<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های -—-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pariatahma</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:18:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>-—-</title>
            <link>https://virgool.io/@pariatahma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رها کردن..</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/rahakardan-xvbqvdglqmak</link>
                <description>شاید دیگه نیازی به نوشتن ویرگول نباشه،اما می‌دونم حداقل از لحاظ روحی نیازه..هفته کاری که گذشت؟ خیلی سخت..میتونم بگم انقدر تو این چند وقت از پستی بلندی‌های شدیدی گذشتم که دیگه بدنم سر شده.. دیگه شاید حتی میتونم تشخیص بدم سقوط بعدی کجاست..فقط یه چیزی تو ذهنم تکرار میشهخدایا خداوکیلی بذار یه نفس بینش بکشم D:نمیتونم از این بگذرم که همه این اتفاقات هزار برابر قوی‌ترم کرده اما هربار هم ته دلمو بیشتر خالی کرده..امسال تقریبا هرچی که دلم رو باهاش خوش کردم، بهش اطمینان کردم و به امیدش با تمام خستگی ادامه می‌دادم رو، از دست دادم و بینشون هم تقریبا فاصله‌ای نبود..اسمش رو نمیتونم ترس بذارم چون حداقل الان دیگه ترسی درونم حس نمیکنم ولی میتونم بگم دلسرد شدم.حالا حرف بودا رو بهتر درک میکنم:هر چیزی، چه مادی و چه روانی، که مشروط است، و دستخوش پیدایش و از میان رفتن است، رنج است..انسان بیمار است و عامل این بیماری رنج است..تنها راه درمان این بیماری، رهایی از وابستگی‌ها و تمایلات نفسانیست..رهایی، رها کردن..سخت ترین کاری که هر آدمی می‌تونه انجام بده.. حالا با تمام این فکر‌ها، برنامه‌هایی که تماما بهم ریخت، دلی که برای تمام چیزایی که از دست داده تنگ شده و سنگینی که مغز بهش مجال رها شدن نمیده، خسته‌تر و تنهاتر از همیشه باید ادامه بدم.. </description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 10:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حالی با حال خوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-waowu39xhxr3</link>
                <description>چند وقت پیشا یه دوره‌ای شرکت کردم با اسم بیداری بیان. درواقع من برای رفتن به این دوره خیلی مقاومت می‌کردم و اصلا تو مغزم نمی‌گنجید با این همه کاری که داشتم از خیلی چیزا بزنم و دوره‌ای رو شرکت کنم که کاملا از اهدافم دور بود.البته فقط اولش بود که اینجوری فکر میکردم..روز اولی که با استادم جلسه مشاور برداشتم همه تصوراتم راجب بهش نابود شد. دقیقا بعد از 3 دقیقه حرف زدن، کل زندگیم رو گذاشت جلو روم..تمام ضعف‌هام، نقاط قوتم، علاقمندی‌هام و راهی که باید می‌رفتم.امروز چند ماهی از اون موقع می‌گذره و به جرات میگم منی که اینجا نشستم و دارم تایپ می‌کنم با اون آدم هزاران برابر فرق کرده.شاید الان اگه بخواین بشینم برات تعریف کنم که تو اون کلاس چی یاد گرفتم نتونم بگم، ولی تا الان هرجایی به مشکلی خوردم جمله ها و درس هایی یادم اومد که باعث شد برخوردم با اتفاقات عوض و نتیجه اون اتفاق هم تغییر کنه.هفته‌ای که گذشت اصلا راحت نگذشت! چون تقریبا من کل هفته رو مریض شدم و از همه کارهام افتادم، همین جا باید بگم نکته خوشحالی بخش این بود که جایی کار میکنم که افراد خیلی با درکی درش هستن، به خصوص مدیرم. با دیدن این شرایط تقریبا کل هفته رو بهم مرخصی داد تا استراحت کنم و بهتر شم و حالا با انرژی بیشتری برگشتم.