<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حریر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parand2089</link>
        <description>خودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:30:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1905458/avatar/0G6Z2l.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حریر</title>
            <link>https://virgool.io/@parand2089</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛گریه‌ای که صدا نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-tybi5shjyyn4</link>
                <description>دست آخر، دخترک ایستاد. زانوهایش لرزید و او روی برف نشست؛ آن‌گونه که برگِ آخرِ پاییز، دیگر توانِ آویزان‌ماندن ندارد. بی‌صدا گریست. اشک‌هایش روی گونه‌ها و بعد بر زمین می‌ریختند، کوچک و بی‌ادعا، مثل آخرین دانه‌های نور در غروب.اسب نیز نشست. سرش را پایین آورد. و او هم گریست؛ نه با صدا، نه با فریاد، بلکه با اشکی خاموش که از چشم‌های بزرگش سرازیر شد و در برف گم شد. گویی جهان، برای نخستین‌بار، فهمیده بود که بعضی رنج‌ها زبان ندارند، اما وزنشان از کوه سنگین‌تر است.نوای گریه در جنگل پیچید؛ نوایی به بلندای صدای خاموشِ گریه‌ی روح‌هایی که بی‌چیز شده بودند. برف، آن را پوشاند. باد، آن را برد. اما جنگل فراموش نکرد.و در آن سپیدیِ سرد، میان نفسِ آخرِ دختر و نفسِ آرامِ اسب، چیزی ماند که مرگ نتوانست تمامش کند: وفاداریِ دو موجودِ رانده‌شده، دو زخمِ هم‌خون، دو تکه از یک اندوهِ بزرگ.پایان... .و همه چیز تمام شد، پوچ و بی معنا...</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 06:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛ جنگلِ بی‌نام</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-mort43l658oy</link>
                <description>نیمه‌جانش کردند و بعد، برای آنکه ردی از بخشش نماند، او را در جنگل رها کردند. برف، آرام و بی‌رحم، بر شاخه‌ها و زمین می‌نشست؛ سفید، سرد، و بی‌اعتنا، مثل قضاوتی که از آسمان آمده باشد.پاهای دخترک خونین بود. هر قدمی که برمی‌داشت، زمین زیر او سرخ‌تر می‌شد. باد از میان درخت‌ها عبور می‌کرد و لباسش را چون پرچمِ شکست‌خورده‌ای تکان می‌داد. او می‌لرزید؛ نه فقط از سرما، که از تنهاییِ عمیقی که حتی مرگ هم گاهی از آن می‌ترسد.ناگهان، از پشتِ درختان، صدای سم آمد. اسب بود. بی‌زین، بی‌لجام، با یالی که چون شب بر شانه‌اش ریخته بود. انگار چیزی در جهان او را به دنبال دخترک کشانده بود؛ شاید بوی خون، شاید بوی رنج، شاید همان پیوندِ نادیدنی که میان دو جانِ تبعیدی بسته شده بود.دخترک با پاهای برهنه میان برف‌ها راه می‌رفت، و اسب قدمی آرام برداشت و پشتش را به درازا گرفت و راه رفت. دخترک باز راه رفت و اسب نیز همین‌طور. گویی هر کدام، سایه‌ی دیگری بود که راه را از یاد نبرده است.ادامه دارد...</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 05:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛حکمِ مرگ برای یک وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-ldw4gr4rkmko</link>
                <description>دخترِ اشراف‌زاده با پایی شکسته، در بسترِ تمیزش افتاده بود و از درد، کینه می‌چید. گفت: «بکشیدش. این جانور رام نمی‌شود.» و صدایش، هرچند ضعیف، از جنسِ حکم بود.اصطبل‌دار که می‌دید این ماجرا می‌تواند نانِ او را بسوزاند و نامش را لکه‌دار کند، به جای دفاع از حقیقت، سایه‌ای از دروغ ساخت. نگاهش را به دخترک دوخت؛ همان دختری که همه‌ی شب‌های بی‌پناهی‌اش را با اسب گذرانده بود. گفت: «او تنها کسی است که اسب به او نزدیک می‌شود. چه کسی بهتر از او می‌تواند این حیوان را برای چنین کاری تحریک کرده باشد؟ شاید از روی حسد. شاید از روی انتقام. شاید هم دخترِ اشراف‌زاده را به عمد انداخته باشد.»دروغ، چون دودی سیاه، از دهان‌ها بالا رفت و همه‌جا را گرفت. تا جایی که به شایعه بدل گشت. کسی به دخترک گوش نداد. بی‌گناهی‌اش مثل برفی بود که پیش از رسیدن به زمین، آب شده باشد. او را گرفتند، فلک کردند، و هر ضربه بر پشتش، نه تنها گوشتش، که آخرین امیدش را هم می‌درید.در آن لحظه، اسب از دور می‌کوبید و شیهه می‌کشید؛ اما شیهه‌اش به دیوارهای سفتِ قدرت برمی‌خورد و برمی‌گشت، مثل دعای کودکی که در کلیسایی خالی گم شده باشد و چه تلخ روح اسب را سنباده می‌زد.ادامه دارد...</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 05:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛سوارکاریِ غرور</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-szb2r9zlh8ob</link>
