<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پری‌سا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parisaaa</link>
        <description>پر‌ی‌سا هستم و مطالبی رو که برای خودم دغدغه ذهنی و جالبه رو ترجمه می‌کنم و یا می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:59:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66758/avatar/saoHkD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پری‌سا</title>
            <link>https://virgool.io/@parisaaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تله‌های ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@parisaaa/%D8%AA%D9%84%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-lo0v0pmzenmc</link>
                <description>ما بیشتر زمانِ زندگی‌مون رو در ذهن‌مون میگذرونیم و ذهن‌مون پر از افکار درست و غلط، واقعی و غیر واقعیه. بخشی از این فکرها در علم روانشناسی باعنوان «cognitive distortion» یا «تحریف شناختی» نام برده میشه. به این معنی که ذهن ما واقعیت رو به شکلی بیشتر، اغراق‌شده‌تر و حتی متفاوت از چیزی که واقعا هست به ما نشون میده که اگه ما این تله‌های ذهنی رو نشناسیم، ذهن ما می‌تونه ساعت‌ها و روزها و مدت‌های زیادی با افکار منفی اوقات‌مون رو تلخ کنه و حتی ما رو به مرز اضطراب و افسردگی بکشه.بذارید یه مثال بزنم که مساله براتون روشن‌تر بشه. تصور کنید که در روز تعطیلی آخر هفته ایمیلی از ريیس‌تون دریافت می‌کنید با این محتوا که «ما باید هرچه زودتر باهم صحبت کنیم. لطفا روز شنبه اول وقت بیا به دفتر من.» واکنش احتمالی ذهن شما ممکنه یکی از این دو حالت باشه:۱. «اوه! عالیه! حتما می‌خواد منو اخراج کنه. می‌دونم، هفته‌ی پیش سر ارائه‌ی پروژه گند زدم.»۲. «هوم، خبر جالبی نیست. ولی حدس می‌زنم این صحبت می‌تونه در مورد هر چیزی باشه.»در واکنش اول دو تا تحریف شناختی وجود داره: ۱.«می‌خواد منو اخراج کنه، می‌دونم» این چیزیه که روانشناس ها ازش به نام «ذهن‌خوانی» نام می‌برند و این زمانی اتفاق میفته که ما درست یا غلط، بدون هیچ شواهدی پیشبینی می‌کنیم که دیگران چه فکری می‌کنند. ۲.«من در ارائه‌ی پروژه گند زدم» این مورد «بزرگنمایی» نامیده میشه و این زمانی رخ میده که یه اشتباهی می‌کنیم و اونو بیش از حدش در ذهن‌مون بزرگ می‌کنیم. در هر دو مورد ما با خودمون با ذهنیت منفی روبرو می‌شیم و در نتیجه ما با حجم زیادی از افکار و احساسات منفی مثل ترس، اضطراب و شرم‌زدگی روبرو می‌شیم.البته که ممکنه گاهی زود به این احساسات غلبه کنید و فراموششون کنید، ولی اگه این اتفاق زیاد تکرار بشه، تبدیل میشه به عادت ذهنی شما و گفتگوی ذهنی‌تون پر از این خطاها میشه.برای اینکه بتونیم از این تله‌های ذهنی خلاص بشیم باید اونا رو بشناسیم. اینجا لیستی تهیه کردم از انواع خطاهای «تحریف شناختی» و مثالی از هر کدوم:۱. ذهن خوانی یا Mind Readingذهن خوانی به این معنیه که ما تصور می‌کنیم می‌دونیم دیگران چه فکری می‌کنن، بدون اینکه شواهدی در دست داشته باشیم. به عبارت دیگه این نتیجه‌ی ناتوانی قدرت تصور ذهن ماست. ما فقط به نتیجه‌های منفی فکر می‌کنیم بدون در نظر گرفتن دیگر احتمالات مثبت یا حتی خنثی.