<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارازیت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parasite</link>
        <description>35.699738,51.338060✨One day,I hope to become a grown up?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:15:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1758489/avatar/YiEAA9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارازیت</title>
            <link>https://virgool.io/@parasite</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شعر و نقل قول از حرف دلEnfpها</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D9%86%D9%82%D9%84-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84enfp%D9%87%D8%A7-vuzugmsj0qeq</link>
                <description>enfpحرف دل enfpهارو در قالب شعر و جملات بزرگان مشاهده بفرمایید شاید با جامعهٔenfpها اشتراکاتی پیدا کردید و یا شاید از عجیب بودن آنها به وجد آمدید?:E : برونگرا N :رویا پرداز F : احساسیP:بداهه پردازشماره یک:شتر به شعر عرب در حالت است و طربگر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری(تا اونجایی که من می‌دونم یکEnfpواقعی کلا واسه دست به ذوقش خوبه!و معتقده :سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم...چون مشاهده شده این گونه افراد یهو از یه چیز معمولی هم که شده جیغ می‌زنن و شاد می‌شن(هه هه دارم خودمو توصیف می‌کنم شاید برای همه اینطوری نباشه) چون من جدا از Enfp بودن از خل و چل بودن هم رنج می‌برم!خخخخ)شماره دو:من نمی دانمکه چرا می گویند اسب حیوان نجیبی استکبوتر زیباستو چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیستگل شبدر چه کم از لاله ی قرمز داردچشمها را باید شست جور دیگر باید دیدواژه ها را باید شستواژه باید خود بادواژه باید خود باران باشدچتر ها را باید بستزیر باران باید رفتفکر را خاطره را زیر باران باید بردبا همه مردم شهر زیر باران باید رفتدوست را زیر باران باید دیدعشق را زیر باران باید جستمن می‌خوام اون گاهی اوقات مثبت اندیشیم(که گاها به احمقی میگراید(خخخ))رو با اجازه تون به Enfpها ربط بدم مثبت اندیشی یه جوری که حتی اگر لیوان خالیه همون نیمه خالی رو هم پر ببینی!احساس می‌کنم این شعر علاوه بر مثبت اندیشی میتوان ساختارشکنی‌اش(که خوراک enfpهاست)را به جامعه محترم این گونه mbti مرتبط ساخت!(برای خودم برداشت مفهومی اضافه بر سازمان می‌کنم با اجازه شاعر)چندتا نکته دیگه هم داره کلا منو یاد این دوستان(خودمون)انداخت مثلا اون که پرسیده چرا کرکس...؟از اون سوالاییه که enfpها می‌پرسن یا مثلا با همه مردم شهر به بعدش هم خیلی میاد بهشون!شماره سه:الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم، مرا دیده یی ده که از هر نظری بهشتی سازم.کلا احساس می‌کنم Enfpها خیلی خوشبینن(در واقع می‌تونن خیلی خوشبین باشن منظورم اینه دوست دارن نکته مثبت هر چیزی رو پیدا کنن)یعنی حداقلش اینه که خودم به عنوان یه enfpنسبت به خوشبینی enfpها خوشبین باشم!شماره چهار:They laugh at me because I&#x27;m different I laugh at them because they&#x27;re all the same.آنها به من می خندند زیرا من متفاوت هستم، من به آنها می خندم زیرا همه آنها مثل هم هستند.اینو خیلی دوست دارم چون فکر کنم ماها (بلا نسبت شما خودمو می‌گم)دیوونه بازیامون زیاده(اینو گفتم چون می‌دونم enfpها با جنبه‌ان(ایموجی چشمک))و احتمالا توی یه سری چیزا با بقیه فرق داریم یعنی خود من،خیلیا بهم می‌گن یه چیزاییم عجیبه!و خیلی اوقات بر خلاف موج حرکت می‌کنیم و احتمالا خودمون با این موضوع راحتیم!