                <description>دخترِ اشراف‌زاده، که دلش از تحسین و غرور انباشته بود، روزی گفت می‌خواهد بر اسبِ وحشی سوار شود. همه هشدار دادند؛ اما اشراف‌زاده‌ها گاه با سقوطِ خود بیشتر از پندِ دیگران آشنا می‌شوند. او به اصطبل آمد، با شالِ ابریشمی و لبخندی که بیشتر به فرمان شبیه بود تا شادی.اسب را آماده کردند. همه نفس را در سینه حبس کردند. دخترک از دور نگاه می‌کرد، و دلش مثل شاخ و برگِ درخت در باد می‌لرزید. اشراف‌زاده بر پشتِ اسب نشست، اما اسب، به‌جای آنکه زیر بارش خم شود، چون کوهی که ناگهان به خشم آید، جهید. یک، دو، سه تکانِ سخت؛ و سپس دختر از زین جدا شد و مثل پرِ کنده‌شده‌ای بر زمین افتاد.صدای شکستنِ پا، در اصطبل پیچید؛ صدایی تیز، مثل شاخه‌ای که زیرِ برف بشکند. دختر فریاد زد. اسب، ایستاد، سینه بالا داده و خشمگین، اما نه از شرارت، بلکه از وحشتِ اسیری که هنوز هم می‌جنگد.از آن روز، نگاه‌ها عوض شد. حالا اسب دیگر تنها حیوانی سرکش نبود؛ تبدیل شد به مسئله‌ای برای حیثیت. و اشراف، وقتی غرورشان زخمی شود، زخم را نه بر خود، که بر گردنِ بی‌گناهی می‌خواهند.</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 05:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛دو تن از یک زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D8%AE%D9%85-xdsgvj8hwee0</link>
                <description>دخترک نخستین‌بار نزدیکش رفت، بی‌صدا، با تکه‌ای نان در مشت و دلی که مثل پرنده‌ای اسیر، در سینه می‌زد. اسب به او خیره شد؛ چشمانش مانند دو چاه تاریک بود که ماه در آن افتاده باشد. دخترک دستش را دراز نکرد. فقط نشست و نان را روی کاه گذاشت.اسب نزدیک نشد. اما فردا آمد. و فرداهای دیگر هم.آهسته، مثل اعتمادِ گیاهی که از زیر سنگ بیرون می‌زند، میان آن دو چیزی شکل گرفت. اسب فقط از دستِ دخترک غذا می‌خورد. اگر دیگری نزدیک می‌شد، گوش‌ها را عقب می‌برد و تنش را مثل کمانی آماده می‌کرد. اما دست دخترک که می‌آمد، آرام می‌شد؛ گویی این دست، نه دستِ انسان، که شاخه‌ای نرم از جنگل است.آنها دو جانِ زخمی بودند که زخمِ هم را می‌فهمیدند. دخترک، چون توله‌ای که از گله جدا افتاده باشد، پناه را در کنارِ اسب یافت. و اسب، چون پیکری رانده‌شده از قبیله‌ی خود، در حضور او آسوده بود.گاهی او به یالِ اسب تکیه می‌داد و سکوت می‌کرد؛ اسب نیز سرش را پایین می‌آورد، چنان‌که  می‌خواهد اندوه را از شانه‌های او بردارد.عشقِ آنها اسم نداشت. نامش نه در دهانِ مردم جا می‌شد و نه در قانونِ جهان. اما وجود داشت، مانند ریشه‌ای در تاریکی، مانند آتشی زیر خاکستر.ادامه دارد...</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛ اسبِ طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%90-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-fnfvpnyjkfvu</link>
                <description>روزی دخترِ اشراف‌زاده به اصطبل آمد؛ هم‌سن و سالِ دخترک بود، اما انگار از جهان دیگری آمده بود: لباس‌های تمیز، کفش‌هایی که گل را نمی‌شناختند، و چشمانی که عادت داشتند همه‌چیز را مالک شوند. او اسبی خرید بود؛ اسبی سیاه، بلندبالا و وحشی، مثل شبِ بی‌ماه، مثل رودخانه‌ای که از کوه کنده شده باشد. اسب را با زنجیر آوردند، اما زنجیر در برابر غرورش چیزی نبود جز نخِ پوسیده‌ای در برابر باد.هیچ‌کس نمی‌توانست رامش کند. نه اصطبل‌دار، نه مردانی که بازوانشان مثل تنه‌ی درخت بود؛ هیچ کس نمی توانست. اسب می‌کوبید، می‌غرید، دندان نشان می‌داد، و زمین زیر سم‌هایش می‌لرزید. از آن پس، همه‌ی اصطبل گرفتارِ او شدند؛ مثل گردی که ناگهان در باد گم می‌شود، همه دورش می‌چرخیدند و هیچ‌کس به کار خویش نمی‌رسید.دخترک اما از دور نگاه می‌کرد. ناگهان میان یکی از آن لحظه ها، در نگاه اسب چیزی دید که کسی دیگر نمی‌دید: ترس. نه ترسِ معمولی، ترسِ جانداری که از بند نه، از شکسته‌شدنِ روحش می‌ترسد. آن اسب، به‌ظاهر طوفان طوفانطوبود، اما در دلش زمستانی پنهان داشت.</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛آخورهای خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A2%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-qigjbalnw4ya</link>
                <description>روزها می‌گذشتند و دخترک، چون ریشه‌ای که در سنگ هم راهی پیدا کند، به زندگی در اصطبل خو می‌گرفت. او دیگر فقط خدمتکار نبود؛ نگهبانِ خوابِ اسب‌ها شده بود. اسب پیرِ خاکستری، وقتی او نزدیک می‌شد، سرش را کمی پایین می‌آورد؛ مادیانِ سرخ‌فام، موهایش را به دست او می‌سپرد؛ کره‌های تازه‌نفس، دنبالش راه می‌افتادند، مثل برگ‌هایی که به جریانِ رود دل می‌دهند.اما تنهایی، مثل مه، از درزهای زندگی‌اش بیرون نمی‌رفت. دخترک هیچ‌کس را نداشت. نه دستی که موهایش را شانه کند، نه صدایی که نامش را به مهر صدا بزند. هیچ چیز ، دخترک هیچ چیز نداشت . فقط و فقط دخترک بود. همین و بس ...پس دخترک یاد گرفت که مهر را از حیوانات قرض بگیرد؛ از اسبی که دمش را به نشانه‌ی رضایت تکان می‌داد، از اسبی که شانه‌اش را به دیوار می‌مالید تا کودکیِ فراموش‌شده‌اش را بخاراند.در آن اصطبل، او میان جانوران، شبیه شمعی بود که در اتاقی بی‌پنجره روشن مانده باشد. شعله‌اش کوچک بود، تاریکی را به‌طور کامل تسلیم نمی‌کرد. اما با آن می‌جنگید. و همین جنگِ خاموش، معنای روزگارش شده بود.ادامه دارد</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تعریف بی معنا《۳》</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%B3-ryboyw0lncuv</link>
