<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parinaz Abbasi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parinazabasi5</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:29:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23314/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parinaz Abbasi</title>
            <link>https://virgool.io/@parinazabasi5</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امنیت</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-xxlippw94wv3</link>
                <description>حالم را که پرسید انگار بغضم ترکیده باشد...اما نه برای اشک، برای حرف..تو بگو انگار دملی پر از کلمات را نیشتر زده باشندامن بود..آدمش را میگویم: امن بود..این امنیت هم چیز مهمی است؛ از اول تولدمان دنبالش میگردیم: امنیت آغوش، امنیت اجتماعی، امنیت شغلی، امنیت روانی..امنیت اقتصادی...حتی این &quot;امنیت جویی&quot; کودکی را در لباس کلمات قلنبه سلنبه میپیچانیم و در مراودات خارجی و داخلی مملکتمان از آن استفاده میکنیمدر سطح شخصی هم که این امنیت یک سر سوزن اینور و آن ور شود، خواب و خوراکمان بهم میریزد و &quot;متخصص&quot; لازم می شویمچی هست این انسان؟!! چیست این روان؟!! اینهمه سال وقت و انرژی و خودمان و باقی موجودات بی جان و جاندار را میگیریم که قد دراز کنیماما آخر اسیر و پایبند همان نیازهای کودکی هستیمیکیش همین: &quot;امنیت&quot;برای همین تا دیدم تکیه کرده ام به &quot;امنیت&quot; این آدم خودم را نهیب زدم و فقط جواب دادم:&quot;خیلی بیسوادم..باید خیلی بیشتر از اینها روی خودم کار کنم...باید در غارم بمانم و روی این وزن مغز کار کنم ک شرمنده ی خودم نشوم بعدها&quot;بقیه اش مهم نیست چون همان تعارفات دوستانه بود ک چیزی بر کس نیفزود</description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 19:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین:پروژه ی آدم فضایی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-hezukxcvxgkp</link>
                <description>.همیشه به نظرم میومد مردن میتونه پدیده هیجان انگیزی باشه. فیزیک نوین میگه &quot;تاریخ&quot; گذشته نیست، درجریانه مثل یه رود و تو وقتی از بدن محدودت خارج بشی، میتونی هرجای این جریان قرار بگیری و جواب سوالاتو پیدا کنی.حالا فکر کن زمینی که خونه مون هست..زمینی انقدر جذابه..زمینی که زحمت کشیدیم و فرهنگای متفاوتی درست کردیم، یه پروژه باشه.پاریس با ایفل و کافه هاش،ایتالیا با ونیزش و کلیساهاش و شرابش،آمریکا با هالیوودش و رویای بزرگ آمریکاییش ،ایران با جامعه ی غیر قابل پیش بینی،ژاپن با گیشاهاش و نظمش،هلند و گلاش،سوئد و کوهاش،هند با تاج محلش و دینای هفتاد رنگش،....همه ی همه ی زمین.اگر همه ی اینا پروژه ی چندتا آدم فضایی باشه که ساختنش تا رفتار ما آدما رو توش نگاه کنن: ساختن تمدنمون،جنگا و انقلابامون،ساختن زبونای مختلف و ارتباط برقرار کردن/ یا حتی نکردنمون.بشینن نگاهمون کنن و یه جایی احساس کنن اونقدر خارج از قواعد بازی کردیم که دیگه فایدا ای ندارهیا مثلا یهو به این نتیجه برسن که &quot;پیش آزمایش&quot; خوبی بودیم و وقتشه مارو از دور خارج کنن و برن سراغ پروژه ی اصلیشون....... اون وقت چی؟!!..