مثال: وقتی همسرمون از سر کار میاد خونه و بلافاصله سلام نمیکنه، ما برداشت می‌کنیم:«پس حتما از دست من سر یه چیزی  ناراحته.»۲. کلی‌‌گویی یا تعمیم به کل دادن یا Over Generalizationکلی گویی زمانی اتفاق میفته که ما یه اتفاق رو به بیشتر از اون چیزی که واقعا هست ربط میدیم.مثال: بعد از اینکه بهمون گفته میشه که پروازمون تاخیر داره، با خودمون میگیم: «مثل همیشه! پروازهای من همیشه تاخیر داره»۳. بزرگنمایی یا Magnificationبزرگنمایی یعنی وقتی که ما اشتباهات و شکست‌هامون رو بیش از حد برای خودمون بزرگ می‌کنیم. بزرگنمایی شکل دیگه‌ای از «فاجعه هراسی» محسوب میشه. به این صورت که ما یه اتفاق کوچک رو در ذهن‌مون تبدیل به یه فاجعه‌ی بزرگ می‌کنیم.مثال: بعد از احساس تپش قلب خفیف، با خودمون فکر می‌کنیم:«چه اتفاقی برای قلبم افتاده؟ نکنه حمله‌ی قلبی کردم؟ باید برم اورژانس همین الان!»۴. دست‌کم گرفتن خود یا Minimizationدست کم گرفتن، نقطه‌ی مقابل بزرگنماییه. به این معنی که ما توانایی‌ها و نقاط مثبتمو‌ن رو کم می‌شماریم. وقتی ما خودمون رو دست کم میگیریم، میفتیم تو «چرخه‌ی احساس ناخوشایندِ در حد کافی خوب نبودن» که در یکی از نوشته‌های قبلیم به طور مفصل در موردش نوشتم، به این دلیل که ما به خودمون اجازه‌ نمی‌دیم که ازتوانایی‌ها و دستاوردهای مثبت‌مون احساس رضایت داشته باشیم.مثال: بعد از دریافت نتیجه‌ی امتحان‌مون به خودمون میگیم: «خب، گرچه نمره‌ی خیلی خوبی گرفتم، ولی نمره‌ی آسونترن سوال رو از دست دادم.»۵. نتیجه‌گیری احساسی یا Emotional Reasoningنتیجه‌گیری احساسی زمانی رخ میده که ما بر اساس احساساتمون تصمیم می‌گیریم نه بر اساس شواهدی که در واقع در دست داریم.مثال: «اگه انگیزه‌ی بیشتری داشتم، به درسام کمتر فکر می‌کردم و بیشتر و بدون عذاب‌وجدان از تعطیلاتم لذت می‌بردم.»۶. تفکر سیاه یا سفید یا Black and whiteتفکر سیاه یاسفید تمایل زیادی داره به نتیجه‌گیری کاملا مثبت یا منفی. این حالت فکر کردن بیشتر زمانی دیده میشه که میخوایم کیفیت شخصیت خودمون رو بسنجیم.مثال: به موقعیتی فکر کنید که اخیرا روز خیلی بدی داشتید و همه‌چیز به نظر بد پیش رفت، با خودتون فکر می‌کنید «اه... من افتضاحم.»۷. شخصی گرفتن یا Personalizationبه خود گرفتن مسائل زمانی پیش میاد که ما خودمون رو مسئول اصلی هر اتفاقی می‌دونیم، بخصوص در مواردی که تا حد زیادی یا کاملا از اختیار ما خارجند.مثال: وقتی فرزند ما در مسابقه‌ای اشتباه بزرگی می‌کنه، ما با خودمون فکر می‌کنیم: «اگه دیروز که ازم خواست، فقط کمی بیشتر براش زمان میذاشتم و باهاش تمرین می‌کردم الان بهتر عمل میکرد و برنده میشد.»۸.  پیشگویی منفی یا Fortune tellingاین مورد زمانی رخ میده که ما بر اساس شواهدی اندک یا هیچ شاهدی، پیشبینی منفی می‌کنیم که چه اتفاقی خواهد افتاد. ذهن ما شروع می‌کنه به تصور بدترین حالت و سناریو و ما با ذهن‌مون همراه میشیم و تصور می‌کنیم که چنین اتفاقی خواهد افتاد.