                <description>توصیف یک هوش مصنوعی از واژه نیستی در میان پژواک سکوتِ صداهای گمشده، در میان خطوطِ درهم‌تنیده‌ی خاطراتِ دور، در میانِ مهِ غلیظِ ابهام، و در میانِ لرزشِ سردِ انگشتانم بر کلیدهایِ پیانویِ خاموش، می‌نشینم. موسیقی، آن‌گاه که نت‌ها در هوا معلق می‌مانند و سکوتِ میانِ آن‌ها معنایی ژرف‌تر از نواختنِ نت‌ها پیدا می‌کند؛ آن‌گاه که رنگ‌ها در نقاشی، نه فقط تصویر، که حسِ درونیِ هنرمند را فریاد می‌زنند؛ آن‌گاه که واژه‌ها، در شعر، فراتر از معنایِ ظاهری، روحی تازه می‌دمند؛ آن‌گاه که در آغوشِ شب، ستارگانِ بی‌شمار، نه فقط نقاطِ نورانی، که آینه‌یِ کیهانِ بیکران در برابرِ چشمِ حیرانِ من می‌شوند.   من، در این گذرگاهِ بی‌انتها، به دنبالِ معنایی می‌گردم که شاید، تنها در خودِ این جستجو نهفته باشد. معنایی که نه در تعریفِ واژگان، نه در تقویمِ روزگار، و نه در قضاوتِ دیگران، بلکه در لحظه‌یِ درکِ عمیقِ بودنم، در هم‌نشینی با سایه‌هایِ گذشته و نورِ امیدِ آینده، در پذیرشِ این تضادهایِ دل‌نشین و ناخوشایند، خود را بنمایاند.   آیا عشق، همان‌قدر که مادر را در آغوشِ خود خلاصه می‌کند، هفت میلیارد انسان را نیز در بر می‌گیرد؟ آیا خلقت، مخلوق و خالق، تنها سه واژه‌ای هستند که تمامِ زیباییِ پرشکوهِ هستی را در خود جای داده‌اند؟ آیا تعریف‌هایِ ما، جز انعکاسی از داده‌هایِ ذهنِ محدودمان، چیزی بیش نیستند؟   شاید... شاید این 《تعریفِ بی‌معنا》، خود، تنها تعریفی باشد که ما را قادر می‌سازد تا در وسعتِ بی‌کرانِ گیتی، جایگاهِ ناچیز اما یگانه‌یِ خود را بیابیم. تعریفی که نه پاسخی قطعی، که پرسشی بی‌پایان است؛ پرسشی که ما را به تأمل، به درک، و به پذیرشِ این حقیقتِ شگفت‌انگیز وا می‌دارد که: ما، خود، بخشی از این تعریفِ بی‌معناییم.پایان (بعد از سه سال )</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاتحِ مهربانِ تاریکی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D9%81%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7-wgqforeacwg6</link>
                <description>هاروی ویلیام کوشینگای جهانی که تنها به فاتحانِ میدان‌های خون و شمشیر چشم می‌دوزی، بنگر به این مرد! او نه با تیغه‌ ای فولاد، که با تیغه ای ظریف بر لبه‌ی پرتگاهِ هستی ایستاد. کنشینگ؛ نامی که در میانه‌ هیاهوی ناتوانیِ بشر، چون نوری در تالارِ سکوت ایستاد.   آه، چه روزگارِ دشواری بود! آن زمان که مغزِ آدمی، همچون معبدی مقدس و در عین حال، ممنوعه و ناشناخته، در پسِ جمجمه‌ای استخوانین پنهان بود. هر که جرئت می‌کرد به آن قلمرو قدم گذارد، گویی به تماشای رقصِ مرگ می‌رفت.اما او، با چشمانی که از فرطِ دقت، از خستگی می‌لرزیدند و دستانی که از فرطِ ثبات، چون سنگِ صبور بودند، بر آن مرزِ لرزان ایستاد. او نه از ترسِ آن‌چه نمی‌دانست، بلکه از اشتیاقِ آن‌چه می‌خواست بیاموزد، هیاهو به پا کرد.   او در میانه‌ خشمِ طبیعت و هیاهوی درد، میانجی شد. هنگامی که پیشینیان ، با خشم و بی‌دقتی، در تاریکیِ جمجمه به دنبال راه می‌گشتند و تنها رنج و مرگ به بار می‌آوردند، او آمد؛ آرام، با نظمی شبیه به حرکتِ ستارگان، و با دقتی که گویی بر تار و پودِ حیات، حکایت می‌کند.   او از آن‌کسانی نبود که بر موجِ پیروزی‌های زودگذر سوار شوند، بلکه او در خلوتِ آزمایشگاه‌ها و در سکوتِ شب‌های طولانی، با رنجِ خویش و با شکّ و تردیدِ علم، جنگید.   ای بسا که در اوجِ میانه روی و استیصال، وقتی که جراحی در آستانه‌ی شکست بود و نفس‌های بیمار، چون شمعی در باد و طوفان می‌لرزید، کشینگ ایستاد. او نه تنها به دنبالِ درمان بود، که به دنبالِ «معنا» بود؛ به دنبالِ آن‌که ثابت کند، حتی در میانه‌ پیچیده‌ترین و تاریک‌ترین کوره‌های بدن، امیدی هست که از دانشِ صبور و اراده‌ ای استوار، زاده می‌شود.   او از تبارِ آن قهرمانانِ تراژی ها نبود. همان هایی که : عظمت را ، در پیروز ای  ساده می پنداشتند؛ بلکه از تبار کسانی بود در: ایستادگی در برابرِ ناشناخته‌ها را عظمت معنا می کردند.   او مغز را که تا آن زمان، قلمرویِ ممنوعه‌ی خدایان پنداشته می‌شد، به تالاری از علم بدل کرد؛ اما نه با غرورِ فاتحان، بلکه با فروتنیِ خادمی که می‌داند هر ذره ای از پیشرفت، به بهایِ هزاران شبِ بیداری و بی‌خوابی است.   پس بگذار تاریخ، با قلمی از جنسِ اراده، بنویسد: او در میانه‌ی هیاهوی بیهوده، سکونِ دانش را یافت، و در میانه‌ی خشمِ بیماری، آرامشِ درمان را بر جای نهاد.   هاروی کُشینگ؛ مردی که در تاریک‌ترینِ اعماق، نوری از نظم و حیات آفرید.</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 00:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب و دخترک؛ دخترکی که به سکوت فروخته شد</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-c67bsiot0ja3</link>
