<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پرستو دیبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parastoo</link>
        <description>به طبیعت و آدم ها و تغییر علاقه دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:32:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28674/avatar/laW7SW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پرستو دیبا</title>
            <link>https://virgool.io/@parastoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کمال‌گرایی تا پذیرش: تجربه‌های یک مادر بی‌خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-o68sa5njfpae</link>
                <description>اگر مادر باشید، احتمالاً اون ویدیوهای طنزی را دیدید که می‌گن: «هر وقت بچه خوابید، تو هم بخواب.» اما واقعیت همیشه به این سادگی نیست. آدم نمی‌تونه وسط کار خونه یا پیاده‌روی یک‌دفعه خوابش ببرد، اون مدلی که بچه‌ها می‌خوابن. برای من، بی‌خوابی بعد از مادر شدن یکی از سخت‌ترین بخش‌های مادری بوده.پسرم نزدیک دو سالشه و هنوز حتی یک شب کامل بیشتر از چهار ساعت بدون وقفه نخوابیدم. منی که قبل از مادر شدن، اگه هشت ساعت خوابم یک دقیقه کمتر می‌شد، کل روز کلافه بودم، حالا شش ساعت خواب تکه‌تکه برام شده عادی. البته «عادی» که چه عرض کنم؛ وقتی بی‌خوابی‌ها پشت هم میاد، مخصوصاً موقع دندون درآوردن، رسماً مغزم از کار می‌افته.امشب هم پسرم یه ساعتیه خوابیده و من به‌جای خواب، نشستم این متن رو می‌نویسم. چون تنها وقتی‌ست که می‌تونم توی حال خودم باشم: بدون اینکه کسی بگه کولم کن، شیر می‌خوام یا گوشی رو از دستم بگیره. همین باعث میشه همیشه بین کارها گیر کنم: بخوابم؟ فکر کنم؟ ورزش کنم؟ با همسرم وقت بگذرونم؟ کتاب بخونم یا فقط یه چای بدون وقفه بخورم؟ آخرش هم معمولاً قبل از اینکه انتخاب کنم، پسرم بیدار میشه.مامانم همیشه میگه: «هر وقت بچه خوابه، تو هم بخواب.» اما توضیح دادنش سخته که خوابیدن یعنی از دست دادن بقیه کارها. و وقتی هم نخوابم، عذاب وجدان می‌گیرم که نه استراحت کردم و نه کاری از پیش بردم. این چرخه‌ی بی‌خوابی و سرزنش کردن خودم خسته‌کننده‌ست. مقصر هم نه منم نه بچه، بلکه شرایط جدیده.من خونه‌دارم و همین‌قدر برام سخته. واقعاً نمی‌دونم مادرهایی که سرکار میرن چطور این بی‌خوابی رو تحمل می‌کنن. شاید بعضی بچه‌ها منظم‌تر باشن، ولی برای خیلی‌ها مثل من، این چالش همیشه هست.خب حالا با این همه بی‌خوابی چه میشه کرد؟به‌نظر من اولین قدم اینه که از خودمون انتظار زیادی نداشته باشیم. باید قبول کنیم با بی‌خوابی کارایی آدم کمتره و حوصله‌اش پایین میاد. و این طبیعیه. قرار نیست همیشه مامان کامل و خوش‌اخلاق باشیم.کمک گرفتن از همسر، خانواده یا دوستان هم خیلی مهمه. حتی اگر چند دقیقه کسی بچه رو نگه داره، همون وقت کوتاه می‌تونه حکم طلا رو داشته باشه: چه برای خواب، چه برای کشیدن نفس راحت یا حتی زل زدن به سقف.خودم هم فهمیدم که نباید دنبال شرایط ایده‌آل باشم. مثلاً برای ورزش اول می‌خواستم حتماً سه جلسه در هفته باشگاه برم. اما هم با عجله بود، هم پسرم هنوز آماده نبود، و آخرش ادامه ندادم. بعدش پیاده‌روی رو امتحان کردم که اون هم به گرمای تابستون خورد. در نهایت تصمیم گرفتم فقط روزی ده دقیقه ورزش کنم، حتی اگه در حد چند حرکت کششی باشه. دو ماهه که این کار رو می‌کنم. نه هر روز، اما میانگین سه روز در هفته. و همین خیلی بیشتر از تلاش‌های قبلیم نتیجه داده.چرا باید «ناقص» شروع کنیم؟یه نکته دیگه هم درباره کمال‌گراییه. من فکر می‌کردم آدم کمال‌گرایی نیستم تا اینکه فهمیدم کمال‌گرایی می‌تونه توی «شروع کار» باشه. یعنی منتظر باشی همه‌چیز مرتب باشه تا شروع کنی. همین باعث میشه هیچ‌وقت شروع نکنی. از وقتی این رو فهمیدم، تلاش می‌کنم کارها رو هرچقدر کوچک و ناقص، ولی شروع کنم.اگر هم چند روز یا حتی چند هفته نتونستیم از خودمون مراقبت کنیم، این شکست نیست. فقط «اون روز، روزش نبوده». مهم این است که هر وقت تونستیم، دوباره شروع کنیم و حتی برای چند دقیقه هم که شده، کاری برای خودمون انجام بدیم.خلاصه اینکه بعد از بچه‌دار شدن، زمان دیگه مال خود آدم نیست. برای همین نباید منتظر فرصت ایده‌آل بمونیم. بهتره کارهایی که دوست داریم رو در تکه‌های کوچک و ناقص انجام بدیم. وگرنه ممکنه سال‌ها بگذره و ببینیم هنوز فرصت نکردیم حتی یک کتابی که دوست داشتیم رو بخونیم.حالا شما چی فکر می‌کنید؟ برای اینکه توی این دنیای پرمشغله‌ی مادری بشه وقتی برای خودمون پیدا کنیم، چه راه‌حلی دارید؟</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 21:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فروردین، یک شروع، حتی اگر ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-nn7tiietanqz</link>
                <description>برادرم توی بانک کار می‌کرد، و همیشه یادم می‌آید وقتی نوجوان بودم، عیدی ما سررسیدهایی بود که مشتری‌های بانک به او داده بودند. آرزو داشتم که یک سررسید خوشگل گیرم بیاید. هر سال، اول فروردین، با خودم می‌گفتم: &quot;امسال قصد دارم هر روز خاطره بنویسم.&quot; با اشتیاق صفحه‌ی اول را پر می‌کردم، روز دوم دو سوم صفحه، روز سوم یک سوم، و روز چهارم دیگر چیزی نمی‌نوشتم. بعدش هم دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم—بهانه‌ای که باعث می‌شد کلاً نوشتن را کنار بگذارم.تقریباً در بیشتر کارها همین‌طور هستم. کم پیش آمده که چیزی را با انرژی شروع کنم و تا آخر ادامه بدهم. معمولاً کارهایی که به سرانجام رسانده‌ام، آن‌هایی بوده که مجبور به تمام کردنشان بودم یا کسی کنارم بوده که ادامه دادن را برایم آسان‌تر کرده است. مثل مدرسه و دانشگاه؛ اگر پولی وسط نبود و مجبور نمی‌شدم، شاید هیچ‌وقت ادامه نمی‌دادم.یکی از خواهرهایم کاملاً برعکس من است—بسیار با پشتکار. اگر چیزی را شروع کند، تا به سرانجام نرساند، بی‌خیالش نمی‌شود. یادم می‌آید سال‌ها از جعبه‌ی لایتنر استفاده می‌کرد. حتی وقتی مهاجرت کرد، جعبه‌اش را هم با خودش برد. هر روز، حتی اگر از خستگی از پا می‌افتاد، باز هم لغت‌هایش را مرور می‌کرد. اما من؟ همیشه چند روز اول با انگیزه شروع می‌کردم، کلی لغت انگلیسی می‌نوشتم و می‌خواندم، اما کم‌کم تعداد لغت‌ها و تکرارهای روزانه‌ام کمتر می‌شد تا اینکه دیگر کلاً کنار می‌گذاشتم. این کنار گذاشتن‌ها هم به همین سادگی نبود؛ همراه بود با عذاب وجدان، سرزنش خودم، و جمله‌ی همیشگی: &quot;پرستو، تو هیچ کاری را درست و کامل انجام نمی‌دهی. فقط از این شاخه به آن شاخه می‌پری.&quot;خواهرم همیشه می‌گفت: &quot;لعنتی، تو باهوشی! فقط کافیه یکم تلاش کنی تا نتیجه‌ی عالی بگیری. همیشه یک ساعت درس می‌خوندی و امتحان می‌دادی و ۱۶، ۱۷ می‌گرفتی. خب چرا یکم بیشتر نمی‌خونی که بهترین بشی؟&quot; اما من همیشه در حدی درس می‌خواندم که مطمئن باشم نمی‌افتم، و بعد از آن، دیگر ادامه نمی‌دادم. مشکل دیگرم این بود که دوست داشتم همه چیز را از ابتدا و کامل بخوانم. اگر یک قسمت جا می‌افتاد، کلاً بی‌خیالش می‌شدم. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم ترکیبی از کمال‌گرایی و ترس از شکست بود. اما شاید بیشتر از همه، چیزی که مانع تلاش و پشتکارم می‌شد، نداشتن رؤیا و امید به آینده بود.همیشه یادم است وقتی بچه بودم، هیچ جوابی برای این سؤال نداشتم که &quot;بزرگ شدی می‌خواهی چه کاره شوی؟&quot; حالا که بزرگ شده‌ام، هنوز هم نمی‌دانم که چه کاره هستم یا قرار است چه کار کنم. رشته‌های مختلفی خوانده‌ام، کارهای متفاوتی انجام داده‌ام که شاید خیلی به هم مربوط نبودند. البته فکر می‌کنم یاد گرفتن مهارت‌های مختلف در جای خودش کمک‌کننده است و بین‌رشته‌ای بودن می‌تواند مزیت باشد. اما نداشتن رؤیا و هدف و تلاش نکردن برای چیزی، همیشه حالم را بد کرده است.شاید به همین دلیل است که حالا، در اولین روز فروردین، که مصادف با تولدم هم هست، این افکار دوباره در ذهنم زنده شده‌اند. حالا یک پسر یک‌ساله دارم و هنوز هم ایده‌ای ندارم که دقیقاً دارم چه کار می‌کنم. شاید تنها چیزی که می‌دانم این است که حداقل در حال حاضر، تا زمانی که پسرم به یک ثباتی برسد، کاری دارم که هر روز باید برایش وقت بگذارم—و این شاید تنها چیزی باشد که بدون وقفه برایش تلاش می‌کنم. خسته می‌شوم، گاهی نمی‌خواهم ادامه بدهم، اما چاره‌ای نیست. از طرفی، یک خنده‌ی کوچک یا حرکت بامزه‌ای از پسرم کافی است که یادم بیاورد چرا دارم این مسیر را ادامه می‌دهم. با تمام سختی‌هایش کنار آمده‌ام و پذیرفته‌ام که در بچه‌داری، کمال‌گرایی هیچ جایی ندارد. بارها و بارها شکست را تجربه می‌کنم؛ یک روز مادر صبور و عالی هستم، و روز دیگر، بی‌حوصله و خسته. اما در هر حال، من همان &quot;مامان پرستو&quot; هستم و خواهم ماند.امسال هم، بعد از سال‌ها، در اولین روز فروردین دارم می‌نویسم. اما قصد ندارم فردا هم بنویسم، چون قرار نیست هر روز بنویسم. شاید همین یک روز، تنها نوشته‌ی امسالم باشد. اما مهم این است که من آدمی هستم که گاهی دلش می‌خواهد بنویسد—خاطره یا دل‌نوشته. شاید باید یادآوری کنم که در بقیه‌ی جنبه‌های زندگی هم باید مثل بچه‌داری به آن نگاه کنم. وقتی پسرم به دنیا آمد، دیگر نمی‌توانستم &quot;مامان نبودن&quot; را انتخاب کنم. پس باید هر روز زندگی کنم، به‌جای اینکه بیش از حد به آینده فکر کنم. چون معلوم نیست فردا قرار است پسرم و خودم از روی کدام دنده از خواب بیدار شویم.</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 01:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید فقط باید نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-e6xwtcxfsqzq</link>
                <description>شاید فقط باید نوشت، بدون اینکه فکر کنی چی باید بنویسی. بعد از اینکه نوشتی همیشه فرصت هست برای نشستن، فکر کردن، پاک کردن و دوباره نوشتن. اما این برخلاف چیزی است که همیشه یاد گرفتیم؛ ساختار دادن به نوشته، مشخص کردن مخاطب، و... . اما اگر بخواهم به این‌ها فکر کنم، خودم را فلج می‌کنم؛ مانع آزادی و روانی قلمم می‌شود. پس شاید در چنین شرایطی، فقط باید نوشت. مثل یک طوفان فکری که واقعاً طوفان است، حتی نمی‌داند درباره‌ی چه چیزی فکر می‌کند. بعد که طوفان فروکش کرد، می‌توان به آنچه بر جا گذاشته نگاه کرد.برای من که دوست دارم از زندگی، خودم و تغییراتم بنویسم، این روزها زندگی‌ام سرعت زیادی دارد و در عین حال، وقت بسیار کم. آن‌قدر که حتی فرصت نمی‌کنم به این همه اتفاق بازنگری کنم و یادداشت بردارم؛ اتفاقاتی که بسیاری‌شان به نظرم ارزش نوشتن و خواندن دارند.این موهبت – یا شاید هم نکبت – بعد از بچه‌دار شدن سراغ آدم می‌آید. مارکوسمین نقل‌قولی از هراکلیتوس دارد که می‌گوید: «تنها چیز ثابت در زندگی تغییر است.» سرعت این تغییرات در کودکان و در زندگی والدین شگفت‌انگیز است. شاید برای همین است که نمی‌فهمم روزهایم چطور شب می‌شوند، در حالی که فکر می‌کنم ماجرای کرونا متعلق به دو سال پیش است. اما نه! چهار سال و نیم از شستن چیپس و پفک می‌گذرد. پنج سال است که مهاجرت کرده‌ام و حالا پسری هشت‌ماهه دارم. هنوز به نوشته‌های آخرم در ویرگول نگاه نکرده‌ام، ولی احتمالاً مدت زیادی از آن گذشته.و همین‌جا بود که ناگهان تصمیم گرفتم در ویرگول چیزی بنویسم، در حالی که تا چند لحظه پیش نمی‌دانستم اصلاً چرا می‌خواهم بنویسم؟ آیا یادداشت شخصی می‌نویسم یا برای مخاطب؟ آیا مخاطبم خاص است یا عام؟ اگر دارید این نوشته را می‌خوانید، لطفاً احساس خاص بودن کنید. نه به این معنا که من شما را عام جلوه بدهم، اما گاهی هم برای پسرم می‌نویسم. بیشتر نوشته‌ها قبل از تولدش بود. بعد از آن، آن‌قدر درگیر زنده نگه داشتن این موجود کوچک شدم که دیگر نوشتن از نیازهای بالای هرم مازلو حساب می‌شد. این روزها بیشتر در طبقات پایین آن هرم سرگردانم.راستش دلم برای نوشتن و خوانده شدن تنگ شده است. اما آن‌قدر زمان از آن گذشته که فکر می‌کنم آن آزادی و راحتی سابق برای نوشتن و منتشر کردن را از دست داده‌ام. از طرفی، نوشتن برای من دیگر پروژه‌ای طولانی‌مدت شده است. شاید ماه‌ها طول بکشد تا یک نوشته را کامل کنم، البته اگر کامل شود! مثل همین نوشته که در دو زمان مختلف نوشته شده؛ بین آن پوشک عوض شده، شیر داده شده، و حالا که پسرم خوابیده، فرصتی پیدا کرده‌ام تا بنویسم – آن هم روی گوشی. چون احتمال دارد تا لپ‌تاپ را بیاورم و آماده شوم، پسرم بیدار شود. همین حالا هم نزدیک بود بیدار شود که با یک پیش‌پیش سریع، عملیات خواب با شکست مواجه نشد!حالا فکر کنید که دلم می‌خواهد روزی یک کتاب بنویسم. قبل از بچه‌دار شدن که به این آرزو نرسیدم، چه برسد به حالا. البته این موهبت، همان‌طور که گفتم، هر روز برایم سوژه‌ی جدیدی برای نوشتن دارد. هر روزی که نمی‌نویسم، انگار کلی سوژه‌ی جذاب از دستم می‌رود. اما بخشی از این ماجرا هم نکبتی است؛ حتی دستشویی رفتن با ذهن آزاد دیگر ممکن نیست، چه برسد به نوشتن با فکری راحت.از طرفی، اگر بخواهم هر اتفاقی را بنویسم، مثل این می‌شود که از هر لحظه از کودکم فیلم بگیرم؛ به جای لذت بردن از لحظه، درگیر ثبت و ضبط وقایع خواهم شد.</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 19:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشواز یا مانور نوروز ۱۴۰۰ + فایل صوتی با صدای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-fzicwvcmlrxo</link>
                <description>امسال حوصله نداشتم سفره هفت‌سین بچینم. در واقع حوصله هیچ چیز رو نداشتم. دیروز در حالی که دراز کشیده بودم روی تخت و داشتم الکی توی این سایت و اون سایت می‌چرخیدم، دلم خواست شیرینی بگیرم. رفتم توی یکی از این اپلیکیشن‌های سفارش شیرینی، هی خوراکی‌هارو می‌دیم و خودم رو سرزنش می‌کردم که نه تنها نشستم تو خونه  و ول می‌گردم! تازه می‌خوام شیرینی هم بگیری! دیگه چی! تا مرحله پرداخت رفتم، بعد یهو گفتم بسه! پاشو! پاشو! حداقل برو بیرون یه دوری بزن! بعد خواستی شیرینی هم بگیر. رفتم کاپشن پوشیدم. هدفون گذاشتم و دو تا بسته غذای گربه که قبلاً خریده بودم رو برداشتم و رفتم پارک که به گربه‌ها غذا بدم. از گربه‌ها می‌ترسم اما گفتم شاید سال ۱۴۰۰ دیگه شروع خوبی باشه برای آشتی کردن با حیوانات.اولین غذا رو که باز کردم دو تا گربه اومدن و خیلی مودب براشون غذا ریختم و شروع کردن مثل بچه آدم غذا خوردن! بعد کم کم بوی غذا به بقیه رسید و وقتی بسته اول تموم شد حدوداً ده تا گربه کنارم بودن و یکیشون سعی داشت بپره و غذای دوم رو از چنگم در بیاره. برای همین تصمیم گرفتم احترامم دست خودم باشه و غذای دوم رو هم بهشون تقدیم کنم. چند باری هم نازشون کردم که برای شروع موفقیت خوبی حساب می‌شد و بهم انرژی داد.توی مسیر در حالی که یه نمه بارون میزد آهنگ های نوروزی گوش کردم. یکی از اون آهنگ هایی که خیلی حالم رو خوب کرد،  آهنگ نوروز همایون شجریان بود. سبزه ی یار آمد عطر مسیحایی گیسوی نگار آمدقفل غزل وا شد هلهله در هلهله آواز پرستوی بهار آمددر راه برگشت گفتم بالاخره برم شیرینی بخرم. بعد از گرفتن چند تا باقلوای جذاب انقدر انرژی گرفتم که همون موقع تصمیم گرفتم سفره هفت سین امسال رو هم به پا کنم. زنگ زدم به خواهرزاده جان و گفتم چای رو بذار که دارم با یه سری خوراکی خوشمزه میام و میخوام سفره هفت سین بچینم.  با هر چی توی خونه داشتیم سفره هفت سین رو چیدم. جای سبزه گیاه گذاشتم و  جای سنجد، عناب. خدایی شبیهن دیگه، مهم نیته!نوروز ۱۴۰۰ مبارک!باقلواهارو چیدم توی یه ظرف و یکیش جا نشد، خواهرزاده جان که باقلوا رو دید گفت:  میتونم این باقلوا رو بخورم؟  نه صبر کن میخوام همه بشینیم دور سفره هفت سین و با هم چای و باقلوا بزنیم.  مگه نمیخوای صبر کنی تا سال تحویل؟ من فکر کردم باقلوا تزیینیه. همسر جان از راه رسید و گفت: تو خاله ات رو نشناختی. الان تا گیاه های سفره هفت سین رو هم میخوره. راست میگه، یکی از تفریحات مورد علاقه من اینه که وقتی سال تحویل شد خوراکی های سفره هفت سین رو بخوریم دور هم. تا جایی که یادم میاد قبلا واقعا همین شکلی بود. سفره هفت سین میچیدیم. دورش مینشستیم و وقتی سال تحویل میشد شروع میکردیم میوه و آجیل و خوراکی های توی سفره رو میخوردیم. مثل الان که نبود، همه سفره هفت سینا فقط واسه فالوورهای اینستاگرام گذاشته میشه. تازه خیلی ها هم سفره هفت سین مصنوعی درست میکنن. مگه اسم فامیل بازی میکنید که سیب مصنوعی میذارید توی سفره هفت سین! https://youtu.be/kTrNGu6mWNA خلاصه که از اونجایی که من آدم عجولی هستم و اون موقع دلم سال تحویل میخواست، سال رو دور روز زودتر به وقت استانبول تحویل کردیم.من عاشق بهار و سال تحویل و خونه تکونی و چهارشنبه سوری و  سیزده به در هستم. من از هفته دوم اسفند که خونه تکونی میکنیم حالم خوبه تا سیزده به در. اما از شما چه پنهون امسال اولین سالی بود که چهارشنبه آخر سال حتی یادم نبود که چهارشنبه سوریه! مامانم زنگ زد و چهارشنبه سوری رو تبریک گفت که تازه فهمیدم چقدر حالم بده! تازه فهمیدم  این کرونای لعنتی کار خودش رو کرده و من رو از پا درآورده! کرونا نگرفتم اما از خونه موندن زیاد و ترس از کرونا افسردگی! شاید خیلی‌های دیگه هم مثل من باشن و امسال حال و هوای نوروز نداشته باشن. من با شیرینی دادن به خودم و غذا دادن به گربه، به خودم انگیزه دادم و یادآوری کردم که دنیا هنوز قشنگیاشو داره. شما هم یه چیز کوچولو پیدا کنید که حالتون رو خوب می‌کنه، شاید حس نوروز دوباره براتون زنده بشه. چی به شما انرژی و حس نوروز میده؟ بگید بلکه انگیزه بگیریم یکم از این فضای مسخره کرونایی دربیاییم.</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 17:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان این ربات زنِ منه!</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86%D9%87-egvjyane8tqo</link>