مثال: بعد از یه جلسه‌ی کاری، ما پیشبینی می‌کنیم که: « اونها اصلا خوششون نیومد» (ذهن‌خوانی) و «اصلا هیچ راهی نداره که اونها پیشنهاد منو بپذیرن» (پیشگویی منفی)۹. برچسب زدن یا Labellingبرچسب زدن یعنی خودمون یا دیگران رو تک بُعدی ببینیم و با صفتی به شدت (معمولا) منفی تعریف کنیم. فقط به این دلیل که دیگران و افکارشون (و یا افکار و احساسات خودمون) خیلی پیچیده و یا دائما در حال تغییره، برچسب زدن راهی برای ساده کردن فهم رفتار پیچیده‌ی اونهاست.مثال: بعد از دعوا با همسر یا پارتنرمون با خودمون میگیم: «چقدر عوضیه!»۱۰. عبارت‌های بایدی یا should statementبرای ما عبارت بایدی نوعی تفکر انگیزشی محسوب میشه وقتی که سعی می‌کنیم به خودمون انگیزه بدیم که باید یا نباید کاری رو انجام بدیم. زمانی که ما عادت می‌کنیم به این عبارت‌های بایدی، موجب میشیم که دچار انتظاری بیجا و غیرواقعی از خودمون بشیم که باید کار بیشتری از کاری که کردیم انجام بدیم. این رویکرد می‌تونه ما رو به سمت به‌هم‌ریختگی ذهنی و اضطراب و احساس نابرابری مزمن سوق بده.مثال: قبل از اینکه بریم روی صحنه به خودمون میگیم: «من باید این اجرا رو بترکونم»حتما خیلی از این داستانها، احساسات و فکرها برای شما هم پیش اومده و براتون آشناست. این به این معنیه که ذهنتون، شما رو به طور ناخودآگاه فریب داده و شما رو انداخته تو این تله های ذهنی.شناخت این خطاهای شناختی به ما کمک میکنه که هربار که دچار این اشتباهات شدیم، مچ ذهن مون رو بگیریم و بتونیم از اون فکر خارج بشیم. با تمرین، کم‌کم به این خطاها آگاه خواهیم شد و در نتیجه می‌تونیم نگاه واقعی‌تری به مسائل داشته باشیم و نتیجه‌گیری بهتری از اطراف‌مون داشته باشیم و احساسات منفی کمتری رو تجربه کنیم.قسمت‌هایی از مطلب ترجمه‌شده از وبسایت:https://nickwignall.com/cognitive-restructuring/</description>
                <category>پری‌سا</category>
                <author>پری‌سا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 01:20:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده راه غلبه بر بیش از حد فکر کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@parisaaa/%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-wkbcvcxnajm3</link>
                <description> در این مطلب، به ده ایده‌ کارآمد‌ اشاره خواهیم کرد که به ما کمک می‌کنند چطور چرخه زیاد فکر کردن رو متوقف کنیم.زیاد فکر کردن، در ظاهر منفی و بد نیست. فکر کردن خوبه، ولی بیش از حد فکر کردن می‌تونه مسأله‌‌ساز بشه.فکر کردن زیادی، قضاوت و برداشت شما رو نسبت به مسائل دچار ابهام می‌کنه و می‌تونه سطح استرس شما رو بالا ببره. به این صورت که شما زمان زیادی رو به افکار منفی می‌گذرونید و این ممکنه غلبه بر مشکل رو برای شما دشوارتر کنه. اگه این مسائل به گوش شما آشناست، اینجا ده ایده مفید و کارآمد، برای رهایی از مشکل زیاد فکر کردن مطرح می‌کنیم.۱. آگاهی، اولین قدم برای تغییره.پیش از کنار گذاشتن عادت بیش از حد فکر کردن، شما احتیاج دارید که در موردش آگاه بشید و زمان‌هایی که اتفاق می‌افته رو شناسایی کنید. هر زمان که دچار شک و تردید می‌شوید و یا احساس اضطراب و استرس می‌کنید، یک قدم به عقب برگردید و موقعیت رو بررسی کنید و ببینید که شما چطور به مساله واکنش نشون دادید. در همین لحظه‌ی آگاهی هست که بذر تغییری که میخواهید در خودتون ایجاد کنید، کاشته میشه.