بابا اصلا به قول یکی دیوونه غم نداره هیچ چیزی کم نداره حرفش و قلبش یکیه دیوونه شو کی به کیه!؟دیوونه شو مثل ماااا!!!!(ربطی نداشت به جمله بالا؟داشت ربط داشت)خدایی دوست داشتم از این لباس داشتم خیلییی باحالهرنگی،متفاوت،خلاقانه،باحال و بانمکاطرافیان من بی‌ذوقن که این به نظرشون قشنگ نمیاد؟ اینو می‌خواستم و از اونجایی که توقع نداشتم تو ایران گیرم بیاد خودم دوختم دارم روش همچین چیزایی می‌کشم!کودک درون یک enfpنمی‌دونم چرا این عکسارو گذاشتم شاید می‌خواستم سلیقه یک enfp رو نشونتون بدم!شایدم برای بقیه enfpها اینجوری نباشه!شماره پنج:Kindness is the language which the deaf can hear and the blind can seeاخی اینم قشنگه‌هاادامه دارد...</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Tue, 01 Aug 2023 10:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مادری که امسال روز مادر،مادر نبود...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-j9giy9bfg4f1</link>
                <description>ترجیح دادم چالش محدثه داوری رو به واسطه این که گفته بودند تاریخ انقضا ندارد توی روز سپندارمذگان پست کنم.(البته بماند که کم است حتی اگر بگوییم هر روز،روز مادر است...)بخشی از پست چالش محدثه داوری: برای مادرانی که توی جرایانات اخیر فرزندشون رو از دست دادن،از مادر مهسا تا مادر آرمان،نامه ای بنویسید و منتشر کنید.بیاید به حرمت مادران هم که شده با توهین کردن به فرزندانشون حتی اگر توی جبهه مخالف شما هستن ، داغ دلشون رو تازه نکنیم...خب:چه زود سفید شد گیسوانت زیر این رخت سیاه؛می دانم که این خون اوست در چشمانت...و دیدم خطوط روی پیشانی ات را که گذرگاه این زندگی گاه گذر است...گاه گذر که یعنی در این روزگار پاییز از خیسی آبان می گرید و برگ هایش از سرخی آذر ، آتش می گیرد زمستانش هم که سخت خطر ریزش بهمن دارد؛ اما اگر روزی بهار هم بیاید همچنان این روزگارت نمی گذرد...این بغض عجیب ترسناک است کافیه پیروی فکر کردن به دل تنگی که قرار نیست هیچگاه چشمش روشن روی او شود چشمانت را ببندی حالا ببین اون بغضی که چشم و گلویت را وادار به قُرُق کرده است چه می کند...حالا تا «قله قاف» و« وقت گل نی »و از این پس مثال جدیدی به نام« وقت دیدن او» اشک بریزی باز هم نمیتوانی گلویت را از شر آن بغض خلاص کنیاز این به بعد با تو می ماند!این آزادی که پی اش بود بند گلوی تو شده است...شاید با آزادی، آزاد شود این بغض...دیدی برایش به جای روضه سرود عدالت و آزادی خواندند؟می خواستم بگویم آزادی فقط برای زندانی جرم است پس می بینی دیواری که دور همه ما کشیده اند؟ولی زبانه می کشد آتش این شمع سیاه...فقط بگو رخت و لباس از جان گذری هایش را به نیازمندانش دادی تا بگویم عطر جسارتش را همه ما بویدیم و سخت ما را دلتنگ تر کرد؛ چشمم که به کتاب زندگی در کتابخانه اش افتاد،فهمید زیر کلمات آزادی را پررنگ کرده؛ولی به چه کسی رسید این کتاب؟؟؟می دانم آن جسمی که در این خاک است کل روحت را به زیر خاک کشیده اما صرفاً برای تسلی می گویم دیده ام وقتی که گریه می کنی اشک نمی ریزی و وقتی اشک می ریزی گریه نمی کنی!حالت ملموس است منتهی تا به حال مادر نبوده ام که بدانم یک مادر تا کی می تواند برای آزرده نشدن جگر گوشه اش بغض را در گلویش نگه دارد...غمت به کجا کشید که دیگر پنهان نکردی و آن طور فریاد می زدی:«چرا جانم را از من گرفته اید؟خاک نکنید تیکه وجودم را ...» یکی بی رحمانه پاسخ داد:«ننه من غریبم بازی در نیار...»می دانم اشک گریه هایی که نکردی چطور دلت را سوزاند که دیگر تاب نیاوردی...