فانتزی مسخره ای بنظر میرسهشاید چون ما وسط این ماجراییم و اِشرافی به قضایا نداریم نمیفهمیمش .این ایده تو کتاب #راهنمای_کهکشان_برای_اتواستاپ_زن_ها مطرح شده بود، و اولش به نظرم میومد چقدر مسخرست.اما وقتی بهش خیلی فکر کردم، ایمان من به هدفمند بودن زندگی رو زیر سوال برد...و ضمنا پیش خودم گفتم &quot;ما چقدرررر تنهاییم..اگر فقط یه پروژه ی پیش آزمایش باشیم، ما آدما هیچکس رو غیر از همدیگه و این زمین نداریم&quot;.بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیمو مراقب خونه مون باشیم: زمین</description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 23:42:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-rwqtqj0ngb2y</link>
                <description>.همه جا پرشده از جملات تبریک روز مادربعضیا برای تبلیغات، بعضیا برای ترندینگ قضیه، اما بعضیا هم واقعا برای ابراز احساسات به مادراشون.مادر عزیزه..حتی بین حیوونا هم مادر برای بچه عزیزترینههمه ی ما موقع درد، ناراحتی، ترس یاد قدیمی ترین اشنامون می افتیم: مادر.من نیومدم امروز از خوب بودن مادر چیزی بنویسماتفاقا برعکسمیخوام از بد بودن &quot;مادری&quot; بنویسم.یه بار دیگه برگردید به پستایی که امروز درمورد #مادر خوندید نگاه کنید: بیشتر از همه #مقدس سازی از مادر هست که خودشو نشون میده.و مشکل همینجاست.وقتی تقدس میدیم به چیزی، اونو از هرنوع بدی، ناپاکی، انحرافات از معیارای اجتماعی، و هر عمل دون (پستی) مبرا میکنیم.مثلا ما نمیتونیم خدایی مقدس بسازیم و بعد بگیم شروره و بدی های عالم رو به وجود اورده..نمیتونیم یک امام رو مقدس کنیم و بعد اونو نقد کنیم که فلان جا اشتباه کرده.نقش #مادری اگر مقدس سازی شد، اونوقت هرنوع انحراف از خط اصلی برای ما به معنای #بد_بودن اون مادره، ناکافی بودن اون مادر.دیگه #مادر_مجرد ،#مادری که دنبال گذرون وقت با دوستاش و سفره،مادری که #تتو و #سیگار و #مشروب دوست داره،مادری که نمیخواد بخاطر مادر بودنش مجبور به تحمل یک زناشویی اسیب زا بشه،مادری که نمیخواد مادر تمام وقت باشه و در عوض دوست داره برای دهه شصت زندگیش دستاوردی شغلی بجز زاییدن و بزرگ کردن داشته باشه،تمااااااام این #مادران انحراف از معیار محسوب میشن... بهشون میگیم مادر بد، مادر ناکافی.اونوقته که هم اون زن حس بدی بهش دست میده و هم همممه ی زنانی که دوست دارن علایق خودشونو دنبال کنن اما بخاطر ترس از قضاوت شدن، تجربه ی زندگیشونو ناقص رها میکنن.بله من روانشناس کودکم و به چشم خودم اهمیت نقش مادر در پرورش انسان رو دیدم... اما اولا معتقدم چون #رحم داری قرار نیست حتما مادر هم بشی، مادر شدن باید یک رفتار #انتخابی و #هشیارانه باشهدوما، خود من دیدم که انسانی (چه زن چه مرد) که از ترس قضاوت شدن (و نه نتایج بالذاته ی یک رفتار) تجربه ای رو کنار میذاره، چیزی مثل انرژی رها نشده-مثل غده، تو وجودش میمونه-میمونه-میمونه و بعد تبدیل میشه به خشم-بیماری های بدنی-دلسردی از زندگی-&quot;همه چیز دارم اما هنوز حس میکنم چیزی کمه&quot;.سوما قرار نیست کسی رو قانع کنیم که &quot;چون مادره&quot; باید دست از فلان انتخاب برداره-بلکه درواقع زن باید بپرسه &quot;اگر مادر نبودم باز هم فلان کار رو انجام میدادم؟&quot;.مادر بودن اگر مقدس بشه، زنی که جبرا یا با اختیار مادر نخواهد شد، ارزشمند هم نخواهد بود.