                <description>از وقتی یادم میاد ارتباطم با تکنولوژی خوب بود. دوران نوجوانی، دوستانی داشتم که همیشه با پدر مادرشون سر استفاده از کامپیوتر دعوا داشتن. موقع امتحان‌ها یا مدارس مامان خونه کابل کامپیوتر رو قایم می‌کرد که بچه‌ها نتونن با کامپیوتر بازی کنن. همیشه تو خونه جروبحث بچه‌ها سر این بود که الان نوبت کیه که با کامپیوتر بازی کنه و هر روز بساط «نوبتِ منه، نوبتِ منه» به راه بود.تو خونه ما اما شرایط فرق داشت. ما شش تا خواهر برادر بودیم، که من بچه آخر خانواده بودم و فاصله من با بچه‌های دیگه زیاد بود، به خاطر همین هیچ‌وقت سر چیزی با خواهر برادرهام رقابت نداشتم. یعنی اون‌ها همیشه هوای آبجی کوچیکه رو داشتن. از طرفی مامانم هم هیچ‌وقت کاری به کار من نداشت. این‌که درس می خونم یا نه، چقدر در طول روز با کامپیوتر کار می‌کنم، یا توی اینترنت چه غلطی می‌کنم.از طرفی برادر بزرگم عشق کامپیوتر بود و همیشه به‌روزترین ابزار تکنولوژی توی خونه ما پیدا می‌شد. ما همیشه توی خونمون با اولین‌های تکنولوژی سروکار داشتیم.  اولین فِلش و هارد، دوربین دیجیتال، هدفون بی‌سیم، اینترنت توی خونه و هر چیزی که توی بازار رضای میدون ولیعصر تهران وجود داشت یه نسخه‌اش هم خونه ما موجود بود.و خب داشتن پنج خواهر و برادر بزرگ‌تر باعث شده بود که علاوه بر لباس، کلی وسایل الکترونیک هم از اون‌ها به من به ارث برسه. در حدی که وقتی می‌خواستم ازدواج کنم و برم سر خونه زندگیم، دو تا کارتون بزرگ کابل و سیم و وسایل الکترونیک جز وسایل شخصیم همراهم بردم خونه بخت.همیشه حمید (داداش بزرگه) اولین‌بار یه کامپیوتر یا گوشی جدید می‌خرید و بعد یه مدت می‌رسید به خواهرم (پریسا) و در نهایت کامپیوتر یا گوشی دستِ سوم می‌رسید به بچه ته تغاری خونه که من باشم.یکی از اون کامپیوترهای دستِ سوم :)وقتی هم که جنس دست سوم زیر دستت باشه خیلی از خراب کردنش نمی‌ترسی. برای همین هم خیلی نمی‌ترسیدم از اینکه بخوام کامپیوتر رو دست‌کاری کنم و خب همیشه حمید و پریسا کنارم بودن که در حل مسائلم به دادم برسن. مثلاً یه بار خیلی دوست داشتم ببینم وقتی CD داره پخش میشه، اون داخل چه اتفاقی می‌افته و درحالی‌که  CD پخش می‌شد یه سوزن کردم توی اون قسمتی که به‌صورت فیزیکی CD رو می‌داد بیرون و CD در حال چرخیدن پرید بیرون. یا یه بار می‌خواستم سیم برق اسپیکر رو بلندتر کنم و درحالی‌که سیم لُخت دست خواهرم بود دوشاخه رو زدم به برق. خدا رو شکر خواهرم هنوز زنده است. خلاصه همین انگولک کردن‌ها باعث شده بود که من مهندس فامیل شناخته بشم و هر کی هر کار کامپیوتری داشت از من می‌پرسید. از کپی CD بگیر تا ساختن ایمیل و نصب ویندوز.تازه به اون دوستام که بدون کابل مونده بودن هم کابل اضافه قرض می‌دادم که وقتی مامانشون خونه نبود بتونن با کامپیوتر بازی کنن. باوجوداینکه پدرشون مهندس کامپیوتر بود خیلی چیزی از کامپیوتر سردرنمیاوردن و از اونجایی که کامپیوتر و موبایل براشون ابزار بازی‌کردن بود، اجازه نداشتن که دل‌وروده کامپیوتر و موبایل رو بریزن بیرون و به‌خاطر همین حتی اگه اون‌ها هم مشکل داشتن، من حل می‌کردم. وقتی بزرگ‌تر شدم، همین علاقه‌ام به تکنولوژی باعث شد که کارم هم توی همین حوزه باشه و به‌واسطه همین مهارت‌ها کم‌کم توی این حوزه متخصص شدم.یه روز از این روزهای عجیب کرونایی وقتی داشتم پیام‌های واتس‌اپم رو چک میکردم دیدم مریم توی گروه دوستام اینارو فرستاده:میلیون‌ها نفر هر روز با کلی نرم‌افزار و سایت و اپلیکیشن جدید کار می‌کنن، چرا یه نفر باید انقدر هیجان‌زده و با کلی علامت تعجب پیام بده اطلاع‌رسانی کنه که از سایتِ یه بابایی استفاده کرده؟داستان من و مریم و تکنولوژی برمی گرده به وقتی‌که هم کلاسی فوق‌لیسانس در رشته گردشگری بودیم.اولین روز دانشگاه با تبلت سامسونگ جدیدم که از همسرم جایزه گرفته بودم رفتم سر کلاس. تو کل دوران دانشگاه هیچ دفتر و خودکاری همراهم نبود چون تبلتم قلم داشت و می تونستم همه یادداشت‌هام رو همونجا بنویسم. از تخته عکس می‌گرفتم و بین نوشته‌هام قرار می‌دادم. هروقت کسی یادداشت‌های جلسات قبل رو می‌خواست، سریع براش فایلش رو می‌فرستادم و احساس کارآگاه گَجِت رو داشتم. هر باری که جای کپی‌کردن مطالب آموزشی ازشون عکس می‌گرفتم احساس می‌کردم جون کلی درخت رو نجات دادم. تازه بماند که همیشه به همه نوشته‌هام و جزوه‌هام دسترسی داشتم و مجبور نبودم کلی چیز سنگین با خودم بار کنم و از شرق تهران ببرم غرب تهران.خلاصه بگم که در دانشگاه هم هر کی هر کار مرتبط به گوشی و تبلت و کامپیوتر و اینترنت داشت اول می‌اومد سراغ من. امکان نداشت یکی با یه سؤال بیاد پیشم و من یه ابزار دیجیتال یا یه اپلیکیشن یا سایت بهش معرفی نکنم. از مترجم گوگل بگیر تا خشک‌شویی آنلاین و این مسئله باعث می‌شد که جلوی یه سری کارهای زمان‌بر رو بگیرم و راه‌حل‌های خلاقانه و گاهی خیلی ساده برای مسائلی که برای دیگران پیچیده به نظر میاد پیدا کنم.حالا اگه من رو با این ویژگی‌ها بگذارید یک طرف طیف، مریم دقیقاً سر دیگه طیف بود. یه جورایی من در استفاده از تکنولوژی افراط می‌کردم و مریم تفریط.مریم همیشه مانتوهایی می‌پوشید که طرح‌های ایرانی و سنتی داشتن. دفتر و خودکار و مداد و کلی ماژیک‌های رنگی داشت و اگه قرار بود پروژه‌ای با تکنولوژی انجام بشه استرس می‌گرفت. ترجیح می‌داد جزوه‌ها رو پرینت بگیره تا اینکه روی گوشی بخونه. اگه کنفرانس یا موضوعی برای تحقیق داشتیم همیشه مسائل مربوط به جامعه محلی رو انتخاب می‌کرد و از مقوا و برچسب گرفته تا عروسک‌های دست‌ساز خراسان شمالی استفاده می‌کرد تا مفهومی رو منقل کنه. استادِ کارهایی بود که در دنیای غیرمجازی اتفاق می‌افتاد. یک تور لیدر سفر حرفه‌ای و خوش‌ذوق که می‌تونست با داستان‌هاش کلی انرژی و انگیزه به مسافرهاش بده.یادمه مریم سر یکی از ارائه‌ها در مورد کتابی صحبت می‌کرد که درباره آسیب‌های تکنولوژی بود و اونجا برامون از تکنولوژی هراسی‌اش تعریف کرد. از دنیایی که توی اون آدم‌ها دیگه بلد نیستند با هم ارتباط برقرار کنن، ربات‌ها و هوش مصنوعی دنیا رو کنترل می‌کنه و جوامع محلی اصالت‌شون رو از دست می‌دن و همه خرده‌فرهنگ‌های قشنگ از بین میرن و در نهایت همه بی‌رنگ و شبیه به هم می‌شن. بزرگ‌ترین ترس زندگی‌اش هم این بود که یه روز پسرش بیاد خونه و بگه: «مامان این ربات زنِ منه!». راستش اصلاً درک نمی‌کردم چی میگه. در دنیای مریم، تکنولوژی شیطان بود و در دنیای من، فرشته نجاتی که قرار بود بشریت رو نجات بده.یه روز سر یکی از کلاس‌ها کنار هم نشسته بودیم. شارژ تبلتم داشت تموم می‌شد و از توی کوله‌ام یه پاوربانک درآوردم و تبلت رو زدم به شارژ. یهو دیدم چشمای مریم چهارتا شده. با تعجب پرسید: این چیه؟ و من بعد کلاس براش توضیح دادم که پاوربانک چه چیز خفنی هست و اونم یه عکس ازش گرفت و فرستاد برای همسرش که اونم مثل خودش تور لیدر بود. هفته بعد با یه پاوربانک قرمز اومد پیشم و کلی تشکر کرد که چنین ابزار جذابی رو بهش معرفی کردم. از اونجایی که همیشه در سفر بودن با تموم شدن شارژ گوشی خیلی مسئله داشتن.بعد از جریان پاوربانک مریم کم‌کم ترسش از تکنولوژی ریخت. کم کم با سرویس‌های آنلاین مثل خرید اینترنتی و درخواست غذا و سفارش تاکسی آشنا شد. با ابزارهای آنلاین آشتی کرد و الان بعد از گذشت حدوداً ده ماه از همه‌گیری کرونا و اجبار به دورکار شدن، این بار مریم که از تکنولوژی می‌ترسید، با من از یه سرویس آنلاینی صحبت می‌کنه که منِ خوره تکنولوژی هم ازش بی خبر بودم.شاید اگه نحوه مواجهه ما با تکنولوژی مثبت باشه، ازش به‌عنوان ابزاری استفاده کنیم که باهاش بتونیم زندگی راحت‌تری داشته باشیم. نه انقدر به تکنولوژی معتاد بشیم که کنترل زندگی از دستمون خارج بشه، و برای اینکه بتونیم برای اولویت‌های زنگیمون وقت بذاریم نیاز داشته باشیم یه مامانی باشه که کابل شارژر رو از دستمون دور کنه، و نه انقدر از این ابزار بترسیم که حاضر نباشیم از کمک‌هایی که توی زندگیمون می‌کنه استفاده کنیم.به نظرم موبایل هوشمند، کامپیوتر، یا هر نوع تکنولوژی دیگه‌ای مثل آتیش می‌مونه. ما می‌تونیم یه آتیش خوشگل درست کنیم و روش کباب بپزیم و از گرماش توی سرمای زمستون لذت ببریم، یا اینکه از آتیش برای سوزاندن چیزها استفاده کنیم. این به هدف و انگیزه ما بستگی داره که از آتیش چه استفاده‌ای کنیم.حالا تکنولوژی در دنیای شما چه شکلیه؟ چراهمشسَرمونتویگوشیمونه؟مینیمالیسمدیجیتالدیگهچهمسخرهبازیایه؟virgool.io </description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 00:36:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همش سَرمون توی گوشیمونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%B4-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-cnqz4z9yfksw</link>
                <description>ساعت 7 عصر بود. می خواستم برای شام نون بگیرم. موبایلم رو برداشتم که از یکی از این اپلیکیشن های خرید مواد غذایی نون سفارش بدم. دیدم خواهرم توی واتساپ پیام داده و هدیه ای که برای تولدش گرفتم به دستش رسیده و عکسش رو برام فرستاده. خیلی باحال بود! منم براش پیام صوتی فرستادم و کلی ذوق کردم. توی گروه خانواده همه در حال تبریک گفتن بودن و منم یه شِکلَک تبریک تولد فرستادم و «تولد تولد» خوندم براش. این وسط دیدم ایمیل اومده از اداره مهاجرت که مدارکت ناقصه و باید مدارکت رو تا بیست روز دیگه کامل کنی. اعصابم خرد شد. یه اعلان برام اومد که دوستم عکسم رو تگ کرده. زدم ببینم کدوم عکسم رو گذاشته. دیدم عکس چهار سال پیش که برای خواهرم تولد گرفته بودیم رو گذاشته اینستاگرام. کلی دلم تنگ شد. به فرستادن چهار تا شِکلَک قلب و ماچ بسنده کردم. یهو دیدم یکی از دوستام عکس عروسیش رو گذاشته! آخه اصلا کِی نامزد کرد که کِی عروسی کرده باشه؟ منم یه «تبریک میگمِ» سرد براش نوشتم که بفهمه ناراحتم! یعنی بعد ده سال دوستی من باید از اینستاگرام بفهمم که ازدواج کرده؟ واقعا که! اصلا انگار همه دارن خوش میگذرونن جز من. همه یا رفتن سفر، یا مهمونی، یا دارن خوراکی های خوشمزه میخورن.اَه، چرا انقدر گشنم شد؟نَههههههه!ساعت 10 شد!مثلا قرار بود نون سفارش بدم. الان که دیگه کسی نون نمیاره این ساعت. ولش کن بذار جاش غذا سفارش بدم.گوشی رو برداشتم که غذا سفارش بدم. دیدم اون دوستم که عروسیش بود جواب داده به تبریکم. رفتم ببینم چی گفته؟و ... دیگه حالا رستوران ها هم غذا نمیارن! چون ساعت از 12هم رد شده!این داستانی که خوندید یه روز از وضعیت زندگی من قبل از خوندن کتاب مینیمالیسم دیجیتال بود.راستش من یکی از اون افرادی بودم که شدیدا معتاد به موبایل، اینترنت و شبکه های اجتماعی بودم. البته مرتبط بودن کارم به این حوزه هم باعث شده بود که خیلی بیشتر از افراد عادی توی دنیای دیجیتال حضور داشته باشم. و خب با این بهونه خودم رو قانع میکردم که من باید همیشه، همه جا حضور داشته باشم. وگرنه از یاد آدم ها میرم و کلی چیز هست که اگه نباشم از دست میدم. مثلا اگه من اینستاگرامم رو چک نکرده بودم که نمی فهمیدم دوستم عروسی کرده. از اونجایی که مهاجرت کردم حداقل با اینستاگرام از حال خانواده و دوستام با خبر میشم. تا اینکه این کتاب رو خوندم و از پرستویی که همیشه آنلاین بود و به دقیقه نمیکشید که جواب آدم ها رو توی شبکه های اجتماعی بده  به پرستویی که حتی اینستاگرام نداره تبدیل شدم! اگه از دوستان نزدیکم بودید، قطعا الان از تعجب شاخ در می آوردید. چطور ممکنه منی که باید روزی دو بار گوشیم رو شارژ میکردم و باز هم آخر شب شارژ کم میاوردم( از بس که پای موبایلم بودم)، الان یه اینستاگرام ساده هم نداشته باشه؟کتاب مینیمالیسم دیجیتالحالا داستان چیه؟ چی شد که این کتاب اینقدر روی من تاثیر گذاشت؟توی این کتاب کارل نیوپورت که خودش اتفاقاً توی حوزه تکنولوژی کار می‌کنه، در مورد اعتیاد رفتاری به تلفن همراه و سرویس‌های اینترنتی مثل شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌کنه. از اینکه چطوری این سرویس‌ها آنقدر اعتیادآور شدن. و ما چطوری می‌تونیم کنترل گوشیمون رو دستمون بگیریم. چون اگه شما هم مثل من بارها و بارها این داستان براتون پیش اومده باشه، یعنی گوشیتون کنترل زندگی شما رو دست گرفته، و نه برعکس!داستان اینه که الان پول شرکت‌هایی مثل اینستاگرام و توییتر و … توی این هست که توجه شما رو به خودشون جلب کنند. و هر چقدر شما توجه و وقت بیشتری رو روی سرویس اونها بذارید اونها پول بیشتری در میارن. پس اینکه ما آنقدر اعتیاد داریم به گوشی هامون اتفاقی نیست، و اونقدرها هم ربطی به قدرت اراده ما نداره. این سرویس‌ها اعتیادآور طراحی شدن و از کلی تکنیک استفاده شده که الان با دیدن عدد قرمز اعلان کنار واتساپ نمی‌تونیم خودمون رو کنترل کنیم و روش کلیک نکنیم.پس اول از همه خودتون رو سرزنش نکنید! و بعد بقیه بلاگم رو بخونید :)توی کتاب مینیمالیسم دیجیتال، نویسنده راهکارهایی رو پیشنهاد میده که به کمک اون‌ها بتونیم با اعتیادمون نسبت به گوشی بجنگیم و میزان استفاده از ابزارهای دیجیتالمون رو کنترل کنیم.تاثیرگذارترین بخش کتاب برای من، این مسئله بود که میگفت: خیلی وقت ها ما برای استفاده از سرویس های آنلاین دلیل نداریم، یا دلیل داریم، اما برای رسیدن به اون چیزی که میخوایم، اون سرویس بهترین گزینه امون نیست. مثلا نمونه ای که برای خودم جالب بود همین ارتباط هایی هست که توی شبکه های اجتماعی دارم. هر وقت اسم اینستاگرام میومد من فکر میکردم اینکه هر روز توی اینستاگرام میچرخم و عکس دوستان و خانواده ام رو میبینم و لایک میکنم، باهاشون در ارتباطم. اما در واقع طبق گفته این نویسنده این بهترین راه برای ارتباط با کیفیت داشتن با آدم ها نیست. با تعداد زیادی آدم در ارتباطیم اما آیا واقعا میدونیم حالشون چطوره؟ آیا واقعا اون ها میدونن حال ما چطوره؟آدم ها معمولا عکس زمان های خوشحالیشون رو توی شبکه های اجتماعی منتشر میکنن. پس اگه واقعا میخوایم از حالشون با خبر بشیم بهتر اینه که باهاشون وقت بذاریم. بریم پیششون، یا اگه نه تماس تصویری بگیریم یا تماس عادی. شاید بهتر بود که روز تولد خواهرم که دلم براش تنگ شده بود زنگ میزدم بهش و باهاش تصویری صحبت میکردم و باهم جشن میگرفتیم. یا اگه دوستم برام مهم بود بهش زنگ میزدم و باهاش صحبت میکردم. قطعا با یه کامنت نمیشه کلی احساس و مفهوم رو منتقل کرد و فهمید چرا عروسی کرده و به من نگفته!خلاصه که:اگه «همش سرت تو گوشیه!» یا انقدر لایک کردی شَستت درد گرفته! یا فکر میکنی اگه اخبار گوش ندی دنیا تموم میشه! یا اگه توی شبکه های اجتماعی فعال نباشی توی کسب و کارت موفق نمیشی! یا اگه برای عکسِ بچه تازه به دنیا اومده دختر عموت قلب نفرستی ناراحت میشه! پیشنهاد میدم حتما کتاب دیجیتال مینیمالیسم رو بخونی. من اول نسخه انگلیسی کتاب رو خوندم و نمیدونستم که اصلا این کتاب ترجمه شده یا نه. که وقتی سرچ کردم دیدم در حال حاضر فقط توی طاقچه، سه تا ترجمه از این کتاب هست. حتی نسخه صوتی هم داره. برای کسانی که اهل خلاصه کتاب هستند هم قسمت مینیمالیست دیجیتال پادکست سرنخ رو توصیه میکنم.و در آخر خوشحال میشم ببینم رابطه شما با موبایلتون چطوریه؟ شما هم مثل من پیش اومده از آب و غذا بیافتید؟</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 19:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شانس اعتقاد داری؟ به احتمال چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C-dbcx3fnj91bu</link>
                <description>سعی داریم زندگی را با رقم و عدد معنی کنیم شاید چون میترسیدم با واقعیت پیش‌بینی نشده زندگی کنار بیاییم نمی‌خواهیم قبول کنیم که زندگی بر اساس شانس و کلی اتفاق دیگه که توی کل دنیا می‌افته رقم میخوره و ما نمیتونیم و نمی دونیم که بخواهیم تغییرش بدیم. همیشه بین دوراهی های زندگی قرار داریم و فکر می‌کنیم داریم بر اساس جدول های فرضی مزایا و معایب بهترین تصمیم عمرمون رو میگیریم. در حالی که هر تصمیمی که بگیریم بر اساس شانس و هزار اتفاق دیگری مسیر جدیدی جلوی پامون باز می‌کنه که ترکیبی از اتفاق های خوب و بد رو با خودش به همراه داره. حالا اگه مثل من باشید زمانی که اتفاق های خوب اتفاق بیفتد میگید این خوب بودن ربطی به من نداشتم و اگر اتفاق های بد باشند خودتون را انقدر سرزنش می کنید و حس گناه رو با خودتون حمل می‌کنید که نابود بشید.  « شاید اگه به جای تصمیم دوم تصمیم اول گرفته بودم این اتفاق های بد برا من نمی‌افتاد» در حالی که اینها همش در تصورات ماست و هیچکس نمیدونه که در عمل واقعا چه اتفاقی می‌افتد اگه جای تصمیم دو تصمیم یک رو گرفته بودید.   و یا  دنیا قراره همیشه انقدر خوب باقی بمونه.  پ.ن: تراوشات ذهنم بعد از دیدن فیلم Mr. Nobody </description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 02:08:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین بار که پریود شدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-xxyasxacgafg</link>
                <description>از اونجایی که بچه کوچیک خانواده بودم و دوست‌های بزرگ‌تر از خودم داشتم در مورد پریود می‌دونستم، اما نه از طریق آموزش. از طریق دخترهایی که قبل از من این تجربه رو داشتن و دهن به دهن شنیده بودم و به صورت مخفیانه در موردش حرف می‌زدیم.  یکی از دوستام پنجم دبستان پریود شد و یادمه که چون به نسبت بقیه زود پریود شده بود نگاه عجیبی بهش داشتیم و انگار زود بزرگ شده بود و دیگه خیلی محدودتر از ما بود. باید نحوه نشست و برخواستش رو کنترل می‌کرد که برجستگی های بدنش معلوم نشه و همین منجر به قوز کردنش شده بوده. یکی دیگه از دوستام هم وقتی پریود می‌شد می گفت «مریض شدم» و من کلی طول کشید تا بفهمم وقتی وقتی پریود می‌شی یعنی بدنت سلامت هست و داره روند طبیعیش رو طی می‌کنه. وقتی اولین بار پریود شدم خواهرم زد تو گوشم و گفت دیگه بزرگ شدی. انگار دیگه منم وارد مرحله محدودیت شده بودم و نمی‌تونستم مثل بچه‌های دیگه شاداب و شنگول باشم و آزادانه تو کوچه بدوام.همه دردهای شکم و کمر رو هم با چای نبات باید برطرف می‌کردم. البته بعداً که خونمون به تشک برقی مجهز شد، مامانم بهم قرض می‌داد روزهای اول پریود که بذارم روی کمرم. مامانم در مورد دردها و سختی‌های پریود کاملاً اوکی بود و سعی می‌کرد کاری به کارم نداشته باشه و خیلی کار خونه انجام نمی‌دادم. اما خب هیچ وقت سر این مسیله با هم مستقیم صحبت نکردیم.خوشبختانه همون خواهرم که از من بزرگتر بود و توی گوشم زد در کنارم بود که اگه سوالی داشتم جوابم رو بده. اما خب تجربه اون هم کاملاً شخصی بود و اونم از دوستاش شنیده بود. در مورد نوار بهداشتی خریدن هم دیگه نگم، چون توی یه محیط کوچیک‌ زندگی می‌کردیم و همه همدیگه رو میشناختن، مجبور بودم یا به مامانم بگم بگیره یا برم داروخونه یا سوپرمارکت های غریبه تر و دورتر. در مورد بهداشت پریود هم که اصلاً نمی‌دونستم و بعضی وقتها دچار عفونت می‌شدم، اما فکر می‌کردم نباید در موردش صحبت کنم و دکتر زنان فقط برای کسایی هست که ازدواج کردن و اگه من برم پیش دکتر زنان آبروم می‌ره. هر چی از بقیه می‌شنیدم رو تست می‌کردم. می‌گفتن حموم نباید بری، و اگه حموم بری دل درد می‌گیری. اگه زود پریود بشی مشکل داری، اگه دیر پریود بشی مشکل داری، اگه پریود بشی هم باز مشکل داری.اصلا کلا دختر بودن یعنی مشکل! در مورد پریود و سندروم پیش از قاعدگی اولین باری که آموزش دیدم توی مقطع لیسانس بود و در درس تنظیم خانواده. و اون موقع پیش خودم می‌گفتم چرا من باید اینهارو «الان» یاد بگیرم! احساس می‌کردم تازه دلیل  اتفاقاتی که توی بدنم رخ می‌داد رو می‌فهمیدم و خیلی از استرسم کمتر شد و با خودم و بدنم مهربون‌تر شدم.  همش با خودم می‌گم چرا این رو توی مغزمون فرو کرده بودن که اگه در مورد پریود یا مسایل جنسی تحقیق کنی و حرف بزنی یعنی منحرفی و بچه بدی هستی؟ و سعی می‌کنم با آدم‌ها در این مورد صحبت کنم تا این تابو از بین بره و دخترها دیگه از ندانستن آسیب نبینن. در رابطه با این موضوع پادکست سینا یه قسمت داره به عنوان &quot;پریود یا عادت ماهانه&quot; که به جنبه مصداق حیا بودن این موضوع پرداخته و اینکه این موضوع می تونه باعث فاجعه های انسانی بشه مثل داستان دختر هندی به نام فزانا که توی این قسمت کامل روایت کرده. https://anchor.fm/sinata/episodes/ep-e4tlsh با خواندن تجربه مهتاب صالحی از اولین مواجه‌اش با پریود تصمیم گرفتم من هم در مورد تجربه‌ام بنویسم.</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 17:34:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره سفر به روسیه (روز سیزدهم: مسکو)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88-xzr4modenbjz</link>