صدای بغض آلودت وقتی با آن دست های لرزان مشت کرده داد زدی هنوز تو گوشم هست:«ولی من واقعا غریبم...»لبت جوری سفید شده است گویا( در حقیقت)خون تو را هم آن روز ریخته اند معلوم است که قلب پر فروغ تو غریب است از این همه دروغ...می دانم از هجوم غصه های بی وقفه ات رفتنش را انکار خواهی کرد اما مگر قلب بزرگش زیر خاک جا می شود؟؟؟(گفتم قلب بزرگ...می دانی که مادر قطره،دریاست؟)دردت به جونم چرا دردم به جونت شد...چرا خاک سرد؟ وقتی که غمش هر لحظه تازه تر و شادابی تو هر لحظه کهنه تر می شود...شوری قطره قطره اشک هایت نمک پاشید به زخمت ولی همان شوری، شور داد به زخم و بعد به رگ های همۀ ما؛شور حق طلبی...گلویش را زدند فکر کردند بغضش باز می شود اما حالا شد بغض من...حالا اگر همین را پژواک نامش نکردم گلوی من را هم بزنند...بغض را تا فریاد نزنی دست از خفه کردن بر نمی دارد.دلم می خواست فریاد بزنم بگویم : می دانید؟این بار دین جواب نمی دهد چون بعید می دانم آتش داغ دل مادران بر کسی گلستان شود؛زبانه های این آتش بد انتقام می گیرند.سیاه به آن زن شاداب و لبخندهایش (که گویا قرار نیست با کوچکترین شباهت به سابق تکرار شوند) نمی آید...گفتم بگم که یادت نره: مرگ او با جاوید شدنش یکی شد! سرشلوغی های درس و آزمون مانع شد زیاد برای اصلاح مشکلاتی که شاید در نظرتون اومده زمان بذارم.اما خب به واسطۀ این  زمانی که (هر چند شاید کم) برای نوشتنش گذاشتم پست کردنش خالی از لطف نیست...پ. ن1:سپندارمذگان روز گرامیداشت زن،زمین،عاشقان و دلدادگان است(یکی از جشن های ایران باستان با قدمت چند هزار ساله)پ. ن2:در واقع این جشن پنجم اسفند برگزار می شه اما من دیگه تحمل نکردم تا شش روز دیگه،همین امروز پست می کنم!</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 10:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردآوری از چندتا شعر و متنی که اواخر خوندم و به نظرم قشنگ اومدن 2</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-2-hgirs2aor8ji</link>
                <description>گفتم چندتا از قشنگ ترین  (شاید فقط به نظر خودم!!!) شعر ها و جملاتی (البته موضوعاتشون خیلی باهم  متفاوته) که این اواخر خوندم رو اینجا بنویسم:بشارت می دهد هر دم عصای پیر در دستمکه مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاستصائب تبریزیبه هزار دلیل دوستت دارمآخرینش می تواند لنگه کفش خونی ات باشد روی پیاده رووقتی تن ات را،روی دست می بردندمی تواند حسرت گیسوانت باشدبرای بوسیدن آفتاب وقتی با روسری خاکت کردند!حامد ابراهیم پوردقت کردید جملات وارونه چگونه است؟«گنج» «جنگ» می شود «درمان» «نامرد» و «قهقه» «هق هق»!!!!ولی «دزد» همان «دزد» است «درد» همان «درد» است و «گرگ» همان «گرگ»... اری نمی دانم چرا «من» «نم» زده است و «یار» «رای» عوض کرده است.«راه» گویی «هار» شده،و «روز» به «زور» می گذرد «آشنا» را جز در «انشا» نمی بینی و چه «سرد» است این «درس» زندگی،اینجاست که «مرگ» برایم «گرم» می شود چرا که «درد» همان «درد» است.البته «نادان» همیشه از هر جهت «نادان» است!تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛باغبان از پی من تند دوید؛سیب را دست تو دید؛غضب آلود به من کرد نگاه؛سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...و تو رفتی و هنوز؛سال هاست که در گوش من آرام آرام؛خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت...حمید مصدقمن به تو خندیدم...چون که می دانستم،تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی...پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه،پدر پیر من است...