از اونجایی که آدمی هستم که کلا زیاد فکر میکنم مخصوصا وقتی تنها باشم، بیشترین کاری که این یه هفته به غیر از استراحت انجام دادم فکر کردن بود که خب این فکرها نتیجه‌بخش هم بود.تو دوره‌ای که شرکت می‌کردم یه حرفی خیلی تکرار می‌شد:آدم های سمی زندگیت رو پاک کن و اگه دیدی اون هم جواب نمیده، حذفشون کن.این کار برای من یکم مشکله چون اصولا خوش‌بین هستم و همیشه فکر میکنم شرایط بهتر میشه، آدما بهتر میشن ولی بعضی وقتا واقعا نمیشن!شاید هم نمی‌خوان که بشن.خب چه میشه کرد؟ چرا یه کاری میشه کرد! حذفشون کن!حالا تصمیمی گرفتم که تا همین سه روز پیش ازش می‌ترسیدم، اما خوشحال ترم، آروم ترم و هدفمند تر.بعضی وقتام خوبه بریم ببینیم چیزایی که ازشون می‌ترسیم آیا واقعا انقدر ترسناکن؟ شاید ما فقط تو ذهنمون ازش کشتی ماژلان درست کردیم..</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 10:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استپ فاصله!</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-jtpa8goc6v9w</link>
                <description>یه جاهاییم دقیقا در اوج عصبانیت باید بگیم: خب وایسا! یه لحظه بخند بعد ادامه بده.این روشی بود که چند وقت اخیر استفاده کردم و حداقل بعدش بهتر تونستم عصبانی باشم :)اره واقعا یه جاهایی باید یاد بگیریم چطور ناراحت و عصبی باشیم. خب اینم مثل هرچیزی اصولی داره.خلاصه که نشستم بودم و در عصبانیت به سر میبردم که یک لحظه صدای دیلینگی تو مغزم اومد و خیلی آروم گفت: دور ورتو ببین! بچه‌های شرکت داشتن کنار هم میخندیدن و کاراشون رو انجام میدادن. همین نگاه کردن باعث شد برای چند ثانیه هم شده از خورده شدن مغزم توسط افکاری بیهوده کنده بشم و بعد که برگشتم و افکار و اتفاقات رو بررسی کردم، بهتر تونستم به نتیجه برسم.فاصله همیشه هم بد نیست، درسته یه جایی واقعا آزار دهندس ولی در عوض باعث میشه چیزایی رو ببینیم و راجبشون فکر کنیم که قبل از اون به خاطر محبوس کردن خودمون تو حباب مقررات ذهنی‌مون، دیده نمیشدن.</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 16:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس بکش!</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-ubfd23abacjr</link>
                <description>زندگی تو این چند وقت عجیب بود که یهو عجیب تر از همیشه شد!خب چند روز پیش بود که یهو اتفاق بدی برام افتاد که چند روزی من رو برد تو خودم..انگار هفته ها میگذشت تا به این روز برسه، روزی که انتظارش رو داشتم ولی نه به این زودی.دیدی بعضی روزا یهو بیدار میشی؟ تازه دور و ورتو میبینی و اتفاقات رو میپذیری؟روز سختیه ولی ارزشش رو داره چون به هر حال یه پله بالاتر میبرتت، البته اینم همش بستگی به نگرش و نوع برخورد ما با اتفاقات داره.به قول یه جمله ای تو یه کتابی اگه درست یادم باشه:نوع برخورد ما با اتفاقات همه چیز رو تعیین میکنه.ما انتخاب می‌کنیم..من ناراحت نیستم از اینکه چرا اینطور شد. ناراحتم از اینکه ایکاش بهتر پیش میرفت ولی اشکالی نداره، ما کارمون محتوا نوشتن تو آسوده، زندگی هم کارش سورپرایزهای بد موقعس!ماهم جز پذیرش و ادامه دادن کاری از دستمون برنمیاد!