                <description>آخ، نمی دونم روز ۱۳ رو از کجا شروع کنم. یعنی داستان اینه که کل سفرنامم رو به خاطر همین روز نوشتم. شب آخر سفرم با دو تا دوچرخه بچه گونه با جولیا که روز اول دیده بودمش توی خیابون‌های مسکو چرخ میزدیم  و به جولیا گفتم: ببین من تصمیم گرفتم در مورد این سفرم یک کتاب بنویسم و دلیلی اصلیش خاطراتی هست که امروز با هم داشتیم. بعد از چند ماه از سفرم شروع کردم به نوشتن در ویرگول. صبح خونه ایوان در نیژنی نووگرود از خواب بیدار شدم و راه افتادم به سمت راه آهن، با قطار سریع السیر میخواستم برگردم مسکو و از اونجا به ایران. قطارش اتوبوسی بود و مسافت چهار ساعته. دیگه برای چهار ساعت تخت لازم نبود برای خواب. قطار شیک و مرتبی بود، یه ساعت آخر مسیر شدید دستشویی داشتم، و ده دقیقه مونده بود برسم تازه فهمیدم قطار دستشویی داره. خیلی ضد حال بزرگی بود. فشار اون همه درد در حالی که خیلی راحت میشد حل کرد مسئله رو. بگذریم… قبل از اینکه برم مسکو به پاول و جولیا که روز اول سفرم دیده بودمشون خبر دادم که دارم میام مسکو، اگه شد هم دیگه رو ببینیم. پاول اومد سمت راه آهن و از اونجا با هم یه گشتی توی شهر زدیم. با هم رفتیم یه رستوران بامزه که فقط غذاهای گیاهی داشت و قبلا بهم معرفی کرده بود. حالا بعد از دو هفته کلی حرف داشتیم باهم. من از سفرم و حسم به روسیه و مردم مهمون نوازش تعریف میکردم و پاول هم هنوز از عشقش به ایران و آرزوی سفر دوباره به ایران می گفت. یه سری خوراکی خوشمزه هم به انتخاب خودش مهمونم کرد. از همون رستوران برام یه چای گیاهی روسی گرفت و یه نامه و چند تا گلوله خرمایی که خودش درست کرده بود رو  بهم داد و گفت وقتی برگشتم تهران، اون رو برسونم به دوستش. اون موقع که به ایران سفر کرده بود باهاش آشنا شده بود. احساس پرستوی نامه بر بهم دست داده بود و وقتی برگشتم با دوستش قرار گذاشتم و نامه رو بهش رسوندم. یه سلفی هم با دوستش گرفتم و براش فرستادم. این اتفاق ها و آشنایی های اینجوری خیلی برام جالبه، انگار تو تجربه خوب آدم های دیگه شریک میشی و تو هم جزیی از خاطرات اون ها میشی.سوغاتی مسکوبا جولیا قرار گذاشتم و پاول من رو تا ایستگاه مترویی که باید میرفتم رسوند. جولیا و دخترش رو روز اول سفرم دیده بودم و قرار بود اون روز محل کار شوهرش رو بهم نشون بده که فرصت نشد و حالا میخواست اونجا رو بهم نشون بده و شب آخر رو میزبانم باشه. فرداش ساعت 9 صبح بلیط داشتم به تهران. جولیا این بار تنها اومده بود، بچه هاش دانشگاه بودن، البته همون دانشگاهی که باباشون کار میکرد. میگفت محیط دانشگاه جوری هست که بچه ها هم میتونن برن. برای همین سه تا بچه هاش که شش ساله و هفت ساله و نه ساله بودن اکثر مواقع اونجا بودن، و دیگه مهدکودک و مدرسه نمیرفتن.  به یه فضای پر از درخت های سن و سال دار و سرسبز رسیدیم.تازه فهمیدم چرا بچه هاش میرن اونجا. انقدر بزرگ بود که از صبح تا شب بشه توش بدو بدو کرد. وسط درخت ها یه سوله بزرگی رو بهم نشون داد و گفت اینجا محل کار شوهرمه. دم سوله دو تا ماشین قدیمی پارک بود که صحنه رو شبیه فیلم های شوروی سابق کرده بود. نزدیک تر که شدیم صدای بچه هاش رو میشنیدم، که بیرون سوله داشتن با برگ های روی زمین کشتی میگرفتن. باهاشون بای بای کردم و با لبخند و پریویت کنان(سلام روسی) سعی کردم خوشحالیم رو بهشون نشون بدم. بچه هاش انگلیسی بلد نبودن، برای همین نمیتونستیم با هم حرف بزنیم.وارد سوله شدیم. خدای من! اینجا کجاست؟ تمام سوله پر بود از دم و تشکیلات آزمایشگاهی. یه شلم شوربایی از یه سری دستگاه عجیب  غریب که هیچ ایده ای نداشتم چی هستند. یه چیزهایی شبیه کپسول اکسیژن، یه سری درجه، تیکه لوله، سیم و فلز و بطری و صندلی و کمد قدیمی و شیر مرغ!من رو به شوهرش معرفی کرد و اونم انگار که از جولیا دستور گرفته بود که کاری کنه که به من خوش بگذره شروع کرد برام آزمایش علمی انجام دادن. اول یه مخزن نیتروژن آورد و شروع کرد از من سوال های علمی پرسیدن. گفت «در مورد نیتروژن چی میدونی؟» و من همون اول اعلام کردم که هیچی نمیدونم که سوال ها سخت تر نشه. برای همین شروع کرد با آزمایش بهم یاد بده نیتروژن چیه و چیکار میکنه!مخزن نیتروژنیه سطل رویی کوچیک آورد و در حالی که نیتروژن داشت قل قل میکرد و بخار میشد ریختش توی سطل، بعد به دستیاراش (بچه هاش) گفت که چند تا برگ بیارن.- چی میبینی؟- نیتروژن داره می جوشه! (همش با خنده و تعجب)- به نظرت اگه این برگ ها رو بریزم توی نیتروژن چی میشه؟- فقط گوشی رو دراوردم و فیلم گرفتم و خندیدم.برگ رو از دمش گرفت و انداخت توی نیتروژن! جیییز! صدای سرخ شدن داد و بعد چند ثانیه برگ رو درآورد. برگ کاملا خشک شده بود و سرد بود و من مثل نعنا خشک با دست پودرش کردم. نیتروژن رو از این ظرف به اون ظرف میریخت و هر بار از من میپرسید چرا اینجوری شد؟ بیچاره تمام سعیش رو میکرد که انگلیسی بهم توضیح بده، اما زبانش خیلی خوب نبود. آزمایش برگ در نیتروژنبچه ها بین سوله و درخت ها مدام در حال رفت و آمد بودن و هر از گاهی توی بخار نیتروژن شنا میکردن. این در حالی بود که خودش مراقب بود که دستش به نیتروژن نخوره و به من میگفت مراقب باشم دستم نخوره به نیتروژن.  حالا نوبت بادکنک بود. یه بادکنک باد شده آورد و گفت: - به نظرت این رو بذارم توی نیتروژن چی میشه؟- نمیدونم. فقط میدونم سرده :)از اونجایی که از ترکیدن بادکنک می ترسیدم فقط نگران بودم هر لحظه ممکنه بترکه! نترکید، فقط به شکل عجیبی شروع کرد به مچاله و کوچیک شدن. بعد هم بادکنک رو برداشت و با گرمای دستش دوباره شروع کرد به باد شدن!حالا این دفعه نوبت بطری نوشابه و بستنی بود. یه بطری خالی کوکاکولا آورد و توش نیتروژن ریخت و درش رو بست. گفت به نظرت چی می‌شه؟ جولیا هم که به نظر می‌دونست قراره اتفاق‌های خطرناکی بیافته یه چیزهایی به روسی بهش گفت و به من ‌گفت: «شوهرم مثل بچه هاست، عاشق این کاراست.»بطری رو که پر کرد گذاشتش دو سه متر دورتر از خودمون و این بار شروع کرد به بستنی درست کردن. من فکر کردم شوخی می‌کنه که می‌گه می‌خواد بستنی درست کنه، و می‌خواد فقط بگه چقدر نیتروژن سرده. اما نه! رفت یه کاسه آورد، بعد یکم مربای توت‌فرنگی ریخت توی ظرف، حالا نوبت شیر بود، شیر رو از یه گوشه باز کرد اما وقتی فشار داد، از گوشه دیگه هم زد بیرون و فهمیدیم که موش سمت دیگه رو خورده. اما این باعث نشد که بستنی سازی متوقف بشه. نیتروژن رو ریخت توی مواد لازم و شروع کرد به هم زدن.مواد لازم کم کم داشت سفت می‌شد، دور کاسه یخ زده بود و بخار سرد ازش بلند می‌شد. همینطور که هم می‌زد با یه صدای انفجار از جا پریدیم. بله! آزمایش بطری نوشابه به سرانجام رسیده بود و شوهر جولیا لاشه کوکاکولا رو با ذوق به من نشون می‌داد و می‌گفت ببین چی شد! حالا نوبت لیوان یه بار مصرف و قاشق یه بار مصرف به تعداد مهمون‌ها بود. جولیا لیوان و قاشق‌هارو آورد و هر کسی یه دونه قاشق و لیوان برداشت و لیوان‌هارو سمت پدر بردن که براشون بستنی بریزه. برای من هم ریختن و من باورم نمی‌شد که قرار هست این بستنی نیتروژنی رو بخورم. منتظر شدم اول ببینم خودشون می‌خورن یا نه. بله همه با خوشحالی شروع کردن به بستنی خوردن. منم یه قاشق خوردم و گفتم من چیزای شیرین دوست ندارم، دیگه روم نشد بگم با اینکه عاشق بستنی هستم، می‌ترسم بخورم و آهِ موشِ برای اینکه شیرش رو خوردیم من رو بگیره و روز آخر سفر حالم خراب شه.بعد از بستنی در حالی که هوا تاریک شده بود از سوله اومدیم بیرون. من و جولیا و شوهرش رفتیم سمت ساختمان‌ اصلی دانشگاه، بچه ها تنها موندن وسط همون جنگل تاریک. توی راه جولیا بهم می‌گفت که دوست نداره من برم خونشون. یعنی خجالت می‌کشه از اینکه من برم خونش رو ببینم و دنبال این بود که هر چقدر می‌تونه وقت‌کشی کنه. حتی پیشنهاد داد مستقیم بریم فرودگاه. اما خب بلیطم ساعت ۹ صبح بود و باید ساعت ۵ صبح می‌رفتم فرودگاه. و چرخیدن تو خیابون تا پنج صبح یکم خسته کننده و خطری به نظر می‌رسید.رسیدیم به یه ساختمون بزرگ و قدیمی. دم در با آقای نگهبان سلام و احوال پرسی کردن و درباره من یه چیزایی گفتن و وارد شدیم. راهروهای بزرگ با فرش های دراز. تابلوهای اعلانات، مجسمه چند تا دانشمند و نقاشی هایی از زمان جنگ و کلی در. جولیا برام توضیح میداد که چه دانشکده هایی اونجا هستند و جریان چیه، اما من انقدر هیجان زده بودم که فقط میشنیدم چی میگه اما گوش نمیکردم. ساعت حدود 10 شب بود و هیچ کس به جز ما توی ساختمون نبود. سعی داشتن هر جا که امکانش بود و درش باز بود رو به من نشون بدن. از طبقه ها بالا و پایین میرفتیم و چیزای عجیب غریب میدیدم. تو اون دانشگاه بیشتر رشته های فیزیک و نجوم و علوم پایه بود. برای همین همه جا پر بود از چیزهای آزمایشگاهی و دم و دستگاه مختلف که اکثرا قدیمی بودن و من حس میکردم به زمان قدیم سفر کردم. داخل یکی از اتاق ها یه عالمه دم و دستگاه بود البته به پای سوله نمیرسید.میخواستن پشت بوم دانشگاه رو هم نشونم بدن، از یه سری پله های تاریک رفتیم بالا که متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه به در بسته برخوردیم. اون شب شبیه همه چیز بود به جز یه شب توریستی در مسکو. ذوق دیدن این همه چیزهای خفن رو میکردم و در عین حال می ترسیدم. شارژ گوشیم کم بود، هم میخواستم از همه چی فیلم بگیرم، هم میترسیدم شارژم تموم بشه و بعد نیاز به کمک داشته باشم و نتونم از گوشیم استفاده کنم.رفتیم دفتر کار شوهرش رو هم دیدیم، یه اتاق کوچیک که به نظر میرسید سه نفر توش کار میکنن. مثل همون سوله شلوغ پلوغ بود، اما این بار با کتاب و کاغذ و کامپیوتر و ظرف و ظروف و یه سری قطعات ریز که ایده ای نداشتم چی هستند. دفتر کارش طبقه همکف بود، یعنی یکم از همکف پایین تر، جوری که پنجره اش میخورد به کف حیاط بیرون. اونجا بود که جولیا گفت:میتونیم امشب اینجا بخوابیم. البته باید برم کیسه خواب بیارم و چون غیر قانونی هست که اینجا بمونیم مجبوریم از پنجره بیاییم داخل. من خدا خدا میکردم که اینا همش شوخی باشه، یعنی از نظرم خیلی جذاب بود که شب آخر این مدلی تموم بشه، اما واقعا می ترسیدم.  از اینکه نصف شب مامورها بیان و مارو بگیرن و من باید بهشون توضیح بدم که اونجا دارم چه غلطی میکنم و چرا اون ساعت شب از پنجره دفتر یه دانشمند وارد اتاقش شدم و کیسه خواب انداختم و خوابیدم!اما جولیا شوخی نمیکرد، واقعا داشت ایده اونجا خوابیدن رو بررسی میکرد. من گفتم: «میخوای بریم فرودگاه بخوابیم؟» از نظرش ایده خوبی اومد و شروع کرد شرایط خواب توی فرودگاه رو بررسی کردن و خداروشکر به این نتیجه رسید که شرایط خواب اونجا فراهم نیست. البته اینکه من هم هی میگفتم به خدا دوست دارم خونت رو ببینم و اشکال نداره که خونه ات به هم ریخته است هم بی تاثیر نبود. :)از داخل دفتر  یه سری پله مارپیچ، تاریک و باریک به سمت پایین می رفت. فکر کنم دو طبقه ای رفتیم زیر زمین. شوهر جولیا فلش گوشیش رو روشن کرد و کف زمین رو نشون داد.  البته کف زمین دیده نمی شد چون اونجا آب جمع شده بود و روی آب ها یه سری یونولیت تیکه تیکه شده شناور بود. یعنی رفته بودم توی پناهگاه دانشگاه مسکو؟ تو این فکر بودم که فقط اگه امشب زنده دربیام کلی خاطره واسه تعریف کردن دارم.دانشگاه گردی تموم شد و من خوشحال از اینکه بیخیالِ شب خوابیدن توی دانشگاه شده کوله ام رو از توی سوله برداشتم و همه با هم از در دانشگاه رفتیم بیرون. دم در گفت دوچرخه سواری بلدی؟ گفتم آره. دو تا دوچرخه بچه هاش رو گرفت و کوله من رو داد به شوهرش که با اتوبوس ببرن خونه و گفت میخوام تا اونجا که میشه بیرون نگهت دارم که خیلی خونه مون رو نبینی. بزن بریم!ساعت نزدیک 12 شب بود و چون از اون ساعت به صورت رسمی فردا حساب میشه، از اینجا به بعد رو در روز چهاردهم تعریف میکنم. :)روزهای قبلی سفرم به روسیه رو اینجا می‌تونید بخونید: روز اول:مسکوروز دوم: مسکوروز سوم: سنت پترزبورگروز چهارم: سنت پترزبورگ(عروسی)روز پنجم: پیترگوفروز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخهروز هفتم: سنت پترزبورگ غیر توریستیروز هشتم: جزیره کاتلینروز نهم: کازانروز دهم: کازانروز یازدهم: از کازان به نیژنی نووگرودروز دوازدهم: نیژنی نووگرود</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 21:23:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر حاضری برای این مطلبی که نوشتم پول بدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/cheyab-blog/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-flrrfazvyh5h</link>
                <description>حدود سه سال پیش با کتاب «تست مامان» آشنا شدم و از وقتی خوندم، بارها و بارها به نکات این کتاب رجوع کردم. هم برای ایده های خودم و هم برای افرادی که از من در مورد ایده اشون سوال میکردن. و امروز با دیدن این توییت تصمیم گرفتم در موردش بنویسم. اگه این محصول باشه میخری؟نظرت درباره محصول جدیدم چیه؟حاضری چقدر پول بدی برای یه همچین چیزی؟یه ایده جدید دارم، به نظرت جواب میده؟چه ویژگی هایی دوست داری به محصولمون اضافه کنم؟این ها سوالاتی هست که بعد از خواندن کتاب «تست مامان» فهمیدم سوال های بدی به حساب میان. چرا؟تست مامان میگه اینکه چطور سوالی را مطرح می‌کنیم روی پاسخی که دریافت می‌کنیم تأثیر میذاره. مثلا ممکنه یه سری سوالاتی بپرسیم و بعد با جوابشون فکر کنیم که ایده امون خوب بود و یه جورایی تایید کاری که داریم انجام میدیم باشه. و بعد هم حس کنیم که ایده سنجی انجام دادیم و الان دیگه میتونیم با اطمینان کارمون رو جلو ببریم. اما وقتی محصولمون رو تولید میکنیم میبینیم نتیجه با بازخوردی که از بقیه گرفته بودیم متفاوت است و انگار ایده امون آنقدرها هم خوب نبوده.راب فیتز پاتریک توی این کتاب سعی داره بگه که جواب هایی که از سوال های بد میگیریم معمولا از روی رودربایستی یا بی حوصلگی بوده و اون آدم ها صرفا برای اینکه جواب داده باشن یا شما رو خوشحال کنن(مثل مامانتون) جواب مثبت بهتون دادن که به اصطلاح دلتون رو نشکنن.تست مامان میگه باید سوال هایی بپرسیم که از اون طریق بفهمیم مسئلۀ واقعی آدم‌ها چیه و رفتار واقعی خریدشون رو دربیاریم و بفهمیم در عمل چطور تصمیم گیری یا خرید میکنند. به خاطر همین توصیه میکنه که به‌جای اینکه از ایدۀ خودمون بگیم، بیشتر گوش کنیم و دنبال چرایی و اهمیت مسائل و جایگاهش توی زندگیشون باشیم.سوال‌های بد منجر به پاسخ‌های بد و در نهایت تصمیم‌گیری‌های بد میشه. و متاسفانه ممکنه زمانی متوجه این مسئله بشیم که دیگه دیره و مثلا محصولمون رو تولید انبوه کردیم یا کلی هزینه کردیم برای توزیع و تبلیغاتش.حالا سوال های خوب چه شکلی هستند؟اخیراً چه محصولاتی خریداری کردید؟از کجا اون محصول رو خریداری کردی؟چطوری از اون محصول استفاده میکنی؟تجربۀ استفاده از چنین محصولی رو داشتی؟چه چالش هایی برای استفاده از این محصول داری؟این سوال ها بر اساس ایده شما میتونه شخصی سازی بشه.دلیل بد بودن سوال‌های بد:وقتی از کسی می‌پرسیم چقدر حاضری برای محصول من هزینه کنی، در واقع اون رو در موقعیتی قرار دادیم که حتماً یه عددی بگه؛ بدون در نظر گرفتن اینکه حالا واقعا این محصول رو نیاز داره یا نه!  مامانت برای اینکه دلت نشکنه ممکنه یه قیمت بالا هم بگه که فکر کنی چقدر کارت ارزشمنده و احساس غرور کنی! یا اینکه الکی یه قیمت بگه که دیگه ازش سوال نپرسی. وقتی واقعاً می فهمیم مشتری چقدر حاضره پول بده که واقعا پول بده!  برای مثال محصولتون رو پیش خرید کنه. اون موقع است که معلوم میشه واقعا مشتری حاضر هست برای محصولت پول بده یا نه و اگر آره، چقدر؟وقتی از مشتری یا کسی می‌پرسیم به نظرت ایده من خوبه؟ برای اینکه دل ما را نشکنه و به ما روحیه بده، به احتمال زیاد از ایدۀ ما تعریف می‌کنه و ما هم کلی خوشحال می‌شیم؛ اما قشنگ‌بودن ایده به‌معنی با‌ارزش‌بودن و ضروری‌بودن اون نیست!وقتی  از کسی بپرسیم به نظرت چه ویژگی جدیدی به محصول اضافه کنم تا بیشتر دوست داشته باشی؟  احتمالاً یک سری ویژگی براتون فهرست می‌کنن که اگر این‌ها اضافه کنی حتماً از محصولت استفاده می‌کنم. اما تجربه نشان داده مشتری‌ها معمولاً از یه سری ویژگی‌های اصلی استفاده می‌کنن و اغلب ویژگی‌هایی که فکر میکنیم خیلی خفن هست بدون استفاده باقی می‌مونه. در واقع ما نمی‌خواهیم ویژگی‌های جدید اضافه کنیم که فقط ویژگی‌های جدید اضافه کرده باشیم. بلکه می‌خواهیم از مسائل مشتری‌هایمان باخبر بشیم و سعی کنیم این مسائل را حل کنیم. خیلی وقتها حل‌کردن خیلی از مسائل مشتری ها به اضافه‌کردن ویژگی و سرویس جدید نیاز نداره.دلیل خوب بودن سوال‌های خوب:سوالی خوب هست که کمترین تأثیر را روی مخاطب بگذاره و باعث سوگیری اون ها نشه. برای همین میتونیم پرسش‌های گذشته‌نگر بپرسیم. وقتی از آدم ها بپرسیم اخیراً چه محصولاتی خریداری کردی؟ یا از کجا اون محصول رو خریدی؟   در واقع داریم درباره چیزی میپرسیم که براش اتفاق افتاده و طرف مقابل در جواب بهتون میگه که چطوری با مسئله ای که داشته برخورد کرده و فرایند خرید یا عدم خریدش چطوری بوده.خیلی وقتها باشنیدن چالش ها و نیازهای مشتری می بینیم که شاید چیزی که توی ذهن ما اهمیت زیادی داشته و چالش بزرگی بوده، از نظر مشتری اصلا چالش نیست و داره با روش های ساده مشکلش رو حل میکنه و واقعا نیاز نداره هزینه(مالی یا فکری) بیشتری بده و از محصول یا ویژگی جدید محصول ما استفاده کنه.حتی دربارۀ اینکه چقدر حاضر هستند پول بدن هم اگه رو به گذشته سوال کنیم، امکان اینکه به عدد واقعی تری برسیم بیشتره. مثلا آخرین باری که فلان محصول رو خریدی چقدر بابتش پول دادی؟پس اگه میخواییم واقعا پول دربیاریم و محصولمون رو بر اساس نیاز مشتری تولید کنیم، یکم برای ایده سنجی و طراحی سوال هایی که میخواییم از مشتری های بالقوه بپرسیم، بیشتر وقت بذاریم!حالا با همه این تفاسیر، به نظرتون سوالی که در تیتر این مطلب مطرح کردم سوال خوبیه؟ چطور می‌تونم سوال بهتری بپرسم؟چقدر حاضری برای این مطلبی که نوشتم پول بدی؟اگه براتون جالب بود میتونین خلاصه کتاب «تست مامان» رو توی بلاگ نیماتودی بخونین.</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 18:45:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به روسیه (روز دوازدهم: نیژنی نووگرود)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%DA%98%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%D9%88%DA%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-dk5s1cbgs2ow</link>