من به تو خندیدم؛تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک؛لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک...دل من گفت:برو!چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریۀ تلخ تو را ؛ و من رفتم و هنوز سال هاست که در ذهن من آرام آرام ، حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم...و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت...فروغ فرخزادبه شما خندیدم و نمی دانستید که همان سیب دل آدم و حوا را برد.پدرش تند دوید از پی تو و نمی دانستی،پدرش سیب نخواهد از تو...نگران گل نشکفتۀ زیبای خود است و همان پیر پدر بعد از تو،همه سان دخترکش را تنها دید...و شنیدم که به زیر لب گفت:«همه با غم به شما می دادم،که اگر سیب ز من می خواستید»بفرما به سرایم یا بفرما به سر آیم.........غرضم وصل تو باشد چه تو آیی چه من آیمگل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطانِ جهانم به چنین روز غلام استگو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام استدر مذهبِ ما باده حلال است ولیکنبی روی تو ای سرو گل اندام حرام استگوشم همه بر قولِ نی و نغمه چنگ استچشمم همه بر لعلِ لب و گردش جام استدر مجلسِ ما عطر میامیز که ما راهر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام استاز چاشنی قند مگو هیچ و ز شِکَّرزان رو که مرا از لبِ شیرینِ تو کام استتا گنجِ غمت در دلِ ویرانه مقیم استهمواره مرا کوی خرابات مقام استاز ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ استوز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام استمیخواره و سرگشته و رندیم و نظربازوان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟با محتسبم عیب مگویید که او نیزپیوسته چو ما در طلبِ عیشِ مدام استحافظ منشین بی می و معشوق زمانیکایام گل و یاسمن و عید صیام استحافظگلوله ای که از او گذشت ، از من می گذرد ، از تو خواهد گذشت...دومینوی بزرگی است تاریکیآنها که به روز نرسند؛ می ریزند...علی اسداللهیبی قرار تو ام و در دل تنگم گِله هاستآه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاستمثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آبدر دلم هستی و بین من و تو فاصله هاستآسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟«بال»وقتی قفس پَر زدن چلچله هاستبی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن استمثل شهری که به روی گسل زلزله هاستباز می پرسمت از مسئلۀ دوری و عشقو سکوت تو جواب همۀ مسئله هاستفاضل نظریشما هم چندتا از شعر و سطر هایی که خیلی دوست دارید رو جمع آوری کنید و تگ چالش هفته بزنید و پست کنید (: https://virgool.io/@parasite/گردآوری-از-چندتا-شعر-و-متنی-که-اواخر-خوندم-و-به-نظرم-قشنگ-اومدن-kzzfgxpgvwj5 پست قبلی با همین موضوع:</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 18:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا شعر که هم قشنگن هم با هم مرتبطن!</title>
                <link>https://virgool.io/@parasite/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7%D9%86-qm47gvqtvf4i</link>