مادر بودن رو مقدس نکنیم فقط بهش ارزش بدیممادر بودن یه نقش هست مثل بقیه ی نقشای ما تو زندگی...مثل بقیش مهمه و شاید خیلی مهم تر...اما مقدس نیستمیشه یکی مادر بدی باشه یکی مادری ناکافی باشه،یکی مادری تمام وقت باشه، یکی مادری کم کار باشه، یکی مادر پرکار باشه، یکی مادر شاغل باشه، یکی مادر اجباری باشه، یکی مادر کامل باشهاما همشون نقش مادری هستن نه بیشتروقتی &quot;نقش مادری&quot; رو مقدس میکنیم، اونایی که مادرایی ناکافی داشتن (که کم هم نیست تعدادشون) با انتقاد کردن از مادرشون یا زیرسوال بردنش عذاب وجدانی دوبرابر میگیرن چون حس میکنن عملی تابو انجام دادن و مرتکب گناه شدنمادر بودن رو مقدس نکنیم..فقط بهش ارزش بدیم و اینطوری کمک کنیم کسی که مادر میشه این نقش رو به بهترین نحو به انجام برسونه </description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 20:50:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخدا برونشیته!اندر احوالات ویروسای این روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D8%A8%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-bxe6ffsa5znj</link>
                <description>لیوان آبم رو با دلخوری سر میدم روی اوپن آشپزخونه و پاورچین پاورچین میرم سمت تختراستش خیلی دلخورم درواقع حس کسی رو دارم که سرش کلاه گذاشتنهمین سر شب، فاتحانه، بعد از خوردن نیم دوجین قرص و شربت، لیوانمو با سر و صدا گذاشتم روی میز و مثل گرگ کارتون میگ میگ دستامو موذیانه به هم مالیدم و دلمو صابون زدم برای یه شب خواب راحت...که خب معلوم شد خیال باطلی بوده!!الکی که نبود!بعد از دو هفته سرفه های خشک حاضر شده بودم برم دکتر و یک کیلو دوا گرفته بودم اونم منی که معتقدم برای &quot;یه چیکه میکروب که نباید رفت دکتر جااانم!&quot;  (حالا بماند که زورمم گرفته بود چقدر پول داده بودم، اونم با بیمه)چند روز پیش وقتی تو اتوبوس درحال سرفه های سل مانند خودم بودم و همزمان، مثل ادمی که به غر زدنای همسرش عادت کرده، گیم &quot;مراقبت از مزرعه&quot; رو هم بازی می کردم، یه خانمی شروع کرد به غر زدن؛ خوب یادمه که داشتم به گاوهام غذا میدادم و سرفه میکردم که خانمی با صدای بلند از صندلی عقبتر به خانمی تو ردیف جلوتر گفت، خانم این پنجره رو باز کن هوای اتوبوس رو ویروس برداشتمنم که غرورم برخورده بود به میکروبام گفتن یابو گفتم &quot;این برونشیت مزمنه!دوهفته پیش ویروسام پاک شدن!&quot;حالا امروز عصر که پیش دکتر سرفه میکردم و گفت شده سینوزیت، داشتم به تموم اونایی فکر  میکردم که صدای سرفه های منو تحمل کرده بودن و تخم شربتی برام تجویز کرده بودن. </description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 03:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوشش:شرم انتخابی یا تحمیلی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%B4%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-pq86foc0vtbw</link>