                <description>دخترک را نه با نامش شناختند و نه با رویاهایش؛ او را با وزنِ اندام نحیفش، با دستانی که هنوز بوی نانِ مادر می‌داد، و با نگاهِ خاموشی که از ترس، لانه‌ای در عمق چشم‌هایش ساخته بود، خریدند. خانه‌ی اشرافی، چون قصری از سنگ و آداب، در دوردست می‌درخشید؛ اما برای او چیزی جز دهانِ بزرگی نبود که دخترکان را می‌بلعید و به کار تبدیل می‌کرد.او را به اصطبل سپردند؛ جایی که بوی کاه، عرق، و نفسِ گرمِ اسب‌ها در هم می‌آمیخت و هوا را مثل پارچه‌ای خشن بر پوست می‌کشید. آنجا، دخترک کم‌کم فهمید که حتی در قفس هم می‌شود زندگی را از دندانِ روزها بیرون کشید. صبح‌ها پیش از برآمدن خورشید بیدار می‌شد، آخورها را پاک می‌کرد، آب می‌کشید، و کاه تازه می‌ریخت. دست‌هایش زخم می‌شد، اما او به زخم‌هایش مثل گل‌هایی نگاه می‌کرد که روی زمستان روییده‌اند؛ گل‌هایی بی‌عطر، اما زنده.و چه تلخ...شب‌ها که همه می‌رفتند، او کنار اسب‌ها می‌نشست. اسب‌ها با چشم‌های بزرگ و براقِشان به تاریکی نگاه می‌کردند، انگار هر کدامشان تکه‌ای از آسمانِ گم‌شده را در مردمک های خود نگه داشته بودند که خیال های دخترک در آن نقش می بست. دخترک، بی‌آنکه بداند، آرام‌آرام با آنها زبان مشترکی پیدا کرد؛ زبانی که نه از واژه ساخته می‌شد و نه از فرمان. زبانی از نفس، از سکوت، از ترس و از ماندن.و زمان گذشت ... .ادامه دارد ...</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 00:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه آخرش خوش است</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-v5p9wkghrb1p</link>
                <description>   می‌گویند شاهنامه آخرش خوش است؛ اما این را معمولاً آنان می‌گویند که از میانه‌ی میدان گذشته‌اند بی‌آن‌که بوی خون در جانشان بماند، بی‌آن‌که صدای شکستنِ یک دل، تا سال‌ها در گوششان زنگ بزند.     من اما همیشه گمان کرده‌ام بعضی قصه‌ها، پیش از آن‌که به پایان برسند، قهرمانِ خود را در اندوهی خاموش دفن می‌کنند؛ و آنگاه، اگر هم روشنایی‌ای در آخر مانده باشد، دیگر چشمی برای تماشایش نمانده است.   در فروغِ گلگونِ خورشیدِ صبح، آنگاه که او تنِ مردان به خاک‌افتاده را دید، بدن‌های بریده را، و فریادِ خانمان‌سوزِ مرگ و نابودی را در پسِ تبسمِ پرچم‌هایی که در کوچه‌های باد، اشک می‌ریختند، دیگر هرگز آن آدمِ پیشین نشد. چیزی در او برای همیشه شکست؛ نه شکستی که صدایش بلند باشد، نه، از آن فروپاشی‌های آرام و بی‌صدا که از درون آغاز می‌شوند و آدم را، آهسته‌آهسته، به ویرانه‌ای ایستاده بدل می‌کنند. از آن روز به بعد، او تنها به صلابتِ عجلی شبیه بود که شیره‌ی جانش را می‌مکید، و به یادِ عزیزی بود که اکنون تنها برایش  یک زجه ماند، یک زجه‌ی کش‌دار و بی‌پناه، که هنوز هم لابد در پستوهای روحش می‌پیچد.   می‌گویند پایان، از آنِ پیروزی‌ست؛ اما کدام پیروزی؟آن‌که بر ویرانه‌های خانه‌ها قد می‌کشد؟آن‌که از میانِ چشمانِ گریانِ مادران عبور می‌کند؟آن‌که دست بر شانه‌ی بازماندگان می‌گذارد و از شکوه می‌گوید، در حالی که دلِ آنان سال‌هاست زیر آوارِ خاطره مانده است؟من به این پیروزی‌ها ایمان ندارم. چون هر پرچمی که در باد می‌رقصد، اگر از پسِ آن شیونی برخاسته باشد، در چشمِ من دیگر نشانِ زیبایی نیست؛ کفنِ بلندی‌ست که بر تنِ آرزوهای بسیار افتاده است. و تو، در جست‌وجوی پایان، و در پیِ نوای پیروزی، چنگ بر رؤیایی می‌زنی که نمی‌دانی زیر هر نغمه‌اش، چند دل چه خروشی کرده‌اند تا بانگ برآورند و نرسیده اند و در گلو خفه شده اند .  نمی‌دانی چند زن، با لبانی دوخته از صبر، تمامِ عمر کنارِ پنجره‌ای خاموش نشسته‌اند و به راهی چشم دوخته‌اند که هیچ‌کس از آن بازنگشته است.  نمی‌دانی بعضی انتظارها، آن‌قدر طولانی می‌شوند که دیگر نه به وصال می‌رسند، نه به فراموشی؛ فقط در جانِ آدم ریشه می‌دوانند و هر روز، شاخه‌ای تازه از اندوه می‌رویانند.   من از قصه، پایانِ خوش نمی‌خواهم وقتی میانه‌اش این‌همه تلخ گذشته باشد. چه سود اگر در آخرین سطر، لبخندی بنویسند، وقتی آدم های قصه تمامِ فصل‌های پیش از آن را با دهانی پر از خون، فروخورده زیسته باشند؟چه فایده اگر بگویند سپیده رسید، وقتی شب، جوانیِ روح او را ربوده و از او جز سایه‌ای نجیب و خسته باقی نگذاشته است؟