اولیه ببینم خود متون به ما چه می‌گویند.کولت این ایده را با اراسموس در میان گذاشت و گفت به نظر من هرکسی باید فرصت این را داشته باشد که با خواندن کتاب مقدس، بدون واسطه‌های کلیسا، خودش به درک معنوی برسد... و این ایده‌ها برای اراسموسی که به دنبال حقیقت و آزادیِ فکری شهر به شهر گشته بود، همان آفتابی بود که بالاخره از لای ابرها بیرون زد.رفاقتی که بین این دو نفر شکل گرفت، اراسموس را واداشت برای فهم بهتر متون مقدس و آثار کلاسیک، زبان یونانی هم یاد بگیرد. این‌طوری هم می‌توانست منابع کلاسیک را بدون واسطه و تحریف‌های ترجمه بخواند، و هم دربارۀ انسان‌گرایی، اومانیسم تحقیق کند و بیشتر یاد بگیرد.ظرف ۳۰ سال بعدی، اراسموس زندگی‌اش را وقف اومانیسم کرد و تبدیل شد به یکی از پیشروترین انسان‌گراهای اروپا. مدرس زبان‌های کلاسیک و تفکر عقلانی شد و آموزش خودش را نه فقط در انگلیس و فرانسه، که تا ایتالیا و آلمان و سوییس هم برد... متون مقدس، از جمله عهد جدید را از نو با یک رویکرد دقیق و ظریف ترجمه کرد و با تفسیرهای جدیدی که از کتاب مقدس ارائه داد، انقلابی در الهیات مسیحی به پا کرد تا دریچه‌های جدیدی به روی فهم آموزه‌های الهی باز بشود.اما اراسموس فقط یک مترجم و مفسر دینی نبود. نگاه تیزبین و قلم طنازی که داشت را به کار گرفت تا فساد و انحرافات کلیسای کاتولیک را هم از دَم تیغ بگذراند. در طول زندگی‌اش هزاران نامه نوشت به دوست‌هایش، به دانشمندان هم‌عصرش، حتی به مقامات کلیسا و پادشاهان؛ توی این نامه‌ها ایده‌ها و نقدهایش را می‌گفت. اما یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین آثار اراسموس، هجویۀ مشهورش به نام «در ستایش جنون» (In Praise of Folly) بود که با زبانی شیرین و در عین حال تند و تیز، حرص و طمع و جهل حاکم بر فضای کلیسا را به تمسخر گرفت. توی این کتاب، جنون قهرمان داستان است و اراسموس طوری شخصیت‌پردازی‌اش می‌کند که نشان دهد انسان‌ها چه‌جوری با رفتارهای نادرست و خودخواهانه‌شان از مسیر حقیقت و معنویت فاصله می‌گیرند.آثار اراسموس جزو اولین کتاب‌هایی بود که در دوران خودش هم پرفروش شد و توجه عامۀ مردمی که تعداد باسوادهایشان داشت مدام بیشتر و بیشتر می‌شد را جلب کرد. «در ستایش جنون»، فقط در زمان زندگی نویسنده‌اش به چاپ چهل و دوم رسید... ۴۲ بار تجدید چاپ شد و بعد از انجیل پرفروش‌ترین کتاب اروپا شد. استقبالی که از این کتاب شد نشان ‌داد که اراسموس توانسته با یک زبان طنز، افکار عمومی را به سمت اصلاحات فکری و دینی ببرد.با این حال، اراسموس معتقد بود که اصلاح کلیسا باید از داخل انجام بشود؛ نه از بیرون. می‌گفت اگر سادگی و خلوص اولیۀ مسیحیت به کلیسا برگردد، اگر روحانیت به‌جای اینکه بخواهد خودش را از همه‌طرف فرو کند تو زندگی مردم، تمرکزش را بگذارد روی هدایت معنوی و تعالی روح انسان‌ها، آن موقع‌ دیگر لازم نیست شق‌القمر کنیم تا مردم به سمت دین بیایند، دین خودش کارش را انجام می‌دهد. کشیش‌جماعت به سیاست چه کار دارد؟ کشیش را چه به فضولی در اقتصاد؟ قدرت زیاد فساد می‌آورد، ناگزیر، آن موقع تو اگر خودت یک ور سفرۀ‌ حکومت نشسته باشی دیگر دلت می‌آید وقتی فساد دیدی از سر سفره بلند شوی؟ وقتی لقمۀ بیت‌المال در گلویت است، دیگر می‌توانی به بقیه بگویی آدم باشند؟این حرف‌ها البته برای اراسموس بی‌هزینه نبود؛ آن موقع هم نمی‌شد از نهادهای دینی راحت انتقاد کرد... حرف‌های تند و تیز اراسموس باعث شد مقامات کلیسا، او را به بدعت‌گذاری متهم کنند، بهش برچسب سکولار و فتنه‌گر بزنند و انتشار آثارش را ممنوع کنند. با این حال، اراسموس هیچ‌وقت از موضع خودش عقب‌نشینی نکرد.اما در کنار یکی مثل اراسموس که نظرش این بود کلیسا باید خودش را از درون پالایش کند،‌ افراد دیگری هم بودند مثل مارتین لوتر، که به راهکارهای ریشه‌ای‌تر و دردناک‌تری اعتقاد داشتند و جور دیگری وارد ماجرا شدند. اگر اراسموس می‌گفت من با خود نهاد کلیسا مشکلی ندارم، ایراد از آدم‌های نادرستی است که وارد کلیسا شدند، لوتر رودرواسی را گذاشت کنار و مستقیم دکترین کلیسا را زیر سؤال برد. لوتر معتقد بود که مشکل کلیسا فقط این نیست که از لحاظ اخلاقی مشکل دارد، از نظر الهیاتی هم دچار اشتباهات عمیقی است. این دو تا رویکرد متفاوت، یعنی نگاه نسبتاً نرم یکی مثل اراسموس، و در مقابلش یکی مثل لوتر، نقطۀ آغاز جنبش‌های بزرگ اصلاحات دینی در اروپا شد.یک چیزی را به آن توجه کنیم، در این اپیزود آخری: این اتفاقات دارد اواخر قرن ۱۵ می‌افتد، وقتی رنسانس پله‌پله به بلوغ رسیده و حالا جرئت این را دارد که وارد حوزۀ دین بشود. رنسانسی که با تأکید بر بازگشت به منابع اصلی و تفکر آزاد، در هنر و علم و فرهنگ، تحولات بزرگی ایجاد کرده بود، حالا داشت به دین هم نفوذ می‌کرد و تغییرات اساسی‌ای در باورها و ساختارهای کلیسا به وجود می‌آورد.دین در قرون وسطا و مفهوم آمرزش‌نامهبرای اینکه بخواهیم بهتر بفهمیم چرا اصلاً اصلاحات پروتستانی اتفاق افتاد، باید یادمان بیاوریم مسیحیت در قرون وسطا چه شکلی بود. بیایید یک نگاه یک‌کم عمیق‌تر به دین و باورهای رایج آن دوره بیندازیم، بعد برگردیم ماجرای خودمان را پیش ببریم.دین‌داری در قرون وسطا از چند لحاظ با دین‌داری دوران‌های بعدترش فرق داشت... اولین تفاوتی که خوب است بدانیم این بود که مردم عادی را می‌شد هم مذهبی دانست هم ندانست! یعنی چه؟ خب ببینید، بیشتر مردم که به خدا و ذات الهی اعتقاد داشتند. یعنی فرایض دینی‌شان را انجام می‌دادند، هر یکشنبه برای عبادت به کلیسا می‌رفتند، دعا می‌خواندند، ولی چون غالباً سواد نداشتند، لاتین هم نمی‌دانستند، معنی دعاها را نمی‌فهمیدند. به گناهانشان اعتراف می‌کردند، طلب بخشش از باری‌تعالی داشتند، اما چیستی و چراییِ اعمالی که انجام می‌دادند چندان برایشان مطرح نبود.کشیش کلیسا برای مردم بیشتر حکم طبیب معتمدی را داشت که مریضی را تشخیص می‌داد و یک‌سری دارو تجویز می‌کرد که مصرف کنند. شما وقتی می‌روی دکتر و داروهایت را می‌گیری، دیگر نمی‌روی دنبال اینکه دقیقاً بفهمی چرا باید فلان قرص را بخوری، این قرص در بدن چه فرآیندی را طی می‌کند... مهم این است که دکتر گفته و تو هم به او اعتماد داری. دقیقاً همین‌طور، مردم هم به کشیش‌ها اعتماد داشتند و دستورات دینی را بی‌چون‌وچرا اجرا می‌کردند. به‌هرحال مفاهیم و آموزه‌های دینی نقش پررنگی در زندگی روزمرۀ مردم داشت و به شکل‌گیری هویت فردی و اجتماعی‌شان کمک می‌کرد.مسیحی‌های قرون وسطا، مثل خیلی آیین‌های دیگر اعتقاد داشتند که دنیا مزرعۀ آخرت است... اگر می‌خواهی اهل بهشت باشی، باید این دنیا برایش زحمت بکشی، عمل صالح انجام دهی. آن موقع است که خدا شاید نظر لطفش را به تو بیندازد و عاقبت‌بخیرت کند... اگر کفۀ ترازوی کارهای خیرت سنگین‌تر باشد، بعد از مرگ اهل فردوس بَرین هستی و جایت خوب است، ولی اگر کفۀ گناه‌ها سنگین باشد، دیگر واویلا... پس انگیزۀ انجام کار خیر مشخص است: که بروی بهشت. مردم به ساخت کلیسا کمک می‌کردند، دست نیازمندها را می‌گرفتند، گوش‌ به حرف روحانیونشان می‌دادند.اما مسیحیت قرون وسطا یک مفهوم دیگر هم داشت که جالب است: مفهومی به اسم برزخ (Purgatory). البته دین اسلام هم برزخ دارد، ولی برزخ مسیحی با برزخی که توی اسلام هست یک تفاوتی دارد. برزخ در تعالیم اسلامی عالم بعد از مرگ است، حد فاصل بین دنیا و آخرت. ولی در مسیحیت قرون وسطا، برزخ یک‌جور پُل ارتباطی بین بهشت و جهنم است؛ یک جایی آن وسط‌مسطا برای آدم‌هایی که نه کاملاً خوبند، نه کاملاً بد، نه فرشته نه شیطان. مال آدم‌های عادی مثل من و شما. اما نکتۀ‌ جذابی که دارد این است که برزخ مسیحی ابدی نیست؛ یک‌جور دورۀ تنبیهی بازپروری است. یعنی آدم‌ها یک مدت در برزخ می‌مانند، بعد که ادب شدند و حَبس‌شان تمام شد، با کمک دعا و خیرات بازمانده‌ها که می‌شود کفارۀ‌ گناهانشان آمرزیده می‌شوند و از برزخ در می‌آیند می‌روند بهشت.از این مفهوم تا قبل از قرون وسطا در مسیحیت تقریباً اثری نیست. بعدها معروف شد که می‌گفتند برزخ، اختراع قرون وسطاست... اما خب خیلی از متألهین آن دوره می‌گویند از تفسیر متون مذهبی برمی‌آید وجود همچین دوره‌ای ضروری است، اگر هم قبلاً حرفی از آن زده نمی‌شد به دلیل ندونستنِ ما بوده، نه اینکه وجود نداشته.موضوع دیگر راجع به مسیحیتِ قرون وسطا این بود که کلیسا، تنها مرجع رسمی تفسیر آموزه‌های دینی بود... تمام درست و غلط‌ها را کلیسا بود که مشخص می‌کرد. مردم به کشیش یا روحانیون احتیاج داشتند تا بتوانند فرایض دینی‌شان را انجام دهند، حتی زندگی‌ روزمره‌شان را پیش ببرند. بیشترشان سواد نداشتند، نمی‌توانستند متون مذهبی را بخوانند، و با آن اهمیتی که دین داشت، نقش روحانیت به‌عنوان مفسر دین خیلی مهم می‌شد... از بین بزرگان دینی یک تعداد خیلی معدودی هم بودند که تبدیل می‌شدند به قدیس... مثل همان سنت‌آگوستین که گفتیم. این‌ها کسانی بودند که هم کتاب مقدس را می‌فهمیدند، هم مفاهیم پیچیدۀ دین را درک می‌کردند، بعضی‌هایشان هم در راه مسیحیت به شهادت رسیده بودند... این‌ها دیگر ارتباطشان با خداوند حتی بعد از عصر خودشان هم قطع نمی‌شد و بَرکت‌شان دائمی بود؛ به‌خاطر همین می‌شدند اصطلاحاً واسطۀ فیض، وسیلۀ پیوند مردم با خدا. مردم می‌رفتند زیارت مقبره یا یادبود این قدیس‌ها، نذر می‌کردند، شمع روشن می‌کردند، دعاها و خواسته‌هایشان را می‌گفتند و اعتقاد داشتند که آن‌ها هم بنا به آن‌چه خیر در آن مُقدَّر است، بهشان کمک می‌کنند.اما همۀ این‌ها را گفتیم، یکی از اصلی‌ترین گره‌های مسیحیت قرون وسطا همان وضعیت بینابینی آدم‌ها در شرایط رستگاری و گناهکاری بود که راجع بهش صحبت کردیم... در همچین جهان‌بینی‌ای، ما آدم‌ها که از نسل آدم و حواییم و بار گناه پدرومادرمان را به دوش می‌کشیم، ذاتاً خطاکاریم. خییییلی باید مؤمن و پاکدامن باشیم که بعد از مرگ، وزن حسناتمان بیشتر از سیئاتمان بشود به قول اهل دین؛ کار هر کسی نیست... در یک چنین موقعیتی، از نان شب واجب‌تر این است که هرچند وقت یک‌بار توبه کنیم و ظرف کثیف وجودمان را با اعتراف تمیز کنیم... از همه انتظار می‌رفت هر سال لااقل یک‌بار در خفا بروند پیش کشیش، به گناهانشان اعتراف کنند. کشیش برایشان دعا می‌کرد، آن‌ها را دعوت به توبه می‌کرد... یک دعای استغفاری می‌خواندند و تمام. این ظرف وجودی‌شان انگار نه انگار که هیچ آلودگی به خودش دیده، پاک و طیب و طاهر، عاری از هر معصیتی می‌آمد بیرون. ولی، همین که پایت را از کلیسا می‌گذاشتی بیرون، کنتور گناه باز شروع می‌کرد به شماره انداختن... شما در حالت عادی فقط چند ثانیه در وضعیت عافیت و رستگاری بودی؛ و این یعنی اگر دور از جانتان، در همان لحظات از این دنیا می‌رفتین، خب خوش به حالتان بهشت نصیب‌تان می‌شد، ولی یک‌کم که می‌گذشت دوباره دامنتان آلوده می‌شد به گناه.پس می‌بینید؟ اعتراف و طلب بخشش عجب نقش اساسی‌ای در مسیحیت قرون وسطایی دارد.در اواخر قرون وسطا این سازوکار آمرزش که خب خیلی هم ریسکی بود دیگر - ممکن بود طرف چند وقتی از آخرین اعترافش گذشته، بی‌آنکه فرصت کرده باشد از گناهانش توبه کند، دچار و آلوده، یک‌هو مرگش فرا برسد - در اواخر قرون وسطا این سیستم یک فناوری جدیدی به خودش دید: به این شکل بسط پیدا کرد که مفهومی به اسم «آمرزش‌نامه» (indulgences) به وجود بیاید. آمرزش‌نامه. چه بود حالا این؟آمرزش‌نامه یک راهی بود برای آدمای پولدار که غفران الهی را پیش‌خرید می‌کردند؛ یک جورایی مثل اشتراک یا بیمه... اتفاقاً مفهومش در زندگی امروز ما خیلی هم آشناست؛ نه زندگی دینی‌مان‌ها، نه، زندگی روزمره‌مان. شما می‌آمدی هرچند وقت یک‌بار یک پول خوبی می‌دادی به کلیسا، برای مخارج و فعالیت‌های دینی؛ دیگر بعدش زندگی‌ات را می‌کردی، خیالت هم راحت بود اگر راه ناصوابی بروی، اشتباهی بکنی، بیمه برایت حساب می‌کند. دیگر زحمت توبه و اعتراف هم نداشت، ظرفت همیشه تمیز بود. در واقع این پوله را که می‌دادی بهشت، یا سابسکریپشن بهشت را می‌خریدی. مادامی که اشتراکت تمام نشده بود، یعنی آن پوله ته نکشیده بود، اگر به هر دلیلی از این دنیا می‌رفتی، جایت در بهشت تضمین بود.این آمرزش‌نامه‌ها همان‌قدری که الان خنده‌دار است، آن موقع هم در کَت خیلی از متدینین واقعی نمی‌رفت. اولین کسایی که خواستار اصلاحات کلیسا شدند، یکی از چیزهایی که به آن خیلی جدی گیر دادند همین قضیۀ آمرزش‌نامه‌ها بود.بیست‌ونهم: رنسانس (بخش پنجم: دین نو، جهان نو)دوران اصلاحات پروتستان (۱۵۱۷ تا ۱۶۴۸)مارتین لوتر یک کشیش و استاد الهیات آلمانی بود. در سال ۱۴۸۳ به دنیا آمد، مثل خیلی دیگر از جوان‌های مذهبی و متعهد آن دوره الهیات خواند و لباس کشیشی به تن کرد. اما با گذر زمان، وقتی دید کلیسا خودش شده یک بنگاه درآمدزایی و کانون فساد و انحرافات، تردیدهای عمیقی به دلش افتاد... می‌دید کلیسا شده اصلاً بنگاه معاملات ملکی. داشتند بهشت را پیش‌فروش می‌کردند. یک مبلغی می‌گرفتند از مردم ساده‌دل بیچاره، جاشون را در بهشت تضمین می‌کردند... که دیگر خیالت راحت، شما اهل بهشتی، تازه آنجا صاحب‌مِلک هم هستی؛ لازم نیست اجاره‌نشینی کنی. یک شهرک خوب؛ با اَبرار و بزرگان. نزدیک نهر عسل، ویو ابدی از درخت‌های چهارفصل، نزدیک پلاژ حورالعین. می‌دید کلیسا به‌کل از اصل و ذات خودش جدا شده بود.فروش این آمرزش‌نامه‌ها را ولی دیگر هیچ‌جوره نمی‌توانست قبول کند... می‌گفت بابا دیگر چیزش را درنیاورید دیگر! این کثافت‌کاری‌ها با هیچ آب زمزمی پاک نمی‌شود؛ آخه کجای دین داریم، با کدام تفسیر متون مقدس می‌شود همچین شارلاتان‌بازی را توجیه کرد؟ کشیش‌ها کی‌اند که بخواهند بین خدا و بنده‌اش میانجی‌گری کنند. مگر مردم خودشان این‌جوری‌اند؟ هرکسی می‌تواند خودش مستقیماً با خدا خلوت کند، حرف‌هایش را بزند، برای گناهانش طلب بخشش کند؛ نیازی به کسی نیست بنشیند دم درِ بهشت بلیط‌فروشی کند.لوتر می‌گفت کلیسای قرون وسطا راه رستگاری را اشتباه فهمیده اصلاً... راه ورود به بهشت، باور است. آن چیزی که ما را بهشتی می‌کند اعتقاد ماست... برخلاف کلیسای کاتولیک که اعمال نیک و اطاعت از کلیسا را رأس پیش‌نیازهای رستگاری می‌دانست، لوتر می‌گفت همین که شما به خداوند معتقد باشی و باور داشته باشی ما به لطف فداکاری‌ عیسی مسیح نجات پیدا می‌کنیم کافی است. Sola Fide، یعنی فقط ایمان. شما اگر عمیقاً باور داشته باشی به خداوند، بالطبع آدم خوبی هم خواهی بود، کارهایت را درست انجام می‌دهی... دیگر لازم نیست برای جلب رضایتش شیرین‌کاری کنی.برای همین در سال ۱۵۱۷، لوتر اعتراض خودش به کارهای کلیسا را در قالب یک اعلامیۀ ۹۵ بَندی نوشت و به درِ کلیسای شهر ویتنبرگ (Wittenberg) چسباند. توی این اعتراض‌نامه لوتر مشخصاً به فروش بهشت و سعادت، یا دریافت پول در قبال بخشش گناهان توپیده بود. نوشته بود ای مردم، تنها کسی که باید گناهانمان را پیشش اعتراف کنیم و ازش بخواهیم ما را ببخشد خداست؛ کلیسا در این قضایا مطلقاً هیچ‌کاره است. آقا تو را خدا خیال نکنید پاپ و کشیش‌ها معصوم‌اند. این‌ها هم آدم‌اند، اشتباه می‌کنند، چرت می‌گویند، یک‌وقت‌هایی حتی ممکن است مسائل دینی را درست نفهمند. تنها منبع حقیقت کتاب مقدس است و هرکسی، حتی خود پاپ ممکن است در تفسیرش اشتباه کند.هدف لوتر آن موقع این نبود که نسخۀ جدیدی از مسیحیت به وجود بیاورد. اولش فقط می‌خواست کلیسای کاتولیک خودش را اصلاح کند... سنت آن زمان بر این بود که اگر کسی به یک مسئلۀ عمومی اعتراضی داشت، حرف‌هایش را می‌نوشت، می‌رفت کلیسای محلش می‌چسباند روی در کلیسا... یعنی کار لوتر به‌خودیِ خود همچین خیلی کار شاق و بی‌سابقه‌ای هم نبود. اما خب تقدیر بر این بود که حرف این یک نفر، که از قضا حرف خیلی از مردم هم بود، به گوش جهان برسد... ماشین چاپ اختراع شده بود و اعلامیۀ ۹۵ بَندی لوتر به‌سرعت در سراسر اروپا منتشر شد و خوانده شد و تبدیل شد به موضوع داغ صحبت‌ها... ماشین چاپ، چرخ اصلاحات دینی را به گردش درآورده بود و این‌جوری مسئلۀ یک نفر، تبدیل شد به مسئلۀ کل مسیحیت.آرای مارتین لوتر که شروع شد به پخش شدن در اروپا، بلوای مذهبی‌ای راه انداخت که نشان می‌داد این رشته سر دراز دارد و قصۀ امروز و دیروز نیست فقط... از میان همۀ کسانی که به نحوی با این ماجرا درگیر بودند، یک نفر فکرش خیلی مشغول این شلوغی‌ها شد. کسی که در اپیزود پیش ازتان خواستم حواستان بهش باشه که کارش داریم: کارل پنجم، امپراتور مقدس روم و به روایتی قدرتمندترین انسانِ آن دوره در اروپا.کارل به‌عنوان رهبر سیاسی و دینی بخش بزرگی از اروپا، که از آلمان و اتریش گرفته تا قسمت‌هایی از ایتالیا و اسپانیا، خب طبیعتاً نمی‌توانست نسبت به بحرانی که برای کلیسای موردحمایتش به وجود آمده بی‌تفاوت بماند. ناگفته پیداست خودش جزو طرفدارهای سفت و سخت مسیحیت کاتولیک بود؛ عزت و احترام و یک بخشی از درآمدش به کلیسا گره خورده بود. نمی‌شد، نمی‌توانست حامی سیاست‌های یک بنگاه دینی مثل کلیسا نباشد.کارل اولش سعی کرد ماجرا را تا حد ممکن بی‌سروصدا جمع کند. با مدیرهای کلیسا هماهنگ کرد، خیلی محترمانه از لوتر دعوت کردند بیاید کلیسای جامع شهر وُرمس (Worms) در یک نشست بزرگ با مقامات کلیسا دربارۀ نظراتش صحبت کند. بیا اگر حرفی داری انتقادی داری، سازنده بگو... ما می‌شنویم؛ اما سیاه‌نمایی‌‌ نکن. بهش هم گفتند فارغ از هرچی پیش بیاد و هر تصمیمی که شورای کلیسا بگیرد، ضمانت می‌کنیم که آزادانه از اینجا می‌روی بیرون... آن موقع این آپشن وجود داشت که بتوانی حرف‌هایت را بزنی و بعدش هم آزاد بمانی... لوتر که این شرایط را شنید دلش قرص، خیلی نترس پاشد رفت در دادگاهی که برایش تدارک دیده بودند، عقایدش را یک‌به‌یک گفت. دانه‌دانه انتقادهایش را اعلام کرد، استدلال آورد برایشان، از کتاب دینی، از سیرۀ بزرگان دین؛ از خجالت کلیسا درآمد خلاصه. آخرسر هم گفت من را خواسته بودین اینجا دسته‌جمعی دوره‌ام کنین، حرف‌هایم را پس بگیرم؟ من برای بدتر از این‌هایش خودم را آماده کرده بودم... حرف‌های من را شنیدین، همه‌اش همین بود... این را هم بگویم تا وقتی نتوانید با دلایل عقلی و کلام مقدس متقاعدم کنید که کاری که کلیسا می‌کند شرعاً و قانوناً درست است، دَر روی همین پاشنه می‌چرخد، من ساکت‌بشو نیستم.داستان اصلاً آن‌جوری که کارل نقشه چیده بود پیش نرفت... امپراتور امیدوار بود در نهایت ماجرا به نفع خودشان تمام بشود: یک دادگاهی برگزار کند، طرف بیاید، دور تا دور بزرگان دین و حکومت را ببیند خوف کند، بگوید آقا غلط کردم، خامی کردم، دین اصلاً خود شمایید، همان چیزی است که شما می‌گویید؛ کارل هم بیاید یک دست عطوفتی بکشد سر لوتر، عفو کریمانه‌اش را رو شاملش کند، لوتر هم نادم و پشیمان برگردد به دامن کلیسا و مثل آخر پدرسالار، همه‌چیز ختم به خیر شود... ولی خب این‌جوری نشد.بعد از دادگاه، بنا به مصونیتی که قولش را داده بودند، گذاشتند لوتر با پای خودش از ورمس خارج بشود - که دَمشان گرم تا همین‌جایش را راست گفتند - ولی برای بعدش که قولی نداده بودند. کارل و کلیسای کاتولیک لوتر را خلع لباس کردند و به‌عنوان مُرتد از دین معرفی‌اش کردند. خونش مباح شد... یعنی حکم اعدام بهش ندادند، ولی دیگر از حمایت‌های دینی و قانونی کلیسا محروم شد. اجازۀ نوشتن و تبلیغ عقاید را ازش گرفتند؛ غیرمستقیم هم بهش خبر دادند اگر در خیابان، دست بر قضا کسی از مؤمنین این بنده خدا را دید و همچین آتش‌به‌اختیار، یک‌هو دلش خواست بزندش، شکنجه‌اش کند یا حتی بکشدش، مجازاتی برایش در نظر گرفته نمی‌شود.شانسی که لوتر آورد این بود یک گروهی از نجیب‌زاده‌های آلمان که هوادارش شده بودند، سریع از مهلکه بیرونش آوردند و توی یک قلعه‌ای پناهش دادند، و این‌جوری لوتر توانست به فعالیت‌های خودش ادامه بدهد و رهبری جنبشش را پیش ببرد. و اینجا بود، بعدِ همۀ این ماجراها بود که ما می‌توانیم بگوییم اصلاحات پروتستان دیگر واقعاً شروع شد. ماشین چاپ، اصلاحات را با سرعتی عجیب گسترش داد و صدای لوتر را به گوش تمام اروپا رساند. طی فقط چند سال گروه‌های کوچک و بزرگی از هر گوشه سر بیرون آوردند و به تدریج «کلیسای پروتستان» در کشورهای مختلف شکل گرفت.نحله‌های پروتستانتیسمالبته پروتستانتیسم هم یک چیز خیلی مشخص و چارچوب‌داری نبود که همه سرش متفق‌القول باشند. خود پروتستان‌ها هم با هم تفاوت‌هایی داشتند. مثلاً آن گروهی که بر اساس ایده‌های لوتر شکل گرفته بود، به «لوتریسم» معروف شدند. لوتری‌ها به اصولی که لوتر مطرح کرده بود، یعنی Sola Fide (فقط ایمان) و Sola Scriptura (فقط کتاب مقدس) وفادار بودند. از نظر آن‌ها، ایمان به خدا و نجات از طریق فداکاری عیسی مسیح، برای رستگاری کافی است و نیازی به واسطه‌گری کلیسا یا انجام اعمال نیک به‌عنوان پیش‌شرط نیست.یک گروه دیگر از پروتستان‌ها، آن‌هایی بودند که دنباله‌روی نظرات ژان کالون دربارۀ مسیحیت بودند و معروف شدند به «کالونیست‌ها». کالون یک خداشناس فرانسوی بود که توی ژنو فعالیت می‌کرد و دیدگاه‌های خاصش دربارۀ تقدیر الهی و سرنوشت ازلی، مشتری‌های خودش را داشت. از نظر کالون، خدا از قبل تصمیم گرفته که چه کسانی نجات پیدا می‌کنند و چه کسانی جهنم می‌روند. به این ایده می‌گویند پیش‌گزینی الهی یا (Predestination). یعنی سرنوشت هر کسی از قبل تعیین شده و آدم‌ها نمی‌توانند با اعمال‌شان این سرنوشت را تغییر بدهند.تأکید اصلی کالونیسم، روی قدرت مطلق خدا و فساد ذاتی انسان بود. کلیسای کالونی هم به‌مراتب سخت‌گیرتر و مقرراتی‌تر از لوتری‌ها بود. کالونی‌ها به نظم و انضباط شدید در کلیسا و جامعه معتقد بودند و سعی می‌کردند جامعه‌ای بسازند که کاملاً بر اساس اصول کتاب مقدس اداره می‌شود. این ایده‌ها، بعدها تأثیر زیادی روی شکل‌گیری جوامع پروتستانی در اروپا و حتی آمریکای شمالی گذاشت.لوتری‌ها و کالونی‌ها را شناختیم، بگذارید یک گروه دیگر از پروتستان‌ها را هم بهتان معرفی کنم، بعد برویم سراغ ادامۀ ماجرا... آناباپتیست‌ها (Anabaptists). آناباپتیست‌ها معتقد بودند که غسل تعمید باید در بزرگسالی انجام بشود. به‌طور سنتی، غسل تعمید یک مراسم مذهبی است که با آب انجام می‌شود و نمادی است از پاک شدن از گناهان و ورود به جامعۀ مسیحی. از نظر آناباپتیست‌ها، غسل تعمید باید یک عمل آگاهانه و داوطلبانه باشد که بعد از ایمان آوردن به خدا انجام می‌شود، نه یک مراسم اجباری در نوزادی که بچه هیچ اختیاری در آن ندارد. آناباپتیست‌ها به‌خاطر همین عقیده‌شان، بین خود پروتستان‌ها هم زیادی رادیکال و نامحبوب‌ بودند و کاتولیک و باقی پروتستان‌ها با هم می‌کوبیدندشان.اما خلاصه این است، سد تک‌صدایی کلیسا شکسته بود. طی چند دهه، ورژن‌ها و نحله‌های مختلفی از مسیحیت ساخته شد که هرکدام به یک دلیل خودش را بر حق‌تر و درست‌ترین نسخۀ دین خدا معرفی می‌کرد.پیامدهای جنبش اصلاحات پروتستانی، صرفاً به تحولات مذهبی البته محدود نمی‌شد و ابعاد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هم داشت. تا پیش از این، کلیسای کاتولیک به‌عنوان تنها مرجع رسمی مسیحیت در قارۀ اروپا شناخته می‌شد و هویت واحدی برای تمام مسیحی‌ها ایجاد می‌کرد. اما با این شکاف عمیقی که پروتستانتیسم ایجاد کرد، این هویت یکپارچه از بین رفت و فرقه‌های مختلف با باورها و آموزه‌های متفاوت شکل گرفتند و اصطلاح مسیحی کاتولیک و مسیحی پروتستان به دایرۀ لغات مردم اضافه شد. تا قبل از ظهور پروتستان‌ها، لفظ کاتولیک چیزی نبود که کاربرد زیادی داشته باشد. کاتولیک یعنی جهانی، یک کلمۀ یونانی است؛ تا آن موقع همه مسیحی بودند، نیازی به تمایز نبود... اما از این دوره به بعد است که می‌بینیم مردم به کسانی که دنباله‌روی کلیسای قدیمی ماندند، یعنی همان کلیسایی که تحت رهبری پاپ است، به این گروه از مسیحی‌ها می‌گویند کاتولیک.البته در کنار کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، از قبل یادمان می‌آید مسیحیت ارتدوکس هم وجود داشت؛ منتها در شرق بود دیگر. ارتدوکس‌ها مربوط به کلیسای شرقی بودند و داستانشان برمی‌گردد به انشقاق بزرگ (Great Schism) که قبلاً توی اپیزودهای مربوط به قرون وسطا درباره‌اش صحبت کردیم. این انشقاق یا شکاف بزرگ در قرن یازدهم باعث شد که کلیسای شرق و غرب از هم جدا بشوند و از آن موقع، مسیحیت ارتدوکس به‌عنوان یکی از شاخه‌های اصلی مسیحیت باقی بماند؛ منتها در جاهایی مثل یونان، روسیه و بالکان.ضداصلاحات و تفتیش عقایداوضاع خیلی قمردرعقرب بود... کلیسای کاتولیک که می‌دید کنترل همه‌چیز دارد از زیر دستش در می‌رود باید چه کار می‌کرد؟ بایدش که خب باید خودش را اصلاح می‌کرد، اما در عمل چه کار کرد؟ شما بگویید، اولین عکس‌العمل نهادهای دینی در مقابل میل به تغییر چیست؟ آفرین! سفت‌تر کردنِ قوانین... اینکه بگویی نه‌تنها کوتاه نمی‌آیم، نه‌تنها به حرفت گوش نمی‌دهم؛ از امروز در اجرای حقوق و قوانین الهی جدی‌تر هم می‌شوم؛ جَری‌تر هم می‌شوم. حالا صبر کن ببین! و همین صبر کن ببین، ما را می‌اندازد تو بغل دوران تفتیش عقاید (Inquisition)... تفتیش عقاید اصطلاحی است که اشاره دارد به یکی از ابزارهای مهم کلیسای کاتولیک برای مقابله با انحرافات دینی و حفظ ایمان مردم. هر بار مردم صدایشان درمی‌آمد که چرا کلیسا دستش در حلق ماست، کلیسا می‌گفت بسیار خب پایم را هم می‌کنم!تفتیش عقاید یک سیستم رسمی و سازمان‌یافته بود که کلیسا برای سرکوب هر نوع بدعت‌گذاری یا انحراف از آموزه‌های کاتولیک ایجاد کرده بود؛ هدفش هم روشن بود: اینکه که هرکس از مسیر درست منحرف شده را شناسایی و مجازات کنند تا برگردد به آغوش گرم کلیسای کاتولیک.اولین نمونۀ اجرای تفتیش عقاید البته مربوط است به خیلی قبل‌تر، اواخر قرون وسطا. اما در قرن‌های ۱۵ و ۱۶ تفتیش عقاید به اوج خودش رسید. کلیسای کاتولیک که می‌دید پروتستان‌ها دارند از هر گوشه سر بیرون می‌آورند و ایده‌های اصلاح‌طلبی دارد در اروپا ریشه می‌دواند، درجۀ خشونت را گذاشتند روی آخرین درجه و برای جلوگیری از گسترش این افکار دست به کار شدند.تفتیش عقاید اسپانیا (Spanish Inquisition) یکی از معروف‌ترین و البته ترسناک‌ترین نمونه‌های این سیستم بود که شروعش برمی‌گردد به کمی قبل از پادشاهی کارل پنجم... هنوز دوران طلایی پادشاهی فردیناند و ایزابل کاستیل است، همان آدم‌های مهربونی که سرمایه‌گذار ماجراجویی کریستف کلمب شدند. تفتیش عقاید اسپانیا با تأیید پاپ در سال ۱۴۷۸ کلید خورد. هدف اصلی، شناسایی و مجازات یهودی‌ها و مسلمان‌هایی بود که بعد از اینکه اسپانیایی‌ها سرزمینشان را فتح کرده بودند، به ظاهر مسیحی شده بودند ولی در خفا به دین خودشان پایبند مانده بودند.اسپانیایی‌ها افراد مشکوک به ارتداد را زیر شدیدترین بازجویی‌ها تحت فشار می‌گذاشتند... محاکمه‌هایی برگزار می‌کردند که در آن متهم‌ حق داشتن وکیل یا دفاع از خودش را نداشت. و بعد نوبت به شکنجه می‌رسید: چرخ شکنجه، صندلی داغ، فقط برای گرفتن اعتراف از متهم‌. خیلی از متهم‌ها آن‌قدر زیر شکنجه‌های جسمی و روانی می‌ماندند تا به کرده و ناکرده‌شان اقرار می‌کردند... کلیسا برای دین خدا کم نمی‌گذاشت!می‌گویند اگر یک وقت کسی از زیر این شکنجه‌ها جان سالم به در می‌برد، به اعدام در ملاءعام محکوم می‌شد... یک روش اعدام داشتند به اسم «عمل ایمانی» (Auto-da-fé). در میدان اصلی شهر، مراسم بزرگی می‌گرفتند، از مردم دعوت می‌کردند بیایند جمع بشوند، اشراف و بزرگان و حتی خود پادشاه هم می‌آمد... بعد، محکومین را می‌آوردند، دسته‌جمعی برای آمرزش‌شان دعا می‌خواندند، طلب بخشش و توبه می‌کردند و بعد، خرمن‌های بزرگی که آنجا کنار محکومین بود را آتش می‌زدند و روانۀ دیار باقی می‌کردندشان.این قصه فقط به اسپانیا محدود نمی‌شد. توی ایتالیا، پرتغال، حتی مستعمرات اروپایی هم این سیستم برقرار بود. هرجا که کلیسای کاتولیک حس می‌کرد قدرتش دارد به چالش کشیده می‌شود، تفتیش عقاید را به‌کار می‌گرفت تا منتقدان را خفه کند.یکی از محاکمه‌های معروف تفتیش عقایدی، محاکمۀ گالیله بود که ماجرایش را تعریف کردیم و یادتان است؛ که فقط چون معتقد بود زمین دور خورشید می‌گردد، از طرف کلیسا احضار شد و وادارش کردند توبه کند و از حرفش برگردد، وگرنه احتمالاً سرنوشت گالیله هم شبیه می‌شد به بقیۀ کسانی که جانشان را سر اعتقادشان از دست دادند.تأثیر تفتیش عقاید روی جامعه و فرهنگ اروپا تا مدت‌ها مشخص بود. ترس از شکنجه و مرگ، باعث شد گروهی از مردم اروپا شدیداً محافظه‌کار شوند و از زدنِ هر حرف متفاوتی پرهیز کنند. با این حال، معلوم است که نه تفتیش عقاید، نه بگیر و ببند، و نه هیچ محدودیت دیگری نمی‌تواند تا ابد جلوی گسترش افکار تازه را بگیرد. کما اینکه جنبش اصلاحات پروتستان و تمام ماجراهای بعدش هم، زاییدۀ دوران خفقان تفتیش عقاید بود... در نهایت، این سیستم خشن هم به‌تدریج کارایی خودش را از دست داد و کمرنگ شد، تا اینکه در قرن ۱۹ رسماً تعطیلش کردند.ولی خب هنوز تا قرن ۱۹ راه زیادی مانده. برگردیم به دورۀ خودمان. گفتیم آن موقع، یعنی قرن‌های ۱۵ و ۱۶، یکی از راه‌های مقابلۀ کلیسای کاتولیک با مخالفانش سیستم تفتیش عقاید بود. اما خب، حتی کلیسا هم فهمیده بود که فقط با سختگیری بیشتر، نمی‌توانند تا ابد کارشان پیش ببرند. کلیسای کاتولیک عاقبت مجبور شد برای اینکه پروتستانتیسم بیشتر از این سر زبان‌ها نیفتد و دنباله‌رو جمع نکند، بالاجبار به اصلاحاتی تن بدهد... طی این دوران تغییرات که اتفاقاً معروف است به «ضداصلاحات» یا (Counter-Reformation)، در قرن ۱۶ و اوایل قرن ۱۷، شاخه‌های جدیدی از کلیسای کاتولیک هم به وجود می‌آیند... برای نمونه فرقۀ تازۀ یسوعی‌ یا ژزویت‌ها (Jesuits) راه می‌افتد که می‌شود گفت یک شاخۀ تقریباً نظامی از کاتولیسیسم است و در صف اول مبارزه با پروتستان‌ها قرار می‌گیرد.مجموعه جلساتی هم ظرف حدوداً ۲۰ سال در شهر ترِنت (Trent) در ایتالیای امروزی برگزار شد موسوم به شورای ترنت، که بزرگان کلیسای کاتولیک نشستند، معضل‌ها و چالش‌هایشان را بررسی کردند و تغییرات و اصلاحاتی که لازم دانستند را وارد دین کردند تا یک نسخۀ به نسبت به‌روزتر و مدرن‌تر از کلیسای کاتولیک بسازند. تصمیماتی که توی شورای ترنت گرفته شد، در نهایت دستور مبارزه با فسادها و سوءاستفاده‌های موجود در کلیسا را هم صادر کرد، فروش آمرزش‌نامه‌ها ممنوع شد و برای انتخاب و آموزش کشیش‌ها هم قوانین سختگیرانه‌تری گذاشتند.اما از آن طرف هم سعی کردند با تأکید به اهمیت کلیسا در کنار کتاب مقدس، اعتبار لکه‌دارشدۀ کلیسا را به آن برگردانند... آمدند در واکنش به ایده‌های پروتستانی که فقط روی کتاب مقدس تأکید می‌کرد، اعلام کردند که خیر، کتاب مقدس تنها منبع ایمان نیست و سنت‌های کلیسا هم به همان اندازه اهمیت دارد.چیزی که الان می‌شود قضاوت کرد این است که در واقع با وجود آن موج تحول‌خواهی‌ای که توی اروپا شکل گرفته بود، شورای ترنت شاید یک‌جورهایی کلیسای کاتولیک را نجات داد! این شورا که بین سال‌های ۱۵۴۵ تا ۱۵۶۳ برگزار شد، آخرین سنگر کلیسای کاتولیک در برابر موج پروتستانتیسم بود. کلیسا از طریق این شورا، تلاش کرد تا هم فسادهای درونی خودش را اصلاح کند، هم یک واکنش محکم به اصلاحات پروتستانی بدهد.اما خب، ماجرا به همین سرراستی هم پیش نرفت. تفاوت‌های عمیقی که بین باور و عملکرد کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها وجود داشت باعث شد تنش‌ها و درگیری‌های شدیدی بین‌شان در بگیرد. این اختلافات نه‌فقط مذهبی، که سیاسی و اجتماعی هم بودند. چون در آن زمان، دین و سیاست کاملاً در هم تنیده بودند و هر تغییر مذهبی، تأثیرات سیاسی زیادی به همراه می‌آورد.اتحاد و همبستگی‌ای که زمانی زیر سایۀ کلیسای کاتولیک وجود داشت، جای خودش را به خصومت و دشمنی داد. این خصومت‌ها توی بعضی از نقاط اروپا به جنگ هم تبدیل شد. نه فقط بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، که حتی نبردهای خونینی بین خود پروتستان‌ها درگرفت! هر گروهی فکر می‌کرد که فقط خودش راه درست را پیدا کرده و بقیه در اشتباه‌اند... برای شصت هفتاد سال، اروپایی‌ها سر اینکه چه کسی مسیحی بهتری است، همدیگه را می‌کشتند.با این حال، این تفرقه‌ها و درگیری‌ها باعث شد که کم‌کم زمینه‌های جدایی دین از سیاست فراهم بشود. مردم و متفکران اروپایی آرام‌آرام به این نتیجه رسیدند که دخالت دین در سیاست، باعث جنگ‌های زیادی می‌شود. اولین رؤیاها برای ترویج آزادی اندیشه، تفکر انتقادی و فردگرایی در مخیلۀ بشر شکل گرفت. این ایده‌ها بعدها توی جنبش‌های فلسفی و عصر روشنگری (Enlightenment) به اوج خودشان رسیدند.زمینه‌های ظهور دولت مدرن داشت فراهم می‌شد. اما هنوز چند تا ایستگاه تا دروازۀ دولت باقی مانده بود.جنگ سی‌ساله و عواقبش / صلح وستفالیگفتیم زمینه‌های جدایی دین از سیاست کم‌کم داشت شکل می‌گرفت، اما این جدایی به قیمت پایان قصۀ ماست... اوایل قرن ۱۷، اروپا مثل یک پتوی وصله‌دار بود؛ پُر از پادشاهی‌ها و دوک‌نشین‌های رقیب که هرکدام سر مسائل مختلف، علی‌الخصوص دین، با هم اختلاف داشتند. اصلاحات پروتستانی یک شکاف عمیق بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها ایجاد کرده بود و امپراتوری مقدس روم هم که حالا دیگر بیشتر از یک واحد سیاسی از هم پاشیده نمی‌شد دانستش، وسط این درگیری‌ها بود.این فضای پُر از تنش و بی‌اعتمادی، به‌تدریج‌ به جنگ‌های مذهبی بیشتری دامن زد. دین و خشونت به هم گره خورده بودند و آتشی که مارتین لوتر با به چالش کشیدن کلیسا برپا کرده بود، حالا به جان کل اروپا افتاده بود. دین یک جنگ بزرگ دیگر به جهان بدهکار بود... و آن جنگی بود که به اسم جنگ سی‌ساله معروف شد: نبردی که از ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ طول کشید و نه‌تنها اروپا را زیرورو کرد، بلکه به‌نوعی پایانی هم شد برای دوران باشکوه رنسانس.جنگ سی‌ساله از اساس یک جنگ داخلی بود؛ یعنی اولش به‌عنوان یک دعوای مذهبی بین حکومت‌های پروتستان و کاتولیک امپراتوری مقدس روم شروع شد، اما خیلی زود تبدیل شد به یک آشوب سیاسی پیچیده که تقریباً تمام قدرت‌های بزرگ قاره را درگیر کرد.ایده‌های لوتر در سرزمین‌های آلمانی‌زبان پخش شده بود و خیلی از پادشاهی‌های کوچک و مستقل، به لوتریسم پیوسته بودند... اما بهانۀ کُل این جنگ را یک اتفاق عجیب نه‌چندان بزرگ جور می‌کند که بهش می‌گویند «حادثۀ پرت کردن از پنجرۀ پراگ»... در سال ۱۶۱۸ اشراف پروتستان منطقۀ بوهِم - که می‌شود تقریباً جمهوری چک امروزی - از سیاست‌های امپراتور متعصب کاتولیک‌شان (فردیناند دوم) حسابی شاکی بودند. امپراتور قصد داشت آزادی‌های مذهبی‌ای که قبلاً، زمان امپراتورهای قبلی به پروتستان‌ها داده شده بود را محدود کند؛ این قضیه خیلی پروتستان‌ها را کفری‌ کرده بود. تا اینکه یک روز تصمیم می‌گیرند چند تا از نماینده‌هایشان را بفرستند کاخ امپراتور که شکایت‌شان را رسماً به گوش امپراتور برسانند... این‌ها پا می‌شوند می‌روند مقر امپراتوری، قلعۀ پراگ، خب خود امپراتور را که نمی‌توانند ببینند، عوضش دو تا از نماینده‌های امپراتور می‌آیند می‌برندشان در یک اتاقی و می‌گویند خب حرفتان را بزنید، چه می‌گویید؟... این‌که چه کسی چه گفت و چه شنفت را کاری نداریم، بعد از کلی بحث و جدل، صحبت‌ها به صلح که نمی‌کشد هیچ، کار بالا می‌گیرد؛ این اشراف پروتستانی هم می‌زند به سرشان، دو تا نمایندۀ امپراتور را از پنجرۀ قلعۀ پراگ پرت می‌کنند پایین! حالا جالبی‌اش این است که این دو تا هم با اینکه ارتفاع پنجره کم نیست، بیست متری هست، ولی جان سالم به در می‌برند از این سقوط. کاتولیک‌ها می‌گفتند بیا، حتی این هم نشانۀ حقانیت ماست، مریم مقدس نماینده‌های امپراتور را نجات داده، پروتستان‌ها از آن‌ور می‌گفتند مریم مقدس معجزاتش را خرج آدمای مغزفندقی نمی‌کند، این‌ها شانس آورده‌اند افتاده‌اند روی یک تپۀ کود حیوانی!حالا در هر صورت، این حرکت اعتراضی که گفتیم بهش می‌گویند حادثۀ پرت کردن از پنجرۀ پراگ، جرقۀ شروع یک شورش بزرگ در امپراتوری مقدس روم می‌شود و جنگ سی‌ساله را کلید می‌زند. این اتفاق‌ها فاز اول جنگ است که معروف است به «دورۀ بوهِمی» جنگ. اولش پروتستان‌ها امید داشتند بتوانند با همین شورش، آزادی‌های مذهبی‌ای که می‌خواستند را به دست بیاورند؛ ولی خب خیال خام بود... هابسبورگ‌ها، همان خاندانی که کارل پنجم را به امپراتوری مقدس روم داده بودند، با اتحادیۀ کاتولیک‌ها از راه رسیدند. پشت امپراتور بوهم درآمدند و پروتستان‌ها را تارومار کردند... اما خب ماجرا اینجا هم تمام نشد. خیلی زود جنگ از یک دعوای محلی تبدیل شد به یک مناقشۀ بین‌المللی. دانمارک، سوئد، فرانسه، هر کدام از قدرت‌های بزرگ اروپا، به دلایل مختلف، چه مذهبی چه سیاسی، پایشان به این جنگ باز شد. یک جاهایی پروتستان‌ها چند تا پیروزی به دست می‌آوردند، ولی بعد دوباره ورق به نفع کاتولیک‌ها برمی‌گشت.آخرین فاز جنگ سی‌ساله که به «دورۀ فرانسوی» (۱۶۳۵–۱۶۴۸) معروف است، دیگر فقط سر مذهب نبود؛ یک جدال سیاسی بزرگ بود برای به دست آوردنِ قدرتِ برتر اروپا. کاردینال ریشلیو، وزیر فرانسه، با اینکه خودش کاتولیک بود، قصد داشت قدرتِ دودمانِ هابسبورگ که دور تا دور فرانسه را گرفته بودند را کم کند. به خاطر همین، فرانسه با اینکه پیرو کاتولیسیسم بود، به نفع پروتستان‌ها وارد جنگ شد.جنگ همچنان ادامه پیدا کرد و خرابی‌های زیادی به بار آورد، به‌خصوص در سرزمین‌های آلمان... اما بدترین چیز جنگ همیشه رنج و عذاب مردم عادی است... قحطی و بیماری و خشونت باعث مرگ‌ومیر تعداد زیادی از مردم شد. لازم نبود حتماً آدم نابغه‌ای باشی، لازم نبود تا حتماً کسی مثل ولتر باشی تا در آن دوران از مسیحیت بیزار شوی... ولتر می‌گفت مسیحیت در دورۀ ما هیچ‌چیزی جز دردسر نداشته، چیزی غیر از ناشکیبایی، تعصب و خشونت با خودش همراه نداشته.صلح وستفالی (۱۶۴۸) و نتایج آنبعد از سی سال جنگ بی‌امان، دیگر رمقی برای اروپا نمانده بود. بالاخره در سال ۱۶۴۸، وقتی دو طرف دعوا از خستگی به زانو افتاده بودند، نماینده‌های بیشتر کشورهای اروپایی در سالن شهرداری مونسترِ آلمان جمع شدند و با امضای پیمان صلح وستفالی (Peace of Westphalia) به این درگیری سه‌دهه‌ای خاتمه دادند... توی این پیمان‌نامه تقریباً تمام کشورهای اروپایی حضور داشتند، به‌جز بریتانیا و لهستان.این معاهده‌، تأثیرات عمیق و ماندگاری روی اروپا گذاشت: یکی از مهم‌ترین دستاوردهای صلح وستفالی، به رسمیت شناختنِ مفهوم حاکمیت ملی بود. این یعنی هر کشوری، دیگر می‌توانست بدون دخالت دیگران، دین و سیاست خودش را انتخاب کند. کاتولیک، لوتری، کالونیست... تعیین دین قلمرو با حاکم آن قلمرو است، نه کلیسا. و این‌جوری حق مداخله در سیاست‌های اروپا از پاپ گرفته شد... پاپ را گذاشتند روی طاقچه، گفتند شما بزرگی، احترامت هم واجب است جای خودش، ولی این همه قرن نشان دادی تا وقتی قدرت دستت نیست گوگولی و بی‌آزاری... برسی به مقام و منصب، دیگر خودِ خدا هم نمی‌تواند بیاردت پایین.بله. البته در مقابل پاپ هم که ساکت نمی‌ماند حق آسمانی‌اش را بگیرند... پاپ اینوسنت دهم، رهبر بزرگ کلیسای کاتولیک، همان‌طور که انتظار داریم، و می‌دانیم، و می‌بینیم، و می‌شناسیم پیمان صلح وستفالی را محکوم کرد و با یک جملۀ زیبا شکایتش را نشان داد. فرمودند که این پیمان، باطل، بی‌اعتبار... این چیزی که دارم می‌خوانم عین کلمات پاپ است، فقط ترجمه شده: «این پیمان باطل، بی‌اعتبار، غیرقانونی، ناعادلانه، ظالمانه، محکوم‌شدنی، مطرود، پوچ، و برای همیشه فاقد معناست».به‌هرتقدیر، صلح وستفالی به معاهده‌های بزرگی بین کشورها ختم شد و سرآخر به قانون بین‌الملل منتهی شد. از همین‌جا کم‌کم ایدۀ جامعۀ ملل و بعدش سازمان ملل متحد شکل می‌گیرد. استقلال دولت‌ها، به ماهیت امپراتوری مقدس روم به‌عنوان یک واحد سیاسی هم پایان می‌دهد و تبدیلش می‌کند به شَبَحی از موفقیت‌هایی که قبلاً به دست آورده بود.معاهدۀ وستفالی نقشۀ اروپا را هم با تغییرات سرزمینیِ قابل توجهی، از نو کشید. فرانسه با تصاحب بخش‌هایی از آلمان، اختیارات بیشتری به دست آورد. سوئد در سواحل بالتیک قلمروَش را بزرگ‌تر کرد. دولت‌های کوچک، حدوداً ۳۰۰ تا حکومت کوچک و بزرگ، که همه یک زمانی عضو امپراتوری مقدس روم بودند، به‌عنوان دولت‌های مستقل به رسمیت شناخته شدند. دودمانِ هابسبورگ هم با اینکه ضعیف‌تر شد، اما هنوز قلمروهای اتریش و بوهم را نگه داشت. در پایان جنگ، اسپانیا، دیگر آن قدرت مسلط منطقه نبود و کم‌کم می‌بینیم دو کشور جدید روی نقشه شروع به درخشش می‌کنند: فرانسه و انگلیس، به‌عنوان قدرتمندترین کشورهای اروپا، و جایگزین اسپانیا.تغییرات اقتصادی و استعمار پس از جنگدر مستعمره‌های دورتر هم تغییرات بزرگی به چشم می‌خورد... وقتی آن اوایل، اسپانیا مستعمره‌ها و کُلونی‌های خودش را در جهان جدید مستقر کرد، بیشترین تمرکز روی استخراج ثروت‌های طبیعی این سرزمین‌ها بود؛ و در رأس همه‌چیز نقره. اما خب این معدن‌ها هم بالاخره یک‌جا منابع‌شان ته می‌کشد دیگر. اینجاست که مستعمره‌ها، از استخراج فلزات دست می‌کشند و می‌روند پی تولید محصولات کشاورزی.این اتفاق برای تمام کشورهای اروپایی استعمارگر افتاد. نه فقط اسپانیا، که فرانسه و انگلیس و هلند هم مجبور شدند دنبال چیزهای جدیدی بگردند برای دوشیدن مردم بومی سرزمین‌های استعمارشده‌شان. چیزهایی که خیلی‌هایش برای اروپایی‌ها تا آن موقع ناشناخته بود: مثل تنباکو، شکر که تا آن موقع محصول خیلی خیلی گرانی بود؛ چون از هند و شرق دور به اروپا وارد می‌شد، و البته شکلات. حالا همۀ این‌ها در خاک مستعمره‌های اروپایی‌ها به‌راحتی کشت می‌شد و در اختیار اروپا قرار می‌گرفت.اروپایی‌ها دیدند برای اینکه تجارتشان بیشترین سوددهی را داشته باشد، باید هزینه‌های تولید را کم کنند. چه‌جوری؟ خب برده‌داری را که خدا ازمان نگرفته... همین مردم بومی را که آمدیم زمین‌شان را گرفتیم، حالا خودشان را هم می‌گیریم به کار. آمدند و همان مردمی که زمین‌هایشان را تصرف کرده بودند، به بردگی گرفتند تا مُفت روی زمین‌های خودشان کار کنند. اما خب مشکل اینجا بود که مردم بومی آمریکا هنوز مشغول مُردنشان بودند... هنوز داشتند از مریضی‌هایی که از اروپا وارد سرزمین‌شان شده بود کشته می‌دادند. پس اروپایی‌ها مجبور شدند نیروی کار وارد کنند. از کجا؟ از آفریقا.و این‌جوری تجارت برده هم به کلکسیون شاهکارهای اروپایی‌ها در قارۀ آمریکا اضافه شد. میلیون‌ها زن و مرد و کودک آفریقایی، به‌زور از سرزمین‌های خودشان جدا شدند و با کشتی به آمریکا کوچ داده شدند تا در مزرعه‌ها کار کنند و محصولات موردنیاز اروپایی‌ها را تولید کنند.این تجارت برده از آفریقا به آمریکا و وضع فجیعی که کشتی‌هایشان داشته‌اند، مرثیه‌ای است به عمق تمام غم‌های امروزمان... فلاکتی که اروپایی‌ها تحمیل کردند به این مردم بیچاره؛ واقعاً نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. یک پلان کشتی از سال ۱۷۸۸ هست که نشان می‌دهد چطوری می‌شود ۴۵۴ تا برده را کنار به کنار هم، توی چند طبقه خواباند کف کشتی و مسافت چندین روزۀ آفریقا تا آمریکا را جابه‌جا کرد. چقدرشان زنده می‌ماندند، چقدرشان می‌مُردند توی آن فضای تنگِ بی‌حرکت. برای چند صد سال این وضعیت ادامه داشته و تجارت برده را به یکی از سیاه‌ترین بخش‌های تاریخ تبدیل کرد.اما داشتیم از صلح حرف می‌زدیم مثلاً. (خیر سرمان) صلح وستفالی که پایانی بود بر یکی از بزرگ‌ترین جنگ‌های اروپایی‌ها با اروپایی‌ها، مسیحی با مسیحی... شاید اساسی‌ترین ماحصل صلح وستفالی، زمینه‌سازی برای تحمل مذهبی بود. این معاهده، همزیستیِ مسالمت‌آمیزِ پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها را رسمی کرد و پایان‌بخشِ جنگ‌های بزرگ مذهبی در اروپا بود. از این به بعد یک دورۀ جدید و باثبات برای اروپا شروع شد.با فروکش کردنِ غبارِ جنگ سی‌ساله، اروپا خودش را در آستانۀ یک عصر جدید دید. رنسانس که از قرن چهاردهم شروع شده بود، کم‌کم جای خودش را به عصر روشنگری داد. پایان جنگ، نمادی از تغییر جهت از دستاوردهای هنری و انسان‌گرایانۀ رنسانس به دوره‌ای بود که روز به روز بیشتر تحت تأثیرِ کاوش‌های علمی، فلسفۀ سیاسی و اکتشافات قرار می‌گرفت. ویرانی‌های جنگ، نیاز به فلسفۀ سیاسی جدید و اهمیت حاکمیت ملی را پررنگ‌تر کرد و زمینه‌ساز شکل‌گیری دیپلماسی مدرنِ اروپا و روابط بین‌الملل شد. میراث هنری و فکریِ رنسانس از بین نرفت... اما تمرکز کم‌کم عوض شد. کشفیات علمیِ کسانی مثل گالیله و نیوتن، نظریات سیاسیِ متفکرهایی مثل جان لاک و اکتشاف دنیای جدید، مسیر تازه‌ای برای اروپا رقم زده بود.پایان‌بندیخب... رسیدیم به نقطۀ پایان این سفر طولانی. سفری که ما را از دل تاریکی‌های قرون وسطا بُرد به دورانی که نور رنسانس به زندگی مردم تابیدن گرفت. دوره‌ای که انسان‌ها دوباره به خودشان نگاه کردند و پرسیدند: «ما کی هستیم؟ دنیا چطور کار می‌کند؟»توی این پنج اپیزود، از هنر گفتیم، از شاهکارهای بی‌تکراری که دیدنشان هنوز که هنوزه نفس‌گیر است. از ادبیات و فلسفه، از پترارک، دانته و ماکیاولی که با معجزۀ «کلمه» مسیر فکر و اندیشۀ انسان اروپایی را تغییر دادند. از علم و روش علمی گفتیم، از گالیله و کپلر که با جسارت به آسمان نگاه کردند و حقیقت‌هایی را کشف کردند که تا آن موقع، کسی جرئت باور کردنشان را نداشت.از بانکداری و تحولات تجارت و اقتصاد در همین دوره حرف زدیم و از وَلع سیری‌ناپذیری که در نهایت باعث کشف قارۀ امریکا و شروع دوران استعمارگری اروپا شد... و امروز هم که قصۀ اصلاحات پروتستانی را تعریف کردیم و جنگ‌های مذهبی‌ای که اروپا را به خاک و خون کشید؛ اما در نهایت به نقطه‌ای رساند که مفهوم حاکمیت ملی و آزادی‌های مذهبی را به رسمیت بشناسد.وقتی این داستان‌ها را مرور می‌کنیم، شاید از خودمان بپرسیم: «ما امروز کجای این ماجرا هستیم؟» مایی که این تحولات را به آن شکل دست‌اول تجربه نکرده‌ایم؛ مایی که گاهی وقت‌ها خودمان را اسیر تاریکی‌هایی می‌بینیم که برایش دنبال رنسانس می‌گردیم... جواب این سؤال برای هر کسی متفاوت است، هر کسی نشانه‌های تغییر را در یک چیزهایی می‌بیند که شاید دل‌خوش‌کننده باشد، شاید هم ناامیدش کند...اما اگر از رنسانس یک چیز یاد گرفته باشیم، این است که تغییر، از دل تاریکی و بحران بیرون می‌آید. مردم اروپا بعد از قرن‌ها جنگ و وحشت و سیاهی، از آن‌چه بودند خسته شدند و جسارت تغییر در آن‌ها به وجود آمد... با هنر و علم و فکر آزاد، توانستند خودشان را پیدا کنند و به درک تازه‌ای از خودشان و دنیای اطراف رسیدند.رنسانس به ما نشان داد که بزرگ‌ترین تحولات ممکن است از اتفاقات کوچک شروع شوند؛ و این اتفاقات کوچک سال‌هاست که برای ما هم شروع شده... پس حتی اگر خسته‌ایم، حتی اگر عقبیم به بازی ادامه دهیم؛ چون تا وقتی داور سوت پایان را نزده، بازی تمام نشده.این پایان داستان رنسانس اروپا به روایت پاراگراف بود. می‌دانم که می‌توانست خیلی کامل‌تر از این باشد؛ به ماجراهای بیشتری سَرَک بکشد، عمیق‌تر و دقیق‌تر بشود... قطعاً می‌شد، اما ما سعی کردیم در حد توانمان بهترین روایتی که می‌توانیم را از این دورۀ بزرگ و پیچیده در چند اپیزود محدود داشته باشیم... سعی کردیم روح زمانه را بیرون بکشیم و یک‌کم در حال و هوای مردمش تنفس کنیم.http://paragraphpodcast.ir/</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 13:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وهشتم: رنسانس (بخش چهارم: مسیرهای ناشناخته)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-e8esvgv5n2yu</link>
                <description>یک شهری هست که همۀ راه‌های تجاری شرق و غرب از آن می‌گذرد... شهری که مثل یک دروازه، قرن‌هاست محل تبادل باارزش‌ترین کالاهاست... ابریشم، ادویه، طلا و جواهرات... حالا این دروازه چند وقتی است که بسته شده، آن هم درست وقتی همۀ جهان به آن وابسته است! قسطنطنیه، پایتخت امپراتوری بیزانس سقوط کرده و اروپایی‌ها باید دنبال یک راه جدید برای زنده نگه‌داشتن تجارتشان بگردند.تصور اروپا از جهاندر آستانۀ رنسانس، تصور مردم اروپا از جهان، نسبت به چیزی که ما امروز می‌شناسیم زمین تا آسمان فرق داشت. آن موقع، زمین برای بیشتر مردم همان چیزی بود که زیر پایشان احساس می‌کردند: یک جاهایی صاف و هموار بود، یک جاهایی پستی بلندی داشت. دره می‌شد، کوه می‌شد، خشکی می‌شد، آب می‌شد... ولی کلش همین بود، شناختشان محدود به همان چیزهایی بود که با چشم می‌دیدند. طبیعتاً این مشاهدات هم خیلی ناقص‌تر از چیزی بود که ما امروز می‌دانیم.آن‌ها می‌دانستند که بین خشکی‌های بزرگ را دریاها و اقیانوس‌های عظیم گرفته؛ طی قرن‌ها خیلی از این خشکی‌ها را کشف کرده بودند، به بخش‌های زیادیش سفر کرده بودند. مثلاً چین و اروپا با وجود آن همه فاصله، همدیگر را می‌شناختند، با هم ارتباط داشتند... اما مردم عادی تصوری از کروی بودن زمین نداشتند. داریم می‌گویم مردم عادی، عموم مردم، چون نه فقط توی اروپا، توی چین و هند و خیلی جاهای دیگر هم اهل علم پی به این حقیقت برده بودند که زمین گِرد است. یکی از استدلال قدیمی برای اثبات گِرد بودن زمین این بود که می‌گفتند اگر شما کنار دریا باشی و یک کشتی ازت دور بشود، اول می‌بینی پایینش ناپدید می‌شود، بعد یواش‌یواش می‌آید بالا و آخرین چیزی که از میدان دیدِ ما می‌رود بیرون دکل و بادبانش است؛ همین نشان می‌دهد زمین نمی‌تواند صاف باشد... این استدلال‌ها وجود داشت؛ اما اینکه به فرض یک عده‌ای هم بدانند زمین گِرد است دلیل نمی‌شد همۀ خشکی‌های روی زمین را بشناسند یا از وجود سرزمین‌های دیگر مثل آمریکا هم خبر داشته باشند. نه. خیلی چیزها را نمی‌دانستند.تصور اروپایی‌ها از جهان، ادامه و در واقع میراث‌‌ چیزی بود که بطلمیوس در قرن ۲ میلادی به جا گذاشته بود. بطلمیوسِ ریاضی‌دان، جغرافی‌دان و منجم، یکی از اولین کسانی بود که نگرش انسان اروپایی به جهان و جغرافیا را پایه‌ریزی کرد. همان بطلمیوسی که در اپیزودهای پیش دربارۀ نظریۀ زمین‌مرکزی‌اش هم صحبت کردیم و گفتیم که برای ۱۴۰۰ سال، یعنی تا زمان کوپرنیک، نظریه‌اش مدل غالب در علم نجوم بود. اما همین انسان بزرگ کتاب دیگری هم داشت به نام «جغرافیا» که در آن دربارۀ نقشه‌های جهان، موقعیت مکان‌ها، آب و هوا، و اقوام و فرهنگ‌های مختلف اطلاعات داده بود... این کتاب یکی از اصلی‌ترین منابع جغرافیایی برای اروپایی‌ها بود.بطلمیوس توی کتابش از یک روشی برای نقشه‌کشی استفاده می‌کند به اسم روش پیش‌بینی؛ که می‌آید از اطلاعات مربوط به عرض و طول جغرافیایی مکان‌ها استفاده می‌کند برای ترسیم‌شان روی یک سطح صاف... این سیستم کارتوگرافی بطلمیوس نسبت به زمان خودش، یعنی حدود هزار و هشتصد سال پیش خیلی دقیق محسوب می‌شده ولی خب متکی بوده بر اطلاعات موجود، و اطلاعات بشر در خیلی از نقاط جهان در آن زمان دقیق و کامل نبوده.بطلمیوس از چین، از آفریقا، از هند، از ایران و خاورمیانه نوشته بود، توی ترسیماتش نقشه‌ها و راه‌های دریایی بین‌شان را کشیده بود؛ ولی از آمریکا و سرزمین‌های ناشناخته چیزی نگفته بود... گذشت قرن‌های بسیار و رسیدنِ رنسانس هم توی دانش جغرافیایی مردم اروپا تغییر بزرگی به وجود نیاورده بود. نقشه‌های بطلمیوس با وجود نواقص و اشتباهاتی که داشت برای نزدیک ۱۴۰۰ سال مرجع اصلی دریانوردها و بازرگان‌ها بود... و این‌جوری بود که مردم اروپا در قرن ۱۵ حتی به یقین نمی‌توانستند بگویند که زمین گِرد است، چه برسد به اینکه بدانند یک خشکیِ بزرگ دیگری روی زمین هست که از وجودش خبر ندارند.حالا این وسط آمریکا چه می‌گوید؟ چه شد که قارۀ آمریکا کشف شد؟ اصلاً چه شد که یک‌دفعه همه افتادند دنبال کشف سرزمین‌های جدید؟ بیایید از چند زاویه به این قصه نگاه کنیم، ماجرا را با هم ببریم جلو، ببینیم به کجا می‌رسیم.سرنخ‌های آغاز عصر اکتشافاواخر قرون وسطاست... از یک طرف اروپا تازه دارد از بحران‌های پشت سر همِ جنگ و بیماری بیرون می‌آید و برای بقا احتیاج دارد تا توسعه پیدا کند و شریک‌های جدید دست‌وپا کند. همزمان، ابزارها و وسایل ارتباطی جدید هم در حال ظهورند؛ سفرهای طولانی‌تر ممکن می‌شود و بشر بیشتر از قبل می‌فهمد که با سیر و سفر در زمین خدا چیزهای زیادی می‌تواند به دست بیاورد. همین موقع‌هاست که قطب‌نما و نقشه‌های دقیق‌تر وارد بازی می‌شوند و دریانوردها دیگر می‌توانند بهتر مسیرشان را پیدا کنند و گم نشوند... تفاوتش مثل قبل و بعد ظهور گوگل‌مَپ برای ماست.اینجاست که در جهانِ شناخته‌شدۀ آن زمان یک عده آدم معاشرتی هم پیدا می‌شوند، کسانی که اهل ارتباط برقرار کردن‌اند. شخصی یا در قالب نمایندۀ دولت‌ها سفر می‌کنند به سرزمین‌های مختلف، که هم تجربه‌های تازه به دست بیاورند و آبدیده شوند، هم یک پولی بگذارند در جیب‌شان... نمونه‌اش کی؟ مارکو پولوی ونیزی.مارکو پولو تاجری بود که از ۱۵ سالگی راهی سفرهای طولانی و خطرناکی به آسیا، به‌خصوص چین شده بود... همراه بابا و عمویش آمده بود سمت شرق و این مسافرت ۲۴ ساله، مارکو را از طریق جادۀ ابریشم به خیلی از کشورهای آسیایی مثل ایران و افغانستان و هند و چین و مغولستان رساند.ذات تجارت و سفر طولانی چیزی است که خب در آن دوره خیلی‌های دیگر هم انجام می‌دادند؛ این اتفاق خارق‌العاده‌ای نبوده. طی سفر هم طبیعی است که آدم با فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف آشنا می‌شود، تجربه‌های هیجان‌انگیز به دست می‌آورد؛ بعدش می‌آید برای رفقایش، برای بچه و نوه نتیجه‌اش تعریف می‌کند. این‌ها پس هیچ‌کدام دلیل نمی‌شود. پس چیِ مارکو پولو متفاوت بود؟ در واقع چرا ما ایشان را می‌شناسیم؟ به‌خاطر کتابش. مارکو پولو در سال ۱۲۹۹ یک کتابی نوشت از شرح سفرها و ماجراجویی‌هایش به اسم «سفرهای مارکو پولو» که تبدیل شد به یکی از مهم‌ترین سفرنامه‌های تاریخ... توی این کتاب، از سکونتش در دربار قوبلای‌خان مغول، تا سفرها و مشاهداتش در مسیر جادۀ ابریشم، ایران، هند، ساختار اجتماعی و اقتصادی، رسم و رسوم فرهنگی و عجایب سرزمین‌های شرقی نوشت. مارکو از ثروت عظیمی که در آسیا پنهان بود نوشت: از شهرهایی که خیابان‌هایش با طلا فرش شده، یا قصرهایی که سقفشان از الماس است... این حرف‌ها یک‌جوری اروپایی‌ها را به هیجان آورد که فکر کردند چه اشتباهی کرده‌اند که تا الان از آسیا غافل بودند.مارکو آمد شرق مرموز و نادیده را، همان شرق اگزوتیکی که همه‌چیزش با غرب فرق می‌کند، قیافه، رنگ پوست و موی آدم‌هایش، فرهنگ‌شان، داستان‌ها و اسطوره‌هایشان با اروپا متفاوت است... آمد این شرق را به مردم غرب معرفی کرد و یک تصویر جذاب برایشان ترسیم کرد.چیزهایی که مارکو پولو توی کتابش نوشته، جذابیتش به کنار، تا مدتی این‌طور تصور می‌شد که بیشترش من‌درآوردی است و حاصل تخیل و تصور خودش است؛ چون توی ماجراهایش یک‌دفعه پای جادو و جادوگر و اژدها به میان می‌آمد و جلوه‌های ویژه‌اش زیاد شد؛ برای همین خیلی‌ها فکر می‌کردند اکثراً تخیلی است. اما بعدها محقق‌ها و کاوشگرها تأیید کردند که لابلای اغراق‌هایش، مارکو حقیقت‌هایی هم از تاریخ گفته که درست است و ثابت‌شده است... الان این‌طور حدس می‌زنند که احتمالاً مارکو یک‌سری از وقایعی که شخصاً تجربه کرده را پیازداغش را زیاد کرده و اغراق‌شده نوشته؛ اما خب محتمل است یک جاهایی هم نشسته باشد پای صحبت مردم محلی، یا از منابعی استفاده کرده که آن‌ها معتبر نبودند و در آن‌ها راست و دروغ قاطی بوده.در هر صورت کتاب مارکو پولو نقش خیلی مهمی در تحریک ذهن کاوشگران اروپایی داشت و یکی از مهم‌ترین تأثیراتش این بود که اروپایی‌ها را به فکر سفر به سرزمین‌های دورتر انداخت و ایدۀ کشف سرزمین‌های جدید را در ذهن‌شان کاشت.دیدیم غربی‌ها چطور داشتند به شرق نگاه می‌کردند. حالا بیایید ببینیم از آن‌طرف چه خبر بود. یادتان است چند سال پیش یک اپیزود ویژه داشتیم دربارۀ یک تاجر چینی ایرانی‌الاصل، به اسم ژنگ‌هه؟ ژنگ‌هه اوایل قرن ۱۵ به دستور امپراتور سلسلۀ مینگ، سفرهای دریایی مفصلی به جاهای مختلف دنیا کرد: از سواحل جنوبی آفریقا گرفته تا هند، جنوب ایران و شبه‌جزیرۀ عربستان... با یک ناوگان عظیم و هزاران ملوان همراهش کلی جا را گشت؛ مراکز تجاری به وجود آورد، هر جا که می‌رفت را علامت‌گذاری می‌کرد روی نقشه. کشتی‌های عجیب و غریب و پیچیده‌ای هم داشت.ژنگ‌هه می‌توانست با کشتی‌هایی که دولت چین در اختیارش گذاشته بود، چینی‌ها را تبدیل به اولین مردمی بکند که اقیانوس آرام را طی کردند و حتی به اروپا می‌رسید... اما با وجود تمام دستاوردهایی که از سفرها به دست آمده بود، چین اواخر قرن ۱۵، یواش‌یواش وارد یک فاز انزواطلبی شد.چینی‌ها درست زمانی که می‌بایست ثمرۀ تلاش‌های ژنگ‌هه و امثال ژنگ‌هه را درو می‌کردند، درِ تجارت و ارتباط با دنیای خارج را بستند... و نه فقط این، که خیلی از مدارک و اطلاعات باارزشی که از کاوش‌هایشان به دست آورده بودند را هم سوزاندند و از بین بردند. چرا؟ چون رهبرهای چین از نفوذ ایده‌ها و فرهنگ‌های خارجی می‌ترسیدند و نگران بودند مبادا این چیزها ثبات سیاسی و اجتماعی کشورشان را به هم بزند. برای همین کرکرۀ ارتباط با جهان را پایین کشیدند و از تریبون‌های رسمی‌شان اعلام کردند: «بعضی از این مسئولین هی خارج خارج می‌کنند. دیگه همه می‌دانند ماییم که نزدیک قله‌ایم؛ بالاسرمان هم کسی نیست. پس بی‌خود دنبال ارتباط و مذاکره و این چیزها نباشید، این‌ها همه‌اش بی‌اساس است.» و این‌طوری شد که عصر کوتاه اکتشافات چینی‌ها همان‌جوری که زود آمده بود زود هم به سر رسید.پس بخواهیم برگردیم سر موضوع خودمان گفتیم یک عده‌ای از اهل اروپا بودند، که تجارت و سیاحت را یکی کردند و سفر کردند به جاهایی که فرسنگ‌ها از دنیایی که با آن آشنا بودند به دور بود؛ با اقلیم‌ها و مردم جدید روبه‌رو شدند و لذت کشف را چشیدند. این شد یک سرِ ماجرای عصر اکتشاف.بسته‌شدن گلوگاه تجارت: قسطنطنیهتجارت داشت اروپا را ثروتمندتر می‌کرد. بخش بزرگی از کالاهایی که توی اروپا مبادله می‌شد، از سرزمین‌های شرقی می‌آمد: ابریشم، ادویه، جواهرات، فلز، ظروف چینی، و پارچه... این‌ها کالاهایی بودند که بین شرق و غرب رد و بدل می‌شدند و بیشتر این مبادلات هم از مسیر تجاری معروف «راه ابریشم» انجام می‌گرفت.راه ابریشم البته می‌دانید لزوماً یک راه سرراست و جادۀ مشخص نبود؛ یک مجموعه‌ از مسیرهای تجاری بود که از دوران باستان به هم متصل شده بودند: از چین در منتهی الیه شرق شروع می‌شدند، از آسیای مرکزی و خاورمیانه می‌گذشتند و در اروپا و غرب به پایان می‌رسیدند... البته این راه فقط هم برای تجارت کالا نبود؛ یک شاهراه بزرگ فرهنگی و فکری هم بود. از همین مسیرها بود که دین‌هایی مثل بودیسم و اسلام از شرق به غرب منتقل شدند و در مناطق مختلف گسترش پیدا کردند. ایده‌های علمی، فلسفی فرهنگی‌ای هم که بین شرق و غرب رد و بدل می‌شد همین راه را می‌گذراند: کتاب‌های ریاضی و پزشکی از سرزمین‌های اسلامی به اروپا می‌رفت و در عوض فرهنگ و هنر غرب به شرق می‌رسید.این شبکۀ جاده‌ها می‌شود گفت سه تا مسیر اصلی داشت: یکی را به آن می‌گفتند مسیر شمالی که از آسیای مرکزی و از کشورهای امروزی قزاقستان و ازبکستان و ترکمنستان، بعد ایران و ترکیه عبور می‌کرد... یکی‌ مسیر جنوبی بود که از طریق شبه‌جزیرۀ عربستان و از میان کشورهایی مثل یمن و عربستان سعودی و مصر و سوریه می‌گذشت... یکی هم مسیر دریایی بود که از اقیانوس هند و دریای سرخ رد می‌شد... همۀ این راه‌ها در نهایت به یک‌ مقصد منتهی می‌شدند: قسطنطنیه یا کنستانتینوپول.قسطنطنیه پایتخت امپراتوری روم شرقی یا بیزانس بود، جزو بزرگ‌ترین مراکز فرهنگی هنری جهان؛ شاهراه تجاری و دروازۀ آسیا به اروپا. و هرکس و هرچیزی که می‌خواست از شرق به غرب برود یا برعکس، می‌بایست از این شهر رد می‌شد. اما همچین نقطۀ مهمی افتاده بود دست ترکان مسلمان عثمانی... گفتیم قبلاً و می‌دانید که در سال ۱۴۵۳ امپراتوری بیزانس به دست عثمانی‌ها از هم پاشید و افتادنِ قسطنطنیه به دست مسلمان‌ها، جدای از همۀ معادلات سیاسی‌ای که در منطقه به هم ریخت، اوضاع تجارت را هم به‌کلی تغییر داد. چه‌جوری؟ قسطنطنیه گلوگاه تجاری شرق و غرب بود؛ ایستگاه آخر راه ابریشم بود و حالا این ایستگاه افتاده بود دست کسانی که می‌توانستند با کوچک‌ترین بهانه‌ای راه ترخیص کالا را ببندند، دیگر صادرات و واردات هوتوتو. اروپایی‌ها باید دنبال راه‌های تازه‌ای برای بازرگانی‌شان می‌گشتند تا از مسیرهای جدیدی به هند و چین و سرزمین‌های این‌ور برسند... یکی از گزینه‌هایی که داشتند چه بود؟ مسیر دریایی.خب یک دقیقه همین‌جا نگه داریم. پس تا الان دو تا اتفاق را برای شروع عصر اکتشاف پیش گرفتیم... یکی ظهور آدم‌هایی که‌ به‌خاطر پیشرفت‌های فنی و امکانات و تجهیزات جدید تصمیم گرفتند تجارت را همراه کنند با سیاحت‌هایشان و با جاهایی که کمتر می‌شناختند وارد روابط بازرگانی شوند... دوم هم اینکه فهمیدیم قسطنطنیه که قبلاً مقصد نهایی خیلی از تجارت‌های شرق و غرب بود، وقتی امپراتوری بیزانس از بین رفت دیگر مثل سابق نقطۀ قابل‌اتکایی برای تجارت‌ کالا نبود و نمی‌شد به خیال راحت از آن عبور کرد. حالا می‌خواهیم سومین حلقۀ این ماجرا را هم وارد قصه‌مان کنیم.جستجوی پرتغالی‌ها برای راه دریایی هنددر سال ۱۴۱۹ یک برنامۀ بی‌سابقۀ کاوش در جهان به رهبری پرتغالی‌ها کلید خورد. چند سالی بود که پرتغالی‌ها رفت‌وآمد به آفریقا را شروع کرده بودند و سودهای کلانی که از تجارت با آن منطقه عایدشان شده بود خیلی به دهن‌شان مزه کرده بود. طلا، نمک، عاج فیل‌های آفریقایی، پرتغالی‌ها این‌ها را به ثمن بخس می‌خریدند می‌آوردند با خودشان و به قیمت گزاف می‌فروختند به باقی اروپا. پرتغالی‌ها دوست داشتند خودشان را به‌عنوان تاجرهای دریانورد منطقه به همه بشناسانند؛ برای همین وقتی دیدند قسطنطنیه افتاده دست مسلمان‌ها و دیگر نمی‌شود از آن مسیر تجارتشان را پیش ببرند، تصمیم گرفتند پی یک راه دریایی بگردند به آسیا که ادویه و ابریشم و جواهر و کالاهای دیگر آسیایی را هم به سبد محصولات تجاری‌شان اضافه کنند و بازار را به قبضه در بیاورند.شاهزادۀ پرتغال، هنری که آن‌قدر عشق کشتی و دریا بود که به او می‌گفتند هنری دریانورد، یک مدرسۀ‌ دریانوردی تأسیس کرد با این نیت که ملوان‌های حرفه‌ای تربیت کند. بهترین جغرافیدان‌ها، منجم‌ها، ریاضی‌دان‌ها، نقشه‌کش‌ها و ملوان‌های آن زمان را دور هم جمع کرد و یک اتاق فکر حسابی راه انداخت... هدف؟ این بود که اصولی کار کنند و از هر چیزی که می‌دانستند (یا نمی‌دانستند!) استفاده کنند تا بتوانند به هند برسند. دربارۀ جذرومد، جریان‌های اقیانوسی، انواع و اقسام بادها و ستاره‌ها و هر چیزی که به سفر دریایی کمک می‌کرد تحقیق کردند و با کشتی‌های جدید و مقاومی که با به‌روزترین فناوری آن زمان می‌شد ساخت، پروژۀ بلندپروازانۀ سفر به هند را شروع کردند. شروع کردند به کاوش... سواحل غربی آفریقا را گرفتند، قدم به دنیای ناشناخته‌ها گذاشتند و رفتند بلکه بتوانند از راه دریا به هند برسند.یکی از چیزهایی که به پرتغالی‌ها در این سفرها خیلی کمک کرد، کشتی‌های جدیدی بودند به اسم &quot;کاراول&quot; (Caravel). این کشتی‌ها خیلی سریع‌تر و مانورپذیرتر از کشتی‌های نسل‌های قبل بودند و چون جثۀ بزرگی هم نداشتند، راحت‌تر می‌توانستند توی آب‌های عمیق و دریاهای دور از ساحل حرکت کنند. قطب‌نما و اسطرلاب و این‌ها هم که گفتیم، ابزارهای جدیدی بودند که به دریانوردها این امکان را می‌داد در اقیانوس‌های ناشناخته مسیرشان را پیدا کنند.با این حال، با وجود فشرده‌ترین تمرین‌هایی که پرتغالی‌ها برای پروژۀ سفر به هند برنامه‌ریزی کرده بودند، تلاش‌هایشان ناکام می‌ماند و هر بار به شکست ختم می‌شد... تا پیش از مرگ شاهزاده هنری در سال ۱۴۶۰ پرتغالی‌ها بیشتر از ۵۰ گروه کاوشی اعزام کردند تا جهان را بگردند و مسیرهای جدید پیدا کنند؛ اما جریان‌های اقیانوسی، بادهای مخالف، دزدهای دریایی، خطرهای پیش‌بینی‌شده و پیش‌بینی‌نشده باعث گم شدن خیلی از کشتی‌ها و مرگ ملوان‌هایشان می‌شد... کشتی‌ها از کنار سواحل غربی آفریقا رو به جنوب می‌رفتند، می‌رفتند، می‌رفتند، و یک‌دفعه یک‌جا دیگر نمی‌دانستند کدام نقطه از سفرشان‌اند... یا گم می‌شدند، یا اگر عمرشان به دنیا بود و توی خشکی کناره می‌گرفتند، به یک گوشۀ نامعلوم از آفریقا می‌رسیدند... برای ما احتمالاً عجیب است که این همه سال، حتی یک مورد موفق از سفر دریایی به هند نداشتیم.سفرهای اکتشافی پرتغالی‌ها به قصد پیدا کردن مسیر دریایی به هند تا دو سه دهۀ دیگر هم بی‌نتیجه ماند؛ تا اینکه در سال ۱۴۹۷ یک گروه اعزامی به فرماندهی واسکو دا گاما (Vasco da Gama) سفری را شروع کرد که بالاخره به نتیجه رسید. دا گاما و خدمه‌اش با چهار تا کشتی از لیسبون پرتغال راهی شدند. پادشاه پرتغال، خودش شخصاً فرماندهی این گروه را به دا گاما سپرده بود... بعد از ده ماه سفر طاقت‌فرسا، کشتی‌های پرتغالی به جنوبی‌ترین نقطۀ آفریقا رسیدند. مسیر رو به جنوب بالاخره تمام شده بود و پرتغالی‌ها از آنجا به بعد می‌توانستند به سمت شرق حرکت کنند و به آسیا برسند. به این نقطۀ جنوبی آفریقا از چند سال پیش‌تر اسم «دماغۀ امید نیک» (Cape of Good Hope) را داده بودند؛ چون بعد از سال‌های شکست و ناامیدی، رسیدن به آن نقطۀ امیدی بود برای ادامۀ سفر به مقصد هند...بالاخره در ۲۰ مه ۱۴۹۸ واسکو دا گاما و خدمه‌اش به کالیکوت هند رسیدند و پرتغال تبدیل به اولین کشور اروپایی شد که از طریق دریا به هند سفر می‌کند... این سفر از دا گاما یک قهرمان ملی ساخت و مسیر تجارت بین اروپا و آسیا را به طور کامل عوض کرد. توی آن رقابت سخت و سنگین تجارت، انحصار بازرگانی با هند به دست پرتغال افتاد... اما خب هند کجا آمریکا کجا؟ این این‌ور آن آن‌ور، چه ربطی دارند به هم؟ خدمتتان عرض می‌کنم.فرصت دیوانه‌وار برای اسپانیایکه‌تازی پرتغالی‌ها برای رسیدن به هند از طریق دور زدن آفریقا دو تا پیام به کشورهای اروپایی رقیبش می‌داد: یکی اینکه پرتغالی‌ها این مسیر را فقط برای خودشان می‌خواهند و هیچ خوش ندارند رقیبی در دریاهای آن سمت برای خودشان داشته باشند. اما پیام بعدی این بود که وقتی این‌ها این همه سال، نزدیک ۸۰ سال دارند با این سرمایۀ هنگفت، این همه نیروی متخصص و ابزار مدرن، دارند همۀ توانشان را می‌گذارند که از این طرف به هند برسند و تازه حالا آیا موفق بشوند، آیا نشوند، شاید بشود به راه‌های دیگری هم فکر کرد... شاید مسیر راحت‌تری هم وجود داشته باشد.وقتی اروپایی‌ها در قرن ۱۴ متون کلاسیک را دوباره کشف کردند و از نو شروع کردند به خواندن آثار قدیمی، به بطلمیوس که رسیدند دیدند ای دل غافل، این بابا که از خیلی وقت پیش دارد می‌گوید زمین احتمالاً گِرد است؛ پس چه کار می‌کردیم ما تا حالا؟ برداشتند ادعای بطلمیوس را با دانش روزشان مطابقت دادند و دلشان قرص‌تر شد... به چه؟ به اینکه شاید بشود به جای اینکه کشتی‌هایمان را از شرق برسانیم به هند، از غرب برویم و دور بزنیم! مگر زمین گِرد نیست؟ پس احتمالاً از آن‌ور هم می‌توانیم به هند برسیم، شاید حتی زودتر و سریع‌تر... فهمیده بودند زمین گِرد است، اما مشکل اینجا بود که نمی‌دانستند چقدر بزرگ است.اواخر قرن ۱۵، اسپانیا، همسایۀ تازه‌تأسیس پرتغال هم دلش می‌خواست یک راه دریایی به سمت آسیا پیدا کند؛ نمی‌خواست عقب بماند از بازار پررونق تجارت... ولی خب راه دریایی به جنوب را پرتغالی‌ها مسدود کرده بودند؛ نمی‌شد از آن ور رفت. این شد که عرصه برای یک کار دیوانه‌وار باز شد.کریستف کلمبیک دریانورد ایتالیایی بود، تقریباً همسن و سال الان من، سی‌وهفت، هشت ساله. این آقا از جوانی، بَلکَم نوجوانی عاشق دریا و دریانوردی بود؛ شده بود ملوان ناوگان دریایی جنوا. سفرنامۀ مارکو پولو را هم خوانده بود و بزرگ‌ترین آرزویش شده بود این‌که با کشتی برود هندوستان، ادویه و کالاهای دیگر را از شرق با خودش بیاورد اروپا برای تجارت؛ اما یک سؤالی هم مدام توی کله‌اش می‌چرخید و ولش نمی‌کرد: اینکه اگر به جای شرق بروم به غرب چه می‌شود؟ اسم این آقا کریستف کلمب بود. موقعی که داریم از او حرف می‌زنیم هنوز واسکو دا گاما نتوانسته بود از پایین آفریقا بگذرد و برسد به هند، چند سالی قبل از آن ماجراهاست. کریستف کلمب که دیده بود پرتغالی‌ها چه‌جور کِشتی را این‌ور و آن‌ور می‌کنند تا کشتی‌هایشان را برسانند به هند، یک روز پاشد رفت پیش پادشاه پرتغال، گفت آقا من یک عرضی دارم، ببین چه می‌گویم. شما این همه سال است دارین زور می‌زنین آفریقا را رد کنید که برسین به هند. درسته؟ هنوز که هیچی به هیچی است؛ آن‌قدر هم خرج کردین نشده. بیاین پول دو تا از این سفرها را بدین به من، حامی من بشین، من می‌خواهم از غرب بزنم به آب برسم به هند. زمین گِرد است دیگر، الان همه می‌دانند... معلوم نمی‌کند، یک‌هو دیدین زودتر رسیدیم. خطر و این‌هایش هم که مال من است، بلایی باشد سر من می‌آید، افتخاری باشد نصیب شما می‌شود.پادشاه پرتغال یک دستی به ریشش کشید احتمالاً، یک نگاهی به کلمب کرد، گفت به نظرت خُلیم ما؟ ۸۰ سال است داریم دهن خودمان را صاف می‌کنیم که چه؟ نمی‌بینی هر بار داریم یک قدم نزدیک‌تر می‌شویم به هند؟ چی است اسمت تو اصلاً؟ کریستف کلمب. بیا، اصلاً همچین اسمی به دریانوردها می‌خورد؟ نه آقا جان، برو رد کارت، برو خدا روزی‌ات را جای دیگر حواله کند.کریستف کلمب اولش پیشنهادش را پیش پرتغالی‌ها برده بود، ولی خب آن‌ها سرشان به مسیر خودشان گرم بود، کلی هزینه کرده بودند برایش و می‌دیدند راه زیادی هم نمانده تا به ثمر برسد تلاش‌شان، قبول نکردند ایده‌اش را؛ گفتند مرسی نمی‌خواهیم. کلمب هم همان فرمان را رفت از پرتغال به اسپانیا، رفت دربار پادشاه و ماجرا را از اول تعریف کرد برایشان. گفت قربان بنده اشتباه کردم اصلاً از اول رفتم آن‌ور. این‌ها نمی‌فهمند چه چیزی را دارند از دست می‌دهند. آقا، زمین مگر گِرد نیست؟ خب پس یعنی احتمالاً می‌شود به‌جای اینکه بخواهیم آفریقا به این درازی را رد کنیم، از این‌ور یک تک‌پا برویم برسیم به هند... والا این‌ها صد سال است دارند زور می‌زنند، آخرش آیا برسند آیا نرسند؛ سرمایه‌اش را به من بدهید من رفتم و برگشتم. تازه می‌توانیم کاروان تبلیغی مسیحیت بزنیم، برویم آنجا ساکنان آنجا را هم هدایت کنیم به راه راست که فردای قیامت فقط خودمان نرویم بهشت، دست یک عده دیگر را هم بگیریم ببریم.توی اسپانیا، ملکه ایزابل یکم، کسی بود که پیشنهاد کریستف کلمب را روی هوا زد. ملکه خودش جزو کسانی بود که می‌دانست پرتغالی‌ها به اینکه درآمدشان را با کسی شریک شوند رضایت نمی‌دهند، خودش هم از قبل به فکر پیدا کردن یک راه تازه به سمت به هند و شرق بود، برای همین قبول کرد که هزینۀ سفر کریستف کلمب از راه غرب را بدهد و شانسش را امتحان کند. به‌ هر حال این فکر چند وقتی بود که توی سر یک عده می‌چرخید، اما یک نفر باید پیش‌قدم می‌شد که این ریسک سنگین را قبول کند؛ حالا هم که ایزابل می‌دید یک نفر سرش درد می‌کند برای ماجراجویی و حاضر است همچین خطری را به جان بخرد، در اختیار گذاشتن سرمایۀ سفر دیگر خیلی مسئله بزرگی نبود. البته که بود، همین که بشود حاکم یک مملکت را راضی کرد برای رسیدن به هند، به‌جای شرق، کشتی‌هایش را بفرستد غرب و برای سفری که هیچ مشخص نبود نتیجه‌اش چیست از او پول گرفت، همین احتیاج به یک زمینه‌ای دارد، به یک آمادگی برای تغییر، تغییری که در عصر رنسانس به وجود آمده بود.در سال ۱۴۹۲ سه‌تا کشتی به فرماندهی کریستف کلمب از آب‌های اسپانیا راهی می‌شود به سمت غرب، به سفری که برای همیشه دنیا را تغییر داد و کریستف کلمب را «کاشف» قارۀ آمریکا کرد... که نگیم کاشف دیگر، کشفِ چی کشک چی؟ کلی آدم و قبایل بومی همان موقع داشتند آنجا زندگی می‌کردند؛ می‌‌دانیم ما. کریستف کلمب حتی اولین اروپاییِ وارد شده به آمریکا هم نیست، مدت‌ها قبل‌ترش سند داریم از وایکینگ‌هایی که پا به قارۀ آمریکا گذاشتند؛ اما خب، می‌دانیم داریم از چه حرف می‌زنیم دیگر.در اکتبر سال ۱۴۹۲ کشتی‌های کریستف کلمب بالاخره از دور خشکی‌هایی را دیدند... بعد از ماه‌ها سرگردانی روی آب، بالاخره رسیده بودند... کلمب و خدمه‌اش شروع کردند کوبیدن بر طبل شادانه که دیدین؟ دیدین بالاخره زحماتمان به بار نشست؟ دیدین از این‌ورم می‌شه؟! اینم از هند! که بله رسیده بودند، منتها در واقع همه به خوبی می‌دانیم که هند و زرشک، این عزیزان رسیده بودند به یکی از جزیره‌های دریای کاراییب، نزدیک آمریکای مرکزی. قصۀ مفصل اینکه چه شد و چطور آمریکا را به قول خودشان کشف کردند را بگذاریم برای یک وقت دیگر، اینجا وارد جزئیاتش نمی‌شویم... اما خلاصه‌اش اینکه بدانیم کریستف کلمبی که اسمش با آغاز تاریخ آمریکا گره خورده، در طول زندگی‌اش چهار بار به قصد هند سوار کشتی می‌شود و در قارۀ آمریکا از کشتی پیاده می‌شود. البته فقط در یکی از این سفرها می‌رسد به خاک آمریکا، تقریباً حوالی کوبای امروزی؛ مابقی دفعات کشتی‌هایش در جزیره‌های سواحل کاراییب مثل هاییتی پهلو می‌گرفتند. ولی بزرگی خدا، توی هیچ کدام از این سفرهایش کریستف کلمب متوجه نشد جایی که به آن رسیده هند نیست، یک قارۀ دیگر است.یک‌جا توی یکی از همین سفرهایش که رسیده بودند به یکی از جزیره‌های کاراییب، در گزارش‌اش نوشته که خب انگاری این سری رسیدیم به ژاپن، یک‌ذره دیگر ادامه بدهیم ایستگاه بعدی چین است؛ بعدیش هم دیگر خودِ خودِ هند است. کریستف کلمب، خدا بیامرز تا آخرین روز زندگی‌اش هم، نفهمید که پایش را روی قاره‌ای گذاشته که نه خودش، نه هیچ کدام از اروپایی‌های هم‌عصرش از وجودش خبر نداشتند.تقسیم جهان: پیمان توردسییاس و آمریگو وسپوچیاز اواخر قرن ۱۵، کشف سرزمین‌های جدید یکی از بزرگ‌ترین جاه‌طلبی‌های اروپایی‌ها شد. پرتغال و اسپانیا، دو قدرت‌ دریایی بزرگ آن زمان، رقابت شدیدی برای پیدا کردن راه‌های جدید تجاری و کشف سرزمین‌های ناشناخته داشتند. پرتغال که راه دریایی به هند را از طریق دور زدن آفریقا پیدا کرده بود سعی می‌کرد کنترل کامل روی این مسیر را به دست بیاورد و تجارت با شرق را مونوپل کند؛ از طرف دیگر اسپانیا هم که اصلاً دنبال رسیدن به هند به غرب زده بود، دیگر ول‌کن نبود و سرزمین‌هایی که به آن رسیده بود را بالا و پایین هی می‌گشت، هی می‌گشت.کل‌کل رقابت بین پرتغال و اسپانیا، عین دعوای آمریکا و روسیه در جنگ سرد به قدری شدید و حساس بود که کلیسا مجبور شد برای جلوگیری از درگیری وارد ماجرا بشود. در سال ۱۴۹۴، بر پایۀ همان شناخت ناقصی که آن موقع از جغرافیای جهان وجود داشت، پیمانی به اسم «توردسییاس» (Treaty of Tordesillas) بین اسپانیا و پرتغال امضا شد که حد و مرز هر کدام را مشخص می‌کرد، در واقع دنیا را بین خودشان تقسیم کردند که اختلافی پیش نیاید: یک خط فرضی وسط اقیانوس اطلس کشیدند و گفتند هر کسی در زمین خودش بازی کند... هرچه سرزمین تازه در شرق این خط پیدا کردید، دیدید، خواستید باهاش وارد تجارت شوید مال پرتغال، هرچه هم در غربش بود مال اسپانیا. این تقسیم‌بندی، یا در واقع پیمان توردسییاس باعث شد پرتغالی‌ها از آن به بعد تمرکزشان را بگذارند روی سرزمین‌های آفریقا و هند، آن‌ور اسپانیایی‌ها هم بتوانند سرزمین‌های غربی را متر کنند و در سرزمین‌های جدیدی که هنوز هم نمی‌دانستند یک قارۀ جداست جولان بدهند. منتها همین پیمان توردسییاس هم خودش یک سوراخ خنده‌دار داشت... وقتی این خط صاف فرضی را روی نقشه، توی اقیانوس اطلس می‌کشیدند، حواس‌شان نبود که در عمل، یک گوشۀ کوچک از شرق آمریکای جنوبی، یعنی تقریباً برزیل امروزی افتاده این‌ور خط، یعنی سمت پرتغال! و خب همین موضوع به پرتغالی‌ها اجازه داد که روی آن سرزمین‌ها ادعای مالکیت کنند و جزو قلمروی خودشان بدانندش.در سال ۱۵۰۱، یعنی حدود ۱۰ سال بعد از ماجرای کریستف کلمب، یک ایتالیایی دیگر به اسم آمریگو وسپوچی که این دفعه با کشتی‌های پرتغالی راهی دریاهای غربی شده بود، رسید به سواحل شرقی قارۀ آمریکا و با مردمش آشنا شد... وسپوچی یک‌کم با دید شکاکانه‌تری به آن سرزمین‌ها نگاه کرد؛ مثل کریستف کلمب مطمئن نبود که اینجا همان آسیا یا هند است. بعد از اینکه رسید، نشانه‌های مختلف و نقشه‌های تا آن روز را که گذاشت جلویش و شکل زمین و فاصله‌ها و سواحل را بررسی کرد، تازه دوزاری‌اش افتاد این خشکیِ بزرگی که در غرب اروپا پیدا کردند و به آن رفت و آمد داشتند، آنی نیست که فکر می‌کردند؛ یک قارۀ جدید است.کف کرده بود از این کشف بشر... حالا دیگر کل داستان عوض شده بود. در گزارش‌اش به دربار پرتغال درآمد گفت: «اینجا قطعاً آسیا نیست، همه‌چیزش فرق دارد، مردمش، آب‌وهوایش، طبیعتش... چطور تا الان نفهمیده بودیم؟ کریستف کلمب روی مردم بومی این سرزمین‌ها اسم Indian یعنی هندی گذاشته بود... اینجا هند نیست، این‌ها هم هندی نیستند.» ولی اسمی هم به ذهنش نمی‌رسید؛ گفت حالا عجالتاً بیایید به اینجا بگوییم... سرزمین جدید. بدش نمی‌آمد به افتخار کشف بزرگی که کرده، اسم خودش را روی این بوم‌وبر تازه بگذارند... ولی خب خجالت می‌کشید. خلاصه یک چند سالی هم اسم این مناطق، سرزمین جدید ماند تا اینکه در سال ۱۵۰۷، مارتین والتزمولر (Martin Waldseemüller) جغرافی‌دان آلمانی، اولین نقشه‌ای که این سرزمین‌های تازه‌کشف‌شده را نمایش می‌داد را ترسیم کرد و برای اولین بار توی نقشه‌اش به این قارۀ نویافته نگفت سرزمین جدید، به یاد آمریگو وسپوچی که فهمیده بود آنجا آسیا نیست، روی نقشه نوشت: آمریکا.باز هم به این راحتی نمی‌شد ثابت کرد که آمریکایی واقعاً وجود دارد. آن‌قدر تعداد کسانی که رفته بودند کم بود و آن‌قدر باور وجود یک خشکی جدید به این بزرگی روی زمین سخت بود که یک‌دفعه و آنی نمی‌شد قبول کرد که باشد، تا دیروز نمی‌دانستیم، امروز می‌دانیم. جدا از آن، اگر یک قارۀ جدید آن هم به این بزرگی روی زمین بوده که هیچ‌کس هیچ خبری از وجودش نداشته، از کجا معلوم زمین خشکی‌های دیگری در آستین نداشته باشد؟باید یک‌جوری با آزمایش، ادعای وسپوچی را ثابت می‌کردند. جغرافی‌دان‌ها آمدند جریان آب اقیانوس‌ها را بررسی کردند. روند جریان آب اقیانوس آرام را با دقت تماشا کردند، بردند روی جدول و فرمول و حدس زدند که بله، شکل جریان این آب دارد می‌گوید احتمالاً باید بین اروپا و آسیا یک خشکی بزرگ باشد. اما انگار بشر دلش نمی‌خواست قبول کند که آن‌قدر فهمش از جهان ناقص بوده...یک‌کم دیگر هم گذشت تا در سال ۱۵۲۲ یک هیئت اعزامی به سرپرستی فردیناند ماژلان یک سفر سه‌ساله را تدارک دیدند تا بروند دور دنیا را با کشتی دور بزنند، قاره‌ای که وسپوچی از آن حرف می‌زد را ببینند و سرآخر برگردند به سرزمین خودشان، اسپانیا.ماژلان توی این ماجراجویی بزرگ، از اقیانوس‌ها و آب‌های ناشناخته عبور کرد و برای اولین بار توانست مسیر غربی از اروپا به آسیا را پیدا کند. این سفر، پر از خطر و سختی بود... توی راه، چند تا از کشتی‌های گروه غرق شدند، خدمه‌هایش از گرسنگی و بیماری جانشان را از دست دادند و خود ماژلان هم در یکی از جنگ‌های محلی کشته شد. از پنج تا کشتی‌ای که راهی این سفر شده بودند، فقط یک کشتی که اسمش «ویکتوریا» بود توانست به سفرش ادامه دهد و برگردد به مبدأ... اما همین بازمانده‌های کم حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند، چون آن‌ها اولین دریانورد‌هایی بودند که دور دنیا را گشتند و برای همیشه ثابت کردند زمین گِرد است و بین اروپا و آسیا، یک خشکی بزرگ، یک قارۀ خیلی بزرگ وجود دارد.به هر حال، با همین اتفاقات است که ما کم‌کم وارد یک زمانۀ جدیدی می‌شویم. سفرهایی که منجر به کشف قارۀ آمریکا شد، سوت شروع مسابقه‌ای را زد که در آن کشورهای اروپایی برای ورود به سرزمین‌های جدید سرودست می‌شکستند و برای استفاده از منابع‌شان با هم رقابت می‌کردند. میان همۀ اروپایی‌ها اما شاید بشود گفت شانس با اسپانیایی‌ها بیشتر از بقیه یار بود. خب این‌ها اولش که خیلی برنامۀ دقیقی نداشتند قرار است وارد کدام بخش قارۀ آمریکا بشوند... همین‌جوری رسیده بودند وسط زندگی یک عده مردم بومی... شناخت درستی هم نداشتند که اینجایی که آمدند چیزی دارد، ندارد، چه‌جوری است اوضاعش. ولی اقبال بلند، رساندشان به مرکز امپراتوری آزتک‌ها؛ شهر تِنوشتیتلان، مکزیکوسیتی امروزی و خیلی نگذشت که اسپانیایی‌ها توانستند فتوحات‌شان را توی آمریکا شروع کنند. داستان مفصلش را گفته‌ایم قبلاً در اپیزودهای مربوط به تمدن‌های قارۀ آمریکا... گروه‌های کُنکیستادور (Conquistador) تشکیل شد که بیایند، سرزمین‌هایی که می‌خواهند فتح کنند را شناسایی کنند، آمار منابع و منافعش را دربیاورند، به پادشاه گزارش بدهند که مثلاً شما اگر فلان‌قدر هزینه کنی این‌قدر سود می‌بری... بعد که جذب سرمایه می‌کردند می‌رفتند و پروژه را پیاده می‌کردند... کلیت ایده هم این‌شکلی بود که مالکیت سرزمین می‌افتاد دست پادشاهی اسپانیا، هر چیزی هم که آنجا پیدا شد بین کُنکیستادورها و دربار قسمت می‌شد... علاوه بر این، دین خدا را هم تبلیغ می‌کردند و مسیحیت را به سرزمین‌های جدید می‌بردند.با همین سیستم، یک گروه حدوداً ۲۰۰ نفری از کنکیستادورهای اسپانیایی به رهبری هِرنان کورتس خودشان را می‌رسانند تا سواحل کاراییب یک سروگوشی به آب بدهند؛ ببینند این قسمت از دنیای جدید چه خبر است... سکنه دارد، خالی است، چطور است... می‌بینند بله، منطقه که مسکونی است، کم هم آدم در آن زندگی نمی‌کند.این ۲۰۰ نفر گرچه خب از اروپا آمده بودند و سلاح و ابزارهای پیشرفته‌تری نسبت به آزتک‌ها داشتند، ولی تعدادشان در برابر چند ده‌هزار عضو لشکر آزتک قابل قیاس نبود. وقتی رسیدند و دیدند یک عده‌ای که خب خیلی هم زندگی ابتدایی‌تر و ظاهراً خشن‌تری داشتند آنجا ساکن‌اند، حتماً که اولش ترس برشان داشته که اوه اوه افتادیم تو دهن شیر، فاتحه‌مان خوانده است. اما وقتی یک جستجو و چاق‌سلامتی کردند با ساکنان محلی، دیدند نه بابا، از این خبرها نیست. این مردم بومی عوض اینکه جلویشان صف بکشند و وارد جنگ و درگیری شوند، استقبال کردند ازشان باهاشان همراه شدند... که کجا بودین بابا تا الان؟ زودتر بیایید ما را از شر این رژیم غاصب نجات دهید.ماجرا از این قرار بود که وقتی هفتاد، هشتاد سال پیش از آن، آزتک‌ها آمده بودند این سرزمین‌ها را مال خودشان کرده بودند؛ زندگی و بساط یک عده از قبایل بومی‌تری که آنجا سکونت داشتند را به هم زده بودند. نه فقط این که از خود این مردم هم به‌عنوان منبع مالیاتی و نیروی کار و حتی قربانی انسانی استفاده می‌کردند؛ این‌ها هم این همه مدت کینه به دل نشسته بودند و حالا که اسپانیایی‌ها رسیده بودند گمان می‌کردند خدا آه دلشان را شنیده و بالاخره منجی‌شان از راه رسیده. که آره، بنشین تا منجی بیاید... باز نمی‌کنیم این ماجراها را. سرانجامش را می‌دانیم؛ که اسپانیایی‌ها آمدند، خودشان که نرفتند هیچ، پشت‌بندشان اروپایی‌های دیگری هم از راه رسیدند که طلا و نقره و منابع ارزشمند دیگر آمریکا را شناسایی کنند، یک بخوربخور مفصلی راه بیندازند و زندگی را نه فقط برای آزتک‌ها، که برای تمام بومی‌های آن منطقه جهنم کنند و اساس سقوط تمدن‌های بومی بزرگ منطقه را هم رقم بزنند.یکی از معروف‌ترین افسانه‌هایی که باعث شد کُنکیستادورها و اروپایی‌های دیگر محکم پیگیر کاوش آمریکا شوند، داستان شهر گمشده ال دورادو (El Dorado) بود. ال دورادو به معنی «مرد طلایی» ریشه‌اش به یک افسانه از قبیله‌های بومی آمریکای جنوبی برمی‌گردد. گفته می‌شد که در سرزمین‌های دورافتادۀ آمازون، یک پادشاهی وجود داشت که هر سال بدنش را با گَرد طلا می‌پوشاند و توی یک دریاچۀ مقدس شیرجه می‌زد تا این طلاها را به خدایان تقدیم کند. این داستان کم‌کم به گوش اروپایی‌ها رسید و از آنجا بود که یک افسانۀ بزرگ‌تر و اغراق‌شده‌تر شکل گرفت: اروپایی‌ها تصور می‌کردند که یک شهری پر از طلا و جواهرات در دل جنگل‌های آمریکای جنوبی پنهان شده؛ شهری که خیابان‌هایش با طلا فرش شده و دیوارهایش از جواهرات درخشان است.این افسانه به قدری جذاب بود که سال‌ها کاوشگرهای اسپانیایی و پرتغالی دنبال این شهر راهی سرزمین‌های ناشناخته در جنگل‌های آمازون و کوه‌های آند شدند... افسانۀ ال‌دورادو به‌مرور زمان تبدیل به نماد طمع و جاه‌طلبی انسان شد. هرچند هیچ‌وقت همچین شهری پیدا نشد، اما جستجو برای آن باعث شد که بخش‌های بزرگی از آمریکای جنوبی کشف بشود و اروپایی‌ها به منابع طبیعی و معادن طلای واقعی این مناطق دست پیدا کنند. در نهایت، ال‌دورادو بیشتر از اینکه یک مکان واقعی باشد، به سمبل آرزوهای دست‌نیافتنی تبدیل شد؛ شهری که در خیال ماجراجوها باقی ماند و یکی از داستان‌های ماندگار تاریخ را ساخت.بگذریم. این اروپایی‌ها که رسیدند به آمریکا، خب دست‌خالی که نبودند، سرباز و اسلحه داشتند؛ اما آن سلاحی که بیشتر از هر داغ و درفشی به نفعشان عمل کرد و خودشان شاید روی آن حساب هم نکرده بودند، بیماری‌های عفونی‌ای بود که همراه خودشان آورده بودند... ساکنان بومی آمریکا که چندین قرن بود داشتند زندگی‌شان را می‌کردند - ایزوله و جدا از باقی دنیا - سیستم ایمنی بدن‌شان هیچ آمادگی‌ رویارویی با ویروس‌های جدید وارداتی را نداشت. برعکس اروپا و آسیا که چه پیش از طاعون مرگ سیاه، چه بعدش، این بیماری‌ها بالاخره از این‌ور به آن‌ور رفته بود، جان یک عده را گرفته بود، یک عده نجات پیدا کرده بودند و مردمش یک حدی از مقاومت در برابر بیماری در بدنشان به وجود آمده بود... اما وقتی اروپایی‌ها رسیدند به این سرزمین‌های جدید، قبل از خودشان مریض‌هایشان بود که دامن مردم بومی آمریکا را گرفت... بیماری‌هایی مثل آبله، سرخک، آنفولانزا. در سرتاسر آمریکا. از بومی‌های ساحل‌نشین تا ساکنین مرکز قاره و بگیر برو الی آخر... برای همین مواردی پیش می‌آمد که وقتی اروپایی‌ها می‌رسیدند به یک سرزمین‌های جدیدی مثل سواحل غربی کانادا، می‌دیدند از جمعیت آنجا تقریباً چیزی باقی نمانده و نسبتاً خالی از سکنه است. معنی‌اش این نبود که آنجاها اصلاً کسی زندگی نمی‌کرده؛ نه، مردم این سرزمین‌ها قبل از رسیدنِ اروپایی‌ها به آن بخش، مرده بودند از بیماری؛ درست‌تر این است بگوییم کشته شده بودند از بیماری‌هایی که با اروپایی‌ها وارد آمریکا شده بود.القصه، اسپانیایی‌ها اولین حکومت اروپایی شدند که در قارۀ جدید مستعمره به وجود آوردند... قصۀ استعمار را هم که آن‌قدر شنیده‌ایم که دیگر همه از بَریم: بهره‌کشی‌ و برده‌داری، آوارگی، نابودی سیستماتیک فرهنگ‌ها و تمدن‌های بومی... میشل دو مونتنی، فیلسوف فرانسوی قرن ۱۶ ماجرا را قشنگ برایمان خلاصه می‌کند. می‌گوید: «کلمب به دنبال مسیحیت و ادویه راه افتاد، اما طلا و برده به دست آورد. به دنبال افتخار بود، ولی دستاوردش زنجیر شد».بخواهیم یک مرور دوخطی بکنیم کل ماوقع را، شاید بتوانیم این‌جوری بگوییم به دورانی رسیده بودیم که پیشرفت اقتصادی گره خورده بود به گسترش بازار. اروپایی‌ها همه‌جای جهانِ شناخته‌شده‌شان را می‌گشتند تا تجارتشان را توسعه بدهند و مشتری جدید پیدا کنند؛ تا اینکه خوردن به دیوارِ عثمانی‌های مسلمان و همین وادارشان کرد مسیرهای دریایی جدید را امتحان کنند و در نهایت قارۀ آمریکا را پیدا کنند. خلاصۀ یک‌جمله‌ای‌اش چه می‌شود؟ اسلام باعث کشف آمریکا شد. آقای رائفی‌پور، تحویل بگیر!استعمار و تحولات اقتصادی و سیاسیاستعمار در قرن ۱۶، برای اسپانیایی‌ها قدرت و ثروت فراوانی به بار آورد. طلا و نقره و فلزات باارزشی که از سرزمین‌ها و معادن آزتک‌ها و تمدن‌های بومی دیگر آمریکای مرکزی و جنوبی بیرون کشیدند و با خودشان بردند اروپا، شعاع نفوذ اسپانیایی‌ها را تا جایی باز کرد که تا آن موقع بی‌سابقه بود. سیل طلا و نقره‌ای که این‌ها با خودشان آوردند، زلزله انداخت به جان ثبات اقتصادی خیلی از کشورهای اروپایی و تورم شدیدی به وجود آورد. دسترسی به منابع بی‌انتهای قارۀ آمریکا، ساختار اجتماعی و اقتصادی اروپا را هم به‌کل تغییر داد... اسپانیا با این ثروت حالا می‌توانست جنگ‌های داخلی و خارجی‌اش را هم تأمین مالی کند.سایر قدرت‌های اروپایی هم که می‌دیدند سرشان دارد بی‌کلاه می‌ماند به تکاپو افتادن که سهمی از این ثروت ببرند و هرجا که می‌توانند دنبال ایجاد مستعمراتی برای خودشان باشند. مسابقۀ دردناک رقابت بر سر به دست آوردن سرزمین‌های بیشتر و استعمار زمین و منابع شروع شد... علاوه بر این‌ها، تجارت سازمان‌یافتۀ برده‌داری بین آفریقا، اروپا و قارۀ جدید هم به‌واسطۀ استعمار آغاز شد. میلیون‌ها نفر از بومیان آفریقا به‌عنوان نیروی کار ارزان به سرزمین‌های آمریکایی منتقل شدند و همین مسئله یک اقتصاد جهانی مبتنی بر برده‌داری و استثمار را شکل داد.قدرت کارل پنجماما اینجا می‌خواهم برای دومین بار شخصیتی را وارد قصه‌مان کنم که اگر یادتان باشد اولین اپیزود رنسانس را با او تمام کردیم: کارل پنجم، امپراتور مقدس روم که رویای متحد کردن اروپا زیر پرچم خودش را داشت و در سال ۱۵۲۷، با لشکر امپراتوری زد شهر رم را غارت کرد و کلی خسارت‌ برای ایتالیا به بار آورد. یادتان آمد؟ نیامد؟ خب مهم نیست. این آقای کارل وارث خاندان هابسبورگ (Habsburg) بود، خانوادۀ سلطنتی‌ای که در آن دوره پادشاهی اسپانیا را به عهده داشت... کارل هم پادشاه اسپانیا بود، هم امپراتور مقدس روم و هم با حفظ سِمت، مدیر و صاحب‌اختیار کلی از سرزمین‌های دیگر اروپا از جمله هلند و بلژیک و اتریش... چه‌جوری؟ با ازدواج‌های سیاسی! سیاست ازدواج‌های دیپلماتیک خاندان هابسبورگ، یک شبکۀ پیچیده و درهم‌تنیدۀ از روابط خانوادگی بین دربارهای اروپایی به وجود آورده بود. نصف خانواده‌های سلطنتی اروپا با هم فامیل بودند و این هزارتوی پیچیده در نهایت به نفع چه کسی تمام می‌شد؟ به نفع امپراتور! چون با این ازدواج‌ها نفوذش در کشورهای مختلف بیشتر می‌شد و قدرتش را در اروپا محکم‌تر می‌کرد.خب، حالا که تا اینجا را فهمیدید وقتشه این را هم بدانید که عمدۀ ثروت و طلا و نقره‌ای هم که از سرزمین‌های تازه‌کشف‌شدۀ آمریکا به اروپا سرازیر می‌شد هم به خزانۀ کارل می‌ریخت، چون ایشان پادشاه اسپانیا بود! برای همین است که می‌گویند کارل پنجم توی یک برهه‌ای از قرن ۱۶ قدرتمندترین آدم روی زمین بوده.اما علت اینکه بنده دست جناب کارل پنجم را اینجا آخر اپیزودی گرفتم آوردم تو قصه این بود که باید بدانیم همزمان با تسلط اسپانیا روی سرزمین‌های جدید و استخراج ثروت‌های فراوانش، توی خود اروپا، یک بحران بزرگ در حال شکل گرفتن بود. زمین، زیر پای کلیسا به لرزه افتاده بود. صدای اعتراض مردم و چهره‌های اصلاح‌طلب دینی بلند شده بود و مردمی که از فساد کلیسا به تنگ آمده بودند راه‌حل را در تغییرات اساسی در نهاد دین می‌دیدند. اینجا بود که جنبش اصلاحات پروتستان شروع شد؛ جریانی که تا ریشه‌های مسیحیت را تکان داد و کارل پنجم را در برابر یکی از بزرگ‌‌ترین چالش‌های دوران حکومتش قرار داد. پس کارل پنجم را یادتان بماند که در اپیزود بعد با او کار داریم.http://paragraphpodcast.ir/</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 13:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وهفت: رنسانس (بخش سوم: از آسمان تا زمین)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-ygenmqgzusrk</link>