۲. به جای فکر کردن به چیزهایی که ممکنه بد پیش بروند، به کارهایی که خوب پیش خواهند رفت، فکر کنید.در بیشتر مواقع، زیاد فکر کردن با یک احساس شروع میشه: ترس.وقتی شما روی اتفاقات منفی‌ای متمرکز هستید که ممکنه رخ بدهند، بدیهی ست که احساس ناتوانی و فلج شدگی کنید. دفعه‌ی بعدی که دوباره شروع به زیادی فکر کردن کردید، خودتون رو متوقف کنید و به جاش شروع کنید به دیدن کارهایی که قراره خوب پیش بروند و اون افکار مثبت رو جلوی چشمتون نگهدارید. ۳. حواس خودتون رو با حس خوشایند پرت کنید.گاهی اوقات این ایده می‌تونه مفید باشه که راهی داشته باشید برای اینکه حواس خودتون رو با حس شادی و کار دیگه‌ای که خوشحالتون می‌کنه، پرت کنید. کارهایی مثل مدیتیشن، رقص، ورزش، آموختن یک ساز، بافتنی، طراحی و نقاشی می‌تونند ذهن شما رو از مشکل هزارباره بررسی کردن مسائل، خاموش کنند.۴. مسائل رو از زاویه‌های دیگری نگاه کنید.این آسون‌ترین راهه که مشکلات‌تون رو بزرگتر و بدتر از چیزی که هستند، ببینید. دفعه‌ی بعدی که خواستید در ذهن‌تون از کاهی کوه بسازید، از خودتون بپرسید که این موضوع پنج سال بعد چقدر اهمیت داره؟ یا ماه دیگه هم همین‌قدر مهمه؟ فقط همین یک سوال ساده می‌تونه به خاموش کردن ذهن در زیاد فکر کردن، کمک کنه.۵. توقع اینکه کارها باید عالی و بی نقص انجام بشوند رو، کنار بذاریم.این مورد خیلی مهمه. بهتره که همه‌ی ما که منتظر انجام بی‌عیب و نقص کارها هستیم، همین الان این عادت رو  تموم کنیم.بلندپروازی خیلی خوبه، ولی داشتن یک هدف بی‌عیب‌ونقص، غیر واقعی و بیهوده و غیرعملیه و موجب ضعیف شدن ما میشه. در لحظه‌ای که شروع می‌کنید به فکر کردن درمورد اینکه «این کارم باید عالی و بی‌عیب و ایراد انجام بشه» زمانیه که باید به خودتون تلنگر بزنید که « منتظر نشستن برای انجام یک کار کامل و بی‌ عیب و نقص به اندازه‌ی انجام دادن مراحل کار، هوشمندانه نیست.»۶.  از زاویه‌ی دیگری به ترس‌هامون نگاه کنیم.اگه شکستی در گذشته، باعث احساس ترس در ما شده، به این دلیله که شکست‌هامون رو در دیگر زمینه‌ها به کل تعمیم میدیم. اینجاست که باید به یاد بیاریم که اگه در گذشته کارهامون بی‌نتیجه بوده، به این معنی نیست که قراره همیشه همنیطور باشه. به خاطر داشته باش که «هر فرصتی، موقعیتی برای شروع دوباره‌ست.»۷. برای فکر کردن، زمان مشخصی رو تعیین کنید.برای خودتون مرز و محدودیت بذارید. به طور مثال ساعت رو برای ۵ دقیقه کوک کنید و به خودتون این زمان رو برای فکر کردن، نگران بودن و تجزیه و تحلیل کردن مسائل بدید. به محض تموم شدن زمان، ده دقیقه دیگر به خودتون وقت بدید تا تمام افکاری که باعث نگرانی، استرس و اضطراب شما میشه، رو روی کاغذ بنویسید. ذهنتون رو در نوشتن رها و آزاد بذارید. وقتی که ده دقیقه به پایان رسید، کاغذها رو بدون مرور نوشته‌ها، دور بریزید و به کارهاتون ادامه بدید. در صورت امکان، انجام کاری لذتبخش و خوشایند رو انتخاب کنید. ۸. بپذیرید که آینده قابل پیشبینی نیست.