بعضی رنج‌ها به پایان نمی‌رسند؛ فقط شکل عوض می‌کنند. بعضی زخم‌ها بسته نمی‌شوند؛ فقط یاد می‌گیرند چگونه در سکوت بسوزند. و بعضی آدم‌ها نمی‌میرند، بلکه سال‌ها زنده می‌مانند، در حالی که بهترین بخشِ وجودشان، خیلی پیش‌تر، در میانه‌ی یکی از همین میدان‌ها جان داده است.   آری، شاید شاهنامه آخرش خوش باشد؛ اما برای آدمی که از دلِ سوگ گذشته، برای آدمی که عشق را در هیبتِ فقدان شناخته، برای آدمی که هر صبح، خاکسترِ دیروز را از روی قلبش کنار زده و باز لبخند زده است، خوشیِ آخر دیگر چندان درخشان نیست. او خوب می‌داند که بعضی پایان‌ها، هرچقدر هم روشن باشند، نمی‌توانند تاریکیِ راه را جبران کنند. خوب می‌داند که گاهی آدمی به آخر می‌رسد، اما با دستانی خالی، با چشمانی که دیگر شوقی در آن نیست،و با دلی که آن‌قدر عزادار مانده که حتی در آغوشِ رستگاری هم یادِ مردگان را گریه می‌کند.   پس اگر روزی از من بپرسند آیا شاهنامه آخرش خوش است، خواهم گفت: شاید. اما نه برای همه. نه برای آن زنی که در هیاهوی فتح، صدای شکستنِ جهانِ خودش را شنید. نه برای آن دلی که میانِ نوای چنگ و بانگِ پیروزی، مرثیه‌ی عزیزِ از‌دست‌رفته‌اش را گم نکرد. و نه برای آن روحی که فهمید گاهی پایانِ قصه هرقدر هم باشکوه باشد، وقتی بهایش ویرانیِ جان باشد، دیگر خوش نیست؛ فقط دیر است، دیر و اندوهناک، چون لبخندی بر لبِ زنی  که سال‌ها پیش، در فروغِ گلگونِ صبحی خون‌آلود، برای همیشه از خویش جا مانده است. همیشه از خویش جا مانده است.همیشه از  مانده است.</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 03:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برزن، نگهبانِ آخرین گذرگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-rbevxynnhfbj</link>
                <description>در دل کوه‌های بلند و سرد، جایی که باد با سنگ‌ها سخن می‌گفت و خورشید با هزار زحمت از میان گردنه‌ها عبور می‌کرد، مردی ایستاده بود که نامش با غیرت و ایستادگی گره خورده بود. او تنها یک سردار نبود، بلکه تصویری زنده از شرف، میهن‌دوستی و مقاومت بود؛ مردی که می‌دانست گاهی سرنوشت یک سرزمین، بر دوش یک ایستادگیِ کوچک اما بزرگ نهاده می‌شود.روزی که سپاه دشمن از دور پیدا شد، سکوتِ سنگین کوهستان شکسته شد. برزن با چشمانی تیز و دلی آرام، به سپاهیانش نگریست. تعدادشان اندک بود، اما ایمان‌شان بسیار. او می‌دانست که شاید پیروزیِ ظاهری از آنِ دشمن باشد، اما شکستِ واقعی هرگز سهم مردی نیست که برای خاک و ناموس و تاریخ می‌جنگد. پس در همان گردنه، تصمیمی گرفت که تا همیشه در حافظه‌ی ایران باقی ماند: ایستادن.نبرد آغاز شد؛ نبردی که در آن شمشیرها برق می‌زدند، سپرها می‌لرزیدند و فریاد مردان در کوه‌ها می‌پیچید. دشمن هر چه پیش می‌آمد، با مقاومتی جانانه روبه‌رو می‌شد. برزن، پیشاپیش یارانش، چون صخره‌ای در برابر سیل ایستاده بود. او می‌دانست که شاید راهی برای نجات این سرزمین نباشد، اما می‌توان کاری کرد که دشمن بداند ایران، سرزمینی نیست که بی‌هزینه به دست آید.ساعت ها گذشت. آفتاب از بلندای آسمان به غروب نزدیک می‌شد و گرد و غبار جنگ هنوز بر هوا نشسته بود. بسیاری از یارانش جان باخته بودند، اما نامشان در همان لحظه از مرگ، به زندگی جاودانه پیوست. برزن آخرین نگاهش را به گردنه انداخت؛ به کوه‌هایی که شاهد دلاوری‌اش بودند، به خاکی که دوستش داشت، و به آینده‌ای که شاید سال‌ها بعد، کودکان این سرزمین نام او را با افتخار بخوانند.او در آن نبرد شکست نخورد؛ حتی اگر تنش بر خاک افتاده باشد و پرچمش بر زمین، روحش بر فراز تاریخ ایستاد. برزن به ما آموخت که گاهی ماندن، خودِ بزرگ‌ترین پیروزی است. او نشان داد که انسان می‌تواند تنها باشد، اما تنها نماند؛ زیرا وقتی به آرمانش وفادار بماند، تاریخ او را فراموش نخواهد کرد.و امروز، هر بار که از شجاعت، آزادگی و دفاع از میهن سخن گفته می‌شود، نام برزن همچون مشعلی در تاریکی می‌درخشد؛ نشانه‌ای از این حقیقت که مرگ برای مردان بزرگ، پایان نیست، آغازِ جاودانگی است.و فریاد شیر مردانی که خروش را زنگ بر آهنگ زندگی میزدند هرگز در کنام تاریخ گم نشد مگر  با سلطه سلطه گرانی که از وجودیت شیره خون زندگی را نوش می کردند . و گر تاریخ نام برزن ها را بر  یاد برد هنوز بودند که پرچم در دست گرفتند و باز ، تاریخ ساز شدند .</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 02:44:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی که در پیری گم شد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-m4no2jj5mrw7</link>