                <description>مروری بر قسمت‌های پیشینقصۀ ما از کجا شروع شد؟ از ایتالیای اواخر قرون وسطا. با هم یک چرخ در دولت‌شهرهای ایتالیا زدیم ببینیم چه چیزی این مردم را واداشت که باید زمانه‌شان را عوض کنند. خب ایتالیا کمتر گرفتار جنگ بود، آسیب کمتری دیده بود، توان فکر کردن به خواسته‌ و ناخواستۀ زندگی بیشتر از بقیۀ مردم اروپا در آن‌ها بود.رفتیم سراغ شور و اشتیاقی که برای بازگشت به دوران باشکوه یونان و روم باستان در مردم زنده شده بود. فهمیدیم از دل جستجوی منابع کلاسیک، یک مفهومی بیرون کشیده شد به اسم انسان‌گرایی که یک‌دفعه قهرمان قصه را عوض کرد. حالا دیگر آدمیزاد در این دنیای بی‌انتها پررنگ شده بود و هزاران فکر و ایده و نیاز بود که می‌توانست به آن فکر کند. از مجسمه‌سازی و نقاشی و همۀ جوانب هنر تا فلسفه و ادبیات و علوم مختلف.انسان‌گرایی توانست با کشف «کلمه» خودش را در شخصی‌ترین احوالات انسان هم بروز دهد. مردمی که شیفتۀ خواندن و نوشتن شده بودند، حرف‌هایشان را در قالب نثر و شعر به زبان‌های محلی خودشان ‌نوشتند و این‌جوری زبان‌هایی مثل ایتالیایی و فرانسه و اسپانیایی پا گرفت و شکوفا شد.با دانته و زندگی عاشقانۀ تلخش آشنا شدیم که در نهایت او را به نوشتن شاهکاری به اسم کمدی الهی رساند. از پترارک همه‌‌کاره شنیدیم که هم‌عصر حافظ شیرازی، از زلف یار می‌گفت و تبدیل شد به الگوی نوشتار نسل‌های بعدش. بوکاچیو، چاوسر، سروانتس، به هر کدام از این چهره‌های ادبی سر زدیم و از تأثیرشان در روند تکامل ادبیات رنسانس گفتیم.ظهر، با داوینچی و میکل‌آنژ پای سفرۀ حامیان هنر نشستیم و ماجرای یکی از مهم‌ترینِ این حامیان یعنی خانوادۀ مدیچی را تعریف کردیم. بعد با هم رفتیم آکادمی افلاطونی؛ چون آن روزها به‌خاطر اینکه حرف‌ها و نظرات افلاطون را می‌شد با الهیات مسیحی تطبیق داد، ارادت به او بیشتر و بیشتر شده بود. و البته متوجه شدیم که اختراع ماشین چاپ هم دلیل محکمی بود تا آرا و نظرات مختلف، بتواند به سرعت در کل اروپا بچرخد و مطالعۀ کتاب، چیز ارزان‌تر و در دسترس‌تری بشود نسبت به گذشته.کمی دربارۀ معماری رنسانس صحبت کردیم و تفاوت‌هایی که با معماری دلگیر دوران قبلش، به‌خصوص قرون وسطا پیدا کرد. دم غروب در دژها و قلعه‌هایی که در قرن‌های ۱۳ و ۱۴ تغییر کاربری دادند و تبدیل به عمارت‌های دلنشین مسکونی شدند، استراحت کردیم. آخر روز هم کار را سپردیم به اهل علم و نجوم و ریاضی. از «ارغنون نوی» فرانسیس بیکن گفتیم و توصیه‌اش به لزوم آزمایش و مشاهده برای پیشرفت که معروف شد به «روش علمی».نیکلاس کوپرنیکنیکلاس کوپرنیک در زمستان سال ۱۴۷۳، در یکی از شهرهای لهستان به دنیا آمد. لهستان مذهبیِ محافظه‌کار آن زمان... خانوادۀ نسبتاً متمولی داشت، یک خانوادۀ معتقد اهل خدا و پیغمبر، که خوشبختانه بچه‌شان را محدود نکردند، مجبورش نمی‌کردند کاری که آن‌ها می‌خواهند را انجام دهد. شرایط برای درس خواندن و پی گرفتن علاقه‌های نیکلاس فراهم بود.از آن بچه‌هایی هم بود که از همان موقع معلوم بود باهوش است؛ از آن‌هایی نبود که بگوییم کل زندگی‌اش معمولی گذشت، ولی یک‌دفعه یک‌جا ستاره شد و درخشیدن گرفت. باهوش بود، کنجکاو بود و البته بازیگوش و سر به هوا. ریاضیات و نجوم را دوست داشت؛ شب‌ها زیر آسمان پرستاره دراز می‌کشید و خیره به تیرگی بی‌انتهای شب، با هزار و یک فکری که در سرش می‌چرخید خوابش می‌برد.وقتی ۱۸ سالش شد برای ادامۀ تحصیلاتش از لهستان خارج شد و رفت به مهد رنسانس، ایتالیا. آنجا بود که با نظریه‌پردازی‌های جدید و فضای تغییراتی که رنسانس ایجاد کرده بود آشنا شد. در لهستان سنتی، هنوز احتمالاً خبری از این تحولات نبود.کوپرنیک در ایتالیا اسم «روش علمی» را از این‌ور و آن‌ور شنید... اسم یکی مثل فرانسیس بیکن را، و این ایده را که باید نظریه‌ها را از فیلتر مشاهده و آزمایش گذراند تا بشود جدی‌تر روی آن‌ها حساب کرد. اسب سرکش کنجکاوی‌اش جلوتر از خودش راه افتاد و رفت دنبال اینکه ببیند چیست این روش علمی؟ این فرصت را پیدا کرد به سؤال‌هایی که در ذهنش وجود داشت بیشتر و متمرکزتر فکر کند و پیِ جواب‌‌‌هایشان بگردد. در ایتالیا می‌توانست مرغ خیالش را پر بدهد تا جاهایی که قبل‌تر در جامعۀ محافظه‌کار لهستان نمی‌شد.گذشت و گذشت. فکرها و تحلیل‌ها کم‌کم و ذره‌ذره کوپرنیک را به یک وادی جدید رساندند، به آن نقطه‌ای که خیلی از انسان‌های بزرگ می‌رسند... آن‌جایی که پایت را از زمین سفت و امن باورهایت بیرون می‌گذاری و شروع می‌کنی به حلاجی دانه‌دانۀ اعتقاداتت، مرور بی‌رحمانۀ آن‌چیزهایی که همیشه یک گوشۀ مطمئن در ذهنت داشتند و فکرش را هم نمی‌کردی یک روز به چالش بکشی‌شان. باورها را از انبار پایبندی‌هایت درمی‌آوری، می‌گذاری جلویت، یک‌به‌یک نگاهشان می‌کنی، وارسی‌شان می‌کنی... نه فقط برای اینکه دستمال بکشی تمیزشان کنی دوباره برشان گردانی تو... نه، این‌بار با نگاه انتقادی نظاره‌شان می‌کنی و سرآخر خیلی‌هایشان را با احترام می‌بوسی می‌گذاری کنار و دیگر کاری به کارشان نداری.کوپرنیک روش علمی را که حالا دیگر خوب و درست می‌شناخت به کار گرفت تا ببیند در جهان واقع چه‌جوری جواب می‌دهد. ریاضیات را ترکیب می‌کرد با مشاهداتش، می‌نوشت و محاسبه می‌کرد که چه چیزی دستش را می‌گیرد. می‌نشست به تماشای آسمان شب... سال‌ها این کار را می‌کرد. آن‌چه که با چشم و کمک اسطرلاب و چارک می‌فهمید را یادداشت می‌کرد. می‌نوشت. یک مدت فقط نوشت، نوشت بلکه روزی بتواند از دیده‌ها و محاسباتش به نتیجه‌ای برسد. مدتی که گذشت اطلاعات جمع‌آوری‌شده‌اش را که گذاشت جلویش چند بار مرور کرد، کم‌کم از ایده‌ای که سال‌ها بود در حیاط مخیله‌اش پرسه می‌زد، خاطرجمع شد... پیش خودش گفت: پس زمین نه جایش ثابت است نه مرکز کیهان است. خورشید است که مرکز منظومۀ شمسی است و این زمین و بقیۀ سیاره‌ها هستند که دورش می‌چرخند. تازه زمین نه فقط دور خورشید، که حول محور خودش دور خودش هم می‌چرخد.یک لحظه خودتان را بگذارید جای کوپرنیک، یا نه جای خودش نه، جای یکی از دوستانش... یک عمری خیال می‌کردی، خیال که چه عرض کنم، یقین داشتی این روز و شبی که می‌بینی، این گردش فصول، این حرکت ستاره و سیاره در آسمان بالای سرت، همه‌وهمه برای این است که تو، توی انسان اصلی‌ترین دلیل آفرینشی... کل آفرینش بنا به خواست و ارادۀ مستقیم خداوند پدید آمده تا در خدمت تو باشند. تویِ اشرف مخلوقات روی زمین راحت باشی... ماه و خورشید و فلک را هم خلق کرده که دورت بگردند. حالا فرض کن صدای در می‌آید... می‌روی دم در می‌بینی رفیقت آمده بهت می‌گوید یک دقیقه وقت داری؟ جانم؟ من به یک چیزهایی فکر می‌کنم که تنهایی نمی‌توانم از پس‌شان بربیایم... ببین، کلاً قصۀ ما و این جهان آن‌جوری که فکر می‌کردیم نیست گمانم. واقعیتش این است من و توی آدمیزاد شاید همچین تحفۀ خاصی هم توی این جهان نباشیم... زمین هم مرکز کائنات نیست، همه‌مان داریم دور خورشید می‌گردیم. چه حالی می‌شدیم ما اگر جای این رفیق کوپرنیک بودیم؟نظریۀ جدید کوپرنیک که به آن نظریۀ خورشیدمرکزی می‌گویند، با باورهای قبلی مردم کاملاً مغایرت داشت. کوپرنیک که خودش هم آدم مذهبی و محافظه‌کاری بود، روابطش بد نبود با کلیسا، هم هیجان‌زده بود، هم ترسیده بود بدبخت. شک نداشت اگر این چیزهایی که به رفیقش گفته را عمومی به همه بگوید، حتماً با شکایت و حتی تهدید از طرف جامعۀ مذهبی و دانشمندان هم‌دوره‌اش روبه‌رو می‌شود. برای همین نزدیک ۱۳ سال تصمیم گرفت حرفی نزند و هرچه فهمیده را لای دفترچه‌هایش پنهان کند... اینکه فضا برای شنیدن حرف متفاوت آماده باشد خیلی شرط است، خیلی مهم است. کوپرنیک حتی انگار یک دوره کلاً بی‌خیال انتشار نظریه‌اش شده بود؛ یک‌جایی نوشته: «آن اهانتی که می‌ترسیدم به‌خاطر تازگی و محال بودن نظریه‌ام به وجود بیاید باعث شد کاری که انجام داده بودم را تقریباً بگذارم کنار». اما در هر صورت خوشبختانه در سال ۱۵۴۳، چند ماه قبل از مرگ، کوپرنیک یافته‌هایش را در کتابی به اسم «دربارۀ گردش کرات آسمانی» (On the Revolutions of the Heavenly Spheres) منتشر کرد و نظریه‌اش را به طور کامل شرح داد... همان‌طور که انتظار می‌رفت انتشار این کتاب، سوخت یک انقلاب واقعی را داشت و کوپرنیک را به لقب «پدر نجوم مدرن» رساند.فرضیۀ کوپرنیک که به کوپرنیکانیسم هم معروف است علاوه بر اینکه با عقاید باستانی و حتی شاید مذهبی دربارۀ کرات و اجرام آسمانی در تضاد بود، به یک علت دیگر هم باعث دشمن‌تراشی و ایجاد خصومت با کوپرنیک شد. این فرضیه تهدیدی بود برای جایگاه انسان در کیهان. تا وقتی که زمین مرکز کل هستی بود، خب انسان‌ و علایقش هم مرکزیت داشت. همه‌چیز برای همین انسان آفریده شده بود دیگر... اما اگر قرار باشد بگوییم هستی صدقه‌سر آدمیزاد خلق نشده، دیگر آدم و خواسته‌هایش، آدم و ارتباطش با جهان هم نمی‌تواند به قطعیت سابق بماند. طبیعی بود خیلی از فیلسوف‌ها و دانشمندان علوم دینی با این نظریه مخالف باشند و از اینکه اهمیت انسان، در جهان هستی کمرنگ شود به مخالفت بلند شوند.می‌بینید؟ از نظر من یکی از جذابیت‌های اومانیسم دقیقاً همین‌جاست... اول می‌آید انسان را از صندوقچۀ موهومات و مقدسات بیرون می‌آورد، گردوخاکش را پاک می‌کند، به خودش و نیازهایش نگاه می‌کند، به او می‌گوید تو به خودیِ خودت هم ارزش داری، مهمی؛ ولی بعد، می‌آید می‌گوید خب حالا خیلی هم بهت خوش نگذرد؛ فکر نکن طاق آسمان شکافته و یکی مثل تو از آن آمده‌ای پایین. نه، تو یک موجودی هستی از بین بی‌شمار موجودِ واقع در بی‌شمار سیاره که معلوم نیست زُلفت به کجای این هستی گره خورده.تیکو براهه و یوهان کپلرنظریۀ کوپرنیک که بعد از ۱۳ سال بیرون آمد، خب اکثر دانشمندان و فیلسوف‌ها ردش کردند و علیه خود نظریه و نظریه‌پردازش به مخالفت بلند شدند؛ ولی یک عده‌ای هم بودند که زود آتشین نشدند، گفتند بگذار ببینیم چه می‌گوید اصلاً این بنده خدا. بین آن همه آدم، یک ستاره‌شناس دانمارکی هم بود به اسم تیکو براهه... با همان عقاید باستانی، پیرو نظریۀ زمین‌مرکزی. ولی خب کسی بود که دوست داشت مجال به ایده‌های جدید هم داده شود... گفت یک کاری می‌کنیم اصلاً: می‌شود این نظریۀ جدید کوپرنیک را با ستاره‌شناسی کلاسیک مطابقت بدهیم. این‌جوری می‌فهمیم چه به چه است؛ چه چیزی درمی‌آید.کلاً هم آدم باحالی بوده این تیکو براهه. داستان کم ندارد زندگی‌اش... می‌گویند... حالا بی‌ربط هم هست به قصه‌مان، ولی می‌گویند یک‌جور خوبی هم قُد بوده. زمان دانشجویی با یکی از هم‌دانشگاهی‌هایش سر اینکه چه کسی ریاضیدان بهتری است کَل می‌اندازد، کارشان به دوئل می‌کشد. دوئل می‌کنند با هم. طرف هم می‌زند با شمشیر نصف دماغ براهه را می‌پراند! دوئل سر اینکه چه کسی در ریاضی بهتر است... هیچی دیگر، براهه پروتز می‌گذارد جای دماغش از آن به بعد.حالا بگذریم. ثروتمند هم بود، خاندانش جزو صاحب‌نفوذهای نزدیک به دربار؛ می‌رود و موضوع را با پادشاه دانمارک در میان می‌گذارد که بله همچین برنامه‌ای دارم. می‌خواهم چک کنم ببینم این پسره کوپرنیک حرفش چیست. پادشاه دانمارک هم به او می‌گوید باشد، شما برو یک رصدخانه بساز برای خودت، آنجا مطالعاتت را انجام بده. روی من هم حساب کن اگر پول‌مول کم آوردی.براهه رصدخانه را ساخت و نشست به تماشا، یک چشمش به آسمان و یک چشمش به دفترچۀ یادداشت که هرچه می‌دید را بنویسد... در رصدخانه هم برای خودش از ابزار و وسایل به نسبت ابتدایی آن زمان پر کرده بود، از چارک و ساعت آفتابی تا ذات‌الحَلَق و از این جور وسایل. خبری از تلسکوپ اما نیست. تلسکوپ هنوز اختراع نشده. می‌نشست با چشم غیرمسلح، یعنی همان‌جوری که من و شما می‌توانیم آسمان بالای سرمان را نگاه کنیم، با کمک یک‌سری ابزار ساده، ستاره‌ها و سیاره‌ها و اجرام آسمانی را تماشا می‌کرد، تغییرات‌شان را ثبت می‌کرد؛ بعد سعی می‌کرد از آن‌ها به یک نتیجه‌ای برسد.براهه در نهایت مرکزیت زمین را انکار نکرد؛ اما آمد اصلاحیه‌ای برای نظریۀ زمین‌مرکزی داد. گفت زمین مرکز هستی است، این در آن شکی نیست. ماه و خورشید هم دور زمین می‌چرخند، اما سیاره‌ها دور خورشید می‌چرخند، نه زمین. یعنی زمین مرکز، ماه و خورشید دور زمین، سیاره‌ها هم دور خورشید. ورای آن‌ها هم فلک یا مدار ستارگان وجود دارد، که آن هم دور زمین می‌چرخد... درواقع تیکو براهه در نظریۀ اصلاحی‌اش آمده بود سیارات را از دور زمین برداشته بود گذاشته بود دور خورشید و با خورشید به دور زمین می‌گرداند. این را الان می‌دانیم اشتباه است، ولی خب باز این هم خودش یک قدم بزرگ بود برای اینکه منجمین از آن تخت عاج فرضیات سفت و سختشان پایین بیایند و قبول کنند که می‌شود پا به میدان مشاهدات جدیدتر بگذارند.براهه اولین کسی بود که نشان داد ستاره‌های دنباله‌دار در فاصله‌ای خیلی دورتر از ماه حرکت می‌کنند و داخل جو زمین نیستند؛ از آن مهم‌تر توانست برای اولین بار محل ۸۰۰ ستاره را مشخص کند و اطلاعات جدید و باارزشی در اختیار منجمان آینده قرار دهد. بعد از مرگ براهه یادداشت‌ها و نتایج مشاهداتش رسید به دست شاگرد و همکار آلمانی‌اش، یوهان کپلر (۱۵۷۱–۱۶۳۰).کپلر باری را که براهه تا اینجا به دوش کشیده بود از او تحویل گرفت و مسیرش را ادامه داد تا به کشفیات جذاب‌تری دربارۀ حرکت سیارات برسد... در سال ۱۶۰۹ کپلر در کتاب «ستاره‌شناسی نوین» (Astronomia nova) توانست نشان دهد که مدار حرکت سیارات بیضی‌شکل است، نه دایره‌ای؛ و این‌جوری توانست مدلی برای منظومۀ شمسی ارائه دهد که نسبت به الگوهای قبلی ساده‌تر و عملی‌تر بود. طبق نظریۀ کپلر حرکت همه سیارات از جمله زمین، به خود سیاره و گردشش دور خورشید مربوط است. نکتۀ مهمی که باید در مورد زمانۀ کپلر بدانیم این است که در آن دوره هنوز بشر درکی از جاذبه و گرانش ندارد و خب این گرانش تعیین‌کنندۀ حرکت سیارات است. کپلر می‌آید از یک راهکار ریاضیاتی و هندسی دیگری استفاده می‌کند تا به این اطلاعات دست پیدا کند.کپلر جزو طرفدارهای پرشور کارهای کوپرنیک بود. هر کاری می‌توانست می‌کرد تا نظریۀ کوپرنیک را قدم به قدم توسعه دهد. نامه‌هایی نوشت به ریاضی‌دان‌ها و منجم‌هایی که می‌شناخت و از آن‌ها خواست بیایند با هم برای اثبات نظریۀ کوپرنیک متحد شوند. یکی از این نامه‌ها را برای چه کسی فرستاد؟ گالیلئو گالیله (۱۵۶۴–۱۶۴۲).گالیلئو گالیله و تأیید نظریۀ کوپرنیکگالیله ریاضی‌دانی بود که تا آن موقع بیشتر وقتش را گذاشته بود روی یک‌سری آزمایش دربارۀ سقوط اجسام. یک کتاب جنجالی هم نوشته بود به اسم «در باب حرکت» (On Motion) که در آن یکی از فرضیات ارسطو راجع به سرعت سقوط اجسام را زیرورو کرده بود. گالیله با مشاهده و محاسبه به این نتیجه رسیده بود که سقوط آزاد اجسام، صرف‌نظر از جرمشان که سبک باشند یا سنگین، با یک سرعتی تقریباً برابر اتفاق می‌افتد و اینکه در سرعت سقوط، عوامل دیگری هم دخیل هستند. این ادعای گالیله، طوفان انتقاد علیه‌اش به پا کرده بود؛ اما گالیله آرام و صبور، داشت به توصیه‌ای عمل می‌کرد که یک‌ونیم دهه پیش، فرانسیس بیکن کرده بود: اینکه «خود پدیده‌ها را بررسی کنید و برای همیشه چشم‌بسته تابع نظر یک نفر نمانید».حالا این آدم که مدتی بود ستاره‌شناسی هم برایش جالب شده بود، نامه‌ای از کپلر به دستش رسیده بود که می‌گفت بیا با هم روی نظریۀ‌ کوپرنیک کار کنیم. گالیله می‌دانست مطالعۀ آسمان به‌کلی متفاوت از کار روی پدیده‌های زمینی است. چشم آدمیزاد درصد خیلی ناچیزی از بی‌انتهای کیهان را می‌بیند و به‌خاطر همین محدودیت، تا اواخر قرن ۱۶ مدارک کمی برای تأیید نظریۀ کوپرنیک وجود داشت.اما در سال ۱۶۰۸، تلسکوپ اختراع شد و به یک‌باره ماجرا به‌کلی عوض شد. اختراع تلسکوپ از آن اتفاقاتی است که حاصل طبخ زمانه است. یعنی علی‌رغم اینکه به‌صورت رسمی مخترعش را هانس لیپرشی عینک‌ساز و فیزیک‌دان هلندی (۱۵۷۰–۱۶۱۹) می‌دانند، اما شواهد نشان می‌دهد همزمان و بی‌ارتباط با هم، چند نفر دیگر هم داشتند روی ساختن همچین وسیله‌ای کار می‌کردند. اختراع تلسکوپ همان‌طور که بُرد چشم‌های بشر را فراتر برد، بُرد درکش را هم بیشتر کرد. گالیله بلافاصله بعد از اینکه با ایدۀ تلسکوپ آشنا شد، فهمید این همان چیزی است که می‌تواند مشاهدات اخترشناسی‌اش را دگرگون ‌کند. خیلی سریع تصمیم گرفت تلسکوپ خودش را بسازد و یکی دو سال بعد، این ابزار جدیدش را رو به آسمان گرفت.یکی از اولین کشفیات گالیله بعد از اینکه مجهز به تلسکوپ، به آسمان نگاه کرد این بود که سطح ماه هم مثل زمین صاف نیست و پر از کوه و دره و دهانه‌های آتشفشانی است. با همین کشف، فرض سنتی اینکه اجرام آسمانی مثل یک توپ صیقلی و صاف هستند و هیچ پستی‌بلندی‌ای روی آن‌ها نیست، رفت هوا. اما دومین کشف گالیله برایش از این هم مهم‌تر بود، چون حالا دیگر در برابر منتقدان نظریۀ کوپرنیک تجهیزش می‌کرد. در سال ۱۶۱۰ گالیله چهار تا از قمرهای بزرگ سیارۀ مشتری را رصد کرد. منتقدین کوپرنیک می‌گفتند اگر می‌گویید زمین و باقی سیاره‌ها دور خورشید می‌گردند، پس چطور وقتی زمین دور خورشید می‌گردد، ماه را پشت سر نمی‌گذارد.گالیله هنوز نمی‌توانست علت حفظ فاصلۀ زمین از ماه را توضیح دهد ولی با این کشف دومش می‌توانست به یک سیارۀ متحرک دیگر یعنی مشتری اشاره کند و بگوید ببینید، این هم مثل زمین دارد دور خورشید می‌چرخد، حالا اطرافش را نگاه کنید... می‌بینید آن چند تا را؟ به این‌ها می‌گویند قمرهای مشتری؛ همیشه کنارش هستند؛ دور مشتری می‌چرخند. من حدس می‌زنم احتمالاً ماه هم قمر زمین است و همین ماجرا بینشان برقرار است، یعنی ماه دور زمین می‌گردد. پس قرار هم نیست موقع گردش زمین دور خورشید، لزوماً در مسیرش از ماه بگذرد.گالیله به بحث و دفاع از ایده‌های کوپرنیک ادامه داد؛ کاری هم به توصیۀ دوستانش که گفته بودند هرچه فهمیدی بین خودمان بماند، لازم نیست جار بزنی، نداشت. برعکس کوپرنیک اهل تقیه نبود، می‌زد همه‌جا حرف‌هایش را.اصل دعوای گالیله با طرفدارهای دوآتشۀ ارسطو بود که هرچه ارسطو در قرن ۴ پیش از میلاد گفته بود را این‌ها می‌خواستند در قرن ۱۷ همچنان دربست قبول کنند. در سال ۱۶۳۲ گالیله کتابی نوشت به اسم «گفت‌وگو در باب دو منظومۀ عمدۀ عالم» (Dialogue on the Two Greatest World Systems) که در آن علناً به طرفداری از نظریۀ خورشیدمرکزی کوپرنیک بلند شد و استدلال کرد که زمین به دور خورشید می‌چرخد؛ و در واقع این‌جوری نظر پیروان ارسطو را رد کرد. ارسطویی‌ها بهشان برخورد این قضیه؛ جوابی هم نداشتند برای ادعاهای گالیله، پا شدند رفتند پیش پاپ که دادا شما غیرت نداری؟ تو روز روشن دارند تعالیم کلیسا را زیر سؤال می‌برند، وَهن دین می‌کنند، شما که بزرگ همۀ مایی دست روی دست گذاشتی؟شش ماه بعد از انتشار کتاب گالیله، پخش این کتاب به دستور پاپ متوقف و ممنوع شد و نویسنده‌اش را برای محاکمه کشاندند دادگاه. گالیله را مجبور کردند در یک اعتراف خودخواسته، بیاید اعلام کند که نتیجه‌گیری‌هایی که کرده اشتباه بوده و هرچه که تحت تأثیر نظریه‌های کوپرنیک نوشته مزخرفی بیش نیست. تبعید یا حتی مرگ سرانجامی بود که اگر گالیله چیزی غیر از این در دادگاه می‌گفت انتظارش را می‌کشید، و گالیله تصمیم گرفت سر دوراهی مرگ و زندگی، زندگی را انتخاب کند. با این حال، می‌دانیم که گالیله هیچ‌وقت اعتقادش را نسبت به چیزی که به آن رسیده بود و باور پیدا کرده بود از دست نداد. مشهور است که وقتی دادگاه تمام شد و گالیله آمد بیرون، جلوی ساختمان دادگاه پایش را به زمین کوبید و گفت: «هنوزم در حال حرکته»؛ البته این احتمالاً فقط یک داستان است. اما خب این عبارت یک مَثل شد برای هزاران چیزی که فرسنگ‌ها دور از میل و باور قلبی ماست، ولی به‌خاطر فشارهایی که روی ماست مجبوریم جور دیگری زندگی‌اش کنیم... که یعنی «شما هر چی دوست دارید بگویید، اما حقیقت یک چیز دیگر است». گالیله را برای باقی عمرش در حصر خانگی قرار دادند. اما ماه کی پشت ابر پنهان مانده که این‌بار مانده باشد؟مدتی باید می‌گذشت تا کم‌کم دانشمندان به ثابت بودن خورشید و گردش زمین پی ببرند. سال‌ها بعد از مرگ گالیله و ستاره‌شناس‌های بزرگ عصر رنسانس، دانشمندان همچنان با مسائلی دربارۀ حرکت‌های کیهانی ستاره‌ها و سیارات دست‌به‌گریبان بودند. اگر زمین گرد است و دارد دور خودش می‌چرخد، پس چطور است که ما از زمین نمی‌افتیم؟ چطور است که پرتاب نمی‌شویم بیرون؟ چه‌جوری است که زمین اصلاً خودش یک‌جا در فضا معلق باقی می‌ماند و سقوط نمی‌کند؟ چه‌جوری زمین دور خورشید می‌گردد؟ این‌ها سؤالاتی‌اند که حتی ما هم هنوز هنوز اگر به آن‌ها فکر کنیم جواب درستی برایشان نداشته باشیم.آیزاک نیوتن و نقطۀ اوج انقلاب علمیدر همان سالی که گالیله از دنیا می‌رود، یک جای دیگر اروپا، پسری به دنیا می‌آید که اسمش را می‌گذارند آیزاک یا همان اسحاق نیوتن (۱۶۴۲–۱۷۲۷). گفته می‌شود که چند ماهی هم زودتر از موعد به دنیا می‌آید، نوزاد نارس بوده و آن‌قدر کوچک بوده که کف دست یا توی یک کاسۀ کوچک جا می‌شده؛ امیدی به ماندنش نداشتند... ولی خب خوشبختانه زنده می‌ماند و راهی را که می‌شود گفت از کوپرنیک شروع شده بود، به یک مقصد فوق‌العاده می‌رساند.کاری که نیوتن انجام می‌دهد به‌واقع و به راستی نقطۀ اوج رنسانس از نظر علمی محسوب می‌شود. تا پیش از نیوتن تلاش دانشمندها این بود که حرکت اجرام آسمانی را به صورت هندسی توضیح دهند؛ آن‌قدری که بشود به‌طور علمی این حرکت‌ها را پیش‌بینی‌ کنند. اما خب موفق نبودند در این پیش‌بینی‌هایشان. نبوغ نیوتن در این بود که توانست کل مفهوم حرکت را فرمول‌بندی کند؛ یعنی کل قصۀ حرکت در پهنۀ فضا و هر حوزه‌ای که پای جاذبه در آن وسط باشد، کل این را توانست در قالب یک نظریۀ ریاضیاتی جامع توصیف بکند.این خیلی اتفاق عظیمی بوده. از همه نظر؛ حتی اگر فقط مثلاً از بُعد ریاضیاتی به آن نگاه کنیم. آن زمان، با وجود همۀ پیشرفت‌هایی که ریاضیات کرده بود، هنوز ابزار کافی برای نظریه‌پردازی فیزیکی‌ای که نیوتن به آن احتیاج داشت در اختیار نبود. یعنی ریاضیات هنوز کفاف نیاز نیوتن را نمی‌داده. پس نیوتن می‌آید کل ابزار ریاضیاتی مورد نیازش را خودش از صفر ابداع می‌کند و بنیاد «حساب دیفرانسیل و انتگرال» را می‌گذارد که می‌تواند زبانی برای توصیف پدیده‌های مختلف باشد.ماجرای معروف سیب و نیوتن هم که همه شنیده‌ایم، ظاهراً از قول خود نیوتن نقل شده که افتادن یک سیب از درخت نظرش را به مفهوم حرکت جلب کرده. حالا اینکه دقیقاً چه اتفاقی افتاده نمی‌دانیم، دست‌کم می‌توانیم حدس بزنیم سیب به سرش نخورده. اما مهم این است که نیوتن با توجه به این چیزی که می‌بیند، حرکت اجرام را متأثر از یک نیروی جدید در نظر می‌گیرد به اسم گرانش، و می‌آید اثر این گرانش را روی حرکت چیزها را فرمول‌بندی می‌کند. طبیعتاً قصدمان نیست اینجا خیلی شلوغ و پیچیده‌اش کنیم، ولی اگر بخواهیم خیلی کوتاه بگوییم چرا این کشف نیوتن مهم بوده، می‌توانیم بگوییم چون تا پیش از نیوتن، هیچ ایدۀ دقیق و درست‌ودرمانی دربارۀ ماهیت حرکت اجسام وجود نداشت؛ نمی‌دانستند چرا چیزها حرکت می‌کنند... تا جایی که حتی بعضی از فلاسفه معتقد بودند که حرکت یک ویژگی ذاتی محسوب می‌شود برای اجسام. اما نیوتن پای یک نیروی جهان‌شمول به نام جاذبه یا گرانش را به ماجرا باز می‌کند و در قالب یک مفهومی که در کل کیهان نقش دارد فرمول‌بندی‌اش می‌کند و این‌جوری گرانش خورشید و حرکت اجرام سماوی و مسیر حرکت سیارات منظومۀ شمسی را هم توضیح می‌دهد.نیوتن مجموعۀ این فرمول‌بندی‌ها و نظریاتش را در یک کتابی به اسم «اصول ریاضیاتی فلسفۀ طبیعی» (Philosophiæ Naturalis Principia Mathematica) منتشر می‌کند، که تبدیل می‌شود به یکی از نقاط اوج و قله‌های انقلاب علمی رنسانس. این کتاب به نوعی آغازی می‌شود برای دوران جدیدی به نام عصر روشنگری... که به‌یک‌نحوی دوران بعد از رنسانس است، یا درواقع ادامه‌اش. کم‌کم علم یک ماهیت مستقلی پیدا می‌کند. فلسفۀ علم که با فرانسیس بیکن پا گرفته بود و در زمینه‌های مختلف پیش رفته بود، از این نقطه، یعنی از زمان نیوتن به بعد عملاً باعث می‌شود علم از فلسفه استقلال پیدا کند و تبدیل شود به یک شیوۀ منحصر به فرد برای گمانه‌زنی و توضیح پدیده‌های طبیعی.نگاه آمیخته به دین که یک چیزی حدود دو هزار سال، از زمان یونان باستان وجود داشت، کم‌کم باید تغییر می‌کرد.تقویم گریگورییکی از مباحث داغ دوران رنسانس، مسئلۀ تقویم میلادی بود که حالا با دقیق‌تر شدن محاسبات و پیشرفت امکانات می‌شد رفت سراغش و اصلاحش کرد. تقویمی که مردم تا آن دوره استفاده می‌کردند، بر اساس تقویمی بود که از رومی‌ها به ارث رسیده بود. هر سال به ۳۶۵ روز و ۶ ساعت تقسیم می‌شد؛ اما خب در تقویم این ۶ ساعت را منظور نمی‌کردند، به‌جایش هر ۴ سال، یک روز به سال اضافه می‌کردند و به این سال‌های ۳۶۶ روزه سال کبیسه می‌گفتند. تا اینجایش آشناست برای ما، هیچی. اما هر سال که دقیقِ دقیق ۶ ساعت بیشتر از ۳۶۵ روز نیست؛ در واقع یک‌بار گردش زمین به دور خورشید، ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و فلان ثانیه طول می‌کشد.گرچه این تفاوت زمانی زیاد نیست، جزئی است، ولی اواخر قرن ۱۶، یعنی بعد از نزدیک ۲۰۰۰ سال استفاده از این تقویم، این اختلاف روی هم جمع شده بود و عدد تقویم ۱۰ روز جابه‌جا از زمان واقعی را نشان می‌داد. این‌جوری که مثلاً اعتدال بهاری که می‌شود اول بهار، یکم فروردین، معادل ۲۱ مارس، به‌خاطر لحاظ نشدنِ همین چند دقیقه اختلاف، حالا دیگر افتاده بود به ۱۱ مارس. یعنی دیگر شروع فصل‌ها با تقویم همخوانی نداشت. این تفاوت برای کلیسای کاتولیک خیلی مهم بود؛ چون از اعتدال بهاری برای مشخص کردنِ زمان جشن عید پاک استفاده می‌شود. اگر اعتدال بهاری را اشتباه حساب می‌کردند، روز عید پاک هم نادرست تشخیص داده می‌شد و یک‌سری دیگر از ایام مقدس کلیسا هم تحت‌تأثیر همین نادقیق بودن تقویم به هم می‌ریخت.برای حل این مشکل در سال ۱۵۸۲ پاپ گریگوری سیزدهم از دانشمندان روزگارش کمک خواست. یک راه‌حل بدهید ببینیم چه کار باید بکنیم. این وقایع مال حدوداً ۵۰ سالی قبل از ماجراهای گالیله است، ولی خب علم نجوم هر روز در حال پیشرفت بود. یک منجم ایتالیایی آمد برای اصلاح تقویم محاسباتی کرد و پیشنهادش را به پاپ ارائه کرد. اینکه چه‌جوری چه محاسباتی کرد را بگذریم، خیلی سردرآوردن ازش سخت است؛ ولی بگوییم چه کار کرد. گفتیم تا آن موقع بین تقویم و شروع فصل چند روز اختلاف پیش آمده بود؟ ۱۰ روز. اول آمدند این ۱۰ روز را از تقویم حذف کردند. خب الان مثلاً اعتدال بهاری دیگر درست منطبق می‌شد با همان ۲۱ مارس. حالا برای اینکه دیگر در ادامه این مشکل پیش نیاید باید یک‌جوری از تعداد سال‌های کبیسه کم می‌کردند. نمی‌دانم چه محاسباتی کردند که نتیجه‌اش شد این: گفتند ما که از قبل هر ۴ سال یک‌بار سال کبیسه داشتیم؛ حالا بیایید دو تا شرط برایش بگذاریم: اول اینکه بیایید سال‌های کبیسه را بگذاریم سال‌هایی که به ۴ بخش‌پذیرند. بعد، حالا که این کار را کردیم، هر موقع رسیدیم به سال‌های آخر قرن، یعنی سال‌هایی که آخرشان دو تا صفر دارد، نگاه کنیم ببینیم این عدد به چهارصد تقسیم می‌شود یا نه. اگر تقسیم‌پذیر بود، آن هم سال کبیسه است، اگر نبود آن یک سال را کبیسه حساب نمی‌کنیم. یعنی برای مثال: چهارسال چهارسال می‌آییم جلو، هر چهار سال هم یک سال کبیسه است: سال ۱۵۹۲ کبیسه است، ۱۵۹۶ همین‌طور، می‌رسیم به ۱۶۰۰. نگاه می‌کنیم می‌بینیم ۱۶۰۰ به ۴۰۰ تقسیم‌پذیر است، بله. پس ۱۶۰۰ هم کبیسه هست. اما یک قرن می‌رویم جلو مثلاً... ۱۶۹۲ کبیسه است، ۱۶۹۶ هم کبیسه است، می‌رسیم به ۱۷۰۰... ۱۷۰۰ را به ۴۰۰ تقسیم می‌کنیم، می‌بینیم بخش‌پذیر نیست. پس، ۱۷۰۰ را کبیسه حساب نمی‌کنیم. خیلی پیچیده است، لااقل برای مغز من، ولی این محاسبۀ تقویم جدید که به یاد پاپ گریگوری سیزدهم، تقویم گریگوری نام‌گذاری شده تغییر و اختلاف‌های تاریخی را اصلاح کرد و تا همین امروز هم از آن استفاده می‌شود.پزشکی و علوم تجربیگشتن دنبال راه‌حل‌های علمی، کلیدی بود که مردم اروپا در دورۀ رنسانس، به هر قفلی می‌زدند تا ببینند باز می‌کند یا نه. پزشکی و علوم تجربی هم جزو چیزهایی بود که وقتی به سلاح آزمایش و راه‌حل‌های علمی مجهز شد، انقلاب‌های بزرگی در آن به وجود آمد و مردم را به سرعت از عقاید خرافی و جادو جنبلی دور کرد.آدمی که توان و هوش و از همه‌مهم‌تر آمادگی ذهنی اختراع وسیله‌ای به اسم تلسکوپ را برای مشاهدۀ آسمان داشته، فکر می‌کنید دیگر چه می‌توانست بسازد؟ بله، میکروسکوپ. دقیقاً در همان حول و حوش زمانی‌ای یک عده منجم با تلسکوپ‌هایشان چشم به آسمان و اجرام سماوی دوخته بودند، گروهی از دانشمندان هم برای اولین بار ذرات ریزِ زمینی را توانستند زیر میکروسکوپ ببینند و با یک بُعد جدیدی از حیات روبه‌رو شدند. اختراع میکروسکوپ توانست بالاخره ارتباط بین میکروب‌ها، بهداشت و بیماری را به‌صورت قطعی و علمی نشان بدهد. تا پیش از آن فقط یک عده از دانشمندان، آن هم تازه باهوش‌هایشان حدس می‌زدند باید ارتباطی بین بهداشت و بیماری و موجودات ذره‌بینی وجود داشته باشد؛ ولی خب حالا دیگر میکروسکوپ اجازه می‌داد تا میکروب‌ها را به طور مستقیم ببینند، مطالعه کنند و در نهایت، ارتباط بین آن‌ها و بیماری‌ها را ثابت کنند.در همان وسط‌های قرن ۱۶ در سرزمین بلژیک امروزی اسم یک نفر سر زبان‌ها افتاده بود... به او می‌گفتند آندرئاس وسالیوس (Andreas Vesalius) (۱۵۱۴-۱۵۶۴). طبیب بود و عاشق مطالعۀ آناتومی بدن انسان. وسالیوس صبح‌های زود پا می‌شد، شال و کلاه می‌کرد، وسایلش را برمی‌داشت می‌رفت میدان. کدام میدان؟ میدان اعدام. می‌رفت پای چوبه‌های دار، جنازۀ کسانی که تازه اعدام شده بودند را برمی‌داشت، یا حتی می‌رفت قبرستان سر خاک تازه‌مرحومین، جسدها را بلند می‌کرد با خودش می‌آورد خانه‌اش. در آزمایشگاهش قشنگ با دقت، اندام‌ها را برمی‌داشت، تکه‌تکه می‌بریدشان ببیند توشان چه خبره و از چه بخش‌ها و بافت‌هایی تشکیل شده‌اند. هرچی هم می‌دید را هم می‌نوشت هم نقاشی می‌کرد، طرحش را می‌کشید. وسالیوس این کار را وقتی انجام می‌داد که تشریح و مطالعه روی جنازۀ انسان بر اساس آموزه‌های کلیسا گناه کبیره دانسته می‌شد و هیچ‌جوره نمی‌شد توجیهش کرد. بدن مقدس بود و حتی بعد از مرگ هم نمی‌بایست دستکاری می‌شد. آن موقع، به‌خاطر محدودیت‌هایی که بود پزشک‌ها سعی می‌کردند با چیزی که از تشریح و بررسی جسد حیوان‌های مختلف دستگیرشان می‌شد، در مورد آناتومی انسان هم برآوردهایی داشته باشند، ولی خب این تصورات خیلی درست یا ملموس از کار درنمی‌آمد. برای همین درک قرون وسطایی از بدن و آناتومی خیلی محدود و نادقیق مانده بود.حاصل قصابی‌ها و مطالعات وسالیوس کتاب مصور مشهوری شد به اسم «در باب ساختار بدن انسان» که تبدیل شد به یکی از خشت‌های مهم کاخ بلند پزشکی. این کتاب نادرستی‌های زیادی را که در کتاب‌های آناتومی قبلی وجود داشت، اصلاح کرد و تصاویر دقیقی از اندام‌های داخلی بدن انسان به پزشک‌ها ارائه کرد که تا آن زمان بی‌سابقه بود. تحقیقات اندام‌شناسی از زمان وسالیوس به‌بعد ادامه پیدا کرد و پزشک‌ها توانستند درک انسان از بدن و عملکرد و ساختارش را عمیق و عمیق‌تر کنند تا به امروز برسیم که آناتومی بدن بشود یکی از دروس پایۀ پزشکی مدرن.همین‌طور که بشر داشت بیشتر و بیشتر سر از کار دنیا درمی‌آورد، دامنۀ اختراعات هم بزرگ‌تر و متنوع‌تر می‌شد. ساعت‌های مکانیکی آمدند در زندگی تا دیگر زمان، دقیق‌تر در اختیار مردم باشد. در قرن ۱۴ توپخانه‌های جنگی اختراع شدند؛ یک قرن بعدش تفنگ‌های دستی ساخته شدند، و این باعث شد مسیر جنگ‌ها کلاً عوض شود و زور دولت‌ها و ارتش‌هایشان بیشتر از قبل شود. از تلفیق نوآوری‌های نظامی با ریاضیات توانستند مسیر گلوله‌ها را پیش‌بینی کنند و هدف‌گیری دقیق‌تری داشته باشند. پیشرفت‌های بشر، درست مثل همین الان، همزمان می‌توانست هم در خدمت خیر به کار گرفته بشود هم توسعۀ شر.فرانسیس بیکن که تا اینجا چند باری از او حرف زدیم و نقل قول‌هایی آوردیم، یکی از کسانی بود که در این زمینه هم صاحب‌نظر بود و اعتقاد داشت آدم باید قدرت و اثر اختراعاتش را در نظر بگیرد و مراقب عواقب خواسته یا ناخواستۀ ابداعاتش باشد. بیکن یکی از اولین متفکرانی بود که به اهمیت اخلاق در علم و فناوری اشاره کرد. می‌گفت باید چارچوب اخلاقی‌ای تدوین کرد که علم بشر به نفع و در خدمت انسان‌ها باشد، نه وسیله‌ای برای نابودی‌شان.اوضاع سیاستبه موازات تحولاتی که از هر طرف، در حوزه‌های مختلف قلمرو بشر داشت اتفاق می‌افتاد، سیاست هم ناگزیر بود از اینکه پوست بیندازد، تغییراتی را بپذیرد و به سمت مدرن شدن حرکت کند. یکی از اولین نشانه‌های این دگرگونی در ساختار سیاست در اروپا این بود که به تدریج می‌بینیم بسیاری از پادشاهی‌های کوچک قرون وسطایی که دیگر بقای مستقل برایشان ناممکن شده بود، با هم ادغام می‌شوند و کشورهای متحدی را می‌سازند که به شکل یک دولت مرکزی، مملکت را اداره می‌کنند.در بیشتر کشورهای اروپایی آن زمان، یک نفر فرمانرواست که به تخت سلطنت تکیه زده، برای همین هم این حکومت‌ها را به اسم حکومت‌های پادشاهی ملی می‌شناسند. فرانسه و انگلیس، دو نمونه از این حکومت‌های سلطنتی‌اند که اواخر قرون وسطا تشکیل شدند و رسمیت پیدا کردند. این حکومت‌ها اساس قدرتشان را از طریق به دست آوردن سرزمین‌ها و اختیارات بیشتر تقویت می‌کردند. اما این همۀ ماجرا نبود؛ برای اینکه این قدرت واقعاً پایدار بماند، پادشاه‌ها مجبور بودند با اشراف و حاکمان محلی هر منطقه یک جوری کنار بیایند.این یعنی شما به‌عنوان یک حاکم حواست باشد دست و بال اشراف را نبندی و خیلی دم‌پَرشان نروی... بهشان اجازه دهی در جاهایی که هنوز نفوذ و قدرت دارند میدانداری‌شان را بکنند و فکر نکنند خیلی هم اوضاع عوض شده. چون تا قبل از ظهور این حکومت‌های سلطنتی، خیلی از این اشراف برای خودشان پادشاهی می‌کردند و حالا که باید زیر سایۀ یک پادشاه مرکزی می‌بودند، طبیعی بود که انتظار داشته باشند کسی جلوی قدرتشان را نگیرد. پس پادشاه هم بلد بود به وقتش سبیل‌شان را چرب کند، دُمشان را ببیند که خدایی‌نکرده یک‌وقت هوس کودتا نکنند.متقابلاً اشراف هم برای اینکه حمایت پادشاه را حفظ کنند، تلاش می‌کردند که اوضاع را کنترل کنند و به وقتش برای پیچاندنِ گوش رعیت، از خشونت و سرکوب هم ابایی نداشتند. این رابطۀ پیچیدۀ بین پادشاه‌ها و اشراف، در دوران رنسانس در نقاط زیادی از اروپا وجود داشت و می‌توانیم بگوییم که بخشی از فرایند مدرن شدن سیاست بود.نیکولو ماکیاولی و شهریاریکی از پرسروصداترین نظریه‌پردازان سیاسی اوایل قرن ۱۶، دولتمرد ایتالیایی، نیکولو ماکیاولی بود. شهرت ماکیاولی به کتاب جنجالی و شناخته‌شده‌اش «شهریار» برمی‌گردد که دربارۀ یک موضوع حساس و همیشه‌مطرح در سیاست نوشته شده: یعنی حاکمیت. در این کتاب ماکیاولی یک پیام ساده به فرمانرواها می‌دهد: اینکه آقا جان، اگر می‌خواهی در رأس قدرت باقی بمانی، فقط مهربانی کافی نیست، گاهی وقت‌ها خودکامگی هم لازم است. در کتاب شهریار، ماکیاولی خودکامگی را فضیلت معرفی می‌کند و در دفاع از آن حرف می‌زند.یک بندش را بخوانم برایتان؟ در سال ۱۵۱۳ ماکیاولی در کتابش نوشته: «یک شهریار نتواند در اندیشۀ داشتن همۀ آن چیزهایی باشد که در مردم، نیک شمرده می‌شود؛ زیرا برای پاسداری از دولت خویش چه‌بسا ناگزیر باشد درست‌پیمانی و نیکوکاری و مردم‌دوستی و دین‌داری را زیر پا نهد. بنابراین می‌باید چنان خویی داشته باشد که با دگر شدن روزگار و دگرسو وزیدن باد بخت، دگرسو شود. و چنان که گفتیم جانب نیکی را فرو نگذارد اگر بشود، اما هرگاه که ضرور باشد به شرارت نیز دست تواند یازید.»البته از آنجایی که خود ماکیاولی آدم جمهوری‌خواهی بود، بعضی از اهل فن معتقدند که شاید «شهریار»، یک نوع طنز طعنه‌آمیز است، یعنی درواقع مصداق «ادب از که آموختی از بی‌ادبان» باشد؛ اما تعداد بسیار زیاد دیگری هم هستند که می‌گویند نه، اتفاقاً ماکیاولی واقع‌بین بوده و داشته بر اساس شرایط سیاسی زمان خودش نسخه می‌پیچیده.ماکیاولی چهرۀ جالبی است در تاریخ. در سال ۱۴۶۹ در فلورانس، در یک خانوادۀ مرفه و تحصیل‌کرده به دنیا آمد و از همان نوجوانی عشقش به تاریخ و سیاست، مسیر زندگی‌اش را وارد فعالیت‌های سیاسی می‌کند. در جوانی یک مقام رسمی در جمهوری فلورانس به دست می‌آورد؛ دیپلمات می‌شود و مأموریت‌های سیاسی مختلفی برای دولت‌شهر فلورانس انجام می‌دهد. به‌عنوان نماینده به رم و فرانسه و جاهای دیگر فرستاده می‌شود و با سیاست‌های واقعی دوران رنسانس مواجه می‌شود. این تجربه‌ها، ماکیاولی را با پیچیدگی‌های سیاست آشنا می‌کند و بعدها در کتابش از این آموخته‌ها استفاده می‌کند.ماکیاولی شاهد تحولات سیاسی مهمی در ایتالیا بود؛ از جمله جنگ‌ها، توطئه‌ها، ظهور خانواده‌های قدرتمند، و مهم‌تر از همه، سقوط جمهوری فلورانس که باعث می‌شود یک‌باره شغلش را از دست بدهد و برود سراغ نوشتنِ شهریار. شاید توصیه‌های ماکیاولی در شهریار خیلی تفاوتی با چیزی که هر مشاور حکومتی‌ای به مقام‌های سیاسی کشورش می‌دهد نداشته باشد؛ اما وقتی این توصیه‌ها از زبان یک سیاست‌مرد باتجربه به‌صورت مکتوب و تئوریزه‌شده مطرح می‌شود، تلنگر محکمی به ما دربارۀ پیچیدگی‌های سیاست می‌زند. درس‌هایی که ماکیاولی در این کتاب به ما می‌دهد، تا همین امروز هم در فلسفۀ سیاسی و علم سیاست مطرحند و می‌شود آثار و نمونه‌هایش را دید.نیکولو ماکیاولی را پدر علم سیاست مدرن می‌دانند و ایده‌هایش دربارۀ قدرت، واقع‌گرایی و مصلحت‌گرایی در بسیاری از نظریه‌های سیاسی مدرن، هنوز مورد بحث است. منتقدانش می‌گویند ماکیاولی مروج بی‌اخلاقی و اصطلاحاً ماکیاولیسم است؛ اما طرفدارانش معتقدند که ماکیاولی فقط پیچیدگی‌های قدرت را در دنیای سیاست به تصویر کشیده و اتفاقاً فراوان می‌شود از او یاد گرفت. از او این‌طور دفاع می‌کنند که ماکیاولی نشان می‌دهد قدرت، عنصر اساسیِ سیاست است و برای رسیدن به اهداف سیاسی گاهی وقت‌ها چاره‌ای نیست جز اینکه از ابزارهای مختلفی مثل خشونت و فریب، استفاده کرد. ماکیاولی به ما یادآوری می‌کند که در سیاست هیچ راه‌حل ساده‌ای وجود ندارد. این را من نمی‌گویم، مدافعان ماکیاولی می‌گویند.نمونۀ ماکیاولیستی: لویی یازدهمسرشتی که ماکیاولی از آن حرف می‌زد - حالا چه بگوییم داشته تبلیغش می‌کرده یا اینکه صرفاً شرح می‌داده - میان فرمانروایان رنسانس نمونه زیاد داشت. اما اگر بخواهیم دنبال یک نمونۀ شاخص بگردیم، می‌توانیم این رفتارها را در ویژگی‌ها و رفتارهای لویی یازدهم، پادشاه فرانسه بین سال‌های ۱۴۶۱–۱۴۸۳، پیدا کنیم. لویی یازدهم معروف بود به عنکبوت کیهانی (The Universal Spider)، آن‌قدر که مدام مشغول تنیدن تارهای دسیسه بود؛ و این لویی کسی بود که رهبری تحول حکومت فرانسه را از یک سلطنت نیمه‌مستقل تا تشکیل کشور مستقل فرانسه به‌عهده داشت.لویی در سال ۱۴۲۳ متولد شد و از وقتی خود را شناخت دید عاشق بازی سیاست و قدرت است. پدرش شارل هفتم، پادشاه فرانسه بود. این شارل هفتم همان پادشاهی است که اواخر جنگ صدساله فرانسه و انگلیس حکومت می‌کرد و فرانسه در زمانش اتفاقاتی مثل ظهور ژان دارک را تجربه کرد. لویی پسر این پدر بود، پادشاهی که نه خیلی خوش‌نام بود، و نه توانسته بود جنگ طولانی با انگلیس را به پایان برساند.لویی خیلی زود توطئه‌چینی را شروع کرد؛ اولین حریف تمرینی‌اش را هم گذاشت پدرش. در ۱۷ سالگی دسیسه کرد تا یک‌جوری پدرش را از سلطنت بکشد پایین. با یک‌سری از اشراف ناراضی دست‌به‌یکی کرد برای کودتا، ولی خب نشد. عملیات شکست خورد. باباش هم برای اینکه ادبش کند، پنج سالی تبعیدش کرد به یک منطقه‌ای دوردست، به دور از مقر حکومت. اما این تبعید به لویی فرصت داد تا از راه دور اتفاقات را رصد کند، نقشه‌های بلندپروازانه‌اش را بچیند و منتظر زمان مناسب بماند تا دوباره به صحنه برگردد.آن روزها فرانسه درگیر هزار و یک ماجرا بود. جنگ صدساله که از ۱۳۳۷ بین فرانسه و انگلیس شروع شده بود، تا آن موقع هنوز ادامه داشت و کشور را به لبۀ پرتگاه کشانده بود. فرانسه مجبور بود برای دفاع از کشور و تلاش برای پس گرفتن سرزمین‌هایی‌اش که انگلیس اشغال کرده بود مدام نیرو اعزام کند به خط مقدم. هر دو طرف جنگ فرسوده شده بودند، خسته بودند، سال‌ها بود هیچ‌کدام از طرفین، برتری قابل‌توجهی به دست نیاورده بود. ولی لویی چیزی را می‌دید که باباش نمی‌دید: اینکه انگلیس چند وقتی است درگیر جنگ‌های داخلی هم شده و جنگیدن در چند جبهه برایش از همیشه سخت‌تر است. احساسات میهن‌پرستانۀ فرانسوی‌ها هم بعد از ماجرای ژان دارک یک جوششی در آن افتاده بود که اگر می‌شد درست هدایتش کرد، اگر جانِ این را داشتند که چند تا حملۀ ضربتی بکنند، جنگ را می‌توانستند به نفع خودشان تمام کنند.لویی برگشت پیش باباش، این‌دفعه با یک بستۀ پیشنهادی: بهم اعتماد کن، تا منم این جنگ لعنتی را تمام کنم. اختیار را از پدرش گرفت و دست به‌کار شد و تاکتیک جدیدش را پیاده کرد: فرانسوی‌ها یک‌باره نیروهایشان را از میدان جنگ خالی کردند و به جای جنگیدن مستقیم، رفتند سراغ شهرها و قلعه‌های اشغال‌شده‌ را محاصره می‌کردند و دانه‌دانه از چنگ انگلیسی‌ها درمی‌آوردند. با استراتژی جنگ‌های محاصره‌ای، فرانسه توانست با صرف هزینه و تلفات کمتر، ظرف چند سال تقریباً کل سرزمین‌های اشغال‌شده‌اش را از انگلیس پس بگیرد و سرآخر هم در سال ۱۴۵۳ در یک نبرد نهایی جنگ را به نفع خودش تمام کند. فرانسه با پیروزی در این جنگ، به قدرت اول اروپای غربی تبدیل شد. این جنگ و تمام وقایع متصل به آن موجب شد احساسات ملی‌گرایانه در مردم فرانسه و انگلیس رشد کند و نقشۀ سیاسی اروپا آمادۀ تحولات جدیدی بشود.داشتیم از لویی یازدهم می‌گفتیم، که بعد از توطئه‌هایی که علیه پدرش کرد و مجازاتی هم که شد، برگشت و با پدرش فیت داد و جنگ صدساله را تمام کردند. در سال ۱۴۶۱ شارل هفتم از دنیا رفت و لویی بالاخره به سلطنت رسید.لوییِ پادشاه دنبال مال و منال و زروزیور نبود. می‌گویند حتی توجهی به ظاهرش هم نداشت؛ یعنی در حد معمول هم به خودش نمی‌رسید. لباس‌های تیرۀ ارزان تن می‌کرد. کلاه نمدی سر می‌گذاشت و از همان غذای سادۀ رعایای فرانسوی می‌خورد. قصرهایش دلگیر، اسباب و وسایلش ناچیز و کهنه.فکرش جای دیگری بود، ایده‌ای که دنبال می‌کرد برای کل فرانسه بود نه تاج و تخت و قصر و دربار خودش. لویی تشکیل یک کشور متحد و قدرتمند را از همه‌چیز مهم‌تر می‌دید و می‌خواست تحت هر شرایطی فرانسه را وارد این کانال کند. برای همین یکی از اولین کارهایی که بعد از شروع سلطنتش انجام داد این بود که دُم هرکسی که ممکن بود برای استقلال فرانسه مانع‌تراشی کند را بچیند. اول از همه هم چشم غول را نشانه گرفت، رفت سراغ ارباب‌ها و فرمانروایان محلی فرانسه. این اشراف همان آدم‌هایی بودند که لویی چند سال پیش‌تر با آن‌ها گاوبندی کرده بود برای کودتا علیه پادشاه وقت یعنی باباش. لویی این را می‌دانست که این‌جور آدم‌ها به دردش نمی‌خورند. کسی که یک‌بار از پشت خنجر زده به پادشاه، هیچ بعید نیست دوباره سر یک قضیۀ دیگر بی‌وفایی کند.چه کار کرد؟ آمد یکی‌یکی امتیازهایشان را حذف کرد؛ امتیازهایی که به فرمانروایان محلی و اشراف قدرت می‌داد و عملاً آن‌ها را به رقبای سیاسی پادشاه تبدیل‌ می‌کرد. مثل اجازۀ ضرب سکه، قانون‌گذاری‌های محلی و داشتن دادگاه‌‌های مستقل. لویی این را می‌دانست که اگر بتواند اشراف را مهار کند، راه برای ایجاد یک دولت ملی واحد هموارتر می‌شود.اشراف بزرگ فرانسه که خب معلوم بود تبدیل فرانسه به یک کشور واحد با دولت مرکزی را به ضرر خودشان می‌دیدند، تصمیم گرفتند این حکم جدید را نادیده بگیرند و کارشان را ادامه دهند. شورش‌هایی هم راه انداختند، گنده‌‌هاشان را فرستادند برای شلوغ‌بازی و ترس انداختن به دلِ لویی؛ بلکه حکم را پس بگیرد. اما لویی مشقش را خوب بلد بود. می‌دانست چارۀ کارش در این است که مانع اتحاد و هم‌صدایی اشراف بشود، تا بتواند جدا جدا صداهایشان را خفه کند. اینجاست که می‌گوییم یکی از نمونه‌های تراز ماکیاولیسم، لویی یازدهم است. لویی خشونت و دیپلماسی را با هم ترکیب کرد و جلوی هر کس، با یک ترکیب فراخور حالش بازی کرد. با بعضی از اشراف وارد جنگ شد، گروهی را سبیل‌شان را چرب کرد و بهشان وعدۀ امتیازهای بیشتر داد تا ازشان حمایت بگیرد، عده‌ای را هم به اتهام خیانت و توطئه انداخت زندان.ایدۀ تأسیس یک کشور واحد و دولت ملی، چیزی که در سر لویی می‌گذشت، البته مورد منحصربه‌فرد و بی‌تکراری هم نبود. آن سال‌ها زیاد پیش می‌آمد که پادشاه‌ها با حاکمان محلی کارشان به کشمکش و جنگ کشیده بشود. کم‌کم این ایده برای پادشاهی‌ها به وجود آمد که شاید وقتش است برای ایجاد یک دولت ملی قوی، تشکیل سپاه جنگی را دوباره تعریف کنیم. شاید باید ارتش‌های دائمی به وجود بیاوریم که تنها وظیفه‌شان این است که مهیای جنگ باشند. این‌جوری دیگر لازم نیست برای هر موضوعی دستمان را جلوی اشراف و نیروهای محلی دراز کنیم؛ از آن‌ور هم مجبور باشیم مدام آخورشان را پر کنیم و نگران باشیم یک‌وقت دستمان را در پوست‌گردو نگذارند.لویی به تأسیس اولین ارتش دائمی اروپا در سال ۱۴۳۹ کمک کرد؛ ارتشی متشکل از سربازهای حرفه‌ای تمام‌وقت که تنها به پادشاه پاسخگو بود و از دستورات او تبعیت می‌کرد. این ارتش دائمی نه‌تنها به فرانسه در جنگ‌ها کمک کرد، بلکه به لویی اجازه داد تا قدرتش را در سراسر کشور گسترش دهد و کنترل بیشتری به مناطق مختلف داشته باشد.طی یک قرن بعد، جاهای مختلف اروپا مثل انگلیس و اتریش با الهام از نیروهای ارتش تشکیل شدند و در کشورهای مجاور دریا مثل اسپانیا، همزمان با نیروی زمینی، نیروی دریایی هم به وجود آمد... و همۀ این تحولات، به شکل‌گیری دولت‌های ملی در اروپا کمک کرد.اروپا از عصر امپراتوری گذر کرده بود، هجوم اقوام و قبایل مختلف را تحمل کرده بود، از ساختارهای فئودالی و حکومت‌های محلی خسته شده بود و حالا بعد از بالا و پایین‌های فراوان داشت به سمت ایجاد دولت‌های ملی با مرزهای مشخص و حکومت‌های مرکزی حرکت می‌کرد.تصویری که ما از این دورۀ اروپا می‌توانیم در ذهنمان داشته باشیم، شاید بیشترین شباهت را به اروپای امروزی دارد. کشور فرانسه، کشور اسپانیا، کم‌کم در این دوره است که دارد تعریف جدید و امروزی خودشان را پیدا می‌کنند. حالا دیگر با این سروشکل جدید، لازم بود افرادی هم تربیت شوند تا تحت عنوان دیپلمات، به طور رسمی نقش نمایندۀ کشورشان را در روابط خارجی با کشورهای دیگر داشته باشند. دولت‌ها به راه‌هایی برای ایجاد رابطه و گردآوریِ اطلاعات احتیاج داشتند تا هم بتوانند جایگاه خودشان را در فضای سیاسی بین‌المللی تثبیت کنند هم اینکه بفهمند از نگاه خارجی‌ها، وضعیتشان چطور به نظر می‌رسد. ابزار اصلی حکومت‌ها برای به دست آوردن این اهداف دیپلماتیک، داشتن سفیرهایی بود که در کشورهای دیگر زندگی می‌کردند و به منابع اطلاعاتی گسترده دسترسی داشتند.این ماجراها نطفه‌اش از رنسانس گذاشته شد و آرام‌آرام به بلوغ رسید تا امروز برسیم به سفارت‌های دائمی و کنسول‌گری‌هایی که در تمام کشورها وجود دارد و فعالیت می‌کنند. سُفرای دوران رنسانس هم مثل امروز، نماینده یا عامل حکومت خودشان بودند و سعی می‌کردند در خارج از کشور، از منافع ملی‌شان محافظت کنند. گزارش‌های منظم و مفصلی از تحولات سیاسی، اقتصادی و نظامی کشور میزبان، روابط‌شان با کشورهای دیگر و افکار عمومی نسبت به دولت خودشان را جمع‌آوری می‌کردند و خلاصه، سعی می‌کردند در دعوای سیاست، نفع کشور خودشان را پیدا کنند.پیشرفت‌های اقتصادیرابطۀ انسان‌گرایی و ثروت در اروپای دورۀ رنسانس تقریباً همیشه خوب بود: طبقۀ تاجر، همان طبقه‌ای بود که نسبت به سایر گروه‌های طبقاتی تحصیل‌کرده‌تر، بافرهنگ‌تر و باسلیقه‌تر بود. در یک کلام بلد بود از زندگی‌اش لذت ببرد. سبک زندگی ساکنین این طبقه، خب به‌وضوح با بعضی از آموزه‌های سنتی کلیسا تعارض داشت؛ اما انسان‌گراها که گفتیم خودشان هم آدم‌های بی‌قید و لامذهبی نبودند، عموماً از این در وارد گفت‌وگو با روحانیون می‌شدند که: «بزرگواران، یک‌کم زمانه عوض شده؛ شما هم وقتش است یک قدری شُل کنید، یک نرمشی نشان دهید از خودتان... اینکه ایمان بیشتر را وصل کنید به جیب خالی‌تر دیگر خیلی در کَت ملت نمی‌رود... لزومی هم ندارد این‌طور باشد. اتفاقاً اینکه یک جوان موجهِ متدینی باشد که به سروظاهرش برسد، لباس خوب بپوشد، برای اهل‌بیتش اسباب و وسایل درست بگیرد، آثار هنرمندان را بخرد در خانه‌اش داشته باشد، خیلی هم خداپسندانه است.»لب مطلب انسان‌گراها این بود که آقا احترام به این انسانی که اشرف مخلوقات است، منافاتی با خوب بودن ندارد. این میل به مالکیت و بهتر زندگی کردن بد که نیست هیچی، اصلاً نقش اجتماعی دارد؛ باعث می‌شود آدم‌ها بخواهند یک نقطه درجا نزنند؛ کار کنند، پیشرفت کنند. حتی همین علاقه به بیشتر پول درآوردن را خدا در آدم گذاشته، این جزو سرشت انسان است و تمدن‌های بشری را به وجود آورده، پس نه‌تنها مذموم و ناپسند نیست، که اصلاً وقتی آدم وضعش خوب باشد، به خودش برسد و با همۀ این اوصاف پرهیزگار بماند، آن است که ارزشمند است.از آن طرف، افراطی‌های مخالف انسان‌گراها چه می‌گفتند؟ می‌گفتند این انسان‌گراها فاز اصلاح‌طلبی برداشته‌اند و برای هر غلطی که می‌کنند یک بهانه‌ای دارند؛ این هم توجیهشان است برای رفتن دنبال مادیات. برداشته‌اند همۀ فضیلت‌ها را زیرورو کرده‌اند، به متن کتاب مقدس بی‌احترامی می‌کنند، الان هم سر مردم را شیره می‌مالند که خدا رحمان و رحیم است. پس‌فردا لابد آزادی هم می‌خواهید؟استناد مخالفت‌ این تندروهای مذهبی علاوه بر سیره و کلام بعضی از بزرگان دینشان که توجه بیش از اندازه به پول را موجب آلوده شدن روح آدم می‌دانستند، به آرای کسی مثل ارسطو متکی بود که معتقد بود زایشِ پول از پول خلاف طبیعت است. ارسطو می‌گفت هدف پول تسهیل مبادلۀ کالا و خدمات است و به خودیِ خود ارزشی ندارد.با این حال، اصلاحات رنسانس کم‌کم چیرگی کلیسا در امور مختلف را کاهش داده بود و این تفکرِ از بند رها شده داشت افق‌های جدیدی را پیش رویش می‌دید.صنعت بانکدارییکی از پیشرفت‌های مهم بشر که از رنسانس پا گرفت و توسعه پیدا کرد و در واقع حاصل یک نیاز اساسی انسان آن موقع بود، به وجود آمدن صنعت بانکداری است.با بهتر شدن شرایط اقتصادی عمومی در اروپا، روابط تجاری بین کشورهای مختلف هم گسترش پیدا کرده بود. شهرهای بزرگی مثل ونیز، فلورانس، ژنو، بروژ، تبدیل به قطب تبادل کالا و پول شده بودند؛ و این یعنی نه‌تنها اجناس جاهای مختلف وارد این شهرها می‌شد، پول‌های‌ دولت‌های مختلف هم در آن‌ها دست‌به‌دست می‌شد. این واحدهای مختلف پولی که میان مردم و تجار می‌چرخید، طبعاً با هم ارزششان یکی نبود و تبدیل این‌ها به هم دردسرهای خود را داشت. آن موقع هنوز پول مشترکی هم به آن معنی وجود نداشت که همه روی ارزشش توافق داشته باشند. بود، چرا، مثلاً یک سکۀ طلای ایتالیایی بود به اسم فلورین (Florin) که ارزشش مشخص بود و تا حدی نقشش مثل کارکردی بود که یورو در اروپای امروزی دارد؛ اما خب هم آن‌قدری فراگیر نمی‌توانست بشود، هم اینکه بیشتر از ۲۰۰ نوع و واحد پولی مختلف در سرتاسر اروپا دادوستد می‌شد که درآوردن ارزش دقیق هر کدام و مطابقت دادنش با یک واحد مشترک اصلاً کار آسانی نبود.بین تجار، کمتر کسی بود که وسط هاگیرواگیرِ صادرات و وارداتش با جاهای مختلف، برسد نرخ تبدیل ارزهای مختلف را هم رصد کند. عوضش چه کار می‌کردند؟ ترجیح می‌دادند تجار به جای اینکه شخصاً درگیر این محاسبات پیچیده شوند، کار را بسپارند به یک‌سری صراف‌ ماهر که هم چم‌وخم بازار را می‌شناختند، هم همه‌‌جور پولی دستشان بود. هر واحد پولی که بخواهند به آن‌ها می‌دادند، هرچه می‌خواستند هم از آن‌ها می‌گرفتند.صراف‌ها در جاهای پررفت‌وآمد تجاری مثل بندرها و بازار مستقر می‌شدند. نرخ‌ واحدهای مختلف را دنبال می‌کردند، خرید و فروش این پول‌ها را انجام می‌دادند و درآمدشان هم از کارمزدی بود که بابت تبدیل ارز می‌گرفتند. به تدریج کار صراف‌ها از تبدیل ارز پیش‌تر رفت و علاوه بر اِکسچِنج، سپردۀ ملت را هم قبول می‌کردند؛ در واقع شدند یک صندوقی برای حفظ امنیت و سرمایۀ بازرگان‌ها.با پولی هم که از ملت دستشان بود شروع کردند به کار. به تاجرهایی که لازم داشتند وام می‌دادند، جاهای مختلف سرمایه‌گذاری می‌کردند و از منفعت این کارها یک سودی هم به صاحب سپرده‌ها می‌دادند. خب ما الان چه داریم؟ بانک!اولین بانک‌ها از دل صرافی‌‌های ایتالیا، همین‌جوری بیرون آمدند. بانک مدیچی، بانکی که خانوادۀ معظم مدیچی تأسیس کردند و در قسمت پیش هم کمی درباره‌اش صحبت کردیم در همین دوران بود که تأسیس شد. مدیچی‌ها را یادمان می‌آید دیگر؟ همان خانواده‌ای بودند که نه‌تنها در بانکداری، که در سیاست و هنر هم نفوذ زیادی داشتند و به پیشرفت رنسانس کلی کمک کردند.بانک‌های عصر رنسانس علاوه بر چیزهایی که گفتیم، یک سرویس جدید دیگر هم به مردم ارائه می‌کردند که تا هنوزم خیلی کارراه‌انداز است: حوالۀ پول. تجارت بین کشورهای مختلف مستلزم این بود که دائماً خروار خروار پول از این‌ور دنیا به آن‌ور دنیا جابه‌جا بشود. ولی حمل‌ونقل پول همیشه خطرناک بوده؛ هم خطر سرقت دارد، هم گم شدن پول‌ها، هم اصلاً تقلب و جعل. در همچین موقعیتی با اختراع حوالۀ پول یک‌دفعه کلی از این مصایب آسان شد. در سیستم حوالۀ پول، فرستنده می‌رفت بانک، مبلغی که می‌بایست بدهد را همراه کارمزدش پرداخت می‌کرد، به‌جایش از بانک یک نامه یا حواله می‌گرفت که در آن مبلغ و گیرندۀ این پول مشخص شده بود. حالا به‌جای آن حجم پول، فقط یک حواله بود که می‌داد به طرف، او هم می‌رفت شهر مقصد، کاغذ را می‌داد به یک شعبۀ آن بانک و پولش را می‌گرفت، آن هم به واحد پولی محلی. امن، به‌دردبخور، راحت. سیستم چک و حواله‌های بانکی و این چیزهایی که امروز هم خیلی‌ها با آن درگیریم هم کم‌کم همین‌جوری از تکمیل این فرآیندها به وجود آمده.مهم‌ترین بانکدارهای اوایل عصر رنسانس، سرمایه‌دارهای ایتالیایی ساکن‌ منطقۀ لومباردی بودند که به اسم «بانکدارهای لومبارد» (Lombard Banker) شناخته می‌شدند. این بانکدارهای ثروتمند، کم‌کم با تأسیس شعبه در کشورهای مختلف، نظام بانکی را در اروپا گسترش دادند و بعد یواش یواش بانک‌های دیگری هم تأسیس شدند و رقابت در بانکداری به وجود آمد. با توسعۀ بانکداری، کم‌کم سروکلۀ شرکت‌های سهامی هم به یک شکل ابتدایی پیدا می‌شود. مثلاً یکی از اولین شرکت‌های سهامی یک شرکت انگلیسی بود به اسم موسکوی (Muscovy) که در دهۀ ۱۵۵۰ برای تجارت با روسیه تأسیس شده بود و انحصار تجارت بین این دو کشور را در اختیار داشت. موسکوی جزو اولین نمونه‌های سازمانی بود که برای افزایش سرمایه‌‌اش سهام درست کرد و در یک فضایی مثل بورس سهامش را می‌فروخت و به سرمایه‌گذارها هم امکان این را می‌داد که در فعالیت‌های تجاری‌اش مشارکت کنند.حوزۀ فعالیت موسکوی به‌مرور گسترش پیدا کرد، تا جایی که تجارت روسیه با شمال آسیا را هم به دست گرفت. موسکوی حتی اجازۀ فعالیت در ایران هم گرفت. ایران دورۀ شاه‌تهماسب صفوی... اما خب فعالیت این شرکت سهامی در ایران خیلی موندگار نشد. موسکوی هنوز در ایران آن‌قدری جا نیفتاده بود که نمایندۀ انگلیسی‌اش در ایران مُرد؛ در دورۀ صفوی هم رسم بر این بود که اگر کسی بدون داشتنِ وارث از دنیا می‌رفت اموالش به شاه می‌رسید. شرکت موسکوی هم طبق قرار می‌بایست واگذار می‌شد شاه صفوی؛ اما خب انگلیسی‌ها قرار نبود به همین راحتی دارایی‌شان را از دست بدهند. کلی دوندگی کردند، این در و آن در زدند، تا بالاخره توانستند اموال‌شان را پس بگیرند. بعد از آن هم عطای فعالیت در ایران را به لقایش بخشیدند و رفتند.تخصصی شدن مشاغل و تجارتیکی دیگر از الطاف رنسانس به مردم این بود که به خاطر شکل‌گیری تخصص‌‌ در مشاغل و حرفه‌ها، صنعت و تجارت وارد قلمروی جدیدی شد. هر شهر و منطقه‌ای در اروپا به‌خاطر یک مهارت خاص مشهور شد و این‌جوری شبکه‌ای از استادکارها و صنعتگرها به وجود آمد که دنیا را متحول کرد. مثلاً در فلورانس، طلاکاری و جواهرسازی و پارچه‌بافی رونق پیدا کرده بود... مخمل و ابریشم‌های اعلای آن شهرت جهانی داشت... شهرهای شمالی اروپا مثل گِنت که الان در بلژیک است روی تولید و بافندگی پشم تمرکز کرده بودند، و یک شهری مثل نورنبرگ آلمان تبدیل شد به قطب چاپ و فلزکاری.اما از همۀ این شهرها مهم‌تر، ونیز بود؛ شهری که به لطف موقعیت جغرافیایی بی‌نظیرش، تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین مراکز تجاری دنیا شد. ونیز در شمال ایتالیا، در امتداد ساحل دریای آدریاتیک قرار گرفته بود و به‌خاطر شیشه‌گری‌های ظریف و صدالبته صنعت کشتی‌سازی فوق‌العاده‌اش شهره شده بود، برای همین سهم بزرگی از تجارت دریایی مدیترانه را هم مال خودش کرده بود. از طرفی به‌خاطر بندر طبیعی و دسترسی به مسیرهای تجاری اصلی‌ای که داشت، دروازۀ ارتباطی بین اروپا و شرق بود. این ارتباطات باعث شد تا تاجرهای ونیزی از فرصت استفاده کنند و کالاهای نایابی مثل ادویه، ابریشم، شکر و پنبه را از شرق به غرب اروپا بیاورند و در ازایش پشم و سرب و زاج را از غرب به خاورمیانه ببرند.رونق تجاری ونیز روی اقتصاد و ساختار سیاسی و اجتماعی‌اش هم تأثیر گذاشته بود و عملاً بازرگان‌ها را تبدیل به تصمیم‌گیرهای اصلی سیاست آنجا کرده بود. تا قرن پانزده، جمهوری ونیز یکی از ثروتمندترین شهرهای اروپا بود و حتی از نظر درآمد از خیلی از پادشاهی‌های اروپا جلوتر بود. اما اواخر این قرن، یگانگی و بی‌رقیبی ونیز با چالش بزرگی روبه‌رو شد. امپراتوری عثمانی، این گردباد عظیم شرق که چند وقت پیش امپراتوری بیزانس را در هم شکسته بود، با قدرتی بیشتر از چیزی که پیش‌بینی می‌شد به غرب رسید و آن‌چیزی که ونیز به آن می‌نازید، یعنی تسلطش به مسیرهای تجاری شرق را از بین برد. عثمانی‌ها بندرهای تجاری کلیدی منطقه را تصرف کردند، نفوذشان را تا بالکان گسترش دادند و ترافیک دریایی را با اختلال روبه‌رو کردند. جنگ‌های طولانی و پرهزینه‌ای بین ونیز و عثمانی درگرفت که توازن قوا را در منطقه به شدت تغییر داد. ونیز که روزگاری حاکم بی‌رقیب مدیترانه بود، کم‌کم از قدرت افتاد و قلمروَش کوچک و کوچک‌تر شد. ونیز دیگر هیچ‌وقت به روزهای خوب سابقش برنگشت و در نهایت در قرن هجده به دست ناپلئون بناپارت فتح شد.اما در همین دوران، یعنی وقتی ونیز داشت در سر خودش می‌زد که با عثمانی‌ها چه کند، یک مشکل دیگر، این‌دفعه از غرب اروپا به سراغش آمد که حتی شاید بشود گفت از تهدید ترک‌ها هم جدی‌تر بود: ظهور قدرت‌های جدیدی مثل اسپانیا و پرتغال که شروع کرده بودند به سهم‌خواهی از تجارت با شرق و شکستن انحصار ونیز. این کشورها برای دسترسی به آسیا، دنبال پیدا کردن راه‌های دیگری جز مدیترانه که به دست ونیزی‌ها و ترک‌ها مسدود شده بود می‌گشتند. پرتغالی‌ها سعی می‌کردند آفریقا را دور بزنند و به هند برسند، اسپانیایی‌ها هم قصد داشتند پا به دنیای ناشناختۀ غرب بگذارند و خودشان را به چین برسانند. حالا وقت یک بازی تازه بود... عصر اکتشاف داشت شروع می‌شد.https://paragraphpodcast.ir/منابع اصلی:The Civilization of the Renaissance in Italy by Jacob Burckhardt; The Renaissance: A Short History by Paul Johnson; The Reformation: A History by Diarmaid MacCulloc; Renaissance Thought and Its Sources edited by Paul Oskar Kristeller; Engineering An Empire: Italy&#039;s Rise from Darkness to Renaissance; The Renaissance - The Age of Michelangelo and Leonardo da Vinci </description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 15:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وشش: رنسانس (بخش دوم: تولد دوباره)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-olhhcrywp41s</link>
                <description>مروری بر قسمت اولدر بخش اول، تلاش کردیم شرایط اروپا را در آستانۀ رنسانس درک کنیم. اینکه چرا مردم اروپا این نیاز را احساس کردند که زندگی را از حالت «اتوپایلوت» خارج کنند و به آن تغییراتی بدهند، و اینکه چگونه شرایط برای این تغییرات فراهم شد. داستانمان را از خاستگاه رنسانس، یعنی دولت‌شهرهای ایتالیا، شروع کردیم که در سده‌های پایانی قرون وسطا نسبت به باقی اروپا کمتر درگیر جنگ و بدبختی بودند و آسیب‌های کمتری دیده بودند؛ به همین دلیل مردمش از رفاه نسبی برخوردار بودند و فرصت فکر کردن داشتند تا ببینند در زندگی چه می‌خواهند و چه نمی‌خواهند.اواخر قرون وسطا، شور بازگشت به دوران باشکوه یونان و روم باستان در مردم زنده شده بود. مهاجرت نخبگان از امپراتوری سقوط‌کردۀ بیزانس و منابع باارزشی که با خود به اروپا آوردند، آتش این اشتیاق را بیشتر کرد. عطش کشف دوباره گذشته و در کنارش ظهور انسان‌گرایی، دو بالی شدند که به انسان اروپایی ناخوش‌احوال انگیزه دادند تا از جایی که گیر افتاده بپرد، پرواز کند و بخواهد جهان جدیدی را تجربه کند. شعاع تغییر و تحولاتی که بشر در دوران رنسانس به خود دید، آن‌قدر بزرگ و عمیق و چندبعدی است که ما تصمیم گرفتیم اینجا به‌جای اینکه روی تک‌تک آدم‌ها و اتفاقات متمرکز شویم - که کار آسانی هم اصلاً نیست - با هم سیر رویدادها را ببینیم و روند تغییرات را بشناسیم.کمی از هنر رنسانس گفتیم: از تفاوت‌هایی که با کارهای هنرمندان قرون وسطایی پیدا کرد، از پیشرفت‌های تکنیکی تا تحول دیدگاهی. با چند نفر از بزرگانش در نقاشی و مجسمه‌سازی آشنا شدیم و دیدیم که چطور نقاشی‌ها واقعی‌تر و مجسمه‌ها زنده‌تر از قبل شدند. به دورۀ کوتاه ولی بسیار پربار های‌رنسانس یا رنسانس متعالی هم که کله‌گنده‌هایی مثل داوینچی، میکل‌آنژ و رافائل محصولش بودند، سری زدیم.تاراج رم به دست سربازان امپراتوری مقدس روم در سال ۱۵۲۷، خیلی از چیزهایی را که ایتالیا تا آن موقع به آن می‌بالید، تبدیل به خاکستر کرد؛ ولی نتوانست جلوی نسیم تغییرات رنسانس را بگیرد و مردم را از نیت‌شان دلسرد کند. شوق به یادگیری، توجه به انسانیت و میل به عوض کردن شرایط، از ویرانه‌های رم هم عبور کرد و نشان داد که نیروی خواستنِ یک آیندۀ متفاوت از هر خرابی‌ای بیشتر است. حالا بریم سراغ باقی ماجرا.ادبیاتبرای ما که می‌خواهیم امروز یک نگاه نسبتاً جامع به گذشته پراتفاق رنسانس بیندازیم، شاید چاره‌ای نباشد جز اینکه از کل ماجرا چند سناریوی موازی بسازیم. چند بار از نقطۀ شروع قصه راه بیفتیم و هر بار یک‌سری از شخصیت‌های داستانمان را دنبال کنیم. پس بیایید دوباره با هم برگردیم عقب و این‌بار قاب دوربین‌مان را ببندیم روی یکی دیگر از شاخه‌هایی که رنسانس دچار تحولش کرد: ادبیات.مفهوم انسان‌گرایی، همین جرئت فکر کردن به اینکه آدمیزاد می‌تواند گاهی فراتر از تعاریف کلیسا به خودش نگاه کند و خودش را جز در لباس بندگی خدا، در قامت دیگری هم به رسمیت بشناسد، دریچه‌های جدیدی را به روی مردم اروپا باز کرده بود. آن‌هایی که دستی به قلم داشتند، از عشق، از زندگی، از مرگ... از احساساتی که در همین دو روز حیات تجربه می‌کردند، می‌نوشتند و تازه فهمیده بودند چقدر به این روی زمین بودن نیاز دارند. چقدر آدمیزاد یک‌وقتهایی لازم دارد با صدای بلند بگوید: «من دارم در جهان مادی فانی و ناکامل زندگی می‌کنم، ولی همین هم بد نیست!»انسان اروپایی پا به مسیر بی‌بازگشتی گذاشته بود که برای خودش هم تازگی داشت. قدرت کلمه را فهمیده بود؛ با کلمه فکر می‌کرد، با کلمه تاریکی‌ها را روشن می‌کرد و با کلمه نگاه خودش و دیگران را تغییر می‌داد. شاید بشود گفت «کلمه» معجزۀ رنسانس بود. مردمی که به منابع قدیمی دسترسی پیدا کرده بودند، دیوانه‌وار متون کلاسیک یونانی و رومی را زیرورو می‌کردند، می‌خواندند، می‌بلعیدند و تشنه بیشتر و بیشتر دانستن شده بودند. آن روزها تعداد کسانی که شیفته معجزۀ ادبیات شده بودند اصلاً کم نبود. افرادی بودند که هرچه پیدا می‌کردند را می‌خواندند، از هر موضوعی که بود، مثل کسی که آن‌قدر گرسنگی کشیده که وقتی یک ظرف غذا جلویش می‌گذارند، دیگر فکر نمی‌کند چیست، خوشمزه است یا نه، چقدر دوستش دارد. به سراغ گنجینۀ آثار کلاسیک می‌رفتند و هرچه بود و نبود را می‌خواندند. وقتی هم که مدام بخوانی، وقتی فکر و ذهنت را پر کرده باشی از مفاهیم و کلمات، یک‌دفعه به خودت می‌آیی و می‌بینی چشمه خشک ذهن خودت هم جوشیدن گرفته، می‌بینی قلم دست گرفته‌ای و داری می‌نویسی؛ خلق می‌کنی... و نه فقط به زبانی که تا به‌حال همۀ این کتاب‌ها را خوانده بودی... نه فقط به لاتین، بلکه داری به زبان ملی و محلی خودت، به ایتالیایی، به فرانسه، به اسپانیایی می‌نویسی. تحول بزرگ ادبیات در رنسانس این بود که زبان‌های ملی و محلی و عامیانه هم پایشان به ادبیات باز شد و دیگر همۀ متون به زبان لاتین نوشته نمی‌شد. این‌جوری ادبیات ملی هم در کشورهای مختلف جوانه زد و شکوفا شد.مردم می‌دیدند با نوشته‌هایی که به زبان خودشان نوشته می‌شود، یک‌جور دیگری احساس راحتی می‌کنند؛ برای همین از کتاب‌هایی که به زبان‌های محلی نوشته می‌شد، خیلی بیشتر استقبال می‌کردند. اتفاق جالب این است که یکی دو نسل که گذشت، زبان‌های ملی آن‌قدر فراگیر و پر استفاده شد که حالا دیگر خیلی از مردم حتی زبان لاتین را نمی‌شناختند و از نزدیک ندیده بودند. ظرف یکی دو نسل، کار به جایی رسید که عده‌ای خیال می‌کردند فرهنگ اروپایی دو جور زبان دارد: یکی لاتین که زبان اشراف و روشنفکران است و کتاب‌های کلاسیک را به آن زبان می‌نوشتند؛ یکی هم زبان‌های محلی خودشان که در کوچه و خیابان از آن استفاده می‌شود، مثل ایتالیایی یا فرانسه. فکر می‌کردند این دو تا هیچ ربطی هم به هم ندارند. اواخر قرن ۱۵ است که تازه دوزاری‌شان می‌افتد که ای بابا، این چیزی که به اسم زبان‌های ملی و محلی می‌شناسیم، اصلاً ریشه در زبان لاتین دارد و به‌مرور عوض شده... درواقع لاتینی است که در جاهای مختلف تکامل پیدا کرده و شکلش تغییر کرده.پیشگامان ادبیات رنسانسیکی از اولین نویسنده‌هایی که اوایل رنسانس در دولت‌شهر فلورانس ظهور کرد و آثارش را نه به لاتین، که به زبان عامیانه و محلی خودش، یعنی ایتالیایی نوشت، دانته آلیگیری (۱۲۶۵ تا ۱۳۲۱) بود. دانته در سال ۱۲۶۵ به دنیا آمد و از همان بچگی خیلی زود فهمید عاشق ادبیات است. دانته جزو همان خوره‌هایی بود که وقتی دسترسی به آثار کلاسیک فراهم شد، امان نداد و هیچ کتابی نخوانده از جلو چشمش نمی‌گذشت.۱۸ سالش که بود عاشق دختری شد به اسم بئاتریس. ما می‌دانیم دختره چه شکلی بوده؟ نه والا؛ ولی دانته که جادوی کلمات را می‌شناخت، بلد بود چطور قلمش را روی کاغذ به حرکت درآورد، و در کتابی به اسم «زندگانی نو» داستان عشقش به بئاتریس را برایمان تعریف می‌کند. داستانی که البته متأسفانه دوران وصلش بسیار کوتاه‌تر از هجرانش است. درواقع شاید اصلی‌ترین بهانه‌ای که باعث می‌شود عاشقانه‌ای به اسم «زندگانی نو» به وجود آید، تقدیر غم‌انگیزی است که برایش رقم خورده. بئاتریس در بیست‌وچهارسالگی احتمالاً به‌خاطر یک بیماری از دنیا می‌رود و برای همیشه داغ سنگینی روی دل دانته می‌گذارد. در کتاب «زندگانی نو»، دانته از اولین دیدارش با بئاتریس تا غم عمیقی که به‌خاطر مرگش متحمل شده، همه را می‌نویسد و توضیح می‌دهد چطور اندوه فراق این یارِ ازدست‌رفته تا آخر عمر همراهش می‌ماند. فقدان بئاتریس باعث می‌شود تا نگاه دانته به زندگی تغییر کند و به دنبال معنای زندگی بگردد. معنای زندگی و صدالبته در کنارش معنی مرگ... این جستجوها ادامه پیدا می‌کند تا اینکه در نهایت دانته را به سمت نوشتن مهم‌ترین اثرش، «کمدی الهی» می‌برد.کمدی الهی یک حماسۀ بزرگ مذهبی است که در قالب سه بخش به نام‌های دوزخ، برزخ و بهشت در سال ۱۳۲۱، یک سال قبل از مرگ دانته، منتشر می‌شود. در این کتاب، دانته به زبان شعر، سفری خیالی به جهنم و برزخ و بهشت را تجربه می‌کند و در طول این سفر با شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای زیادی آشنا و همراه می‌شود تا معنی مفاهیمی مثل زندگی، مرگ، عشق و عدالت را پیدا کند. ردپای عشق به بئاتریس و تأثیری که این زن روی زندگی دانته داشته، در کمدی الهی هم به‌وضوح دیده می‌شود، تا جایی‌که این دو اگرچه نه در دنیای واقع، اما لااقل در بهشت خلق‌شده توسط دانته، در نهایت به هم می‌رسند. کمدی الهی اثر پیچیده و چندلایه‌ای است که هنوز و همچنان یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات جهان شناخته می‌شود و تأثیر خیلی عمیقی روی نویسنده‌ها و شاعران نسل‌های بعدی اروپا می‌گذارد. زبان آهنگین و استعاری دانته و خلق فضای درخشانی که دانته برای این اثر بزرگ استفاده کرده، کمدی الهی را جزو دستۀ آثاری می‌گذارد که هنوزم که هنوزه خواندنش برای ادبیات‌دوست‌ها لازم است. دانته وقتی این کتاب را نوشت که هنوز اروپا در اولین مراحل گذارش از قرون وسطا به رنسانس بود؛ انسان‌گرایی تازه قدم‌های اولش را برداشته بود و نوشتن از احساسات زمینی هنوز هیچ باب نبود. جدا از این‌ها، همان‌طور که پیش‌تر گفتم، کمدی الهی به زبان ایتالیایی نوشته شد و سهم عظیمی در تثبیت زبان ایتالیایی به عنوان یک زبان ادبی داشت، آن هم وقتی که زبان رسمی ادبیات اروپا هنوز لاتین بود.دوی امدادی پیشرفتپیشرفت چطوری کار می‌کند؟ خیلی وقت‌ها پیشرفت این است که شما بتوانی حاصل عمر یک عده را با مطالعه، شنیدن، وردستشان ایستادن، یک‌جوری به دست آوری و خانۀ آخر یک چیزی به آن اضافه کنی. بتوانی مرز دانش و شعور آدمیزاد را در یک عرصه‌ای چند متر، چند سانتی‌متر گسترش بدهی. همان‌طور که یکی مثل دانته با مطالعه آثار کلاسیک یونان و روم توانست اثر بزرگی مثل کمدی الهی را بنویسد، راه برای نسل‌های بعدی در ایتالیا و بعدها کل اروپا هم همین‌طوری باز شد که بذری که کاشته شده بود را آبیاری کنند و تبدیل به درخت باروری کنندش و تحویل نسل‌های بعدی بدهند.فرانچسکو پترارک، یکی از کسانی است که در این دوی امدادی پیشرفت، چوب را از کسی مثل دانته گرفت و به دویدن ادامه داد. پترارک هم مثل دانته اهل فلورانس بود. شاعر، نویسنده، اهل پژوهش و البته یکی از پدران اومانیسم. شبیه خیلی از بزرگان آن زمان، جزو کسانی بود که به هر موضوعی سرک می‌کشید و از هر چمن یک گل می‌چید، دایرۀ فعالیت‌هایش خیلی گسترده بود. سونات‌هایی دارد به زبان ایتالیایی که در آن حال‌وهوای عاشقانه زندگی شخصی‌اش را با یک زلالی شگفت‌انگیزی روایت می‌کند. پترارک معشوقه‌ای داشته به اسم لائورا، که غزل‌های عاشقانه زیادی در وصف کمال و جمالش گفته که مشهور و خواندنی هستند. البته چون اثر چندانی از حیات و ممات این بانو لائورا یافت نشده، بعضی‌ها هم حدس می‌زنند که ایشان معشوق فرضی و درواقع دوست‌تخیلی پترارک بوده؛ ولی خب این‌ها دلیل نمی‌شود که ما از خواندن این عاشقانه‌ها لذت نبریم.پترارک هم‌عصر حافظ شیرازی بوده. همان وقت‌هایی که حافظِ ما داشته دنبال مصرع بعدیِ «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم» می‌گشته، پترارک مشغول سرودن شعری بوده که ترجمه یک بندش می‌شود «گیسوی زرین خود را، به دست نسیم سپرده بود، و نسیم، آن را به صدها چین و شکن فریبنده می‌پراکند». آی امان از این گیسوی یار، که دیروز شاعر را به باد می‌داده، امروزم پلیس به‌خاطرش ماشین می‌خواباند!پترارک عاشق مطالعه و احیای متون کلاسیک بود؛ می‌خواند، می‌نوشت و اهل شناساندن این آثار به هم‌عصرانش بود؛ آن‌قدر هم خوب و درست این کار را می‌کرد که تبدیل به الگوی روشنفکران زمان خودش شد. علاوه بر این‌ها، از پترارک چیزی در حدود ۷۰۰ تا نامه هم به جا مانده که به زبان‌های لاتین و ایتالیایی برای اقوام و آشناها و رفقای دانشمندش نوشته و در آن‌ها از همه‌چیز حرف زده؛ از سیاست، ادبیات، فلسفه، عشق، تنهایی، تحلیل‌های سیاسی اجتماعی، مسائل شخصی، همه‌چیز. این نامه‌ها جدا از اینکه به ما یک تصویر قابل‌قبولی از شخصیت پترارک و تفکر و احوالاتش می‌دهد، یک منبع درجه‌یک است برای اینکه بفهمیم سطح زبانی و فکری مردم در قرن ۱۴ چه‌شکلی بوده؛ چه‌جوری حرف می‌زدند؛ یا اینکه در نامه‌نگاری‌های روزمره‌شان از چه عبارت‌هایی استفاده می‌کردند.جایگاهی که پترارک در ادبیات دورۀ رنسانس دارد، چه به‌خاطر همین نامه‌ها، چه به‌خاطر آثار منظوم و منثور دیگرش، و چه برای زحمت‌هایی که برای احیای متون کلاسیک کشید، عملاً تبدیلش می‌کند به الگوی نوشتاری نسل‌های بعد از خودش. در قرن ۱۶، مدل زبان مدرن ایتالیایی با تکیه به سبک نوشتاری پترارک به وجود می‌آید؛ یعنی اینکه چطور ایتالیایی بنویسیم را عملاً با نگاه به آثار پترارک چارچوبش را می‌سازند؛ در شعر هم شاعران بزرگی مثل جفری چاوسر یا شکسپیر در انگلستان تأثیر زیادی از پترارک می‌گیرند. این همان پیشرفتی است که گفتم، شما یک چیزی را از نفر قبلی تحویل می‌گیری و وقتی تحویل می‌دهی، یک ذره، یک کم بهترش کرده‌ای و این یک داستان ادامه‌دار است. باقی‌اش اسم‌ها و آثاری است که می‌شناسیم یا نمی‌شناسیم. من فکر می‌کنم آن‌چه که بهتر است از این قصه به یادگار برداریم این است که حواسمان باشد از کجا شروع می‌کنیم و به کجا می‌رسیم. هر نسلی خواهی‌نخواهی میراث‌دار نسل‌های قبلش است. اگر یک نسل آن‌قدر باهوش و با عرضه باشد که بتواند تشخیص بدهد چه چیزی را باید از پیشینیانش به آیندگان منتقل کند، لازم نیست حتماً اتفاق انقلابی‌ای بیفتد تا آن مملکت فردای بهتری در پیش داشته باشد.جز دانته و پترارک هم مسلماً فراوان بوده‌اند افراد دیگری که بن‌مایۀ رنسانس که شاید اصلی‌ترینش همان انسان‌گرایی باشد را گرفتند و هرکدام به یک روش دستمایه کارهایشان کردند. نمونه‌اش جیووانی بوکاچیو (۱۳۱۳ تا ۱۳۷۵) که او هم پیگیر سفت‌وسخت احیای متون کلاسیک بود. در سال ۱۳۴۸ که طاعون سیاه به ایتالیا رسید، همان‌طور که ماجرایش را در اپیزودهای قرون وسطا گفتیم، جمعیت زیادی از مردم اروپا کشته شدند؛ بوکاچیو وسط این مرگ‌ومیرها بود، ولی جان سالم به در برد. زنده ماند، اما زندگی‌اش تحت‌تأثیر فاجعه‌ای قرار گرفت که تجربه کرده بود. در همین دوران شروع کرد به نوشتن مجموعه‌داستان‌هایی که بعدها به «دکامرون» معروف شد. دکامرون داستان دَه زن و مرد جوان را روایت می‌کند که طی ده روز در دوران طاعون سیاه دور هم جمع می‌شوند و برای هم قصه تعریف می‌کنند؛ قصه‌هایی با تم‌های عشق، سیاست، فرهنگ، ادبیات و فلسفه. داستان‌ها از زبان همین شخصیت‌ها روایت می‌شود و بسته به اینکه هرکدام از این آدم‌ها از چه طبقۀ اجتماعی‌ای هستند و از کجای ایتالیا آمده‌اند، قصه‌هایشان هم حال و فضای متفاوتی دارد. می‌بینید چقدر قالب مدرنی است، چقدر فرمش به‌ظاهر امروزی است. «دکامرون» بوکاچیو تبدیل می‌شود به یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات رنسانس و البته یکی از تأثیرگذارترین متون داستان‌نویسی اروپا، به‌خصوص در ژانر داستان کوتاه.گسترش ادبیات رنسانسقطار تغییرات که از ایتالیا شروع به حرکت کرد، آرام‌آرام از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگری رسید و طی چند دهه بقیۀ اروپا را هم از برکاتش بی‌نصیب نگذاشت.به انگلیس که رسید، چهره‌هایی تربیت کرد مثل شاعر و نویسندۀ بزرگشان جفری چاوسر (Geoffrey Chaucer). چاوسر مقام دولتی داشت، منشی دربار پادشاه بود؛ برای همین فرصت این را داشت که با شخصیت‌های برجستۀ سیاسی و فرهنگی انگلیس نشست‌وبرخاست داشته باشد. شاید بشود گفت چاوسر جزو اولین افراد پیگیر احیای فرهنگ کلاسیک در انگلیس بود. در طول زندگی‌اش زیاد نوشت، به شعر و نثر و با موضوعات متنوع. اما مهم‌ترین اثری که ازش به جا مانده، یک مجموعه‌داستان منظوم به اسم «حکایت‌های کانتربری» (The Canterbury Tales) است که دست بر قضا نیمه‌کاره هم ماند و عمر چاوسر به تمام کردنش قد نداد. با این حال، «حکایت‌های کانتربری» آن‌قدر در تاریخ ادبیات انگلیس اهمیت دارد که نویسنده‌اش را تبدیل کرد به «پدر ادبیات انگلیسی».بذر ادبیات که در خاک هر کشوری یک‌جور بار می‌داد، در فرانسه تبدیل به درخت تناوری می‌شود به اسم فرانسوا رابله (François Rabelais) (۱۴۸۳–۱۵۵۳). داستان‌نویس و هجویه‌نویسی که در کارهایش، کنایه‌های نیش‌دار فراوانی به کلیسا می‌زند و می‌شود منبع الهام بزرگانی مثل جیمز جویس، شکسپیر و خیلی از بزرگان دیگر ادبیات که این‌ها دیگر خودش یک کلاس تاریخ ادبیات مفصل می‌شود اگر بخواهیم سراغ تک‌تک‌شان برویم.این موج نوآوری و خلاقیت همین‌طور نسل‌به‌نسل و دهه‌به‌دهه می‌آید جلو تا در نهایت در قرن ۱۶ اسپانیا یکی مثل میگل دو سروانتس را می‌سازد که رمان بی‌نظیرش «دن کیشوت» (Don Quixote) تبدیل می‌شود به اولین رمان مدرن جهان. سروانتس که خودش زندگی پرفرازونشیبی داشت، در این رمان ماجراهای دنباله‌دار یک اشراف‌زادۀ متوهم اسپانیایی به اسم دن کیشوت را روایت می‌کند که خیال برش داشته یک شوالیۀ قرون وسطایی است و برای همین برای احیای شرافت و افتخار سرزمینش، راهی سفرهای عجیب و غریبی می‌شود.سروانتس با شخصیت‌پردازی دقیق و چندلایۀ رمانش، آدم‌هایی قابل‌لمس و فراموش‌نشدنی را به دنیای شخصیت‌های داستانی می‌آورد که برخلاف داستان‌های قرون وسطایی، هم قابل همذات‌پنداری‌اند و هم از طرفی غیرقابل‌اطمینان. کاراکتر دن کیشوت، دنیای اطرافش را از زاویه‌ای می‌بیند که همزمان خنده‌دار و تراژیک است. در کنارش، سانچو پانزا، خدمتکار وفادار و ساده‌دلش هم هست که با یک دیدگاه واقع‌گرایانه‌تر، ماجراها را متعادل‌تر می‌کند. سروانتس در «دن کیشوت» با طنز و هجو، شوخی و جدی، نقدهای تندی به وضع موجود و زمانۀ خودش می‌کند و لابلای گفت‌وگوهای شخصیت‌هایش، مسائل فلسفی و اخلاقی عمیقی را مطرح می‌کند.ساختارشکنی قالب‌های سنتی و ایجاد روایت چندلایه در «دن کیشوت» تأثیر زیادی روی نویسنده‌های نسل‌های بعد گذاشت و این اثر را برای همیشه ماندگار کرد.حمایت از هنر و هنرمندانهمانطور که قبلاً هم اشاره کردیم، در عصر رنسانس هنر به یک مسئلۀ عمومی تبدیل شده بود، و مردم در امور روزمره‌شان با آن سروکار داشتند و برایش اهمیت قائل می‌شدند. به همین دلیل، بسیاری از هنرمندان بزرگ این دوره، به‌خصوص در ایتالیا، اسپانسر داشتند؛ یعنی توسط افراد و خانواده‌های ثروتمند حمایت می‌شدند تا کارشان را انجام دهند. اگر از یک خانوادۀ ثروتمند بودی و می‌خواستی در جامعۀ اَلیتِ اطرافت سری در میان سرها در بیاوری، بسیار محتمل بود که پولت را خرج خرید یک اثر هنری کنی. این‌جوری هم برای خودت و خانواده‌ات یک پرستیژی می‌خریدی و به بقیه می‌فهماندی که فقط پول ندارید، بلکه جنبه‌اش را هم دارید و هنر هم می‌فهمید؛ هم آن هنرمندی که چشم و ذهن و جانش را برای خلق آن اثر هنری یا ادبی گذاشته بود، می‌توانست با خیال راحت و بدون نگرانی کارش را ادامه دهد. خیلی از کارهای بزرگ، مثلاً مجسمۀ داوود میکل‌آنژ، همین‌جوری ساخته شد؛ بعد از اینکه کار ساختش تمام شد، آن را در سطح شهر برای نمایش عمومی گذاشتند. صاحبش فلان خانواده بود، ولی لذت دیدنش مال همه بود. پس پشتیبانی از هنر، راهی شد تا خانواده‌های ثروتمند آثار هنری را به گنجینه‌های شهرشان اضافه کنند، علاوه بر آن، عرض اندامی هم بکنند و نشان بدهند کت تن چه کسی است. خدایی‌اش آدم می‌خواهد پُز پولش را هم بدهد، این‌جوری بدهد.اما میان این خانواده‌های حامی، یک خانواده هست که می‌شود پدرخواندۀ همۀ حامیان هنر: خاندان مشهور و شناخته‌شدۀ مدیچی. مدیچی‌ها بیشتر از ۶۰ سال حاکمیت دولت‌شهر فلورانس را در اختیار داشتند و جزو اولین کسانی بودند که وقتی بوی تحولات رنسانس به مشامشان خورد، برای این تغییرات فرش قرمز پهن کردند. از آن خانواده‌هایی بودند که نسل به نسل، هرچه ثروتشان بیشتر می‌شد، فرهنگ و شعورشان هم بالا می‌رفت. این‌ها از همان اوایل قرن ۱۵ بانک داشتند، بانکی به اسم بانک مدیچی. در فلورانس، ونیز، رم، ژنو شعبه زده بودند و وام‌های سنگین به اشراف، کارآفرین‌ها و حتی خود دربار سلطنتی می‌دادند. یک همچین وضعی داشتند. اما پولشان را صرف کارهای دیگری هم می‌کردند. یکی از اولین کتابخانه‌های عمومی ایتالیا را خاندان مدیچی ساخت و در آن نسخه‌های دست‌نویس کتاب‌های قدیمی را گذاشت. خیلی از این کتاب‌ها را مدیچی‌ها مأمور می‌فرستادند بروند از مصر و یونان و این جور جاها بیاورند، اصلاً. آثاری مثل هومر، افلاطون، ارسطو؛ دست‌نوشته‌های تاریخ‌نگارهای رومی؛ مجموعه‌های شعر و نمایشنامه و رساله‌های علمی یونانی و لاتین. این‌ها را می‌رفتند می‌آوردند و در دسترس عموم می‌گذاشتند تا مردم بخوانند و استفاده کنند.یکی دو نسل می‌گذرد تا اینکه نوبت به یکی از نوادگان این خاندان می‌رسد، لورنزو د مدیچی (Lorenzo de Medici). لورنزو در سال ۱۴۶۹ وارث کسب‌وکار خانوادگی‌شان می‌شود و مدیریت بانک هم به او می‌رسد. خودش اهل فرهنگ، درس‌خوانده، عاشق سیاست و فلسفه، گلی از گل‌های بهشت. مثل پدرش و مثل پدربزرگش شمّ اقتصادی خوبی داشت. هم مغزش برای پول درآوردن خوب کار می‌کرد، هم دلش برای فرهنگ می‌تپید. لورنزو، آمد کتابخانه‌ای که پدربزرگش ساخته بود را توسعه داد: یک‌سری دانشمند را مأمور کرد بروند دور تا دور اروپا، معبدها و دربارها و کتابخانه‌ها و هرجا که می‌شد را بگردند و متون گمشده یا فراموش‌شدۀ باستانی را بخرند، جمع کنند و به کتابخانه اضافه کنند؛ هم این‌جوری پیگیر جمع‌آوری منابع مکتوب بود، هم حامی خیلی از هنرمندان و متفکران هم‌دورۀ خودش شد تا مردم را از نظر روحی و روانی هم تغذیه کند. زندگی فیلسوف‌ها را تأمین می‌کرد تا در آرا و نظرات فلاسفۀ یونان عمیق شوند و ایده‌های کسانی مثل اپیکور، سیسِرون یا ارسطو را بهتر بفهمند، یا بنشینند بررسی کنند ببینند چقدر می‌شود نظریات افلاطون را با نگرش دینی مسیحیت تطبیق داد.این حمایتی هم که می‌کرد همین‌جوری نبود که یک بودجه‌ای بدهد بگوید بروید دانش‌بنیان خلق کنید سال دیگر برگردید بیشتر بگیرید! نه، خیلی صمیمی، پیگیر و دلسوز بود. لامصب یک‌تنه یک خانۀ هنرمندان و اندیشمندان ساخته بود. اگر بخواهیم لیست چهره‌های سرشناسی که همین فقط لورنزو مدیچی حامی کارهایشان بود را بگوییم، این اپیزود را نمی‌شود یک‌نفری جابه‌جا کرد. یک سفره‌ای پهن می‌کرد که از داوینچی و میکل‌آنژ و بوتیچلی بگیر تا مارسلو فیچینوی فیلسوف یا حتی یکی مثل ماکیاولی دورش می‌نشستند. نقل است میکل‌آنژ پنج سال در قصر مدیچی‌ها با خود لورنزو و خانواده‌اش زندگی می‌کرد و مخارجش را می‌گرفت که بتواند کارهایش را پیش ببرد. بنده خدا اگر الان هم بود اسپانسر پادکست می‌شد، شک ندارم.افلاطون و انسان‌گراییدر دورۀ لورنزو مدیچی، یک مرکز در فلورانس راه‌اندازی شد به اسم «آکادمی افلاطونی». کار این آکادمی پل زدن میان عقاید انسان‌گرایی و مسیحیت بود و خیلی زود به یکی از مهم‌ترین مراکز فرهنگی در ایتالیا تبدیل شد. اسمش را آکادمی افلاطونی گذاشته بودند، چون بر اساس آکادمی معروف افلاطون در قرن ۴ پیش از میلاد ساخته شده بود و در آن استاد و شاگرد می‌توانستند دربارۀ موضوعات و مسائل فلسفی مثل سرشت علم، عشق و مرگ مباحثه و مناظره کنند.وقتی در دورۀ رنسانس دوباره افلاطون را کشف کردند و کارهایش را خواندند، احترام خیلی زیادی نسبت به او پیدا کردند؛ یک‌دفعه افلاطون تبدیل شد به محبوب‌ترین متفکر تمام دوران‌ها. چرا؟ خب افلاطون کاراکتر جذابی است، ولی یکی از مهم‌ترین دلایلی که افلاطون برای مردم آن زمان اروپا روی بورس آمد این بود که در آثار او می‌توانستند برای باورهای مذهبی‌شان استدلال پیدا کنند. بگذارید با یک مثال بهتر توضیحش بدهم: افلاطون مطلق‌گرا بود. معتقد بود ارزش‌ها و ایده‌ها در جهان مطلق و غیرقابل تغییرند. دیگر چه می‌گفت؟ می‌گفت تمام موجودات زمینی به دست یک ذات خیر، یک ایدۀ برتر که می‌تواند تعبیر به خدا بشود، خلق شده‌اند. خب این جهان‌بینی خوراک چه کسانی بود؟ متدینین مسیحی! خیلی با ایده‌های مسیحیت همخوانی داشت.فیچینوی فیلسوف و زبان‌شناس که چند دقیقه پیش اسمش را سر سفرۀ لورنزو مدیچی گفتم و خودش هم مدتی رئیس آکادمی افلاطونی بود، می‌گوید به اعتقاد افلاطون: «خالق، یک عقل خردمند است که بر همه‌چیز حاکم است و می‌تواند به هر چیزی آغاز و پایان ببخشد.» چنین تعریفی برای یک آدم یکتاپرست که هم از بی‌خردی حاکمان دین‌زدۀ قبلی خسته است، هم نمی‌خواهد کلاً بزند زیر کاسه‌کوزۀ دین و همچنان دنبال خدا می‌گردد، بهترین مأمن و پناه است؛ که حالا اعتقادات خودش را از زبان یک فیلسوف بزرگ کلاسیک هم بشنود.با راه‌افتادن آکادمی افلاطونی، مسیحیت یک رفیق خوب به اسم فلسفۀ کلاسیک پیدا کرد. البته این اولین باری نبود که تلاش می‌شد مسیحیت و فلسفه را با هم همراه کنند: یک قرن پیش از آن پترارک هم سعی کرده بود تعالیم سنت‌آگوستین و فلسفۀ سیسرون را با هم ترکیب کند، ولی خب کارش به اندازۀ کافی تأثیرگذار نبود. اما این‌بار موفق شدند فلسفه را ببرند در دل مسیحیت، چون شرایط متفاوت بود؛ به دو دلیل هم متفاوت بود: اولی‌اش اینکه فیچینوی رئیس و اعضای آکادمی افلاطونی جدی کار را پی گرفتند. فیچینو خودش آثار افلاطون را از یونانی به لاتین ترجمه کرد تا عده بیشتری بتوانند افلاطون بخوانند.یک برادرزادۀ خلفی هم داشت این فیچینو، به اسم جیووانی پیکو دلا میراندولا (۱۴۶۳-۱۴۹۴) از آن نوابغ و نوادر دوران. به او می‌گوییم پیکو. این پیکو نه فقط لاتین و یونانی بلد بود، که عربی و عبری هم می‌دانست. کرم کتاب واقعی، اصلاً کتاب را با کتاب روشن می‌کرد. سؤال بزرگ زندگی‌اش هم این بود که بفهمد این مرهمی که فلسفۀ افلاطون روی دل مسیحی‌ها می‌گذارد از کجا آمده. چرا مسیحیت آن‌قدر با استدلال‌های افلاطون حال می‌کند؟ برایش دغدغه بود ببیند اصلاً دین چیست؟ به چه چیزی می‌گویند دین درست؟ می‌شود به یک تعریف شسته‌ورفته از دین رسید یا نه؟ دل‌مشغولی‌اش این بود ببیند آیا دین همان چیز مطلقی است که کلیسا به ما معرفی می‌کند، یا نه می‌شود دین را هم برد در قالب فلسفۀ نسبی‌گرایی و یک‌کم بازتر و منعطف‌تر به آن نگاه کرد؟پیکو لابلای خواندن‌ها و تفکراتش به این ایده رسید که: احتمالاً می‌شود به عامل مشترکی که دین‌های باستانی و جدید را به هم وصل می‌کند رسید. حرفش این بود که یک چیزهایی هست که مشترک است بین دین‌هایی که از قرن‌ها و هزاره‌ها پیش وجود داشته با چیزی که ما امروز به آن باور داریم؛ این را اگر خوب بگردیم می‌توانیم پیدا کنیم. در سال ۱۴۸۶ تصمیم گرفت یک مناظرۀ بزرگ راه‌ بیندازد، دعوت کند از بزرگان دین و نظریه‌پردازان دینی که بیایند مباحثه کنند، هرکس ایدۀ خودش را بگوید، این عامل مشترک دینی را بکشند بیرون، کشفش کنند. خودش هم پیش‌قدم شد و ۹۰۰ فرضیه و سؤال آماده کرد و نوشت برای این مناظره. وضع جد اندر جدش که خوب بود، گفت نمی‌خواهم کسی حرفی داشته باشد ولی غصۀ چه‌جوری و چطوری آمدن به دلش باشد. این وعده را داد که اگر کسی می‌خواهد در این مناظره شرکت کند ولی وسعش نمی‌رسد، هزینه‌اش با من. همه‌چیز آماده شده بود برای برگزاری این مناظره که احتمالاً سرنخ‌های جالبی از اصول مشترک ادیان به ما می‌داد، یا لااقل یک گزارش خوب می‌شد از چکیدۀ فرضیات و باورهای دینی قرن ۱۵. اما این مناظره در دقیقۀ ۹۰ با مخالفت پاپ (اینوسنت هشتم) و عده‌ای از علمای دینی وقت لغو شد. حضرات بعضی از این سؤال‌ها و فرضیه‌هایی که پیکو مطرح کرده بود و قرار بود راجع به آن بحث کنند را بی‌حرمتی به مقدسات و بدعت در دین تشخیص دادند و کل برنامه را فرستادند هوا. بله. البته پیکو بی‌خیال ایده‌ای که داشت نشد و در همان سال، کتابی نوشت به اسم «خطابه‌ای در باب کرامت انسان» که در آن از خودش و دلایلش برای اینکه چرا می‌خواست آن مناظره را برگزار کند دفاع کرد. آغاز کتاب پیکو، با این عبارت بود: «من در کتاب‌های عربی خوانده‌ام که در معرکۀ دنیا هیچ‌چیزی تحسین‌برانگیزتر از انسان وجود ندارد.»زبان و خط در دوران رنسانسیک پرانتز بزرگ اینجا باز کنم، بعد برویم سراغ بقیۀ ماجرا. بعد از تأسیس اولین دانشگاه‌ها در قرن ۱۲، درس‌ها همه به زبان لاتین ارائه می‌شد؛ اما این زبان لاتین با لاتینی که در امپراتوری روم صحبت می‌شد متفاوت بود. یک زبانی بود تلفیق‌شده با زبان اقوام مهاجر، که سروشکل متفاوتی پیدا کرده بود و با آن زبان اصیل باستانی فرق داشت. انسان‌گرایی رنسانس که از راه رسید، خب می‌دانیم قصدش این بود که یک دنده‌عقب جدی بگیرد و برود فلسفه و هنر و ادبیات و کلاً تجربیات و انسانیات عصر باستان را از نو مطالعه کند. این ماجراها که شروع شد، گفتند خب ما که داریم می‌رویم عقب، چرا این دانش‌ها را به زبان اصلی خودشان تجربه نکنیم؟ چرا لاتین کلاسیک را دوباره احیا نکنیم؟ این شد که یک گروه از نویسنده‌هایی که سرشان برای این کارها درد می‌کرد، افتادند به دنبال قدیمی‌ترین کتاب‌هایی که به زبان لاتین نوشته شده بود. رفتند و کتابخانه‌ها را تا جایی که می‌شد زیرورو کردند، دنبال کتاب‌هایی که حدس می‌زدند احتمالاً باید در عصر یونان و روم نوشته شده باشد. گشتند، دست پر هم برگشتند، اما خب یک مشکل کوچک وجود داشت: اینکه چیزهایی که پیدا کرده بودند لاتین کلاسیک نبود!قدیمی‌ترین کتاب‌هایی که این رفقای ما پیدا کرده بودند، مربوط بود به حدوداً قرن ۹ میلادی و به رسم‌الخط عصر کارولنژی نوشته شده بود؛ یک خطی که همین الان اگر ما ببینیم یک حد زیادی‌اش را می‌توانیم بخوانیم یا لااقل حروفش را تشخیص می‌دهیم. این بنده‌های خدا زده بودند به دل کتابخانه‌ها که آثار لاتین کلاسیک پیدا کنند، ولی رسیده بودند به متونی که هم‌عصر شارلمانی و یک‌کم بعدترش نوشته شده بود، و خیال می‌کردند این حتماً همان شکل الفبا و نوشتاری است که رومی‌ها داشتند.خلاصه شروع کردند به رونویسی و کپی از کتاب‌ها. گفتم کپی؟ بله، چون این دوران همزمان بود با یک اتفاق خیلی خیلی بزرگ و مؤثر دیگر در تاریخ جهان، یعنی اختراع ماشین چاپ؛ که دو سه دقیقه دیگر به آن می‌رسیم. ولی بگذارید این ماجرا را تمام کنیم: وقتی نویسنده‌ها شروع کردند به تقلید از الفبایی که فکر می‌کردند الفبای لاتین کلاسیک است، خب طبیعتاً همین حروف هم وارد دستگاه‌های چاپ شد و کم‌کم عمومیت پیدا کرد و مورد استفاده همه قرار گرفت؛ و این استفاده ادامه پیدا کرد تا امروز. به این خاطر است که الفبای لاتینی که ما امروز داریم، خیلی شبیه به الفبای عصر شارلمانی است. این‌ها قصدشان این بود که حروف و نوشتار زمان روم باستان را زنده کنند، ولی بیشتر از عصر شارلمانی عقب نرفتند.حالا من و شمایی که امروز داریم راجع به این ماجرا حرف می‌زنیم، می‌دانیم خط رومی باستان واقعاً چه‌شکلی بوده؟ بله که می‌دانیم. لاتین کلاسیک می‌شود گفت ظاهرش تقریباً هیچ شباهتی به لاتین عصر شارلمانی ندارد؛ خواندنش خیلی سخت است، یک‌کم شبیه خط میخی است و حروف تقریباً به‌صورت پیوسته نوشته می‌شوند. درواقع جد الفبای لاتینی که ما امروز می‌شناسیم این است، ولی خب خیلی متفاوت‌تر. نویسنده‌های رنسانس اگر می‌دیدند چقدر چیزی که پیدا کردند با آن چیزی که دنبالش بودند تفاوت دارد، احتمالاً پری برایشان باقی نمی‌ماند. تهش را بخواهم بگویم این است که ما به‌خاطر همین اشتباه دوران رنسانس است که الان حروف روی کیبورد‌هامان این‌شکلی است، شبیه حروف و نوشتار عصر شارلمانی است. وگرنه اگر آن موقع واقعاً لاتین کلاسیک را پیدا کرده بودند، احتمالاً حروف لاتینِ روی کیبوردها و در کتاب‌ها کلاً یک‌جور دیگری می‌بود. پرانتزمان را ببندیم.اختراع ماشین چاپ و گسترش رنسانسخب... بیایید ماجرایمان را با یک سؤال ادامه بدهیم: فکر می‌کنید اگر رنسانس از ایتالیا پایش را بیرون نمی‌گذاشت، باز هم همین‌قدر تأثیرگذار می‌شد؟ جواب این سؤال احتمالاً خیلی واضح است، پس شاید بهتر باشد سؤالم را یک‌جور دیگر بپرسیم: اصلاً چی شد که تحولات بزرگی که رنسانس ایجاد کرد از ایتالیا به جاهای دیگر اروپا هم صادر شد؟ یک گریز مختصر دوباره‌ای بزنیم به جایگاه ایتالیا در این دوره. یادتان است، گفتیم کشور ایتالیایی که به شکل واحد وجود نداشت آن موقع؛ اما فهمیدیم دولت‌شهرهایی که در آن برهۀ زمانی در سرزمین ایتالیا سر کار بودند، توسعه‌یافته‌ترین، شکوفاترین و شهری‌ترین بخش‌های اروپا را تشکیل می‌دادند. بخواهیم یک مقایسه‌ای بکنیم با پادشاهی انگلستان، مثلاً در قلمروی انگلیس قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی، فقط یک شهر است که اهمیت دارد... فقط لندن. ولی در سرزمین ایتالیا، شهرهایی که مهمند و جمعیتی بیشتر از ۱۰ هزار نفر دارند خیلی بیشترند... تجارت در آن‌ها متمرکز است، زندگی روشنفکری جریان دارد و فرهنگش زنده است.پس جای تعجب نیست که ظهور متفکران روشنفکر، جوشیدن مفاهیم اومانیستی و این تأکید بر سرلوحه قرار دادن یونان و روم باستان، از ایتالیا سرچشمه می‌گیرد و از آن‌جا هم به نقاط دیگر اروپا سرایت می‌کند. اروپایی‌ها قبول کرده بودند که ایتالیا رهبر جریان‌های جدید است، حالا این جریان می‌توانست مربوط به علوم انسانی و تجربی باشد، می‌توانست مربوط به مسائل فرهنگی باشد، یا سلیقه و پوشش... اما اختراع ماشین چاپ، سرعت انتقال این انقلاب را هرچه که بود، چندین برابر کرد.خود چاپ اساساً در تاریخ بشر پدیدۀ جدیدی نبود، چندصدسالی سابقه داشت. مثلاً در چین ما از قرن ۱۰ و ۱۱ می‌دانیم که متون چاپ‌شده داشتند. حروف را روی بلوک‌های چوبی ثابت حکاکی می‌کردند؛ روی آن را با قلم‌مو جوهر می‌زدند و روی کاغذ فشار می‌دادند. اما در اروپا چاپ کلاً به یک شکل دیگری توسعه پیدا کرد. یوهان گوتنبرگ، کسی که اسمش با اختراع ماشین چاپ گره خورده، کسی بود که چاپ را وارد یک مرحلۀ جدید و انقلابی کرد که به آن می‌گویند «چاپ با حروف متحرک». در ماشین چاپ گوتنبرگ، حروف الفبا، به صورت مجزا و البته برعکس روی بلوک‌های فلزی تراشیده می‌شدند و در یک قالب بزرگ کنار هم گذاشته می‌شدند. خوبی این حروف متحرک این بود که می‌شد راحت بلوک‌های حروف را جابه‌جا کرد، پس‌وپیش کرد و با آن یک متن تازه نوشت. بعد از اینکه حروف را آن‌طور که می‌خواستند کنار هم می‌گذاشتند، سطح این قالب را در جوهر می‌زدند و دستگاه روی کاغذ فشارش می‌داد تا نقش نوشته‌ها روی کاغذ بیفتد. یکی از اولین کتاب‌هایی که با ماشین چاپ گوتنبرگ چاپ شد، کتاب مقدسی بود که هر صفحه‌اش ۴۲ سطر متن داشت و از نظر دقت و زیبایی و کیفیت نسبت به آن‌چه تا پیش از آن از کتاب مقدس می‌شناختند زمین تا آسمان تفاوت داشت. از این کتاب مقدس که معروف است به کتاب مقدس گوتنبرگ یا B42، هنوز هم نسخه‌هایی موجود است که مثلاً یکی‌اش در کتابخانۀ عمومی نیویورک نگهداری می‌شود.با ماشین چاپ گوتنبرگ، مفهوم تیراژ به وجود آمد. تولید کتاب در چند نسخه یک‌دفعه بسیار کار راحت‌تری شد، در مقایسه با کتاب‌هایی که باید پیش از آن نسخه به نسخه توسط کاتبان رونویسی می‌شدند. و همین که مسیر برای چاپ کتاب‌ها آن‌قدر هموارتر شد، این یعنی هزینۀ چاپ یک کتاب هم فوق‌العاده ارزان‌تر درمی‌آمد و دسترسی به آن خیلی راحت‌تر می‌شد برای همه.شما احتمالاً دیگر یادتان رفته، ولی یک‌کم عقب‌تر وقتی داشتیم دربارۀ این حرف می‌زدیم که به برکت تأسیس آکادمی افلاطونی، مسیحیت و فلسفه با هم همراه شدند، گفتیم این‌بار ماجرا با همیشه فرق داشت؛ به دو دلیل. اولین علت این بود که مارسلو فیچینوی فیلسوف، رئیس آکادمی افلاطونی خودش آثار افلاطون را از یونانی به لاتین ترجمه کرد و خب حالا دیگر علاقه‌مندان به فلسفه برای خواندن کتاب‌های افلاطون لازم نبود حتماً یونانی بلد باشند؛ اما دومین دلیل را نگفتم آنجا. دومین علتِ اینکه چرا این‌بار، موجِ همراهیِ دین و خرد، ادامه‌دار و همه‌گیر شد این بود که این اتفاق‌ها چند سالی بعد از اختراع ماشین چاپ افتاده بود، و حالا این آثار به‌علاوۀ آثار دیگر مثل ترجمۀ ایلیاد هومر، یا کتاب پیکو «خطابه‌ای در باب کرامت انسان» که حرفش را زدیم، این‌ها در دسترس افراد خیلی بیشتری قرار گرفت. برای اولین بار داشت بازار نشری شکل می‌گرفت که مردم را برای بیشتر خواندن و فهمیدن حریص می‌کرد.ماشین چاپ که اختراع شد، مثل بمب اروپا را ترکاند. از حدود ۱۴۵۰ به بعد با یک سرعت غریبی فناوری ماشین چاپ به شهرهای مختلف اروپا راه پیدا کرد. حالا اینجا این ما هستیم که می‌توانیم فکر کنیم آیا اختراع ماشین چاپ محصول تحولات رنسانس است، یا اینکه خودش یکی از اصولی بود که این تحولات را به وجود آورد. کتاب دیگر یک شیء نادر نبود که فقط در خانۀ بعضی از ثروتمندها پیدا بشود. کتاب‌ها در تیراژهای چندهزارتایی و به زبان‌های مختلف، نه فقط لاتین، همه‌جا قابل دسترسی بودند و همین امکان تولید انبوه کتاب، به این معنی بود که آخرین آثار ادبی و علوم در قیاس با گذشته، خیلی سریع‌تر در اختیار همه قرار می‌گرفت. تعداد خیلی بیشتری از مردم شروع به یادگیری خواندن و نوشتن کردند و تب باسواد شدن و شوق به دانستن دیگر هیچ‌وقت اروپا را رها نکرد.در کل اروپا مدرسه‌ها از گوشه‌وکنار سر بیرون آوردند و والدین بچه‌هایشان را می‌فرستادند بروند باسواد شوند. جامعه ضرورت تحصیل کردن را داشت احساس می‌کرد. کسب‌وکارها، تجارت‌ها، بانک‌ها، هر کسی در هر جایگاهی که بود، دیگر می‌دانست بدون سواد کارش پیش نمی‌رود و در اروپای قرن ۱۵ هیچ‌کس نمی‌خواست از قطار پیشرفت جا بماند.معماریصادرات رنسانس از همان اولین فازها به خاطر نزدیکی و هم‌مرزی سرزمین‌های اروپایی شروع شده بود، حالا به‌واسطۀ اختراع ماشین چاپ و عمومی‌تر شدن دانش، سرعت خیلی بیشتری هم به خودش گرفت. مدتی که گذشت، هر سرزمینی برای خودش یک مرکز خلق ایده شده بود و دیگر چشم همه فقط به ایتالیا نبود که ببینند چه اتفاقات و نوآوری‌هایی در آن به وجود می‌آید که ادامه‌دهنده‌اش باشند. هر نقطه‌ای از اروپا بسته به توان و اقلیم و موقعیتش در یک موضوعی صاحب‌سبک می‌شد و ممکن بود الهام‌بخش جاهای دیگر هم بشود.یکی از موضوعاتی که می‌توانیم در مسیر طولانی تحولات اروپا به آن توجه کنیم، تغییراتی است که بناها، طی مرور زمان به خودشان دیده‌اند. نگاه به معماری هر دوره‌ای به نظر من یکی از راه‌های خوبی است که ما را به یک شناخت نسبی از مردم آن زمان می‌رساند. بناها خواسته یا ناخواسته تا حد زیادی طرز فکر سازنده‌هایشان را آشکار می‌کنند، به ما نشان می‌دهند چطور فکر می‌کردند، چطور زندگی می‌کردند، مختصات عصرشان چه بوده اصلاً، چقدر از زیبایی و سلیقه سرشان می‌شده، آیا آدم‌های دست‌ودل‌بازی بوده‌اند یا سفت و ناخن‌خشک. حتی اینکه آدم‌های هر دوره چقدر و چطور با هم در تعامل و ارتباط بودند را می‌شود با یک تقریبی از روی معماری هر دوره‌ای فهمید. تماشای تغییرات معماری در طول قرون وسطا و رنسانس هم اگر سر حوصله و با ظرافت انجام شود، حتماً چیزهای زیادی برای گفتن دارد و می‌تواند ما را بیشتر با مسیرشان آشنا کند.در طول قرون وسطا، کلیساهای بلند و قلعه‌های عظیمی در سرتاسر اروپا ساخته شده بود. قلعه‌ها عموماً دژهایی بودند برای مردم ثروتمند که اصلی‌ترین هدفشان دفاع از ساکنانشان در برابر آسیب دیگران بود. قلعه‌ها را در مناطق مرتفع‌تر با مصالح محکمی مثل سنگ و آجر می‌ساختند تا هم تسلط خوبی به محیط و زمین‌های اطراف داشته باشد، و هم اینکه اگر تهدیدی از طرف دشمن یا حتی خود مردم عادی متوجه ساکنان قلعه شد، خود بنا بتواند مقاومت کند و محافظ‌ها بتوانند از بالای قلعه با تیروکمان و سلاح‌های دوربرد خطر را دفع کنند. دقیقاً به‌خاطر همین که قلعه‌ها را با هدف اصلی نظامی و دفاعی می‌ساختند، اینکه حالا در آن‌ها خوش هم بگذرد خیلی جزو اولویت‌هایشان نبود و قلعه‌ها همچین جای راحتی برای زندگی به حساب نمی‌آمدند. اکثراً زمخت بودند و به زیبایی و ظرافت در آن‌ها چندان توجهی نشده بود. اما با کمتر شدن جنگ و ناآرامی‌ها، نیاز به کارکرد صرفاً دفاعی قلعه‌ها کمرنگ‌تر شد و طبقۀ ثروتمند جامعه که همزمان قشر نخبه را هم تشکیل می‌داد، دست از قلعه‌سازی کشید و شروع کرد به ساختن بناهایی که در آن‌ها چیزهای دیگری مهم بود و مقتضیات دیگری داشت. از طرفی آن‌ها نیامدند دژهای قدیمی‌تر را بکوبند و از نو بسازند؛ هم خب امکانش به‌راحتی وجود نداشت و تخریب یک سازۀ سنگین حتماً هزینۀ خیلی بالایی داشت، هم اینکه به نظر من یک عقلانیتی هم در پس ذهنشان بود که خب اصلاً چرا؟ چه اصراری است بخواهیم بولدوزر بیندازیم زیر تاریخمان، یک بخشی از هویت گذشته را با خاک یکی کنیم که یک چیزی رویش بسازیم؟عوضش، خیلی از همان قلعه‌های قرون وسطایی را مرمت کردند و در آن‌ها مؤلفه‌هایی وارد کردند که راحتی و زیبایی به ویژگی‌های بنا اضافه شود. دیوارهای بلندی که دور تا دور قلعه‌ها کشیده شده بود را کوتاه‌تر کردند؛ خندق‌هایی که برای دفاع اطراف قلعه‌ها کنده بودند را تبدیل به راه‌آب‌های زینتی کردند و زمین‌های پهناور اطراف بنا را هم تبدیل به باغ‌هایی با گل و گیاه‌های رنگارنگ کردند. در انگلیس، فرانسه، دانمارک، هلند نمونه‌های نسبتاً زیادی از این قلعه‌ها پیدا می‌شود که در قرن‌های ۱۳ و ۱۴ نوسازی شدند، و تا امروز هم هنوز باقی مانده‌اند و خیلی‌هایشان تبدیل به موزه و جاذبۀ گردشگری آن مناطق شده‌اند. قلعۀ ویندزور در انگلیس، شَتو دو شانتیی در فرانسه و قلعۀ کرونبورگ در دانمارک چند نمونه از آن‌ها هستند که هنوز می‌شود دید و پسندید.معماری رنسانسمعماران رنسانس عاشق نور بودند؛ در بناهایی که می‌ساختند پنجره‌های بزرگ طراحی می‌کردند تا در طول روز، نور خورشید فضای ساختمان را پر کند و رنگ و روشنایی بپاشد به وسایل داخل خانه. آن‌ها دنبال احیای ایده‌ها و تناسب‌های معماری یونان و روم باستان بودند. ستون‌های کلاسیک، طاق‌های هلالی و گنبدهای بزرگ. سعی می‌کردند تقارن را در طراحی بناها و باغ‌ها رعایت کنند. سعی می‌کردند ارزش انسان را، انسان بودنِ انسان را با ایجاد یک تعادل و تناسبی بین اندازۀ انسان و بنا در نظر بگیرند و فقط به فکر غول‌آسا کردن ساختمان‌ها نباشند. بیرون خانه‌ها، با الهام از معماری قصرهای رومی، مجسمه‌های نفیسی از خدایان و الهه‌های باستانی می‌گذاشتند و به زیبایی شهر، به زیبایی محیط عمومی و جایی که مردم در آن رفت‌وآمد می‌کردند، اهمیت می‌دادند. این مسائل ریز و درشت چیزی نبود که انسان قرون وسطایی فرصت فکر کردن به آن را داشته باشد.فضاهای مذهبی هم در رنسانس تغییرات جالبی به خودشان دیدند. پلان کلیساهای قرون وسطا غالباً به شکلی بود که اصطلاحاً به آن صلیب لاتین می‌گفتند؛ ساختمان‌هایی بلند که از بالا شبیه به صلیب طراحی شده بود و قرار بود عظمت و شکوه پروردگار را به منِ بندۀ خدا القا کند. طاق‌های نوک‌تیز، گنبدهای ضربی، با پنجره‌های بلند و باریک که شیشه‌کاری‌های سنگین و تیره‌وتار داشت. فضای این کلیساها خیلی رمزآلود و گوتیک بود؛ ولی معماری رنسانس، مثل فرهنگش که آمده بود زندگی را ساده‌تر بگیرد، کلیساها را هم از اوج آسمان پایین آورد و انسانی‌تر کرد. کلیساها متقارن و ساده‌تر طراحی شدند و خیلی از کلیساهای جدید به شکل‌های هندسی مثل مربع و دایره ساخته می‌شدند. ارتفاعشان به طور قابل‌توجهی کم شد و تناسبات انسانی بیشتر در طراحی‌شان مدنظر گرفته شد. منحنی‌ها، طاق‌های هلالی و گنبد کلیساهای رنسانسی برای کسی که برای نیایش به آنجا آمده بود آرامش‌بخش بود و به او اجازه می‌داد در نوری که از پنجره‌های بزرگ و نورگیر کلیسا به داخل می‌آمد، نقاشی‌های دیواری و گچ‌بری‌های زیبای فضای اطرافش را ببیند و از اینکه دارد در آن دوره زندگی می‌کند خدا را شکر کند. که البته باید هم شاکر خدا می‌بودند، وقتی می‌دیدند کارکرد اصلی کلیسا، یعنی نیایش آفریدگار دوباره شده اصلی‌ترین فعالیتش. مردم به آنجا می‌رفتند که عبادت خدا را بکنند، نه اینکه کشیش‌ها برایشان از افسانه و افسون قصه سرهم کنند و بخواهند به بهانۀ آمرزش، دست در جیبشان کنند.پیشرفت‌های علمی و ریاضیاتطی قرون وسطی، سایۀ خرافات و جادوگری روی سر اکثر باورها و دانش‌های بشری سنگینی می‌کرد. اعتقاد به طالع‌بینی و افسونگری به‌قدری عمومی و رایج بود که انکار کردنش احتمالاً مساوی با مجازات مرگ بود. اگر کسی جرئت می‌کرد حرفی خلاف این باورهای همگانی بزند، عملاً هستی‌اش را قمار کرده بود. با این حال، حقیقت مثل همیشه راه خودش را پیدا می‌کند. رنسانس دورانی بود که یخ سفت تعصب، زیر آفتاب روشنفکری کم‌کم شروع به آب شدن کرد و آرام‌آرام این امکان به وجود آمد که در مورد بعضی موضوع‌ها بشود بدون اینکه رگ غیرت کسی باد کند، حرف زد و نقد کرد.در سال ۱۶۲۰، فرانسیس بیکن، فیلسوف، سیاستمدار و دانشمند انگلیسی، کتابی نوشت به اسم «ارغنون نو» و در آن روی یک موضوع تأکید زیادی کرد: لزوم آزمایش و مشاهده برای پیشرفت علمی. بیکن که از پیشگامان روش علمی مدرن است، احتمالاً با دست لرزان، ولی با شجاعت تمام در کتابش هشدار داد که باور به طالع‌بینی و جادوگری به‌طور کلی برای پیشرفت تمام علوم مضر است. حرف بیکن این بود که علم و افسونگری را نمی‌شود در کنار هم پذیرفت؛ نمی‌شود در یک سفره گذاشتشان و فکر کرد که مثل دو جور غذا با هم سروشان می‌کنیم. نه، این‌ها خربزه و عسلند. با هم نمی‌سازند. ما وقتی نتوانیم مسئله‌ای را با آزمایش و مشاهده اثبات کنیم، چه‌جوری می‌توانیم با یقین درباره‌اش حرف بزنیم؟ چه‌جوری می‌توانیم از آن مطمئن باشیم؟ و خب اینکه بیاییم یک پدیدۀ ابطال‌پذیر را با یک باور غیرقابل‌اثبات مثل اینکه ترکیب اجرام آسمانی روی سرنوشت ما اثر می‌گذارد، با یک چشم ببینیم، مطمئناً نتیجۀ خوبی ندارد.پس چه شد؟ عده‌ای از اهل معرفت آمدند یک شرط مهم و اساسی برای بازبینی ادعاها و باورهای جدید و قدیم‌شان تعریف کردند: اینکه قابل آزمایش و مشاهده باشد؛ در غیر این صورت باید بدانند که نمی‌شود روی بودن و نبودنش حساب کرد. این تا اینجا اتفاق خیلی خجسته‌ای بود؛ اما تکامل علوم در عصر رنسانس، به یک مادۀ اولیۀ خیلی ضروری دیگر احتیاج داشت که خوشبختانه اروپایی‌ها آن را هم در کابینتشان داشتند: انسان‌گرایی. انسان‌گراهای رنسانسی با خواندن آثار علمی یونان و روم باستان، گنجینۀ بزرگی از دانش پیشینیان را به دست دانشمندان هم‌عصرشان رساندند که خیلی‌هایش الهام‌بخش اکتشافات و نظریه‌های جدید شد.یکی از باارزش‌ترین چیزهایی که انگار برای قرن‌ها در گنجه بود و دانشمندان دورۀ رنسانس وقتی گردوخاکش را گرفتند فهمیدند چه بَحر عظیم و پرگوهری است، ریاضیات بود. دانشمندان و فیلسوف‌های رنسانسی، کسانی مثل گالیله توانستند با استفاده از ریاضیات، خیلی از رازهای طبیعت را رمزگشایی کنند. آن‌ها بین پدیده‌های مختلف دنبال ارتباط می‌گشتند و ریاضیات زبان جدیدی شد تا بتوانند جهان را بهتر بفهمند. ردپای اعداد و فرمول‌ها را در خیلی از اجزای طبیعتی که در آن زندگی می‌کردند می‌دیدند. نسبت طلایی، دنبالۀ فیبوناچی، نسبت لگاریتمی... در دورۀ رنسانس این ترکیب‌ها در جهان بیرونی پیدا شدند، بعضی‌هایشان حالا ممکن است از قبل کشف شده بودند ولی در این دوره به آن‌ها دوباره توجه شد و گسترش پیدا کرد و موجب حیرت خیلی از دانشمندان شد. و همین حضور پررنگ ریاضیات در همه‌چیز باعث شد این ایده در سر بعضی‌ها چشمک بزند که قواعد ریاضیات پایه‌ و اساس همۀ پدیده‌هاست. از ریاضی بگذریم که راستش نه بلدم، نه خیلی علاقه‌ای دارم. می‌ترسم یک چیزی بگویم اشتباه باشد؛ خوب نیست.یک‌کم پیش که ذکر خیر انسان‌گراها بود، گفتیم دانشمندان رنسانس به‌خاطر منابع و آثار کلاسیکی که در اختیار داشتند مدیون انسان‌گرایی بودند. بله این درست است، اما خب این انسان‌گراها هم بالاخره که معصوم نبودند و دروغ‌ودرپای هم می‌گفتند. این‌ها گرچه کتاب‌های مرجع کلاسیک را به دست دانشمندان و ریاضی‌دان‌های رنسانس رساندند، ولی به‌طور کلی روی خوشی به پژوهش نشان نمی‌دادند. درواقع از آن‌ور بوم افتاده بودند. عده زیادی‌شان معتقد بودند همۀ آن چیزی که بشر از ازل تا ابد می‌توانسته بداند در آثار باستانی موجود است؛ چیز باارزش دیگری نیست. کلاً هم چون ذوب یونان و روم بودند اعتقاد داشتند مردم باستان هیچ‌وقت در نتیجه‌گیری و نظریه‌پردازی‌هایشان اشتباه نکرده‌اند؛ برای همین نیازی هم به تحقیق و رسیدن به ایده‌های نو نیست. انسان‌گراها، نه همه‌شان ولی عمده‌شان از دیدن تحول جهان فرار می‌کردند؛ اینکه فناوری امروزی نسبت به دانش کهن تواناتر است در کَتشان نمی‌رفت. نمی‌توانستند قبول کنند که زمان زیادی از عمر کتاب‌های مرجعشان گذشته و توانایی بشر هرچه جلوتر می‌رود می‌تواند بیشتر شود. آدمیزاد فقط کنج اتاق و کتاب به بغل پیشرفت نمی‌کند؛ باید جاهایی هم سرش را از روی کتاب بلند کند، سر بچرخاند، برود بیرون و دست به تجربه کردن بزند.در ادامه به موضوع تحولات نجوم در دوران رنسانس می‌پردازیم.نجومیکی از جاهایی که بشر لازم داشت تا واقعاً کمی سر به هواتر شود و دانش کلاسیکش را با مشاهدات، کشفیات و علم جدید ترکیب کند، مسئلۀ نجوم بود. انقلابی که در نجوم در دوران رنسانس به وجود آمد، شاید از آن دسته تحولاتی باشد که اساساً درک انسان را از جایگاه زمین و درواقع جایگاه خودش در جهان عوض کرد.تصور رایج مردم قرون وسطا این بود که زمین مرکز هستی است. یک‌جا ثابت نشسته، ایستاده، یا حالا قرار گرفته. ماه و ستاره‌ها و سیاره‌ها هم دور این نقطۀ پرگار می‌چرخند و بعد، ورای آن‌ها، دورتر از این ستاره‌ها و سیاره‌ها هم جایگاه خود خدا و بهشتش است. این روایت رسمی‌ای بود که کلیسای کاتولیک هم به مردم ارائه می‌داد و از آن پشتیبانی می‌کرد.کلاً تا پیش از تحولات رنسانس، علوم به‌طور کلی یک حال فرمایشی حکومتی داشت. یعنی باید همۀ مطالعات ذیل تأیید و توجهات پاپ و بزرگان کلیسا اتفاق می‌افتاد؛ و بعد هم هر پیشرفتی اگر حاصل می‌شد، یک برچسب دینی به آن می‌چسباندند و ارائه‌اش می‌کردند: معماری دینی، هنر دینی، فلسفۀ دینی، نجوم دینی. ترقی علوم اکثراً به‌جای اینکه مبتنی بر مشاهدات علمی و دقیق باشد، تحت آموزه‌های مذهبی و عرفانی کلیسا هدایت می‌شد. البته که دانش کلاسیک هم خیلی وقت‌ها از همین باورهای نادرست پشتیبانی می‌کرد و درواقع تأییدشان می‌کرد. مثلاً همین نظریه‌ای که زمین را گل قالی هستی می‌دانست، به آن نظریۀ زمین‌مرکزی می‌گویند، خود همین ریشه در آثار بطلمیوس داشت. بطلمیوس بود که در قرن ۲ میلادی همچین الگویی را برای کیهان پیشنهاد کرده بود. البته این در زمانۀ خودش واقعاً درخشان بود و شاخ فیل شکسته بود. اینکه بیایی آسمان بالای سرت را در روز و شب مشاهده کنی و سعی کنی از این‌همه حرکت عجیب‌وغریب به یک قاعده و منطقی برسی، خیلی کار بزرگی بوده. اما خب بعداً مشخص شد که این قاعده کاملاً درست نیست و فاکتورهای مهم دیگری هم دارد. خلاصه بطلمیوس این الگوش را داده بود، دیگران یک‌سری متون و دلایل دیگر هم گذاشته بودند رویش. مثلاً نظر ارسطو را چسباندند به آن که زمین را به‌خاطر ثقلی که دارد، مرکز هستی می‌دانست. همۀ این‌ها را گذاشته بودند کنار متون مذهبی که آن‌ها را هم می‌شد این‌جور تفسیر کرد که مؤید نظریۀ زمین‌مرکزی باشد. هرچند، کتاب‌های مقدس هیچ‌کدام به‌طور مستقیم به شکل زمین یا محل قرارگیری‌اش در کیهان اشاره‌ای نکردند، ولی می‌شد جوری خواندشان و جوری از آن‌ها برداشت کرد که با این نظریه همخوانی داشته باشد. و چیز دیگری نمی‌خواهیم. حکم صادر شد: همین کافی است تا کلیسا و به تبعش مردم اعتقاد داشته باشند که زمین مرکز کل کائنات است.اما ما گفتیم دانشمندان رنسانس با خودشان یک قرار مهم گذاشته بودند: اینکه تا جایی که می‌شود و ممکن است، نظریه‌ها را قبل از اینکه به آن‌ها ایمان پیدا کنند، با مشاهده و آزمایش محک بزنند. و اینجا جایی بود که با ظهور ستاره‌شناس لهستانی، نیکلاس کوپرنیک (۱۴۷۳–۱۵۴۳)، تاریخ جهان برای همیشه عوض شد. وقتی تمدن غرب فهمید باید با چالش جدیدی روبه‌رو شود: نکند واقعاً زمین مرکز کیهان نباشد؟https://paragraphpodcast.ir/منابع اصلی:The Civilization of the Renaissance in Italy by Jacob Burckhardt; The Renaissance: A Short History by Paul Johnson; The Reformation: A History by Diarmaid MacCulloc; Renaissance Thought and Its Sources edited by Paul Oskar Kristeller; Engineering An Empire: Italy&#039;s Rise from Darkness to Renaissance; The Renaissance - The Age of Michelangelo and Leonardo da Vinci</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 13:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وپنج: رنسانس (بخش اول: از خاکستر قرون وسطا)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7%D8%A7-pripi0kpizts</link>
