<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های parisa beigi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parisabeigi</link>
        <description>مترجم کوچولو :)   و پژوهشگر زبان شناسی و حقوق دان

          و مهم تر از همه «طنز نویس»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:54:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/254713/avatar/H67081.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>parisa beigi</title>
            <link>https://virgool.io/@parisabeigi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;جنگ سرد یلدایی: نبرد هندونه و انار!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-sgbptzb41unm</link>
                <description>شب یلدا بود و سفره یلدا پهن. هندوانه با ناز وسط سفره نشسته بود و با صدای کلفت می‌گفت:&quot;من شاه یلدام! همه بخاطر من شب تا صبح بیدار می‌مونن. اصلاً اگه من نباشم، یلدا معنی نداره!&quot;انار که گوشه‌ای نشسته بود و دونه‌هاش مثل یاقوت می‌درخشید، پقی زد زیر خنده و گفت:&quot;شاه؟ شاه کدوم مملکت؟ تو رو فقط قاچ می‌کنن و می‌خورن. تازه، همیشه یه گوشه از یخچال می‌مونی تا سرد بشی، چون کسی از دل گرمت خوشش نمیاد!&quot;هندوانه گفت:&quot;تو چی؟ تو که هر کی بخوادت، باید یه عالمه وقت بذاره تا دونه‌هات رو جدا کنه. من که ساده‌ام، یه قاچ و خلاص!&quot;فال حافظ که گوشه‌ی سفره بود، از این دعوا خسته شد و گفت:&quot;بسه دیگه، منو باز کنین فال بگیرین، ببینیم تکلیف این دعوا چی می‌شه.&quot;فال باز شد، و این شعر آمد:&quot;چو هندوانه باشی، دل همه می‌بری... چو انار باشی، زحمت زیاد می‌بری!&quot;هندوانه با افتخار نگاهی به انار کرد و گفت:&quot;دیدی؟ دل می‌برم!&quot;انار پوزخندی زد و گفت:&quot;بله، بله... ولی آخرش تو رو می‌خورن، منو تا آخر شب می‌ذارن کنار حافظ!&quot;</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 01:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;غربت ژ در سرزمین واژه‌ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%DA%98-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-hev69zebn49e</link>
                <description>در دل شلوغی‌های دنیای امروز، حرف &quot;ژ&quot; تنها در گوشه‌ای از جدول الفبا نشسته بود و آه می‌کشید. هر از گاهی، صدای حرف‌های دیگر حروف که پرکار بودند و در کلمات مختلف جولان می‌دادند، بیشتر داغ دلش را تازه می‌کرد. &quot;ب&quot;، &quot;پ&quot;، &quot;ت&quot; و &quot;ج&quot; با افتخار می‌گفتند:ــ ما در هزاران کلمه هستیم! مردم بدون ما حتی نمی‌توانند حرف بزنند!اما &quot;ژ&quot; با حسرت گفت:ــ چرا کسی سراغی از من نمی‌گیرد؟ من هم حرف مهمی‌ام! مگر &quot;ژله&quot;، &quot;ژست&quot; و &quot;ژانر&quot; به درد نمی‌خورند؟&quot;ف&quot; که همیشه خودش را فیلسوف جمع می‌دانست، پوزخندی زد و گفت:ــ خب، حق بده! تو خیلی خاصی. جوری رفتار می‌کنی انگار فقط برای مهم‌ترین کلمات به دنیا آمده‌ای.&quot;ژ&quot; با خشم گفت:ــ من خاص نیستم، من قربانیِ انتخاب مردمم! کجای دنیا دیده‌ای که برای هر چیزی از حروف بیگانه استفاده کنند؟ همه دوست دارند جای &quot;ژ&quot; بنویسند &quot;ز&quot;! حتی اسمم را اشتباه تلفظ می‌کنند.&quot;ع&quot; که همیشه آرام و سنگین بود، گفت:ــ حق با &quot;ژ&quot; است. همه‌مان داریم قربانی می‌شویم. مردم کلمات خارجی را از سرِ تنبلی وارد زبان می‌کنند و ما را کنار می‌گذارند. فکرش را بکنید، روزی برسد که دیگر نه &quot;ژ&quot; باشد، نه من &quot;ع&quot;!همه سکوت کردند. &quot;ژ&quot; آهی کشید و گفت:ــ فقط می‌خواهم یک بار، یک بار، مردم از من در جدول کلمات متقاطع استفاده کنند. من هم دلم تنگ شده برای آن روزهایی که حروف مهم بودیم، نه زبان‌های بیگانه.اما در همان لحظه، یک کودک که کنار جدول نشسته بود، با لبخند گفت:ــ پیدا کردم! اینجا &quot;ژاله&quot; می‌نویسم!&quot;ژ&quot; چنان خوشحال شد که تمام حروف دیگر را در آغوش گرفت و گفت:ــ هنوز امید هست. شاید روزی همه بفهمند که هر حرف، چه ارزشی دارد.داستان در گوشه‌ای از دفتر تاریخ زبان فارسی نوشته شد و همه از &quot;ژ&quot; یاد گرفتند که حتی اگر خاص و کم‌کار بود، باز هم برای اصالت و هویت خود بجنگد.</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 08:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;چشم سبز، دلار قهوه‌ای!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-mwfmqoktzsxo</link>
                <description>یه روز یه دختر چشم‌رنگی با چشمای سبز توی تاکسی نشسته بود که راننده شروع کرد:خانوم، چشمای شما خیلی خاصه! حیفه اینجا بمونین، باید مهاجرت کنین.دختر با تعجب گفت:آخه چشام چه ربطی به مهاجرت داره؟راننده که انگار استاد توجیه بود، گفت:ببینین، خارجیا عاشق چشمای سبزن، همینو بذارین رزومه، ویزا می‌گیرین! تازه من یه وکیل می‌شناسم، فقط ۳۰ هزار دلار می‌گیره.دختر با خنده گفت:خب حالا دلار رو از کجا بیارم؟راننده با اعتماد به نفس گفت:شما همین چشما رو گرو بذارین، من دلارشم ردیف می‌کنم!دختر که حس شوخی‌ش گل کرده بود، گفت:خب، اگه اینطوره، شما چشمای قهوه‌ای‌تو بذار گرو، دلار جمع کنیم دوتایی بریم!راننده یه لحظه سکوت کرد، بعد گفت:خانوم، حالا چشمای قهوه‌ای چه جذابیتی داره؟ شما برو، من خودم می‌مونم پشت فرمون خدمت کنم!دختر زیر لب خندید و گفت:عجب خدمتگذاری! مردم واسه دلار چشماشونو گرو می‌ذارن، این یکی حتی فرمونشم نمی‌ذاره!</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 00:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;جوراب‌های تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-zsrnocpika90</link>
                <description>در یک کشوی شلوغ و به‌هم‌ریخته، جوراب سبز خال‌خالی که خودش رو بانوی کشو می‌دونست، همیشه غر می‌زد:در یک کشوی شلوغ و به‌هم‌ریخته، جوراب سبز خال‌خالی که خودش رو بانوی کشو می‌دونست، همیشه غر می‌زد:چرا من باید تنها باشم؟ لنگه‌ام رو کجا بردین؟ اصلاً می‌دونین، این خیانت به مُد حساب می‌شه!جوراب سورمه‌ای که لبه‌اش کش اومده بود، با پوزخند گفت:جوراب سورمه‌ای که لبه‌اش کش اومده بود، با پوزخند گفت:وای وای، چی شد؟ مُد از کشو شروع شده؟ خجالت بکش، تو حتی وسط تابستون هم تو پا نکردنت!ی وسط تابستون هم تو پا نکردنت!