هیچکس قادر به پیشبینی آینده نیست، همه‌ی چیزی که وجود داره، زمان حاله. اگر تمامِ زمان حال رو دارید با حس نگرانی در مورد آینده می‌گذرونید، شما دارید لحظه‌ی اکنون رو از خودتون می‌دزدید. بدیهی‌ست که دائما فکر کردن به زمان آینده، مفید و کارآمد نیست. در عوض وقتتون رو با کارهای مفید و خوشایند پر کنید. ۹. بهترینِ خودت رو پذیرا باش.ترسی که عاملش زیاد فکر کردن باشه، ریشه در این اندیشه داره که « تو به اندازه‌ی کافی خوب، باهوش، یا پر کار و فداکار نیستی.» اگر یک مرتبه تلاشت رو کردی و نتیجه نگرفتی، این واقعیت رو بپذیر که معیارهای دیگری در موفقیت مؤثر هستند که در حیطه‌ی اختیارات تو نیستند، و تو تمام کاری رو که می‌تونستی، انجام دادی.۱۰. قدردان باش.امکان نداره که به طور همزمان هم پشیمان باشید و هم قدردان. پس چرا مورد مثبت رو انتخاب نکنید؟! هر روز لیستی رو از داشته‌هاتون تهیه کنید که بابت اونها شکرگذار هستید. اینطوری بهتون ثابت میشه که با چه چیزهای خوبی در اطرافتون احاطه شدید که در حالت عادی ممکنه اونها رو نبینید و احساس نکنید. زیادی فکر کردن می‌تونه برای هرکسی اتفاق بیفته. ولی اگه راهی رو برای غلبه بر اون پیدا کنید، حداقل می‌تونید از افکار منفی، اضطراب و استرس دوری کنید و ذهن‌تون رو در جهت مثبت، مفید و مؤثر به کار ببرید.ترجمه شده از وبسایت: https://www.inc.com</description>
                <category>پری‌سا</category>
                <author>پری‌سا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 22:12:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو تنبل نیستی، فقط کمی ترسیدی!</title>
                <link>https://virgool.io/@parisaaa/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-wrg1vfmwnenp</link>
                <description> در باب کمالگرا بودن و احساس ناتوانیمن به مدت سه هفته ست که دارم تلاش می‌کنم که این مطلب رو بنویسیم. هر دفعه که شروع به نوشتن کردم، ذهنم خالی از کلمات شد. چند ساعت جلوی کامپیوتر نشستم و به صفحه خالی مانیتور خیره شدم. تلاش کردم، دوباره و دوباره تلاش کردم تا یک مطلب خوب بنویسم، ولی هر دفعه ناموفق بودم. یک هفته نوشتن این مطلب رو به تعویق انداختم تا اینکه موعد تحویل فرا رسید. درحالیکه در تمام این مدت خودم رو سرزنش می‌کردم که تو تنبل و ناکارآمد و بی‌عرضه هستی. من در نوشتن درمورد فلج شدن، احساس می‌کنم فلج شدم.من با موضوع فلج شدن غریبه نیستم و حدس می‌زنم شما هم نباشید. شرط می‌بندم که این سناریوها برای شما آشناست: یه پروژه‌ای رو شروع می‌کنید تا اون رو به بهترین نحو ممکن انجام بدید. شما از انجام دادنش سر باز می‌زنید چون می‌خواهید اون رو کامل و بدون نقص انجام بدهید، ولی در آخر اصلا اون کار رو انجام نمی‌دهید. احساس می‌کنید گیر افتادید و کاری نمی‌تونید بکنید و ناتوان هستید. شما با این فکر که به اندازه کافی در انجام اون کار خوب نیستید، فلج می‌شید. البته که این روند، انجام هر کاری رو غیرممکن می‌کنه. این چرخه معیوب هرگز به پایان نمی‌رسه: کمالگرایی، پشت گوش انداختن کارها، و احساس فلج شدن.