                <description>قرون وسطا عصر پرتلاطمی در اروپا بود که با شکست امپراتوری روم غربی در سال ۴۷۶ میلادی به دست قبایل دوره‌گرد ویزیگوت شروع شد. امپراتوری بزرگ و یکدست اروپا پاره‌پاره شد و به پادشاهی‌ها و دوک‌نشین‌های کوچک و بزرگی تبدیل شد که هر کدام بخشی از اروپا را به دست گرفته بودند، اما هیچ‌کدام توان یکپارچه کردنش را نداشتند. در چنین شرایطی، کلیسای کاتولیک به‌عنوان قدرت مرکزی به حساب می‌آمد و جای خالی حکومت‌های مقتدر سیاسی را پر کرده بود؛ هر ثبات و اتحادی هم که وجود داشت، به لطف کلیسا و به برکت اعتقاد مردم به یک دین واحد بود.در این قحط‌الرجال، البته تک‌وتوک چهره‌هایی هم ظهور کردند که هم کاریزمای همراه کردن مردم را داشتند و هم پشتوانۀ حمایت کلیسا را. این‌ها توانستند کارهایی انجام دهند. چه کسی؟ مثلاً از میان‌شان شارل کبیر، شارلمانی را به یاد می‌آوریم؛ فرمانده فرانک باجذبه‌ای که مسیحی معتقدی بود. او بخش‌های بزرگی از خاک اروپا و دل مردمش را به دست گرفت و امپراتوری کارولنژی را به راه انداخت. در سال ۸۰۰ میلادی، پاپ، تاج زرین سلطنت را بر سر شارلمانی گذاشت و به یاد ایام قدیم و به افتخار گذشته باشکوه اروپا، شارلمانی را اولین امپراتور از امپراتوری مقدس روم نامید؛ امپراتوری‌ای که اساساً هیچ ربطی به امپراتوری روم اصلی و اوریجینال نداشت.اروپای قرون وسطا چه چیز دیگری به خود دید؟ نظام فئودالی. این دوران شاهد ظهور نظام فئودالی هم بود؛ عصر شوالیه‌ها، ارباب‌ها و مردم گرسنه. گوشه‌گوشۀ هر حکومتی پر بود از شهسوارانی که در ازای زمینی که به تیول می‌گرفتند، سرسپردۀ لُردهای ثروتمند می‌شدند و وفاداری‌شان را به آن‌ها می‌فروختند.جنگ‌های صلیبی و پیامدهای آندر قرن ۱۲ و ۱۳، اروپای فرسوده که حوصله جمع‌وجور کردن خودش را هم نداشت، باید در برابر تهدید جدی ترکان سلجوقی آماده می‌شد. ترکمن‌های آسیای میانه بعد از اینکه مسلمان شده و حکومت‌های مستقلی برای خودشان به راه انداخته بودند، در مدت‌زمان نه‌چندان زیادی توانسته بودند حسابی ریشه بدوانند و به یک قدرت تأثیرگذار در منطقه تبدیل شوند و از نظر نظامی، فرهنگی و معماری مرتبۀ بالایی پیدا کنند؛ کما اینکه آثارشان را تا همین امروز هم در مرزهای فرهنگی ایران می‌توانیم ببینیم. حالا این سلجوقیان بیخ گوش امپراتوری بیزانس بودند و مسیحیت هم از این همسایگی احساس خطر می‌کرد.اسلام و مسیحیت در جنگ‌هایی که به جنگ‌های صلیبی مشهور است، برای یک دورۀ طولانی دویست‌ساله رودرروی هم ایستادند. آتش این جنگ‌ها اول به انگیزۀ کمک غربی‌ها به بیزانس برای بازپس‌گیری سرزمین‌های مقدس از دست مسلمان‌ها زبانه کشید، ولی با گذر زمان، بارها هدفش را گم کرد، دلایلش عوض شد و یک‌جاهایی به جنگ‌های داخلی و دعوای خانوادگی مسیحی‌ها شبیه‌تر شد. صلیبی‌های اروپا با هدف گسترش دین‌شان، و صدالبته امید به اتحاد دوباره با مسیحی‌های ارتدوکس بیزانس، خودشان را در هچلی انداختند که اگر از قبل نتیجه‌اش را می‌دانستند، شاید هیچ‌وقت سمتش هم نمی‌رفتند. دو قرن جنگ تأثیرات عمیق و ماندگاری روی فرهنگ، اقتصاد و سیاست اروپا گذاشت؛ و در عین حال سبب شد مسیحی‌ها و مسلمان‌ها بیشتر با هم آشنا شوند و به همان نسبت هم به یک شناخت متقابل از هم برسند که بعدها به کارشان آمد.تحولات اروپا در اواخر قرون وسطاجنگ‌های صلیبی که تمام شد، مدتی بعد دعوای انگلستان و فرانسه شروع شد که آن هم معروف شد به جنگ‌های صدساله. جنگ پشت جنگ. با این حال، قرون وسطا همه‌اش هم جنگ و بدبختی نبود برای مردم اروپا؛ درد و مرض هم بود، مفاجات هم بود!مرگ سیاه، همان همه‌گیری فاجعه‌باری که جان میلیون‌ها نفر از مردم جهان را گرفت و عمده قربانی‌هایش هم در اروپا بودند، در همین دوران قرون وسطا اتفاق افتاد؛ به تفصیلش را قبل‌تر گفتیم، دیگر اینجا سراغش نمی‌رویم. خلاصه این طاعون هم کاری کرد تا ردی از وحشت مرگ تا سال‌های طولانی بر چهرۀ مردم اروپا باقی بماند.رسم روزگار بر بده‌بستان است؛ آدمیزاد هیچ درسی را در این زندگی مفتکی یاد نمی‌گیرد. در ازای هر چیزی که به دست می‌آوری، باید بهایش را بپردازی. جنگ و قحطی و ویرانی هم بله، نفس اروپا را گرفت و غصه روی غصه‌شان گذاشت، اما همان پتکی شد که آهنگر روی سر فلز فرود می‌آورد تا از آن یک چیز باارزش و مقاوم بسازد. قرون وسطا اروپا را برای روزگار نو آماده کرد و از پاره‌پاره یک امپراتوری شکست‌خورده به‌تدریج به دولت‌هایی نسبتاً منسجم با مرزبندی‌های جغرافیایی مشخص رساند.در اواخر قرن ۱۴ و ۱۵، اروپا فرصت این را داشت که جلوی آینه برود و یک بار درست به قدوبالای خودش نگاه کند، جای کبودی‌ها و زخم‌های روی تنش را ورانداز کند و برای آینده‌اش تصمیم بگیرد. اروپا احتیاج داشت از درون تازه شود، نیاز داشت دوره‌ای که در آن بود را با همۀ خیر و شرش به پایان برساند و فصل جدیدی شروع کند. و همین میل به شروع دوباره، سرآغاز دورانی می‌شود که موضوع این چند قسمت ماست؛ رنسانس: نوزایی اروپا.مفهوم رنسانس و رنسانس‌های پیشیناحتمالاً از قدیم زیاد به گوش‌مان خورده که رنسانس را عصر اشتیاق دیوانه‌وار اروپایی‌ها به دانش و ارزش‌های کلاسیک خودشان می‌دانستند؛ دوره‌ای که انگار شعارش این است: «به عقب برمی‌گردیم.» و همین نگاه به گذشته، سرآغاز اتفاقات بسیار بزرگ و بی‌سابقه‌ای می‌شود. از جستجو و کشف قاره‌های جدید تا گذر از نظام فئودالی و رونق تجارت؛ از انقلابی که نظریۀ کوپرنیک در ستاره‌شناسی سنتی ایجاد می‌کند؛ تا اختراع و ورود وسایل مهمی مثل ماشین چاپ، قطب‌نمای دریایی و باروت به زندگی آدمیزاد. این چیزها افق‌های جدیدی را پیش روی بشر باز می‌کند؛ و به‌طور خلاصه آن‌قدر شمایل زندگی، همه‌جوره متحول می‌شود که دیگر انگار انسان اروپایی از نو پدید آمده باشد. برای همین به آن می‌گویند زایش دوباره، رنسانس.تغییر البته چیزی نیست که برای مردم این قاره لفظ غریبی باشد؛ پیش از این هم اروپا بارها تحولات بزرگی را تجربه کرده بود که حتی از کلمۀ رنسانس هم برایش استفاده کرده بودند. یکی از آن‌ها آن تغییرات بزرگی بود که در دورۀ شارلمانی اتفاق افتاد، وقتی که اصلاحات سیاسی و تأکید روی اهمیت تحصیل و فرهنگ به دست شارل کبیر باعث شد اروپا کمی به خودش بیاید و بخواهد از وضع فضاحت‌باری که در آن گرفتار شده بود، دربیاید. آن دوره معروف است به رنسانس کارولنژی. در قرن ۱۲ هم یک جریان احیایی داشتیم که معروف است به رنسانس قرن دوازدهم، که اروپا این دفعه بعد از مصیبت طاعون مرگ سیاه از خاک بلند شد و با تأسیس دانشگاه‌ها و سرمایه‌گذاری کلیسا، دوباره نور امید را در دل مردم روشن کرد و به آینده امیدوارشان کرد. این دو رنسانس را اروپا به خاطر داشت، اما خب آن رنسانس اصل کاریه، همان که به آن The Renaissance می‌گویند و تبدیل شد به یک اسم خاص که R اولش را با حرف بزرگ می‌نویسند، این است که می‌خواهیم راجع بهش حرف بزنیم.در تقسیم‌بندی‌هایی که ما قبل‌تر حول داستان‌های قرون وسطا داشتیم، اگر خاطرتان باشد گفتیم سال ۱۴۵۳، یعنی سال سقوط امپراتوری بیزانس را خیلی‌ها پایان قرون وسطا در نظر می‌گیرند و همان‌جا هم در پرانتز گفتیم وقایع و جریانات دیگری را هم می‌شود نشانۀ پایان این عصر دانست. اما این برای وقتی بود که داشتیم به اتفاقات با محوریت قرون وسطایی نگاه می‌کردیم؛ الان که آمدیم نشسته‌ایم در سالن و منتظریم فیلم رنسانس شروع شود، می‌توانیم قاب دوربین‌مان را عوض کنیم، روایت‌مان را کمی از عقب‌تر شروع کنیم و ردپای نوزایی اروپا را از قبل‌تر دنبال کنیم. از کجا؟ از ایتالیای امروزی، جنوب اروپا، جایی که اولین جرقه‌های تغییر در دولت‌شهرهایش زده می‌شود. و برای همین هم هست که ما رنسانس را یک پیشامد مدنی می‌دانیم، چون حاصل نیاز و تفکر انسان شهرنشین است.نقش طبقۀ تاجر در آغاز رنسانسدر قرن ۱۴ میلادی، مردم اروپا احساسات جدیدی را تجربه می‌کردند. قرن‌های طولانی جنگ و بدبختی و بدبیاری که هر روز یک جلوه‌اش را جلو چشم‌شان می‌آورد، دلزده‌شان کرده بود. روشنفکرها و اهل دانش، امروز خودشان را می‌دیدند که در قعر چه چاهی گرفتار آمده‌اند و می‌دانستند همیشه خدا این‌جوری نبوده؛ یک خاطره محوی از روزهای دور در حافظۀ جمعی‌شان تداعی شده بود؛ روزهایی که انگار همه‌چیز بهتر بود. همین هم باعث می‌شد از امروزشان بیشتر بدشان بیاید. خواسته یا ناخواسته با این خاطره درگیر شدند و یک رابطۀ عاشقانه با گذشته را شروع کردند؛ از دست امروز، به نوستالژی دیروز پناه بردند.حالا فیل‌شان یاد کدام هندوستان کرده بود این مردم؟ خاطره کدام روزگار شیرین شیفته‌شان کرده بود؟ دوران یونان و روم باستان. زمانی که جهان را روی انگشت می‌چرخاندند، بزرگ بودند، سروری می‌کردند، هنرشان ناب و اصیل بود، در رگ‌هایشان خون پاک هلنیستی جریان داشت. به یک‌باره برای این مردم، هر چیزی که مربوط می‌شد به آن دوران، قشنگ و جذاب شد.این شور آتشین را یک جماعت شهرنشینی پایه‌گذاری کردند که ما الان شاید فکر نکنیم از این قماش، همچین جنبش‌هایی بتواند شکل بگیرد: تاجرها. این تاجرها که کارشان بازرگانی و صادرات و واردات بود، هم تأمین نیاز و مایحتاج مردم دست‌شان بود، هم خودشان خزانۀ بزرگی از پول و سرمایه بودند، هم شبکه‌سازی را یاد گرفته بودند و ارتباطات تجاری و غیرتجاری را می‌توانستند خیلی خوب بسازند و مدیریت کنند. پس خیلی راحت می‌توانستند نظم سنتی موجود را به هم بزنند و تبدیل شوند به یکی از نقش‌های حیاتی جامعه. تاجر باید همیشه سرش در حساب‌وکتاب باشد، پس سواد داشتن برایش از اوجب واجبات می‌شود. وقتی هم سواد داشته باشی و هم پول، ممکن است بتوانی کارهای قشنگی بکنی. ممکن است سرمایه‌ات را صرف چیزهایی بکنی که یک عمر دعای خیر پشت سرت باشد.تند نرویم. پس تا این‌جای کار شاید بتوانیم میل به تغییری که در نهایت ختم می‌شود به رنسانس را در مرحلۀ اول محصول شهرنشینی و رشد طبقۀ تاجر بدانیم. و گفتیم که تمام این اتفاقات هم از کجا شروع می‌شود؟ از ایتالیا، جنوب ایتالیا.چرا رنسانس از ایتالیا شروع شد؟برای اینکه بفهمیم چرا ایتالیا به نقطۀ آغاز رنسانس تبدیل شد، باید ابتدا ساختار این منطقه در دوران قرون وسطا را بشناسیم. در آن زمان، چیزی به اسم کشور متحد و مشخصی به نام ایتالیا وجود نداشت. در واقع تا اواخر قرن نوزدهم، ایتالیایی که امروز می‌شناسیم وجود نداشت. اواخر قرون وسطا، ایتالیا از دولت‌شهرهایی ساخته شده بود که غالباً با هم در جنگ بودند: دوک‌نشین میلان با جمهوری ونیز درگیر بود، ناپل برای بقیه خط‌ونشان می‌کشید و ایالت‌های پاپی هم بودند که شهر رم پایتختشان بود و آن‌ها نیز مستقل عمل می‌کردند. خلاصه باید بدانیم که ایتالیا به شکل امروزی‌اش یک کشور مستقل نبود و پر از دولت‌شهرهایی بود که هر کدام ساز خودشان را می‌زدند. البته فرهنگ و زبان مشترک داشتند، اما هنوز لاتین بسیار پرکاربردتر و مهم‌تر بود.وقتی از «ایتالیای این دوره» حرف می‌زنیم، منظورمان دولت‌شهرهایی است که هر کدام بخشی از خاک ایتالیا را اداره می‌کردند و در آن حکومت تشکیل داده بودند. در رأس آن‌ها دولت‌شهرهای میلان، ونیز، فلورانس، ایالت‌های پاپ و ناپل بودند. به‌عبارت دیگر، این پنج دولت‌شهر در اواخر قرن ۱۴، بیشترین قدرت و تأثیرگذاری را روی سرزمین ایتالیا داشتند.هر کدام از این دولت‌شهرها نقش به‌خصوصی در شکل‌گیری رنسانس داشتند:میلان، در شمال ایتالیا، قطب اقتصادی و نظامی بود. تجارت و بانکداری نقطۀ قوت اصلی‌اش بود و برای محافظت از این ثروت و قدرت، ارتش مجهز و بزرگی داشت که به آن می‌بالید.ونیز، در شمال شرق ایتالیا، یک جمهوری دریایی بود. مهم‌ترین مزیتش خطوط و ارتباطات تجاری‌ای بود که آن را به یکی از قدرت‌های تجاری اصلی در دریای مدیترانه تبدیل کرده بود. کنترل دادوستد با آسیا کاملاً در دست ونیز بود و می‌توانست هر وقت اراده می‌کرد، انحصار تجارت را در دست بگیرد.فلورانس، در قلب توسکانی، مرکز فرهنگی و اقتصادی بود. ادارۀ آن در دست خانوادۀ سرشناس مدیچی بود که از همان زمان به‌خاطر پشتیبانی‌شان از هنر و هنرمندان مشهور بودند. بدون اغراق می‌توان گفت مدیچی‌ها از تأثیرگذارترین افراد در پیدایش رنسانس بودند. فلورانس را اغلب زادگاه رنسانس می‌دانند که چهره‌های هنری و روشنفکری مطرحی مانند لئوناردو داوینچی و میکل‌آنژ را به جهان معرفی کرد.ایالت‌های پاپی، دولت‌شهرهای دیگری در ایتالیا بودند که زیر نظر پاپ اداره می‌شدند و مهم‌ترین ویژگی‌شان مذهبی بودنشان بود. اما رم، با وجود واتیکان در مرکزش، تنها به مسائل دینی محدود نمی‌شد و در امور سیاسی هم دخالت می‌کرد. کلیسای کاتولیک هم سهم زیادی در حمایت از هنر و فرهنگ در دورۀ رنسانس داشت.ناپل، در جنوب ایتالیا، آخرین دولت‌شهر مهم پیش از رنسانس بود. موقعیت جغرافیایی‌اش از آن یک دولت‌شهر متنوع و چندفرهنگی ساخته بود که تحت‌تأثیر سرزمین‌های دیگری مانند اسپانیا و ارتباط با بخش‌های بزرگ‌تری از جهان در دریای مدیترانه، عرصۀ تبادل فرهنگ و تفکرات مختلف در ایتالیا بود.ترکیب و هم‌جوشی سیاست، اقتصاد، فرهنگ و هنر در این مناطق، و شکل ارتباط حاکمانشان با یکدیگر، شاید بدون اینکه خودشان بدانند، همه‌چیز را برای یک تحول فرهنگی و یک تغییر اساسی و بزرگ آماده کرده بود.دلایل آغاز رنسانس در ایتالیااین حقیقت که دولت‌شهرهای ایتالیا در بدترین سال‌هایی که قاره اروپا پشت سر می‌گذاشت، تا جایی که می‌شد سرشان در کار خودشان بود و تا خرخره خود را در جنگ و تباهی فرو نکرده بودند، شاید یکی از دلایلی باشد که ایتالیا را به نقطۀ شروع رنسانس تبدیل می‌کند. این دولت‌شهرها آن‌قدر رونق داشتند که طبقۀ متوسط تاجری در آن‌ها به وجود بیاید که تحصیل‌کرده، باسواد و البته دارای سرمایه بود. شهرهایی بودند که پول در آن‌ها از حد برآوردن نیازهای حیاتی بیشتر بود. شما وقتی نگران مخارج روزمره‌ات نباشی، ممکن است یک اثر هنری هم بخری بزنی به دیوار خانه‌ات، به مجسمه‌ساز سفارش کار بدهی، تئاتر و کنسرت بروی، و خانه‌ات را بدهی معماران خوش‌سلیقه بسازند. وقتی هشتت گروی نهت باشد و در نان شبت مانده باشی، دغدغه‌ات این چیزها نیست.دلیل دیگر این بود که چون ایتالیا اساساً به‌خاطر دور بودن از جنگ‌های چند قرن گذشته، به‌اندازۀ باقی اروپا دچار فروپاشی و تخریب نشده بود، شما همچنان می‌توانستید یادگارهای ارزشمندی از گذشته در آن ببینید. اگر به اطرافت نگاه می‌کردی، زیبایی می‌دیدی؛ نه فقط در معماری، بلکه در آثار هنری و دسترسی به آثار مکتوب و متون کلاسیک هم همین‌طور.اما در هر صورت این‌ها همه مربوط به گذشته بود. امروز فرسنگ‌ها با شکوه گذشته فاصله داشتند. یک دورۀ طولانی عسرت و فترت، ذهن مردم اروپا را برای فردایی قشنگ‌تر حریص کرده بود. به آن‌ها فرصت این را داده بود که بنشینند و فکر کنند، خیال کنند که یک آیندۀ زیبا چه شکلی است. اگر دست خودشان بود، چه چیزی را از گذشته به امروزشان پیوند می‌زدند؟ چه چیزی را از امروزشان حذف می‌کردند؟ کار درست را در چه می‌دیدند؟مردم شروع به خواندن تاریخ یونان و روم باستان و مطالعۀ آثار کلاسیکی کردند که در این چند قرن جان سالم به در برده بودند، چون آن‌ها را برای زندگی و برگرداندنشان به مسیر درست، مفیدتر می‌دیدند تا نسخه‌ای که کلیسا برایشان می‌پیچید. به خرابه‌ها و ویرانه‌های مربوط به عصر کلاسیک که مدت‌ها بود متروک شده بودند می‌رفتند، کاوش می‌کردند و از هر نشانه‌ای برای فهمیدن اینکه چه بلایی بر سرشان آمده، یادداشت برمی‌داشتند. تا دورترین معابد به دنبال کتاب‌های قدیمی می‌رفتند. آثار هنری انگشت به دهانشان می‌گذاشت؛ انگار آینده‌ای است که دارند در گذشته دنبالش می‌گردند. عصر کلاسیک مثل یک الگو برایشان شد و بزرگ‌ترین حسرت و آرزوی مردم، بازگشت به آن گذشتۀ باشکوه بود. آدم وقتی به امروز و فردایش هیچ امیدی نداشته باشد، به دیروزش چنگ می‌زند؛ یک چیزی می‌خواهد برای ماندن، یک چیزی لازم دارد که نگهش دارد. معتقد بودند فرهنگی که در آن زندگی می‌کنند مسیرش روشن است: دارند مستقیم به ته دره می‌روند. پس نجات در عقبگرد است، باید سختی بکشند، یاد بگیرند و تلاش کنند تا دوباره روزهای خوب از راه برسند.کسانی که می‌نوشتند و کسانی که اهل هنر بودند، سعی می‌کردند گذشته باشکوهی را که ریشه در یونان و روم داشت، تقلید و این قصۀ عاشقانه را دوباره خلق کنند. در جاهایی مثل ایتالیا که شرایطش را گفتیم، نسبت به جاهای دیگر اروپا اوضاع آن‌قدر هم افتضاح نبود و مردم بقایایی از آثار امپراتوری روم را می‌دیدند. ویرانۀ بناهایی را که قرن‌ها بود کسی مشابهش را نتوانسته بود بسازد، با حسرت نگاه می‌کردند و در ذهنشان خاطرات جمعی دوران طلایی سرزمینشان زنده می‌شد. «یادش بخیر، یک زمانی چه جلال و جبروتی داشتیم برای خودمان! پسر، یعنی مهم‌ترین تصمیم‌های جهان اینجا گرفته می‌شدند؟ دستور حمله و جنگ و صلح از اینجا به جهان مخابره می‌شده؟ این نقاشی‌ها را ما کشیدیم؟ این کاخ و عمارت‌ها را ما ساختیم؟ چی بودیم، چی شدیم...»پس یک بار تا اینجا مرور کنیم: نطفۀ رنسانس آن‌جایی بسته شد که یک گروه از آدم‌های نسبتاً مرفه در دولت‌شهرهای ایتالیا، دل‌بستۀ دوران باشکوه قدیمشان شدند. کدام گروه از مردم؟ طبقۀ تاجر تحصیل‌کرده. درست است به قول امروزی ما شغلشان آزاد بود، ولی تشنۀ یادگیری بودند، فهمیده بودند که اگر راه نجاتی وجود داشته باشد، حتماً از مسیر شناخت عمیق‌تر خودشان و گذشته‌شان می‌گذرد؛ به همین دلیل وقتی نوبت به نسل‌های بعدی‌شان هم رسید، در کنار ثروت، علم را هم ادامه دادند.یک چیزی که لازم است از همین‌جا یک گوشۀ ذهنمان نگه داریم و هر از گاهی به آن برگردیم، این است که تحولات رنسانس را نباید مساوی با نفی فوری باورها و آموزش‌های قرون وسطایی بدانیم. متفکران رنسانس خودشان در قرون وسطا زندگی می‌کردند و شدیداً تحت‌تأثیر ارزش‌های سنتی بودند که بیشترش بر پایۀ مسیحیت و کتاب مقدس بود. نمونه‌اش هنر رنسانس است که بخش عمدۀ آن مربوط به باورها و داستان‌های مذهبی است. مثلاً نقاشی‌های میکل‌آنژ روی سقف کلیسای سیستین (Sistine Chapel) را احتمالاً می‌شناسیم؛ که به آن سنگ‌بنای هنر رنسانس می‌گویند، همه‌اش بر اساس داستان‌های کتاب مقدس است. چیزی که باید بدانیم این است که به‌طور کلی رنسانس را نباید یک انقلاب ناگهانی و دفعی دانست که همۀ باورها را به چالش می‌کشد. رنسانس را نباید با دوره‌ای که بعدها از راه می‌رسد و به آن عصر روشنگری (Enlightenment) می‌گویند اشتباه بگیریم. عصر روشنگری که از اواخر قرن ۱۷ شروع می‌شود تا اوایل قرن ۱۹، خیلی مدرن‌تر و عقلانی‌تر است و خیلی هم بیشتر و صریح‌تر اهمیت مذهب را زیر سؤال می‌برد و به حاشیه می‌راند. رنسانس در مقایسه با عصر روشنگری، همچنان یک عصر کاملاً مذهبی است.اومانیسم (انسان‌گرایی)وقتی برای دیدن نمایش رنسانس می‌آییم، همان دم در، اول ماجرا یک عینک به ما می‌دهند که به چشممان بزنیم. می‌گویند شما هر چیزی قرار است اینجا ببینی و بشنوی، باید از خلال این عینک بگذرد و این رنگی باشد؛ چون این عینک تقریباً همان رنگی را نشان می‌دهد که مردم آن زمان می‌دیدند و تجربه می‌کردند. این‌جوری بهتر برایمان مفهوم می‌شود چرا بعضی تصمیم‌ها گرفته شد و چرا بعضی اتفاق‌ها این‌قدر اهمیت پیدا کردند. آن عینکی که به‌صورت استعاری از آن حرف زدیم، مفهومی است به نام انسان‌گرایی یا به زبان فرانسه اومانیسم.انسان‌گرایی نقطه تقاطعی است که آن زمان، غرب میان علوم انسانی و مسیر تمدنش پیدا کرد. آن لحظه‌ای است که انسان اروپایی، خسته از بایدونبایدهای مذهب، دلزده از نقش بی‌پایان ماورا، دست خودش را می‌گیرد و می‌گوید: «بیا بنشین رفیق، این‌قدر تقلا نکن، این‌قدر خودت را در برابر یک جهان بی‌کران حقیر نبین. بیا این دفعه کمی به خودت توجه کن، به آدمیزاد بودنت، به ویژگی‌هایت.»انسان‌گرایی یک جریان فکری است که به ارزش و توانایی‌های منحصربه‌فرد انسان تأکید دارد. یعنی می‌آید و نسل بشر را در مرکز توسعه‌های فرهنگی و تاریخی می‌گذارد و می‌گوید انسان با انسان بودنش است که توانسته تا اینجا پیش بیاید. در رگ و پی هر آدمی توانایی یادگیری، آفرینش و پیشرفت‌های علمی، هنری و فلسفی است و این ویژگی انسان است. در واقع در دنیای هپروتی قرون وسطا که تحت‌تأثیر تسلط مطلق کلیسا، باور عمومی پر شده بود از مفاهیم ماورایی و جادویی، انسان‌گرایی می‌آید ابرها را با دو دست کمی کنار می‌زند، می‌گوید: «بله، عالم پهناور است و ما در برابرش ذره‌ایم، قبول؛ ولی ما ذره هم یک تلاشی می‌توانیم برای خودمان بکنیم، نمی‌توانیم؟» خلاصه می‌آید و از اعتقاد به ارزش و پتانسیل‌های فردی می‌گوید، انسان را به جستجوی دانش و هنر تشویق می‌کند و اهمیت آزادی فکری را به او نشان می‌دهد. این مفهوم عمیق که از همین تعریف مختصر هم معلوم است چقدر شاخ‌وبرگ دارد و قرن‌هاست متفکرین راجع به آن فکر می‌کنند و حرف می‌زنند، در طول تاریخ به‌عنوان یک مبنای ارزشمند و دستاورد بزرگ عصر رنسانس شناخته می‌شود و همچنان در فرهنگ و افکار انسان‌ها تأثیرگذار است.روح رنسانس شاید برای اولین بار توانست در قالب انسان‌گرایی خودش را متجلی کند. چند نفر از چهره‌های ادبی ایتالیا مثل پترارک، متوجه نیاز مردم هم‌عصرشان به مطالعۀ متون ادبیات کلاسیک یونان و روم شدند و سعی کردند از روی آن آثار و حتی از روی شخصیت افراد برجستۀ عصر کلاسیک الگوبرداری کنند. زوال امپراتوری بیزانس در اواسط قرن ۱۵ هم کمک زیادی کرد تا این جریان فکری تغذیه شود؛ سقوط قسطنطنیه منجر شد به اینکه دانشمندان زیادی از شرق به ایتالیا مهاجرت کنند، که علاوه بر اینکه وجودشان به درد فضای در حال شکل‌گیری اروپا می‌خورد، همراه خودشان هم کلی کتاب‌ها و نسخه‌های خطی مهم و سنت دانش یونانی را آوردند. از شاعر و نویسنده و کاتب نسخه‌های خطی بگیر، تا موسیقی‌دان، ستاره‌شناس، فیلسوف و الهیاتی. قشنگ فرار مغزها بود؛ یک حجم عظیمی از نخبگان امپراتوری بیزانس، خانه‌وزندگی و همۀ خاطراتشان را رها کردند و از دست ترکان عثمانی پناه بردند به ایتالیا.وقتی آرام‌آرام جیب ایتالیایی‌ها پرتر شد و این چهره‌های تازه‌وارد علمی و فرهنگی در این سرزمین جا باز کردند، به‌تدریج اثر تغییراتی که به وجود آورده بودند نمایان شد. انسان‌گرایی رویکرد آموزشی متفاوتی نسبت به روش آموزشی قرون وسطا به وجود آورد. اگر یادتان باشد آن روزهایی که قصه‌مان راجع به قرون وسطا بود از دانشگاه‌های اروپا که همان دوره‌ها تأسیس شدند حرف زدیم؛ گفتیم دانشگاه اصالتاً یک نهاد آموزشی وابسته به کلیسا بود و این یعنی مهم‌ترین مباحثی که در آن‌ها تدریس می‌شد، حول چه موضوعاتی می‌گشت؟ خداشناسی، کتاب مقدس، تحقیق روی مسائل دینی، مطالعۀ رجال و قدیسان و سایر متون مذهبی.اولین تغییراتی که رنسانس در شمال ایتالیا به وجود آورد، به حاشیه راندن الهیات (Theology) از متن اصلی مطالعات بود. آمد و سرفصل‌هایش را بر اساس توجه به زندگی دنیوی و شناخت بیشتر انسان طراحی کرد؛ یعنی جستجوی جهان بدون توجه به آموزه‌ها و قوانین کلیسا. البته دوباره باید بگویم، حواسمان باشد اومانیسم‌ها دین را پس نمی‌زدند؛ خیلی‌هایشان اتفاقاً خودشان آدم‌های مذهبی و معتقدی بودند، اما باورشان این بود که رابطۀ عبد و معبود، یک چیزی است بین خدا و بنده‌اش. خداوند به انسان فرصت‌هایی می‌دهد و وظیفۀ آدمیزاد هم این است که از این فرصت‌ها استفاده کند، کار درست را انجام دهد و اخلاقی رفتار کند. انسان‌گرایی رنسانس یک تئوری و رویکرد اخلاقی بود که بر منطق، تحقیقات علمی و دستاوردهای بشر در جهان طبیعی تأکید می‌کرد. چیزی که آن‌ها به آن معترض بودند، قوانین سخت و مداخله‌گر کلیسا بود که به مردم تحمیل می‌شد و در هر سوراخ زندگی آدم سرک می‌کشید. به این قصه جلوتر مفصل برمی‌گردیم.سرفصل‌های انسان‌گراییانسان‌گرایی چند سرفصل مهم برای خودش طراحی کرد و سعی کرد در آن‌ها پیش برود:توجه به ماهیت انسان: اولین موضوع انسان‌گرایی، ماهیت انسان در تمام نمونه‌ها، مظاهر و دستاوردهایش بود. در ارتباط با این سرفصل می‌توانیم از ایده‌های بنیان‌گذار نظام مذهبی در کلیسای کاتولیک فرانسیسکن روم، سنت فرانسیس آسیزی (St. Francis of Assisi) مثال بزنیم. بر اساس ایده‌های او در اواخر قرن ۱۲ و اوایل قرن ۱۳، یک «نوزایی اولیه» در ایتالیا شکل می‌گیرد. سنت فرانسیس با اینکه چهره‌ای مذهبی و روحانی بود، در ستایش زیبایی حرف می‌زد، برای طبیعت و جهان ارزش قائل می‌شد و لذت بردن از زیبایی‌های جهان را راهی برای شناخت خدا می‌دانست. در یک کلام، آمد و انسان را در نگرش به هستی دخیل کرد و این، قدم بزرگی بود. پس سرفصل اول انسان‌گرایی شد توجه به ماهیت انسان.تلفیق‌گرایی (Syncretism): دومین موضوع انسان‌گرایی، آموزه‌ای به اسم تلفیق‌گرایی بود. یعنی چه؟ از اسمش تا حدودی مشخص است. آمد و گفت ما تا الان یا رومی روم بودیم یا زنگی زنگ؛ چسبیده بودیم به فرهنگ و عادت‌های خودمان، انگار هیچ‌کس و هیچ جای دیگری حرف باارزشی برای شنیدن ندارد و بی‌خودوبی‌جهت به هر چیزی غیر از خودمان «نه» می‌گفتیم. تلفیق‌گرایی یک نگرش فلسفی-فرهنگی بود که از ادغام و ترکیب اندیشه‌ها، اعتقادات یا اجزای مختلف فرهنگ‌ها و مکاتب مختلف می‌گفت. در این دوره، متفکران و هنرمندان به سمت این تلفیق حرکت کردند. می‌خواستند از آمیختن زمینه‌های مختلف دانش و هنر، به یک الگوی جدیدی از تفکر و پیشرفت برسند. در هنر، آثار کسی مثل لئوناردو داوینچی نمونۀ خیلی خوبی برای این تلفیق‌گرایی است. داوینچی آمد علم و هنر را با هم در کارهایش خرج کرد؛ برای خیلی از نقاشی‌هایش مدت‌ها تحقیق و آزمایش می‌کرد یا از مفاهیم ریاضی و مهندسی در آثارش استفاده می‌کرد. در زمینۀ فلسفه هم تلفیق‌گرایی دانشمندان را تشویق می‌کرد به ترکیب اندیشه‌ها و مفاهیم مختلف، از جمله باورهای یونان باستان، مسیحیت، اسلام و فلسفه‌های شرقی. تلفیق‌گرایی تلاشی بود برای رسیدن به وحدت در عین کثرت و پیدا کردن شباهت در میان تفاوت‌ها؛ و این موجب پیشرفت‌های مهمی در علوم و هنر شد.اصالت کرامت انسانی: سومین نشانه‌ای که می‌خواهم از اومانیسم برایتان بگویم، توجهی است که اومانیسم‌ها به اصالت کرامت انسانی داشتند. در دوران قرون وسطا، آرمان اصلی بشریت حول موضوع «توبه» می‌چرخید. انسان وجود داشت تا از گناه‌هایش توبه کند. همه به‌صورت پیش‌فرض گناهکار بودند، به‌خاطر همان نخستین گناه آدم و حوا، و باید مدام اعتراف می‌کردند و آمرزش می‌طلبیدند تا به بهشت بروند. بدون توبه به بهشت رفتن ممکن نبود! چه بازارها و بازارگرمی‌هایی که کشیش‌ها برای این توبه نساخته بودند! به این هم در اپیزودهای بعدی می‌رسیم. اما در دورۀ رنسانس، وقتی روح گمشدۀ انسانی دوباره پیدا می‌شود و به هنر، ادبیات، معماری و حوزه‌های دیگر رنگ خودش را می‌پاشد، پرندۀ خلاقیت انسان اروپایی هم به پرواز درمی‌آید. پژوهش ارزش تازه‌ای پیدا می‌کند، راه برای نقد باورهای قدیمی و سنتی باز می‌شود و کم‌کم اعتمادبه‌نفس جدیدی در آدمیزاد شکل می‌گیرد، برای اندیشیدن و برای اندیشیدن دربارۀ ظرفیت و پتانسیل‌هایی که با خودش می‌آورد. اگر ما در اولین ویژگی انسان‌گرایی گفتیم انسان به خودش و ماهیتش توجه می‌کند، اینجا در این مرحله بر تأثیری که این توجه روی دستاوردهای فلسفی، هنری و ادبی انسان می‌گذارد، تأکید می‌شود.هنر در قرون وسطایکی از اصلی‌ترین موضوعاتی که در عصر رنسانس دستخوش تحولات اساسی شد، بی‌شک هنر است؛ به‌خصوص وقتی بدانیم در قرون وسطا چه اتفاقاتی برای هنر افتاده بود و با هنرمند چطور رفتار می‌شد.اگر بخواهیم دربارۀ هنر قرون وسطا حرف بزنیم، چند ویژگی کلی دارد که با شناخت آن‌ها می‌توانیم راحت‌تر تفاوتش را با هنر قبل و بعد از آن تشخیص دهیم. البته باید دوباره یادآوری کنیم که این ویژگی‌ها مربوط به یک بازۀ زمانی بسیار طولانی هستند و قطعاً تغییرات زیادی در آن رخ داده، اما به‌طور کلی می‌توان به آن‌ها اشاره کرد:نمادین بودن: هنر قرون وسطا بسیار سمبولیک و نشانه‌محور است. تمام مؤلفه‌های اثر هنری در این دوره به دنبال انتقال یک مفهوم نمادین هستند.مذهبی بودن: تقریباً تمام آثار هنری‌ای که در قرون وسطا خلق شده‌اند، تم مذهبی دارند. ترکیب این دو ویژگی به این معنی است که آثار هنری قرون وسطا اکثراً به‌صورت نمادین به مفاهیم مذهبی اشاره می‌کنند. همه چیز باید مطابق با ارزش‌های زمانه می‌بود؛ درباره دین، داستان‌ها و اعتقادات دینی و روایت‌های کتاب مقدس. در نقاشی، مجسمه‌سازی و هنر تذهیب، تنوع موضوعی چندانی نمی‌بینید و اگر هم اثری دیدید که مستقیماً به دین اشاره‌ای نمی‌کند، بدانید که این فقط ظاهر امر است و حتماً در لایه‌های زیرینش ریشه دینی دارد.عدم وجود پرسپکتیو: یکی دیگر از ویژگی‌های هنر قرون وسطا، نبود بعد سوم و پرسپکتیو است. نقاشی‌های این دوره اغلب در دو بعد خلاصه شده‌اند و خبری از عمق میدان نیست. نقاشان عناصر را بر اساس موقعیت و اهمیتی که داشتند در قاب خود می‌گذاشتند؛ شخصیت‌های مهم‌تر مثل مسیح، مریم و حواریون، بزرگ‌تر و در نقاط کلیدی‌تر تصویر ترسیم می‌شدند و شخصیت‌های کم‌اهمیت‌تر، کوچک‌تر و کم‌رنگ‌تر. به این روش، پرسپکتیو مقامی می‌گویند که مشابه آن را در نقاشی قهوه‌خانه‌ای ایرانی هم داریم.غیرواقعی بودن: هنر قرون وسطا کنجکاو و جستجوگر نیست و صرفاً ابزاری برای انتقال یک مفهوم است، به همین دلیل کیفیت برایش دغدغه نیست. واقعی بودن اهمیتی ندارد و البته هنر و سوادش را هم ندارد. مثلاً در نقاشی مسیح نوزاد، او را شبیه یک مرد کوچک می‌کشیدند که در حال دعای خیر است، نه شبیه یک طفل تازه متولدشده، چون معتقد بودند بی‌احترامی است که مسیح شبیه یک بچۀ معمولی باشد.این محصول تفکر قرون وسطایی بود که نتیجۀ آن، هنری با چارچوب‌های مشخص، موضوع‌های مشخص، پیام مشخص و در خدمت یک باور مشخص بود.تحول در هنر با آغاز رنسانساز حوالی قرن ۱۴ به بعد، هنر آرام‌آرام وارد دورۀ تحولاتی شد که در نهایت هنر رنسانس را ساخت. همان میل به بازگشت به دوران طلایی یونان و روم که در مردم بیدار شده بود، هنرمندان را به تکاپو انداخت تا بیشتر بخوانند و دقیق‌تر ببینند. تجارت و سفر هم به این امر کمک کرد؛ حالا که پای مردم به جهان باز شده بود، تبادل فرهنگی هم اتفاق می‌افتاد. آن‌ها می‌توانستند ضعف‌های خود را ببینند و از سبک، تکنیک و موضوع کارهای دیگران الهام بگیرند. همچنین طبقه‌ای به وجود آمده بود که خریدار هنر بود و حمایت از هنر و هنرمند، نقش بسیار پررنگی در پیشبرد رنسانس داشت. به همۀ این‌ها، انسان‌گرایی را هم اضافه کنید که به چاشنی فکری نقاشان و هنرمندان تبدیل شد و به آن‌ها این ایده را داد که دین، خدا و مسیح جای خود، اما بیایید به انسان و جایگاهش در این جهان هستی هم فکر کنیم.این تفکرات باعث شد تا هنر از قرن ۱۴ به بعد، از نگاه پیشینش فاصله بگیرد و به چیزی تبدیل شود که آن را هنر عصر رنسانس می‌نامیم. کم‌کم نقاشی‌هایی ظاهر شدند که سبک و استایل شخصی نقاشانشان را داشتند. با مشاهدۀ دقیق‌تر، مطالعه و اهمیت پیدا کردن محاسبات هندسی، سروکلۀ بعد و پرسپکتیو در نقاشی‌ها پیدا شد. استفاده از سایه و تکنیک‌هایی که به نقاشی‌ها عمق می‌داد، همه حاصل بهایی بود که در رنسانس به هنر داده می‌شد.همین یک پرسپکتیو ساده، تکنیکی که نقاشی را به چیزی که چشم انسان می‌بیند شبیه‌تر می‌کند، واقعاً نتیجۀ یک مرحله بلوغ در مشاهده کردن بود. ترسیم خطوط کوتاه‌شونده اطراف نقاشی، این تصور را برای بیننده ایجاد می‌کرد که دارد به عمق تصویر نگاه می‌کند. وقتی برای اولین بار از پرسپکتیو در نقاشی‌ها استفاده شد، چشم مردم عادت نداشت و حال‌وهوایشان عوض شد؛ انگار که امروز بتوانیم دستمان را در نقاشی فرو ببریم. این پدیده آن‌قدر تازگی داشت که مردم فکر می‌کردند چشم‌بندی و جادوگری است و برخی تندروها نمایش پرسپکتیو را دخالت در کار خدا دانستند و ممنوعش کردند. قصۀ مقاومت در برابر پیشرفت، قصه‌ای تکراری و آشنا برای ماست.چه تغییرات دیگری در آثار هنری می‌بینیم؟ در نقاشی، رنگ‌ها طیف‌های متفاوتی پیدا می‌کنند و معنادار می‌شوند؛ دیگر مثلاً آسمان را یکدست آبی نمی‌کشند و قسمت‌های دورتر را تیره‌تر و نزدیک‌تر به خورشید را روشن‌تر نشان می‌دهند. این‌ها همه واقع‌گرایانه و متفاوت از گذشته است.هنرمندان رنسانس شروع به تقلید از یونانی‌ها و رومی‌ها کردند و توجه خود را به اندام و بدن انسان معطوف کردند. در نقاشی‌ها، حالا می‌توان حالت و احساسات مختلف را در بدن‌ها تشخیص داد. در قرون وسطا، بدن بیشتر یک سد و مانع جلوی پیشرفت روح بود و چیزی مذموم محسوب می‌شد؛ اما حالا ذیل نتایج انسان‌گرایی، توجه و تحلیل اندام‌های انسانی و تصویر کردنشان هم جدی گرفته شد و پیشرفت کرد. تا جایی که حتی علوم را هم تحت‌تأثیر قرار داد و اولین مطالعات و کاوش‌های دقیق در ساختار بدن انسان، از طریق هنر اتفاق افتاد.هنر به شاخه‌ای از دانش تبدیل شد که به خودی خود ارزشمند است و لازم نیست حتماً در خدمت مفهوم و ایدئولوژی خاصی باشد. لازم نیست حتماً چیزی را بسازد که مورد تأیید کلیسا است یا نمادگرایی‌اش مثل مسیحیت تا آن روز باشد. در عوض می‌تواند خدا و جهان مخلوقاتش را برای مردم عادی به تصویر بکشد و بینش‌هایی هم به وجود بیاورد که انسان در این هستی کجاست و چه‌کاره است.مهم‌ترین سرچشمۀ این جوشش هنری در ایتالیا، مانند بسیاری از تحولات دیگر رنسانس، دولت‌شهر فلورانس بود. فلورانس یکی از مراکز بزرگ اقتصادی و تولیدی ایتالیا بود، به همین دلیل اصلی‌ترین مواد لازم برای توسعۀ هنر، یعنی پول و آدم پولدار، در آن فراوان بود. پولی که به هنرمندان و معماران داده می‌شد تا فقط برای زیبایی، خودنمایی یا حتی چشم‌وهم‌چشمی، آثار هنری بزرگی خلق کنند و رقابت برای سفارش مجسمه‌ها و تابلوهای عظیم و نمایششان در شهر و کلیساها به وجود بیاید.دوران طلایی های‌رنسانساوایل رنسانس در ایتالیا، عصر تجربه‌های مختلف هنری بود. هیچ سبک و ژانر خاصی نبود که بر بقیه برتری داشته باشد، به همین دلیل دست هنرمندان برای خلاقیت باز بود. نوآوری‌هایی که در این دوره به وجود آمد، سنگ‌بنای هنر مدرن اروپا را گذاشت. قدم اول را کسانی مثل مجسمه‌ساز دوناتلو (Donatello) برداشتند که با مرمر و برنز کارهای متفاوتی نسبت به گذشته خلق کردند. آثار دوناتلو بسیار واقعی و زنده به نظر می‌رسیدند. یکی از معروف‌ترین کارهایش، مجسمۀ برنزی «داوود» پیامبر است (متعلق به حدود ۱۴۳۰ میلادی) که برای اولین بار بعد از دوران باستان، یک شخصیت را به‌صورت برهنه به نمایش می‌گذاشت. مجسمۀ داوود برهنه، نماد قدرت و شجاعت بود و فرصتی برای دوناتلو بود تا مهارت و توانایی‌هایش را در ترکیب زیبایی بدنی، اعتمادبه‌نفس و آمادگی برای مبارزه نشان دهد.هر چقدر زمان پیش می‌رفت، تحول‌خواهی در هنر هم به شکل گسترده‌تری خود را نشان می‌داد و به برکت وجود حامیان ثروتمند، ارزش فرهنگی و اجتماعی هنر هم در جامعه بیشتر و بیشتر پذیرفته می‌شد. تجربه‌های مختلف هنری در قرن‌های ۱۳ تا ۱۵، راه را برای ظهور دورانی هموار کرد که در تاریخ هنر به اسم های‌رنسانس (High Renaissance) یا رنسانس متعالی می‌شناسند؛ عصری که از تقریباً اواخر قرن ۱۵ تا اوایل قرن ۱۶ ادامه داشت و ایتالیا شاهد اوج دستاوردهای هنری‌اش بود. در این دورۀ کوتاه، با ورود ریاضیات به هنر و تمرکز روی تناسب‌ها و تعادل‌ها، تکنیک‌های هنری رشد بی‌سابقه‌ای کردند و استثنایی‌ترین دوران هنر ایتالیا به وجود آمد.وقتی از های‌رنسانس حرف می‌زنیم، در واقع داریم از سه نفر از بزرگان آن صحبت می‌کنیم: لئوناردو داوینچی، میکل‌آنژ و رافائل.لئوناردو داوینچی را شاید بتوان معروف‌ترین چهرۀ نه‌تنها های‌رنسانس، بلکه کل رنسانس دانست. او یک «مرد رنسانسی» یا Renaissance Man به تمام معنا بود که تقریباً به هر عرصه‌ای که فکرش را بکنید وارد شد و در همۀ آن‌ها خوش درخشید: نقاش، مجسمه‌ساز، دانشمند، آناتومیست، ریاضی‌دان، مخترع، نویسنده و متفکر. کنجکاوی بی‌پایانی برای سرک کشیدن و سردرآوردن از هر رشته‌ای داشت. در هنر، آثاری مثل «شام آخر»، «باکرۀ صخره‌ها» و «مونالیزا» را خلق کرد که هر کدام شاهکارهایی از تسلط او بر ترکیب، نور و سایه هستند. دفتر یادداشت‌های او پر بود از نقاشی‌های دقیق آناتومی انسان که نشان می‌داد چه وقت و دقتی روی شناخت بدن گذاشته است. مشهورترین برگۀ این دفترچه، تصویری به نام Vitruvian Man است که از آناتومی یک مرد با دست و پاهای کشیده و در یک ترکیب مربع و دایره ترسیم شده و حیرت‌انگیز است.میکل‌آنژ (Michelangelo) ۲۳ سال بعد از داوینچی به دنیا آمد. او هم یکی دیگر از آن «مردهای رنسانسی» بود که مجسمه‌ساز، نقاش، شاعر و معمار بود. با اینکه دوناتلو پای داوود نبی را به مجسمه‌سازی باز کرد، اما تندیس داوود میکل‌آنژ است که به‌عنوان نمادی از قدرت و انسان‌گرایی، یکی از شاهکارهای هنر رنسانس شناخته می‌شود. مجسمۀ داوود میکل‌آنژ که الان در گالری آکادمی هنرهای فلورانس است، خودنمایی حیرت‌انگیز او از شناخت آناتومی و تناسب است. می‌گویند میکل‌آنژ معتقد به مفهومی به نام دیزنیو (disegno) بود که می‌گفت هنرمند باید پیش از شروع کار، کامل بداند که از اثرش چه می‌خواهد و چه شکلی باید باشد. او با این تصور، تندیس داوود را ساخت که انگار داوود از قبل در قطعه سنگ مرمر وجود داشته و هنرمند حالا می‌خواهد آن را بیرون بکشد. میکل‌آنژ در همان عصر خود مزۀ شهرت را چشید و معماری بخش‌های مهمی از کلیسای بزرگ سن‌پیترو و نقاشی‌های سقف غول‌آسای کلیسای سیستین در واتیکان را بر عهده گرفت.رافائل (Raphael) سومین استاد بزرگ های‌رنسانس بود که در سال ۱۴۸۳ به دنیا آمد و در جوانی از دنیا رفت. ۳۷ سال بیشتر زندگی نکرد، اما در نقاشی و معماری شهرت جاودانه‌ای پیدا کرد. بزرگ‌ترین اثر رافائل، یک نقاشی دیواری خیلی معروف به نام «مکتب آتن» (The School of Athens) است که در آن گروهی از فیلسوف‌های بزرگ یونان باستان را در حال گفتگو و بحث در یک محیط آموزشی کشیده. این قاب خیالی از بزرگان مکاتب فکری مختلف یونان باستان، روح تعالی‌خواهی رنسانس را به خالص‌ترین شکلش به بیننده منتقل می‌کند.غارت رم و پایان های‌رنسانستیم داوینچی، میکل‌آنژ و رافائل هر کدام از یک منظر هنر رنسانس را پیش بردند و دورانی را ساختند که انقلابی و تأثیرگذار بود. بسیاری از تاریخ‌نویسان هنر معتقدند های‌رنسانس با مرگ رافائل در سال ۱۵۲۰ به پایان رسید، چون ظهور سه نابغه به این شکل و در یک جغرافیای نزدیک به هم، بسیار نادر است.اما گروهی هم هستند که برای هر شروع و پایانی بیشتر دنبال داستان می‌گردند. زمین هیچ‌وقت برای تماشای چیزی، چرخیدنش را تعطیل نکرده است. حاکمان جهان، جنگ و دعواهایشان را کنار نمی‌گذارند. در همین دوران رنسانس هم، هزارویک اتفاق در هزار گوشه جهان و حتی خود اروپا در جریان بود. در همان وقتی که ما محظوظ از نبوغ هنرمندان های‌رنسانس بودیم، امپراتوری مقدس روم با پادشاه جوان و جاه‌طلبش، کارل پنجم، رویای متحد کردن اروپا زیر پرچم خودش را داشت.در سال ۱۵۲۷، هفت سال بعد از مرگ رافائل، ارتش امپراتوری مقدس روم در یکی از جنگ‌های بی‌پایانش، به بهانۀ اتحاد، خودش را در موقعیتی غیرمنتظره دید: دروازه‌های شهر رم. وسوسۀ فتح رم به جان کارل افتاد، اما نمی‌دانست چه کند. به ارتشش دستور داد که فعلاً شهر را محاصره کنید. هدفش فقط ارعاب بود و نمی‌خواست تعرضی به هیچ‌کس و هیچ‌چیز بشود.اما نزدیک به ۲۰ هزار نیروی امپراتوری مقدس روم، گرسنه، خسته و لت‌وپار، بدون اینکه دستمزد درستی بگیرند، خود را در دو قدمی مقر پاپ می‌دیدند. آن‌طرف دروازۀ شهر ثروت، قدرت و طلا بود. دیگر اختیار با فرماندهان نظامی نبود که به این ارتش عاصی بگویند چه کار بکند. در ۶ مه ۱۵۲۷، دروازه‌های رم شکسته شد و نیروی امپراتوری وارد شهر شدند. آنچه به دنبال آن آمد، یک هفته وحشت، غارت و ویرانی بود. شهروندان زیادی قتل‌عام شدند، کلیساها به عمد آسیب دیدند و حتی کلیسای سیستین که شاهکار میکل‌آنژ در آن نقاشی شده بود، از خرابی امان نماند. در و دیوارش را خط‌خطی کردند و آن را به اصطبل اسب‌هایشان تبدیل کردند. غارت رم پایان وحشتناکی برای های‌رنسانس به بار آورد. جبران خسارت‌ها غیرممکن به نظر می‌رسید و صدای این واقعه در سراسر اروپا پیچید و هر توهمی دربارۀ یکپارچگی جهان مسیحیت را از بین برد. حالا مسیحیت برای بقا نیاز داشت تا تغییرات بزرگی را بپذیرد.https://paragraphpodcast.ir/منابع اصلی:The Civilization of the Renaissance in Italy by Jacob Burckhardt; The Renaissance: A Short History by Paul Johnson; The Reformation: A History by Diarmaid MacCulloc; Renaissance Thought and Its Sources edited by Paul Oskar Kristeller; Engineering An Empire: Italy&#039;s Rise from Darkness to Renaissance; The Renaissance - The Age of Michelangelo and Leonardo da Vinci</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 13:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وچهار: قرون وسطی (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-jybihtw5bwtl</link>
                <description>اولین قطره از خون شهید که به زمین میریزه، خدا تمام گناهاش رو میآمرزه؛ گویی هرگز تو عمرش خطایی مرتکب نشده... این وعدهای بود که رهبران دینی هر دو طرف جنگ به سربازهایشان میدادند تا آتش این مصیبت بزرگ را شعلهور نگهدارند... مسلمانها و مسیحیهایی که سالیان درازی با هم پیکار کردند: کشتند، کشته شدند و جنگهای صلیبی را به یکی از پررنگترین اتفاقات قرون وسطی تبدیل کردند.آنچه گذشتقرون وسطای اروپا. نقطۀ شروعش کجا بود؟ چی بود؟ داستان قرون وسطای اروپا از سقوط امپراتوری روم غربی به دست قبایل ویزیگوت شروع میشد: سال ۴۷۶ میلادی... قارۀ اروپا عصر آغازین قرون وسطی را با ورود قبایل مختلف ژرمن تجربه میکند؛ بهجز گوتها با فرانکها و آنگلوساکسونها هم آشنا شدیم... تا مدتی سبک زندگی بدویتر این قبایل جدید، سطح زندگی مردم را هم چندین قرن به عقب برمیگرداند: صنعت تقریباً فراموش میشود، سوادآموزی از رونق میافتد، شهرهای زیادی خراب و متروک میشوند؛ شغل اصلی مردم هم تغییر میکند. به چی؟ کشاورزی. البته وضع اینطور باقی نمیماند و پادشاهیهایی به وجود میآیند که هرکدام رنگ خودشان را به تمدن منطقه میپاشند... مثل فرانکها که قدرت پیدا میکنند، مسیحیهای معتقدی میشوند و حکومتشان را گسترش میدهند. کریسمس سال ۸۰۰ میلادی پاپ شارلمانی، بزرگمرد فرانکها، را امپراتور اعلام میکند و مسیرش را ادامۀ راه امپراتوری روم میداند. شارلمانی هم قدردان این پشتیبانی کلیسا بود؛ خودش مسیحی سفتوسخت، گفت اصلاً هدف من از قبول این مسئولیت همین است که یک اروپای یکپارچۀ مسیحی بسازم، اینکه یک اروپای یکدست مؤمن تحویلتان بدهم.لشگرکشی کرد از اینور به آنور و هرجا را که اراده کرد گرفت. فقط هم که نمیگرفت، تا مردمش را مسیحی و باسواد نمیکرد ولکن نبود... خلاصه شارلمانی شد «پدر اروپا»، چون به تمام قولهایی که داده بود عمل کرد. بعد شارلمانی البته قلمروش دوباره چندپاره شد که این ماجرا را هم مفصل در اپیزود قبل ـ قسمت 23 ـ گفتیم.در قسمت قبل نگاهی هم به تغییر ساختار جوامع اروپایی از شکل سنتی به فئودالی انداختیم و رابطۀ بین اربابهای زمیندار و تیولهایی که میدادند را فهمیدیم... زمینها تیول داده میشد به یک سری اشراف که در آن زراعت کنند، از مردمش مالیات بگیرند، اختیار همهچیزش را به دست بگیرند، ولی درعوض سوگند بخورند که از نظر نظامی و امنیتی حامی ارباب باشند و نگذارند آب تو دلش تکان بخورد. با همین سازوکار بود که ادارۀ مملکت عملاً به دست اربابها و حکمرانهای محلی افتاد بود و نقش پادشاهها خیلی کم و نمایشی شده بود.بعد رسیدیم به دورۀ میانی قرون وسطا که از حدود سال ۱۰۰۰ میلادی شروع شد. از نشانههای این تغییر دوره گفتیم: گرمتر شدن اروپا، اهمیت پیدا کردنِ دوبارۀ شهرها، از سرگیری روابط و تجارتهای راه دور و ظهور یک طبقۀ جدیدی به اسم بورژواها که پولدارزاده نبودند، ولی هنر این را داشتند که با تجارت و مهارت و تحصیل سری تو سرها دربیاورند.با برجسته شدن بورژواها، دیگر پادشاهها هم مجبور نبودند گوشۀ کمخطر حکومت بایستند؛ دوباره برای خودشان بروبیایی راه انداختند و رجزخوانی را شروع کردند. از آنطرف، توانستند با کلیسا هم ببندند و در انتخاب مقامهای مذهبی شهرها دخالت کنند. و همین باعث شد که کمکم بین پاپ و پادشاهها نزاع قدرت دربگیرد. دعوا کی به اوج خودش رسید؟ زمان اتوی اول، پادشاه آلمان. اتو کسی بود که اسقفهای کلیسا با نظارت او تعیین میشدند.؛ و آنقدری جایش سفت بود که وقتی پاپ خواست هجمهای علیهش راه بیندازد، اتو توانست خود پاپ را برکنار کند و کس دیگری را جایش بنشاند. این را هم فهمیدیم که اتوی اول یا اتوی کبیر، شد اولین امپراتور از امپراتوری مقدس روم.بعد، یک سر به انگلیس زدیم. گفتیم وضعیت انگلستان بعد از نبرد هیستینگز که بین انگلیس و فرانسه بود تغییرات بزرگی کرد و به مدت سه قرن، زبان درباریان انگلیس، فرانسوی شد.درنهایت هم رقابت بین کلیسا و دربار بهحدی جدی شد که پاپ مجبور شد یک نقشۀ جدید پیاده کند. و آن چی بود؟ فراخوان برای جنگ با مسلمانها.حکومت صلیبیون در قرون وسطای میانیاواخر قرن یازدهم میلادی بود. سالهای اوج دعوای دین و دولت بود. دعوا نه سر اینکه من بمانم یا تو، اختلاف سر این بود که افسار این مردم دست کی باشد! دین یا دولت، کلیسا یا پادشاه... اورشلیم، سرزمین مقدس هر سه دین یهود، مسیحیت و اسلام، دو سه قرنی بود که به دست فاتحان مسلمان افتاده بود و الان دیگر جزئی از خلافت اسلامی به حساب میآمد؛ اما با این حال تا آن روز مسئلۀ غیرقابلحلی سرِ این سرزمین به وجود نیامده بود.واقعیتش این بود که مسلمانها با اینکه در قلمروی خلافتشان، مسیحیها و یهودیها زندگی میکردند مشکلی نداشتند که هیچ، استقبال هم میکردند: مشروط بر اینکه جزیهشان را میدادند. جزیه همان خراج یا مالیاتی بود که غیرمسلمانها برای سکونت در خاک خلافت اسلامی باید پرداخت میکردند. جدا از این، سالانه زوار مسیحی زیادی هم برای زیارت سرزمینهای مقدس به اورشلیم سفر میکردند و مسلمانها از این طریق هم درآمد خوبی داشتند. مسلمانها که راضی بودند، مسیحیها هم کارشان راه میافتاد.تا اینکه در قرن یازده میلادی، ترکهای سلجوقی وارد منطقۀ شامات شدند و طرحی نو درانداختند. سلجوقیها تندوتیز بودند، هم در جنگ، هم در کشورگشایی، هم در اخلاق. مسلمانانی بودند متعصب که به محض ورودشان موازنۀ قدرت منطقه را به هم زدند و تبدیل شدند به یک گرفتاریِ بزرگ برای مسیحیها: ترکان سلجوقی هم راه زیارت را به روی مسیحیها بستند؛ هم سوا از آن، تهدیدی شدند برای امپراتوری بیزانس که خودش هم آن سالها حالواوضاعش روبهرشد نبود و طاقت وجود یک خطر جدید بیخ گوشش را نداشت.بیزانسیها اولش سعی کردند خودشان از پس ترکان سلجوقی بربیایند اما در جنگی به اسم نبرد ملازگرد، شکست مفتضحانهای از سلجوقیان [به رهبری آلبارسلان] خوردند و اینجا بود که فهمیدند نهخیر، حریف قدرتر از این حرفهاست... ترکان سلجوقی به قول آن دیوارنوشتۀ خرمشهر که عراقیها نوشته بودند: «جئنا لنبقی»، آمده بودند که بمانند.امپراتور بیزانس الکسیوس اول (Alexios) که آدم سیاس و زیرکی هم بود، بعد از شکست ملاگزد پیام داد به پاپ در رم برای کمک...پیک فرستاد که «جناب پاپ، آقای من، مسیحیت رفت. اوضاع خرابه... آقا میگم بیاین یک چندوقت هر اختلافی چیزی بینمون هست رو بذاریم کنار، به فکر چاره باشیم... درسته خیلی ساله جواب سلام همدیگه رو هم ندادهایم، درسته هی به هم سیخونک زدیم، ولی هرچی باشه ماها همه جزو پیروان مسیحیم، مثل برادریم، گوشت هم رو بخوریم استخون هم رو دور نمیاندازیم... الان یه دشمن مشترک داریم که مسلمونهان. اگه دست نجنبونیم دو صباح دیگه همین مِلک و مُلک هم نداریم سرش دعوا کنیم.»دو کلیسای شرق و غرب، مدت زیادی بود که راهشان را از هم سوا کرده بودند. اما بعد از اینکه امپراتور بیزانس رو انداخت به پاپ، پاپ هم تصمیم گرفت این فرصت را از دست ندهد. به خیالش یک کمکی میکرد به بیزانسیها: هم رابطۀ بین کلیسای غرب و شرق دوباره حسنه میشد، هم مسیر زیارت باز میشد، هم نقداً یک ضربشستی نشان میداد به دولتها و پادشاههای اروپا که قدرت دین را بهشان بچشاند، که دیگر اینقدر موی دماغ کلیسا نشوند. دولتهای اروپایی تهدیدی شده بودند برای کلیسا؛ در زورآزمایی تنبهتن هم که طبیعتاً زور روحانیت به دولت نمیرسید! این بهترین فرصت بود تا با بسیج کردن لشکر مخلص مسیحیان برای دفاع از سرزمینهای مقدس، کلیسا هم یک عرض اندامی بکند. در سال ۱۰۹۵، پاپ اوربان دوم Urban II در محوطۀ کاتدرال کلرمون یک نطق غرایی در باب ضرورت نبرد در شرایط حساس کنونی و طعمهای جدید شهد شهادت کرد و مسیحیان معتقد را حسابی برای جنگ آماده کرد: «هرکسی برای پس گرفتن سرزمینهای مقدس از دست مسلمونها قیام کنه، بکشه یا کشته بشه پیروزه، چون توجه ویژۀ خدا به همراهشه». ملت، بیتاب رسیدن به بهشت، از همانجا سوار مینیبوس راهی جبهههای نبرد شدند.هرکه دارد هوس اورُشلیم بسمالله، در سال ۱۰۹۶ از اقصانقاط اروپای غربی گروهگروه مردم، از اشراف جنگاور بگیر تا مردم عادی به سمت قسطنطنیه روانه میشدند تا از آنجا دستهدسته به جبهه اعزام شوند. لباسی که این سربازهای مسیحی پوشیده بودند یک صلیب قرمز روش بود. به این سربازها میگفتند: «صلیبیون» (Crusaders)، به نشانۀ دینشان، صلیبهای قرمز روی لباسهایشان میپوشیدند و معتقد بودند که این دنیا مزرعۀ آخرت است و باید جهانیان را به دینشان دعوت کنند تا هم گناههای خودشان آمرزیده شود و هم دیگران عاقبتبهخیر شوند.اولین جنگ، با پیشروی سپاه صیلیبیون تا شهر قسنطنطنیه شروع شد. بعد از اینکه در قسطنطنیه جاگیر شدند و برنامهریزیهایشان را کردند، مسیحیها اول به سمت شهر نیقیه (شهر ایزنیک ترکیۀ امروزی) پایتخت ترکان سلجوقی حرکت کردند، یکدست، باانگیزه، جلوی مسلمانها؛ انگار که رابطۀ کلیسای شرق و غرب خیلی هم خوب است. نیقیه بهسرعت تسلیم و تصرف شد. صلیبیها در خاک آناتولی پیشروی کردند و در سال ۱۰۹۸، شهر بزرگ انطاکیه را هم تحت اختیار خودشان درآوردند. همین؟ مسلمانها اینجوریاند؟ کاری ندارد که! یهجور غریبی همهچیز داشت روی روال پیش میرفت؛ خیلی سادهتر از چیزی که تصور میکردند. خب اگه اینجوری است که دیگر معطلش نکنیم، برویم اورشلیم را هم بگیریم و تمام.کمتر از یک سال بعد، یعنی در سال ۱۰۹۹، ارتش صلیبی اورشلیم را هم تصاحب کرد. اورشلیم در آن دوره، دست ترکان سلجوقی نبود، در اختیار یک سلسلۀ دیگری از مسلمانهای شیعه به اسم فاطمیان بود که خودشان دشمن ترکان سنی سلجوقی بودند. البته برای صلیبیها فرقی نمیکرد؛ هدف این بود که اورشلیم را از چنگ مسلمانها دربیاورند... که آوردند. مسیحیها اورشلیم را پس گرفتند اما نه به آرامی و با صلح... در جریان محاصره و تصرف شهر، صدها زنومرد و کودک بیگناه اهل اورشلیم هم کشته شدند... همچنین عدهای زائر که از دور و نزدیک به زیارت بیتالمقدس آمده بودند و حالا از بخت بد، وسط جنگ و قتل و غارت قرار گرفته بودند.با این حال، مسیحیها این پیروزی را چراغ سبزی از طرف خدا در نظر گرفتند، دست یاری مسیح در مقابله با جبهۀ کفار مسلمان. جنگ خیلی زودتر از چیزی که شاید انتظارش را داشتند به نفعشان به نتیجه رسیده بود. و حالا، چون خیال میکردند سرزمینهای مقدس را پس گرفتهاند و ماجرا تمام شده، متفرق شدند و سمت شهر و دیار خودشان رفتند. البته همهشان نه، یک عدهای هم ماندند بالای سر سرزمینهای فتحشده، که برای آنجاها تصمیم بگیرند. درواقع صلیبیها «پادشاهی لاتین اورشلیم» را در سرزمینهای مقدس تأسیس کردند... کجا؟ شرق مدیترانه، چسبیده به قلمروی خلافت اسلامی، بغل گوش امپراتوری بیزانس. پادشاهی لاتین اورشلیم تأسیس شد و چهار ایالت صلیبی هم در آن تعیین کردند: ایالتهای اورشلیم، ادسا (Edessa)، انطاکیه (Antioch) و طرابلس (Tripoli).جنگهای صلیبیبرپایی دولتهای صلیبی و دژهای دفاعی بزرگ، خاطر مسیحیان را جمع کرده بود از تسلطی که روی سرزمینهای مقدس دارند. برای آنها جنگی که به دستور پاپ و برای محافظت از مسیحیت شروع شده بود، حالا با گرفتنِ سرزمینهای مقدس به پایان رسیده بود؛ ولی برای سپاه اسلام قضیه خیلی فرق میکرد... آنها چند قرن بود که پیوسته داشتند میجنگیدند و تصرفات بیشتری را به خلافت اسلامی اضافه میکردند، حالا لابهلای این همه جنگ و فتوحات، یک شکستی هم خورده بودند. چنان مسئلۀ بزرگی نبود برایشان، بهخصوص اینکه بهزودی قرار بود جبرانش کنند... حوالی سال ۱۱۳۰، سپاهیان مسلمان به عزم پس گرفتن اورشلیم و سرزمینهای شرق مدیترانه، جنگ تازهای را با مسیحیان به جریان انداختند... جنگی که سیزده چهارده سال طول کشید و درنهایت، ادسا، شمالیترین ایالت صلیبیها را به تصرف ترکان سلجوقی درآورد.خبر سقوط ادسا، برای جهان مسیحیت خیلی سنگین بود؛ اصلاً انتظارش را نداشتند چنین بشود. یوجین سوم (Eugene III)، پاپِ آن زمان، به محض اینکه از ماوقع مطلع شد، شوالیههای اروپا را صدا زد که «وا مسیحیتا، وا مصیبتا، هرچی گرفته بودیم پرید، پاشین برین که اینهمه در جنگ خون دادیم هدر رفت... راه بیفتین سمت اورشلیم که دروازههای بهشت دوباره باز شده...» پادشاهان آلمان (کنراد سوم) و فرانسه (لویی هفتم) بلافاصله فرمان پاپ را اطاعت کردند و دوباره ارتششان را برای نجات سرزمینهای ازدسترفته رهسپار جنگ کردند اما جنگهای صلیبی هر منفعتی قرار بود برای مسیحیان داشته باشد تا همینجا داشت و دیگر قرار بود شکست بیاید روی شکست، بیآبرویی بیاید روی بیآبرویی...نورالدین زنگی، حاکم ترک که یکی از فرماندهان بلندپایۀ مسلمانان در پس گرفتن شهر ادسا بود، وقتی بو برد صلیبیون دوباره دارند با لشکر بزرگ ۵۰ هزار نفری به سمت ادسا میآیند، تصمیم گرفت بهجای اینکه بخواهد آمادۀ یک جنگ تازه بشود روانِ صلیبیها را به بازی بگیرد و روحیهشان را خراب کند. نورالدین به لشکرش دستور داد که شهر ادسا را به کل از بین ببرند تا وقتی صلیبیها از راه میرسند، با مخروبهای روبهرو بشوند که اصلاً توجیهی برای جنگیدن و پس گرفتن نداشته باشد.صلیبیها که از راه رسیدند، فهمیدند چه رودستی خوردهاند از ترکان سلجوقی... مسلمانان تحقیرشان کرده بودند. سرخورده، منگ، و عجولانه تصمیم گرفتند تلافی کنند. گفتند حالا که اینهمه راه تا اینجا آمدهایم، دستخالی برنگردیم و لااقل یکجا را به آتش بکشیم تا دلمان خنک شود... کجا را بزنیم؟ دمشق! دمشق، بدترینانتخاب بود. مسلمانان قبلِ دمشق انتظار صلیبیها را میکشیدند. با خوشفکری فرماندهان ازجمله خودِ نورالدین، صلیبیها اینجا هم شکست سختی خوردند و جنگ دوم همینجا پایان رسید.نورالدین بعد از شکستی که به صلیبون داد، فتوحاتش را در خاورمیانه ادامه داد و یکی از بهترین آدمهایش را در مصر، در قاهره، منصوب کرد و سرِ کار گذاشت. چه کسی؟ فرمانده بزرگ کُرد، صلاحالدین ایوبی، که تبدیل شد به یکی از شناختهشدهترین اسمها در جنگهای صلیبی. صلاحالدین کمی بعد از مرگ نورالدین، جانشینش در فرماندهی لشکرهای نظامی شد؛ و ولایت مصر و سوریه را به دست گرفت. سلطان مصر و سوریه شد، ولی همزمان حواسش به ایالتهای صلیبی هم بود. یک چشمش به قلمروی خودش، یک چشمش به سرزمینهایی که دست مسیحیهاست، مترصد فرصت بود که کی وقت شکار میرسد تا ضربۀ بعدی را بزند. تا اینکه در سال ۱۱۸۷ فرصتی که پِیَش بود دست داد، آن هم در کجا؟ اورشلیم؛ بیتالمقدس. صلاحالدین سپاهش را به سمت اورشلیم اعزام کرد. در جنگی به اسم نبرد حطین (Hattin)، ارتش مسلمان سپاه صلیبیها را در هم کوبید و اورشلیم، شهر مقدسی که حدوداً ۹۰ سال پیش جنگهای صلیبی به بهانۀ پس گرفتنش شروع شده بود هم از چنگ مسیحیان در آمد.ادامۀ جنگ، از شروعش هم احمقانهتر بود؛ هرچند برای حاکمانی که دوست ندارند به کم آوردنشان اعتراف کنند، چندهزار کشتۀ کمتر و بیشتر فرقی نمیکند... تا اینجا دوتا از جنگهای صلیبی تمام شده بود و پنجتا ششتا هفتتای دیگر، بنا به روایتهای مختلف هنوز پیشرو بودند... همین که حتی نمیشود یک عددِ درستی برای این جنگها شمرد، یعنی از یکجایی بهبعد کل ماجرا لوث شده بود؛ هدفش را گم کرده بود. صلیبیها نمیدانستند دارند میجنگند که جایی را بگیرند، شکستی را تلافی کنند، تصمیمهای قبلیشان را توجیه کنند، یا چی؟ جنگ بین مسیحیت با اسلام است؟ یا جنگ بین بیزانس و کلیسای غربی؟ من نمیخواهم اینجا داستان جنگها را تعریف کنم که چی شد، چی نشد؛ پیشنهاد میکنم اگر برایتان خود جنگها و ماوقعش جالب است سهگانۀ جنگهای صلیبی راوکست را گوش کنید که ایمان خیلی خوب و روان، داستان این دوره را تعریف کرده است... سریعتر یک مروری میکنیم بر اصل ماجراها و جنگهای بعدی و چیزهایی ازش که میتوانیم مال خودمان بکنیم...جنگ سوم صلیبی جنگ معروفی است، نه که نتیجۀ خاصی داشته باشد، نه؛ بلکه چون پادشاهان بزرگ اروپا هم در آن شرکت کردند. ریچارد اول انگلستان، مشهور به ریچارد شیردل، فیلیپ دوم فرانسه و فردریک بارباروسای آلمان... اینها همه چهرههای شاخصی بودند که شخصاً در جنگها حاضر شدند. در جنگ سوم، رهبران اروپا موفق شدند بخشهایی از سرزمینهای محلنزاع را دوباره پس بگیرند و حتی در سال ۱۱۹۲ با صلاحالدین به یک توافق و مصالحهای هم برسند ولی خب عرض کردم؛ این جنگها دیگر برای مسیحیان آبونون نمیشد...صد سال از شروع جنگ اول گذشته بود و مسیحیها بهوضوح در رسیدن به اهدافشان ناکام مانده بودند. طی این صد سال پولهای فراوانی خرج نیرو و تسلیحات نظامی اروپاییها شده بود و قولووعدههای زیادی داده شده بود که «اگه ایشالا به حول و قوۀ الهی فلان پیروزی حاصل بشه، جبران میکنیم». اما خب الان بعدِ صد سال، چیز بدردبخوری دست مسیحیها را نگرفته بود، تازه کلی هم بدهی داشتند به اینور و آنور: به کسانی بدهی داشتند که شاید در باطن هیچ همدلی و اتحادی هم با صلیبیون نداشتند و درواقع روی این جنگها فقط سرمایهگذاری کرده بودند، که پولشان را در اختیار مسیحیان قرار بدهند و بعد از پیروزی چندبرابرش را تحویل بگیرند. و حالا این سرمایهگذارها طلبشان را میخواستند.همین بدهیها هم خودش باعث میشد مسیحیها جنگ را تمام نکنند... «انقدر حمله میکنیم، انقدر فشار میاریم که به نتیجه برسیم»... سال ۱۱۹۸، پاپ اینوسنت سوم (Innocent III) فرمان یک لشگرکشی تازه را به دولتهای اروپایی صادر کرد. خبر قشونکشی جدید پاپ در اروپا پیچید. «سلام فرمانده، سلام از این نسل در گل فرومانده، پاپ اینوسنت بازم ما رو فراخونده؛ حقیر درمانده... بابا کجا بریم؟ چی میخواین از جون ما؟ صد ساله دنیا رو واسهمان جهنم کردین که آخرش بریم بهشت؟»آن سالها اختلاف بین بیزانس و کلیسای غرب که یک مدتی بهخاطر جنگ با دشمن مشترکشان یعنی ترکان سلجوقی مسلمان ساکت شده بود، دوباره داشت اوج میگرفت. از آن طرف سرمایهگذارهای اروپایی هم گفته بودند اگر میخواهید باز هم از امکانات ما، کشتیهایمان، تجهیزات نظامیمان استفاده کنید، باید اول یک قدری از بدهیتان را بدهید... این دوتا عامل، بهاضافۀ دلسری خود مردم از ادامۀ جنگ و عوامل دیگر، انباشته شد روی هم و جنگ بین مسیحیت و اسلام را تبدیل کرد به جنگ داخلی اروپا...دلیل جنگ عوض شده بود... دیگر هرکسی میخواست از نزدیکترین جای ممکن، به بیشترین سود ممکن برای خودش برسد؛ و خب نتیجهاش چی شد؟ نتیجه این شد که جنگ چهارم صلیبی، عملاً بین خود مسیحیها درگرفت و اصلیترین قربانیاش هم شهر قسطنطنیه شد که از همهجا برای غارت و غنیمت و نابودیاش گسیل شدند... قسطنطنیه و بخشهای بزرگی از یونان به دست مسیحیان لاتین افتاد... جواهرات و گنجهایی که از زمان یونان باستان و روم در بیزانس بود و نشانۀ اعتبار و قدمتِ شهرها به حساب میآمد، وانتوانت بار کشتیهای طلبکارها میشد و از بیزانس بیرون میرفت. اسمش جنگ صلیبی بود، ظاهراً نبرد بین مسیحیت و اسلام بود؛ ولی دیگر هیچکس نمیدانست دین و مذهب واقعاً کجای این دعواهاست؟ خجالتآور بود... خجالتآور!بعد از این هم باز چندتایی جنگ صلیبی اتفاق افتاد، ولی دیگر قضیه برای همه رو شده بود... دیگر تقریباً همه میدانستند هدف از اینکه رهبرهای اروپا مردم را گوشت جلوی توپ میکنند و میفرستند جبهه، واسه خاطر دین نیست، برای این است که بیشتر غنیمت بیاورند، بیشتر خودشان را گنده نشان بدهند یا ... اصلاً نمیدانم والا، مجنون شده بودند فقط! نمیخواستند بگویند غلط کردیم چنین جنگ خانمانسوزی را دو قرن کش دادیم!جنگهای پنجم، ششم و هفتم و هشتم هم اتفاق افتاد... با همین اوصاف. در سال ۱۲۹۱ آخرین سنگر صلیبون، شهر عکا هم به دست مسلمانها (طایفۀ ممالیک) افتاد و اینجوری تمام شهرهایی که مسیحیان در منطقۀ شامات تصرف کرده بودند دوباره به دست مسلمانها رسید. خیلی از تاریخدانان اینجا را پایان جنگهای صلیبی میدانند.درنهایت هیچکس واقعاً پیروز جنگهای صلیبی نشد. با میلیونها جان انسانی که از هر دو طرف از دست رفت همه بازندۀ این جنگها بودند... و بزرگترین بازنده هم قطعاً هیچکس و هیچچیز نبود جز امپراتوری بیزانس... این جنگها منجر به نحیف شدن و فروریزی امپراتوری بیزانس شد؛ همانجایی که اصلاً جنگها برای محافظت ازش شروع شده بودند!جنگهای صلیبی مثل هر جدال اعتقادیِ دیگرای، عدۀ زیادی را که شاید تا دیروز هیچ تعصبی به باورشان هم نداشتند، جری کرد و به زیر پرچم مسیحیت یا اسلام برد تا برای چیزی غیر از زندگی بجنگند و کشته بشوند. اما علاوه بر اینها، اسلام و مسیحیت، بعد از دو قرن جنگ حالا شناخت بیشتر و بهتری از هم پیدا کرده بودند و ارتباطاتی هم بینشان به وجود آمده بود... انگار حالا، بعد از اینهمه فاجعه فهمیده بودند میشود بین جهان اسلام و اروپا تبادلهای فرهنگی هم اتفاق بیفتد. وقتی این تماس از نزدیک شکل گرفت، مسلمانها چند قرنی بود مشغول مطالعات سنتهای یونانی و رومی و بیزانسی شده بودند: فلسفه، علم پزشکی، جغرافیا.... اگر جنگهای صلیبی اتفاق نیفتاده بود، شاید هیچکدام این منابع که طی سدههای پیش در اختیار مسلمانان قرار گرفته بود، دوباره به دست اروپاییها نمیرسید. و اگر بخواهیم این مسیر فرضی را پیش بگیریم میتوانیم بگوییم اینجوری شاید غرب در مسیر بازنگری و تجدید نظر در تفکرات سیاسی - اجتماعی و اقتصادیاش نمیافتاد، و در نهایت دورانی به اسم «رنسانس اروپا» هم هیچوقت به وجود نمیآمد. پس اگه بخواهیم از همۀ این کشتوکشتار و فجایع جنگهای صلیبی یک نقطۀ مثبت پیدا کنیم، شاید بشود به این نکتۀ خیلی مهم اشاره کرد.دوران قرون وسطای پایانیعصر میانی قرون وسطی هم با پایان جنگهای صلیبی تمام شد تا بالاخره برسیم به دوران قرون وسطای پایانی (۱۳۰۰ تا ۱۵۰۰). اگر ما قرون وسطای اولیه را گذاری دانستیم از عصر امپراتوری روم به دوران قرون وسطی، آخرین ثلث از قرون وسطا هم گذاری است که ما را از این دوران خارج میکند و به عصر مدرن و دوران جدید میرساند. از اینجاهاست که ما کمکمک نشانههای یک اروپای مدرنتر، با تفکرات جدیدتر را میبینیم. اما خب دلمان را خوش نکنیم هنوز؛ این دوران گذار، برای اروپا دورانی زشت، سخت و بسیار تلخ است. فاجعه پشت فاجعه است که میآید، بحران پشت بحران است که از راه میرسد.قحطی و گرسنگی و فجایعِ حاصل از آناولین بدبیاری این دوره در اوایل قرن ۱۴ اتفاق میافتد... گفتیم یکی از مهمترین نشانههای رسیدنِ قرون وسطای میانی، افزایش دمای اقلیمی بود که بین سالهای ۹۵۰ تا ۱۲۵۰ در کل اروپا و جهان به وجود آمد. این دوره که بهش میگفتند «عصر گرمایشی قرون وسطی» حدود سیصدسالی با خودش خیر و برکت آورد به اروپا: کشتوکار فراختر، محلهای قابلسکونت بیشتر، نتایجش را هم که در دوران میانی قرون وسطی دیدیم. حالا حوالی سال ۱۳۰۰ این دوران خوش به پایان رسید و کشاورزی به یکباره دوباره خیلی مشکلتر شد: انبارهای غذا خالی شد، بار درختهای میوه، محصول مزارع گندم و جو کم شد و خیلی از زمینها دیگر قابل زیر کشت رفتن نبود... همزمان با تراکم جمعیتی که خیلی نسبت به گذشته بیشتر شده بود و عادت داشت به فراوانی. مردم یکباره به قحطی خوردند. عصر پایانی قرون وسطا با چند مرحله قحطی شروع میشود اما سختترینش قحطیای بود که مردم اروپا بین سالهای ۱۳۱۵ تا ۱۳۱۷ تجربه کردند. گشنگی، گشنگی، گشنگی... ماها احتمالاً درک نمیکنیم واقعاً اینکه چیزی برای خوردن وجود نداشته باشد یعئی چی! نه اینکه گران باشد، نه اینکه تنوعش کم باشد، اینکه اساساً چیزی برای خوردن پیدا نشود... و نمیتوانیم تصور کنیم این حد از گشنگی چه پیامدهای وحشتناکی هم میتواند به همراه بیاورد.دزدی، درگیری، قتل... وقتی همه فقط دنبال نجات جان خودشان هستند اینها خیلی اتفاقهای عجیبی نیست. گشنگی مثل نداشتنِ لباس و وسایل نیست که بشود عقبش انداخت. اینجوری نیست که آدم بگوید حالا امروز هم چیزی نمیخورم، فردا خدا بزرگ است! نه، گشنه که باشی کمکم به همنوع خودت هم به چشم غذا نگاه میکنی... پدرومادرها بچههای کوچکشان را؛ بچههای بزرگتر پدرمادرانشان را... قبرستانها حریق حملۀ مردمی میشد که به دنبال سیر کردن شکمشان، قبرها را نبش میکردند و به جنازهخوری افتاده بودند... آمار دقیقی از کشتههای این قحطی اروپا وجود ندارد، ولی خب میگویند طی این دو سال، حداقل یک میلیون از جمعیت اروپا جانشان را از دست دادند.اروپا برای خارج شدن از قرون وسطی انگار باید خیلی خیلی هزینه میداد. هنوز زمان زیادی از بحران قحطی نگذشته بود که تراژدی بعدی از راه رسید!مرگ سیاهاکتبر سال ۱۳۴۷، دوازده تا کشتی ایتالیایی در بندر مسینا (Messina) پهلو گرفتند. مردمی که برای استقبال این کشتیها جمع شده بودند، از چیزی که دیدند حیرتزده شدند. بیشتر ملوانها و خدمۀ کشتی مرده بودند و آن تعداد کمی هم که زنده بودند، بدنشان پر بود از جوشهای سیاهی که خون و عفونت ازش بیرون میآمد... و این شروع فاجعهای بود که ظرف هشت سال، بیشتر از یکسوم جمعیت اروپا را به وحشتناکترین شکل ممکن، از بین برد.به این بیماری میگفتند: «مرگ سیاه». تبولرز، اسهال و استفراغ، درد شدید جزو علائمش بود و جان درصد زیادی از کسانی که بهش مبتلا میشدند را میگرفت. این طاعون نه فقط انسان، که گاوها، خوکها، بزها و مرغ و گوسفند را هم از بین میبرد؛ یعنی یک تنه زده بود به تمام داشتههای انسان آن زمان... علت این طاعون را الان ما میدانیم، ولی آن موقع طبیعی بود که خیلی از مردم، این بلا را سزای گناهان و جزای نافرمانیهایشان میدیدند... دستههای تؤبه راه افتاد در سطح شهر؛ همهجا... تصویر سوپرآخرالزمانی این بود که گروهگروه آدمها در کوچهها دوره میافتادند، مردم را دور خودشان جمع میکردند و با شلاق خودشان را میزدند؛ خودزنی میکردند... نشان پشیمانی، نشان عجز که خدا رحمش بگیرد و طلسم این مرگ سیاه را از را سرشان بردارد.هرکسی سعی میکرد یکجوری خودش را آدم خوبی جلوه بدهد؛ همان مسیحی معتقدی که خیلی وقت است دارد مردم را به راه راست هدایت میکند، ولی حرفش در گوششان فرو نمیرود... همسایه همسایه را بدعتگذار در دین معرفی میکرد و ازش در مراجع حکومتی شکایت میکرد؛ مردم افتاده بودند به جان هم. یهودیها هم که اصلاً دینشان فرق داشت، این وسط اوضاعشان از همه خرابتر بود. هزاران یهودی بین سالهای ۱۳۴۸ تا ۱۳۴۹، یعنی در فاصلۀ دو سال به دست مسیحیهای متعصب به قتل رسیدند و بسیاری هم به نواحی کمجمعیتتر اروپای شرقی مهاجرت کردند.عامل شروع این بیماری که امروز بهش طاعون خیارکی (bubonic plague) میگویند، یک نوع عفونت باکتریایی بود که از ککهایی که روی بدن موشها از آسیا به اروپا آمده بودند، به انسان منتقل شده بود. متخصصها میگویند سرآغاز این بیماری احتمالاً از منطقۀ تبت بوده و بعد توسط ککها و موشها به سایر نقاط دنیا پخش شده...حالا سؤال شما ممکن است این باشد که مگر موشها و ککها سفر میکردند؟ بله، چون آدمها سفر میکردند... هرجام که آدمیزاد میرفت، موشها هم همسفرش میشدند و باهاش میرفتند. موشها یک بخش جدانشدنی از زندگی مردم قرون وسطای اروپا بودند؛ بین فقیر و غنی هم فرق نمیگذاشتند: اشراف و مردم معمولی، هرکسی که بودی، در همسایگیات حتماً کلی موش زندگی میکرد.وقتی انسان به باکتری طاعون خیارکی آلوده میشد، ظرف مدت خیلی کمی، بیماری علامتهایش را نشان میداد... غدد لنفاوی ملتهب میشد، گاهی حتی میترکید... تب شدید، لرز، تهوع همراه با خون... نمیخواهم حالتان را بد کنم... نسوج و بافت اندامها بهخاطر اینکه خون بهشان نمیرسید سیاه میشد و شاید بهخاطر همین بهش میگفتند «مرگ سیاه». دور از جانتان، مردم ممکن بود شب به سلامتی و با پای خودشان به بستر بروند و صبح، اهل خانواده بفهمند طرف شب را به صبح نرسانده. گفته میشد بسته به خصوصیتهای نژادی و ژنتیکی در مکانهای مختلف بین ۵۰ تا ۶۰ درصد افرادی که به این بیماری مبتلا میشدند جانشان را از دست میدادند.مرگ سیاه البته فقط اروپا را درگیر نکرده بود و الان میدانیم که عملاً تمام جهان قدیم گرفتارش شده بوده: از چین تا هند، سرتاسر آسیا و اروپا را گرفته بود. از کل ایران من آماری پیدا نکردم، ولی مثلاً در تبریز گفته میشود این مرگ سیاه حدوداً ۳۰۰ هزار نفر کشته گرفته.تنها طی چهار سال نزدیک ۲۵ میلیون نفر از جمعیت اروپا بهخاطر ابتلا به این بیماری تلف شدند. اوضاع جوری شده بود که بعضی از مردم میبایست تصمیمهای سختی میگرفتند: یا کنار اعضای مریض خانوادهشان میماندند و ازشان پرستاری میکردند، که اینجوری خطر بیمار شدن خودشان را هم به جان میخریدند؛ یا به این امید که خودشان نجات پیدا کنند، مریضهایشان را رها میکردند و میرفتند. باورنکردنی است، حتی بعد از تجربۀ این کرونای کوفتی هم که چقدر جان عزیزِ عزیزان و دوروبریهایمان را گرفت، باز هم غریب است که بفهمیم در بعضی سرزمینها نزدیک ۶۰ تا ۸۰ درصد جمعیت جانشان را از دست دادند: طاعون هرلحظه یک قربانی جدید میگرفت.شهرها هرچی شلوغتر و پررفتوآمدتر، میزان ابتلایشان هم بیشتر... تجارت و ارتباط کشتیها در اروپا هم با خودش این بیماری را بیشتر جابهجا میکرد. وقتی مرگ سیاه به میلان ایتالیا رسید، حکومت بلافاصله دورتادور چندتا خونۀ اولی که اعضایش مبتلا شده بودند را دیوار کشید و ساکنینش را، چه سالم بودند و چه بیمار، قرنطینه کرد... البته قرنطینه نباید بهش گفت، اجازۀ هر ارتباطی را ازشان گرفتند، ولشان کردند تا بمیرند... این راهحل بیرحمانه بود، ولی خب تا حدودی موفقیتآمیز عمل کرد. یواشیواش متوجه شدند هرچی ارتباطها را محدودتر کنند، فاصلۀ بین مردم بیشتر بشود، شیوع و گردش این مرض هم کمتر میشود و کمکم میتوانند مهارش کنند.تا سال ۱۳۴۹، موج اول طاعون در بیشتر مناطقی که بهش آلوده شده بودند به پایان رسید؛ گرچه در بعضی شهرها چندین و چندبار دیگر برگشت و جان آدمها را گرفت ولی خب نه بهشدت دفعۀ اول. درهرصورت، کنترل شرایط دوباره به دست آدمها افتاد و این دوران هم سپری شد.فاجعهای مثل مرگ سیاه بهطور حتم، جدا از مرگهای زجرآور و غصههای بیپایانی که همراهش داشت، شکل زندگی آدمها را هم متأثر خودش کرد. وقتی نفرین مرگ سیاه بالاخره کمرنگ شد، یکی از اولین چیزهایی که به چشم آمد این بود که دیگر به اندازۀ کافی آدم برای کشاورزی وجود نداشت. زمین برای کشاورزی زیاد بود و دهقان کم. و تصور کنید در همچین شرایطی چه اتفاقاتی میافتد. بین زمیندارها سر رعیت دعوا راه افتاد؛ هرکسی سعی میکرد با پول بیشتر، دهقانهای بیشتری را برای خودش بُر بزند. رعیتی که تا پیش از شیوع مرگ همهجا سیاه ریخته بود و اربابها میتوانستند به هر قاعدهای که دلشان میخواست باهاشان تا کنند، حالا کم شده بودند، عزیز شده بودند، گران شده بودند. دهقانها از فرصت پیشآمده استفاده کردند و اعتراضاتی را شکل دادند تا حرفشان را پیش ببرند. ماجراهایش مفصل است ولی درنهایت، این قضایا شد آغازی بر پایان رعیتداری در اروپا... چقدر اتفاقها کنار هم معنیدار به نظر میرسند. اینجا هم مثل وقتی است که گفتیم اگر جنگهای صلیبی نبود، شاید دانش و علم از طرف مسلمانها خیلی دیرتر به خاک اروپا میرسید؛ اینجا هم میتوانیم بگوییم شاید اگر مرگ سیاه اینجور به جان اروپا نمیافتاد، عصر رعیتداری همچنان ادامه داشت و حالاحالاها خبری از عصر مدرن هم نمیشد!جنگ طولانی بین پاپ و شاهخب تا اینجا این دوتا از تغییرات بزرگ عصر پایانی قرون وسطی: قحطی و مرگ سیاه... سومی چیست؟ این یکی را از قبل تا یک حدودی در جریانش هستیم: نزاع عمیق و طولانی بین پاپ و پادشاه...در امپراتوری مقدس روم یکجورهایی انگار جا افتاده بود که پادشاهها خودشان مقامهای بالای کلیسا را تعیین میکنند. یک دعواهایی هم راه افتاده بود دیگر: پاپ میگفت این حق آسمانی من است که اسقفِ شهرهای مختلف را منصوب کنم، پادشاهها هم میگفتند ما امپراتور مقدسیم، ماییم که نمایندۀ مسیح روی زمینیم، خودمان بهتر میدانیم کی شایستگی اسقف شدن دارد.پاپ بونیفاس هشتم کسی بود که ماجرایش، شروع این ماجرای ما شد... بونیفاس رهبر کلیسای کاتولیک بود، طبیعتاً مهمترین چهرۀ مذهبی اروپا در آن زمان. کِی؟ نزدیکهای سال ۱۳۰۰ میلادی. اما علاوه بر اینکه شخصیت مذهبی مهمی بود، عمیقاً باور داشت امور مهم جامعه باید دست روحانیون بیفتد. رسالۀ مفصلی نوشته بود در توضیح و استدلال اینکه چرا عوض پادشاه، پاپ باید رهبر مردم اروپا بشود؛ صغری کبری چیده بود که اصلاً خود خداوند هم میفرماد: «پادشاهها زیردستان پاپ هستن. جامعۀ دینی اصلن با تبعیت از پاپ بهعنوان نمایندۀ مسیحه که دینی میشه». اما اصل این بهانه از کجا آب میخورد؟ از آنجایی که تازگیها پادشاه، روی عواید کلیسا هم مالیات بسته بود. این به پاپ فشار میآورد. پادشاه فرانسه، فیلیپ چهارم، که او هم خودش را چهرۀ موجه سیاسی مذهبی اروپا میدانست، قانونی وضع کرده بود که همۀ نهادهای حکومت، بدون استثنا میبایست مالیات پرداخت کنند. و خب پاپ مخالفتش این بود که «توی پادشاه سکولار اصلاً حق گرفتنِ مالیات از منِ آستان قدس را نداری!» سال ۱۳۰۲ پاپ فرمانی صادر کرد که توش هوایی زد به پادشاه. گفت رستگاری هر انسانی صرفاً در گرو پایبندی به پاپ رم است و اینجوری درواقع فیلیپ چهارم، پادشاه فرانسه را تهدید به تکفیر کرد. خیلی اتفاق نادری بود که رهبر دینی اروپا، پادشاه یک کشور را «خارجشده از دین» اعلام کند!فیلیپ در جواب چیکار کرد؟ از او هم انتظار عقلانیت نداشته باشید! فکر نکنید میگوید نزد قانون همه برابرند، حتی شما پاپ عزیز! نه، او هم دنبال پول بیشتر بود که به پاپ گیر داده بود؛ میخواست قلمرو و حیطۀ اقتدار خودش را گسترش بدهد. فیلیپ اوباشش را به رم فرستاد، پاپ بونیفاس را از مقر پاپ دزدیدند، آوردند یکجا دستوپایش را بستند، او را تا سر حد مرگ زدند و برای چند روز اسیر نگهش داشتند. میگویند بونیفاس در طول مدتی که مهمان الواط فیلیپ بود بهشدت شکنجه شد، تا جایی که وقتی رهایش کردند اصلاً حال خوبی نداشت و نزدیک یک ماه بعد هم از تب و بدحالی مُرد.فیلیپ قدرتش را به رخ مخالفانش کشانده بود. حالا دیگر نه فقط اسقف شهرهای مختلف، که حتی خود پاپ هم میتوانست به دست پادشاه منصوب بشود. و اینکه اصلاً کی گفته پاپ باید حتماً در رم مقیم باشد؟ که هم دور است!، هم خطر توطئه در آنجا زیاد است! لازم نکرده! مقر پاپ برای اولین بار، به دستور فیلیپ چهارم از رم به شهر آوینیون (Avignon) فرانسه منتقل شد تا کلکسیون عجایب قرون وسطی تکمیل بشود. بین سالهای ۱۳۰۹ تا ۱۳۷۷، پاپها، رهبران مسیحیت، در فرانسه و زیر شست خود پادشاه فرانسه زندگی میکردند. این دوره را شبیه دوران اسارت یهودیها دانستهاند که در قرن ۶ پیش از میلاد از خانۀ خودشان اورشلیم به بابل به اسارت برده شدند. بهخاطر همین بهش میگویند: «پاپی که در آوینیون مقیم بود» (Babylonian captivity of the Papacy). او احتمالاً بازیچۀ دست پادشاه بود و خطری برایش ایجاد نمیکرد.اما سرآخر بعد از این نزدیک ۷۰ سال، یکی از پاپهای آوینیون، شجاعت ایستادگی در برابر پادشاه فرانسه را پیدا کرد. پاپ گریگوری یازدهم (Gregory XI). گریگوری میگفت: «شهر پاپ رمه. ما اینجا نه دستمون بازه، نه حرفمون بُرش داره. شدیم آلت دست پادشاه فرانسه!» پا شُد و دم و دستگاهش را جمع کرد برگشت رم. سربلند و مفتخر از اینکه بالاخره مقام پاپ را به محل اصیل خودش برگردانده و حالا دیگر میتواند مسیحیت را آنجوری که درست است در اروپا پیاده کند، اما طفلی خودش زودتر پیاده شد: پاپ گریگوری یازدهم یک سال بیشتر از ورودش به رم نگذشته بود که مرحوم شد.کاردینالهای رم که وظیفهشان انتخاب پاپ بعدی بود، در ایتالیا دستبهکار شدند و یک پاپ جدید ایتالیایی برای رهبری کلیسا انتخاب کردند اما در فرانسه هم دقیقاً همین اتفاق افتاد: پادشاه فرانسه هم از کاردینالهای فرانسه خواست تا یک پاپ فرانسوی انتخاب کنند تا دوباره مقر پاپ همان آوینیون در فرانسه باشد. و چی شد؟ همزمان دوتا پاپ در اروپا سر کار آمدند. این دیگر اتفاقی بود که تا آنروز هیچوقت سابقه نداشت. دو تا پاپ رقیب با هم، مدعی رهبریِ کاتولیکهای اروپا بودند. دوتا پاپ که هر کدام، جبهۀ پیروان و کاردینالها و دستگاه اجرایی خودشان را داشتند.این واقعه بعد از جدایی بین کلیسای شرقی و غربی، بزرگترین شکافی بود که در مسیحیت پیش میآمد. این دودستگی، ضربۀ سختی به پیکرۀ رهبری معنوی کلیسای غرب زد، که البته پیش از این هم بهواسطۀ فرومایگی و ناتوانیشان در مدیریت و حتی ارائۀ راهنماییهای دینی در طول مرگ سیاه کمرنگ شده بود. مردم در آن دوران بهقدری کشته داده بودند و به چشم دیده بودند که هیچ کاری از دست مقامات مذهبیشان برنمیآید که از روحانیون منزجر شده بودند و نسبت به دین و اعتقادشان هم احساس دلزدگی داشتند. طی آن چند سالی که اروپا درگیر مرگ سیاه بود، مردم میدیدند که کشیشها، راهبها و مقامهای کلیسا هم عین باقی مردم وحشتزده و آسیبپذیرند. دعا و توسل به درگاه باریتعالی هیچ معجزهای برای اهل دین نکرده بود و دیندار و بیدین در برابر این بیماری یکی بودند. مرگ سیاه باعث شده بود موقعیت اهالی کلیسا از یک مقام ماورایی و مقدس پایین کشیده و درست مثل مردم عادی بشود.حالا تصور کنید وسط این تحولات فکری مردم، مشخص نبود که کدام پاپ، پاپ واقعی است یا کدام کلیسا، کلیسایی است که مورد تأیید مسیح است. هیچکسی هیچکسی را قبول نداشت و این چندپارگی با افشای خوشگذرانیها و ولخرجیهای افراطی کشیشها بدتر هم شد. اخباری به بیرون درز کرد از اندرونی کلیسا که نشان میداد نه! اینها همدل و همراه که نیستند هیچ، دارند به ریش من و شما هم میخندند. و همین ماجراها محبوبیت و مقبولیت کلیسا را پیش گروه زیادی از مردم کاهش داد.بین سالهای ۱۳۷۸ تا ۱۴۱۷ عملاً هیچ تواقفی نبود سر اینکه بالاخره پاپ کیست. دنیای مسیحیت و کاتولیکها رهبر مشخصی نداشت و مردم نمیدانستند برای مسائل دینی روزمرهشان به فتوای کدام پاپ عمل کنند. حتی برای یک مدت، آش آنقدر شور شد که یک پاپ دیگر هم انتخاب کردند تا جواب سؤالات فقهی مردم را بدهد و ما عملاً سهتا پاپ همزمان داشتیم. اینطور عرض کنم خدمتتان که یعنی اگر یک نفر دلش میخواست پاپ بشود، شانسش هیچموقع بیشتر از اواخر قرون وسطی نبود.بله، این اوضاعِ آشفته نمیشد خیلی ادامه پیدا کند دیگر! اینجوری سنگ روی سنگ بند نمیشد. فلذا کلیسا یک تصمیم بزرگ گرفت و برگشت به دوران پیش از پاپ. دوباره رجوع کرد به دورانی که یک نفر نبود که احکام دینی را تعیین میکرد. شوراهای دینی دوباره کارشان را شروع کردند. رهبران کلیسا جمع میشدند، رایزنی میکردند، به مناظره مینشستند و به نتیجه میرسیدند که چهکاری برای مسیحیها و مسیحیت بهتر است. این راه و رسمی بود که از قدیم وجود داشت، همان روشی که کنستانتین بزرگ، امپراتور روم هم خیلی خیلی وقت قبلتر در قرن چهارم به کار بسته بود: شورای نیقیه (Nicaea ) را جمع کرده بود تا دربارۀ اصول اولیۀ مسیحیت در امپراتوریاش برنامهریزی کنند. پس در این دورانِ یک پاپ و دو پاپ و سه پاپ، تصیمگیری شورایی کلیسا هم یک برگشت مختصری داشت. اما در نهایت، انجمنی تشکیل شد تا به این جدایی بزرگ خاتمه بدهند و نگذارند اعتقادات مردم بیش از این بازیچۀ دعوای سران کلیسا بشود. اعضای این انجمن جلسهها گذاشتند و رهبرانش بالاخره یک نفر را بهعنوان «پاپ» انتخاب کردند. پاپ مارتین پنجم (Martin V) در سال ۱۴۱۷ رهبر مسیحیان کاتولیک شد تا تکلیف این دوران بلاتکلیف هم روشن شود.جنگهای صدسالهماجرا از این قرار بود که بخش عمدهای از خاک فرانسۀ امروزی تحت اختیار پادشاهی انگلیس قرار گرفته بود... ماجرای چی؟ جنگهای صدساله را عرض میکنم. بحران بعدی اروپا در قرون وسطی.هنوز دولت جدید با تعریف مدرن که وجود نداشت! تملک سرزمین، مفهوم تملیک بهطور کلی، یکجورهایی شخصی بود، یعنی خاک و وطن بیشتر از اینکه بار معنایی سیاسی یا هویتی داشته باشه، به زور و توانایی پادشاهیها بستگی داشت و جزو اموال شخصی و خانوادگی دانسته میشد... اگر روی همین قواعد حساب میکردی، پادشاهی فرانسه با آن جمعیت و آن ثروت و نفوذی که به دست آورده بود، باید قدرت اول اروپا میبود؛ لااقل غرب اروپا. اما پادشاهی انگلیس روی بخش زیادی از قلمروی فرانسه مسلط شده بود. انگلیسیها خیلی نرم، یکجوری که فرانسویها نفهمند، داشتند چتر نفوذشان را در خاک فرانسه پهن میکردند. چهجوری؟ با ازدواجهای برنامهریزیشده. انگلیسیها خیلی هدفمند و تمیز، اشراف زمیندار فرانسه را شناسایی میکردند و جوانهای خوشتیپشان را میفرستادند که دل دختران این اشراف را ببرند... و خب شما داماد یک خانوادۀ اشرافی فرانسوی بشوی، یعنی درواقع پدرزن دلخواهت را پیدا کردهای و هرچی مال اوست، در دسترس تو هم هست... رفتهرفته خاک فرانسه جولانگاه خاندان سلطنتی انگلیس شد... و این یک معنی واضح بیشتر نداشت: اقتدار بیشتر انگلستان در اروپا.بعد از چندوقت شاههای فرانسوی تازه فهمیدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته... میخواستند جبران کنند، ولی چیکار میکردند؟ میگفتند دخترانمان را پس بدهید، ازدواج ملغاست!؟ نمیشد! برای همین کار به نزاع و درگیری کشید. جنگی که بهانهاش زیادهخواهی انگلیسیها بود، ولی آنقدر دلخوری و بهانههای ریزریز داشت که خیلی طولانی شد. خیلی. این جنگها معروفاند به جنگهای صدسالۀ انگلیس و فرانسه، که البته نه صدسال، که ۱۱۶ سال طول میکشد، از ۱۳۳۷ تا ۱۴۵۳. جنگهایی که تا سه نسل را درگیر خودش کرد، یعنی نوه داشت برای چیزی میجنگید که زمان پدربزرگش شروع شده بود.مصیبتها صبر نمیکردند یکی تمام شود، بعد بعدی شروع شود. خیلی از اتفاقها را اگر به تاریخشان توجه کنیم میبینیم در حین و میانۀ بلایای قبلی شروع شدهاند. این جنگ صد ساله هم در همان دورانی اتفاق میافتد که طاعون مرگ سیاه در اروپا جاری بوده، همزمان با دوران نزاع و دودستگی کلیسای غرب.در این جنگ طولانی، در بیشتر اوقات برتری با انگلیس بود. استراتژی بهتر، ارتش سرحالتر، سیاست داخلی روبهراهتر. فرانسه هی داشت بیشتر و بیشتر آب میرفت. کار به جایی رسید که فرانسویها حتی تا نزدیکیهای پاریس هم مجبور به عقبنشینی شدند و پادشاهی تا مرز سقوط و واگذاری کل سرزمینش پیش رفته بود. در این شرایط بود که یکی از عجیبترین و شاید تأثیرگذارترین آدمهای تاریخ اروپا ظهور کرد... ژاندارک (Joan of Arc)، یک دختر نوجوان روستایی که یکتنه کل بازی را به هم زد.ژاندارکاطلاعات دقیق خیلی زیادی از زندگی ژاندارک وجود ندارد... گفتهاند در سال ۱۴۱۲ در یک خانوادۀ زارع به دنیا آمد. در بچگی خواندن و نوشتن را نیاموخت که چیز عجیبی هم نیست؛ اما مادر مؤمنش، عشق مسیح و خدمت به کلیسای کاتولیک را در دل دختر پرورش داد.در سال ۱۴۲۰ بین فرانسه و انگلیس معاهدهای به امضا رسید که بر اساس مفادش شاهزاده شارل Charles of Valois از سلطنت فرانسه کنار گذاشته شد. تقریباً هشتاد سال از شروع جنگها میگذشت و حالا هنری پنجم، پادشاه انگلیس، قانوناً و رسماً حکومت فرانسه را هم به دست میگرفت. دیگر انگلیسیها برای ادغام فرانسه در پادشاهیِ خودشان هیچ مانع بزرگی سر راه نداشتند و فرانسویها بدون رهبر واحد، هیچ امیدی به برگشت از این اوضاع نداشتند.ژان سیزدهساله بود که برای اولین بار نجواهایی شنید، نجواهایی از سمت فرشتگان خداوند که دعوتش میکردند تا فرانسه را از شر دشمن خالی کند و شارل را به پادشاهی برحقش برساند. این صداها راست بودند یا دروغ، واقعی بودند یا توهم، روی ژان اثر گذاشتند. ژان قضیۀ ارتباطش با فرشتگان آسمانی را به هرکسی که فکر میکرد میتواند کمکی بهش بکند میگفت و التماس میکرد برای یکبار هم که شده با شارل، شاهزادۀ ازاسبافتادۀ فرانسه دیداری کند. میخواست نشان بدهد حرف و نیتش مال یکروز و دو روز نیست: موهایش را تراشید و سوگند خورد تا آخر عمر مجرد و پاکدامن بماند. خواستۀ پدرش برای ازدواج را خیلی محکم رد کرد و به شورای محل رفت، در محکمه سخنرانیای کرد که همه متقاعد شدند این دختر کارهای خیلی مهمتر از ازدواج دارد.با سماجتی که داشت، با ایمانی که از قلبش به زبانش جاری میشد، ژان موفق شد بالاخره شارل را ببیند. نمیدانیم در آن دیدار چه حرفهایی بین ژان و شارل ردوبدل شده بود که شارل به حرفهای این دختر ایمان آورد. ژان جلوی همه به شارل قول داد خیلی زود شهرهای اشغالشدۀ فرانسه را آزاد میکند، انگلیسیها را از خاکشان بیرون میفرستد و تاجوتخت پادشاهی را به شارل تحویل میدهد.شارل راه بهتری پیش رویش نمیدید؛ بنابراین ژاندارک را راهی کرد به جنگ با انگلیسها. باوری که ژان به تصمیمش داشت از این دختر شانزدهساله، یک فرماندۀ شجاع و یک قهرمان جنگی ساخت و فرانسویها در آن نبرد به پیروزی رسیدند. انگلیسیها عقبنشینی کردند و بخشی از قلمروی اشغالشدۀ فرانسه آزاد شد. بعد از این جنگ، فرانسویها یک الهۀ جدید داشتند: دختری که صدای مسیح بود و نشانی از اینکه خدا فرانسویها را از انگلیسیها بیشتر دوست دارد. ژاندارک به قولی که به شارل داده بود عمل کرد. در جولای سال ۱۴۲۹، شارل با نام شارل هفتم در شهر رنس (Reims) فرانسه تاجگذاری کرد تا نور امید تازهای به دل مردم فرانسه بتابد.پیشرویهای ارتش فرانسه در جنگ تا مدتی ادامه داشت و محبوبیت ژان هم روزبهروز بیشتر میشد. اطرافیان شاه، کمکم احساس خطر کردند. پیش شارل آمدند و عرض کردند که «اعلیحضرت، حواستون احیاناً به این دختره هست؟ میگم یهوقت یکهتازیش کار دستتون نده؟ مردم رو که عاشق خودش کرده، پشتوانۀ محکمی مثل ارتباط با مسیح و خدا هم که داره... هرکاری هم که دلش میخواد میکنه! احساس خطر نمیکنین؟» خلاصه زیرآب ژان را پیش پادشاه زدند. شارل کمی فکر کرد، حرفهای مشاورانش را یکخرده سبکسنگین کرد. یواشیواش دلچرکین شد. دید بیخود و بیجهت اینقدر به ژان بروپال داده و متوجه تهدیدی که از طرف او متوجهش بود نشده. در جنگهای بعد، شارل هردفعه از ارتش و تجهیزاتی که در اختیار ژان میگذاشت کمی میزد، هردفعه کمتر و ضعیفتر. از آن طرف هم نتایجی که ژاندارک به دست میآورد به همان مقدار ضعیفتر میشد. ژاندارک محبوبِ پادشاه، حالا تبدیل به یک مهرۀ سوخته شده بود؛ یکی که فقط هست. خسته و زخمی و دلشکسته، تا اینکه بالاخره در جریان همین جنگها، توسط نیروهای یکی از دوکنشینهای رقیب پادشاهی فرانسه اسیر شد و تحویل انگلیسیها داده شد.در دادگاهی که برای ژاندارک برگزار شد، حدود ۷۰ تا اتهام بهش زدند: ارتداد، جادوگری، بدعت، ظاهر مردانه... نتیجۀ دادگاه از پیش مشخص بود. شارل هم که موقعیت خودش را در خطر میدید، تلاش خاصی برای آزادی ژان نکرد و سرانجام حکم اعدام برای ژان صادر شد. در ماه می سال ۱۴۳1، دختر نوزدهساله را به ستونی چوبی بستند و آتش زدند.ژاندارک خودش را کسی میدانست که خدا انتخابش کرده تا برای اخراج انگلیسیها به پادشاه فرانسه کمک کند. کی میداند؟ شاید واقعاً ارتباطاتی با ماورا داشته، شاید هم صرفاً یک آدم شیزوفرنیک بوده که اصرارش به یک توهم برایش موفقیتهایی آورد. اما چیزی که ژاندارک را تبدیل به یک چهرۀ ماندگار در تاریخ میکند اینها نیست، این است که توانست دیگران را متقاعد کند، کاری کند که حرفش را باور کنند و در سفری که رهبری میکرد همراهش بشوند.بیست سال بعد از اعدام، به فرمان شارل هفتم، دادگاهی تشکیل شد و ژان را از هر گناهی تبرئه کرد. ژاندارک را پاپ بندیکت پانزدهم در سال ۱۹۲۰ تقدیس کرد تا تبدیل به تنها شخصیتی بشود که کلیسای کاتولیک هم محکومش کرد و هم عنوان قدیس بهش داد.تغییر نوع جنگ؛ گذار از جنگ سنتی به جنگ مدرنطی جنگ صدسالۀ فرانسه و انگلیس، اروپا تغییرات اساسیای به خودش میبیند. نقشۀ قبل و بعد جنگهای صدساله را اگر ببینیم، به تفاوتهای بسیاری در آن برمیخوریم. حوالی دهۀ ۱۳۵۰میلادی، تقریباً اوایل جنگ، میبینیم بخشهای زیادی از غرب اروپا جزو قلمروی فرانسه بوده: فرانسه ثروتمندترین، بزرگترین و پرجمعیتترین دولت غرب اروپا بود. ولی هرچی جلوتر میرویم میبینیم انگلیس بخش زیادی از این سرزمینها را تحت اختیار میگیرد و بعد با ظهور ژاندارک دوباره کمی بازی به تعادل کشیده میشود. جنگ صدساله پیامدهای عمیقی روی تاریخ و جغرافیای اروپا داشت: این جنگ پایانی بود بر بلندپروازی انگلیسیها در قلمرو فرانسه و حتی کل اروپا. شیطنتهای انگلستان در اروپا بعد از این جنگ تقریباً تمام شد، تمرکزش را روی آب و دریا گذاشت و ماجراجوییهاش را به جای اروپا روی سایر جاهای دنیا متمرکز کرد. اما یک نکتۀ جالب از این صد سال شاید این باشد که جنگهای صدساله بهعنوان یک جنگ قرون وسطایی شروع شد، ولی بهعنوان یک جنگ مدرن خاتمه پیدا کرد. منظورم این است که اوایل جنگ سازوبرگ نظامی همان چیز سنتیای بود که از قبل سراغ داشتیم: شوالیههای اسبسوار، زرههای سنگین و کلاهخودهای فلزی، شمشیرهای بلند و صدالبته لشگرکشی در مقابل هم برای رزم. ولی اواخر جنگ، ما دیگر بهجای این شکل کلاسیکِ لشگرکشی، تاکتیکهای مهندسیشدۀ نظامی داشتیم و استراتژی جنگی نقش خیلی پررنگتری از قبل گرفت. به تجهیزات نظامی کمانهای بلندی اضافه شد که اگر به دست یک جنگجوی آموزشدیده میافتاد، میتوانست با آن ارتش دشمن را تارومار کند. و البته باروت. اواخر جنگهای صدساله برای اولین بار است که در سلاحهای اروپایی، از باروت و توپهای جنگی استفاده میشود و از اینجا بهبعد چینش نظامی و سیاست جنگی بهکل دچار تغییر میشود. پس تمرکز جنگ از نیروی بیشتر و ارتش شلوغتر برداشته میشود و روی سازوبرگ و مهارت بیشتر میرود. و این تغییر خیلی بزرگی است.چرا؟ چون تا اینجا جنگ را چه کسی میگرداند؟ قهرمانهای جنگی چه کسانی بودند؟ شوالیهها و طبقۀ جنگاور. اینها کارشان جنگیدن بود، همۀ احترام و آبرویی که پیش مردم داشتند برای این بود که وقتی شرایط ناامن میشد اینها بودند که خط اول جنگ قرار میگرفتند؛ اینها بودند که کشته میشدند. برای همین هم بود که وقتی جنگ نبود در پول غلت میزدند و اشراف جامعه را ساخته بودند. مردم هم میگفتند: «نوش جونتون؛ تا صلحه کیف کنین که پسفردا جنگی دربگیره معلوم نیست ازش زنده بیرون بیاین». اما حالا با این تحولاتی که در سازوکار جنگاوری به وجود آمده بود، دیگر لزوم وجود چنین طبقهای کم میشد. در قرنهای بعد میبینیم و میفهمیم که ارتباط اشراف با مقولۀ جنگ اصلاً قطع میشود. به عصر انقلاب فرانسه که میرسیم، میبینیم دیگر اصلاً تعریف طبقۀ اشراف یک چیز دیگراست. آن موقع اشراف دیگر یکسری آدم درباری بودند که فکر و دغدغهشان فشن و خوشگذرونیهایشان بود. کلاهگیسهای رنگی میگذاشتند، زندگی آلامد و لشوار داشتند و دیگر هیچ اثری از آن جنگاورهای زخموزیلی قویجثه نبود.قرون وسطی چطور به آخر خط میرسد؟ نقطۀ پایان قرون وسطیاما چطور به پایان قرون وسطی رسیدیم؟ اکثر تاریخنگارها معتقدند که بعد از تمام اتفاقاتی که اروپا طی دورۀ پایانی قرون وسطی از سر گذراند، از حوالی سال ۱۴۵۰ بهبعد، تغییرات اساسی زیادی رخ داد که شرایط را برای شروع یک عصر جدید آماده کرد. اولینِ این تحولات، افول رعیتداری (serfdom) است. اواخر جنگهای صدساله، موقعی که دیگر آسهآسه انگلیس داشت دستوپایش را از خاک فرانسه جمع میکرد، دهقانها دوباره خودشان را سر زمین و مزارع خودشان دیدند؛ اما این سری نمیخواستند همان نقش قبلی را بازی کنند. اینبار دیگر نمیخواستند خودشان را رعیت و زیردست اربابها ببیننند، انگار نگاهشان به خودشان عوض شده بود... با جنبشها و تحرکاتی که در این دوره راه میافتد، دهقان تبدیل به یک طبقۀ تأثیرگذارتر در جامعۀ اروپایی میشود و نظام فئودالی ذرهذره آب میشود و در خودش فرو میرود. همزمان، حالا شهرهای بیشتری فرصت خودنمایی پیدا میکنند و کاروبار تجارت رونق فراوانی پیدا میکند. چرخ اقتصاد آزاد شروع به گشتن میکند و اینجاست که احتیاج مردم به سواد خودش را نشان میدهد. قبل از این هم چندین بار حاکمان پیشین سعی کرده بودند سوادآموزی را در اروپا اجباری کنند، ولی نیازهای مملکت آن را نمیطلبید. اما حالا دیگر خواندن و نوشتن جزیی از نیاز زندگی روزانۀ مردم میشود و در کلِ اروپا فراگیر میشود.همچنین، همانطور که قبلاً گفتیم، رابطۀ مستقیم بین اشراف و جنگ قطع میشود، این یعنی اشراف دیگر نیازی ندارند به پادشاهها قول بدهند که تا ابد در رکابشان میجنگند؛ به جای جنگ پولش را میدهند و دولت هم با این پول نیروی نظامی حرفهای میسازد، تسلیحات بهروزتر فراهم میکند و بوروکراسیاش را گسترش میدهد. اشراف راضی، پادشاه راضی، کی ناراضی؟!در عینحال، دولتها هم رشد میکنند، نهادهای حکومتی شکل میگیرند، توسعه پیدا میکنند، و حکومت بر اساس قانون و روابط متقابل و نیازهای انسان ادامه پیدا میکند... این اتفاقها که میافتد، قدرت مسیحیت تحتالشعاع قرار میگیرد و اختیار خیلی از کارها از دست کلیسا خارج میشود، و این هم خودش یک تغییر بزرگ دیگر است.اما اواسط قرن ۱۵ میلادی جهان شاهد تحولی هست که شاید بتوانیم بگوییم: «آها، این دیگر پایان قرون وسطاست». چه تحولی؟ ترکهای عثمانی که ۱۵۰ سالی بود که در آناتولی شکل گرفته بودند و آرام آرام از ضعف امپراتوری بیزانس برای گسترش خودشان استفاده کرده بودند، در سال ۱۴۵۳ به پایتخت بیزانس، قسطنطنیه رسیدند. عثمانیها یک اقلیتی از ترکهای مسلمان بودند که با کمک یکسری متخصص جنگی و نظامیای که از مجارستان آورده بودند توانستند از سد دروازههای قسطنطنیه یا کنستانتینوپول بگذرند و شهر را تصرف کنند. این ترکها پیش از فتح قسطنطنیه هم کنترل بخشی از جنوبشرقی اروپا را به دست گرفته بودند، اما خب تسخیر پایتخت بیزانس و به زیر کشیدن امپراتوری، برایشان پیروزی خیلی خیلی بزرگتری بود. با سقوط آخرین امپراتور بیزانس، مسیحیت هم در این امپراتوری سقوط کرد. اسلام بهعنوان مذهب حکومت جدید جایگزین مسیحیت شد و کنستانتینوپول به استانبول تغییر اسم داد، و همانطور که میدانیم، کلیسای جامع حکومت مقدس یا کلیسای ایاصوفیه هم به مسجد ایاصوفیه تبدیل شد. با سقوط بیزانس، داستان امپراتوری روم دیگر بالاخره تمامِ تمام میشود و امپراتوری یا خلافت، برای یک دورۀ طولانی تقریباً ۶۰۰ ساله، دست عثمانیها میافتد.بهطور قراردادی چند تاریخ را میتوانیم برای پایان قرون وسطی در نظر بگیریم... راحتترین آن حوالی سال ۱۵۰۰ پایان قرون وسطاست. اینجوری تاریخش هم راحتتر یادمان میماند؛ ولی خب باید بدونیم در خود سال ۱۵۰۰ هیچ اتفاق ویژهای نیفتاده است. عوضش در سال ۱۴۹۲ یک واقعۀ مهم داریم: کشف آمریکا؛ البته اگر این عبارت اصطلاح درستی باشد. ورود کشتی کریستف کلمب به قارۀ جدید در سال ۱۴۹۲ اتفاق میافتد و این شروع جاهطلبیهای جدید و عصر اکتشاف است. کل جهان به مدت ۲۰۰ سال تحتتأثیر عصر اکتشاف قرار میگیرد: اتفاقات بسیاری میافتد و بلاهای فراوانی سر مردم بومی آمریکا و خیلی جاهای دیگر جهان میآید. یک قدریاش را در اپیزودهای 16 تا 21 فصل اول گفتیم: اولمکها و مایاها و اینکاها و آزتکها... خب پس کشف آمریکا را هم میتوانیم یکی از چوبخطهای پایان قرون وسطی بدانیم.از یک ماجرای دیگر هم میتوانیم اسم ببریم و آن اصلاحات مذهبیای بود که در اوایل قرن ۱۶ به رهبری مارتین لوتر و ژان کالون (Jean Calvin) اتفاق افتاد و در سال ۱۵۱۷ به نام اصلاحات پروتستان شناخته شد. مارتین لوتر یک کشیش اصلاحطلب آلمانی بود که جلوی تمامیتخواهی پاپ و دخالت کلیسای کاتولیک در همۀ ارکان زندگی مردم ایستاد، یک اعلامیۀ ۹۵مادهای نوشت و در آن از سوءاستفادههایی که روحانیون از دین میکنند، بهشتفروشی و بخشش گناهان در ازای پول انتقاد کرد. این اعلامیه قدم بزرگی شد برای جریانی که بعدها کلیسای کاتولیک را از مونوپولی درآورد و شاخۀ پروتستان را هم به مذاهب مسیحیت اضافه کرد. مقولۀ دین و ارتباط با آفریدگار هستی در آیین پروتستان نسبت به کلیسای کاتولیک فردیتر است و قوانین کمتر و نرمتری دارد. پس این هم یک گزینه است برای پایان قرون وسطی. یک تاریخ دیگر: سال ۱۴۵۳ سالی است که امپراتوری بیزانس، یادگار بزرگ امپراتوری باستانی روم سقوط می کند و امپراتوری عثمانی جایش را میگیرد. بیایید همین تاریخ را تاریخ پایان قرون وسطی در نظر بگیریم.اصطلاحشناسی «قرون وسطی»قرون وسطی یعنی چی؟ وسطی، وسط چی؟ اصلاً کِی تصمیم گرفتند بهش بگویند قرون وسطی؟ شما تا وقتی بچۀ سومت به دنیا نیاید نمیتوانی به دومی بگویی بچه وسطی. اصطلاح قرون وسطی (Middle Ages) را اولینبار در قرن ۱۷ میلادی به کار بردند، وقتی که اروپا دیگر وارد دوران متفاوتی شده بود. این اصطلاح را ساختند که بگویند: 1. یک روزگاری بود گذشت، الان زمانه عوض شده، اسمش را هم گذاشتهایم رنسانس، یعنی نوزایی؛ 2. نشان بدهند که پیش از قرون وسطی، یک عصر کلاسیکی بود قشنگ، باشکوه، افتخارآمیز و ما الان میخواهیم باز برگردیم به طراز همان عصر؛ و3 . الان دیگر بشر وارد آخرین مرحله از زندگی خودش شده. کلاً در ذات آدمیزاد است انگار که خودش را در آخرین دورۀ روزگار بداند. مثلاً از اسطورۀ آفرینش ایرانی بگیر که چهار مرحلۀ سههزار ساله است و ما در مرحلۀ آخرش هستیم، آگوستین قدیس را در نظر بگیر که در سال ۴۰۰ میلادی، شش دوره برای جهان قائل بوده و به مردم عصر خودش میگفته که ما در آخرین دوره داریم زندگی میکنیم، تا جهانبینیهای آشناتر خودمان که دوست داریم هرچیزی را نشانه بگیریم برای آخرالزمان و ظهور منجی!بعد از قرون وسطی، مردم اروپا نسبت به از نو شناختن یونان و روم باستان (فلسفه، ادبیات، هنر و ...) اشتیاق غریبی پیدا کردند. این معارف و معانی همه حد اعلاشان را در دوران باستان گذرانده بودند و متفکران عصر رنسانس معتقد بودند اگه میخواهیم طلسم بیخاصیتیِ زمانه را بشکنیم میبایست دوباره در مسیر گذشتۀ باشکوهمان بیفتیم. برای فاصلۀ طولانی بین عصر کلاسیک و دوران حال خودشان هم یک اسمی ساختند: سدههای میانی یا قرون وسطی.یک اصطلاح دیگر هم برای قرون وسطی ساختهاند: عصر تاریکی اروپا، که خب اینیکی بیشتر جنبۀ ژورنالیستی دارد و تاریخشناسها اکثراً از این لفظ استفاده نمیکنند. چرا؟ چون میگویند وقتی شما به یک دورهای میگویی «عصر سیاهی»، یعنی انگار یا هیچ اتفاق مثبت و پیشرفتی در این دوران سر نزده یا اینکه ما هیچ اطلاعاتی از این عصر نداریم درحالیکه شناخت ما از قرون وسطی نسبتاً زیاد است و لااقل این را مطمئنیم که اگر قرون وسطی نبود جهان مدرنی هم به وجود نمیآمد. ما قرون وسطی را میشناسیم، خوب هم میشناسیم!https://paragraphpodcast.ir/منابع اصلی:The Medieval Historian: The Early Middle Ages; The High and Late Middle Ages; History.com: Middle Ages; Black Death; Joan of Arc; Crusades; Charlemagne; Hundred Year&amp;#x27;s War; The Dark Ages Documentary; Alaric&amp;#x27;s Sack of Rome - Rise of the Goths DOCUMENTARY; Rosenwein, Barbara H., A Short History of the Middle Ages; The Arrival and Spread of the Black Plague in Europe; Fire of Learning: The Dark Ages.</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 17:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وسه: قرون وسطی (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-tpmpbav56foc</link>
                <description>در اروپای قرون وسطایی، هیچ دو روزی شبیه هم نبود. یک ‌روز بخش بزرگی از اروپا زیر پرچم شارلمانی گرد آمده بود و روزی دیگر هر شهری برای استقلال خودش می‌جنگید.این قسمت دوم از سه‌گانۀ قرون وسطای اروپاست.پپین و برتردا (Bertrada) هنوز به‌صورت رسمی با هم ازدواج نکرده بودند که اولین بچه‌شان به دنیا آمد... یک پسر که به یاد پدربزرگش، شارل مارتل، اسمش را «شارل» گذاشتند، با این امید که بتواند میراث‌دار خلفی برای پدر و پدربزرگش بشود ... و شد، روزگار به این امید روی خوش نشان داد.مقدمه (آنچه گذشت)داستان قرون وسطای اروپا به ایستگاه دومش رسید... در اپیزود پیش، ما اول همراه گوت‌های کوچ‌رو راهی مرزهای امپراتوری روم غربی شدیم و حال‌واوضاع امپراتوری را در سال‌های آخرش تجربه کردیم. امپراتوری خودش مشکل کم نداشت، همنشینیِ‌ این ژرمن‌ها هم مزید بر علت شد که بعد از فرازوفرودِ بسیار، در سال ۴۱۰ میلادی، دروازه‌های رم به روی مهاجمین باز شود و شهر سقوط کند، اتفاقی که آنقدر بزرگ و غافلگیرکننده بود که امپراتوری را کلاً در هم شکست... سقوط رم همان‌قدر که امپراتوری را به خاک سیاه نشاند، برای ویزیگوت‌ها و رهبرشان آلاریک هم نحس بود و دوباره در اروپا آواره‌شان کرد.فروپاشی امپراتوری روم غربی در سال ۴۷۶ ما را رسماً وارد قرون وسطی کرد... عصر حدوداً هزارساله‌ای که به سه بخش آغازین، میانی و متأخر تقسیم‌ می‌شود و در اپیزود پیش ماجراهای قرون وسطای آغازین را تاحدی پیش بردیم... بعد از امپراتوری، در غیاب یک حکومت مرکزی قدرتمند، دسته‌ دسته‌ ژرمن‌ها، از جاهای مختلف آمدند و در اروپا مقیم شدند... گوت‌ها، فرانک‌ها، آنگل‌ها و ساکسون‌ها و قبایل دیگر... این ساکنان جدید، خیلی به شهر و شهرنشینی عادت نداشتند؛ ارتباط میانشان هم پررنگ نبود، برای همین تا مدتی شهرهای اروپا خیلی خلوت‌تر شدند؛ صنعتگری هم دوباره فراموش شد و مردم به کشاورزی روی آوردند. به‌مرور اما از تلفیق فرهنگ رومی با رسوم این قبایل ژرمن، هویت‌های جداگانه‌ای به‌ وجود آمد و پادشاهی‌هایی سر بلند کردند.بعد، از این گفتیم که روزگارِ هر کدام از این پادشاهی‌ها چطور سپری می‌شد. با کلویس آشنا شدیم که توانست فرانک‌ها را متحد کند و مسیحیت را به جمعیت زیادی از مردم شمال و غرب اروپا بشناساند. و اینکه حکومت چطور در بین فرانک‌ها، دودمانی شد؛ کلویس دودمان مروونژی را به وجود آورد که حدود سیصد چهار سال، ادارۀ قلمروی فرانک‌ها را به دست داشتند.از مسیحیت گفتیم، از شکل‌های مختلف روحانیت در آن: رگولار و سکولار. رگولارهایی که اهل دیرنشینی و رهبانیت بودند و سکولارهایی که با عموم مردم سروکار داشتند. داستان به وجود آمدنِ عنوان اسقف‌ و پاپ را فهمیدیم و در جریان رقابت میان کلیساهای کاتولیک رم با کلیسای ارتدوکس قسطنطنیه قرار گرفتیم.بعد دوباره همراه با ورود وایکینگ‌ها به سراغ دولت‌های غرب اروپا رفتیم. در سرزمین آنگلوساکسون‌ها با آلفرد بزرگ آشنا شدیم که به جان وایکینگ‌ها افتاد، با آن‌ها مبارزه کرد و اولین یکپارچه‌کنندۀ انگلستان شد. در سرزمین فرانک‌ها هم شارل مارتل را شناختیم که جلوی فتوحات مسلمان‌ها در جنوب فرانسۀ امروزی ایستاد و قهرمان اروپایی‌ها شد. درنهایت هم گفتیم که پپین، پسر شارل مارتل، آخرین پادشاه سلسلۀ مروونژی‌ را پایین کشید و خودش را پادشاه فرانک‌ها معرفی کرد... عصر جدیدی شروع شد که به افتخار پسر پپین، شارل یا کارل کبیر، اسمش را گذاشتند عصر کارولنژی... و حالا می‌خواهیم قصه را از اینجا پی بگیریم و جلوتر برویم.شارلمانی و آرزوی دیرینه‌اش: اروپای یکپارچۀ ‌مسیحیشارل پسر ارشد پپین و ملکه برترادا بود. وقتی پپین در سال ۷۶۸ از دنیا رفت، حکومت قلمروی بزرگ فرانک‌ها اولش به‌طور مشترک بین شارل و برادر کوچک‌ترش کارلمان یکم (Carloman I) تقسیم شد اما این دوپارگی زمان درازی طول نکشید؛ دو سه سال بعد کارلمان به شکل مشکوکی مرد و تمام سرزمین‌هایی که تحت نفوذ فرانک‌ها بود به کارل رسید، به دست کسی که نه فقط سرنوشت فرانک‌ها که تاریخ اروپا را عوض کرد؛ همانی که بعدها بهش گفتند: «پدر اروپا»، کارلوس ماگنوس، یا شارلمانی.شارل به‌محض رسیدن به رأس حکومت و ادارۀ فرانک‌ها، خیلی صریح و روشن موضعش را اعلام کرد و گفت که قصد دارد سیاست‌هایی را که پدر و پدربزرگش پایه گذاشته‌اند ادامه بدهد و رویاش، مدینه فاضله‌ای که در ذهنش ساخته بود، را با یک ترکیب سه‌کلمه‌ای به مردم معرفی کرد: اروپای یکپارچۀ مسیحی.شارلمانی محافظت از کلیسای غربی و مقام پاپ را جزو اولویت‌های مهم دولتش گذاشت. هم اعتقادش بود ـ مسیحی دوآتیشه‌ای بود ـ و هم اینکه می‌دانست وقتی حمایت نهاد قدرتمندی مثل کلیسا را داشته باشد، دیگر کمتر کسی می‌تواند چوب لای چرخش بگذارد و کارها برایش راحت‌تر پیش می‌رود. شاید شارلمانی خیلی در قید این نبود که اتحاد سیاسی و دینی اروپا منجر به چه نتایجی می‌شود، شاید ایده‌آلی در ذهنش بود از اینکه اروپا را به شرایط فرهنگی اجتماعی عصر روم باستان برگرداند، اینکه سه قرن گذشته را به‌کل از یاد همه پاک کند و عظمت امپراتوری روم را دوباره برپا کند.یک جهان یکپارچه، یکدست، هم‌صدا... بله آرمان قشنگی است، ولی فقط در ذهن آدم‌ها. چند دقیقه اگر در جهان واقعیت‌ها قدم زده باشیم می‌فهمیم که تحقق این آرزوی زیبا امکان‌پذیر نیست جز با ریختنِ خون‌‌های بسیار. شارلمانی بهتر از من و شما البته به این امر واقف بود، منتها برای او تحقق هدفش مهم‌تر از هرچیزی بود. به شمال ایتالیا حمله کرد، با قبایل آوارهای اوراسیایی در مجارستان امروز جنگید، به آلمان و هلند و حتی بخش‌هایی از بالکان و اسپانیا لشگرکشی کرد و یکی‌یکی پادشاهی‌های اطراف را ضمیمۀ فرمانروایی خودش کرد. شکست و نشدن برایش معنی نداشت. شارلمانی فاتح بخش عمده‌ای از اروپا شد، خیلی خیلی فراتر از قلمرویی که کلویس، اولین پادشاه فرانک‌ها، بهش دست پیدا کرده بود. البته تمام عمر شارلمانی صرف جنگ شد تا بتواندچنین دستاوردی به دست بیاورد، او برای رسیدن به اهدافش هم از هیچ وسیله و راهکاری دریغ نکرد. گاهی به صلح گاهی به قهر، یه‌وقت‌هایی رحمان الرحیم بود، یه‌وقت‌هایی قاصم الجبارین. بعد از تصرف آلمان امروزی، شارلمانی ساکسون‌هایی که آنجا زندگی می‌کردند را مجبور کرد به مسیحیت کاتولیک تغییر دین بدهند و دستور اکید هم داد که هر کس از این فرمان امتناع کند را بی‌معطلی بکشند. و کشتند. آن آرمان‌شهرِ خیالی برایش از همه‌چیز پراهمیت‌تر بود. ثمرۀ این تصمیم شارلمانی ۴۰۰هزار قربانی بود که از ساکسون‌ها گرفته شد، قتل‌عام فجیعی که هیچ‌کس، به‌هیچ‌وجه، هیچ‌وقت نتوانست توجیهش کند. تا همین امروز، حتی آن کسانی که شارلمانی را جزو بزرگ‌ترین چهره‌های تاریخ اروپا می‌دانند، دربرابر کشتاری که راه انداخت حرفی برای گفتن ندارند. اما از دیدِ یک آدم نتیجه‌گرا ... بله، شارلمانی به چیزی که می‌خواست رسید: بیشتر اروپای غربی و مرکزی که بعد از عصر کلاسیکِ امپراتوری روم ازهم‌گسیخته و تکه‌تکه شده بود، دوباره بعد از سه قرن متحد و یکپارچه شد.شارلمانی مرد میدان بود: مسیحی معتقد، سرباز مطیع پاپ. بارها برای گسترش روحانیت مسیحی خرج‌های سنگین کرده بود. حتی یکی دو بار جان پاپ را از سوءقصدهایی که بهش شده بود نجات داده بود. کلیسای غربی عاشقش بود؛ پاپ هم می‌دانست که باید یک جوری این لطف شارلمانی به کلیسا را جبران بکند. این شد که ازش دعوت کردند سری به شهر رم بزند و ملاقاتی با پاپ داشته باشد.در روز کریسمس سال ۸۰۰ میلادی، شارلمانی در محراب کلیسای سنت پیتر Saint Peter (پطروس مقدس رم) مشغول عبادت و رازونیاز بود که دید پاپ لئوی سوم (Leo the Third) از دور بهش نزدیک می‌شود و تاج پادشاهی در دستش است. آن روز، تاج توسط پاپ روی سر شارلمانی گذاشته شد. بعد از تاج‌گذاری شارلمانی، پاپ اعلام کرد: «توفیقاتی که این سال‌ها توسط عالیجناب شارلمانی برای جامعۀ مسیحیت و اروپا به دست اومده، به قدری ارزشمنده که به پادشاهی فرانک‌ها محدود نمی‌شه. این دیگه خود امپراتوری رومه که دوباره به دست شارلمانی زنده شده... خانم‌ها، آقایان، امپراتور بزرگ روم، شارلمانی» و این‌جوری پاپ، شارلمانی را به‌عنوان امپراتور روم به جهان معرفی کرد.روایت‌هایی هست که نوشته‌اند شارلمانی مدعی بوده که روحش هم از اینکه قرار است امپراتورش کنند خبر نداشته و اصلاً اگر می‌دانست چه خبر است صدسال آن روز کلیسا نمی‌رفت. ما هم می‌گوییم باشد، خبر نداشت. ولی واقعیت این است که شارلمانی از آن به‌بعد هم هیچ‌وقت خودش را امپراتور روم نخواند. می‌گفت: «من پادشاه فرانک‌هام، حالا هرچی شما می‌خواین صدام کنین، بکنین» اما در هر صورت شکی نیست که تاج‌گذاری شارلمانی دوره‌ای را آغاز کرد که اروپای غربی ـ حتی برای مدتی کوتاه ـ دوباره اتحاد را تجربه کند. شارلمانی پایتختش را شهر آخن در شمال آلمان امروزی قرار داد و دورانی شروع شد که به عصر رنسانس کارولنژی شهرت گرفت: تولد دوبارۀ اروپا، در عصر خاندان کارولنژی.فرمان‌های مردمی شارلمانیپاپ حالا امپراتورِ محبوب خودش را داشت.درقابت همیشگی و جدی پاپ با پاتریارک قسطنطنیه ایجاب می‌کرد که درست مثل بیزانس که یک امپراتورِ مطیعِ فرمان کلیسای شرقی داشت، اینجا در رم هم امپراتوری باشد که از کلیسای غربی حرف‌شنوی داشته باشد و این اتفاق افتاد.شارلمانی بعد از ارتقایی که پیدا کرده بود، اولویت جدیدی برای خودش تعریف کرد: گسترش آموزش و تعلیم مردم. بعد از سقوط امپراتوری روم غربی، با کم‌فروغ شدن تجارت‌ و تعامل با سرزمین‌های دوردست‌تری که جمعیتشان هم داشت کمتر و کمتر می‌شد ـ که در اپیزود قبل، قسمت 22، ماجرایش را شنیدیم ـ سوادآموزی هم اهمیتش را از دست داده بود. دیگر آدم‌ها به سواد احتیاج نداشتند و خواندن و نوشتن دردی ازشان دوا نمی‌کرد. مهارت می‌خواستند و به نیروی یدی نیاز داشتند. کم‌کمک کار به جایی رسید و آنقدر آموزش از اولویت‌ها خارج شد که از کل مردم اروپا، فقط یک درصدشان بودند که خواندن و نوشتن می‌دانستند. در صومعه‌ها و دیرها البته همچنان آموزش وجود داشت؛ ولی این سوادآموزی محدود بود به کسانی که می‌خواستند به رهبانیت بپیوندند و متون مذهبی را رونویسی کنند.اروپا چنین اوضاعی داشت که شارلمانی فرمان سوادآموزی عمومی را صادر کرد. به فرمان امپراتور در سرتاسر اروپا مدارسی برپا شد که امکان تحصیل را برای عموم مردم فراهم کند. بسیاری از متون باستانی روم به دست کاتبان بازنویسی شد و در امپراتوری توزیع شد. لازم نیست یادآوری بکنیم، هنوز دستگاه چاپی وجود ندارد یعنی برای تولید هر نسخۀ جدیدی از یک کتاب یک نفر باید بنشیند از اول تا آخرش را یک‌ بار رونویسی کند. بخش زیادی از اطلاعات ما از تاریخ روم، به‌واسطه همین کپی‌ها و رونویسی‌هایی است که در این دوره نوشته شده. رنسانس کارولنژی کوتاه بود، ولی کمک زیادی به حفظ زبان و ادبیات و نوشتار غرب کرد.به دنبال نفس تازه‌ای که اروپا به‌خاطر اقدامات شارلمانی گرفته بود، مبادلات بازرگانی و ساختار داخلی‌ امپراتوری هم کم‌کم ترمیم شد. تجارت رشد کرد، شهرها رونق پیدا کردند و جاده‌ها دوباره پر شد از درشکه‌ها و گاری‌ها. حالا بخش عمده‌ای از اروپا متحد شده بود، مسیحیت دین غالبش بود، تحصیل و آموزش هم داشت دوباره در آن رونق می‌گرفت. پرواضح بود که این قضایا به مذاق امپراتوری رقیب، امپراتوری بیزانس، هیچ خوش نمی‌آمد. بیزانسی‌ها ترجیح می‌دادند مردم غرب اروپا را همان قبایل وحشی‌ و غیرمتمدنی ببینند که به ناحق بخش‌هایی از قلمروی بزرگ آن‌ها را هم اشغال کرده‌ بودند، نه امپراتوری قدرتمندی که خودش را وارث عصر کلاسیک روم بداند. همین هم موجب تنش‌هایی میان شارلمانی و امپراتوری بیزانس شد اما این دعوا چندان طولی نکشید و ماجرا با توافق طرفین بر سر اراضی به پایان رسید. بیزانسی‌ها شارلمانی را به‌عنوان امپراتور روم پذیرفتند، البته نه تمام روم، بلکه فقط نیمۀ غربی‌اش.سوگند استراسبورگقرار نبود رنسانس کارولنژی دوام پیدا کند. اتحاد اروپا، آرزوی دیرینۀ شارلمانی که یک عمر برایش جنگیده بود، خیلی ادامه پیدا نکرد و شاید اصلاً بشود گفت تمام دست‌رنج شارلمانی بعد از مرگش در سال ۸۱۴ از بین رفت. شارلمانی جزو کسانی بود که تاریخ اروپا هیچ‌وقت فراموشش نکرد، و رویای اروپای متحدش الهام‌بخش حداقل دو رهبر تأثیرگذار دیگر اروپا هم شد: ناپلئون بناپارت و آدولف هیتلر.شارلمانی پسری داشت به اسم لویی (Louis). لویی، از بخت خوشش تنها پسر شارلمانی بود که سنش قد داد و جوانی را دید. رسم و رسوم ژرمن‌های آن دوره، این‌جوری نبود که لزوماً پسر ارشد وارث و جانشین پدر بشود. نه، اموال و مناصب‌ پدر بین پسرهایش تقسیم می‌شد. اما خب وقتی شارلمانی مرد، لویی اصلاً رقیبی نداشت که بخواهد چیزی را با او تقسیم کند، بنابراین تنها وارث پدرش شد. لویی، آدمی بود نورانی، اهل معنویت و دلبسته به کلیسا، برای همین بهش می‌گفتند: لویی پارسا (Louis the Pious). حدود ۳۰ سال سلطنت کرد و تلاشش این بود رنسانسی که پدرش شروع کرده را ادامه بدهد؛ خیلی اتفاق خاصی هم در عصرش نیفتاد. پس ما هم مزاحمش نمی‌شویم. برویم سراغ بچه‌هایش.از لویی سه‌ پسر به جا ماند که به بزرگسالی رسیدند و میراث‌دارِ پدرشان شدند. وقتی لویی در بستر مرگ بود، پادشاهی‌اش را بین این سه‌ پسر تقسیم کرد: بخش غربی امپراتوری (تقریباً فرانسه) رسید به شارل، مشهور به شارل کچل (Charles the bald)؛ تقریباً شمال و شرق قلمروی امپراتوری (حدوداً آلمان و حوزۀ آلمانی‌زبان اروپا) رسید به پسر دیگر‌ش که اسم او هم مثل پدرش لویی بود، بهش می‌گویند: لویی کوچیکه (Lous Jr) یا لویی ژرمن یا لویی دوم. و سرزمین‌های بین این دو بخش، یعنی شبه‌جزیرۀ ایتالیا و سرزمین‌های شمالی‌اش هم نصیب پسر دیگر‌ش لوتار (Lothar) شد که این‌ یکی اسمش آن‌قدری خاص بود که نخواهند اسم مستعار و صفت بهش بدهند. پس فرانسه شد برای شارل کچل، حوالی آلمان برای لویی کوچیکه و حوالی ایتالیا برای لوتار .این سه‌ برادر خیلی زود به جان هم افتادند. اصلاً انگار این پدرشان بود که شرایط را برای جنگ آماده کرده بود تا اروپا دوباره به آشوب کشیده بشود. این‌ها هم آب کفن ابوی خشک‌ نشده دعوا را شروع کردند. از این سه‌ تا لوتار، که ایتالیا را داشت و شهر رم بهش ارث رسیده بود، زودتر از برادرهاش جنگ را رها کرد و ازش بیرون آمد. گفت: «شما می‌دونین و خودتون، من به سهمم راضی‌ام». به خیالش وقتی که رم در قلمروش است، می‌تواند خودش را صاحب امپراتوری غرب بداند. برای همین از جنگ دست کشید اما همین انصرافش از جنگ تازه توجه دوتا داداش را به رم و مایملک لوتار جلب کرد. لویی و شارل، بعدِ یک‌کم بکش‌واکش، تصمیم گرفتند صلح کنند و با هم علیه لوتار متحد شوند. آن دو برادر، همراه یک لشکر سر لوتار ریختند و آواره و بیچاره‌اش کردند و سرزمین‌هایش را بین خودشان تقسیم کردند. البته در نهایت هرسه برادر، شارل کچل و لویی کوچیکه و لوتار، هر کدام حکومت یک بخش از اروپای دوباره تکه‌تکه شده را به دست گرفت و با همان خوش بود تا مرد. شارل کچل بعدها حتی برای دو سال امپراتور روم هم شد، ولی این ماجرایی نیست که در قصۀ ما جایی داشته باشد. این داستان‌ها جزئیات زیادی دارند؛ نقل سال‌ها و قرن‌ها اتفاق و تاریخ است و جزئیاتشان هم مهم است، البته که مهم‌ است. اما خب ما اینجا قرار نیست شرح همۀ اتفاقات را با جزئیات‌ بشنویم. نه راستش... من دوست دارم داستان وقایع را، البته تا جایی که بتوانم مستند و بدون جانبداری، از آن زاویه‌ای که برای خودم جذاب بوده و یک چیزی یادم داده روایت کنم. مثلاً در همین دعوای برادرها، آن چیزی که در ذهن من ماندگار شد این است که شارل و لویی، بعد از اینکه برادر دیگر‌شان لوتار را شکست دادند و در سال ۸۴۲ تصمیم گرفتند جنگ را تمام کنند، در یک منطقه‌ای به اسم استراسبورگ همدیگر را دیدند و پیمان صلحی نوشتند، سوگندی با این مضمون که «قسم می‌خورم از این به‌بعد به این برادرم در کار و حکومت‌داری کمک می‌کنم و سوگند می‌خورم هیچ‌وقت با آن یکی برادرم، لوتار همکاری نکنم». این پیمان صلح به سوگند استراسبورگ (Oaths of Strasbourg ) معروف است و یک ویژگی منحصربه‌فرد دارد، اینکه به سه زبان مختلف نوشته شده، سه‌ زبانی که در آن‌ موقع، یعنی اواسط قرن ۹ میلادی، جزو زبان‌های رایج اروپا بودند. یکی‌‌اش زبان اصیل و اصلیِ لاتین بود، همان لاتینی که رومی‌ها ازش استفاده می‌کردند و باهاش می‌نوشتند. دومی یک شکلی از زبان ژرمن‌ها بود که خیلی شبیه بود به زبان آلمانی؛ این قبایل همگی ژرمن بودند و زبان آلمانی داشت در آن زمان ومکان تکامل پیدا می‌کرد. اما سومین زبانی که متن سوگند بهش نوشته شده یک فرم اولیه، پروتوتایپی از زبان فرانسه، ‌است. این اولین متن مکتوبی است که ما از یک زبان مشتق از لاتین داریم‌. به این زبان زبان رومی Romance Languages گفته می‌شد که دیگر از زبان لاتین اصیل فاصلۀ زیادی گرفته بود، آنقدر که حتی مردم همان زمان هم آن را یک زبان دیگر می‌دانستند. زبان فرانسه ریشۀ لاتین دارد، ولی لاتین نیست؛ زبان‌های ایتالیایی و اسپانیایی هم همین‌طورند. متن سوگند استراسبورگ تا امروز اولین صورت مکتوب زبان فرانسه را نشان می‌دهد. مربوط به چه سالی؟ سال ۸۴۲ میلادی.فئودالیسم در قرون وسطیجامعۀ اروپایی که در اوایل قرون وسطی به‌خاطر عوامل مختلف (مثل نبودِ یک قدرت متمرکز بزرگ، کاهش ارتباطات، پادشاهی‌هایی با تجربۀ کمِ مدنیت) به دل کشاورزی پناه برده بود، داشت دوران جدیدی را می‌گذراند. اصلی‌ترین وجه تمایز و تفاوتی که اروپای قرن ۸ و ۹ با اروپای قدیم پیدا کرده بود ساختار ‌اقتصادی‌سیاسی فئودالی در جامعه بود. فئودالیسم در تعریف کلاسیکش، مجموعه‌ای از تعهدات متقابل بین اشراف را توصیف می‌کند که با سه‌ مفهوم کلیدی سروکار دارد: ارباب، دست‌نشانده، زمین. درواقع یک قراردادی بود بین اشراف جامعه که در ازای تصرف زمین، بینشان خدمات یا نیروی کار مبادله شود.در کتاب‌های درسی معمول، احتمالاً اگه سراغ ساختار یک جامعۀ قرون وسطی برویم، هرمی را می‌بینیم که در نوک آن پادشاه در رأس قدرت و به‌عنوان نفر اول حکومت نشسته؛ یک طبقه پایین‌‌تر اشراف جا دارند که سرمایه دار هستند و بالاخره به بالاها وصل‌اند؛ طبقۀ زیری هم مثل همیشه جای دهقان‌ها و کارگرها بوده که نه قدرتی داشتند و نه به جایی متصل‌ بودند. اما چنین تصویر ساده و بی‌شاخ‌وبرگی درواقع خیلی دور از واقعیت است. ما هرچقدر هم بخواهیم یک تعریف ساده از شکل جامعۀ قرون وسطایی اروپا ارائه بدهیم، باز باید یک چیزهایی را در نظر داشته باشیم که به واقعیت نزدیک‌ترش‌ کند.