                <description>چندتا شعر بودن از شاعرای مختلف،که اینا یه جورایی به هم مرتبط بودن پس می تونید در جواب هر کدوم شعر بعدی رو بخونید!دروغ چرا شاید زیادم مرتبط نباشن! اما در هر صورت همشون قشنگه پس ارزش داره بخونید:اولیش که محمدعلی بهمنی می گه:گفتم بِدَوَم تا تو همه فاصله ها راتا زودتر از واقعه گویم گله ها راچون آینه پیش تو نشستم که ببینیدر من اثر سخت ترین زلزله ها راپر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیستاز بس که گره زد به گره حوصله ها راغزاله شریفیان:من و تو از غم دوری شبیه هم شده ایمکه بعد زلزله ویرانه ها شبیه هم اندبعد از اون طرف محمدرضا شفیعی کدکنی:از زلزله و عشق خبر کس ندهدآن لحظه خبر شوی که ویران شده ایحالا صائب تبریزی می گه که:از گردش افلاک کجا دل گله دارد این خانۀ ویران چه غم از زلزله داردبعد دوباره یه شاعر دیگه می گه:ویران شده را حوصله منت معمار نباشدویرانه را بگذارید ویرانه بماندنگید اصلا به هم ربط نداشتنا ! هر چی بودن خوب بودن خدایی ... باید حتماً بذارم این پست رو !!!!!!!</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 22:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطاهای شناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@parasite/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-mxxbqyb9xgql</link>
                <description>بعد از گوش دادن به دوتا از اپیزودهای پادکست هلی تاک که درباره خطاهای شناختی بودن تصمیم گرفتم بیام براتون یه خلاصه ای ازشون رو بنویسم:اول از همه توضیح می ده کلا خطاهای شناختی یا همون cognitive biases چی هستن؟خطاهای شناختی در واقع خطای مغز ما هستن که موقع فکر کردن ، تجزیه تحلیل کردن و قضاوت کردن اطلاعات و رویداد های اطرافمون رخ می دن و باعث می شن ما ارزیابی درستی از شرایط نداشته باشیم و نتونیم بهترین گزینه رو انتخاب کنیم.و در واقع همون طور که از اسمش معلومه خطایی بیش نیستن و در واقع منطقی هم نیستند. حالا سوال برامون پیش میاد که این خطاها باعث چی می شن؟باید بدونید که این خطاها تو دنیای مدرن امروز که توش زندگی می کنیم باعث سوگیری های اشتباه می شوند و روی تصمیم گیری هامون اثر منفی می ذارن ، توانایی تصمیم گیری مون رو کاهش می دن ، موفقیت هامون رو تحت تاثیر قرار می دن ، باعث تغییر خاطرات و کم شدن انتقادپذیری هم می شن و حتی افزایش استرس و افسردگی رو در پی دارند ، خلاقیت رو هم کاهش می دن و روابطمون را تحت تاثیر قرار می دن ... حالا به قول هلی برای کمتر دچار شدن و بهبود عملکرد خودمون ، مهمه اول درباره انواع شون آگاهی پیدا کنیم، اینجوری در دراز مدت می تونیم تواناییمون رو در درک بهتر اطلاعاتی که دریافت می کنیم بالا ببریم و باورهای اشتباهمون رو تغییر بدیم.تا الان روی حدود 175 مدل از خطاهای شناختی تحقیق شده حالا محقق ها اونا رو تو سه تا دسته کلی تقسیم بندی کردن:تعصب در اطلاعاتتعصب در گزینش و انتخاب تعصب گیج کنندهحالا تو پادکست میاد به چندتا از رایج ترین مدل های خطای شناختی اشاره می کنه:اولین مثال هلی:خطای بازیگر ناظر: این خطا به این می پردازد که ما چجوری رفتار دیگران رو نگاه می کنیم و رفتار خودمون توجیه رو چطوری توجیه می کنیم!یعنی در واقع ما رفتار دیگران رو رصد می کنیم و اعمال اون ها رو به ویژگی اخلاقی شخصیتی اونها نسبت می دیم در صورتی که توجیه از عملکرد مشابه خودمون متفاوته و بیشتر از اینکه دلیل انجام کارها توسط خودمون رو بدونیم اون رو به عوامل بیرونی نسبت می دیمبه جای بررسی خودمون بقیه رو  ملامت و سرزنش می کنیم(یعنی یه جورایی چه کار خودمون چه کار بقیه تقصیر بقیه است!!!)چندتا مثال:فلانی اون کارو کرد که من مجبور شدم اون عکس العمل رو نشون بدماون اتفاقات باعث شد که من عصبی بشم و اون کارو انجام بدمکاری که کردم به خاطر زرنگیم بود(اگر چه کارش درست نبوده!)آشنا نیستن؟یعنی مثلا همون برچسب زدن رو بقیه،که همگی دقیقاً می دونیم یعنی چی...خطای تعصب لنگر انداختن!این یکی هم خیلی رایجه الان متوجه می شیم چرا:این خطا اطلاعات اولیه مون به یک موضوع یا فرد می چسبونه یعنی حاضر نیستیم خودمون رو نسبت به تجربه های بعدی آپدیت کنیم.