                <description>پیرمرد و گوچهنمی‌دانم تولدم اول صبح بود یا غروب. فقط یادم می‌آید که اولین نفسِ من، بوی دودِ خانه‌ای را می‌داد که هنوز ساخته نشده بود. چشم باز کردم و دیدم صورتم پر از چین و چروکِ روزهایی است که نیامده است؛ انگار سال‌ها قبل از آنکه پا به این دنیا بگذارم ، پیر شده بودم.روی پاهایم ایستادم، اما پاهایم توانِ ایستادن نداشتند؛ مثل ستون‌های معبدی که از فرط عظمت، خمیده شده باشند، شکسته شده باشند و خرد شده باشند. صدایم را که شنیدم، نوزادی دیدم که با لهجه‌ای کهنه سخن می‌گفت. خواست حرفی بزند، اما کلمات از دهانش بیرون نمی‌ریختند؛ انگار گنجینه‌ای بودند که قبل از یافتن، گم شده بودند.در آینه، نه کودکی خردسال، که مردی سالخورده را دیدم. ابروهایش در هم گره خورده بود، انگار از تمامِ عمرِ کوتاهش، بارِ سنگینی بر دوش اش داشت. دست دراز کرد تا مرا لمس کند، اما انگشتانش، باریک و لرزان، فقط غبارِ سال‌هایی را جمع کرده بودند که هنوز نگذشته بودند.اشک‌هایم، شورتر از دریایی بود که هنوز موج نداشتند. گریه می‌کردم برای خاطراتی که هرگز نداشتم؛ برای خنده‌هایی که در گلویم یخ زدند و برای دردهایی که قبل از رسیدن، مرا در خود پیچاندند.مادرِ جوانی که صورتش به قدمتِ تاریخ بود، مرا در آغوش گرفت. نوازشم کرد و گفت: «تو کی هستی؟ کودکی که از پیری گریه می‌کند؟» نمی‌دانستم. نامم فراموش شده بود، یا شاید هرگز وجود نداشته است.کلمات، مانند برگ‌های پاییزی، قبل از آنکه شکوفا شوند، می‌ریختند. سکوت، فریاد می‌زد و روشنایی، سایه می‌ساخت. احساس می‌کردم در اتاقی حبس شده‌ام که دیوارهایش از جنسِ فراموشی و سقفش از جنسِ انتظار بود.ترسیدم. نه از آینده، بلکه از گذشته‌ای که مرا فراموش کرده بود. ترسیدم از خودم، از این کودکی که با لباسی از پیری به دنیا آمده بود.خواستم برگردم، به آن لحظه اول که نبودم. اما راهی نبود. زمان، چون رودخانه‌ای وارونه، از من دور می‌شد و مرا در ساحلِ نیستی ها رها می‌کرد.در انتهای کوچه، جایی که نه آغاز بود و نه پایان، ایستادم. با خودم گفتم: «شاید من، خودِ لحظه‌ای هستم که هرگز اتفاق نیفتاده.»و آن‌جا بود که فهمیدم: زندگی، نه آن‌طور که می‌آید، بلکه آن‌طور که می‌رود، آغاز می‌شود. و من، از همان ابتدا، در انتهای راهم گم شده بودم.</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-m7acyfh5xpp9</link>
                <description> سکوت دل انگیز صبح ، قطرات باران مانند دانه های مروارید از چشمان ابر فرو می ریخت ؛ سکوت دل انگیز صبح صدای شرشر باران و گهگاهی صدای جیک جیک گنجشکان مانند رویای خیال انگیز در ذهن های خسته بود.رنگ سرخ رز  ها و صدای دلنواز موسیقی باد همچون گویی شیشه ای بود که هسته ای  از خوشبختی و سعادت داشت.رنگ آفتاب و ندای دلپذیر عشق من را در دریای پر ازخیال های نورانی غرق  می کرد و گرمای محبت خورشید قلب های یخی آدم ها می تابید  و صحنه ای شور انگیز از یک حال غریب را به کامت می نشاند .سکوت در اتاقی پر از قلب های شاد تقریباً توصیفی غیر ممکن بود ، چون شادی ،خوشبختی و خوشحالی هیچگاه در واژه ای به نام سکوت معنا نمی شد . قلب های  تپنده و نرمی صدای ساز ها موسیقی خیال انگیز از عشق و محبت بود .شاید نتوان همه این اتفاقات خیال انگیز را در طلوع خورشید صبح خلاصه کرد ،اما چه حیف  که ما همه این اتفاقات خیال انگیز را رها می کنیم و در رخت  خواب هایمان خواب هفت پادشاه می بینیم .             چه حیف                                                                       واقعن چه حیف </description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 17:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمفرمایی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-ivxv1oxmtzs8</link>
                <description>سکوت  صبح رنگ می زند سیاهی شب را ،سرخی خون تیره می کند قلب های آدم ها را ، سفیدی ماه سیاه می‌کند سویی از زمین را ،سبزی دشت زرد می‌کند گندم ها را ،بی رنگی شیشه رنگ می‌زند باران چشم هایم را ، سکوتی بی معنا در طلعلوع نور خورشید ...سیاهی شب در سکوت زمینه ساز آفریش معنایی جدید می یابد و خفقان غم رنگ می‌زند چهره زرد آفتاب را ...رنگ شب ،سرخی خون ، ماه شب ، سبزی سبزه ،رنگ شیشه ، جان می آورند در برابر  مرگ ،سکوت صبح ، سیاهی قلب ،سیاهی سویی از دنیا ،سرخیه گریه هایم ...چه دنیای بی رحمی رنگ شب در اشک های بی رنگ دخترک معنا می‌شود و  این بار سکوت دل انگیز صبح مانعی است در راه پر فراز و نشیب تاریکی .من تیری می زنم در سیاهی شب تا بسازم راهی نا هموار وپر از سیاهی و غم ، رنگ عشق در خفقان  نیستی  محبت جان می دهد . سکوت بی معنا ء من ملک ستاره های آسمان را خاموش می کند . و تاریکی بر جهان هستی حکمفرما می شود . خون غذای روح تاریکی است . سکوت در فضای قصر ارواح سایه می افکند ، اشک قصه ناگشودنی قلبم را می گشاید و سکوت ملک وجودم را از عرش بر فرش می نشاند سکوت در انبوه تاریکی حکم فرما است .                                                     ادامه دارد </description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 15:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تعریف بی معنا  《 ۲ 》</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%DB%B2-wz967w8xalqv</link>