اینکه ما پادشاه را قدرت بی‌چون‌وچرای جامعه و در نوک قلۀ هرم ترسیم کنیم کاملاً اشتباه است. پادشاهان در قرون وسطی اتفاقاً در مقایسه با اشراف و زمین‌دارها، چندان قدرتی نداشتند و عملاً بدون حمایت و پشتیبانی آن‌ها زورشان به انجام هیچ کاری نمی‌رسید. البته بله، پادشاه‌های مقتدری هم داشته‌ایم، ولی هم تعدادشان به‌نسبت خیلی کم بود، و هم اینکه اکثراً مربوط به اوایل عصر مدرن بودند نه قرون وسطی.اما اگر ساختار هرمی نمی‌تواند شکل توزیع قدرت را در قرون وسطی نشان بدهد، پس چطور باید این کار را بکنیم؟ سریال واکینگ دد (The Walking Dead) را دیده‌اید؟ یا از این دست فیلم‌هایی که می‌خواهند جوامع پساآخرالزمانی را نشان بدهند؟ یک تم تکرارشونده‌ای در خیلی از این داستان‌ها هست که وقتی جای یک نهاد دولتی باثبات و درست‌حسابی در رأس قدرت خالی است، مردم برای اینکه بتوانند گلیم زندگی‌شان را از آب بیرون بکشند دسته‌دسته وارد گروه‌ها و گنگ‌هایی می‌شوند که هرکدام یک رهبر کله‌‌گندۀ باجذبه دارند: رهبری که زورش می‌چربد، قوی است، می‌تواند به مردمش احساس امنیت بدهد و هم از طرف دیگر تواناییِ این را دارد که همه را مجبور به اطاعت از قوانین خودش بکند... اروپای چندپارۀ آن روزها هم چنین اوضاعی داشت. قدرتمند‌ترین آدم‌ها، سردارها و فرماندهانی بودند که صدقه‌سریِ جنگ، حالا زمین‌دار و متمول شده بودند، کیابیایی داشتند و هرکدام روی یک بخشی از خاک اروپا تسلط پیدا کرده بودند. پادشاه‌ها، عموماً فقط اسم پادشاه را یدک می‌کشیدند و فقط مقامش را داشتند. زور و نفوذ اینکه بتوانند به اشراف بگویند چی‌کار بکنند چی‌کار نکنند را نداشتند، نمی‌توانستند وادارشان کنند کجا بجنگند، کجا دخالت بکنند کجا نه، و خب یعنی در عمل خیلی کاره‌ای هم نبودند.حالا در شرایطی مثل این، خودِ اشراف می‌بایست راهی پیدا می‌کردند که بتوانند شکل روابطشان را با هم، و البته در ارتباط با پادشاه متعادل نگه دارند یعنی یک‌جور بده‌بستانی ایجاد می‌کردند که در ازای سرویس‌ها و خدماتی که به هم می‌دهند، بتوانند از امتیازات همدیگر استفاده کنند. این بود که بین ارباب‌های زمین‌‌دار و اشراف بی‌زمین یک نوع بیعت جاری می‌شد، یک‌جور سوگند وفاداری (oath of vassalage) فرض کنیم شما یکی از آن اشراف قدرتمندی که زمین‌های فراوانی به دست آورده‌ای؛ و بنده، که خودم هم جزو اشراف هستم پیش شما می‌آیم و بهت می‌گویم: « کنارت هستم... آقا شما بتازون که من تا تهش پیشتم... راست بیای چپ بری، واردات گوشی ممنوع کنی، از خارج سیسمونی بیاری، هرکاری بکنی من هوات رو دارم... این‌طور ذوبتم دیگه». شما هم در مقابل یک هدیه‌ای به من می‌دادی. به این هدیه می‌گفتند: «تیول». به لاتین می‌شود: feudum؛ کلمۀ فئودالیسم هم از همین واژه می‌آید. تیول. حالا چی بود این تیول؟ سادۀ ساده‌‌شده‌اش این بود که شمای اربابِ ثروتمندِ زمین‌دار یک بخشی از املاکت، مشتمل بر باغ و روستا و زمین و تمام مردم ساکنش، را غلفتی، تمام و کمال به من می‌دادی، حالا یا امانتی یا حتی می‌بخشیدی به خودم. من را هم دست‌نشاندۀ خودت می‌کردی. می‌گذاشتی هرجوری دلم خواست، هرجوری صلاح می‌دانم اداره‌اش کنم... در آن قوانین خودم را پیاده کنم، در مزارعش هرچی دلم خواست بکارم، رعیتش را هرجور میلم بود به کار بگیرم؛ منتها یک شرطی وجود داشت، اینکه من بشوم مدافع و حامی شما، یعنی هرموقع که می‌بایست، هر تهدیدی برای شما پیش آمد، من و مردمم و نیمچه ارتشی که دارم بیایم و در جنگ‌ها کمکت کنم و از تمامیتت محافظت کنم.این می‌شود تیول: زمین‌ها مال من می‌شود، اختیارش را دارم، هر قانونی و فرهنگی، هر قاعده‌ای خواستم درش پیاده می‌کنم، حتی اگر ازم بربیاید می‌توانم خودم هم دست‌نشانده پیدا کنم و همان زمین‌ها را به دیگران تیول بدهم؛ فقط به همان شرط: قول و قرارم، پیمانم با شما را باید نگه دارم و بهت وفادار بمانم. و حالا این شبکه را همین‌جور پیچیده‌تر و لایه‌به‌لایه‌تر تصور کنید. این شاید تصویر نزدیک‌ به واقعی‌تری از جامعۀ فئودالی باشد تا آن هرمی که خیلی وقت‌ها نشانمان می‌دهند. البته نه اینکه طبقه‌ای وجود نداشته نباشد؛ به‌هرحال شما را در جامعه در یکی از سه مرتبۀ روحانی، جنگاور، کارگر جا می‌دادند، ولی این تقسیم‌بندی به آن تروتمیزی و مرتبی نبود که روی کاغذ می‌آید.هرم توزیع قدرت در جامعۀ فئودالی قرون وسطیاین سه رسته در آن حول‌وحوش زمانی چطور زندگی می‌کردند؟از روحانیت شروع ‌کنیم. روحانیت اولش یک جمع برگزیده و کوچکی از مردم بودند که در کلیسا کار می‌کردند. اعضای این جمع اغلب از ثروتمندها و نجیب‌زاده‌ها بودند. کلاً ورود به کلیسا با پولداری همخوانی بیشتری داشت تا فقر. از طبقه‌های فرودست هم تک‌وتوک نمونه‌هایی پیدا می‌شد که در کلیسا مشغول به کار شوند، ولی در آن مختصات زمانی، عموماً پسرهای اشرافی وارد عالم روحانیت می‌شدند که اگر این کار را نمی‌کردند چیز زیادی از پدر عایدشان نمی‌شد؛ یعنی به مقام و منصبی نمی‌رسیدند؛ وارد کلیسا می‌شدند و ازشان کشیشی اسقفی چیزی درمی‌آمد که خب مورد احترام مردم هم بودند.روحانیون تا پیش از تحولاتی که شارلمانی ایجاد کرد و سوادآموزی را گسترش داد، جزو معدود افراد جامعه بودند که سواد داشتند. البته باسواد بودن در قرون وسطی چندان مزیتی به حساب نمی‌آمد؛ کسی کاری با خواندن و نوشتن نداشت، کتاب هم که اصلاً آن‌قدر کم پیدا می‌شد که در دسترس همه نبود، حتی از میان اشراف و خود پادشاه‌ها هم تعداد کسانی که خواندن و نوشتن بلد بودند در حد انگشتان دست بود. اگر یک پادشاهی می‌خواست به کسی نامه‌ای بفرستد یا چیزی یادداشت کند چاره‌ای نداشت جز اینکه یک کشیش استخدام کند تا این کار را برایش انجام بدهد؛ تازه اگر پیدا می‌کرد! چون حتی همۀ اهالی کلیسا هم خواندن نوشتن نمی‌دانستند. اهالی کلیسا اکثراً ادعیه و متون مذهبی‌ را حفظ می‌کردند و از بر می‌خواندند. تنها راهب‌ها و راهبه‌ها بودند که بینشان باسواد زیاد پیدا می‌شد چون کارشان این بود که در صومعه‌ها بنشینند، در بحر تفکر بروند و روی متون مقدس غور کنند. همان‌جاها بود که از روی کتاب‌ها رونویسی می‌شد و درواقع دانشِ آن زمان حفظ می‌شد و باقی می‌ماند.این از روحانیت. اما جنگاورها. جنگجوهایی که اولش از زمین خاکی شروع کردند ولی درنهایت ازشان ارباب‌های سوپرپولدار بیرون آمد. این‌ها اولش متعلق به طبقۀ اشراف نبودند. نه، از آن دسته آدم‌های سرسختی بودند که وقتی هنوز حکومت مرکزی قدرتمند وجود نداشت در میدان جنگ، خون و عرق ریخته بودند و بعد جنگ هم زمین‌ها را بین خودشان تقسیم کرده بودند. کم‌کم وقتی شرایط آرام شد و املاک‌ هم باارز‌ش‌تر شدند، این‌ها هم ثروتشان ری کرد و جزو اشراف زمانۀ خودشان شدند.پسرها در نسل‌های بعدی این اشراف، از همان بچگی، زندگی‌شان را صرف تمرین رزم و جنگ می‌کردند و ازشان فرمانده‌های بزرگ و دلاور جنگی درمی‌آمد. زن‌ها چی؟ دخترهای این طبقه که حالا جزو اشراف به حساب می‌آمدند، فرصت این را داشتند که اگه می‌خواستند تحصیل کنند ولی عموماً در جبهۀ خانه، دستشان در امور خونه و زندگی باز بود. به محض رسیدن به سن ازدواج هم وظیفه‌شان کمک به تحکیم پیوند اشراف بود. زن‌ها برای اینکه صاحب‌اختیار اموالشان بشوند می‌بایست متأهل می‌بودند و خب چاره‌ای نداشتند جز اینکه با ازدواج با یک خانوادۀ اصیل دیگر، هم فرصت شکوفا شدن پیدا کنند هم دوستی بین دو خانوادۀ اشرافی را تضمین کنند. خلاصه این اوضاع حاکم بود.از سه طبقۀ تیپیکال جامعۀ فئودالی دوتایشان را گفتیم: روحانیون و جنگاورها.حالا می‌رسیم به بزر‌گ‌ترین گروه، یعنی کارگرها. کسانی که بار همۀ کارهای مملکت روی دوششان بود. زمین‌های اطراف ملک اربابی، کشتزارهای بزرگی بودند که اکثر اهالی روستا در آن‌ها کار و زندگی می‌کردند. این زمین‌ها بخشی‌اش تیول‌هایی بود که به اشراف داده شده بود، یک قسمت‌هایی‌اش هم در اختیار خود دهقان‌ها قرار می‌گرفت که بتوانند درش کار کنند و از پس نیازهای خودشان بربیایند. این نظام اربابی (manor system) دهقان‌ها را تا حدودی خودکفا کرده بود. خوردوخوراک و پوشاک و چیزهایی که نیاز داشتند را می‌توانستند خودشان تهیه کنند. چیزی که داشت در جوامع فئودالی قرون وسطی پیاده می‌شد، احتمالاً یک شیوۀ اصلاح‌شده‌ای از برده‌داری بود که بهش می‌گفتند: serfdomیا رعیت‌داری. قانونی هم بود: دهقان‌ها، بخشی از همان زمینی بودند که در آن مشغول به کار بودند، یعنی اجازه نداشتند در مزرعۀ کس دیگر‌ی کار کنند، اجازه نداشتند کاری جز کشاورزی انجام بدهند. اگر کسی در خانوادۀ رعیت به دنیا می‌آمد، تا آخر عمرش باید رعیت می‌ماند و بچه‌هایش هم باید همین کار را ادامه می‌دادند. البته این دربارۀ تمام طبقه‌های اجتماعی صدق می‌کرد؛ انسان‌ها در عصر پیشامدرن عموماً با آن موقعیت اجتماعی‌ای که در آن به دنیا می‌آمدند شناخته می‌شدند. موقعیت اجتماعی آدم‌ها انتسابی بود، برعکس دوران مدرن که موقعیت‌ها تاحدودی اکتسابی می‌شود.رعیت‌داری شکل تکامل‌پیداکردۀ برده‌داری بود که احتمالاً حوالی زمان سقوط امپراتوری روم غربی تغییراتی به خودش دید. اگه بخواهیم به تفاوت برده‌داری و رعیت‌داری نگاهی بیندازیم، مثلاً می‌شود گفت رعیت‌ها موظف به انجام یک‌سری کارهای مشخص بودند، یعنی مثل برده‌ها مجبور به اطاعت همۀ خواسته‌های اربابشان نبودند. کار اصلی رعیت‌ها سر زمین بود، بنابراین می‌بایست یک روزهایی را در هفته، در ماه، در سال مشغول کار کشاورزی می‌شدند، ولی یک‌سری اختیاراتی هم در زندگی داشتند، یعنی غیر از زمانی که باید به وظایفشان در قبال زمین و کارهای اربابشان می‌رسیدند، باقی وقتشان را آزاد بودند که هر کاری دلشان می‌خواهد انجام بدهند. ارباب نمی‌توانست چیزی مضاف بر کارهای مرسوم ازشان بخواهد. رعیت‌ها باید مسئولیت‌های شخصی‌شان را به عهده می‌گرفتند. باید خانواده‌شان را تأمین می‌کردند، به فکر ازدواج بچه‌هایشان می‌بودند، مالیات می‌دادند و... چنین آدمی قطعاً نسبت به برده خیلی آزادتر است؛ برده درواقع مملوک اربابش بود. ارباب می‌بایست غذا و پوشاک و سرپناه برده را فراهم می‌کرد، اما از آن‌ور هرچه امر می‌کرد چیزی غیر از چشم نباید می‌شنید.اواخر دوران امپراتوری روم به‌خاطر شرایط بد اقتصادی، برده‌داری دیگر به‌صرفه نبود. ارباب‌ها چون صاحب برده‌هایشان بودند، باید تمام مخارجشان را می‌دادند. در آن اوضاع بد، این به ضرر ارباب‌ها بود. بنابراین برده به‌مرور به رعیت تبدیل شد. حالا دیگر کار خیلی آسان‌تر بود. پول کار رعیت را می‌دادند ولی دیگر مسئولیتی نداشتند در قبال اینکه سیرند یا گشنه‌اند یا هرچی.این یک تصور خیلی ساده‌شده از یک زندگی قرون وسطایی بود، نزدیک‌های سال ۱۰۰۰ میلادی، یعنی پایان دورۀ اول از سه دورۀ قرون وسطی.قرون وسطای میانی چطور آغاز می‌شود؟قرون وسطای اولیه را با همین تصویری که تا الان احتمالاً در ذهنمان شکل گرفته می‌گذاریم و می‌رویم سراغ دورۀ بعد. سال ۱۰۰۰ میلادی و آغاز قرون وسطای میانه از راه می‌رسد، دورانی که کم‌کم شوالیه‌های اسب‌سوار و دلیران زره‌پوش و تعداد زیادی از سمبل‌های قرون وسطایی در آن ظهور می‌کنند. اما چی می‌شود که ما می‌گوییم وارد فصل دیگر‌ی از تاریخ قرون وسطی شده‌ایم؟ قرون وسطای میانه چه تفاوتی با دورۀ آغازینش دارد؟یکی از اولین تفاوت‌هایی که در عصر میانی قرون وسطی نسبت به گذشته متوجه می‌شویم تعداد مردم است. جمعیت اروپا به نسبت قرون وسطای اولیه ناگهان رشد می‌کند. چرا؟ چرا اصلاً این قضیه مهم است؟ چون یکی از مهم‌ترین عوامل رشد جمعیت این است که جهان، نه فقط اروپا، کل جهان وارد یک دورۀ گرم می‌شود. بهش می‌گویند دوران گرمایشی قرون وسطی (medieval warm period). خیلی مطمئن نیستیم که چرا این اتفاق افتاده، دانشمندان و اقلیم‌شناسان نظریه‌ها و علت‌های متفاوتی را به‌عنوان فرضیه برایش مطرح کرده‌اند، مثل تغییر در گردش جریان آب اقیانوس‌ها، عملکرد آتشفشان‌ها، تغییر فعالیت‌های خورشیدی و... به‌هرتقدیر برای یک دورۀ حدوداً سیصدساله ـ از حدود ۹۵۰ تا ۱۲۵۰ میلادی ـ کرۀ زمین حدوداً دو درجه گرم می‌شود و احتمالاً می‌دانید دو درجه تغییر در اقلیم، خیلی تأثیرگذار است. (کل بلایی که ما ظرف این نیم قرن سر زمین آوردیم و تازه هنوز نمی‌دانیم چه عواقبی ممکن است برایمان داشته باشد، به‌خاطر یکی دو درجه تغییر دما در اقلیم است. و اقلیم با هوا فرق دارد). بگذریم، این دو درجه‌ای که در قرون وسطی زمین گرم‌تر شد، تأثیرات و نتایج خیلی عمیقی در اروپا به بار آورد. زمین‌های خیلی بیشتری از اروپا حالا قابل کشت و کشاورزی بودند، بخصوص یک جایی مثل انگلیس. انگلیس تا پیش از این هوای بسیار سرد و مرطوبی داشت اما طی این دوره، امکان این به وجود آمد که حتی در شمالش هم درخت میوه بکارند و انگور عمل بیاورند. امکان انبار غذا کم‌کم بهتر و بیشتر می‌شد و حالا که غذا به مقدار کافی بود، جمعیت هم راحت می‌توانست افزایش پیدا کند. علاوه بر این، همزمان در کشاورزی هم نوآوری‌هایی شده بود؛ ازجمله استفاده از گاوآهن‌های سنگین، گاوآهن‌هایی که به چندتا گاو نر متصل بودند و می‌توانستند عمق بیشتری از خاک را شخم بزنند و محصول بیشتری به کشاورزها بدهند. همۀ این اتفاقات در حالی می‌افتاد که اروپا هم داشت یک دورۀ ثبات نسبی را پشت سر می‌گذاشت. دردسرهای هجوم وایکینگ‌ها و تنش‌ ورود اقوام مهاجر، دیگر تقریباً جمع‌وجور شده بود و اروپا آماده بود تا آبستن تغییرات سیاسی و اقتصادی زیادی بشود.تغییر دیگر‌ی که به‌راحتی می‌تواند مرز تشخیص عصر آغازین و میانی قرون وسطی باشد این است که برای اولین بار بعد از پایان امپراتوری روم، شهرها دوباره اهمیت پیدا می‌کنند. در اپیزود قبل (اپیزود 22) گفته بودیم یکی از نتایجی که سقوط امپراتوری روم برای اروپا داشت این بود که شهرها از رونق و توجه افتادند، حتی بعضی‌هایشان برای مدتی متروکه شدند. لندن را هم مثال زدیم که چند دهه غیرمسکونی بود و حتی بعد از این هم که مردم دوباره واردش شدند در قرون وسطای آغازین آنقدری بزرگ نشد. درمورد دلایلش هم صحبت کردیم. اینکه در شرایط نبود دولت مقتدر مرکزی‌ای با اوصاف و وجنات امپراتوری روم، دیگر تجارت بین شهرهای راه دور اروپایی و ارتباط بینشان خیلی هم ضرورتی نداشت و دورانی به وجود آمد که اجازۀ این ارتباطات را نمی‌داد. اما در سال‌های بعد از ۱۰۰۰ میلادی اوضاع اروپا به‌نظر دوباره آرام گرفته بود و فرصت برای تجارت‌های راه دور مجدداً فراهم شده بود. انگار خونِ تازه‌ای به رگ‌های شهرها سرازیر شده بود. این را بخصوص وقتی به شهرهایی مثل لندن و پاریس و فلورانس نگاه می‌کنیم بهتر متوجه می‌شویم. شهرها به‌یکباره خیلی بزرگ‌تر از چیزی شدند که سابق‌براین بودند. خیلی نمی‌گذرد که می‌بینیم مثلاً جمعیت پاریس از حدود ۲۵۰هزار نفر، به حدود یک‌میلیون نفر یا حتی بیشتر می‌رسد، یعنی تقریباً هم‌اندازۀ جمعیت شهر رم در اوج دوران امپراتوری.با ازسرگیری روابط و تجارت‌های راه ‌دور و رونق گرفتنِ دوبارۀ شهرها، خیلی نرم و آهسته سروکلۀ یک گروه جدید در تقسیم‌بندیِ جامعۀ فئودالی اروپا پیدا می‌شود. البته «پیدا می‌شود» شاید خیلی توصیف درستی نباشه. این گروه همیشه همان حوالی بودند، ولی شمارشان آن‌قدر کم بود که تقریباً هیچ‌وقت کسی بهشان توجه نکرده بود. اما وقتی شهرها بزرگ‌تر شدند و جمعیتشان هم بیشتر شد، این‌ها هم به چشم آمدند. چه کسانی؟ برجرها (burghers) یا بورژواها. احتمالاً طبقۀ متوسط جدید اروپا. بورژواها دسته‌ای از مردم عادی بودند که به واسطۀ تجارت، کارآفرینی، تحصیل و مهارت‌هایی که به دست آورده بودند، جایگاه اقتصادی‌شان ترقی کرده بود و رسیده بود به یک مرتبه‌ای مابینِ ارباب‌های فئودال‌ و رعیت‌هایی که برای ارباب کار می‌کردند. درواقع بورژواها آن دسته‌ای از مردم بودند که بی ‌آنکه اشراف‌زاده باشند، بی ‌آنکه بخت‌ بلند از چند پشت عقب‌تر بهشان ارث رسیده باشد، خودشان با جربزه‌ای که نشان داده بودند و کسب‌وکارهای که راه انداخته بودند کم‌کم سری در سرها درآورده بودند. مسیر شروع تا رشد و تکامل بورژواها مقولۀ خیلی مفصلی است که از دریچه‌ها و مجراهای تخصص‌های مختلف بررسی‌اش می‌کنند؛ من هم بلدش نیستم اما چیزی که باید اینجا بدانیم این است که تعداد بورژواها به‌مرور بیشتر شد، قدرتمندتر شدند و کار به‌ جایی رسید که ثروتشان هم‌طراز یا حتی بیشتر از طبقۀ اشراف شد. و این خیلی اتفاق بزرگی است چون معادلات اقتصادی و اینکه پول باید دست کی باشد را تغییر می‌داد. و خب، این اولین تلنگرها را به ما می‌زند که عصر مدرن هم خیلی از ما دور نیست.اتفاق بعدی که دم گوشمان زنگ می‌زند چیست؟ اینکه حالا که در جامعه یک عده پیدا شده‌اند که ثروت دارند ولی جزو اشراف نیستند پس شاید پادشاه‌ها هم بتوانند از زیر سایۀ فئودال‌ها و اشراف بیرون بیایند. گفتیم قبل‌تر، پادشاه‌ها در قرون وسطای آغازین، نقششان عموماً فرمالیته بود و قدرت واقعی دست ارباب‌ها و حکمران‌های محلی بود، ولی از یک ‌جایی مقام سلطنت، آرام ولی پیوسته خواست که دوباره آب رفته را به جوی برگرداند و دولت‌ مرکزی مقتدر به وجود بیاورد.یک آدم عادی که داشت در اروپای آن دوره زندگی می‌کرد، شاید این تغییرات را این‌شکلی تجربه می‌کرد: این آدم تا پیش از این رتق‌وفتق امورش به دست ارباب‌ها و حکمران‌های محلی‌شان انجام می‌شد: اگه کاری داشت، اگر اعتراضی داشت همانجا به کدخدا می‌گفت؛ به دولت محلی محدود می‌شد پادشاه، دولت مرکزی اصلاً کاره‌ای نبود، در زندگی مردم نقشی نداشت. ولی به‌مرور، وقتی دولت مرکزی جان می‌گیرد و اختیارات از حوزۀ محلی خارج می‌شود، مردم می‌بینند کارشان دیگر با مراجعه به فئودال و ارباب‌ها راه نمی‌افتد. دیگر باید برای کارهایشان از فلان‌جا جواز بگیرند، به مقام‌های بالاتر مراجعه کنند. دفترودستک دولت مرکزی، در زندگی مردم این‌جوری خودش را نشان می‌دهد. پادشاه دوباره تبدیل می‌شود به شخص اول حکومت، و اتفاقات مهم، همه باید زیر نظر شخص پادشاه انجام بشود.مقولۀ بعدی هم جانشینی نسل‌به‌نسل است که دوباره در خاندان‌های سلطنتی جا می‌افتد. بهترین نمونه‌هایش را احتمالاً در فرانسه پیدامی‌کنیم: سلسلۀ کاپتی‌ها (Capetian) از حدود سال ۱۰۰۰ میلادی تا بیشتر از سیصد سال توانستند یک حکومت موروثیِ بی‌وقفه داشته باشند: پسر به‌جای پدر، پسر به جای پدر، پسر به جای پدر می‌نشست و پادشاه فرانسه می‌شد. و این ثبات هم به اقتدار پادشاه‌ها اضافه می‌کرد.قدرت گرفتن پادشاهان در دورۀ قرون وسطای میانیوقتی اقتدار مرکزی تقویت می‌شود، ایدۀ جامعۀ فئودالی خودبه‌خود از دهن می‌افتد. دیگر به‌جای قوانین محلی، رسوم محلی چیزی به اسم «قانون عمومی» پدید آمد، قوانین همه‌شمولی که از طرف حکومت مرکزی وضع شده بود و در مورد همه اعمال می‌شد. فارغ از اینکه کی هستی، کجایی، اهل کدام دیاری؛ شما موظفی به‌عنوان یک انسان به این قوانین پایبند باشی.با همۀ این حرف‌ها، پادشا‌هان هنوز آنقدری مستقل و مقتدر نشده بودند که هیچ نیازی به اشراف نداشته باشند، هنوز این‌طور نشده بود. ولی از بین تمام اشراف، کدام دسته بیشتر به درد پادشاهان می‌خوردند؟ جایی بهتر از کلیسا پیدا نمی‌شد!پادشاهان رابطه با کلیسا را وارد مرحلۀ جدیدی کردند. یک سری امتیازها به کلیسا می‌دادند و در ازایش در انتساب اسقف‌ شهرهای مختلف دخالت می‌کردند، اسقفی که قاعدتاً می‌بایست به دست پاپ انتخاب می‌شد، حالا با نظر شخص پادشاه تعیین می‌شد. کسی سر کار می‌آمد که از پادشاه‌ حرف‌شنوی داشته باشد. پروژۀ نفوذ حاکمیت به مذهب، خیلی جدی و پررنگ رقم خورد. دیگر آنچه خواست دولت بود از حلقوم کلیسا بیرون می‌آمد... و به‌به دیگر... چی بهتر از این برای پادشاه؟ و چی بدتر از این برای شخص پاپ؟ پاپ از این وضع شاکی بود. می‌گفت: «لامصبا اونی که باید شایستگی کشیش‌ها رو برای مقام اسقفی تشخیص بده منم، اون‌وقت شما تعیینش می‌کنین؟»بین پاپ و پادشاه دعوا درگرفته بود. و جدی هم شد این دعوا.بیاین یک‌کم عقب‌تر برویم : حدوداً ۳۰ سال پیش از این ماجراها. وقتی که دوک منطقۀ ساکسونی تازه از دنیا رفته بود و پسر جوانش اتو Otto با لباس سیاه آمده بود به مسند پدر تکیه بزند. سال ۹۳۶ میلادی . ساکسونی دوک‌نشینی بود در آلمان که به دست اشرافِ بلندمرتبه اداره می‌شد. و حالا اتو شده بود دوک جدید و جوان ساکسونی. بلندپرواز، خیره‌سر، از همان لحظۀ اول، دوست داشت نشان بدهد از آدم‌معمولی بودن هیچ خوشش نمی‌آید. طبق خواستۀ اتو، مراسم تاج‌گذاری‌اش را در شهر آخن، در همان شهر و قصری که شارلمانی در آن اروپا را رهبری می‌کرد برگزار کردند. اتو در بیست‌وچندسالگی یک سیاستمدار خبره و یک استراتژیست کارکشته بود. خیلی زود توانست همۀ مخالفانش را سر جایشان بنشاند، حتی برادرش را که به جانش سوءقصد داشت سرکوب کرد. اما آنقدری باهوش بود که نخواهد خونِ برادرِ خائنش را بریزد (اتو کلاً به فامیلیت اعتقاد زیادی داشت و در طول دوران پادشاهی‌اش هم خیلی از مقام و منصب‌ها را بین قوم و خویشش تقسیم کرد. حتی همین برادرش خیانت‌کارش را هم بعد از اینکه توبه کرد و اتو از وفاداری‌اش مطمئن شد، دوک منطقۀ باواریا کرد.) برای اتو یک هدف بزرگ‌تر وجود داشت و آن، اتحاد سرزمین‌های آلمانی‌زبان اروپا زیر پرچم خودش بود. اتوی جوون، رسم و مرام شارلمانی را الگو گرفته بود و خودش را وارث شارلمانی می‌دانست.سه دهه بعد، اتو که حالا پادشاه‌ جاافتاده‌ای هم بود تمام پادشاهی‌ها و شاهزاده‌نشین‌های کوچک آلمانی‌زبان را تحت اختیار داشت. به همۀ رویاهایش رسیده بود و حتی مقام‌های کلیسا با نظارت اتو منصوب می‌شدند. در سال ۹۶۱، پاپ جان دوازدهم که ازقضا از آن پاپ‌های بدنام روزگار است و کلی داستان از فسق‌وفجورهای کرده و نکرده‌اش روایت شده، از قدرت و نفوذی که اتو همه‌جا حتی در بالاترین تصمیم‌گیری‌های کلیسا به دست آورده بود، زورش گرفت و صدای اعتراضش بلند شد که «آقا چه وضعشه؟ حرمت روحانیت کجا رفته؟ ما این‌همه سال خدمت دین خدا نکردیم که بشیم مهرۀ شطرنج یک پادشاه، هرموقع دلش خواست بذاره، هرموقع عشقش کشید برمون داره. ما خودمون استقلال داریم...» پاپ همین‌جوری داشت نطق می‌کرد که یک کاغذ دادند دستش. نگاه کرد، حکم عزلش بود. اتو رفته بود رم، اسقف‌هایی که همه تحت لیسانس خودش به درجات بالای کلیسا منصوب شده بودند را جمع کرده و همگی با هم پاپ جان دوازدهم را برکنار کرده بودند. به همین سادگی. جای جان، پاپ لئوی هشتم رهبر مسیحیت غربی شد تا از اینجا به‌بعد، دیگر کل ارکان حکومت، دست‌نشانده و تحت نظارت امپراتور اتوی کبیر باشند.امپراتوری مقدس روم در دستان اتوی کبیرقلمرویی که اتو توانسته بود زیر چتر حمایت و اقتدار خودش جمع کند گاهی به اتحادیۀ اروپا تشبیه می‌شود. از این‌ جهت که بیشتر از اینکه یکپارچگی در آن معنی داشته باشد، یک‌جور پیوستگی‌ در شبکۀ ارتباطی و تجاری این مناطق وجود داشت، یک‌سری فرهنگ و قوانین مشترک بین‌ بخش‌های مختلفش جاری بود اما جداتر و غیرمتحدتر از آنی بودند که برایشان لفظ امپراتوری را به کار ببریم. اما خب چیزی بود که اروپایی‌ها دوست داشتند به‌عنوان یک دستاورد بزرگ رویش مانور بدهند و افتخارآمیز جلوه‌اش بدهند. تازه از یک مدت بعد بهش یک اسم دهن‌پرکنِ رسمی هم دادند: «امپراتوری مقدس روم»... امپراتوری مقدس روم، یک ترکیب سه‌کلمه‌ای اشتباه؛ عملاً نه امپراتوری بود، نه مقدس، و نه اینکه اصلاً این مردم رومی بودند. اسم روم را رویش گذاشته بودند چون از دورۀ شارلمانی همیشه این آرزو وجود داشت که به روزهای باشکوه و درخشان اروپا در عصر امپراتوری روم برگردند. می‌خواستند خودشان و کارهایشان را به آن ایام متصل کنند و این‌جوری دوران تباه و کارنامۀ سیاهشان را تطهیر کنند. لفظ مقدس هم که هیچی، از هوا آمده بود؛ همان‌قدری که بقیۀ پادشاهی‌ها مقدس بودند، این هم بود. البته اسم را تاریخ‌نگارها و حاکم‌های بعد از اتو باب کردند و خود اتو از «امپراتوری مقدس روم» یا چنین ترکیبی برای قلمرویش استفاده نمی‌کرد. امپراتوری مقدس روم از ۹۶۲ م. از آغاز امپراتوری اتوی کبیر شروع می‌شود و برای بیشتر از ۸ قرن به حیات خودش ادامه می‌دهد، یعنی از اینجا تا پایان این سه اپیزودِ قرون وسطای ما، در عصر امپراتوری مقدس روم می‌گذرد تا اینکه در سال ۱۸۰۶ و در زمان جنگ‌های ناپلئون بناپارت رسماً از هم می‌پاشد و منحل می‌شود.هجوم گستردۀ فرانسوی‌ها به انگلستان؛ آخرین باری که انگلستان مورد حمله قرار گرفتقبایل آنگل‌ و ساکسون را از اپیزود پیش (قسمت 22) یادتان می‌آید؛ دوتا گروه از مردم ژرمن بودند که بعد از سقوط رم آمده بودند ساکن انگلستان شده بودند، سختی و آسانی‌هایی کشیدند، و درنهایت با هم ادغام شدند و به آنگلوساکسون‌هایی تبدیل شدند که پادشاهی انگلیس را تشکیل می‌دادند. این را فهمیدیم که زبانشان به‌مرور یکی شد و به «انگلیسی کهن» تبدیل شد و در قرن ۹ هم به هدایت یک آقایی به اسم آلفرد بزرگ، انگلستان طعم اتحاد و یکپارچگی را برای اولین بار چشید. از آن ماجراها یکی دو قرنی گذشته بود؛ اوضاع اما تغییر چندانی نکرده بود. تا اینکه در سال ۱۰۶۶ م. پادشاه آنگلوساکسون‌ها، ادوارد، بدون اینکه جانشین مشخصی برای خودش تعیین کند سر به بالین مرگ گذاشت و آن «تغییر چندان» اتفاق افتاد: ادوارد، بچه‌ای از خودش به‌ جا نگذاشته بود، ولی تا دلتان بخواهد فک و فامیل و دوست و آشنا داشت که به فکر پر کردن جای خالی‌اش بودند. در مسابقۀ «هرکی زودتر بشینه رو تخت، برنده ‌است» یکی از اقوام ادوارد به اسم هارولد گودوینسون (Harold Goodwinson) جلوتر از بقیه رسید و گفت: «اول اول، من پادشاهم». باقی رقبا سرخورده داشتند برمی‌گشتند خانه که صدای یک نفر را شنیدند که «کی گفته تو باید بشی پادشاه؟» این بزرگوار یک آقایی بود به اسم ویلیام... ویلیام، دوک منطقۀ نرماندی بود، در شمال‌غرب فرانسه.این ویلیام که از قدیم با خانوادۀ سلطنتی حشرونشر داشت و با خود ادوارد خدابیامرز هم رفیق قدیمی بود آمد به پادشاه جدید گفت: «ببخشین مگه ما اینجوری‌ایم که تو بشی پادشاه؟» هارولد گفت: «نه والا، جوری که نیستین ولی من زودتر رسیدم دیگه. حالا اشکال نداره، برین خونه ایشالا بعد از من، نوبت شماها».ویلیام دید نخیر، هارولد انگار نمی‌خواهد به زبون خوش جا را خالی کند. ارتشش را جمع کرد و از نرماندی با کشتی حمله به سمت جنوب انگلیس کرد. اهالی نرماندی وایکینگ‌ها بودند، نورمن بودند، درواقع نورس‌من‌ها بودند. چند قرنی بود که در این سرزمین‌ها زندگی می‌کردند. البته خیلی عوض شده بودند، فرهنگشان، زبانشان. وایکینگ‌هایی بودند که به زبان فرانسه صحبت می‌کردند. خودِ دوک‌نشین نرماندی هم خراج‌گزار پادشاه فرانسه بود، تیول داده شده بود به ویلیام. پس یعنی ویلیام سوگند خورده بود، سوگند وفاداری به پادشاه فرانسه و قول داده بود که از نظر نظامی کمکشان کند.حالا این آقای ویلیام وفادار به فرانسه، مدعی تاج‌وتخت انگلستان شده بود و با ارتش وایکینگش داشت به انگلیس حمله می‌کرد. در سال ۱۰۶۶ در منطقۀ هیستینگز (Hastings) نبردی درگرفت که ارتش ویلیام موفق شد با زحمت نه‌چندان زیادی از سدِ انگلیسی‌ها بگذرد و سرزمین انگلستان را فتح کند. شکستی که در نبرد هیستینگر به انگلیسی‌ها تحمیل شد، آنقدر برای انگلیسی‌ها سخت و گران تمام شد که خیلی از مردم انگلیس دوست دارند این نبرد را آخرین باری بدانند که کشورشان مورد هجوم قرار گرفته. نزدیک هزار سال پیش.ویلیام که به‌خاطر پیروزی در نبرد هستینگز، مشهور شد به ویلیام فاتح (William the conqueror) توانست حوزۀ حاکمیتش را به کل پادشاهی انگلیس بکشاند. او در جاهای مختلفش قلعه‌هایی می‌ساخت تا کنترلش روی منطقه تضمین کند. قوانین و رسوم خودش را در پادشاهی انگلیس پیاده کرد و اقدامات دیگری هم انجام داد که تاریخ انگلیس را به‌طرز معناداری تغییر داد.ویلیام فاتح پادشاه قدرتمندی بود، یکی از معدود پادشاه‌های قرون وسطی بود که می‌شد درباره‌اش گفت قبای پادشاهی به تنش اندازه‌است. یکی دو مورد از کارهایش را بگویم: ویلیام اول آمد مهره‌های زمین سیاست انگلستان را جابه‌جا کرد. تمام اشراف و نجبای آنگلوساکسونی را پایین کشید و کسانی را جایشان نشاند که به خودش وفادار بودند. پس اشراف انگلستان از نورمن‌ها شدند؛ وایکینگ‌تبارهای فرانسوی‌زبان. به‌مدت سیصد سال از این تاریخ، تمام بزرگان انگلستان به شاخه‌ای از زبان فرانسه صحبت می‌کردند: فرانسۀ نورمنی (Norman French). و انگلیس شد یک مملکت دوزبانه.ویلیام حرکت مهم دیگر هم کرده که ثمره‌اش به دست مردم آینده هم رسیده و به شناخت ما از انگلستانِ قرون وسطی خیلی کمک کرده. همان اوایلی که ویلیام انگلستان را فتح کرده بود، می‌خواست اول یک آماری از شرایط و احوال انگلیس دربیاورد؛ ببیند چی دارد چی ندارد، نقاط قوت و ضعفش چیست. او تیم تحقیقاتی مفصلی استخدام کرده بود تا جواب این سؤال‌ها را دقیق برایش مکتوب کنند. نتیجۀ پژوهش‌هایی که کردند تبدیل شد به کتابی به اسم دومزدی (Domesday Book). کتاب دومزدی یک کتاب بررسی و پیمایش خوب بود، از آن مهم‌تر یک سند خیلی مهم برای تاریخ‌شناس‌ها که در آن اسم تک‌تک شهرها، تک‌‌به‌تک روستاها، ساکنانش، اموال و دارایی‌هایشان، و مالیات‌هایی که پرداخت می‌کردند بود. یک تصویر دقیق از یک لحظۀ به‌خصوص تاریخ که اطلاعات فوق‌العاده ارزشمندی به ما می‌دهد. ما چنین اطلاعاتی را از صدها سال بعدترش هم نداریم. پس این کتاب دومزدی واقعاً چیز منحصربه‌فردی بوده و صدالبته نشان می‌دهد ویلیام به‌عنوان پادشاه چه شخصیت تأثیرگذاری داشته.حضور کلیسا در همۀ ابعاد زندگی مردمیکی از نشانه‌های فرهنگی قرون وسطای میانه، تأکید جدی‌ای بود که به نسبت گذشته روی یادگیری و هنر و معماری می‌شد. فرهنگ و هنر در باغچۀ هر زمانه‌ای، حساس‌ترین گیاهان هستند: آب کم، آب زیاد، نور شدید، نور کم، هرچیزی که معنایی جز تعادل بدهد می‌تواند رشد این گیاه را متوقف کند؛ می‌تواند خشکش کند. در قرن ۱۲ میلادی فرصتی پیش آمد تا به برکت ثبات و رونق نسبی‌ای که در اروپا به وجود آمده بود، فرهنگ و آموزش هم جان دوباره‌ای بگیرد.حالا کلیسا هم می‌توانست شاگردان جدیدی تربیت کند. این را البته یادمان هست که سواد و آموزش در کلیسا همیشه وجود داشت و مهم هم بود، خیلی از راهب‌ها و راهبه‌ها خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودند و برای همین هم بود که طی دورۀ رنسانس کارولنژی صومعه‌ها مراکز خیلی مهمی بودند، اما این علم خواندن و نوشتن مصرف خیلی گسترده‌ای نداشت. از قرن ۱۲ م. کلیسا عزم جدی کرد که این کمبود را حل کند: روحانیون کلیسا را ملزم به سوادآموزی کرد. همین فرمان کلیسا، همین تصمیم مذهبی منجر شد به تأسیس اولین دانشگاه‌ها و کالج‌های اروپا، اولین دانشگاه‌ها با تعریف و ساختار دانشگاه امروزی. دانشگاه پاریس، آکسفورد و کمبریج، و بولونیا. این‌ها اولین مراکز آموزشی اروپا بودند، اولین زمین‌های تمرین برای یادگیری و آموزش روحانیت. در آن‌ها Liberal Arts یا علوم مقدماتی آموزش داده می‌شد که شامل هفت علم بود که معتقد بودند هر طالب علمی باید درموردش اطلاعات داشته باشد: دستور زبان، بلاغت، منطق، حساب، نجوم، موسیقی و هندسه. انتخاب رشته به وجود آمد و تمام موضوعات و مسائل دینی تحت پوشش آموزش دانشگاهی قرار گرفتند.آموزش فراگیر مذهبی، نقش کلیسا را در زندگی مردم از همیشه پررنگ‌تر کرده بود. نفوذ مذهب در عمیق‌ترین لایۀ زندگی مردم دیده می‌شد و به تبعشِ مقام و درجۀ روحانیت دینی هم ارج بیشتری پیدا کرده بود. حالا دیگر کلیسا فقط در مسائل دینی و آموزشی مردم صاحب‌نظر نبود، بلکه در مسائلی که تا پیش از این هیچ‌وقت وارد نشده بود هم شروع به دخالت کرد. یک نمونه‌اش ازدواج بود. ازدواج در تاریخ اروپا، چندان مراسم مذهبی‌ای تلقی نمی‌شد: به رسوم محلی، طبقۀ‌ اجتماعی، اصالت خانوادگی، اموال و دارایی، به هزارتا چیز دیگر بستگی داشت، ولی یک اتفاق سکولار بود و به دین و باور آدم‌ها ارتباطی نداشت. اما با ورود کلیسا به این مسائل، نمه‌نمه ازدواج تبدیل شد به یک مراسم دینی که باید در حضور و تحت نظارت یک بزرگ دینی برگزار می‌شد و در غیراین‌صورت مشروعیت نداشت.بر همه واضح و روشن بود که قدرت کلیسا دارد از هر زمانی بیشتر می‌شود: هرروز آثار احکام و قوانین دینی، در بخش‌های بیشتری از زندگی‌ مردم خودش را نشان می‌داد. حالا این سلطۀ روبه‌افزایش کلیسا را بگذارید کنارِ آن شرایطی که از زمان اتوی کبیر، امپراتور مقدس روم از نیمۀ قرن ۱۰ به وجود آمده بود. از زمان اتو، دولت همیشه نقش تعیین‌کننده‌ای در انتخابِ مقامات کلیسا داشت و همیشه یک قدرت برتر روی تصمیم‌های کلیسا سایه انداخته بود، ولی حالا کلیسا می‌خواست از زیر این سایه بیرون بیاید. یک بار دیگر دولت و کلیسا در مقابل هم جبهه گرفته بودند: رقابت مذهب و سیاست بر سر اینکه چه کسی ولی‌نعمت بهتری برای مردم است (investiture struggle). و مردم، بیچاره مردم که همیشه دعوا سرِ خدمت به آن‌هاست.اواخر قرن ۱۱ میلادی، اتفاقاتی داشت بیرون مرزهای امپراتوری مقدس روم می‌افتاد که موجب شد ایدۀ نابی به ذهن مسیحیان کاتولیک برسد. فکر بکری که اگر به نتیجه می‌رسید، هم گسترۀ‌ نفوذ دین را به رخ حکومت‌های امپراتوری می‌کشیدند هم کمک بزرگی به مسیحیت شده بود. راه‌حل جنگ بود، جنگ نه با مسیحیان اروپا، بلکه با مسلمان‌هایی که چهار قرنی بود داشتند دینشان را به همه‌جا صادر می‌کردند و حالا سرزمین‌های مقدس مسیحیان و یهودیان را هم به چنگ آورده بودند. فرمان جهاد دینی، به همه نشان می‌داد: رئیس کیه.جنگ‌های صلیبی در راه بود...https://paragraphpodcast.ir/منابع اصلی:The Medieval Historian: The Early Middle Ages; The High and Late Middle Ages; History.com: Middle Ages; Black Death; Joan of Arc; Crusades; Charlemagne; Hundred Year&amp;amp;amp;amp;amp;#x27;s War; The Dark Ages Documentary; Alaric&amp;amp;amp;amp;amp;#x27;s Sack of Rome - Rise of the Goths DOCUMENTARY; Rosenwein, Barbara H., A Short History of the Middle Ages; The Arrival and Spread of the Black Plague in Europe; Fire of Learning: The Dark Ages.</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 17:13:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌ودو: قرون وسطی (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-aunbahh5awev-aunbahh5awev</link>
                <description>زمان: اواخر آگوست سال ۴۱۰ میلادی.مکان: شهر رم.آلاریک، پادشاه ویزیگوت‌ها، بالاخره از دروازۀ شهر عبور می‌کند. رم، شهرِ ابدی، بعد از مدت‌ها محاصره و مقاومت، به دست ژرمن‌های مهاجم می‌افتد؛ هرچند آن‌قدر از بین رفته که دیگر هیچ شباهتی به آن شهر افسانه‌ای ندارد. طی ۸۰۰ سال گذشته ایناولین باری است که خارجی‌ها به پایتخت امپراتوری روم مسلط شده‌اند. و خبر همین اتفاق کافی است که همه از دوست تا دشمن، متوجه بشوند که قطار تاریخ می‌خواهد از پیچ سختی عبور ‌کند.قرون وسطی. عصر طولانی و پراتفاقِ اروپا که قطعاً اسمش را بارها و بارها شنیده‌ایم. شرح بعضی وقایعش را می‌دانیم، شخصیت‌های مهمش را ممکن است بشناسیم، سروشکل و ظاهر مردم و شوالیه‌های خوش‌قیافه‌‌شان را احتمالاً از فیلم‌ها و سریال‌ها به یاد داریم، ولی شاید ننشسته باشیم داستان اتفاقاتش را یک ‌بار از سر تا ته بخوانیم یا بشنویم، اینکه چه شرایطی این روزگار را به وجود آورده، به چه ‌شکل ادامه‌ یافته و اینکه آخرش چی شده است؟قرون وسطی جزو ادوار بدنام تاریخ اروپاست. اگر خیلی مته‌به‌خشخاش نگذاریم راحت می‌توانیم بگوییم جزو بدترین اعصاری است که این قاره و مردمش به خودشان دیده‌اند، دورانی که غربی‌ها معتقدند جنگ، قحطی، بیماری و فساد همه‌جای اروپا را گرفته بوده؛ آن هم درحالی‌که در همان زمان‌ها در گوشه‌های دیگر‌ زمین، شرایط به‌کلی متفاوت بوده. یک جایی مثل جهان اسلام دورانی را می‌گذرانده که همه‌چیز به نسبت گذشته درخشان و درجه‌یک بوده، آن‌قدر که «عصر طلایی اسلام» نامیده می‌شود. در عوض در اروپا از این دوره، قرون وسطی، با چه اسمی یاد می‌شود؟ عصر سیاهی، عصر تباهی. می‌خواهیم ماجرای این دوره را با هم بشنویم.قصه‌مان را با همین گوت‌هایی که اول اپیزود حرفشان را زدیم شروع می‌کنیم. بالاخره چند وقتی از ماجراهای تاریخی دور بوده‌ایم، پس بیایید دست گوت‌های خانه‌به‌دوش را بگیریم و آرام‌آرام به امپراتوری روم نزدیک بشویم.این گوت‌ها اصلاً کی هستند؟گوت‌ها شاخه‌ای از اقوام ژرمن بودند که احتمالاً اولین بار از جنوب کشور سوئدِ امروزی خودشان را نشان تاریخ داده‌اند. همین الان هم در جنوب سوئد یک منطقه‌ای هست که بهش یوتالند یا Gotaland [همان سرزمین گوت‌ها] می‌گویند. بین قرن‌های اول تا سوم میلادی، گوت‌ها مجبور به مهاجرت از سرزمینشان شدند. جمعیت زیاد، کمبود غذا، سرما به‌اضافۀ یک‌سری مشکلات دیگر، گوت‌ها را آرام آرام وادار کرد به جابه‌جایی. باروبندیل را بستند و به سمت جنوبِ اسکاندیناوی عازم شدند، یعنی تقریباً نواحی شرقی اروپا. آمدند، یک چرخی زدند، هر کی از یک منطقه خوشش آمد، گروه‌گروه باروبنه را زمین گذاشتند و همان جا ساکن شدند. چند روزی که گذشت، چهار تا همسایه را که در کوچه خیابان دیدند، شستشان خبردار شد که بعد از یک سفر طولانی، حالا انگار خانه‌ها‌یشان را دم دهن شیر ساخته‌اند. جایی که گوت‌ها مقیم شده بودند به مرزهای یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های جهان نزدیک بود: امپراتوری روم.داستان نسبتاً مفصلِ روم را ما در سه ‌تا از اپیزودهای فصل اول (قسمت‌های هشت، نه و ده) گفتیم. محض یادآوری خلاصۀ دوسه‌خطی‌ا‌‌ش این می‌شود که: امپراتوری روم، اولش از یک شهری شروع می‌شود به اسم رم در ایتالیا. دوتا دورۀ متفاوت به اسم‌های «عصر پادشاهی» و «جمهوری»‌ را پشت سر می‌گذارد، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا جایی‌که زمان رهبری ژولیوس سزار دورتادور دریای مدیترانه جزو جمهوری روم بوده. در سال ۲۷ ق‌.م.، از پی حوادث و جریاناتی، جمهوری تبدیل به «امپراتوری» می‌شود و تا دو سه قرن باز هم گسترش پیدا می‌کند، ولی همین عریض ‌و طویل شدن، دردسرهای زیادی هم با خودش می‌آورد: جنگ‌های داخلی، تهدیدهای خارجی، جدال سر مقام و منصب؛ کار به جایی می‌کشد که ادارۀ قلمروی به این بزرگی دیگر خیلی سخت می‌شود.سکونت گوت‌ها دم‌ مرزهای امپراتوری رومقبایل گوتیگ، یا همان گوت‌ها، در یک چنین شرایطی می‌آیند و دم مرزهای امپراتوری روم ساکن می‌شوند. از همان ابتدا هم ورود این قبایلِ ناآشنا با مرام شهرنشینی، با خودش دردسرهایی به وجود می‌آورد. گوت‌ها می‌دیدند مردمی که پشت دیوارهای امپراتوری زندگی می‌کنند نعمت‌هایی دارند که گوت‌ها تابه‌حال نظیرش را ندیده بودند، لباس‌هایی می‌پوشند، غذاهایی می‌خورند، وسایلی در خانه‌هایشان دارند که این‌ها اصلاً نمی‌دانستند چنین چیزهایی هم وجود دارد. و یواش‌یواش دلشان همین چیزها را خواست؛ و خب چه دلیلی از این مهم‌تر؟ این شد که شروع کردند دسته‌دسته وارد شهرهای مرزی امپراتوری بشوند، هرچی چشمشان می‌گرفت را تهیه می‌کردند و به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. فقط این «تهیه کردن» یک‌خرده خشن بود. پول‌مول که نداشتند و نمی‌دادند، اگر هم طرف مقاومت می‌کرد یا می‌گفت این چیزهایی که دارید می‌برید را خودمان لازم داریم، ممکن بود او را بکشند. گوت‌ها درواقع دزدی می‌کردند.یواش یواش دزدی به دهن گوت‌ها مزه کرد و تبدیل شد به عادت. از ۲۴۹ تا ۲۶۸ میلادی گوت‌ها مدام، از خشکی و آب، به شهرهای مرزی امپراتوری روم می‌‌زدند و ریز و درشت، هرچی می‌خواستند، غارت می‌کردند. جنگ‌ داخلی و آشوب در امپراتوری بالا گرفته بود، حساب و کتاب کارها داشت از دست درمی‌رفت؛ دیگر این وسط چهار فقره دزدی در شهرهای مرزی اصلاً موضوعی نبود که بخواهند به فکر چاره‌اش باشند. امپراتوری روم، که از زمان تأسیسش دائم استخوان ترکانده بود، دیگر تاب تحمل وزن خودش را نداشت. از هر طرف کش آمده بود، پهناورتر شده بود، و این کش یک جایی‌ به بعد پوسید، پوسید و پاره شد و امپراتوری را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرد. البته این موقعی که داریم ازش حرف می‌زنیم، امپراتوری به‌‌صورت رسمی همچنان یکپارچه ‌است، ولی همان موقع‌ها هم زمزمه‌هایی بود از اینکه شاید بهتر باشد امپراتوری را دو تکه کنیم که بشود درست‌تر مدیریتش کرد.در امپراتوری اوضاع این است؛ از اون‌ور اما همین شرایط ناآرام بهترین فرصت است برای مهاجم‌های گوت که هر جولانی دلشان می‌خواهد در شهرهای مرزی بدهند: خانه و زندگی مردم را غارت کنند، به اموال عمومی دستبرد بزنند، اصلاً بیایند این‌ور مرز مقیم شوند. امپراتوری افتاده بود روی دورِ بدشانسی. شلوغی‌ها و بلواهای داخلی باعث شده بود راه برای مهاجم‌های خارجی هموارتر هم بشود؛ وقتی ‌هم که امپراتور می‌خواست با گوت‌ها وارد مذاکره بشود ملت می‌گفتند: «بیا، ما رو ول کرده تو این هاگیرواگیر رفته با یه مشت بربر وحشی صحبت می‌کنه!». امپراتوری روم در بد هچلی گیر کرده بود.کم‌کم از یک جایی به ‌بعد، رومی‌ها فهمیدند دیگر گوت‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت؛ برای همین تصمیم گرفتند با آن‌ها وارد مذاکره بشوند. گفتند: «تا بوس هست چرا گاز؟! دزدی و غارت که در شأن شما نیست، شما از خودمونید. ما بهتون ابزار و تجهیزات و اسلحه می‌دیم، شما بشین مرزبان‌های امپراتوری. ماشالا اهل جنگ و دعوا هم هستین، بیاین این پول، این سلاح، این هرچی لازم دارین، لااقل برای دفاع از خودمون بجنگین؛ دست تو جیب‌ ما نکنین». این‌جوری شد که عده‌ای از گوت‌ها، داخل مرزهای امپراتوری به خدمت ارتش درآمدند و با شیوه‌های جنگی جدیدتر آشنا شدند. یواش‌یواش اخلاق و منش نظامی و استراتژی‌ رومی‌ها را یاد گرفتند و از چیزهایی سر درآوردند که پیش از این از چندکیلومتریِ مخیله‌شان هم رد نشده بود. این گوت‌ها وقتی بعد از خدمت به خانه ‌برمی‌گشتند دستشان پر بود. زندگی به شیوۀ رومی‌ها را یاد گرفته بودند، اخلاق مدنی بلد شده بودند، پول هم داشتند. به نظر می‌رسید که گوت‌ها و رومی‌ها بالاخره با هم به یک راه‌حل مسالمت‌آمیز رسیده‌اند، اما حوالی سال ۳۵۰ م.، از یک جای دیگر سلسله اتفاقاتی جریان گرفت که آغازی شد بر پایان امپراتوری روم.آخر دنیا فرا رسیده است؛ شکست امپراتوری روماز شرق خبرهای تازه‌ای به گوش می‌رسید. یک گروه کوچ‌روی تازه و خطرناک، از حوالی استپ‌های اوراسیا به قدرت رسیده بودند و داشتند لودروار به سمت غرب پیش می‌‌آمدند. این‌ها «هون‌ها» بودند که داستان‌شان خیلی مفصل است و ما امروز بهش کاری نداریم. با قدرت عجیب و غریبی به سرزمین‌های مختلف حمله می‌کردند، شهرها را به خاک و خون می‌کشیدند و تکه‌تکه‌اش را مال خودشان می‌کردند. و حالا این هون‌ها، در مسیر فتوحاتشان رسیده بودند به سکونتگاه ژرمن‌ها. اینکه می‌گویم «ژرمن‌ها»، نمی‌گویم «گوت‌ها»، چون گوت‌ها یکی از زیرشاخه‌های نژادی‌زبانی ژرمن‌ها بوده‌اند. تازه خود گوت‌ها هم دو گروه می‌شده‌اند: شاخۀ شرقی گوت‌ها یا استروگوت‌ها (Ostrogoths) و گوت‌های شاخۀ غربی یا ویزیگوت‌ها (Visigoths) که در قصۀ ما نقش پررنگ‌تری دارند. حالا همین قبایل ژرمن، سر راه هون‌‌هایی قرار گرفته بودند که داشتند با سرعت از شرق به غرب می‌تاختند. آوارگی اولین بلایی بود که هون‌ها سر مردم سرزمین‌هایی که فتح می‌کردند می‌آوردند. گوت‌ها هم درمقابل سیل هون‌ها شکست سختی خوردند، بی‌جاومکان شدند و چاره‌ای نداشتند جز اینکه به سمت مرزهای داخلیِ امپراتوری روانه شوند. چندسالی لب‌ مرزهای امپراتوری، پاسبانیِ رومی‌ها را داده بودند، یک‌جورهایی به رومی‌ها وفادار و با آن‌ها مشترک‌المنافع بودند، پس حداقل انتظارشان این بود که وقتی می‌آمدند و به فرمانده‌های امپراتوری می‌گفتند که گرفتار حملۀ هون‌ها شده‌اند، از طرف فرماندهان حمایت شوند، سرپناهی ازشان بگیرند، فرماندهان لشکر کمکی برایشان بفرستند که جلوی هون‌ها ایستادگی کنند؛ ولی هیچ‌کدام از این‌ها اتفاق نیفتاد. امپراتوری که اون روزها با بحران مدیریت روبه‌رو بود و قوۀ تشخیص اولویت‌ها را از دست داده بود، بازیِ بدی را با گوت‌ها شروع کرد. آن سال‌ها تئودوسیوس تازه به امپراتوری رسیده بود؛ یک مملکت پهن زهواردررفته‌ را تحویل گرفته بود که برش حکومت کند. اوضاع هم دیگر از یک حدی خراب‌تر شده بود، تئودوسیوس گیج شده بود که تصمیم درست چیست. تحت فشار، ساده‌ترین انتخاب‌ها هم نشدنی می‌شوند، عقل از کلۀ آدم می‌پرد انگار. حالا اینجا که موضوع اصلاً مسئلۀ کوچکی هم نبود...سپاه مرزی امپراتوری به گوت‌ها اعلام کردند که با ورودتان به داخل مرزهای امپراتوری موافقت شده، ولی درعمل هیچ شهری بهشان اجازۀ اقامت نداد. هرجا که می‌رفتند اذیتشان می‌کردند، دست‌رشته‌شان می‌کردند. گوت‌ها، از آنجا مانده از اینجا رانده، کلافه شده بودند. مثل گربه‌ای که خودش را در کنج گرفتار ببیند شروع کردند به چنگال کشیدن. با همۀ توانی که داشتند و نداشتند با نیروهای مرزی رومی درافتادند. از آن‌ور قضیه قرار بود بدتر بشود: صدای اعتراض گوت‌ها به گوش برده‌هایی رسید که در گوشه‌‌گوشۀ امپراتوری مشغول بودند و از شرایطشان رضایت نداشتند، و اون‌ها هم به جبهۀ حامی‌های گوت‌ها پیوستند. نبردهایی خون‌بار درگرفت پر تلفات و تلخ، که در نتیجه‌اش بخش بزرگی از ارتش شرق امپراتوری روم از هم پاشید و گوت‌ها را به خودباوریِ عمیقی از قدرت اتحاد رساند. حالا دیگر آن‌ها بخشی از امپراتوری بودند. و حکومت ناچار بود برای حفاظت از شرقِ امپراتوری از ظرفیت‌های نظامی‌ گوت‌ها استفاده کند.تئودوسیوس در سال ۳۹۵ میلادی مُرد تا آخرین امپراتوری باشد که همزمان بر شرق و غرب امپراتوری حکمرانی می‌کرد. بعد از تئودوسیوس، امپراتوری بین دوتا پسرش نصف شد؛ که امان از این برادرها، این ‌دو تا سایۀ همدیگر را با تیر می‌زدند. نیمۀ شرقی رسید به آرکادیوس (Arcadius)، برادر بزرگ‌تر و نیمۀ غربی هم رسید به هونوریوس (Honorius). این دوتا داداش خودشان نمی‌دانستند ولی قرار روزگار بر این بود که امپراتوری‌ای که تا اینجا هزار داستان و ماجرا از سر گذرانده و به هر ترتیب حفظ شده بود، در زمان این‌ دو برادر به دست تغییراتی بسیار بزرگ سپرده شود.ویزیگوت‌ها یک فرمانده نظامی داشتند به اسم آلاریک. این آقای آلاریک جزو افرادی بود که در ارتش روم خدمت کرده بود و بارها در نبردهایی که امپراتوری با دشمن‌هایش داشت در رکاب رومی‌ها جنگیده بود، اما هیچ‌وقت تهِ دلش راضی نبود به آنچه در ازای زحمت‌هایشان عاید گوت‌ها می‌شد. فکر می‌کرد حق گوت‌ها همیشه لگدمال شده و همین موضوع، چندوقتی فکرش را به هم ریخته بود. آلاریک، در اطراف امپراتوری گشت و قضیه را با این‌و آن در میان گذاشت: دنبال این بود که متحدهایی پیدا کند تا گوت‌ها را به حقی برساند که فکر می‌کرد ازشان ضایع شده .آلاریک احتمالاً انتظار همراهی از هر کسی و هر جایی را داشت جز خودِ امپراتوری. پیش از این گفتم که بعد از مرگ تئودوسیوس، امپراتوری روم بین دو پسرش آرکادیوس و هونوریوس تقسیم شد و این دو برادر بر سر قلمروی قدرت چنان دعوایی بینشان بود که به خون هم تشنه بودند. آرکادیوس، رهبر شرق امپراتوری با مرکزیت کنستانتینوپول یا قسطنطنیه، به آلاریک کمک کرد تا علیه برادرش دست‌به‌کار بشود. در جایگاهی گذاشتش که بتواند روم غربی را تحت فشار بیشتری بگذارد. شبیخون، حمله‌های وقت‌وبی‌وقت، قتل و غارت. آلاریک و گوت‌ها خواب راحت را از چشم‌های هونوریوس گرفتند. شهرهای روم غربی دیگر از دست گوت‌ها امنیت نداشتند، و بدتر اینکه مملکت‌داری هونوریوس بی‌اندازه ضعیف بود و هیچ یار وفاداری برای خودش نگه نداشته بود، به‌قدری که گوت‌ها داشتند از بین مردم هم طرفدار به دست می‌آوردند.اشراف روم [وزرا، رؤسا، وکلا] که ترس برشان داشته بود چی دارد بر سرشان می‌آید، ولی از آن‌ور هم نمی‌خواستند خودشان را از تک‌وتا بیندازند، گفتند: «واسه اینکه سروصداها رو بخوابونیم یکی از همین کله‌گنده‌هایی که باهاش حال نمی‌‌کنیم رو به‌عنوان ’سلطان ناامنی‘ معرفی کنیم، یه اعتراف تلویزیونی ازش بگیریم، بعد هم حکم اعدامش رو بدیم تموم شه بره». نایب‌السلطنۀ روم آقایی بود به اسم استیلیکو (Stilicho) و ازقضا گویا برای مردم کار هم کم نکرده بود و مردم عادی دوستش داشتند. این احمق‌ها برداشتند استیلیکو را به‌اتهام سوءمدیریت و ناتوانی در حفظ امنیت امپراتوری، اعدام کردند.سر نایب‌السطلنه که زیر آب رفت، خبرش که پخش شد، تازه هونوریوس فهمید چه اشتباهی کرده. با این کارش دیگر هر برده و آزاده‌ای، که به هر دلیلی از حکومت ناراضی بود ولی تا آن روز صدایش درنیامده بود، سمپات گوت‌ها شد. یک اپوزیسیون جدی و قدرتمند علیه حکومت هونوریوس راه افتاد که دیگر هیچ چیز مانعش نبود. آلاریک و لشکرش تا خود شهر رم تازاندند و حوالی سال ۴۰۹ میلادی شهر را محاصره کردند.رومی‌ها یکی دو سال دنبال توافق بودند و سعی کردند با گفت‌وگو گوت‌ها را مهار کنند، ولی مذاکرات به نتیجه نرسید و عاقبت گوت‌ها در ۴۱۰ مرکز امپراتوری را به یغما و خود امپراتوری را به اغما بردند. شهر رم بعد از ۸۰۰ سال شکوه و رونق به تاراج رفت. سرنگونی رم برای هیچ‌کس باورکردنی نبود. به رم می‌گفتند «شهر ابدی» و محال می‌دانستند روزی شیرازه‌اش از هم بپاشد. امپراتوری روم نماد شکست‌ناپذیری بود، پشت‌گرمی اروپا بود، همان ورزشکاری بود که در المپیک‌، همه خاطرشان جمع بود که حتی اگر کل اردو هم خراب کند این برایمان مدال می‌آورد. و الان که روم نه به دست قدرت‌های بزرگ و نامداری مثل ایران، بلکه با حملۀ قبایل مهاجم فروریخته بود، خیلی‌ها مطمئن بودند آخر دنیا فرارسیده.سرانجامِ امپراتوری روماین پیروزی اما برای آلاریک، مزۀ شکست داشت. هرچی که او و لشکریانش برایش جنگیده بودند جلوی چشمشان در آتش ‌سوخت. دیگر چیز به‌دردبخوری باقی نمانده بود از شهر رم که بخواهد برش حکومت کند. این تاراج برایش اصلاً خوش‌شگون نبود: هنوز سال ۴۱۰ میلادی به پایان نرسیده بود که آلاریک بیماری سختی گرفت و مرد.امپراتوری روم از معنا خالی شده بود، ولی همین چیز تهی‌ازمعنا هم ۶۶ سال دیگر طول کشید تا به‌‌طور کامل از دست برود. در سال ۴۷۶ میلادی ارتش گوت‌ها، تحت رهبری ادواسر (Odoacer)، اتحاد تازه‌ای تشکیل دادند و آخرین امپراتور روم غربی، رمولوس آگوستوس (Romulus Augustulus) را در چهارم سپتامبر همان سال سرنگون کردند. رمولوس تنها شانزده‌ سالش بود، و ادواسر زندگی‌اش را بهش بخشید و ازش خواست بی‌سروصدا از سلطنت کناره‌گیری کند و امپراتوری روم را برای همیشه به تاریخ بسپرد.از اینجا به‌بعد، از امپراتوری بزرگ و باستانی روم، فقط بخش شرقی‌اش باقی می‌ماند که آن‌ها هم آنقدر از اصالت رومی‌شان دورند که خیلی اصراری نداریم بهشان بگوییم امپراتوری روم یا صدایشان می‌کنیم امپراتوری بیزانس، و خب قصه‌شان را در یک اپیزود کامل (قسمت ده) در فصل اول گفته‌ایم، پس دیگر اینجا با آن‌ها کاری نداریم.تا از ماجرا دور نشده‌ایم خیلی کوتاه از سرنوشت گوت‌ها هم بشنویم و بعد برویم سراغ باقی داستان. فتح رم همان‌قدری که برای رهبرشان آلاریک نحس بود، برای ویزیگوت‌ها هم آمد نداشت. ژرمن‌ها که برای پیدا کردن خوراک و محل زندگی بهتر این‌همه جنگیده بودند و تا رم آمده بودند، مجبور شدند دوباره زاروزندگی‌ را بردارند، بگذارند روی کولشان و در غرب اروپا پخش شوند. ویزیگوت‌ها درنهایت به شبه‌جزیرۀ ایبری (Iberian Peninsula) [تقریباً اسپانیای امروزی] مهاجرت کردند و پادشاهی‌‌هایی در شهرهای تولوز (Toulouse) و تولدو (Toledo) راه انداختند تا اینکه بالاخره در اوایل قرن هشتم، در عصر خلافت اموی، به دست فاتحان مسلمان پادشاهی‌شان از هم پاشید و قصه‌شان به پایان رسید. در تصور عامیانۀ مردم، به‌خصوص غربی‌ها، کلمۀ گوتیک و مردم گوت، خیلی وقت‌ها بار معنایی خوبی ندارد، انگار که معادل باشد با «بربریت و وحشی‌گری» اما خب این را نباید فراموش کرد که گوت‌ها قبل از اینکه امپراتوری روم را به خاک سیاه بنشانند، بدی کم ندیدند و رومی‌ها هم با آن‌ها خوب تا نکرده بودند؛ گوت‌ها مردمی بودند که خشونت رومی‌ها را، متأسفانه البته، با خشونت جواب دادند.دورۀ هزارسالۀ قرون وسطیخب، حالا تازه رسیده‌ایم به قرون وسطی، زمانی که اروپا از عصر کلاسیکش جدا می‌شود. قرون وسطی از سال ۴۷۶ یعنی از سقوط آخرین ام‍پراتور روم غربی شروع می‌شود و تا حدود سال ۱۵۰۰ ادامه دارد. بعد از آن هم از حدود ۱۵۰۰ تا انقلاب فرانسه و کمی بعد‌ترش، یعنی حوالی ۱۸۰۰، «عصر جدید اولیه» (Early Modern) نامیده می‌شود و بعد هم که دیگر «دوران مدرن» خودمان شروع می‌شود، دورانی که الان در آن هستیم و نمی‌دانیم تا کی ادامه دارد.تا اینجا چندباری گفته‌ایم، اما ضرر نداره باز هم بگوییم که بیشترِ تقسیم‌بندی‌های زمانی حدودی‌اند و نمی‌شود برایشان یک مرز روشن و دقیق تعیین کرد. کمی هم بستگی دارد از چه زاویه‌ای بهش نگاه ‌کنیم و کدام کشور و کدام قاره در بحثمان محوریت داشته باشد. خلاصه این‌جوری نیست که مثلاً وقتی می‌گوییم قرون وسطی تا ۱۵۰۰ ادامه دارد، همه در آخرین شب سال ۱۴۹۹ منتظر باشند و همین که توپ سال نو را درکردند ملت به خیابان بریزند که «ایول، ایول، تبریک می‌گم، دیگه قرون وسطایی نیستیم!» نه، این‌جوری نبوده و خب تغییرات خرده‌خرده و نمه‌نمه اتفاق می‌افتاده‌اند.و یک نکتۀ دیگر هم که باید دربارۀ قرون وسطی حواسمان بهش باشد این است که با بازه‌ای از حدود هزار سال تاریخ طرفیم، بی‌نهایت پرماجرا و بی‌اندازه گسترده. شکی نیست که نمی‌شود همۀ اتفاقاتش، حتی همۀ اتفاقات مهمش را در چنین زمان محدودی پوشش داد، ولی برای اینکه این هزار سال را یک‌جوری در ظرف ذهنی‌مان جا بدهیم، آن را به سه دورۀ کوچک‌تر تقسیم می‌کنیم: قرون وسطای آغازین، میانی و متأخر. قرون وسطای آغازین می‌شود از حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ میلادی؛ قرون وسطای میانی از ۱۰۰۰ تا حدوداً ۱۳۰۰، و قرون وسطای متأخر هم که راه را برای دوران جدید و مدرن باز کرد از حدود ۱۳۰۰ تا ۱۵۰۰ طول می‌کشد.قرون وسطای آغازینقصۀ از اینجا به‌ٰبعدِ این اپیزود، قصۀ قرون وسطای آغازین است، دوره‌ای که شاید از یک منظر خودش هم دورۀ گذاری بوده از عصر روم باستان به یک دورۀ کاملاً متفاوت...اگر به نقشۀ اروپای بعد از امپراتوریِ روم غربی نگاه کنیم چی می‌بینیم؟ خیلی چیزها. نکتۀ اول: حواسمان هست، یادمان هست که امپراتوری روم شرقی یا «بیزانس» دارد همچنان به حیات خودش ادامه می‌دهد؛ اسمش هم که روم است، همین اول کاری می‌توانیم ان‌قلت بیاوریم که «اصلاً امپراتوری روم سقوط نکرده که، فقط کوچیک‌تر شده، ها؟» نه دیگر، قبل‌تر هم گفتیم؛ امپراتوری بیزانس از اساس ماهیت متفاوتی با آن امپراتوری‌ای داشت که پایتختش رم بود. هرچی هم که جلوتر رفت این تفاوت بیشتر و بیشتر شد تا جایی‌که می‌شود اصلاً استدلال کرد شاید بهتر باشد به بیزانسی‌ها نگوییم رومی؛ نه زبانشان لاتین بود مثل رومی‌ها، نه فرهنگشان شباهتی به روم باستان داشت. پس قبول که هنوز امپراتوری بزرگ بیزانس وجود دارد، ولی نباید آن را با امپراتوری روم یکی‌ بگیریم.برگردیم به سؤالمان. اگر به نقشۀ اروپای بعد از سقوط امپراتوری روم نگاه کنیم، چی می‌بینیم؟ واضح‌ترین چیزی که می‌بینیم این است که در غیاب یک قدرت مرکزی، قبایل و مردم ژرمنی که قبل‌تر با یکی دو دسته‌شان آشنا شدیم، آمدند و در اروپا پخش شدند و هرکدام پادشاهی‌های مستقل خودشان را راه انداختند: پادشاهی ویزیگوت‌ها در منطقۀ اسپانیای امروزی، پادشاهی استروگوت‌ها در ایتالیا، فرانک‌ها تقریباً در فرانسه، بورگوندی‌ها...مدتی از اقامت این قبایل ژرمن در اروپا می‌گذشت. بعضی‌هایشان از قبل از سقوط رم به مناطق جدید رسیده بودند؛ با فرهنگ رومی آشنا شده بودند، زبان لاتین یاد گرفته بودند، حتی برای ارتش روم جنگیده بودند. پس ما در گوشه‌گوشۀ اروپا گروه‌هایی را می‌بینیم که از تلفیق فرهنگ‌ رومی با قبایل مختلف ژرمن به‌ وجود آمده‌اند. اوایل، شکل حکومت محلی هر کدام از پادشاهی‌های ژرمن کاملاً به شیوۀ رومی شبیه بود، ولی به‌مرور هرچی پیش‌تر رفت انگار رفتارها و سیاست‌هایشان از هم متمایزتر شد و شباهت کمتری بینشان باقی ماند؛ کم‌کم این پادشاهی‌ها از هم فاصله گرفتند و روابطشان رو به خصومت رفت.حالا در چنین وضعیتی اولین تغییر بزرگ چیست؟ اینکه ارتباطشان، رابطۀ میان این پادشاهی‌ها با هم کمتر ‌شود: هم روابط انسانی، هم روابط تجاری. شبکۀ جاده‌ای کاملی که در دوران روم باستان در طول کل اروپا ساخته شده بود و راهی بود بین شهرهای مختلف، بلااستفاده شد و از بین رفت. خاک اروپا که برای قرن‌های طولانی یکپارچگی خودش را نسبتاً حفظ کرده بود، حالا تکه‌تکه شده بود و هیچ کدام از پادشاهی‌هایش هم تمایلی به ادامۀ ارتباط با دیگران نداشتند.حدس می‌زنید این توقف رابطه چه پیامدهایی دارد؟ یکی‌اش که خیلی جالب است را می‌گویم: همین جدایی میان پادشاهی‌ها باعث شد، یواش‌یواش‌ها نه یه‌هویی، آرام آرام باعث شد زبان مردم این مملکت‌ها که همه‌شان لاتین بود، از هم متمایز بشود؛ بینشان واگرایی به وجود بیاید و به زبان‌های مجزایی تبدیل بشوند، زبان‌هایی که شاید دیگر حرف همدیگر را متوجه نشوند. بنابراین بعد یک ‌مدت زبان لاتینی که در پادشاهی فرانک صحبت می‌شد، با زبان لاتینی که مثلاً در پادشاهی ویزیگوت‌ها استفاده می‌شد با هم فرق پیدا کردند. زبان فرانک‌ها شد «فرانسه»، زبان ویزیگوت‌ها شد «زبان اسپانیایی»، زبان یک گروه هم شد «ایتالیایی».یکی دیگر از عواقب سقوط امپراتوری روم غربی، کاهش روابط و تجارت بود، اما خودِ همین عارضه، یک نتیجۀ دیگر‌ هم داشت و آن اینکه اصلاً تعداد شهرهای اروپا کمتر شد. یکی از دلایل مهم وجود شهرها چی بود؟ تجارت؛ شهرها خودشان مرکز تجاری بودند، و به‌خاطر تجارت بود که شهرها رونق می‌گرفتند و بزرگ‌تر می‌شدند. شهرها را اول و آخرِ مسیرهای تجاری می‌ساختند که مرکز و هاب خریدوفروش بشود. حالا وقتی دیگر خبری از شبکۀ تجارت و راه‌های تجاری نبود، خیلی از شهرها هم نمی‌توانستند دیگر سرپا بمانند و به بقایشان ادامه بدهند، چون چرخۀ طبیعی‌شان به هم ریخته بود. برای همین متروک می‌شدند.از نظر فرهنگی هم باز به همین نتیجه می‌رسیم: قبایل ژرمنی که جایگزین رومی‌ها شده بودند تقریباً با شهرنشینی غریبه بودند؛ لااقل در قیاس با رومی‌ها می‌توانیم بگوییم که تجربۀ زندگی شهریِ زیادی نداشتند. برای همین بعد از سقوط امپراتوری روم غربی خیلی از شهرها کوچک‌تر شدند و نه فقط کوچک‌تر، که بعضی شهرها به‌کل تعطیل شدند. یک نمونه‌اش شهر رومی لاندینیوم (Londinium) بود: لندن در انگلستان. لاندینیوم شهر آبادی بود در شمال امپراتوری روم، ولی خب بعد از سقوط به‌طور کلی خالی از سکنه شد، تا چند دهه. فقط یک لحظه چنین شهری را تصور کنید: ساختمان‌ها و قصرهایش را، با آن آب‌وهوای مرطوب... که هیچ بنی‌بشری در آن زندگی نمی‌کند و از زمین و لای درز ساختمان‌هایش خزه و علف هرز در آمده است. جنگل‌ها بعد از ویرانی‌های ممتد و متوالی، کم‌کم دوباره جان گرفته بودند و حتی شهرها را هم تصاحب کرده بودند؛ بخش زیادی از اروپا به مکان‌هایی وهم‌انگیز و ترسناک تبدیل شده بود.مردم از مصالح ویرانه‌های باقی‌مانده از امپراتوری روم به‌عنوان تجهیزات ساختمانی استفاده می‌کردند. خرابۀ قصرها و عمارت‌های سلطنتی، خانه و سرپناه مردم شده بود: کلوسئوم، آمفی‌تئاتر بزرگ عصر امپراتوری، تا مدتی تبدیل به آشغال‌دانی عمومی شده بود. مردم دائم در هراسِ این بودند که دزدها و جانی‌ها، ‌ناگهان کِی برسند و به‌خاطر دوتا تکه لباس و وسیله آن‌ها را تا دمِ مرگ ببرند. جنگل‌ و طبیعت و حومه‌های شهر، جاهایی رازآلود بودند که به‌مرور تبدیل به سوژۀ قصه‌های فولک و عامیانۀ مردم اروپا شدند. قرون وسطی منبع خیلی از افسانه‌ها و قصه‌های شفاهی‌ای شد که بعضی‌هایشان همچنان در زندگی و خاطرات ما جا دارند: قصۀ پریان و ساحره‌ها و مرده‌ها. این‌ها قصه‌هایی‌اند که خیلی‌هایشان تا امروز دوام آورده‌اند یا لااقل شکل و شمایل کلی‌شان وارد داستان‌های امروزی‌ شده‌اند. داستان‌های ارباب حلقه‌ها را خوانده‌اید؟ این داستان‌ها با اینکه در قرن بیستم نوشته شده‌اند، اما خیلی از خرده‌روایت‌هایشان مستقیماً با داستان‌ها و اسطوره‌شناسی‌ قرون وسطای اروپا در ارتباط‌اند.برگردیم به ماجرای خودمان.پس خیلی شهرهای اروپا، ازجمله لندن، در یک دوره‌ای بعد از سقوط امپراتوری روم بسیار کم‌جمعیت و حتی خالی از سکنه شدند. البته بعد از مدتی مردم آمدند و شهرها را دوباره ساختند ولی خب خیلی طول کشید تا مثلاً لاندینیوم دوباره شبیه به همان شهر پررونقی بشود که در زمان امپراتوری بود. یک مثال دیگر بزنم: خود رم. شهر رم در اوج دورۀ امپراتوری بیشتر از یک میلیون نفر ساکن داشت؛ ولی بعد از فروپاشی، حدوداً صد سال بعد از سقوط امپراتوری، جمعیتش شده بود حدود ۵۰ هزار نفر. یک میلیون به‌قدری آب رفته بود که شده بود ۵۰ هزار نفر. مشخص است که داریم از چه حد کاهش حرف می‌زنیم. حالا وضعیت مردم چطور بود؟ زندگی مردم چه تغییری کرده بود با این تحول عجیبی که جامعه تجربه می‌کرد؟ زندگی روستایی شده بود، کاملاً روستایی. مردم شهرها را ول کرده بودند ـ چون دیگر تجارتی نبود ـ رفته بودند سر همان مشاغلی که نسل‌های قبل‌تر برای قرن‌ها از آن ارتزاق می‌کردند: کشاورزی. ۹۰ تا ۹۵ درصد جمعیت اروپا دوباره کشاورز در این دوره شدند.این خودش عوارض دیگر‌ی داشت... می‌بینید؟ از همان اول که شروع کردیم، بازی بازیِ توالی پیامدهاست؛ اتفاقات مثل دومینو به همدیگر می‌خورند و یک عارضۀ‌ جدید خلق می‌کنند. مردم تقریباً همه کشاورز شده‌اند، حالا کی چیز بسازد؟ کی وسیله، ابزار، ظرف، کلاً هرچی، کی این‌ها را تولید کند بدهد دست خلق‌الله؟ دورۀ پیشاصنعتی است، تولید انبوه هنوز معنی ندارد، قحطی کالا پیش می‌آید، قحطیِ همه‌چیز. خنده‌دار به نظر می‌رسد، ولی واقعیت دارد. چیزی برای خریدوفروش نبود، چیزی تولید نمی‌شد، بازاری نبود. حتی در خانه‌ها‌ی ثروتمندان هم چیز زیادی پیدا نمی‌شد، چون اصلاً چیزی نبود که بخواهند بخرند. اگر پا می‌شدی می‌رفتی عمارت یک ارباب، قصر یک بزرگ، حیرت می‌کردی که چقدر کم اسباب‌اثاثیه دارند، فضا چقدر خلوت است، هیچ چیز تزیینی‌ای وجود ندارد. خب در این وضعیت، اگر شما وسیله‌ای داشتی جزو نوادر زمانه بودی. اگر دهقانی بودی که مثلاً یک جام فلزی بهت ارث رسیده بود، یا یک پارچ داشتی، این دارایی‌ات بی‌اندازه قیمتی بود؛ باید مثل جانت ازش نگهداری می‌کردی که خراب یا دزدیده نشود. اصلاً باید وصیت می‌کردی که بعد از مرگ این پارچ به کدام یک از بچه‌هایت برسد.بریتانیا و دور و اطرافشدر آخرین قرن‌های قبل از سقوط امپراتوری روم، یکی از اولین جاهایی که پایه‌های امپراتوری ترک برمی‌دارد، مناطق شمالی بریتانیاست. بریتانیا همیشه یکی از گوشه‌ترین گوشه‌های امپراتوری روم را می‌ساخت و رومی‌ها صدها سال پیش‌تر فتحش کرده بودند، ولی همین بریتانیایی‌ها برای در رفتن از زیر سایۀ‌ امپراتوری پیش‌قدم شدند. مردم باستانی ساکن بریتانیا که رومی‌ها بهشان «بریتون» (Britons) می‌گفتند، گروهی بودند که فرهنگ و زبان سلتی (Celtic) داشتند. بریتون‌ها به‌مرور و در زمان امپراتوری، فرهنگ رومی را جذب کرده بودند و به زبان لاتین هم صحبت می‌کردند، هرچند همچنان زبان اصلی‌شان سلتی بود. اما در شمالِ شمال جزیرۀ بریتانیا سرزمین‌هایی بودند که هیچ‌وقت به‌‌طور کامل به دست امپراتوری نیفتاده بودند؛ شاید دسترسی‌ بهشان سخت بود، شاید هم اهمیتش برای رومی‌ها آن‌قدری نبود که به زحمتش بیارزد. جدا از آن منطقه، منتهی‌الیه غربی جزیرۀ بریتانیا هم از دست رومی‌ها در امان مانده بود و خلاصه در این دو بخش، فرهنگ سلتی تقریباً باقی مانده بود. اسکاتلند و ولز و ایرلند امروزی جزو همین سرزمین‌ها بودند.بعد از اینکه رم در سال ۴۱۰ سقوط کرد، امپراتوری مجبور شد بخش‌هایی از نیروهای نظامی‌اش را از شهرهای مرزی بیرون بکشد و به داخل بیاورد. در همین دوران بود که سرزمین بزرگ بریتانیا از زیر نظارت ارتش امپراتوری خارج شد و به مسکن جدید چندین گروه از ژرمن‌ها تبدیل شد: آنگل‌ها (Angles)، ساکسون‌ها (Saxons) و ژوت‌ها (Jutes) که طی یکی دو قرن آمدند و در قسمت‌هایی از بریتانیا مستقر شدند. آنگل‌ها و ساکسون‌ها و ژوت‌ها همه جزو قبایل ژرمن بودند، اشتراکانی با هم داشتند، ولی با هم متحد نبودند. کم شدن شهرها و خصومتی که کمی قبل‌تر گفتیم که بین پادشاهی‌های مختلف درگرفت مال همین دوران است. اما چرا بریتانیا را آن‌موقع نگفتم؟ چرا گذاشتم برای الان؟ چون سرنوشت بریتانیا در این ماجرا با بقیۀ اروپا کمی فرق می‌کند. در بریتانیا، درگیری‌هایی بین اقوام ژرمن مهاجر و مردم بومی درگرفت که بعد از کلی بالاوپایین‌، سرآخر به ایجاد پادشاهی‌های مستقل آنگلوساکسون ختم شد اما نکتۀ متفاوتش اینجاست که زبان این مردم، برخلاف بقیۀ پادشاهی‌هایی که قبل‌تر گفتیم، ریشۀ لاتین پیدا نکرد. در بریتانیا، از تلفیق زبان اقوام ژرمن که هرکدام زبان خودشان را داشتند، شکل اولیه‌ای از زبان انگلیسی امروزی به وجود آمد که امروز آن را به اسم «زبان انگلیسی کهن» می‌شناسیم. و نکته‌ همین جاست: بریتانیا با اینکه یکی از سرزمین‌هایی است که سابقاً بخشی از امپراتوری روم بوده، ولی نسل جدید زبان‌های لاتین بهش راه پیدا نکرده است.اقوام فرانک‌، اجداد فرانسوی‌هایکی از پادشاهی‌هایی که بعد از سقوط امپراتوری روم در اروپا به وجود اومد، پادشاهی فرانک‌ها بود. اما بریم ببینیم فرانک‌ها کی بودند. رومی‌ها به سرزمین‌هایی که فرانک‌ها درش ساکن شده بودند از قبل می‌گفتند گالیا (Gallia) یا گُل (Gaul)؛ در مرزکشی‌های امروز تقریباً می‌شود کشور فرانسه. گُل اسم یکی از اقوام سلت بود که سرزمینشان در زمان ژولیوس سزار فتح شد و به امپراتوری روم الصاق شد، بعد هم یواش‌یواش فرهنگ و زبانشان در فرهنگ رومی مستحیل شد و دیگر به‌کل رومی شدند. اما با گل‌ها کاری نداریم، از اواخر دوران امپراتوری روم، سروکلۀ فرانک‌ها به سرزمین گل‌ها پیدا شد. فرانک‌ها مردمی بودند از نژاد ژرمن، به همین زبان صحبت می‌کردند و از وقتی آمدند، تبدیل شدند به یکی از دردسرهای امپراتوری روم در نواحی مرزی؛ هی تو سروکلۀ هم می‌زدند. اما زمان که گذشت، به‌تدریج بعضی از قبایل فرانک وارد سیستم شدند، به خدمت امپراتوری درآمدند و در ازای خدمات نظامی و غیرنظامی‌ای که به رومی‌ها می‌دادند، شهروندی امپراتوری را گرفتند. در این ارتباط‌ها و نشست‌وبرخاست‌ها، فرانک‌ها هم کم‌کمک رنگ‌وبوی رومی گرفتند. زبانشان، فرهنگشان، اخلاقشان، این‌ها همه داشت رومی می‌شد، اما بین فرانک‌ها یک نفر بود ـ آدم کله‌گنده‌ای هم بود ـ که نمی‌خواست این‌طور بشود؛ نمی‌خواست فرانک‌ها بروند زیر سایۀ امپراتوری. اسم این آقای کله‌گنده، کلویس (Clovis) بود، کسی که بعدها مدال اولین پادشاه فرانسه را به سینه‌اش چسباندند. حالا ایشان کی بود؟ چی ‌کار کرد؟کلویس آدمی بود باجذبه، کاریزماتیک، قابل، که همزمان دوتا هنر داشت: اول اینکه می‌توانست به زبان خوش یا ناخوش، نفوذش را در سرزمین‌های اطراف و میانِ فرانک‌ها گسترش بدهد و یک‌جورهایی قلمروگشایی کند؛ و هنر دومش هم اینکه انگاری مهرۀ مار داشت؛ هرجا را که به پادشاهی فرانک‌ها اضافه می‌کرد، مردمش هم حرف‌شنو و متحدش می‌شدند. کلویس از حدود سال ۴۶۶ میلادی (تا حدود ۵۱۱ م.) کارش را شروع کرد و ذره‌ذره برای خودش نیمچه‌امپراتوری‌ای ساخت. البته همه‌اش هم کار کلویس نبود، خودِ فرانک‌‌ها انصافاً، از حق نگذریم، سواره‌نظام‌های قوی و کاربلدی بودند. اما چیزی که اسم کلویس را در وقایع مابعدش، و تاریخ ماندگار می‌کند فقط این نیست که احتمالاً اولین پادشاه فرانسه بوده و فرانک‌ها را با هم یکدل کرده؛ علت مهم دیگر‌‌ش این بوده که کلویس، پادشاهی بود که به دین مسیحیت درآمد و مسیحی شد. آیا این اتفاق خاصی بود؟ بله. اواخر حیات امپراتوری روم، مسیحیت دیگر آیینِ کاملاً شناخته‌شده‌ای در اروپا بود و منطقه به منطقه داشت گسترش پیدا می‌کرد اما بیشتر مشتری‌های مسیحیت چه کسانی بودند؟ شهرنشین‌ها، ساکنان مناطق اطراف مدیترانه و آن حوالی. راه مسیحیت هنوز به شمال اروپا باز نشده بود و قبایل ژرمن هنوز باورهای پاگانی خودشان را داشتند. اما تغییر دین دادنِ کلویس به مسیحیت، آن هم در آن دوره، به این معنی بود که مسیحیت دارد به قلب ژرمن‌ها هم نفوذ می‌کند. یک سیگنال پررنگ بود به سرزمین‌های شمالی‌، و جمعیت زیاد روستایی‌‌ها هم که حرف‌شنوی زیادی از پادشاه داشتند با او همراه شدند؛ مردم می‌خواستند با پادشاهشان هم‌کیش باشند.بعد از مرگ کلویس، جانشین‌هایش تا چندصد سال توانستند راهش را ادامه بدهند. اولین سلسلۀ حاکمان سرزمینی که بعدها تبدیل شد به کشور فرانسه، به‌نوعی از همین‌جا شکل گرفت: دودمانِ مِرووَنژی (‌Merovingian). خاندان مروونژی. دقیقاً مشخص نیست که ریشۀ این کلمه چیست و از کجا آمده، ولی حدس زده می‌شود که اسم جد کلویس ماریویک (Marivic) (یک چیزی مثل این) بوده و خلاصه دودمان مروونژی اسمش را از ایشان گرفته. مروونژی‌ها بعد از کلویس برای حدود سیصد چهارصد سال به حکومت و ادارۀ همان منطقه مشغول بودند. شاه‌های مروونژی را گاهی با لقب پادشاه‌های موبلند می‌شناسیم، چون برخلاف فرهنگ ژرمن‌ها که موهایشان را عموماً کوتاه نگه می‌داشتند، این‌ها موهایشان را کوتاه نمی‌کردند و می‌گذاشتند گیس بشود.گسترش مسیحیت در اروپاخب... برگردیم سر موضوع مسیحیت. چیزی که دستگیرمان شد این بود که وقتی کلویس، پادشاه فرانک‌ها، تبدیل شد به یک پادشاه موحد مسیحی، آوازۀ مسیحیت به جاهایی رسید که تا آن ‌روز هنوز نرسیده بود. بسیاری از مردم سرزمین‌های شمالی اروپا هم به اعتبار اینکه پادشاه هم‌نژاد خودشان دین جدید را تأیید کرده و خودش هم به آن دین درآمده، مسیحی شدند. در همین حول‌وحوش زمانی اگر کمی به حرکت‌ها و فعالیت‌های کلیسا حساس شویم، می‌فهمیم که انگار روحانیت مسیحی (clergy)دارد از دو مسیر مختلف، کار خودش را پیش می‌برد، یعنی درواقع انگار برای گسترش و تبلیغ دین، دوتا رویکرد و دو سبک مجزا به وجود آمده بود: یک گروه از اهالی کلیسا اصطلاحاً روحانیون رگولار (Reglar) شده بودند، یک گروه هم روحانیون سکولار (Secular).روحانیت رگولار و سکولار، حالا این‌ها یعنی چی؟ رگولار از کلمۀ لاتین رگولا (regula) به معنی قانون می‌آید، یعنی روحانیت قاعده‌مند. نمی‌دانم ترجمۀ مصطلح و دقیقی در فارسی دارد یا نه، اما من چیزی پیدا نکردم. این‌ها، یعنی روحانیون رگولار، دسته‌ای از اهالی کلیسا بودند که رهبانیت (monasticism) را در مسیحیت باب کردند؛ راهب‌ها و راهبه‌ها را. از آن‌طرف، سکولارها چه کسانی بودند؟ سکولار از نظر معنیِ ریشه‌ای‌اش‌ تقریباً یک ‌چیزی معادل «این‌جهانی، غیرابدی» می‌شود. روحانیت سکولار، آن دسته‌ای بودند که با عموم مردم و زندگی روزمره‌شان سروکار داشتند: کشیش‌ها، اسقف‌ها، خدمات کلیسا، تعمید، از این‌جور کارها.راهب‌ها و راهبه‌ها برای نزدیک شدن به خدا و پیش بردن مسیحیت، زندگی سالکانه و دیرنشینی پیش می‌گرفتند. مرد یا زنی که می‌خواست به رهبانیت وارد بشود، می‌بایست عمرش را صرف تفکر و عبادت می‌کرد. راهب‌ها و راهبه‌ها خودشان را از دنیای مردم جدا می‌کردند؛ صومعه‌هایی می‌ساختند و محل زندگی‌شان را هم به جامعه‌های کوچک‌ و دور از مراکز شهری منتقل می‌کردند. همین حاشیه‌نشینی اما، تأثیر عمیقی روی گسترش مسیحیت داشت، چون در خیلی از موارد وقتی راهب‌ها داشتند پیِ جاهای بکر و خلوت برای ساختن دیرهاشان می‌گشتند، سر از شمال اروپا درمی‌آوردند؛ جاهایی که هنوز مردم، مسیحی نشده بودند و این اولین مواجهه‌شان با یک آیین معنوی جدید بود. صومعه، انزوا، ترک دنیا با چنین سروشکلی، خیلی کمک کرد که مسیحیت برای مردم شمال اروپا تبدیل به یک برند جذاب بشود، جلب توجه کند و حسابی بفروشد.راهب بزرگی به اسم بندیکت نرسیه (Benedict of Nursia) (سن‌بندیکت) آمد و یک مجموعه قوانین برای رهبانیت مشخص کرد که هرکسی که می‌خواهد به طریق این گروه دربیاید باید آن را در زندگی‌‌اش به کار بگیرد. این احکام فقهی راهب‌ها را راهنمایی می‌کرد که طی شبانه‌روز باید چه ‌کارهایی بکنند، چند ساعت‌ از روز را به عبادت بگذرانند، چه غذاهایی بخورند، چه نخورند. قواعدی که چارچوب کلی رهبانیت را برای راهب‌ها ترسیم می‌کرد. این قوانین از اوایل قرن ۶ که نوشته شد، به مدت هزار سال رعایت می‌شد و مثل یک سند راهبردی، شابلونی بود برای زندگی به سبک رهبانیت.پس رهبانیت، آن شاخه‌ای از کلیسا بود که به زندگی مردم کوچه خیابان چندان کاری نداشت. هرچند هدف غایی‌اش این بود که همه به دین مسیح دربیایند، ولی راه‌حل را در خودِ اهالی کلیسا می‌دید که گوشه بگیرند و غرق در تفکر و عبادت بشوند، و این‌جوری ریشه‌های مسیحیت را عمیق‌تر کنند.آقای پاپ از کجا پیداش شد؟و اما بشنوید از پشت‌پردۀ روحانیت... می‌‌خواهیم از مهم‌ترین مقام دینی در کلیسای غربی حرف بزنیم:‌ «پاپ». پاپ چه‌جور مقامی است؟ کِی باب شد؟ یعنی از کِی رهبری کلیسای غربی به شخصی به اسم پاپ رسید؟ در مسیحیت از همان اول جایی برای منصب پاپ طراحی نشده بود. نهادهای دینی، معمولاً خیلی جمع‌وجور و بی‌تقسیم‌بندی کارشان را شروع می‌کنند، بعداً که یواش‌یواش شاخ‌وبرگ می‌گیرند، مقام و منصب در بینشان تعریف می‌شود؛ اولش این ماجراها نیست. کلیسای مسیحیتِ اولیه هم آن اوایل هیچ مسئولِ مشخصی نداشت. ریش‌سفید مسیحی‌ها کسی بود به اسم اسقف (bishop) که به امور دینی مردم می‌رسید. یک مدت که گذشت، دیگر کم‌کم هر شهری برای خودش یک اسقف مجزا پیدا کرد که مسائل روزمره و وقایع کلیسای همان شهر را نظارت و رتق‌وفتق می‌کرد.چندصد سال پیش از این ماجراها، اوایل قرن چهارم، یک‌ بار کلیسا در دورۀ‌ پادشاهی کنستانتین در روم شرقی توانسته بود یک ائتلافی بکند، یکی از معدود دفعاتی که موفق شدند همۀ رهبرهای کلیسای مسیحیت را گرد هم جمع کنند، مجلسی برگزار کردند در شهر نیقیه (Nicaea) و به یک چارچوب اولیه‌ای از دین مسیحیت رسیدند: اینکه کی مسیحی هست کی نیست، و چه مشترکات و اختلافاتی بین مذاهب مسیحیت وجود دارد. این‌ موضوعات در جلسه مشخص شد. اما در همین شورای نیقیه هم هیچ قانونی، حرفی، چیزی راجع به سلسله‌مراتب در کلیسا یا اینکه چه کسی باید در آن، مقام و مسئول باشد وضع نشد. پس اینکه یک آقایی را داشته باشیم که بهش بگوییم پاپ از کجا آمده؟ خب، برای اینکه از این موضوع سر دربیاوریم، باید اول برویم سراغ یکی از داستان‌های کتاب مقدس. یکی از حواریون محبوب مسیح به اعتبار انجیل، کسی است به اسم شمعون (Simon). روایت است که یک روز عیسای مسیح به شمعون می‌گوید: «شمعون، تو صخره‌ای. تو همان صخره‌ای هستی که من کلیسام رو روش بنا می‌کنم». این می‌شود که به شمعون لقب «صخره» داده می‌شود. صخره هم به زبان لاتین می‌شود پطروس ( Petrus یا Peter). پطروس یا پیتر.بنا به باور مسیحیان، بعد از اینکه مسیح به صلیب کشیده می‌شود، پطروس به شهر رم سفر می‌کند، دین مسیح را هم با خودش به این شهر می‌برد و تبدیل می‌شود به اولین اسقف رم. از آن‌ نقطه به بعد، به برکت اینکه اولین اسقف رم را مسیح تعیین کرده و درواقع این جایگاه دینی، به دست خود مسیح به وجود آمده، اسقف‌های بعدیِ رم هم از نسل پطروس انتخاب می‌شدند و به‌نحوی راه او را پی می‌گرفتند. یواش‌یواش احترام و مرتبۀ اسقف رم آن‌چنان پیش مردم بالا رفت که دیگر اسقف صدایش نمی‌کردند، بهش می‌گفتند: «بابا». اسقف رم، پدر همۀ مسیحی‌ها بود. و پدر به زبان لاتین چی می‌شود؟ «پاپا» یا «پاپ».اما دعواهای کلیسا تازه از اینجاست که شروع می‌شود. اسقف‌های کلیسای رم که همه خودشان را نسل به نسل از سلالۀ پاک پطروس، حواریِ مسیح، می‌دانستند به تدریج امر برشان مشتبه شد که جدی‌جدی با بقیۀ مردم فرق می‌کنند که این‌قدر همه برایشان احترام قائل‌اند. باورشان شد که خونِ اصیل‌تری در رگ‌هایشان است. من و شما هم بودیم شاید همین فکر را می‌کردیم!. از اینجاست که دیگر کلیسای رم شروع می‌کند به تکفیر شاخه‌هایی از مسیحیت که با تعالیم کلیسای غربی متفاوت بود، با این ادعا که مسیحیت راستین، دین حقیقی دین من است؛ هرکسی‌ هم هرچی غیر از این بگوید کافر است، مشرک است! و این‌جوری می‌شود که دیگر در باور مردم هم آن مسیحی‌ای که در غرب، در رم زندگی می‌کرد، دین و اعتقاد کسی که در شرق زندگی می‌کرد را قبول نداشت.حالا آن طرف در قسطنطنیه چطور؟ آنجا هم به یک نوبۀ دیگر همین ماجرا تکرار می‌شود. این را می‌دانیم که قسطنطنیه بعد از سقوط امپراتوری روم غربی همچنان یکه‌تازی می‌کرد، سالار قلمروی خودش بود، نمی‌خواست زیر سایۀ کلیسایی برود که بیرون بیزانس بود. آنجا هم یک اسقف اعظمی بود که مسیحیت حقیقی را متعلق به خودشان می‌دانست و باقی فرقه‌ها را تکفیر می‌کرد. همین ماجرا می‌شود سرچشمۀ یکی از جنجالی‌ترین جدایی‌های تاریخ: جدایی کلیساهای شرق و غرب. شکافی که قرن‌ها بهش دامن زده شد و خودش را در هزارویک ‌اتفاق نشان داد. در نیمۀ غربی اروپا، بیشتر اسقف‌ها و اعضای کلیسا تمایل داشتند وفاداری خودشان را به پاپ رم نشان بدهند، در شرق هم تمام این عشق و ارادت نثار چه کسی می‌‌شد؟ پاتریارک (patriarch) یا اسقف اعظم قسطنطنیه.وایکینگ‌ها وارد می‌شوندوارد قرن‌های ۸ و ۹ میلادی که می‌شویم، مردم اروپا از ورود یک موج تازه‌ از قبایل ژرمن‌ غافلگیر می‌شوند. این یکی گروه را احتمالاً می‌شناسیم: مردم شمالی، دریانوردان اهل اسکاندیناوی، یا آن‌ اسمی که جدیدترها خیلی مرسوم شده: «وایکینگ‌ها». همین‌جا بگویم که در همین فصل انشالله مفصل خدمت‌ وایکینگ‌ها می‌رسیم، اما محض اینکه الان باهاشان غریبه نباشیم، وایکینگ‌ها مردمی بودند اهل جنوب شبه‌جزیرۀ اسکاندیناوی [خیلی نادقیقش می‌شود کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک] که احتمالاً به همان دلایلی که موج‌های قبلی ژرمن‌ها به سمت اروپای غربی مهاجرت کرده بودند، یعنی کمبود منابع غذایی و اکتشاف و حتی غارت سرزمین‌های دیگر، شروع کردند با کشتی‌هایشان در اروپا پخش شدند و با ظاهر و اخلاقی هم که داشتند، ترس به دل کل اروپایی‌ها انداختند. سروشکلشان را هم از فیلم‌ها و سریال‌هایی که این سال‌ها دارند ساخته می‌شوند تقریباً می‌شناسیم؛ این یک قلم خیلی هم از واقعیت پرت نیست گویا؛ آدم‌هایی قوی‌جثه، سرسخت، با موی بلند بافته‌شده، که شاید رنگش هم قرمز باشد، با یک کلاه با شاخ‌هایی که بالایش نصب کرده‌اند و ترسناک‌ترش هم کرده. این ظاهر امر بود، واقعیت زندگی وایکینگ‌ها اما طبیعتاً خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. وایکینگ‌ها قبل از همه‌چیز کشاورز بودند؛ سیاح‌ها و دریانوردهایی بسیار ماهر و البته جنگجویانی که روبه‌رو شدن باهاشان دل می‌خواست. خلاصه آمدند و برای مردم اروپا دردسر شدند. حمله کردند و در بخش‌های وسیعی از قارۀ سبز پخش شدند، از انگلیس و شمال فرانسه و جنوب ایتالیا بگیر تا روسیه. اصلاً خودِ همین کلمۀ «روس»، ریشه‌اش به همان وایکینگ‌هایی برمی‌گردد که به شرق اروپا و حوالی روسیۀ امروزی رفته بودند. وایکینگ‌ها نیامده بودند که فقط شهر را تاراج کنند، کیسه را پر کنند و بروند؛ نه، جای زندگی می‌خواستند. می‌زدند، می‌کشتند، می‌نشستند. اهل کثیف‌کاری‌ هم نبودند، حمله‌شان که تمام می‌شد، یک جارو تی دستشان می‌گرفتند و شهر را تمیز می‌کردند، بعد همان جا ماندگار می‌شدند. و اینکه عرض کردم اهل سیاحت بودند، جدی عرض کردم: از آن مکتشف‌های بزرگ بودند. یعنی تا راه جلویشان بود می‌رفتند. همین وایکینگ‌ها اولین اروپایی‌هایی بودند که قدم به خاک آمریکای شمالی گذاشتند. در منطقۀ لانسو مدوز (L&#039;Anse aux Meadows ) در شرق کانادا، جزیرۀ نیوفاندلند (Newfoundland) یک سایت باستانی در دهۀ ۱۹۶۰ کشف شد که برای همه روشن کرد این منطقه اقامتگاه‌ وایکینگ‌ها بوده.برگردیم سر ماجرای خودمان. یکی از جاهای مهمی که وایکینگ‌ها در آن ساکن شده بودند انگلستان امروزی بود، بخش‌های بزرگی‌اش را گرفته بودند، در شرقش به موازات پادشاهی آنگلوساکسون‌ها پادشاهی خودشان را ساخته بودند و به ریششان می‌خندیدند. اما آنگلوساکسون‌ها هم ننشسته بودند مضحکۀ وایکینگ‌ها بشوند: آنگلوساکسون‌ها هنوز خیلی وقت نبود که مسیحی شده بودند اما شور حسینی داشتند که بریزند سر دشمن متجاوز کافرشان که وایکینگ‌ها باشند و از خاکشان بیرون بیندازند‌شان. فقط احتیاج به یک نفر داشتند تا قافله را هدایت کند. و سروکلۀ آن یک نفر پیدا شد: آلفرد بزرگ (Alfred the Great).آلفرد، کوچک‌ترین پسر پادشاه وسکس (Wessex)، یکی از هفت پادشاهی آنگلوساکسون‌ها بود. اصلاً هم دنبال پادشاهی‌ نبود؛ قصد ادامه تحصیل داشت و می‌خواست راهب بشود، ولی دست بر قضا عمر پادشاهی برادرهایش خیلی به درازا نکشید و نوبت رسید به پادشاهی ایشان. چه سالی؟ سال ۸۷۱ میلادی. آلفرد توانست خیلی نرم و البته با زبانی متقاعدکننده، هر هفت پادشاهی آنگلوساکسون را با هم متحد کند، همه را زیر پرچم مسیح گرد هم بیاورد و علیه وایکینگ‌ها قیام راه بیندازد. اتحادی که برای اولین بار در کل انگلستان به وجود آمد و به ثمر نشست، دوتا نتیجه هم داشت: یک، بیرون کردن وایکینگ‌ها از خاک انگلیس و دو، ایجاد یک واحد یکپارچه به اسم انگلستان برای اولین بار. آلفرد از سال ۸۸۶ خودش را پادشاه تمامِ آنگلوساکسون‌ها معرفی کرد و برای همین هم، او را اولین پادشاه انگلیس می‌دانند.دوران طلایی اسلامدر همین حال و اوضاع، پادشاهی فرانک داشت شرایط متفاوتی را تجربه می‌کرد. فرانک‌ها هم مثل انگلیسی‌ها درگیر هجوم‌های پراکندۀ وایکینگ‌ها شده بودند، ولی خطرِ اصلی‌ای که داشت تهدیدشان می‌کرد حضور وایکینگ‌ها نبود؛ جریاناتی بود که در جنوب پادشاهی فرانک راه افتاده بود: اسلام، در سومین قرن بعد از ظهورش تا شمال آفریقا پیش رفته بود و حالا تا بیخ گوش فرانک‌ها، جنوب فرانسه، رسیده بود.مسلمان‌ها، از همان اوایلِ پیدایش اسلام دنبال برپا کردن جامعه و بلکه یک امپراتوری اسلامی بودند. ظرف کمتر از یک قرن از آغاز فتوحات، مرزهای اسلام به‌سرعت پیشروی کرد. این مرز مصر و ایران و آناتولی را شامل می‌شد. حوالی سال ۷۰۰ میلادی، زمان خلافت امویان، مرز حکومت اسلامی از افغانستان امروزی تا شمال آفریقا کشیده شده بود و قلمروی ایران و بخش قابل‌توجهی از امپراتوری بیزانس را گرفته بود. مسلمان‌ها پایشان را از آفریقا هم بیرون گذاشته، وارد اسپانیا شده بودند و مقصد بعدی‌شان هم مشخص شده بود: غرب اروپا.به‌طور کلی ظهور اسلام، موقعیت متناقضی برای منطقه ایجاد کرده بود. اعراب مسلمان‌ فتوحاتشان را از سرزمینی شروع کردند که به بادیه‌نشینی و بدویت مشهور بود؛ آن‌ها آمده بودند که با تمدن‌های اروپایی و رومی مقابله کنند. این مسلمان‌ها، درست در زمانی که اروپایی‌ها تاریک‌ترین و تارترین دوران‌‌ حیاتشان را می‌گذراندند و هنوز داشتند تلاش می‌کردند تکه‌پاره‌های متلاشی‌شدۀ امپراتوری روم را به هم بدوزند، دوران طلایی اسلام را رقم زدند.قاهره، بغداد و دمشق جزو شهرهای پرچم‌دار فرهنگ و روشن‌فکری شدند. شعرا، دانشمندها و فلاسفۀ مسلمان روی ورق‌های کاغذ ـ که راهش را از چین به جهان اسلام باز کرده بود ـ هزاران کتاب نوشتند. آثار یونانی، ایرانی و هندی به عربی ترجمه می‌شدند و علما و عرفای مسلمان هم ترجمه و تفسیر قرآن و سایر متون مقدس را به مردم آموزش می‌دادند.دوران طلایی اسلام، عصر طولانی و درخشانی بود که دانشمندان بسیار بزرگی درش ظهور کردند و به‌صراحت می‌شود گفت بخش قابل‌توجهی از علوم و آثار مکتوب جهان را این‌جوری از خطر نابودی نجات دادند.در سال ۷۳۲ جنگ سرنوشت‌سازی بین مسلمان‌های اندلسی و سپاه فرانک‌ها در منطقۀ پواتیه (Poitier)، جنوب فرانسۀ امروزی درگرفت (نبرد تور). اوضاع پادشاهی فرانک‌ها درحال تغییر بود، دودمان مروونژی‌‌ها ضعیف شده بود و داشت قدرتش را از دست می‌داد، مسلمان‌ها هم از میان رشته‌‌کوه‌های پیرنه، حدفاصل اسپانیا و فرانسه، بدجوری فرانک‌ها را در تنگنا گذاشته بودند. عبور از رشته‌کوه‌های پیرنه، احتمالاً گسترش اسلام به دل اروپا را به همراه داشت.اما قهرمان اروپایی‌ها، سردار ژرمن‌ها، کسی که تبدیل شد به مانع اصلیِ پیشروی فاتحان مسلمان‌، اینجا ظاهر شد: کسی به نام شارل مارتل (Charles Martel). شارل مارتل البته ترکیب اسم و فامیل این بنده خدا نبود؛ در فرهنگ ژرمنِ آن دوره مردم هنوز نام خانوادگی نداشتند. مارتل از کلمۀ مارتلوس (martellus) لاتین به معنی چکش گرفته شده، که به نوع چینش نظامی‌اش برمی‌گردد، یعنی مثل آن آقایی که گازنبری به ملت حمله می‌کرد، این آقای شارل در نبرد تور یا پواتیه، با لشگرش چکشی زد به صفوف مسلمین، جنگ جانانه‌ای کرد و موفق شد جلوی نفوذ اسلام، نفوذ که نه، سلطۀ اسلام در مناطق پادشاهی فرانک را بگیرد. شکستی که لشکر مارتل به مسلمان‌ها در این جنگ تحمیل کردند، به حدی جدی و سرنوشت‌ساز بود که برای مسلمان‌ها همین نقطه و همین جنگ، آخرین نقطۀ پیش‌روی‌شان در خاک اروپا شد و دیگر از آن جلوتر نرفتند؛ در همان اندلس ماندند. مسلمانان قلمروی فرمانروایی ویزیگوت‌ها در اسپانیا را فتح کردند و قرن‌ها آنجا جزو خلافت اسلامی بود.شارل مارتل و پسراناما کمی بیشتر پی شارل مارتل را بگیریم ببینیم بعدش چی می‌شود. بعد از جنگ پیروزمندانه‌ای که مارتل با مسلمان‌ها کرد، قدرت و محبوبیتش زیاد بود، زیادتر شد. این‌طور به نظر می‌رسید که قدم بعدی می‌تواند پادشاهی باشد... این آقای شارل چکشی، از اولش هم خب بزرگ‌ بود، از یک خانوادۀ برجسته و اصیل می‌آمد، در دربار مِرووَنژی‌ها برو و بیا داشت. خانوادۀ شارل نسل‌اندرنسل مناصب مهمی در دربار پادشاهی فرانک‌ها داشتند؛ شهردار کاخ‌ها (mayor of the palace) بودند. مقام شهردار کاخ می‌شود یک‌چیزی تقریباً معادل دست‌راست پادشاه، نفر دوم حاکمیت. این مقام را پادشاه مروونژی، خودش به شخص مورداعتمادش تفویض می‌کرد که بشود وزیر و مشاورش...خیلی‌هایمان که سریال بازی تاج‌وتخت (Game of Thrones) را دیده‌ایم یا کتاب‌هایش را خوانده‌ایم شاید اینجا یاد مقام hand of the king افتادیم... که خب اگر این‌طور است دم شما گرم، درست است. در این سریال، رتبۀ‌ hand of the king بر اساس منصب شهردار کاخ ایجاد شده بود.گفتیم هر پادشاه، خودش شهردار کاخ‌هایش را تعیین می‌کرد. این انتساب اولش رو حسابِ توانایی‌ و عقل و تدبیر افراد انجام می‌گرفت، اما به‌مرور این مقام هم شد یک جایگاه موروثی. نسل‌به‌نسل، دست‌به‌دست در یک خانواده می‌چرخید و دیگر لیاقت فاکتور مهمی به حساب نمی‌آمد. تعجبی نداشت که به‌مرور، خاندان شهردارهای کاخ‌ها، صاحب قدرت خیلی زیادی بشوند، حق و سهم خودشان را بطلبند و عملاً به تهدیدی برای ثبات خود سلسلۀ پادشاهی، یعنی سلسلۀ مروونژی، تبدیل بشوند. همۀ این‌ها را گفتم که بگویم شارل مارتل، احتمالاً می‌توانست به تخت سلطنت بنشنید، اما سودای پادشاهی در سر نداشت. بیشتر از همه متوجه بود که همین‌جوری هم هرکاری اراده بکند می‌تواند انجام بدهد و عنوان رسمی پادشاه، قدرت مضاعفی بهش اضافه نمی‌کند؛ برای همین خودش را وارد دردسرهای پادشاه شدن نکرد.پسر شارل اما مثل پدرش فکر نمی‌کرد. بعد از مرگ شارل، پسر کوچکش پپین (Pepin) که به پپین کوتوله (Pepin the Short) مشهور شد در سال ۷۵۱ میلادی، از قدرت و نفوذی که بهش به ارث رسیده بود استفاده کرد. آخرین پادشاه سلسلۀ مروونژی‌ها را برکنار کرد و خودش را پادشاه فرانک‌ها اعلام کرد. این شروع یک دورۀ جدید در پادشاهی فرانک‌ها و تاریخ قرون وسطای اروپاست، دوره‌ای که به اسم عصر خاندان کارولنژی (Carolingians) شناخته می‌شود.کارولنژی یعنی کسی که از خاندان کارل یا شارل است که در لاتین کارولوس (Carolus) خونده می‌شود. کارولنژی‌ها اسمشان را از روی شارل برداشته بودند. کدام شارل؟ شارل مارتل؟ نه، عصر مارتل گذشته بود. اسم خاندان کارولنژی از روی اسم نوۀ شارل مارتل برداشته شد، پسر پپین. یکی از مهم‌ترین افراد تاریخ اروپا، همان کسی که فرانک‌ها آن‌سال‌ها به وجودش نیاز داشتند: شارل کبیر، شارلمانی.https://paragraphpodcast.ir/منابع اصلی:The Medieval Historian: The Early Middle Ages; The High and Late Middle Ages; History.com: Middle Ages; Black Death; Joan of Arc; Crusades; Charlemagne; Hundred Year&amp;amp;amp;amp;amp;#x27;s War; The Dark Ages Documentary; Alaric&amp;amp;amp;amp;amp;#x27;s Sack of Rome - Rise of the Goths DOCUMENTARY; Rosenwein, Barbara H., A Short History of the Middle Ages; The Arrival and Spread of the Black Plague in Europe; Fire of Learning: The Dark Ages.</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 21:19:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌ویک: امپراتوری اینکا، تا آخرین نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-jpkxo9nzw3an</link>
                <description>وقتی کریستف کلمب در سال 1492 به آمریکا رسید حتی روحش هم خبر نداشت حدود دوهزار کیلومتر آن‌ورتر از جایی که کشف کرده، یک امپراتوری بزرگ و شلوغ‌پلوغ هست که بی‌ آنکه خودشان بدانند یکی از عجیب‌ترین تمدن‌های دنیا را ساخته‌اند، تمدنی که چرخ را نمی‌شناخت، از آهن و فولاد استفاده نمی‌کرد، و از همه عجیب‌تر اینکه هیچ خط و زبان نوشتاری‌ای نداشت. اینکاها تنها و منزوی کنجِ آمریکای جنوبی، یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های بشری را ساخته بودند.امروز برویم غرب آمریکای جنوبی، جایی میان چندتا از خاص‌ترین‌ نقاط زمین و در این آخرین سفرمان، با یکی از غیرعادی‌ترین امپراتوری‌های جهان آشنا بشویم: با اینکاهایی که کنار خشک‌ترین صحرا (صحرای آتاکاما)، وسیع‌ترین جنگل‌ها (آمازون) و طولانی‌ترین رشته‌کوه‌ زمین (آند) امپراتوری خودشان را تشکیل داده بودند. می‌خواهیم ببینیم این مردم چطور از یک گذشتۀ نامعلوم به مدار قدرت رسیدند، چه ‌کارهایی کردند و چطوری توانستند ظرف فرصت کوتاهی که در کتاب تاریخ بهشان داده بودند، منطقه را مسخر هوش و نبوغ خودشان بکنند.جغرافیای سرزمین‌های اینکاکریستف کلمب ایتالیایی وقتی اواخر قرن 15 به سواحل آمریکا رسید، نمی‌دانست در جنوب سرزمین تازه‌ای که فکر می‌کرد کشف کرده، تمدنی هست، مردمی هستند که خودشان را آقای جهان می‌دانند و هنوز کسی را هم نفرستاده‌اند ببینند آن‌ور آب‌ها خبری هست یا نه. این مردم به سرزمینشان «تاهوانتینسویو» (Tahuantinsuyu) می‌گفتند، یعنی سرزمین چهاربخش. این اسمی بود که این مردم، خودشان به قلمروشان داده بودند، که کجاها می‌شد؟‌ می‌شد بخش‌هایی از کلمبیا، اکوادور، پرو، بولیوی، شیلی و آرژانتین امروزی؛ کشورهایی که اگر در نقشۀ آمریکای جنوبی پشت‌‌به‌پشت دنبالشان کنید، می‌بینید همگی تکیه داده‌اند به غرب این قاره. اینکاها در یک انزوای نسبی از باقی ملل جهان، گسترش پیدا کرده بودند و با اینکه سرزمینشان حدود 10میلیون نفر جمعیت پیدا کرده و نژادها و زبان‌های متنوعی را شامل می‌شد، اما به یک فرهنگ خالص و منحصربه‌فرد دست پیدا کرده بودند. فرهنگی که مخلوق خودشان بود. آن‌ها هیچ اطلاعی نداشتند که در جاهای دیگر زمین، بشر تا کجا پیشرفت‌ کرده و دست به چه کارهایی می‌زند. و خصلت آدمیزاد این است که خودش را با چیزهایی که هست و می‌شناسد تطبیق می‌دهد. اینکاها از چرخ استفاده نمی‌کردند، هیچ وسیله‌ای برای سواری نداشتند، فولاد و آهن را نمی‌شناختند، ولی به‌جایش استادکارهای ماهری در کار با طلا و نقره و برنز داشتند. آن‌ها نظام و زبانی هم برای نوشتن نساخته بودند.بیشتر سرگذشت و ماجراهایی که ما از گذشتۀ اینکاها می‌دانیم از طریق تاریخ‌نگارهای اسپانیایی یا روایت‌های شفاهی به دستمان رسیده و همان‌اندازه که بعضی حرف‌های این چند اپیزود اخیر را نمی‌شود دربست قبول کرد، (و کلاً اصلاً چه کاری است که آدم بخواهد حرفی را چشم‌بسته قبول کند؟!) اینجا هم باید بشنویم و فکر کنیم و با احتیاط بپذیریم. پس با دانستنِ این نکته، داستان اینکاها را تا آخرین نفسشان می‌شنویم.سرزمینی که امروز بهش می‌گوییم کشور پرو، یکی از سکونت‌گاه‌های قدیمی بشر است. بین 8 تا 3 هزار سال پیش از میلاد مسیح، یعنی حول‌وحوش 10هزار سال پیش آدمیزادی در این سرزمین‌ها زندگی می‌کرده که حیوان‌هایی مثل لاما و آلپاکا را اهلی کرده بود و رازورمز کشاورزی را می‌دانست. خاک حاصل‌خیز و نسبتاً پر‌آب، دعوت‌نامه‌ای بود برای گروه‌های متنوع کوچ‌نشین‌ که بیایند و بالاخره یک‌جایی در غرب آمریکای جنوبی دست از سفر بکشند. یکجانشین بشوند و از اینجا به ‌بعدِ زندگی را در همسایگی هم تجربه کنند.اما اینجا نمی‌مانیم، می‌رویم جلوتر، درواقع خیلی جلوتر. به قرن نهم بعدازمیلاد می‌رسیم؛ دوره‌ای که اگر نوار غربی آمریکای جنوبی را می‌گشتیم، گوشه‌گوشه‌اش فرهنگ‌های مختلفی می‌دیدیم که به نسبت خودشان پیشرفت‌های خوبی هم کرده بودند. دولت‌شهری مثل تیواناکو (Tiwanakau) وجود داشت که سازه‌های بزرگ سنگی‌ می‌ساخت، مسیرهای عبورومرور و کانال‌کشی ایجاد کرده بود و پایتختش 50هزار نفر جمعیت داشت. داریم از زمانی حرف می‌زنیم که یک جای دیگر دنیا، شهری مثل لندن حدود 30هزار نفر جمعیت دارد. در چنین شرایط و حال‌واحوالی است که یکی از اقوام منطقه که مدتی بود یک گوشه جاگیر شده بود و روستایی هم به اسم ؟؟؟ (Paqari-tampu) برای خودش ساخته بود، به فرمان رئیس قبیله‌ تصمیم به کوچ به جای بهتری می‌گیرند تا بتوانند سهم خودشان را از روزگار طلب کنند. این‌ها قهرمانان این اپیزود ما هستند: اینکاها.قصۀ پیدایش اینکاهاقصۀ ورود اینکاها از زبان خودشان چه شکلی است؟ آن‌ها داستانشان را این‌طوری تعریف می‌کنند: یکی بود یکی نبود، غیر از ویراکوچا (Viracocha) هیچ‌کس نبود. ویراکوچا خالق همه‌چیز بود. زمین، خورشید، ماه، ستاره‌ها، زمان. الا انسان؛ هنوز نوبت انسان نشده بود. آفرینش همه‌چیز که تمام می‌شود، ویراکوچا سه‌تا غار روی زمین به وجود می‌آورد که مثل زِهدان زن، از هرکدام ‌تعدادی انسان متولد می‌شود. از دوتا غار راستی و چپی مردمی خارج می‌شوند که اهمیتشان در داستان ما زیاد نیست، اما از غار وسطی، چهارتا برادر و چهارتا خواهر بیرون می‌آیند که تبدیل می‌شوند به اولین اجداد و بنیان‌گذارهای تمدن اینکا. بین این هشت‌تا خواهر و برادر، آقایی بوده به اسم «ایار منکو» (Ayar Manco) که اسطوره‌ها می‌گویند همراهش یک شئ زرین داشت و باهاش می‌توانست عیار و کیفیت خاک زمین‌های مختلف را بسنجد، ببیند کجا خاکش مهربان است، کجا حاصل‌خیز است، کجا نه. در زمین خدا می‌گشتند و می‌چرخیدند و هربار به یک جای تازه می‌رسیدند، ایار منکو شئ طلایی‌ا‌ش را در خاک فرو می‌کرده. خاکِ نامرغوب آن چیزه را پس می‌زده، که یعنی نه، اینجا محل زندگی شما نیست.خلاصه ایار منکو با همراهانش به دنبال سرزمینی که بهترین خاک و آب‌وهوا را دارد راهی سفر می‌شوند. اواسط سفر، مسیر این خواهربرادرها از هم جدا می‌شود، هرکدام با جمعی از همراهانشان در زمین پخش می‌شوند. از بین‌ آن‌ها اما، فقط ایارمنکو بوده که آن شئ عیارسنج را داشته؛ بقیه‌شان به آزمون و خطا می‌رفتند در جاهای مختلف مقیم می‌شدند. عاقبت از بین هشت خواهر و برادر، همه به جز ایارمنکو به شکلی مقهور طبیعت می‌شوند و از بین می‌روند. وقتی ایارمنکو و چندنفر همراهش به سرزمین‌های دره‌ای به اسم کوزکو (Cusco) رسیدند خاک آنجا حرف تازه‌ای بهشان زد. ایارمنکو شئ طلایی‌ را وارد خاک کرد، زمین فرو بردش و دیگر پسش نداد. این پیام خدای بزرگ، ویراکوچا بود که یعنی باید همین‌جا را برای سکونت انتخاب می‌کردند. و این‌جوری پایتخت این مردم، شهر کوزکو ساخته می‌شود (معنی کوزکو شاید بشود «بستر خشک‌شدۀ دریاچه»)، ایار منکو با عنوان اولین پادشاه اینکاها به منکو کپک (Manco Capac) تغییر اسم می‌دهد و داستان این تمدن رسماً شروع می‌شود.این یکی از روایت‌هایی بود که اسطورۀ پیدایش تمدن اینکا را می‌گوید، و البته که تعدادشان بیشتر از این‌هاست. اصولاً اسطوره‌های اینکایی، مثل اساطیر خیلی جاهای دیگر با گذشت زمان، بسته به شرایط تغییر ‌کرده و آپدیت شده. اگر لازم بود یک سرزمین خارجی را به خاکشان الصاق کنند سریع نسخۀ جدیدی از داستانِ پیدایششان می‌ساختند که در آن اسم آن سرزمین هم آمده بود؛ اگر لازم بود آدمی پدیده‌ای به ماجرا اضافه شود، یکهو سروکله‌اش از یک جای داستان بیرون می‌زد. اگر قرار بود کسی حذف بشود، حذفش می‌کردند. پس ناگفته پیداست که تا اینجا ما یک قصۀ تخیلی شنیدیم تا واقعی. اما وجود فردی به اسم ایار منکو [یا همان منکو کپک] به احتمال زیاد حقیقت داشته باشد؛ شخصیتی بوده در اوایل قرن 13 میلادی که سردستۀ یک گروه کوچ‌رو بوده و با هم به درۀ کوزکو آمده‌اند.یادمان باشد، ابهام و پیچیدگی در داستان اینکاها کم نیست و همین‌جا تمام نمی‌شود. ما سرگذشت و تاریخ هشت پادشاه اول اینکاها رو در غبار زمانه گم کرده‌ایم و چیز زیاد متقنی ازشان نمی‌دانیم... انگار از وسط فیلم اینکاها، یعنی از پادشاه نهم تازه رسیده‌ایم به سالن سینما و شروع کردیم به تماشا.اوایل قرن پانزدهم، نهمین پادشاه اینکا که گویا برای خودش جهانگیر و جهانگشایی هم بوده به قدرت می‌رسد. جناب کوسی یوپانکی (Cusi Yupanqui). در زمان تولد این سلطان، کوزکو هنوز پادشاهی بزرگی نبود و نهایتاً آن را در حد یک استان و ولایت مهم در منطقه‌شان می‌شناختند. بابای کوسی یوپانکی، هشتمین پادشاه اینکا بود و تازه بعد از او برادر بزرگ‌ترش ولیعهد بود و قرار بود به پادشاهی برسد، اما زد و در همان سال‌ها بین پادشاهی اینکا و یکی از همسایه‌هاشان، چانکاها (Chanka)، جنگی درگرفت و شهر کوزکو به محاصرۀ دشمن درآمد. پادشاه و ولیعهد، هردو از ترس سوءقصد به جانشان، فرار را به قرار ترجیح دادند و مملکت را ترک کردند. عرصه برای پسر کوچک‌تر و البته نترس خانواده خالی شد. کوسی یوپانکی هم قدر موقعیت را دانست و توانست ادارۀ سرزمین را به دست بگیرد و با یک استراتژی تدافعیِ درست، نه‌تنها شهر را از دست ندهد، بلکه جایگاه خودش را در ذهن مردمش به‌عنوان پادشاه جدید کوزکو تثبیت کند. کوسی یوپانکی دید حالا که دارد معروف می‌شود و قرار است در تاریخ ماندگار بشود بد نیست برود ثبت احوال، اسمش را هم عوض کند که کمی قشنگ‌تر بشود. پس رفت و اسم جدید پاچاکوتی (Pachacuti) را روی خودش گذاشت؛ به معنی‌ «زمین‌لرزه». تا قبل از پادشاهی‌ پاچاکوتی، قلمروی کوزکو به همان شهر و حوالی‌اش محدود بود و هشت ‌تا پادشاه قبلی نتوانسته بودند خیلی به طول و عرضش اضافه کنند، اما از اینجا و با سکان‌داری پادشاه جدید قلمروی اینکاها حسابی کشیده شد، کش آمد و کشورهای بولیوی و اکوادور امروزی را هم شامل شد. البته پادشاهی و امپراتوری اینکا به‌خاطر شرایط خاص آب‌وهوایی در آمریکای جنوبی و نزدیکی‌اش به رشته‌کوه آند، از شمال و جنوب گسترش پیدا می‌کرد نه شرق و غرب. یعنی تقریباً همان امتداد رشته‌کوه آند را می‌گرفتند و بالا و پایین می‌شدند، برای همین جزو کشیده‌ترین امپراتوری‌های تاریخ به حساب می‌آیند. خب، کجا بودیم؟‌ آنجا که در دورۀ پاچاکوتی اینکاها کمی استخوان ترکاندند و زمین زیر پایشان را از شمال و جنوب گسترش دادند.حالا دیگر پادشاه باید حواسش را جمع می‌کرد؛ مراقب اطراف و اکناف می‌بود که بداند دوروبرش چه خبر است. برای همین جاسوس‌هایی را فرستاد این‌ور آن‌ور تا گزارش وضعیت نظامی و اقتصادی شهرهای مختلف را به دستش برسانند. اول آمار تک‌تک شهرها و روستاهای اطراف را درآورد: وضعیت جمعیت، دارایی و اموال، تجهیزات، ذخیرۀ غذایی. همه را که گذاشت در جدول، تجزیه تحلیل کرد، حالا وقتش بود به حاکم‌های آن شهرها پیغام بفرستد و دعوتشان کند یا به عبارت دیگر متقاعدشان کند به پادشاهی کوزکو بپیوندند... بهشان اطمینان داد مقام و جایگاهشان در مملکت‌‌داری کم‌رنگ که نمی‌شود هیچ، اگر زرنگ باشند قدرتمندتر و اثرگذارتر هم می‌شوند. می‌گفت: ثروت، مکنت، عشق‌وحال، همه‌چیز فراهم است، اگر و تنها اگر مثل بچه‌های خوب قبول کنید هم‌پیمان ما بشوید. ما اینجا منتظریم ولیعهدهای خودتان را به دارالخلافۀ کوزکو بفرستید تا بهشان شیوۀ پادشاهی و رسوم متعالی اینکا را یاد بدهیم. بعد از دورۀ آموزشی هم همه‌شان برمی‌گردند پیش خودتان، آمادۀ سلطنت به شیوۀ کوزکویی. البته یادتان باشد همۀ این‌ها در صورتی است که به دعوت ما لبیک بگویید و قبول کنید. اگر نمی‌کنید شما لازم نیست زحمت بکشید کسی را بفرستید، ماارتشمان را به شهرتان می‌فرستیم که با خاک یکسانش کند.پاچاکوتی در قدم بعدی تصمیم گرفت حتی اسم پادشاهی‌اش را از کوزکو عوض کند. باید تعریف جدیدی از قلمروش به وجود می‌آورد. به این فکر کرد که کوزکو فقط یک شهر است و اسم پادشاهی‌اش باید باشکوه‌تر و بزرگ‌تر از این باشد. پس اسم قلمرو را گذاشت: «تاهوانتینسویو»، همان اسمی که پیش‌تر هم گفتم برایتان، به معنی سرزمین چهاربخش. یک نظام فدرال به وجود آورد که از چهار سویو (suyu) یا بخش تشکیل می‌شد و هر بخش را حاکمان ایالتی اداره می‌کردند و گزارش‌هایشان را مستقیماً به دولت مرکزی در کوزکو می‌دادند. کوزکو حالا به پایتخت و مرکز امپراتوری تبدیل شده بود. سرعت رشد امپراتوری پاچاکوتی واقعاً زیاد بود، اما از آن مهم‌تر اینکه اینکاها برخلاف آزتک‌ها ایالت‌هایی که می‌گرفتند را خراج‌گزار خودشان نمی‌کردند، درعوض سعی می‌کردند مردم آنجا را در امپراتوری و فرهنگشان مستحیل ‌کنند، یعنی اساساً هویت جدید بهشان تزریق کنند. این‌جوری دیگر خودشان را آدم‌های غریبه‌ای نمی‌دانستند و احتمال بلوا برای استقلال‌خواهی هم کمتر می‌شد.به دستور پاچاکوتی، شهر با سنگ‌های تراش‌خوردۀ تمیز و مرتب سنگ‌فرش شد و از آنجا به تمام سویوها یا ایالت‌های دیگر جاده‌‌کشی کردند. در کنار پروژه‌های راه‌سازی، پاچاکوتی شهرک‌ها و عمارت سلطنتی بزرگی هم برای امپراتوری‌اش به وجود آورد که شناخته‌شده‌ترین آن‌ها مجموعۀ زیبا و جذاب ماچوپیچو (Machu Picchu) است.روایتی از سرزمین اینکاهاخب، اینجای ماجرا می‌خواهیم به تأسی از ضرب‌المثل شریف «نخوردیم نون گندم، اما دیدیم دست مردم» برویم سراغ یکی از «مردم». سالار موسوی، یکی از دائم‌السفرها و عاشق‌السفرهای روزگار، که با کیمیای عزیز، پادکست جذاب رادیو جولون را می‌سازند. سالار چند سال پیش، طی یک برنامۀ خفن و در بین حسادت و حسرت رفقا به کشور پرو سفر کرد. من ازش خواستم لطف کند و برایمان از مواجهۀ نزدیک و دست‌اولش با  ماچوپیچو و بناهای تمدن اینکا حرف بزند:امکان ندارد دربارۀ اینکاها صحبت بشود و حرفی از معروف‌ترین شهر ساختۀ این مردمان، یعنی ماچوپیچو، به میان نیاید.ماچوپیچو برای من حداقل از دل داستان‌های اریک فون دنیکن (Erich Anton Paul von Däniken) و بعد هم تن تن بیرون آمد و همیشه یک مقصد دست‌نیافتنی و دور بود که حتی با دیدن عکس‌هایش هم هوش از سرم می‌رفت.اما سال 98 فرصتی دست داد تا بتوانم از این جاذبۀ بی‌نظیر بازدید کنم.ماچوپیچو داستان‌های متفاوتی دارد. خیلی‌ها معتقدند آثار و نمایه‌های تمدنی از قرن‌ها پیش آنجا وجود داشته اما چیزی که اکثر باستان‌شناس‌ها معتقدند، این است که این شهر در میانۀ قرن پانزدهم میلادی و به دستور پادشاه مقتدر اینکا یعنی پاچاکوتی ساخته شده. اما ظاهراً سرنوشت عجیب این شهر این‌طور بوده که فقط حدود هشتاد سال مردم در آن زندگی کرده‌اند و بعد به‌یک‌باره، به خاطر حملۀ متجاوزان اسپانیایی به پرو، شهر خالی شده و سال‌های سال به حال خودش رها شده.عجیب این است که این‌جا، این شهر، با این همه دبدبه و کبکبه فقط 80 کیلومتر با کوزکو، شهر افسانه‌ای و پایتخت اینکاها فاصله داشته، اما اسپانیایی کشف و صد البته تخریبش نکرده‌اند.البته اگر یک بار راهی این مسیر بشوید می‌بینید که پر بیراه هم نیست که این اتفاق نیفتاده. این هشتاد کیلومتری که همیشه ازش صحبت می‌شود فقط روی نقشه هشتاد کیلومتر است؛ اما مسیر رسیدن به ماچوپیچو از دل یک جادۀ بی‌نهایت صعب‌العبور و طولانی می‌گذرد و به دل دره‌ای می‌رود که در آن منطقه به درۀ مقدس معروف است.درواقع هیچ راه ماشینی مستقیمی به شهر پایین‌دست ماچوپیچو (یعنی آگواس کالینته) وجود ندارد. این روزها اکثر توریست‌ها از قطاری استفاده می‌کنند که شما را حدوداً چهار ساعته از دل کوه و جنگل از کورو به آگواس کالینته می‌رساند. اما توریست‌هایی که مثل من‌اند و خیلی پول ندارند، مجبورند یک سفر هفت‌ساعته را طی کنند تا تازه برسند به اول یک مسیر پیاده‌روی سه ساعته در دل جنگل، و بعد از آن بتوانند به این‌جا برسند.آگواس کالینته مثل مدینه می‌ماند که آدم‌ها در آن آماده می‌شوند تا به مکه برسند. از آنجا باز دوتا راه هست. یکی اینکه با اتوبوس‌های مخصوص بروی و به دم در ورودی مجموعه برسی یا اینکه باز مثل زائرهای قدیمی و البته مفلس، پیاده شیب کوه را تا حدود یک ساعت بالا بروی و برسی به شهر رویایی اینکاها.این شهر تا 1911 ناشناخته بود. آن سال یک ماجراجوی آمریکایی به نام بینگهام (Hiram Bingham III) که مشغول کشف و غارت پرو بود، از مردم محلی دربارۀ خرابه‌های اینکایی سؤال می‌کند و می‌فهمد بالای کوه، جایی هست که مردم بهش می‌گویند: «کوه کهن‌سال». وقتی مسیر سخت و صعب‌العبور را از دل جنگل بالا می‌رود، باورش نمی‌شود چی پیدا کرده. یک شهر عظیم و دست‌نخورده درست در دل کوه. ماچوپیچو. البته یک نکتۀ جالب هم هست: وقتی به شهر می‌رسد، در همان حال ذوق و شوق، یکهو می‌بیند روی یکی از سنگ‌ها نوشته: «آگوستین لیزاراگا، 1902» و می‌فهمد: ای بابا. یک نفر دیگر سال‌ها زودتر اینجا را دیده بوده، اما اصلاً به صرافت نیفتاده که بیاید و کشفش را به جهانیان اعلام کند.خلاصه بینگهام برمی‌گردد و می‌رود از دانشگاه ییل (Yale) و البته دولت پرو کلی بودجه می‌گیرد و می‌آید تا در ماچوپیچو کاوش کند. آنجاست که کم‌کم نظر جهانیان به این شهر باستانی و متروک جلب می‌شود و به مرور زمان به پربیننده‌ترین جاذبۀ پرو تبدیل می‌شود که سالانه نزدیک به دومیلیون نفر ازش بازدید می‌کنند. خیلی‌ها آن را یکی از عجایب هفتگانه دنیای جدید می‌دانند.ماچوپیچو بیشتر یک شهر آیینی سلطنتی است. خیلی‌ها معتقدند این شهر را پاچاکوتی با هدف جشن و خوش‌گذرانی و اعیاد مذهبی ساخته است. برای همین وقتی از بالا به شهر نگاه می‌کنی، کاملاً متوجه می‌شوی که شهر دو تکۀ مجزا دارد: تکۀ بالایی که شامل معبد و ساختمان‌های اعیانی است و تکۀ پایینی که پر است از ساختمان‌های کوچک‌تر و البته زمین‌های کشاورزی.تخمین می‌زنند که در دوران پررونق این شهر، حدود 600-700 نفر در آن زندگی می‌کرده‌اند که البته اکثرشان خدم و حشم کاهنان و درباریانی بودند که به آنجا سر می‌زدند یا آنجا زندگی می‌کردند. چون تحقیقات باستان‌شناسی نشان می‌دهد اکثر این آدم‌هایی که الان اسکلت‌هایشان به جا مانده از جاهای مختلف پرو آمده‌اند و هیچ‌کدام ساکن قبلی آن منطقه نبوده‌اند.در دل شهر بالایی خرابه‌های چند معبد بزرگ هست و البته یک سازۀ باستانی مذهبی نجومی که مکان خورشید را در روز انقلاب تابستانی و زمستانی نشان می‌داده. (Intihuatana) در زبان کچوا (Quechua) یا زبان محلی مردم اینکا به معنای نشان‌دهندۀ جای خورشید است. اینکاها سازه‌های جالب دیگری هم در زمینۀ نجوم دارند، مثل یک سنگ لوزی‌شکل که صورت فلکی صلیب جنوبی را بازنمایی می‌کند و جهت جنوب را نشان می‌دهد و نقطۀ بسیار جذابی برای بازدیدکننده‌هاست.