                <description>صبح توی قطار و نیم ساعت مونده به نیژنی نووگورود از خواب بیدار شدم. وسایلم رو مرتب کردم و به ایوان، میزبانم، پیام دادم و بهش گفتم که نزدیکم و ساعت و مکان قرار رو دوباره با هم چک کردیم. رسیدم به مقصد، هیچ ایده‌ای نداشتم توی این شهر چه خبره، اما قلبم تند تند میزد از هیجان و این ندونستن حس اکتشاف خفنی بهم داده بود. یه نم بارون می‌زد و من با کوله به نسبت سنگین دنبال ایستگاه اتوبوس می‌گشتم. ایستگاه قطار خیلی کوچیک بود و خیلی سریع به ایستگاه اتوبوس رسیدم.سلام نیژنی نووگرود ایوان شماره اتوبوسی که باید سوار می‌شدم و ایستگاهی که پیاده میشدم رو بهم گفته بود. سوار که شدم مثل بقیه اتوبوس ها روسیه همونجا پول بلیت رو دادم به یه خانمی و بهم بلیت داد. حدوداً هفت هشت تا ایستگاه که گذشت به محل مورد نظر نزدیک می‌شدم. سرک می‌کشدم از پنجره که ببینم ایوان رو کی میبینم که پیاده شم، اما وقتی دیدمش دیگه راننده راه افتاده بود و من فقط تونستم براش دست تکان بدم.  از اونجایی که ساعت هفت صبح بود و روز تعطیل، کسی توی خیابون نبود و تشخیص خیلی عملیات پیچیده‌ای نبود. یه ایستگاه رد شدم. البته مسیر کوتاهی بود، برای همین وایسادم تا ایوان برسه. ایوان یه پسر حدوداً سی و پنج ساله بود، لاغر اندام، با موها و چشم‌های روشن. یه لبخند مهربونی توی چشم‌هاش بود و چهره گوگولی داشت و آدم دوست داشت لُپش رو بکشه. با هم پیاده رفتیم سمت خونه‌اش.ایوان تا چند هفته قبل از اینکه من برم تایلند زندگی می‌کرد، بعد چهار سال برگشته بود روسیه و می‌خواست یه مدت بمونه و دوباره برگرده. خونه‌ای که توش زندگی می‌کرد مال خودش بود اما چون روسیه نبود، اجاره داده بود به یکی از اقوامشون و الان که برگشته بود مستاجرش رفته بود. خونه‌اش خیلی دلباز بود و طراحی تقریباً مدرنی داشت. برام صبحانه درست کرد و با هم خوردیم. وقتی می‌خواست صبحانه درست کنه تقریبا در همه کابینت‌ها رو باز کرد، نمیدونست وسایل‌ها کجاست. موقع صبحانه منم کلی از اینکه چرا اومدم روسیه و کجاها رفتم براش گفتم. صبحانه با ایوانبهم اتاق و حمام رو نشون داد و گفت اگه می‌خوام می‌تونم استراحت کنم. میخواستم دوش بگیرم که مثل روز اول فهمیدم آب گرم نداره، برام دو تا قابلمه آب گرم گذاشت و رفتم دوش بگیرم. بهم گفت متأسفانه قفل در حمام خرابه، چون همیشه &quot;یک&quot; نفر اینجا زندگی می‌کرده خیلی قفل اهمیت خاصی نداشته. منم مونده بودم، الان دوش بگیرم یا نگیرم. از یه طرف می‌دیدم کلی نظر مثبت در موردش توی کوچ سرفینگ نوشتن و قابل اعتماد هست، از یه طرف باز ته ذهنم می‌گفتم اگه عوضی از آب در بیاد چی! خلاصه اعتماد کردم و رفتم دوش گرفتم. بهم گفت یه وقت ماساژ داره(البته ماساژور بود، نمی‌خواست ماساژ بگیره)، برای همین باید می‌رفت بیرون و بعد از ظهر برمی‌گشت. یه کلید اضافه از خونه بهم داد و رفت. تایلند که بود کلاس های ماساژ رفته بود و شروع کرده بود در کنار کارهای دورکاری گرافیکی که انجام میداد، ماساژ هم می‌داد. ظهر آماده شدم و با ایوان رفتیم بیرون، دم یه ایستگاه مترو با الکس، دوست پاول قرار گذاشتم و ایوان من رو تا مترو رسوند و اما مسیری که پیاده تا مترو رفتیم یه مسیر عادی نبود. خونه ایوان دقیقا کنار رود ولگا بود. خیابون با ارتفاع بیشتری نسبت به رود بود و یه تیکه قابلیت این رو داشت که بریم پایین کنار رود.رود ولگا از این طرفاون لحظه همه سلول‌های بدنم حالشون خوب بود. هوا صاف ولی در عین حال ابری! یعنی از این ابر سفید خوشگلا در بین آسمون آبی. یه خانم حدودا پنجاه ساله نشسته بود لب رود و با ایوان سلام و احوال پرسی کردن و آرزوی روز خوب برای هم کردن. من که از ندیدن رود ولگا توی کازان به شدت ناراحت بودم، الان دقیقا کنارش بودم در حالی که یه نسیم خنک از ولگا روی صورتم بود و کلا یادم رفته بود که توی کازان انقدر حالم بد بود. ادامه رود رو که رفتیم رسیدیم به ورزشگاه نیژنی نوگرود. ورزشگاهی که سال 2018 برای جا م جهانی ساخته شده بود. برای خود ایوان هم این ورزشگاه جدید بود و از اونجایی که خودش هم چهار سالی نبود، همسفر خوبی برای من به حساب میومد. رسیدیم به ایستگاه مترو و هر کدوم باید یه سمت جایگاه قطار می رفتیم، قرار شد برای بعدازظهر باهم هماهنگ کنیم. استادیوم نیژنی نووگرود پاول(میزبانم در مسکو) بهم دو تا از دوستاش در نیژنی نووگورود رو بهم معرفی کرده بود و منم با یکیشون قرار گذاشته بودم که بهم شهر رو نشون بده. ایده ای نداشتم قراره با دوست پاول کجا رو بگردم، راستش برام اهمیتی هم نداشت. هر جا می‌رفتم برام جدید بود و خود الکس هم یه آدم جدید با داستان های جدید. الکس یه آقای حدودا چهل ساله بود که اونم اهل سفر بود و با همسر و پسر پنج ساله اش زندگی می‌کرد. زیاد متوجه انگلیسی صحبت کردنش نمی‌شدم اما فهمیدم که کارش به کشتی رانی مرتبط هست و یه بار از خلیج فارس رد شده. دوست داشت ایران رو ببینه. چند ماه بعد از سفرم یه عکس برام فرستاد از یه اسکله و گفت یه بار دیگه هم رد شده از ایران. البته باز من کامل متوجه نشدم. شاید هم منظورش چیز دیگه‌ای بوده.با هم پیاده رفتیم سمت قدیمی شهر، هر از گاهی بارون میومد و هوا خنک شده بود. یه توضیحاتی از شهر می‌داد و من یه سری کلمات ازش می‌فهمیدم. مثلا یه جا رو بهم نشون داد و گفت ماکسیم گورکی، اما من نفهمیدم جریان چیه. خونه اش بوده؟ موزه است؟ یا خود ماکسیم گورگی داره رد می‌شه و می‌گه بهش دست تکون بدم! تا اینکه الان وقتی داشتم این رو می‌نوشتم رفتم گوگل کردم ببینم جریانش چیه و فهمیدم بله، ماکسیم گورکی، نویسنده معروف روس نیژنی نووگرود به دنیا اومده و نه تنها خونه اش اونجا بوده، که الان کلی خیابون و جای دیگه به اسمش هست. بعد فکرم درگیر این شد که نکنه اگه با مطالعه بیشتری سفر می‌رفتم بهتر بود، و چیزای بیشتری در مورد مردم اونجا و فرهنگ و تاریخشون یاد می‌گرفتم. اما باز وقتی فکر می‌کنم می‌بینم شاید اگه الان هم یه جای دیگه برم سفر، باز هم در موردش تحقیق نکنم. انگار وقتی نمی‌دونی و پیش فرضی نداری، با یه نگاه دیگه سفر می‌کنی. مثلا الان که نگاه می‌کردم دیدم نیژنی نووگرود به یه شهر نظامی معروف بوده و حتی توی جست‌و‌جوهای مرتبط این بود که «آیا نیژنی نووگرود امن است!» شاید اگه این‌ها رو می‌خوندم و می‌رفتم با یه دید دیگه‌ای می‌رفتم یا حتی نمی‌رفتم. یه ساعتی از گشت و گذارمون گذشته بود که رسیدیم به یه عالمه پله. بالای پله‌ها بازم پله بود‍! نمی‌دونستم چرا قراره از پله ها بریم بالا. بعد از یک سوم دیگه باید قبول می‌کردم که من نمیتونم مثل الکس جوری پله‌هارو بالا برم که انگار دارم پیاده روی ساده می‌کنم. اونجا فهمیدم که الکس اهل کوه نوردیه و با همسرش می‌رفتن سمت کوه‌های قفقاز و بعد از اینکه بچه دار شدن دیگه نتونستند برن و دلش برای کوه تنگ شده بود و منم سعی کردم با ذکر اینکه قله دماوند کوه آتشفشانی هست کلاس بذارم. تازه گفتم آرزو دارم یه روز برم قله دماوند، حالا نبین سر همین پله ها کم آوردم. توی مسیر بارون هم شدیدتر شده بود و دیگه روم نشد به جز یه عکس و دو تا سلفی از الکس بخوام بیشتر ازم عکس بگیره، چون کاپشن من ضد آب بود و اون یه کاپشن عادی تنش بود. برای من که توی تهران بزرگ شدم، و هوا همیشه خشک و آلوده بوده، بارون یعنی حال خوب. برای همین احساس میکردم الان دیگه بهتر از این نمیتونه باشه. وقتی بالاخره به قله --- نه ببخشید بالای پله‌ها رسیدیم، شهر زیر پامون بود. یه سری خونه و کلیسای قدیمی بود و رود و ابر. نیژنی نووگرود هم مثل کازان افق داشت، ساختمون‌های بلندی وجود نداشت که جلوی دید رو بگیره. من و الکس و ولگااون بالاها یه جایی شبیه پارک بود، که همون اول یه کافه سرپوشیده بود و من برای اینکه لباس الکس مناسب نبود پیشنهاد دادم بریم چای بخوریم. کافه بزرگ بود و خالی. به نظر می‌رسید فقط چای کیسه ای، قهوه فوری و یه سری شیرینی‌هایی شبیه دونات داره. اما این دلیل نمی‌شد که اونجا هم گیر ندم که من خوراکی روسی می‌خوام. البته به علت کمبود امکانات به چای رضایت دادم. الکس می‌خواست برگرده و توی کافه از هم خداحافظی کردیم. یکم که بارون کمتر شد راه افتادم و از پارک خارج شدم. روی نقشه یه کلیسا دیدم، و تصمیم گرفتم برم سمتش. خودم رو توی خیابون های خلوت شیب داری دیدم که دورتادورش سرسبز بود. رسیدم به کلیسایی که اونم سبز بود. یه آسمون ابری، صدای پرنده، صدای ناقوس کلیسا و دیگر هیچ. به ایوان پیام دادم و گفت کارش تمومه. می‌خواستیم قرار بذاریم، و من که خودم دقیق نمی‌دونستم کجام می‌خواستم جای قرار رو مشخص کنم. نزدیکای کلیسا یه تله‌کابین دیدم(البته روی نقشه) و سریع همونجا رو به عنوان محل قرار انتخاب کردم. می‌شد پیاده رفت. درسته چند باری بین دو راهی‌ها گم و گور شدم، اما انقدر قشنگ بود فضا که خیلی فاز گم شدن نمی‌گرفتم.منتظر یه جای بزرگ بودم که توش تله کابین باشه، رسیدم به یه تپه مانندی که فقط دو تا کیوسک دیده میشد. به نظر بسته می‌ومد، خیلی خلوت و سوت و کور بود. گفتم اشکال نداره، دیگه صبر می‌کنم تا ایوان بیاد هر جا اون گفت می‌رم. اما جلوتر که رفتم دیدم تله‌کابین بازه، دو تا کیوسک هم خوراکی فروشی بود که یکیشون من رو جذب خودش کرد و یه لیوان بزرگ قهوه گرم سفارش دادم و سعی کردم سر خودم رو گرم کنم تا ایوان بیاد. مثلا با خانواده و دوستان تماس تصویری گرفتم و از اونجایی که تعداد اعضای خانواده زیاده، انقدری حرف زدم که قهوه خنک شد و خورده شد و با اومدن ایوان خداحافظی انجام شد. تله کابین نیژنی نووگرودتله کابین رو دوست دارم، با اینکه یکم ترس از ارتفاع دارم، هیجان خاصی داره وقتی از بالا یه شهر رو میبینی. مثل یه پرستوی واقعی می‌شم اون بالا.  تله کابین میرسید به یه شهر دیگه به اسم شهر بور(Bor)، با ایوان پیاده یکم قدم زدیم و برام از معروف بودن این شهر به ساخت شیشه ماشین و تانک گفت. شهر جدی به نظر می‌رسید.شهر بوراز اونجایی که ساعت کاری تله کابین رو به پایان بود زیاد نچرخیدیم. دوباره با تله کابین برگشتیم و این بار من آهنگ ولگا که ماری توی کازان برام گذاشته بود رو پخش کردم و دیگه یادم رفت که وقتی کازان بودم چقدر از اینکه تور کشتی ولگا رو نرفته بودم ناراحت بودم. تله کابین نیژنی نووگرودایوان هم از اینکه اومده بود و شهر رو گشته بود خوشحال بود. اون هم مثل من حس توریست داشت بعد چهار سال برگشتن به روسیه و هم خوشحال از اینکه همسفر داشتم. نزدیک خونه رفتیم یه سوپرمارکت که خرید کنیم برای شام. یکم مرغ و یکم گندم سیاه به همراه یه چیزی شبیه ترشی هویج. اونجا فهمیدم که روسیه برای یه سری کالاهای اساسی مثل نان و تخم مرغ سوبسید می‌ده و  با یه قیمت خیلی کم می‌تونی این اقلام رو خریداری کنی. گفته بودم که من شام درست میکنم، ایوان هم گفت هر چی توی آشپزخونه پیدا کردی می‌تونی استفاده کنی، خودش هم نمی‌دونست چی پیدا می‌شه. یه آهنگ کلاسیک بدون متن گذاشت و نشست پشت لپ تاپش و کار کرد و منم آشپزی کردم. با مرغ روسی و ادویه هایی که مطمئن نبودم چیه. آخرش هم هویج رو ریختم کنار مرغ و با گندم سیاه سرو کردم. هر چند وقت یه بار تشکر می‌کرد و می‌گفت خیلی وقت بود که غذای جدی نخورده بود. یعنی به اصطلاح ما همش غذاهای حاضری می‌خورد. دیگه نخواستم بگم که الان این سبک غذایی که من درست کردم تو ایران حاضری حساب می‌شه. و ما چقدر برای غذا درست کردن وقت می‌ذاریم. اولین و آخرین آشپزی من در روسیه صبح قرار بود برم مسکو و فقط یه روز دیگه از سفرم باقی مونده بود و خوشحال بودم از اینکه روز دوازدهم انقدر خاطره داشتم برای تعریف کردن.خداحافظ نیژنی نووگرود راستی روزهای قبلی سفرم به روسیه رو اینجا می‌تونید بخونید:روز اول:مسکوروز دوم: مسکوروز سوم: سنت پترزبورگروز چهارم: سنت پترزبورگ(عروسی)روز پنجم: پیترگوف روز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخهروز هفتم: سنت پترزبورگ غیر توریستیروز هشتم: جزیره کاتلینروز نهم: کازانروز دهم: کازانروز یازدهم: از کازان به نیژنی نووگرود</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 19:24:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کازان به نیژنی نووگرود (روز یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%DA%98%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%D9%88%DA%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-unjgh64pkkwx</link>
                <description>صبح کنار آیدا از خواب بیدار شدم، در حالی که روز قبلش استرس زیادی رو تحمل کرده بودم و انگار خستگی هنوز توی بدنم بود. آیدا شب دیر اومده بود و هنوز خواب بود. تصمیم گرفتم برای خداحافظی با کازان برم یه ناهاری بخورم و با دلخوری از کازان جدا نشم. رفتم سمت کرملین و توی خیابون اربت یه رستوران پیدا کردم و یه غذای سبک خوردم. اول قصد داشتم از کازان برم  سمت کوستروما که یه شهر تاریخی بود در شمال شرقی مسکو و یه دوستی از کوچ سرفینگ به من پیام داده بود و دعوت کرده بود که مهمانش باشم و شهرشون رو بهم نشون بده. هر طور حساب کردم دیدم خیلی راهه و مسیرم برای رفتن به اونجا دورتر می‌شه و دلم نمی‌خواست آخر سفرم رو با عجله و استرس بگذرونم.موقعیت کوستروما و نیژنی نووگورود روی نقشه کجا بهتر از نیژی نووگورود؟ هم دقیقا بین مسیرم بود، هم اسمش متفاوت بود. با یه جستجوی سرسری به نظر می‌رسید اونجا هم قشنگه و با قطار می‌تونم برم. تازه اینجوری میتونستم یه روز دیگه هم برای مسکو دوست داشتنی وقت بذارم. کم کم داشت حالم خوب می‌شد و منفی بافی های روز قبل از بین می‌رفت. جالبیش برام این بود که از وقتی حالم بهتر شد، همه چی رنگ و بوی دیگه برام پیدا کرد. بچه‌های مدرسه‌ای شامل دختر و پسر، توی خیابون می‌خندیدن و گروهی با لباس‌های فرم خاصی عکس می‌گرفتن و همه جای شهر پخش بودن. از کرملین گرفته تا توی مترو و پارک. یادم اومد  قبلاً النا بهم گفته بود که روز آخر مدرسه نزدیکه و توی اون روز بچه‌ها لباس‌های مخصوص برای این روز می‌پوشند و جشن می‌گیرند.روز آخر سال تحصیلی توی متروی برگشت به سمت خونه آیدا چشمم به چشم‌های پر لبخند گرم یه نوازنده گیتار گره خورد و آهنگش موسیقی متن هیاهوی متروی شد. دانش آموزها بین مردم دیگه می‌خندیدن و دیگه تصویرم از شهر سیاه نبود.  یه لحظه خندم گرفت، گفتم آخه تو چی هستی ای مغز! قابلیت این رو داری که یه جا رو یه روز سیاهِ سیاه ببینی و یه روز سفیدِ سفید. خاکستری بودن این شکلیه دیگه.چیز دیگه‌ای که توی مترو توجهم رو جلب کرد، دو زبانه بودن صدای خانم داخل مترو بود. که ایستگاه‌هارو هم به روسی و هم به زبان تاتار(شبیه به زبان آذری) می‌گفت. از اونجایی که مامانم آذری هست، یکم متوجه کلماتشون میشم و دیگه حس نمیکردم که یه توی یه کشور خیلی متفاوت از ایران هستم. انگار آذربایجان بودم. اونجا آذری صحبت میکردن، اما خیلی جاها هم روسی صحبت میکردن. نزدیک های خونه که بودم به آیدا پیام دادم که اگه بیرون هست ببینمش. که خیلی اتفاقی گفت توی مک دونالد دم خونه اش داره با مامانش قهوه می‌خوره. من هم خوشحال رفتم پیششون. یه بستنی گرفتم و با هم گپ زدیم. مامانش تاتار بود و مثل خودش چهره شرقی داشت. از لبخندش میشد فهمید که چقدر مهربونه. با کمک آیدا سعی کردیم با هم ارتباط بگیریم. من هم چند تا کلمه روسی که بلد بودم رو بلغور کردم که خودم رو توی دل مامانش جا کنم. که فکر کنم موفق شدم. آیدا و مامانشبه آیدا گفتم که تصمیم دارم برم امروز به سمت نیژنی نووگرود، چون هم بین مسیر کازان و مسکو بود و مسیر برگشتم کم میشد، هم کنار رود ولگای عزیزم بود که جایگاه خاصی در قلب من داشت. آیدا هم برام قطارهارو چک کرد و برای چند ساعت بعدش، بلیت قطار رو گرفت. من هم با مادر و دختر خداحافظی کردم و رفتم خونه آیدا تا حاضر بشم و وسایل هام رو جمع کنم. یه دوش گرفتم و دو تا فیلم زدم دانلود بشه که توی راه ببینم و خودم رو آماده کردم تا به یه شهر عجیب با یه اسم عجیب که هیچی در موردش نمیدونستم برم. الان که حدودا پنج ماهی از سفرم میگذره، خیلی خاطره خاصی از قطار این مسیر توی ذهنم نمیاد، فقط یادم هست که کلی فیلم دیدم و همش درگیر این بودم که پاوربانک و گوشی رو به شارژ بزنم. دم در دستشویی یه پریز بود و به سختی باید پاوربانک رو یه طوری میذاشتم که نیافته چون سیمش کوتاه بود و به زمین نمیرسید. از طرفی هم همش حواسم بود که کسی ندزده. یه چند بار هم چون میزان مصرف باتری گوشی از میزان شارژ شدنش بیشتر بود. رفتم توی دستشویی و گوشی رو با یه سیم ده سانتی متری زدم به شارژ و ادای کسی رو دراوردم که یبوست داره و توی دستشویی گیر کرده. البته الان که فکر میکنم، هیچ کسی اهمیتی به من و زمانی که در دستشویی میگذرونم نداشت. بعد از اینکه یکی از فیلم هام تموم شد، رفتم پاوربانکم رو بردارم که دیدم نه شارژری هست و نه پاوربانکی. خیلی استرس گرفتم، اون موقع واقعا پول اونا برام مهم نبود، اما اینکه بدون شارژ و شارژر گوشی، برسم یه شهری که چند ساعت پیش تازه اسمش رو شنیده بودم و هیچ ایده ای در موردش نداشتم برام ترسناک بود. با ناامیدی رفتم پیش مامور قطار و سعی کردم با زبان اشاره و کمک مترجم گوگل بهش بگم که پاورباکم رو گم کردم. و اون هم یه بدون کمک مترجم گوگل و با زبان روسی سعی داشت یه چیزایی بهم بگه. بعد که دید من چشمام از نفهمیدن داره میاد روی پیشونیم، اون هم از زبان اشاره کمک گرفت و نشون داد که پاوربانکم افتاده بوده زمین و اون هم برداشته و گذاشته کنار وسایل گم شده و از یه نایلونی درآورد و پاوربانک عزیزم رو تحویلم داد. بعد از اینکه پشیمان شدم از عدم صرفه جویی در مصرف باتری، شروع کردم توی کوچ سرفینگ پیام دادم به میزبان های نیژنی نووگرود و دنبال جایی برای موندن گشتم. البته صبح زود میرسیدم اونجا و اون شب رو توی قطار بود. بر اساس نظراتی که برای میزبان ها نوشته بودن به میزبان های خانم پیام دادم. که بعضی هاشون جواب ندادن، بعضی هاشون گفتن سفر هستند و امکان میزبان شدن نداشتن. از اونجایی که اونجا شهر کوچکی بود، تعداد میزبان ها زیاد اونم، اونم میزبان خانم. برای همین بین لیست آقایون گشتم. بین کسانی که بهشون پیام دادم یه نفر به اسم ایوان درخواستم رو قبول کرد. ایوان نزدیک به 150 تا نظر داشت. یعنی حداقل 150 نفر ایوان رو دیده بودن، میزبانش شده بودن یا مهمانش بودن. همه در موردش خیلی مثبت نوشته بودن. برای همین دیگه گفتم شانس اینکه آدم قابل اعتمادی نباشه کمه. بهش توی واتساپ پیام دادم و گفتم که کی میرسم و برنامه سفرم رو توضیح دادم. قرار شد صبح دم ایستگاه اتوبوس خونه اش منتظرم بایسته. و هر چی اصرار کردم که نمیخواد بیای دنبالم، فایده نداشت. بعد از اینکه خیالم راحت شد که فردا یه سر پناه دارم، خوابیدم و برای نیم ساعت قبل از ساعتی که روی بلیت زده بود میرسیم، ساعت گذاشتم. چون همیشه توی وسایل حمل و نقل عمومی این ترس رو دارم که خوابم ببره و از اونجایی که خواب سنگینی دارم، اون وسیله به مسیرش ادامه بده و بره جاهای عجیب و غریب و من تنها و گرسنه گیر کنم.اینم از روز یازدهم سفرم با کلی فاصله از روز دهم :)روز دهم: کازانروز دوازدهم: نیژنی نووگرود</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 15:35:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به روسیه (روز دهم: کازان)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-c85q7para2kl</link>