ولی از اینا که بگذریم، یه شبی یه فیلمی دیدم که تو این چند روز کمک زیادی بهم کرد.به احتمال زیاد دور افتاده Cast away رو دیده باشین.میخوام نوشته‌ام رو با یکی از قشنگ ترین دیالوگ‌های این فیلم تموم کنم:باید به نفس کشیدن ادامه بدم؛ چون فردا باز هم خورشید طلوع می کنه و کی می دونه که جریان آب با خودش چی میاره..</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 15:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی تایتلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%84%DB%8C-qo0t6uwtzs28</link>
                <description>از حس می‌گویم..که حس نمیشد!از رفتن ها و آمدن‌هادنیایی که می‌چرخد و می‌چرخد و هر بار اتفاقی تازه رقم می‌‌زند.از صدای مویهولی باری دیگر خنده‌هایی از عمق وجودعجیب است این پارادوکس زمانه.می‌گوید:منتظر بمان،فردایی هم می‌آید..هر هفته که می‌گذره عجیب‌تر میشه و کلمات من محدودتر برای بیانش.اینجا در آسود هر روز بیشتر یاد می‌گیرم. البته نه فقط کار و نکته جالبش هم همینه. نقطه تمایز اینجا با باقی جاهایی که کار می‌کردم. چیزهایی تو من تغییر کرد که واقعا خوشحالم از بابتشون.اصولا آدمی هستم که تجربه‌های جدید رو دوست دارم ولی همون‌قدر دل کندن از کنج آرامش قبلی برام سخته.حالا، کارهایی رو انجام میدم که هیچ تجربه‌ای ازش نداشتم. چالش بزرگیه برام ولی به اندازه بزرگیش پر از هیجان. یاد حرف بودا افتادم:زندگی سراسر رنج است.تنها راه درمان این رنج، رهایی از وابستگی هاست.جمله‌ای که چند وقتیه تماما در ذهنم تکرار میشه و برای حداقل من، عمل بهش سخته ولی زمان بهم ثابت کرد که هر چیزی، کم کم و پله پله شکل می‌گیره و اتفاق میوفته.</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 13 Nov 2021 14:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشماتو باز کن..</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-msdmhwfkdfrn</link>
                <description>روزهای جالبی داره می‌گذره، سریع هم می‌گذره..روزایی هست که از ته دل خوشحالی و به اطرافت تماما انرژی مثبت میدی، روزایی هم هست که از کل دنیا گله داری.روزای جالبیه، چون هر روزش یه چیز جدید می‌فهمم و هر روزش با تمام خستگی، سعی در تغییر دارم.درد زیاده، تا دلت بخواد به قول یه بزرگواری، از چی بگم برات..اما تصمیم گرفتم از خوبی بگم. خوبی ببینم و خوبی پیدا کنم.هر لحظه که تو دنیای تاریکی بیشتر فرو میرم، بیشتر از دست میدم، اما بسه!وقت از دست دادن تموم شد، دیگه باید پیدا کنی، بگردی، تلاش کنی تا قشنگی ببینی.این هفته جمله‌ای شنیدم که خیلی ذهنم رو درگیر کرد:فطرت انسان منفی نگره.. همیشه شر از خیر قوی تره..با خودم گفتم تا کی؟ تا کی باید منفی ببینیم؟ یه سری جاها لازمه یه نفس عمیق بکشیم و بریم تو دل اتفاقات تا پیدا کنیم.بدی‌ها همیشه، راحت قابل دیدن هستن، این خوبیه که باید پیدا شه.می‌تونم بگم فشاری که روم هست چه تو زندگی چه کار از هر تایمی بیشتر بوده، همه چی از قبل سخت تر شده. اما من آروم ترم. آسود برای من تبدیل به نقطه مثبتی شده که تمام اتفاقات بدی که میوفته رو پاک می‌کنه. افراد اینجا، اتفاقاتش، کاری که انجام میدم و... با تمام اتفاقات بد زندگیم که این چند وقته هر روز سنگین‌تر میشه، به جرات میتونم بگم دارم لذت میبرم. خوشحالم.</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 18:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه شهید قدوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-vel1hustzogn</link>