احتمالاً برای خیلیامون پیش اومده که اول از یه فردی خیلی خوشمون میاد و به قولی خیلی باهاش حال می کنیم اما بعد یه مدت که کم کم اختلافاتمون زیاد می شه و این متفاوت بودن منجر به قطع رابطمون می شه ما اون دعواها و رفتار های طرف مقابل رو که دوست نداشتیم بعد از کم یا قطع شدن رابطه به کلی فراموش می کنیم و مدام به اون وقتایی که فکر می کنیم که به نظرمون خیلی خوب بوده...خطای سوگیری توجه:توضیح این خطا رو با مثال شروع کنیم :دقت کردید از زمانی که تصمیم به رژیم گرفتن می کنید کلی تبلیغ غذا به چشمتون میاد،کلی رستوران خفن بهتون معرفی می شه،کلی دستورتهیه غذای جدید پیدا می کنید یا یه مثال دیگه وقتی دنبال برنامه ریزی برای مسافرت هستید همه جا از اینترنت گرفته تا بیلبوردهای خیابون پر می شن از اطلاعات درباره سفر و اون شهر و ...من خودم نشد یه بار موهامو کوتاه کنم و فضای مجازی پر از مدل بافت مو نشه!یعنی در واقع در این زمان ها فکر می کنیم با محرک های محیطی بیش از حد احاطه شدیم ولی احتمالاً اینجوری نیست و فقط نسبت به اون مسئله ذهن آگاه تری پیدا کردیم.خطای اکتشاف در دسترس :تو این مورد ما اعتبار بیشتری به ایده هایی که در دسترس تر هستند می دیم یعنی اگر ذهن بتونه یه فرضیه رو به چند روش تایید کنه به راحتی اون مسئله رو برای خودش به یه واقعیت تبدیل می کنهمثالش هم بشنوید مطمئناً می گید آهااننننن این همون خطای شناختی:شما اگر اخبار رو دنبال کنید کافیه چندتا مثال از سقوط هواپیما بشنوید(شما آمار درست و کامل ندارید فقط اخبار سقوط رو شنیدید) اما تعدادشون که زیاد می شه دیگه شما از سفر  با هواپیما می ترسید چون فکر می کنید ممکنه مثل اون تعداد هواپیما سقوط کنید... میدونید چیو می گم دیگه!ببینید من دقیقاً چیزایی که توی پادکست هلی تاک اپیزود 33 شنیدم رو یکم خلاصه تر نوشتم ولی در اصل توی پادکست با مثال های بیشتر و کامل تر توضیح می ده(به نظرم حتماً گوش کنید اپیزودهای 33 و 34 رو که هر دو درباره همین موضوع هستن و حتی توی اولیش 10 تا از انواع خطاهای شناختی رو معرفی می کنه)خلاصه که امیدوارم برید گوش کنید و برای اطلاعاتتون مفید باشه.تکرار می کنم حتما گوش کنید چون خیلی از استدلال هایی که تا الان می کردید رو توجیه می کنه چون در واقع یه جورایی همشون برای هممون قابل لمسه...</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 21:06:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردآوری از چندتا شعر و متنی که اواخر خوندم و به نظرم قشنگ اومدن</title>
                <link>https://virgool.io/@parasite/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%86-kzzfgxpgvwj5</link>
                <description>گفتم چندتا از قشنگ ترین (شاید فقط به نظر خودم!!!) شعر ها و جملاتی (البته موضوعاتشون خیلی باهم متفاوته) که این اواخر خوندم رو اینجا بنویسم: صدای چند شليک آمد ؛ حتما در دوردست چند نفر کشته شده اند ؛ ما آنها را نمی شناسیم ما به کمک آنها نمی رویم ؛ تنها صدای چند شلیک آمد و سهمیه آب و نان و هوای پاک میان دیگران تقسیم شد...رسول پیرهناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون بادبه «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزادکوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریختبال تنها غم غربت به پرستوها داداینکه مردم نشناسند تو را غربت نیستغربت آن است که یاران ببرندت از یادعاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شادچشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ایاشک آن روز که آیینه شد از چشم افتادفاضل نظریمن زندگی را دوست دارمولی از زندگی دوباره می ترسم!