                <description>تعریف کردن روز دهم سفرم برام سخته. یکی از روزهای سخت سفرم که باعث شد همش به خودم بگم: من آدم تنها سفر رفتن نیستم! کسایی که من رو توی اینستاگرام داشتن و استوری‌های سفرم رو دنبال می‌کردن هم خنده‌اشون گرفته بود. تا قبل از روز دهم همه چی گل و بلبل بود و از سفر تنهایی و تجربه‌های سفرم می‌گفتم و خوشحال و شاد و خندان بودم و یه دفعه روز دهم نمی‌دونم چی شد که استرس گرفتم. تنها در کنار کرملینصبح از خونه ماری راه افتادم به سمت خونه آیدا، که قرار بود اون روز میزبانم باشه. با اتوبوس رفتم به سمت خونه اش. سر راه یکم میوه گرفتم که دست خالی نرم. خونه اش توی یه مجتمع بود که یکم مخوف بود. پر از ساختمان‌های به نسبت قدیمی و خلوت و شبیه هم. زیاد کسی توی محوطه نبود. به آیدا پیام دادم چون خونه‌اش رو پیدا نمی‌کردم. یکم شماره آپارتمان‌ها و جاشون عجیب بود. آیدا گفت من اومدم خرید و الان میام نزدیک خونه و پیدات می‌کنم. در حال جستجو بودم که دیدمش. آیدا یه دختر حدوداً ۳۵ ساله بود که نژادش تاتار و روس بود. چهره‌اش شبیه تاتارها بود بیشتر تا روس‌ها. رفتیم وارد ساختمون شدیم، خود ساختمون و راهروها و آسانسور هم یکم ترسناک و تاریک بود. با هم رفتیم وارد خونه اش شدیم. خونه اش طبقه‌های بالای ساختمون بود منظره خیلی قشنگی داشت که باعث می‌شد اون تصویر تاریک بیرون رو فراموش کنی. آیدا یه شیرینی خیلی خوشمزه خریده بود و چای گذاشت و در حالی که گپ می‌زدیم و با هم آشنا می‌شدیم حساب شیرینی رو هم رسیدیم. من خیلی شیرینی‌جات دوست ندارم، اما اگه از یه شیرینی خوشم بیاد آنقدر می‌خورم تا تموم بشه. البته روم نشد دیگه انقدر بخورم تا تموم بشه. آیدا، میزبانم در کازانآیدا تنها زندگی می‌کرد، خونه اش رو جدید گرفته بود و داشت یکم تعمیرات انجام می‌داد. گفت بعضی روزها خونه خودش هست و گاهی روزها پیش مامانش. روی یخچالش آهنرباهای مربوط به تایلند بود و می‌گفت که چند ماهی اونجا زندگی کرده و دوست داره الان هم زمستون که شد دوباره بره چند ماه اونجا زندگی کنه. سفر زیاد رفته بود و توی کوچ سرفینگ هم نظر به نسبت زیاد داشت. مامان آیدا تاتار بود و باباش روس بود. برای همین شاید بد نباشه یکم توضیح بدم درباره تاتارها و تاتارستان چون برای خودم خیلی جدید و جذاب بود. کازان مرکز شهر جمهوری تاتارستان هست و معروف به اینکه هم مسلمون داره و هم مسیحی و هر دوی اینها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن. مثلاً یه چیزی که توجه من رو روز اولی که اومدم کازان جلب کرد این بود که توی توالت رستوران، هم توالت با آب داشتن و هم توالت بدون آب. و به نظر می‌رسه که هم مسلمون ها دیده شدن توی این شهر و هم مسیحی‌ها. راست: پرچم تاتارستان چپ: پرچم روسیه زبان رسمی توی تاتارستان، تاتار هست که یه زبان با ریشه ترکیه. ممکن هست باهاشون در برخورد اول روسی یا تاتار صحبت کنن، و اگه هر کدوم رو نفهمی تغییر میدن به اون یکی زبان. و من چون یکم آذری بلدم بعضی چیزهارو در زبان تاتار متوجه می‌شدم. در مقایسه با زبان روسی که کلا روی هم چهارتا کلمه بلد بودم :)  یکی دیگه از ویژگی‌های کازان که توی مطلب قبلی گفتم این هست رود ولگاست از وسطش رد شده. حالا همه اینارو گفتم که چی بگم؟ اینکه کازان واقعاً جای جالبی هست برای یه گردشگر و کلی فرهنگ جالب و جذاب می‌شن دید. اما مشکل من این بود که دقیقاً وقتی توی کازان بودم یهو استرس شدید گرفتم و حالم بد شد و احساس تنهایی کردم و نتونستم از کازان اونطور که باید لذت ببرم. و در نهایت منجر به این شد که حتی کشتی در رود ولگا هم نرفتم و کلی حسرت برام باقی موند.کرملین کازانخب دیگه برگردم به ادامه سفر:بعد از اینکه چای خوردیم آیدا گفت باید بره خونه مامانش و نمی‌تونست با من بیاد  و من وسایلامو گذاشتم توی اتاق و راه افتادم که برم شهر رو بگردم. آیدا بهم کلید اضافه داد و گفت من شب دیر برمی‌گردم، و تو خودت بیا خونه. من هم کلید‌هارو گرفتم و رفتم سمت کرملین و خیابون اربت کازان که بچرخم. با مترو رفتم به سمت جاهای دیدنی کازان. همزمان توی کوچ سرفینگ هم دنبال کسی بودک که بتونم باهاش بگردم اما کسی قبول نمی‌کرد. خلاصه بعد از ده روز اولین بار بود که داشتم واقعاً تنها می‌چرخیدم. وقت ناهار بود و گرسنه‌ام شده بود. یکم جستجو کردم برای ناهار ببینم کجا خوبه. یه رستوران پیدا کردم که سبک دانشجویی بود و غذاهای متنوع داشت و به نظر جذاب می‌رسید. رفتم اونجا می‌خواستم غذا سفارش بدم که با مشکل زبان مواجه شدم، خیلی سفارش گیرنده‌ها عجله داشتن و توجه نداشتن به اینکه من متوجه نمی‌شم. یه چیز کوچولو و عجیب غریب اما جالب گرفتم و رفتم یه گوشه نشستم خوردم.ابن چیه؟ :) کنار اون رستوران یه هاستل بود و انگار یه جورایی رستوران برای اون هاستل بود. همش به خودم می‌گفتم الان وقتشه بری و سر صحبت رو با یکی باز کنی و باهاشون دوست بشی. چون هاستل‌ها و جاهای این مدلی خیلی خوبه برای اینکه دوست جدید پیدا کنی. از این نظر که اکثراً مسافر حرفه‌ای هستند و تنها. معمولاً این آدم‌ها کلی حرف و تجربه دارن برای تعریف کردن. اما وی بگم که نتونستم برم و با کسی صحبت کنم. هر چقدر گفتم بابا برو، چیزی نمیشه. فوقش طرف می‌گه نمی‌خواد حرف بزنه یا اصلاً دیالوگی شکل نمی‌گیره، چیزی نمیشه که. اصلا این سر دنیا کی تورو می‌شناسه که مهم باشه چی میشه کر می‌کنن اینا! اما نتونستم که نتونستم. این مسیله و برخورد نسبتاً بد کارکنان رستوران باعث شد که یهو حالم گرفته بشه. از اون محل خارج شدم و رفتم سمت کرملین. تنهایی باعث شد که بیشتر عکس بگیرم. وقتی با آدم های دیگه هستم معمولاً غرق صحبت باهاشون میشم و حوصله ام نمیشه زیاد عکس بگیرم. خلاصه خیلی هم بد نشد، حداقل یه چهارتا عکس درست و حسابی گرفتم و حمل دوربین بی فایده نبود. بعد از اونجا رفتم سمت خیابون اربت، مثل همون اربت مسکو بود، یعنی ماشین نمی‌شد بیاد و اطرافش پر از رستوران و مغازه بود. خیلی حس و حال خوبی داشت. جوان‌ها موسیقی می‌زدن و همه خوشحال و در جنب و جوش بودن.خیابان اربتدوباره گرسنه ام شد! چون غذای کمی برای ناهار خورده بودم، تصمیم گرفتم یه رستوران خوب برم و یه دلیل از غذا در بیارم و بی خودی استرس نکشم. یکی از گروه‌های موسیقی یه آهنگ انگلیسی آشنا داشت میزد و باعث شد همین که می‌فهمم چی میخونه احساس آرامش کنم و رستوران کنار گروه موسیقی رو که یه محیط رو باز هم داشت رو انتخاب کردم و در نزدیک‌ترین جای کنار موسیقی نشستم و لذت بردم. منو رو برام آورد که خوشبختانه عکس داشت و کلی غذای جدید و جذاب و به نسبت گرون برای خودم سفارش دادم و نشستم و لذت بردم از فضا. در کنار موسیقی زنده :)بعد از اون دیگه خیلی حوصله گشتن نداشتم. تصمیم گرفتم برگردم سمت خونه. در راه برگشت یهو روم به دیوار دستشوییم گرفت. حالا مگه دستشویی پیدا می‌کردم! کلی پیاده رفتم و یه پاساژ پیدا کردم و بالاخره رفتم دستشویی. حالا چرا این رو گفتم؟ چون می‌خوام بگم وقتی آدم حالش بد باشه انگار همش چیزهای بد رو می‌بینه و بدی‌هارو جذب می‌کنه. وقتی رفتم توی مترو که به سمت خونه برم یه آقایی بهم تنه زد. و احساس کردم با لج کوله‌ام رو هل داد. خیلی استرس گرفتم. نمی‌دونم اصلا چرا این حال شدم. و این حس‌های عجیب برام بیش‌تر و بیش‌تر شد. نزدیکای خونه آیدا که بودم دیگه هوا تاریک شده بود. توی مجتمع دوباره گم شدم و پیدا نمی‌کردم ساختمون رو. جاهایی که نقشه پیشنهاد می‌داد برم بسته بود و گیج شده بودم. یه دختری رو پیدا کردم که انگلیسی بلد نبود اما ادرس رو بهش نشون دادم و سعی کرد کمکم کنه، اما نمیدونستن کجاست. نیم ساعتی گشتم تا بالاخره پیدا کردم. نزدیک خونه یه خانمی بود که از لحاظ ذهنی مشکل داشت. بد نگاهم می‌کرد و صداهای عجیب از خودش در می‌آورد. منم که استرس داشتم، دیگه ترس هم بهم اضافه شده بود. رفتم در پایین آپارتمان رو باز کنم، که دیدم کلید عجیبش(شبیه یه سکه رنگی بود و با لمس باز می‌کرد در رو) در رو باز نمی‌کنه. منم که شک داشتم خونه کدومه، چندین آپارتمان رو چک کردم. یه آقایی داشت رد می‌شد، آدرس رو نشونش دادم، خونه رو نشون داد و دیدم باز در باز نمی‌شه. هر چی هم به آیدا زنگ میزدم و پیام میدادم جواب نمی‌داد. دیگه واقعاً اعصابم بهم ریخته بود و نمی‌دونستم چیکار کنم. بعد از اینکه مطمین شدم ساختمون رو درست وایسادم، منتظر موندم یکی بره توی ساختمون که در رو باز کنه و من برم داخل. بعد چند دقیقه یه نفر از ساختمون اومد و من بدو بدو رفتم داخل. در و راهرو و همه چی برام عجیب بود. بار اول که با آیدا اومده بودم دقت نکرده بودم به طبقه و در و غیره. خلاصه بعد از یکم هنگ بودن بالاخره پیدا کردم و رفتم دم در. فقط خدا خدا می‌کردم در باز بشه که شد. واقعاً حالم بود، همه چی داشت روانیم می‌کرد. حدوداً ساعت هفت اینا بود که رسیدم خونه. زنگ زدم به همسرم. گفتم بهش جریان رو. فکر کنم داشتم گریه می‌کردم. بهش می‌گفتم من نمی‌خوام اینجا بمونم. می‌خوام شبونه برم یه شهر دیگه. می‌گفتم من میترسم از اینجا. نمی‌دونم چی شده بودم. خلاصه ابراهیم کلی باهام صحبت کردن گفت آخه شهری که میگی اگه بری دیروقت می‌رسی و نمی‌شناسی و ممکن هست حالت بدتر بشه.  می‌گفتم آخه من پاشدم تا اینجا اومدم، بعد نرم بگردم؟ دوستام پیشنهاد میدادن بابا برو بیرون نشین خونه، برو برگرد. اما واقعا نمی‌تونستم. خیلی از لحاظ روحی به هم ریخته بودم و توان رفتن نداشتم. خلاصه بهم گفت اشکال نداره، بشین یه فیلم ببین، یکم حالت عوض بشه. منم نتفلیکس رو آوردم و با ناراحتی و بغض یه فیلم دیدم. گرسنه ام شد. آیدا دیگه جواب داده بود. بهش گفتم یکم مریضم و اجازه چای درست کردن گرفتم.  گفت هرچی خوراکی پیدا کردی می‌تونی بخوری. منم چای و لیمو برای خودم درست کردم و با باقی اون شیرینی‌های خوشمزه خوردم. دو تا فیلم دیدم و روی تخت دو نفره آیدا که بهم گفته بود میتونم اونجا بخوابم خوابیدم. آیدا شب دیر وقت  اومد و دیگه زیاد با هم صحبت نکردیم.  شب دهم هم با استرس و ترس اینجوری گذشت، حالم بد بود، اما چیزی از قشنگی های کازان کم نمی‌کنه. فقط حالم بد بود و باعث می‌شد تجربه‌های بد ببینم و تو حال بد بمونم. از یه طرف دلم می‌سوزه که نرفتم کشتی سواری توی رود ولگا و از طرفی هم می‌گم، یه چیز باقی گذاشتم که دوباره در آینده و این دفعه با ابراهیم برم کازان. اینم چند تا از عکسای امروزم:روز نهم: کازانروز یازدهم: از کازان به نیژنی نووگرود</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 14:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به روسیه (روز نهم: کازان)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-cqxkoodon1ho</link>
                <description>روز نهم سفرم در قطار سنت‌پترزبورگ به کازان شروع شد، مسافت ۲۳ ساعت بود و من حدوداً ظهر می‌رسیدم به کازان، این بار زمان پیدا کردم که یکم قطار و منظره‌های بیرون رو ببینم. منظره‌ در طول مسیر تقریباً ثابت بود، بیشتر جنگل و دشت بود و هر از گاهی روستاهای کوچیک دیده می‌شد.منظره قطار سنت پترزبورگ به کازانشاید اولین زمان خالی در طول سفر تنهاییم بود که واقعا تنها بودم. تصمیم گرفتم یکم در مورد خاطرات سفرم بنویسم که  بعداً فراموش نکنم، چون من قابلیت این رو دارم که اگر از سفرهام عکس و فیلم نگیرم و ننویسم به طور کلی اون سفر رو فراموش کنم، چون خیلی اهل این نیستم که وقتی از سفر برمیگردم برای بقیه از سفرم تعریف کنم و رفته رفته جزییات و حتی گاهی کلیات سفرم رو فراموش میکنم. قبلاً همیشه با آدم‌های دیگه سفر رفته بودم، انگار یکی همیشه بوده که یادش بمونه جزییات سفر رو. اما این بار تنها بودم و حس کردم اگه ننویسم هیچی یادم نمی‌مونه و وقتی یادم نمونه انگار که اصلاً سفر نرفتم. خلاصه این شد که نشستم به نوشتن، روز اول و دوم سفرم رو با صدای دلنواز قطار و منظره‌های سبز روسیه نوشتم. راستش کار خاصی نکردم توی قطار، حتی نرفتم واگن‌های دیگه رو ببینم. و بعدا از دیگو شنیدم که گویا رستوران هست توی یکی از واگن‌ها اما دیگه دیر بود چون وقتی رسیدم کازان فهمیدم رستوران داره و دیگه نودل‌های قطار رو نوش جان کرده بودم.  وقتی تنها هستم(چه در سفر و چه در هر موقعیت دیگه‌ای) معمولاً یه خجالت و استرس خاصی دارم که باعث میشه دنبال تجربه چیزهای جدید نرم. مثلا باز کردن سر صبحت با غریبه‌ها خیلی برام سخته، مگه اینکه از یه طریقی باهاشون آشنا بشم(مثلا کسی معرفی کنه، یا از یه سایتی مثل کوچ سرفینگ کمک بگیرم برای شروع صحبت و آشنایی). حالا اینکه برم توی واگن‌های دیگه بچرخم نیاز به سر صحبت باز کردن نداشت، اما چون کوله پشتیم توی قطار بود و تنها بودم می‌ترسیدم کوله‌ام رو ول کنم و برم. با اینکه همه چیزهای مهمم مثل پاسپورت و پول توی جیب شلوارم بود تمام مدت اما باز می‌ترسیدم وسایلم رو ول کنم و برم. توی سفر تنهایی به هر حال مجبوری یکم با احتیاط بیشتری سفر کنی.  توی مسیر به دیگو پیام دادم، چون دیگو و النا اون موقع کازان بودن، رفته بودن که پدربزرگ النا رو ببین که نتونسته بود برای عروسی بیاد. قرار شد بیان راه‌آهن دنبالم، نزدیکی‌های ظهر که رسیدم به محض پیاده شدن بارون شدیدی شروع شد، در این حد شدید که مجبور شدیم چند دقیقه صبر کنیم تا یکم آروم بشه و بتونیم بریم سمت ماشین پسرخاله النا که اومده بود دنبالمون(البته مطمئن نیستم پسرخاله‌اش بود یا داییش یا عمه‌اش یا عموش! چون همه اینا توی انگلیسی میشه (cousin)). با وجود بارون شدید من خوشحال بودم چون بارون رو بی چون و چرا دوست دارم و همین مسئله باعث شد کازان برام رویایی شروع بشه.  با دیگو و النا در راه‌آهن کازانسوار ماشین شدیم همگی، دیگو پیشنهاد داد که بریم بگردیم اما از اونجایی که بارون شدید بود النا مخالف بود، در نهایت تصمیم شد که با ماشین یکم شهر رو بگردیم و بریم ناهار بخوریم. چیزی که در مورد شهر کازان نظر من رو جلب کرد منظره وسیع شهرشون بود. ساختمون‌های بلند همه جارو نپوشونده بود و آسمون و زمین های سرسبز دیده میشد(همون افق خودمون). حالا همه این‌هارو با بوی نم و صدای بارون تصویر کنید. اون لحظه یه نفس عمیق کشیدم و خوشحال بودم از تصمیمی که گرفته بودم. یک روز توی راه بودم اما ارزشش رو داشت.دیگو هم کازان رو خیلی دوست داشت و قبلاً حدودا یک ماهی کازان مونده بود و برای همین همه جارو حتی بهتر از النا که روس بود می‌شناخت. کلی جاها رو بهم معرفی کرد که توی کازان ببینم. متاسفانه خودشون همون روز پرواز داشتن به سنت پترزبورگ و نمی‌تونستم باهاشون شهر رو بگردم. بعد دور دور در کازان، همگی رفتیم یه رستوران گرجی و غذاهای خوشمزه زدیم بر بدن. چرا رستوران گرجی؟ چون روس‌های غذای گرجی دوست داشتن و کلی رستوران‌های گرجی توی شهر بود و از طرفی دیگو عاشق غذای گرجی بود و می‌خواست قبل اینکه روسیه رو ترک کنه و برگرده شیلی تا میتونه غذای گرجی بخوره. بعد از رستوران قرار شد بریم خونه ویلایی پسرخاله النا. پسرخاله‌اش و همسرش دو تا بچه کوچیک داشتن که خیلی بامزه و جذاب بودن. خونه‌ خیلی قشنگی داشتن که حس یه خونه گرمی رو داشت که خانواده توش زندگی می‌کنه. کنار هم چای و دسر خوردیم و گپ زدیم و از آخرین لحظات کنار هم بودن لذت بردیم. خانواده و خانه دوست داشتنیخونه‌اشون ویلایی بود و توی‌حیاط خونه‌اشون یه سونای روسی به اسم بانیا داشتن. بانیا مثل حمام بخار می‌مونه و سونای سنتی هست، با این حال هنوز هم توی خیلی از خونه‌هاشون دارن و استفاده می‌کنن. دیگو پیشنهاد داد بریم و این سونای سنتی رو تست کنیم. دیگو و باقی آقایون رفتن، ولی فرصت نشد من و النا هم بریم. اما رفتم داخلش رو دیدم. تقریباً مثل سونای خشک چوبی بود و می‌گفتن معمولا توی زمستون میرن بانیا و بعدش میان و توی برف می‌خوابن. ? اینکه چطوری ترک نمی‌خورن هنوز برای من سواله.سونای روسی (بانیا)داخل سوناالنا و دیگو نزدیک پروازشون بود و باید می‌رفتن، من هم وقتی توی قطار بودم به چند نفر در کوچ‌سرفینگ پیام داده بودم که شب رو مهمانشون باشم و یه دختری به نام ماری قبول کرده بود که برم پیشش. پسرخاله النا گفت که هم بچه‌ها رو می‌رسونه فرودگاه و هم من رو می‌رسونه خونه ماری. بعد از فرودگاه و خداحافظی با دیگو و النا و آرزوی زندگی جذاب مشترک در شیلی و دیدار دوباره، رفتیم به سمت خونه ماری. خونه اش رو پیدا کردیم و پسرخاله‌اش تا دم در اومد که مطمئن بشه همه چی اوکی هست. در طول سفرم هر جا که می‌خواستم برم بمونم از طریق کوچ سرفینگ اطلاعات و آدرس میزبان رو برای دیگو می‌فرستادم و بهش خبر می‌دادم که کجا هستم، دیگو هم هر بار مطمئن می‌شد که آیا کسی که می‌خوام پیشش برم نظرات خوبی بقیه در موردش نوشتن یا نه و من می‌گفتم بله، و دیگو می‌گفت باشه پس مراقب خودت باش. :) یکی از مهم‌ترین راه‌های برای اینکه به آدم‌ها اعتماد کنید توی کوچ‌سرفینگ خوندن نظراتی هست که مهمون‌های قبلی در مورد اون آدم نوشتن. در مورد ماری علاوه بر این‌ها پسرخاله النا اومد بالا و دم در من رو تحویل داد و رفت و همین سر صحبت من با ماری رو باز کرد. :) ماری حدوداً سی ساله بود و خیلی توی کوچ سرفینگ فعال بود، بیش‌تر از ۱۰۰ نفر براش نظر نوشته بودن. نظرات این مدلی هست که وقتی میزبان یا مهمان یه نفر می‌شی، یا مثلاً با هم می‌گردید، در مورد تجربه‌ای که داشتید می‌نویسید. و مثلاً میگید که این آدم رو پیشنهاد می‌کنید به بقیه یا نه. ماری خونه تقریباً بزرگی داشت که دکورهای جالبی داشت. انگلیسی خیلی خوب صحبت می‌کرد و خیلی خوش برخورد بود. برام یه چای میوه‌ای روسی درست کرد و نشستیم باهم صحبت کردیم. کارش طراحی داخلی بود و معمولاً به صورت دورکاری و پروژه‌ای خونه کار می‌کرد. چند سالی بود که تنها زندگی می‌کرد، و این خونه رو یکی از کسانی که باهاشون کار می‌کرد بهش داده بود، چون صاحب خونه خارج از روسیه زندگی می‌کرد و خونه رو سپرده بود به ماری. اون هم اومده بود توی خونه و داخل خونه رو بهش رسیده بود و رنگ کرده بود و زندگی مجردیش رو شروع کرده بود. در مورد کازان صحبت کردیم و اینکه آیا کازان رو دوست داره یا نه. می‌گفت کازان شهر کوچیکی هست و همه هم دیگه رو می‌شناسن و از این نظر خوب نیست. اما در کل شهر قشنگیه. بهش گفتم  چقدر از کازان خوشم اومده و گفتم که من یکی از دلایلی که اومدم کازان این بود که رود ولگا که از وسط شهر رد میشه. حالا چرا رود ولگا رو دوست دارم؟ چون آخرش وصله به دریای خزر و این حس اتصال بهم میده. دلیل دیگه‌ام هم اینه که قبلاً که کلاس سنتور می‌رفتم یه آهنگی بود به اسم قایقرانان رود ولگا که دوستش داشتم و می‌نواختم و توی ذهنم تصورش می‌کردم، که یه سری قایقران روسی دارن این آهنگ فلکلور رو با هم زمزمه می‌کنن که پارو زدنشون با هم هماهنگ بشه. بهش گفتم دنبال این آهنگ هستم و هر چی ریتم آهنگ رو براش زمزمه کردم، براش آشنا نیومد که نیومد. برام آهنگ های مربوط به رود ولگا رو گذاشت اما هیچ کدوم اون آهنگی نبود که من می‌زدم. ولی آهنگ‌های جدیدی که شنیدم رو خیلی دوست داشتم. لپ تاپش به یه اسپیکر تقریباً بزرگ وصل بود و صدای آهنگ رود ولگا توی خونه پیچیده بود و من از پنجره بزرگ و بدون پرده، شهر بارون زده رو نگاه میکردم. توی خونه اش چند تا از این چراغ‌های ال ای دی داشت که جاهای مختلف کشیده بود، یه اسکلت مذکر هم داشت به اسم اشمول که دور اون هم چراغونی کرده بود. می‌گفت من در کسری از ثانیه میتونم محیط خونه رو تبدیل به مهمونی کنم. و رفت و چراغ‌هارو خاموش کرد و چراغ‌های تزیینی رو روشن کرد و اونجا واقعا در کسری از ثانیه تبدیل به یه مهمونی شد. اشمول و ماریتوی بالکن پتو پیچ وایسادیم و چای خوردیم و حرف زدیم. برای هم از سفرهامون گفتیم. یه دفتری داشت که توش اصطلاحات زبان‌های مختلف رو از آدم‌های مختلف پرسیده بود و توش اضافه می‌کرد. حتی یه سری فحش‌های آبدار هم توش بود که اگه لازم شد بدونه. ؛) از من هم چند تا اصطلاح فارسی یاد گرفت و‌‌ بهش چندتا چیز گفتم اما الان اصلا یادم نمیاد چی‌ بهش یاد دادم. باهم در مورد تجربه‌های کوچ سرفینیگیمون گفتیم و اینکه بعضیا خیلی ماستن و اصلا باحال نیستن. میان خونه‌ات و فقط مثل هتل بهت نگاه می‌کنن که جای خواب داشته باشن. نه باهات حرف می‌زنن، نه باهات جایی میان، و نه باهات غذا میخورن‌. بعد هم که شروع کردیم از هم تعریف کردن که ما باحالیم و گفت خوشحاله که میزبانم شده.بعد کلی گپ رفتیم بخوابیم و من روی کاناپه(کوچ) پذیرایی با کلی لحاف و بالش گل گلی که مامان بزرگ ماری دوخته بود خوابیدم و یه بار دیگه کاناپه سواری کردم(معنی کوچ سرفینگ می‌شه کاناپه سواری: مثل موج سواری). قرار بود فقط همون شب پیشش باشم و برای فردا شبش شروع کردم پیام دادن توی کوچ‌سرفینگ جان و یه دختری قبول کرد و هماهنگ کردم فردا صبح برم خونه‌اش و چشم‌هامو بستم و با صدای آهنگ ولگا توی سرم و لبخند رو لبم خوابیدم.روز هشتم: جزیره کاتلینروز دهم: کازان</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 16:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل روز بدون قند</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%DA%86%D9%84%D9%87%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-c2vpqad5idxn</link>