در بهترین حالت، من سریع و مفید کارهام رو انجام میدم و آدم مرتب و کارآمدی هستم. ذهنم پر از ایده ست و برای رسیدن به اهدافم پرتلاش و مصمم هستم. خونه‌ام رو تمیز نگه می‌دارم و حداقل هفته‌ای یک کتاب می‌خونم. در بدترین حالت، من وسواسی و کلافه هستم و وقت زیادی رو صرف فکر کردن درمورد اینکه چطور کاری رو به بهترین نحو انجام بدم، می‌کنم. درباره هر انتخابم دچار تردید می‌شم و به هر فکری که به ذهنم خطور می‌کنه شک می‌کنم. اجازه می‌دم که آپارتمانم کثیف و به هم ریخته بشه، درحالی‌که می‌دونم چقدر برای خوشحال بودن، احتیاج به محیطی تمیز و آروم دارم. من فقط نمی‌تونم با ظرفشویی پر از ظرف کثیف و سبدی پر از لباس چرک روبرو بشم. در نتیجه هرچه بیشتر در خودم فرو می‌روم.  روزهای متوالی، ساعت‌ها در تختم دراز می‌کشم و خیره میشم به سقف و به لیست کارهای نکرده‌ای فکر می‌کنم که تا الان باید انجام شده باشند. اما نمی‌تونم. چون انتظار دارم اون کارها رو بی عیب و نقص انجام بدم. ساعت‌های بی‌شماری رو در احساس بیزاری از خودم می‌گذرونم و با این اندیشه اشتباه « یا هیچ یا همه چیز» وقتم رو تلف می‌کنم. من هیچ کتابی نمی‌خونم، درعوض خودم رو با این فکر آزار میدم که قادر به خوندن همه‌ی کتاب‌های دنیا نیستم.برای مدت طولانی، فکر می‌کردم دلیل این پشت‌گوش انداختن‌هام اینه که تنبلم. گمان می‌کردم اگه فقط کمی بیشتر تلاش می‌کردم، تا الان تمام کارهایی رو که باید انجام می‌دادم رو تموم کرده بودم. شکست در انجام اون کارهارو، به شکست در شخصیت خودم نسبت می‌دادم. خودم رو مقصر می‌دونستم که آدم بدی هستم.با خودم تصمیم گرفتم که باید روی لیست کارهام تمرکز کنم، چون باید در نهایت این کارها رو انجام بدم. پس باید به خودم ثابت کنم که آدم بی‌مصرفی نیستم. وقتی خودم رو تحت فشار می‌دیدم، برداشت ذهنیم از خودم، یک آدم بی‌مصرف بود.این صداهای ذهنی تکرارشونده هستند. این افکار یه چرخه‌ی بی‌رحم و تکرارشونده و خسته‌کننده هستند که به طور خستگی‌ناپذیر تکرار می‌شن.در مقابل کمالگرایی، شما دو انتخاب دارید: یا سعی کنید اون کار رو در اولین تلاشتون انجام بدید، و یا اینکه بی‌خیال اون کار بشید. در واقع شما فقط یک انتخاب بیشتر ندارید. از ده بار، نه بار انسان کاری رو در اولین تلاشش درست انجام نمیده.فقط کارت رو انجام بده. مقاله‌ات رو بنویس. ظرف‌هات رو بشور. هرگز انجام دادن کارها بی عیب و نقص نیست. ولی این به این معنی نیست که کارها خوب انجام نمی‌شن.وقتی که دبیرستانی بودم، در کلاس تابستونی نویسندگی خلاق شرکت کردم. تمام دوره‌ی کلاس، من با خودم درگیر بودم. هر روز با احساس نگرانی از روز پیشرو بیدار می‌شدم و از ترس اینکه باید با یک داستان سر کلاس حاضر بشم، احساس فلج شدن می‌کردم. این وضعیت انقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه روزی با چشم‌های پر از اشک به معلمم گفتم که نمی‌تونم داستانی که اون روز آماده کردم رو بهش تحویل بدم. لحظه‌ی خیلی سختی بود. معلمم بهم پیشنهاد کرد که یک روز در جلسه‌ای خصوصی داستانم رو بهش تحویل بدم تا در موردش باهم صحبت کنیم. من تمام اون روز رو از فکر اینکه داستان من رو بخونه گریه کردم!