                <description>مسافرین محترم، لطفا از افکار بیهوده خود پیاده شوید و با توجه به تابلو‌های راهنما وارد خط هفته جدید شوید...خیلی وقتام چمشامونو که باز میکنیم، تنها چیزی که بعدش میخوایم اینه که، دوباره ببندیمشون، اما خب نمیشه.همینجوری داشتم برای خودم فکر میکردم که یهو یه چیزی توجهمو جلب کرد.داشتم به خودم، ناخودآگاه چیزایی رو یادآوری میکردم که خستگیمو از بین ببره و آماده‌ام بکنه برای یه هفته جدید.وقتی حواسمو جمع کردم، خوشحال شدم از اینکه اول، این موضوع رفته تو ناخودآگاه من‌ و بعد، محیطی که این نقطه‌های مثبت رو فراهم می‌کنه. دو هفته ای میشه که در شرکت آسود کار میکنم و میتونم بدون تعارف، با یک کلمه تیم و محیط این شرکت رو توصیف کنم: حواس‌جمع.هفته گذشته، هفته واقعا سختی بود مخصوصا همین دیروز جمعه، از بقیه روزاش سخت‌تر ولی می‌خوام بگم، میتونیم برای خودمون راحتش کنیم، فقط کافیه یکم حواسمونو «مثل آسود» جمع کنیم و دور ورمون رو دقیق‌تر بگردیم. شاید جواب مسئله، راحت ترین راه‌حل بوده، ولی ما خودمون، پیچیده‌اش کردیم.</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 09:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار نارنجی که بود و چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pariatahma/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-x11wkkrru4xh</link>
                <description>حتما اولین چیزی که بعد از خوندن عنوان به ذهنت می‌رسه اینه که، کار نارنجی چیه دیگه؟از اونجایی که من ارادت خاصی به جناب نارنجی دارم، معمولا به ته هرچیزی که باعث خوشحالی و حال خوب و پیشرفتم بشه، یه نارنجی می‌چسبونم.کار نارنجی، برای من کار خوشحالیه، اونجایی که اول از همه حالت خوب باشه و بعد پیشرفت کنی.نوشتن، برای من کار هیجان‌انگیزیه، راحت ترین راه برای ایجاد ارتباط! وقتی این نوشتن همراه بشه با آرامش و حال خوب، تو جایی که دستاوردهات براشون مهمه، این داستان هیجان‌انگیزتر میشه.یک هفته میشه که کارم رو تو شرکت آسود به عنوان کارشناس محتوا شروع کردم. از لحظه‌ای که پام رو تو این شرکت گذاشتم برای مصاحبه تا همین لحظه که دارم باهاتون حرف می‌زنم، تماما انرژی مثبت از افراد اینجا دریافت کردم. خب این نکته خیلی مهمیه! چرا؟ الان میگم..خیلی شنیدیم که میگن: کارمند بودن واقعا سخته! خب دلیلش چه چیزایی می‌تونه باشه؟ قطعا یکی از مهمترین دلایلش نبودن تعامل بین همکارها، محیط خشک و سرسنگین و تماما دریافت انرژی منفی از محیط کاره. معمولا کارمندا تو این شرایط احساس خطر می‌کنن و با این اوصاف یا کارشون نصفه می‌مونه، یا از استرس و خستگی زیاد از کارشون زده میشن و ما بعد از 9 ساعت کاری چهره‌ای تو هم پیچیده و خسته و ناراحت ازشون میبینیم.ولی بازم اگه هیچکدوم از اینارو نداشتیم، هیچ اشکالی نداره! آخرش ما هستیم که باید خودمون رو سر پا و پر انرژی نگه داریم تا هم به خودمون و هم به محل کارمون کمک کنیم :)</description>
                <category>-—-</category>
                <author>-—-</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 09:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>