اما به قسمت‌های پایینی شهر که نگاه می‌کنیم بیشترین چیزی که جلب نظر می‌کند تراس‌های طبقه‌طبقه‌ای است که راهکار اینکاها برای کشاورزی در زمین‌های شیب‌دار منطقه بوده.ماچوپیچو در عکس‌هایی که ازش هست معمولاً با یک کوه کله‌قندی معروف شناخته می‌شود. اما آنجا فقط بخش کوچکی از منطقۀ حفاظت‌شدۀ این شهر است. درست کنار همان شهر، یک کوه دیگر هست به اسم (Huayna Picchu) یا کوه جوان که بالای آن هم چند معبد باستانی قرار دارد.اما نقطۀ جذابی که کمتر کسی در آن مجموعه بهش توجه می‌کند جایی است به اسم «دروازه آفتاب». جایی که در ارتفاعات مشرف به شهر قرار دارد و هر روز صبح اولین نورهای خورشید از آن نقطه بر روی شهر می‌افتد. آنجا در واقع پایان مسیر باستانی و مقدسی بوده که اینکاها از کوزکو و شهر مقدس اولایتان تامبو طی می‌کردند تا به ماچوپیچو برسند. امروز خیلی از گردشگران هم این مسیر را در دو تا پنج روز طی می‌کنند ولی خب با پرداخت یک ورودی 400 تا 800 دلاری.از همۀ این چیزها که بگذریم، به نظر من حال و هوا و مناظر اطراف ماچوپیچو سحرآمیزترین ویژگی این شهر است. اینجا درواقع مرزی است بین اکوسیستم کوه‌های آند و جنگل‌های آمازون. برای اینکه تصویر روشنی در ذهنتان بیاید باید بدانید که کوزکو شهری است در ارتفاع حدود 3400 متری. با آب و هوای خشک کوهستانی. بعد از آنجا می‌آییم به یک دره و می‌رسیم به پای کوه ماچوپیچو که حدود 2400 متر ارتفاع دارد. این هزار متر هوا را بسیار دلنشین‌تر می‌کند. مناظر سرسبزتر می‌شوند و رطوبت هم بیشتر. برای همین است که در اکثر تصاویر ماچوپیچو ابرهایی می‌بینید که بسیار به شهر نزدیک‌اند.قدم زدن در دل شهری که از دوران اینکاها تغییر چندانی نکرده، دیدن مجسمۀ عظیم کندور و سازه‌های سنگی که به سبک اینکاها بدون ملات ساخته شده‌اند، حس و حال عجیبی دارد که بعید می‌دانم تا آخر عمرم بتوانم فراموشش کنم.چند نکته دربارۀ اینکاهااما پیش از اینکه برسیم به ادامۀ ماجرا و بخش‌های هیجان‌انگیز داستان، بیایید اول قدری بیشتر با اینکاها و سرزمین‌هایشان آشنا بشویم؛ ببینیم اصلاً چه چیزهایی ازشان می‌دانیم، چون ندانسته‌هایمان هم کم نیست.غرب آمریکای جنوبی سرزمین اکستریم‌هاست. رشته‌کوه طولانی و کشیدۀ آند، نزدیکی‌اش به دریا، عرض جغرافیایی‌اش، این چیزها اقلیمی را به وجود آورده که هر تکه‌اش یک ویژگی دارد: گرمایش سوزان، سرماش سوزان، کویرش بزرگ، جنگلش عظیم. در چنین وضعیتی مردم چه‌جوری شکمشان را سیر می‌کردند؟ نگاهی به شمالی‌ترین و جنوبی‌ترین نقطۀ امپراتوری اینکا بیندازید. می‌بینید چقدر کشیده ‌است؟ شما فرض کنید از سن‌پترزبورگ روسیه تا جایی مثل قاهرۀ مصر، همه جزو یک امپراتوری باشد. این شاید برای مایی که خودمان در ایران، یک سرزمین بزرگ چهارفصل داریم خیلی زیاد به چشم نیاید، ولی اصلاً اتفاق عادی‌ای نیست، به‌خصوص وقتی حواسمان به ظرف زمانی و دسترسی محدود اینکاها هم باشد. به‌خصوص وقتی بدانیم مثلاً تهران که خودش شهر کوهپایه‌ای است، ارتفاعش از سطح دریا حدود 1200 متر است، ولی ما داریم از جایی صحبت می‌کنیم که متوسط ارتفاعش از سطح دریا بیشتر از سه‌هزار متر است. باران کم دارد، دما پایین است، خاکش کم‌تراکم است. هر ماه دما می‌تواند به زیر صفر و یخ‌بندان برسد. انسان‌شناسی به اسم جان مرو (John Merrow) می‌گوید در هیچ ‌جای دیگر دنیا سراغ ندارد چندمیلیون آدم با وجود این‌همه موانع محیطی، این ارتفاع از سطح دریا، این‌قدر مُصر باشند که یک‌ جا بمانند و دوام بیاورند. اما زندگی در چنین شرایطی بالاخره یک مزیت‌هایی هم داشت؛ در همین سرزمین‌ها، صدقه‌سری کشیدگی و عرض جغرافیایی زیاد، حدود 20 نوع منطقۀ زیستی (life zone)در فاصلۀ چندصد کیلومتری از هم وجود داشت که خب دست اینکاها را برای کشاورزی باز می‌گذاشت. می‌توانستند انواع و اقسام دانه‌ها را، بالاخره در یک جای سرزمینشان عمل بیاورند. از طرفی می‌توانستند خاطرجمع باشند خشک‌سالی و سیل و بلاومصیبت‌های آسمانی، هرچقدر هم که وسیع باشد، باز هم همه‌جای سرزمینشان را از بین نمی‌برد و بالاخره در یک بخش‌هایی می‌شود زراعت کرد و خطر قحطی را از سر گذراند.مردمِ همه‌جای دنیا موقع کشاورزی نگاه می‌کردند ببینند از چه حیواناتی می‌توانند برای کشت و درو و خرمن‌کوبی و این‌جور کارها استفاده کنند، همان‌ها را به کار می‌گرفتند. حیوان دم‌دست اینکاها چه بود؟ لاما و آلپاکا، دوتا حیوان که می‌شود گفت از خانوادۀ شترها هستند. به نظر شما از این دوتا حیوان شخم زدن برمی‌آید؟ نه والا، تمام کارهای زراعی را اینکاها با دست انجام می‌دادند. در عوض از لاما و آلپاکا استفاده‌های دیگر می‌کردند؛ هم برای جابه‌جایی ابزار و وسایل ازشان استفاده می‌شد، هم گوشت و پشمشان برای خوراک و تولید پارچه و پوشاک مصرف می‌شد. سواری هم که نه دیگر، زیاد از این بیچاره‌ها انتظار نداشته باشیم، سرعتشان کم است.یکی از درس‌هایی که مردم اقلیم آند بهش رسیده بودند این بود که در زمین‌های کشاورزی اگر گروهی کار کنند، نتیجۀ خیلی سریع‌تر و پرمنفعت‌تری حاصل می‌شود تا اینکه هرکس بخواهد زمین خودش را بیل بزند. پس به‌تدریج راهکارهای دقیق و تعاملی به ‌وجود آوردند که یک‌جورهایی تبدیل شد به اخلاق مشترک مردم فرهنگ آند. چی بود این راه و روش؟ اینکه هروقت زمین و آسمان و طبیعت بهشان سخت می‌گرفت، مثلاً قحطی می‌‌آمد، خشک‌سالی می‌شد، می‌آمدند تمرکزشان را روی کسانی می‌گذاشتند که کار کردن برایشان سخت‌تر است. یعنی چی؟ یعنی مواد غذایی و مایحتاج زندگی را اول برای کسانی می‌فرستادند که نیاز بیشتری داشتند:‌ بیمارها، بیوه‌ها، پیرمردها و پیرزن‌هایی که نمی‌توانستند کار کنند. مردم داوطلبانه در زمین آن‌ها کار می‌کردند، بعد محصولی که از زمینشان برداشت می‌شد را بهشان می‌دادند. هوای هم را داشتند، وقتی که اعتباری به آب‌وهوا نبود. این‌جوری از پس سختی‌ها برمی‌آمدند و گلیمشان را از آب بیرون می‌کشیدند. همین شکلِ روابط و تعاملی که با هم داشتند منجر به خلق یکی از خاص‌ترین ساخته‌های تمدن اینکا شد: انبار مرکزی. اینکاها به‌طور کلی پدیده‌ای به اسم بازار نداشتند. در واقع آن‌ها تمام روزگارشان را تقریباً بدون پول گذراندند. از چندهزار سال پیش حرف نمی‌زنیم‌ها، داریم از حدود 600 سال پیش می‌گوییم. تولید، ذخیره‌سازی و توزیع مواد و محصولات، این‌ها را تماماً دولت مرکزی کنترل و هدایت می‌کرد و تمام شهروندها با جایی به اسم «انبار مرکزی ایالتی» در تعامل بودند: در حال بده‌بستان محصولی که تولید می‌کردند یا چیزی که لازم داشتند. خوراک، پوشاک، ابزار و وسایل، هرچیزی که می‌ساختند یا ایجاد می‌کردند، آن مقدارش را برمی‌داشتند که لازم داشتند، مابقی‌ را می‌فرستادند به این انبار، و از همان‌جا چیزهایی که احتیاج داشتند را هم تحویل می‌گرفتند. مثلاً کشاورزان سیب‌زمینی را فریز می‌کردند و بهش می‌گفتند: چونیو (Chuno)، می‌بردند تحویل این انبارها می‌دادند، و اگر مثلاً لباس لازم داشتند، بعد به‌جایش لباس می‌گرفتند.این‌جوری لازم نبود هیچ‌ چیزی خریده بشود، پس به پول هم احتیاجی نبود. حالا سؤالی که پیش می‌آید این است که پول نبود، اما مالیات هم نبود؟ سؤال خیلی مهمی است. چرا. مالیات داشتند، اما مالیات هم طبیعتاً دیگر نقدی نبود. از اموالشان هم نبود. خودِ آدم‌ها مالیات بودند یک‌جورهایی. یعنی چطور؟ ببینید، درست است که این مردم بلد بودند چطوری دست هم را بگیرند، اما خب همۀ نیاز مملکت که فقط خوراک و پوشاک نیست. امپراتوری کلی کار و برنامۀ دیگر هم داشت که برای انجامشان احتیاج به نیروی کار بود. برای همین یک قاعده‌ای مقرر کرده بودند به اسم میتا (MIT&#x27;A) که براساس آن دولت مرکزی می‌توانست کسانی را که به‌عنوان نیروی کار برای مدت مشخصی در اختیارش قرار می‌گرفتند به شهرها و شهرستان‌های اطراف، سر کارها و پروژه‌هایش بفرستد. کار در معدن، بنّایی، بافندگی و دوزندگی. کارگران میتا که از خودِ مردم بودند سر پروژه‌های ملی-دولتی اعزام می‌شدند، هرکس یک ‌طرف کار را می‌گرفت و بسم‌الله؛ این‌جوری کارهایشان را پیش می‌بردند.اما... ما از نبودن وسیلۀ نقلیه حرف زدیم، به این فکر کردیم که اینکاها اگر می‌خواستند پیغامی را، خبری را در این امپراتوری طویل و کشیده‌شان جابه‌جا کنند چه ‌کار می‌کردند؟ می‌دانیم که راه و جاده‌کشی داشتند، حداقل 40هزار کیلومتر مسیر بزرگ‌ر‌اهی درست کرده بودند که از کوه و پل و دشت و صحرا می‌گذشت و همه‌جا را به همه‌جا وصل می‌کرد، ولی در این جاده‌ها با چه می‌رفتند پیام‌هایشان را برسانند؟ رکاب چی را می‌گرفتند؟ عملاً هیچی، این مسیر برای یک‌سری آدم ساخته شده بود که کارشان دویدن بود، دویدن برای رساندن پیام، نامه، خبر. سریع‌ترین مردان شهر استخدام می‌شدند تا فاصلۀ بین دو شهر را بدوند و پیغامی‌، خبری، هدیه‌ای را به مقصد برسانند. این خبرپراکنی همیشه هم لزوماً یک‌نفره انجام نمی‌شد؛ خیلی وقت‌ها برای مسافت‌های خیلی طولانی، رساندنِ پیام مثل دوی امدادی بود. یعنی یک نفر راه می‌افتاد، به‌دو تا به یک ایستگاه بین‌راهی برسد، بعد آنجا خبر یا محموله را تحویل نفر بعدی می‌داد و از آنجا به ‌بعد آن‌یکی راهی می‌شد. اینکاها با همین سیستم پیکشان، می‌توانستند یک خبر را طی یک روز، تا 392 کیلومتر پخش کنند. 392 کیلومتر آن هم فقط با پای پیاده! حیرت‌انگیزی این عدد وقتی مشخص می‌شود که بفهمیم امپراتوری روم با پیام‌رسان‌های سواره‌ای که داشت به‌زور می‌توانست در هر روز 320 کیلومتر پیام‌رسانی کند، البته خب خیلی سال پیش از این، ولی با اسب. آدم نمی‌داند باید از چه چیزی در آن‌ها بیشتر تعجب کند. از این کارهای خارق‌العاده‌ یا از این انزوا و ابتدایی زندگی کردن وسط قرن 15 میلادی. و حالا ماجرا عجیب‌تر هم می‌شود وقتی بدانیم اینکاها هیچ نظامی برای نوشتار نداشتند! یعنی تمام دانش، اخبار و گزارش‌هایشان به دو شکل نگه‌داری می‌شد: یا شفاهی و سینه‌‌به‌سینه، و یا اگر عدد و رقم بود به‌وسیلۀ یک ابزار عجیب و پیچیده از نخ‌ها و گره‌ها به اسم کیپو (Quipu). کیپو چیزی بود که شما وقتی می‌دیدی، فکر می‌کردی چندتا کلاف نخ گره‌خورده بهت داده‌ا‌ند که گره‌هایش را باز کنی. صدها رشته نخ با رنگ‌های مختلف می‌ساختند و با گره‌هایی که رویش می‌انداختند اطلاعات مختلف را محاسبه‌ و ثبت می‌کردند. مثلاً اینکه چقدر بار گوجه‌فرنگی دادیم رفت، قیمت پشمی که فروختیم چقدر شد، مساحت فلان قطعه زمین چقدر است، چقدر مالیات گرفتیم و حتی سرشماری جمعیت و از این‌جور داده‌ها را فقط با یک‌سری گره روی نخ ثبت‌وضبط می‌کردند. و خب تا اینجا هستیم این را هم بگویم ما که این چند وقت با خیر و برکتی که دوستان اروپایی‌مان با خودشان آوردند و بلاهایی که سر تمدن‌های آمریکایی آوردند خوب آشنا شدیم و کم حرص نخوردیم، این را هم بدانیم که بعد از آمدن اروپایی‌ها ثبت و خواندن کیپوها هم کم‌کم بی‌استفاده شد و از یادها رفت و الان ما ماندیم با یک سری نخ گره‌خورده که نمی‌دانیم اصلاً حساب‌وکتاب چه هستند.اینکاها چطور می‌جنگیدند؟کمی در زمان برویم جلوتر. به عصر پادشاهی نوۀ پاچاکوتی که رسیدیم، دیگر کمتر جایی در غرب قارۀ آمریکای جنوبی فتح‌نشده باقی مانده بود. یک خط بلند، از بالا تا پایین ساحل غربی آمریکای جنوبی، به دست اینکاها افتاده بود. یکی از عوامل مهمی که پیش‌روی اینکاها را ممکن می‌کرد، مشخصاً توان نظامی‌‌شان بود. شیوۀ مدیریتی‌ای که اینکاها برای سازماندهی ارتششان به کار می‌بردند تا بتوانند لشگرهای چندصدهزار نفره‌شان را از سرزمین‌های سخت و صعب‌العبور منطقه عبور بدهند، برای سیاست نظامی امروز هم نمونۀ نسبتاً موفقی به حساب می‌آید. تقریباً به تمام مردان سالم و خوش‌بنیۀ بین 25 تا حدود 55 ساله برای حضور در میدان‌های جنگ‌ آموزش می‌دادند تا به‌وقتش ازشان استفاده بشود. این قانونی بود که سفت‌وسخت اجرا می‌کردند و سرش با کسی شوخی نداشتند. اما از آن‌ور حواسشان هم بود که هیچ استانی بیشتر از وسع و ظرفیتش مرد به جبهه‌ها اعزام نکند. یک کار دیگر هم که می‌کردند این بود که دوتا راه پیش پای جنگجوها می‌گذاشتند تا خیلی دور از خانواده‌هایشان نمانند. سربازان عیالوار می‌توانستند هر چندوقت‌ یک ‌‌بار وسط جنگ‌‌های طولانی، یک مدت برگردند سر خانه‌زندگی‌شان تا هم خانواده‌ را ببینند، هم توانشان را بازیابی کنند. گزینۀ دیگر‌ی که هم داشتند این بود که کلاً با اهل‌وعیال می‌آمدند سمت جبهه‌های نبرد؛ این‌جوری زن‌وبچه‌هایشان هم می‌توانستند در پشت‌صحنه کمک کنند و یک باری از دوش ارتش سبک‌ کنند.سربازان اینکا با زره و کلاه پشمی به میدان جنگ می‌رفتند. گوسفند هم که نداشتند. از پشم آلپاکا، یکی از همان شترسانان منطقه استفاده می‌کردند. حالا شاید ما فکر کنیم چنین زرهی احتمالاً توان دفع ضربه و محافظت چندانی نداشته، ولی خب گویا واقعاً جواب می‌داده. در گزارش‌هایی که هست نوشته شده سربازان اینکا وقتی از میدان جنگ بیرون می‌آمدند شبیه جوجه‌تیغی شده بودند، آن‌قدر که تیر در بالاپوششان فرو می‌رفت. یک سپر بزرگ چوبی پشتشان می‌بستند، یک سپر کوچک‌ و سبک‌تر هم دستشان می‌گرفتند. سلاح‌هایشان هم نیزه، تبر، گرز، کمان، دارت، قلاب‌سنگ و از این جور چیزها بود که تعدادی‌شان سلاح‌های عمومی به حساب می‌آمدند و همه می‌توانستند ازش استفاده کنند، یک‌سری‌شان هم جزو سلاح‌های تخصصی دانسته می‌شدند. یک اسلحۀ مخصوص هم بود که شاید در فیلم‌ها‌ی مربوط به بومی‌های آمریکا شبیهش را دیده باشید؛ دو سه‌ تا سنگ را با یک طناب به هم وصل می‌کردند، بعد می‌چرخاندند، یک جوری زمینی پرتابش می‌کردند که دور پای دشمن یا مرکب‌اش بپیچد و او را بندازد. اینکاها از این سلاح موقع نبرد با اسپانیایی‌ها خیلی استفاده کردند.آن انبارهای ایالتی‌ که کمی قبل‌تر ازشان حرف زدیم را یادتان هست؟ این انبارها را برای اینکه دسترسی مردم شهرهای مختلف بهشان راحت باشد، در فاصله‌های حدوداً 22 کیلومتری از هم کنار جاده‌ها می‌ساختند. در آن‌ها تنوع خوبی بود از خوراک و پوشاک و اسلحه و خلاصه هر چیزی که مردم نیاز داشتند. ایدۀ اختراع چنین انبارهای عمومی‌ای واکنش طبیعی مردمی بود که در اقلیم آند زندگی می‌کردند و هر لحظه باید برای مواجهه با یک چالش‌ و دردسر تازه آماده می‌بودند. این انبارها را در فاصله‌هایی می‌ساختند که بشود نسبتاً راحت مسافتشان را طی کرد. اما یک نکته‌ای که ماجرا را برای خود من جالب‌تر کرد، کاربرد این انبارهای مرکزی موقع جنگ و لشکرکشی‌ها بود. وقتی در یک نقطه‌ داخل یا لب مرزهای امپراتوری جنگی درمی‌گرفت، نیروهای نظامی و ارتش اینکا به‌جای اینکه بخواهند کلی بار و تجهیزات و ادوات جنگی از شهرشان تا نقطۀ مقصد را روی کولشان بگذارند و ببرند، چه ‌کار می‌کردند؟‌خیلی سبک و راحت، گلگشتی‌‌طور تا نزدیک‌های مقصد می‌رفتند، بعد وسایل موردنیازشان‌ را از نزدیک‌ترین انبار می‌گرفتند و آمادۀ جنگ می‌شدند. انصافاً در عصر خودش ایدۀ باحال و استارتاپی بوده.جهان‌بینی اینکاهااما در سر مردم اینکا چه می‌گذشت؟ به چه اعتقاد داشتند؟ جهان‌بینی‌شان چه ‌شکلی بود؟ ساختمان باورهای اینکاها به چندتا ستون متکی بود. یکی از مهم‌ترین ستون‌ها جاندارپنداری (animism) است که ساده‌اش می‌شود همان اعتقاد به داشتنِ روح برای پدیده‌های طبیعی: جنگل، رود، ابر، ... این‌ها هرکدام دارای روح و شعور بودند و بنابراین طبیعی هم بود که هرکدام خدایی مربوط به خودشان داشته باشند. سردستۀ خدایان، اینتی (Inti) خدای خورشید بود که حتی از ویراکوچا، خدای خالق هم درجۀ والاتری داشت و بعد هم خدایان دیگر‌ی که هرکدام سرجای خودشان عزیز و قابل احترام بودند.بنا به جهان‌بینی اینکایی سه‌تا قلمرو در هستی وجود دارد: هنن پچا (Hanan Pacha) که سرزمین خورشید و ماه است و عالمِ بالاست؛ کَی پچا (Kay Pacha) که همین عالم خاکی ماست و انسان و حیوان و گیاه در آن زندگی می‌کنند؛ و اوکهو پچا (Ukhu Pacha) که دنیای مردگان است و نگهبانش خدای مرگ، سوپای (Supay).اینکاها عمیقاً معتقد بودند دنیای زنده‌ها و مرده‌ها به هم وصل است، قلمروی جسم و روح به هم مرتبط است و مرده‌ها می‌توانند روی وقایع دنیای زنده‌ها تأثیر بگذارند. به‌خاطر همین اگر یک آدم مهم و والامقامی از دنیا رفت نمی‌توانستند همین‌جور به امان خدا ولش کنند برود و سیمش را قطع کنند. درست است که ظاهراً دیگر نفس نمی‌کشید و حرف نمی‌زند و چیزی نمی‌خورد، ولی خب نمی‌شد خودشان را از برکت وجودش بی‌بهره کنند؛ مومیایی‌اش می‌کردند تا جسمش سالم باقی بماند. به این مومیایی‌ها مالکی (Mallqui) می‌گفتند و هر منصبی هم که داشت همچنان در اختیارش می‌ماند. تنها تفاوت انگار این بود که مقامات مسئول سکوتشان از قبل بیشتر می‌شد و اگر مطلبی هم می‌خواستند بگویند به دل یکی از حضار می‌انداختند. گویی هیچ‌چیز تغییر نکرده جلویشان غذا می‌گذاشتند، لباس‌های جدید بهشان می‌پوشاندند. همه‌چیز عین قبل، فقط طرف دیگر روحش در این دنیا نبود، یک جای دیگر بود و حالا از آنجا کرامات بیشتری هم می‌توانست از خودش نشان بدهد. می‌توانست از خانواده‌اش محفاظت کند، رزق و روزی‌شان  را تضمین کند و آب و باران به‌اندازه برایشان بیاورد.یک دقیقه داستان را ول کنید. می‌بینید جان من؟ اصلی‌ترین دغدغۀ آدمیزاد همیشه انگار همین بوده: همین که بتواند یک ‌گوشه آرام، بی دل‌نگرانی زندگی بکند، یک امنیتی داشته باشد، آب و غذایش هم جور باشد. این‌ها که باشد، بقیه‌اش شاخ‌وبرگ است.مرده‌ها در تمام مسائل حیاتی و مهم اینکاها نقش اساسی داشتند؛ ازشان مشورت می‌گرفتند، وقت‌هایی که دچار دردسر می‌شدند، یا وقت‌هایی که نمی‌دانستند کار درست چیست دست‌به‌دامن آن‌ها می‌شدند. مومیاییِ حاکم‌ها احترام ویژه‌ای داشت. ازشان چنان با دقت و ظرافت نگهداری می‌شد که تا دهه‌ها بعد زیارتگاه عشاقشان باشند. مردم، زن و مرد، پیروجوان برای حاجت‌طلبی و رازونیاز با مومیایی پادشاهانشان از همه‌جا می‌آمدند. داریم از احترام مرده‌ها می‌گوییم، از احترامی که ته نداشت. یکی از تأثیرگذارترین و البته به نظر من بامزه‌ترین بخش این اخلاق اینکاها این بود: عزت و احترام مرده‌های اینکا تاحدی بود که بزرگان حتی بعد از مرگ، همچنان مالک و صاحب‌اختیار زمین‌ها و ایالت‌هایشان باقی می‌ماندند. یعنی چی؟ یعنی املاک و سرزمین‌های حکام، بعد از مرگشان به فرزند و جانشین‌‌هایشان به ارث نمی‌رسید. میراث‌دار اموال حاکم‌های درگذشته یک جمع کوچکی بود به اسم پاناکا (panaca) که وظیفه‌ا‌ش نگه‌داری از مومیایی و حفظ و نشر آثار آن مرحوم بود. با این اوصاف امپراتور جدید هم نمی‌توانست از قدرت و ثروت نفر قبلی استفاده کند و مجبور بود بلافاصله بعد از سرِ کار آمدنش شروع کند به افزایش فتوحات و کشورگشایی، و ساخت‌وساز برای خودش تا بتواند قدرت را در دستگاهِ خودش نگه دارد. نتیجه‌ چه بود؟ هر پایتختی فقط می‌توانست در اختیار یک امپراتور باشد؛ آن امپراتور زنده باشد یا مرده، نفر بعدی باید دنبال یک شهر دیگر برای خودش بگردد. کوزکو و شهرهای خوش‌موقعیت اطرافش، همگی ظرف مدتی اشغال شد و هر امپراتور جدیدی که می‌آمد مجبور بود در طول حاشیۀ غربی قاره بالا و پایین برود، آن‌قدر برود تا برسد به یک شهر اشغال‌نشده و آنجا را تبدیل به مرکز سلطنت خودش بکند. همین ماجراها امپراتوری را از نظر اندازه خیلی سریع کشید و گسترش داد. اما مشکل هم از همین‌جا شروع شد. وقتی قاعده این بود که هر امپراتوری پایتخت خودش را از صفر بنا کند دیگر فرصت کافی برای تثبیت قوا باقی نمی‌ماند. شهرهایی که تازه تصرف می‌شد دائماً قیام می‌کردند و امپراتورها می‌بایست علیه سروصداهایی که از هر نقطه بلند می‌شد مدام آماده می‌بودند...می‌بینید چطور جهان‌بینی و حکومت‌رانی اینکاها به هم تنیده بود؟ اینکاها یک قانون طلایی داشتند، یک چیزی شبیه 10 فرمان که سه تا اصل مهم را بهشان یادآوری می‌کرد: «دزدی نکن، دروغ نگو، تنبل نباش». بزرگان دینی به مردم می‌گفتند هرکسی که زندگی‌ا‌ش را بر این سه اصل طلایی بنا کند، بعد از مرگ  به سرزمین خورشید می‌رود که همیشه گرم و مطبوع است و آنجا نزدیک خدایان و نیکوکاران تا ابد خوش می‌گذراند. اما اگر موقع زندگی به قانون طلایی بی‌اعتنایی کند، بعد از مرگ ‌به یک جای سرد و تاریک می‌رود و آنجا روحش تا ابد در تنهایی باقی می‌ماند. ولی خوبی‌ این بازی این بود که لزوماً بردوباخت نداشت، یعنی می‌شد در آن مساوی هم کرد: یعنی اگر نه آن‌قدری خوب باشی که بروی بهشت و نه آن‌قدری بد که بروی جهنم، یک فرصت دیگر بهت داده می‌شد که برگردی دنیا و تکلیفت را روشن کنی. من که این‌یکی را خیلی هستم.حالا که تا اینجا آمدیم برویم ‌سری هم به یکی از خانواده‌های اینکایی بزنیم و برگردیم سراغ قصۀ خودمان. این جامعه خیلی خانواده‌محور بود. همۀ اتفاقات دورهم و در کنار هم معنی داشت؛ با هم کار می‌کردند، با هم غذا می‌خوردند، با هم وقت می‌گذراندند. البته در جامعۀ اینکاها مردسالاری حاکم بود و آقایان به‌نسبت از امتیاز و اولویت‌های بیشتری در امور مختلف برخوردار بودند، اما خانوم‌ها هم احترام و جایگاه نسبتاً خوبی داشتند و می‌توانستند مقام و منصب دولتی پیدا کنند، راهبه بشوند، کسب‌وکار خودشان را داشته باشند. عصرانه، یا همان شام، مهم‌ترین وعدۀ غذایی و رسم روزمرۀ هر خانواده محسوب می‌شد، وقتی همه از سر کار به خانه برگشته بودند و می‌توانستند کنار هم جمع شوند و از اتفاقات روز صحبت کنند. غذا می‌خوردند و معاشرت می‌کردند و از بابت این خوراک خدایانشان را شکر می‌کردند. سبزیجات، میوه، غلات، ذرت. اینکاها عموماً گیاه‌خوار بودند، اما گوشت هم به‌خصوص موقع مناسبت‌های دینی‌ می‌خوردند. بعد از غذا هم دورهمی‌ها ادامه داشت. برای هم آواز می‌خواندند، قصه می‌گفتند، با هم مسابقه می‌دادند. زندگی می‌کردند.صید پرسود اسپانیایی‌هااین خلاصه‌ای بود از وضعیت اینکاها، در حدوداً 100 سالی که پادشاهی و امپراتوری‌‌شان را به جهان عرضه می‌کردند. اما می‌خواهیم ادامۀ ماجرا را از آن‌ور دنیا پی بگیریم. سال، سال 1528 بود و هرنان کورتز، فرمانده و فاتح سرزمین آزتک‌ها تازه از سفر دورودرازش، به کشور خودش اسپانیا برگشته بود. با خودش خاطرات و شرح دلاوری‌هایش را تعریف می‌کرد، قصۀ فتوحاتش را می‌گفت و نگاه پرغرورش هم به صندوق‌صندوق طلایی بود که از مکزیک با خودش آورده بود. امپراتور مقدس روم و پادشاه اسپانیا، کارل پنجم، با آغوش باز از کورتز و غنیمت‌هایش در شهر تولدو (Toledo) پذیرایی کرده بود و بسیار تحویلش می‌گرفت. هرنان کورتز شمع محافل شده بود، قهرمان ملی. ‌جوری که همه آرزو داشتند شبیهش بشوند. همه حسرت این را داشتند که به چنین جایگاهی برسند. فرانسیسکو پیزارو (Francisco Pizarro) هم از کسانی بود که وقتی دید پادشاه‌ و اشراف اسپانیا، کورتز را چطور روی سرشان حلواحلوا می‌کنند تصمیمش را گرفت که هرجور شده یک‌روزی روی آن مبلی بشیند که الان کورتز نشسته. این آقای پیزارو خودش هم جزو فرماندهانی بود که کنار کورتز شهرهای زیادی را دیده بود، به قارۀ جدید آمریکا هم سرزده بود، غنیمت‌هایی هم با خودش آورده بود. و به‌هرحال احترامی داشت، ولی خب وقتی می‌دید برای دیدن کورتز از بین جمعیت باید روی نوک پا بایستد، اصلاً به جایگاه خودش راضی نمی‌شد. بیشتر و بیشتر می‌خواست و هوس لشگرکشی بدجوری به دلش افتاده بود. درخواست قرار ملاقاتی با پادشاه کرد تا برود و حسابی دلش را آب کند. با خودش هدایایی برد از طلا، نقره، پرهای قشنگ، آدم‌های بومی و یک سری جانور عجیب و ناشناخته که اروپایی‌ها به عمرشان ندیده بودند. گفت: «این‌ها رو می‌بینین؟ این‌ها تازه نمونه ‌است، دموی چیزی که تو غرب آمریکای جنوبی پیدا می‌‌شه و می‌تونم بیارم براتون». از سرزمین‌های جادویی آنجا گفت، از معدن‌هایی که احتمالاً در دل کوه‌هایش منتظر کشف‌شدن‌ هستند، و اینکه می‌شود امپراتورش را به طرفه‌العینی شکست داد و افتخار دیگری برای پادشاهی اسپانیا ‌آفرید.در روز 26 جولای 1529 پیزارو مجوز رسمی پادشاه را برای فتح و تصرف این سرزمین‌های جدید گرفت و پیش‌پیش‌ عنوان حاکم پرو را دریافت کرد. حالا با این اجازه‌نامۀ رسمی، می‌توانست با خاطرِ جمع نیروهایی جمع کند و به سمت آمریکا روانه بشود. فرانسیسکو پیزارو، اول از همه به شهر خودش تروخیو (Trujillo) برگشت، سراغ سه‌تا داداشش: یوان، گونزالو و هرناندو. برادران فرانسیسکو پیزارو، در خانه نشسته بودند که صدای پای آشنا شنیدند. چند ثانیه بعد آقا داداششان وارد قاب در شد و گفت: «بسه دیگه، زخم بستر گرفتین این‌قدر خوابیدین؛ پاشین وسایلتون رو جمع‌وجور کنین که می‌خوایم حسابی پول‌دار شیم». و چند ماه بعد، در ژانویۀ سال 1530 میلادی، برادران پیزارو با سرگروهی فرانسیسکو و همراهی تعداد نه چندان زیادی از نیروهای نظامی (که توانسته بودند با خودشان همسفر کنند) اسپانیا را به مقصد آمریکای جنوبی ترک کردند.امپراتور اینکا در آن زمان، شخصی بود به اسم هووینا کپک (Huayna Capac). نشسته بود روی تخت پادشاهی‌اش، در فکر و کلافه. خیلی وقت نبود بخش‌هایی از شمال امپراتوری را در درگیری از دست داده بود. همین الان هم بهش یک خبر دیگر‌ داده بودند. ورود اسپانیایی‌ها؟ نه، انگار یک مرضی افتاده بود به جان مردم همسایه‌های شمالی که داشت همین‌طور کشته می‌داد. بهش اطلاع دادند: «والا نمی‌دونیم چیه قربان، ولی می‌گن تا الان هزاران نفر تلفات داشته».بله، پیش از اسپانیایی‌ها، طاعون در خاک امپراتوری اینکا فتوحات را شروع کرده بود. اینکاها هم مثل تمام تمدن‌های آمریکایی که در این چند اپیزود اخیر (از قسمت هفده تا بیست) شناختیم، هیچ درکی نداشتند از بیماری فراگیری که اروپایی‌ها براشان سوغات آورده بودند. بیماری‌ای که خبرش را به امپراتور هووینا کپک داده بودند، همان طاعون بود و ورودش به امپراتوری اینکا ارتباطی به پیزارو نداشت؛ از مکزیک و آمریکای مرکزی شروع شده بود، پخش شده بود و رسیده بود به آمریکای جنوبی. طی چند سال نزدیک 90 درصد جمعیت مردم اینکا قربانی آبله شدند. خود امپراتور و ولیعهدش هم جزو میلیون‌ها نفری بودند که بر اثر بیماری درگذشتند. پس امپراتور هووینا کپک را وارد داستان نشده از دست دادیم.تکلیف جانشین و امپراتور بعدی مشخص نبود. سرزمین اینکاها به‌خاطر فاجعۀ پاندمی و اختلاف‌نظرها و درگیری‌های داخلی تکه‌پاره شده بود. دوتا پسر امپراتور فقید، آتاهوالپا (Atahualpa) و هواسکار (Huascar) هردو امپراتوری اینکا را حق مسلم خودشان می‌دیدند. دلشان برای به قدرت رسیدن می‌لرزید. لرزش دل به جنبش دست و چرخش شمشیر منجر شد و امپراتوری با کله به سمت هرج‌و‌مرج بزرگ‌تری پیش رفت. آتاهوالپا توانست خیلی سریع ارتش نظامی پدر مرحومشان را تحت امر خودش دربیاورد و برادرش هواسکار را از شهرهای شمالی دور کند و او را سمت کوزکو بفرستد. می‌دانم، این اسم‌ها شاید کمی کار را سخت کنند، شاید خیلی نگذارند داستان راحت در ذهن بشیند. اما قصۀ ما یکی از ماجراهای پرتکرار تاریخ است. داستان دو نفر، دوتا برادر که سر رسیدن به تاج‌وتخت جدال دارند. اما حالا چون قرار است جلوتر هم این اسم‌ها را بشنویم بگذارید یک بار دیگر هم بگوییم: برادر اول اسمش آتاهوالپا بود که برای ما مهم‌تر است. اسم برادر دوم هم هواسکار بود؛ محل نزاع این دو برادر شهری در شمال پرو بود به اسم کاهامارکا (Cajamarca). خلاصه آتاهوالپا، خودش در کاهامارکا ماند و برادرش را به تبعید فرستاد. یک هنگ از ارتشش را هم برای اسکورت برادرش راهی کرد که اگر وسط راه، اتفاقی افتاد یا هواسکار نیت سرکشی و طغیان به سرش زد همان‌جا کار را یکسره کنند. کاروان برادر تبعیدی تا نیمه‌های راه رفته بود که دقیقاً همان اتفاقی افتاد که آتاهوالپا پیش‌بینی کرده بود. هواسکار قصد داشت با کودتا ورق را برگرداند، ولی نقشه‌اش به‌سرعت شکست خورد و به اسارت سربازهای برادرش درآمد. دقیقاً در همان تله‌ای افتاده بود که آتاهوالپا برایش پهن کرده بود. حالا همۀ بهانه‌ها برای حذف هواسکار جور بود. چند روزی طول کشید تا پیام‌رسان‌های دونده خبر را تا کاهامارکا برسانند. و حالا وقتش بود که آتاهوالپا خودش را رهبر معظم اینکاها اعلام کند. اما قبلش آن بیرون، یک مشکل کوچولو پیش آمده بود که باید بهش رسیدگی می‌کردند.گزارش دادند یک گروه صدوشصت‌ هفتاد نفرۀ ناشناس به ساحل امپراتوری رسیده‌اند و دارند صاف می‌آیند به سمت کاهامارکا؛ هر شهری هم که در مسیرشان است، می‌روند یک پچ‌پچی با رؤسایش می‌کنند و به راهشان ادامه می‌دهند. معلوم نیست چه در سرشان است، ولی خب بوهای خوبی نمی‌آید. آتاهوالپا بیشتر از اینکه نگران بشود، کنجکاو شد ببیند این‌ها کی‌اند که این‌جوری با این تعداد کم، لاتی پر کرده‌اند و دارند سمت مقر پادشاهی می‌آیند؛ تصمیم گرفت به جای اینکه مهمانان ناخوانده‌ را سربه‌نیست کند، بگذارد برسند. بعد از خودشان بپرسد قضیه از چه قرار است. فکر می‌کرد دیگر صدوهفتاد نفر که رقمی نیست، جلوی ارتش 50‌هزار نفری اینکا. خلاصه قبول کرد با این غریبه‌ها در پلازای مرکز کاهامارکا ملاقات کند. مواجهه در روز شنبه، شانزدهمین روز از ماه نوامبر 1532 اتفاق افتاد. آتاهوالپا شش‌هزار نفر از سربازانش را به صف کرد و در پلازا آورد؛ صرفاً محض اینکه یک چشمه از اقتدارش را به رخ این خارجی‌های تازه‌وارد بکشد. ماجرا را آن‌قدر شوخی گرفته بود که حتی تجهیزات جنگی درستی دست سربازانش نداده بود. قرار نبود جنگی دربگیرد. اعتمادبه‌نفس آتاهوالپا زیاد بود. همین دیروز خبر پیروزی‌ در جنگ با داداشش را بهش داده بودند، کبکش خروس می‌خواند. می‌خواست زودتر ماجرای این غریبه‌ها را رفع‌ورجوع کند برود پی آماده کردن سوروسات تاج‌گذاری‌اش.اوضاع اما خیلی پیچیده‌تر از چیزی بود که آتاهوالپا خیال می‌کرد. فرانسیسکو پیزاروی اسپانیایی شاید با ارتش پرتعدادی به غرب آمریکای جنوبی نیامده بود، اما نقشه داشت، می‌دانست چه ‌کار می‌خواهد بکند. پیش از آنکه بخواهد حوالی پلازا خودش را نشان بدهد، تعدادی از همراهانش‌ را فرستاده بود در ساختمان‌های اطراف پنهان شوند. چند کماندار و تک‌تیرانداز رفته بودند پای پنجره‌ها، چند نفر بالای پشت‌بام‌ها، آمادۀ شلیک. امپراتور اینکا با همان اوصاف و وجناتی که گفتیم به محل قرار رسید، دید انگار هنوز اسپانیایی‌ها نیامده‌اند. شش‌هزار نفر ارتشش را هم آورده، کیپ‌به‌کیپ پلازا را پر کرده، ولی هنوز خبری از اسپانیایی‌ها نیست. دم غروب بود، صدا از هیچ‌کس درنمی‌آمد. نسیم شبانه‌ای در دالان‌های پلازا می‌پیچید و زوزه‌ می‌کشید. در ساختمان‌های اطراف پلازا اما اوضاع به این آرامی نبود. ترس و نگرانی در دل کنکیستادورها نشسته بود و بی‌قرارشان کرده. با این تعداد کم، آخر این چه کاری است؟ پیزارو می‌گوید شنیدم خیلی از اسپانیایی‌ها از وحشت جوری خودشان را خیس کرده بودند که حتی خودشان هم متوجه نشده بودند، تا اینکه بالاخره سروکلۀ دونفر از اسپانیایی‌ها پیدا شد که به میدان شهر آمدند: وینسنته د والورده (Vincente de Valverde) یک اسقف دومنیکنی و مترجم بومی ناشی‌اش. اسقف بی‌مقدمه، بدون سلام و احترام به مقام امپراتور شروع کرد یک چیزهایی را از روی یک تکه کاغذ برای آتاهوالپا خواند: «از شما درخواست می‌کنیم و ملزمتان می‌داریم که کلیسا را ولی‌نعمت خود و رهبر جهان بدانید. آگاه باشید که در صورت سرپیچی، به یاری خداوند بر شما چیره خواهیم شد؛ با شما به هر طریق و سلاحی خواهیم جنگید و شما را به یوغ اسارت و بندگی کلیسا و رهبرانش درخواهیم آورد. زنان و کودکانتان را به بردگی خواهیم برد و آن‌ها را مطابق امر پیشوایمان به خدمت کلیسا وادار خواهیم کرد. و بدانید که مقصر تمام خسران و تلفاتی که در این وقایع به شما وارد آید، خود شمایید که بر اطاعت فرمان حق گردن ننهادید.»به این چیزی که والورده خواند، ؟؟؟(Requerimiento) می‌گفتند که یک‌جور سند یا بیانیه‌ بود که برای مردم بومی با صدای بلند می‌خواندند تا اهالی قارۀ آمریکا بفهمند این حق طبیعی و خدادادی اسپانیایی‌هاست که به نام خدا و مسیح سرزمین‌هایشان را اشغال کنند.والورده بعد از قرائت اعلامیه، پیش آتاهوالپا رفت و یک جلد از کتاب مقدس مسیحیان را بهش داد. آتاهوالپا یک چیزهایی از این کتاب و معتقدانش شنیده بود، ولی خب از مفاهیم و محتوایش هیچ سر درنمی‌آورد، نمی‌خواست هم دربیاورد. «چی می‌گین شماها؟ حالتون خوبه؟ معلوم نیست از کجا اومدین، حالا واسه ما تعیین تکلیف هم می‌کنین؟! اومدین درس سیاست و دیانت بدین به ما؟» کتاب را پرت کرد یک گوشه‌ای و دستور داد سربازانش والورده را دستگیر کنند. والورده که خب متنش را خیلی بااحساس و با خلوص نیت خوانده بود، هیچ انتظار نداشت چنین واکنش تندی از امپراتور اینکا بگیرد. اولش کمی دست‌وپایش را گم کرد، اما خیلی سریع یادش افتاد نقشه چی بود. دوید رفت پای ساختمان‌های سنگی که سربازان اسپانیایی در آن قایم شده بودند. فریاد زد که: «حمله کنین، حمله کنین ای سربازان مسیح، بیاین به حساب این سگ‌های کافرِ نافرمان از اطاعت خدا برسین». چند ثانیه بعد، صدای چند انفجار شنیده شد و کل فضا را دود برداشت. سربازان اینکا که از شدت صدا و سرعت اتفاقات ماتشان برده بود، یک‌هو از لای دود و گردوغبار خودشان را هدف هجوم اسپانیایی‌ها دیدند... کنکیستادورها فریادزنان به طرفشان حمله کرده بودند و دستور قتل‌عامشان را داشتند. اما بیرون آمدن از این میدان کوچکِ شلوغ تقریباً غیرممکن بود. انبوه سربازان اینکا، خودشان را به درودیوار می‌زدند تا نجات پیدا کنند، اما نقشۀ ازپیش‌طراحی‌شدۀ اسپانیایی‌ها به ثمر نشسته بود. چندهزار نفر زیر دست‌وپا کشته شدند.وسط ولولۀ جمعیت، آتاهوالپا امپراتور اینکا هم به چنگ پیزارو افتاد و اسپانیایی‌ها در یکی از ساختمان‌های سنگی زندانی‌اش کردند. صبح همان روز بود که باد به غبغب انداخته بود، سرخوش و سردماغ از اینکه جنگ چهارساله‌ با برادرش را بالاخره با پیروزی به پایان رسانده بود. حالا دم غروب اما، خورشید بختش هم غروب کرده بود و اسیر یک عده اجنبی شده بود.همان‌طور که او را به غل‌وزنجیر بسته بودند، تماشا می‌کرد که این غریبه‌ها چه کیفی می‌کنند از غارت اشیاء و زلم‌زیمبوهای طلایی که در خرابه‌‌های شهر پیدا می‌کنند. هنوز نمی‌دانست این‌ها کی‌اند که این‌جوری با این سلاح‌های عجیب‌وغریب روی سرشان هوار شده‌اند. حدس می‌زد احتمالاً یک‌سری دزد دریایی‌ باشند که از یک جای خیلی دور به اینجا آمده‌اند. پیش خودش گفت حالا که این‌قدر به طلا حریص‌اند، خب آن‌قدر بهشان طلا می‌دهم که چشمشان سیر شود. این‌جوری برمی‌گردند؛ سوار کشتی‌هایشان می‌شوند و به سرزمین خودشان برمی‌گردند. به پیزارو گفت: «اگه بذارین زنده بمونم، اندازۀ کل همین اتاقی که هستیم بهتون طلا می‌دم؛ دوبرابرش هم نقره». به حرفش هم عمل کرد. گویا تا چندماه گنجینه‌های بزرگ طلای امپراتوری را به هر ریخت و قیافه‌ای که بود به سمت شهر کاهامارکا سرازیر کردند. اتاق را از طلاها لبریز کردند و بعد ذوبشان کردند و تبدیلشان کردند به شمش. مقداری که اسپانیایی‌ها از اینکاها طلا بردند، به ارزش امروز یک چیزی حدود 400 میلیون دلار می‌شود که تمامش بین حدوداً 170 نفر کنکیستادور اسپانیایی و البته پادشاه کشورشان تقسیم ‌شد.خبر این صیدِ پرسود اسپانیایی‌ها به بیرون که درز کرد، خیلی زود سروکلۀ باقی صیادهای طلا هم پیدا شد. یکی از این آدم‌های فرصت‌طلب، آقایی بود به اسم دیگو د آلماگرو (Diego de Almagro)، که پیش از این هم با فرانسیسکو پیزارو شراکت تجاری داشت. ایشان هم با 153 نفر از راه رسید. با این آقا کار داریم بعداً. اسمش را الان گفتم که بدانیم از کِی وارد داستانمان می‌شود، ولی فعلاً برگردیم اتفاقات قبلی را پی بگیریم. امپراتور آتاهوالپا به همۀ قول‌هایی که داد عمل کرد تا زنده بماند، ولی برای پیزارو روشن بود زنده نگه داشتن آتاهوالپا جز زحمت و خطر منفعتی ندارد. اگر آزادش کنند ممکن است دوباره فضای تشویش و مقاومت به وجود بیاورد که مهارش خیلی سخت می‌شد. در روز 26 جولای 1533 آتاهوالپا را کت‌بسته به میدان مرکزی شهر کاهامارکا آوردند. به یک تکه چوب عمودی بستندش. مردم با غصه و حیرت جمع شده بودند و اتفاقاتی که جلوی چشمشان می‌افتاد را تماشا می‌کردند. آتاهوالپا فقط رهبر و حاکم امپراتوری‌شان نبود، مثل خدا بود برایشان. و حالا خدا را دست‌بسته به یک تخته چوب می‌دیدند، در برابر غریبه‌هایی که هیچ ترسی ازش نداشتند. تمام دنیایشان از اساس به لرزه افتاده بود. والورده، همان اسقفی که ماه پیش کتاب مقدس را به آتاهوالپا عرضه کرده بود، آمد و این فرصت را به آتاهوالپا داد که پیش از مرگ غسل تعمید بکند و به دین مسیحیت دربیاید. اگر آتاهوالپا این پیشنهاد را رد می‌کرد او را زنده‌زنده می‌سوزاندند. و بدنی که بسوزد اسیر نفرین خدایان می‌شود؛ دیگر نمی‌تواند مثل سایر امپراتورهای اینکا به دنیای بعدازمرگ منتقل بشود. تعمید را پذیرفت و همان‌جا به‌عنوان یک مسیحی طناب به دور گردنش انداختند و به دارش کشیدند.امپراتور جدیدِ سرسپرده به اسپانیایی‌هااسپانیایی‌ها تن بی‌جان آتاهوالپا را در یک خندق دفن کردند و از کاهامارکا به سمت کوزکو راهی شدند. حالا دیگر فرانسیسکو پیزارو و برادرانش، یک‌جورهایی صاحب‌اختیار امپراتوری بزرگ اینکا بودند. می‌گویم یه‌جورهایی، چون هنوز وقتش نرسیده بود بخواهند ساختار حاکمیت را تغییر بدهند. قلمروی اینکاها همچنان به یک امپراتور احتیاج داشت، یک امپراتور با خون سلطنتی، منتها کسی که حرف اسپانیایی‌ها را بخواند و از آن‌ها تبعیت کند.اسپانیایی‌ها در مسیرشان به سمت کوزکو، توانستند یک پسر نوجوان از خاندان سلطنت به اسم منکو اینکا یوپانکی (Manco Inca Yupanqui)، برادر نوجوان هواسکار، را پیدا کنند و بهش پیشنهاد سلطنت بدهند.«سلام جوون، خوبی؟ چه می‌کنی؟ دلت می‌خواد امپراتور اینکاها بشی؟»«سلام خارجی‌ها، خوبم خداروشکر. بله ‌که می‌خوام.»«ببین جوون، هرچی ما می‌گیم رو باید بشنوی‌ها.»«حله خارجی‌ها، می‌دانم باید چه ‌کار کنم.»خب این هم از امپراتور فرمایشی که جور شد. حالا اسپانیایی‌ها می‌توانستند خیلی شیک و بی‌دردسر، در قالب یک لشکر آزادی‌بخش وارد کوزکو بشوند. گارد حفاظت از سلطنت شده بودند و دیگر کوچک‌ترین سروصدایی کافی بود تا به بهانۀ اغتشاش و اقدام علیه امنیت ملی میدان را از صدای هر مخالفی خالی کنند.پیزارو و برادرانش زمین‌ها و ارباب‌نشین‌های منطقه را تک‌‌به‌تک بین افرادشان تخس کردند. چندصد کنکیستادوری که عموماً وضع مالی خوبی نداشتند و بی‌سواد بودند، خیلی زود چنان ثروتی به دست آوردند که در خواب هم نمی‌دیدند. بعد از اینکه مراسم تاج‌گذاری امپراتور دست‌نشانده‌شان منکو اینکا در شهر کوزکو برگزار شد، هردو رهبر اکتشافات اسپانیایی‌ها یعنی فرانسیسکو پیزارو و دیگو د آلماگرو، کوزکو را ترک کردند تا سری هم به شهرهای دیگر بزنند، ببینند اوضاع آنجاها از چه قرار است. فرانسیسکو پیزارو شهر را به مقصد ساحلی ترک کرد که امروز شهر لیما (Lima) است و دیگو د آلماگرو هم که دلخور و عصبانی بود از اینکه پیزارو خودش را تنها حاکم پرو می‌خواند و این هم از قبل به دلش مانده بود که پیزارو آن طلاهایی که از آتاهوالپا باج گرفته بود را با او تقسیم نکرده بود، با 570 نفر نیروی خودش و 12هزار نفر نیروی بومی به سمت بخش‌های جنوبی امپراتوری اینکا رفت، جایی که امروز کشور شیلی است. کوزکو ماند و یک امپراتور کم‌سن‌وسال و دوتا از برادران فرانسیسکو پیزارو، یعنی یوان و گونزالو. منکو اینکا نبودِ پیزارو را فرصت خوبی دید برای اینکه روحیۀ واقعیِ ملی‌گرایی‌اش را نشان بدهد. دیگر هر چقدر هم که اختیار تصمیماتش دست خودش نبود، ولی باز هم اهل اینکا بود و دلش برای مردمش می‌تپید. دوست داشت شهر متلاشی از جنگ و طاعون را دوباره بازسازی کند و ادارۀ شهر را به دست بگیرد، ولی با وجود دو برادر جناب پیزارو این کارها شدنی نبود. دربارۀ این دو برادر، یعنی یوان و گونزالو چیزی نگفتیم، چون در حاشیۀ داستانمان‌اند دیگر. اما امید نداشته باشید ازشان آدم حسابی دربیاید. نبودنِ فرانسیسکو برای این دوتا هم بهترین فرصت بود برای شلنگ‌تخته انداختن... دیگر هر گندکاری‌ای که تصور کنید ازشان سرمی‌زد. از چنگ انداختن به اموال و جواهرات امپراتوری بگیر تا ایجاد مزاحمت و تعرض به زنان بومی. وارد قصۀ این دو نفر نشویم، اما چنان شورش را درآوردند، چنان وضع غیرقابل‌تحملی ساختند که یک‌روزی در سال 1535، حدود دو سال بعد از کشته شدن امپراتور آتاهوالپا، منکو اینکا توانست یک قرار مخفیانه‌ با چند نفر از بزرگان قوم برگزار کند و با آن‌ها در مورد آینده حرف بزند: «از شما می‌پرسم! ما چرا این‌طور جلوی این‌ها وا داده‌ایم؟ چه آزاری بهشون رسونده‌ایم این‌ها این‌طور وحشیانه با ما تا می‌کنن؟ چی بدهکارشونیم که تو خونۀ خودمون همچین رفتاری باهامون دارن؟ من که می‌گم باید در برابرشون بجنگیم. تا آخرین نفر مقاومت کنیم؛ یا کشته می‌شیم، یا از این وضع نجات پیدا می‌کنیم».شروع جنگ‌ها و درگیری‌های اسپانیا و اینکامنکو اینکا که به‌عنوان امپراتور فرمایشی اسپانیایی‌ها به تخت سلطنت نشسته بود، با این حرف‌ها عملاً حکم قتل خودش را امضا کرده بود؛ می‌دانست به محض اینکه یک کلمه از چیزهایی که گفته به بیرون درز کند به ‌روز نمی‌کشد که پای چوبۀ دار می‌کشندش. به‌خاطر همین خیلی زود از شهر بیرون رفت و خودش را در مناطق کوهستانی و خشن آند گم‌وگور کرد. اما موتور مقاومت مردم روشن شده بود. پیام‌رسان‌ها با تمام توان سرتاسر امپراتوری را دویدند تا فرمان بیداری امپراتور را به گوش مردم و فرماندهان بومی اینکا برسنند. موج مردم ناراضی که انگار منتظر کوچک‌ترین محرکی بود به راه افتاد و به شکل هجمه‌های شدید و خون‌بار در سرتاسر امپراتوری جریان گرفت. مردم ریختند کنکیستادورهای اسپانیایی را از قصرها و عمارت‌ها بیرون کشیدند و هر کینه‌ای به دل داشتند سرشان تلافی کردند. چه بسیار اسپانیایی کشته شد طی همین حمله‌های کوچک و بزرگی که در جای‌جای سرزمینشان اتفاق ‌افتاد. و هرچه اخبار این انتقام سخت بیشتر دهن‌به‌دهن می‌چرخید، سربازهای بومی بیشتری انگیزه می‌گرفتند تا بیایند با هم یک لشکر متحد برای اخراج دشمن مشترکشان تشکیل بدهند.منکو اینکا خودش باور نمی‌کرد حرف‌های دلش این‌طور به دل مردم نشسته باشد. به خودش آمد دید بله، یک جنگ تمام‌عیار با مهاجم‌های اسپانیایی درگرفته و خودش نقش رهبر این جنگ را ایفا می‌کند. لشگر بزرگی از اینکاها، از اطراف امپراتوری به سمت کوزکو، مقر اصلی اسپانیایی‌ها، سرازیر شدند و از هرطرف شهر را به محاصره درآوردند. اسپانیایی‌ها یکه خوردند. پیزارو و متحدانش تا به خودشان آمدند دیدند همۀ مسیرها بسته ‌است و راه فراری ندارند. صبح اولِ‌وقت در ششمین روز از ماه می سال 1536، فرمان جنگ از طرف امپراتور منکو اینکا صادر شد و چندهزار سرباز اینکایی، دستور گرفتند وارد کوزکو بشوند. اسپانیایی‌ها همچنان از نظر سلاح سر بودند، ولی تعدادشان در برابر سیل اینکا ناچیز بود.فرماند‌‌هان اینکا از تجربۀ درگیری و مواجهه‌های قبلی‌شان با اسپانیایی‌ها، می‌دانستند که سلاح‌هایشان روی زره‌‌های فولادی اسپانیایی‌‌ها کارگر نیست و جنگ‌ تن‌به‌تن، زمان و هزینۀ زیادی دستشان می‌گذارد. پس باید یا از روی سوار سرنگونشان می‌کردند، یا اینکه مستقیماً صورتشان را هدف قرار می‌دادند.آتش بود که از دو طرف به سمت هم پرتاب می‌شد. همان‌طور که اینکاها حلقۀ محاصره را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کردند، اسپانیایی‌ها مجبور شدند نرم‌نرم عقب‌نشینی کنند و در ساختمان‌های مرکز شهر پناه بگیرند. اطرافیان پیزارو سر سربازان فریاد می‌زدند، دستور می‌دادند، التماسشان می‌کردند که مقاومت کنند. از اطرافیانشان می‌خواستند هر طرح و نقشه‌ای به فکرشان می‌رسد بگویند تا بلکه بتوانند کمی موقعیت را به نفع خودشان تغییر بدهند. اما چیزی به ذهن کسی نمی‌رسید. در ساختمان گیر افتاده بودند و با مرگ فاصلۀ خیلی کمی داشتند. قرار بود عرصه برایشان از این هم تنگ‌تر بشود: از سقف ساختمان‌هایی که در آن پناه گرفته بودند دود و حرارت بلند شد و آتش به جان ساختمان‌ها افتاد. کمی بعد، تیر و تخته‌سنگ‌ بود که از هر طرف روی سرشان آوار می‌شد. دود و خاکستر و گرمای آتش هم نفسشان را بند آورده بود و نزدیک بود خفه‌شان کند. دیگر هیچ امیدی برایشان باقی نمانده بود... که ناگهان آتش خاموش شد.عده‌ای از اسپانیایی‌ها این ‌خاطره را این‌جور تعریف می‌کنند: «به چشم خودمان دیدیم مریم مقدس از آسمان، از بهشت پروردگار پایین آمد و شعله‌های آتش را خاموش کرد». تاریخ‌شناس‌ها اما خیلی به معجزۀ حضور مریم مقدس وسط آتش، آن هم در پرو اعتقاد ندارند و می‌گویند به احتمال زیاد اسپانیایی‌ها تعدادی از برده‌های آفریقایی‌شان را مجبور کردند به پشت بام ساختمان‌ها بروند و از آنجا آتش را خاموش کنند. درهرصورت سقف ساختمان‌ها تا پایان آن‌روز نریخت و اسپانیایی‌ها نجات پیدا کردند. هوا تاریک شده بود و اینکاها درگیری را متوقف کردند تا شب را استراحت کنند. شک نداشتند در همین دو سه روز آینده می‌توانند پروندۀ اسپانیایی‌ها را زیر بغلشان بگذارند و از کوزکو پرتشان کنند بیرون. اما فردا شد و اسپانیایی‌ها تسلیم نشدند، روز بعدش آمد و درگیری دوباره به خیابان‌ها کشیده شد. نیروهای پیاده‌نظام اسپانیایی با تجهیزات پیشرفته‌تری که داشتند، انگار هرکدام حریف چندده سرباز اینکا می‌شدند؛ سواره‌نظام‌‌ها که بدتر. نبرد برای فتح کوزکو طولانی شد و شهرِ جنگ‌زده هرروز تخریب بیشتری را متحمل ‌شد.منکو اینکای امپراتور تصمیم گرفت راه دیگر‌ی برای به زانو درآوردن اسپانیایی‌ها پیش بگیرد. بهترین فرماندهش، آقایی به اسم کیسو (‌Quiso) را به شهر لیما فرستاد تا برود فرانسیسکو پیزارو را که در آن شهر بود با خودش به کوزکو بیاورد. این‌طور تصور می‌کرد که وقتی اسپانیایی‌ها فرماندهشان رو در چنگ اینکاها ببینند روحیه‌شان را می‌بازند و دست از ادامۀ جنگ می‌کشند. کیسو، فرماندهی که منکو اینکا برای دستگیر کردن پیزارو فرستاده بود، مرد باسابقۀ میدان بود و یک استراتژیست حرفه‌ای جنگ. یکی از ایده‌های درخشان کیسو در جنگ با اسپانیایی‌ها کشاندنِ درگیری پای کوه‌‌ها و تپه‌ها بود تا بتوانند از ارتفاعات روی سر جنگجویان دشمن که خیلی‌هایشان هم اسب‌سوار بودند تیر و نیزه و سنگ بریزند. و حالا ایشان در رأس لشکری بود که می‌رفت تا شهر لیما، شهری که پیزارو عملاً در آن قایم شده بود را به خاک و خون بکشد. پیزارو نشسته بود فکر می‌کرد چطور کار به اینجا کشید؟ شاید اگر در کوزکو می‌ماند و هوای چرخیدن در امپراتوری به سرش نمی‌زد، هیچ‌کدام از این اتفاقات نمی‌افتاد.و اما لیما... لیما شهری نزدیک ساحل بود که اسپانیایی‌ها اساساً با هدف تجارت بهش پروبال داده بودند و خیلی‌هایشان در آن ساکن شده بودند. لیما برعکس اکثر شهرهای اینکا، روی یک زمین تخت و مسطح بود و دوروبرش مرتفع نبود. و فکر کنم متوجه شدید می‌خواهم از چه و که بگویم... منکو اینکا آن‌قدر مست پیروزی‌های قریب‌الوقوعش در کوزکو شده بود که اصلاً به این فکر نکرده بود که تاکتیک‌های جنگی کیسو فقط برای کوه‌ و تپه جواب می‌دهد و به درد لیمای مسطح نمی‌خورد. و این همان اشتباه مرگباری بود که بازی را به‌کل عوض کرد.کیسو به لیما حمله کرد و شکست خورد. باز حمله کرد، و باز و باز و هربار به عقب پرت شد و توانش را بیشتر از دست می‌داد. اما امپراتور بهش دستور داده بود تا لیما را خراب نکرده و پیزارو را قپانی‌زده نیاورده به کوزکو برنگردد. نه می‌توانست این همه تلاشی که کرده را بی‌نتیجه رها کند برگردد، نه اینجا در لیما کاری از پیش می‌برد.شش روز از محاصرۀ لیما گذشت. کیسو موج حملۀ جدیدی به لیما ترتیب داد و با لشگرش به شهر هجوم برد. خودش در ردیف اول و باقی پشت سرش. وارد شهر شدند که سوت‌وکورتر از همیشه بود، زیادی سوت‌وکورتر. هنوز فرصت نکرده بود از خلوتی شهر تعجب کند که صدای توپ و انفجار بلند شد و ردیف اول سپاه اینکا از هم پاشید. فریاد سانتیاگو سانتیاگو!  ـ که فریاد حملۀ اسپانیایی‌ها بود ـ از وسط دود و آتش شنیده شد و سوارکاران اسپانیایی به دل لشکر اینکاها زدند. چشم چشم را نمی‌دید و گوش صدایی جز جرینگ جرینگ و همهمۀ جمعیت نمی‌شنید. قدری که گذشت، گردوخاک و دود که فرونشست اینکاها دیدند فرماندهشان، کیسو، روی زمین افتاده و یک نیزه که سرش پرچم اسپانیایی‌هاست در سینه‌اش است. بزرگ‌ترین فرمانده تاریخ اینکاها کشته شده بود. شیرازۀ سپاه اینکا به آنی از هم پاشید و سربازان بی‌رهبر، خیلی زود یا هلاک شدند یا خودشان را در دشت‌ها و کوه‌های اطراف ناپدید کردند.محاصرۀ لیما شکست و فرانسیسکو پیزارو نه‌تنها جان سالم به در برد، که حالا مثل ققنوسی از دل آتش سر بلند کرده بود و تصمیم داشت با تمام نیروهایش به سمت کوزکو حرکت کند.دونده‌های پیام‌آور اینکا، نفس‌نفس‌زنان خودشان را به امپراتوری رساندند و خبرهای بد را یکی‌یکی پشت‌سرهم به منکو دادند: فرمانده کیسو مرده بود؛ پیزارو داشت با لشکرش به سمتشان هجوم می‌آورد؛ دیگو د آلماگرو، آن یکی فرمانده اسپانیایی، با لشکرش از شیلی برگشته بود؛ و نیروهای کمکی اسپانیایی‌ها داشتند از شمال وارد امپراتوری می‌شدند. روزگار انگار داشت هرچه در این چند سال ذره‌ذره به اینکاها داده بود را یک‌جا پس می‌گرفت. شکست خورده بودند و این را می‌دانستند. امپراتور، فرماند‌هان و بزرگان اینکا را جمع کرد و با صدایی گرفته و ناامید بهشان گفت که تصمیمش را گرفته. گفت شهر را، خانه‌‌اش را، جواهراتش را و امپراتوری‌ را رها می‌کند، از همه‌چیز دست می‌کشد و به یک جنگل دورافتاده به اسم ویلکابامبا (Vilcabamba) می‌رود، کیلومترها آن‌طرف‌تر. گفت امروز را قطعاً باخته ولی آینده معلوم نیست، شاید یک روزی دوباره توان جنگیدن پیدا کرد.منکوی امپراتور، موقع ترک کوزکو، مومیایی امپراتورهای پیش از خودش را هم برد و... رفت. رفت به استقبال یک آیندۀ مبهم و نامشخص. البته آن فرصتی که منکو به نزدیکانش گفته بود مدتی بعد پیش آمد. عده‌ای از بومی‌های اینکا مثل گروه‌های چریکی، هرازگاهی تک‌حمله‌هایی به اسپانیایی‌ها می‌کردند. وارد شهرهای تازه‌تأسیس اسپانیایی می‌شدند، سلاح و اسب و تجهیزاتشان را می‌دزدیدند و غیبشان می‌زد. اینکاها حتی یواش‌یواش اسب‌سواری و شلیک با اسلحه‌های اسپانیایی را هم یاد گرفتند، اما رشد اسپانیایی‌ها که جمعیتشان سال‌به‌سال بیشتر می‌شد و هر روز آدم‌های بیشتری بهشان اضافه می‌شدند، آرزوی برگشتن را برای اینکاها محال‌تر می‌کرد. منکو دیگر فهمیده بود تنها به شرطی ادامۀ حیاتشان ممکن است که دیگر خیال بازپس‌گیریِ امپراتوری بزرگ چهاربخش‌ خود را از سر بیرون کند و به همین جمعی که هستند و جایی که ساکن شده‌اند قانع باشد. اینکه قبول کند دیگر تاهوانتینسویو، قلمروی طویل اینکاها، هیچ‌‌وقت به شکل سابقش برنمی‌گردد و از اینجا به ‌بعد جنگل‌های ویلکابامبا خانۀ مردم اینکاست... داستان ما دیگر اینجا تقریباً تمام می‌شود.دیگو د آلماگرو، فرمانده اسپانیایی مدتی بعد در یک جنگ داخلی علیه برادران پیزارو کشته شد. برادران پیزارو هم هرکدام به یک شکل به عاقبتی شوم گرفتار شدند و هیچ کدام خیری ندیدند از سرزمینی که این‌قدر در آن فتنه به پا کرده بودند. دولت کوچک اینکا اما هنوز در همان جنگل‌ها به زندگی چنگ می‌زد، دولتی کوچک برای جمعیتی نه‌چندان زیاد... تا اینکه نهایتاً در سال 1572، یعنی سی‌وشش سال بعد از ماجراهای منکو اینکا، پسرش توپاک آمارو (Tupac Amaru) آخرین امپراتور اینکا توسط اسپانیایی‌ها دستگیر و اعدام شد. و امپراتوری وسیعی که در دوران اوجش حدود 12میلیون نفر جمعیت داشت برای همیشه از روی زمین محو شد.اپیزودهای پادکست پاراگراف را می‌توانید از اینجا بشنوید: https://castbox.fm/vd/365649067 </description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 02:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست: آزتک‌ها (بخش دوم:‌ رنگ جنون)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%AA%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-nrk98lllu9lu</link>
                <description>احتمالاً ما تاحالا با موجودات بیگانۀ فرازمینی برخورد نداشته‌ایم، اما بعضی‌ها می‌گویند وقتی آزتک‌ها، کشتی‌هایی را دیدند که دارند از آن‌ور آب‌ها به سمتشان می‌آیند، تصور کردند سروکلۀ بیگانه‌های فضایی روی سیارۀ زمین پیدا شده.آنچه گذشتدر اپیزود پیش، از شروع شکل‌گیری تمدن و پادشاهی آزتک‌ها گفتیم و از خانه‌‌به‌دوشیِ طولانی‌شان برای رسیدن به سرزمین موعود... سرزمینی که خدای بزرگشان، خدای خورشید (هویچلی‌لاپوچلی) بهشان وعده داده بود، از سختی‌ها و مصیبت‌هایی گفتیم که تا به آنجا برسند کشیدند و از آزار و اذیت‌هایی که این ملت هرجا مقیم می‌شدند به بقیه می‌دادند. تا بالاخره شهرشان را در یک جزیرۀ بزرگ وسط دریاچۀ تکسکوکو ساختند و اسمش را هم گذاشتند تنوشتیتلان. از آنجا بود که کم‌کم بزرگ‌تر شدند، معبد ساختند، قربانی کردند و سری در سرها درآوردند. بعد با دوتا از همسایه‌هایشان (تکسکوکو و تلاکوپان) اتحادی تشکیل دادند و با هم علیه بزرگ‌ترین پادشاهی منطقه‌شان یعنی آزکاپوتزالکو لشکرکشی کردند. بعد از این بود که پادشاهی آزتک‌ها تبدیل به امپراتوری شد و خیلی گسترده‌تر از قبل. مدتی گذشت و ممکلت تازه داشت رنگ آرامش به خودش می‌دید. در این امپراتوری ساخت‌وساز و عمران راه افتاده بود تا اینکه سر ساختن چندتا مجسمۀ معبد، موتکازومای اول، امپراتور آزتک‌ها، با یکی از همسایه‌هایشان به اسم چالکو درافتاد و بوی خون دوباره همه‌جا را برداشت.حالا بعد از بوی خون، نوبت به رنگ جنون می‌رسد.دورۀ موتکازومای اولموتکازومای اول، پادشاه یا امپراتور آزتک‌ها، برای ساختن معبد بزرگ تنوشتیتلان از پادشاه همسایۀ شرقی‌اش چالکو کمک خواست و جواب منفی شنید. پس ارتشش را به چالکو گسیل کرد و حمامی از خون و تپه‌هایی از کشته به جا گذاشت تا آزتک دوباره طعم‌ لذت‌بخش خشونت را بچشد. اما امروز می‌خواهیم تاریخ آزتک را از یک زاویۀ دیگر پی بگیریم و بعد به ادامۀ داستانمان برسیم. بیایید اول با وجهۀ دیگری از موتکازوما آشنا بشویم و یک ‌خرده بیشتر از خلقیات امپراتور آزتک‌ها سردر بیاوریم. خون‌ و خون‌ریزی‌ جای خودش، انصاف نیست از موتکازوما اسم ببریم ولی از کارهای دیگرش حرفی نزنیم. واقعیت این است که موتکازوما را، حداقل در مقایسه با رهبرها و پادشاه‌های بعدی آزتک، نمی‌شود صرفاً پادشاهی خون‌ریز و جنگ‌طلب دانست. موتکازوما می‌خواست به‌جز تثبیت قدرتش در منطقه، امپراتوری‌ش را در ابعاد دیگری هم گسترش بدهد.در زمان حکومتش، یک نظام آموزشی راه‌اندازی شد که همۀ بچه‌ها، از هر طبقه و مقامی، می‌توانستند در آن تحصیل کنند، قرن‌ها پیش از آنکه تحصیل در خیلی از کشورهای دیگر اجباری بشود و بهش به چشم ضرورت نگاه کنند. دیگر اینکه الگویی برای ساختن شهرها و شهرک‌ها ارائه کردند و سیستم قضایی و دادگاه‌هایی را به وجود آوردند که در آن قانون حرف اول و آخر را می‌زد. اما شاید متفاوت‌ترین حرکت موتکازوما این بود که کنار همۀ کارهایش سعی کرد یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات پادشاه قبلی، یعنی ایتزکواتل بزرگ، را جبران کند. چه اشتباهی؟ ‌ایتزکواتل فکر می‌کرد لزومی ندارد مردم گذشتۀ سرزمینشان را بدانند. راست هم می‌گفت البته، چه کاری بود؟ اگر مردم به این نتیجه می‌رسیدند که گذشته بهتر بوده چی؟ اگر می‌خواستند از اشتباهاتشان درس بگیرند چی؟ به‌خاطر همین دستور داده بود تمام اسناد و مدارک تاریخی آزتک و سرزمین‌های فتح‌شده‌اش را نابود کنند. پیت نفت و آتش و تمام. موتکازوما اما علی‌رغم همۀ بلاهایی که سرِ مملکت همسایه‌ آورد، اعتقاد داشت آگاه بودن و دانستنِ اینکه چه به سر مردم یک سرزمین آمده تا به وضعیت امروزشان برسند خیلی مهم است. یک گروه جست‌وجو فرستاد تا بروند سرزمین مادری‌شان، «آزتلان» (Aztlán) را دوباره پیدا کنند. یادمان هست دیگر، در اپیزود نوزدهم فهمیدیم آزتکی‌ها مهاجرتشان را از سرزمینی به اسم آزتلان شروع کرده بودند و حالا موتکازوما توانسته بود مدارک و اسنادی به دست بیاورد که جای آن سرزمین را مشخص می‌کرد. گرچه محل این شهر دوباره برای ما گم شده و در حال حاضر نمی‌دانیم دقیقاً کجاست، ولی موتکازوما مطمئن بود پیداش کرده و توانسته گذشتۀ آزتک را ثبت کند.بعد از اینکه موتکازوما عمرش را به شما داد، سیاست قلمرو‌گشایی آزتک‌ها تا مدتی تقریباً بدون تغییر ادامه پیدا کرد و دست‌نخورده باقی ماند. با ارتشی که شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید، هنوز و همچنان گسترش امپراتوری، اصلی‌ترین استراتژی‌شان را تشکیل می‌داد. شرایط آزتک‌ها در آن روزها مثل ماشینی بود که با دنده خلاص افتاده بود در سرپایینی و داشت می‌رفت. دولت‌مردانش نه می‌خواستند و نه اگر هم می‌خواستند می‌توانستندجنگ و لشگرکشی را متوقف کنند. اما چراجنگ اصلاً؟ چرا یک جا آرام نمی‌گرفتند؟چرا جنگ اصلاً ؟برای اینکه بتوانیم به این سؤال جواب نسبتاً درست و معقولی بدهیم، اول باید یک نگاهی به طبقه‌های اجتماعی آزتک‌ها در فرهنگشان بیندازیم و کمی از آن‌ها سردر بیاوریم. مردم آزتک، به قولی چهار و به‌قول دیگر به پنج گروه و طبقه دسته‌بندی می‌شدند: جنگاورها، مردم عادی و برده‌ها [که اگر چهار طبقه بدانیمشان با هم یکی‌اند، اگر پنج‌تا هر کدام یک طبقه]، اشراف و آخری راهب‌ها. پس چی شدند؟ نظامی‌ها و جنگاورها، مردم عادی و برده‌ها، اشراف و روحانیت. این طبقه‌های اجتماعی، که درواقع تمام مردم آزتک را تشکیل می‌دادند، اصل حیات و بقایشان به وجود یک امپراتوریِ ترقی‌طلب گره خورده بود. ارتباط تودرتوی پیچیده‌ای بین مردم و حکومت وجود داشت که هرکدام، وجود دیگری را تضمین می‌کرد. یعنی چی؟اول از طبقۀ جنگجویان شروع کنیم که زورشان بیشتر است، از نیروهای نظامی آزتک‌. سپاهی‌ها سه ‌تا کارکرد و خاصیت برای امپراتوری داشتند: اولی و واضح‌ترینش ترساندن ملت مثل سگ بود، تا همه به امپراتوری وفادار باقی بمانند. دوم ساکت کردن هر سروصدایی که ممکن بود از یک ‌جایی بلند شود، که خب این هم روشن است، و سومین کارشان هم فتح و تصرف قلمروهای جدید.این سپاهی‌ها در عوضِ این خدمتی که به نظام می‌کردند چی عایدشان می‌شد؟ زمین. جنگاوران آزتکی در ازای کارهایی که می‌کردند زمین می‌گرفتند. حکومت آزتک‌ها فئودالی بود، برای همین فقط عدۀ خیلی کمی از مردم می‌توانستند برای خودشان زمین شخصی داشته باشند. مردم عادی روی زمین‌هایی کار می‌کردند که مال اشراف و روحانیت و سپاهی‌ها بودند.حالا قضیۀ این ارتباط تودرتو چیست؟ یک سر ریسمانش اینجاست: حکومت برای اینکه خاطرش جمع باشد که یک عده هستند که اجازه ندهند نظام سقوط کند به کی احتیاج دارد؟ به جنگجوهایش، به سپاه. جنگجوها هم بابت کارهایشان زمین می‌خواهند. زمین‌ها هم که بی‌نهایت نیستند، بالاخره یک روزی تموم می‌شوند. بعد تازه هر زمینِ آشغالِ بی‌ثمری را هم که این سرداران نظامی قبول نمی‌کنند. زمین باید به یک دردی بخورد یا بشود در آن ویلا ساخت یا کشاورزی کرد. پس چی لازم می‌شود؟ اینکه زمین‌های جدیدی را تصرف کنی که بتوانی بدهی به جنگجوهایت تا بتوانند سه تا وظیفه‌شان را اجرا کنند.یک ‌قدم وارد این هزارتو شدیم، دیدیم چه خبر است. خب این از طبقۀ اول: جنگجویان.طبقۀ بعدی، مردم عادی بودند. درست است که این مردم بین همۀ طبقات، کمترین امتیاز اجتماعی را داشتند اما اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دادند و اصلِ تولید و انتفاع امپراتوری را هم آن‌ها بودند که­به وجود می‌آوردند. نیروی کار، پیشکش‌ها و مالیات‌ها. این‌ها هرچی بیشتر می‌شد، چرخ توسعه و گسترش آزتک‌ها هم سریع‌تر می‌چرخید، اما یک نکتۀ دیگر هم هست: همین بزرگ‌تر شدن قلمرو خودش یعنی نان‌خور بیشتر.داریم از جایی حرف می‌زنیم که در قرن 15 میلادی، شغل تقریباً 99 درصد مردم کشاورزی بود. این مردم برای اینکه بتوانند نیروی کار اضافه کنند تا عایدی بیشتری داشته باشند، پشت‌سر‌هم تا جا داشت بچه می‌آوردند که عصای دستشان بشوند. بچه‌ها کمی بزرگ که می‌شدند در کار زراعت کمک والدینشان می‌ایستادند تا هم بتوانند راحت‌تر مالیاتشان را بپردازند و هم شکم همۀ اعضای خانواده را سیر کنند. حالا این جمعیتی که داشت هی بیشتر می‌شد برای زندگی احتیاج به جا هم داشت دیگر. پس حالا امپراتوری باید سریع‌تر رشد می‌کرد تا بتواند جمعیت را در خودش جا بدهد. این هم یک سر دیگر ریسمان.می‌رسیم به سومین طبقه: اشراف. اشراف همان اهالی طبقۀ حاکم بودند و بنابراین غالباً خیلی ثروتمند. هرچه امپراتوری بزرگ‌تر می‌شد، آن‌ها هم دارایی‌هایشان بیشتر می‌شد. الحمدلله در حکومت آزتک‌ها هم تکلیف اشراف روشن‌ بود. همین که مردم بالاخره یک‌جوری از پس زندگی روزمره‌شان بربیایند، در خرج آب‌ونانشان نمانند که یک‌وقت شلوغی و بلوا راه بیندازند، کافی بود تا این طبقه بدون مشکل در مسیرش پیش برود. کارشان چی بود این اشراف؟ ملّاک، سیاست‌مدار، پول‌دار. آن شورای حاکمیتی که شخص اول ممکلت را تعیین می‌کردند، همه‌شان بلااستثنا جزو همین طبقه بودند و در انتخاب‌ها‌یشان هم خیلی چارچوب‌دار و کم‌ریسک، کسی را روی تخت سلطنت می‌نشاندند که با خواسته‌ها و اهدافشان هم‌سو باشد.تازه باید بگویم این دوتا پادشاه آخری خیلی خوب بودند! ایتزکواتل و موتکازوما را شاید بشود اصلاح‌طلب‌ترین پادشاهان آزتک دانست. بعد از آن‌ها کسانی سر کار آمدند که فقط در باشگاه هیکل گنده کرده بودند، نه در جنگ؛ به‌خاطر همین فقط عضلۀ خالی بودند، بدون مغز و فکر. این آدم‌ها را اشراف اصلاً برای همینانتخاب می‌کردند، چون اعتمادبه‌نفس رهبری نداشتند و رفتار و سکناتشان به ارادۀ اشراف بود؛ هرطرف آن‌ها می‌خواستند می‌چرخیدند، به هرسازی آن‌ها می‌خواستند می‌رقصیدند. این دقیقاً همان چیزی بود که طبقۀ اشراف دوست داشت.از اشراف هم بگذریم و در نهایت به طبقۀ رهبانیت و رهبران دینیبرسیم. این طبقه همان‌طور که می‌دانیم‌، ظاهراً سعی می‌کردند در کار سیاست دخالت نکنند و سرشان به کار خودشان گرم باشد؛ نذوراتشان را می‌گرفتند، قربانی انسانی قبول می‌کردند، قلب آدم‌ها را بیرون می‌کشیدند. از همین کارهای ساده. آزتک‌ها هم از هر لشگرکشی‌ای که برمی‌گشتند، اولِ‌ کار اسیران جنگی‌ را می‌بردند تحویل‌ راهب‌ها می‌دادند که خدایی‌نکرده مشغول‌الذِمه نشوند.یک نکتۀ جالب این است که سربازان آزتکی در جنگ، براساس توانایی رهبری‌شان یا حتی تعداد کسانی که از دشمن کشته‌اند درجه‌بندی نمی‌شدند، بلکه هرچه تعداد دشمنانی که می‌توانستند اسیر کنند و در چرخ ‌گوشت‌ روحانیت بیندازند بیشتر بود، رتبۀ بالاتری می‌گرفتند و پروموت می‌شدند؛ شوالیه می‌شدند، امتیاز می‌گرفتند. پس یک سر دیگر ریسمان پیوستۀ طبقات اجتماعی در جامعۀ آزتک را می‌شود اینجا پیدا کرد: هرچه آزتک‌ها در جنگ‌های بیشتری پیروز می‌شدند، راهب‌ها قربانی‌های انسانی بیشتری به دست می‌آوردند.تاروپود ساختار اجتماع آزتک‌ها این‌جوری به هم تنیده بود: این ریسمان را از هر سرش که می‌گرفتی می‌رسیدی به این نقطه که می‌گفت: گسترش امپراتوری باید ادامه پیدا کند.پادشاهان پس از موتکازوماوقتی موتکازوما در سال 1469 مرد، امپراتوری بزرگ و پرقدرت را برای پسرش «آکسایاکتل» (Axayacatl) به جا گذاشت. آکسایاکتل هم خیلی رویای این را داشت که راه آقاش را پیش بگیرد، ولی خب پسری بود کو نداشت نشان از پدر و این‌کاره نبود [گویا به نقل از بعضی منابع واقعاً هم پسر موتکازوما نبود]. جدا از این، حرف‌ و حدیث‌ هم پشت سر این آقای آکسایاکتل کم نبود و از همان اول توطئه‌هایی علیهش بود تا کله‌پایش کند. همین‌ هم خیلی تحت فشار قرارش می‌داد؛ کلاً هیچ‌کس این بدبخت را به رسمیت نمی‌شناخت و جدی‌اش نمی‌گرفت. پادشاه جدید برای اینکه مثلاً یک خودی نشان بدهد و بگوید چیزی از جسارت و قدرت بابایش کم ندارد، چندتا گروه نظامی از ارتشش را این‌ور آن‌ور فرستاد تا ‌کمی گردوخاک کنند. با خودش گفت: «حالا که این‌طوره، یه جنگ با یکی از این همسایه بغلی‌ها راه می‌اندازم. خون که بریزم بقیه یک‌کم پاشون رو جمع می‌کنن». این‌ور رو نگاه کرد، اون‌ور رو نگاه کرد، گفت: می‌زنیم به غرب! حمله کردند به همسایۀ غربی‌شان، «تاراسکان‌ها» (Tarascans). به این خیال باطل که دوهفته‌ای می‌زنند و می‌کشند و برمی‌گردند. و این‌جوری آکسایاکتل کلی‌ هم اعتبار برای خودش می‌خرد. غافل بود از اینکه تاراسکان‌ها در ابزارهای جنگی‌شان از برنز استفاده می‌کنند، فلزی که آزتک‌ها هیچ‌وقت با آن سروکار نداشتند. ارتش 24هزار نفری آزتک به این جنگ اعزام شده بود تا برای پادشاهش آبرو جمع کند، اما همان آبروی نداشته را گذاشت و برگشت. شکست آزتک‌ها چنان سنگین بود که تاراسکان‌ها از آن‌‌موقع به‌بعد تا همیشه مرز غربی آزتک‌ها را در کنترل خودشان نگه داشتند. برای اولین بار در آمریکای مرکزی خطی به وجود آمد که مرزکشیِ بین دو دولت را به‌صورت جدی تعیین می‌کرد؛ تا قبلش این مفهوم خیلی معنی مشخصی نداشت و معمولاً یک جاهایی، یک دشت‌هایی بین دوتا سرزمین وجود داشت که عملاً مال هیچ‌کس نبود.بله. آکسایاکتل برای اعادۀ حیثیت، یکی دو بار دیگر هم ارتشش را فرستاد به غرب، اما هر دفعه جز شکست هیچ نتیجه‌ای برایش نداشت. تا جایی‌که مردم آزتک از گوشه‌وکنار امپراتوری کم‌کم جرئت پیدا کردند نارضایتیِ خودشان را از بی‌کفایتی پادشاه ابراز کنند. سروصداهایی بلند شد و اتحادهایی بین مردم شکل گرفت، اما نیروهای سپاه آزتک، وظیفه‌اش را که همانا سرکوب اعتراضات داخلی بود به‌خوبی انجام داد و غائله‌ها را خواباند. اما نظامی‌ها برای این کار مجبور شدند یک عده از فرماندهانی که برای جهان‌گشایی به بیرون مرزها فرستاده بودند را برگردانند.آکسایاکتل در سال 1481 از دنیا رفت و عرصه را برای بی‌نظیرترین رهبر تاریخ آزتک خالی کرد: برادرش «تیزاک» (Tizoc). تیزاک مجموعۀ کامل از پکیج رذایل بود: شوت، بی‌لیاقت، بی‌فکر. هرآن‌چیزی بود که آزتک در آن شرایط نیاز نداشت. وقتی روی تخت سلطنت نشست ، اولین حرفش این بود: باید یک نطقی بکشم که همه بفهمند اینجا رئیس کیست. یک‌کم گشت ببیند در کدام‌یک از شهرهای کوچک امپراتوری یک شورشِ بی‌جانی هست، بزند به همانجا. یعنی عملاً رفت در منوی بازی، Super Easy را انتخاب کرد که فقط یک دست ببرد! پا شد کل لشگرش را به بیغوله‌ای اعزام کرد که اولین پیروزی را خیلی راحت در کارنامه‌اش ثبت کند. آزتک‌ها کلاً در لشکرکشی خوش‌سابقه بودند و از نبردهای سخت هم بااقتدار بیرون می‌آمدند، اما معلوم نبود طی این چند سال موقع تمرین چه ‌کار می‌کردند که در مانورهای نظامی هم کلی کشته و زخمی می‌دادند. خلاصه که این جناب تیزاکِ امپراتور، نه مهارتی در جنگ داشت، نه توان تصمیم‌گیری و نه هیچ علاقه‌ای به گسترش نظامی. این رهبر لایق آزتک‌ها به دلایل نه‌چندان مشخصی، پنج سال بعد از به تخت‌نشینی مرد تا افتخارآفرینی‌هایش بیش از این مایۀ سربلندی مردمش نشود.جانشین تیزاک یکی بود کاملاً برعکس‌ خودش، یک آقای محکم و بااراده به اسم «آویچُدل» (Ahuitzotl) که کوچک‌ترین پسر موتکازوما بود و در سال 1486 به مصدر پادشاهی نشست. زمان آویچدل دورۀ بازسازی و بازگشت آزتک‌ها به اوج بود. آویچدل پیشروی‌های نظامی را از سر گرفت، نفوذ امپراتوری را از دریای کاراییب تا اقیانوس آرام وسعت داد، جلوی شورش‌های شهرهای مختلف را گرفت. او یک کار مهم دیگر هم کرد: معبد بزرگ تنوشتیتلان، مجموعۀ مذهبی عظیمی که ساختنش چنددهه پیش در دل سرزمین آزتک‌ها شروع شده بود، در زمان آویچدل بالاخره به پایان رسید و اسم این پادشاه را برای همیشه ماندگار کرد. پروژۀ مصلای تهران را هم هرکس بتواند تمام کند، اسمش در تاریخ ماندگار می‌شود.خواهی نخواهی یکی از چیزهایی که برای هر تمدن و عصری تبدیل به نشانه و نمایندۀ آن عصر می‌شود، بناهایی است که می‌سازند و اگر باقی بماند به یادبود گذشته‌ها تبدیل می‌شود. این معبد بزرگ تنوشتیتلان هم یکی از بزرگ‌ترین یادگارهایی است که از عصر آزتک‌ها تا حالا هنوز هم کم‌وبیش به جا مانده. این معبد چه روزهایی را شاهد بوده؟!مردم شهر همه به مراسم افتتاحیه دعوت شده بودند، در ساعتی که برای ما عجیب است، برای خودشان نمی‌دانم. کمی قبل از طلوع آفتاب. مردم از تمام طبقه‌های اجتماعی آمده بودند: فقیر، غنی، برده، نجیب‌زاده، همه بایدمی‌آمدند. درواقع این یک دعوت اجباری بود.پادشاه، مشاور اعظم و چهارتا از اشراف آزتک از بالای معبد ظاهر شدند. برای مردم دست تکان دادند و چند دقیقه بعد پادشاه شروع به سخنرانی کرد، سخنرانی طولانی‌ای نبود و راستش انگار همه‌اش مقدمه‌ای بود بر شروع یک مراسم ویژه. چه مراسمی؟ چه خبره؟ هم‌زمان با اولین تلالؤ خورشید، طبل‌ها شروع به نواختن کردند و صفی از زندانیان و برده‌ها را از پله‌های معبد فرستادند بالا؛ معبد بزرگ تنوشتیتلان قرار بود با خون افتتاح بشود. زندانی‌ها و برده‌ها به‌نوبت جلوی راهب قرار می‌گرفتند. راهب یک ذکر می‌خوند و همان‌جا بالای معبد، قلبشان را تازه و زنده از بدن خارج می‌کرد تا تقدیم خدای بزرگ، هویچلی‌لاپوچلی بشود. آن روز آن‌قدر سینه دریدند و قلب بیرون کشیدند که کل معبد را خون پوشاند. مردم آزادِ پایین معبد، با خودشان کوزه‌هایی آورده بودند که خونی که از پله‌ها به پایین می‌ریزد ـ این خون متبرک ـ را جمع کنند، با خودشان ببرند و در خانه پخش کنند، در زمین‌های کشاورزی‌شان بریزند تا برکت زندگی‌شان زیاد شود.تعداد کشته‌های افتتاحیه چند نفر بودند؟ طی 5 روز، به استناد منابع آزتکی، 80400 نفر آدم طی یک مراسم آیینی پر از رقص و موسیقی سلاخی شدند. این رقمی است که خود آزتک‌ها اعلام کرده‌اند و آن‌قدر زیاد و وحشتناک است که خیلی از مورخ‌ها می‌گویند حتماً در موردش اغراق شده. اما حتی همان مورخ‌ها هم تعداد کشته‌ها را حدود 10 تا 30 هزار نفر حدس می‌زنند. شهری که این‌قدر کشته بدهد، بوی مرگ و خون به خودش بگیرد، دیگر کی بویش می‌پرد؟آویچدل مستعمره‌هایی را اطراف امپراتوری‌اش ساخت تا مسئولیت انتقال و گسترش فرهنگ آزتک را به اقصی‌نقاط امپراتوری به عهده بگیرند و از طرفی کنترل مستقیم‌تری هم روی سرزمین‌های دوردست‌تر داشته باشد. اینجا باید یادمان باشد درست است که داریم از قرن 15 میلادی حرف می‌زنیم، ولی آزتک‌ها برای هیچ‌کدام از کارهایشان، نه حمل‌ونقل وسایل و نه هیچ کار دیگری، هنوز از چرخ استفاده نمی‌کردند، چون معتقد بودند هر وسیله‌ای که بخواهد حمل‌ وسایل را راحت کند، آدم را تنبل می‌کند؛ غذا، مصالح، تجهیزات جنگی روی دوش‌ مردم کشیده می‌شد. جدا از آن، آویچدل حکم کرده بود هر مرد آزادی موظف است برای نبرد و جنگاوری تربیت بشود تا وقتی به سن 18سالگی می‌رسد بتواند از منافع آزتک دفاع کند. آویچدل فکرهای بزرگی در سرش داشت، می‌خواست سر و شکل امپراتوری را سروسامان بدهد، حکومت مرکزی را اصلاح کند، می‌خواست مدیریتش را به سرتاسر امپراتوری تزریق کند. خیلی کارها می‌خواست بکند، اما خورشید عمر امپراتوری آزتک‌ کم‌کم درحال غروب بود.وقتی آویچدل در سال 1502 از دنیا رفت، سرتاسر امپراتوری که هرچی بزرگ‌تر و وسیع‌تر می‌شد کنترلش هم مشکل‌تر می‌شد، بیشتر از همیشه در تب اعتراض و شلوغی مردم سوختن گرفت. ارتش آزتک شاید در کشورگشایی موفق بود، ولی حریف جمعیت معترضش نمی‌شد. این شلوغی‌ها در زمان تاج‌گذاری امپراتور بعدی که اسمش «موتکازوما سوکوجوتسین» (Moctezuma Xocoyotzin) بود، برایشان به دردسر بزرگی تبدیل شد. به این آقای موتکازوما سوکوجوتسین برای راحت‌تر صدا کردنش «موتکازومای دوم» می‌گویند. فسادی که از سر تا پای حاکمیت را گرفته بود، دولت‌مردهای آزتکی را آچمز کرده بود. می‌فهمیدند کشورشان در هچل افتاده، می‌فهمیدند موج نارضایتی مردم هرلحظه ممکن است آن‌ها را هم با خودش ببرد، ولی خب راهی هم‌ برای بیرون آمدن از این وضع نمی‌شناختند.به فکر افتادند ببینند چه‌جوری می‌توانند این حلقه‌ای که دور گردنشان افتاده را کمی شل‌تر کنند؛ یک ایده‌ به سرشان زد. راه‌حلی که شاید چندان ایدۀ بدیعی نبود و نمونه‌‌هایی داشت، ولی برای آزتک‌ها که می‌دانیم چقدر در آن گوشۀ دنیا منزوی بودند اساساً یک اختراع بود. چه ‌کار کردند؟ آمدند و از اینجا به ‌بعد، برای شهرها و سرزمین‌هایی که بهشان اعتماد داشتند، یک‌سری امتیاز و حوزۀ استحفاظی در نظر گرفتند و در آن‌ها تقسیم مسئولیت کردند. یعنی به بعضی از شهرها اختیاراتی دادند و واحد‌های نیمه‌خودمختاری به ‌وجود آوردند که در ادارۀ شهرهای تابعشان آزادی بیشتری داشته باشند. فکر، فکر خوبی بود ولی واقعیت این است که دیگر دیر شده بود. کشتار و فساد حکومت از حدِ تحمل مردم به ‌در رفته بود و با این فکرهای بکر، آبِ رفته به جوی برنمی‌گشت. شهرهای بیشتر و بیشتری به صف معترضان می‌پیوستند و هرج‌ومرج بزرگ‌تری در امپراتوری به وجود می‌آمد. حکومت به تنور خشونت می‌دمید بلکه مردم ساکت شوند، اما مردمِ بی‌نوایی که دیگر از مرگ نمی‌ترسیدند صدایشان را بلندتر می‌کردند ... و این ماجرا تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟ تا ابد؟ نه.موتکازومای دوم هر طرف را که نگاه می‌کرد دشمن می‌دید، حتی وقتی در چشم متحدان خودش نگاه می‌کرد، باز هم به نیت‌ پشت آن نگاه‌ها مطمئن نبود و تا خون نمی‌ریخت دلش آرام نمی‌شد. وقتی یک ستارۀ دنباله‌دار در آسمان آزتک‌ها دیده شد پارانویا و بدبینی‌ امپراتور به حد اعلی رسید. ظهور دنباله‌دار از نظر آزتک‌ها، نشانۀ نحوست و پیامی از آسمان برای پایان امپراتوری بود؛ و موتکازوما از خدایان دیگر انتظار نداشت. دستور داد تمام راهبان والارتبۀ آزتک را به‌خاطر اینکه با همۀ اهن‌وتلپ‌شان، با همۀ امتیازاتی که داشتند نتوانسته بودند چنین واقعه‌ای را پیش‌بینی کنند، همه را یک‌جا از دم تیغ بگذرانند. موتکازومای دوم به هیچ‌کس رحم نداشت، به هیچ‌کس.و داستان ما چنین حال‌وهوایی داشت که تقویم، سال 1518 را نشان داد. آزتک‌ها کم‌وبیش همچنان با همان سیاست‌های قبلی داشتند روزگارشان را می‌گذراندند. چه روزگاری البته؟! شهری که از یک جزیرۀ کوچک تبدیل شده بود به ارباب منطقه، حالا از عهدۀ ادارۀ خودش هم برنمی‌آمد و سیاست‌های احمقانه فلجش کرده بود.ما خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم شاید یک حکومت فاسد هر لحظه ببیند نمی‌تواند دیگر کار را پیش ببرد و تصمیم بگیرد تغییر رویه بدهد خوب و مفید است؛ جلوی ضرر را هر موقع بگیری منفعت است؛ ولی تاریخ نشان داده همیشه هم این‌جوری نیست. متأسفانه یک‌وقت‌هایی دیگربرای جبران دیر است؛ آن‌قدر پدر مردم را درآورده‌ای، آن‌قدر نفسشان را گرفته‌ای که اگر یک‌ روز یک قدم به عقب برگردی، مردم آن را نشانۀ ضعف می‌پندارند و به‌شدت به اعتراضاتشان اضافه می‌کنند. حکومت‌های فاسد این را خوب می‌‌فهمند. حکومت آزتک هم در همین مخمصه گیر کرده بود و عملاً دو راه بیشتر نداشت: یا سقوط و یا... باز هم سقوط. و بهانه‌های این سقوط در راه بودند.اسپانیایی‌ها وارد می‌شوندخبرهایی رسید به دربار که چه‌ نشسته‌اید که از وسط دریا یک‌سری کوه دارند به سمتمان حرکت می‌کنند... یا هویچلی‌لاپوچلی، این‌ها دیگر چه هستند؟ ما هیچ‌وقت رسماً با موجودات بیگانه برخوردی نداشته‌ایم، اما اسپانیایی‌هایی (Spaniards) که از آن‌ور آب‌ها در کشتی‌هایشان داشتند به سمت ساحل آزتک‌ می‌‌آمدند، مثل بیگانه‌های بودند که پایشان را به سیارۀ زمین رسانده‌اند.در سال 1519 اسپانیایی‌ها در سواحل آزتک پیاده شدند. خیلی از کتاب‌های تاریخ به اینجای داستان که می‌رسند از اسپانیایی‌هایی می‌گویند که با ارتشی مجهز آمده بودند تا ارتش ضعیف و صدالبته بدوی‌تر آزتک را از بین ببرند. این کتاب‌ها از این می‌گویند که بومی‌های آزتک، اسپانیایی‌های تازه‌وارد را خدایان مجسمی می‌دیدند که با سلاح‌های پیشرفته و دیوانه‌وارشان، آمده بودند تا آن‌ها را از صحنۀ روزگار حذف کنند. اما این‌ها بیشتر پروپاگانداست و شباهتش به قصۀ شب بیشتر از واقعیت است. اسپانیایی‌ها آمدند اما نه برای جنگ. آزتک‌ها هم آن‌ها را خدایان مجسم نمی‌دیدند، اما بیایید ببینیم واقعاً چرا در یک دوره‌ای این چاخان‌ها را سرهم کردند و به خورد ملت دادند؟ یکی از دلایلش این است که اسپانیایی‌ها در آن دوره نیاز داشتند در چشم مردم جهان ابهت و قدرت بیشتری داشته باشند و سفرهای ماجرایی و اکتشافی‌شان را بزرگ‌تر و حماسی‌تر از واقعیت جلوه بدهند. دلیل دیگرش ممکن است این باشد که اسپانیایی‌ها واقعاً باور داشتند به‌خاطر دین‌ مسیحیت، که یک باور تک‌خدایی است، برتر از آزتک‌های کافر بودند. و این‌ها توجیه‌هایی بود که‌ برای دروغ‌پردازی‌های اسپانیایی‌ها کفایت می‌کرد.اما بگذارید قبل از اینکه راجع به رویارویی و مصاف بین آزتک‌ها و اسپانیایی‌ها صحبت کنیم، ببینیم این دوتا امپراتوری چه فرق‌های اساسی‌ای با هم داشتند:اول آزتک‌ها. امپراتوری آزتک‌ها که از مدتی پیش تبدیل شده بود به یک‌سری ایالت نسبتاً مستقل، سال‌های سال بود که در آتش جنگ و دعواهای داخلی می‌سوخت و در وضعیت قرمز بود. برای آزتکی‌ها دیگر مسئله این نبود که اوه اوه در فلان شهر شورش شد. این که دیگر عادی‌ بود. مسئلۀ آن‌ها این بود که حالا چه غلطی بکنیم؟ آزتک‌ها پیش از ورود اسپانیایی‌ها هم خودشان در آستانۀ سقوط بودند.از آن‌طرف اما اسپانیایی‌ها که حدوداً 30 سالی می‌شد قارۀ جدید را کشف کرده بودند و از همان موقع بی‌معطلی شروع کرده بودند به دوشیدنِ این سرزمین‌ها، پتانسیل فراوانی در این مستعمره‌های آمریکایی دیده بودند. پادشاه اسپانیا، خودش چندان میلی به سرمایه‌گذاری روی این سرزمین‌های جدید نداشت؛ در عوض به مردمش اجازه می‌داد که آن‌هایی که می‌توانند و انگیزه‌اش را دارند بروند این سرزمین‌ها را فتح کنند، بروند جاهای جدید را بگیرند، هر منفعتی هم که عایدشان شد دولت شریکشان می‌شد. یعنی پادشاهی اسپانیا، کشف و فتح سرزمین‌های جدید را یک‌جورهایی برون‌سپاری کرده بود. «برید انجام بدید، من حمایتتون می‌کنم؛ وقتی هم که به سوددهی رسید، شراکتی نفع می‌بریم». برای همین و به‌ همین هدف بود که خیلی از کسانی که اولین بار به این سرزمین‌های مزوآمریکایی آمدند، صرفاً یک مشت آدم سرمایه‌دار طماع بودند و مردم عادی هم در این سفرها همراهشان شده بودند تا در سود این اکتشافات سهیم شوند. یک‌سری‌هایشان هم که اساساً تاجر بودند، کسانی که کالاهای ارزان‌قیمت اروپایی را بار کشتی‌هایشان می‌کردند تا به مردم بومی آن‌جا بفروشند. محصولات و چیزهایی که در اروپا پیدا نمی‌شد را هم با خودشان می‌بردند سرزمینشان.این حرف‌ها را زدم که بگویم احتمالاً نباید این فاتحان اسپانیایی را که ـ از اپیزود هجده یادمان هست که بهشان می‌گفتند کنکیستادورها ـ از همان ابتدا «ارتش اسپانیا» تصور کرد. نه، آن‌ها اتفاقاً از نظر جنگی و نظامی چندان دستِ پری نداشتند و مجبور بودند اول با قبیله‌های دیگر متحد شوند تا بتوانند از سلاح‌هایشان استفاده کنند و بعد بروند سراغ سرزمین‌های جدید.اسپانیایی‌ها ـ که اولین برخوردهایشان با مردم مزوآمریکا، با اهالی مایا اتفاق افتاده بود ـ در یکی از جست‌وجوها و اکتشافاتشان، از زبان آن‌ها اسم سرزمینی را شنیدند که منبع بزرگی از طلاست. چشمشان برق زد. طلا؟ اینجا؟بله، در غربِ سرزمین مایاها، سرزمین‌هایی که جزو امپراتوری آزتک است. کاشفان معطل نکردند و برگشتند به پایگاهشان که کوبای امروزی بود.خبر را به گوش حاکمشان رساندند... حاکم سجدۀ شکر کرد که «ای خدا، بزرگی‌ت رو قربون!» آخر ماجرا این بود که وقتی سرمایه‌دارهای اسپانیایی می آمدند تا یک زمینی را کنتراتی فتح و مصادره کنند، انگار تخم‌مرغ شانسی برداشته بودند؛ ممکن بود پر از معدن و خیر و برکت باشد، ممکن بود پوچ و به‌دردنخور باشد.این بنده خدا، حاکم کوبا، از وقتی این سرزمین جدید را اشغال کرده بود هیچ بهره و نصیبی ازش نبرده بود. کوبا به این قشنگی، هیچ چیز جز زحمت برایش نداشت و حالا که کاشف‌ها آمده بودند و از سرزمینی می‌گفتند که چنین و چنان است و یک‌عالم معدن طلا دارد، از خوشحالی روی زمین بند نبود. اولین کار این بود که از پادشاهی اسپانیا مجوز فتح بگیرد: «با اجازه‌تون ما یه توک‌ِپا بریم همین بغل، یه سرزمین خوف پر از طلا هست، بگیریم و بیایم».مجوز صادر شد، اما خب بی‌گدار هم نمی‌شد به آب زد. لازم بود قبل از اینکه با نیروهایش قصد آزتک کند، یک سروگوشی به آب بدهد و اطلاعاتی پیدا ‌کند. چه ‌کار کرد؟ آمد و برای یکی از فرمانده‌هایش مأموریت رد کرد که «برو یه سفر اکتشافی؛ هم یه بادی به کله‌ات بخوره هم یه خبری به ما بده اون‌ورها طلاملا پیدا می‌شه یا نه». به این فرمانده‌اش کاملاً اعتماد داشت، بعضی از منابع می‌گویند نسبت فامیلی هم با هم داشتند. اسم این حاکم کوبا را من و شما بدانیم هم به هیچ دردمان نمی‌خورد. اسمش این بود: دیگو ولاسکس (Diego Velazquez)، ولی با فرمانده‌اش کار داریم حسابی. شاید اصلاً از قبل هم بشناسیدش: جناب هرنان کورتز (Hernan Cortes). پس حاکم اسپانیاییِ کوبا در سال 1519 سردار هرنان کورتز را راهی کرد تا هم برود قدری تجارت کند چیزمیز بخرد بفروشد، هم منطقه را درست وارسی کند که از داستان طلاها چقدرش صحت دارد. منتها قبل از رفتن، دم کشتی ازش قول گرفت که «ببین هرنان، نری یه‌وقت طلاها رو پیدا کنی بعدش غیبِت بزنه‌ها. تک‌خوری نکنی‌ها». کورتز درآمد که «بابا خیالت تخت، تو مثل داداشمی، کی از داداش به آدم نزدیک‌تر؟» اما خب من وقتی دارم این‌جوری حرف‌هایشان را نقل می‌کنم، واضح است که در سر کورتز فکرهای دیگری می‌چرخید. از خودش می‌پرسید اگر فقط بحث طلاست و هیچ خطری هم نیست، چرا باید من را می‌فرستادند تنوشتیتلان؟ پس حتماً من را فرستاده‌ که پیش‌مرگش بشوم، که اگر اتفاقی افتاد من باشم که نفله می‌‌شود. کورتز می‌دانست داستان پرماجرایی در پیش دارد و تجربه هم بهش نشان داده بود هرچه احتمال خطر بیشتر باشد احتمال منفعت بردن هم بیشتر است. برای همین، از همان لحظه‌ای که در جریان ماجرا قرار گرفت به خودش گفته بود یا نباید پا در این سفر بگذارد، یا اگر می‌رود باید خودش بشود فاتح و همه‌کارۀ آزتک.پیش به سوی معادن طلادر دنیایی که طلا باارزش‌ترین دارایی دانسته می‌شد، فتح سرزمینی که پر از معدن‌های طلا است، اگر واقعیت داشته باشد به هر دردسری می‌ارزد. پس این آقای کورتز، همۀ این حرف‌ها را با خودش زد و تصمیمش را گرفت و راهی این سرزمین جدید شد. 11 تا کشتی را با 630 نفر آدم با خودش همراه کرد و از کوبا که جزیره‌های بزرگی در شرق خلیج مکزیک (و غرب اقیانوس اطلس و شمال دریای کاراییب) بودند به سمت تنوشتیتلان حرکت کردند. بیشتر کسانی که کورتز از کوبا با خودش همراه کرده بود تاجر بودند و جنگیدن بلد نبودند؛ درواقع بیشترشان حتی تاحالا یک میدان رزم را هم از نزدیک ندیده بودند چه برسد به جنگیدن. صدتا دویست‌تا نیروی بومی کوبایی هم داشت و چندتایی کمان‌‌دار (تیرانداز). کورتز با همین افراد آمده بود تا در اولین مواجهه، امپراتوری آزتک را بسنجد و اگر ماجرای طلاها واقعیت داشته باشد دست‌به‌کار بشود.در مسیر، سر راه، کورتز در سرزمین مایاها توقف کرد. می‌دانیم الان چنددهه‌ای بود پای اسپانیایی‌ها به خاک مایا باز شده بود و دیگر کم‌وبیش آن طرف‌ها رفت‌و‌آمد داشتند، اما این ‌بار برای چی ایستاد؟ کورتز می‌دانست برای ارتباط با این مردم باید بتواند با آن‌ها صحبت کند، پس احتیاج به چند مترجم داشت. درست همان چیزی که دنبالش می‌گشت را پیدا کرد. هشت سال پیش، یک عده از اسپانیایی‌هایی‌ که به سرزمین مایا رسیده بودند کشتی‌شان به گل نشسته بود و خلاصه گرفتار شده بودند. مایاها هم اسیرشان کرده بودند و همان‌جا مشغول به کار شده بودند. این اسپانیایی‌ها کم‌کم شأن و رتبه‌‌ای به دست آوردند، در بعضی قبایل حتی با زن‌های مایایی ازدواج کردند و بچه‌های دورگۀ مایایی-اسپانیایی به دنیا آورده بودند و حتی در جنگ‌های بعدی همراه مایاها با مهاجم‌های اسپانیایی جنگیده بودند. (این بخشش شبیه فیلم‌های هالیوودی شد). از بین این افراد، یک عده‌شان می‌توانستند نقش مترجم را داشته باشند. پس مترجم زبان اسپانیایی به مایایی پیدا شد. در مرحلۀ بعد، حالا باید یکی را پیدا می‌کردند که بتواند زبان مایایی را به آزتکی ترجمه کند. و کورتز این‌ مسئله را هم خیلی قشنگ حل کرد. همان اول رسیدنش به ساحل امپراتوری آزتک، کورتز از یک دختر بردۀ آزتکی به اسم مالینچه (La Malinche) کمک گرفت. مالینچه هم به زبان آزتک‌ها که اسمش ناهواتل (Nahuatl) بود مسلط بود، هم به زبان مایایی. خیلی هم بااستعداد بود، توانست خیلی زود اسپانیایی را هم یاد بگیرد و مترجم شخصی سه‌زبانۀ کورتز بشود. دربارۀ اینکه چرا مالینچه به اسپانیایی‌ها کمک کرد تا امپراتوری آزتک را تصرف کنند نظریه‌های زیادی مطرح شده، ولی موضوع حرف‌های ما نیست. علی‌ای‌حال، این زن درنهایت با کورتز وارد رابطۀ نزدیک‌تر شد و از این‌‌ به بعد همراه و مترجم کورتز در آمریکای مرکزی بود.هرنان کورتز بعد از ورود به سرزمین امپراتوری آزتک‌ها و قبل از اینکه هنوز به تنوشتیتلان برسد، یک شهر کوچک جمع‌وجور به اسم وراکروس (Villa Rica de la Veracruz) ساخت تا پایگاهشان در منطقه بشود. از همان‌جا هم دسته‌دسته با نیروهایش به شهرها و شهرک‌های اطراف رفت و پی متحدهایی برای خودش گشت. با هر شهری به زبان خودش و با حال و هوای خودش گپ‌وگفتی کرد و مثل بعضی مقامات که نزدیک انتخابات که می‌شود سفرهای استانی‌شان را شروع می‌کنند، محرم درد و سنگ صبور ملت شد؛ پای صحبتشان ‌نشست. از محرومیت‌ها ‌شنید، از توجه بیش از حد آزتک‌ها به شهرهای مرکزی، و شکایت‌ از سنگینی مالیات‌ها. آخر سر هم دستشان را در دستانش می‌گرفت، فشار نرمی می‌داد و می‌گفت: «تا حقتون رو نگیرم، آروم نمی‌گیگیرم». صحبت‌ها و وعده‌هایی که کورتز به مردم داد، راه را برای تشکیل یک اتحاد باز کرد، اتحادی که همه با هم علیه آزتک‌ها تیم‌کشی کنند. یکی از این شهرهایی که کورتز در سفرهای استانی‌اش رفته بود، اسمش تُتونک (Totonac) بود. بعد از حرف‌ها و قول‌های مساعدی که داد و شنیدند، موقع خداحافظی تتونکی‌ها یک مجسمه از جنس طلا به کورتز هدیه دادند. کورتز دهنش باز ماند. «شما که از اوضاع و شرایط بد زمانه می‌نالین اینه هدیه‌تون!»، پس حتی اگر شکی هم داشت، دیگر برایش یقین شد که ورودش به امپراتوری آزتک، ورودش به یک معدن طلای بزرگ است.موتکازومای دوم، امپراتور آزتک‌ها چند وقتی بود که متوجه رفت‌وآمدهای مشکوک و حضور اسپانیایی‌ها در سواحل امپراتوری شده بود، ولی بیچاره آن‌قدر صنم داشت که یاسمن توش گم بود. شورش‌ها و اعتراضات سراسری، اوضاع درب‌وداغون دربار و فساد طبقۀ اشراف. خلاصه نه ‌وقتش را داشت نه تمرکزش را، که ببیند این مهمان‌هایی که دارند از شرق امپراتوری به سمت تنوشتیتلان می‌آیند کی‌اند؟ چی‌اند؟ چی می‌خواهند؟ برای کورتز هم شرایط از این ایده‌آل‌تر نمی‌شد. پیش‌روی از چیزی که فکر می‌کرد خیلی راحت‌تر داشت ادامه پیدا می‌کرد. نه چندان مقاومتی جلویش می‌دید، نه دردسری. جدی‌جدی صاف داشت می‌رسید به قلب آزتک‌ها، و تازه بزرگ‌ترین جفت‌ششِ اسپانیایی‌ها مانده بود.کنکیستادورهای اسپانیایی‌ به نزدیکی تنوشتیتلان رسیده بودند. لشکر کورتز دیگر حالا همراهانی از تمام شهرهای خراج‌گزار آزتک داشت و آمادۀ هرنوع مقابله با سپاه آزتک بود. اما قرار بود قبل از مواجهه‌اش با موتکازوما یک امتیاز بزرگ دیگر هم بگیرد. کورتز و بچه‌هایش همین‌جوری که داشتند به سمت تنوشتیتلان می‌آمدند، رسیدند به منطقۀ نسبتاً بزرگ خوش‌آب‌وهوا و مناسبی که مثل یک سوراخب بود وسط امپراتوری. در آنجا از نظارت و انتصابات آزتک‌ها هیچ خبری نبود. جایی به اسم «اتحادیۀ تلکسکالا» (Tlaxcala)، متشکل از حدود 200 تا شهرک و قبیلۀ مختلف که حکومت مرکزی‌ نداشتند و در فاصلۀ خیلی خیلی کمی تا پایتخت آزتک‌ها، داشتند زندگی‌شان را می‌کردند. منزوی، بایکوت‌شده، بی‌خبر از غوغای بیرون.کورتز باورش نمی‌شد چنین موقعیت بی‌نظیری مفت‌ و مجانی از آسمان در بغلش افتاده باشد. موقعیت تلکسکالا بهترین چیزی بود که کورتز می‌توانست آرزویش را بکند، اما خب چرا آخر؟ چرا منطقه به این خوبی، آزتکی‌ها به امان خدا ولش کرده بودند و نرفته بودند تصرفش کنند؟ رهبری متمرکز که نداشت، نزدیک هم که بود؛ گرفتنش زحمتی نداشت. پس چرا این کار را نکرده بودند؟ می‌دانید مورخ‌ها در جواب این سؤال چی می‌گن؟ می‌گویند دلیلش به احتمال زیاد این است که آزتک‌ها به یک دولت ضعیف در همسایگی‌شان نیاز داشتند که هروقت قربانی انسانی خواستند، یک سر بروند آنجا و تعدادی اسیر با خودشان به تنوشتیتلان بیاورند.وقتی کورتز و ارتشش به دروازۀ تلکسکالا رسیدند، طبیعتاً انتظار مقاومت و جنگ داشتند. برای همین خودشان سروصدا راه ‌انداختند تا توپ و سلاح و اسب‌هایشان را به رخ تلکسکالایی‌ها بکشند و در دلشان ترس بیندازند. بیچاره مردم تلکسکالا فکر کردند آخرالزمان شده، سرآسیمه از خانه‌هاشان بیرون زدند، دیدند یک عده آدم ـ که قیافه و پوشششان با آن‌ها فرق دارد ـ به آنجا آمده‌اند و به زار و زندگی‌شان زده‌اند. فکر کردند آزتکی‌ها هستند که حمله کردند. هرکس هرچه دمِ دستش آمد، شروع کرد به پرت کردن. انگار آتش به لانۀ مورچه‌ها گرفت. جنگ که نه، درگیری‌هایی شروع شد مثل دعواهای محلی. این طفلی‌های ازهمه‌جا‌بی‌خبر که آزتک‌ها از همه‌طرف در را به رویشان بسته بودند از کجا می‌دانستند با کی دارند می‌جنگند؟ فکر می‌کردند آزتک‌ها حمله کرده‌اند و این‌ها هم با سنگ و چوب و دمپایی دارند از شهر و ناموسشان دفاع می‌کنند. تا اینکه کورتز یک پیغام برایشان فرستاد که «آقا، شما این‌طوری که از ته دل می‌جنگین، ما آزتک نیستیم‌ها! ما خودمون هم می‌خوایم بریم اونجا». تعجب کردند: «ئه؟ آها... گفتیم قیافه‌تون شبیه ما نیست‌ها».درگیری متوقف شد. کورتز با بزرگ تلکسکالا به صحبت نشست و اول ‌از همه بهش اطمینان داد که تمام هدف ما از اآمدن به اینجا آزتک است و با شما کاری نداریم. بعد هم دربارۀ چگونگی و راه‌های گرفتن آزتک نقشه چیدند و گفت که فردای انقلاب، تلکسکالا و مردم دلاورش چه نقش و جایگاهی در حکومت اسپانیایی‌ها خواهند داشت. تلکسکالایی‌ها هم نشستند کلاهشان را قاضی کردند که «ما که می‌دونیم دیر یا زود بالاخره آزتک‌ها یک‌ روز می‌آن نسل ما رو منقرض می‌کنن، پس اگه قراره بین نابودیِ صددرصد به دست آزتک‌ها و حتی یه ‌درصد بقا همراه با اسپانیایی‌ها یکی‌ش رو انتخاب کنیم، خب جواب‌ مشخصه».پس این‌شکلی کورتز بعد از تُتونک، دومین متحد بزرگش را هم پیدا کرد و تلکسکالا هم به لشگر مخالفان امپراتوری اضافه شد. اینجا بود که تازه موتکازومای دوم، پادشاه آزتک‌ها، فهمید قضیه از آن چیزی که فکر می‌کرد جدی‌تر است و مهمان‌ها تا بغل گوششان رسیده‌اند. چه ‌کار کند؟ چه ‌کار نکند؟ چندتا سفیر فرستاد پیش کورتز که «آقا بیاین و بی‌خیال سرزمین ما بشین». همراه این سفیرها هم برای تشکر قدری طلا و نقره فرستاد که این هم تقدیم به شما، دستتان درد نکند که برمی‌گردید مملکت خودتان. دوهزار اگر عقل داشت می‌فهمید این‌جوری تازه گوشت را دم دهن گربه گذاشته.کورتز انگار قند در دلش آب می‌کردند. یک نامه به حاکم کوبا فرستاد که «آقا تا اینجا که ما معدن طلایی ندیدیم، ولی خب خداروشکر یه‌چیزهایی بهمون رسیده. همین فرمان رو بریم دیگه؟» و تأیید ایشان را هم گرفتند. ایستگاه بعدی شهری به اسم چلولا (Cholula) بود. چلولا شهر کوچکی بود با مردم مذهبی و معتقد. این مردم چنان به باورهایشان دلبسته بودند که شک نداشتند همین دین و ایمان می‌تواند در برابر هر شری ازشان محافظت کند. کورتز اما چون اعتقادی به این خدایان چلولایی نداشت، خیلی راحت با لشگرش وارد شهر شد. به اینجای تاریخ که می‌رسیم روایت آزتکی‌ها و اسپانیایی‌ها سر اتفاقاتی که در این شهر افتاده متفاوت است: اسپانیایی‌ها مدعی‌اند هنوز خیلی از رسیدنمان به چلولا نگذشته بود که فهمیدیم مردم این شهر علیهمان توطئه کرده‌اند و می‌خواهند شبانه بهمان حمله کنند و ما را بکشند؛ ما هم پیش‌دستی کردیم و معبد رهبران چلولا را آتش زدیم. آزتکی‌ها اما می‌گویند: «توطئه چیه؟‌ سرتون رو انداختین پایین، اومدین تو خاک ما، بعد هم بی‌دلیل حمله کردین به خان‌ومان و زندگی مردم، دیگه برای چی دلیل‌تراشی‌ می‌کنین؟» در هر صورت، روایت هرکدام از دو طرف دعوا به واقعیت نزدیک‌تر باشد، به‌خاطر شکل معماری شهر چلولا که خانه‌های اشراف را اطراف معبد ساخته بودند، با به آتش کشیده شدن معبد شهر، تعداد زیادی از بزرگان و اشراف جانشان را از دست دادند. این کار اسپانیایی‌ها گویا تا چندهزار نفر کشته به‌ جا گذاشت.آزتک‌ها یک شعار ملی، یک‌جور رجز سیاسی داشتند که همیشه موقع جنگ‌ها با خودشان تکرار می‌کردند: «کی می‌تواند تنوشتیتلان را فتح کند؟ هیچ‌کس هیچ‌کس. کی می‌تواند پایه‌های بهشت را بلرزاند؟ هیچ‌کس هیچ‌کس!» اما خب این شعرها را باید می‌دادند عموپورنگ‌شان بخواند. در دنیای واقعی معادله جور دیگری حل می‌شد. کنکیستادورها، این بازیگرهای جدید منطقه با شعار، از بین نمی‌رفتند. حتی موتکازومای امپراتور هم فهمید نقشه‌اش برای چرب کردن سیبیل اسپانیایی‌ها و متقاعد کردنشان به برگشت چقدر ساده‌لوحانه بوده. پس پیغام فرستاد به اسپانیایی‌ها و شخص کورتز را برای گفت‌وگو به پایتخت دعوت کرد.کورتز و لشگرش به دریاچۀ تکسکوکو رسیدند، دیگر راهی تا جزیرۀ تنوشتیتلان نمانده بود. تنوشتیتلان طی این سال‌ها تغییرات زیادی کرده بود. سیل و طغیان آزتک‌ها را مجبور کرده بود ساختار شهر را عوض کنند و چندتا سد اطراف شهر بسازند. پایتخت آزتک‌ها حالا حدود 250هزار نفر جمعیت داشت و خیلی بزرگ‌تر از قبل شده بود. وجود ساکنان بیشتر و امپراتوری بزرگ‌تر، رفت‌وآمد را هم افزایش داده بود و به‌خاطر همین بین تنوشتیتلان و شهرها و جزیره‌های اطرافش، راه‌های میان‌گذر درست کرده بودند، راه‌های باریکی که خشکی‌ها را به هم متصل می‌کرد.امپراتور موتکازومای دوم و هرنان کورتز روی یکی از همین میان‌گذرها قرار ملاقات گذاشتند و برای اولین بار همدیگر را دیدند. تقریباً از همان ثانیه و برخورد اول مشخص شد که چقدر از نظر فرهنگی و ارتباطی با هم تفاوت دارند. کورتز که می‌خواست مثلاً حسن نیتش را نشان بدهد آمد امپراتور آزتک را بغل کند، اما در فرهنگ آزتک لمس کردن امپراتور مجاز نبود؛ از طرف محافظان امپراتور پس زده شد که «برو عقب، فاصلۀ اجتماعی‌ رو رعایت کن». درعوض موتکازوما برای استقبال از کورتز چندتا هدیۀ باارزش آورده بود و انتظار داشت کورتز هم دست‌خالی نیامده باشه، ولی از هدیه و سوغات خبری نبود. برای همین او هم کمی حالش گرفته شد. با همۀ این حرف‌ها، موتکازوما از کورتز و همراهانش دعوت کرد که در قصر پدری‌اش اقامت کنند و این چند روزی که مهمانشان هستند را خوش بگذرانند.همه‌چیز داشت طبق خواستۀ کورتز و تیمش پیش می‌رفت. در قصری که ازشان پذیرایی می‌شد، اسپانیایی‌ها چشمشان به یک عالم طلا و جواهر افتاد که میراث پدر موتکازوما برای پسرش بود. دیگر از این بهتر نمی‌‌شد.اسپانیایی‌ها بلافاصله کاری را کردند که در همۀ سرزمین‌های تصرف‌شده‌ انجام می‌دادند. چه ‌کار؟ احتمالاً از داستان اولمک‌ها و مایاها یادمان مانده، یکی از انگیزه‌های اصلی اسپانیایی‌ها از ورودشان به آمریکای مرکزی، ترویج و گسترش دین‌ مسیحیت بود. حالا با ورود به تنوشتیتلان هم عجله داشتند که تغییراتشان را خیلی زود شروع کنند، اما... شاید کمی زیادی تند رفتند اول کاری. هنوز یکی دو روز از ورودشان نگذشته بود که وقتی مردم آزتک سر صبح رفتند معبد بزرگ برای عبادت، دیدند یک صلیب و یک تصویر از مریم مقدس بالای هرم بزرگ، کنار زیارتگاه خدایان آزتک گذاشته شده. خیلی جا خوردند. فرض کنید انگار مثلاً یک هیئت نمایند‌ه از‌ کامبوج بیایند عربستان سعودی، وسط مسجدالحرام، کنار کعبه یک مجسمۀ بزرگ طلایی بودا بگذارند.پرواضح بود که راهب‌های آزتک سر این موضوع‌ها شوخی نداشتند و کوتاه نمی‌آمدند. نمادهای مسیحی را برداشتند و حتی برای اینکه به عذاب خدایان دچار نشوند، چندتا از سربازان اسپانیایی را گرفتند و قربانی کردند. آزتک‌ها هنوز درک درستی از اتفاقات اطرافشان نداشتند؛ فکر می‌کردند تهدید اسپانیایی‌ها هم مثل تمام جنگ‌هایی که طی این یکی دو قرن از سر گذرانده بودند، رفع می‌‌شود. نمی‌دانستند اسپانیایی‌ها آمده‌اند که بمانند و تاریخشان را تغییر بدهند. نمی‌دانستند، و البته خب از کجا باید می‌دانستند؟یک هفته از ورود اسپانیایی‌ها به خاک تنوشتیتلان گذشته بود و کم ماجرا اتفاق نیفتاده بود. کشتار سربازهای اسپانیایی، مهمان‌نوازی و پذیراییِ‌ این چند وقت را شست و با خودش برد. امپراتور را گروگان گرفتند و ارتش دو طرف به‌سرعت برای یک جنگ تمام عیار آماده شدند. اما جنگ اتفاق افتاد؟ نه، امپراتور موتکازومای دوم که دیگر حالی‌اش شده بود دیر یا زود یا او را می‌کشند یا یکی دیگر را جایش می‌نشانند، دو طرف را به آرامش دعوت کرد، جام زهر را سرکشید و برای شش ماه بعدی عملاً به عروسک خیمه‌شب‌بازی کورتز تبدیل شد.اسپانیایی‌ها در آزتکاسپانیایی‌ها اختیار ادارۀ امور را در تنوشتیتلان به دست گرفتند و حالا دیگر فرصت داشتند ببینند اصلاً این آزتک‌هایی که حاضرآماده بدون دردسر خاصی به تصرف خودشان درآورده‌اند اصلاً کی‌ هستند، چه اخلاق‌هایی دارند. و تازه آن موقع بود که کورتز فهمید آمده در دهن شیر و با چه قوم خشنی درافتاده. یک‌جورهایی بی‌گدار به آب زده بود. فقط شانس آورده بود که قلبش هنوز داشت در بدنش می‌تپید.کورتز با هویچلی‌لاپوچلی بیشتر آشنا شد و سه‌تا از خدایان دیگر آزتک را هم شناخت: خدای باران، تلالوک (Tlaloc)؛ و غیر از آن، خدای باروری و خدای آتش. هرکدام این خدایان آیین‌ها و مراسم خاص خودشان را برای قربانی کردن و استجابت دعای مردم داشتند. از هرکدام یک نمونه بگویم که بدانید وقتی از خشونت آزتک حرف می‌زنیم داریم از چی حرف می‌زنیم.از خدای باران شروع ‌کنیم که از اشک آدم‌ها تغذیه می‌کرد. وقت‌هایی که خشک‌سالی می‌شد و باران کم می‌آمد، راهب‌های آزتک یک بچه را انتخاب می‌کردند. می‌آوردندش، جلوی چشم پدرومادرش تا جایی که می‌شد کتکش می‌زدند. او را چنان زیر چک و لگد می‌گرفتند که خودش و خانواده‌اش به گریه بیفتند و بعد که حسابی زاری کردند، بچه را در دریاچۀ تکسکوکو غرق می‌کردند تا اشک‌هایش خدای باران را راضی به باریدن کند.خدای باروری. راهب‌ بزرگ شهر، بین زن‌ها می‌گشت و کسی را انتخاب می‌کرد که به الهۀ باروری شباهت داشت. او را می‌آوردند. اول تا جا داشت بهش یک ‌جور نوشیدنی می‌دادند تا کامل از خودش بی‌خود شود. بعد او را تا معبد شهر به رقص وا می‌داشتند و بعد آنجا در معبد سر از بدنش جدا می‌کردند. خون این زن که نمایندۀ خدای باروری بین مردم شده بود، حاصل‌خیزی را به زمین‌ها و کشاورزی مردم برمی‌گرداند.و در نهایت خدای آتش که قربانی‌اش را با آتش می‌گرفت. آن بیچاره‌ای که قرار بود تقدیم خدای آتش شود را می‌آوردند، بهش داروی بی‌هوشی می‌دادند، تن و دست‌وپایش را طناب‌پیچ می‌کردند و همان‌جوری در آتش می‌انداختند. بعد وقتی قشنگ یک رویش سرخ شد ولی هنوز زنده بود، از آتش درش میآوردند و تازه آن‌موقع بود که قلبش را درمی‌آوردند و نذر خدایان می‌کردند.آزتک‌ها این کارها را برای خدایان انجام می‌دادند و واقعاً باور داشتند اگر این وظیفۀ مقدس را انجام ندهند و به اندازۀ کافی خون به پای خدایانشان نریزند، دنیا به آخر می‌رسد. خورشید دیگر طلوع نمی‌کند و جهان در یک تاریکی بی‌پایان فرو می‌رود. اسپانیایی‌ها با چندتا از خدایان آزتک که آشنا شدند تازه دستگیرشان شد که با لباس‌خانه آمده‌اند مهمانی. صدبار خدا را شکر کردند و اینکه با حداقلِ تلفات به سرزمین آزتک‌ها رسیده‌اند را جزو معجزات مسیح دانستند.سرزمین طلاآزتک‌ها در سرزمینشان طلا داشتند، کم هم نداشتند، ولی اصولاً نمی‌فهمیدند چرا اسپانیایی‌ها این‌قدر به این فلز زرد حریص‌اند، نمی‌فهمیدند چطور طلا می‌تواند دلیل اصلی‌‌شان برای آمدن به سرزمین‌های آن‌ها باشد. البته تعجبشان چندان بی‌دلیل نبود. وقتی طلا در سیستم ارزش‌گذاری‌تان‌ نقش مهمی نداشته باشد، آن‌موقع با یک تکه فلز دیگر یا تکه‌ای سنگ چندان فرقی نمی‌کند.شما احتمالاً بابت خریدن یک قلوه سنگ سفیدرنگ حاضر نیستید پول بدهید، ولی همان قلوه‌سنگ را اگر بتراشند، طراحی‌اش کنند و ازش یک دستبند یا گوشواره بسازند، احتمالش زیاد است که خوشتان بیاید و بخواهید بخریدش. ارزش طلا هم برای آزتک‌ها بیشتر به زیورآلات و النگو گردنبندهایی بود که باهاش می‌ساختند؛ خود طلا ارزش خاصی نداشت.از طرفی، آن‌ها هیچ‌وقت با ایدۀ پول با تعریف امروزی ما، یعنی یک چیزی که ارزش قراردادی دارد، آشنایی نداشتند. واحد پولی آزتک‌ها دانه‌های کاکائو بود، مثلاً می‌شد ازش شکلات درست کرد؛ و خب ارزش ذاتی و واضح خودش را دارد. اما طلا را که نمی‌توانستند بخورند.کورتز و لشگرش رسیده بودند به همان‌جایی که باید. کیفشان کوک بود از اینکه چند ماه سفرشان به نتیجه نشسته و حالا دارند در سرزمین طلا نفس می‌کشند. داشتند برنامه‌ریزی می‌کردند که چطور می‌توانند شهر تنوشتیتلان را برای انتقال قدرت آماده کنند.به گوش کورتز رساندند که حاکم کوبا مدتی ازت بی‌خبر مانده، برای همین یک تیم فرستاده ببیند کارتان تا کجا پیش رفته. و این تیم الان در راه‌اند. کورتز هول شد. «ای بابا، این‌ها چی می‌گن این وسط؟» نمی‌خواست فرستاده‌های حاکم کوبا تنوشتیتلان را ببینند. اینجا بهش خوش می‌گذشت؛ برای رسیدن بهش زحمت کشیده بود و نمی‌خواست به همین راحتی از دستش بدهد. گفت: «صبر کنین صبر کنین الان یه چیز می‌پوشم می‌آم بیرون». تصمیم گرفت قبل از اینکه تیم جدید اسپانیایی‌ها به تنوشتیتلان برسند، خودش به سمت آن‌ها برود و وسط‌های راه همدیگر را ببینند. پس قابل‌اعتمادترین سربازهایش را برای گفت‌وگو تا مرزهای شرقی با خودش برد.و وقتی قابل‌اعتمادترین سربازهایش را می‌برد، یعنی غیرقابل‌اعتمادترین‌هایش در تنوشتیتلان باقی می‌مانند. و می‌دانید چی شد؟ سربازان متعصب مسیحی که در شهر بودند یک‌هو حوصله‌شان سر‌ رفت و تصمیم گرفتند کافرهای تنوشتیتلانی را قتل عام کنند. هزاران نفر از طبقۀ راهبان و روحانیان تنوشتیتلان اعدام شدند، بدون اینکه دلیل خاصی برایش ثبت شده باشد. در نبود فرمانده‌ هرنان کورتز هیچ حد و حدودی برای خودشان نمی‌دیدند. آن‌قدر کشتند و غارت کردند که کارد به استخوان آزتک‌ها رسید. هزاران نفر دور قصری جمع شدند که اسپانیایی‌ها در آن زندگی می‌کردند و شروع کردند به شعار دادن. هر سلاحی که داشتند همراهشان آورده بودند. کشتار احمقانه‌ای که اسپانیایی‌ها به راه انداخته بودند داشت نسخه‌شان را می‌پیچید. بعد از سال‌ها مردم آزتک سرِ‌ یک خواسته هم‌صدا شده بودند و آن اخراج اسپانیایی‌ها بود. مردم برای اولین بار در تاریخ آزتک‌ها، تصمیم گرفتند درحالی‌که هنوز امپراتور زنده‌ است، برکنارش کنند و کس دیگری را به جایش بشانند. این کار را کردند و «کوییتلاواک» (Cuitláhuac)، برادر امپراتور که صدوهشتاد درجه با داداشش فرق داشت را امپراتور جدید آزتک اعلام کردند. کوییتلاواک از آن مخالف‌های سرسخت حضور اسپانیایی‌ها بود و به‌خاطر همین گزینۀ خوبی به نظر می‌آمد. همان‌جا پای قصر رهبری را به دست گرفت. آن‌ها هم شعارهای جدیدی سر دادند که «آزتکی بیدار است، از اسپانیایی‌(ها) بیزار است» یا «مردم چرا نشستین، آزتک شده فلسطین». اسپانیایی‌ها که هنوز افسار موتکازومای دوم، امپراتور مخلوع دستشان بود، مجبورش کردند بیاید دم بالکن قصر و از مردم بخواهد آرام بگیرند و متفرق شوند، به خونه بروند و اجازه بدهند اسپانیایی‌ها خیلی مسالمت‌آمیز از شهر خارج شوند و به سمت همان سواحلی بروند که ازش آمده بودند.اما دیگر هیچ‌کس اهمیتی به حرف‌های موتکازوما نمی‌داد. امپراتور باید هم مقتدر و شجاع باشد و هم سایۀ خداوند هویچلی‌لاپوچلی روی زمین. و این آدم زبون و حقیری که این‌طور بازیچۀ دست اسپانیایی‌ها شده بود برایشان هیچ شباهتی با رهبر نداشت.ما نمی‌دانیم آن شب دقیقاً چه اتفاقاتی افتاد، ولی موتکازومای دوم کشته شد. هر دو طرف شاه‌کشی را به گردن آن‌یکی می‌انداخت، اما درهرصورت اسپانیایی‌ها دیدند اوضاع خیلی خطرناک‌تر از آنی است که خیال می‌کردند، پس مجبور به فرار شدند. البته با طلاها! و این پایان داستان... نیست. این قصه انگار ته ندارد.اسپانیایی‌ها رسیده بودند به ساحل، داشتند می‌رفتند سوار کشتی‌هایشان بشوند که یک گروه ارتش آزتک‌ها شناسایی‌شان کرد. خبر بهشان رسیده بود که در تنوشتیتلان چه آشوبی شده بود. خِرّشان را گرفتند که «کجا؟» گفتند: «داریم رفع زحمت می‌کنیم». جواب گرفتند: «صبر کنید حالا تشریف داشتید». آن روز آزتک‌ها انتقامشان را از اسپانیایی‌ها گرفتند. گویا از تمام سپاه اسپانیایی‌ها تک‌وتوک زنده ماندند؛ همه را در دریا غرق کردند، هم آن‌ها را و هم طلاهایی که داشتند با خودشان می‌بردند.هم‌زمانِ این اتفاقات، کورتز، فرمانده اسپانیایی‌ها که رفته بود گزارشی از عملکردش به حاکم کوبا بدهد داشت با لشگر مجهزش برمی‌گشت. شرح واقعه را که شنید، با‌عجله خودش را رساند به اتحادیۀ تلکسکالا که «اگر می‌خواین کمک کنین آزتک‌ها رو ور بندازیم الان وقتشه». تلکسکالا را یادمان هست، همان‌ سرزمین بزرگ در جوار تنوشتیتلان که حکومت مرکزی نداشت و کورتز به شرط همکاری بهشان وعدۀ قدرت و مکنت داده بود. حدود 100هزار سرباز از تلکسکالا و شهرهای مجاور آماده شدند تا همراه کورتز و لشکر اسپانیایی‌ها علیه آزتک‌های ظالم وارد جنگ بشوند. کورتز هرجا که می‌رفت، به هر همسایۀ بی‌طرفی که می‌رسید، تمام زورش را می‌زد که آن‌ها را با خودش هم‌رأی کند، تا اگر حتی ارتشی برای کمک به جنگ با آزتک‌ها نمی‌فرستادند، لااقل مالیات‌ دادن به آزتک‌ها را متوقف کنند تا قوای ارتش آزتک، قوای حکومت آزتک، سست و ضعیف بشود.سقوط امپراتوریحساسیت به اوج رسیده بود، شیپور جنگ هر لحظه منتظر دمیدن بود که تویییستِ داستان به سمتی رفت که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد. اسپانیایی‌ها شاید بی‌آنکه عمدی داشته باشند، هدیۀ مخصوصشان را یک ‌بار و برای همیشه به آزتک‌ها تقدیم کردند.طاعونِ بیماری‌های همه‌گیر به جان مردم امپراتوری افتاد. امپراتوری‌ای که شاید هیچ‌وقت با مفهوم این‌شکل بیماری‌ها روبه‌رو نشده بود حالا در ارتباط با اسپانیایی‌ها با بلایی روبه‌رو شده بود که مثل تبر داشت تک‌تکشان را می‌انداخت. آبله، اوریون و سرخک ده‌ها‌ هزار نفر را کشت، ده‌ها‌ هزار نفر که خود شخص امپراتور هم جزوشان بود. آزتک طاعون‌زده مجبور بود در آن هاگیرواگیر دوباره یک امپراتور جدید انتخاب کند، کسی را به اسم «کوائوتموک» (Cuauhtémoc) انتخاب کردند. بار سنگینی روی دوش کوائوتموک بود، باید از بین مردمش زنده‌ها را بیرون می‌کشید و تجهیزشان می‌کرد، آماده‌شان می‌کرد برای جنگ. و مگر می‌شد در این اوضاع دل به جنگ داد؟ درگیری میان اسپانیایی‌ها و میزبان‌هایشان شروع شد. گاهی آزتک‌ها دست بالاتر را داشتند، گاهی اسپانیایی‌ها. اما بیشتر وقت‌ها زور کنکیستادورهای اسپانیایی می‌چربید. اسپانیایی‌ها و متحدانشان در کنار هم قدرت بیشتری از آزتک‌ها داشتند. دانه‌دانه شهرهای اطراف تنوشتیتلان به تصرف لشگر کورتز درآمد. شهر قدیمی تکسکوکو، همسایۀ شرقی تنوشتیتلان، پایگاه عملیات کورتز شد. بزرگ‌ترین آثار ادبی آزتک‌ها در همین شهر نگه‌داری می‌شد و در همین شهر بود که اسپانیایی‌ها کتاب‌خانه‌ها را به آتش کشیدند تا ردی از تمدن‌هایی که آن‌ها را گمراه و تباه می‌دانستند به ‌جا نماند.هنوز تنوشتیتلان تسلیم نشده بود. هشت ماه گذشته بود و آزتک‌ها هنوز پایتختشان را نباخته بودند. مشکل اصلی راه‌های دسترسی به تنوشتیتلان بود که کار را برای اسپانیایی‌ها مشکل می‌کرد. رسیدن به تنوشتیتلان فقط از طریق میان‌گذرهایی که وسط آب ساخته شده بود امکان‌پذیر بود، پس فقط یک صف باریک از سربازها می‌توانستند ازش بگذرند. دو طرفشان هم که آب بود و این یعنی ممکن بود کشتی و قایق‌های آزتک بهشان حمله کنند.گرفتنِ تنوشتیتلان برای اسپانیایی‌ها مسئله‌ساز شده بود. یکی دوتا حمله‌شان به شکست ختم شده بود و توپ و گلوله هم برای ورود به پایتخت جواب‌گو نبود. تا اینکه فکر دیگری به سرشان زد.ورود به تنوشتیتلان از چیزی که اسپانیایی‌ها فکر می‌کردند پیچیده‌تر شده بود و کلافه‌شان کرده بود. نقشه کشیدند حالا که نمی‌توانند وارد شهر بشوند، ارتباط تنوشتیتلان را با بیرون قطع کنند. میان‌گذرها را مسدود کردند، اطراف تنوشتیتلان را محاصره کردند و جلوی هر شکل رفت‌وآمدی را گرفتند تا آزتک‌ها را به زانو دربیاورند. تنوشتیتلان بدون ارتباط با بیرون، مگر چقدر می‌توانست دوام بیاورد؟ و بعد از مدتی، دوباره از طریق میان‌گذر اصلی تنوشتیتلان به شهر حمله کردند. آزتک‌ها با هر آن‌ چیزی که برایشان مانده بود جنگیدند. هر کسی که می‌توانست، هرکس هنوز می‌توانست سلاح به دست بگیرد در این جنگ شرکت کرد تا از شهر و جزیره‌شان محافظت کنند. به نتیجه فکر نمی‌کردند، نمی‌خواستند کم بیاورند. خیابان‌ها، معبدها، خانه‌ها، این‌ها مال خودشان بود، خودشان برای ساختنشان عرق ریخته بودند و حالا نمی‌خواستند جلوی لشکر مهاجم اسپانیایی‌ها وا بدهند.آزتک‌ها شکست خوردند، اما هیچ‌وقت تسلیم نشدند. حتی وقتی اسپانیایی‌ها و متحدانشان وارد تنوشتیتلان شدند، سه‌ هفتۀ دیگر طول کشید تا بتوانند از پس ارتش آزتک بربیایند. و آن‌موقع بود که چهارروزه شهر را غارت کردند و سوزاندند و کشتند. هزاران نفری هم که هنوز زنده بودند فرستاده شدند به تلکسکالا تا آنجا قربانی بشوند.تنوشتیتلان بالاخره به چنگ کورتز و ارتشش درآمده بود و پروژۀ بزرگ احداث اسپانیای نو (New Spain) در سرزمین‌هایی که در خاک آمریکا تصرف کرده بودند یک قدم دیگر به واقعیت نزدیک‌تر شد. امپراتور آزتک، آخرین و یازدهمین امپراتور آزتک‌، کوائوتموک، هم دستگیر و شکنجه و اعدام شد. از خود مردم آزتک هم بیشتر بچه‌ها و سالمندان جان سالم به در برده بودند. ماندند تا کسانی باشند که فرهنگ و خاطرات آزتک را به نسل‌های بعد منتقل کنند.مدتی بعد از سقوط تنوشتیتلان، اسپانیایی‌ها ساختار سیاسی جدیدی در آمریکای مرکزی پیاده کردند و شیوه‌ای شبیه اروپا برای اداره‌اش پیش گرفتند. به شهرهای اطراف پیغام فرستادند که از امروز باید مالیاتتان را به ما بپردازید. «بیاید زیر پرچم اسپانیای نو تا در امان بمونید». یواش‌‌یواش چیزهایی که در مزوآمریکا وجود داشت با نسخه‌های مسیحی جایگزین شد. آموزش عمومی و همگانی آزتک‌ها جایش را به آموزش‌های کلیسایی داد که فقط به افراد محدودی تعلق داشت. معبد بزرگ تنوشتیتلان متروک شد و کلیسای جامعی ساختند که تبدیل به پرستش‌گاه اصلی شهر شد. معبد تنوشتیتلان با همۀ عظمتش چنان زیر پوشش خاک و گیاه فراموش شد که تا قرن 20 میلادی گم‌وگور شده بود و کسی نمی‌دانست کجاست.نیمۀ نسبتاً پر لیوان این بود که در این مستعمره‌های جدید دیگر کسی قربانی نمی‌شد. کورتز این مراسم را ممنوع اعلام کرد، اما نیمۀ خالی را هم نمی‌شود ندید. با کشف نقره، هزاران نفر از مردم بومی آزتک، موقع کار اجباری در معادن جانشان را از دست دادند و این ‌بار قربانی خدایی به اسم اقتصاد شدند. تنوشتیتلان هم تغییر اسم داد، اسمش شد «مشیکو تنوشتیتلان» یا همان مکزیکو تنوشتیتلان. شهری که امروز مکزیکوسیتی، پایتخت مکزیک، است. مردم آزتک به خودشان می‌گفتند: «مشیکا» (Mexica) که گویا هم‌ریشه ‌است با کلمه‌ای که معنی «ماه» می‌دهد. اسپانیایی‌ها این اسم را از روی این مردم روی شهر گذاشتند.از بین تمام شهرهای منطقه، شاید تلکسکالا، همان اتحادیه‌ای که با کورتز هم‌دست شد و کورتز هم بهشان وعدۀ جاه‌وجلال داد بیشتر از بقیه شانس آورد. تلکسکالا جزو شهرهایی شد که حتی پیوندهایی هم با اسپانیایی‌ها درش به وجود آمد و نجیب‌زاده‌های دورگه‌ای را به اسپانیای نو تقدیم کرد. معرفی شکلات، تنباکو و گوجه‌فرنگی به خیلی از ملت‌های اروپایی کاری بود که از همین تلکسکالا شروع شد و ادامه پیدا کرد.اسپانیایی‌ها بعد از فتح امپراتوری آزتک، خیلی زود متحدان بومی‌شان را فراموش کردند و موقع نوشتنِ کتاب‌های تاریخ، هیچ یادی ازشان نکردند. کنکیستادورهای اسپانیایی موفقیتشان را مدیون توان فیزیکی، سلاح‌ها‌یشان و البته خواست خدا دانستند. هر بلایی سر مردم آوردند، هر تغییری که در فرهنگ و دین آزتک‌ها دادند و تمام جنگ‌ها و خرابی‌هایی که به بار آوردند را چیزی جز برکت و منفعت نشان ندادند و خودشان را پیش خدا روسفیدترین آدم‌ها ‌دانستند.وقتی تمام عمر در گوشَت بخوانند کسی که دینش مثل تو نیست و مثل تو فکر نمی‌کند جایش در آتش جهنم است، اگر به خوردت بدهند که باوری که داری، تنها باور راستین است و تو وظیفه داری که بقیه را هم با خودت وارد بهشت کنی، آن ‌موقع ‌است که اگر یک‌خورده پایت بلغزد و اختیار عقلت را دست دیگران بدهی، به هر کاری دست می‌زنی تا دیگران هم دین و باورت را بپذیرند. ته دلت هم خوشحال و مطمئن، که داری جهان را نجات می‌دهی. کی می‌تواند دیگر با تو مخالفت کند؟رسیدیم به آخر داستان. امپراتوری آزتک هم با همۀ ماجراهایش، سرآخر نتوانست بیشتر از این مقاومت کند و در سال 1521 از پا افتاد. اسپانیایی‌ها از نارضایتی مردم استفاده کردند تا علیه حکومت متحدشان کنند. آبله و بیماری‌های دیگر هم عدۀ خیلی زیادی از مردم را تلف کرد. اما ما نباید نقش خود آزتک‌ها را در از بین رفتن امپراتوری‌شان نادیده بگیریم. آزتک‌ها اگر نظام متمرکز و باهوش‌تری داشتند، اگر جواب نارضایتی مردم و مشکلاتشان را با آرامش و از راه صلح می‌دادند، یا اگر همدلی بیشتری بین مردم به وجود می‌آوردند احتمالاً اسپانیایی‌ها هم نمی‌توانستند این‌قدر راحت به مرزهایشان برسند و از خاک خودشان متحد پیدا کنند.اما رهبرهای آزتک به جای شنیدن صدای معترض‌ها، با زور و ترس انداختن به جان مردم، حکومت را پیش بردند، و غافل بودند از اینکه ‌روزی هم می‌رسد که شهرهای دورتر طغیان کنند، یک روز می‌رسد که مردم سرزمینت با غریبه‌ها هم‌صدا ‌شوند، یک روز که دیگر کسی از ترس چماق در خانه نمی‌ماند. از اولین حکومت‌ها تا همین امروز، این اتفاق هزار بار تکرار شده. همه هزار بار سرنوشت گذشته‌ها را شنیده‌اند و با این‌حال خودشان را همان حکومتی می‌دانند که تا ابد ماندگار است. فکر می‌کنند با بقیه فرق دارند ولی ندارند. اگر دستگاهت دستگاه زور باشد، اگر تا امروز به سرنوشت آزتک‌ها دچار نشده باشی، فردا می‌شوی.https://paragraphpodcast.ir/https://castbox.fm/vd/337390709</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 01:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوزده: آزتک‌ها (بخش اول: بوی خون)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%AA%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-ol53uh0tjtuu</link>