روز موعود فرا رسید و ما پشت میز روبروی هم نشستیم. معلم در سکوت شروع به خوندن داستانم کرد. بعد از اتمام داستان نگاهی به من و داستانم کرد و گفت: «من نمی‌فهمم چه چیزی باعث میشه که در مورد داستانت انقدر ناراضی و ناراحت باشی.» و همینطور که ورق می‌زد ادامه داد: « به نظر میاد که داستانت ایده‌ی خیلی جذابی داره. من فکر می‌کنم که اینجا مساله نوشتن نیست. مساله تو هستی. تو توقع داری به نتیجه‌ برسی بدون اینکه مراحل کار رو در نظر بگیری. من انتظار ندارم که ازت داستانی عالی و بی‌نقص تحویل بگیرم و تو هم نباید چنین توقعی از خودت داشته باشی. فقط کارت رو انجام بده. داستانت رو بنویس و بعد اون رو دوباره بازنویسی کن و این کار رو تا هرجا که لازمه ادامه بده.»من درگیر کلمات بودم، «این ... این کلمات فقط اون چیزهایی نیستن که می‌خواستم بگم. من تلاش می‌کردم که کلمات رو عینا مثل کلماتی که در ذهنم بودند روی کاغذ بیارم، که این اتفاق نمی‌افتاد.» بعدها خیلی در مورد اون حرفها فکر کردم. حرفهایی که نوشتن همین مطلب رو برای من ممکن کرد. الان، بعد از چهار سال، هنوز خودم رو در صفحه‌های سفید و خالی و چکنویس‌های بد، گیر افتاده حس می‌کنم. ترس دارم از اینکه قدم بعدی رو بردارم و در مورد نوشتن مقاله‌ای ریسک کنم که مورد قبولم نخواهد بود. ولی اگه هیچوقت ریسک نکنم، هیچ کاری نخواهم کرد و این سوال که آیا کار من خوب هست یا نه، سوال بی ربطی خواهد بود. چراکه اصلا کاری وجود نخواهد داشت. ما آتنا (الهه عقل و مهارت رومی‌ها) نیستیم. ما از ابتدا با شغل آبرومند و خونه مناسب و زندگی عالی به دنیا نیومدیم. بلکه ما شبیه بچه‌های آدم فضایی‌ها با سری بزرگ متولد شدیم و فقط یک سال طول کشید تا بتونیم راه بریم. پس نوشتن یک داستان خوب و تمیز نگهداشتن یک خونه که به جای خود.اشتباه کردن لازمه‌ی رشد بشریت و تکامل شخصیت انسانه. پس چرا من از خودم اجازه‌ی اشتباه کردن رو گرفتم. احساس فلج شدن، من رو از کاری باز نمی‌داره. بلکه تمام زمان و توان من رو از من می‌گیره، قبل از اینکه شانسی برای انجام دادن اون کار داشته باشم. دلیل این مسأله چرخه ی کمالگرایی ست. وقتی کمالگرایی شما رو از کارآمد بودن باز می‌داره، کار شما باید چند برابر سختتر می‌کنه. بیرون کشیدن کلمات از ذهنم و نوشتن این مقاله، ده ها بار دشوارتر از اینه که فقط بشینم و بنویسم. چرا زمانم رو هدر بدم با فکر کردن به کتابهایی که هرگز نخواهم خواند، وقتی میتونم زمانم رو در جهت خوندن اون کتابها صرف کنم. کمالگرا بودن خسته کننده و آزاردهنده ست. زمان شما، توان شما و لذت و زندگی شما رو ازتون می‌دزده. با علم بر اینکه حالا نیمی از راه مبارزه با کمالگرایی رو می‌دونیم، ادامه راه اشتباهات و تمرین و چکنویس‌های بده. این تنها راه حلی ست که تاحالا کار کرده: کار رو انجام بدید، داستان رو بنویسید، ظرف‌هاتون رو بشورید. هیچوقت کارها بدون نقص نخواهند بود، ولی این بدین معنی نیست که خوب نخواهند بود. زندگی خیلی بهتر میشه اگه به خودتون اجازه‌ی اشتباه کردن بدهید. ترجمه شده از وبسایت:ٖhttps://ravishly.com/you-arent-lazy-youre-just-terrified-paralysis-and-perfectionism-mental-health</description>
                <category>پری‌سا</category>
                <author>پری‌سا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 22:06:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>