                <description>تصمیم گرفتم چله قند مصنوعی بگیرم و از بقیه دوستام توی اینستاگرام خواستم همراهم بشن. چله چیه؟ قند مصنوعی چیه؟ جریان چیه؟ الان همه رو می‌گم:نرگس(خواهرشوهر جان) هر چند وقت یک بار چله می‌گیره. چله یعنی برای چهل روز یک عادتی رو انجام دادن یا ندادن. مثلاً بعضی وقت‌ها چله نوشیدنی‌های گازدار می‌گیره و برای چهل روز هیچ نوشیدنی گازداری نمیخوره. دو بار هم چله قند گرفته تا حالا.من هم تصمیم گرفتم چله قند بگیرم و استوری گذاشتم و دنبال پایه گشتم که با هم شروع کنیم.  29 شهریور 98 بالای بیست نفر اعلام آمادگی کردند و چله رو رسما شروع کردیم. خیلی خوشحالم که می‌بینم همه جمع شدیم یه جا برای اینکه یه کار باحال و سلامت انجام بدیم و به هم روحیه بدیم تا بتونیم یه عادت خوب توی زندگیمون به وجود بیاریم. تعریف ما از قند مصنوعی هر نوع قند فرآوری شده است. مثلاً چغندر قند هم طبیعیه اما وقتی تبدیل به شکر میشه دیگه طبیعی حساب نمیشه. همه قندهایی که توی به مواد غذایی مختلف اضافه میشه شامل قند مصنوعی میشه. مثلاً حتی سس کچاپ و مایونز هم قند داره! حتی بعضی ماست‌ها هم قند دارن! برای همین وقتی میخواییم قند مصرف نکنیم باید اسم قند‌های مختلف رو بدونیم و مواد اولیه محصولاتی که مصرف می‌کنیم رو بخونیم.نکته چله قند اینه که ما رو نسبت به میزان شکری که در طول روز مصرف می‌کنیم حساس می‌کنه. مثلاً خیلی‌ها فکر می‌کنیم که فقط قند و شکر و شکلات و شیرینی قند دارن. و کسانی که این چیزهارو مصرف نمی‌کنند فکر میکنند که اصلا چیز شیرین نمیخورن. در حالی که کلی محصول مختلف توی بازار هست که پر از قنده.حالا اگه دوست داشتید شما هم چله بگیرید توی اینستاگرام بهم پیام بدید تا باهم ادامه بدیم :) تفاوت قندهای طبیعی و قندهای مصنوعیقند طبیعی به قندهایی گفته میشه که به طور طبیعی در میوه‌ها و خوراکی‌ها پیدا میشه. مثل فراکتوز که در میوه‌ها وجود داره و لاکتوز که در شیر هست. قندهای مصنوعی یا قند افزوده به هر نوع قند یا شیرین کننده‌ای گفته میشه که کالری دارند و به غذا یا نوشیدنی هنگام فرآوری اضافه میشه. چه مواد غذایی قندهای طبیعی دارند؟انواع میوه هاشیر و محصولات لبنی عسل طبیعی (که زنبور از گیاه تغذیه کرده و درصد ساکارزی که به زنبور داده شده پایین هست)چه مواد غذایی قندهای مصنوعی(اضافه شده) دارند؟گلوکز (ساده‌ترین قند که در خون وجود دارد)ساکارز(قندی که از نیشکر و چغندر قند گرفته شده)فراکتوز(قندی که از میوه‌ها گرفته شده)لاکتوز (قندی که از لبنیات گرفته شده)دکستروز (قندی که از ذرت گرفته شده)پس هر نوع غذا یا نوشیدنی که در فرآوری اون از شکر افزوده استفاده شده دارای قند مصنوعی هست و نباید گول خوراکی‌هایی رو بخوریم که روش نوشته شده «طبیعی»، چون همه این شکرها ذاتا طبیعی هستند اما فرآروی شده و به صورت افزوده هستند. برای اینکه مطمئن بشیم که توی محصولی که می‌خریم قند مصنوعی وجود نداره، راهی نداریم جز اینکه مواد تشکیل دهنده رو نگاه کنیم. تازه به همین سادگی هم نیست. تولید کننده‌های محصولات برای اینکه بتونن مردم رو گول بزنن و بگن محصولشون شکر نداره از اسم‌های مختلف  در لیست مواد تشکیل دهنده برای شکر افزوده استفاده می‌کنند . لیست اسم این شکرهارو در انتهای متن آوردم.جایگزین قند و نبات کنار چای و دمنوشانواع خرماتوت خشکانجیر خشکمویز و کشمشعسل طبیعی جایگزین دسر و شیرینیمیوه سالاد میوهشیرینی هایی که با قند طبیعی درست شدند توپ های خرما و آجیلاسموتی‌های مختلف بدون شکراین رو هم بگم که بعد از یه مدت که شیرینی‌جات کمتر مصرف کنید، میل‌تون به شیرینی کمتر میشه. مثلا من قبلا که آب طالبی درست میکردم، اگر شکر نداشت از نظرم خیلی بد مزه بود. اما الان طوری شده که اگه به آب طالبی شکر بزنن از نظرم بد مزه است و نمیتونم بخورم. اولش سخته، بعد یه مدت ذائقه‌تون تغییر میکنه. چطور عادت های مثبت رو به زندگیمون اضافه و عادت های منفی رو حذف کنیم؟من سال هاست دنبال این هستم که بتونم یه سبک زندگی سالم داشته باشم. یعنی سالم غذا بخورم، ورزش کنم، با تمرکز کار کنم، منظم باشم و غیره. توی این زمینه هم چیزهای مختلفی خوندم و میخونم. دو تا از چیزهایی که خیلی برام جالب بود و تاثیرگذار یکی کتاب قدرت عادت چارلز داهیگ بوده و یکی هم برنامه موبایلی Fabulous.  کتاب قدرت عادتتوی این کتاب میگه که خیلی از کارهایی که ما انجام میدیم در واقع عادت‌های زندگی ما هستند و عادت در واقع طی سه مرحله اتفاق می‌افته.نشانه: محرک یا سیگنالی که ما رو به انجام روتین میکشونه.روتین: مجموعه ای از اقدامات یا خود رفتار است.پاداش: نتیجه ای که از روال دریافت می کنید.مثلا عادت به خوردن شیرینی بعد از ناهار با همکارها. نویسنده معتقد هست که میل فیزیکی به شیرینی اغلب با سه روز شیرینی نخوردن  از بین میره، و این میل به شیرینی دلایل دیگه ای داره که به خاطر عادت های ماست. مثلا اتفاقی که می‌افته اینه که ما چون دوست داریم با همکارامون وقت بگذرونیم و صحبت کنیم (نشانه)،  یه چای میریزیم و میریم پیش همکارها و از اونجایی که اونجا شیرینی هست کنار هم شیرینی میخوریم و صحبت میکنیم. (روتین) بعد این صحبت کردن بهمون انرژی میده و نیاز به اجتماعی بودن رو برامون برآورده میکنه(پاداش) و به خاطر این پاداشی که میگیریم باعث میشه هر بار حوصله امون سر میره و این نشانه رو میبینیم به صورت اتوماتیک بریم پیش همکارها و شیرینی بخوریم. نشانه: 3 بعد از ظهر ، اشتیاق برای معاشرتروتین: گپ زدن با همکارانپاداش: لذت بردن از معاشرتحالا مسئله اینجاست که اگه ما این مراحل رو بشناسیم میتونیم روتینمون رو تغییر بدیم، چون به نظر نویسنده نمیشه نشانه و پاداش رو تغییر داد، چون بهش نیاز داریم. اما میتونیم روتین رو تغییر بدیم، مثلا جایی که همکارامون رو میبینیم رو به جایی که شیرینی نداره تغییر بدیم، یا مثلا با خودمون اسنک های سالم همراه داشته باشیم که قتی داریم گپ میزنیم از خوراکی های سالم بخوریم.به نظرم این چیزی که می‌گفت در مورد من خیلی صدق میکنه، من خیلی وقت ها دسر میخورم برای اینکه دوست دارم بشینم کنار دوستان و خانواده ام و با هم توی یه کافه گپ بزنیم، اما از اونجایی که گزینه های بدون شکر زیادی توی کافه وجود نداره کنار دوستانم دسر میخورم. در حالی که خیلی اهل دسر نیستم. اما اگر بگم نمیخورم معمولا با اصرار دوستان مواجه میشم، و اگه همراه خودم تنقلات سالم خودم رو داشته باشم، اون ها هم حس میکنند که من هم دارم کنارشون خوراکی میخورم و دیگه کمتر اصرار میکنند. شما هم فکر کنید ببینید عادت هایی که دارید چه مراحلی رو طی میکنه، به نظرتون درسته حرف نویسنده؟نرم افزار Fabulous چیکار میکنه؟این نرم افزار کارش رصد کردن عادت‌ها و ایجاد تغیر در عادت ها و سبک زندگی هست. وقتی کار با این نرم افزار رو شروع میکنید با عادت های خیلی کوچیک شروع میکنه و برای هر تغییر توضیحاتی میده که به نظرم الان که کتاب قدرت عادت رو خوندم بیشتر میفهمم دلیل چیزهایی که میگه رو. اول با یه لیوان آب خوردن صبح بعد از خواب شروع میکنه. ایده اش اینه که برای ایجاد تغییر باید خیلی کوچیک شروع کرد و شرایط رو برای اینکه کاری که میخوای انجام بدی محیا کنی تا کمترین انرژی فکری رو مصرف کنی برای انجام اون کار. مثلا شب قبل یه لیوان آب دم تخت خوابتون بذارید که صبح بیدار شدید اولین چیزی که میبینید لیوان آب باشه و بدون اینکه بخوایین فکر کنید آب رو بخورید. و این عادت رو برای هفت روز که انجام دادید یه عادت جدید رو شروع میکنه. من قبلا اصلا آب نمیخوردم، هر چیزی رو به آب ترجیح میدادم، خیلی وقت ها هم یادم میرفت آب بخورم. از سال پیش که با این برنامه کار کردم، تقریبا هر روز صبح که بیدار میشم آب میخورم. چون آب رو گذاشتم جلوی چشم. تقریبا همه جای خونه آب هست. نه تنها صبح آب میخورم بلکه در طول روز هم مصرف آب بیشتری دارم. مورد دیگه ای که در موردش میگه صبحانه است که الان به این عادت قند مصنوعی مصرف نکردن مرتبط هست. میگه صبحانه سلامت بخورید و برای اینکه تبدیل به عادت بشه، دو تا کار انجام بدید. یک اینکه مثلا برای صبحانه یک هفته اتون برید خرید و گزینه های سالم بخرید که توی خونه باشه و صبح که بیدار شدید نخوایین فکر کنید حالا چی بخورم! و در یخچال رو باز کنید و هر چی دستتون اومد ر بخورید. یا با کیک و بیسکوییت سر و ته صبحانه رو هم بیارید. یکی از پیشنهادهاش هم برای وقتهایی که نمیتونید صبحانه درست کنید یا براش وقت بذارید سیب یا موز هست. من الان تقریبا یک سالی هست که هیچ قند مصنوعی صبح ها مصرف نمیکنم.مورد دومی که بهش اشاره میکنه این هست که خوراکی های ناسالم (در اینجا خوراکی های با قند مصنوعی) رو توی خونه نگه ندارید. خونه رو از این خوراکی ها پاکسازی کنید و وقتی خرید میرید چنین چیزهایی نخرید. که وقتی نیاز به خوراکی پیدا کردید فقط خوراکی های سالم داشته باشید. من خیلی وقت هست که خوراکی های با قند مصنوعی نمیخرم، مشکلم معمولا با خوراکی های ناسالمی هست که مهمان هام میارن برامون. خیلی وقتها سعی میکنم بدون اینکه باز بشن بدم به یه نفر دیگه که اهل شیرینی هست. یا حتی بدم خودشون برگردونن! تنها خوراکی با قند مصنوعی که میخرم بستنی هست که متاسفانه به صورت فاجعه باری بستنی میخورم. مثلا یهو دلم خوراکی میخواد سفارش میدم برام سه تا بستنی میارن و هم زمان همه رو میخورم! برای همین عذاب وجدان گرفتم و تصمیم گرفتم چله قند مصنوعی بگیرم، بلکه شاید این عادت رو ترک کنم! البته با همه چیزهایی که گفتم برای ترکش نیاز دارم یه جایگزین پیدا کم، مثلا اسموتی. اسم‌های دیگر شکر اسم‌های فارسی این شکرها رو نمیدونم، اما تا اونجایی که دیدم روی محصولات مختلف مواد تشکیل دهنده هم به فارسی و هم انگلیسی نوشته شده. اگر هم برای ترجمه‌اش کمک کنید خوشحال میشم. :)DextroseTreacleFructoseBarley maltGalactoseBlackstrap molassesGlucoseBrown rice syrupLactoseButtered sugar/buttercreamMaltoseCaramelSucroseCarob syrupCane juice crystalsCorn syrupConfectioner’s sugar (aka, powdered sugar)Evaporated cane juiceCorn syrup solidsFruit juiceCrystalline fructoseFruit juice concentrateDextrinGolden syrupDiastatic maltHigh-Fructose Corn Syrup (HFCS)Ethyl maltolHoneyFlorida crystalsMalt syrupGlucose syrup solidsMaple syrupMaltodextrinMolassesMuscovado sugarRice syrupSucanatRefiner’s syrupTurbinado sugarSorghum syrupAgave Nectar/SyrupDemerara sugarدر آخر خوشحال میشم شما هم از تجربیاتتون، جایگزین‌هایی که استفاده میکنید و راه هایی که باعث میشه کمتر میل به خوراکی های شیرین داشته باشید بگید تا بتونیم راحت تر این عادت به مصرف قند مصنوعی رو تغییر بدیم. :)توی شبکه های اجتماعی هم اگه از هشتگ #چله_قند_مصنوعی استفاده کنید میتونید پست های مربوط به این چله رو ببینید و خودتون هم از تجربه‌اتون بگید. </description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 20:02:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزومه نوشتن یا فلسفه زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dyc3niqh5zvs</link>
                <description>حقیقت اینه که مواجه شدن با این مسیله که «من از دنیا چی می‌خوام» برام خیلی خیلی سخته. شاید خیلی از مسائلی که سر کارهای مختلف داشتم به این مسئله بر می‌گشته، هیچ کارفرمایی با من به مشکل بر نخورده تا حالا، و معمولاً از هر جا اومدم بیرون به دلیل این بوده که نمی‌دونستم از زندگیم و در نهایت کارم چی می‌خوام. هر جا کار کنم با تمام جون و دل کار می‌کنم، اما هر روز از خودم می‌پرسم داری چیکار می‌کنی؟ چی می‌خوای از زندگیت؟ واقعاً این رو می‌خوای؟ این در حالی هست که شرایط شغلی خوبی رو گاهی از دست دادم به خاطر اینکه حس می‌کردم راضی نیستم. حتی گاهی اوقات دلایل منطقی نمی‌تونم بیارم برای مدیرهام که چرا می‌خوام برم از شرکتشون! حتی حاضر هستند هر تغییری بدند که من بمونم اما من می‌رم! اون لحظه هم احساس خوبی دارم که رفتم اما این باعث میشه توی یه شغل زیاد دوام نیارم و این اصلا خوب نیست. تازه امان از وقتی که دوباره می‌خوام دنبال کار برم و مجبور می‌شم رزومه‌ام رو به روز کنم.رزومه برای من فقط این نیست که سوابق کاری و تخصص‌هام رو بگم. انگار با هر بار دنبال کار گشتن و روزمه نوشتن باید به این سوال لعنتی جواب بدم. «چی می‌خوای از زندگیت؟» چرا انقدر سختش می‌کنم؟ چرا راضی نیستم به چیزهایی که دارم و همش دنبال یه چیز دیگه‌ام و فکر می‌کنم کار مورد علاقه‌ام یا هدف زندگیم یه جای دیگه قایم شده؟نمی‌دونم، اگه شما می‌دونید یا همچین تجربه‌ای داشتید بگید ببینم می‌فهمم مشکلم چیه!؟</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 23:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به روسیه (روز هشتم جزیره کاتلین)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C%D9%86-yal6ywty8jil</link>
                <description>روز هشتم سفرم به روسیه در سنت پترزبورگ آغاز شد، از خونه دوست‌های جدیدم و همراه با صبح بخیر گفتن به گربه جان که شب رو روی پای من خوابیده بود. صبح قرار بود با لوبا و میلا بریم جزیره کاتلین که حدوداً یک ساعت فاصله داشت از خونه لوبا. صبح از خونه دوستام راه افتادم و حدوداً چهل دقیقه پیاده رفتم تا به خونه لوبا برسم چون مسیر مترو خور نداشت. لوبا و میلا و لباس‌های دریایی :)رسیدم خونه میلا، لباس هام رو عوض کردم و با ماشین شاسی بلند لوبا راه افتادیم سمت جزیره(ماشینش رو پدر دخترش داده بود بهش که بتونه دخترش رو راحت هر جا میخواد ببره). بعد از یک ساعتی به جزیره رسیدیم و لوبا و میلا رفتن توی یه فروشگاه که انواع لباس‌ها و شلوارک و چیزهای تزیینی داشت که راه راه آبی و سفید بود(شاید هم راه راه سفید و آبی). جفتشون از این تی‌شرت‌های راه راه خریدن و ازشون پرسیدم چرا همش از این مدلها میفروشن اینجا؟ گفت اینا مثل لباس نیروی دریایی هست و معمولا وقتی میخوان برن لب دریا و کنار آب از این لباس‌ها می‌پوشن. نمی‌دونم فقط من نمی‌دونستم یا شما هم نمیدونستید، اما حالا دونستیم. :)پیک نیک به سبک روسیجزیره بسیار آروم و خلوت بود، به خصوص که آخر هفته هم نبود و آدم‌های زیادی اونجا نبودن. رفتیم دنبال جایی برای نشستن و یه فضای سرسبزی پیدا کردیم و بساط پیک نیک روسی‌ رو پهن کردیم. لوبا کلی میوه و چای و شیرینی آورده بود، باهم خوردیم و کلی عکس انداختیم. میلا من رو دید که با آرامش و لبخند روی چمن‌ها دراز کشیدم و صفا می‌کنم. ازم پرسید توی ایران خوشحالی؟ من هیچ، من نگاه! شاید داستان اینکه چی شد مهاجرت کردم یه روز بگم براتون. خلیج فنلاندبعد از خوردن خوراکی‌‌هامون و چای روسی رفتیم کنار آب و از منظره خلیج فنلاند لذت بردیم و من به این فکر کردم که این مرزها چی هستند؟ مرزهایی که شاید کم‌تر از پانصد سال باشه که شکل گرفته و آدم‌هارو محدود کرده و میتونن به یه انسان اجازه نده هر جای کره‌ زمین که میخواد راه بره. و البته به این هم فکر میکردم که کاش میشد با قایق برم فنلاند و از اون ور سفرم رو ادامه بدم و یه جهانگرد واقعی بشم که میخواد دنیا رو با آدم‌هاش ببینه و فرهنگ‌های مختلف رو تجربه کنه و غذاهای مختلف رو مزه کنه و با اینا دنیاش رو از شهر و کشور خودش گسترش بده!بعد از این فکرهای فلسفی رفتیم به سمت ماشین که برگردیم خونه، یه کلیسا رو توی مسیر دیدیم و سوار ماشین شدیم. من داشتم توی مسیر فکر می‌کردم کی سنت پترزبورگ رو ترک کنم و برم کازان. راستش قبل رفتنم و در هفته اول سفر راجع به اینکه کدوم شهرهارو ببینم با دوست‌های روسی‌ام صحبت کرده بودم. قصد داشتم شهرهای بین سنت پترزبورگ تا مسکو رو در راه برگشت ببینم شهر به شهر به مسکو برسم. چون پرواز رفت و برگشتم از مسکو بود. اما وقتی از دیگو(دامادی که به خاطرش اومدم روسیه) پرسیدم پیشنهاد کرد برم کازان. و من هم از اونجایی که خیلی دوست ندارم برنامه خاصی برای سفرم داشته باشم و دیگو رو به عنوان کسی که دو سالی هست در سفر است و کلی کشور رو دیده قبول داشتم، تصمیم گرفتم برم کازان. فقط در این حد میدونستم که کازان شهری هست که هم مسلمان دارد و هم مسیحی و اینا خوش و خرم در کنار هم زندگی می‌کنند. برای همین برام جذاب بود ببینم.کلیسا!ساعت قطارهارو قبلا چک کرده بودم، حدودا ساعت 4 عصر بلیت بود و من فکر میکردم قرار نیست برسم به قطار چون میخواستیم بریم جزیره و حدس میزدم بعد از ظهر برگردیم. اما وقتی توی مسیر دیدم ساعت 1 است گفتم وقت می‌کنم برم و اینجوری می‌تونستم یک روز بیشتر  برای گشتن شهرهای دیگه داشته باشم و دیگه سنت پترزبورگ واقعا بس بود. برای همین به لوبا و میلا گفتم و من رو سریع رسوندن خونه و من وسایل‌هام رو جمع کردم و میلا برام اینترنتی بلیت قطار رو گرفت و لوبا برای توی راهم خوراکی گذاشت و من رو تا مترو رسوندن و سفر من به کازان یهو شروع شد.