جوراب پشمی که مثل پیرمردهای دنیا دیده حرف می‌زد، گفت:این‌قدر غر نزن بچه! منو نگاه کن، از زمان پدربزرگ صاحبمون اینجام. لنگه‌م رو سه بار دزدیدن و دو بار گم شد. حالا آخرشم شد دستمال آشپزخونه. به این می‌گن سرنوشت واقعی، نه این قصه‌های عاشقانه لنگه گم‌شده!جوراب سبز با حرص گفت:حداقل تو لنگه‌ت زنده بود، من اصلاً نمی‌دونم لنگه‌ام مُرده یا زنده‌ست. شاید الآن تو ساحل داره کنار صندل خوش می‌گذرونه!در همین لحظه کشو با صدای قیژی باز شد. صاحب کشو نگاهی به درون انداخت، جوراب سبز رو برداشت و با لبخند گفت:اوه، این خوبه! ولی لنگه‌اش... خب، بی‌خیال.و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:و در کمال ناباوری، جوراب سبز رو با یک لنگه زرد راه‌راه که گوشه کشو کپک زده بود، پوشید! جوراب سبز جیغ زد:چی؟! این چی بود؟ ما حتی تو یه طیف رنگی نیستیم! این یه توهین به جامعه جوراب‌هاست!جوراب زرد راه‌راه با صدای خسته گفت:هیس، حرف نزن، من هنوز دارم با تراژدی کپکم کنار میام. یه هفته تو سینک آشپزخونه گیر کرده بودم.صاحب کشو با کفش‌هایش بیرون رفت و جوراب سبز زیر فشار پا غر می‌زد:لعنت به این شانس! من باید الان تو یه مهمونی شام می‌بودم، نه زیر یه کفش بوگندو!شب که شد، صاحب کشو یکی از جوراب‌ها رو پرت کرد زیر تخت و اون یکی رو انداخت تو سبد لباس‌های چرک. جوراب سبز زیر لب گفت:خب، حالا من تنهاترم، یا لنگه‌ام که با یه عالمه لباس کثیف دفن شده؟و همین‌طور که زیر تخت در تاریکی منتظر مرگش بود، از ته دل آرزو کرد کاش از اول تو همون کشو تنها می‌موند!</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 03:04:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;دایره‌های رنج در کافه پاییزی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-otfboverz3wf</link>
                <description>در یک روز سرد پاییزی، رضا، که به تازگی از فلسفه خواندن به نقاشی روی آورده بود، تصمیم گرفت به یک کافه برود و با دفتر نقاشی و خودکارهای رنگی‌اش، &quot;معنای زندگی&quot; را به تصویر بکشد. او پشت میز نشست، خودکار آبی را برداشت و شروع کرد به کشیدن یک دایره بزرگ. همان لحظه گارسون آمد و گفت: «چی سفارش می‌دین؟»رضا که غرق در فکر بود، با صدایی عمیق و فیلسوفانه گفت: «من چیزی نمی‌خواهم. امروز فقط برای کشف حقیقت اینجا هستم.»گارسون که به نظر تجربه برخورد با چنین مشتری‌هایی را داشت، گفت: «باشه، ولی اگه کشفش کردی، یه چای هم سفارش بده، ما هم حقیقتی داریم که باید قبض گاز رو بدیم.»رضا نگاهی به دفترش انداخت و زیر لب گفت: «معنای زندگی، شاید در همین دایره‌هاست... تولد، مرگ، تکرار...»همان لحظه مردی که کنار او نشسته بود، عطسه‌ای کرد که کل کافه را لرزاند. رضا به سمت او برگشت و گفت: «عطسه‌ات انگار چیزی را شکافت! شاید همین عطسه، معنای زندگی باشد.»مرد با تعجب گفت: «نه داداش، من فقط به گرد و خاک این کافه حساسیت دارم.»رضا با خودکار قرمز یک خط از وسط دایره کشید و گفت: «شاید این خط، نشان‌دهنده رنج است... رنج انسان در برخورد با گرد و خاک وجود!»گارسون که برمی‌گشت، گفت: «داداش، اگه اینجوریه، بیا کل کافه رو بکش، چون فقط رنجه!»