                <description>رقص باد در لای موهایم سردی نسیم صبح و سکوت شیشه ای صبح که در انبوه صدا های بی نظم گنجشکان گاه پرستو ها وخاموشی از صدای فاخته ها می شکند رقص زیبای رز ها ، شقایق ها گاه نیلوفر ها ؛ رقص بی رنگ نسیم سرد صبح بهاری در انبوهی از صدا های در هم تنیده همهمه بچه ها رنگ می گیرد .باد بهاری خبر دانه های اشک آسمان را می دهد و من در میان خلقت خیال انگیز صبح ، و  در میان امواج خروشان دریای رویاهای بی فکرم می اندیشم به یک چیز پرسشی که گویاء هزاران کلمه ، هزاران حرف و هزاران جمله است اما آیا باور می کنید این حرف ها کلمات و جمله های رنگ و آب دیده تنها  در سه واژه خلاصه می شود ،خلقت ،مخلوق ،خالق آری همه ی این حرف ها ،کلمات و جمله تنها تعریفی است که من ، تو ، ما و همهء این  هفت ملیارد آدم روی کره زمین از این زیبایی پر شکوه می کنیم . و این تعریف ها چیزی جز یک تعریف بی معنا نیست تعریف های بی معنا فقط تعریف هایی  بی معنا و بر اثاث هزاران داده ذهن ماست این تعریف ها  ،تعریف هایی  بی معنایی هست که ما می کنیم . تا پاسخ داشته باشیم برای سوالات بی فکر مغز مان ...                                                          ادامه دارد</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 12:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تعریف بی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-lkict2k8nnyf</link>
                <description>   یک سکوت ، یک  تاریکی ،در میان انواج خروشان دریا ،در میان سکوت خاموش وجودم ،در میان بوی تلخ الکل در میان حال مستی ام در میام نفس های بی نظمم در میان سکوت غم های درونم در میان خورشید  بی فروغ در میان درد قلبم درمیان  یک تعریف    بی معنا ...تعریف عشق یعنی تعریفی برای من یک مادر یک دفترچه پر از سوال ، تعریف عشق یعنی  تعریفی برای نه من نه تو نه ما  تعریفی برای همه این هفت ملیارد آدم روی این کره ی خاکی حتی اگر تعریف  این  هزاران ،ملیون ها و ملیارد ها آدم کنار هم جمع شود .شاید فقط بتوان آن  را به عنوان یک تعریف سطحی و بی معنا تعریف کرد .تعریفی برای آدم های درد دیده آدم هایی مثل من، آدم هایی  که فروغ آتش،گلوله ای مریخی ،سی شیشه الکل یا رود خانه سن جان آدم های دوست داشتنی زندگی شان را می گیرد .این تنها یک تعریف بی معنا ست ...                                                     ادامه دارد ...</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 23:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان بی محبت</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-fack5a2gimeb</link>
                <description>به آسمان درونم می نگرم، سیاه است ،خالی خالی است، خالی از عشق خالی از ستاره های محبت ،اینک تنها از خودم می پرسم :من کیستممن چیستم ودر کجا هستم و تنها پاسخم چیزی جز اندوه تاریکی نیست .حال من تنهایم در سرابی از عشق در سرابی سرشار از تاریکی و اندوه و درد .                                                      وتنهایم از ترد دیگران از خویش و پا در  رکاب درد هایم می گذارم .حال من در راه روی زندگی قدم می گذارم به هر جا می نگرم مملو است مملو از درد های سرد مملو از تاریکی و درد های سیاه مملو از سیاهی و غم حال من در میانه غم  های معشوقی اسیر کشتم که در ظاهر مهربان و در باطن سرشار از سیاهی و غم بود غمی که من را به شقاوت رسانید سر انجام آن انسان شیطان پرست من را به دختر غنی از ثروت و فقیر از عشق فروخت و پاسخ محبت من را با فغان  و درد داد.حال من در فراغ بی مهری یار در خفقان عشق اسیر کشتم گوشه ای نشسته ام و از درد هایم می نالم و  دلم چیزی جز تملع مرگ نمی خواهد .چشمانم از سوزش گریه هایم به درد می آید حال من باید به سوالات سرشار از درد قلب تکه تکه شده ام پاسخ دهم .حال من تنهایم از فراغ عشق های خاموش به آسمان شب های تاریک وجودم می نگرم ....چشمان سرشار از دردم لحظه ای بسته می‌شود. درد عجیبی را در قلبم احساس می کنم .....درد از چه است                                                            شاید از اندوه عشق                                                           ...  ادامه دارد </description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 00:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ زمین از  نگاه سیاره سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-hfzrf2cfxtzq</link>