قطار سنت پترزبورگ به کازان با لوبا و میلا که خیلی بهم لطف داشتن در سنت‌پترزبورگ خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه قطار. برای خودم یکم میوه و خوراکی خریدم چون سفر طولانی در پیش داشتم. 23 ساعت راه بود تا کازان و اصلا دلم نمیخواست بدون خوراکی باشم در طول سفر. بیرون قطار مامورهای قطار شامل خانم و آقا ایستاده بودند، بعضی هاشون کلاه های روسی سرشون بود. بلیت و کارت شناسایی رو چک می‌کردند و در حالی که باد ریزی می‌آمد، سکوتی برقرار بود و حسم در اون لحظه مثل فیلم بود. سوار قطار شدم. دومین بار بود که در روسیه سوار قطار می‌شدم. قطارهاشون مثل قطارهای ما بود اما کوپه ها بدون دیوار، انگار قطار اتوبوسی و کوپه‌ای ما رو با هم ترکیب کرده باشی. این بار بلیت من طبقه بالا بود، اما من طبقه بالا سختم بود چون معمولا در طول سفر می‌رم و میام و  حوصله‌ام سر می‌ره اگه بخوام همش روی صندلی باشم یا دراز بکشم. از اونجایی که شانس خوبی داشتم یکی ازچهار تخت طبقه پایین خالی بود و من هم روی تخت های پایین جاگیر شدم. روی هر صندلی ملحفه و روبالشی و حوله بود و بسیار تمیز و مرتب. خیلی هیجان داشتم، چون قرار بود یک روز کامل (منهای یک ساعت) توی قطار باشم.راستی یکی از جاهایی که می‌تونید در سفر شب بمونید و در هزینه اقامت صرفه‌جویی کنید قطار هست. که هم مطمئن هست، هم میتونید دراز بکشید و مثل اتوبوس صندلی سخت نداره، هم دستشویی داره و نگران دستشویی نیستید. من کلا هیچ هزینه‌ای برای اقامتم توی این سفر دو هفته‌ای نکردم.همسفر منیکی از کارهایی که توی قطار کردم این بود که نشستم و سفرنامه ام رو نوشتم. روز اول و دوم و سوم سفرنامه‌ام رو توی قطار و روی گوشی نوشتم. البته اون موقع هنوز به این سبک نبود، داشتم یک سری نت برمی‌داشتم که یادم نره چی می‌خوام بنویسم. از اونجایی که پریز برق هم بود مشکل شارژ نداشتم و بعضی جاها اینترنت هم داشتم.مسیر خیلی سرسبز و قشنگ بود. یه دختری همسن و سال خودم طبقه بالا و یه دختر هم سن و سال دیگه رو به روم بود. تو کل مسیر همش فکر می‌کردم که باهاشون سر حرف رو باز کنم و دوست بشم. اما خب اون روح درونگرام می‌ترسید سر حرف رو باز کنه و همش می‌گفتم کاش اونا بیان سر صحبت رو باز کنن. که خب باز نکردن. :) دم هر واگن یه سماور بزرگ آب جوش بود و چای و خوراکی می‌فروختن، من خوراکی‌هاش رو دوست نداشتم چون اکثرا شکر داشت. اما یه دونه از این نودل ها داشتن که گرفتم و آب جوش ریختم و خیلی خوشم اومد. لوبا چای کیسه ای و دمنوش کیسه‌ای هم بهم داده بود و هر از گاهی برای خودم چای می‌ریختم و مثل فیلم‌ها از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و در افکار خودم غرق میشدم.  شب شد و تقریبا زود خوابیدم چون خیلی کار خاصی نداشتم بکنم.خوراکی های داخل قطارو اینگونه روز هشتم در قطار و هیجان انگیز به پایان رسید.روز هفتم: سنت پترزبورگ غیر توریستیروز نهم: کازان</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 18:23:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به روسیه (روز هفتم: سنت‌پترزبورگ غیر توریستی)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-aajjig1b0ewt</link>
                <description>یک هفته‌ای از سفرم می‌گذره و هر چی دوستام از من درباره جاهای توریستی روسیه می‌پرسن و می‌گن عکس بفرست، من نا امیدشون می‌کنم. خیلی از جاهایی که می‌گن رو حتی اسمش رو هم نشنیدم. حتی یکی از دوستام می‌خواست نایب الزیاره‌اش باشم و کنار قبر داستایوفسکی یه سلفی بگیرم و چند بار سنگ بزنم روی سنگ قبرش که با جمله «من تا حالا کتاب‌های این دوستمون رو نخوندم»، مکالمه پایان گرفت. نه اینکه کلا اهل ادبیات روس نباشم‌ها، نه! یه چند تا از نمایشنامه‌های چخوف رو اتفاقی خوندم. خلاصه که هر بار دوستان و اعضای خانواده‌ام که دنبال فرهنگ و تاریخ مورد علاقه‌اشون از روسیه بودن، با دیدن عکس و فیلم‌های من توی دلشون می‌گفتن معلوم نیست رفته روسیه چیکار! حتی موزه هرمیتاژ رو هم ندیده. حتی یه بار برادرم گفت: این عکس‌ها چیه می‌فرستی! اینا که همش از در و دیوار خونه مردمه! من باید برم، بهت یاد بدم چطوری باید از فضا عکس گرفت!طفلک راست می‌گفت، از روزی که رفته بودم همش از یه سری غذای خونگی و در یخچال و دوستام (که هیچ منظره خاصی توش معلوم نبود) عکس فرستاده بودم. راستش یکی از استرس‌هام این بود که در حین سفرم دوستم دیگو که دیگه همه درز و دورزهای روسیه رو می‌شناخت درباره یه جای تاریخی مهم حرف بزنه و من حتی اسمش رو هم نشنیده باشم. اما وقتی هر دو نفری که باهم صحبت می‌کنن زبان مادریشون انگلیسی نیست، خیلی راحت می‌شه گفت: «آهان منظورت این بود؟ من با یه تلفظ دیگه میخوندم.»آیا ترس از ضایع شدن در مقابل دوستان جهت نشناختن جاهای توریستی روسیه و نداشتن عکس‌های شناخته شده و معروف از سنت‌پترزبورگ بر من غلبه کرد و من در ادامه متنبه شدم و مانند یک توریست رفتار کردم؟ خیر!در یخچال گرافیگوشی رو برداشتم و به دنبال دوست جدید گشتم که باز بدون هدف توی خیابون‌ها راه برم و هیچ کاری نکنم. این بار با یه دختر هم سن و سال خودم به اسم داریا، قرار گذاشتم که از تیمارستان اومده بود. منظورم اینه که به عنوان روانشناس توی آسایشگاه روانی کار می‌کرد و نزدیک ناهار از محل کارش اومده بود که من رو ببینه. اولین کاری که کردیم این بود که با هم رفتیم آزمایشگاه. برای اینکه تست میزان روانی بودن از من بگیره که ببینه  مشکل من چیه که این همه راه اومدم روسیه بعد جای اینکه جاهای توریستی برم، میرم درمانگاه و آزمایشگاه و از در یخچال عکس می‌گیرم! ولی چون اون قسمت وقت ناهار بود، نامرد فقط جواب آزمایش خون خودش رو گرفت. وارد ساختمون آزمایشگاه شدیم و در حالی که داریا معذرت خواهی می‌کرد که وقت با ارزش من رو گرفته و به جای اینکه شهر زیبای سنت‌پترزبورگ رو نشونم بده اومدیم توی یه محیط خسته مثل آزمایشگاه، من چشمهام از هیجان برق می‌زد و درباره سیستم بیمه‌اشون می‌پرسیدم و اینکه راضی هستند از خدمات پزشکیشون یا نه. خداروشکر از سیستم پزشکی و هزینه‌های درمان و بیمه‌اشون راضی بودن و من خیالم راحت شد. البته منشی نبود و یه خانمی می‌رفت همش از این اتاق به اون اتاق و جواب داریا رو درست نمی‌داد، تا اینکه بعد از نیم ساعت داریا تونست یه جا خفتش کنه و جواب آزمایشش رو بگیره.داریا دوست جدید بعد از آزمایشگاه پیاده شهر رو قدم زدیم. از جلوی یه خونه قدیمی رد شدیم که  دم درش دو تا آقای مصری مجسمه ایستاده بودن. کل معماری خونه مصری بود و فقط دو تا ساختمون توی اون کوچه بود که ترجیح داده بودن به جای آپارتمان‌های شبیه به هم شوروی، یکم با فرهنگ مصری تمایز ایجاد کنن. رفتیم داخل حیاط و داریا پنجره اتاق بچگیش رو توی اون ساختمون بهم نشون داد و هر دو آرزو داشتیم کاش الان توی این خونه زندگی می‌کردن، که من می‌تونستم داخل خونه رو ببینم و اون می‌تونست  باز توی حیاط بازی کنه و خطراتش رو دوباره زندگی کنه.خونه کودکی داریاوقتی توی کودکی داریا پرسه می‌زدیم، رسیدیم به یه پارکی که می‌گفت اونجا بازی می‌کرده، در حالی که تنها می‌رفته و می‌اومده. برای خودش هم سوال بود که چطور مامانش جرات می‌کرده تنها بفرستتش پارک. در حالی که حتی ساعت هم نداشته که بدونه چه ساعتی از شبانه روز هست و کی باید برگرده خونه. اونم با وضعیت خورشید سنت پترزبورگ که چند ماه از سال، هوا تازه ده شب شروع می‌کنه به تاریک شدن. الان پدر و مادرها جرأت ندارن بچه‌اشون رو حتی توی خونه تنها بذارن. حالا نمی‌دونم قبلاً امن‌تر بود؟ یا قبلاً اخبار رو کمتر می‌دیدیم و نترس‌تر بودیم. اگه داریا مثل من باشه با میزان گرسنگی می‌تونسته ساعت رو حدس بزنه، من اگه جاش بودم هر وقت گرسنه‌ام می‌شد می‌رفتم خونه، و چون زود به زود گرسنه می‌شم، خطر دیر برگشتن خونه تهدیدم نمی‌کرد. ساعت گرسنگی‌ام زنگ زد و از داریا خواستم یه رستوران خوب با غذای خاص و ترجیحا روسی بهم پیشنهاد بده که بریم. تابلوی کافه رستوران رو که دیدیم، یه طبقه رفتیم پایین و وارد فضای تاریک کافه شدیم و جز صدای من و داریا فقط صدای آهنگ رستوران شنیده می‌شد. منو رو نگاه کردم و به کمک عکس و داریا یه نوشیدنی با توت‌های وحشی و یه سوپ ماهی و یه پیتزای سیب‌زمینی اشتراکی سفارش دادیم. حسی که با خوردن پیتزای سیب‌زمینی داشتم مثل این بود که نون لواش رو بذاری لای نون بربری و بخوری. کربوهیدرات در کربوهیدراتی بود برای خودش، اما خب به نسبت پولی که داده بودیم، سیر کننده خوبی بود. سوپ ماهی با اینکه اسمش بوی ضخم توی مشام آدم میاره، خیلی خوشمزه بود و بعد از اون سوپ ماهی هم رفت جز غذاهایی که ترس نداره آدم سفارش بده.در حالی که گوشیم رو به شارژ زده بودم و گپ می‌زدیم و وقت‌کشی می‌کردیم که بلکه درصدی به شارژ گوشیم بیشتر اضافه بشه، داریا موزیک‌های رستوران رو زیر لب زمزمه می‌کرد و به اصطلاح قر تو کمرش فراوون بود. اینجور مواقع سریع از طرف مقابل می‌خوام که موزیک‌های خوب بهم معرفی کنه و به این مسئله پی بردم که داریا یه رقاص حرفه‌ای هست و قبلا توی آمریکای جنوبی معلم رقص بچه‌ها بوده. اونجا بود که فهمیدم چرا انقدر خوب انگلیسی صحبت می‌کنه. همون شب با دوستاش قرار رقص داشتن و من خیلی دوست داشتم می‌رفتم اما یه مورد جذاب دیگه برام پیش اومد که ترجیح دادم اون رو برم.سوپ ماهیبعد از ناهار گشتی در تاریخ نوجوانی داریا زدیم. بحث به مذهب و اعتقادات رسید(البته توصیه‌ام اینه که با خارجی‌ها زیاد وارد اینطور بحث‌ها نشین، چون خیلی‌ها اعتقادات رو مثل مسواک خیلی شخصی می‌دونن). بهم گفت که احساس خوبی نداره به مذهب چون خاطره اولین حضورش توی کلیسا و صحبت با پدر روحانی خیلی صدای پیانو و لبخند پدر به همراه نداشته. توی نوجوانی یکی از دوستای صمیمیش فوت می‌کنه و چون نمی‌دونسته این غم رو چطور تسکین بده، می‌ره کلیسا و می‌خواسته برای آرامش روح دوستش دعا کنه که با این سوال که آیا دوستش مسیحی بوده یا نه مواجه می‌شه. در مورد دین دوستش نمی‌دونسته و برای همین بهش می‌گن اگر مسیحی نبوده نمیتونی اینجا براش دعا کنی. گیج و سردرگم میاد بیرون و همش این سوال توی ذهنش بوده که: چه فرقی می‌کنه، اون هم به هر حال یه انسان هست! این مسئله باعث می‌شه که سوال‌های بیش‌تری بپرسه و تحقیق کنه.دیگه خیلی فرصت نشد در تاریخ معاصر داریا گشت بزنیم چون فرنچسکا، دختر ایتالیایی جذابی که  شب عروسی دیگو باهاش آشنا شده بودم بهم پیام داد و قرار شد از اونجا برم که ببینمش. شب عروسی ، فرنچسکا دو تا میز با ما فاصله داشت. یادم نیست چی شد که رفتم پیششون و شروع کردیم با هم خندیدن. من می‌گفتم وای تو چقدر باحالی دختر و اون به من می‌گفت نه تو خیلی باحالی و بعد هی غر می‌زدیم که چرا نمی‌رقصن توی این عروسی؟ چرا هوا تاریک نمی‌شه؟ چرا انقدر آهنگ کم می‌ذارن؟ و نیم ساعت سر یه لیوانی که شکست خندیدیم و یه سلفی گرفتیم و در شلوغی عروسی شماره هم رو گرفتیم و عکس فرستادیم، به این امید که تا من سنت‌پترزبورگ هستم یه روز هم دیگه رو ببینیم. لیوان شکسته و دوستی جدیدلوکیشنی که برام فرستاده بود رو دنبال کردم و با مترو رفتم نزدیکای نقطه سرسبزی که روی نقشه می‌دیدم. با خودم گفتم حتما باید پارک قشنگی باشه. حدودا نیم ساعت پیاده راه بود تا اونجا. هر چی نزدیک‌تر می‌شدم فضا سرسبزتر و خلوت‌تر می‌شد. وارد فضای سبز رنگ شدم، هیچ کس نبود و یه راه خاکی باریکی بود که حدس زدم باید اونجارو دنبال کنم. دیگه کم کم داشتم نا امید می‌شدم  از پیدا کردن فرنچسکا، چون هنوز پیامم رو که گفته بودم من نزدیکم رو ندیده بود. وسطای جاده خاکی بودم که دیدم یه ریل قطار رد شده که روی ریل رو چمن گرفته بود و به نظر می‌رسید سال‌هاست قطاری از ازش رد نشده. کم کم داشتم راه برگشت رو در پیش می‌گرفتم که دیدم فرنچسکا از دور «پرستو کنان» اومد سمتم. با یه لبخند سعی کردم به روی خودم نیارم که ترسیدم و رفتم سمت فرنچسکا و بالاخره دو دختر باحال هم دیگه رو دیدن. ادامه مسیر رو رفتیم که به دوستای فرنچسکا برسیم. کم کم دیدم دارم سعی می‌کنم طبق عادت پا روی قبرها نذارم! بله، ما داشتیم توی یه قبرستون جنگلی  قدم می‌زدیم، البته نه قبرستونی که داستایوفسکی توش بود، بلکه یه قبرستون محلی و عادی بود. هفت هشت تا پسر و دختر جوون روی صندلی‌های کنار یکی از قبرها نشسته بودن و نوبتی گیتار می‌زدن. یه بطری نوشیدنی غیر مجاز هم دستشون بود که دست به دست می‌کردن و از صدای ساز لذت می‌بردن. به همه سلام کردم و بعدا فهمیدم که فقط سه نفر از اون‌ها جز دوست‌های فرنچسکا بودن. در هر صورت سلام سلامتی میاره.قبرستان جنگلیکم کم از بقیه جدا شدیم و با هم کنار مرده‌ها گپ زدیم. فرنچسکا با من انگلیسی حرف می‌زد و با دوستاش روسی. یکی از دخترها چهره شرقی داشت و روم نمی‌شد ازش بپرسم کجاییه. آخه اون هم روسی حرف می‌زد و کلا گیج شده بودم که کی به کیه. تا اینکه فرنچسکا توضیح داد که چون رشته دانشگاهیش زبان‌ بوده، علاوه بر انگلیسی، روسی و فرانسوی رو یاد گرفته و وقتی برای دوره زبان روسی اومده روسیه، با دوست پسرش که همراهمون بود و انگلیسی بلد نبود آشنا شده و الان به خاطر عروسی دیگو از ایتالیا اومده بود سنت‌پترزبورگ. دو تا دوست دیگه‌اش هم روس بودن، و اون دختر شرقی، نسل دوم مهاجری بود که از کشور کره اومده بودن شرقی ترین نقطه روسیه، و الان دیگه خودش رو روس می‌دونست، نه کره‌ای.کنار یکی از قبرها وایسادیم که عکس انیشتین روش بود. البته دانشمند نبود، یه خواننده معروف راک روسی بود و ازشون خواستم یکی از آهنگ‌هاش رو پخش کنن و کنار قبرش یه آهنگ راک روسی گوش دادم که هیچ ایده‌ای ندارم چی می‌گفت. فقط امیدوار بودم فحش نداده باشه. چند تا خواننده دیگه هم توی اون قبرستون بودن و برای همین بود که جوون‌ها میومدن اونجا و ساز می‌زدن. اگه دوستای فرنچسکا روس نبودن و من باهاشون آشنا نمی‌شدم، قطعا با جستجوی گوگل برای جاهای توریستی سنت پترزبورگ توی صفحه صد هزارم هم به این قبرستون نمی‌رسیدم. کنار قبرها یادی هم از دوست عزیزمون دیگو کردیم و از اونجایی که فکر می‌کردیم خیلی باحالیم یه ویدیو از خودمون براش فرستادیم و ازش خواستیم که ما رو عروسیش در شیلی هم دعوت کنه. و امیدواریم که از نظر دیگو هم ما باحال باشیم.راک استار روسیهوا داشت کم کم تاریک می‌شد، ساعت حدودا ده شب بود. خوشحال از اینکه اولین ایرانی هستم که دوستای فرنچسکا باهاش مواجه شدن، براشون کلی از ایران گفتم.  اونا هم در مورد زندگی در روسیه گفتند و معتقد بودن توی روسیه آزادی دارن با وجود پروپوگانداهایی که وجود داره، از زندگی در روسیه راضی هستند. تو راه برگشت از قبرستان تازه صحبت‌هامون گرم گرفته بود و دوست داشتم باز هم باهاشون صحبت کنم. مگه چند نفر توی دنیا هستند که از عکس گرفتن کنار سطل آشغال هم سوژه درست کنند و بخندن؟عکسی کنار سطل آشغالوقتی مطمئن شدم که کلبه درویشی‌شون جا برای خواب من داره، باهاشون رفتم خونه دوستاشون. پسرها رفتند خرید و ما رفتیم داخل آپارتمانی که توی شهرک بزرگ اونجا کوچیک به نظر می‌رسید. روی خیلی از وسیله‌های داخل خونه نایلون بود و خونه بوی گچ تازه می‌داد. توی اتاق یه تخت بود که تنها جای مرتب خونه بود. یه میز بزرگ بود که کلی وسیله روش بود و خیلی از چیزها هنوز توی ساک بود. کنار دفتر و کتاب‌ها و لوازم شخصیشون چند تا بشقاب و قاشق بود و یه طرف دیگه اتاق یه ماهیتابه بود که معلوم بود برای تخم مرغ صبحه. سینک آشپزخونه هنوز وصل نشده بود و ظرف‌هارو باید توی حمام می‌شستن. خونه رو تازه دوستاش خریده بودن و داشتن کم کم تبدیل می‌کردن به جایی برای زندگی و من یاد زمانی افتادم که داشتیم وسایل خونمون رو توی تهران می‌فروختیم که بریم لبنان و تو شلوغی خونه دو تا مهمون برزیلی هم داشتم و ازشون برای جا به جا کردن وسیله‌ها کمک می‌گرفتم.خیلی دوست داشتن در مورد ایران و زندگی جوون‌های ایرانی بدونن. تفاوت‌ها و شباهت‌های فرهنگی هر از گاهی متعجبمون می‌کرد. سعی کردم یکم روسی یاد بگیرم که موفق نبودم و یکم فارسی بهشون یاد دادم و نوشتم و وقتی دیدن من از راست به چپ می‌نویسم با چشم‌های گرد شده نگاه دست خطم می‌کردن. هر از گاهی گیتار می‌زدن و از آهنگ‌هایی که خودشون ساخته بودن رونمایی می‌کردن و  شعرهارو برام معنی می‌کردن. من هم تنها آکوردی از گیتار که با ریتم شیش و هشت غمگین بلد بودم رو براشون زدم و سعی داشتم بگم این ریتم ایرانیه و اون هم سعی داشت آکورد شل و پل من رو اجرا کنه که متاسفانه ازمون گروه موسیقی بین‌المللی فاخری در نیومد.نمای آپارتمانشونهمه این گپ و گفت‌ها در کنار گربه آقای ناراحت شکل گرفت. «آقای ناراحت با گربه خندان» اسمی بود که دوست آهنگساز فرنچسکا توی اینستاگرام روی خودش گذاشته بود. در تمام مدت گربه روی یه صندلی نشسته بود و به نظر می‌رسید داره به حرف‌های ما گوش می‌ده. گاهی گداری هم یکم کش و قوس میومد و دلبری می‌کرد. برای من که از رفتارهای پیش‌بینی نشده  و لوس بازی گربه‌ها و پیچیدن به پر و پات خوشم نمیاد، این گربه، بسیار معقول و بزرگ‌تر از سنش بود و نیازی نبود که به بهونه‌ الکی برگردم خونه میزبان اصلیم(لوبا). به خصوص که چند سال پیش تجربه این رو داشتم که وقتی میخواستم خونه یکی از دوستام که گربه داره بخوابم، مجبور شد بین من و گربه، من رو انتخاب کنه و گربه رو بذاره در یه اتاقی که دستش به من نرسه، تا من بتونم با خیال راحت بخوابم. وقتی از احساسم نسبت به حیوانات گفتم، خیلی تعجب کردند. بهشون گفتم چون ما زیاد توی ایران حیوان خانگی نداریم، عادت نداریم به نحوه ارتباط با حیوان‌ها و توی دینمون سگ رو کثیف می‌دونیم و می‌گیم اگه به سگ دست بزنی نمی‌تونی عبادت کنی. و گوشه لب‌های آقای غمگین هی به سمت پایین‌تر کشیده می‌شد. تازه نگفتم که ما با شلنگ گربه‌هارو دنبال می‌کنیم و دمبشون رو آتیش می‌زنیم! فقط گفت چطور می‌تونید این موجود دوست داشتنی رو دوست نداشته باشید. و من فهمیدم که گروه موسیقی بین‌المللی داشتن خیلی سخته!گربه آقای غمگین روی پتوی منفرنچسکا صبح پرواز داشت به سمت ایتالیا و برای همین زودتر از پیش ما رفتن و ما فقط سعی کردیم با مطرح نکردن این موضوع که چه حسی داری که فردا از دوست پسرت جدا می‌شی نمک روی زخمش نپاشیم. از زیر یه سری وسیله یه تخت فنری فلزی درآوردن و کنار تختشون دراز کشیدم و همین پتو رو کشیدم روی خودم، آقای ناراحت گفت: «اوکی هستی گربه‌ام رو بذارم روی پتوت؟» گفتم آره. فکر کردم می‌خواد گربه‌اش رو ببینم و لوس کنم و بره، اما گفت شب بخیر و چراغ‌هارو خاموش کرد و من موندم و یه گربه روی پام که باید تا صبح باهاش می‌خوابیدم. تا اونجایی که شناخت داشتم این گربه خیلی علاقه‌ای به تکون خوردن نداشت. منم با توجه به بحث‌هایی که داشتیم دیگه روم نمی‌شد بگم خوشم نمیاد از گربه. خلاصه که در کمال ناباوری تا صبح با این گربه خوشحال خوابیدم و اصلا استرس نداشتم. البته صبح که بیدار شدم سعی داشت یکم بیاد سمتم که بهش یادآوری کردم: «ببین! من از اون خانواده‌هاش نیستم»صبح دوستام خواب بودن و من از اونجایی که با لوبا و میلا قرار داشتم با هم بریم به جزیره کاتلین، برای ۸ صبح ساعت گذاشته بودم و بدون خداحافظی رفتم. فقط توی اینستاگرام بهشون پیام دادم، خداحافظی کردم و ازشون تشکر کردم وتوی مسیر با لبخند روی لبم خاطرات خفن شب قبل رو مرور می‌کردم. و اینگونه روز هفتم را در کنار یه گربه جنتلمن و با دوستان جذاب و هنرمند به پایان رساندم.  روز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخهروز هشتم: جزیره کاتلینراستی اگه اهل پادکست گوش دادن هستین می‌تونین خاطرات روز اول سفرم رو اینجا بشنوید: https://anchor.fm/parastoo-mirghafoori/episodes/ep-e8ceai </description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 18:39:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر به روسیه (روز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخه)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D8%B2%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-irp0cxgttoqu</link>