دین را دوست دارمولی از کشیش ها می ترسم!قانون را دوست دارمولی از پاسبان ها می ترسم!عشق را دوست دارمولی از زن ها می ترسم!کودکان را دوست دارمولی از آینه می ترسم!سلام را دوست دارمولی از زبانم می ترسم!من می ترسم،پس هستماین چنین می گذرد روز و روزگار منمن روز را دوست دارمولی از روزگار می ترسم!حسین پناهیتاریکی را می شود فهمید اگر فهم ما،خود تاریک نباشد...یدالله رویاییاین بیت هم جالبه علاوه بر حالت عادی می تونید عمودی(از بالا به پایین ههم بخونید)از چهره،افروخته،گل را،مشکنافروخته،رخ مرو،تو دیگر،به چمنگل را،تو دگر،مکن خجل،ای مه منمشکن،به چمن،ای مه من،قدر سخنسعدیدرد دارد...وقتی ساعت ها می نشینی به حرفایی که قرار نیست بگویی فکر می کنی...هاینریش بلدر دکان عدلتان جای کمی وجدان نبود؟قیمت نان مثل خون دل چرا ارزان نبود؟دم به دم از کفر و ایمان دم زدید اما چرادر پس این گفته ها یک ذره هم ایمان نبود؟معصومه شفیعیهر چند تکراری اما:گفتم غمِ تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآیدگفتم ز مِهرورزان رسمِ وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندمگفتا که شب رو است او از راهِ دیگر آیدگفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کردگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزدگفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آیدگفتم که نوشِ لعلت ما را به آرزو کشتگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح داردگفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآیدگفتم زمانِ عِشرت دیدی که چون سر آمدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آیدحافظخبر کوتاه بود:_«اعدامشان کردند.»خروش دخترک برخاست.لبش لرزید.دو چشم خسته‌اش از اشک پُر شد،گریه را سر داد…و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم._چرا اعدامشان کردند؟می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود،چرا اعدامشان کردند؟_ عزیزم، دخترم!آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی است:دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کُند آنجا.طلا: این کیمیای خونِ انسان‌هاخدایی می‌کُند آنجا.شگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دورهنوز از ننگ آزار سیاهان دامن‌آلوده‌ست.در آنجا حق و انسان حرف‌های پوچ و بیهوده‌ست.در آنجا رهزنی، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزادست،و دست‌و پای آزادی‌ست در زنجیر…عزیزم، دخترم!آنانبرای دشمنی با منبرای دشمنی با توبرای دشمنی با راستی اعدامشان کردند!و هنگامی که یاران،با سرود زندگی بر لب،به‌سوی مرگ می‌رفتند،امیدی آشنا می‌زد چو گُل در چشمشان لبخند.به‌شوق زندگی آواز می‌خواندند.و تا پایان به‌راه روشن خود باوفا ماندند.عزیزم!پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!تو در من زنده‌ای، من در تو: ما هرگز نمی‌میریم.من و تو با هزاران دگر،این راه را دنبال می‌گیریم.از آنِ ماست پیروزی.از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی.عزیزم!کار دنیا رو به آبادی‌ست.و هر لاله که از خون شهیدان می‌دمد امروز،نوید روز آزادی‌ست.هوشنگ ابتهاجدر دلت گاهی سوال زیر را تکرار کنچند می ارزم اگر دارایی ام را گم کنماز حادثه ترسیدند همه کاخ نشینانما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم...کشتن شمع چه حاجت بُود از بیم رقیبانپرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی!همشون رو ننوشتم ولی حقیقتاً به نظر خودم همینا هم خیلی قشنگ بودن...اگر احیاناً این پست رو دیدید مدیونید شما هم شعر یا متن کوتاه موردعلاقتون رو زیرش ننویسید!(: https://virgool.io/weeklyChallenge/گردآوری-از-چندتا-شعر-و-متنی-که-اواخر-خوندم-و-به-نظرم-قشنگ-اومدن-2-hgirs2aor8ji </description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 11:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامردمانی که نامرد را زن دیدند</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-vxcgzaayc039</link>