                <description>عروسی دختر پادشاه است... وسط‌های مراسم، مهمان‌ها می‌بینند عروس‌خانوم بالاخره بعد از یک غیبت طولانی از حجلۀ داماد بیرون می‌آید. آرام، با لباسی که رویش لکه‌های خون نشسته، لباس باشکوهش دیگر مثل اول مراسم قشنگ به تنش اندازه نیست. عروس می‌آید سمت پدرش. پادشاه با عشقِ بی‌نهایت به دخترش نگاه می‌کند، اما این کسی که جلویش ایستاده دخترش نیست... هست... نه، نیست... یکی است که پوست دخترش را تنش کرده.مقدمهخب، بعد اولمک‌ها و مایاها و چرخ‌هایی که در آمریکای مرکزی زدیم، نوبتی‌ هم باشد نوبت آزتک‌هاست. مردمی که در یک دورۀ نه چندان طولانی، خروار خروار قصه و ماجرا از خودشان به جا گذاشتند و ما را در دنیای عجیب‌وغریب و صدالبته خشن خودشان رها کردند.موقعی که کار روی محتوای این اپیزود را شروع کردم، کمی که جلو رفتم، فهمیدم این مردم با اینکه فقط حدود 200 سال از تاریخ سهم برده‌اند، ولی داستانشان را نمی‌شود فقط در یک اپیزود تعریف کرد. نه که نشود‌ها، می‌شود ولی حیف می‌شود. این شد که تصمیم گرفتم شاخ‌‌وبرگ‌های ماجرایشان را کمتر حذف کنم و بخش داستانشان را در دو تعریف کنم. این اولین اپیزود از داستان مردم آزتک است که عنوانش هست: «بوی خون». دومین بخش را هم همین‌جا در همین سایت می‌توانید پیدا کنید. و بگذارید همین‌جا این هشدار را بدهم که در یک‌جاهایی از این دو اپیزود، و به‌خصوص بخش دوم، یعنی اپیزود بیست، خون و خشونت بازیگران اصلی قصه‌اند. پس تشخیص اینکه شنیدنش با صدای بلند پیش بچه‌ها مناسب است یا نه، با خودتان.در این دوتا اپیزود می‌‌خواهیم از سومین عضو خانوادۀ مزوآمریکا بگوییم، از آزتک‌ها، از شروع افسانه‌ای‌شان تا ظهور تمدن و امپراتوریِ آن‌ها، و بالاخره سقوط و پایان غم‌انگیز روزگارشان. سراغ سیاست و فرهنگ و اقتصادشان می‌‌رویم، از دستاوردهای نظامی‌شان می‌گوییم، و سعی می‌کنیم اگر شد بفهمیم در خمیره و نهاد این مردم چه بوده که آن‌ها را به چنین امپراتوری مسلط و بانفوذی در منطقه‌شان تبدیل کرده.آزتک‌ها شاید عجیب‌ترین مردم آمریکای مرکزی بودند، با کلی داستان و ماجرا که «خشونت» مهم‌ترین چاشنیِ همۀ آن‌هاست. این اولین بخش از داستان دوقسمتی آزتک‌هاست.برای شروع، شاید اولین سؤالمان این باشد که این‌دفعه می‌خواهیم به کدام نقطۀ آمریکای مرکزی سر بزنیم. اما خب از این بابت لازم نیست نگران باشیم، چون مقصد این اپیزودمان جای جدیدی نیست و از قبل می‌شناسیمش. داستان‌ ما با تمدن‌های مزوآمریکا از همین‌ نقطه شروع شد. حدود 1200 سال پیش از میلاد مسیح، با اقوام اولمک. اپیزود 16 را یادتان می‌آید؟ ما همین‌‌ حوالی با اولمک‌ها نون و آووکادو خوردیم، در شهرهایشان لاونتا (La Venta) و سن‌لورنزو (San Lorenzo) قدم زدیم. پس یک ‌بار دیگر برگشته‌ایم به جنوب‌غرب خلیج مکزیک و می‌خواهیم داستانمان را این‌ بار تقریباً از 1200 سال بعد از میلاد مسیح، در همان خاک پی بگیریم. پس به‌عبارتی می‌خواهیم از تمدنی بگوییم که 2400 سال بعد از اولمک‌ها به وجود آمده. 2400 سال! یعنی تقریباً معادل فاصلۀ عصر هخامنشیان تا امروز ما... اولین نتیجه‌ای که همۀ ما احتمالاً از این فاصلۀ زمانی می‌گیریم این است که پس شکی نیست که آزتک‌ها باید خیلی پیشرفته‌تر باشند نسبت به اولمک‌ها. درست است؟ از آن گذشته، اطلاعاتمان؛ حدس ما این است که عملاً نباید چندان نقطۀ مبهم و ندانسته‌ای از این مردم وجود داشته باشد دیگر، نه؟ خب... خبر خوب اینکه: بله، ما اطلاعات زیادی از آزتک‌ها داریم. اما بگذارید خبر بد را هم بگویم: جمله‌ای که گفتم یک قید داشت که نگفتم: ما فقط «به‌نسبت» اطلاعات زیادی از آزتک‌ها داریم... چون حقیقتش این است که از پیش از تأسیس تمدنشان چیزهای خیلی کمی می‌دانیم. چرا؟ به همین دلیل ساده که یکی از پادشاهانشان دلش خواسته تمام تاریخچه و پیشینۀ این مردم را بسوزاند. بله! و خب دوباره خبر خوب اینکه خوشبختانه یک پادشاه دیگر‌ گروه بزرگی را استخدام کرده و توانسته بخش بزرگی از تاریخشان را ریکاوری و بازیابی کند. پس چرا هنوز اطلاعاتمان ازشان این‌قدر کم است؟ چون الکی خوشحال شدیم. وقتی پای اسپانیایی‌ها رسید به آمریکای مرکزی، بیشتر کتاب‌هایشان را یک‌جا ریختند در پیت و آتیش زدند و کتاب‌ها دود شدند رفتند هوا. تاریخ و گذشتۀ دورِ آزتک‌ها، بیشتر از دل اسطوره‌ها و افسانه‌هایی جمع شده که کشیش‌های اسپانیایی از زبان مردم محلی شنیده‌ بودند.آزتک‌ها در جست‌وجوی خانهخب دیگر، کمی با خودِ این مردم آشنا شویم. آزتک‌ها اصالتاً اهل دشت‌هایی بودند که امروز و بر اساس نقشه‌های سیاسی در شمال مکزیک قرار دارد. در قصه‌ها آمده که این مردم داشتند در سرزمین افسانه‌ای آزتلان (Aztlán) زندگی‌شان را می‌کردند که یک ‌روز، خدای بزرگشان هویچلی‌لاپوچلی (Huitzilopochtli) بهشان دستور می‌دهد: «پاشید از اینجا مهاجرت کنید به یه جایی که هم آب‌وهوای بهتر داشته باشه، هم زمین حاصل‌خیزتر، برید اونجا حالش رو ببرید». هویچلی‌لاپوچلی، خدای بزرگ آزتک‌ها، خدای خورشید بود. داستان ما از نقطه‌ای شروع می‌شود که آزتک‌ها به دستور هویچلی‌لاپوچلی تصمیم به مهاجرت از خاستگاهشان، آزتلان، می‌گیرند تا طی ده‌ها سال دنبال سرزمینی بگردند که خداوند بهشان وعده داده بود. روال روتین کارشان این بود: هر چند سال ‌یک ‌بار می‌رسیدند به یک جایی، مدتی در آن مستقر می‌شدند و دوباره راه می‌افتادند تا برسند به آن سرزمین موعود. راهب‌ها که با هویچلی‌لاپوچلی در ارتباط بودند، هر بار بسته به شرایط اقلیمی و اینکه خاک و موقعیت سرزمینی که بهش رسیدند چه‌جوری است، تعریفشان را از مقصد نهایی عوض می‌کردند. هر بار، وقتی کاروانشان می‌رسید ـ به جایی که ظاهراً همه‌چیز روبه‌راه بود ـ می‌گفتند: «به‌به این هم همون‌جایی که هویچلی‌لاپوچلی قولش رو داده بود. ببینین چقدر قشنگه!» بعد که یک‌هو یک چیزی می‌شد، تقّش در می‌آمد که مثلاً خاکش به درد کشاورزی نمی‌خورد یا بارانش کافی نیست، می‌گفتند: «خب ببینین تا اینجا رو خوب اومدیم، ولی سرزمین اصلیه یخده جلوتره!» این خلاصۀ چند سال مهاجرت و خانه‌‌به‌دوشی این مردم بود. هرکدام از این جابه‌جایی‌ها هم یک تأثیری روی زندگی و فرهنگشان می‌گذاشت که گرچه شاید اولش معلوم نبود، به مرور اخلاق و ویژگی‌های آزتک‌ها را شکل می‌داد.روایت داریم یک ‌بار آزتک‌ها در مسیر پیدا کردنِ شهر موعود، به جای خیلی قشنگی رسیدند، همه‌چیزش عالی؛ خوش‌منظره، کنار رودخونه، تروتمیز. رهبر دینی آزتک‌ها، راهب بزرگ، اینجا را که دید تصمیم گرفت به شکرانۀ این آب و خاک خوب معبدی بسازند برای زیارت هویچلی‌لاپوچلی. یک سد هم پای معبد درست کردند که بشود داخلش آب رودخانه را جمع کرد و بعداً به کارش گرفت. همین سدّ و آبی که پشتش جمع شد، پای یک‌سری حیوان مثل مرغابی وحشی، مرغ مگس‌خوار و یکی دو نوع ماهی را هم به منطقه باز کرد. آزتک‌ها که خب اصلاً انتظار نداشتند این‌همه غذای خوشمزه با پای خودشان بیایند دم محل زندگی‌‌شان، کلی ذوق کردند. معبد حاضر، غذا حاضر، کجا برویم بهتر از اینجا؟از این ماجراها خیلی نگذشته بود که یک شب، وقتی همه خواب بودند، رعدوبرق مهیبی همه را از جا پراند... صبح که ملت پا شدند بروند سر کاروبارشان، فهمیدند صاعقۀ دیشب، یک عده از مردم را کشته. چه کسانی را؟ همان‌هایی که زندگی در نازونعمت به دهنشان مزه کرده بود و کلاً فراموش کرده بودند هنوز به سرزمین موعودِ هویچلی‌لاپوچلی نرسیده‌اند. برق آسمان سینه‌شان را شکافته بود و قلبشان از بدنشان بیرون افتاده بود... این واقعۀ وحشتناک یکی از اساسی‌ترین درس‌ها را به آزتک‌ها داد: اینکه در برابر غضب خدای بزرگ، هویچلی‌لاپوچلی، باید خون ریخته شود. خشم هویچلی‌لاپوچلی فقط با تقدیم قلب تپیندۀ آدمیزاد فروکش می‌کند. امروز تاریخ‌شناسان و پژوهشگران، ریشۀ این اسطوره را درگیری خونینی می‌دانند که بین دو گروه از مردم آزتک، برای رهبری قبیله درگرفته بود و نه رعدوبرقی که جگر آدم را دربیاورد.بله، خلاصه آزتک‌ها با همۀ دلبستگی‌ای که به آن شهر و دیار پیدا کرده بودند، دوباره مجبور شدند چمدان‌ها را ببندند و مهاجرتشان را پی بگیرند. راه افتادند و این ‌بار دیگر قسم خوردند تا وقتی هویچلی‌لاپوچلی، سرزمین موعود را نشانشان ندهد به هیچ‌‌ خاکی دل نبندند. رفتند و رفتند تا رسیدند به یک دریاچه‌، دریاچۀ تمیزِ قشنگِ خوش‌آب‌وهوایی که اسمش بود دریاچۀ تکسکوکو (Texcoco). از اینجا با رسیدن به تکسکوکو است که ما بالاخره یک چندتایی سند مکتوب تاریخی از مردم آزتک پیدا می‌کنیم. پس یادمان باشد تا اینجا همه‌اش قصه و روایت‌های سینه‌به‌سینه بود. آزتک‌ها تقریباً به شرق دریاچۀ تکسکوکو رسیده بودند. زمین‌های اطراف را که دیدند، دل از کفشان رفت. هی از راهبا‌نشان می‌پرسیدند: «همین‌جاست دیگه؟ اون سرزمین موعودی که هویچلی‌لاپوچلی می‌خواد ما توش زندگی کنیم اینجاست، نه؟ بگین آره تو رو خدا»، که روحانی‌هایشان گفتند: «بله، همین‌جاست. ولی...» هنوز حرف از دهن این راهب‌ها درنیامده بود که دیدند اُه اُه یک مشکلی وجود دارد. چی؟ یک تمدن بزرگ‌تر و پیشرفته‌‌تر، قبل از آن‌ها کنار دریاچه، شهر و زندگی‌ خودش را ساخته بود. نظام فئودالی. معبدهای بزرگ. این‌ها دیگر که‌ بودند؟ جواب این سؤال را آزتک‌‌ها نمی‌دانستند، ولی ما این مردم ساکن شرق دریاچه را از قبل می‌شناسیم‌. اینجا شهر تئوتیواکان است. یادتان هست اسمش را کجا شنیده بودیم؟ در اپیزودهای هفده و هجده، مربوط به مایاها. یک شهری بود که به سرزمین مایاها حمله کرد و قصۀ تاریخ مایاها را یک تکانی داد. همین شهر بود، تئوتیواکان. حالا آزتک‌ها رسیده بودند آنجا، خسته، غریب، بی‌خبر از اصول و قواعد بازی.بین مردم تئوتیواکان مفهوم «مالکیت زمین»‌ به وجود آمده بود و معنی داشت، یعنی هر تکه‌ زمین مال یک نفر یا یک گروه بود، ولی آزتک‌‌ها این چیزها سرشان نمی‌شد که. آمدند و گفتند: «یالله، داداش‌ها یک‌کم جمع‌تر بشینین ما هم جا شیم.»یک‌سری مهاجر تازه‌وارد که معلوم نیست سروکله‌شان از کجا پیدا شده بود، آمده‌ بودند و می‌خواستند خاکت را باهات شریک شوند. آقا چی؟ کجا؟ کی هستید اصلاً؟ هیییچ، اصلاً جوابی نشنیدند! آزتک‌‌ها یک‌دفعه غضب هویچلی‌لاپوچلی را دیده بودند. بسشان بود. دیگر این‌دفعه نایستادند جواب تئوتیواکانی‌ها را بدهند، همان‌جا دست‌به‌کار ساختن یک شهر شدند و دورش را هم خیلی سریع دیوار کشیدند. عجالتاً یکی از جنگجویان قابلشان را هم به‌عنوان رهبر انتخاب کردند که بی‌رئیس نمانند. این رهبر یک ویژگی اساسی داشت که چه بود؟‌ جنگاوری، سلحشوری. این شد رسمی که از آن به ‌بعد درمورد تمام رهبران آزتک اجرا شد، رسمی که کمک کرد آزتک‌ها به‌شدت از نظر نظامی و استراتژیک قدرتمند بشوند.رهبر آزتک که خودش آدم اهل نبرد و رزمنده‌ای بود، مردمش را مکلف کرد تا برای دفاع از خودشان سلاح بسازند و جنگیدن را یاد بگیرند. مهمان ناخواندۀ منطقه بودند و می‌دانستند دیر یا زود، همسایه‌ها علیهشان دست‌به‌یکی می‌کنند. مرد، زن، بچه، کوچک و بزرگ باید یاد می‌گرفتند از هر چیزی برای دفاع از خود و قبیله‌شان استفاده کنند. و خب پیش‌بینیِ آزتک‌ها اشتباه هم نبود. خیلی نگذشته بود که شهرها و قبیله‌های اطراف، تلاش کردند با چند حملۀ ناگهانی آزتک‌ها را از منطقه بیرون کنند، ولی آمادگی آزتک‌ها به‌ کارشان آمد و هر بار می‌توانستند حمله‌ها را دفع کنند. حتی یک ‌بار سربازان آزتک به شبیخون همسایه‌هایشان شبیخون زدند، تعدادی سرباز را اسیر کردند و با خودشان داخل حصار شهر آوردند، بعد با خنجر سینه‌شان را دریدند و قلبشان را زنده و تپنده درآوردند. و این قلب هدیه به که بود؟ آفرین، هویچلی‌لاپوچلی.اما خب با همۀ این‌ها واقعیت این است که منطقه برای آزتک‌ها امنیت نداشت. بعد از اینکه در چند جنگ، دمار از روزگار همسایه‌هایشان درآوردند، گفتند: «خب اگه واقعاً از بودنِ ما خوشحال نیستین، می‌ریم.» می‌دانستند همیشه که نمی‌توانند با همۀ سرزمین‌های دور و اطرافشان دربیفتند. این شد که یک ‌بار دیگر هم هویچلی‌لاپوچلی نظرش را برای تعیین سرزمین موعود آزتک‌ها تغییر داد.این‌دفعه بزرگان آزتک گفتند: «بیاین یه کار جدید بکنیم». چندتا نمایندۀ دیپلماتیک فرستادند به جای بعدی‌ای که می‌خواستند بهش مهاجرت کنند، به سرزمین‌های کُل‌واکان (Culhuacan) در جنوبدریاچۀ تکسکوکو. نماینده‌ها رفتند پیش پادشاه کُل‌واکان. «سلام، یه زمین به ما می‌دین، یه گوشه‌اش زندگی کنیم؟» پادشاه گفت: «سلام، بله که می‌دم. بیا این زمین به‌دردنخورهامون مال شما.» برد یک جایی را نشانشان داد خشک، بایر، پر از مار و جانور. گفت: «همینه، می‌خواین؟» آن‌ها هم گفتند: «آره دیگه، چاره‌ای نیست همین رو بدین.» بعد همگی آمدند و در همین برهوت جدید، مدت شروع به کار کردند. خاک را به خدمت خودشان درآوردند، زراعت کردند و زندگی‌شان را پیش بردند.اما هویچلی‌لاپوچلی که طی این سال‌ها در مقام خدایی ارتقا هم پیدا کرده بود و حالا دیگر به‌جز خدای خورشید، تبدیل به خدای قربانی (انسانی)‌ و جنگ هم شده بود، با این شهر جدید خیلی حال نمی‌کرد. همین که می‌دید مردم آرام‌آرام تلاش می‌کنند، دست هم را می‌گیرند، کشاورزی و آرامش... این لوس‌بازی‌ها حوصله‌اش را سر می‌برد. نازل شد به یکی از مراجع عالی‌قدر روحانیت که «اگه می‌خواین آزتک تبدیل بشه به قدرت منطقه و سری تو سرها دربیاره، این‌جوری نمی‌شه. برین بریزین تو قصر پادشاه کُل‌واکان و بگین ما می‌خوایم برای بزرگ قبیله‌مون هویچلی‌لاپوچلی زن بگیریم. دختر چی داری تو دست‌وبالت؟» راهب آزتک‌ها گفت: «آخه شما خدایی، زن می‌خوای چی ‌کار؟» جواب داد: «هیسس... همین که گفتم».چند وقت بعد، یک دسته از بزرگان آزتک رفتند در دربار کُل‌واکان و گفتند اگر دنبال دردسر نمی‌گردید، دختر پادشاهتان را بدهید که عروس ما بشود. می‌خواهیم با بزرگ‌مان هویچلی‌لاپوچلی‌مان ازدواج کند. پادشاه «کل هواکان» هم ندیده نشناخته گفت: «قبوله، این دخترمه، ببریدش». رسم نبوده تحقیق محلی کنند انگار.خلاصه شب عروسی رسید. شاهزاده خانوم که هزار تا رویا در سرش داشت را با لباس عروس آوردند به مراسم. طفلی هی چشم می‌گرداند شاید آقا داماد، هویچلی‌لاپوچلی، را بین جمعیت پیدا کند، اما خبری نبود. راهب‌ها آمدند دستش را گرفتند که «بیا بریم، شوهرت این‌جا نمیاد که ملاقات اولی، در معبد منتظرته». عروس خانوم را بردند در معبد. اما آنجا چهار راهب لباس‌های عروس را درآوردند و راهب پنجم خنجرش را برد در آسمان و سینۀ دختر بیچاره را شکافت. قلب گرم و زندۀ عروس تقدیم به خدای بزرگ، هویچلی‌لاپوچلی، شد.آن شب، وسط مراسم یکی از راهب‌ها پوست عروس‌خانوم بیچاره را تن کرد و رفت پیش بابای عروس. چه مرضی داشت نمی‌دانم، ولی چیزی که همه دیدند دل‌خراش‌ترین تصویری بود که در زندگی‌ شاهدش بودند.پادشاه کُل‌واکان از این نمایش وحشت پس افتاد. دستور داد مردم کُل‌واکان هر آزتکی‌ای که می‌بینند را به انتقام این خونِ ریخته، بکشند. والا چیزهایی که می‌گویم و در روایت‌های آزتکی هست همین‌قدر که وحشتناکه، عجیب هم هست. نمی‌دانم این هویچلی‌لاپوچلی چه‌جوری فکر این کارها را در کلۀ روحانیون آزتکی می‌انداخته. تأثیر موادی، چیزی بوده که این احوال بهشان دست می‌داده یا نه، نمی‌دانم. درهرصورت جنگی شروع شد که در آن آزتک‌ها به‌سختی از لشکر چندبرابر بیشترِ کُل‌واکان شکست خوردند و آدم‌های زیادی کشته شدند. هرکدام که زنده ماند هم دمش را گذاشت روی کولش و فرار کرد از آنجا. باید می‌رفتند، می‌رفتند جایی که همسایه‌ای نداشته باشند، چون دیگر هیچ دولت‌شهری اجازه نمی‌داد آزتک‌ها همسایه‌شان بشوند.محل کاکتوس روی سنگبهترین جا برایشان جزیر‌ه‌‌ای بود وسط دریاچۀ تکسکوکو، آنجا دست کسی بهشان نمی‌رسید. یک تفأل زدند به هویچلی‌لاپوچلی و ندا آمد که «ایهاالناس، دل قوی‌ دارید که مهاجرتتون به آخرهای راهش نزدیک شده و دیگه خیلی چیزی نمونده به اون مقصد نهایی برسید». هویچلی‌لاپوچلی برای اینکه خاطرشان جمع شود، نشانی اصلی شهرشان را هم گفت. «بگردید دنبال یه تخته‌سنگ بخصوصی که روش یه کاکتوس دراومده، یه عقاب هم لونه کرده روش و داره ماری رو می‌خوره. اون‌جا شهر خودتون رو بسازید». باید دنبال چه می‌گشتند پس؟ یک تخته سنگ که ازش کاکتوس بیرون زده باشد، بعد روی همان سنگ یک عقاب که دارد مار به نیش می‌کشد. توانستید تصور کنید؟ نتوانستید؟ خب ول کنید. طرح روی پرچم مکزیک را نگاه کنید، متوجه می‌شوید.جدا نیفتیم از رفیق‌هایمان، آزتک‌ها گفتند: «حله»، نشانه را به هم گفتند و شروع کردند به جست‌وجوی چنین جایی. آن‌قدر گشتند که دقیقاً همان نقطه را پیدا کردند و شهر جدید و درواقع اولین شهر اصیل آزتک‌ها این‌جوری ساخته شد. اسمش را هم گذاشتند تنوشتیتلان (Tenochtitlan). تنوشتیتلان که معنی‌اش می‌شود: «محل کاکتوس روی سنگ» ساخته شد و بالاخره دوران سرگردانی و بی‌‌خانمانی آزتک‌ها در سال 1325 میلادی به پایان رسید. دقت کردید که تا اینجا تقریباً هیچ تاریخی گفته نشده بود، چون برای این چیزهایی که خواندیم واقعاً نمی‌شود تاریخی گفت و سندی هم در دسترس ما نیست.خدای بزرگ، هویچلی‌لاپوچلی، بالاخره انگار این مردم را از آلاخون‌والاخون بودن درآورده بود. بهشان دستور داد در همین جزیره شهرشان را بسازند و با وعدۀ اینکه حکومت تمام سرزمین‌های اطراف دریاچه روزی به شما می‌رسد خوشحالشان کرد. آزتک‌ها معبدی پیشکش به هویچلی‌لاپوچلی ساختند و سکونت‌شان را جشن گرفتند.جزیرۀ تنوشتیتلان بین سه‌ پادشاهی بزرگ‌ محصور شده بود. پادشاهی شرقی، هم‌اسم دریاچه، اسمش تکسکوکو بود. در جنوب پادشاهی «کُل‌واکان» بود که آزتک‌ها بعد از آن فاجعه‌ای که درش راه انداخته بودند تازه ازش فرار کرده بودند. و در غرب هم پادشاهی بزرگ آزکاپوتزالکو (Azcapotzalco) بود. با همه‌شان تقریباً کار داریم و اسمشان را زیاد می‌شنویم. هرکدام از این پادشاهی‌ها آن زمان روی چندین شهر و شهرک کنترل داشتند و قدرت و نفوذ زیادی در منطقه داشتند. آزتک‌ها اما از آن‌طرف یک گروه جمع‌‌وجور از آدم‌هایی بودند که هیچ‌کس دوستشان نداشت و در یک شهر، وسط یک جزیره جمع شده بودند و می‌خواستند زندگی‌شان را سروسامان بدند. برایشان مثل روز روشن بود که نه پشتوانۀ کشاورزی، نه نظامی و نه قوای سیاسی‌شان جوری نیست که بخواهند در برابر هیچ‌کدام از این پادشاهی‌های بزرگ‌تر ادعایی داشته باشند. به‌خاطر همین تصمیم گرفتند فعلاً به زندگی ساکت و کم‌هیجانشان بچسبند، به این امید که موقع ترقی که شد هویچلی‌لاپوچلی خودش بهشان گرا می‌دهد. پس اواسط قرن 14 میلادی، یعنی وقتی اروپا دارد ‌کم‌کم برای رنسانس آماده می‌شود، آزتک‌ها تصمیم گرفتند زندگی بدوی شکارچی‌گردآورندگی پیشه کنند و با کشاورزی و کسب ارزاق، زندگی بگذرانند.پایان زندگی قبیله‌ای، شروع پادشاهیمدتی گذشت. کم‌کم کم‌کم آزتک یک‌قدری جان گرفت و منطقه داشت به آرامشی نسبی عادت می‌کرد. آزتک‌ها توانسته بودند با همسایه‌هایشان وارد تجارت و مبادلۀ میوه‌ها و محصولات زراعی‌ بشوند. این‌جوری هم می‌توانستند ابزار و وسیله‌هایی که در شهر خودشان پیدا نمی‌شد را وارد کنند، هم از آن مهم‌تر به همسایه‌های قدرتمندشان این پالس را بدهند که «ببینین ما چه بی‌آزاریم. ببینین چه خوبیم. ببین ما رو».تا اینکه همسایۀ غربی آزتک‌ها، سرزمین آزکاپوتزالکو، گفت: «بله دیدیمتون اتفاقاً. و راستش می‌دونین چیه؟ ما از همۀ شهرهایی که می‌بینیم مالیات می‌گیریم. چطور شما تا الان یه قرون مالیات ندادین؟ یالا!» بله، مالیات سنگینی به آزتک‌ها بست که از این‌به‌‌بعد باید فلان مقدار از محصول کشاورزی‌‌شان ـ که عمده‌اش هم ذرت بود ـ را به جای مالیات بپردازند. ای بابام هی! آزتک‌ها دست‌به‌سینه و مؤدب رفتند قصر پادشاه آزکاپوتزالکو که «ببخشید، غلط کردیم تا الان مالیات نمی‌دادیم، همین که شما ما رو می‌بینی خوبه، ولی می‌شه یه‌خورده این مالیاته رو کمتر کنین؟ نمی‌تونیم والا، وسعمون نمی‌رسه». اما پادشاه آزکاپوتزالکو که نه اهل نرمش بود نه اهل بخشش، گفت: «کمش کنم، ها؟ کم که نمی‌کنم هیچ، بیشترش هم می‌کنم».مالیات آزتک‌ها ظاهراً یک‌هو چنان کمرشکن شد که دیگر حتی ثروتمندان و اشراف هم غذای کافی برای خوردن نداشتند. هیچ کار دیگری هم از دستشان برنمی‌آمد؛نه قدرت نظامی‌شان می‌‌چربید، نه امتیازی داشتند که بقیه لنگش باشند. سربه‌زیر اما کینه‌به‌دل گفتند چشم و برگشتند و خراج‌گزار پادشاهی آزکاپوتزالکو شدند.شاید اگر پادشاه آزکاپوتزالکو با آزتک‌ها چنین رفتاری نمی‌کرد بقیۀ داستانمان از این‌جا جور دیگری پیش می‌رفت، اما فشاری که این مالیات سنگین به آزتک‌ها آورد، بذر کینه و شرارت را در دلشان کاشت. مثل خیلی از بزه‌کارها و سایکوهایی که وقتی گذشته‌شان را نگاه کنی، می‌بینی چه بلاهایی سرشان آمده، تغییر مسیر آزتک‌ها از همین‌جاها شروع شد. آن‌ها فهمیدند باید خیلی سریع نظام سیاسی خودشان را دگرگون کنند تا دیگر در برابر همسایه‌ها دست‌خالی نباشند. فهمیدند قبیله‌گرایی دیگر جواب نمی‌دهد. پس با نگاه به سیستم فئودالی همسایه‌های قدرتمندشان، خودشان هم این روش را پیاده کردند: یک پادشاه در رأس، شورایی از اشراف و بزرگان که کنترل و مدیریت بخش‌های بزرگی از قلمرو را دارند در جایگاه دوم، و بعد از آن‌ها هم نجیب‌زاده‌هایی که به نواحی کوچک‌تر مسلط‌اند.خب تا اینجا قبول، اما چه کسی باید پادشاه می‌شد؟ آزتک‌ها قبل از اینکه پادشاه را انتخاب کنند، از خودشان پرسیدند که اصلاً پادشاه خوب چه شکلی است؟ راحت‌ترین جواب به این سؤال این بود: پادشاه باید تجسم‌یافتۀ خدای بزرگ هویچلی‌لاپوچلی روی زمین باشد. سایۀ خدا بر زمین. قوی، باهوش و از همه‌مهم‌تر یک جنگجوی خوب.پادشاهِ این مردمِ جنگ‌طلب قرار نبود بر اساس مهارت سیاسی یا اقتصادی انتخاب بشود، اینکه جنگاور و استراتژیست نظامی لایقی باشد از همه‌چیز مهم‌تر بود. و همان‌طور که بعداً هم می‌بینیم، پادشاه‌های آزتک مسائل را با تفکر نظامی حل می‌کردند به جای اینکه بخواهند از هوش سیاسی یا ارتباطی‌شان استفاده کنند.جست‌وجو برای انتخاب پادشاه ادامه داشت تا اینکه فرمانده عالی‌رتبه‌ای به اسم «آکاماپیچلی» (Acamapichtli) نظر بزرگان قبیله را گرفت. آکاماپیچلی همان آدمی بود که آزتک‌ها فکر می‌کردند تمام خصایلی که باید حاکم خوب داشته باشد را دارد: خوشگل‌، خوش‌هیکل، خوش‌سابقه. خودشه. رفتند درِ خانه‌اش و شروع کردند به شعار که «دست خدا بر سر ما، بیا بشو رهبر ما» و این‌جوری آکاماپیچلی اولین پادشاه آزتک‌ها شد، یا به لفظ آزتکی‌اش اولین تلتوانی (tlatoani) که معنی‌اش می‌شود: «پادشاه» و از این سال، یعنی سال 1375 میلادی دیگر قوم آزتک، تبدیل شد به پادشاهی آزتک. گویا پادشاه آکاماپیچلی آدم عاقلی بوده و دوران درخشانی را برای آزتک‌ها به وجود آورده؛ بخصوص با سروسامان دادن به سیاست داخلی. در زمان آن بود که تنوشتیتلان تبدیل به شهری شد که معبدهای درست‌وحسابی درش ساخته شد، همچنین پارک‌های تفریحی. خیابان‌کشی شد، مناطق مسکونی در آن درست کردند، آبراهه‌ و کانال‌کشی‌ کردند و حتی جزیره‌‌های جدیدی به سرزمین آزتک‌ها اضافه شد.آزتک‌ها تا چند سالی دوران پرصلح‌وصفایی را تجربه ‌کردند تا اینکه پادشاه پیر شد و فهمید دیگر وقت زیادی تا مرگش باقی نمانده. باید یک جانشین برای خودش پیدا می‌کرد. اما چه‌جوری؟ خودش باید انتخاب می‌کرد؟ باید می‌گفت با هم بجنگند ببینند چه کسی زورش به بقیه می‌چربد؟ یا اینکه خیلی سنتی، پسر ارشدش را سر جای خودش می‌نشاند؟ کاری که آکاماپیچلی کرد اما هیچ‌کدام از این‌ها نبود. تصمیم گرفت رأی‌گیری کند و اجازه بدهد مردم تنوشتیتلان خودشان انتخاب کنند کدام یک از هفت فرزندش جانشینش بشود؛ البته آکاماپیچلی یک پسر بَستردِ غیررسمی هم از خانوم دیگرش داشت که بعداً بهش می‌رسیم. درهرصورت شکلی که پادشاه بعدی به رأس حکومت رسید، یعنی انتخاب توسط مردم، تا آن‌موقع نه در آمریکا، نه اروپا و نه آسیا سابقه نداشت. گرچه این تنها باری بود که مردم در انتخاب پادشاهشان نقش داشتند و بعد از آن دیگر شورایی از اعیان و بزرگان تشکیل شد که به پادشاه خدمت می‌کردند و جانشینان بعدی را تعیین می‌کردند. این شورای نگهبان فقط یک شرط مهم و اساسی برای تأیید صلاحیت کاندیداهای پادشاهی داشت و آن این بود که کاندیداها باید جزو فرمانده‌های نظامی باشند. البته شخصاً فکر می‌کنم یک شرط دیگر هم برای انتخاب پادشاه داشتند، اینکه ببینند تلفظ اسم کدام سخت‌تر است. پادشاه بعدی اسمش بود: «ووچیلی‌ویتل» (Huitzilihuitl). چی؟ پسر پادشاه قبلی، ووچیلی‌ویتل.آزتک در دوران ووچیلی‌ویتل از نظر سیاسی رشد زیادی کرد و راهی که آکاماپیچلی شروع کرده بود را ادامه داد. بعد از چند دهه آرامش، پرداخت مالیات و دوستی با همسایه‌ها، وقت این شده بود که درخت تلاش آزتک‌ها میوه بدهد. ووچیلی‌ویتل به توصیۀ اعضای شورای حاکمیت تصمیم گرفت پیش پادشاه همسایۀ غربی‌شان آزکاپوتزالکو برود و از دخترش خواستگاری کند. من و شما که از ماجراهای قبلی خبر داریم، همین الان هم گوشت تنمان آب می‌شود وقتی می‌شنویم آزتک‌ها یک ‌بار دیگر رفته‌اند خواستگاری دختر پادشاه همسایه. خانوادۀ عروس هم مخالف این پیوند بودند و می‌گفتند دخترمان را نباید وارد بازی سیاست کنیم. اما پادشاه آزکاپوتزالکو قبول کرد، معتقد بود این کار می‌تواند اتحاد سیاسی بین دو طرف را بیشتر کند. علی‌ای‌حال شب عروسی آمد و مهمان‌ها از راه رسیدند... بعضی‌ها بددل و نگران، بعضی‌ها هم نه، حواسشان به میوه و پذیرایی و گپ‌وگفتشان بود. آخرهای مراسم، عروس آمد پیش پدرش و گفت: «بابا، برای عروسی‌م من فقط یه هدیه می‌خوام ازت».«چی می‌خوای باباجون؟»«بابا، من ازت می‌خوام از مردم آزتک کمتر مالیات بگیری، گناه دارن.»آخر این هم شد هدیۀ عروس؟ بابا یک نگاه کرد به دخترش، یک نگاه به دامادش که لبخندی‌ گوشۀ لبش بود، یک نگاه به فامیل که سر تکان می‌دادند.«باشه باباجون، باشه.»با این پیوند، پادشاه ووچیلی‌ویتل توانست بار سنگینی از دوش مردم آزتک بردارد و این فرصت را برای مردمش به وجود بیاورد که با سرعت خیلی بیشتری مسیر پیشرفت را طی کنند و یواش‌یواش تبدیل بشوند به متحد اصلی پادشاهی آزکاپوتزالکو. چند سالی گذشت و پادشاهی بزرگ آزکاپوتزالکو، وارد درگیری‌هایی با دو همسایۀ مطرحش یعنی تکسکوکو و کل‌واکان شد. آن‌ها با همراهی ارتش آزتک‌ها موفق شدند هردوشان را از میدان به ‌در کنند. آزکاپوتزالکو حالا واقعاً یک ابرقدرت شده بود و دیگر هم‌آوردی نداشت.وسط همین جنگ‌ها و در سال 1417 بود که پادشاه ووچیلی‌ویتل از دنیا رفت و شورای حاکمیت پسر بیست‌ساله‌اش «چیمَل‌پوپوکا» (Chimalpopoca) را به جانشینی‌اش منصوب کرد. این پادشاه جدید نه تجربۀ مدیریتی داشت، نه جربزۀ سلطنت. تنها خاصیتش این بود که پدربزرگ مادری‌اش پادشاه آزکاپوتزالکو بود و شورای حاکمیت هرجا در ادارۀ مملکت کم می‌آوردند، ازش می‌خواستند برود از بابابزرگش کمک بگیرد. ساده‌تر بخواهم بهتان بگویم یعنی اینکه پادشاه آزتک بهترین بهانه بود تا بودجۀ آزتک‌ها از خزانۀ آزکاپوتزالکو تأمین شود. آزتکی که اسماً خراج‌گزار آزکاپوتزالکو بود و قاعدتاً باید خمس و زکاتش را به حساب مراجع آزکاپوتزالکو می‌ریخت، در عمل چون پادشاهش نوۀ عزیزدردانۀ پادشاه آزکاپوتزالکو بود هرچه پول می‌خواست بهش می‌دادند.شورای حاکمۀ آزتک کیف می‌کردند از خدمات پنج‌ستاره‌ای که می‌گرفتند و هی تپل‌تر می‌شدند، اما از آن‌ور حواسشان به این نبود که دربار آزکاپوتزالکو هم خودش شورایی دارد که تحمل این وضع دیگر دارد برایش سخت می‌شود. آن‌ها فهمیده بودند آزتک دارد روز‌به‌روز قدرتمندتر می‌شود و دیری نمی‌گذرد که به رقیبی بالقوه برای آزکاپوتزالکو تبدیل می‌شود. اوضاع وقتی بیخ پیدا کرد که یک روز یک نامه از طرف آزتک‌ها به دربار آزکاپوتزالکو رسید که در آن نوشته بودند: «قربان دستتان. پانصد ششصد نفر نیروی کار ماهر با مصالح مرغوب بفرستید می‌خواهیم راه‌آب و پل بسازیم برای تنوشتیتلان!» حالا شاید ما الان تعجب نکنیم، ولی این‌جور خواسته‌ها را همیشه اربابان از رعیتشان داشتند، نه برعکس. شورای آزکاپوتزالکو یک جلسۀ فوری گذاشتند و خیلی سریع به این نتیجه رسیدند که: «نه دیگه، نمی‌شه، هرچی ما هیچی نمی‌گیم، این‌ها روشون بیشتر می‌‌شه». رفتند پیش پادشاه و گفتند: «آقا باید بزنیم تو دهنشون». پادشاه پیر خواست باز هم پادرمیانی کند که «آخه نوه‌مه، راه دوری نمی‌ره»، که شورا خیلی سفت‌وسخت جلویش درآمد: «نه دیگه بابابزرگ، کار از کار گذشته. آزتک‌ها باید مطیع و فرمان‌بردار ما بشن، مردمش باید مالیاتشون رو تمام و کمال پرداخت بکنن، و پادشاه آزتک‌ها یعنی نوۀ شما هم باید از میون برداشته بشه». پدربزرگ وقتی این حکم سنگین شورا را شنید، فی‌المجلس از غصه دق کرد و مرد... می‌خواستند نوه‌‌اش را بکشند، خودش مرد.حالا دیگر پادشاه آزکاپوتزالکو زنده نبود که بخواهد مخالفتی با نقشه‌هایشان بکند. دیدند می‌توانند با کشتنِ پادشاه آزتک‌ها کار را خیلی بی‌سروصداتر هم جمع کنند. دیگر نیازی به جنگ عیان نبود. چند آدمکش فرستادند قصر پادشاه آزتک و چیمَل‌پوپوکا را وقتی خواب بود به قتل رساندند. اما کارشان همین‌جا تموم نشد و بعد از پادشاه تقریباً تمام خاندان سلطنتی را هم کشتند و آزتک‌ها را کلاً بی‌سروصاحب ول کردند و برگشتند به سرزمینشان.عصر قدرت گرفتن آزتک‌هاسرزمین آزتک بی‌پادشاه ماند. نه فقط پادشاه، که هیچ‌کس نبود که ادارۀ مملکت را در اختیار بگیرد. دست رو دست گذاشتند اما این بدترین کار بود؛ باید خیلی سریع یک نفر را برای مقام پادشاهی پیدا می‌کردند، یکی که هم فرمانده خوش‌نام و سربه‌تن‌بیارزی باشد، هم خون اصیل در رگ‌هایش باشد. و هرچه گشتند بیشتر مطمئن شدند که در این وضعیت، این ویژگی‌ها فقط و فقط در یک نفر پیدا می‌شود. یکی که قبل‌تر هم اشاره‌ای بهش کردیم و گفتیم بهش می‌رسیم. چه کسی؟ فرزندِ حرام‌زادۀ اولین پادشاه آزتک، به نام ایتزکواتل (Itzcoatl). همه متفق‌القول معتقد بودند که اگر یک نفر بتواند آزتک را در آن شرایط حساس رهبری کند، اوست. پس در سال 1426 ایتزکواتلِ بَسترد پادشاه آزتک‌ها شد. ایتزکواتل سلطنتش را متمدنانه شروع کرد. سعی کرد لااقل اولِ کاری تا حد امکان گزک دست کسی ندهد و از جنگ دوری کند: یک نفر را به دربار آزکاپوتزالکو فرستاد تا پیغام آتش‌بس و مصالحه را بهشان برساند. او برایشان نوشته بود: «هر خصومتی، سوءتفاهمی، سوءاستفاده‌ای کرده‌ بودیم ببخشید، بیایید دیگر دربارۀ اتفاقات تلخ حرف نزنیم». اما فرستادۀ آزتک‌ها جواب صلح‌آمیزی با خودش نیاورد. و این یعنی پیشنهاد صلح آزتک‌ها رد شده بود. ایتزکواتل فهمیده بود که حتی صلح هم وقتی دوطرفه نباشد فایده‌‌ای ندارد. جنگ باید ادامه پیدا می‌کرد، ولی با کدام سربازان؟ نیروی نظامی آزتک‌ها عملاً به صفر میل می‌کرد. کسی را نداشتند که بخواهد با دشمن بجنگد. وقتی ایتزکواتل دستور داد ارتش برای جنگ آماده شود، از لای تک‌وتوک جمعیت باقی‌مانده این صدا را شنید که: «ای رهبر رزمنده، شرمنده‌ایم، شرمنده».آزتک‌ها باید با بیشترین سرعت ممکن، ارتششان را برای جنگ تجهیز می‌کردند. اما خودشان هم خوب می‌دانستند دست‌تنها در برابر ارتش آزکاپوتزالکو هیچ کاری از پیش نمی‌برند. ایتزکواتل این‌دفعه نامه‌رسان‌هایش را فرستاد به پادشاهی‌های همسایه‌ و آن‌ها را به اتحاد علیه آزکاپوتزالکو دعوت کرد. پیام نماینده‌های آزتک این بود: «به ‌نام هویچلی‌لاپوچلی، سکوت تا کِی؟ این‌همه سال است که آزکاپوتزالکو هر بلایی دلش خواسته سرمان آورده. ما هم مثل بز داریم نگاهش می‌کنیم. باید دست‌به‌کار شویم». و این پیام به گوشِ دل همسایه‌ها نشست. آزتک‌ها راست می‌گفتند، عصر سروری آزکاپوتزالکو باید سر می‌آمد.اولین متحد آزتک‌ها تکسکوکو بود، در شرق دریاچه. و بنابراین از باقی قلمروهای آزکاپوتزالکو [که در غرب دریاچه بود] فاصلۀ زیادی داشت. تکسکوکویی‌ها همان‌جا دور از دسترس آزکاپوتزالکو، بدون استرس شروع کردند به جذب نیروی فعال و همراه کردن دولت‌شهرهای اطراف علیه آزکاپوتزالکو. از آن طرف، خودِ آزتک‌ها هم توانستند چندتا از جزیره‌ها و شهرهای شمالی‌ را با خودشان متحد کنند. هنوز راه داشتند تا تهدیدی جدی برای آزکاپوتزالکو به حساب بیایند. قصه اما از آنجایی قشنگ شد یک شهری وسط آزکاپوتزالکو تصمیم گرفت با جریان مخالفت‌ها همراه شود و بر علیه استبداد طولانی آزکاپوتزالکو قیام کند. اسم این شهر «تلاکوپان» (Tlacopan) بود. پس اتحاد سه‌گانه‌ای شکل گرفت از تنوشتیتلان، تکسکوکو و تلاکوپان با هدف آزاد شدن از چنگال آزکاپوتزالکو. ویژگی مهم این اتحاد سه‌جانبه این بود که هر سه ضلعِ مهم یک ساختار حکومتی را داشت: هم قدرت نظامی داشتند، هم قدرت سیاسی و هم اقتصادی. و ترکیب این سه‌ عنصر داشت پادشاهی آزتک را به سمت «امپراتوری» هل می‌داد.جنگ نابرابری درگرفت. سه در برابر یک. ارتش باانگیزه و پرشمار متحدین توانست لشگر آزکاپوتزالکو را بدون زحمت زیاد در هم بکوبد و شکست بدهد. ایتزکواتل، پادشاه و فرمانده آزتک‌ها، اولش که روی کار آمده بود، صلح را بهترین دیپلماسی می‌دانست، از آن آدم‌هایی بود که یا یک کاری را نمی‌کرد یا وقتی شروع می‌کرد دیگر تا تهش می‌رفت. حالا هم رحم و مروت را کنار گذاشته بود و شهر آزکاپوتزالکو را با ساکنانش به آتش کشید. آزکاپوتزالکو به تلی از خاکستر تبدیل شد و این یعنی آزتک بالاخره استقلالش را به دست آورد. دیگر خراج‌گزار و تابعۀ هیچ بزرگ‌تری نبود و این پیروزی چه اعتماد‌به‌نفسی بهش داد. آزتک با یک جنگ نه‌تنها استقلال و آزادی‌اش را به دست آورده بود، که یک‌جورهایی صاحب‌اختیار و ابرقدرت منطقه‌ هم شده بود. بعد از پایان جنگ، وقت این بود که متحدها بنشینند به روزهای دورتر هم فکر ‌کنند و ببینند می‌خواهند از اینجا به ‌بعد چه کارۀ هم باشند. تکلیف اتحادشان چه می‌شود؟ با هم متحد بمانند یا هر کس برود سر زندگی خودش؟این یک طرف قضیه بود، مسئلۀ مهم بعدی این بود که با این‌همه سرزمینی که به دست آورده بودند باید چه ‌کار می‌کردند؟ درست است که پایتخت آزکاپوتزالکو را به خاک فنا داده بودند، ولی تقریباً تمام قلمروی اطرافش هنوز سالم و دست‌نخورده باقی مانده بود. آن‌ها را چه‌جوری بین خودشان تقسیم می‌کردند؟ باید جلسه‌ای ترتیب می‌دادند که راجع به این دوتا مسئله صحبت کنند و ببینند چندچندند.پس رهبرهای تنوشتیتلان، تکسکوکو و تلاکوپان یک گعده‌ای گذاشتند و نشستند به شور و رای‌زنی. اول که گفتند که این اتحاد که خوب است، نگهش داریم. «حالا تو بخوای بری، ما بخوایم بریم، پس‌فردا دوباره ریشمون گروی همه، لازم داریم همدیگه رو. پس الکی خرابش نکنیم که مشکلی هم پیش نیاد. چهارتا دختر و پسر هم ردوبدل می‌کنیم، عروس می‌دیم داماد می‌گیریم که قول‌وقرارهامون رو محکم کنه و بشه منگولۀ سند حرف‌هامون».اما موضوع دوم، شهرها و سرزمین‌هایی که سابقاً جزو قلمروی آزکاپوتزالکو بود.آن‌ها در جلسه‌شان تصمیم گرفتند متحد هم باقی بمانند. درست؟ اما این اتحاد چطور بود اصلاً؟ هرکدام از این سه شهر از نظر سیاست، قوانین و کلاً حقوق حاکمیتی از هم مستقل بودند. مثل سه ایالت، یا سه پادشاهی جدا. اما تجارت و امور اقتصادی بینشان راحت و آزادانه انجام می‌شد و تاجران هر ایالت، انگار که مملکت خودشان باشد، در باقی ایالت‌ها هم می‌توانستن رفت‌وآمد داشته باشن (مثل کشورهای حوزۀ شنگن). در زمینۀ نظامی‌ هم قرار گذاشتند که در هر جنگی که پیش آمد پشت هم باشند و هوای همدیگر را داشته باشند. هرکدام که وارد جنگ می‌شدند، از آن دو متحد دیگر در حمایت از اولی، سرباز و منابع گسیل می‌شد؛ بعد جنگ هم غنیمت‌ها را، چه زمین بود و چه دارایی و چه اسیر، بین خودشان تقسیم می‌کردند. این بار هم همین کار را کردند و هرکدام سهمی از سرزمین‌هایی که پیش از آن نداشتند را به دست گرفتند.آزتک‌ها تصمیم گرفتند انضباط سرزمین‌های الصاق‌شده‌شان را خیلی به هم نزنند و عملاً همان رفتاری را با آن‌ها داشته باشد که قبلاً هم بود، یعنی حکومت باواسطه؛ بگذارند شهرها سیستم حکومت و قوانین خودشان را داشته باشند و دخالتی در اداره‌شان نکنند، فقط سالی دو بار مالیاتشان که همان ذرت بود را بدهند. همچنین آن‌ها باید به خدای بزرگ، هویچلی‌لاپوچلی، احترام می‌گذاشتند و وقت جنگ هم سربازها و نیرویشان را برای دفاع از آزتک به ارتش اضافه می‌کردند.ثبات و آرامشی در اطراف دریاچۀ تکسکوکو و کلاً در منطقه حاکم شد که مدت‌ها بود کسی خوابش را هم ندیده بود. آزتک‌ها از شرق تا غرب، ردیف به ردیف متحد پیدا کرده بودند و در امن‌ترین شرایط بودند. در شمال و جنوب هم کار سختی در پیش نداشتند و همه‌چیز برایشان آماده بود. در جنوب دریاچه، از خشک شدن آب‌، جزیره‌هایی به وجود آمده بود که جان می‌داد برای زندگی و از آن مهم‌تر، کشاورزی. به این جزیره‌های کوچک چینامپا (Chinampa) می‌گفتند. زمین‌های باتلاقی چینامپاها فوق‌العاده حاصل‌خیز بودند و هرچه در آنجا کشت می‌کردند، چندین برابر جاهای دیگر نتیجه می‌داد. ذرت، لوبیا، کدو، سیب‌زمینی، گوجه فرنگی، آووکادو. و البته مناسب برای ماهی‌گیری و شکار حیوان‌هایی مثل خرگوش، آرمادیلو، مار، کایوت و بوقلمون وحشی.خلاصه‌اش اینکه این سرزمین‌های جنوبی منبع نعمت و برکت برای آزتک‌ها شدند؛ هم خوراک و کشاورزی پررونق، هم مالیات هنگفتی که کلی ثروت به پادشاهی تزریق می‌کرد. اشتیاق و حرص زیاده‌خواهی تازه داشت در این مردم بیدار می‌شد. پادشاهی آزتک به مرزهای جدیدی رسید و قوانین جدیدی برای منطقه به وجود آورد. از اینجا دیگر ما با امپراتوری آزتک روبه‌روییم. نمی‌شود برای این تبدیل ـ از پادشاهی به امپراتوری ـ تاریخ دقیق یا اتفاق خاصی را در نظر گرفت، اما اگر در جریان اتفاقات باشیم [که هستیم] تغییراتی را می‌بینیم که به‌سرعت دارد پیش می‌رود.آزتک از همین دوران از بین شهرهای متحدش برکشیده شد و با اینکه هنوز با هم روابط حسنه‌ای داشتند، ولی حسابشان از هم جدا شد. پس از اینجا به بعد وقتی می‌گوییم آزتک، دیگر تلاکوپان و تکسکوکو، آن پشت در بک‌گراند هستند؛ هنوز مستقل و البته همراه و دوست آزتک‌ها، اما دیگر بازیگران بزرگی در منطقه نیستند.بله، آزتک از یک شهر کوچک خراج‌گزار به امپراتوری بزرگی تبدیل شد که از تمام ارباب‌های پیش از خودش بزرگ‌تر و قدرتمندتر شده بود. و همۀ این اتفاقات فکر می‌کنید طی چند سال افتاد؟ چهارده سال. بگذارید دقیق‌تر بگویم، از روزی که پادشاه ایتزکواتل به تخت نشست و به آزکاپوتزالکو پیشنهاد صلح داد، تا اینجایی که دیگر هیچ اثری از آرکاپوتزالکو نبود و آزتک تبدیل به امپراتوری ابرقدرت منطقه شده فقط چهارده سال گذشته. چهارده سال پراتفاق که با مرگ ایتزکواتل در سال 1440 به پایان رسید.پادشاه بر اثر بیماری مرد و آزتک‌ها یتیم شدند. مراسم تدفین پادشاه به مانور هشتادروزۀ قدرت و ثروت امپراتوری تبدیل شد. مراسمش هشتاد روز طول کشید. پس از این دورۀ سوگواری، تاج سلطنت روی سر یکی از اقوام پادشاه به اسمِ «خدایا کمک کن درست بگویم» یا «موتکازوما ایلویکامینا» (Moctezuma Ilhuicamina) رسید. برای اینکه کمتر عذابمان بدهد او را موتکازومای اول می‌نامیم. این آقای موتکازومای اول خیلی آدم باحالی بود. در همان روز تاج‌گذاری‌اش، پادشاه تکسکوکو آمد پیشش که «آقا ما را که می‌شناسی؟ همین همسایۀ شرقی‌تونیم که قبلاً تو یه زمین خاکی با هم بازی می‌کردیم... متحد بودیم با هم. خیلی نوکریم، می‌گم، یک‌وقت جان مادرت ما رو تنها نگذاری‌ها.» موتکازوما طرف را ورندازی کرد. یک‌کم فکر کرد. جواب داد که «بله که می‌شناسم‌. درمورد گذشته هم آره، شنیده‌ام که خاطره‌های زیادی با هم داشتیم. چشم، هواتون رو هم داریم، منتها خب، یه قضیه‌ای هست. بالاخره من هم تازه پادشاه شده‌ام دیگه، می‌دونی. باید یه گربه‌ای بکشم دم حجله که همه حساب کار دستشون بیاد. بعد بشینم به درد مملکت برسم. بیا بهت بگم نقشه‌‌ام رو».برنامۀ عجیبی ریختند، موتکازوما گفت: «بیاید یه دعوای زرگری راه بندازیم. ارتش تو، سپاه من بیان جلوی هم بایستن، یک‌کم شاخ‌وشونه بکشن تو سروکلۀ هم بزنن، شما چندتا اسیر به ما بدین قربونی کنیم، بعد که مثلاً ما شما رو شکست دادیم برمی‌گردیم خونه‌مون. این‌جوری همه می‌فهمن من پادشاه قَدری‌ام، دیگه به پروپام نمی‌پیچن. من هم می‌تونم آروم و بی‌دردسر برم سر ساختن مملکت». همین کار را کردند. یکی دو جنگ فرمالیته راه ‌انداختند و همانی شد که آزتک‌ها می‌خواستند... موتکازوما هم بعد از این جنگ‌های صوری، دیگر حواسش را از اقدامات نظامی برداشت و متمرکز شد روی آباد کردن و پروژه‌های داخلی. یکی از اساسی‌ترین کارهایی که در دورۀ موتکازوما شروع شد، ساختن معبد بزرگی بود که وسط شهر تنوشتیتلان بنا شد، یک مجموعۀ زیارتی که در قلبش یک هرم عظیم‌الجثه ساخته می‌شد. بالای این هرم هم دو زیارتگاه برای دو تا از خدایان بزرگ آزتک‌ در نظر گرفته بودند. یکی زیارتگاه هویچلی‌لاپوچلی خدای جنگ و خورشید و دومی هم زیارتگاهی که متعلق بود به «تلالوک» (Tlaloc)، خدای باران و کشاورزی.یک اقدام انقلابی جدیدساخت‌وساز در امپراتوری شروع شده بود و با همین کارها، آزتک‌ها چند سالی سرشان به کاروبار خودشان گرم بود؛ گذاشته بودند پشتش که این پروژه‌های سنگین را به سرانجام برسانند، تا اینکه یک اتفاق ظاهراً کم‌اهمیت طوفان بزرگی همراه خودش به‌ پا کرد.یک جایی وسط‌های کار احداث معبد، آزتک‌ها دیدند اگر برای مجسمه‌هایی که می‌سازند، از تخته‌سنگ‌های بزرگِ یک‌تکه استفاده کنند عظمت کار بیشتر می‌شود... چه‌جور می‌گویند؟ همچین رخ کار بیشتر آدم را می‌گیرد. اما نه در خودِ تنوشتیتلان، نه در هیچ‌کدام از شهرهای خراج‌گزار چنین تخته‌سنگی پیدا نمی‌شد. آمدند به پادشاه گفتند: «آقا کارگرها خسته‌ان، ما هم کارمان لنگ این سنگ‌هاست، چه ‌کار کنیم؟» موتکازوما اما به‌جای اینکه بگوید: «حالا نداریم نداریم دیگه، با سنگ دوتکه بسازین»، آن رویِ اصیل آزتکی‌‌اش را نشان داد. دستور داد نامه‌ای به همسایۀ شرقی‌شان، پادشاهی «چالکو» (Chalco) بفرستند با این مضمون که «چند تن از آن سنگ‌های خوبتان بفرستید کارمان تمام شود دیگر... راستی نیروی کار هم می‌خواهیم. مرسی.»خودتان را بگذارید جای پادشاه چالکو. شما حاکم یک مملکت مستقل هستید که کلی برایش زحمت کشیده‌اید، در همسایگی‌تان هم آزتک‌هایی هستند که ظرف بیست سی سال از یک جزیره وسط دریاچه تبدیل شده‌اند به یک امپراتوری و الان مرزهایشان تا دم گوشتان رسیده. حالا پادشاه این امپراتوری بی سلام و احترام، ازتان خواسته برایش نیروی کار و مصالح بفرستید. درست انگار که شما هم جزو خراج‌گزارانشان هستی.آزتک‌ها خیلی متمدنانه می‌توانستند درخواست کنند که «آقا شما این مصالح رو برای ما بفرست، ما هم در عوضش بهتون فلان کمک رو می‌کنیم» یا اینکه از همان اول سنگ‌ها را ازشان بخرند. پولش را که داشتند. یا اینکه نه اصلاً، بگویند: جناب لطفاً چند تن از این تخته‌سنگ‌هایتان را به ما هدیه بدهید. این‌همه راه داشتند دیگر، اما آزتک‌ها که بیشتر انقلابی بودند تا دیپلمات، صاف و پوست‌کنده حرفشان را زده بودند که «بفرستین، کارمون خوابیده».پادشاه چالکو می‌دانست اگر به خواستۀ آزتک‌ها تن بدهد یعنی عملاً قبول کرده تابعۀ آزتک‌هاست. برای همین با اینکه شک نداشت جواب منفی دادن به این نامه هزینۀ سنگینی برایش دارد، از تن دادن به خواستۀ آزتک‌‌ها امتناع کرد. حوالی سال 1465 میلادی ارتش آزتک، ارتش تمام‌عیارِ امپراتوری آزتک به چالکو لشگرکشی کرد. و بگذارید کوتاه بگویم: در یک جنگ وحشتناک، ارتش چالکو پودر شد. سربازهایی که در جنگ کشته نشده بودند، به دست آزتک‌ها اسیر شدند، تک‌به‌تک قلب‌هایشان از سینه بیرون کشیده شد و پیشکش شد به هویچلی‌لاپوچلی. و بعد بدن‌هایشان، کوهی از بدن‌های بی‌جانشان، به آتش کشیده شد.بوی خون دوباره در هوا پیچیده بود.https://paragraphpodcast.ir/https://castbox.fm/vd/329860418</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 01:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجده: تمدن مایا (بخش دوم: آخرالزمان)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-lxzc2deefm9a</link>
                <description>وقتی داشتم متن این اپیزود را برای آخرین بار می‌خواندم که دیگر ضبطش کنم، از خودم این سؤال را پرسیدم که من دربارۀ چه چیزهایی از مردم مایا هنوز هیچی نمی‌دانم؟ دیدم یکی‌اش شعر مایاهاست، نه چیزی ازش خوانده‌ام، نه در این دو اپیزود فرصت شده سراغش برویم... همین‌جوری شروع کردم به جست‌وجو دربارۀ شعر مایا. با مجموعه شعری آشنا شدم به اسم آوازهای زیتبالچه و چندتا شعرش را خواندم؛ خوب بودند واقعاً، بعضی‌هایشان را دوست داشتم، اما یکی‌شان بود که یک‌جور خاصی به دلم نشست. اینجا برای شما هم می‌گذارمش. خیلی ساده و کوتاه.زیرا روزی دیگر می‌آید،ماهی دیگر،سالی دیگر،چرخه‌ای دیگر.آنچه گذشتداستان ما از شبه‌جزیرۀ یوکاتان شروع شد، سرزمینی در آمریکای مرکزی که با مرزبندی‌های امروزی، شامل کشورهای گواتمالا و بلیز و چندتا از ایالت‌های مکزیک می‌شود. از حدود پنج‌هزار سال پیش مردمانی به این منطقه آمدند که عزمشان جزم بود که زحمت همه‌رقم بدقلقی‌ها و دردسرهای محیط را به جان بخرند و در آن زندگی کنند: فصل‌های بارانی محدود، خاک تنک، باتلاق‌های آب شور... آمدند و مشغول کشاورزی شدند. دوتا از عناصر موجود در یوکاتان هم خیلی بهشان کمک کرد: یکی سنگ آهک که با آن شروع کردند به ساختمان‌سازی؛ و دیگری سنگ آتشفشانی اُبسیدین که هم خیلی زیبا و ارزشمند بود و هم خیلی برّنده.پژوهشگران تاریخ مایا را به سه مرحله تقسیم می‌کنند. مایاهای اولیه را در دوران پیشاکلاسیک می‌گذارند که از حدود دوهزار سال ق.‌م. تا 250 م. جریان دارد و خب از این دوره خیلی اطلاعات خاصی نداریم. به مرحلۀ دوم عصر کلاسیک می‌گویند که مهم‌ترین دورۀ مایاهاست و از سال 250 تا 900 میلادی طول می‌کشد. و سومین دوره را هم عصر پساکلاسیک می‌گویند که از حدود 950 تا نیمه‌های قرن 16 میلادی ادامه دارد.در عصر کلاسیک، مایا پروبال می‌‌گیرد و شهرهایش بستر اتفاقاتی می‌شود که نشان از یک تمدن درست‌وحسابی دارد. دولت‌شهر مهم مایاها، تیکال، تقریباً در جنوب شبه‌جزیره بود و یک‌جورهایی پایتخت مایا به حساب می‌آمد و معبدها و هرم‌های باشکوهی داشت.. آن‌ها یک نوع توپ‌بازی‌ محبوب و معروف‌ داشتند. همچنین ارتباطات عجیب و پیچیده‌ای با عالم بالا داشتند. پای معبد جگوار بزرگ - بلندترین معبد آنجا ـ انواع و اقسام قربانی‌ها برای خدایان وجود داشت و رد خون قربانی‌ها روی پله‌های معبد دیده می‌شد.پیشرفت‌های علمی و ریاضیات مایاها، تقویم‌ و کیهان‌شناسی‌شان بسیار حیرت‌انگیز بود. اما در سال 1562 که اسقف اسپانیایی دیگو د لاندا برای تبلیغ مسیحیت به سرزمین آمریکای مرکزی آمده بود، بخش اعظم کتا‌ب‌ها و الواح مایایی را سوزاند و امروز فقط سه چهارتایش برایمان باقی مانده است.در سال 1562 که اسقف اسپانیایی دیگو د لاندا برای تبلیغ مسیحیت به سرزمین آمریکای مرکزی آمده بود، بخش اعظم کتا‌ب‌ها و الواح مایایی را سوزاند و امروز فقط سه چهارتایش برایمان باقی مانده است.در اپیزود پیش مفصل در این باره‌ صحبت کردیم. اگر آن را گوش کرده باشید می‌دانید در تاریخ مایا زیاد عقب و جلو رفتیم، اما آخر داستان را برگشتیم به اواخر قرن چهار و فهمیدیم در کنار همۀ هیجان‌ها و پیشرفت‌هایی که آن‌ها داشتند، جنگ و بلا و مصیبت هم تا دلتان بخواهد در گذشتۀ این مردم فراوان بوده. در سال 378 میلادی، فرمانده سی‌یاو کاآک که معنی اسم‌اش می‌شود «آتش زاده شد»، با لشکر بزرگ دولت‌شهر تئوتیواکان به تیکال حمله کرد و سرنوشت مایاها را یک‌شبه عوض کرد.آتش زاده شددر هشتمین روز از سال 378 میلادی، ارتش پرزور سی‌یاو کاآک (Siyaj K’ak) از دروازۀ تیکال گذشت و فصل جدیدی از داستان را برای مردم مایا رقم زد. مهاجم‌ها همان روز پادشاه تیکال را «از آب گذراندند». این استعارۀ مایایی‌هاست به این معنی که پادشاه تیکال در همان اولین روز هجوم لشکر تئوتیواکان (Teotihuacan) کشته شد. شیرازۀ سیاست در دولت‌شهر اصلی مایاها از هم پاشید و این بلا چنان مثل رعد، ناگهانی به سرشان نازل شد که نتوانستند هیچ پاسخ و ضدحملۀ درستی داشته باشند.سی‌یاوکاآک، کسی که آتش با او زاده شده بود، سکان قدرت مایا را به دست گرفت و پسر خودش را به حکومت تیکال منصوب کرد. تیکال زخم‌ بدی خورده بود، اما دولت‌مردان جدیدش نگذاشتند مدت زیادی در بهت بماند و خیلی زود کاری کردند که خون تازه‌ای در رگ‌هایش جریان بگیرد. هنوز مدت زیادی از تغییر دولت نگذشته بود که شهرهایی مثل بیوکال (Bejucal)، ریوآزول (Rio Azul) و وازاکتون (Uaxactun) ـ که پیش از این هرکدام دولت‌شهرهای کم‌وبیش مستقلی در شبه‌جزیرۀ یوکاتان بودند ـ تسلیم اقتدار پایتخت شدند و زیر پرچم دولت‌شهر تیکال رفتند. حاکمان جدید نیامده بودند که همه‌چیز را بکوبند و دوباره از نو بسازند. آمده بودند تا افق تازه‌ای را رو به دنیای مایاها باز کنند. به‌ قول مایکل کو (Michael Coe) باستان‌شناس و نویسندۀ آمریکایی، تمدن مایا تا رسیدن سی‌یاو کاآک از نظر سیاسی تکه‌تکه مانده بود و هر دولت‌شهری مسیر و داستان خودش را داشت، اما بعد از 378 م. فرهنگ مایا متمرکز شد و شکفت؛ اتحادهایی بین دولت‌شهرهای مختلفش شکل گرفت و پیشرفت‌های فراوانی در علم و فناوری‌شان اتفاق افتاد.پس ورود اهالی تئوتیواکان با وجود تمام تحولاتی که در نظام و سلسله‌مراتب مایاها به وجود آورد، انقلاب چندان پرهزینه‌ای نبود. حاکمان جدید نه‌تنها سیاست قبلی‌ها را ادامه دادند، بلکه تجارت‌های پرسود حوزۀ دریای کاراییب را هم مال خودشان کردند.با اینکه کشاورزی و تلاش برای تولید غذا هنوز بخش مهمی از کار مردم را تشکیل می‌داد، حالا یک چرخۀ اقتصادی پیچیدۀ دیگری راه افتاده بود که هم حامی نیروهای متخصص بود هم مسیرهای بازرگانی را کنترل می‌کرد. تجارت در سرتاسر مکزیک و آمریکای مرکزی در دو طبقۀ اساسی قرار داشت، یعنی هر کالایی که می‌آمد یا می‌رفت، بالاخره در یکی از این دو دسته جا می‌گرفت: اولین دسته اقلام ضروری و معیشتی بود که همۀ مردم بهشان احتیاج داشتند، مثل غذا، پوشاک، نمک، ابزار کار، سلاح‌. و خب هرکدامِ این‌ها برنامه‌ریزی خاص خودش را داشت. مثلاً نمک جزو استراتژیک‌ترین کالاها بود و لازم بود برای توزیع و صادراتش مقررات بگذارند. پس دستۀ اول کالاهای ضروری و روزمره بود؛ گروه دوم هم واضح است دیگر؛ کالاها و اجناسی که یک‌جورهایی لوکس حساب می‌شدند و بیشتر به‌خاطر پرستیژش، برای خریدارهای ثروتمندتر بودند. مثل چی؟ مثل پرهای روشن و بزرگ پرنده‌ها که روی لباس و کلاه‌ها کار گذاشته می‌شدند، یا طلا، سنگ‌های زینتی، یشم، ابسیدین و از این‌جور زلم‌زیمبوهای تزیینی. تا اون‌هایی که دارایی بیشتری داشتند بتوانند با خیال راحت به بقیه فخر بفروشند. همین طبقۀ ثروتمند را وقتی می‌مردند با اموال و طلاجواهراتشان دفن می‌کردند. و این خب خیلی موجب خوشحالی باستان‌شناسان هم شده.مایاها گرچه هیچ‌وقت برای خودشان سکه‌ای ضرب نکردند، اما در دوره‌های مختلف از چیزهای متفاوتی به‌عنوان پول استفاده می‌کردند تا معاملات و مبادلات را پیش ببرند، از سنگ‌های قیمتی گرفته تا دانه‌های کاکائو و زنگوله‌های مسی.جنگ‌های ستاره‌ایبگذریم. دیری نگذشت که تیکال و دولت‌مردان جدیدش رقیب جدی پیدا کردند، رقیبی که به برکت تغییر و تحولاتی که در سیاست کلی مایا به وجود آمده بود، حالا قصد داشت تک‌قطبی شبه‌جزیرۀ یوکاتان را تغییر بدهد. اسم این حریف تازه‌نفس و جویای نام، کلکمول (Calakmul) بود.کلکمول شهری بود با حدود 50هزار نفر جمعیت که احتمالاً در حالت عادی جایگاهی مهم‌تر از یکی از چندین دولت‌شهر مایایی به دست نمی‌آورد... اسم‌ورسمی نداشت، سرگذشت و اتفاق مهمی هم در کارنامه‌اش نبود... خدای بزرگشان خدایی بود به شکل «مار» و مردمش زیر سایۀ امن این مارخدا روزگار می‌گذراندند، اما طوفانی که ارتش سی‌یاو‌کاآک در سرزمین‌هایی مایایی به پا کرد، معادلات زیادی را تغییر داد و نقش‌های بزرگی را به بازیگران کوچک محول کرد.برای آخرین بار برگردیم به سال 378 و ماجرا را یک ‌بار دیگر از سر بگیریم، از روزی که فرمانده تئوتیواکان عمود خیمۀ مایاها را کشید.سقوط تیکال، بزرگ‌ترین ضربه‌ای بود که تمدن مایا تا آن روز متحمل شده بود. فرمانده سی‌یاو‌کاآک (به نمایندگی از رهبر معظم تئوتیواکان، کسی که در تاریخ با لقب «جغد نیزه‌پران» (Spearthrower Owl) شناخته می‌شود) آمده بود تا نظم نوینی در سرزمین‌های مایایی به وجود بیاورد.نسل جدید پادشاهان تیکال، حاصل تلفیق فرهنگ مایا و تئوتیواکان هستند. یواش‌یواش دولت‌شهرهای مختلف برای اینکه بتوانند خودشان را در بازی قدرت سهیم بدانند، چندتا چندتا با هم متحد شدند و هر کدام ساز خودشان را زدند. کلکمول هم جزو شهرهایی بود که با همین برنامه توانست کم‌کم نفوذش را در منطقه افزایش بدهد و شهرهای دیگری را به تیم کوچک خودش اضافه کند. سیاست کلکمولی‌ها این بود که پسرها و دختران جوانش را به شهرهای اطراف می‌فرستاد تا آنجا با یکی از اقوام همسایه ازدواج کنند و این‌جوری پیوند عاطفی بین دو شهر به وجود بیاید... خلاصه با ابتکاری خلاقانه، کلکمولی‌ها توانستند نفوذشان را شهر به شهر گسترش بدهند و دانه‌دانه شهرهای اطراف تیکال را به هم‌پیمان‌های خودشان اضافه کنند. تیکال، پایتخت قدرتمند مایا، حالا در محاصرۀ ده‌ها دولت‌شهر کوچک به رهبریِ کلکمول گیر کرده بود، درست مثل گالیور زیر دست کوتوله‌های جزیرۀ لی‌لی‌پوت.پادشاه تیکال احمق نبود، فهمیده بود اگر دست نجنباند همین امروز فرداست که کلکمول و متحدانش حمله کنند و بریزند خود تیکال را هم بگیرند. به‌خاطر همین، برای اینکه از قافله عقب نماند شروع کرد به یارکشی و وعده‌وعید به هر همسایه‌ای که حدس می‌زد هنوز متحد کلکمولی‌ها نشده‌.بوی تنش و دعوا را می‌شد در هوا حس کرد، اما هنوز نوبت به جنگ‌‌ رودررو نرسیده بود... خیلی زود یک‌سری جنگ نیابتی بین متحدان تیکال و کلکمول راه افتاد.جنگ اول (537 تا 572 م.)یکی از جاهایی که تیکال به سراغش رفته بود و سعی کرده بود متقاعدش کند که وقتی درگیری‌ها تمام شود چه جایگاه والایی پیدا می‌کند، شهری بود به اسم کاراکول (Caracol). پادشاه تیکال، واک‌ کان کویل (Wak Chan K’awiil )، نمایندۀ مورداعتماد خودش را در کاراکول گذاشته بود و دلش قرص بود که دشمن صدسال، لااقل از طرف کاراکول نمی‌تواند به تیکال حمله کند. خیالشان راحت بود که برخلاف کلکمول ـ که متحدهای کوچک ولی پرتعدادی داشت ـ کاراکول شهر قدرتمندی است که می‌تواند تیکال را از هر خطری حفظ کند... لازم است بگویم اشتباه کرده بودند؟ لازم است بگویم تیکال دقیقاً روی جلادخودش حساب باز کرده بود؟ کاراکول زیرزیرکی و مخفیانه، از آن طرف با کلکمولی‌ها بسته بود و منتظر بود به وقتش ضربۀ نهایی را از همان‌جا روی سر تیکال فرود بیاورد.در یکی از روزهای سال 562 م. پادشاه تیکال ـ که شاید محض سرکشی و رسیدگی به اوضاع و احوال قلمروش به کاراکول رفته بود ـ یک‌هو دید دوروبرش پر از آدم‌هایی است که دیگر هیچ احترام و ترسی در نگاهشان نیست. این کلک کاراکولی‌های متحد با کلکمول بود تا کلک پادشاه تیکال را بکنند! خدا برای دشمنتان هم نخواهد چنین خیانتی را... پادشاه تیکال وقتی چشم‌هایش را باز کرد، خودش را روی تخت قربانگاه دید. و بعد هم خونش به پای خدایان مایا ریخته شد. از اپیزود پیش، قسمت هفدهم، یادمان هست. مایاها معمولاً مردم عادی را قربانی نمی‌کردند. خون بزرگان و اشراف بود که به پای خدایان ریخته می‌شد. و پادشاه تیکال اینجا یکی از نمونه‌هایش است.انبار باروتی که از تنش میان تیکال و کلکمول به وجود آمده بود، با این جرقه منفجر شد و جنگ‌های ستاره‌ای را به راه انداخت، جنگ‌های طولانی و وحشتناکی که بیشتر از دویست سال طول کشید و خونین‌ترین روزهای مایا را به همراه داشت... اما چرا بهشان می‌گویند: «جنگ‌های ستاره‌ای» (Star Wars)؟ می‌توانید حدس بزنید؟ قبلاً از پیشرفت مایاها در کیهان‌شناسی حرف زدیم، از علاقه و ارادتی که به سیارۀ زهره داشتند... جنگ‌های تیکال و کلکمول، همه‌شان زمانی اتفاق می‌افتادند که سیارۀ زهره در آسمان مایاها بود. هر گروه به این امید که زهره نگهبان و نگهدار آن‌هاست و بهشان کمک می‌کند تا دشمنشان را شکست بدهند.با کشته شدن پادشاه تیکال، شهر به خاک‌وخون کشیده شد... بعد از هجوم خارجی‌های تئوتیواکانی، این دومین بار بود که تیکال با حملۀ ناگهانی دشمن، غافل‌گیر می‌شد و رودست می‌خورد. اولین جنگ از جنگ‌های ستاره‌ای در سال 572 م. با پیروزی کلکمول به پایان رسید... کلکمول با نقشۀ هوشمندانه‌‌ای که برای پیدا کردن هم‌پیمان در شهرهای دیگر پیاده کرده بود دست بالاتر را داشت... تیکال اما ضعیف و نحیف شده بود. با کلی کشته و بدون رهبری که هدایتشان کند به سختی نفس می‌کشید اما هنوز زنده بود.جنگ دوم (650 تا 695م.)در سال 636 یکی از مهم‌ترین حاکمان تاریخ مایا به اسم یوکنوم بزرگ (Yuknoom the Great) در کلکمول به قدرت می‌رسد. یوکنوم با حمله به یکی از متحدان اصلی تیکال، شهر دُس پیلاس (Dos Pilas)، جرقۀ شروع دومین جنگ ستاره‌ای را می‌زند. داستان این جنگ خیلی پیچیده ‌است و پر از روابط تودرتوی خانوادگی... یعنی من اگر بخواهم این ماجرا را برایتان دقیق و مفصل تعریف کنم، باور کنید باید شجره‌نامۀ پادشاه‌های دو طرف را بگذارم روی میز و نشانتان بدهم که مثلاً حاکم این شهر داداش حاکم شهر دیگر بوده، بعد این یکی از ترس کلکمولی‌ها فرار کرده، برگشته، به داداشش خیانت کرده... سرتان را درد نیاورم. خلاصه‌اش می‌شود این: حدوداً 90 سال بعد از اولین جنگ ستاره‌ای، یک بار دیگر در کش‌وواکش‌های بین دو دولت‌شهر، بار دیگر به دربار تیکال خیانت می‌شود و پادشاه مادرمرده‌اش به قتل می‌رسد... جنگ دوباره هم‌زمان با درخشش سیارۀ زهره در آسمان بالا می‌گیرد، به‌قدری وحشتناک که در متون مایایی بارها از اصطلاحاتی مثل «استخر خون» یا «کوهی از سرهای بریده» استفاده شده است.بازی همچنان به نفع کلکمولی‌ها پیش می‌رود. قدرت این دولت‌شهرِ حالادیگر‌عظیم بیشتر و بیشتر و بیشتر شده بود. آن‌ها هم‌زمان با گسترش‌های نظامی‌، همچنان سیاست نفوذ نرمشان را هم ادامه می‌دادند و با همان ازدواج‌های هدفمندی که قبل‌تر گفتیم، ریشه‌شان را در خاک دولت‌شهرهای اطراف گسترش می‌دادند.تیکال جذابیتش را از دست داده بود؛ شیرۀ جانش کشیده شده بود، دیگر چیزی نداشت که دولت‌شهرهای دیگر حسرتش را بخورند و بهش چشم داشته باشند. برای همین کلکمول هم دیگر کاری به کارش نداشت و انرژی‌اش را صرف سرزمین‌های دیگر می‌کرد... اما دور از چشم همه، در تیکال داشت اتفاقاتی می‌افتاد. در سال 682 یاساو کان کویل (Jasaw Chan K’awill) شاهزاده/ نجیب‌زادۀ جوانی بود که توانسته بود دوستان وفاداری دور خودش جمع کند و دست به بازسازی و احیای تیکال بزند. معبدهای قدیمی و مقبره‌های تخریب‌شده را ترمیم کرد، حفره‌هایی را که در ساختار سیاست شهر می‌دید با درایت پوشاند و تیکال را از اغما بیرون آورد. یاساو کان کویل نظمی نو درانداخت و قدری از شکوه گذشتۀ تیکال را دوباره برگرداند.کلکمول وقتی دید تیکال دارد دوباره از زیر خاکستر بلند می‌شود احساس خطر کرد. آن‌ها می‌دانستند وقتی کسی به فکر احیای گذشتۀ سرزمینش باشد، حتماً در قدم بعدی به فکر آینده‌ا‌ش هم هست... و این چیزی نبود که به مذاقشان خوش بیاید. در سال 695 آخرین سکانس از دومین جنگ ستاره‌ای هم با صدای برخورد نیزه‌ها و سپرها اتفاق افتاد.حملۀ اول را باز هم کلکمولی‌ها شروع کردند، اما ارتش تیکال این ‌بار نقشه و هدف‌ متفاوتی داشت. تیکال این بار برخلاف پیش‌بینی کلکمول عمل کرده بود. در حرکتی نمادین و معنی‌دار، (درست در 256‌مین سالگرد مرگ پادشاه بزرگ تیکال یعنی همان جغد نیزه‌پران) تیکال به رهبری پادشاه‌ یاساو کان کویل مجسمۀ یکی از مهم‌ترین خدایان کلکمول را به گروگان گرفت و بعد هم مزۀ تلخ شکست را به کلکمولی‌ها تحمیل کرد. تیکال درست وقتی که هیچ‌کس دیگر جدی‌اش نمی‌گرفت،‌ توانسته بود به بازی برگردد و نه فقط از نظر نظامی، که روحیۀ کلکمول را هم مچاله کند... این پایان دومین جنگ ستاره‌ای بود.جنگ سوم (720 تا 744 م.)بازی حالا یک‌یک شده بود. سومین جنگ که بین سال‌های 720 تا 744 جریان داشت، بیشتر نبرد متحدان دو طرف بود و خلاصه اینکه دولت‌شهر کلکمول که در جنگ اول با اقتدار پیروز شده بود و دوتا از پادشاه‌های تیکال را به تیغ اعدام کشانده بود، نتوانست از پس تیکالی بربیاد که دوباره سرپا شده بود. تیکال کم‌کم شهرهای خراج‌گزار و متحد کلکمول را تصرف کرد و چنان از همه‌طرف محاصره‌اش کرد که دسترسی کلکمول به تمام منابع خارجی قطع شد؛ و سرانجام در سال 744 با اشغال شدن کلکمول، جنگ‌های ستاره‌ای به پایان رسید.جنگ تمام شده بود، اما سقوط کلکمول مثل گردابی بود که قرار بود تغییرات برگشت‌ناپذیری به دنیای مایاها بدهد.ساز و برگ جنگی مایاهاجنگ تمام شد. الحمدلله، ولی من و شما دیگر خوب می‌دانیم تازه وقتی آتش‌بس اعلام می‌شود جای ترکش‌ها و خمپاره‌ها خودش را نشان می‌دهد، تازه باید کنتور همه‌چیز را صفر کنی و بنشینی سخت پای کار تا بلکه ظرف چند سال، چند‌ده سال، خرابی‌های جنگ را جبران کنی... مصیبت‌های جنگ‌های ستاره‌ای هم بعد از پایانش، دست از سر مردم مایا برنداشت.اما تا هنوز پروندۀ این جنگ را کامل نبسته‌ایم یک نگاهی هم به چندوچون نبرد مایاها بندازیم و ببینیم منابعمان دربارۀ این جنگ‌ها چه اطلاعاتی دارند.کمی پیش از شروع اولین جنگ... پادشاه‌ها با لباس‌های فاخر سنگ‌‌دوزی‌شده‌شان از میان ارتش راه می‌رفتند و از جنگجوهایشان سان می‌دیدند. هزاران جنگجو که به ستون و ردیف‌های منظم ایستاده بودند تا رهبر بزرگ، آمادگی‌شان را تأیید کند، برای بزرگ‌ترین نبردی که نه تنها تکلیف خودشان بلکه تکلیف جهان مایا را روشن می‌کرد.لشکرکشی ‌جز اینکه باید زیر نور سیارۀ زهره اتفاق می‌افتاد، یک شرط دیگر نیز باید می‌داشت: اینکه فقط در فصل‌های خشک سال انجام می‌شد، آخر در فصل‌های بارانی عملاً گذشتن از وسط آن‌همه باتلاق‌ و جنگل‌ غیرممکن بود. تدارکات نظامی در سرزمین مایاها با ‌جایی شبیه بین‌النهرین متفاوت بود. مایاها هیچ وسیله یا حیوان باربری نداشتند تا سلاح و جنگ‌افزارهایشان را باهاش حمل کنند، هر ارتشی‌ مجبور بود خودش تجهیزات و مهمات و خوراکش را تا میدان جنگ ببرد، به‌خاطر همین هم لشکرکشی‌ها معمولاً بیشتر از دو هفته طول نمی‌کشید و عملیات جنگی‌ هم چندان منطقۀ وسیعی را دربر نمی‌گرفت. فقط وقت‌هایی که جنگ نزدیک رودخانه‌ها اتفاق می‌افتاد، ممکن بود شاهد جنگ‌های بزرگ‌تری باشیم، چون فقط در این مواقع می‌شد تجهیزات جنگی و غذا را در قایق بگذارند و از طریق رودخانه مسافت بیشتری را طی کنند.جنگ مایاها کوتاه، خونین و پر از خشونت بود. بخش بزرگی از خط مقدم هر سپاه را طبقۀ الیت و اشراف تشکیل می‌دادند؛ پادشاه و حلقۀ نزدیکانش هستۀ مرکزی را می‌ساختند و پابه‌پای سربازان به میدان جنگ می‌رفتند. بااین‌حال ارتش مایا به پیاده‌نظامش وابسته بود، پیاده‌نظامی که غالباً زره هم نمی‌پوشید و برهنه می‌جنگید... گاهی وقت‌ها هم که می‌خواستند لباس محافظی بپوشند، یک جلیقۀ ضخیم پنبه‌ای به تن می‌کردند که با سنگ نمک پر شده بود. اینکه چیزی بتواند از این جلیقه عبور کند خیلی سخت بود، ولی درعین‌حال راه رفتن با این زره سنگین احتمالاً از آن هم سخت‌تر بود. اشراف و نجیبان مایا باید در تمام مراحل نبرد مایۀ دلگرمی نیروهایشان می‌بودند، برای همین می‌شد آن‌ها را در لباس‌ روشن و تن‌پوش پوستی که داشتند از همه‌جای میدان جنگ دید.اصلی‌ترین سلاح‌ سربازان مایایی نیزه‌های کوتاهی بود که نوکش را با سنگ چخماق درست می‌کردند. اما نوک نیزه‌هایی که دست اشراف بود از سنگ ابسیدین ساخته می‌شد که هم ابهت بیشتری داشت و هم درست عین دراگون‌گلس در سریال بازی تاج ‌و تخت (Game of Thrones) شدیداً برنده و تیز بوده. به قول یکی از همسایه‌های مایاها «نیزه‌های سنگ چخماقی مایاها دشمن را اغلب اوقات از پا درمی‌آورد، اما نیزۀ ابسیدینی همیشه می‌کشت». جز نیزه، شمشیر و سپر هم جزو تجهیزات جنگی سربازان مایایی بود. برای زدن حریف از راه دور هم از قلاب‌سنگ و blowgun، (از این سلاح بادی‌هایی که کلش یک لوله‌ است و داخلش ‌دارتِ معمولاً سمی می‌گذارند و با دهن به سمت دشمن فوت می‌کنند) استفاده می‌کردند. یک چیز جالب هم که می‌دانیم این است که مایاها یک شکل اولیه‌ای از نارنجک دستی را هم طراحی کرده بودند. داخل کدو را پر زنبور می‌کردند و پرت می‌کردند لای سپاه دشمن. در کدو باز می‌شد، زنبورها می‌افتادند به جان سربازان بیچاره و این‌ها هم از این‌ور با نیزه حساب دشمنشان را می‌رسیدند. خلاصه تنوع سلاح‌های مایاها هم موضوع جالبی است.در مورد استراتژی‌ و آرایش جنگی مایاها اما خیلی اطلاعات دقیقی نداریم؛ شاید اگر کتاب‌های بیشتری از زیر دست اسپانیایی‌ها سالم بیرون می‌آمد الان کمتر ابهام داشتیم، اما در کل به نظر می‌رسد جنگ‌ها‌یشان بر اساس نبردهای تن‌به‌تن پیش می‌رفته و پیروزی نهایی هم با کشته شدن باارزش‌ترین مهرۀ هر جناح، یعنی پادشاه، به دست می‌آمده است.هرچی جنگ‌ و خصومت بین دو طرف دعوا عمیق‌تر می‌شد، شهرها را تدافعی‌تر می‌ساختند. دورتادور شهر را دیوار و خندق می‌کندن و هر شهری، شبیه یک قلعۀ نظامی شده بود. (بعضی شهرها، ازجمله خود تیکال از ترکیب دیوار با مثلن باتلاق‌ و موانع طبیعی برای محافظت بیشتر استفاده می‌کردن). یک ابتکاری هم به خرج داده بودن ساختن دیوارهای متحدالمرکز دور شهر بود. یعنی چی؟ دشمن که می‌رسید به ورودی شهر، با یک دیوار نسبتن کوتاه روبرو می‌شد که خیلی راحت می‌توانست ازش بالا بره و به خیال خودش بره برای فتح شهر شهر. اما وقتی پاش می‌رسید اون‌ور دیوار، می‌دید جلوتر، یک دیوار بلندتره که نیروی دفاعی شهر، بالاش منتظرن تا اینا برسن. خلاصه یا باید برمی‌گشتند پشت دیوار و بی‌خیال جنگ می‌شدن، یا باید بین دوتا دیوار با برج‌های نگهبانی درمی‌افتاد... یعنی عملن دیگر نه راه پس داشتند نه راه پیش. نیزه‌اندازها از بالای برج‌ها بهشان شلیک می‌کردن و برای همین هم به این زمین بین دوتا دیوار می‌گفتند «منطقۀ کشتار».مایای رو به افولتمدن مایا بعد از جنگ‌های ستاره‌ای و سقوط کلکمول، به گردابی افتاد که همه‌چیز را به داخل خودش می‌کشید. از اواخر قرن هشتم شهرهای جنوبی مایا، یکی یکی شروع کردند به خالی شدن. به‌طرز خیلی عجیب و ترسناکی شهرها دانه‌به‌دانه متروکه شدند، تجارت‌ها افت کردند و شورونشاط از بین مردم جنوب شبه‌جزیرۀ یوکاتان رخت بربست. دقیقاً معلوم نیست چه چیزی پایۀ تمدن مایاها را لرزانده بود. آیا اثرات جنگ این‌قدر طولانی و مخرب بود؟ نمی‌دانیم؛ درهرصورت بشر یکی از ویرانگرترین نمونه‌های تحول اجتماعی و جمعیتی‌ را در همین یکی دو قرن تجربه می‌کند. به سال 830 میلادی که می‌رسیم، ساختن بناهای بزرگی که ما تا اینجا به‌عنوان مشخصه و نشانۀ تمدن مایا می‌شناختیم دیگر تقریباً متوقف می‌شود و آخرین تاریخی که روی لوحه‌ای حکاکی شده، متعلق به 16 ژانویه 910 است و بعدش دیگر سکوت...از خود مایاها هیچ سندی از دوران سقوطشان نداریم؛ الواح و کتاب‌هایی هم که به دستمان رسیده‌اند بیشتر به زندگی پادشاهان علاقه داشتند تا امور روزمرۀ مردم و وقایع جاری، اما پژوهشگران و مایاشناس‌ها مثل همیشه بر اساس شواهد و مدارکی که به دست آورده‌اند حدسیاتی می‌زنند. آن‌هامی‌گویند بی‌انصافی است اگر فکر کنیم فقط یک عامل موجب فروپاشی مایاها بوده. آن‌ها حداقل سه‌تا فاکتور را در این داستان دخیل می‌دانند: 1. جنگ و هرج‌ومرج 2. به فنا دادن طبیعت و محیط زیست و 3. خشک‌سالی. این سه‌تا عامل، اصلی‌ترین احتمالات ما در شل شدن پایۀ تمدن مایاست و نکتۀ مهم این است که دانشمندان معتقدند این سه‌تا با همنسخۀ مرگ یک تمدن را می‌پیچند.با جنگ شروع کنیم که به نظر می‌رسد آفتش زودتر از بقیه به جان مایاها افتاد. هرچه طاعون جنگ‌ بیشتر در سرزمین‌های جنوب یوکاتان جولان می‌داد، میزان خرابی‌ و خشونتی هم که به بار می‌آورد بیشتر می‌شد. پادشاهان مایا از دوران پیشاکلاسیک هم دائم به پروپای هم می‌پیچیدند، اما اوج گرفتن این خشونت و جنگ‌ها، زندگی مردم عادی را هم مختل کرده بود. معبدها و قصرهای باشکوهی که روزگاری نگین شهرهای مایا بودند، آوار شدند و حتی بعضی‌هایشان را برای ساختن استحکامات جنگی از اساس خراب کردند.شهرهای مسکونی، خالی و متروک؛ هرم‌های و معبدها، نیمه‌کاره رها؛ حتی پادشاه‌ها دفن‌نشده ول می‌شدند. صدها هزار پناهنده از هر طرف به شهرهایی هجوم می‌آوردند که هنوز یک چیزهایی داخلشان باقی مانده بود و باعث می‌شدند جمعیتشان یک‌هو چندین برابر بشود. تیکال، شهری که تا کمی پیش از آن حدود 60 تا 80 هزار نفر جمعیت داشت، یک‌هو باید 200 هزار نفر را در خودش جا می‌داد.فشار به طبیعت و تخریب محیط زیست روزبه‌روز بیشتر می‌‌شد... اما خب خوبیِ طبیعت این است که همیشه حوصلۀ بی‌شعوری ما را ندارد؛ یک‌جایی دیگر صدایش بلند می‌شود که «بابا چه غلطی می‌کنین هرچی هیچی نمی‌گم؟!» قبل‌تر هم گفتیم، آب‌وهوای یوکاتان چندان «هوا دلپذیر شد» نبود و مایاهایی‌ها به لطایف‌الحیلی توانسته بودند آن را سر عقل بیاورند و از اقلیم منطقه استفاده کنند؛ کارهایی که هم سخت بود و هم پرهزینه. اما همین مردم ـ بعض جنگل‌خوارهای ما نباشد ـ بلد بودند چطوری طبیعتشان را به نابودی بکشند. آن زمانِ جیک‌جیک مستونشون که شهر پشت شهر می‌ساختند و ساختمان روی ساختمان، یک بخش زیادی از جنگل‌های اطراف را لخت کردند. خالی کردن زمین و جنگل‌زدایی هم باعث می‌شود فرسایش خاک در محیط بیشتر شود. چه جور محیطی؟ یادمان هست، جایی که خاکش کلاً تنک و کم‌تراکم بود. القصه، موفقیت مایاها بذری شد برای نابودی‌شان.عامل مهلک نهایی اما خشک‌سالی بود. مایاها در مهار و مدیریت خشک‌سالی مهارت زیادی پیدا کرده بودند. می‌شود رد قنات‌ها و آب‌انبارهایی که ساخته‌اند را لابه‌لای شهرها و جنگل‌ها دید. اما احتمالاً هیچ مدیریت بحرانی نتواند برای خشک‌سالی سیصدساله چاره‌‌ای بیندیشد، خشک‌سالی مطلقی که بین سال‌های 820 تا 1100 میلادی مایاها را زمین‌گیر کرده بود. دیگر واقعاً آخرالزمان بود و کسی در برابرش تاب تحمل نداشت. سیصد سال خشک‌سالی. هرچه‌ هم بگوییم سیصد سال در ظرف تاریخ هیچی نیست، ولی باز هم کم نیست.زمینِ زیر پایشان از جنگ‌های مداوم افسرده و تشنه بود. حاصل‌خیزیِ خاک هم که از همیشه کمتر شده بود. پادشاهان هم بی‌‌توجه به جهنمی که ممکلتشان دچار شده بود، سرشان گرم دعواهای سیاسی و خودخواهانۀ خودشان بود. کشاورزان مجبور بودند هرسال بذرهای ذرت را در خاکی بکارند که خشک بود، چشمشان را بدوزند به آسمان، به زمین، مگر که بارانی بیاید، معجزه‌ای بشود... معجزه‌ای که هیچ‌وقت هم نرسید.هرچه به درگاه خدایان دعا می‌کردند، هرچه التماسشان می‌کردند، جلوی معابد می‌رقصیدند، قربانی می‌کردند... هیچ چیز تغییر نمی‌کرد. هیچ قدرت برتری انگار نبود تا بهش تکیه کنند، هیچ خدایی، خدایانی... یک‌هو به همه‌چیز شک کردند. نکند همه‌اش بازی بوده؟ نکند تمام این مدت... میوۀ ممنوعه چیده شده بود. ربط خدا و پادشاه به هم... چه بازی‌ای خورده بودند این همه وقت... دیگر چه بهانه‌ای وجود داشت تا رهبران بی‌لیاقت‌شان را سر جایشان نگه دارند؟ شورش‌ علیه پادشاه‌ و نظام سیاسی و دینی شروع شد. مردم هر باور کهنه‌ای را که دوست نداشتند دور انداختند و خواسته‌هایشان را فریاد ‌زدند. دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیز برایشان حرمت آسمانی نداشت. جنگیدند. فکر می‌کردند راه آزادی همین است، اما نه، با این کار فقط دنیایشان را پیچیده‌تر کرده بودند. وقتی مردم خواستۀ مشترکی ندارند، وقتی با هم هم‌صدا نیستند، وقتی هیچ‌کس را نمایندۀ خودشان نمی‌دانند، همهمه‌ای از هزاران صدا شنیده می‌شود که حتی یکی‌اش را هم نمی‌شود فهمید. حاصل این دعواها دیگر جنگ‌ بین دو دولت نیست، جنگ مردم با مردم است.بله، کار از کار گذشته بود... هرکدام از این عوامل شاید اگر به‌تنهایی به وجود می‌آمدند، خیلی ساده حکومت کنترلشان می‌کرد‌ و غائله می‌خوابید؛ خرابی‌های ناشی از جنگ را می‌شد جبران کرد، مشکل خشک‌سالی را می‌شد یک‌جوری حل کرد، می‌شد شکل‌های جدیدی از کشاورزی را گسترش داد و رویکرد سیاسی بهتری پیاده کرد. اما همۀ این‌ها با هم را هیچ‌کاری‌اش نمی‌شد کرد. مرگ و نابودی و نیستی، فرزند نحس این شرایط برای مردم مایا بود.انقلاب‌های خونین، پایان تراژیکی بود بر خیلی از شهرهای مایا، و نه فقط شهرها که بر جایگاه آسمانی پادشاه در باور جامعۀ مایا. آدم‌های زیادی جانشان را از دست دادند و شهرهای بزرگی برای همیشه خالی از سکنه شد.انقلاب‌های خونین، پایان تراژیکی بود بر خیلی از شهرهای مایا، و نه فقط شهرها که بر جایگاه آسمانی پادشاه در باور جامعۀ مایا. آدم‌های زیادی جانشان را از دست دادند و شهرهای بزرگی برای همیشه خالی از سکنه شد.این پایان عصر کلاسیک مایاست. باشکوه‌ترین دوران تمدن مایا با متروکه شدن تیکال و تمام شهرهای مهم جنوبی تمام شد. خیلی‌ها همین نقطه را آخرین برگ از دفتر تمدن مایا می‌دانند، اما این‌طور نیست. درست است که سقوط سرزمین‌های جنوبی جان عدۀ زیادی از مردم را گرفت و پیامدهای تلخی به همراه داشت، ولی باعث حذف و انقراضشان نشد. همۀ مردم که تمام نشدند؛ سرزمین‌های جنوبی یوکاتان جمعیت میلیونی داشت. آن‌ها چه شدند؟ این سؤال یک ابهام بزرگ باستان‌شناسی است، اما این را می‌دانیم که کمی بعد از این ماجراها، شهرهایی در شمال شهرهای قبلی کم‌کم توسعه پیدا کردند که احتمالاً حکایت از مهاجرت اقوام مایا به شمال دارد.برویم شمال. به عصر پساکلاسیک مایا خوش آمدید.عصر پساکلاسیک (از 900 تا 1500 م.)حالا که سرزمین‌ها و دشت‌های جنوبی از رونق افتاده بود و دیگر خبری از شهرهای بزرگ با بناهای غول‌آسا نبود، دشت‌های شمالی فرصت خوبی برای پیشرفت داشت. کم‌کم شهرهای جدیدی اهمیت پیدا کردند و اسمشان را به گوش دیگران رساندند: چیچن‌ایتزا (Chichen Itza)، اوشمال (Uxmal)، مایاپن (Mayapan). چیچن ایتزا به یکی از شهرهای اصلی منطقه تبدیل شد و خیلی سریع جای خالی قدرت متمرکز در منطقه را پر کرد. اولین کار آن‌ها این بود که خودشان را با شرایط جدید وفق بدهند، یعنی مراقب باشند از همان سوراخی که حکومت قبل گزیده شده بود، دوباره آسیب نبینند. چه ‌کارها کردند؟ آمدند ساختار مملکت‌داری را از نو چیدند و برای قدرت، سلسله‌مراتب جدیدی به وجود آوردند. در این نظام جدید، دیگر جایی برای خداپادشاه‌ها تعریف نشده بود. پادشاه را از جایگاه خدایی پایین کشیدند و و جایش را با شوراهای حاکمیتی عوض کردند. این‌جوری دیگر قدرت دست یک نفر نبود تا هر غلطی دلش ‌خواست بکند و به هیچ‌کس هم جواب‌گو نباشد. خب پس این از تغییر اول که خودش خیلی مهم بود. یک کار دیگر هم کردند: فهمیدند اقتصاد را باید خیلی جدی‌تر بگیرند. تجارت و مسیرهای تجاری را گسترش دادند و ارتباط با همسایه‌ها را در برنامه‌شان گذاشتند. با همین برنامه‌ریزی‌ها چیچن‌ایتزا بزرگ شد و بالید و از قرن‌های 10 تا 13 میلادی به مرکز سیاسی سرزمین‌های شمال یوکاتان تبدیل شد.فاصلۀ به‌نسبت کمِ ما با عصر پساکلاسیک مایا و در امان ماندن چیچن‌ایتزا از آسیب و تخریب‌های عظیم باعث شده ما امروز بتوانیم معماری باشکوهشان را ببینیم. درواقع بخش زیادی از شناختمان از مایاها، به‌خاطر وجود چیچن‌ایتزا است. هرم ال‌کاستیو (El Castillo) و معبد جنگجویان، دو یادگار دیدنی مایاها از این دوره‌ هستند... هرم ال‌کاستیو واقعاً زیباست. به این هرم که تلفیق شگفت‌انگیزی از دانش معماری و کیهان‌شناسی مایاهاست معبد کوکولکان (Temple of Kukulcan) هم می‌گویند. چی؟ معبد کوکولکان.در هر چهار طرف این هرم، پلکانی سنگی کشیده شده که از زمین تا نوک هرم ادامه دارد. در ضلع شمالی این هرم ـ اگر قسمت بشود برویم یا حالا عجالتاً عکس‌هایش را نگاه کنیم ـ می‌بینیم که پایین نرده‌هایی که دو طرف پله‌ها کشیده شده، روی زمین دوتا سر سنگی مار هست. در یک روزهایی از بهار و پاییز، وقتی آفتاب به این هرم می‌تابد و از لای کنگره‌ها و سنگ‌ها، بازی نور و سایه‌ راه می‌اندازد، اگر از بغل به ضلع شمالی هرم نگاه کنیم، یک طرح پرپیچ‌وتاپ از مار می‌بینیم که انگار دارد از بالای هرم پایین می‌آید. آن سرهای سنگی هم سر همین مارها هستند. البته یادمان نرود آن چیزی که تمدن مایا را در جهان فرهنگ بزرگ و تأثیرگذاری کرد، با پایان عصر کلاسیک در تیکال و شهرهای جنوبی همان‌جا جا ماند و مایا دیگر هیچ‌وقت نتوانست به دوران اوجش برگردد.بگذریم. درهرصورت مدتی بعد، عصر طلایی چیچن‌ایتزا هم سرآمد و نوبت به آخرین شهری رسید که لقب پایتخت پادشاهی مایا را بر دوش کشید. شهری که ما اسم تمدن مایا را از روی آن برداشته‌ایم: مایاپَن (Mayapán). علت اینکه ما تمدن مایا را به این اسم می‌شناسیم این است که اولین برخورد اروپایی‌ها با مردم این تمدن، در منطقۀ مایاپن اتفاق می‌افتد. غیر از این، خیلی چیز خاصی درباره‌اش وجود ندارد. مایاپن دورۀ حدوداً دویست سیصد ساله‌ای را به خیر می‌گذراند، اما دیگر انگار تاریخ مصرف پادشاهی مایا سرآمده بود. هرکاری‌اش می‌کردند، هر جایش را تعمیر می‌کردند آفتابه خرج لحیم بود؛ دوباره نارضایتی مردم، شرایط اقلیمی سخت، جنگ و نزاع‌های خونین. همه‌چیز عین همان داستان تکراری داشت دوباره برای مایا اتفاق می‌افتاد. انگار تاریخ نشسته بود پای اجرای دو شب از یک تئاتر. سناریوی سرنوشت مایاهای سرزمین شمالی به‌قدری به مایاهای عصر کلاسیک شبیه بود که حتی گم‌ شدن هردوشان در تاریخ هم به یک اندازه مبهم و عجیب بود. نمی‌دانیم چرا مردم مایا شهرهای بزرگ خودشان را رها کردند و ساکن دشت‌ها و کوهستان‌های اطراف شدند. چیچن‌ایتزا و شهرهای باعظمت دیگر مایاها به‌یک‌باره خالی از سکنه شد. مایاپن در سال 1448 میلادی سقوط کرد و شالودۀ تمدن مایا از هم فروپاشید تا اسپانیایی‌هایی که می‌خواستند به سرزمین‌های جدید کشف‌شده‌ بیایند، با مطلوب‌ترین شرایط، یعنی هرج‌ومرج، روبه‌رو بشوند.تمدن مایا در عصر اکتشافدر سال 1511 میلادی، با پیدا شدن سروکلۀ کنکیستادورهای (conquistadors) اسپانیایی، پروژۀ پایان استقلال تمدن مایا کلید خورد. کنکیستادورها، شوالیه‌ها و نظامی‌هایی بودند که بعد از کشف و شناسایی قارۀ آمریکا، در قرن‌های 16 تا 18 میلادی، از اروپا، بخصوص اسپانیا و پرتغال، راه افتادند دور جهان چرخیدند و شروع کردند به مبادله، تجارت و عملاً استعمار سرزمین‌های تازه‌کشف‌شدۀ دیگر. به این دوران می‌گویند: عصر اکتشاف یا کاوش.اما ورود این کنکیستادورها به شبه‌جزیرۀ یوکاتان چه عواقبی برای مایاها داشت؟ اسپانیایی‌ها با خودشان چه سوغاتی‌هایی برای مایاها آورده بودند؟اولین کادوی کنکسیتادورها به مردم آمریکای مرکزی «مریضی» بود. بیماری‌هایی که پیش از آن برای بومی‌های آمریکایی ناشناخته بود، مصیبت بزرگی بود که این مهاجمان غریبه به دامن میزبان‌هایشان ریختند. آبله مرغون، آنفولانزا، سرخک، بیماری‌هایی که الان برای ما کاملاً شناخته‌شده‌ هستند و حتی در قرن شانزدهم هم دورۀ درمان پیچیده‌ای نداشتند، وقتی به آمریکای مرکزی آمدند به سرسخت‌ترین قاتلان مایا تبدیل شدند. مایاهای بیچاره که بدنشان به این ویروس‌ها عادت نداشت، در برابر این بیماری‌ها چنان بی‌پناه شدند که مثل درختی که پایش نفت بریزی خشکیدند. مرگ‌ومیری که صادرات بیماری‌های اسپانیایی‌ به مردم آمریکای مرکزی تحمیل کرد، یکی از بزرگ‌ترین کشتارهای تاریخ شناخته می‌شود. طی حدود صد سال، 90 درصد از مردم بومی قارۀ آمریکا بر اثر همین بیماری‌ها و عفونت‌ها جانشان را از دست دادند. نود درصد!اسپانیایی‌ها هم با خودشان درد و مرض آوردند، هم مایاها را مجبور به پذیرفتن دین مسیحیت کردند. دربارۀ فاجعۀ کتاب‌سوزی مبلّغ‌های مسیحی هم که در اپیزود هفده صحبت کردیم. شاید اگر الان تعداد بیشتری از کتاب‌های مایا برایمان مانده بود، دیگر کمتر معمایی ازشان برایمان باقی می‌ماند.مایاها اولین تمدن آمریکای مرکزی بودند که با اسپانیایی‌ها برخورد داشتند، اما چون مثل آزتک‌ها گنجینه‌های پر از طلا نداشتند، چند سالی جان سالم به در بردند و توجه کنکیستادورها اول به آزتک‌ها جلب شد. فتح مایا وقتی رقم خورد که در سال 1528، پدرو د آلوارادو (Pedro de Alvarado) و برادرانش که کهنه‌سربازان تصرف آزتک بودند، تصمیم گرفتند مایاها را هم از برکت حضورشان بی‌نصیب نگذارند، پس نیروهایشان را به سمت شهرهای مایا روانه کردند.البته سرنگونی و به انقیاد درآمدن مایاها هم ماجرای کوتاهی نبود. برخلاف آزتک‌ها یا اینکاها (Inca)، مایا قدرت مرکزی نداشت که بشود یک‌هو غصبش کرد و کنترل همه‌جا را به دست گرفت. این را هم یادمان هست که بعد از دورۀ کلاسیک، دیگر مایاها پادشاه نداشتند و شورای حکمرانی برای سیاست‌گذاری دولت‌شهرها تصمیم می‌گرفت. و همین _ اینکه ساقط شدن قدرت با از بین بردن یک نفر ممکن نمی‌شد ـ کار را برای اسپانیایی‌ها سخت‌تر می‌کرد. از طرف دیگر، شیوۀ جنگیدن مایاها هم با پادشاهی‌های همسایه‌شان، مثل آزتک‌ها، فرق می‌کرد. مایاها به اردوگاه اسپانیایی‌ها شبیخون می‌‌زدند و با تله‌هایی که در جنگل برایشان کار می‌گذاشتند دشمنشان را غافل‌گیر می‌کردند. استراتژی جنگیِ بزن‌دررویی یا به کار گرفتنِ موانع طبیعی وسط جنگ چیزی نبود که اسپانیایی‌ها تا آن‌روز تجربه‌اش را داشته باشند، برای همین به دردسرشان می‌انداخت.اما خب می‌دانیم سرنوشت ماجرا چه شد دیگر. اگر کنکیستادورها آمریکا را تصرف نکرده بودند که امروز ما این قصه‌ها را نداشتیم بگوییم. آبله‌مرغون و مریضی‌های دیگر از یک طرف یقۀ مردم را گرفته بود، نیروی نظامی اسپانیایی‌ها هم از طرف دیگر. بلایی که بیماری سر شبه‌جزیرۀ یوکاتان آورد بسیار مهلک بود؛ حتی قبل از اینکه فاتحان اسپانیایی تصمیم بگیرند به سرزمین مایا بیایند، تأثیر خودش را بر آن‌ها گذاشته بود. برادران آلوارادو وقتی به جنگل‌ها و شهرهای مایا رسیدند، با منظرۀ عجیبی مواجه شدند. همه‌جا خلوت، خسته، لت‌وپار بود. انگار مایاها پیش از آن‌ها یک حملۀ مرگبار را پشت سر گذاشته بودند؛ انگار وسط شهر بمب منفجر شده بود.با این‌حال گفتیم ایستادگی مایاها در برابر این مهاجمان اروپایی سخت و جانانه بود. مقاومت مایاها و البته ساختار غیرمتمرکز دولت‌شهرهایشان جوری بود که اسپانیایی‌ها برای تصرف هر شهر باید جدا جدا حمله می‌کردند و این‌جوری نبود که با سقوط شهر اصلی بقیه هم با آن تسلیم شوند.مایاها سعی می‌کردند هم جلوی پیشروی کنکیستادورها را بگیرند و هم یک‌جوری با آن‌ها به توافق و مصالحه برسند بلکه براشان هزینۀ کمتری داشته باشد. هزاران نیروی بومی مایا، در دوره‌هایی حتی با اسپانیایی‌ها همراهی هم می‌کردند. من فکر می‌کنم بدبخت‌ها دچار سردرگمی شده بودند. نمی‌دانستند الان چه کاری درست‌تر است: مقابله کنیم یا مذاکره؟ از این دوره یک پارچۀ نقاشی‌شده داریم که در آن بومی‌های آمریکایی را در حال کمک و یاری به فاتح اسپانیایی (Jorge de Alvarado) در حوالی سال 1530 نشان می‌دهد.درهرصورت در سال 1542 اسپانیایی‌ها موفق شدند اولین پایتختشان را در منطقه تشکیل بدهند. شهری به اسم مریدا (Merida) که در شمال شبه‌جزیرۀ یوکاتان ساخته شد و این قدم مهمی برای اثبات حضور مهاجمان در آمریکا بود. با از بین رفتن تک‌تک دولت‌شهرهایی که شاید می‌شد به مقاومتشان امید داشت، دیگر هر شانس و امیدی هم که به شکست اسپانیایی‌ها وجود داشت از بین رفت و احتمال اینکه مایا دوباره بتواند یک اتحاد کلی را به چشم ببیند از همیشه کمتر شد.آخرین مقاومت علیه اسپانیایی‌ها در شهر نُه‌پِتن (Nojpetén) اتفاق افتاد که شهری بود وسط یک دریاچه در شمال گواتمالای امروزی. اطراف این شهر را مردمش با دیوار محصور کرده بودند و تا مدت‌ها تسلیم کنکیستادورها نشده بودند. تا آنکه بالاخره اسپانیایی‌ها با قایق‌های بزرگ جنگی بهش حمله کردند. جمعیت شهر عزم سلحشوری داشتند تا آخرین سنگر مایاها از دست نرود، حتی با قایق‌های کوچکشان به قایق‌‌های بزرگ اسپانیایی‌ها حمله هم کردند، اما با بمباران اسپانیایی‌ها این شهر هم مقاومتش شکست و آخرین پایگاه مایاها هم در سال 1697 به دست کنکیستادورها افتاد.تصرف، اشغال، غارت، اسمش را هرچه بگذاریم، درهرصورت قارۀ آمریکا را به دست صاحبان جدیدش سپرد و حالا دیگر اسپانیایی‌ها بازیگردان اصلی منطقه بودند. اسم مایاها البته با مقاومت گره خورده بود و حتی در نیمه‌های قرن 19 و ابتدای قرن بیستم هم جریان‌ها و تلاش‌هایی برای بازپس‌‌گیری یوکاتان از چنگ ساکنان جدیدش انجام شد. بعضی از جریان‌ها حتی تا دم پیروزی هم رفت، اما نشد دیگر. می‌دانیم نشد.مایای امروزخیلی از ما شاید فکر می‌کردیم تمدن مایا با ورود اسپانیایی‌ها به زانو درآمد و از بین رفت، اما همان‌طور که سقوط امپراتوری روم به معنی از بین رفتن روم نبود، افول کلان‌شهرهای مایا، مثل تیکال و چیچن‌ایتزا، هم مساوی با از بین رفتن فرهنگ مایا نبود.امروز هنوز حدود هفت‌میلیون مایایی در گواتمالا، جنوب مکزیک و شبه‌جزیرۀ یوکاتان، بلیز، ال‌سالوادور و غرب هندوراس زندگی می‌‌کنند. بعضی از این مردم در فرهنگ مستیسو (Mestizo) ادغام شده‌اند، فرهنگی که از ترکیب تبارهای بومی و اروپایی‌ به وجود آمده است، اما بعضی دیگر‌شان همچنان به زندگی نسبتاً سنتی‌ مایایی ادامه می‌دهند، هنوز به یکی از حدوداً 30 زبان مایایی صحبت می‌کنند و روزهایشان را با تقویم سنتی خودشان محاسبه می‌کنند.وقتی هنوز 60 درصد مردم گواتمالا اصالت مایایی دارند و زبان مایایی زبان گفت‌وگوی روزمره‌شان است، نمی‌توانیم فرهنگ مایا را مرده بدانیم. این روزها، در قرن بیست‌ویکم، مایا‌ها هنوز در همان مزارع قدیمی‌شان کشاورزی می‌کنند و در مسیر همان رودخونه‌ها از یوکاتان تا هندوراس جابه‌جا می‌شوند، عین اجدادشان. این ادعا که مایا‌ها صرفاً به‌خاطر اینکه شهرها و پادشاهی‌شان را از دست داده‌اند منقرض شده‌اند نه‌تنها نادرست است، بلکه شاید یک‌جورهایی توهین به مردمی باشد که دارند بار سنت‌های اجدادی‌شان را برای قرن‌ها به دوش می‌کشند. گرچه در فتوحات قرن 16 و تفتیش عقایدی که اروپایی‌ها به راه انداختند مایا تحت فشار مسیحیت کاتولیک قرار گرفت، اما هنوز خیلی از راه ‌و روش‌های سنتی بینشان زنده‌است و مسیر خودش را به این دوران هم باز کرده. ریش‌سفیدِ روستا همچنان برکت زندگی روزمره را بین مردم تقسیم می‌کند و مراسم‌ آیینی همچنان در غارها و بالای تپه‌ها برگزار می‌شود. عبادتگاه‌های مریم مقدس و ایزدبانوهای مایایی‌ در کنار هم ساخته شده‌اند و حتی با هم یکی شده‌اند. امروز ما نسبت به قبل چیزهای خیلی بیشتری از گذشته‌ و بناهای فرهنگ مایا می‌دانیم، ولی برای خود مردم مایا هیچ چیز _ دست‌کم چیزهای مهم _ فراموش نشده و چرخۀ زندگی همچنان ادامه دارد.مایاها نمونۀ عجیبی از تمدن بشری هستند. آن‌ها برای یک مدت طولانی‌ بخش مهمی از تاریخ بشر را تشکیل می‌دادند. بارها اوج گرفتند و فرود آمدند، بلند شدند و سقوط کردند. آن‌ها به‌دفعات همین مسیر را تکرار کرده‌اند. مردم مایا هجوم قدرت‌های خارجی را به چشم دیدند، شیوع مرگبارترین بیماری‌ها و آخرالزمان را زندگی کردند و با این حال هنوز که هنوز است در گواتمالا و جاهای مختلفی از جهان به حیاتشان ادامه می‌دهند.تمدن مایا هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. با اینکه مراکز اصلی و بزرگ مایا در جنوب و شمال مکزیک تقریباً کامل کاوش شده‌اند، اما هنوز خیلی از شهرها و مناطق باستانی مایاها دست‌نخورده و بکر باقی مانده‌اند. حتی تیکال که این‌قدر حرفش را زدیم، هنوز پر از تپه‌ماهورهایی است که خدا می‌داند چه چیزهایی را زیر خود پنهان کرده‌ است.فرهنگ و روح مایا احتمالاً تا سال‌ها بعد از این هم قرار است شگفت‌زده‌مان کند. پس مهم است بدانیم ما فقط فصل کوچکی از رمان بلند مایا را خوانده‌ایم، و این داستان هنوز تمام نشده است.https://paragraphpodcast.ir/https://castbox.fm/vd/304083070</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 01:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفده: تمدن مایا (بخش اول: تولد آتش)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-m3fblw3xo9fd</link>