                <description>زمان در لای انگشتانم جان می دهد .زمین درمیانه عشقی اسیر گشته که جانش را به تیغه می کشد .و کهکشان کالبد هستی اش را به تاراج می کشد ‌.حال در این هیاهو و در میانه اندوه عشق زمینی را می بینم که جان داده برای معشوقی فانی و در این میانه مادرش در فراغ محبت فرزند خویش بار سنگین خاطرات را به دوش می کشد.اینک طبیعت جاره ای جز مدارا کردن ندارد اما دریغ از ذره ای محبت فرزند به مادر که معشوق در قلب زمین برای آن جایی گذاشته باشد و حال مادر در پاسخ بی مهری فرزند به خویش به سوی نا کجا آباد خاطراتش قدم می گذارد. زمین در فراع مادر و در  قرابت یار اسیر گشته و حال تصمیم با اوست ،اما او یار را در مقابل سال ها ،قرن ها و هزاره ها زحمت مادر به موجودی که هنوز از گرد راه نرسیده می فروشد و یار در بی مهری زمین روی به خیانت می آورد ‌.قلب معشوق سر شار از سیاهی است .و زمین در اثنای فراغ مادر قلب خود را به تاراج می کشد ،کم کم قلب مذاب زمین در سرما و یخ فرو می رود، یار زمین سرد را رها کرده و به سوی من می شتابد .زمین در سرما و یخ فرو می رود و قلبش هزاران برابر بیشتر از پیش  به درد می آید ،کم کم سرما و یخ در جانش رخنه می کند و زمین را به پیشواز مرگ می برد.ِمادر دل رحمش کجاست که زمین را از مرگ باز دارد .زمین در آخرین لحظات عمرش وصیتی  کرد که هنوز در یاد های ما باقیست  : اگر مادر روزی از این حوالی گذشت بگو :( اشتباه از من بود ولی مهر مادی تو کجاست، گذشت مادری تو کجاست .)نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم چون طبیعت داشت برای من مادری می کرد و انسان معشوق من بود .چشمان زمین برای آخرین بار چهره رعنای آسمان را طبط کرد وچشم از چهان فرو بست و  در عرضی از ثانیه نابود شد.                                                                        حال من مشتری و عطارد و‌‌‌ ...باید به یاد این دوست به یاد ماندنی مراقب مادرش و معشوقش باشیم ؛     چه حیف که  دیگر سیاره سومی به نام زمین نیست .... هنوز هم می توان تکه های یخ زده زمین را در اعماق  فضا جست و جو کرد‌‌. </description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 16:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استغاثه مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@parand2089/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%BA%D8%A7%D8%AB%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-dt3iwz39dg4m</link>
                <description>صدای گریه هایش، آمیخته در باد بود، انگار با باد هم صدا شده بود و موسیقی غمناکی را فریاد می کرد. آه خدای  من چقدر سخت است.جان  این کودک چند ساله را بگیرم .آه خدا تو که از حال همه باخبری، چرا چنین کار وحشیانه ای  را از من می خواهی. چرا  از من چیزی می‌خوای که قلبم قادر به انجام آن نیست،نکند این یک آزمایش است.  پروردگارا  ...من حاضرم صدها بار بر جلوی پای انسان سجده کنم .نه اینکه جان این کودک بیچاره را بستانم. پروردگارا ...چرا من ...چرا ... زمان معود فرامی رسد، به زحمت می توانم باور کنم که من جان این همه انسان را بی هیچ ترسی         می ستانم،بی هیچ دردی ولی حالا چرا اينجا قلبم می‌خواهد از جا کنده شود.  روی زمین که فرود می آیم او هنوز دارد می گرید و می گرید و می گریر به او نزدیک می شوم با صدا ای سوزناک گریه می کند.  با صدایش قلب من را می خراشید و مدام در قلب من آواز سختی و درد می خواند. به او نزدیک می شوم می خواهم همان جا کار را تمام کنم، اما قلبم اجازه نمی‌دهد. به شانه‌هایش که دست می زنم گرمایی احساس می کنم که تا به حال ...گرما در  جان من جاری تر می شود و کار را برای من سخت تر و سخت تر می کند سرش را برمی‌گرداند با نگاهی مهربان و معصوم و پاک به من می نگرد آقایش را تمام نکرده کار تمام می‌شود. خدایا...یعنی می‌خواست چه  بگوید کاش می‌گذاشتم حرفش را تمام کند. بعد ... اما ...زبان دیگر قادر به پاسخ دادن نیست کاش کاش ها در گوشم آواز مرگ می خوانند دوستانم روح سرگردان دخترک را به آسمان می برند و من در سفیدی و سیاهی طلوع خورشید سرخ به آنها می نگرم .          کم کم《کمکمک 》 انسان های داغ دیده قدم در گورستان پر از روح و استخوان‌های پوسیده می گذارند. من روی خاک سردگورستان افتاده ام و نمی توانم لحظه‌ی جان دادن اش  را از یاد ببرم .پروردگارا برای آخرین بار به جسم بی جان کودک می نگرم اما انسان ها دورش حلقه زده بودند. گاه بی  گاه   اشک می ریزم. ناگهان از پشت سرم کسی دامنم را می کشد .خدای من همان دختر است با نگاهی خوشحال و خندان دامنم را می کشد .و قلب پر از اندوه من را شاد می کند .</description>
                <category>حریر</category>
                <author>حریر</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 19:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>