رضا که حس کرد معنای تازه‌ای یافته، دفترش را بست، پولی روی میز گذاشت و گفت: «امروز چیزهای زیادی آموختم. رنج، گرد و خاک، و قبض گاز. همه به هم متصل‌اند.»و همان‌طور که بیرون می‌رفت، با خود زمزمه کرد: «زندگی مثل یک دفتر نقاشی‌ است که همیشه یک گارسون می‌آید و خطی رویش می‌اندازد.»</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 14:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام برگ‌های پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/story-teller/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-oykyuzylxsmn</link>
                <description>در یک عصر پاییزی، پیرمردی با عصایش روی صندلی پارک نشسته بود و به غروب خورشید خیره شده بود که ناگهان یک برگ زرد درست روی سرش فرود آمد. پیرمرد عصایش را بلند کرد، برگ را کنار زد و غرغرکنان گفت: &quot;این برگ‌ها هم دیگه حد نمی‌شناسند، مثل بچه‌های امروزی همه‌جا می‌پرند!&quot;یک لحظه بعد، باد شدیدی وزید و سیلی از برگ‌ها مثل لشکر آماده حمله، به سمتش هجوم آوردند. پیرمرد با عصا جلوی صورتش را گرفت و زیر لب گفت: &quot;دیگه هیچ حرمتی برای قدیمی‌ها نمی‌ذارن! یه کم احترام هم خوب چیزیه!&quot;یک لحظه بعد، باد شدیدی وزید و سیلی از برگ‌ها مثل لشکر آماده حمله، به سمتش هجوم آوردند. پیرمرد با عصا جلوی صورتش را گرفت و زیر لب گفت: &quot;دیگه هیچ حرمتی برای قدیمی‌ها نمی‌ذارن! یه کم احترام هم خوب چیزیه!&quot;یکی از رهگذران که داشت این صحنه را تماشا می‌کرد، خندید و گفت: &quot;آقاجون، این برگ‌ها تقصیری ندارن، پاییزه!&quot; پیرمرد سری تکان داد و گفت: &quot;پاییز بهانه‌ست، من مطمئنم این برگ‌ها توی تلگرامشون هماهنگ کردن بیان منو اذیت کنن!&quot;رهگذر با خنده گفت: &quot;شاید وقتشه با طبیعت دوست شید.&quot; پیرمرد نگاهی به برگ‌ها کرد و گفت: &quot;دوستی که حرف نداره، فقط کاش این طبیعت اول یه کمی نزاکت یاد بگیره!&quot;رهگذر با خنده گفت: &quot;شاید وقتشه با طبیعت دوست شید.&quot; پیرمرد نگاهی به برگ‌ها کرد و گفت: &quot;دوستی که حرف نداره، فقط کاش این طبیعت اول یه کمی نزاکت یاد بگیره!&quot;</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 08:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درام روزانه زندگی دیجیتالی</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C-vsjnriza4iwt</link>
                <description>یک روز موبایل که حسابی از کار افتاده و خسته شده بود، به سیم شارژر گفت: &quot;پسر، یه فکری به حالم بکن، از صبح تاحالا تو جیب و کیف و دست صاحبم بودم، یه لحظه هم نذاشت نفس بکشم!&quot;سیم شارژر که به زور خودش رو به پریز برق رسونده بود، غرغرکنان گفت: &quot;تو از من خسته‌تری؟! هر وقت کارت باهام تموم می‌شه، می‌پیچی دور گردنم و پرت می‌کنی یه گوشه! سر من هم همیشه تو پریزه که از این ور به تو انرژی برسونم!&quot;پریز برق که از این دعوا کلافه شده بود، با اخم گفت: &quot;من چی بگم که از صبح تا شب دستم تو دیواره! هیچ کس نمی‌پرسه تو چطوری؟ حتی اون قاب گوشی هم هر روز دست مالی می‌شه، ولی یه نگاه به من نمی‌کنه!