                <description>اواخر سال 2012، خبری در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد که می‌گفت دنیا در روز بیست‌ویکم دسامبر آن سال به پایان می‌رسد. اگه آن روزها اهل فیس‌بوک و اینستاگرام بودید، احتمالاً یادتان می‌آید که بعضی از مردم جهان از شنیدن این خبر، ترسی به دلشان افتاده بود و دنبال منبع این خبر بودند. آن‌ موقع بود که خیلی‌ از ما شاید برای اولین بار با اسم «مایاها» آشنا شدیم. در هر صورت 21 دسامبر 2012 آمد و گذشت و... هیچ اتفاقی هم نیفتاد؛ لااقل ما که هنوز فکر می‌کنیم روزگار به‌سر نرسیده. اما داستان این پیش‌بینی چه بود؟ امروز در موردش حرف می‌زنیم.و باز هم امریکای مرکزیتقریباً جنوب شرق مکزیک، در اعماق شبه‌جزیرۀ یوکاتان (Yucatan) شهرهای باستانی‌ای وجود دارد که دورتادورش را جنگل محاصره کرده. در این شهرها روزگاری پادشاهان بزرگی سلطنت می‌کردند که کم از خدایان نداشتند، اهرامی ‌سنگی‌ سر به آسمان می‌خراشیدند که از بلندترین درخت‌ها هم بلندتر بودند، و در آنجا سنگ‌نوشته‌هایی پیدا شده که از جذاب‌ترین و پیچیده‌ترین تمدن‌های تاریخ حکایت می‌کند؛ تمدن باستانی مایا، تمدنی که به‌خاطر نجوم، ریاضیات پیشرفته و یک سری تفاوت‌هایش با تمدن‌های دیگر، جزو یادگارهای ماندگار تاریخ است.تمام تاریخ امریکای مرکزی و قصه‌هایی که در این اپیزود و چند اپیزود آینده می‌شنویم، مستقیم و غیرمستقیم ریشه‌ در اتفاقاتی دارد که در اپیزود 16، یعنی داستان اولمک‌ها، درباره‌شان حرف زدیم. از جغرافیای منطقه، تا مردمی که واردش شدند و سبک زندگی و باورهایی که ساختند.تمدن مایا، روح زندۀ آمریکای مرکزیو اما مایاها. داستان مایاها از نقطه‌ای از آمریکای مرکزی شروع می‌شود که بهش می‌گویند شبه‌جزیرۀ یوکاتان. یوکاتان امروز اسم یک ایالت است در جنوب‌شرق مکزیک. اما در یک مقیاس بزرگ‌تر، می‌شود گفت یوکاتان یک شبه‌جزیره است، شامل سه استان از مکزیک، و کشورهای گواتمالا و بلیز. اگر نگاهی به نقشۀ آمریکای مرکزی بیندازید، یوکاتان همان برآمدگی و دندانۀ بزرگی است که از جنوب‌شرق مکزیک بیرون زده و خلیج مکزیک را از دریای کاراییب جدا کرده.اسم یوکاتان شاید همراه با یک اتفاق خیلی مهم تاریخی/زمین‌شناسی دیگر هم به گوشتان خورده باشد. نظریۀ مشهوری هست که می‌گوید شهاب‌سنگی حدود 65 میلیون سال پیش، به زمین برخورد کرده و موجب نابودی بخش بزرگی از حیات در کرۀ زمین و ازجمله انقراض دایناسورها شده، شهاب سنگی که حوالی این تکه از زمین فرود آمده است.ما می‌خواهیم ماجرا را نه از 65 میلیون سال پیش، که از حدود 5 هزار سال پیش شروع کنیم. برخلاف تمدن‌های دیگر که تقریباً همگی اطراف دره‌های حاصل‌خیز رودخانه‌ها به وجود آمده بودند، شبه‌جزیرۀ یوکاتان یک صفحۀ سنگ آهکی داغ بود که با وجود جنگل‌های پراکنده‌ای که در آن پیدا می‌شد، به‌خاطر خاک کم‌عمق و رودخانه‌های انگشت‌شمارش، چندان آمادگی پذیرایی از آدم‌ها را نداشت.نه که فکر کنید یوکاتان باران به خودش نمی‌دید، نه؛ سالانه بیشتر از چندصد سانتی‌متر بارون می‌آمد در این زمین‌ها؛ اما شرایط اقلیم و جنس زمین، آنجا را بدجوری مستعد خشکسالی می‌کرد. تمام این چندصد سانت باران، طی چند ماه، بین خرداد تا مهر، می‌آمد و بلافاصله در سفره‌های متخلخل زمین فرومی‌رفت. از این آب‌ها حوضچه‌ها و باتلاق‌های پرآبی درست می‌شد که آبشان دیگر آن‌قدر شور بودند که نه به درد نوشیدن می‌خورد، نه مصرف کشاورزی. خلاصه پا به سرزمین بدقلقی گذاشته‌ایم که به قول یک گروه پژوهشی‌ که روی زمینش کار می‌کردند، خاکی دارد که ویژگی‌هایش به خاک جنوبگان یا سطح ماه شبیه‌تر است تا سایر زیستگاه‌های زمین!خب شاید همین‌جا بپرسید این‌همه سختی، دردشان چه بوده که این یک نقطه را برای زندگی انتخاب کرده‌اند؟ یوکاتان با همۀ مشکلاتی که گفتیم، حتماً امتیازاتی هم داشته که زندگی در آن به زحمتش می‌ارزیده. اما پیش از گفتن از امتیازها، بگذارید از خاصیت ته دنیا بودگی این سرزمین حرف بزنیم. ببینید، اصل ماجرا این است: مردمی که در حال کشف سرزمین‌های جدید هستند، می‌روند می‌روند می‌رسند به‌ جایی که پیشِ ‌رویشان دیگر راهی نیست، پشت سرشان را هم نگاه می‌کنند می‌بینند حالش نیست بخواهند کلی راه برگردند تا برسند به جایی که مثلاً شش‌ ماه پیش بودند و آب‌وهوای خوبی داشته؛ برای همین همان‌جا مستقر می‌شوند. چیزی شبیه این تجربه را من خودم وقتی بچه بودم و با خانواده زمینی سفر می‌رفتیم زیاد داشتم. فکر کنید... در ماشین نشسته‌ بودیم، خسته، بعد از چند ساعت در مسیر، تصمیم می‌گرفتیم یک جای خوش‌منظره بزنیم کنار، که مثلاً ناهار بخوریم. ساعت حدود یک بعدازظهر. هرجا که ما می‌گفتیم: «قشنگه، سبزه داره، رود داره»، پدرم می‌گفت: «نه باباجان بریم جلوتر، حتماً جای خیلی باصفاتری هم هست». می‌رفتیم، نیم‌ ساعت، یک ‌ساعت، کم‌کم دارودرخت‌ تمام می‌شد... دیگر نه آبی بود نه چمنی. حالا اما گشنگی کلافه‌مان کرده بود. یک جای بی‌آب‌وعلف می‌ایستادیم، همان‌جا ناهارمان را می‌خوردیم. آره خلاصه این قضیه را بد نیست یک گوشۀ ذهنمان داشته باشیم. من اسمش را گذاشته‌ام سندروم «اینجا آخر دنیاست». اما از این حرف‌ها که بگذریم، شبه‌جزیرۀ یوکاتان پر بود از سنگ‌های مختلف؛ خاصه آهک که یکی از بهترین مصالح بود برای ساخت و ساز، و اُبسیدین. ابسیدین هم یک ‌جور سنگ/ شیشۀ آتشفشانی است که هم جذاب است، هم می‌شود شدیداً تیزش کرد و ازش مثل تیغ جراحی برای برش استفاده کرد.مردم این سرزمین‌ها با تصفیۀ آب‌ شور در سنگ‌های آهک و کشف یک سری غار که از داخلشان به آب‌های شیرین دست پیدا کرده بودند، و بعد کم‌کم ساختن آّب‌انبار برای ذخیرۀ آب باران، ‌توانستند نیازشان به آب را تأمین کنند و یک‌جورهایی بدقلقی‌های اقلیمی منطقه را مدیریت کنند.خب، از سختی‌هایش گفتیم. حالا که این بنده‌های خدا مصرّند همین‌جا بمانند و از پس مصائب شبه‌جزیرۀ یوکاتان هم بربیایند، بهتر است دیگر ما هم بیش از این از مشکلاتش نگوییم و برویم بیشتر با آن‌ها آشنا شویم، ببینیم در این سرزمین‌ها قرار است چه ماجراهایی را به چشم ببینند.همین اول کاری بهتر است بدانیم مورخ‌ها تاریخ مایا را به سه بخش تقسیم کرده‌اند و سه‌ عنوان بهشان داده‌اند: اولی دوران پیشاکلاسیک است که از دوهزار سال ق.م. شروع می‌شود و تا سال 250 م. طول می‌کشد. بخش دوم دوران کلاسیک است که از 250 تا 900 م. جریان دارد و سومی عصر پساکلاسیک است که از 950 تا 1539 م. ادامه دارد. مهم‌ترین دوره برای مایاها از بین این ‌سه‌ تا، مقطع وسطی یعنی عصر کلاسیک است، اما در کل یادمان باشد که می‌خواهیم از مردمی حرف بزنیم که از حدود دوهزار سال پیش از میلاد در شبه‌جزیرۀ یوکاتان و آمریکای مرکزی زندگی می‌کردند و تا ورود اسپانیایی‌ها به قارۀ امریکا، داشتند تاروپود یکی از تمدن‌های متفاوت تاریخ را به هم می‌بافتند.مایاهای اولیه (پیشاکلاسیک): حدود دوهزار سال ق.‌م. تا 250 م.به اولین دورۀ حضور مایاها می‌گویند دورۀ پیشاکلاسیک که گرچه بسیار طولانی است، ما کمترین اطلاعات را ازش داریم. چقدر طولانی؟ این دوره حدوداً 2300 سال طول می‌کشد، از حدود دوهزار ق.‌م. تا سال 300 میلادی... اولین مردم مایا در این دوره است که نشانه‌هایی از خودشان بروز می‌دهند تا بتوانیم آن‌ها را به‌عنوان یک دستۀ مجزا بین مردم آمریکای مرکزی بشناسیم. دولت‌شهرهایی ظهور می‌کند که مردمش با کشاورزی ذرت و لوبیا و کدو، و پرورش حیوان‌هایی مثل اردک، سگ و زنبور ‌توانسته بودند منطقه را رام خودشان کنند و خودشان را با سرزمین‌های پست و مرتفع آنجا سازگار کنند.اسم شناخته‌شده‌ترین دولت‌شهر در دوران پیشاکلاسیک مایا ال‌میرادور (El Mirador) بود. ال‌میرادور که معنی‌اش می‌شود «چشم‌انداز»، یک شهر بزرگ بود که در دوران اوجش حدود 250 هزار نفر جمعیت داشت. از این دولت‌شهر مختصر اطلاعاتی داریم، ولی از این خبر داریم که آنجا را پادشاه‌ها و ملکه‌هایی رهبری می‌کردند که مردم، قدرتشان را سربه‌سر با خدایان می‌دانستند. چیزی که از مایاهای دورۀ پیشاکلاسیک به ما رسیده ویرانه‌هایی از دو هرم بزرگ است که حدود پانصد ششصد سال قبل از میلاد مسیح، در شهر ال‌میرادور ساخته شده‌اند. تحقیق‌ها نشان می‌دهد این دو هرم وقتی هنوز سرپا بودند، از نظر اندازه با هرم‌های غول‌آسای جیزۀ مصر رقابت می‌کردند، اما همان‌طور که گفتم الان فقط تپه‌خرابه‌هایی ازشان به ‌جا مانده. علت این خرابی هم جدا از گذشت زمان و عوامل طبیعی، جنس سنگی است که این هرم‌ها را باهاش ساخته بودند. یادمان هست دیگر، گفتیم یوکاتان منبع چه سنگی بود؟ آهک، و سنگ‌های آهکی هم ساختاری دارند که نسبت به سنگ‌های دیگر راحت‌تر فرسوده و تخریب می‌شوند.اسم شناخته‌شده‌ترین دولت‌شهر در دوران پیشاکلاسیک مایا ال‌میرادور (El Mirador) بود. ال‌میرادور که معنی‌اش می‌شود «چشم‌انداز»، یک شهر بزرگ بود که در دوران اوجش حدود 250 هزار نفر جمعیت داشت.نکتۀ خاص بیشتری نیست که بخواهیم از این دوره بدانیم و سرش توقف کنیم. حدود دوهزار سال می‌گذرد و مایاهای عصر پیشاکلاسیک لای گردوغبار زمان گم و کم‌رنگ می‌شوند. تنها نکتۀ باقی‌مانده این است که مایاها هیچ‌وقت حکومت تشکیل ندادند. هیچ‌‌وقت چیزی به اسم امپراتوری مایا به وجود نیامد.مایا اسم یک خانوادۀ بزرگ بود که بعدها به تمام مردمی اطلاق می‌شد که به‌واسطۀ فرهنگ و خانوادۀ زبانی مشترک، عشق به ذرت و جغرافیای نزدیک به هم دور یک سفره جمع شده بودند.دورۀ کلاسیک: سال 300 تا 900 م.بیاید بیش از این در دوران پیشاکلاسیک نمانیم و بیاییم جلوتر، چون علاوه‌بر اینکه اطلاعاتمان محدود است، خیلی اتفاق خاصی هم گویا درش نمی‌افتد؛ یک سری سلسله‌اتفاق که تقریباً بین همۀ تمدن‌ها مشترک است و حرف تازه‌ای برایمان ندارد. جستی بزنیم و برسیم به حوالی سال 300 میلادی که پایان عصر پیشاکلاسیک مایاست.آن روزها اگر گذرتان به شبه‌جزیرۀ یوکاتان می‌افتاد، می‌فهمیدید که دارد در آن اتفاقاتی می‌افتد، دولت‌شهرها گوشه‌گوشه در منطقه داشتند شکل می‌گرفتند و مردم انگار هدف بزرگ‌تری برای زندگی داشتند. بناهای سنگی زیبا و باشکوه، بازارها و پلازاهای پرزرق‌و‌برق، و مردمی که آینده را متعلق به خودشان می‌دیدند.اصلی‌ترین دولت‌شهر مایا در شروع دورۀ کلاسیک، شهری بود به اسم تیکال (Tikal). تیکال مثل اکثر شهرهای مایا، کنار پلازای بزرگی ساخته شده بود. تمام زندگی مدنی مردم در پلازاها جریان داشت، معبدها و هرم‌ها و زمین‌های بازی را آنجاها می‌ساختند و همۀ مردم، عصرها وقتی خسته به خانه برمی‌گشتند، برای رفع خستگی یک چرخی در پلازاها می‌زدند.گاهی وقت‌ها می‌رفتند تا معبد جگوار بزرگ و پای این آسمون‌خراش 47 متری خدایانشان را عبادت می‌کردند. گاهی به تماشای بازی‌هایی می‌رفتند که از یکی از همسایه‌های قدیمی‌شان، اولمک‌ها، یاد گرفته بودند. یک‌وقت‌هایی هم که می‌خواستند تفریحات شیک‌تری داشته باشند می‌رفتند سونا. سوناهای سنتی مایاها فضاهای بسته‌ای بود که مردم می‌نشستند در آن، کنار سنگ‌هایی که از ذغال داغ، قرمز شده بودند، بعد آب می‌ریختند روی این سنگ‌ها تا بخار کند. گاهی هم روی این سنگ‌ها گیاهان معطر و دارویی می‌ریختند که حال خوبشان تکمیل شود. مایا‌ها سونا را دوای جسم و روح آدمیزاد می‌دانستند.اصلی‌ترین دولت‌شهر مایا در شروع دورۀ کلاسیک، شهری بود به اسم تیکال (Tikal). تیکال مثل اکثر شهرهای مایا، کنار پلازای بزرگی ساخته شده بود. تمام زندگی مدنی مردم در پلازاها جریان داشت، معبدها و هرم‌ها و زمین‌های بازی را آنجاها می‌ساختند و همۀ مردم، عصرها وقتی خسته به خانه برمی‌گشتند، برای رفع خستگی یک چرخی در پلازاها می‌زدند.طی دورۀ کلاسیک که از 300 تا 900 میلادی طول می‌کشد، شهرهای زیادی در سرزمین مایاها به وجود می‌آید. جمعیت این شهرها تا ده‌ها هزار نفر هم می‌رسیده. در مجموع اگر بخواهیم حساب کنیم، گفته می‌شود احتمالاً حدود دومیلیون نفر در شبه‌جزیرۀ یوکاتان سکونت داشتند که سهم دولت‌شهر بزرگی مثل تیکال، حدوداً 90 هزار نفر بوده.چشم‌بسته برویم در تیکال، لابه‌لای مردم شهر خودمان را گم کنیم ببینم این شهر ما را به کجا می‌برد. بین این آدم‌ها که راه می‌روی شور و حرارت زندگی سرمستت می‌کند، ساختمان‌های سنگی، پارچه‌های رنگی، دورتادور جنگل‌... در تیکال طبقۀ مردم را می‌شود از روی لباسشان شناخت؛ مردم عادی لباس‌های ساده به تن می‌کنند. مردها چیزی شبیه لنگ دور بدنشان می‌پیچند و زن‌ها دامن‌های بلند می‌پوشند. با همین لباس می‌روند سر زمین، دم رودخانه‌ها، در پلازاها. تکه پارچه‌ای هم هست که اگر هوا کمی سردتر بشود می‌اندازند روی شانه‌شان. این از مردم عادی، اما یک اشرافی را از دویست متری هم می‌‌توانی از روی لباس‌هایش تشخیص بدهی؛ پر از رنگ، از جنس پوست و چرم حیوان‌های مختلف، یک کلاه پَردار روی سر. قشنگ فرق دارند. اما همه دارند به یک سمتی می‌روند. ما هم دنبالشان راهی شویم ببینیم چه خبر است که مقصد همه یک جاست. در مسیر، این‌ور و آن‌ور روی ستون‌ها و دیوارها پر از کتیبه‌هایی است که رویش علامت‌های عجیب‌وغریب حکاکی شده. نظام نوشتاری مایاها رو به پیشرفت است و این شکل‌ها حتماً نشانۀ چیزهای جالبی است... حالا فعلاً وقت نیست، برویم ببینیم این مردم کجا می‌روند؛ برمی‌گردیم دوباره به ماجراهای این الواح و سنگ‌نوشته‌ها.داریم پیِ قدم‌های مردم را می‌گیریم. از دهن یک نفر می‌شنویم پادشاه، ییکین کان کویل (Yik&#039;in Chan K&#039;awiil) امروز بعد از مراسم عبادت در معبد جگوار بزرگ سخنرانی دارد... پس این‌ها دارند می‌روند سمت معبد، انگار وقت نماز رسیدیم. اسم پادشاهی که شنیدیم چی بود؟‌ ییکین کان کویل (یا باران آسمان آفتابی Sun Sky Rain). پس باید الان اواسط قرن هشت‌ باشیم. ما چیزهای خوبی از این آقا می‌دانیم، مثلاً می‌دانیم دقیقاً در روز 8 دسامبر سال 734 به تخت سلطنت نشسته. این را از روی الواحی فهمیدیم که تقویم دقیق مایاها رویش نوشته شده. این هم می‌دانیم که معبد عظیم و 47 متری جگوار بزرگ ـ که داریم می‌رویم سمتش ـ را هم ایشان ساخته‌، به‌ یاد پدرش که مدتی پیش از دنیا رفته و الان در همان معبد دفن است.راستش من که امروز خیلی حال سخنرانی شنیدن ندارم، اما بیاید تا معبد برویم ببینیم چطور می‌شود. جگوار بزرگ چنان بلند است که از کل شهر می‌شود آن را دید. ارتفاعش از بلندترین درخت‌ها هم بیشتر است و احتمالاً مهم‌ترین نشانۀ شهر تیکال است. نزدیک معبد که می‌رسیم تازه ابهتش معلوم می‌شود، که چقدر بلند است. چه‌جوری ساخته‌اند این معبد تقریباً هرمی‌شکل را؟ معماران مایا ‌توانسته بودند یک‌جور ملاتی اختراع کنند که از ترکیب پودر آهکِ سوخته و آب ساخته می‌شد. آن‌ها قلوه‌سنگ‌ها را با کمک این ملات آهکی روی هم می‌چیدند و این‌جوری یک فونداسیون خیلی محکم برای کارشان می‌ساختند. حالا یک بنا داشتند که خیلی محکم، ولی فوق‌العاده بدنما بود. در مرحلۀ بعد چه ‌کار می‌کردند؟ می‌آمدند روی این اسکلت‌بندی را با یکی دیگر از اختراعاتشان، یعنی گچ مایایی، می‌پوشاندند. هرچه آن ملات زمخت و بی‌ریخت بود، این گچ سفید ـ که ترکیبی از قلوه‌سنگ و خود آهک بود ـ خوراک قالب‌ریزی و کارهای هنری بود. بعد که کار تمام می‌شد رویش را معمولاً با رنگ قرمز روشن رنگ می‌کردند و این‌جوری بنای معبد آماده می‌شد. نکتۀ جالب ماجرا این است که وقتی سال‌های سال می‌گذشت و بنا دیگر آن قشنگی و اهمیت سابق را نداشت، می‌آمدند همان را پایۀ ساختمان بعدی‌شان می‌کردند؛ دورش را با همان ترکیب سنگ و ملات می‌پوشاندند، رویش را دوباره گچ می‌کردند و به بنای جدیدی می‌رسیدند. می‌دانید ویژگی این نوع ساخت‌وساز چی بود؟ به‌مرور زمان هی معبدهایی ساخته می‌شد که بلند و بلندتر می‌شدند. و این معبدی که جلویش ایستاده‌ایم معبد جگوار بزرگ، بلندترین این معابد، است.بالای همین هرم، در بلندترین نقطۀ تیکال، بسیاری از مراسم و آیین‌های مایایی برگزار می‌شود. دو رکن اصلی هر مراسمی، پادشاه‌ها و کاهن‌ها، مهم‌ترین شخصیت‌های اقوام مایا هستند. به پادشاه در زبان مایایی آهاو (Ajaw) می‌گویند. مردم پایین معبد به تماشای آهاو می‌ایستند و کاهن‌ها هم رسوم مهم مذهبی را به جا می‌آورند. و این مراسم را خدایان حتماً باید بپذیرند. چطور؟ با یک عنصر حیاتی تضمین می‌شود: با مقدس‌ترین مادۀ جهان، خون.هدیه‌ای برای خدایاندر جهان‌ مایاها هم مثل عموم جهان‌بینی‌های دینی، خدایان خالق تمام هستی بودند، ولی این خدایان مخلوقاتشان را چندان بی‌چشم‌داشت هم نیافریده بودند و در ازایش ازشان توقعاتی داشتند. بدهی به خدایان از راه‌های مختلفی می‌‌توانست جبران شود: رقص، سوزاندن عود و بخور، حتی خوش‌زبانی و مجیزگویی... راه‌های زیادی بود که بشود رضایت خدایان را جلب کرد. اما اگر یک ‌وقت می‌خواستند حسابی سیبیل خدایان را چرب کنند و حال اساسی بهشان بدهند، به ‌پایشان خون پیشکش می‌کردند.حالا چطور؟ مایاها ـ برخلاف چیزی که بعدتر بین آزتک‌ها و قبایل دیگر می‌بینیم ـ خیلی به قتل و قربانی انسانی وابسته نبودند. نه که نداشتندها، داشتند، اما به ‌شدتِ مثلاً آزتک‌ها و تولتک‌ها نبوده. این خونِ پیشکشی‌ هم که کمی پیشتر حرفش را زدیم همیشه از راه کشته شدن تأمین نمی‌شد... آن‌ها اصولاً انگار به سوراخ کردن علاقۀ زیادی داشتند، زبان‌، دماغ، گوش... جاهای مختلفشان را جلوی معبد سوراخ می‌کردند، خونی که می‌آمد را روی برگه‌های کاغذ می‌ریختند و کاغذها را می‌سوزاندند... و این‌جوری رسم هدیۀ به خدایان انجام می‌شد.اما بعضی وقت‌ها خدایان دلشان بیشتر می‌خواست... یعنی درواقع مثلاً واقعه‌ای پیش می‌آمد که مایاها احساس می‌کردند باید پیشکشیِ بزرگ‌تری تقدیم خدایان بکنند. این‌جور وقت‌ها بود که برای اینکه تمام خلوص و عشقشان به خدایان را نشان بدهند، می‌رفتند سراغ قربانی انسانی. جان آدمیزاد هم مثل امروز نبود که مفت و بی‌ارزش باشد؛ مقدس بود، اهمیت داشت. مایاها با قربانی‌ انسان، به خدایان اعلام می‌کردند باارزش‌ترین داشتۀ خودشان را تقدیم آن‌ها کرده‌اند، و ازشان می‌خواستند در ازای این فدیه، جهان را کمی بیشتر به کامشان بگردانند.اما نکتۀ مهم و نغز ماجرا اینجاست که اگر قرار به قربانی کردن بود، این آدم‌های عادی نبودند که جانشان را در راه خدایان می‌دادند.... جان مردم عادی لیاقت خدایان را نداشت. این‌جور وقت‌ها تقریباً همیشه کسی که قربانی می‌شد، پادشاه یا نجیب‌زاده‌ای از قبیلۀ رقیب بود که شاید مدتی قبل به اسارت درآمده بود و حالا به خدایان تقدیم می‌شد. تنها چنین کسی بود که شایستگی مرگ در برابر خدایان را داشت. روش قربانی هم آن‌ جوری بود به دل خدایان بچسبد و گوشت بشود به تنشان. این بود که طرف را روی یک تخته سنگ که بالای معبد، مخصوص همین کار ساخته بودند می‌خواباندند و با خنجر کارش را تمام می‌کردند، جوری که خونش از آن بالا سرازیر بشود و چکه‌چکه از پله‌های معبد بیاید پایین...خب بیایید کمی از معبد دور شویم... کمی‌ آن‌ورتر یک زمین سنگی بزرگ می‌بینیم که خیلی شبیه به همان زمینی است که اولمک‌ها آن توپ‌بازی مشهورشان را در آن انجام می‌دادند، همان بازی‌ای که آخرش یکی از تیم‌ها در پیشگاه خدایان قربانی می‌شد. بازی اولمک‌ها به مایا هم رسیده، یعنی احتمالاً همان بازی است که رسیده. ما نسبت به اولمک‌ها، از بازی مایاها اطلاعاتی بیشتری داریم، برای همین با وجود همۀ شباهت‌هایی که دارند نمی‌‌توانیم صددرصد مطمئن باشیم قواعد و قوانین هردو بازی‌ دقیقاً با هم یکی بوده یا نه. جایگاه بزرگی که برای تماشاچی‌ها ساخته شده نشان می‌دهد که بازی، پیش مردم حسابی محبوب و مهم بوده... نه فقط پیش مردم که حتی پیش خدایان. توپ‌بازی چنان نقش کلیدی و مرکزی‌ای در زندگی و آیین مایاها داشته که حتی خود خدایان هم بی ‌کار نمی‌نشستند و می‌آمدند وسط میدان؛ یک‌سری سنگ‌نگاره از مایاها در شهر تیکال و جاهای دیگر پیدا شده که خدایان را در حال بازی در مقابل هم نشان می‌دهد.باورهای مردم مایاخیلی وقت‌ها وقتی از فرهنگ و تمدن‌های باستانی حرف می‌زنیم حجم ندانسته‌هایمان به‌قدری زیاد است که غصه‌مان می‌گیرد، که ای کاش بیشتر می‌شناختیمشان و حیف که همه‌چیز از بین رفته. اما یکی از اسناد بی‌نظیری که از مایا‌ها برای ما به‌جا ‌مانده کتابی است به اسم پُپل وو (Popol Vuh). پپل وو که بعد از عصر کلاسیک مایا نوشته شده، کتاب مقدسی است که داستان آفرینش انسان و تعدادی از مهم‌ترین اسطوره‌های مایایی را به دست ما رسانده.در اپیزود اولمک‌ها از این گفتیم که ذرت به‌عنوان خوراک اصلی منطقه، چنان مقام بالایی پیدا کرده بود که حتی برایش جایگاه الهی قائل شده بودند و خدایی به نام ذرت داشتند... این جایگاه در اساطیر مایایی هم خودش را همین‌قدر پررنگ نشان می‌دهد، تا جایی ‌که حتی نقشی کلیدی در داستان آفرینش را ایفا می‌کند. آن‌طوری که در حماسۀ بزرگ پپل وو آمده، آغاز جهان از هیچ بود. در این هیچ و خلأ بزرگ، دو تا خدا به نام‌های تِپیو (Tepew) و کوئوکوماته (Q’ukumate) هستی را به وجود آوردند و همۀ حیوان‌ها و گیاهان را خلق کردند. این دو خدا تا مدتی از کردۀ خودشان خوشحال بودند و مخلوقاتشان را نظاره می‌کردند و دوتایی به‌به ‌و چه‌چه می‌کردند، اما چون حیوان‌ها و گیاه‌ها نمی‌‌توانستند حرف بزنند و خدایان نیاز داشتند یکی عبادتشان کند، بعد از مدتی دیگر ته دلشان با این آفریده‌ها صاف نبود. کلافه بودند که کسی نیست مجیزشان را بگوید، تو کجایی تا شوم من چاکرت. برای همین دست‌ به ‌کار شدند تا چیزی به هستی اضافه کنند که بتواند این مسئولیت را برعهده بگیرد. نژادی از انسان خلق کردند که جنسش از خاک بود حتماً شنیده‌اید که به ما هم می‌گویند انسان خاکی، ولی به نظرم جنس خاک ما بهتر باشد، چون آن آدم‌هایی که تپیو و کوئوکوماته ساختند با اولین باد، از هم پاشیدند و دوباره تبدیل به خاک شدند. ‌‌بار دوم، خدایان یک گروه آدم چوبی خلق کردند، اما در پپل‌وو آمده این آدم‌ها هم عقل و تدبیر حسابی نداشتند و با یک سیل بزرگ از پا درآمدند. بار آخر اما خدایان انسانی را آفریدند که از خمیر ذرت ساخته شده بود. انسانی که هم عاقل بود، هم پرستش کردن را بلد بود، و هم حتی به پای خدایان قربانی هم می‌کرد. و این‌جوری خدایان راضی شدند و حیات بشر روی زمین ادامه پیدا کرد.مایاها معتقد بودند همۀ اجزای هستی در درجات مختلف به یک قدرت نادیدنی و یا مقدس مرتبط‌اند. (به این ویژگی می‌گفتند کوه (k&#039;uh) که معنی‌اش می‌شد: «الهی یا مقدس»). دنیایشان درست مثل اولمک‌ها، از سه لایه و سطح تشکیل شده بود. یادتان هست چه لایه‌هایی بودند؟ زمین یا کب (kab)، آسمان بالای سر یا کَن (kan) و جهان زیر زمین یا شیبالبا (Xibalba). کوه‌ها و غارها که نقطۀ برخورد لایه‌های مختلف آفرینش بودند، مکان‌های پراهمیت مایاها دانسته می‌شدند و از این نظر به جهان‌بینی اولمک‌ها شباهت بسیاری داشتند.شهرت مایاهای دوران کلاسیک، به‌خاطر عمق و چندبعدی بودن دنیایی است که برای منطقۀ آمریکای مرکزی به وجود آوردند. در این دنیا می‌شود ساعت‌ها چرخید و حیرت کرد و لذت برد. آن‌ها عمیقاً به چرخۀ طبیعی زندگی باور داشتند، چرخه‌ای که می‌گفت در این دنیا نه چیزی متولد می‌شود و نه می‌میرد. این اعتقاد در جزءجزء زندگی مایاها جریان داشت و دربارۀ همه‌چیز، از خدایان گرفته تا ستاره‌ها و چرخ فلک، صدق می‌کرد. معماری، ریاضیات، نجوم... همه‌چیز به‌نوعی ردپایی از باور مایاها به حیات بی‌نهایت و ابدی داشت.باور مایایی از درخت بزرگ زندگی حرف می‌زند: اول ریشه‌اش زیر زمین، در قلمروی فرمانروایی شیبالباست، بعد این درخت از زیر زمین سر بیرون می‌آورد و خودش را به سطح زمین می‌رساند. مدتی هست تا اوج بگیرد و به سمت آسمان برود و طی سیزده مرحله، به بهشتِ تاموئنکن (Tamoanchan) برسد. تاموئنکن نقطۀ صفر وجود است، خاستگاه آفرینش، جایی که در آن پر از گل‌های زیباست.این روایت داستان زندگی و مرگ و رفتن به بهشت یا جهنم نیست؛ قصۀ یک سفر است تا رسیدن به رستگاری، سفری که از تاریکی و زیر زمین شروع می‌شود و به جهان والاتر ختم می‌شود، و اصلاً هم سفر آسانی نیست. آدمیزاد برای رسیدن به رستگاری راه سختی پیشِ‌رو دارد. برای همین هم خدایان میان‌بری گذاشتند تا اگر کسی واقعاً مشتاق رسیدن به بهشتِ تاموئنکن بود بتواند زودتر خودش را به رستگاری برساند. ولی آن راه میان‌بر چه بود؟ تنها راهی که روح می‌توانست بدون گذراندن آن مراحل به آرامش برسد مرگ بود. آن هم نه هر مرگی، که همه بالاخره یک ‌روزی می‌میرند، مرگ‌های خاص. مرگ در هنگام زایمان، مرگ در میدان جنگ، قربانی شدن، مرگ در زمین بازی و یا خودکشی. اگر این مورد آخر برایتان عجیب است این را هم بد نیست بدانید که مایا‌ها یک الهه ویژۀ خودکشی به اسم ایشتاب (Ixtab) داشتند که به شکل جنازۀ زنی پوسیده بود که خودش را دار زده. انسان‌ها بعد از رسیدن به بهشت به شادی واقعی و ابدی می‌رسیدند و باقی روزگار حسابی خوش‌به‌حالشان بود. همین نگاه مایا‌ها به بهشت و چرخۀ حیات باعث شده بود اساساً مشکلی با قربانی انسانی نداشته باشند. کسانی که برای قربانی هدیه می‌شدند به خدایان، نمی‌مردند، بل احیاءٌ، نقل‌مکان می‌کردند به بهشت برین خدایان.بعضی از پژوهشگران حدس می‌زنند شاید این بازیکنان تیم بازنده نبودند که آخر بازی‌ها قربانی می‌شدند، بلکه تیم برنده بوده. حالا دیگر شاید بهتر بفهمیم چه می‌گویند. این‌جوری هم یک هدیۀ خوب و ارزنده به خدایان داده می‌شد، هم بازیکنان تیم برنده می‌توانستند از یک راه سریع و فوری به بهشت ‌برسند. یادمان نرود، مرگ برای کسی که کل جریان زندگی را تا ابد بی‌پایان بداند چیزی نیست جز چند پله تا بهشت.مایاهای عصر کلاسیک با باورهای خود به زندگی‌شان معنی می‌دادند. با چندتایی از آن‌ها نسبتاً آشنا شدیم. مثلاً خدمت به خدایان و پادشاهان مایایی از بزرگ‌ترین مسئولیت‌های مردم بوده... در همچین شرایطی است که طبقۀ اشراف و نجیبان مایا که به پادشاهان وصل بودند سازمان‌یافته‌تر و پیچیده‌تر می‌شدند. پادشاهان برازنده‌ در دربارهایی بزرگ و پیچیده‌ حکومت می‌کردند. کاهنان، خدمه، درباری‌ها، رقصنده‌ها، شازده‌ها، کاتبان و فرماندهان همه برای خوش‌خدمتی به آن‌ها رقابت می‌کردند و این‌جوری یک دفترچۀ قطور از خودشیرینی‌هایی به وجود آمد که کارش دلبری از پادشاهان بود.کمی رنگی‌تر از این طبقۀ اشراف حرف بزنیم. خود قیافه‌هایشان هم گفتنی‌اند؛ هیئت و هیبت این طبقه، احتمالاً در مقایسه با سلیقه و دانش امروز ما خیلی عجیب است... نخبه‌های مایا روی بدنشان تتوهای پیچیده‌ای داشتند که از بقیه متمایزشان می‌کرد، روی تنشان با خنجر زخم‌هایی طراحی می‌کردند که جایش تا آخر عمرشان بماند، دندان‌هایشان را محض قشنگی می‌تراشیدند و بهشان شکل می‌دادند، و نه فقط این، که وسطش را هم سوراخ می‌کردند و درش سنگ یشم کار می‌گذاشتند. اما برسیم به جمجمه‌هایشان. شاید شنیده باشید که در دورۀ حدوداً هزار ساله‌ای در چین، پای دختربچه‌های اشراف و طبقه‌های اجتماعی بالا را می‌بستند و بلاهایی سرش می‌آوردند تا تغییر شکل بدهد و آن‌ها را از دختران مردم عادی متمایز کند؛ اینجا در شبه‌جزیرۀ یوکاتان، همین بلا را سر جمجمۀ سر افراد می‌آوردند. سر را در بچگی سفت می‌بستند، یک ‌جوری که تغییر حالت بدهد و پیشانی‌ بلندتری برای نجیب‌زاده‌ها به‌وجود بیاورد. همۀ این کارها را ثروتمندان و اشراف می‌کردند که حساب خودشان را از باقی مردم سوا کنند. و خب این چیز عجیبی هم نیست، همین الان هم هستند کسانی که لباس و ظاهر‌ متفاوت دارند تا مردم بفهمند نباید خودشان را هم‌سفرۀ آن‌ها بدانند. دربارۀ قیافه‌شان هم احتمالاً نباید تعجب کنیم. آن روزها تعریف زیبایی یک چیز بوده، این روزها یک چیز دیگر است. از کجا معلوم اگر می‌فهمیدند چند قرن دیگر ما حاضریم برای سربالا کردن و درشت کردن اعضا و جوارحمان کلی خرج کنیم، بهمان نمی‌خندیدند و برایشان عجیب نبود؟هیروگلیف مایااز پزشکی زیبایی بیایم بیرون و از خط و زبان مایا‌ها بگوییم.اگه یادتان باشد، وقتی داشتیم می‌رفتیم سمت معبد جگوار بزرگ، یک سری شکل و علامت روی دیوارها و سنگ‌نوشته‌ها دیدیم... مردم مایا باسواد بودند و زبان نوشتار و کتابت خودشان را داشتند. خطی داشتند که برای چشم ناآموخته شاید یک‌سری تصاویر و نقش‌ونگارهای عجیب‌وغریب باشد، اما این خطوط هیروگلیف، معنی داشت و در هر تصویر، یک کلمه یا هجای کامل را نشان می‌داد. البته همۀ مردم خواندن بلد نبودند و کتاب‌ها هم عمدتاً برای طبقۀ دینی نوشته می‌شد. کاتب‌ها متون کتاب‌ها را روی پوست درخت‌ها می‌نوشتند و هزاران کتاب مایایی تألیف شده بود... این می‌توانست یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‌های ما از یک تمدن کامل و متفاوت باشد. می‌گویم می‌توانست چون، به‌جز چهارتایش، همه‌شان در شعله‌های تعصب و تفتیش عقاید از بین رفت.نکتۀ خنده‌دار قضیه اینجاست که نابودی و رمزگشایی این متون، هر دو تقریباً ریشه در یک اتفاق دارد و ما هر آن ‌چیزی که از متون مایایی برایمان مانده هم از طریق همان نابودگرها به دستمان رسیده... اینجا باید یک فلش فوروارد بزنیم و در زمان بیاییم جلو، به اواسط قرن 16م.، سال‌ها بعد از فتوحات اسپانیایی‌ها در آمریکای مرکزی. اسقف مسیحی دیگو د لاندا (Diego de Landa) در سال 1549 مأمور می‌شود که بیاید به شبه‌جزیرۀ یوکاتان و کفار مایایی را به راه راست و دین صحیح هدایت کند. تصور کنید د لاندا رفته بین مردم مایا که از نظرش بدوی و عقب‌مانده هستند و از دینی می‌گوید که در آن مسیح فرزند خداست و برای رستگاری انسان‌ها از جان خودش گذشته و عروج کرده و روزی دوباره به زندگی برمی‌گردد. فکر می‌کنید مایایی‌ها وقتی این را شنیدند واکنششان چه بود؟ خیلی راحت آن را پذیرفتند. خدایی که می‌میرد و دوباره به زندگی برمی‌گردد، چندان چیز متفاوتی از باورهای مایا‌ها نبود، برای همین هم بیشتر مایاها توانستند با داستان عیسی مسیح و رستاخیزش ارتباط برقرار کنند.مرحلۀ اول کار بدون زحمت انجام شده بود، بنابراین مرحلۀ دومی هم برایش طراحی کردند. د لاندا دوست داشت کار خودش را بزرگ و اساسی جلوه بدهد، برای همین هر بار که می‌خواست گزارشی از عملکردش برای اسپانیایی‌ها بنویسد، از نافرمانی‌ها و خرابکار‌ی‌های مایاها می‌گفت، اینکه در برابر دین حق مقاومت می‌کنند و قصد دارند بی‌دینی را دوباره رواج بدهند. در سال 1562 د لاندا در کلیسایی که ساخته بود یک مراسم کتاب‌سوزی بزرگ راه انداخت و بیشتر از 40 کتاب و 20 هزار تصویر و لوحۀ مایایی را به آتش کشید. توجیهش‌ هم این بود که در این کتاب‌ها همه خرافات و حرف‌های شیطانی آمده است.د لاندا به همین اکتفا نکرد و یک سری از مردم مایا‌ را به جرم انحراف دیگران زیر اخیه کشید و چنان شکنجه‌شان کرد که از ته دل مسیحی شدند. خلاصه با همین فرمان «خدا خدا شعار ماست، شکنجه افتخار ماست» آش را چنان شور کرد که از خود اسپانیا، کشیش‌ها بهش گفتند: «آقا چی کار می‌کنی؟ ترمز بریدی؟ پاشو بیا توضیح بده دقیقاً چه غلطی داری می‌کنی؟» د لاندا هم چندتا از کتاب‌هایی که هنوز نسوزانده بود را برداشت با خودش برد که «بیاین، این‌هاست، این مزخرفاته که دارم می‌سوزنم، چیز مهمی نیست که». کتاب‌ها را که ازش گرفتند، تورقی کردند. «یا حضرت مسیح، این‌ها که خیلی باارزشه!» خلاصه اسپانیایی‌ها فهمیدند با همین کتاب‌ها می‌توانستند کلی از فرهنگ و زبان و دانش مایاها بفهمند، ولی فقط سه‌ چهارتا ازشان از کتاب‌سوزی د لاندا سالم بیرون آمده بودند.همین سه ‌چهار کتاب اما اطلاعات چشمگیری دربارۀ باورهای مایایی و بخصوص پدیدۀ شگفت‌انگیزِ تقویمشان به پژوهشگران داد. نویسنده‌های این کتاب‌ها نتیجۀ مشاهدات عمیقشان روی کیهان و نجوم را نوشته‌ بودند. مثلاً فقط در یکی از این کتاب‌ها، شش صفحه دربارۀ محاسبۀ دقیق حرکت و ظهور سیارۀ زهره نوشته شده. فکر کنید اگر کل کتاب‌ها باقی مانده بودند ما چه چیزهایی ازشان می‌فهمیدیم! حالا فکر کنید اگر اسپانیایی‌ها کلاً به آمریکا حمله نکرده بودند الان وضع چطور بود؟ و آن‌موقع باید به این فکر کنیم بعضی اتفاق‌ها چه‌جوری می‌توانند سرنوشت بشر را تغییر بدهند... گیر نکنیم در این سؤالات. در همین چند کتابی که از مایا‌ها برایمان باقی مانده، از تفسیر حرکت سیارات و گذر فصل‌ها چیزهایی نوشته شده که در هیچ تمدن دیگری لنگه ندارد.ثبت وقایع و اتفاقات جزو بخش‌های مهم زندگی مایا‌ها بود، به‌خصوص در مسائلی مثل کشاورزی، ستاره‌شناسی یا پیشگویی کاربرد اساسی داشت. مثلاً در کشاورزی ماه‌های بارانی و خشک سال را ثبت می‌کردند تا بتوانند بهترین زمان‌ کاشت و برداشت دانه‌ها را پیدا کنند.اما پیشگویی چی؟ وقتی این مردم حرکت اجرام آسمانی را می‌دیدند ـ مثلاً خورشید و ماه و سیارات و ستاره‌ها را زیرنظر می‌گرفتند ـ کم‌کم می‌توانستند از ترکیب رفتار این اجرام و ریاضیات، جدول‌های دقیقی بسازند که باهاش به پیش‌بینی‌ و پیش‌گویی بپردازند. کم‌کم توانستند بفهمند ماه و زهره چه‌ جوری حرکت می‌کنند، کی خسوف می‌شود، کِی چی از کجا رد می‌شود... بعد همین اطلاعات را به زندگی خودشان وصل کردند و برای تاج‌گذاری شاهان، مراسم و شروع سفرها و حتی لشکرکشی‌ها ازشان استفاده می‌کردند. از کل عوالم بالای سر مایا‌ها، فقط سیارۀ زهره یا ونوس بود که جوری ظاهر می‌شد که دل مایاها را برده بود. ارادت ویژه‌ای بهش پیدا کرده بودند و سنت‌های زیادی‌ را بر مبنای حرکت‌ و فازهای مختلف زهره می‌چیدند.احتمالاً بزرگ‌ترین شاهکار فکری مایا‌ها همان اختراع صفر است که تا قرن 12م. و در اروپا در ریاضیات جایی نداشت.حساب و کتاب دقیقی که مایا‌ها از روزها و ماه‌ها و سال‌ها داشتند، همه به لطف ریاضیات پیشرفته‌ای بود که توانسته بودند توسعه‌اش بدهند. نظام شمارشی آن‌ها مبتنی بر بیست بود، یعنی برخلاف شمارش امروز ما که اصطلاحاً بهش ده‌دهی می‌گویند و 1 و 10 و 100 و 1000 برایمان مهم‌اند، مایا‌ها نظام بیست‌بیستی داشتند و واحدهای عددی‌شان متشکل از 1، 20، 400 و همین‌طور الی‌آخر بود. اعدادشان ـ که کلاً از ترکیب سه علامت تشکیل شده بودند ـ به‌صورت عمودی روی هم سوار می‌شد. نقطه برای عدد یک بود، خط افقی برای عدد 5 و یک شکلی شبیه صدف برای صفر.احتمالاً بزرگ‌ترین شاهکار فکری مایا‌ها همان اختراع صفر است که تا قرن 12م. و در اروپا در ریاضیات جایی نداشت. توبیاس دانتزیک (Tobias Dantzig) ریاضی‌دان آمریکایی می‌گوید: «کشف صفر یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای بشر است.» و در کتیبه‌هایی که بین سال‌های 32 ق.‌م. تا 357 م. از مایاها در آمریکا پیدا کرده‌ایم، می‌توانیم این‌ دستاورد بزرگ را ببینیم.تقویم مایامایاها مثل هم‌عصران آمریکایی‌شان، مثل اولمک‌ها و زاپوتک‌ها، معتقد بودند حرکت اجرام آسمانی مثل خورشید، ماه، و علی‌الخصوص زهره می‌تواند روی زندگی روزمره‌شان تأثیر بگذارد. به‌خاطر همین همیشه نگاهشان به آسمان بود و بر همین اساس توانستند تقویمی بسازند که با آن حرکت ستاره‌ها و سیاره‌ها را پیش‌بینی کنند. در روزشماری مایایی، سه نوع تقویم وجود دارد که به‌طور هم‌زمان در کنار هم کار می‌کنند: اولی یک تقویم خورشیدی 365 روزه است که اسمش هاب (Haab) است. هاب تقویمی مدنی اجتماعی بود که از 18 ماهِ تقریباً 20 روزه‌ ساخته می‌شد. تقویم پیچیدۀ بعدی، تقویم مقدس زولکین (Tzolkin) است که 260 روز داشت و تقریباً از 20 واحدِ 13 روزه تشکیل می‌شد. هاب و زولکین مثل چرخ‌دنده‌های ساعت، با هم تقویمی را می‌ساختند که می‌توانست اتفاقات را تا 52 روز بعد دقیق و درست محاسبه کند. اینکه ماه می‌گیرد، فلان سیاره در کدام نقطه از آسمان پیدا می‌شود و از این‌جور اتفاقات.اما برای گاه‌شماری‌های بلندتر، تقویم مشهور مایاها به نام «تقویم شمارش طولانی» (Long Count Calendar) به کار می‌آمد. این همان تقویمی است که این سال‌ها و بخصوص در سال 2012 میلادی سروصدای زیادی در جهان به ‌پا کرد.تقویم بلند مایاها چرخه‌ای را در روز 11 آگوست سال 3114 ق.‌م. شروع کرده بود که در بیست‌ویکمین روز از ماه دسامبر سال 2012 به پایان می‌رسید... با کمک این تقویم مایا می‌توانستند رد تاریخ را تا میلیون‌ها سال قبل و بعد بگیرند و شکل و مسیر حرکت اجرام آسمانی را طی مدت‌های خیلی طولانی حساب کنند. دورترین تاریخی که مایاها توانسته‌اند با این تقویم عجیب‌وغریبشان محاسبه کنند یک دورۀ زمانی است که 23 میلیارد و 40 میلیون روز طول می‌کشد، یعنی تقریباً 63 میلیون سال.بنا به تقویم مایا، چرخه‌ای شروع شده بود که قرار بود در 21 دسامبر سال 2012 به پایان برسد. عده‌ای از مردم همه‌جای جهان نگران بودند که با تمام شدن این چرخه چه اتفاقی می‌افتد... اما 21 دسامبر گذشت و به‌راحتی چرخۀ بعدی گاه‌شماری مایاها شروع شد. در متون مایایی هیچ‌ چیزی راجع به این نوشته نشده بود که بعد از اتمام چرخه قرار است جهان به پایان برسد یا فاجعه‌ای رخ بدهد.در همان سال 2012 چند ماه قبل‌تر از دسامبر، یک باستان‌شناس دانشگاه بوستون آمریکا در جست‌وجوهایش در یک سایت باستان‌شناسی گواتمالا یک اتاق دو متر در دو متر پیدا کرد که زمان ساختش برمی‌گشت به حدود سال 800 میلادی. این اتاق یک کارگاه تقویم‌سازی بود که در آن طرح‌ها و نقش‌هایی پیدا شد که نشان می‌داد مایا‌ها حتی چرخه‌های بعد از سال 2012 را هم پیش‌بینی کرده‌اند؛ مایا‌ها برعکس ما، دلشان هیچ شور آینده و پایان زمان را نمی‌زده و گویا هیچ پایانی هم برای جهان متصور نبوده‌اند.پس بگذارید ما هم دلمان را به این خوش کنیم که قرار نیست هیچ بلایی سرمان نازل بشود، البته غیر از همین اوضاع و شرایط و بیماری‌ها و مسئولینی که دارند بهمان خدمت می‌کنند.پایان مایاها؟در این اپیزود بیشتر با خود مایاها آشنا شدیم و جهانشان را تا حدودی شناختیم. عصر کلاسیک را شروع کردیم ولی در تاریخ کم عقب و جلو نرفتیم. عنوان این اپیزود «تمدن مایا: تولد آتش» بود و شاید گمان کنیم مایاها همان آتشی بودند که ما قصۀ تولدشان را شنیدیم... اما نه، گرچه مایاها خوش‌فکر بودند و دانشمندان زمانۀ خودشان، اما حرص، جنگ، عدم یکپارچگی و جاه‌طلبی هم بُعد دیگر زندگی‌شان را تشکیل می‌داد و آن‌ها را به سمت باتلاق‌های عمیق نابودی می‌کشاند.در دوران کلاسیک، مایاها با ثبت رفتار و کردار پادشاهان‌ و بزرگان قومشان روی تکه‌سنگ‌های عظیم، شروع کردند به نوشتن تاریخشان. روی چندتا از این کتیبه‌ها، حرف از هجوم دشمنی خارجی است که از کلان‌شهر تئوتیواکان (Teotihuacan) به تیکال، دولت‌شهر مرکزی مایاها، حمله کرده. تئوتیواکان دولت‌شهر بزرگی بود در ارتفاعات مکزیک که با 125هزار نفر جمعیت یکی از پرجمعیت‌ترین گروه‌های انسانی امریکای مرکزی را می‌ساخت. در سال 378 م. (هشتم ژانویه) فرمانده سی‌یاو کاآک (Siyaj K’ak) که معنی‌اش می‌شود: «آتش زاده شد» (Fire Is Born)، با لشگر سربازانش حدوداً هزار کیلومتر را تا سرزمین‌های مایایی طی کردند و تومار شهر تیکال و حاکمان مایا را به‌یکباره در هم پیچیدند.https://paragraphpodcast.ir/https://castbox.fm/vd/289217158</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 01:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانزده: اولمک‌ها، پدران اسرارآمیز امریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%85%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-myvx0ubpsswo</link>
                <description>حدود 245 میلیون سال پیش، وقتی هنوز تمام خشکی‌های زمین یکی بودند و ابرقاره‌ای به اسم پانگه‌آ (Pangaea) یا کهن‌قاره را می‌ساختند، هنوز هیچ خبری از آمریکای مرکزی نبود. سرزمین‌هایی که ما امروز به اسم آمریکای شمالی و جنوبی می‌شناسیم، غربی‌ترین بخش پانگه‌آ را تشکیل می‌دادند و خیلی آرام و بی‌سروصدا به بقیۀ خشکی‌های زمین چسبیده بودند.شکل‌‌گیری آمریکای مرکزی به آن صورتی که امروز در نقشه می‌بینیم از وقتی شروع می‌شود که کهن‌قاره تصمیم می‌گیرد از هم باز شود. در این زمان خشکی‌ها تکه‌تکه از هم جدا می‌شوند... با این اتفاق آمریکای شمالی و جنوبی از هم دور می‌افتند و این جدایی تا همین چند وقت قبل، یعنی حدود سه میلیون سال پیش، همچنان ادامه داشت.اتفاقات خیلی زیادی می‌افتد تا جایی به وجود آید که ما می‌خواهیم ازش حرف بزنیم... حرکت‌ صفحه‌های پوستۀ زمین، آرام آرام آمریکای شمالی و جنوبی را دوباره به‌ هم نزدیک‌ می‌کند، فوران آتش‌فشان‌ها بینشان یک‌سری جزیره‌هایی به ‌وجود می‌آورد و فاصلۀ بین جزیره‌ها هم با رسوب‌های آتشفشانی پر می‌شود. و بالاخره بعد از کلی ماجرا دو قاره به هم متصل می‌شوند.ما امروز می‌خواهیم دربارۀ منطقۀ مزوآمریکا (Mesoamerica) با هم حرف بزنیم، مزوآمریکایی که اگر ترکیب Mesopotamiaیعنی بین‌النهرین را به یاد داشته باشیم، می‌توانیم بفهمیم که معنی‌اش می‌شود: سرزمینی که بین دو آمریکا قرار گرفته... و این سرزمین پربرکت خانۀ ذرت، آووکادو، کاکائو و البته چند فرهنگ و تمدن باشکوه و منحصربه‌فرد است. مزوآمریکا را می‌شود تقریباً آمریکای مرکزی ترجمه کرد و مطابق مرزبندی‌های امروزی، شامل بخش‌هایی از مکزیک و کشورهای بلیز، گواتمالا، السالوادور، هندوراس، نیکاراگوئه و شمال کاستاریکا است.خصوصیات این منطقه چیست؟ چه‌جور جایی است و چه شد که آدمیزاد سرگردان از آنجا سر درآورد؟اگر فاصلۀ بین شمالی‌ترین نقطۀ آمریکای شمالی تا جنوبی‌ترین نقطۀ آمریکای جنوبی را اندازه بگیریم، سرجمع چیزی حدود 17، 18 هزار کیلومتر مسافت داریم. به زبان دیگر، اگر مجموع آمریکاها را یک خشکی واحد در نظر بگیریم و متر کنیم، عملاً به قاره‌ای می‌رسیم که تقریباً از بالاترین نقطۀ زمین تا پایین‌ترین نقطه‌اش را گرفته است.قاره‌ای با چنین خصوصیاتی مشخصاً آب‌وهوا و اقلیم‌های متفاوتی را در خودش جا می‌دهد: از مناطق کوهستانی گرفته تا دشت، صحرا، جنگل و قس‌علی‌هذا. به خاطر همین تنوعی که در جغرافیای این سرزمین‌ها می‌بینیم، در طول تاریخ هم جوامع متفاوت و متنوعی در آن به ‌وجود آمده‌اند. در همین گستره، هم گروه‌هایی مثل اقوام اینویت (Inuit) را داریم که اسکیموهای بومی شمال کانادا هستند، هم فرهنگ‌ها و تمدن‌های پیچیدۀ آمریکای مرکزی را. در این مناطق چندین و چند فرهنگ متنوع وجود داشته است، چندین و چند فرهنگ که هرکدام هویت و ویژگی‌های جداگانۀ خودشان را داشته‌اند. و اگر آن ماجرای بزرگ، یعنی کشف آمریکا و ورود اروپایی‌ها به این دنیای جدید اتفاق نیفتاده بود، معلوم نیست چند فرهنگ‌ همچنان باقی مانده بودند.آمریکا از جاهایی است که سروکلۀ آدمیزادِ هوشمند (Homo sapiens)در آن خیلی دیرتر از جاهای دیگر پیدا شد. شواهد نشان می‌دهد انسان‌ها طی سه موج جمعیتی بین سی‌هزار تا ده‌هزار سال پیش به آمریکا آمدند.دانشمندان معتقدند در این حول و حوش زمانی، یعنی در آخرین عصر یخ‌بندان، بین سرزمین‌های شمال‌شرق آسیا ـ که می‌شود یخچال‌های بزرگ سیبری ـ با شمال‌غربی‌ترین نقطۀ آمریکا، یعنی آلاسکا، یک پل خشکی به وجود می‌آید. یعنی آسیا و آمریکا به هم متصل می‌شوند. بله، پل خشکی. پل خشکی همان چیزی است که در داستان مهاجرت اولین آدم‌ها به ژاپن هم ازش حرف زدیم، همان حالتی که دو سرزمین که در حالت عادی بینشان آب است، به دلیلی در مدت موقت به هم متصل می‌شوند، حالا یا سطح آب بینشان خیلی پایین می‌رود، یک‌جوری که بشود ازش رد شد یا سطح آن تکه از کف دریا به‌خاطر حرکت صفحه‌های زمینی بالا می‌آید و راه را برای گذر باز می‌کند...اولین آدم‌ها در آمریکااولین انسان‌هایی که توانستند پایشان را به آمریکا بگذارند، از آن پل خشکی که بین آسیا و آمریکا ایجاد شده بود، به اسم تنگۀ برینگ(Bering)، گذشتند و کم‌کم این سرزمین بی‌انتها را خانۀ خودشان کردند. از این زمان تا دوره‌ای طولانی دوباره همان ماجراهای همیشگی اتفاق می‌افتد که دیگر خوب می‌دانیم و نمی‌خواهیم وارد جزئیاتش بشویم. مردم در این قاره به‌تدریج پخش می‌شوند و در جاهای مختلف ساکن می‌شوند؛ ایستگاه به ایستگاه یک عده کوله‌‌هایشان را می‌گذارند زمین و همان‌ جا می‌مانند، یک گروه هم به امید جاهای بهتر راه را ادامه می‌دهند و... این‌جوری سرتاسر آمریکا را طی چندهزار سال پر می‌کنند از زندگی.اگر دوربینمان را کمی به آمریکای مرکزی نزدیک کنیم و اتفاقات آنجا را با دقت بیشتری تماشا کنیم، از حدود 11هزار سال پیش، می‌توانیم نشانه‌هایی از زندگی گروهی آدمیزاد را در این منطقه ببینیم. آب‌وهوای خوب و نزدیکی به رود، مردم را سر ذوق می‌آورد که در همان اطراف پرسه بزنند و با هم سلام‌وعلیکی پیدا کنند. گرچه هنوز یکجانشین نبودند و باید دنبال شکار می‌گشتند، اما همین دو نکته بهانۀ کافی به دستشان می‌داده که به این نوع منطقه‌ها توجه بیشتری نشان دهند. مردمی‌ که به اسم فرهنگ کلاویس (Clovis) می‌شناسیم از همین مردم‌اند، کسانی که بقایای سرنیزه‌ها‌یشان _ که برای شکار ماموت ساخته‌اند _ را پیدا کرده‌ایم. ردپا و تأثیر حضور آدمیزاد کم‌کم خودش را در طبیعت نشان می‌دهد. تازه این ردپا، فقط ابزارهایی که می‌ساخته‌اند نیست‌ها؛ دانشمندان می‌گویند حدود 10هزار سال پیش، نسل گونه‌هایی از حیوان‌های عظیم‌الجثۀ آن منطقه هم منقرض می‌شود و گویا اجداد بشر در این انقراض آن‌چنان هم بی‌تقصیر نبوده‌اند.انقلاب کشاورزی در آمریکای مرکزیبرویم جلوتر. جریانی که ما به اسم انقلاب کشاورزی می‌شناسیم و از حدود 10، 12هزار سال پیش در سرزمین‌های مختلف پا می‌گیرد وآدم‌ها را ذره‌ذره یکجانشین می‌کند، در آمریکای مرکزی دیرتر اتفاق می‌افتد، با این تفاوت که کشاورزی در این منطقه به احتمال زیاد، کشفی بدیع و ابتکاری است. مردم آمریکای مرکزی، سازوکار کشاورزی را از کسی یاد نگرفتند؛ خودشان ایجادش کردند و نکتۀ جالب هم همین‌جاست.وقتی یک سری از پیشرفت‌های بشر را می‌بینیم که در تمدن‌های مختلف، به موازات هم ولی جدا و مستقل از همدیگر اتفاق می‌افتند، شاید بتوانیم این‌جوری فکر کنیم که ممکن است یک زمانی، یک دوره‌ای وقت کشف یک پدیده‌ باشد. چون بشر به جایی رسیده که می‌تواند یک قدم رو به جلو بردارد. برای همین هم پدیده‌ای مثل کشاورزی، در چند جای مختلف به وجود می‌آید، چرخ، خط، این‌ها هم همین‌طور تقریباً... اصلاً به همین دلیل است که برای بعضی از دانشمندان اصلاً مهم نیست چه کسی یک پدیده‌ را کشف کرده؛ چون معتقدند اگر آن یک نفر بخصوص در یک نقطۀ بخصوص، فلان چیز را کشف نمی‌کرد، دیر یا زود یکی دیگر در نقطه‌ای دیگر همین کار را می‌کرد و اسمش می‌رفت در تاریخ.جالب است بدانیم که مثلاً در آمریکای مرکزی قطعه‌هایی سرامیکی پیدا شده که نشان می‌دهد مردمِ آنجا حدود 10هزار سال پیش، بلد بودند چه فرآیندی روی خاک انجام بدهند تا به سرامیک برسند. خیلی از پژوهشگران معتقدند دانش سرامیک‌سازیدر آمریکا دانش اصیلی است و از جاهای دیگر مثلاً از چین به آنجا نرسیده است.کشاورزی در آمریکای مرکزی دانه‌هایی مثل ذرت و سیب‌زمینی و کدو و لوبیا و این‌جور چیزها را خیلی راحت در دسترس مردم قرار ‌داد... و در چه خاک حاصل‌خیزی هم! ظاهراً کشاورزان می‌توانستند با هشت تا ده هفته کار سرِ زمین، غذای یک سالِ خانواده‌‌شان را تأمین کنند. مابقی ایام هم مازاد غذایشان را جمع می‌کردند و به کمک آن، وارد تجارت با دیگران می‌شدند... خلاصه کشاورزی خشت اولی بود که باعث شد تمام مؤلفه‌های تمدن، یک‌جا جمع بشوند و آمریکای مرکزی را خانه‌ای کنند برای چند تمدن‌ برجستۀ تاریخ... مثل تمدن اولمک (Olmec)‌.تمدن اولمک‌ (1200 تا 400 ق‌.م.)حوالی سال‌های 1200 ق‌.م.، در کشور مکزیک از بین گروه‌های جمعیتی که طی سال‌ها آرام‌آرام و یواش‌یواش کنار هم جمع شده بودند، فرهنگ متمایز و برجسته‌ای به وجود آمد که با نسل‌های قبلی تفاوت‌های بزرگی داشت.این سرزمین تقریباً از بخش‌های جنوب‌شرقی کشور مکزیک است. اگر نقشه را نگاه کنید، می‌بینید که مکزیک کشور تقریباً موّربی است که قسمت‌هایی از شرق و جنوب‌شرقی‌اش به آب‌هایی می‌رسد که به اسم خلیج مکزیک می‌شناسیم. از مکزیک رودخانه‌های زیادی به این خلیج می‌رسند و همین برای ما کافی است تا بفهمیم که به یک منطقۀ کاملاً تمدن‌خیز رسیده‌‌ایم.یکی از این رودخانه‌های اصلی در جنوب مکزیک بود، که از کوه و دشت راهی می‌شد تا به خلیج همیشه مکزیک برسد. اسمش: کواتزوکوالکوز (Coatzocoalcos). طغیان کواتزوکوالکوز مثل خیلی از رودخانه‌های تمدن‌ساز دیگر جهان، زمین را پر می‌کرد از املاح و مواد معدنی. بستر گرم‌ونرمی می‌ساخت برای رشد دانه‌ها، و این برای مردم باهوشی که در بستر این رودخانه مستقر شده بودند، امتیاز و برکت بی‌نظیری بود. مردم باهوش اولمک‌ها هستند.سرزمین ناشناخته‌هااولمک‌ها از ب بسم‌الله‌ با رمزوراز پیوند خورده است، مثلاً ما حتی نمی‌دانیم این مردم به خودشان چه می‌گفتند؛ همین اسم اولمک هم اسمی بوده که بعدتر آزتک‌ها بهشان داده‌اند. اولمک به زبان آزتکی یعنی مردم لاستیکی، مردم کائوچویی (rubber people). جنسشان را نمی‌گفتندها، نه، یعنی مردمی که از کائوچو یا لاستیک طبیعی ابزار می‌ساختند، کائوچو صادر می‌کردند. پس اسم اولمک‌ها همین‌قدر مسخره‌ است، ولی ما چارۀ دیگری نداریم جز اینکه به همین اسم صدایشان کنیم. ما متأسفانه چیز چندانی از ریشه‌های مکانی و نژادی مردمی که آمده‌اند و تمدن اولمک را ساخته‌اند نمی‌دانیم. نمی‌دانیم کدام دسته از شکارچی‌ـ‌گردآورنده‌ها بودند یا چند سال پیش از این از آسیا مهاجرت کرده بودند یا پیش از اینکه در آمریکای مرکزی ساکن بشوند، کجاها سکونت کرده بودند. در تمام طول این متن، باید این را در گوشه‌ای از ذهنمان داشته باشیم که شواهد باستان‌شناسی از تاریخ اولمک‌ها واقعاً کم است و ما رفته‌ایم سراغ یکی از مهم‌ترین تمدن‌های ناشناختۀجهان. پس فعلاً قبول کنیم که حدود 1200 سال پیش از میلاد مسیح، چشممان به جمال تمدنی روشن می‌شود، که می‌شود جد بزرگوار تمدن‌های بعدی منطقه، ازجمله مایاها (Maya) و آزتک‌ها (Aztecs) که خب شناخته‌شده‌تر هستند.امتیازی که تاریخ‌شناسان به‌طور کلی برای اولمک‌ها قائل‌اند همان‌چیزی است که ‌کمی قبل‌تر هم گفتم: خیلی از کشفیات و پیشرفت‌هایی که داشته‌اند، اصیل و یافتۀ خودشان بوده... بعضی از باستان‌شناسان، اولمک را یکی از شش‌ تمدنی می‌دانند که روی پای خودشان ایستاده‌اند، مستقل‌اند، و بدون استفاده از دانش مهاجرها یا تمدن‌های دیگر، شکل گرفته‌اند و گسترش پیدا کرده‌اند. یعنی کلاً شش تمدن در تاریخ بودند که از صفر شروع کردند‌ و آهسته‌آهسته، مرحله‌به‌مرحله پیشرفت کردند؛ بقیۀ تمدن‌ها بالاخره به یک نحوی حاصل کمک و انتفال دانش و تجربۀ مردم دیگر بوده‌اند. آن شش تمدن اصیل کدام‌ها هستند؟تمدن درۀ سند، تمدن مصر، چین، سومر، فرهنگ چاوین (Chavin) در پرو و تمدن اولمک... همین‌ها. تمدن‌های دیگر بالاخره یک‌جوری با مهاجرت، ارتباط، یا به هر شکل دیگری، پایه و اساسشان را به هم منتقل کرده‌اند و بعضی چیزها را از هم یاد گرفته‌اند.اینکه این ادعا چقدر صحیح است و درست و غلطش چیست، سرجای خودش. اما آن بخشی‌اش که به این متن مربوط می‌شود روشن است: تمدن اولمک از فرهنگ‌هایی است که دیکته‌ا‌ش را از رو دست کسی ننوشته و خودش داشته‌هایش را به وجود آورده.جغرافیای این سرزمینسرزمین مرکزی اولمک‌ها جایی است که امروز دو ایالت وراکروز (Veracruz) و تبسکو (Tabasco) در مکزیک قرار دارند. شروع رونق این مردم مدیون زمین‌های حاصل‌خیزی بود که می‌شد در آن، دانه‌هایی مثل ذرت و لوبیا و دانه‌های روغنی را خیلی راحت دو بار در سال کشت کرد و ذخیرۀ غذایی خوبی برای خود ذخیره کرد. به‌جز میوه و غذاهای گیاهی، انبار این مردم پر بود از خوراک دریایی مثل لاک‌پشت‌ها و صدف‌ها... انگار که طبیعت داشت با صدای بلند بهشان می‌گفت: «عزیزان من، اینجا همون‌ جاییه که باید بهش بگین: ’خونه‘».اولین مراکز شهری اولمک‌ها در سه منطقۀ اصلی سن لورنزو (San Lorenzo)، لاونتا (La Venta) و لاگونا دو لوس سروس (Laguna de los Cerros) به وجود آمدند. پرواضح است که این اسم‌هایی که الان شنیدیم هم اسم‌های جدیدی‌اند برای این شهرها؛ باستان‌شناسان هم نمی‌دانند که خود اولمک‌ها به شهرهایشان چه اسمی داده بودند...سن لورنزو (تنخیتالان / ورا کروز)حدود هزار سال پیش از میلاد است و سن‌لورنزو، بزرگ‌ترین شهر آمریکای مرکزی است، در اوج دورۀ رونق و تأثیرگذاری‌اش. شهرهای دیگر را فراموش کنید؛ سن‌لورنزو قطب تمدن منطقه ‌است و رقیبی ندارد. کشاورزی خوب، دور از خطر سیل و طغیان‌های خطرناک، با مردم سخت‌کوش و هنرمند... در شهر که راه می‌روی اصلاً به ‌نظر نمی‌رسد که اینجا تمدنی است که تازه پا گرفته باشد... کِی به اینجا آمدند که حالا همه‌چیز سرجای خودش است؟... در مسیرت بنای بزرگی می‌بینی با سنگ‌های تقریباً قرمزرنگ که از چند اتاق دور یک حیاط بزرگ ساخته شده... آن‌ورتر، یک زمین بازی بزرگ است که الان کسی در آن نیست، ولی معلوم است مسابقه‌های مهمی در آن برگزار می‌شود. در شهر مردم هر کدام به کاری مشغول‌اند. یک سری فروشندۀ سنگ‌های قیمتی‌اند، یک ‌عده بساط کرده‌اند و ذرت، سیب‌زمینی و گوجه می‌فروشند، تک‌وتوک اگر بگردی آووکادو هم لای جنس‌هایشان پیدا می‌شود. خدا برکت داده به این خاک، مردم هم قدرش را می‌دانند... زهکشی‌های سنگی شهر را که ببینی، می‌فهمی چقدر دقیق برای استفاده از آب برنامه‌ریزی کرده‌اند، که هم زمین‌های زراعی‌شان به‌اندازۀ کافی آب بخورد هم آب‌ اضافی از مدار خارج شود و مرزعه را خراب نکند.از کنار دست‌فروش‌ها که رد می‌شوی، می‌رسی به راستۀ صنعت‌گران و تق‌تق صداهایی می‌شنوی که کم‌کم گوشت را پرمی‌کنند.... چشمت می‌افتد به پیکره‌های سنگی کوچک و بزرگی که کنار سازنده‌هایشان نشسته‌اند و منتظرند چشم یکی را بگیرند...چه مجسمه‌هایی. تیشه ‌است که روی سنگ فرود می‌آید و آن را می‌تراشد تا ازش چیزی بسازد که دل خریدار را چه زن همسایه باشد چه آن مرد ساکن 1300 کیلومتر آن‌ورتر در نیکاراگوئه، دل همه‌شان را ببرد، مجسمه‌هایی از آدم، خدایان یا هر چیز دیگری که مشتری سفارش بدهد... جلوتر می‌بینی یک عده دارند سنگ آهن را پرداخت می‌کنند، جلا می‌دهند تا برق بیفتد... می‌خواهند آینه بسازند از آهن تا خودشان را بهتر ببینند. در آینه‌ها، آن دست گذرگاه را می‌بینی. گروهی‌ هم مشغول سفالگری هستند، کوزه و جام درست می‌کنند و به مردم می‌فروشند.شغل عده‌ای تجارت است... این مجسمه‌ها و سفال‌ها و آینه‌های اولمکی را صادر می‌کنند، با کائوچو وسایل مختلفی می‌سازند می‌فرستند به سرزمین‌های دیگر. استادکار می‌فرستند به جاهای دیگر که به بقیه یاد بدهند چه‌جوری نان بازویشان را بخورند... خب این از صادراتشان. اما چه وارد می‌کنند؟ سنگ‌های قیمتی: یشم، ابسیدین، چیزهایی که آن حوالی پیدا نمی‌شوند.سه‌هزار سال پیش از این روزهای ماست و زندگی چه بسا بیشتر از امروز جریان دارد. سن‌لورنزو بزرگی می‌کند در حق همسایه‌هایش، آن‌ها که تازه دارند پا می‌گیرند و هنوز اول راه‌اند... قدم برداشتن را یادشان می‌دهد... و این‌جوری فرهنگ و هنرش را به جاهای دیگر هم می‌فرستد.این ماجرا از 1200 تا 900 سال ق‌.م. از میلاد ادامه دارد.لاونتا (تاباسکو)حوالی سال 900 ق‌.م.، منطقۀ سن لورنزو شاهد نوعی سقوط و فروپاشی سیستماتیک بود درحالی‌که لاونتا، برعکس شروع به رشد و تکامل کرد و تبدیل به پایتخت جدید اولمک‌ها شد. لاونتا در شمال‌شرق سن لورنزو بود و بنابراین به خلیج مکزیک نزدیک‌تر بود.اینجا ممکن است سؤالی برای بعضی‌ها _ همان‌طور که برای خود من به وجود آمد _ پیش بیاید. اینکه ما از یک طرف می‌‌گوییم از اولمک‌ها اطلاعات زیادی نداریم، اما از طرف دیگر می‌دانیم در همین منطقه، حالا ‌کمی این‌ور اون‌ورتر، طی قرن‌های مختلف چندین و چند فرهنگ به وجود آمده... آن‌قدری زیاد که اگر بخواهیم حرفی ازشان بزنیم گوشمان پر می‌شود از اسم‌های عجیب‌وغریبی که ارتباطی هم به موضوع امروزمان ندارد. در واقع ما می‌دانیم در همین حوالی چند تا فرهنگ دیگر هم وجود داشته‌اند، اما چطور و بر چه اساسی آن‌ها را ـ مثلاً سن‌لورنزو و لاونتا و یکی دو تا شهر دیگر را ـ شهرهای تمدن اولمک می‌دانیم؟ مگر این‌ها چه داشته‌اند؟ چه مشخصه‌ای داشته‌اند که از بقیۀ شهرها و تمدن‌ها جدایشان می‌کرده؟وقتی داشتم جست‌وجو می‌کردم برای جواب این سؤال، به نکته‌ای رسیدم که اتفاقاً یک‌جورهایی خود سؤالمان را پررنگ‌تر می‌کرد و تا حدی بهش جواب هم می‌داد. واقعیت این است که آدم‌های دوره‌های بعد از اولمک‌ها هستند که آن‌ها را در یک ظرف گذاشته‌اند و بهشان یک اسم واحد داده‌اند؛ و الّا «اولمک بودن» در عصر خودشان احتمالاً چندان موضوع و هویت پررنگی هم نبوده. اولمک‌ها خودشان را لزوماً یک ملت واحد و متحد نمی‌دانستند و با هم جنگ هم می‌کرده‌اند، اما آن چیزی که آن‌ها را برای ما به یک عنصر منسجم به اسم اولمک تبدیل می‌کند، مجموعه‌ای از ویژگی‌هایی است که درآن‌ها مشترک است و به همه‌شان یک حال‌وهوا، یک رنگ‌وبو می‌دهد: شکل نهادهای اجتماعی‌شان، باورهای دینی‌شان، تجارت و زندگی شهری‌ای که داشته‌انا... به نظر می‌رسد همۀ این‌ها از یک هستۀ اصلی تغدیه می‌شده‌اند، انگار همه امضای یک نوع نگاه را دارند، و همین به ما اجازه می‌دهد این شهرها را از یک تمدن بدانیم.لاونتا، دومین پایتخت اولمک‌ها، شهر بزرگ و باشکوهی بود که بعد از سن‌لورنزو کمک خیلی زیادی به شناخت ما از این تمدن کرده. بخش عمده‌ای از آثاری که از اولمک‌ها پیدا شده در همین منطقه بوده.توی لاونتا هم مثل سن‌لورنزو، بافت و ساختار شهر خبر از نوعی طراحی متحد می‌دهد... بناها، بخصوص سازه‌های مذهبی‌ شباهت‌های زیادی با هم دارند. وارد شهر که می‌شوی، همان اول می‌فهمی شهر و ساختمان‌هایش به‌صورت نسبتاً متقارنی در محور شمال به جنوب ساخته شده‌اند. جای دروازۀ شهر، سه تا سرِ بزرگ سنگی رو به بیرون می‌بینی که انگار قرار است از لاونتا در برابر دشمن محافظت کنند.کمی که جلو می‌روی، چشمت می‌افتد به تپۀ بزرگی وسط شهر... این یک بنای یادبود یا... یک جور مرکز اجتماعات است. مردم شهر موقع مناسبت‌ها و مراسم‌های گروهی کنارش یا حتی بالایش جمع می‌شوند. این تپه همان چیزی است که در بین‌النهرین به شکل زیگورات داریم و در مصر به شکل هرم، اینجا هم بی‌شباهت به هرم نیست... معلوم است که با دست ساخته شده و ساختنش خیلی زحمت داشته... به‌جز این هرم بزرگ، دوتا هرم کوچک‌تر هم در لاونتا هست که آن‌ها هم کار دست آدمیزادند. سازه‌های این‌شکلی وقتی زمانه پیش می‌رود و دقت و ظرافت در معماری بیشتر می‌شود، در فرهنگ‌های بعدی هم به چشم می‌خورد... و با جزئیات خیلی بیشتر...لاونتا بین سال‌های 900 تا حدود 400 ق.‌م. احوال خوشی داشت... شهر از همان سیستم زهکشی‌های سنگی و معماری‌ای برخوردار بود که سن‌لورنزو داشت و در سال‌های اوجش حدود 18 تا 20 هزار نفر هم جمعیت داشت.در لاونتا بیشتر مردم یا در زمین‌هایشان مشغول کشاورزی بودند یا دم رودخانه‌ها سرگرم ماهی‌گیری، اما چیز خاصی از زندگی اجتماعی‌شان نمی‌دانیم. شهرهای اصلی اولمک‌ها تبدیل به جنگل شده‌اند و چندان آثاری ازشان باقی نمانده. نمی‌دانیم آیا از اولمک‌ها هم مثل مایاها و آزتک‌ها کتابی باقی مانده یا نه. نمی‌دانیم چون اگر هم بوده در هوای مرطوب خلیج مکزیک قطعاً پوسیده و از بین ‌رفته. بیشتر اطلاعات ما از باستان‌شناسی است، از کنده‌کاری‌های روی سنگ‌ها، از شهرهای مخروبه و یک‌سری ابزار و وسایل دست‌ساز چوبی که پیدا شده.اولمک‌ها با تمام اهمیتی که دارند، جزو علامت سؤال‌های بزرگ انسان‌شناس‌ها و پژوهشگران هستند و ما اینجا داریم قطعات تکه‌تکۀپیداشده را کنار هم می‌گذاریم تا شاید بتوانیم ازشان تصویر معنی‌داری بسازیم. البته هنوز جالب‌ترین چیزهایی که از اولمک‌ها می دانیم مانده.باورهای دینیمتأسفانه مثل خیلی از بخش‌های دیگر فرهنگ اولمک‌ها، جزئیاتی که ما از باورهای دینی‌شان می‌دانیم هم نسبتاً سطحی و دست‌وپا شکسته‌اند. با ‌وجود این، پیشرفت‌های باستان‌شناسی و پیگیری‌هایی که علاقه‌مندان واقعی این حوزه دارند هر روز دارد نکات بیشتری را دربارۀ آن‌ها برای ما روشن می‌کند. به نظر می‌رسد اولمک‌ها احترام خاصی برای مظاهر طبیعت قائل بودند و آن‌‌ها را با یک سیم رابط به هم متصل می‌کردند. در جهان‌بینی اولمکی هرچیزی که ما به چشم می‌بینیم و می‌شناسیم، متعلق است به یکی از سه لایۀ جهان: آسمان، زمین، و زیر زمین [یعنی آب‌ها]. اگر نقطه‌ای، جایی وجود داشت که می‌توانست این جهان‌ها را به هم متصل کند، اهمیت خیلی زیادی پیدا می‌کرد. مثلاً‌ غارها که زمین را به جهان زیر زمین متصل می‌کردند، یا کوه‌ها که هم در ارتفاعات بودند، هم در آن‌ها چشمه‌های آب پیدا می‌شد و هم غار... این‌ها مثل پورتال، مثل دروازه‌ای بودند به لایه‌ها و جهان‌های دیگر.پس برای اولمک‌ها جهان از سه بخش شناخته‌شده تشکیل شده بود: اولی زمین، که درش زندگی می‌کردند، و یک خدای نماینده هم داشت: اژدها. دومی جهان زیر آب بود که قلمروی هیولاماهی بود؛ نماینده‌اش را هیولاماهی می‌دانستند و یک سطح دیگر از جهان هم آسمان بود که خانۀ هیولای پرنده بود.حیوان‌های دوروبر اولمک‌ها، حیوانا‌تی که دیده بودند و می‌شناختند، اهمیت زیادی برایشان داشتند بخصوص آن‌هایی که بالای زنجیرۀ غذایی بودند، یعنی زورشان بیشتر بود: مثل جگوارها، عقاب‌ها، سوسمارهای آمریکایی (caiman)، مارها، حتی کوسه‌ها. اولمک‌ها این جانوران را موجوداتی آسمانی و ماورایی می‌دانستند و حتی شاید باور داشتند که حاکم‌های قدرتمندشان هم می‌توانند اگر بخواهند تبدیل به این موجودات وحشتناک بشوند. همین خوف و احترامی که از بعضی از حیوانات داشتند باعث شده بود کم‌کم در ذهنشان از ترکیب‌ حیوان‌ها با هم موجوداتی بسازند که برایشان حکم خدایی داشته باشند.در کل هشت خدا، یا به تعبیر دیگر هشت موجود فراطبیعی هست که می‌شود به اولمک‌ها نسبت داد: اژدهای اولمک (Olmec Dragon) که گفتیم نمایندۀ زمین بود، هیولای پرنده (Bird Monster) که نگهبان آسمان بود، هیولاماهی (Fish Monster) که اتفاقات زیر زمین را راست‌وریس می‌کرد، خدای چشم‌بسته (Banded-eye God)، خدای آب (Water God)، خدای ذرت (Maize God)، مار پردار (Feathered Serpent) و احتمالاً خدای عالی‌رتبه‌شان جگوارینه [جگوارینه ترجمه‌ای است که من از کلمۀ انگلیسی «were-jaguar» ساخته‌ام، بعد دیدم در بعضی متون فارسی هم همین‌جوری‌ ترجمه‌اش کرده‌اند. جگوارینه به‌ قیاس از اسم گرگینه یا گرگ‌نما، تلفیقی است از آدم و جگوار، پلنگ‌ خال‌دار بومی آمریکا].اولمک‌ها عاشق طبیعت بودند و گویا ارادتی که به جگوارها داشتند باعث شده بود خودشان را از نسل گربه‌سانان بدانند... این اتفاق عجیب و بی‌سابقه‌ای نیست البته؛ اینکه آدمیزاد، جانورها و کلاً پدیده‌هایی را که از خودش قوی‌تر می‌داند را به نماد تبدیل بکند و بهشان پروبال بدهد و برایش جایگاه ماورایی قائل بشود. اینجا هم همان سنت پیاده می‌شود. خب حیوان‌خداها را گفتیم؛ ذرت هم در جایگاه غذای اصلی خدایی می‌کرد... و حالا اینکه این ملت شکلات هم داشتند ولی خدایی به اسم کاکائو نداشتند به نظرم جزو ناشکری‌هایشان است.اما جز این خدایانی که شمردیم که هرکدام نشانه‌ای از طبیعت بودند، باز هم موجوداتی هستند که برای اولمکی‌ها احتمالاً ساحت قدسی داشته‌اند، اما خب ما چیز خاصی درباره‌شان نمی‌دانیم و برای همین به‌جای اینکه بهشان اسم بدهیم آن‌ها را با عدد می‌شناسیم، مثلاً به یکی‌شان می‌گوییم خدای شمارۀشش. نکتۀ بامزۀ دیگر هم اینکه اولمک‌ها برای آسمان و کلاً سقف بالای سرمان پروندۀ جدایی باز کرده بودند و معتقد بودند چهارتا کوتوله آسمان را محکم بالای سرشان نگه داشته‌اند که رو سر ما مردم خراب نشود. بعضی امروز احتمال می‌دهند این چهار کوتوله همان چهار جهت اصلی هستند.از حرف‌هایی که تا اینجا زدیم کاملاً برمی‌آید اولمک‌ها مردم مذهبی‌ای باشند و ارتباط سفت و محکمی با خداهایشان داشته باشند. با اینکه در حال حاضر هیچ بنایی را نمی‌شناسیم که مطمئن باشیم عبادتگاه‌شان بوده اما مناطقی هستند ـ مثل همان تپه‌هایی که قبل‌تر صحبت کردیم و یا جاهای دیگر ـ که محل برگزاری مراسم دینی‌شان بوده‌... و این‌طور به نظر می‌رسد که ارتباط با خدایان در بلندی بهتر آنتن می‌داده؛ برای همین هم بوده که آن هرم‌ها را می‌ساخته‌اند یا عبادتگاه‌هایی که در منطقۀ ال‌ماناتی (El Manati) شناسایی شده‌اند هم همه در جاهای مرتفع بوده‌اند.مردم موقع مراسم‌ جمع می‌شدند... نذری‌ها و قربانی‌هایشان را برای خدایان می‌آوردند و خواسته‌هایشان را با آن‌ها در میان می‌گذاشتند، به بزرگِ دینشان که احتمالاً بالای تپه می‌ایستاده نگاه می‌کردند و مراسم را پابه‌پای کاهن و مطابق دستور او به جا می‌آوردند.ردپای باورهای شمنی را می‌شود در اطراف همین تپه‌ها و بعضی عبادتگاه‌های اولمکی‌ها دید: اجناس و خوراکی‌های وقف‌شده، گوشت‌های قربانی، آثار مراسمی که در غارها برگزار می‌کردند... این‌ها ما را باز هم چند قدم به اولمک‌ها نزدیک‌تر می‌کند، اما وسط این رسم و رسوم دینی که کشف شده، چیزی هم هست که به نظر چندان با بقیه جور درنمی‌آید... یک بازی.جنگل‌های جنوب خلیج مکزیک، محل رویش درختانی است به اسم کاستیلا آلستیکا (Castila Alestica) که یک‌جور درخت کائوچوئی است. اولمک‌ها فهمیده بودند وقتی صمغ این درخت‌ها را بکشند و حرارت بدهند، به چیزی شبیه لاستیک می‌رسند که می‌شود باهاش چیزمیز درست ‌کرد و ازش کلی استفاده کرد، تازه می‌شود به جاهای دیگر صادرش هم کرد.یکی از چیزهایی که اولمک‌ها با کائوچو ساخته‌اند، یک توپ بازی بوده. کریستف کلمب، دریانورد ایتالیایی و کاشف آمریکا، وقتی از دومین سفرش به آمریکا بر‌گشت، خبر برد که توپ‌هایی پیدا کرده‌ام که گمان کنم اولمک‌ها آن را برای بازی ساخته‌اند. و خب باستان‌شناسی به ما کمک‌ کرده امروز خیلی بیشتر از کریستف کلمب دربارۀ اولمک‌ها و توپ‌بازی‌‌شان بدانیم.در یک زمین بزرگ، پیش چشم تماشاگران و بزرگان دینی اولمک، اسباب عبادت و سرگرمی مردم فراهم است: دو تا تیم وسط زمین‌اند، دو تا تیم که هر کدام احتمالاً هفت بازیکن دارند. چشم در چشم هم ایستاده‌اند. نگاهشان خیره به هم است اما فکرشان درگیر بعدِ بازی است. تماشاگران همه هیجان دارند ببینند کدام تیم بازنده می‌شود. بازی اصلاً دوستانه نیست، چون تیم بازنده قرار نیست فردا را ببیند.انتهای زمین هر تیم، یک حلقۀ عمودی به دیوار است که حکم دروازه‌شان را دارد، یک حلقه مثل حلقۀ بسکتبال، تقریباً به همان اندازه‌ها، که عمودی نصب شده. بازیکنان باید توپ را با هم پاس‌کاری کنند و از دروازۀ حریف رد کنند؛ بدون دست و پا. این بازی با هر جایی به‌جز دست‌وپا انجام می‌شود، پس توپ با زانو، کتف، بازو، باسن و هرجای دیگه‌ای پیش می‌رود و دوتا تیم می‌جنگند تا سرانجام در آخر بازی، قربانی خدایان نباشند.آداب مذهبی اولمک‌ها و نگاهی که به خدایان و موجودات ماورایی داشتند، تا زمان فتوحات اسپانیایی‌ها در قرن 16 میلادی ادامه داشت و تبدیل به سنتی شد که پس از آن هم باقی ماند و در ادیان و فرهنگ‌های بعدی آمریکای مرکزی هم خودش را پررنگ‌تر نشان داد.هنر اولمکی‌هادر کوچه و بازارهای سن‌لورنزو که قدم می‌زدیم، اگر یادتان باشد از جایی رد شدیم که راستۀ مجسمه‌سازان و هنرمندان اولمکی بود. اولمک‌ها مجسمه‌سازان قهّاری بودند و اشیا‌ء عجیب‌وغریبی پیدا کرده‌ایم که هنر دست آن‌هاست. نقاب، فیگور، ستون، تخت؛ همه از جنس سنگ. اما برجسته‌ترین میراث تمدنی اولمک‌ها بدون شک سرهای سنگی عظیمی است که ساخته‌اند. این سرها که 17 تایشان در نقاط مختلف شهرهای اولمک پیدا شده‌اند [و سه‌ تا از آن‌ها را هم دم ورودی شهر لاونتا دیدیم]، همه از جنس سنگ‌ آتش‌فشانی بازالت بودند و حدود سه متر ارتفاع و هشت تن وزن داشتند. این سرهای سنگی، پرتره‌هایی بوده‌اند از مردانی با گونه‌های گوشتالو، دماغ‌های صاف و چشمانی که خماری بخصوصی دارند. با وجود این ویژگی‌های مشترک، کاملاً مشخص است که صاحب هر سر، شخص متفاوتی است. مورخ‌ها و باستان‌شناس‌ها معتقدند هر کدام از این سرهای عظیم متعلق به یکی از حاکمان اولمک است، حاکم‌هایی که کلاه به سر دارند و از کلاه بعضی‌هایشان، پنجه‌های جگوار آویزان است که شاید نشان‌دهندۀ قدرت سیاسی و مذهبی آن شخص بوده باشد.اما عجیب‌تر از ساخته‌ شدن این مجسمه‌های عظیم، خود همان سنگ‌هایی است که مجسمه‌ها را ازش ساخته‌اند. این تخته‌سنگ‌های فوق‌العاده سنگین از جایی به سرزمین اولمک‌ها آمده‌اند که حدوداً 80 کیلومتر باهاش فاصله داشته و احتمالاً با قایق‌های بزرگ، از طریق رودخونه تا آنجا آورده شده‌اند.همین جابه‌جایی سنگ‌ها، و در کل پروسۀ ساخته شدن این مجسمه‌های عظیم، از نظر پژوهشگران نشانۀ قدرت سیاسی اولمک‌ها در زمان خودشان است. انجام این کار قطعاً زحمت و هماهنگی‌های بسیار زیادی می‌طلبیده که بدون قدرت و نفوذ سیاسی زیاد غیرممکن بوده.و آخرین نکته دربارۀ این مجسمه‌ها: علت اینکه با این سنگ‌های بزرگ و حجیم، چرا فقط از سر افراد مجسمه ساخته می‌شده و کل تن و بدنشان را تصویر نمی‌کرده‌اند این است که طبق باور مردم آمریکای مرکزی، روح انسان در سرش است، یعنی سر است که حامل روح آدم است و باقی بدن نسبت به سر ارزش چندانی ندارد.و اما به‌جز این سرهای سنگی، یکی دیگر از آثار ماندگار اولمک‌ها، سنگ‌تراشی‌ و نقاشی‌های روی سنگ است. این هنرها را معمولاً اطراف ورودی‌ غارها به کار می‌بستند و مثلاً طرح یک حاکم را می‌کشیدند که کنار یک مزرعۀ ذرت نشسته. یا در مناطق دیگر، نقاشی‌هایی از آداب و رسومشان در غارها را می‌کشیدند.یشم و سرامیک و چوب از مصالح مشهوری بودند که برای ساختن مجسمه استفاده می‌شدند و نمونه‌هایی ازش را در منطقۀ ال‌ماناتی پیدا کرده‌اند. یکی از خداهایی که زیاد می‌بینیم به‌صورت مجسمه‌های کوچک درستش کرده باشند، خدای شمارۀ چهاره که عنوان کودک باران (Rain Baby) را رویش گذاشته‌اند، خدایی که به شکل کودکی بی‌دندان است، با دهنِ باز و یک سربند به سرش.طرحی که ما از داستان اولمک‌ها می‌توانیم بکشیم خیلی بزرگ‌تر از چیزهایی نیست که شنیده‌ایم. این داستان پر از شاخه‌های قطع‌شده ‌است، پر از تکه‌هایی که در دستمان هست ولی نمی‌دانیم باید کجای پازل بگذاریم. حتی خداحافظی‌ اولمک‌ها هم با ابهام همراه است؛ هیچ‌کس نمی‌داند دقیقاً چه بر سرشان آمد. می‌شودمطمئن بود بعد از اینکه دوران فروغ لاونتا گذشت، حدود سال‌های 400 ق.‌م.، کل تمدن اولمک فروپاشید اما دلیلش؟ معلوم نیست. ما فقط نشانه‌هایی داریم برای دلخوشی، تا حدس‌هایی بزنیم، حدس‌هایی بزنیم تا بتوانیم اولمک‌ها را لابه‌لای دانسته‌هایمان نگه داریم... فکر کنید، حدود نهصد سال جایی زندگی کنی، بسازی‌اش، برای آباد شدنش بجنگی، آن‌وقت چند قرنِ بعد مردم حتی ندانند کی بودی. من که خودم را جای اولمک‌ها می‌گذارم حس دوگانه‌ای بهم دست می‌دهد. هم ته دلم افسوس می‌خورم که پس این‌همه جان کندن چه شد؟ چرا نمی‌بینیند چقدر سختی کشیدیم تا اینجا جای زندگی بشود، تا این مجسمه ساخته بشود، تا لاونتا، سن لورنزو این چنین بشود... اما از طرف دیگر راستش کمی خوشحال می‌شوم، که همین است، می‌گذرد، هرچه که باشی می‌گذرد. تو سعیت را بکن درست و تمام زندگی کنی، باقی‌اش را که می‌داند چه می‌شود؟خیام نیشابوری می‌گوید:یک چند به کودکی به استاد شدیم / یک چند به استادی خود شاد شدیمپایان سخن شنو که ما را چه رسید / از خاک در آمدیم و بر باد شدیمیک چیز دیگر که دربارۀ اولمک‌ها می‌دانیم این است که از یک‌جایی به ‌بعد، مجسمه‌‌سازان اولمکی روی سنگ‌هایی کار کرده‌اند که قبلاً تراش خورده و رویش نقش کشیده شده. این‌ کار برای تمدنی که این‌قدر قدرت و نفوذ داشته که سنگ‌هایش را از کیلومترها آن‌ورتر بیاورد کمی عجیب است، حالا... آیا از نظر اقتصادی به مشکلی خورده‌ بودند؟ بیرون مرزهای تمدنشان دیگر برایشان امن نبوده؟ نمی‌دانیم. ممکن است قبیله‌ها و اقوام اطراف، با آن‌ها دشمن شده بودند.به‌جز این احتمال، همیشه می‌شود سهمی را هم برای تغییرات اقلیمی در نظر گرفت، مثلاً خشک‌سالی و تغییر جریان رودخانه‌ها. اگر فرض را بر این هم بگذاریم، باز می‌توانیم به معادلۀ درستی برسیم... وقتی می‌دانیم تنوع غلات و دانه‌هایی که مردم اولمک می‌توانستند در زمین‌هایشان کشت کنند آنقدرها هم زیاد نبوده، می‌شود حدس زد همین که شرایط برای کشت ذرت، سیب‌زمینی شیرین، کدو و لوبیا نامناسب بشود، خطر قحطی جدی است و ممکن است فاجعه به بار بیاورد.میراث اولمک‌ها در آمریکای مرکزیاولمک‌ها تأثیر فراوانی روی تمدن‌های بعدی مزوآمریکا گذاشتند و به‌خاطر همین، مورخ‌ها فرهنگشان را «مادر» فرهنگ‌های آمریکای مرکزی می‌دانند. راستش علت اینکه با وجود اطلاعات محدودی که ازشان داریم، فکر کردم بهتر است اولین اپیزود تمدن‌های آمریکایی را به اولمک‌ها اختصاص بدهیم، همین بود؛ آن‌ها بودند که راه را برای تمدن‌های بعد از خودشان باز کردند.اولمک‌ها با تمدن‌های اطرافشان ارتباط زیادی داشتند؛ مجسمه‌ها و سرامیک و اشیایی که نقش باورهای اولمکی رویشان هست، تا 650 کیلومتر دورتر هم پیدا شده‌اند (در منطقۀ ؟؟؟ (Teopantecuanitlan)). خداها، باورها و رسم‌ورسوم اولمک‌ها، به‌ شکل‌های مشابهی خودشان را در فرهنگ‌های بعدی آمریکا مثل مایا، آزتک و تولتک (Toltecs) بازتولید می‌کنند. این فرهنگ‌ها بن‌مایۀ وجودشان را از اولمک‌ها قرض می‌گیرند.به‌خاطر همین تأثیرات - شاید هنوز پر از علامت سؤال باشیم اما می‌دانیم و یادمان می‌ماند که ـ تمام فرهنگ‌های بعدی آمریکا، دین بزرگی به پیش‌کسوت اسرارآمیز خودشان، اولمک‌ها، داشته‌اند.https://castbox.fm/vd/266872952</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 00:57:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پانزده: ژاپن (بخش سوم: جهش بعد از قرنطینه)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-ptmkd9phkktl</link>
                <description>قسمت پیش را با داستان کسی شروع کردیم به اسم یوریتومو (Yoritomo) از خاندان میناموتو (Minamoto)، بزرگی که در شلوغی‌های پایانی عصر کلاسیک ژاپن از راه رسید و بعد از اینکه جاپایش را محکم کرد، از امپراتور خواست تا لقب شوگانی را بهش بدهد. شوگان بالاترین مقام نظامی ژاپن بود. سال، سال 1192 میلادی است و یوریتومو هم می‌خواهد شوگان بشود تا آزادی عمل بیشتری داشته باشد. او تشکیلاتش را از پایتخت، منتقل کرد به کاماکورا (Kamakura)، و آنجا ساختار پیچیده و کاملی برای خودش ساخت به اسم «شوگان‌‌سالاری» تا تمام اجزای حکومت را به‌تنهایی و با کمک هم‌پیمانان خود بسازد. یوریتومو که می‌میرد، شوگان‌‌سالاری تغییری تاکتیکی به خودش می‌دهد و از این به بعد شوگان از میان خانوادۀ همسر یوریتومو انتخاب می‌شود، یعنی خاندان هوجو (Hojo). به اواسط قرن 13 و زمان طوفان مغول‌ در شرق و غرب عالم که می‌رسیم، طوفان دو بار در برابر مغول‌ها به داد ژاپن می‌رسد تا ژاپنی‌ها برای همیشه قدردان و شکرگزار خدای باد، کامیکازه (kamikaze)، بشوند. با این‌ حال حمله‌های سخت مغول‌ها، نفس شوگان‌سالاری هوجو را می‌گیرد و وضع مملکت به ‌هم می‌ریزد و این بهترین فرصت است تا امپراتور دوباره خودی نشان بدهد و اعتبار و آبروی ازدست‌رفته را دوباره برگر‌داند. در این زمان چه کسی امپراتور بود؟ گودایگو. گودایگو به کمک فرمانده جوان و لایقش به اسم آشیکاگا تاکائوجی (Ashikaga Takauji) توانست شوگان‌سالاری هوجو را از بین ببرد، ولی وقتی به خواستۀ این پسر، آشیکا، ـ که دلش می‌خواست شوگان جدید ژاپن بشود ـ بی‌اعتنایی کرد، همین فرمانده جوانش را هم از دست داد.این چیزها باعث می‌شود تاکائوجی امپراتور گودایگو را خلع و تبعید کند به یکی از شهرهای اطراف، امپراتور جدیدی سر کار بیاورد و خودش را شوگان ژاپن اعلام کند. از آن‌طرف هم گودایگو از همان تبعید، دربار امپراتوری‌اش را دوباره راه‌ می‌اندازد تا در یک دوره‌ای در ژاپن، ما دو تا دربار داشته باشیم.خاطرتان باشد، یک چیزهایی هم از دایمیوها گفتیم. اینکه شوگان‌‌سالاری کنترل استان‌های مختلف ژاپن را می‌سپرد دست یک سری فرمانده و سیاست‌مدار محلی به ‌اسم دایمیو؛ بهشان اجازه می‌داد برای قانون‌گذاری و ادارۀ استان‌هایشان اختیار عمل داشته باشند و فقط مالیاتشان را به‌موقع بدهند.همین‌طور که پیش می‌رفتیم، این را هم فهمیدیم که نزدیکی‌های قرن 15 م. شوگان‌ها زرنگی کردند و به ترفندی دولت موازی‌شان را حذف کردند، اما همین کارشان اوضاعی را پیش آورد که اختلافات به اوج برسد و کار به جنگ داخلی بکشد. ژاپن مدت‌ها در جنگ داخلی اونین (Onin) و حتی تا یک قرن بعدش در آتش ندانم‌کاری مسئولینش می‌سوخت. در این بلاتکلیفی که ژاپن داشت تلوتلوخوران به‌سمت دره می‌رفت، اروپایی‌ها یکهو از غیب رسیدند و با کشتی‌های پرشان، ژاپن را پیدا کردند. ژاپنی‌ها در آن زمان مشتری هر چیزی بودند که بتواند کمی از این وضع نجاتشان بدهد. گفتیم اروپایی‌ها دو تا سوغاتی برای ژاپنی‌ها آوردند، یکی سلاح گرم که چند وقت بعد تکلیف جناح‌های مختلف جنگ را روشن کرد، یکی هم دین مسیحیت؛ و ژاپنی‌ها هم جفتش را با احترام تحویل گرفتند.از ادوا نبوناگا گفتیم، کسی که با استفاده از سوغاتی گرم اروپایی‌ها، توانست تبدیل به قدرتمندترین آدم در ژاپن بشود و با کمی چاشنی خشونت، کل قلمرو را فرمان‌بردار خودش بکند. بعد از نبوناگا، فرمانده و دوست نزدیکش، تویوتومی هیدیوشی، فرمان هدایت امپراتوری را دست گرفت و با یک سری سیاست‌های اصلاحی ژاپن را برای شروع قرن 17‌م. آماده کرد. هیدیوشی را با این حرکتش یادمان می‌آید که اول به مسیحی‌ها روی خوش نشان نداد و حتی چندتایی‌شان را هم از دم تیغ گذراند، اما بعد که فهمید با این کارهایش عملاً دارد ژاپن را از ادامۀ ارتباط با غرب محروم می‌کند، از تصمیمش برگشت. هیدیوشی سر پربادی داشت و جنگ‌هایی هم با کره راه انداخت، حتی سودای این را داشت که بعد از کره به چین هم حمله کند، اما مقاومت کره‌ای‌ها با پشتیبانی چینی‌ها ژاپنی‌ها را آن ‌زمان ناکام گذاشت.آخر اپیزود پیش، قصه‌مان به اینجا رسید که هیدیوشی در بستر مرگ، یکی از فرمانده‌هایش به اسم توکوگاوا ییاسو (Tokugawa Ieyasu) را تا زمانی که پسر کوچکش هیده‌یوری (Hideyori) به سن سلطنت برسد، نایب‌السلطنۀ ژاپن کرد، اما همین که چشمانش را بست، ییاسو هر شلنگ‌تخته‌ای که دلش می‌خواست انداخت و تمام فرمانده‌های حامی هیده‌یوری را از بین برد و شوگان‌‌سالاری خودش، یعنی توکوگاوا، را راه انداخت.ژاپنی‌ها در همین باره مثلی دارند که می‌گوید اتحاد ژاپن کیکی بود که نبوناگا موادش را ترکیب کرد، هیدیوشی آن را پخت و ییاسو خوردش.حالا بعد از این یادآوری نه‌چندان فشرده، برویم سراغ سومین و آخرین بخش از داستانمان، یعنی ژاپن: جهش بعد از قرنطینه.پیشینه و طلوع شوگان‌سالاری توکوگاوااواخر قرن شانزدهم، حدوداً صد سالی بود که ژاپن چندان تمرکزی به خودش ندیده بود. مردم یادشان نمی‌آمد آخرین بار کِی یک آب خوش از گلویشان پایین رفته، فرقی هم نمی‌کرد دعوا سرِ چه باشد، اینکه کی ‌با ‌کی به مشکل خورده، جنگ بین دایمیوها و قدرت داخلی است یا اینکه خارجی‌ها فشاری بهشان تحمیل کرده‌اند، علت هر چه بود، نتیجه‌اش فرقی نمی‌کرد؛ این مردم بودند که داشتند له می‌شدند.توکوگاوا ییاسو (1543 تا 1616 م.)، فرمانده‌ای بود که قرار بود چند سالی نایب‌السلطنۀ ژاپن باشد تا هیده‌یوری، پسر هیدیوشی، به سن سلطنت برسد. اما همچین که پادشاه سرش را گذاشت زمین، توانست خیلی سریع تیم خودش را در شهر مادری‌اش، ادو (Edo) که پیش از این یک دهکدۀ ماهی‌گیری کوچک بود، جمع کند و کنترل اوضاع را آن شکلی که خودش می‌خواست به دست بگیرد. ادو که اسمش را جلوتر بیشتر می‌شنویم، شهر کوچکی بود آن‌زمان در شرق ژاپن و دور از پایتخت و شهرهای مهم دیگر.طبیعی بود که کودتای ییاسو، شروع ماجراهای جدیدی بشود. جنگ‌های کوچک و بزرگی به هواخواهی شاهزاده هیده‌یوری درگرفت. در این جنگ‌ها دایمیوها، همان فرمانده‌های محلی، به دو دستۀ کلی تقسیم شدند: کسانی که طرف شرافت را گرفته بودند و برای جبهۀ هیده‌یوری می‌جنگیدند و آن‌هایی که می‌دیدند زور چه کسی غالب است و پشت آن می‌ایستادند.ییاسو برای اینکه به ادعایش مشروعیت بیشتری بدهد، در سال 1603 م. خودش را شوگان جدید ژاپن معرفی کرد و در اولین نطقش گفت: «منی که بنا به وصیت شخص امپراتور، نایب‌السلطنه شدم، الان حی و حاضر، در صدر قدرت پیشتونم، حالا حرف حساب این‌هایی که یه طفل صغیر رو بهونه کردن، چیه؟! بریزین سرشون این فتنه‌گرها رو!» برندۀ این دعوا از پیش، مشخص بود؛ بخصوص اینکه ییاسو شروع کرده بود پاداش فرمانده‌هایی که پابه‌پایش می‌جنگیدند را نقداً بهشان می‌داد. دایمیوهایی که کنار ییاسو بودند، هکتار هکتار به زمین‌ها و اموالشان اضافه می‌شد. این زمین‌ها را ییاسو از چه کسانی می‌گرفت؟ از آن دایمیوهایی که جلوش ایستاده بودند. و خب تکلیف روشن است.بالاخره دربار بی‌خاصیت ژاپن با آن اسم دهن‌پرکنش، ییاسو را به‌عنوان شوگان رسمی ژاپن پذیرفت و این شروعی بود بر دورانی که شوگان‌سالاری توکوگاوا، برای دو قرن ‌و نیم (1603 تا 1867 م.) بر ژاپن حاکمیت داشت. شهر کوچک ادو، به‌تدریج تبدیل به مرکز سیاسی ژاپن شد و دورانی را گذراند و گذراند تا امروز بشود کلان‌شهرِ توکیو.ییاسو شوگان رسمی ژاپن شد و این شروعی بود بر دورانی که شوگان‌سالاری توکوگاوا، برای دو قرن ‌و نیم (1603 تا 1867 م.) بر ژاپن حاکمیت داشت. شهر کوچک ادو، به‌تدریج تبدیل به مرکز سیاسی ژاپن شد و دورانی را گذراند و گذراند تا امروز بشود کلان‌شهرِ توکیو.چرخ روزگار به کام ییاسو می‌چرخید، اما دلش هنوز آرام نبود. هنوز نمی‌توانست با خاطر جمع و دلِ خوش بنشیند سر حکومتش. فکری بود. شاهزاده هیده‌یوری شاید دیگر هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد، اما هنوز زنده بود و هر لحظه می‌توانست دوباره بازی را به هم بزند. ییاسو چاره‌ای نمی‌دید جز اینکه سایۀ تهدید را برای همیشه از سرش بر دارد. با ارتشش رفت تا نزدیک پایتخت که هنوز کیوتو بود. شهر اوساکا (Osaka) که هیده‌یوری در آن مستقر بود را محاصره کرد، فشار آورد، فشار آورد و آن‌قدر عرصه را به شاهزادۀ طفلک تنگ کرد که هیده‌یوری تصمیم گرفت بین بقای باخفت و مرگ شرافت‌بار یکی را انتخاب کند. هیده‌یوری تن به مرگِ خودخواسته و هاراکیری داد. دربارۀ هاراکیری جلوتر بیشتر حرف می‌زنیم، ولی عجالتاً بدانیم که خودش را کشت. حالا دیگر که خطری ییاسو را تهدید نمی‌کرد و او می‌توانست با خیال راحت بنشیند سر کارهایش.استراتژی‌ای که ییاسو و پشت‌بندش جانشین‌هایش برای ادارۀ ژاپن در نظر گرفتند، دو تا اصل ساده داشت: اول تثبیت وضعیت ژاپن و بعد به حداقل رساندن شرایط چالش‌برانگیز. غیر از این اگر بود، یک جای کار می‌لنگید حتماً. پس هم باید به اوضاع امپراتوری یک سروسامانی می‌دادند، هم چهارچشمی اتفاقات دوروبرشان را می‌پاییدند که چیزی برایشان دردسر نشود. اول‌کار این بود که ادو از یک شهرک کوچک بی‌امکانات، تبدیل بشود به شهری که پتانسیل حکومت دارد. شوگان‌سالاری می‌خواست تمام استحکامات و نهادهای سیاسی‌ ژاپن را منتقل کند به ادو، و جز این کلی برنامۀ دیگر هم داشت. عمران امپراتوری شروع شد. 5 تا بزرگ‌راه‌ اصلی سرتاسر کشور کشیدند که تمام ژاپن را به هم وصل می‌کرد، تا هم مسیر رفت‌وآمد مردم کوتاه‌تر بشود، و هم کنترل و نظارت دولت روی شهرهای مختلف راحت‌تر. این‌جوری اگر شورشی چیزی هم در می‌گرفت، مأموران امنیتی می‌توانستند با سرعت خودشان را برسانند و ماجرا را فیصله بدهند. پس ساخت‌وساز، بخش بزرگی از ماجرا بود که موتورش روشن شد.طرف دیگر ماجرا اوضاع روابط سیاسی و اجتماعی بود که آن هم بعد از یک قرن جنگ و بدبختی، افتضاح بود و به این آسانی‌ها هم ترمیم نمی‌شد. اما ییاسو می‌‌دانست اگر بخواهد ژاپن را یکپارچه نگه دارد، نباید به سختی کار فکر کند.پیش خودش حساب‌کتاب که می‌کرد، می‌دید شوگان‌سالاری بدون حفظ ارتباط با دایمیوها نمی‌تواند به کارش ادامه بدهد؛ هم نیرو کم داشتند، هم اینکه بالاخره ممکن بود ماجرایی پیش بیاید که دایمیوها کفری شوند و سنگ بیندازند جلوی پایشان، و این برای دولتی که تازه داشت جان می‌گرفت، از هر چیزی بدتر بود. باید دایمیوها را، تا جایی که ممکن بود، نزدیک خودشان نگه می‌داشتند. فراخوان زدند، اعلام کردند دایمیوهای سرتاسر امپراتوری تنها در صورتی می‌توانند زمین‌ها و قدرتشان را مستقل نگه دارند که مطیع و حرف‌شنوی شوگان باشند، که عملاً یک شعبه از شوگان‌سالاری باشند. هر کسی‌ هم این شرط را قبول ندارد، باشد مشکلی نیست؛ منتها باید قبلش زحمت بکشد هر چیزی که به برکت شوگان‌سالاری به دست آورده را تحویل بدهد، این را هم بداند که اگر یک وقت تعرضی حمله‌ای چیزی بهشان شد، ما هیچ حمایتی نمی‌توانیم ازشان بکنیم. ییاسو جای درستی را نشانه گرفته بود. این، تیر خلاص به استقلال دایمیوها بود. دایمیوها از آن ‌به ‌بعد مجبور بودند برای تک‌تک کارهایشان با شوگان‌سالاری هماهنگ بشوند.قضیه به همین‌جا هم ختم نشد. سومین شوگان توکوگاوا، یمیتسو (Iemitsu) (1623 تا 1651 م.) برای خاطرجمعی از اینکه همه ‌چیز تحت‌نظر است، سیستمی را راه انداخت به اسم سانکین کوتای (Sankin Kotai) به معنی «حضور متناوب». در این سیستم اجباری، دایمیوها را ملزم می‌کردند یک اقامت‌گاه در ادو داشته باشند و یک سال درمیان در ادو زندگی کنند. تازه در دوره‌ای که در استان و ایالت‌ خودشان‌اند هم باید زن و بچه‌شان در ادو می‌ماندند؛ که یعنی دست از پا خطا کنی، خانواده‌ات به خطا می‌رود.این گروکشی از دایمیوها، در قدم اول یک حرکت استراتژیک بود تا امکان هرگونه تبانی و دست‌به‌یکی کردنشان را بگیرد. اما تأثیرات جانبی دیگری هم داشت؛ مثلاً اینکه هر چه دایمیوها این مسیر شهرشان تا ادو را بیشتر می‌آمدند و می‌رفتند، امکان اینکه دیگر حوصله کنند برای خودشان یک ارتش مجزا تشکیل بدهند، کمتر می‌شد. و خب این یعنی خطر بالقوۀ کمتر برای شوگان. یک نکتۀ دیگر هم اینکه رفت‌وآمد دایمیوها و همراهانشان به ادو باعث می‌شد اسم این شهر بیشتر سر زبان‌ها بیفتد و کم‌کم بتواند خودش را هم‌قدوقامت پایتخت بالا بکشد. حواسمان هست دیگر؟ درست است که شوگان‌سالاری و همۀ دم‌ودستگاه دولت الان در شرق ژاپن در ادو است، اقامتگاه امپراتور همچنان در کیوتوست. پس از نظر رسمی اگر بخواهیم بگوییم، هنوز و تا سال 1868 م. همچنان کیوتو پایتخت ژاپن حساب می‌شده است.بستن درها به روی غربدو اصلی که ییاسو برای ادامۀ کار شوگان‌‌سالاری تعیین کرده بود، تا اینجا تغییراتی را در نحوۀ ادارۀ امپراتوری داده بود. این دو تا اصل چه بودند؟ تثبیت وضعیت ژاپن، و به حداقل رساندن شرایط چالش‌برانگیز. حالا می‌خواهیم برویم مرحلۀ بعد. ژاپن دارد مثل یک مار، آمادۀ پوست انداختن می‌شود. جلوۀ تازه‌ای از امپراتوری قرار است به جهان معرفی بشود... یادتان هست اواسط قرن 16م.، وقتی ژاپنی‌ها تازه با چیزی به اسم غرب آشنا شده بودند، چه سر و دستی می‌شکستند برای ارتباط باهاشان؟ یادتان هست چقدر برایشان مهم بود که خدایی نکرده یک وقت اروپا ازشان قهرش نگیرد؟ حالا همین ارتباط چیزی بود که شوگان‌سالاری دست گذاشته بود رویش و اعلام کرده بود اگر می‌خواهیم رو پای خودمان بایستیم و به ‌جایی برسیم، باید بی‌خیالش بشویم؛ می‌گفت باید دور رابطه با اروپا و غرب را خط بکشیم تا بتوانیم ژاپن را توسعه بدهیم.مسیحیت دینی نبود که تا اینجا حتی با وجود تبلیغی که برایش شده بود چندان محبوبیتی به دست آورده باشد. مردم امپراتوری، ادیان سنتی و شرقی خودشان را بیشتر با روحیاتشان منطبق می‌دیدند، برای همین موج اول اشتیاقشان که گذشت، دیگر خیلی اقبالی از مسیحیت نشد. اما اصلاً یادتان هست ژاپنی‌ها چرا به مسیحیت روی خوش نشان داده بودند؟ برای اینکه بتوانند از امتیاز ارتباط و رفت‌وآمد با غربی‌ها استفاده کنند. حالا ژاپن، شوگان‌سالاری ژاپن دیگر این را نمی‌خواست؛ اصلاً ارتباط با غرب را لازم نمی‌دید. پس چه ‌کار می‌توانست بکند؟ بله، فقط لازم بود مسیحیت را جمع کند. این کار در دو مرحله انجام شد. بار اول در سال 1614م.، ‌عدۀ زیادی از مبلغ‌های مسیحی را از کشور اخراج کردند و از ورود مبلغ‌های دیگر هم جلوگیری کردند.مسیحی‌ها که نمی‌‌دانستند پشت این اتفاق‌ها چه دارد می‌گذرد، شروع کردند به اعتراض که پس آزادی دینی چه می‌شود و ما مبلغ‌هایمان را می‌خواهیم و از این حرف‌ها. اما شوگان‌ تصمیمش را گرفته بود. گفت: «هر کس حرفی داره بیاد بیرون»، بعد که یک عده جمع شدند، یک بشکن زد که حالا نیروهای ضدشورشش بیایند بیرون. گفت: «حرفی دارین با این‌ها بزنین. راستی این رو هم بهتون بگم، تا الان ورود مبلغ‌ها ممنوع بود، از امروز کلاً مسیحیت ممنوعه. برین خونه‌هاتون که حال‌ و حوصلۀ سروکله زدن با شماها رو ندارم». و همین. باز هم گفت‌وگو جواب داد، به ضرب تفنگ. جمعیت 300 هزار نفری مسیحیان ژاپن رفتند خانه‌شان، در را بستند، و مسیحیت از آن ‌به ‌بعد شد یک دین زیرزمینی. باور غالب عصر توکوگاوا شاخه‌ای از آیین کنفوسیوسی بود، یک باور خیلی محافظه‌کار و عقلانی که اصلی‌ترین تأکیدش روی مفاهیمی مثل وفاداری و وظیفه‌شناسی و از این جور چیزها بود. خب چی بهتر از این آیین سربه‌راه و سربه‌زیرساز برای امپراتوری‌ای که از مردمش چیزی جز اطاعت و همکاری نمی‌خواست؟ژاپن انگار که می‌خواست از شر ویروس‌های غربی حفظ شود، تصمیم گرفته بود خودش را قرنطینه کند و این ماجراهایی که با مسیحیت و مبلغ‌هایشان پیش آمد، تازه شروع ماجرا بود. شوگان‌سالاری برای اینکه همۀ درزها را خوب بپوشاند تا یک ‌وقت از بیرون سوز نیاید، هر شکل از تجارت با ملت‌های غربی را ممنوع کرد؛ این‌طوری که نه چیزی بیاید، نه کسی برود.این قرنطینه‌ای که ازش حرف می‌زنیم قانونی است که در سال 1636 م. به اسم قانون انزوا نوشته شد و تصمیم جدی ژاپن بود تا کاملاً از تمام کشورهای غربی کنده بشود، تا بتوانند خودشان را، اعتمادبه‌نفسشان را پیدا کنند. بازرگان‌های پرتغالی و هلندی از ژاپن اخراج شدند و به دایمیوها هم دستور داده شد اگر کشتیِ غربی‌ای در تیررستان دیدید، درنگ نکنید، بزنید. این دستورات به‌جز یکی دوتا استثنای کوچک، کاملاً انجام شد و ژاپن برای بیشتر از 200 سال، یعنی تا اواسط قرن 19، هیچ ارتباطی با جهان غرب نداشت.ژاپنی‌ها سعی کردند عوض ارتباط با غرب، رابطه‌شان با کشور‌های همسایه‌ یعنی کره و چین را که بعد از دیوانه‌بازی‌های هیدیوشی، که داستانش را گفتیم، خصمانه شده بود به مصالحه بکشاند. می‌خواست نظم سیاسی سنتی شرق آسیا را به مرکزیت چین دوباره زنده کند.خب، مسیحی‌ها را که بیرون کردند، درهای مملکت را هم بستند. حالا وقتش بود که آستین‌ها را بالا بزنند و پروژه‌های بزرگشان را شروع کنند. ظرف یک مدت نه‌چندان طولانی، پروژه‌های عام‌المنفعۀ عمومی در سرتاسر کشور پیاده شد. ارزش زمین بالا رفت، بازار رونق گرفت، مردم به تکاپو افتادند. قلعۀ ادو را همان‌جایی ساختند که کاخ شاهی ادو بعدها ساخته شد. شوگان‌سالاری که دیگر دایمیوها مثل موم در دستش بودند، حالا اینجا هم برای کمک به پیشبرد پروژه‌هایش ازشان کار می‌کشید و بابت مشارکت در عمران مملکت ازشان پول هم می‌گرفت. شاید برایتان عجیب باشد، ولی با همین سیاست بستۀ حکومتی چرخ اقتصاد ژاپن شروع کرد به چرخیدن و تمام مردم هم خواسته یا خواسته، به رغبت یا بالاجبار، در ایجاد رونق ژاپن سهیم شدند. به پایان قرن 17 میلادی که رسیدیم، شهر ادو، فقط شهر ادو، با بیشتر از یک میلیون نفر جمعیت، تبدیل شده بود به یکی از شهرهای پرجمعیت جهان. اگر بخواهیم مقایسه کنیم، آن موقع لندن حدود 600 هزار نفر جمعیت داشت، پاریس 500 هزار نفر، نیویورک هم حدود 5000 نفر. و البته این را هم بگویم که پایتخت ایران عصر صفوی‌، اصفهان هم در آن دوره، هم‌اندازۀ ادو حدود یک میلیون نفر جمعیت داشت.این جمعیت زیاد حاصل سیاستی بود که نه فقط برای لایۀ بیرونی جامعه، که برای همه ‌چیز و تمام زوایای زندگی آدم تعیین تکلیف می‌کرد؛ از طبقه‌های اجتماعی بگیر تا نوع خوراک و پوشاک، ظاهر خانه و زندگی و حتی ـ روم به‌دیوار ـ شکل نشستن سر توالت.ساختار اجتماعی ژاپن همچنان بر اساس شینوکوشو (shi-no-ko-sho)، همان تقسیم‌بندی چهارگانه‌ای بود که در اپیزود پیش ازش حرف زدیم: کار هر کس شأن و رتبۀ اجتماعی‌‌اش را مشخص می‌کرد. در بالاترین طبقه، جنگجوها یا سامورایی‌ها بودند که به دایمیوها وفادار بودند و حقوقشان را هم از همان‌ها می‌گرفتند. یک طبقه پایین‌تر، کشاورزها بودند که به‌خاطر نقش مهمشان در آماده کردن خوراک مردم، احترام زیادی داشتند. سومین رتبه جایگاه صنعتگران و هنرمندان بود که وضع زندگی‌شان مستقیماً به طبقه‌های دیگۀ جامعه بستگی داشت و طفلک‌ها مثل همین الان تقی‌به‌توقی می‌خورد، کوچک‌ترین بحرانی پیش می‌آمد، اولین چیزی که تعطیل می‌شد، کسب‌وکار آن‌ها بود که ضروری و حیاتی به نظر نمی‌رسید. بازرگان‌ها و تجار هم در آخرین رتبه بودند، چون عملاً هیچ چیز تولید نمی‌کردند و صرفاً واردکننده، صادرکننده یا دلال بودند. شما دلال‌های الان را نگاه نکنید.رفتن از یک رتبه به رتبۀ دیگر عملاً ممنوع و غیرممکن بود و هرکسی باید، موظف بود به بالادستی خودش احترام بگذارد. این قاعده‌ای بود که تا اینجا نسبتاً رعایت شده بود؛ اما حالا انزوای‌ اقتصادی ژاپن، دولتی‌تر شدن صادرات و واردات، بعضی معادلات را به ‌هم ریخته بود و شکل توزیع ثروت را عوض کرده بود. دورۀ صلح بود و همین صلح، با خودش فراوانی آورده بود. طبقۀ نظامی کاری برای انجام دادن نداشت، اما عوضش تجارت در سرتاسر کشور و با کشورهای همسایه، وضع مالی خیلی‌ها را دگرگون کرده بود. دیگر زیاد پیش می‌آمد سامورایی‌هایی را ببینیم که لب مرز خط فقر زندگی می‌کردند، درحالی‌که بعضی بازرگان‌ها که قرار بود در پایین‌ترین طبقۀ اجتماعی باشند، چنان ترقی کرده بودند که بیا و ببین.کلاً انگار انزوا به ژاپن ساخته بود. به‌جز بازرگانی، ژاپنی‌ها در کشاورزی و مشاغل مرتبط به آن هم در این سال‌ها رشد چشمگیری کرده بودند. برنج، نیشکر، توت، تنباکو، پنبه، نیل، روغن کنجد. این‌ها جزو تولیدات ژاپن در عصر توکوگاوا بودند. و همین تجارت و رشد صنایع، چهرۀ شهرهای ژاپن را به‌سرعت تغییر داد. اخلاق‌های اجتماعی جدیدی در کیوتو، اوساکا و ادو (توکیو) به وجود آمد که بیشتر از آن‌که شکل سنتی و اشراف‌سالاری داشته باشد، در خدمت مردم، بازرگان‌ها و قشر ثروتمند نوظهور ژاپن بود.انزوا به ژاپن ساخته بود. به‌جز بازرگانی، ژاپنی‌ها در کشاورزی و مشاغل مرتبط به آن هم در این سال‌ها رشد چشمگیری کرده بودند. مسیر برای رشد سریع هنر و فرهنگ هم باز شد. در یک دورۀ 16 ساله، به اسم عصر طلایی گنروکو، چشمۀ هنر ژاپنی شروع به جوشش کرد. تئاترهای سنتی کابوکی با آن رنگ‌پردازی‌ها و رقص و آواز خاص خودشان، نمایش‌های عروسکی بون‌راکو، چاپ روی چوب، ادبیات داستانی، هایکو نویسی، و گیشاهایی که شغل‌شان سرگرم کردن و همراهی آدم‌های مرفه بود، همه و همه در همین دوران طلایی اوج گرفتند.مسیر برای رشد سریع هنر و فرهنگ هم باز شد. در یک دورۀ 16 ساله که به اسم عصر طلایی گنروکو (Genroku) شناخته می‌شود، چشمۀ هنر ژاپنی ـ هنری که از هیچ‌ منبع خارجی الهام نگرفته بود ـ شروع به جوشش کرد. تئاترهای سنتی کابوکی با آن رنگ‌پردازی‌ها و رقص و آواز خاص خودشان، نمایش‌های عروسکی بون‌راکو (Bunraku)، چاپ روی چوب، ادبیات داستانی، شعرهای سه‌خطی و 17 هجاییِ معروف به هایکو، و گیشاهایی (geisha) که شغل‌شان سرگرم کردن و همراهی آدم‌های مرفه بود، همه و همه در همین دوران طلایی اوج گرفتند و حالا دیگر هنرمند، مخاطب پول‌داری داشت که مشتری کارهاش بود و مشوق بلندپروازی‌هایش.سامورایی‌ها درویش می‌شوندبازرگانی زندگی‌ بعضی‌ها را متحول کرد و فرهنگ و هنر هم عزت و احترام به‌دست آوردند. این وسط، چوب دوسرسوخته سامورایی‌های فلک‌زده بودند که هم ارج ‌و قربشان را پیش مردم از دست داده بودند، هم چون کسی امنیت امپراتوری را تهدید نمی‌کرد، جیره و مواجبشان قطع شده بود و مثل یک چاقوی کندِ دسته‌شکسته، افتاده بودند گوشۀ انبار امپراتوری.مانده بودند چه ‌کار کنند. چه می‌تواند دوباره نونوارشان کند و برشان گردانَد به بازی. تلاش‌هایی کردند که توجیه کنند چرا این روزها در حاشیه‌اند. آن روزها اگر از کنار محفل‌‌های سامورایی‌ رد می‌شدید، احتمالاً کلمۀ بوشیدو به گوشتان می‌خورد. بوشیدو (bushido) یعنی راه‌ورسم جنگ‌جویان. حرف حسابش چیست؟ سامورایی‌ها پیش خودشان گفته بودند ما که در این اوضاع احتمالاً دیگر از نظر مالی به جایی نمی‌رسیم، لااقل بگذار به همه این‌طور بگوییم که این زندگی درویشی، این پوستین تن‌ کردن و بی‌توجهی به مال دنیا اصلاً خواستۀ خودمان است، مرام و مسلک ماست برای اینکه ما الگوی اخلاقی جامعه‌ایم. سامورایی‌ها که حالا از کل هیبتشان فقط یک اسم و یک سری خاطره باقی مانده بود، قانون بوشیدو را ساختند تا به مردم یادآوری کنند این طبقۀ 6 درصدی از جامعۀ ژاپن، هنوز زنده ‌است و مردم هم باید آن‌ها را روی سرشان بگذارند.کمی بیشتر از قانون بوشیدو بگوییم. ستون‌های بوشیدو، تلفیقی بود از اصول و مبانی شینتو (Shinto)، بودیسم و آیین کنفوسیوسی که هشت ‌تا ویژگی اساسی داشت:1. وفاداری نسبت به کسانی که رتبۀ بالاتری داشتند.2. اصل حق‌شناسی، اینکه یک جنگجوی سامورایی باید نسبت به وطن و امپراتور حق‌شناس و قدردان باشد.3. رشادت، یک جنگاور اصیل، در راه وطن و خدمت به امپراتوری از جانش هم دریغ نمی‌کند.4. عدالت در انجام وظایف5. اصل صداقت، یک انسان دلاور هیچ‌وقت و حتی از ترس اذیت و شکنجه هم دروغ نمی‌گوید.6. اصل ادب، در هر شرایطی حتی در برابر دشمن.7. متانت، آدم باید موقع هیجانات روحی، سنگینی و وقارش را حفظ کند.8. و بالاخره شرافت، یک سامورایی دلاور باید شرافتمندانه بجنگد تا پیروز شود، اما به ‌وقتش هم حاضر باشد خودش را بکشد.ویژگی هشتم، شرافت یکی از مهم‌ترین اصول بوشیدو بود. اینکه جنگاورها و دلاورها همیشه باید سعی کنند شرافتمندانه زندگی کنند و در مبارزه برای پیروزی بجنگند، اما اگر شکست خوردند، پیش از آنکه شرافتشان لکه‌دار شود، خودکشی کنند. برای همین بود که سامورایی‌ها معمولاً دو تا شمشیر با خودشان داشتند، یکی بلند برای جنگیدن و کشتن، و یک خنجر کوچک‌تر برای خودکشی موقع شکست و ننگ. به این خودکشیِ با رضایت‌خاطر در مواقع شکست‌ها یا احساس خفت و ذلت، اصطلاحاً هاراکیری یا سپوکو (Seppuku) می‌گفتند و برای خودش آدابی داشته. وقتش که می‌رسیده، سامورایی‌ نیایشش را به‌ جا می‌آورده، متمرکز می‌نشسته و خنجرش را با آرامش ـ چشمتان را ببندید ـ در شکمش فرو می‌کرده و از بالا به پایین می‌کشیده. این هاراکیری چنان در فرهنگ و سنت ژاپنی تأثیر گذاشته که طی قرن‌ها افراد خیلی زیادی با این روش از ادامۀ زندگی دست کشیده‌اند و حتی می‌شود گفت این اقدام به‌ شکل‌های دیگری در تاریخ معاصر ژاپن هم تکرار می‌شده.یکی از مشهورترین داستان‌های هاراکیری‌های ژاپن ماجرایی است مشهور به «47 رونین» (47 Ronin) که در سال 1703 م. اتفاق افتاده. این‌طور می‌گویند که یکی از دایمیوهای شریف ژاپن، سر اختلاف با یک دایمیوی دیگر هاراکیری می‌کند و سامورایی‌هایش را بدون ارباب می‌گذارد. سامورایی‌های وفادار که نمی‌توانستند مرگ اربابشان را تحمل کنند، دو سال دندان رو جگر می‌گذارند تا بتوانند به ‌وقتش انتقام خون به‌ناحق‌ریختۀ اربابشان را از آن یکی دایمیو بگیرند. و بالاخره وقتی به خواسته‌شان می‌رسند و طرف را می‌کشند، هر 47 تایشان با هم در آرامش هاراکیری می‌کنند و اسمشان را در تاریخ ژاپن ماندگار می‌کنند.اوضاع و حال‌ و روز مردم در دورۀ انزوابرویم یک ‌قدری هم از زندگی مردم در دورۀ توکوگاوا بدانیم. شاید با چیزهایی که تا الان گفتیم، به این نتیجه رسیده باشید که خب اگر انزوا این‌قدر خوب است، که پس زنده باد قرنطینه! من و شما هم معنی منزوی بودن از جهان را خوب می‌‌دانیم، هم وسط قرنطینه‌ایم؛ اما برای اینکه بدانیم وقتی از انزوای ژاپن حرف می‌زنیم چه ابعاد دیگری می‌تواند داشته باشد، بگذارید کمی بیشتر از شرایط اجتماعی بگوییم.وضعیت اقتصادی خوب این دوران باعث نشده بود مردم یادشان برود چقدر در تصمیم‌گیری برای آینده‌شان انتخاب‌های کمی دارند. در سرزمینی که ارتباطش با همۀ دنیا قطع بود، آن‌ها مجبور بودند یکی از نقش‌هایی که دولت برایشان در نظر گرفته بود را قبول کنند و گزینۀ دیگری نداشتند. شوگان‌سالاری هم دقیقاً همین را می‌خواست، که مردم هر چه صدقه‌سری دولت بهشان می‌رسد را باید سرمه کنند بگذارند رو چشمشان و جیکشان هم در نیاید. انزوا محدودیت نیست، مصونیت است. پس اگر کسی خدای نکرده هوس می‌کرد از این بهشت اجباری بیرون برود، ‌باید جوری جریمه می‌شد که دیگر نه‌ خودش و نه هفت ‌نسل بعدش از این فکرها به سرشان نزند. یک رفتار ناشایست، یک نافرمانی مختصر می‌توانست شما را تبدیل به محارب با امپراتوری، مفسد فی‌الارض یا هر عنوان دیگری بکند که سزای تلخی انتظارش را می‌کشید. حرف‌شنوی و قدرشناسی چیزهایی بود که دولت توقع داشت شهروندهای ژاپن در مقابلش داشته باشند. و جالب است که داشتند. نمی‌‌دانم، شاید انتظار داشتیم یک روز مردم از این وضع خسته شوند و بگویند ما رفاه بی ‌آزادی نمی‌خواهیم، انزوا نمی‌خواهیم. اما واقعیتش این است که نگفتند. بیشتر از 200 سال زندگی در انزوا چیز دیگری به مردم ژاپن یاد داده بود. چیزی که به یک بخش جدایی‌ناپذیر از فرهنگ این مردم تبدیل شد و شاید بشود در دو تا گزاره خلاصه‌اش کرد: اول اینکه تبعیت از حاکمیت یک وظیفه ‌است؛ و دوم اینکه همه موظف‌اند کار درست را انجام بدهند: محافظه‌کاری. این دستاورد دو قرن زندگی در عصر توکوگاوا بود که البته تا حد زیادی هم تحت تأثیر فلسفۀ نئوکنفوسیسوسی بود که راه سعادت را در تثبیت وضعیت موجود و سکوت در برابر هر رویداد ناخواسته‌ای می‌‌دانست.شوگان‌سالاری توکوگاوا در این گوی شیشه‌ای که ساخته بود، نه دشمنی داشت، نه به رقیبی عرصۀ حضور می‌داد. تنهای تنها کیفیش را می‌کرد. و این شرایط شاید می‌توانست تا ابد ادامه پیدا کند، اگر دنیا هم کاری به کار ژاپن نداشت. اواسط قرن 18 خشک‌سالی و خرابی آب‌وهوا، اولین ضربه‌ها را به این ساختار دویست‌ساله زد. انگار خدای باد، کامیکازه، هم حوصله‌اش از این وضعیت سررفته بود و می‌خواست بگوید: «بابا مردم یک کاری بکنین، یه هیجانی، چیزی...». و هیجان در راه بود. اوضاع کشاورزی به‌ هم ریخت و این بالاخره پراکنده صدای ‌عده‌ای از مردم را در آورد. اولش خیلی زیاد نبود، اما کم‌کم مردم صدای هم را شنیدند و از گوشه‌وکنار ژاپن صداها به هم گره خورد. انگار به آخرهای یک خواب زمستانی نزدیک شده بودیم. شوگان‌سالاری دستور داد سامورایی‌ها بروند اعتراضات را کنترل کنند. ولی دقیقاً به کی دستور داد؟ سامورایی‌ها؟ مگر چیزی هم از سامورایی‌ها باقی مانده بود در این مدت؟ مگر روزهایی که سامورایی‌ها دست‌وپا می‌زدند که «آقا ما داریم از بین می‌ریم»، کسی اهمیتی هم داده بود؟ شوگان‌ سرش در برف بود و ندیده بود چطور کشورش خالی شده از نیروهای نظامی. شوگان آن‌قدر با جهان اطرافش بیگانه شده بود که حتی درست نفهمیده بود در دنیای غرب ابرقدرت جدیدی ظهور کرده، قدرتی که اسمش غرب است، ولی یه‌جورهایی شرقش است. آمریکا.مهمانان غربیاوایل قرن 19 میلادی سر و کلۀ یک تعداد کشتی آمریکایی در آب‌های ژاپن پیدا شد. دیده بودیم که هیچ غربی‌ای جرئت نمی‌کرد کشتی‌اش را در سواحل ژاپن متوقف کند، حتی اگر کشتی‌اش خراب شده بود. اما این‌‌دفعه قدرت‌های غربی به دلگرمی آمریکا ـ که دنبال گسترش نفوذ و منافعش در سرتاسر اقیانوس آرام بود ـ این سال‌ها زیاد در منطقه گشت‌وگذار می‌کردند. در سال 1853 م. دریاسالار آمریکایی، متیو پری (Matthew C. Perry)، با یک گروه کشتی جنگی سمت خلیج ادو (Edo)، در شرق ژاپن آفتابی شد. با ناوگان نظامی‌ مجهزی که با خودش آورده بود، یک مانوری داد و بعد خیلی محترمانه گفت: «ما اومدیم باهاتون وارد تجارت و رابطه بشیم».سلاح‌هایی که ژاپنی‌ها جلوی چشمشان می‌دیدند، همان‌قدری برایشان جدید بود که وقتی اولین بار سلاح‌های گرم پرتغالی‌ها را دیده بودند.ناوگان دریایی آمریکا، شهر ادو را نشانه گرفته بود. خب حالا نظرتان چیست؟ سران توکوگاوا یک نگاه به هم کردند، یک نگاه به ساحلشان که پر شده بود از کشتی‌های آمریکایی، دوباره یک نگاه به هم که چه کنیم؟ گفتند: «بله، خیلی خوش اومدین». ناخدا پِری گفت: «حالا شد!» سریع صدا زد یک کاتب و چند تا ورق کاغذ آوردند که بعداً کسی دبه نکند. بنویس. چی بنویسم؟ بنویس عهدنامه را. تعهدات ژاپن: «بندرهای ژاپن به‌ روی کشتی‌های آمریکایی باز می‌شود؛ امنیتشان تضمین می‌شود؛ اگر کشتی‌ای در این حوالی بشکند یا آسیبی ببیند، ژاپن موظف است بهش کمک کند. آمریکایی‌ها هم اجازه دارند یک کنسول دائمی در ژاپن داشته باشند که حافظ منافعشان باشد». نوشتی؟ بله. خب حالا بنویس تعهدات آمریکا را: «ما سر لولۀ توپ‌هایمان را از شهر ادو بر می‌داریم و بمبارانش نمی‌کنیم». تمام. چی؟ بله، همین که گفتم. کاری که آمریکا با ژاپن کرد مثل این بود که یک غریبه‌ای از راه برسد بگوید اگر می‌خواهی زندگی‌ات را به آتش نکشم، باید نصف اموالت را بدهی به من، همین الان هم باید برویم دفترخانه رسمی‌اش کنیم که بعداً زیرش نزنی.بازی خیلی سریع‌تر از آنکه اعتراض‌های جسته‌گریختۀ مردم نتیجه‌ای بدهد، عوض شد. پیمان دوستی ژاپن و آمریکا که در مارس 1854 امضا شد، به‌یک‌باره هرچیزی را که شوگان‌سالاری توکوگاوا برای 200 سال حفظ کرده بود، به آب داد و درهای ژاپن را به روی هر کسی که تا حالا بسته بود باز کرد. چهار سال بعد از پیمان اول، عهدنامۀ یک‌طرفۀ دیگری به اسم پیمان هریس (Harris) بسته شد که طی آن ژاپن‌ موظف به باز کردن چند تا بندر دیگرش هم به روی آمریکا شد.ورود امریکا همان و دنبالش کشورهای دیگر غربی که از راه رسیدند همان. روسیه، فرانسه، بریتانیای کبیر و هلند هم راه افتادند با عهدنامه یا بدون عهدنامه‌ آمدند ژاپن تا هر کسی سهم خودش را از این سفرۀ پر برکت بردارد. ژاپن شده بود مثل کسی که می‌خواست عید امسال مهمان خانه‌اش راه ندهد، ولی حالا که در را بالاجبار روی یک نفر وا می‌کند، مهمان در را با پاشنه‌اش نگه می‌دارد که بقیۀ فامیل هم بیایند داخل. خون‌ خونش را می‌خورد ولی برای اینکه اوضاع از این بدتر نشود، مجبور بود لبخند بزند و تعارف کند که بفرمایید بفرمایید، خوش آمدید.ورود کشتی‌های ناخدا پریِ آمریکایی، اتفاقات زنجیره‌واری را در ژاپنِ آن روز رقم زد که درنهایت با سرنگونی شوگان‌سالاری توکوگاوا و برگشتن قدرت به امپراتور به پایان رسید. اما هنوز مانده تا برسیم به آن نقطه. برخورد دوباره با غرب و بخصوص آمریکا، ژاپن را با این حقیقت سخت روبه‌رو کرد که در این مدت انگار خواب خرگوشی بوده و از قدرت‌های بزرگ جهان بدجوری عقب مانده. ژاپن باید با صنعتی شدن و مدرنیزه ‌شدن همراه می‌شد. فهمیده بود که چین در همسایگی‌شان، سر ماجرای جنگشان با بریتانیا و نبرد تریاک به چه سرنوشتی دچار شده و نمی‌خواست همان بلا سر خودشان هم بیاید. توکوگاوا فهمیده بود که باید یک تعادلی در روابطش با جهان به ‌وجود بیاورد. می‌خواست جبران کند این 200 سال را، اما دیگر دیر شده بود.احساسات ضددولتی مردم به بیشترین حد ممکن رسیده بود. شاکی بودند که چرا شوگان‌سالاری که نه می‌تواند جواب نیازهای ما را بدهد، نه می‌تواند استقلال ژاپن را حفظ کند هنوز باید سرکار باشد؟ چیزی که آتش ژاپنی‌ها را تندتر می‌کرد، این بود که می‌دیدند قدرت‌های غربی مثل زالو افتاده‌اند به جان ژاپن و دارند خونش را می‌مکند. نه برابری و تعامل حالی‌شان می‌شود و نه کرامت انسانی و احترام. انگار تمام چیزهایی که سال‌ها ژاپنی‌ها تمرین کرده بودند تا بهش برسند، پیش این مهمانان خارجی بی‌معنی بود.ژاپنی‌ها دیگر نه به حکومتشان امید داشتند، نه به هیچ نیرویی از خارج که بیاید و نجاتشان بدهد. غیر از همدیگر هیچ‌کسی را نداشتند، بنابراین دست همدیگر را محکم گرفتند و هم‌صدا شدند: «اخراج اجنبی‌، تکریم امپراتور»، «اخراج اجنبی‌، تکریم امپراتور». خواسته‌شان را فریاد می‌زدند: «ما می‌خوایم قدرت برگرده به امپراتور و غربی‌ها گم شن برگردن کشورشون». جریان راه افتاده بود، بخصوص بین نظامی‌های قبیله‌های جنوبی چوشو (Choshu) و ساتسوما (Satsuma) که اعتراضات را رهبری می‌کردند. مردمِ جان‌به‌لب‌رسیده به رهبری این دو قبیله صدای اعتراضشان را به گوش دولت رساندند، دستانشان را گره کرده بودند که هیچ گلوله‌ای نتواند سینه‌شان را بشکافد. ولی این ‌بار انگار کسی نبود که بخواهد مردم را سرکوب کند. شوگان‌سالاری توکوگاوا خودش هم دیگر رغبتی به ادامۀ کار نداشت. وقتی نیروهای دو قبیلۀ چوشو و ساتسوما با هم متحد شدند و حالا همه خواستۀ مشترکشان را فریاد می‌زدند، توکوگاوا بدون مقاومت چندانی، دستانش را بالا گرفت و حکومت را تحویل داد.با به پایان رسیدن فصل طولانی شوگان‌سالاری توکوگاوا و عصر ادو، قدرت یک بار دیگر با هدف بزرگ‌داشت مقام شخص اول مملکت، به دستان امپراتور 14‌ساله‌ای به نام میجی (Meiji) افتاد. شهر ادو، دربار امپراتوری شد و بعد از اینکه بالاخره تبدیل به پایتخت رسمی ژاپن شد، اسمش به توکیو، یعنی پایتخت شرقی، تغییر کرد. به دورۀ اصلاحات میجی خوش آمدید.اصلاحات میجی و ژاپن سلطنتیامپراتور موتسوهیتو (Mutsuhito) مشهور به میجی در سال 1868 م. به پشتیبانی نظامی‌ها و مردم استان‌های مختلف ژاپن، توانست خودش را امپراتورِ ترمیم‌شدۀ ژاپن بنامد و بدون زحمت و دردسر، فصل جدیدی از تاریخ ژاپن، یعنی ژاپن سلطنتی (Imperial Japan) را از سال ۱۸۶۸ آغاز کند و تا ۱۹۱۲ م. ادامه دهد. امپراتور در ازای این سهولت نسبی برگشتن قدرت به دستانش، یک مسئولیت خطیر داشت و آن تزریق روحیۀ ملی‌گرایی به مردم ژاپن بود. یکپارچگی ملت ژاپن بعد از طوفان‌هایی که پشت سر گذاشته بودند، کم‌رنگ شده بود، و حالا وقتش بود که دولت‌مردان جدید، دوباره از ژاپن قلمرویی بسازند که همۀ مردم، بدون استثنا و بدون توجه به اینکه کجای سلسله‌مراتب اجتماعی هستند، خودشان را برای حفظ و سربلندی‌اش مسئول بدانند.امپراتور جوان هنوز خام و بی‌تجربه بود و از طرفی ظرف یک مدت خیلی کم، یکهو از یک مقام کاملاً تشریفاتیِ درحاشیه رسیده بود به رأس هرم قدرت، و جدا از آن خوب می‌‌دانست اگر پشتیبانی و دلگرمی بزرگان دو طایفۀ ساتسوما و چوشو نبود، محال بود الان اینجا چنین موقعیتی داشته باشد. برای همین خودخواسته و از سر قدردانی، وظایف روزمرۀ حاکمیت را به گروهی از بزرگان این دوتا طایفه سپرد که بهشان گِنرو (genro) می‌گفتند، به‌معنی دولت‌مرد بزرگ. گنروها عالی‌ترین مقام‌های غیررسمی ژاپن را در اختیار گرفتند و یک‌جورهایی از پشت پرده سیاست‌ها و تصمیم‌‌گیری‌های دوران میجی را هدایت می‌کردند و مشاورهای امین امپراتور بودند.یکی از اولین اقداماتی که دولت جدید انجام داد، تدوین یک سوگندنامۀ پنج‌ماده‌ای (Charter Oath) بود که تبدیل به اولین قانون اساسی مدرن کشور شد. عمده تلاش‌ها برای آماده کردن این سوگندنامه را آقای ایتو هیروبومی (Ito Hirobumi) انجام داد که اولین نفر از همان مشاوران امپراتور یا گنروها بود. بگذارید اول نگاهی بیندازیم به این 5 بند مترقی قانون اساسی، بعد ببینیم دیگر چه تغییراتی در این دوره هست که اسمش را گذاشتیم عصر اصلاحات.امپراتور موتسوهیتو (Mutsuhito) مشهور به میجی در سال 1868 توانست خودش را امپراتورِ ترمیم‌شدۀ ژاپن بنامد و فصل جدیدی از تاریخ ژاپن، یعنی ژاپن سلطنتی (Imperial Japan) را آغاز کند. یکی از اولین اقدامات او، تدوین یک سوگندنامۀ پنج‌ماده‌ای (Charter Oath) بود که تبدیل به اولین قانون اساسی مدرن کشور شد. این 5 بند قانون، کل سیاست‌های بستۀ قبلی را شست و گذاشت کنار.اولین بند قانون اساسی دربارۀ «مجلس شورایی» بود که باید به‌طور گسترده در دستور کار قرار بگیرد و از این ‌به ‌بعد دربارۀ تمام مسائل و امور کشور، مشورت و تصمیم‌گیری کند.دومین بند، روی مشارکت مسئولانۀ تمام طبقات جامعه در اجرای امور ایالتی تأکید داشت. بالا و پایین، فقیر و غنی، هر مشکلی با هم دارند سر جای خودش، وقتی حرف از ادارۀ مملکت می‌شود، باید اختلافات را بگذارند کنار، کاری را انجام بدهند که درست است.بند سوم می‌گفت مردم باید اجازه داشته باشند بدون هیچ تبعیضی نسبت به دیگران و حتی نسبت به مقامات سیاسی و نظامی ژاپن، به خواسته‌ها و اهدافشان برسند. این قانون مستقیماً آمده بود تا خبر از پایان عصر طبقاتی و سلسله‌مراتبی شینوکوشو بدهد.چهارمین بند این سوگندنامه می‌گفت سنت‌ها و آداب و رسوم اشتباه گذشته، هر چقدر هم ریشه‌دار و قدیمی باشند باید دور ریخته بشوند و دربارۀ همه‌چیز بر اساس قوانین عادلانۀ طبیعی تصمیم‌گیری بشود.و پنجمین بند هم که تأکیدش روی آموزش بود، می‌‌گفت دانش، هرجای دنیا که باشد، باید دنبالش رفت تا با تقویت دانسته‌هایمان، پایه و اساس حکومت را محکم کنیم. یعنی دیگر از این ‌به‌ بعد هیچ مانعی برای سفرهای خارجی و وارد کردن علم و فناوری از غرب نباید وجود داشته باشد.همین 5 بند قانون، کل سیاست‌های بستۀ قبلی را شست و گذاشت کنار. همان گروهی که با شعار «اخراج اجنبی‌ها و تکریم امپراتور» علیه شوگان‌سالاری توکوگاوا قیام کرده بودند، حالا و با این قانون اساسی نشان دادند که خیلی زود متوجه شده‌اند کشور باید از انزوای بین‌المللی خارج شود و ارتباط با غرب، رمز بقای حکومت است.ژاپن فهمیده بود اگر می‌خواهد در بازی بزرگان جا نماند، دیگر وقتی برای هدر دادن ندارد. به‌سرعت پارلمانی راه انداختند که اعضایش را مردم انتخاب می‌کردند تا آن‌ها امور قانون‌گذاری کشور را انجام بدهند و بخش اجرایی هم افتاد به ‌دست نخست‌وزیر و کابینه‌ای که توسط امپراتور منصوب می‌شد. خود امپراتور هم با حفظ احترام و درکِ شرایط زمانه، تبدیل به یک مقام عالی‌رتبه ولی تقریباً غیراجرایی شد.حجم تغییراتی که ژاپن در دوران اصلاحات میجی کرده نگفتنی است؛ آن‌قدر که همه ‌چیز به‌سرعت، دقیق و هدفمند پیش می‌رفت. ساختار نظامی را بر اساس ارتش فرانسه بازطراحی کردند، نیروی دریایی‌، ناوگان بریتانیا را الگوی خودش قرار داد. تعداد زیادی از مشاوران کارکشتۀ غربی را آوردند تا در امور مختلفی مثل کشاوری، پزشکی، مهندسی، و آموزش ازشان شیوۀ اصولی و پیشرفتۀ کارها را یاد بگیرند. معدن‌کاری، تولید فولاد، کشتی‌سازی، ریسندگی پنبه، منسوجات، ابریشم و ... . همۀ این‌ها در طول دورۀ میجی با سرعت نور رشد کرد. ژاپن تشنۀ یاد گرفتن بود؛ انگار می‌خواست تمام عقب‌ماندگی‌هایش نه فقط در دوران انزوا که در طول تاریخ را جبران کند. تولید ذغال‌سنگ که در سال 1874 م. یک چیزی حدود 210 هزار تن در سال بود، در عرض 10 سال رسید به 4 میلیون تن، و این رشد چنان ادامه پیدا کرد که اواخر جنگ اول جهانی به حدود 30 میلیون تن رسیده بود. نقش مهم و کلیدی‌ زن‌ها در کارخانه‌های ابریشم‌بافی و نساجی، از آن‌ها نیروی کاری ساخته بود که ساعت‌های طولانی پابه‌پای مردها کار می‌کردند. هر شغل جدیدی با تشویق و حمایت دولت روبه‌رو می‌شد. اگر جایی می‌دیدند یک ساختار سنتی دارد جلوی پیشرفت ژاپن را می‌گیرد، از بین می‌بردندش و چیز دیگری جایگزینش می‌کردند. یکی از این ساختارها، دایمیوها بودند که مجبور شدند زمین‌های زیر دستشان را در ازای فرمانداری یا یک سری امتیاز دیگر به دولت واگذار کنند تا دولت بتواند زمین‌ها را در اختیار مردم قرار بدهد.سیستم طبقات چهارگانه متلاشی شد و مردم حالا دیگر آزاد بودند که شغل و محل زندگی‌شان را خودشان انتخاب کنند. سامورایی‌ها، کشاورزها، صنعتگران و بازرگان‌ها، همه مثل هم یک اسم گرفتند: هیمین (heimin)، یعنی آدم عادی (commoner). این اسم شامل کسانی هم می‌شد که در دورۀ شینوکوشو آن‌قدر از نظر شأن و مقام اجتماعی پایین بودند که در 4 طبقۀ معمول جامعه جایی نداشتند، همان کسانی که بهشان به‌اصطلاح هینین (hinin) یعنی غیرآدم می‌گفتند و شغل‌هایی مثل کفن و دفن مرده‌ها داشتند، آن‌ها الان دیگر جزو مردم عادی به حساب می‌آمدند.هر آنچه عوض‌کردنی بود، در ژاپن داشت عوض می‌شد و این تغییرات سامورایی‌های بی‌ابهت را هم بی‌نصیب نگذاشت. تمام بودجۀ دفاعی کشور به ارتش جدیدش اختصاص پیدا کرده بود و کم‌کم نیروی نظامی ژاپن از سامورایی‌ها خالی شد. سامورایی‌ها چند باری جلوی این تغییرات مقاومت کردند، اما خب باید قبول می‌کردند تاریخ مصرفشان گذشته و هر بار فقط دارند بیشتر تحقیر می‌شوند. اما میخ نهایی به تابوت سامورایی‌ها را قانون نظام وظیفه‌ای زد که در 1873 م. تصویب شد و تنها امتیازِ باقی‌ماندۀ سامورایی‌ها، یعنی اجازۀ حمل و نگهداری سلاح، را هم از انحصارشان در آورد. و دیگر سامورایی چه معنی داشت؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟بگذریم. حالا که ژاپن قصد کرده بود ارتباطش با غرب را توسعه بدهد و درهای کشور را به ‌روی بقیه باز کند، باید سخت‌گیری‌های ایدئولوژیکش را هم کنار می‌گذاشت و به ادیان دیگر، به‌خصوص مسیحیت، اجازۀ تبلیغ می‌داد. حواسشان بود که دیگر اشتباهات قبل را تکرار نکنند و مراقب بودند ملی‌گرایی و عشق به سرزمین مادری بین مردم و به‌خصوص نسل‌های جدید کم‌رنگ نشود. از تریبون‌های دولتی مردم را تشویق به کار و تلاش بیشتر می‌کردند و این‌طور می‌گفتن که ما یک خانواده‌ایم، خانوادۀ بزرگ ژاپن و باید به تمام مردم جهان نشان بدهیم چه کارهایی ازمان بر می‌آید.ژاپن می‌‌دانست نمی‌تواند تا ابد به مشاوران و کارشناسان خارجی تکیه کند. جوان‌هایی که حالا سکان‌دار هدایت ژاپن بودند، با شعار «کشور ثروتمند، ارتش قدرتمند»، بهترین راه را در این دیدند که نیروهای داخلی‌شان را برای مسئولیت‌های بزرگ تربیت کنند. برنامه‌ریزی کردند تا یک سری از دولتمردان و دانشجویان نخبه فرستاده بشوند به غرب تا آنجا درس بخوانند، مهارت کسب کنند و بعد برگردند و دانششان را به دیگران منتقل کنند.درها را باز می‌کنی، هم می‌گذاری بروند، هم می‌گذاری بیایند، هم کاری می‌کنی که مردم افتخار کنند به اینکه اهل کدام کشورند. این است راهش.سیستم آموزش‌وپرورش ژاپن به تبعیت از فرانسه و آلمان تغییر کرد و تحصیل اجباری شد. مردم هم با دولت همراهی می‌کردند و سوادآموزی را جدی می‌گرفتند، تا آنجا که به حوالی قرن جدید، یعنی سدۀ بیستم که رسیدیم، نسبت مردم باسواد در ژاپن از همۀ کشورهای غربی بیشتر بود.هنوز در دوران امپراتور میجی هستیم. ژاپن خیلی خوش‌شانس بود که قدرت‌های غربی حواسشان به لقمه‌های چرب‌ونرم‌تری مثل چین بود و برای اشغال یا استعمارش آن‌چنان انگیزه‌ای نداشتند. در این مدت توانست قشنگ سرِ فرصت بشیند از رو دست غربی‌ها یاد بگیرد که چطور در این همهمۀ صنعتی شدن می‌شود سرزمین‌های دیگر را به خدمت گرفت. ژاپن انگار پیشِ رویش یک دوراهی می‌دید، مثل اینکه باید بین استعمار کردن و استعمار شدن یکی را انتخاب می‌کرد، و ژاپن انتخابش را کرد.کشتی‌سازی در این سال‌ها یکی از چیزهایی بود که ژاپنی‌ها خیلی جدی پیَش را گرفته بودند و حالا یکی از بزرگ‌ترین کشورهای تولیدکنندۀ کشتی در دنیا بودند. بخش نظامی‌ را هم که قبل‌تر گفتیم چه بهایی بهش دادند. ژاپن می‌توانست با همان روشی که چند دهه پیشش، ناخدا پری آمریکایی، زهرش را بهشان چشانده بود، به همسایه‌هایش فشار بیاورد. متیو پری با کشتی‌های جنگی آمادۀ شلیک آمده بود تا ساحل ژاپن و عملاً چارۀ دیگری جز قبول خواسته‌اش برای ژاپنی‌ها باقی نگذاشته بود. حالا ژاپن هم تصمیم گرفته بود این دیپلماسی کشتی جنگی (gunboat diplomacy) را سر کره امتحان کند. کره‌ای‌ها که پیش از این هم خاطرۀ بدی از بلندپرواز‌های ژاپنی‌ها داشتند، این‌دفعه هم قربانی قدرت‌طلبی‌شان شدند و بعد از اینکه تحت فشار نظامی قرار گرفتند، مجبور به تسلیم و امضای قراردادی شدند تا این‌دفعه ژاپن نقش آمریکا را بازی کند و کره را تبدیل کند به مستعمرۀ خودش.پیمانی که در سال 1876 م. بین کره و ژاپن امضا شد، فصل جدیدی بود بر جاه‌طلبی‌های امپراتوری ژاپن در قامت یک قدرت جهانی.کشتی‌سازی پس از انزوا، در سال‌های ارتباط با غرب، یکی از چیزهایی بود که ژاپنی‌ها خیلی جدی پیَش را گرفته بودند و حالا یکی از بزرگ‌ترین کشورهای تولیدکنندۀ کشتی در دنیا بودند، و ژاپن تصمیم گرفته بود این دیپلماسی کشتی جنگی (gunboat diplomacy) را سر کره امتحان کند. کره‌ای‌ها مجبور به تسلیم و امضای قراردادی شدند که کره را تبدیل کرد به مستعمرۀ ژاپن.بعد از پیمان کره و ژاپن، دیگر ژاپن خودش را در هر مسئله‌ای که به کره مربوط بود، صاحب‌نظر می‌‌دانست و در هر موضوعی دخالت می‌کرد. استعمارگری بهش مزه کرده بود انگار. یکی‌ دو بار هم به بهانۀ اینکه چینی‌ها با کره رفت‌وآمد دارند، دعوا را برد سمت چین. چین هم که در دورۀ امپراتوری چینگ (Qing) حال ‌و اوضاع مناسبی نداشت، هر بار در این دعواها جلوی ژاپن کم می‌آورد و شکست می‌خورد. تایوان، شبه‌جزیرۀ لیائودونگ (Liaodong) و چند جای دیگر به ‌همراه یک سری امتیاز اقتصادی و سیاسی، چیزهایی بود که ژاپن توانست در آخرین سال‌های قرن 19 میلادی ( در سال 1894) از امپراتوری چین بکَند و به ‌نفع خودش مصادره کند.جنگ‌های روسیه و ژاپنژاپن وارد میدانی شده بود که قبل از آن بازیکنان قدری را به خودش دیده بود. بازی استعمار قواعد خودش را داشت و این چیزی بود که ژاپنی‌ها هنوز درش کم‌تجربه‌ بودند. اروپا و آمریکا وقتی ژاپنی‌ها درحال خراشیدنِ کره و بعد اذیت کردن چین بودند، خیلی کاری به کارش نداشتند و گذاشتند گردوخاکش را بکند، ولی روسیه، یکی دیگر از قدرت‌های جهان نظر دیگری داشت.در سال 1904 روسیه به رهبری آخرین تزارش، نیکلای دوم (Nicholas II)، صاحب یکی از بزرگ‌ترین قلمروهای جهان بود. روسیه داشت سرزمین‌هایش را از شرق و غرب گسترش می‌داد و اسمش را به هر نقطه‌ای که می‌توانست، ضمیمه می‌کرد. آن‌ سال‌ها روسیه، دنبال این بود که یک بندر آب گرم به قلمروش اضافه کند. وضعیت اقلیمی‌ روسیه طوری بود که همیشه زمستان‌ها، بندرهایش در برف و یخ فرو می‌رفت و نمی‌شد ازش استفاده کرد، بنابراین دنبال بندری بود که بتواند چهار فصل سال روش حساب کند. خلاصه داشت می‌گشت ببیند کجا می‌تواند یک پایگاه برای ناوگانش بسازد که چشمش افتاد به شبه‌جزیره‌های کره و لیائودونگ که در اختیار کی بودند؟ ژاپن. دردسرتان ندهم، اولش خواستند مثل دو تا استعمارگر متمدن با هم مذاکره کنند، دیدند نمی‌شود، یه‌کم دندان‌هایشان را به هم نشان دادند، رجز خواندند، تا اینکه روسیه گفت: «با ما راه نیاین، حملۀ نظامی می‌کنیم».ژاپن دوباره تهدید نظامی شده بود. هنوز خاطرۀ تلخ کشتی‌های آمریکایی و عواقب خفت‌بارش از ذهنشان پاک نشده بود که این‌دفعه روسیه بود که اولتیماتوم نظامی داده بود. این چیزی نبود که ژاپنی‌ها دوست داشته باشند، آن هم حالا که سری در سرها در آورده بودند و غرورشان از همیشه بیشتر بود. روس‌ها اشتباه کرده بودند. هنوز صدای تهدیدشان در آب‌ها گم نشده بود که ژاپنی‌ها به ناوگان روس در بندر استراتژیک پورت‌آرتورِ (Port Arthur) چین حمله کردند. آتش جنگی شعله‌ور شد که دو سال بین ژاپن و روسیه در جریان بود و بیشتر از 150 هزار کشته رو دست دو طرف گذاشت. ناوگان روسیه در هم کوبیده شد و نبرد، با پیروزی ژاپن و امضای معاهدۀ پورتسموث (Portsmouth) به پایان رسید. آمریکا نقش واسط و میانجی در این صلح را داشت. تئودور روزولت (Theodore Roosevelt)، رئیس‌جمهور آمریکا، مدتی بعد به‌ خاطر تلاشش در به نتیجه رساندن مذاکرات، برندۀ جایزۀ صلح نوبل شد. بعضی از مورخ‌ها جنگ روسیه و ژاپن را مقدمه‌ای می‌دانند بر جنگ‌های عالم‌گیری که در سال‌های بعدش جهان را به خاک و خون کشید و آن را جنگ جهانی صفرم می‌نامند.ژاپنی‌ها به ناوگان روس در بندر استراتژیک پورت‌آرتورِ (Port Arthur) چین حمله کردند. آتش جنگی شعله‌ور شد که دو سال بین ژاپن و روسیه در جریان بود و بیشتر از 150 هزار کشته رو دست دو طرف گذاشت. ناوگان روسیه در هم کوبیده شد و نبرد، با پیروزی ژاپن و امضای معاهدۀ پورتسموث (Portsmouth) به پایان رسید. بعضی از مورخ‌ها جنگ روسیه و ژاپن را مقدمه‌ای می‌دانند بر جنگ‌های عالم‌گیری که در سال‌های بعدش جهان را به خاک و خون کشید و آن را جنگ جهانی صفرم می‌نامند.این اولین باری بود که در تاریخ جهان مدرن، یک کشور آسیایی، یک قدرت غربی را شکست می‌داد و این برای اروپا و آمریکایی که تا اینجای کار چشمانشان را به روی شیطنت‌های ژاپن بسته بودند، خبر خوبی نبود. دو تا پیروزی نظامی پشت سر هم، یکی به چین و یکی به روسیه. این‌ها به ژاپنی‌ها خودباوریِ این را می‌داد که علاوه بر پیشرفت‌های سریعشان در اقتصاد، خودشان را در زمینه‌های دیگری مثل شرایط سیاسی و صنعتی هم هم‌پایه و هم‌طراز قدرت‌های غربی بدانند.به سال 1912 و زمان مرگ امپراتور میجی که رسیدیم، ژاپن بدون شک یکی از قدرت‌های برتر جهان شده بود و هیچ شباهتی با دوران پیش از آن نداشت. اعتبار سیاسی زیادی به دست آورده بود و اتحادشان با دنیای غرب، باعث لغو پیمان‌های نابرابری شد که در گذشته مجبور به امضا شده بودند.خب. داریم به سال‌های سیاه جنگ‌های جهانی نزدیک می‌شویم و هر چه جلوتر می‌رویم اتفاقات پیچیده‌تر و تلخ‌تر می‌شوند، ولی حالا که رسیدیم به آخر این سه اپیزود، بگذارید داستانمان را یک‌جورهایی «هپی‌اند» تمام کنیم. همکاری‌های ژاپن و غرب باعث شده بود ژاپن در شورای جامعۀ ملل صاحب کرسی بشود. بعد از تجربه‌های بسیار و دیدنِ بالا و پایین‌ روزگار، ژاپن حالا می‌توانست صدایش را به ‌گوش جهان برساند. وقتش بود تا بغضی که از زمان امضای اولین پیمان ظالمانه در گلویشان مانده بود را فریاد بزند: «جهان به برابری احتیاج دارد». چند سال بعد و به هنگام تدوین قرارداد صلح ورسای که رسماً به جنگ جهانی اول خاتمه می‌داد، ژاپن پیشنهاد کرد تا این عبارت‌ها به متن قرارداد اضافه شود: «تساوی ملت‌ها اصلی اساسی در جامعۀ ملل است. تمامی امضاکنندگان این قرارداد، موافقت می‌کنند تا هرچه ‌سریع‌تر نسبت به همۀ اعضا و اتباع خارجی، رفتاری برابر و عادلانه اتخاذ کنند و از هیچ نظر تبعیضی در میان نباشد؛ چه از نظر قانون، چه از نظر نژاد یا ملیت آن‌ها».پیشنهاد ژاپن را چند تا از قدرت‌های بزرگ جهان مثل امریکا رد کردند.به هنگام تدوین قرارداد صلح ورسای که رسماً به جنگ جهانی اول خاتمه می‌داد، ژاپن پیشنهاد کرد تا این عبارت‌ها به متن قرارداد اضافه شود: «تساوی ملت‌ها اصلی اساسی در جامعۀ ملل است. تمامی امضاکنندگان این قرارداد، موافقت می‌کنند تا هرچه ‌سریع‌تر نسبت به همۀ اعضا و اتباع خارجی، رفتاری برابر و عادلانه اتخاذ کنند و از هیچ نظر تبعیضی در میان نباشد؛ چه از نظر قانون، چه از نظر نژاد یا ملیت آن‌ها». اما پیشنهاد ژاپن را چند تا از قدرت‌های بزرگ جهان مثل امریکا رد کردند.این آخرین بخش از داستان پرماجرای ژاپن بود. اگر از خودمان بپرسیم چقدر این تاریخی که حالا از ژاپن می‌‌دانیم با تصوراتی که از قبل نسبت به این کشور داشتیم، همخوانی داشت جوابمان چیست؟ چقدرش فرق داشت؟ و حالا سؤال اصلی‌ام اینجاست: ژاپن چه‌جوری توانسته خودش را به جهان معرفی کند؟ چه چیزی از خودش در خاطر دیگران ثبت کرده؟ژاپن سرزمین بااصالت و سردوگرم‌چشیده‌ای است که امروز در جایگاه یکی از احترام‌برانگیزترین کشورهای جهان در معادلات دنیا نقش دارد. اما مایی که حالا از گذشته و روزهایی که سپری کرده، کمی خبر داریم، می‌‌دانیم که این تصویر، چیزی نبوده که از قبل و همیشه در ژاپن وجود داشته باشد. چرا این اتفاق افتاده؟ شاید اگر این سؤال را از خودشان بپرسید، جواب بدهند به‌خاطر اینکه هیچ‌وقت امیدشان را از دست ندادند، به نظم و احترام به دیگران پایبندند و همیشه تلاش می‌کنند کارِ درست را انجام بدهند.https://castbox.fm/vd/245158735</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 17:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارده: ژاپن (بخش دوم: عصر جنگجویان)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-dpvyaoaiuelg</link>