                <description>روز ششم سفرم به روسیه است، شب قبلش از اونجایی که پل‌های شهر سنت پترزبورگ رو میدن بالا و رفت و آمد به قسمت های مختلف سخت میشه، برنگشتم خونه لوبا و  موندم هاستل الگا که اهل شهرهای شرقی تر روسیه بود و برای عروسی دیگو اومده بود و روزی که رفتیم پیترگوف باهم دوست شدیم. خلاصه صبح بیدار شدیم و از الگا پرسیدم برنامه اش چیه که گفت میخواد شهر رو با دوچرخه بگرده، و من هم از اونجایی که کلاً هیچ برنامه‌ای برای سفرم نداشتم گفتم منم میام. :) یه اپلیکیشن داشتن برای اجاره دوچرخه که تقریباً مثل بیدود خودمون بود اما فقط باید توی ایستگاه ها تحویل می‌دادی دوچرخه رو. برنامه رو نصب کردم و از اونجایی که کارت بانکی میخواست برای پرداخت زحمتش با الگا بود و من نقدی هزینه اش رو بهش دادم. لپ تاپ یک روس استارتاپی :)الگا توی یه استارتاپ روسی کار می‌کرد و کارش رو خیلی دوست داشت و با هیجان ازش تعریف میکرد. البته من دقیق متوجه نمی‌شدم چی میگه چون زبانش خیلی خوب نبود و من هم نمی‌خواستم آنقدر سوال بپرسم و بگم تکرار کنه که هر دومون خسته بشیم. حالا مسأله مرگ و زندگی مثل اینکه صبحونه کجا بخوریم که نبود. ?شبش ازونجایی که من کاملاً بی برنامه اومده بودم هیچ لباس و وسیله شخصی همراهم نبود. و الگا تی شرتش رو بهم داد که مال محل کارش بود و‌ همون‌طور که مشاهده میکنید اسم استارتاپشون روش نوشته شده اما من نمی‌تونم بخونم و جستجو کنم ببینم کارشون در چه موردی بود. یه وقت فکر نکنید تنبلی می‌کنم و با اینکه کیبرد روسی دارم باز جستجو نمی‌کنم ها، نه! میخوام مرموز نشون بدم کارش رو. :) تی‌شرت محل کار الگامن یه  دوش گرفتم و حاضر شدیم که بریم و من به این نکته توجه کردم که چقدر من زود آماده میشم! چون الگا دوش گرفت، موهاش رو سشوار کشید، آرایش کرد و لباس مناسب برای دوچرخه‌سواری، نه ببخشید عکاسی پوشید و یکم ایمیل های کاریش رو چک کرد و گفت که چون مدیر تیمشون هست باید از همه چی در ارتباط باشه و بچه های تیمش باهاش در ارتباط بودن در سفرش. و من در همه این مدت فقط موهام رو در حدی خشک کردم که آبش نچکه روی لباسم و منتظر بودم که الگا حاضر بشه و تو این فاصله هم مامانم زنگ زد و تماس تصویری داشتیم و از من داشت می‌پرسید این ماشین ظرفشویی ات چطوری کار می‌کنه؟ و من دستورالعمل های لازم رو دادم و حال و احوال کردیم. دیگه آماده رفتن شدیم. من پیشنهاد دادم بریم رستوران روسی ترموک و از اونجایی که الگا هم اهل سنت پترزبورگ نبود خیلی شهر رو نمی‌شناخت، جستجو کردیم و دیدیم یه ترموک ده دقیقه ای باهامون فاصله داره و کنار یکی از ایستگاه های دوچرخه است. پس خوشحال و شاد و خندان به سمت ترموک رفتیم که متوجه شدم الگا با نقشه خیلی راحت کار نمی‌کنه و کار تور لیدری من از اونجا رسماً شروع شد. :) اینکه توی روسیه راهنمای یه دختر روس باشی هم در نوع خودش جالبه.با الگا در رستوران روسی ترموک دلم میخواست پنکیک روسی (بلینی) بگیرم اما این بار با یه محتویات جدید. که خب منو روسی بود و ترجمه‌های الگا هم نتونست کمکم کنه، و من هم گیر داده بودم که حتماً یه مدل جدیدش رو امتحان کنم که خدارو شکر وقتی نوبتمون شد، کسی که سفارش می‌گرفت انگلیسی بلد بود و اهل دل بود. گفت چه چیزهایی رو تاحالا تست کردی؟ و من بهش گفتم و یه پنکیک جدید بهم پیشنهاد داد، گفت به من اعتماد داری؟ گفتم آره. گفت اگه دوست نداشتی پس بده. :) خلاصه که دیدم آقای اهل دلی است گفتم یه نوشیدنی روسی هم میخوام، البته بهش گفتم که توی یه شعبه دیگه ترموک یه چایی روسی خوردم که اسمش رو یادم نیست و اونو میخوام، ولی بهم گفت نه یه چای میوه ای مخصوص روسی بهت پیشنهاد میدم. اعتماد کن. خلاصه من هم اعتماد کردم و اینجانب از اعتماد خود پشیمان نیستم. خیلی خوب بود، هم چای که با یه سری توت های روسی بود و هم بلینی که توش مرغ و گوجه و کاهو و این چیزا داشت و خیلی خوشمزه بود. بلینی یا همون پنکیک روسیاینجا بود که مراسم سلفی و عکس گرفتن ما شروع شد، یه سلفی گرفتم و دیدم که الگا هم اهل عکس گرفتن هست. چون خیلی از خارجی ها اهل عکس نیستن و حوصله اشون سر میره. یا میگن یه عکس گرفتیم دیگه بسه. یا مثلاً از غذا چرا آدم باید عکس بگیره؟ یا وقتی میری بیرون باید از محیط عکس بگیری نه خودت. خلاصه که الگا هم مثل خودمون اهل دل بود. بعد صبحانه رفتیم در جستجوی دوچرخه، ایستگاه نزدیک رستوران زده بود توی برنامه که دو تا دوچرخه داره و ما هم دوان دوان رفتیم که از دست ندیم دوچرخه هارو. به دوچرخه ها رسیدیم و بعد کلی کلنجار رفتن تونستیم قفلش رو باز کنیم. مسیری که مشخص کرده بود بریم این بود، دوچرخه سواری رو شروع کردیم و تقریباً به ترتیب جاها رو می‌رفتیم. من با نقشه پیدا می‌کردم و می‌گفتم باید کجا بریم. برای بار سوم از جاهای توریستی سنت پترزبورگ رد شدم، این بار با دوچرخه. دوچرخه رو تو یه سری ایستگاه ها تحویل می‌دادیم چون مثلاً زیر نیم ساعت رایگان بود، خیلی جاها ا عجله می‌رفتیم اما تهش هم نمیرسیدیم. :) اکثراً از پیاده روها می‌رفتیم. یه جاهایی هم دیگه رو گم می‌کردیم و دوباره پیدا میکردیم. هر جا وایمیستادیم کلی عکس می‌گرفتیم و من متوجه شدم که چقدر الگا خوش عکسه و من بد عکس. بهش گفتم، گفت من یه مدت مدل بودم، اگه میخوای بهت چند تا مدل یاد بدم که عکس های تو هم خوب شه. خیلی تلاشش رو کرد انصافاً، اما خب بعد ۲۹ سال، تغییر فرم بدن و لبخند یکم سخته، حداقل با یه روز تمرین نمیشه بهش رسید. :)الگا و دوچرخه امون :)      حدوداً پنج ساعتی با دوچرخه چرخیدیم، توی مسیر یه جا یکی از دوستای دیگو رو دیدیم. بعد دیگو پیام داد و گفت که شب برای شام میخوان برن جزیره هلند جدید با دوستاشون که از سیبری اومده بودن و چند تا دوست دیگه. من و الگا هم دوچرخه ها رو به یکی از ایستگاه ها تحویل دادیم و رفتیم سمت جزیره. کنار این مسجد نشستیمتوی جزیره اول دوستای اهل سیبری رو دیدیم و باهم نشستیم گپ زدیم. یه زن و شوهر جوون بودن که یه دختر کوچولوی بانمک داشتن. اینا هم توی سفر دیگو به سیبری میزبان دیگو بودن. خانمه قبلاً مدل بوده. کلا دخترهای روس همه یا مدل هستند یا فقط خوشگلن. :) بگذریم، خیلی صمیمی بودن و در مورد ایران دوست داشتن بدونن و میگفتن دوست دارن یه بار بیان ایران. چون کلا خیلی اهل سفر بودن. همونجا که نشسته بودیم یکی دیگه از دوستهای دیگه دیگو رو دیدیم که با یه دختری قرار گذاشته بود. سلام و احوالپرسی کردیم و فهمیدیم که دوست های مجرد دیگو از وقتی اومدن روسیه همینجوری دارن با دخترهای روس توی تیندر(برنامه دوست یابی) قرار میذارن و حسابی وقتشون پر بود، برای همین زیاد با ما نمیومدن بیرون :) دوستانی از سیبریدیگه همه جمع شدن و رفتیم برای شام. جایی که رفتیم این مثل فود کورت بود. غذاهای کشورهای مختلف رو‌ داشت و هر کی هر چی میخواست می‌گرفت میومد و باهم می‌خوردیم. اکثراً از رستوران گرجی غذا گرفتن و من فقط یه نوشیدنی گرفتم، چون میل نداشتم و نمی‌دونم چرا شب یهو دلم گرفت و یکم بی انرژی بودم. شب حدوداً ساعت یازده گفتم دیگه من میرم چون می‌ترسیدم باز پل هارو باز کنن و من بمونم و حوضم. :) و خب همه تصمیم داشتن بیان و با هم پیاده رفتیم تا مترو و یکی از دوستای النا مسیرش با من یکی بود و یک ایستگاه با هم فاصله داشتیم. تا آنجا کلی باهم گپ زدیم و فهمیدم  اون هم اهل سفر هست و تازه از سفر برگشته و خونه دوستش زندگی می‌کنه. به ایستگاه رسیدیم و حدوداً ساعت دوازده شب پیاده بیست دقیقه ای رفتم تا به خونه لوبا(میزبانم) برسم که دو روز بود ندیده بودمش.قبل از اینکه برم بهش گفتم دیر میرسم، اشکال نداره؟ گفت نه زنگ بزن در رو باز میکنم. و بیچاره رو بیدار کردم و رفتم خونه و دو روز پر هیجان رو به پایان رسوندم. :)روز پنجم: پیترگوفروز هفتم: سنت پترزبورگ غیر توریستی</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 03:43:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سفر روسیه (روز پنجم: پیترگوف)</title>
                <link>https://virgool.io/@parastoo/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%81-ugkacs7xulq1</link>
                <description>روز پنجم سفر دو هفته ای من به روسیه است. روز چهارم  عروسی دوستم بود که در واقع به خاطرش اومدم روسیه. روز پنجم وقتی از خواب بیدار شدم یادم افتاد که گوشیم رو توی تالار عروسی جا گذاشتم. تو این دوره زمونه هم که بدون گوشی احساس فلج بودن می‌کنی، به خصوص که میزبانت هم انگلیسی بلد نباشه. خلاصه بیدار شدم و رفتم توی آشپزخونه و با اشاره و ترکیبی از کلمات ساده انگلیسی به لوبای مهربان گفتم موبالیش رو بده که براش توی مترجم گوگل بنویسم. بهش گفتم گوشیم رو جا گذاشتم و مطمئن نیستم که توی تالار جا مونده یا نه. اونم گفت گوشیت اونجا بوده و عروس پیام داده و پرسیده این گوشی کی هست که در نهایت صاحب گوشی که من باشم پیدا شد. گفت قرار هست امروز صبح هرکسی دوست داره با عروس و داماد و خانواده هاشون برن شهر ساحلی پیترگوف، گفت من نمیام اما اگه دوست داری بری باید ساعت ۹ دم فلان ایستگاه مترو باشی. بدون گوشی برام سخت بود برم اونجا اما لوبا آدرس مترو رو برام نوشت و تا متروی نزدیک خونشون من رو برد. خلاصه چیزی برای نگرانی وجود نداشت. آشپزخانه میزبانم، لوبارفتم به ایستگاه مترو رسیدم و هیچ کس رو ندیدم، چند دقیقه‌ای صبر کردم و یه دختری اومد بهم سلام کرد، چهره اش یادم نبود اما اون من رو از عروسی یادش بود خدارو شکر. با هم منتظر موندیم و بقیه و هم تا ده دقیقه بعدش رسیدن. همه سوار یه مینی بوس شدیم که مارو میبرد به پیترگوف. حدوداً یک ساعت راه بود. اونجا یه پارک بزرگ بود که داخلش موزه و کاخ بود. از اونجایی که روز تعطیل بود خیلی هم شلوغ بود. همسفران روسی که باهتمون بودن گفتن عجله کنید که به نمایش فواره ها برسیم. ما هم بدو بدو رفتیم و بلیت گرفتیم و داخل پارک شدیم و کنار فواره ها ایستادیم تا نمایش شروع بشه. فواره های موزیکال فواره ها خیلی بزرگ و چند طبقه بود و من انتظار داشتم الان یه ترکیب نور و صدای خفن با ریتم فواره ها داشته باشه. یه أهمگ حماسی روسی آروم شروع شد و یه سری از فواره ها روشن شدن. بعد چند ثانیه باقی فواره ها روشن شدن. بعد آهنگ تموم شد و من منتظر بودم که نمایش شروع شه که گفتن نمایش همین بود. خلاصه که من خیلی حالم گرفته شد و چون پول بلیت رو پدر عروس داده بود خیلی حالم گرفته نشد. انتظار داشتم حداقل مثل بعضی پارک های ایران فواره ها با موزیک هماهنگ باشند و نور داشته باشه. اما خبری نبود. یکی از مهمون های روس گفت که قبلاً گویا هماهنگ بوده با آهنگ. رگ پاک آریاییم اما خیلی باد کرده بود از غرور که ما تو پارک های معمولیمون بدون ورودی آهنگ حامد همایون میذاریم و فواره ها میرقصن و ما هم قر توی کمرمون میمونه. والا با این فواره هاشون. :) خلاصه ادامه دادیم به پارک گردی و انصافاً پارک قشنگی بود برخلاف فوراه که معمولی بود. با هم دیگه گشتیم و من هدیه عروس و داماد رو که یادم رفته بود شب قبلش بدم بهشون دادم. یه پلاک طلای کوچولو بود. دوست داشتم یکی از عکسهای دو تاییشون رو در یه قاب ایرانی چاپ کنم هدیه بدم که متأسفانه فرصت نکردم قبل سفر به روسیه. پارک پیترگوفاونجا با خواهر دیگو(داماد) بیشتر باهم صحبت کردیم و دوست شدیم. توی عروسی چون از اعضای خانواده بود میزش کنار ما نبود و خیلی فرصت نشد باهم صحبت کنیم.  خواهرش اسمش بلن بود، وکیل بود و تازه درسش تموم شده بود. فقط مراحل پایانی پایان نامه اش مونده بود. چون کلاس هاش تموم شده بود بلن هم تصمیم گرفته بود بعد دیگو به سفر بره. برای همین یک ماهی بود که توی سفر بود و برای عروسی برادرش هم از اروپا اومده بود نه از شیلی. از برنامه سفرش پرسیدم و دیدم ترکیه میخواد بره و ایران توی برنامه اش نیست. بهش گفتم چرا ایران نمیای؟ گفت نمی‌دونم بهش فکر نکرده بودم، گفتم بیا حتماً. اگه بیای میتونی پیش ما بمونی و من توی سفرت کمکت میکنم. در مورد ایران بیشتر با هم صحبت کردیم و گفت برادرش ایران رو واقعاً دوست داره و یکی از بهترین کشورهایی بوده که رفته. گفت الان جدی تر بهش فکر میکنم بهت خبر میدم. خلاصه اینکه بعد دو هفته بهم پیام داد که تصمیم گرفته بیاد ایران و اومد. که خاطره سفر بلن به ایران رو شاید یه روزی براتون تعریف کنم. :)آفتاب تند و تیزبعضی ها دوست داشتن داخل موزه رو‌ ببینن، و دو دسته شدیم، یه سری رفتن موزه و یه سری به ادامه پارک گردی ادامه دادیم که قطعاً من جز دسته دوم بودم. :) نمی‌دونم چرا موزه ها و ساختمون ها و آثار هنری و تاریخی انقدر برام حوصله سر بر هست. البته یه دلیلش رو میدونم، اون هم اینکه اطلاعات تاریخی و جغرافیاییم خیلی کمه و واقعاً خیلی چیزی نمی‌فهمم از چیزهایی که می‌بینم و اگه بخوام بخونم هم آنقدر چیز هست که نمی‌دونم خوابم میگیره. :) دلیل دوم هم اینه که کلاً تحرک داشتن رو ترجیح میدم به یه جا ثابت موندن. حالا شاید یه روز علاقه ام به موزه و تاریخ بیشتر بشه، نمی‌دونم! یه نکته ای که برام جالب بود اینه که خارجی ها کلا تعارف ندارند و خیلی رک و مستقیم هستند. ارتباط گرفتن با خارجی ها برای من خیلی راحت تر از ایرانی هاست. مثلاً میگن کی میاد موزه؟ یه سری میگن میرن و یه سری میگن نمیرن. هیچ کس نمیخواد کسی رو مجبور به رفتن یا نرفتن کنه، یا مثلاً بگه چقدر ضد حالی که نمیای، یا چرا انقدر بی تفاوتی نسبت به تاریخ. هیچ کس از هیچ‌ کس ناراحت نمیشه برای تصمیمی که برای خودش گرفته. عکس های یهویی رو دوست دارماین تصمیم گیری دوباره توی پارک افتاد، دو راه برای برگشت داشتیم، یک راه با همون مینی بوس ها بود و راه دیگر با کشتی. در این حد بگم که دیگو(داماد) با کشتی اومد و النا(عروس)، چون دیگو میخواست کنار خانواده اش باشه که داشتن میرفتن از روسیه و همینطور النا، چون قرار بود برن شیلی و میخواست پیش خانواده اش باشه. یه همچین چیزی رو تصو کنید بین ما اتفاق بیافته. نتیجه چه شکلی میشه به نظرتون؟ از بحث های فرهنگی که بگذریم من و دیگو و خواهرش و مادرش به همراه الگا(دوست النا از شهر دیگری از روسیه) و فلیپه (دوست دیگو از شیلی) تصمیم گرفتیم با کشتی برگردیم. مامان دیگو خیلی بامزه بود، ساده و مهربون. متاسفانه نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم اما بلن بعداً بهم گفت که مامانم خیلی از تو خوشش اومده بود :) توی کشتی دیگو کلا خوابید از خستگی شب قبل و من هم رفتم یه جا که رو باز بود و از هوا و فضا لذت بردم. چون سالن کشتی سرپوشیده بود. اون طرف فنلاندهرسیدیم به سنت پترزبورگ و دیگو که عاشق غذاهای گرجی هست پیشنهاد داد بریم یه رستوران معروف گرجی. توی روسیه غذاهای گرجی خیلی طرفدار داره و همه جا به راحتی پیدا میشه. بعد از ناهار همه میخواستن برن استراحت کنن و من هم که از خونه رفتن خوشم نمیاد زنگ زدم به دنی(دوست دیگو از شیلی) و با هم رفتیم یه کافه که پایین هاستلش بود و نشستیم و کلی گپ زدیم. درباره ایران و شیلی و مجارستان و زندگیمون گرفته تا قوانین سقط جنین در شیلی و ایران که قانونی نیست و غیره. دنی داشت زبان مجارستانی یاد می‌گرفت چون داشت با دوست پسرش توی مجارستان زندگی میکردن. اما دوست نداشت اونجا رو. می‌گفت مردم خیلی اجتماعی نیستن و هر کی سرش توی کار خودش هست و مثل کشور سالمندها میمونه. در مقایسه با شیلی که شلوغ و پر جنب و جوشه.گروه موسیقی در پارکتوی کافه که بودیم دیگو پیام داد بهمون که اگه دوست دارید بیایید خونه ما دور هم باشیم. من و دنی هم رفتیم خونه اشون و دوست های دیگو و الگا هم اونجا بودن. کلی حرف زدیم و اونجا صحبت عشق مطرح شد، از اونجایی که خونه یه تازه عروس و داماد بودیم رسیدن به چنین موضوعی خیلی عجیب نیست. :) با فرهنگ های مختلف اونجا بودیم اما انگار احساس آدم ها در نهایت همه جا یه شکل هست. هممون نیاز به دوست داشته شدن و دوست داشتن داریم و شاید از تنهایی بترسیم. البته وقتی حرف از عشق شد من گفتم به عشق اعتقاد ندارم، و همون حرفهای عشق یعنی هزینه و فایده که قبلاً نوشتم رو بهشون گفتم. یه مخالف شدید داشتم که فلیپه بود. من میگفتم عشق وقتی هست که تو یه منفعتی از طرف مقابل دریافت میکنی، حالا میخواد منافع مالی باشه یا حس دوست داشته شدن یا خوش گذشتن در کنار طرف مقابلت. اما فلیپه معتقد بود عشق منطقی نیست. می‌گفت راجع به عشق مادر به فرزند چی میگی؟ گفتم همین رو میگم. خلاصه که هیچ کدوم به نتیجه نرسیدیم :) البته فکر کنم زدن چنین حرفهایی جلوی تازه عروس و داماد خیلی جذاب نباشه. بعد از اون رفتیم به یه کافه و باهم گو زدیم همگی. و ازونجایی که هوا دیر تاریک میشه من کلا زمان از دستم در رفت. ساعت حدوداً یک شب بود و می‌خواستیم برگردیم. من با الگا صحبت کردم و به نظر رسید که مسیرمون یکی هست و با تاکسی میتونیم باهم بریم. اما الگا زبانش خیلی قوی نبود و کامل متوجه آدرس هم نشدیم. وقتی رسیدیم دم در هاستل الگا نقشه رو دیدم و فهمیدم نه تنها آدرس هامون به هم نزدیک نیست بلکه ساعت یک شبه و این به این معنی هست که پل هارو توی سنت پترزبورگ میدن بالا و برای اینکه من بتونم به سمت خونه لوبا برم باید کلی پول تاکسی میدادم و کلی زمان میبرد که برسم. خلاصه با همون انگلیسی دست و پا شکسته به الگا گفتم میتونم بیام هاستل اون یا نه و اون گفت اوکی هست فقط اتاقم کوچیکه و باید روی یه تخت بخوابیم و من گفتم مشکلی نیست. خلاصه که با راننده تاکسی خداحافظی کردیم و من به لوبا پیام دادم که شب نمیام و یه اتفاق برنامه ریزی نشده دیگه رو تجربه کردم. :) از اونجایی که خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم. روز بلندی بود اما خوش گذشت. و اینگونه روز پنجم در هاستل الگا به پایان رسید.  روز چهارم: سنت پترزبورگ(عروسی)روز ششم: سنت پترزبورگ با دوچرخه</description>
                <category>پرستو دیبا</category>
                <author>پرستو دیبا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 20:12:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>