                <description>یکبار خونه ی یکی از دوستان جمع شده بودیم.هوا خیلی گرم بود و تهویه، کم.پسرها با لباسای خنک و استین کوتاه اومده بودن. ما دخترا اما، از راه کار و کلاس، و پوشیده از لباسای چندلایه که حس زنانگی هم بعضا سوقمون داده بود که انتخاب بلوزی ریون یا شلواری کشی که کمی از زشتی پوشش اجباری، کم کنیم.تا گفتم خیلی گرمه، یکی از پسرا گفت خب دربیار لباساتو. گفتم زیرش چیزی برم نیست نمیتونمبلوز خنکشو دراورد و گفت راحت باش (و من میدونستم ادم هرزه چشمی تو جمعمون نداریم).سرخ شدم و امتناع کردممحکوم شدم که تو چطور فمنیستی هستی؟!!!.حالا از اون روز به بعد، هرجا احساس گرما یا ناراحتی به واسطه ی لباسام دارم، یاد این اتفاق میفتم و از خودم میپرسم:&quot;فمنیسم مگه برای یاد دادن احترام به &quot;انتخاب&quot; ی که زن برای بدنش میکنه نبود؟ اگر من با برهنگی و بی پروایی بدنی زن و مرد مشکل دارم، قرار نیست فمنیسم دنیایی رو فراهم کنه که کسی مزاحم عقیدم نشه؟&quot;برای این سوالا و فکرا جوابی دارماما روی دیگه ای از افکار هم هست که نمیتونم جوابی بهش بدم... تا وقتی که در جامعه ای قرار بگیرم که زیست متفاوتی رو در اختیارم بذاره، زیستی که بتونم ناخوداگاهِ دهه شصتی رو با تمام ارزش های ارزنده/پوسیده ش به چالش بکشم و عمیقا از خودم بپرسم: &quot; اینکه دوست ندارم درمورد بدنم بی پروا باشم، بخاطر درک عمیق من از برهنگیه، یا آموزشات &quot;دختر خوب/پسر خوب&quot;؟ &quot;</description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 03:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جذب تجربه»</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D8%AC%D8%B0%D8%A8-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-i8jrmjcimxg1</link>
                <description>تو درسامون یه مفهومی داشتیم به نام «جذب تجربه»تا مدت ها نمیفهمیدم یعنی چیتا زمانی که ادم هایی رو دیدم که اتفاقایی که براشون افتاده بود، بزرگشون کرده بودو ادم هایی که اتفاقات سخت زندگی، فقط باعث افسرده شدنشون شده بودو از خودم پرسیدم:تحربه های بد قابل اجتناب نیستن...اتفاقاً مثل حرارتی هستن که به فولاد میخوره...پس چکار کنم که بزرگ بشم  کم کم سنم اونقدری شد که اتفاقات ریز و درشت به سمتم هجوم بیارنو اونجا بود که یواش یواش فهمیدم هر اتفاقی که میفته، اگر اون رو به صورت تکه پازلی از طرحی بزرگتر و هوشمندانه ببینی، میتونی درکش کنیمثل آبی که جذب گیاه میشه  بعد متوجه میشی که هر اتفاق مثل پرده های پیاپی یک نمایشنامه هستو هرکدوم از پرده ها، دکوراسیون، رنگ، شکل، خاصیت، و (صد البته) امکانات و ادمهای خاص خودشونو دارنوقتی از یک پرده به پرده بعدی میری، امکانات و ادم های پرده قبلی رو نمیتونی با خودت ببریبراشون تو پرده بعدی نقشی نوشته نشدهدرنهایت قراره این نمایشنامه تو رو به سمت چیزی ببره...به سمت چیزی بزرگتر و زیباتربپذیر...رها کن...و برو#رشد_شخصی</description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Fri, 15 Feb 2019 18:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبیله خودتو بساز</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-buyztdr4pphy</link>
                <description> آسیب های ناخوداگاه، ریشه تو رفتار والدین در دوران بچگی ما دارنسوال پیش میاد که «خب حالا با همچین خشمی، همچین اسیبی، همچین والدینی، چکار کنیم؟چکار کنیم ناخوداگاهمون حالش خوب بشه؟» راستش خیلی زمان برهو سه تا راه حل بیشتر نداره:۱.با والدینت حرف بزن...شاید اگر ازت بخاطر اسیب هایی که بهت زدن عذرخواهی کنن حالت بهترشه...شاید حتی دلیل کارشونو بگن و تو کمی از خشمت بیرون بیایاما من میگم اونا هم آدمن...