                <description>همه‌چیز از چند قطره آب شروع شد که از نوک نیزۀ ایزاناگی (Izanagi) و ایزانامی (Izanami). در دریا ریخت و جزیره‌هایی را به‌ وجود آورد، به اسم ژاپن. از حدود 200 هزار سال پیش گفتیم. از اولین آدم‌هایی که ردپایشان را در این سرزمین می‌بینیم، ولی چیز زیادی ازشان نمی‌دانیم. چرا؟ به همین دلیل ساده که ژاپن ته دنیا حساب می‌شده و از همه‌جا دور بوده، برای همین هم نوآوری‌های بشر همیشه دیر به آنجا می‌رسیده. الان را نگاه نکنید! از این گفتیم که حدود 13 هزار سال پیش سروکلۀ اولین فرهنگی که در ژاپن می‌شناسیم پیدا می‌شود؛ اسمش را هم گذاشتیم فرهنگ جومون. یواش‌یواش کشاورزی و تولید غلات وارد این سرزمین‌ها می‌شود و قبیله‌های کوچک و بزرگی به وجود می‌آیند که سروشکل زندگی‌ مردم را تغییر می‌دهند. ژاپن خیلی آرام و بی‌عجله، زیر همان لایۀ ابهام به حرکتش ادامه می‌دهد؛ تا اینکه می‌رسیم به قرن یِکم میلادی و ما بالاخره اولین متن مکتوب دربارۀ ژاپنی‌ها را در یک سند چینی پیدا می‌کنیم و حالا دیگر می‌توانیم کمی مستندتر از اوضاعشان حرف بزنیم. فهمیدیم در این دوره، ژاپن اصلاً اون‌طوری که ما فکر می‌کردیم، یکپارچه نبوده و از مرزکشی‌هایی خبردار شدیم که بهمان نشان می‌داد نه‌تنها روابط حسنه‌ای نداشتند با هم، بلکه آمادۀ زدوخورد هم بوده‌اند. نشان به آن نشان که از حدود 100 پادشاهی‌ای که در این دوره داشتند با هم می‌جنگیدند، حدود یک قرن بعدش، چیزی باقی نمی‌ماند جز یک ملکۀ بزرگ به اسم بانو هیمیکو (Himiko) و قلمرویی که اسمش را گذاشته بود یاماتو (Yamato/ Yamatai).از این خبردار شدیم که ژاپن با مرگ هیمیکو وارد عصر 450 ساله‌ای می‌شود که اسمش را از روی مقبره‌های تپه‌شکل هیمیکو و بسیاری از بزرگان ژاپن برداشته بودند، یعنی عصر کوفون (kofun). به اینجا که رسیدیم، از کره‌ای‌ها گفتیم، از نقش واسطشان بین ژاپن و امپراتوری چین، و از اینکه آن‌ها بودند که خط چینی و آیین بودیسم را وارد سرزمین ژاپن کردند. این را هم فهمیدیم که دربار ژاپن، یک الگوی تمام‌وکمال به اسم چین داشت که سعی می‌کرد قدم‌به‌قدم ازش تقلید کند.جلوتر رفتیم و متوجه شدیم که دوروبر خاندان سلطنتی ژاپن، سروکلۀ خانواده‌هایی پیدا شد که امپراتور را در حد یک مقام تزئینی پایین کشیدند و خودشان ادارۀ کشور را به دست گرفتند.زمانه می‌گذرد، قرن 8 میلادی می‌آید و دوتا کتاب نوشته می‌شوند به نام‌های کوجیکی (Kojiki) و نیهون شوکی (Nihon Shoki) که یک‌جورهایی اولین کتاب‌های تاریخ و آداب و رسوم‌ ژاپن‌اند. همان سال‌ها پایتخت از یاماتو به شهر نوساز نارا (Nara) منتقل می‌شود، اما یادمان هست که بخت با نارا یار نبود و کمتر از صد سال بعد، به‌خاطر قدرتی که بودیسم به دست آورده بود و خطری که قدرت مرکزی را تهدید می‌کرد، تصمیم گرفتند پایتخت را دوباره جابه‌جا کنند و ببرند به شهر هیان (Heian). هیان یا کیوتوی امروزی.ژاپن عصر هیان، ژاپن متفاوتی بود؛ در آن هنر و ادبیات منحصربه‌فرد ژاپنی‌ها را دیدیم و دنیای فانتزی‌ای که آن‌قدر دربار را شیفتۀ خودش می‌کند که خاندان فوجیوارا (Fujiwara) از فرصت استفاده می‌کند و خودش را تبدیل به تصمیم‌گیرندۀ اصلی سیاست‌های ژاپن می‌کند. همین ماجراها پای نظامی‌هایی را به ادارۀ مملکت باز می‌کند که همه‌مان آن‌ها را به اسم سامورایی‌ها می‌شناسیم.و بالاخره اپیزود پیش را این‌جوری تمام کردیم که در قرن 12 م. و بعد از ضعیف شدن خاندان فوجیوارا، از وسط دعواها، خاندان سامورایی میناموتو (Minamoto) بیرون آمد که بعد از شکست دادن رقبا، کنترل شهر هیان را به دست گرفت و این‌جوری عصر کلاسیک ژاپن به انتهایش رسید. حالا می‌خواهیم برویم سراغ دومین بخش از تاریخ ژاپن: عصر جنگجویان.عصر جنگجویانعصر کاماکورادر قسمت پیش با آقایی به اسم یوریتومو (Yoritomo) آشنا شدیم. یوریتومو بزرگ خاندان میناموتو بود که حالا قدرت دستش افتاده بود و بعد از شکست خاندان تایرا، تبدیل شده بود به قدرتمندترین آدم ژاپن. یک چیزی را داخل پرانتز بگویم: در زبان ژاپنی، وقتی می‌خواهند اسم و فامیل یک نفر را بگویند، روششان این است که اول فامیل را می‌گویند بعد اسم را. بنابراین وقتی ما اینجا می‌گوییم میناموتو یوریتومو، یا حتی درست‌ترش: میناموتو نو یوریتومو؛ یعنی یوریتومو از خاندان میناموتو. این را یادمان باشد. پرانتز را هم ببندیم. القصه با ظهور یوریتومو عصر جدیدی در تاریخ ژاپن شروع می‌شود به اسم عصر جنگجویان.یوریتومو آن‌قدر زرنگ بود که چشمش دنبال امپراتوری نباشد. البته فکر نکنید منظورم این است که آدم کم‌توقع و قانعی بوده‌ها. نه، هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نمی‌گیرد. یوریتومو هم وقتی به امپراتوری می‌گوید نه، حتماً چشمش به لقمۀ چرب‌ونرم‌تری است. او به‌درستی فهمیده بود که امپراتور بیشتر از اینکه صاحب قدرت باشد یک مقام تشریفاتیاست و تصمیم‌گیری‌های اصلی جای دیگری گرفته می‌شود. برای همین در سال 1192 م. از امپراتور خواست یا شاید حتی امپراتور را وادار کرد تا او را به‌عنوان شوگان ژاپن (generalissimo)تعیین کند. شوگان به معنی سردار، بالاترین مقام نظامی ژاپن بود که البته پیش ‌از این هم به یک سری از دیکتاتورهای نظامی اطلاق شده بود. پس اصطلاح شوگان در کل چیز تازه‌ای نبود؛ اما این اقدام یوریتومو پیامدهایی به دنبال داشت که جدید بود: با شوگان ‌شدن خودخواستۀ یوریتومو، اقتدار امپراتور از چیزی که بود هم کمتر شد. حالا ما امپراتوری داشتیم که عملاً دست‌نشاندۀ شوگان بود و نه برعکس، و این‌جوری اختیار همه‌چیز ژاپن به دست شوگان افتاد. یوریتومو توانست شوگان را از یک فردِ واحد تبدیل کند به یک طبقه، یک گروه. یک طبقۀ نظامی‌ـ‌ اجتماعی که برای امپراتور تره هم خرد نمی‌کرد و حرف‌شنوی کی بود؟ شخص شوگان.یوریتومو دنبال امپراتوری نبود. او به‌درستی فهمیده بود که امپراتور بیشتر از اینکه صاحب قدرت باشد یک مقام تشریفاتی است و تصمیم‌گیری‌های اصلی جای دیگری گرفته می‌شود. برای همین در سال 1192 م. از امپراتور خواست یا شاید حتی امپراتور را وادار کرد تا او را به‌عنوان شوگان ژاپن تعیین کند. شوگان به معنی سردار، بالاترین مقام نظامی ژاپن بود.کار بعدی‌ یوریتومو این بود که برای اینکه یک وقت اعتراض و مخالفت طرف‌دارهای امپراتور دامنش را نگیرد، پا شد خودش و همۀ دم دستگاهش را منتقل کرد به شهر زادگاهش کاماکورا (Kamakura) تا از آنجا بدون مزاحم روی همه ‌چیز کنترل داشته باشد.توجه کردید که یوریتومو پایتخت را عوض نکرد؟ پایتخت همچنان کیوتو یا همان هیان بود، اما مرکز اصلی قدرت ژاپن از کیوتو رفت به کاماکورا، در شرق ژاپن. اسم عصر کاماکورا (1192 تا 1333م.) هم از همین‌جا می‌آید. حالا یوریتومو با خیال راحت، با دست باز می‌توانست آن ایده‌ای که در کله‌اش بود را پیاده کند، ایده‌ای که ریشه بدواند در لایه‌های مختلف جامعه در ژاپن. پدیده‌ای که در شهر کاماکورا به دست یوریتومو خلق شد، ساختار نظامی و پیچیده‌ای بود به اسم باکوفو (bakufu). باکوفو به معنی «خیمۀ نظامی شوگان». به واژۀ باکوفو در انگلیسی «Shogunate» می‌گویند، در فارسی هم «شوگان‌سالاری» ترجمه‌اش کرده‌اند که به نظرم ترجمۀ خوبی‌اند. پس یوریتومو بعد از اینکه با نیروی نظامی‌اش از کیوتو بیرون آمد، یک نهاد سیاسی ـ نظامی قدرتمند راه انداخت به اسم باکوفو یا شوگان‌سالاری که بتواند از شهر کاماکورا به تمام ژاپن تسلط داشته باشد. ناگفته پیداست که این ماجراها خبر از شروع دوران استبداد شوگان‌ها می‌داد، دورۀ طولانی‌ای که حدود 700 سال ادامه پیدا کرد و ژاپن تا اواسط قرن 19 میلادی مثل یک دولت نظامی اداره می‌شد.شاید اصلی‌ترین تغییری که در دورۀ یوریتومو و نسل‌های بعدش به‌ وجود آمد، این بود که حکومت ‌شکل فئودالی‌تری به خودش گرفت. یعنی طبقۀ ارباب و رعیت تمایز بیشتری از هم پیدا کردند و هرکسی در جایگاه و رتبۀ خودش جاگیرتر شد. طرف‌دارهای وفادار شوگان، صاحب زمین‌های بزرگ می‌شدند. اصلاحات اقتصادی هم در درجۀ اول به نفع نزدیکان به حاکم انجام می‌شد.نقش خانواده در این‌ مدل زندگی پررنگ‌تر است؛ مقام پدر، احترام گذاشتن به بزرگ‌تر، اطاعت بچه‌ها از آن‌ها. همین اهمیت سلسله‌مراتب خانوادگی چیزی است که از دورۀ کاماکورا تا امروز در فرهنگ ژاپنی به یادگار مانده. فیلم‌ها و سریال‌هایی که تا الان دیدیم را به خاطر بیارید. یادتان است چه ادبی داشتند جلوی بزرگ‌ترها؟ ... اما همۀ این‌ها، فقط وقتی صادق بود که صحبت از قدرت سیاسی نباشد. وگرنه همین خانوادۀ گل و بلبل، می‌توانستند تیغ تو روی هم‌ بکشند، به هیچ چیز دیگری هم فکر نکنند.خود یوریتومو یک نمونه‌اش است. چند سال که از شوگانی‌اش گذشت، شروع کرد به ترور کردن هر کسی از فک و فامیل که فکر می‌کرد سودای به قدرت رسیدن دارد. یکی‌یکی‌شان را کشت تا دوروبرش از خانواده خالی شد. او حتی برادر ناتنی‌اش یوشیتسونه (Yoshitsune) را هم از سر راه برداشت، برادری که در ادبیات افسانه‌ای ژاپن تبدیل شد به قهرمان. این‌ها را نگفتم که برسیم به یوشیتسونۀ مرحوم‌ها. نه، مقصود من از گفتن این مطلب این نکته ‌است که حواسمان باشد وقتی می‌بینیم قدرتمندترین چهرۀ نظامی‌ مملکت، برادرش را می‌کشد و آن برادر هم تبدیل می‌شود به قهرمان ملت، می‌توانیم بفهمیم که یوریتومو لااقل در این سال‌ها، چقدر پیش مردم ژاپن منفور بوده. یوریتومو، کسی که شوگان‌سالاری را برای ژاپن به وجود آورد، آن‌قدر دستش به خون آلوده شد، آن‌قدر کشت و کشت تا اینکه یک روزی در سال 1199م. از روی اسب افتاد. واقعاً از روی اسب افتاد، اما کسی نفهمید چرا و چطور. چیزی که زمین تحویل گرفت، جنازۀ شوگان ژاپن بود.بعد از مرگ یوریتومو، بیوه‌اش ماساکو (Masako) نگذاشت شوگان‌سالاری فرو بریزد؛ خیلی چابک و سریع، پیش از آنکه اختلافاتِ درونی بخواهد دامن اردوگاه کاماکورا را بگیرد، شوگان‌ها را سروسامان داد. سر قبر شوهرش، ماساکو قسم خورد که نمی‌گذارد کاری که شروع شده، نصفه‌کاره بماند؛ البته توضیح هم نداد می‌خواهد چه ‌کار بکند. ماساکو برداشت خیلی دقیق و با برنامه، اقوام خودش، یعنی خاندان هوجو (Hojo)، را جایگزین فامیل شوهرش، یعنی میناموتو، کرد و این‌جوری شوگان‌سالاری خودشان را راه انداخت. قدرت از دستان خاندان میناموتو خارج شد و به خاندان هوجو رسید. این را هم می‌دانیم که یوریتومو لااقل در سال‌های آخر عمرش هیچ آبرو و اعتباری پیش مردم نداشت، اما احترام و جذبه‌ای که ماساکو به شوگان‌ها داد، عملاً می‌شود گفت طبقۀ شوگان‌ها را دوباره زنده کرد. ماساکو مشهور شد به راهبۀ شوگان‌ها (nun shogun) و تا همین امروز هم یکی از قدرتمندترین زنان تاریخ ژاپن به حساب می‌آید. بعد از ماساکو، خاندان هوجو تا سال 1330 م. در کاماکورا باقی ماندند و از آنجا ژاپن را مدیریت می‌کردند.خب، رسیدیم به اواسط قرن 13 میلادی. در قرن 13 جهان غافل‌گیرِ پدیده‌ای جدید می‌شود، پدیده‌ای که شرق تا غرب عالم را تحت تأثیر قرار می‌دهد و سرنوشت خیلی از سرزمین‌های بزرگ جهان را زیرورو می‌کند. حتماً می‌دانید داریم از چه کسانی حرف می‌زنیم؛ از مغول‌های صحرانشین که هنوز هم خیلی‌ها از توانایی کاری که کردند، انگشت به دهن باقی مانده‌اند.مغول‌ها در لشکرکشی‌هایشان به شرق، دو بار تلاش کردند به ژاپن حمله کنند. یک دفعه در 1274 م. و دفعۀ بعد در 1281م. در این دوران مغول‌ها به فرماندهی قوبلای خان در اوج قدرت بودند و مثل آب خوردن داشتند همه‌جا را زیر یوغ قدرتشان می‌کشیدند. در اپیزود دوازده، از کاری که مغول‌ها در چین کردند و تأسیس سلسلۀ یوآن حرف زدیم. هیچ‌کس حریفشان نمی‌شد. سال 1274م.، کره در غرب ژاپن هم تسلیم شده بود و قوبلای به امپراتوری ژاپن پیک فرستاد که «ما دم مرزهاتونیم؛ خیلی وقتمون رو نگیرین که کار زیاد داریم». ایستاده بودند منتظر که فرستاده‌شان با جواب نامه برگردد و بروند بی‌ جنگ و خون‌ریزی ژاپن را هم به قلمروشان ضمیمه کنند. صبر کردند، باز صبر کردند، خبری نشد. وقتی دیدند ژاپنی‌ها با زبان خوش سرزمینشان را تقدیم نمی‌کنند، اولین حمله را ترتیب دادند. در نوامبر 1274م.، 900 تا کشتی با 40 هزار نیروی نظامی مغول، به ساحل کیوشو، در جنوب ژاپن رسیدند. چهل هزار جنگجوی سپاه مغول. خیلی‌ از این سربازانی که امروز داشتند برای مغول‌ها می‌جنگیدند، سربازان کره‌ای‌ای بودند که بعد از تصرف سرزمینشان، چاره‌ای نداشتند جز اینکه گوش‌به‌فرمان فرماندۀ مغول‌ها باشند.مغول‌ها در لشکرکشی‌هایشان به شرق، دو بار تلاش کردند به ژاپن حمله کنند. یک دفعه در 1274 م. و دفعۀ بعد در 1281م. اما در هر دو بار در دریا گرفتار طوفان می‌شوند و نمی‌توانند بر ژاپن نیز پیروز شوند.حالا مغول‌ها این ناوگان بزرگ نیروهایشان را در ساحل ژاپن پیاده کرده بودند و قصد داشتند به‌سرعت از جنوب به‌سمت مرکز ژاپن پیشروی کنند. ظاهراً اوایل کار، همه‌ چیز طبق برنامۀ مغول‌ها پیش می‌رود. ارتش ژاپن با وجود مقاومتی که از همان لحظۀ اول حمله نشان می‌دهد، توان ایستادگی جلوی این سیل بزرگ را ندارد. مغول‌ها همان‌جوری که اراده کرده بودند، داشتند جلوی اسم ژاپن هم در لیست فتوحاتشان یک تیک بزرگ می‌زدند؛ اما یک‌دفعه برنامه عوض می‌شود. به دلایلی که چندان هم مشخص نیست، دستور می‌رسد که سپاه مغول برگردد به کشتی‌ها. معلوم نیست می‌خواستند تجدید قوا کنند، چیزی یادشان رفته بوده بیاورند، از چیزی ترسیده بودند یا چی. به‌ هر علت، مطابق دستور، تقریباً تمام نیروی نظامی مغول‌ها دوباره سوار کشتی‌ می‌شوند و حالا وقت این بود که طوفان وحشتناکی شروع بشود و هرچه مغول‌ها رشته بودند را پنبه کند. دریا متلاطم می‌شود؛ موج روی موج، بادهای وحشتناک. یک‌سوم ناوگان دریایی‌ مغول در این طوفان از بین می‌رود و همین باعث می‌شود باقی هم برگردند به پایگاهشان در کره. حملۀ اول به خیر می‌گذرد و ژاپنی‌ها از غارت و تاراج مغول‌ها جان سالم به در می‌برند. هفت سال بعد، مغول‌ها حملۀ جدیدی طراحی می‌کنند که این‌دفعه از پایگاهشان در چین هدایت می‌شد. گفته می‌شود که شخص قوبلای خان، امپراتور مغولی چین، این‌دفعه پشت هجوم مغول‌ها به ژاپن بوده. قوبلای خان دستور ساختن یک ناوگان عظیم از 4400 رزم‌ناو (کشتی جنگی) را می‌دهد که می‌توانسته 140 هزار نیروی نظامی را با خودش به ژاپن ببرد.مغول‌ها این بار هم درست همان‌جا، در جنوب‌غرب ژاپن، به ساحل رسیدند؛ به این امید که این‌دفعه دیگر هیچ چیز نتواند مانع پیش‌رویشان شود. اما عجیب است که یک بار دیگر کم‌وبیش همان اتفاقات تکرار شد: بخشی از ارتش مغول در ژاپن پیاده شد و منتظر بودند تا بقیه هم برسند. ژاپنی‌ها شروع کردند تا پای جان جنگیدند و مقاومت کردند. و دوباره وضع هوا به نفع ژاپن بازی را تغییر داد. طوفانی شروع شد که این‌دفعه نصف ناوگان مغول‌ها را در دریا غرق کرد، ناوگانی که نوع طراحی‌شان برای شرایط جوی طوفانی خوب نبود و خیلی راحت غرق می‌شد. مغول‌ها فهمیدند انگار تقدیر ژاپن این نیست که به سرزمین‌هایشان اضافه بشود. بازمانده‌هایشان برگشتند چین و بعد از آن دیگر فکر اشغال ژاپن را از سر بیرون کردند.ژاپن دو بار توانسته بود از شر حملۀ سنگین مغول‌ها زنده بیرون بیاید، دو بار باد و طوفان به دادشان رسیده بود و جلوی مغول‌ها ازشان محافظت کرده بود. وقتی به این ماجراها فکر می‌کردند، وقتی مرور می‌کردند چه بلایی را از سر گذرانده‌اند و چه معجزه‌ای به دادشان رسیده، کم‌کم به دلشان افتاد، باورشان شد که قدرت‌های آسمانی انگار حواسشان به ژاپن هست و نمی‌گذارند اتفاقی برایش بیفتد. این شد که پای کلمه‌ای در دایرۀ لغاتشان باز شد که احتمالاً خیلی‌هایمان آن را شنیده‌ایم. کامیکازه (kamikaze) یا (شینپو shinpu) یعنی خدای باد، همان خدایی که سرزمین ژاپن را زیر بال‌های محافظ خودش نگه می‌دارد و بلا را ازش دور می‌کند. من گمان می‌کردم این اسم‌ها و اتفاقاتِ اساطیر ژاپن به خیلی عقب‌تر برمی‌گردد، ولی اینکه سابقه‌شان هم‌زمان با مغول‌هاست، واقعاً جالب است. و احتمالاً این را هم شنیده‌ایم که کامیکازه بعدها و در زمان جنگ جهانی دوم، لقب خلبان‌هایی از ارتش ژاپن شد که با حمله‌های انتحاری، هواپیمایشان را به کشتی‌ها و تشکیلات‌ منتفقین می‌زدند تا از ژاپن محافظت کنند. این اعتقاد وجود داشت که روح الهی، روح خدای باد، در این خلبان‌ها حلول کرده تا بتوانند این‌طور شجاعانه برای دفاع از سرزمینشان از جان بگذرند.ژاپن دو بار توانسته بود از شر حملۀ سنگین مغول‌ها زنده بیرون بیاید، دو بار باد و طوفان به دادشان رسیده بود. این شد که پای کلمه‌ای در دایرۀ لغاتشان باز شد که احتمالاً خیلی‌هایمان آن را شنیده‌ایم. کامیکازه (kamikaze) (شینپو shinpu) یعنی خدای باد، همان خدایی که سرزمین ژاپن را زیر بال‌های محافظ خودش نگه می‌دارد و بلا را ازش دور می‌کند.برگردیم به داستان خودمان. مغول‌ها دیگر برای گرفتن ژاپن تلاشی نکردند، اما همان دو تا حملۀ بی‌سرانجام، شوگان‌سالاری هوجو را خیلی ضعیف و آسیب‌پذیر کرده بود. خیلی از کسانی که در روزهای سخت نبرد با مغول‌ها به شوگان‌ وفادار بودند و پابه‌پایشان جنگیده بودند، حالا انتظار داشتند ازشان تقدیر بشود، توقع داشتند به وعده‌هایی که زمان جنگ بهشان داده بودند عمل بشود؛ اما دست حکومت خالی بود و نمی‌توانست جواب این انتظارات را بدهد. شهر کاماکورا زیر فشار زیادی قرار گرفت. مشکلات مالی و پشت کردن لردهای قدرتمند به شوگان‌‌ها، کم‌کم دولت را به لبۀ دره هل می‌داد.نفس شوگان‌سالاری هوجو به شماره افتاده بود. این‌بار نارضایتی از وضع موجود دیگر فقط محدود به مردم نبود که مثلاً بزنند 1500 نفر را بکشند تا حساب کار دست بقیه بیاید؛ این خودِ مدیران و مسئولان و نظامی‌های ژاپن بودند که از وضعیت شاکی بودند. این نارضایتی در دورۀ امپراتوری گودایگو (Go-Daigo) در سال 1333 میلادی به نتیجه نشست. قبلاً گفته بودیم، تا اینجا هم حتماً خودتان متوجه شده‌اید، که طی این صدوخرده‌ای سال، هیچ خبری از امپراتور نبود. در این مدت، امپراتور چیزی جز مقامی دکوری در کیوتو نبود و هر اتفاقی می‌افتاد، رسماً از در کاماکورا و به دست شوگان‌ها هدایت می‌شد؛ اما حالا با از رمق افتادن شوگان‌سالاری هوجو امپراتوری فرصت داشت دوباره خودی نشان بدهد.امپراتور گودایگو کسی بود که در زمانش ستارۀ اقبال دوباره چشمکی به امپراتوری زد. پیش از گودایگو، امپراتورها چند باری تلاش کرده بودند بلکه بتوانند یک‌جوری قدرت شوگان‌هایی که عملاً همه‌کارۀ ژاپن شده بودند را محدود کنند و دوباره اعتبار و آبرو را به کیوتو برگردانند؛ اما خب زورشان کافی نبود و سعیشان افاقه نکرده بود. اما این‌دفعه، امپراتور گودایگو توانسته بود از زیر فشار و نظارت سفت و سخت شوگان‌ها در برود و شروع کند به جمع‌آوری کمک برای سازمان‌دهی نیروهای ضدشوگانی، در غرب هونشو (Honshu). با وعده ‌و وعید و قول‌وقرار توانسته بود تعدادی متحد برای خودش دست‌وپا کند و ازشان قول گرفته بود این دفعه دیگر یک‌جوری ماشین امپراتوری را هل بدهند که موتورش دوباره روشن بشود.در میان این متحدهای دور و نزدیک، دو تا جنگ‌سالار بودند که گودایگو بیشتر از بقیه بهشان امید بسته بود. می‌دانست اگر حرکتشان جواب بدهد، احتمالاً یکی از همین دوتاست که کار را پیش می‌برد. اسم یکی از این دو تا فرمانده نیتا یوشیسادا (Nitta Yoshisada) بود که در قصۀ امروزمان نقشش آن‌قدرها هم مهم نیست، اما فرمانده دیگر که امروز باهاش کار داریم، اسمش آشیکاگا تاکائوجی (Ashikaga Takauji) است، آشیکاگا تاکائوجی که حالا دیگر می‌توانیم تشخیص بدهیم که اسمش تاکائوجی بوده از خاندان آشیکاگا.کمی بیشتر با این دوستمان آشنا شویم. همین الان گفتم آشیکاگا یکی از فرماندهانی بود که امپراتور گودایگو امیدوار بود بتواند شوگان کاماکورا را به‌ کمک‌ِ او به زیر بکشد و دوباره قدرت را به امپراتوری برگرداند. اما این، اینجای ماجراست. قضیه به همین سرراستی هم شروع نشده بود. پس بیایید کمی برویم عقب‌تر.حوالی سال‌ 1330 میلادی جنگ‌ها و درگیری‌های خونینی راه افتاده بود بین نیروهای حامی امپراتور و شوگان‌ها. یک‌جور جنگ داخلی که کشته‌های زیادی داد و این برای شوگان‌سالاری هوجو که زخمی و خسته از جنگ‌های قبلی بود، خیلی سخت بود. اردوگاه شوگان، سپاه قدرتمندی را به رهبری یکی از فرمانده‌های جوان و کاردرستشان اعزام کردند تا غائلۀ ادعای امپراتور را برای همیشه بخواباند. این فرماندۀ جوان شوگان کسی نبود جز آشیکاگا تاکائوجی!بله، تاکائوجی اولش فرمانده شوگان‌سالاری بود، و چقدر هم شوگان‌ بهش امید بسته بود که بتواند با خبر نابودی کامل امپراتوری برگردد به کاماکورا. اما تاکائوجی از ناخشنودی مردم نسبت به شوگان خبر داشت و می‌دانست که امپراتور گودایگو هم از آن طرف توانسته حمایت مردم را به دست بیاورد و ارتش خوبی دست‌وپا کند. همین‌طور که داشت با ارتشش به‌سمت کیوتو حرکت می‌کرد، وسط‌های راه ایستاد، کمی دل‌دل کرد، چیزهایی که در کله‌اش می‌گذشت را مرتب کرد، بعد به رفیقانش گفت: «بیاین باهاتون حرف دارم. ما به ‌فرض که تونستیم گودایگو و بقیۀ مدعی‌های امپراتوری رو بکشیم و برگردیم کاماکورا، چی می‌شیم آخرش؟ جز اینکه نهایتاً چند تا فرمانده کنار بقیۀ فرمانده‌ها؟! غیر از اینه که باید حرف‌شنوی شوگان باشیم و همون آش و همان کاسه؟ چرا نریم تو لشکر امپراتور و اون رو به قدرت نرسونیم؟! این‌جوری می‌تونیم شوگان رو شکست بدیم و خودمون بشیم شوگان جدید امپراتوری». بقیه همین‌طور ساکت فقط داشتند نگاه می‌کردند. همه‌چیز یک‌باره عوض شده بود. تاکائوجی به آنی ریسمان وفاداری به شوگان‌ها را کند و خودش و ارتشش را به امپراتوری گره زد. این‌جوری شد که حالا، در سال 1333م.، آشیکاگا تاکائوجی امید اول امپراتور برای سرنگون کردن شوگان کاماکورا شده بود.گودایگو نذر و نیاز کرده بود که این‌دفعه زحمت‌هایش به ثمر بشیند. قبل‌تر هم فهمیدیم شوگان‌ها با اینکه توانسته بودند از حمله‌های مغول‌ها قسر در بروند، مقاومتشان جلوی دشمن و آماده‌باش دائمشان در خط مقدم خسته‌شان کرده بود. و اینکه همه‌اش منتظر حملۀ دیگری از طرف مغول‌ها بودند، حمله‌ای که هیچ‌وقت هم اتفاق نیفتاد. همین‌ها کاماکورا را شدیداً فرسوده کرده بود و از طرف دیگر آن‌ها را در یک‌عالم قرض و بدهی فرو کرده بود. افسار مملکت از دستشان در رفته بود. سامورایی‌ها که طی این مدت، رامِ شوگان‌ها بودند و عادت کرده بودند هیچ‌وقت مجانی و بی ‌عوض شمشیرشان را تکان ندهند، حالا در این وضعیت که از پول خبری نبود، همه ‌چیز را به ‌حال خودش رها کرده بودند. دزدی و غارت و ناامنی همه‌جای امپراتوری را گرفته بود و این برای هر حکومتی به این معنی است که شمارش معکوس برای نابودی‌ شروع شده.کاماکورا در سال 1333 م. با حملۀ همه‌جانبۀ تاکائوجی و متحدان امپراتور به خاک و خون کشیده شد. شوگان و شوگان‌سالاری‌اش که زمانی خدا را بنده نبودند، به فلاکت افتادند. همه‌شان از بلایی که یک‌هو به سرشان آمده بود شوکه بودند. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردند که تاکائوجی، کسی که فرستاده بودند که با خبر مرگ امپراتور برگردد، این‌طور از پشت بهشان خنجر بزند و با یک ارتش بزرگ‌تر به خودشان حمله کرده باشد. شوگان‌سالاری هوجو، پیش از آن‌که فرصت خداحافظی داشته باشد، از صحنۀ روزگار محو شد. نهاد قدرت را بلافاصله از کاماکورا به کیوتو منتقل کردند تا دوباره دربار امپراتور و مرکز سیاسی ژاپن یک ‌جا باشد. دولت جدیدی در منطقۀ موروماچی از شهر کیوتو تشکیل شد و دورۀ تاریخی نویی را در سرزمین ژاپن پدید آورد، دوره‌ای که اسمش را از همین منطقه برداشت و مشهور شد به عصر موروماچی (Muromachi).دورۀ موروماچی (آشیکاگا یا تجدید حیات کمو Kemmu Restoraion)حالا که گودایگو به هدفش رسیده بود و امپراتور دوباره شخص اول ممکلت شده بود، وقتش بود که تاکائوجی خواسته‌اش را با امپراتور مطرح کند. رفت پیش گودایگو و گفت: «جناب امپراتور، مستحضر هستین که من اولش اومده بودم با شما بجنگم، اما وقتی شایستگی و مظلومیت شما رو دیدم، تصمیم گرفتم جبهه‌ام رو عوض کنم و در کنار شما دشمن‌هاتون رو شکست بدم. آیا حق من نیست که بشم شوگان جدید ژاپن؟» گودایگو جواب داد: «نه!» پیش خودش حساب کرده بود من تازه رسیده‌ام به ارج و قربی که یک امپراتور باید داشته باشد، اگر بخواهم دوباره بروم زیر سایۀ شوگان قدرتمند، چیزی برایم نمی‌ماند که. برای همین بود که جواب منفی داد. اما تاکائوجی هم این همه جان نکنده بود که اینجا با جواب منفی امپراتور بی‌خیال شود. این حرف‌ها را که شنید، ارتشش را فرستاد تا یکی از متحدان اصلی امپراتور، یعنی نیتا یوشیسادا را بکشند و کیوتو را به تصرف دربیاورند. نیتا یوشیسادا را یادتان می‌آید، همان فرمانده دیگری که یکی دو سال قبل، گودایگو او را برای شکست شوگان اعزام کرده بود. تاکائوجی با اشغال پایتخت، صراحتاً به امپراتور اعلام جنگ کرده بود.آرامش به مردم ژاپن نیامده بود انگار. از گیر یک جنگ در آمده بودند و افتاده بودند در دامن جنگی دیگر. تاکائوجی، دو سال بعد یعنی 1338 م.، خودش را شوگان ژاپن اعلام کرد و با تأسیس شوگان‌سالاری آشیکاگا، استقلالش را از امپراتوری نشان داد. به این دوره، همان‌طور که قبل‌تر گفتیم، دورۀ موروماچی می‌گویند (1333 تا 1573م.) . موروماچی منطقه‌ای نزدیک پایتخت بود، اسم دیگری که بهش داده‌اند، دورۀ آشیکاگاست که از روی اسم خاندان تاکائوجی برداشته شده. امیدوارم ذهنتان را به ‌هم نریخته باشد این اسم‌ها. من خیلی سعی کردم تعداد اسم‌هایی که می‌گویم کم باشد که یک وقت آدم‌ها و اسم دوره‌ها با هم قاطی نشوند، اما خب چندتایی‌شان را حتماً بگوییم تا داستانمان در بیاید.پس ما الان داریم دوره‌ای را می‌گذرانیم که امپراتور گودایگو در کیوتو سر کار است، اما تاکائوجی که کمک کرده بود امپراتور به قدرت برسد، ازش کینه به دل گرفته و خودش را شوگانِ خودخواندۀ ژاپن اعلام کرده و شوگان‌سالاری آشیکاگا را هم راه‌ انداخته.گودایگو باورش نمی‌شد آن‌قدر راحت تاکائوجی را از دست بدهد. چیزی که گودایگو در آن اوضاع در ژاپن به صلاح می‌دید، این بود که یک حکومت غیرنظامی را در ژاپن راه بیندازد و اداره کند. همین. می‌خواست اشراف و نجیب‌زاده‌های ژاپن را جمع کند و با هم دربارۀ اینکه چه‌جوری می‌شود ژاپن را به یک ثباتی رساند تصمیم بگیرند، اما تاکائوجی که حالا امپراتوری دیگی نبود که برایش بجوشد، با یکی دیگر از دسته‌های ناراضی از این وضعیت، یعنی سامورایی‌ها، متحد شد و توانستند ظرف مدت کوتاهی گودایگوی بیچاره را از امپراتوری عزل کنند.دورۀ عجیب و غریبی بود. گودایگو از پایتخت تبعید شد و رفت به 95 کیلومتری کیوتو، در شهر یوشینو (Yoshino) ساکن شد. تاکائوجی که حالا برای هر کاری که دلش می‌خواست دستش باز بود، تصمیم گرفت مترسکی به نام کمیو (Komyo) را امپراتور ژاپن بکند (‌از 1336 تا 1348 م.)، و خودش همچنان در مقام شوگانی بماند و این‌جوری تصمیم‌گیرندۀ اصلی باشد. شوگان‌سالاری آشیکاگا، همان سازمان نظامی‌ای که تاکائوجی راه انداخت، از این دوره برای یک مدت طولانی‌ دویست‌وسی‌ چهل ساله‌، شوگان‌ ژاپن شدند و بخش مهمی از مسیر ژاپن به‌سمت اقتدار را آن‌ها بودند که هدایت کردند.اما گودایگو، امپراتور مخلوع هم در تبعید بی‌کار نمانده بود. از تجربه‌های قبلی درس گرفته بود و حالا با کمک عده‌ای از مردمی که در یوشینوحامی‌اش بودند، دم‌ودستگاه و دربار امپراتوری خودش را راه انداخته بود. حالا ما دو پادشاه داریم در یک اقلیم: یکی امپراتوری که دست‌نشاندۀ شوگان در کیوتو است، و یکی هم گودایگو که در تبعید، دولت خودش را تشکیل داده. به این دوره، از 1336 تا 1392 میلادی، که ژاپن دچار چنین وضعیتی بوده، دوران دربارهای دوگانه (Dual Courts) یا دربارهای شمالی و جنوبی می‌گویند.کمی هم از وضعیت ژاپن در دورۀ آشیکاگا حرف بزنیم، دوره‌ای که بیشتر به ‌خاطر هرج‌ومرج و بی‌قانونی‌اش شناخته شده، اما برخلاف این شهرتش یک سری اتفاق کم‌سابقه را هم به خودش دیده. مثلاً اینکه بندهایی به قانون اساسی کهنۀ ژاپن ـ که از قرن 7 م. در دورۀ شاهزاده شوتوکو (Shotoku) تا آن ‌روز تقریباً بدون تغییر مانده بود ـ اضافه شد. یکی از این بندها می‌گفت از این به ‌بعد در هر جرم و جنایتی، فقط مجرم نیست که مجازات می‌شود، بلکه خانواده و حتی محله‌ای که در آن زندگی می‌کرده هم مشمول مجازات می‌شوند. منشأ این قانون‌ ایده‌ای بود به اسم مسئولیت جمعی (renza یا enza) به این مفهوم که وقتی فردی اشتباه می‌کند، باید خانواده و جامعه‌ای که باعث شده‌اند چنین انسانی در آن رشد کند هم جریمه بشوند تا بیشتر روی تربیت افراد وقت بگذارند. فارغ از اینکه این استدلال درست و اخلاقی بود یا نه، وضع قانون جدید یک کاری کرده بود؛ مردم، محله‌ها سعی می‌کردند قبل از اینکه خبر یک خبط و خطایی به نهادهای قضایی برسد، خودشان قضیه را یک‌جوری حل‌وفصل کنند و نگذارند که اصلاً کسی از دست کسی شاکی بماند.ادارۀ پهنۀ بزرگ امپراتوری ژاپن، برای شوگان‌ها کار ساده‌ای نبود. شوگان‌سالاری خودش کنترل بخش مرکزی ژاپن را نگه داشت و استان‌های اطراف را سپرد به دست جنگ‌سالارهای محلی که معروف بودند به دایمیو (daimyo). به دایمیوها اجازه دادند به شکل نیمه‌مستقلی ـ هر جوری که خودشان صلاح می‌دانند ـ استان‌های تحت کنترلشان را بگردانند و تنها شرطی هم که برایشان گذاشتند، این بود که مالیات‌هایشان را درست و به‌موقع به پایتخت برسانند. همین آزادی نسبی برای استان‌های اطراف، باعث شد در دوره‌ای هر استانی سعی کند بیشترین درآمدی که می‌تواند را به دست بیاورد؛ بیزینس‌های کوچک مثل آبجوسازی و تقطیر رونق گرفت، ارتباط و تجارت‌ با چین (زمان سلسلۀ مینگ) بیشتر از قبل شد، برای جاده‌ها و راه‌ها عوارضی ساختند، جلوی درِ معابد هم یک دکه گذاشتند که بلیت ورودی بفروشد. دولت هیچ دخالتی نکرد که مردم چه راه‌هایی برای پول درآوردن اختراع می‌کنند، می‌گفت «مالیات‌هاتون رو به‌موقع بدین، هر کار دلتون می‌خواد بکنین».کشاورزی به لطف نوآوری‌هایی که به دست آمده بود، مثل برداشت مجدد محصول یا استفاده از کود، پررونق و با قدرت داشت پیش می‌رفت. تعداد و اندازۀ دهکده‌ها هم بیشتر و بزرگ‌تر شد، چون این‌جوری کشاورزان می‌توانستند امنیت کاری بیشتری داشته باشند و راحت‌تر نیازهایشان را برآورده کنند. مثلاً هر چند تا خانواده می‌توانستند یک چاه بکنند و به سرتاسر زمین‌های اطراف راه‌آب بکشند، و لازم نبود هر کسی به فکر آب‌رسانی زمین‌ خودش باشد. برده‌داری بین این مردمی که همه تقریباً از نظر اجتماعی هم‌جنس و هم‌طبقه بودند، تقریباً از بین رفت و استان‌های مختلف ژاپن، یک شکلی از بازگشت به رسم‌ورسوم گذشته را تجربه کردند. گرچه همین نگاه سنتی باعث شد زن‌ها نسبت به دوران پیش از آشیکاگا، یعنی عصر کاماکورا، از حقوق کمتری برخوردار بشوند. رسمی بود که می‌گفت عروس، باید با خونوادۀ شوهرش زیر یک سقف زندگی کند و موظف است که از مادرشوهرش حرف‌شنوی داشته باشد. یا رسم دیگری دوباره احیا شد که می‌گفت برای اینکه زمین‌ زراعی پدر یک خانواده، دست چند تا بچه نیفتد و تکه‌تکه نشود، زمین به پسر ارشد می‌رسد و بقیۀ دارایی‌های پدر، اگر چیزی باقی ماند، بین بقیۀ اعضای خانواده تقسیم می‌شود.در سال 1392 میلادی، یوشیمیتسو (Yoshimitsu) حاکم بزرگ ژاپن و شوگان خاندان آشیکاگا شده بود. حدود 50 سالی از دوران دربارهای دوگانه گذشته بود، دورانی که به‌جز شوگان‌ها، امپراتوری هم در شهر یوشینو تشکیلات خودش را داشت و یک جورهایی این مدت را با هم سر کرده بودند. اما یوشیمیتسو، سومین شوگان خاندان آشیکاگا، کسی بود که توانست با یک کلک حساب‌شده، کلک دولت موازی‌ را بکند و به این دوران خاتمه بدهد. یوشیمیتسو اعتقاد داشت یک ژاپن یکپارچه، حتماً موفق‌تر است و بهتر به فرمانش گوش می‌دهند، برای همین اول مدتی سعی کرد رابطه‌اش را با دولتی که در یوشینو به دست امپراتور اداره می‌شد، خوب کند. بعد که اعتمادشان را به دست آورد، با این پیشنهاد رفت جلو که بیایید با هم متحد شویم و هر دو تا دربار بی ‌درد و خون‌ریزی به کارهای امپراتوری برسیم و به مردم خدمت کنیم. پیشنهاد جذابی بود، به نظر امپراتور هم کار درستی بود. اما یوشیمیتسو همان موقعی که داشت این حرف‌ها را زیر گوش امپراتور می‌خواند، از یک ور دیگر داشت ارتشش را آماده می‌کرد تا شبیخون بزنند به یوشینو و دولت جنوبی را ملغا اعلام کنند. حربۀ یوشیمیتسو جواب داد و ژاپن به‌طور کامل، دوباره در دست شوگان‌ها افتاد.مردم تکلیف خودشان را نمی‌دانستند. به هیچ چیز نمی‌توانستند دل ببندند. نه وضع سیاست معلوم بود، نه زندگی‌شان حساب و کتاب داشت. این شد که وقتی یوشیمیتسو سرش را گذاشت زمین، همه بلاتکلیف ماندند. در چنین وضعیتی هر کسی رفت زیر پرچم یک گروه و اختلافات، بیشتر از همیشه بروز کرد. دعواها بالا گرفت و ژاپن را به‌سمت یک جنگ داخلی هل داد، جنگ اونین (Onin) که از 1467 تا 1477م. به مدت 10 سال سیاست ژاپن را از هر پیشرفتی بازداشت و عواقب تلخش تا 90 سال بعد هم همچنان دست از سر ژاپن بر نداشت. جنگ ده‌ساله، عوارض 90‌‌ساله‌ای داشت که به سنگُکو (Sengoku) یا دوران دولت‌های متخاصم معروف شد. ژاپن شده بود میدان جنگ فرمانده‌ها و سامورایی‌ها و هر آتشی به‌سمت دشمن روانه می‌شد، اولین قربانی‌اش خود ژاپن و مردمش بودند. ژاپن مثل آدمی بود مبتلا بیماری خودایمنی؛ داشت با خودش می‌جنگید و خودش را نابود می‌کرد. هایکویی هست از همین روزگار که حال‌ و اوضاع زمانۀ ژاپن را خیلی خوب توصیف می‌کند:«پرنده‌ای با یک بدن، و دو منقار، آن‌چنان خود را نوک می‌زند تا به کام مرگ کشیده شود.»شعر در وصف روزگار. اساساً انگار ادبیات و هنر چیزهایی‌اند که خیلی وقت‌ها قرار است مثل گل نیلوفر در مردابه‌های زمانه رشد کنند و شکوفا بشوند؛ شاید کمک کنند حال مردم بهتر بشود، یا لااقل کمی از بار غصه‌شان سبک‌تر... عصر موروماچی یا شوگان‌های آشیکاگا با وجود تمام مشکلات سیاسی‌ای که شاهدش بود، تحت تأثیر بودیسمِ ذن، دوران خوبی را برای هنر و فرهنگ ژاپن به وجود آورد.بناها و عمارت‌های مهم زیادی ساخته شد که خیلی‌هایشان اولش استراحت‌گا‌ه شوگان‌های کیوتو بودند، اما بعد تبدیل به معابد بودایی و ذن شدند. هنر گل‌آرایی و نمایش‌ سنتی ژاپنی به اسم نُه (Noh) پا گرفت که هر دوشان ریشه در مراسم مذهبی و آیینی ذن داشتند. تئاتر نُه، نمایش‌های موزیکالی بودند که بازیگرهایش غالباً مردهایی بودند که نقاب به صو‌رت می‌گذاشتند و همراه با رقص، داستانی را روایت می‌کردند.مذهب ذن حتی روی نقاشی ژاپن هم تأثیر گذاشته بود. مهم‌ترین نمونۀ این تأثیر را می‌شود در نقاشی‌های راهبی به اسم سشو (Sesshu) دید که استاد نقاشی سبک سویبوکو (suiboku) بوده. سویبوکو نقاشی‌هایی با الهام از مناظر معمولی و طبیعت، با آب‌رنگ سیاه است روی کتیبه‌های کاغذی سفید. آثار راهب سشو را جزو بهترین نقاشی‌های تمام تاریخ ژاپن می‌دانند.و جدا از این هنرها، مراسم سنتی جشن چای که قبل‌تر، در اپیزود دوازدهم، راجع بهش حرف زده بودیم و از خیلی وقت پیش در دربار پا گرفته بود، دوباره جدی‌ گرفته شد. برایش اتاق مجهز و اختصاصی‌ای طراحی کردند به اسم اتاق چای (tearoom) که بنشینند، شل کنند، چای بخورند و شاید آرام در گوش هم بگویند گور بابای سیاست اصلاً.در سال 1543 م. اولین برخورد ژاپن با اروپایی‌ها اتفاق افتاد، وقتی سه تا کشتی پرتغالی که داشتند برای تجارت به چین می‌رفتند، به خاطر طوفان و بدی اوضاع دریا راه گم کردند و سر از ساحل ژاپن در آوردند. کشتی‌ها نزدیک ساحل جنوبی ژاپن به گل نشسته بودند، تا اینکه چند نفری دیدند و رفتند که به دادشان برسند. «خب اُغر بخیر. کی هستین و کجا می‌رفتین و بارتون چیه؟». فهمیدند بخشی از بار این پرتغالی‌های تاجر، سلاح گرم و جنگ‌افزارهایی بوده که داشتند با خودشان به چین می‌بردند. ژاپنی‌ها که تا حالا سلاح گرم نداشتند، چشمشان افتاد به بار این کشتی‌ها و گفتند: «ایشالا که بی‌خطر باشه سفرتون، ولی خب چون ما نجاتتون دادیم، این رو واسه ما، اون رو واسه ما، اون یکی رو هم واسه ما نگه دارین». خلاصه با معرفی سلاح‌های آتشین به ژاپن، جنگ داخلی‌ و اختلافاتی که در جریان بود، با یک عنصر سرنوشت‌ساز جدید آشنا شد؛ و اتفاقات به سمتی رفت که کم‌کم کسی که صاحب سلاح بیشتری بود، برندۀ دعوا می‌شد.در سال 1543 م. اولین برخورد ژاپن با اروپایی‌ها اتفاق افتاد، وقتی سه تا کشتی پرتغالی داشتند برای تجارت به چین می‌رفتند و به خاطر طوفان و بدی اوضاع دریا راه را گم کردند و سر از ساحل ژاپن در آوردند. اروپایی‌ها با خودشان برای ژاپنی‌ها دو تا چیز مهم آوردند: سلاح گرم و آیین مسیحیت.اما تا هنوز اینجاییم، بگویم که بعد از ورود پرتغالی‌ها به ژاپن چه اتفاقی افتاد. بعد از آشنایی اتفاقی اروپایی‌ها با ژاپن در 1543م.، خیلی‌زود پای بازرگان‌های دیگری هم از هلند و انگلیس و اسپانیا به ژاپن باز شد و هر کدام با کشتی‌هایشان می‌آمدند ببینند از این چشم‌بادامی‌های جدید چه نصیبشان می‌شود. اروپایی‌ها با خودشان دو تا چیز مهم آوردند: اولی‌اش سلاح گرم بود که گفتیم و اما دومی، چیزی نبود جز آیین مسیحیت. دین مسیح. اروپایی‌ها وقتی آمدند ژاپن، فهمیدند اینجا جای خیلی خوبی است برای تبلیغ و گسترش مسیحیت. نه مسلمان‌اند که بخواهند دینشان را سفت بچسبند، نه حال و اوضاع کشورشان چندان روبه‌راه است؛ لت‌وپار از جنگ، بهترین موقع ‌است تا دین نجات‌بخششان را معرفی کنند. مشهورترین مبلغی که برای همین کار در 1549 م. به ژاپن آمد، کسی بود به اسم سنت فرانسیس خاویر (St. Francis Xavier) که اسپانیایی بود. ژاپنی‌ها می‌دانستند در شرایطی که جنگ داخلی دارد کشورشان را از بین می‌برد، ارتباط با اروپا می‌تواند خیلی بهشان کمک کند. و با این اوصاف شاید بهترین کار این باشد که جلوی این دین جدید سخت نگیرند و به مسیحیت خوش‌آمد بگویند. می‌خواستند هم‌کیش اروپایی‌ها بشوند و همین ضمانتی باشد برای اینکه ارتباط دریایی و تجارت اروپایی‌ها با ژاپن ادامه پیدا کند.عصر آزوچی مومویماعصر موروماچی عصر آشفتگی ژاپن بود، دورۀ بی‌سروسامانی ژاپن بود. مصیبت جنگ داخلی اونین، کیوتو را به نابودی کشانده بود و یک قرن جنگ بین مدعیان، کمر استقلال ژاپن را شکسته بود. ژاپن احتیاج به یک نفر داشت تا قدرت مطلق را دستش بگیرد و دوباره طعم ثبات و صلح را به مردم بچشاند. و اودا نبوناگا (Oda Nobunaga) که از سال 1534 تا 1582 حکومت می‌کرد، همان یک نفر بود.اودا نبوناگا که در جدول محبوب‌ترین شخصیت‌های تاریخی از نظر ژاپنی‌ها، مقام اول را دارد، یک دایمیو یا جنگ‌سالار محلی بود که در دهۀ 1550 پیش‌روی‌اش را با یک پایگاه جمع‌وجور و کم‌قدرت در قلعۀ ناگویا شروع کرد و موفق شد با کمک سلاح‌‌های گرم، آهسته ولی پیوسته سرزمین‌های تحت اطاعتش را بیشتر و بزرگ‌تر کند. نبوناگا با هر کسی سر راهش سبز می‌شد، به یک شکلی تا می‌کرد؛ اگر طرف اهل مذاکره بود مذاکره می‌کرد. اگر نیاز به تهدید بود، تهدید می‌کرد. اگر جنگ لازم بود جنگ؛ اما ویژگی مشترک کارهایش این بود که همیشه در هر تصمیمی که می‌گرفت موفق می‌شد. نبوناگا با استراتژی و مهارتی که داشت، در سال 1568 م. کیوتو را به اشغال خودش درآورد، یوشیاکی (Yoshiaki) آخرین شوگان آشیکاگا را با احترام از پایتخت بیرون کرد و همان‌جا فاتحۀ عصر موروماچی را خواند تا شروعی باشد بر دوران جدیدی که ما به اسم عصر آزوچی مومویما (Azuchi-Momoyama) می‌شناسیم و از سال 1568 تا 1603 م. طول کشید.نبوناگا از آن آدم‌هایی بود که مدیریت در ذاتشان است. از آن‌ها که کاریزما دارند و می‌توانند حتی مقام‌های بالادست خودشان را تسلیم خواسته‌هاشان کنند؛ بنابراین نه عجله‌ داشت و نه احتیاجی که بخواهد اسم و لقبی برای خودش بسازد. اجازه داد لقب شوگان همچنان روی آخرین یادگار آشیکاگا که حالا در تبعید بود، باقی بماند؛ به امپراتور که هیچ احترامی نداشت احترام گذاشت و خودش در قامت دایمیو، مثل آقاها آقایی‌اش را شروع کرد.در سال 1576م.، نبوناگا که عملاً به تمام ژاپن مرکزی، یعنی جزیرۀ بزرگ‌تر و اصلی ژاپن، مسلط شده بود، تصمیم گرفت یک قلعۀ بزرگ برای خودش بسازد. این قلعه در منطقۀ آزوچی (Azuchi) بیرون از شهر کیوتو ساخته شد. قلعۀ آزوچی برای این به وجود آمد که نبوناگا بتواند به قدرت و استقلالش بُعد جدیدی بدهد و برنامه‌های بعدی‌اش را از آنجا هدایت کند. در آن سال‌ها کسی حریف نبوناگا و ارتش بزرگی که ساخته بود نمی‌شد. ارتش عظیمی درست کرده بود که تماماً به سلاح‌های گرم مجهز بود. یک هنگِ سه‌هزار نفره از تفنگ‌دارهایی داشت که آموزش دیده بودند در جنگ‌، آتش سر دشمن ببارند. او بعد از هر جنگ حواسش به فرمانده‌هایش بود. زمین‌هایی که می‌گرفت را به آن‌ها می‌داد و این‌جوری وفاداری‌شان را محکم‌تر می‌کرد.جنس حکومتی که نبوناگا به ژاپن معرفی کرد نظامی بود؛ معتقد بود که باید با زور و چماق، دست مفت‌خورها را کوتاه کرد. برداشت مثل پدرهای بداخلاق ولی خیرخواه، سیستم اقتصادی و مالیاتی ژاپن را اصلاح کرد و گره‌هایی را که طی سال‌ها به کار ژاپن افتاده بود و کور شده بود، با دست و دندان باز کرد. خشونتش زیاد بود، ولی نگاه که می‌کردی می‌دیدی دارد وضعیت بهتر می‌شود کم‌کم.مردم داشتند یک نفسی می‌کشیدند، داشتند دوباره به زندگی امیدوار می‌شدند، اما خب وقتی مردم حالشان خوب است، حتماً نان یک عده هم آجر شده، آن‌ها که داشتند تا الان پول مفت درمی‌آوردند، مثل چه کسانی؟‌ مثل راهب‌های بودایی. طبیعی بود که آن‌ها دل خوشی از نبوناگا نداشته باشند و هرجا ممکن بود پشت سرش صفحه بگذارند. از آن طرف هم نبوناگا کسی نبود که ساکت بشیند. افتاده بود سر لج با این بودایی‌ها و هر چند وقت یک ‌بار نطق می‌کرد که «ایهالناس، گول این راهب‌ها رو نخورین. می‌گفت کل اعتقاد این‌ها یه دکونه که شما رو بدوشن. ببینین چه وضعی به ‌هم زدن؟ ببینین دیگه توپ تکونشون نمی‌ده؟ مگه قرار نبود این‌ها دنیا و مال دنیا به هیچی‌شون نباشه؟ پس چی شد؟ اصلاً دین می‌خواین؟ باشه، مسیحیت مال شما؛ ببینین اروپایی‌ها چقدر پیشرفته‌ان، ببینین چقدر می‌شه باهاشون تجارت کرد».هدف نبوناگا این بود که از ژاپن یک «قلمرو متحد تحت حاکمیت نظامی» بسازد؛ کارهای زیادی هم برای تحقق این رویاش کرد و با کارهایی مثل توزیع زمین‌های بزرگ بین دایمیوها، یا وضع یک سری قوانین و استانداردهای فراگیر، سعی کرد این اتحاد را بین تمام امپراتوری به وجود بیاره.با این‌حال خیانت، حتی مردی مثل اودا نبوناگا را هم بالاخره از پا درآورد. در سال 1582 م. این مردی که بیرون از دربارش دشمنان بی‌شماری داشت، از یکی از فرمانده‌های مورداعتمادش به اسم آکچی میتسوهیده (Akechi Mitsuhide) رو دست خورد و یک‌باره بازیِ برده را باخت. نبوناگا برای اینکه باشرافت از دنیا برود، هاراکیری کرد؛ خودش را کشت و این‌جوری ژاپن یکی از بنیان‌گذاران وحدت ملی‌اش را از دست داد.مدت کمی بعد از خیانتی که باعث مرگ نبوناگا شد، یکی از بهترین دوستان و فرماندهاش به اسم توتویومی هیدیوشی (Totoyomi Hideyoshi) به خون‌خواهی‌اش بلند شد، انتقامش را گرفت و خودش را جانشین نبوناگا اعلام کرد. حالا هیدیوشی سکان‌دار ادارۀ ژاپن بود و باید مسیری که نبوناگا آغاز کرده بود را ادامه می‌داد. هیدیوشی قلعۀ مومویما در جنوب هیان را مرکز فرماندهی‌اش کرد و از آنجا دست به کار شد. یک چیزی را در پرانتز بگویم؛ اسم عصری که در آن هستیم، همان‌طور که قبل‌تر هم گفتیم، آزوچی مومویما است، عصری که از 1568 شروع شد و تا 1603 ادامه داشت. اسم آزوچی از قلعه‌ای که نبوناگا برای خودش ساخت می‌آید، مومویاما هم که قلعه‌ای است که مرکز فرماندهی هیدیوشی شد. پس معلوم شد اسم این عصر از کجا آمده. پرانتز بسته.سیاست‌های اصلاحی، چیزی است که از دورۀ حکومت هیدیوشی در ذهن تاریخ مانده. او برای تأمین بودجۀ دولت شروع کرد به گرفتن مالیات از دهقان‌ها و فعالان تجاری‌. در سال 1591 م. تقسیم‌بندی سفت و سختی برای طبقات اجتماعی به وجود آورد که معروف شد به شینوکوشو (shi-no-ko-sho). یعنی چه؟ شینوکوشو مخفف چهار تا کلمه‌ است به معنی‌های جنگجو، کشاورز، صنعتگر و بازرگان. هر کدام از این کلمه‌ها نمایندۀ یک طبقۀ جامعه بودند که اهمیتشان به ارزشی بود که تولید می‌کردند. با این تقسیم‌بندی دیگر هیچ‌کس مجاز نبود طبقۀ اجتماعی‌اش را تغییر بدهد، مثلاً فقط کسی که در خانوادۀ سامورایی به دنیا آمده، می‌توانست سامورایی بشود. همین‌طور، کسی نمی‌توانست هم‌زمان در دو طبقه قرار بگیرد و این جلوی بعضی فسادها را می‌گرفت.مسیحیت از دورۀ نبوناگا دین محبوب حاکمیت شده بود و مبلغ‌های مسیحی شروع کرده بودند به جولان دادن در ژاپن. حالا حدود ده پانزده سال از شروع این ماجراها گذشته بود و مسیحیت نه‌تنها حسابی بین مردم ژاپن جا باز کرده بود، بلکه ژزوییت‌ها پایشان را فراتر برده بودند و شروع کرده بودند به آزار و اذیت کسانی که هم‌دینشان نبودند. مسیحیت دینی بود که به نسبت باورهای قدیمی‌تر ژاپنی‌ها، چفت‌وبست‌ها و قوانین خیلی بیشتری داشت.برای همین حالا دیگر می‌شد انسان‌ها را گذاشت در کفۀ ترازو و بر مبنای دینی که داشتند وزنشان کرد؛ اگر به مسیحیت اعتقاد داشتی، انسان باارزشی بودی، اما اگر چیزی غیر از این بودی، می‌شد هر بلایی سرت آورد. بودایی‌ها و شینتوباورها (Shintoists) تعقیب و شکنجه می‌شدند و تاجرهای پرتغالی، آن‌ها را به جای برده خرید و فروش می‌کردند. هیدیوشی نمی‌توانست تحمل کند که در زمان حکومتش، جلوی چشمش چنین رفتاری با مردم ژاپن بشود، برای همین در سال 1587 م. دستور داد تمام مبلغ‌های مسیحی از ژاپن اخراج بشوند. این فرمان هیدیوشی شاید خبر از مخالفت جدی حاکم ژاپن با وضع موجود می‌داد، اما از طرف اروپایی‌ها خیلی جدی گرفته نشد و آن‌ها همچنان به رفتارشان در مقابل مردم ژاپن ادامه ‌دادند.ده سال بعد در سال 1597 م. اما، هیدیوشی که دیگر صبرش لبریز شده بود، دستور قبلی را تبدیل به قانون کرد و این‌دفعه سخت پاش ایستاد تا اجرایی شود. برای این هم که نشان بدهد این تو بمیری، از آن تو بمیری‌ها نیست، 26 تا مسیحی را که بینشان چند تا کشیش هم بودند، در شهر ناگاساکی در جنوب‌غرب ژاپن، به صلیب کشید. مسیحی‌ها تازه متوجه شدند با چه کسی طرف شده‌اند؛ فهمیدند مسجد جای خوابیدن نیست. داشتند جول و پلاسشان را جمع می‌کردند از ژاپن بروند که هیدیوشی بهشان گفت: «صبر کنین، کجا؟» گیر افتاده بودند. دهنشان خشک شد؛ خودشان را بالای صلیب تصور می‌کردند ... که هیدیوشی گفت: «من رو ببخشین، یه‌کم تند رفتم. لطفاً همین‌جا تشریف داشته باشین، اما به کسایی که مسیحی نمی‌شن هم بی‌احترامی نکنین».هیدیوشی بعد از حرکت خشنی که کرده بود، پیش خودش گفته بود خب من اگر ژاپن را از مسیحی‌ها خالی کنم که دیگر اروپایی‌ها‌ اینجا نمی‌آیند، دیگر تجارت بی‌تجارت. این شد که تا دیر نشده، رفت و ازشان عذرخواهی کرد.حملۀ ژاپن به کرههیدیوشی همیشه سودای این را در سر داشت که بتواند کل آسیا را فتح کند. عاشق ماجراجویی‌های نظامی بود. حالا هم سلاح گرم شده بود یک وسیلۀ سرگرمی‌ برایش، تا بتواند هر از گاهی با یک عده درگیر بشود. اوایل یک چند وقتی با یک سری از دزدهای دریایی وارد جنگ شد و آن‌ها را به خدمت خودش درآورد؛ اما حالا دیگر چیزهای کوچک راضی‌اش نمی‌کرد و دلش یک جنگ واقعی می‌خواست. بین سال‌های 1592 تا 1598 م. ژاپن دو بار به کره حمله کرد و جنگ‌هایی را راه انداخت که به جنگ ایمجین (Imjin) معروف‌اند. خودبزرگ‌بینی و پارانویایی که هیدیوشی اسیرش شده بود، بهش این توهم را داده بود که می‌تواند اول کره و بعد امپراتوری چین را به تصرف خودش در بیاورد، چینی که طی قرن‌ها متحد و دوست قدیمی ژاپن بود و در آن دوره سلسلۀ مینگ رهبری‌اش می‌کرد. بلندپروازی ابلهانه و نامردی هیدیوشی بیشتر از همه‌چیز نشان می‌داد ژاپن انگار عقل سیاسی‌اش را از دست داده.هیدیوشی همیشه سودای این را در سر داشت که بتواند کل آسیا را فتح کند. عاشق ماجراجویی‌های نظامی بود. حالا هم سلاح گرم شده بود یک وسیلۀ سرگرمی‌ برایش، تا بتواند هر از گاهی با یک عده درگیر بشود. او بین سال‌های 1592 تا 1598 م. دو بار به کره حمله کرد و جنگ‌هایی را راه انداخت که به جنگ ایمجین (Imjin) معروف‌اند. در هر دو بار هم شکست خورد.در اولین حمله‌ای که ژاپنی‌ها به کره کردند، یک ناوگان بزرگ متشکل از 158 هزار نیروی نظامی در شهر بوسان کره پیاده شد. پیونگ‌یانگ (Pyongyang) و سئول توان مقابله در برابر این ارتش عظیم را نداشتند و به‌سرعت‌ تسلیم شدند. پادشاه کره، سئونجو (Seonjo)، هم به شمال کشورش فرار کرد تا جانش را نجات بدهد. اما چینی‌ها که فهمیده بودند جریان از چه قرار است و می‌دانستند اگر همین‌جا جلوی ژاپن را نگیرند، باید در مرزهای خودشان با آن‌ها روبه‌رو بشوند، یک ارتش بزرگ زمینی فرستادند به کره تا اجازۀ پیش‌روی بیشتر به ژاپنی‌ها ندهند. ژاپنی‌ها متوقف شدند و جنگ اول در 1593 م. به پایان رسید.ژاپن و کره شروع کردند به مذاکراتی برای صلح. هر دو طرف شروط و منافع خودشان را مطرح می‌کردند و اصلاً کاری نداشتند که طرف مقابل دارد چه می‌گوید. برای همین هم بعد 4 سال مذاکره، به این نتیجه رسیدند که حرف زدن فایده ندارد. هیدیوشی که مریضی سختی ناکارش کرده بود، دستور دومین حملۀ ژاپن به کره را در سال 1597 م. داد. ارتش ژاپن دوباره به کره لشکر کشید، اما این ‌بار حتی از دفعۀ قبل هم شکست بدتری خوردند. ژاپن که چند قرن قبل دو بار طعم شکست را به مهاجم‌های مغول چشانده بود، حالا خودش دو بار در هجوم بردن به کره شکست خورد. نیروهای ژاپنی به‌کل عقب‌نشینی کردند و از ادامۀ جنگ منصرف شدند. تنها عایدی این جنگ‌ها کشته‌ها و آواره‌هایی بود که به بار آمد، رشته‌هایی بود که پنبه شد و روابط بین ژاپن و کره را هم برای همیشه شکراب کرد. این جنگ برای چین هم هزینۀ زیادی به بار آورد: سلسلۀ مینگ را ضعیف کرد و در نهایت منجر به سقوطش شد.تغییر پایتخت از هیان (کیوتو) به توکیوهیدیوشی در بستر مرگ که بود، ادارۀ مملکت و نیابت سلطنت را تا بزرگ‌ شدن پسر کوچیکش هید‌یوری (Hideyori) سپرد به قابل‌اعتمادترین فرماندهش توکوگاوا ییاسو (Tokugawa Ieyasu). خیالش راحت بود که بعد از مرگش، تا وقتی پسرش به سن حکومت برسد، نیابت سلطنت را به آدم سالمی به امانت داده. اما... مگر در این چند سال اخیر، عقلی باقی مانده بود برای هیدیوشی؟ خدابیامرز اینجا هم گند زده بود با پیدا کردن نایب‌السلطنه‌. ییاسو بعد از مرگ پادشاه، هر کاری دلش خواست، کرد. در جنگی که به سال 1600 در گرفت، ییاسو توانست تمام فرمانده‌هایی که قصد داشتند از سلطنت شاهزاده حمایت کنند را شکست بدهد و خودش اختیار ژاپن را به دست بگیرد. سه سال بعد، ییاسو شوگان‌سالاری توکوگاوا را به سرپرستی خودش به وجود آورد.تفکر اتحاد ژاپن که با اودا نبوناگا آغاز شده بود و هیدیوشی آن را به جلو برده بود، در زمان ییاسو به بار نشست و عصر 250 ساله‌ای را به ارمغان آورد که صلح و یک‌پارچگی در تمام ژاپن حاکم شد. مَثل ژاپنی مشهوری هست که می‌گوید: اتحاد ژاپن کیکی بود که نبوناگا موادش را ترکیب کرد، هیدیوشی آن را پخت و ییاسو آن را خورد.عصر بعدی ژاپن از همین‌جا شروع می‌شود، دوره‌ای که مشهور است به عصر ادو (Edo)، وقتی پایتخت ژاپن به شهر جدیدی منتقل می‌شود، شهری که امروز آن را به اسم توکیو می‌شناسیم.https://castbox.fm/vd/229648777</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 16:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده: ژاپن (بخش اول:‌طلوع آفتاب)</title>
                <link>https://virgool.io/@paragraphpodcast/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-hlg2dnbhnolk</link>
                <description>آفرینش هنوز در ابتدای راه است، زمین مثل خمیری نرم، آهسته و سردرگم دور خودش می‌چرخد. پنج خدا به نوبت در آسمان‌ها ظاهر می‌شوند، یکی بعد از دیگری؛ پنج خدایی که نه جنسیتی دارند و نه زادوولد می‌کنند. به دنبال آن‌ها نوبت به هفت نسلِ دیگر از خدایان می‌رسد، که از این هفت نسل، دو نسل اول تک‌خدا هستند و پنج ‌نسل بعدی زوج، یعنی ایزد و ایزدبانو،. خدایان نسل به نسل می‌آیند، هستی را چند قدمی به جلو می‌رانند و آن را ترک می‌کنند. زمین می‌گردد و می‌چرخد تا می‌رسیم به خدایان نسل هفتم، نسل آخر،: ایزاناگی (Izanagi) و ایزانامی (Izanami). برای این دو خدا، از طرف خدایان پیشین مأموریت و مسئولیتی مقرر شده. ایزاناگی، ایزد مذکر و ایزانامیِ ایزدبانو، بر آستان آسمان می‌ایستند، به دریای مواجی که زیرشان جریان دارد نگاهی می‌اندازند و نیزه‌‌ای که در دستشان است را در آب فرو می‌کنند. وقتی نیزه‌ها را بیرون می‌آورند، از آن‌ها قطره‌های آب می‌چکد. از هر قطره‌، جزیره‌ای در دل دریا به ‌وجود می‌آید. ایزاناگی و ایزانامی آسمان را ترک می‌کنند و در این خشکی‌ها فرود می‌آیند. فرزندان آن‌ها آماتِراسو اومیکامی (Amaterasu Omikami) ـ ایزدبانوی آفتاب ـ ، سوکویومی (Tsukuyomi) ـ ایزد ماه ـ و سوسانو (Susanoo)ـ ایزد طوفان و دریاها ـ در این جزیره‌ها به دنیا می‌آیند.قصۀ ژاپن از اینجا شروع می‌شود.بالاخره نوبت رسید به ژاپن، به کشوری که به سرزمین آفتاب تابان مشهور است. نمی‌دانم برای شما هم این‌جوری است یا نه، ولی ژاپن برای من از بچگی جای خاصی بوده، اصلاً انگار با بقیۀ جاها فرق دارد. حالا این به خاطر کارتون‌ها و اوشین و لینچانی است که باهاشان بزرگ شدیم؟ برای این است که از بچگی در کله‌مان کرده بودند که جنس ژاپنی آن‌قدر خوب است که مرگ ندارد؟ برای آن اصالت و تعهدی است که همیشه از کار و زندگی‌شان شنیده‌ایم؟ یا به خاطر آن تصویر مدرنی است که از توکیوی شلوغِ در عین ‌حال منظمِ پر از تابلوهای رنگی و نئون‌ داریم؟ به خاطر چیست؟ نمی‌دانم. اما هست، این تصور در ذهن من هست. احتمالاً در ذهن خیلی‌های دیگر هم باشد. ژاپن توانسته است جوری خودش را به جهان معرفی کند که منحصربه‌فرد به نظر برسد، جوری که امروز حتی اگر نتوانیم مردمش یا خطش را از کشورهای شرق آسیا تشخیص بدیم، همچنان اسم ژاپن برایمان احترام‌ بخصوصی دارد.اما حالا و اینجا، می‌خواهیم در سه قسمت، برویم سراغ تاریخ این سرزمین؛ می‌خواهیم از هر تعریف قدیمی‌ای که در ذهنمان است، فاصله بگیریم و سعی کنیم بفهمیم این ژاپن از چه گذشته‌ای بیرون آمده.ما تا اینجا در پاراگراف، عمدتاً از هر تاریخ و تمدنی که گفتیم، سعیِ من این بوده که یک چارچوب کلیِ تاحدِممکن واقعی بسازم که مثلاً وقتی می‌شنویم مصر، وقتی بهمان می‌گویند یونان، روم، با تاریخ این تمدن‌ها غریبه نباشیم و یک شمای (تصور/شناخت) حدودی از چیزی که پشت سر گذاشته‌اند در ذهنمان بیاید. کاملاً طبیعی و مسلم است که هرکدام از این سرزمین‌ها و تمدن‌ها، کلی داستان و اتفاق مهم و جذاب دارند که ما اینجا یا ازش چند کلمه‌ای بیشتر نگفتیم، یا حتی هیچ اشاره‌ای هم نتوانستیم بهش بکنیم. من این را می‌دانم، اما موقع گردآوری و آماده کردن مطالب هر اپیزود، در حد توانم سعی می‌کنم چیزهایی را در هر داستان بگنجانم که هم به شکل دادن آن چارچوب کلی کمک کند، هم جمع‌وجور بودنش را حفظ کند و از یک ‌حدی طولانی‌تر نشود. پاراگراف تا آخر فصل اولش، یعنی تا چند قسمت دیگر، کاری که انجام می‌دهد، همین است. یعنی سعی می‌کند تصوری نسبی از بعضی‌ تمدن‌های بزرگ جهان در ذهن‌هایمان به ‌وجود بیاورد و اگر بتواند، کمی این گرۀ پیچیدۀ تاریخ را شل‌تر کند. این از فصل اول. بعد از این اما، اگر عمری باشد فصل دومی خواهیم داشت که می‌خواهیم در آن ذره‌بینمان را به اتفاقات نزدیک‌تر کنیم و این‌دفعه برویم سراغ جزئیات تاریخ: داستان رویدادها، جنگ‌ها و شخصیت‌های ریز و درشتی که هر کدام بخشی از گذشتۀ طولانی بشر را به وجود آورده‌اند و در آن نقشی داشته‌اند یا شکلش داده‌اند. خب، پس من اینجا کمی هم از برنامه‌‌ریزی‌هایم برای آیندۀ پاراگراف را گفتم. پیش خودتان بماند.ژاپن باستان، از شکارچی‌ـ‌‌گردآورند‌ه‌ها تا حکومت الهیاحتمالاً حدود 200 هزار سال پیش برای اولین بار، پای آدمیزاد به جزایر شرقی آسیا باز می‌شود. ما درست نمی‌دانیم که این آدم‌ها دقیقاً از کجا و چگونه و از چه مسیری خودشان را به این سرزمین‌ها رسانده‌اند؛ بخصوص اینکه داریم از چند تا جزیره حرف می‌زنیم دیگر، که دور تا دورش آب است. پس اینکه چه‌جوری انسان تا آنجا رفته خودش سؤال مهمی است. خب حالا اگر به اهمیت این موضوع پی بردیم، وقتش است بگویم این‌جوری هم نیست که هیچیِ هیچی ندانیم؛ ‌حدس‌هایی می‌زنیم که احتمالاً بی‌راه هم نیست و دانستنش جالب است. زمین‌شناس‌ها می‌گویند در دوره‌ای از عصر یخ‌بندان سطح آب دریاها از چیزی که امروز هست، پایین‌تر می‌رود و بین جزیره‌های شرق آسیا و خشکی‌های اطرافش، مثل کره و سیبری، یک سرزمین واسط به وجود می‌آید. یعنی چه؟ یعنی آب می‌رود پایین و دیگر مثلاً بین کره و ژاپن، دریا نیست. خشکی است و می‌توانی از این‌ور راحت بروی آن‌طرف.در دوره‌ای از عصر یخ‌بندان سطح آب دریاها از چیزی که امروز هست، پایین‌تر می‌رود و بین جزیره‌های شرق آسیا و خشکی‌های اطرافش، مثل کره و سیبری، یک سرزمین واسط به وجود می‌آید. یعنی ژاپن.حالا فکر کنید در این وضعیت، آدمیزادی که سرگشته و پریشان دنبال شکار و حیوان‌های وحشی، این‌ور و آن‌ور می‌گشته و هنوز پایش به یک نقطه بند نبوده، همین‌طور که از کوه و دشت‌ و رود می‌گذشته، رفته و رفته تا رسیده به ژاپن.اگر ما این تئوری را دربارۀ ورود انسان به ژاپن جدی بگیریم ـ که گویا تا امروز جدی‌ترین نظریه هم هست ـ می‌شود گفت دسترسی به این سرزمین‌ها آن‌قدرها هم کار غیرقابل‌باوری نبوده، چون آن موقع ژاپن، به شکل الانش جزیره‌ نبوده که دورتادورش آب باشد.در هر صورت می‌رسیم به حوالی 13 هزار سال پیش. داریم از زمانی حرف می‌زنیم که بیشتر از صدهزار سال از ورود اولین آدم به ژاپن می‌گذرد. در این مدت موج‌های زیادی از مردم، از جاهای مختلف رسیده‌اند به سرزمین‌های شرق آسیا. آدم‌ها راه می‌افتادند زمین خدا را می‌گشتند دنبال سرزمین‌های جدید و بهتر. هی می‌رفتند، می‌رفتند ... تا می‌رسیدند به یک جای خوش‌آب‌وهوا. وقتی می‌رسیدند، یک عده‌‌شان همانجا ساکن می‌شدند، گروهی هم می‌گفتند نه، ما باز می‌خواهیم برویم ببینیم آخرش به کجا می‌رسد. دوباره می‌رفتند، به یک ‌جا می‌رسیدند، یک سری می‌ماندند، یک سری ادامه می‌دادند ... خلاصه این قضیه هی تکرار می‌شده تا اینکه احتمالاً آن گروهی که تا ته‌ِ ماجرا بی‌خیال نشدند، می‌رسند به جایی که دیگر بعدش خشکی نیست که بتوانند بروند؛ دریاست. شما نقشه را که ببینی، اگر فرض بر این باشد که انسان‌های کوچ‌رو داشته‌اند از گوشه و کنار آسیا به‌سمت شرق می‌رفته‌اند، یک‌جورهایی می‌شود گفت که برای بعضی‌هایشان ژاپن آخر دنیاست. تهِ ته. خب حالا این مردمی که بعد از این‌همه گشت‌وگذار رسیده‌اند به ته دنیا، چه ‌کار می‌کنند؟ همانجا می‌مانند دیگر؛ بر نمی‌گردند که. این‌جوری می‌شود که جمعیت متنوعی از آدم‌ها در برهه‌های مختلف زمانی زندگی‌شان را در ژاپن شروع می‌کنند.اولین فرهنگی که در ژاپن ظهور کرد و ما می‌شناسیم، اسمش هست فرهنگ جومون (Jomon). مردم فرهنگ جومون، خودشان به احتمال قوی بدوی‌تر از این بودند که اسمی روی خودشان گذاشته باشند، یا اگر هم گذاشتند ما خبر نداریم، این ماییم که رویشان اسم گذاشتیم. حالا این اسم از کجا می‌آید؟ آن‌ها برای ساختن ظروف سفالی روشی داشته‌اند، به این شکل که روی سفال رگه‌ها و بافت‌های ریزی می‌افتاده. همین رگه‌ها که بهش می‌گویند «جومون»، یکی از نقاط تمایز و شناخت این فرهنگ بوده. برای همین هم اسم این مردم و دوره را گذاشته‌اند دورۀ جومون.اولین فرهنگی که در ژاپن ظهور کرد، فرهنگ جومون است. آن‌ها برای ساختن ظروف سفالی روش مخصوصی داشته‌اند، به این شکل که روی سفال رگه‌ها و بافت‌های ریزی می‌افتاده. همین رگه‌ها که بهش می‌گویند «جومون»، یکی از نقاط تمایز و شناخت این فرهنگ بوده. برای همین هم اسم این مردم و دوره را گذاشته‌اند دورۀ جومون.جومون‌ها اغلب شکارچی‌ـ‌گردآورنده بودند. پس مثل بیشتر مردم هم‌عصرشان دوست داشتند در نزدیکی آب ساکن باشند که هم بتوانند ماهی‌گیری کنند، هم یک‌خرده زندگی کم‌هیجان‌تری داشته باشند و لازم نباشد مدام جابه‌جا شوند. خب جای خوب حاضر، آب و هوای خوب هم که هست، اگر از خودمان بپرسیم برای شروع یکجانشینی چی کم است، چه جوابی می‌دهیم؟ کشاورزی. اما حقیقتش این است که ژاپن چون از نظر جغرافیایی در جایی واقع شده که از همه ‌چیز دور است، سروکلۀ کشاورزی به‌نسبت خیلی دیر در آن پیدا می‌شود. تا اینجا تمدن‌هایی که ما با آن‌ها آشنا شدیم، چه‌جوری کشاورزی را یاد گرفتند؟ معمولاً یا در همسایگی هم بوده‌اند یا بالاخره بینشان یک رفت‌وآمدی بوده؛ یک عده می‌آمدند می‌گفتند رفقا فلان کار را هم می‌شود کرد. دانه را بکارید، این کار را بکنید، آن کار را بکنید، بار می‌دهد و خلاص. اما، در مورد ژاپن احتمالش کم بوده که مثلاً گروهی که کشاورزی را می‌شناسد و بنابراین دیگر یکجانشین هم هست، پا شود از خانه‌اش ـ که مثلاً بین‌النهرین، ایران یا حتی چین بوده ـ برود ژاپن که بهشان یاد بدهد کشاورزی چی هست و باید چه ‌کار بکنند. به خاطر همین، کشاورزی برعکس بیشتر سرزمین‌هایی که تا الان شناخته‌ایم، خیلی دیر و حدود ۴هزار سال ق.م. در ژاپن گسترش پیدا می‌کند. و خب نتیجۀ این تأخیر و عقب ماندن از بقیه را جلوتر می‌بینیم.حالا شما کشاورزی را یاد گرفتی، شکمت سیر است دیگر، دست از سفر هم کشیده‌ای و تصمیم گرفته‌ای یکجانشین بشوی. الان دیگر با خیال راحت می‌توانی برای خودت تیم‌کشی کنی، خانواده بسازی و قبیله‌های کوچک و بزرگ را شکل بدهی. جومون‌ها وضعیتشان این‌جوری بود. مردمی بودند که از ابزارهای سنگی و استخوانی استفاده می‌کرده‌اند، از سفال‌گری و حرارت دادنِ خاک رس یک چیزهایی سرشان می‌شده. همۀ این‌ها دارد به ما می‌گوید اولین تمدن جزایر ژاپن، اینجا در جریان بوده. این مردمی که داریم حرفشان را می‌زنیم، همین جومون‌ها، خودشان که نه، قطعاً نه، اما از تبار آن‌ها، همین الان هم مردم بومی‌ای هستند که در جزیرۀ هوکایدو، در شمال ژاپن زندگی می‌کنند. مردمی که زبان و فرهنگ خودشان را همچنان حفظ کرده‌اند و اسمشان هست آینو (Ainu‌). آینو یعنی چه؟ یعنی انسان. اسمشان انسان است.فرهنگ پلوخوریاز حدود سال 400 ق‌.م.، موج‌های بزرگی از مهاجم‌ها به ژاپن حمله کردند که بعدها به اسم یایوی (Yayoi) شناخته شدند. اولین موجِ یایوی‌ها از جنوب‌غرب ژاپن آمدند، احتمالاً از شبه‌جزیرۀ کره. تبار دقیق این مردم هم چندان مشخص نیست و ما در این باره هم با یک ابهام دیگر روبه‌روییم، اما احتمالاً به نژاد مشخص و معینی هم نمی‌رسند. در هر صورت، این مردم که آمدند، با خودشان یک سری فناوری هم آوردند که بومی‌های ژاپن از قبل، آن‌ها را نمی‌شناختند، مثلاً روش ذوب کردن و تولید ابزار با آهن و برنز.اما ژاپنی‌ها به یک دلیل دیگر مدیون یایوی‌ها هستند: آموزش کشت یک غلۀ جدید. این غلۀ جدید، این غذای تازه‌ای که از آن به ‌‌بعد محبوب‌ترین خوراک بین مردم ژاپن شد و غذای اصلی ما هم هست، چیست؟ برنج. پس فرهنگ پلوخوری در این دوره‌، یعنی قرن پنج و چهار ق.م.، وارد ژاپن می‌شود.اتفاقات ریز و درشت، زندگی ساکنان جزیرۀ ژاپن را متحول کرد. کشاورزی اینجا هم کاری کرده بود که مردم بتوانند مازاد غذایی‌شان را سال به سال ذخیره کنند و جوامع پایدارتر بسازند. از آن طرف هم استفاده از ابزارهای مختلف چوبی و فلزی، زندگی را خیلی راحت‌تر کرده بود و تولید محصول هم هی زیادتر می‌شد. مردم می‌دیدند هر چه بیشتر می‌شوند، نیروی کار بیشتری دارند. آن‌ها با خود می‌گفتند: «ما که نونمون کفاف خونوادۀ شلوغ‌تر رو می‌ده؛ چرا ناشکری کنیم؟ این شد که... خانوم اسم بچۀ بعدی رو چی بذاریم؟» و جمعیت این‌جوری بیشتر و بیشتر می‌شد.از حدود سال 400 ق‌.م.، موج‌های بزرگی از مهاجم‌ها به ژاپن حمله کردند که بعدها به اسم یایوی (Yayoi) شناخته شدند. آن‌ها ژاپنی‌ها را با پدیده‌های جدیدی آشنا کردند؛ از جمله آموزش کشت یک غلۀ جدید. این غلۀ جدید، این غذای تازه‌ای که از آن به ‌‌بعد محبوب‌ترین خوراک بین مردم ژاپن شد، برنج است. پس فرهنگ پلوخوری در این دوره‌، یعنی قرن پنج و چهار ق.م.، وارد ژاپن شده است.ما دیگر برای خودمان یک پا تاریخ‌شناسیم؛ با یک نگاه به مسیری که ژاپن تا اینجا طی کرده، می‌توانیم حدس بزنیم احتمالاً مرحلۀ بعدی این است که قبیله‌ها و روستاهای کوچک، چندتا چندتا با هم ادغام بشوند و زیر اسم یک قبیلۀ بزرگ‌تر بروند، بعد یک سری زمین‌دار و زارع به وجود بیایند و یواش‌یواش طبقه‌های اجتماعی شکل بگیرند. اگر شما هم پیش‌بینی‌تون همین بوده، درست است. کم‌کم همه ‌جای ژاپن را جوامع متمرکز روستایی می‌گیرد و آن روش زندگی بدوی‌ که این‌همه سال هنوز ادامه داشت، دیگر از بین می‌رود و اگر هم هنوز اثری ازش باشد، کاملاً محدود می‌شود به همان بخش‌های شمالی‌ای که کمی قبل‌تر در موردش حرف زدیم. اسم سرزمین خشکی میانی ژاپن هونشو (Honshu) است.به‌ آغاز عصر حاضر رسیدیم، یعنی قرن اول بعد از میلاد مسیح. یادتان هست در تمدن‌هایی که پیش از این با هم درباره‌شان حرف زده‌ایم، به این حول و حوش زمانی که می‌رسیدیم، اوضاع چه جوری بود؟ بگذارید منظورم را جور دیگری بگویم. ما تا اینجا وقتی داشتیم از تاریخ تمدن‌هایی مثل بین‌النهرین و مصر و چین و ... صحبت می‌کردیم، تاریخ انگار از مدتی قبل‌تر در این سرزمین‌ها شروع شده بود. مثلاً می‌دانیم حدود 2000 سال ق.م.، فلان اتفاق افتاده و بهمان آدم فرمان‌روایی می‌کرده. اطلاعات خوبی هم ازش داریم؛ اما به ژاپن که می‌رسیم همه ‌چیز انگار دارد با تأخیر اتفاق می‌افتد. ما الان داریم از دوران بعد از میلاد مسیح صحبت می‌کنیم و هنوز هم چیزهایی که دست‌وپاشکسته ازشان می‌دانیم، مثل تکه‌های پازل از جاهای مختلف جمع شده. هنوز هم هر چیزی که می‌گوییم، بااحتیاط و شمرده شمرده باید باشد، چون ازشان صددرصد مطمئن نیستیم، چون هنوز تا این دوره اصلاً متن مکتوبی از تاریخ ژاپنی‌ها وجود ندارد. می‌بینید، احتمالاً همان شروع دیرهنگام کشاورزی در ژاپن، همین‌که این جزیره‌ها وسط رفت‌وآمد آدم‌ها نبوده، باعث شده دیرتر در جریان پیشرفت‌های بشری قرار بگیرند. باعث شده همه‌ چیز با تأخیر اتفاق بیفتد.ژاپن، حوالی قرن یک میلادیدر قرن اول میلادی یک متن چینی وجود دارد که عملاً اولین اطلاعات موثق مکتوب را از ژاپن و سیستم سیاسی‌اش به ما می‌دهد. از روی این متن می‌توانیم بگویم اولین ارتباط ثبت‌شدۀ بین چین و ژاپن در سال 57 م. اتفاق افتاده. چه‌جوری؟ در این متن نوشته شده فرستاده‌های سرزمین وا (Wa) ـ اسمی که چینی‌ها به ژاپن می‌دادند ـ به دربار پادشاهی چین می‌رسند و آنجا مهر طلاییِ امپراتور چین را دریافت می‌کنند، مهری که احتمالاً شبیه تأییدنامه‌ای، استانداردی، چیزی بوده. این یعنی ژاپن هنوز آن‌قدر کوچک است که تازه دارد پیش چینی‌ها به رسمیت شناخته می‌شود. از طرف دیگر آن‌قدری هم رشد کرده که بتواند در جایگاه یک نهاد، حکومت یا دولت با قدرتی مثل چین ارتباط داشته باشد.مردم، حالا به مرحله‌ای رسیده‌اند که منافعشان لزوماً و همیشه با هم مشترک نیست. روستاها و شهرهایی که در ادامۀ یارکشیِ قبیله‌ای‌‌ با هم رقیب شده بودند، نسبت به هم موضع می‌‌گیرند و بینشان دیوار کشیده می‌شود. مرزبندی‌ای که تا دیروز نبود و از امروز هست، خبر از چه می‌دهد؟ از اینکه «من دیگه می‌ترسم تو منافعم رو، دارایی‌ام رو غارت کنی، یعنی اگه دیگه بخوای بی‌اجازه بیای تو سرزمین من، پات رو قلم می‌کنم، یعنی من حتی آماده‌ام باهات بجنگم!» روی تپه‌ها پر می‌شود از سازوبرگ جنگی و نظامی، گُله‌به‌گله دور روستاها خندق می‌کَنند و شاخ‌وشانه‌کشی شروع می‌شود.مطابق چیزی که منابع چینی به ما می‌گویند، آخرهای قرن یکِ میلادی، بیشتر از صد تا پادشاهی در ژاپن وجود داشته؛ بیشتر از صد تا قدرت کوچک و بزرگ که تا دیروز دست گردن هم انداخته بودند، اما امروز دیگر مصالحشان این‌طور حکم می‌کرد که با هم دشمن هم باشند و تو روی هم شمشیر بکشند. قبیله‌هایی که توانسته‌‌ بودند در این کارزار متحد بیشتری پیدا کنند، کم‌کم بزرگ‌تر شدند و کوچک‌ترها را بلعیدند. رفته‌رفته قطب‌هایی به وجود می‌آمد، قدَرتر و پهناورتر، که پادشاهی‌های کوچک‌تر در دلشان جا می‌شد، و این بازی به مدت 100 سال همین‌طوری ادامه پیدا کرد تا درنهایت فقط یک برنده باقی ماند. به اواخر قرن 2 م. که رسیدیم، بیشتر پادشاهی‌های ژاپن مطیع و گوش‌به‌فرمان ملکۀ بزرگی شده بودند به اسم بانو هیمیکو (Himiko). هیمیکو، ملکۀ شمنِ یک منطقۀ بزرگ بود و اسم قلمروش را هم گذاشته بوده یاماتو (/ Yamato Yamatai).گفتم ملکۀ شمن. شمن چیست؟ لابه‌لای حرف‌هایمان گم نشود، درحد چند جمله ازش بگویم که اگر معنی‌اش نمی‌دانستید، بفهمید داریم از چی حرف می‌زنیم. شمنیسم یا شمن‌باوری یکی از قدیمی‌ترین باورهای سنتی بین یک سری اقوام مختلف در جهان است که قدمتش به پیش از تاریخ برمی‌گردد، ولی هنوز هم جاهایی هستند که بهش اعتقاد دارند. کلمۀ شمن یعنی «دانا». شمن‌باوران عموماً اعتقادات خاصی دارند، از جمله اینکه ارتباط ما با ارواح، یک چیز کاملاً طبیعی و عادی است و اگر کسی مریض باشد یا مشکل بزرگی داشته باشد، می‌شود به کمک ارواح دردش را دوا کرد. در شمنیسم یک جهان مادی داریم، یک جهان روحانی؛ که بزرگِ دین که بهش می‌گویند شمن، می‌تواند به کمک خلسۀ روحی بین این دو جهان پل بزند و کارهایی انجام بدهد که از همه بر نمی‌آید، از شفای مریض بگیر تا پیشگویی آینده. اگر بخواهیم بگوییم شمن‌ها بیشتر کجای جهان زندگی می‌کنند، می‌شود گفت از اقوام ترک‌تبار و مغول در آسیای مرکزی، شمن داریم تا سرخ‌پوستان، قبایل آفریقایی و حتی اسکیموها.خب. کجا بودیم؟ اینکه هیمیکو که یک ملکۀ شمن بوده، بخش بزرگی از ژاپن را زیر پرچم قلمروش، یاماتو، متحد می‌کند. چیزی که می‌خواهم بگویم شاید به نظرتان مسخره برسد، ولی اینکه این منطقۀ یاماتو در کجای ژاپن است هم سرش اختلاف هست. یک سری می‌گویند در منطقۀ کیوشو (Kyushu)، یعنی در جنوب غرب ژاپن، است، اما یک عدۀ بیشتری می‌گویند که نه، یاماتو وسط ژاپن است؛ که این ادعای دوم با ماجراهای بعدی که اتفاق می‌افتد، بیشتر همخوانی دارد. چی می‌دانند این ژاپنی‌ها؟ هیچ‌ چیز‌شان معلوم نیست؟!چینی‌ها که تا اینجا اصلی‌ترین منبع ما و حتی خود ژاپنی‌ها دربارۀ گذشتۀ این سرزمین هستند، در بده‌بستان‌ها و ارتباطاتی که با ژاپنی‌ها داشتند، هیمیکو را به چشم حاکم کل این جزایر می‌دیدند، برای همین در نامه‌نگاری‌ها و اسنادشان، به نمایندگی از کل ژاپن اسم یاماتو را می‌نوشتند. این یک امتیاز بزرگ بود برای هیمیکو که با این کار رسمیت پیدا کند و عملاً تبدیل شود به پادشاه بی‌چون‌وچرای ژاپن، و از آن طرف، احترام و اتحادش را در مقابل امپراتوری چین محکم‌تر کند و از هم‌پیمانان چین بشود.عصر کوفونگفته می‌شود که وقتی هیمیکو بعد از 60 سال فرمان‌روایی، در سال 248 از دنیا می‌رود، او را با صد تا از خدمه‌ که به پایش قربانی کرده بودند، در یک قبر بزرگ تپه‌شکل دفن می‌کنند. با این قبرها کار داریم. اصلاً شاید بشود گفت اهمیت هیمیکو خودش یک طرف، ماجرای این مدل قبرهایی که از این دوره مرسوم می‌شود یک طرف دیگر. به این مقبره‌های عظیم عجیب‌وغریب که مخصوص دفن بزرگان و افراد شاخص ژاپن بوده، می‌گویند کوفون (kofun)؛ محوطۀ خیلی بزرگ تپه‌شکل یا درخت‌کاری‌شده‌ای که شکل‌های بخصوصی داشته‌اند. بعضی‌هایشان را اگر از بالا ببینید واقعاً حیرت‌انگیزند، مثلاً یکی از شکل‌های نسبتاً پرتکرار این کوفون‌ها یک چیزی شبیه سوراخ کلید بوده.خلاصه هیمیکو را در کوفون دفن می‌کنند. از آن‌ به بعد هم تعداد زیادی از کله‌گنده‌های ژاپن را به تقلید از ‌شکل تدفین هیمیکو، در کوفون گذاشتند و برای همین، اسم یک دورۀ حدوداً 450 ساله‌ را عصر کوفون (یا یاماتو) گذاشتند. دوره‌ای که تا سال 710 م. طول کشید. پس ما فعلاً افتاده‌ایم در عصر کوفون، حالاحالاها هم هستیم؛ هروقت درآمدیم بهتان می‌گویم.هیمیکو زن بود؛ همین گناهش بس. تاریخ مردانۀ ما دوست دارد دنبال یک مرد بگردد برای اولین بودن؛ می‌گوید ممکن است اصلاً هیمیکویی وجود نداشته باشد، برای همین یکی دیگر را به‌عنوان اولین امپراتور قابل اثبات ژاپن معرفی می‌کند، کسی به اسم سوییجین (Suijin) (به مرگ حدود 318 م.) که احتمالاً اهل ولایتی بود که هیمیکو پایه‌اش را گذاشته بود، یعنی ولایت یاماتو. من نمی‌خواهم وارد زندگی سوییجین بشوم؛ اصلاً شخص سوییجین برای ما الان اهمیتی ندارد. موضوعی که دوست دارم بهش توجه بکنید این‌همه ابهامی است که در تاریخ سرزمینی مثل ژاپن وجود دارد. ما الان رسیده‌ایم به اوایل قرن 4 میلادی، یعنی همان سال‌هایی که یک جای دیگر دنیا در امپراتوری روم، کم‌کم کنستانتین دارد قدرت می‌گیرد و ما ماجراهایش را با دقت نسبتاً خوبی می‌توانیم از منابع مختلفی پی بگیریم، ولی اینجا وقتی می‌رسیم به سوییجین، اولین امپراتور ژاپن، می‌گوییم احتمالاً اهل ولایت یاماتو بوده، تازه این تنها احتمال نیست؛ بعضی از محقق‌ها فکر می‌کنند سوییجین باید رهبر یکی از گروه‌هایی بوده باشد که حوالی آن دوران از کره وارد ژاپن ‌شده‌اند. آخر بوده‌اند یک عده کره‌ای ـ که حالا سوییجین بینشان بوده یا نه کاری نداریم ـ که وارد ژاپن شده‌اند، قاطی‌شان یک ‌سری آدم باسواد هم بوده که خط و نوشتار را وارد ژاپن کرد‌ه‌اند.حالا چه‌خطی؟ خطی که بر مبنای خط چینی بوده! پیچیده شد، نه؟ یک ‌بار دیگر در یک جمله می‌گویم: حدود قرن 4 م.، یک عده کره‌ای وارد ژاپن می‌شوند و خط چینی را با خودشان به ژاپن می‌آورند. حل شد دیگر؟ خب حالا که حل شد، بگذارید بگویم دیگر با خودشان چه چیزی می‌آورند. حدود دو قرن بعد همین کره‌ای‌ها، بودیسم را هم وارد ژاپن می‌کنند، این‌طوری که یک دسته راهب با خودشان متون مقدس، تصاویر دینی و تقویم را آوردند، درِ خانه‌ها را زدند و مردم را به آیین بودا دعوت کردند.حاکمان یاماتو اول نمی‌دانستند جلوی این دین جدید چه موضعی داشته باشند. می‌دانم هنوز چیزی از دین ژاپنی‌ها نگفته‌ام. می‌گویم، اما بگذارید اول همین موضوع را تمام کنم. حاکمان یاماتو اول نمی‌دانستند باید با این آیین جدید چه ‌کار کنند. قبولش کنند؟ پسش بزنند؟ بی‌تفاوت باشند؟ اما وقتی دیدند بودیسم دارد بین مردم جواب می‌دهد و یک سری باور و ارزش مشترک برای همه می‌سازد، گفتند چرا که نه. اصلاً خوب است که. برای همین بودیسم را دودستی چسبیدند و آن را ابزار اتحاد و کنترل مردم کردند. دین شد یک وسیله، یک چیز مقدس که به خاطرش مردم حرف‌شنوتر و سربه‌راه‌تر بشوند.بودیسم ریشه در هند داشت، اما چون از راه امپراتوری چین به ژاپن راه پیدا کرده بود، ژاپنی‌ها آن را هم یک دین و باور چینی می‌دانستند. ژاپنی‌ها دیده بودند که چینی‌هایی که از آیین بودا پیروی می‌کنند، به چه قدرت و منزلتی رسیده‌اند، برای همین امیدوار بودند که خودشان هم با تقلید از چین بتوانند همان‌قدر قدرتمند بشوند.بین چین و ژاپن سرزمینی حائلی وجود داشت، هنوز هم دارد. کره‌. کره‌ای‌ها آن موقع نقش واسط و دلال منطقه را داشتند و چیزهای زیادی را از فرهنگ چین یاد ژاپنی‌ها دادند. از فناوری‌ها و مصالح جدید، تا تفکرات اجتماعی و دینی. کره‌ای‌ها به ژاپنی‌ها آموزش می‌دهند که چه‌جوری از برنز استفاده‌های پیشرفته‌تری بکنند، یا چه‌جوری شمشیرسازی و زره‌سازی‌شان را یک مرحله جلوتر ببرند،‌ یا سرامیک‌های بهتر و ظریف‌تری بسازند، و آن‌ها را با متون کنفوسیوسی هم آشنا می‌کنند. ژاپن دارد کم‌کم رو می‌آید و هویت پیدا می‌کند. آن‌ها که حالا مدتی بود سیستم نوشتاری چینی‌ها را داشتند، می‌توانستند یک عده کاتب درباری هم داشته باشند تا وقایع و اسناد را ثبت کنند و کشورشان را برای تأثیرات آیندۀ چینی‌ها آماده کنند. هر چه ژاپن بیشتر در دریای فرهنگ چین غوطه‌ور می‌شد، حاکم‌های یاماتو بیشتر می‌فهمیدند چطور باید عقب‌ماندگی‌هایشان را هرچه ‌سریع‌تر جبران کنند.ادیان قدیمی ژاپنتا اینجای قصه، حاکمِ یاماتو امپراتور ژاپن بود و در دارالخلافه‌ای زندگی می‌کرد که همیشه جایش ثابت نبود و بین شهرهای مختلف جابه‌جا می‌شد. هنوز در دورانی هستیم که به اسم عصر کوفون معروف است.امپراتور خواب‌های خوشی برای آیندۀ ژاپن دیده. هدف اصلی‌اش گسترش روابط سیاسی قلمروش با قدرت‌های دیگر جهان است و نگاهش به دوردست‌هاست. آن‌قدر دوردست‌ که از نزدیکِ خودش غافل می‌شود. هنوز مدت زیادی نگذشته که بازیگران جدیدی به نمایش امپراتوری اضافه می‌شوند. بازیگرانی که خیلی زود تبدیل به نقش اول سیاست ژاپن می‌شوند و امپراتور را به حاشیه‌ای‌ترین شیءِ نمایش تقلیل می‌دهند. سهم امپراتور از امپراتوری، می‌شود یک نماد در حد مجسمۀ وسط میدان؛ بهش گفتند: «شما بزرگ ما باش، اما لطفاً در سیاست دخالت نکن. فقط به همون آداب و رسوم دینِ قدیمی خودمون، شینتو، برس».برویم به سراغ دین بومی ژاپنی‌ها. اسم شینتو (Shinto) احتمالاً به گوشتان آشناست و می‌دانید چیست، اما می‌خواهم در حد چند جمله‌ هم من بگویم. شینتو به معنی «راه خدایان»، دین و باور اصیل ژاپنی‌هاست که بر اساس همان نگاه اسطوره‌ای آفرینش شکل گرفته است که اول این اپیزود کمی از داستانش گفتیم. این دین، نه مؤسسی دارد، نه پیامبری و نه کتاب مقدسی؛ فقط بر مبنای خلوص، هارمونی، احترام به خانواده‌ و تبعیت فرد از گروه یا جامعه عرضه شده. همین نداشتنِ قانون و شریعت بخصوص هم باعث می‌شود شینتو یکی از انعطاف‌پذیرترین باورهای دینی بشود. معتقدان به شینتو، آماتراسو اومیکامی، ایزدبانوی آفتاب، را نگهبان سرزمین اجدادی‌شان، یعنی‌ ژاپن می‌دانند و اصلاً اسم ژاپن هم از همین باور به ‌وجود آمده. نیهون (Nihon) یا نیپون (Nippon)، اسمی است که ژاپنی‌ها به کشور خودشان دادند به معنی «خانۀ خورشید» یا «مبدأ خورشید». همین کلمۀ ژاپن را هم که ما امروز به کار می‌بریم، شکل تغییرکردۀ نیپون است. اهمیت نقش خورشید در باور اسطوره‌ایِ ژاپنی‌ها را راحت می‌شود دید. اما این را یک گوشۀ ذهنتان نگه دارید؛ چیزی که در نگاه دیگران پیوند بین ژاپن و خورشید را پررنگ‌تر کرد، لقبی است که به ژاپن داده‌اند: «سرزمین آفتاب تابان». این داستانش فرق می‌کند: چینی‌ها در اسناد و نامه‌نگاری‌هایشان با ژاپن تا مدت‌ها از همان اسم وا که قبلاً گفتیم، استفاده می‌کردند؛ ولی یک وقتی بالاخره صدای ژاپنی‌ها درآمد که «آخه بابا ما اسم داریم، آخه وا چیه؟» تصمیم گرفتند به ژاپن چیز دیگری بگویند. چینی‌ها می‌دیدند خورشید از سمتی طلوع می‌کند که ژاپن، همانجا قرار دارد، در متن‌هایشان از یک اصطلاح جدید برای اشاره به ژاپن استفاده کردند و کم‌کم «سرزمین آفتاب تابان» برای بقیۀ مردم جهان هم به اصطلاح شناخته‌شده‌ای تبدیل شد.شینتو به معنی «راه خدایان»، دین و باور اصیل ژاپنی‌هاست که بر اساس همان نگاه اسطوره‌ای آفرینش شکل گرفته است. این دین، نه مؤسسی دارد، نه پیامبری و نه کتاب مقدسی؛ فقط بر مبنای خلوص، هارمونی، احترام به خانواده‌ و تبعیت فرد از گروه یا جامعه عرضه شده. همین نداشتنِ قانون و شریعت بخصوص هم باعث می‌شود شینتو یکی از انعطاف‌پذیرترین باورهای دینی بشود. معتقدان به شینتو، آماتراسو اومیکامی، ایزدبانوی آفتاب، را نگهبان سرزمین اجدادی‌شان، یعنی‌ ژاپن می‌دانند.داشتیم از شینتو می‌گفتیم. آیین شینتو به خدایانی به نام کامی (kami) باور دارد که مظاهر طبیعت هستند، روح طبیعت‌اند. خدایانی که در کوه‌ها، درختان و رودخانه‌ها زندگی می‌کنند و یا خودشان را به شکل پدیده‌هایی مثل باد و طوفان نشان می‌دهند. برای مردمی که زندگی و وجودشان در جزیره به کشاورزی و باد و باران گره خورده، چنین دینی که این‌طور طبیعت در مرکزش باشد، چیز عجیبی نیست دیگر! بعد از اینکه در قرن 6 م.، بودیسم وارد ژاپن شد، شینتو دقیقاً به خاطر همین ذات نرم و منعطفش، توانست هم‌زیستی مسالمت‌آمیزی با این دین جدید داشته باشد و از آن به‌ بعد در کنار هم، دوتا دین اصلی ژاپن را تشکیل دادند.شاهنامۀ ژاپنی‌هابرگردیم به ماجرای خودمان. کجا بودیم؟ گفتیم دست‌هایی در دربار توانستند حاکمان یاماتو را تبدیل به مقام‌های فرمالیته کنند. قدرت اصلی به دست خاندان‌ها و فرمانده‌های بزرگی افتاد که زورشان خیلی بیشتر از شخص امپراتور بود و امپراتور هم چاره‌ای جز سکوت در برابرشان نمی‌دید.وضعیت کلی ژاپن، علی‌رغم این تغییر در ساختار قدرت، چندان بدتر نشد. نگاه کردن از رو دست چینی‌ها با قدرت ادامه داشت. در اوایل قرن 7 م.، قانون اساسی ژاپن در 17 بند، و کاملاً با الهام از قانون اساسی کنفوسیوسی چین تدوین شد. ژاپن هیچ ابایی نداشت بگوید ما می‌خواهیم قدم به قدم، پا جای پای چین بگذاریم. نهادهای سیاسی داشتند قوانین و آداب و رسوم چینی‌ها را، که قبلاً امتحانش را پس داده بود، در ژاپن پیاده می‌کردند و پایه‌های حکومت خودشان را تثبیت می‌کردند. ژاپنی‌ها دیده بودند که چطور چین بعد از دورۀ 400 سالۀ تباهی ـ همان چهارصد سال سیاهی که بین سقوط سلسلۀ هان تا برآمدن خاندان سویی طول کشید ـ مثل ققنوس از خاکسترش بلند شده بود و برای همین سخت تحت تأثیر ارادۀ چینی‌ها بودند.در زمان چهلمین امپراتور بود که ژاپنی‌ها فهمیدند وقتش است که شاهنامۀ عصر خودشان را بنویسند تا هرآنچه از تاریخ سرزمینشان می‌دانند را جایی ثبت کرده باشند. امپراتور تنمو (Tenmu) که حکومتش در سال 673 م. شروع شد و تا 686 م. ادامه پیدا کرد، کسی بود که این تصمیم را گرفت و مقدماتش را آماده کرد. به کاتب‌های دربار دستور داده شد بروند و تمام روایت‌های اسطوره‌ای و گزارش‌های تاریخی که در سطح امپراتوری دست‌به‌دست و دهن‌به‌دهن نقل می‌شود را گردآوری کنند و تبدیلش کنند به متن مکتوب.نتیجۀ این تلاش‌ها شد دو تا کتاب که با فاصلۀ چند سال از هم منتشر شدند. اولی کوجیکی (Kojiki) یا «گزارشی از رویدادهای کهن» بود که از اسطوره‌ها، داستان کامی‌ها، یا همان خدایان، و آفرینش ژاپن می‌گفت. آداب و رسوم ژاپنی‌ها را تعریف می‌کرد و یادی بود از پادشاهان ژاپن، از اولینشان تا پادشاه آن زمان. این از کتاب اول، کوجیکی، که در سال 712 م. آماده شد. اما کتاب دوم نیهون شوکی (Nihon Shoki) به معنی «وقایع‌نامۀ ژاپن» بود که حدود 8 سال بعد آماده شد و موضوع آن هم مثل کوجیکی، کم‌وبیش روایت‌هایی از تاریخ کلاسیک ژاپن و سرنوشت حاکم‌های خوب و بد زمانه بود. پس این دو تا کتاب، کوجیکی و نیهون شوکی اولین کتاب‌هایی بودند که ژاپنی‌ها دربارۀ تاریخ خودشان نوشتند. در قرن 8 میلادی. هنوز ژاپنی‌ها دیرند، عقب‌اند به نسبت خیلی از جاهایی که می‌دانیم و می‌شناسیم.کاری که امپراتور تنمو شروع کرد و البته عمرش هم به دیدن سرانجامش قد نداد، جدا از اینکه توانست جایگاه ژاپن را در این نقطه از تاریخ تثبیت کند دو تا فایدۀ دیگر هم داشت: یکی اینکه با داشتن این دو تا کتاب، دیگر یک روایت یک‌دست و منسجم از ژاپن در دست مردم بود، روایتی که از گذشتۀ دور شروع می‌شد و نشان می‌داد چه‌جوری دست تقدیر و ارادۀ کامی‌ها، همه‌وهمه اتفاقاتی را رقم زده تا چرخ فلک امروز، امپراتوری را به دستان لایق تنمو و خاندانش بسپارد. تو اگر بتوانی مردم را متقاعد کنی که از ازل همه‌ چیز طوری چیده شده که امروز تو آقابالاسر و ولی‌نعمت ما باشی، دیگر نه تنها کسی نمی‌تواند شکایتی بکند، بلکه مشروعیتت صددرصد است.فایدۀ دوم گردآوری این کتاب‌ها چه بود؟ در تاریخ امپراتوری ژاپن، بعد از سی‌ونه تا امپراتور، تنمو اولین کسی شد که در دورۀ خودش هم امپراتور خطابش ‌کردند. قبلی‌ها این‌جوری بودند که زمان خودشان بهشان می‌گفتند حاکم، فرمانده، آقا و ...، وقتی داشتند داستان حاکم‌های ژاپن را در کتاب‌ها را می‌نوشتند، جلوی اسمشان نوشتند امپراتور. امپراتور اول ایشان، امپراتور دوم ایشان، و همین‌جوری آمدد تا رسیدند به سی‌ونهمین، و بعد گفتند چهلمین امپراتور ژاپن هم پادشاه حی‌وحاضر، عالی‌جناب تنمو است. حالا شاید بپرسید برای کسی که در هر صورت شخص اول یک مملکت است، چه فرقی می‌کند بهش چی بگویند. بگویند امپراتور، پادشاه، بزرگ یا آقا. اما فرق دارد. یک ‌خرده بهش فکر کنید.عصر درباریاندورۀ ناران و هیان (710 تا 1185)اوایل قرن هشتم میلادی، ژاپن با جمعیت حدود 5 میلیون نفری‌اش برای اولین بار صاحب شهری می‌شود که رسماً پایتخت امپراتوری لقب می‌گیرد. تا دیروز مرکز امپراتوری غالباً شهر یاماتو بود، اما حالا شهری به اسم نارا (Nara) ساخته می‌شود، کمی پایین‌تر از مرکز ژاپن که اساساً آمده بود تا پایتخت امپراتوری بشود. با همین تعیین پایتخت است که عصر طولانی کوفون، به پایان می‌رسد و دورۀ جدیدی شروع می‌شود که مشهور است به عصر نارا (سال ۷۱۰ تا ۷۹۴ م.)، دوره‌ای که قرار بود دورۀ طولانی‌ای بشود، اما نشد.ژاپنی‌ها نارا را به سبک شهرسازی و تقسیم‌بندی‌های چینی ساختند؛ تمام چیزهایی که از چینی‌ها یاد گرفته بودند را یک‌جا به‌ کار بستند و پایۀ شهر را گذاشتند. ساختمان‌ها، خیابان‌کشی‌ها و همه ‌چیز، از جمله معبدهای بودایی. قدرت بودیسم طی این یکی دو قرنی که به ژاپن معرفی شده بود، هر روز بیشتر از قبل می‌شد. بودایی‌های بانفوذ دربار ژاپن، در این پایتخت جدید یک پروژۀ سنگین پیاده کردند. بزرگ‌ترین و بلندپروازانه‌ترین چیزی که در ذهنشان وجود داشت را به افتخار بودا بنا کردند و معبدهای تودایجی (Todai-ji) را ساختند. مجموعه‌ای از چندین معبد که هر کسی را که پایش را به پایتخت می‌گذاشت، مقهور شکوه و عظمت خودش می‌کرد. چند تا از ترین‌های جهان در همین مجموعۀ تودایجی جا گرفته بود. از بزرگ‌ترین ساختمان چوبی جهان گرفته تا بزرگ‌ترین مجسمۀ برنزی بودا.و همین قدرت و تأثیر بودیسم خیلی زود تبدیل به تهدید برای قدرت امپراتوری شد. این‌همه هزینه شده بود برای ساختن و جذابیت پایتخت جدید؛ اما اتفاقی که داشت می‌افتاد به سود بودیسم بود نه امپراتوری. دولت مرکزی دید به صلاح نیست چنین پتانسیل دینی عظیمی ـ که ممکن است با یک بهانۀ کوچک، تبدیل به اتحاد علیه امپراتوری بشود ـ را بغل گوششان نگه دارد؛ برای همین هم تصمیم گرفت پایتخت را در 784 م.، یعنی حدود 75 سال بعد از ساخته شدن نارا، موقتاً تا رفع خطر به یکی از شهرهای همسایه، یعنی هیان (Heian)، منتقل کند. موقتاً. تقدیر همین‌جوری با تصمیم‌های ما شوخی می‌کند: نارا که سال‌ها ساختنش طول کشید و قرار بود پایتخت دائمی امپراتوری بشود، ظرف کمتر از 80 سال پرونده‌اش بسته شد؛ اما هِیان، شهری که امروز به اسم کیوتو، تقریباً در مرکز ژاپن می‌شناسیمش، و قرار بود مرکز موقت امپراتوری باشد، بیشتر از هزار سال پایتخت ژاپن ماند.واقعیتش این است که تصور خیلی از ماها از ژاپن تاریخی، احتمالاً سرزمینی است که در آن نینجاها و سامورایی‌ها در هم وول می‌خورند و تقابل بین شرافت و خیانت را هر روز در کوچه‌هایش می‌شود دید. اما باید بهتان بگویم شروع ژاپن و در واقع فرهنگ ژاپنی به‌ عصر هیان (Heian) یعنی سال‌های 794 تا 1167 میلادی مربوط می‌شود. و وقتی اینجا می‌گوییم فرهنگ ژاپنی، منظورمان واقعاً فرهنگ است، چون دستاوردهای عصر هِیان بیشتر از هر ‌چیز هنری و ادبی هستند تا رزمی و نظامی.من به‌عنوان مصرف‌کنندۀ فرهنگ، تاریخ شکل‌گیری و پیشرفت فرهنگ یک ملت خیلی برایم جذابیت دارد؛ چون این چیزی است که تخیل آدمیزاد را طی هزاران سال پرواز داده و عملاً مرزها و محدودیت‌هایمان را کم‌رنگ کرده. اگر کتاب تاریخ ژاپن را باز کنیم و به این صفحه‌هایش برویم، یکی از چیزهایی که می‌بینیم این است که این دوره پر از جشن و رنگ و نشاط است، پر از آداب و رسومی که حتی تصورشان می‌تواند آدم را هیجان‌زده کند. می‌گویم دارم از چه حرف می‌زنم، اما قبلش یک نکته را یادمان باشد: کتاب‌های تاریخ را چه کسانی نوشته‌اند؟ تاریخ‌نگارهای وابسته به امپراتوری. شکوفایی هنر و ادبیاتی که در این دوره می‌بینیم و می‌شنویم، نه که واقعیت نداشته باشد، داشته، اما مال همۀ مردم نبوده؛ ما اینجا قصۀ بالاترین طبقۀ ژاپن را می‌دانیم و تعریف می‌کنیم، نه زندگی مردم کوچه و بازار را. از زندگی نخبه‌ها و کسانی خبر داریم که روزگار خوشی داشته‌اند؛ آن‌ها بودند که به قلم و کاغذ و کاتب دسترسی داشتند، آن‌ها بودند که دربارۀ بهترین و خفن‌ترین مردمی که می‌شناختند می‌نوشتند، یعنی خودشان.عصر فرهنگی ژاپن کلاسیکبرویم وارد آن دنیای جذابی بشویم که کمی قبل‌تر باهاش آشنا شدیم؛ از خاندان هیان که دست روزگار این‌جوری برایشان رقم زده بود که بشوند آخرین بخش از تاریخ کلاسیک ژاپن. تا اینجای کار، بزرگان ژاپن در نسل‌های اول جان کنده بودند، خون دل خورده بودند تا مملکتشان را بسازند، تا یک آجر روی آجرهای قبلی بگذارند و یک سر و شکلی به امپراتوری بدهند؛ برای همین اگر این وسط مال و منالی هم به دست آورده بودند، چون زحمت کشیده بودند، قدرش را می‌دانستند. اما این دو سه قرن، نسل‌هایی ازشان به ‌وجود آمد که از وقتی چشم باز کردند هم ثروتمند بودند، هم جایگاه اجتماعی خوبی داشتند، هم احتمالاً مطمئن بودند که وزیری، وکیلی، چیزی ازشان بیرون می‌آید. پس فرصت داشتند در این دنیا بدون عجله خوش بگذرانند و پیِ کارهایی را بگیرند که در حالت عادی احتمالاً سراغش نمی‌رفتند.وصف زندگی اعیانی دربار در این دوره را که بخوانیم، بیشتر از همه‌ چیز یاد فیلم‌های فانتزی می‌افتیم. مهمانی‌های بزرگ و باشکوه، بریز و بپاش، بازی‌های من‌درآوردی، یللی تللی‌های بی‌خود و بی‌جهت و ... . هر جوری که بتوانند این وقت را بگذرانند... هزار راه‌ و روش جدید درآورده بودند برای دم کردن و سروِ چایی، بعد به هم جایزه می‌دادند «که آفرین! تو بهتر چایی آوردی». چشم‌های همدیگر را می‌بستند، گل‌های مختلف را می‌آوردند و مسابقه می‌گذاشتند که چه کسی می‌تواند با بو کشیدن، گل‌های بیشتری را از هم تشخیص بدهد. ادبیات و نقاشی به جاهای نویی می‌رسد؛ مثلاً این ماندالاهایی که الان همه ‌جا پیدا می‌شوند، این اشکال هندسی‌ای که می‌گویند اگر شروع کنی به رنگ کردنشان، آرامت می‌کند. کشیدنِ آن‌ها در این دوره خیلی رواج پیدا می‌کند. یک کار دیگر هم که می‌کردند، ساختن بناهای عجیب و غریبی بود که هیچ کاربرد خاصی نداشتند و فقط و فقط محض قشنگی ساخته می‌شدند.زیبایی، قشنگی، خوشگلی. این‌ها چیزهایی بودند که آدم خوب را از آدم بد تفکیک می‌کردند. آدم خوب، آدم زیبا بود. بین اشراف، آرایش بین زن و مرد باب شد. زن‌ها صورتشان را با پودر سفید می‌کردند، گونه‌هایشان را گل می‌انداختند و لبانشان را جوری ماتیکِ قرمز می‌زدند که کوچک‌تر به نظر برسد. ابروهایشان را می‌تراشیدند و یک جایی بالاتر، روی پیشانی، یک چیزی شبیه ابرو می‌کشیدند. موها را برق می‌انداختند و لباس‌های لایه‌لایه‌ای می‌پوشیدند که حال و هوا و رنگش با فصل جور در بیاید. مردان ایده‌آل هم سیبیل باریک و ریش بزی نازک و تنک می‌گذاشتند.این چیزی است که ما دربارۀ سر و شکل درباری‌ها در عصر هیان می‌دانیم. در رمانی به اسم داستان گنجی (TheTale of Genji) که اول قرن 11 م. نوشته شده، تصویر تر و تمیز و نسبتاً دقیقی از این زندگی و ماوقعش بهمان داده می‌شود که جزو منابع مهم ماست.خب، این سبک زندگیِ درباری دو تا وجه دارد: نیمۀ پر لیوان این است که ما الان یک دنیایی داریم که سرگرمی و هنر دو تا ضلع اصلی‌‌اش را تشکیل می‌دهد و توجه به حواس و زیبایی‌شناسی در آن خیلی مهم است. خروجیِ چنین کارخانه‌ای جهان‌بینی‌‌ منحصربه‌فردی می‌شود که تا قرن‌ها بعد هم یک جورهایی معرف فرهنگ ژاپن به دنیاست. نمی‌دانم شما هم تا حالا به کلمه‌ها و اصطلاحات ژاپنی‌ای برخورده‌اید که از دقت و جزئیات مفهومش کفتان ببرد یا نه. زبان ژاپنی در دایرۀ لغاتش کلمه‌ها و اصطلاحاتی دارد که اگر بخواهیم معنی‌اش کنیم، یکی دو جمله طول می‌کشد. من چیزی از ژاپنی سرم نمی‌شود، ولی وقتی به دو سه تا از این موردها برخوردم، مخم سوت کشید که چطوری برای چنین موقعیتی کلمه دارید؟ مثلاً کلمۀ کوموربی (komorebi)، می‌دانید یعنی چه؟ کوموربی به آن رشته‌های نور خورشیدی می‌گویند که از لای برگ درختان بیرون می‌زند یا اصطلاح «مونو نو آواره» (Mono no aware) که مفهومش ترحم نسبت به چیزها و آگاهی از ناپایداری زندگی مادی است. این نگاه پرجزئیات و این دقت در حواس و احساسات، یکی از محصولاتی است که طی همین دوران، در ژاپنی‌ها تقویت شد.اما خب وقتی همۀ دغدغه‌های دربار را همین نگاه فانتزی اشغال کند و کاری به اتفاقات دوروبر نداشته باشیم، نباید فکر کنیم هیچ عوارضی هم در انتظارمان نیست... ژاپنی‌ها هر چه بیشتر در دنیای خودشان فرو می‌رفتند، بیشتر از دنیای واقعی دور می‌شدند. این دنیایی بود رتوش‌شده و جذاب برای حاکمانی که حوصلۀ حکم‌رانی نداشتند، پر از قشنگی، اما بدون زور و توان برای مقابله با حقایق زندگی.پایان عصر کلاسیک ژاپنبا چنین دربار مست و ملنگی، طبیعی بود که مملکت دیر یا زود با کله سقوط کند؛ اما نکرد. اینجاست که نقش خاندان بانفوذ و شاخص فوجیوارا (Fujiwara) در تاریخ ژاپن خودش را نشان می‌دهد. فوجیوارا یک خاندان سرشناسِ اشرافی بود که طی سال‌های خوش‌خوشان امپراتوری، نم‌نم از طریق ازدواج‌های هدفمند با اقوام امپراتور، پایش را به دم‌ودستگاه دربار واکرده بود. کم‌کم مردهای این خاندان، در سیاست ژاپن منصب‌هایی به دست آوردند و نفوذشان در دربار بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که به روزگاری رسیدیم که مادر چند تا از امپراتورهای ژاپن، از خانوادۀ فوجیوارا بودند.فوجیوارا طی دو سه قرن در عصر هیان، دانه‌دانه مناصب مهم ژاپن را تسخیر می‌کرد و دو تا برنامه‌ هم داشت تا بتواند قدرتش را در سرتاسر امپراتوری تثبیت کند. اول اینکه یک عده‌ از افراد خاندانش را به جاهای دوردست‌تر ژاپن ‌فرستاد تا نیروهایش پخش شوند و نماینده‌هایش در هر ایالت و استانی پایگاه داشته باشند. یک برنامۀ دیگر‌ هم کرد. این یکی حرکت استراتژیکِ مهمی بود، اما نتایجش از چیزی که فکر می‌کردند هم بزرگ‌تر شد و در نهایت یک تغییر اساسی در آیندۀ ژاپن به‌ وجود آورد.فوجیوارا نگران این بود که امپراتور هرلحظه ممکن است از دست زیاده‌خواهی‌شان کفری شود و دستور بدهد کاسه‌کوزه‌شان را جمع کنند، برای همین شروع کردند به نفوذ در طبقۀ نظامی ژاپن. با این‌ کار، اگر یک ‌وقت اوضاع بی‌ریخت می‌شد هم می‌توانستند روی بخشی از ارتش حساب باز کنند و با هم علیه امپراتور کودتا کنند. برداشتند پای نظامی‌ها را به دربار باز کردند؛ از نظر مالی هم حسابی بهشان رسیدند و پروارشان کردند. از دل این نظامی‌ها که حالا در ادارۀ مملکت هم دست داشتند، طبقه‌ای به وجود آمد که همه‌مان اسمشان را شنیده‌ایم و می‌شناسیمشان. سامورایی‌ها.سامورایی‌ها، افسران جنگ‌جویی بودند که از قرن دوازدهم در سطوح بالای نظامی به دولت ژاپن خدمت می‌کردند. سامورایی‌ها که به‌خاطر ظاهر و مرام و مسلک خاصشان پیش همۀ مردم دنیا شناخته‌شده‌اند، طی بیشتر از 700 سال، مراتب اجتماعی مختلفی را تجربه کردند و در دوره‌هایی اهمیتشان خیلی زیاد شد. هم‌دستیِ این طبقۀ نظامی با خاندان فوجیوارا، آن‌ها را برای چند قرن، در بالاترین سطح حکومت ژاپن نگه داشت. عصر هیان تا آخرین روزهایش، یعنی سال 1164 م. با خاندان فوجیوارا گره خورده بود، اما وقتی بالاخره قدرتشان در سراشیبی افتاد، آَشفتگی در نظام سیاسی کشور هویدا شد. اول از همه نظم عمومی به هم ریخت و دزدی و غارت زیاد شد. ناامنی که به وجود آمد، خیلی از زمین‌داران برای حفاظت از اموالشان شروع کردند به استخدام جنگ‌جوهای سامورایی‌. حالا سامورایی‌ها پول داشتند، زمین‌ داشتند، حمایت طبقۀ ثروتمند ژاپن را هم به دست آورده بودند. و این‌جوری بود که طبقۀ نظامی، بخصوص در شرق امپراتوری، نفوذ و اقتدار بیشتری پیدا کرد و کم‌کم سودای مملکت‌داری هم به سرش افتاد.سامورایی‌ها، افسران جنگ‌جویی بودند که از قرن دوازدهم در سطوح بالای نظامی به دولت ژاپن خدمت می‌کردند. سامورایی‌ها که به‌خاطر ظاهر و مرام و مسلک خاصشان پیش همۀ مردم دنیا شناخته‌شده‌اند، طی بیشتر از 700 سال، مراتب اجتماعی مختلفی را تجربه کردند و در دوره‌هایی اهمیتشان خیلی زیاد شد.در سال‌های بعد، اختلافات و جنگ‌های پیچیده‌ای بین مدعیای قدرت در جاهای مختلف ژاپن درگرفت. دو تا خاندان اصلی‌ای که دو سر این دعوا بودند، خاندان‌های میناموتو (Minamoto) و تایرا (Taira) بودند که هر دو جزو سامورایی‌های بزرگ عصر خودشان به حساب می‌آمدند. بعد از کش و قوس فراوان و بعد از یکی دو نسل نبرد در خشکی و دریا، بالاخره در سال 1185 م.، خاندان میناموتو به فرماندهی فردی به نام یوریتومو (Yoritomo) پیروز شد و پایتخت امپراتوری، شهر هِیان یا کیوتو، به دست صاحبان جدیدش افتاد.این پایان عصر هیان و دوران کلاسیک ژاپن بود. داستان تراژیک مشهوری نقل می‌کنند از نبرد پایانی بین خاندان‌های میناموتو و تایرا در دریاها. می‌گویند بعد از اینکه فرمانده خاندان تایرا در جنگ کشته می‌شود و شیرازۀ لشگرش از هم می‌پاشد، بیوه و خانواده‌اش در یک کشتی وسط آب سرگردان می‌شوند. وقتی ارتش پیروز جنگ، آن‌ها را پیدا می‌کنند، بهشان فرصت می‌دهند که تنها مدعیِ احتمالی قدرت ـ یعنی نوۀ هفت‌سالۀ فرمانده و گنجینۀ خاندان تایرا ـ را بهشان تسلیم کنند، تا آن‌ها هم از جانشان بگذرند، اما بیوۀ فرمانده که دیگر هیچ امیدی به هیچ‌کس ندارد، نوۀ کوچک و بخشی از گنجینه را محکم در بغلش می‌گیرد و با هم می‌پرند در دریا.در تاریخ نقل است که نرون، امپراتور روم، از سر جنون و خودکامگی، شهر خودش را آتش زد و نشست و سوختنش را تماشا کرد؛ بی‌آنکه فکر کند این آتش کی دامن خودش را می‌گیرد. نظریه‌هایی هست که می‌گوید شاید نرون خودش، دستور آتش زدن رم را نداده باشد؛ ولی وقتی می‌فهمد چه شده، سعی می‌کند از این بحران به‌عنوان مانور اقتدار خودش استفاده کند. از آن اتفاق‌ها حدود 2000 سال می‌گذرد. واقعیت ماجرا هر چه بوده، ما نمی‌توانیم در موردش مطمئن باشیم، چون آن موقع شاید به‌جز تاسیتوس (Tacitus) و چند تا تاریخ‌نگار دیگر، کسی نمی‌توانست این وقایع را ثبت کند و به دست مردم آینده برساند.چیزی که ما می‌دانیم، این است که اسم نرون در تاریخ همیشه با نفرت و بدنامی گره خورده. این روزها، بعضی اتفاقات، چقدر می‌تواند آدم را یاد ماجرای نرون بیندازد.بیاید این قسمت را با یک شعر از محمود درویش، شاعر فلسطینی، تمام کنیم:بر دهانش زنجیر بستنددست‌هایش را به سنگ مردگان آویختندو گفتند: تو قاتلیغذایش را، تن‌پوشش را و پرچمش را ربودنداو را در سلولی انداختندو گفتند: تو سارقیاز تمام بندرگاه‌هایش راندندزیبای کوچکش را ربودندو گفتند: تو آواره‌ایای خونین‌چشم و خونین‌دستبه راستی که شب رفتنی استنه اتاق توقیف ماندنی استو نه حلقه‌های زنجیرنرون مرد، ولی رم نمرده استبا چشم‌هایش می‌جنگدو دانه‌های خشکیدۀ خوشه‌ایدره‌ها را از خوشه‌ها لبریز خواهد کردhttps://paragraphpodcast.ir/https://castbox.fm/vd/207401743</description>
                <category>پادکست پاراگراف</category>
                <author>پادکست پاراگراف</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 00:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>