                <description>مردان یک نفر را بی حجاب دیدند ؛ خانواده آن یک نفر از ترسش داغ دیدند ؛ اما مردان واقعی آن روز مرد ندیدند ؛ حاصل طرز فکری که نامرد را زن ندیدند!از آنجا بگویم که همان صورتی را هم که با سیلی سرخ کرده بود با سرخی خون پوشاندند ؛ سیاهی زلفش را با رخت سیاه پوشاندند ؛ آستینی که برای خود بالا زده بود را هم با حجاب پوشاندند ؛ گفتند رقص چاقو بود حرکات چاقو که رقصیدنش را با آن پوشاندند ؛ پوشاندند اما آزادی از زیر همان رخت و روسری رخت بست . بعد از آن گفتند ضعیف است این زن... هزاران نفر در دل پاسخ دادند چه می شد اگر مرد بودم؟ حتی فروغ فرخزاد شعر سرود که:               گفتم بانگ هستی خود باشم                                           اما دریغ و درد که زن بودمچه شد که این ضعیفه سال هاست اشک هایش زود جاری می شود ؟ نفهمیدند که شوری دریا همان شوری اشک او بود ؟ آرزوی مرد بودن برای گذشته بود دیگر جنس زن عوض نمی شود بلکه تعریف تک تک ما از زن بودن عوض می شود.از این به بعد چهارچوب های محدود کننده در بسته ندارد.بدانید اگر روزی بهار طولانی شد همان کسانی که حق خود را فریاد زدند به خاک برگشته و همدست فصل بهار شده اند ؛ چه عطری دارد گلی که از قلب آن ها می روید...                                                                                                                                                    چرا که این روزها دیگر گیس هایش را با خاک می پوشانند</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 20:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باده باد آورده را باد هوشیاری می برد</title>
                <link>https://virgool.io/@parasite/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-vulz2wka6bkx</link>
                <description>باد آورده را باد می برد؛حتی اگر خودش هم به طرف شما برگردد جز خاموش کردن شمع حلالی سفره کاری نمی کند!همانطور که پژواک ها هم نجوای گرد بودن زمین را سر می دهند؛البته بماند که ما هم روی این گردی راه می رویم ولی فراموش نشود که گرد بودن زمین باعث نمی شود بار کج به منزل برگردد. البته اگر و اگر خارج از مرزهای بی عدالتی باشید؛اینجا آن باد که آورده ولی نمی برد را در غبغب هم می دهند بعد آنقدر دور می شوند تا جایی که حتی نسیم هم برای پس گرفتن چیزی نوزد!دوستانه بگویم شاملو گفت: چیزی که نمی خواهید کسی پیدا کند لای کتاب بگذارید اینجا کسی کتاب نمی خواند شما ولی اعتماد نکنید من می گویم جمعیت دزد لای قرآن هم دنبال مال دزدی می گردند!بالاخره به قول یه مثل نان دزدی اشتها را باز خواهد کرد و خب چون گاهی باد آورده را طوفان می برد اینبار که آمد ببرد قرآن را که همه فکر کردیم با دزدی همراه شده است را هم برد...این کتاب چرا دیگر آن دین همیشگی را ندارد؟چرا با روزگار ما وقف نمی گیرد؟</description>
                <category>پارازیت</category>
                <author>پارازیت</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 19:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>