مگه تو خودت برای اخلاقای بدت و عادتای عجیبت هزارتا دلیل نداری؟ مگه کنارشون میذاری؟خب پس مامان باباتم به احتمال زیاد همینطورن۲.برو دنبال پیدا کردن خودت...کتاب، سکوت، طبیعت، هنر، موسیقی، سفر، گل و گیاه، ورزش، هیجانات مختلف، اشنا شدن با ادمایی که همین راهو رفتن، روانشناس، نوشتن۳.#قبیله_خودتو_بساز :ادما قرار نیست محدود به خانوادشون بشن...تو محکوم به حمل کردن والدینت تو ذهنت نیستی...میتونی قبیله ی خودتو بسازی...کسانی که سعی میکنن قضاوتت نکنن...بهت اجازه اشتباه بدن...سعی میکنن درکت کنن...کللللی ادم که تجربشون متقاوته و همشون رو هم اندازه یه ادمِ دانا هستنخوبیش اینه که لازم نیست اعضای قبیلت ثابت باشن...میتونن بیان و برن...واسه همین درگیر آداب و رسوم و توقعات بیجا هم نمیشن</description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Feb 2019 14:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروزی</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-ehi2oaikayzr</link>
                <description>گفت:پیروزی برای هر دسته، متفاوت تعریف میشهخروس نمیتونه پرواز کنه، برای تن سنگین و بالای کوچیکش، پرواز کاری «بلند پروازانه»ستخروسای معمولی ترجیح میدن نپرن..کمتر معمولیاش نیم متری میپرن...خیلی خوباش وقتی از زمین میپرن رو یه دیوار کوتاه همه براش دست میزننعقاب اما حکایت متفاوتی داره.عقاب بلند میپره...دیوارای کوتاه رو امتحان نمیکنه..قله ی کوه های بلند رو در حد بالهاش میدونه...قوارش به پرش های خروس مانند نمیخورهبعضیا پرش های خروسی راضیشون میکنه...تو اگر به قله ها نگاه میکنی، شاید بالهای بلندی داریچون خروس ها اندازه دهنشون لقمه برمیدارن </description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jan 2019 20:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعت مردونه در این دوره زمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@parinazabasi5/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-kryslnniz3yo</link>
                <description>دوستم میگفت تو این ده سال ک ازدواج کردم، زمانای سختی رو پشت سر گذاشتیم. یکبار حتی به طلاق فکر کردم...خانوادم پشتیبانم شدن و به شوهرم گفتن فکر نکن اگر طلاق بگیره، بهش سخت میگذره.... و شوهرم محکم ایستاد جلوشون و نرم جواب داد: اگر مطمئن بودم ک دخترتون با کسی غیر از من خوشبخت میشه حتما ازش جدا میشدمیه نفر نقل میکرد ک وقتی مردم از شوهرش خواستن ماجرای ازدواجشونو بگه گفت« بعد از یکماه ک دیده بودمش مطمئن بودم میخوامش..اما همش میگفتم این دختر با این خوشگلیش و وجناتش، کنار من ک پول ندارم حقوق ثابت ندارم و اینده مطمئنی ندارم، نمیشه...اما حس کردم هیچکس بجز من نمیتونه خوشحالش کنه..پس باهاش ازدواج کردم»قرن هاست که شجاعت مردانه، از راهزنی و کشتن سوسک و شمشیر زدن و جبهه رفتن و بدون مورفین تیر از شونه بیرون کشیدن، تعریفش تغییر کردهحالا شجاعت مردانه، شجاعت روبرو شدن با خود، مسئولیت پذیری، و دست برداشتن از «امید به پیدا کردن بلندترین و قدیمی ترین درخت جنگل» هست</description>
                <category>Parinaz Abbasi</category>
                <author>Parinaz Abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jan 2019 14:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>