&quot;قاب گوشی که خیلی راضی بود و با قیافه‌ای غرورآمیز به بقیه نگاه می‌کرد، گفت: &quot;شما همه برای من کار می‌کنین! من هر روز به شکل‌ها و رنگ‌های جدید میام که گوشی از دستم نره. تازه صاحبش هم هر چند وقت یه بار منو عوض می‌کنه تا شیک‌تر باشه. من باکلاس‌ترین عضو این جمعم!&quot;اندروید که مثل همیشه داشت آپدیت می‌شد، با حالتی خسته گفت: &quot;هر بار میام برای شماها امکانات جدید بیارم، ولی به جای تشکر، شما هی می‌نالین! بعدش هم هر کی از راه می‌رسه، می‌گه چقدر گوشیت قدیمیه، وقتشه عوضش کنی!&quot;موبایل در نهایت سری تکان داد و گفت: &quot;همه‌مون از کار افتادیم، ولی صاحبمون از ما انتظاره داره مثل روز اول کار کنیم. راستی، یه پیشنهاد دارم: فردا صبح قبل از اینکه بیدار شه، همگی قایم شیم تا بفهمه زندگی بدون ما یعنی چی!&quot;همه با هم خندیدند و آماده شدند که به رئیس‌ بازی‌های صاحبشون یه کمی استراحت بدن!</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 18:38:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کتاب‌ها همدیگر را تحمل نمی‌کنند!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-aptmv1gaq0ht</link>
                <description>در کتابخانه‌ای قدیمی، هر شب کتاب‌ها یک جلسه شلوغ داشتند. کتاب فلسفه با لحن عمیقش می‌گفت: &quot;دوستان، بیایید درباره ماهیت زندگی و پوچی هستی صحبت کنیم.&quot; کتاب آشپزی که حسابی خواب‌آلود بود، پوزخند می‌زد: &quot;پوچی هستی؟ بیا طرز تهیه املت رو بفهم، بعد راجع به پوچی صحبت کن.&quot;کتاب رمان عاشقانه همیشه حس می‌کرد همه دیوانه‌ی او هستند. وقتی می‌خواست دیالوگ‌های عاشقانه‌اش را بازگو کند، کتاب علمی با بی‌حوصلگی گفت: &quot;اوه، باز این عاشقی کرد! بیا یه فرمول دوستیابی بده حداقل!&quot;اما بی‌خبر از همه، مسئول کتابخانه نقشه‌ای شوم در سر داشت. یک شب که بحث بالا گرفته بود، به آهستگی همه کتاب‌های قدیمی را جمع کرد. فلسفه فریاد زد: &quot;من هنوز هستی را نفهمیدم!&quot; کتاب عاشقانه فریاد زد: &quot;عشق ناتمام من!&quot; ولی هیچ‌کس صدایشان را نشنید.صبح که شد، قفسه‌ها با کتاب‌های جدید و پرزرق و برق پر شدند و صدای همه آن فیلسوف‌ها، عاشق‌ها و آشپزها برای همیشه خاموش شد. حالا فقط کتاب‌های جدید بودند که با هم در سکوت به این فکر می‌کردند: &quot;عاقبت ما هم همین است؟&quot;</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 15:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس قبض فراموش شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%82%D8%A8%D8%B6-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-oxa1ljujzwcw</link>
                <description>یه روز صبح تو خواب ناز بودم که تلفنم زنگ خورد. چشمامو باز کردم، شماره ناشناس! گفتم لابد از اداره آمار زنگ زدن که بپرسن «شب خوب خوابیدی یا نه؟» یا شاید از شرکت بیمه که بهم یادآوری کنن «زندگی ارزش بیمه شدن داره». گوشی رو برداشتم و گفتم: «بله؟»صدای جدی خانمی اومد: «آقای... شما قسط وامتون رو پرداخت نکردین!»گفتم: «اِ... یعنی کی؟ من؟! مگه قرار بود پرداخت کنم؟»گفت: «بله، اگه پرداخت نکنین، ممکنه خونه‌تون رو ازتون بگیریم.»یه لحظه فکر کردم، با همون لحنی که مادرم تهدید می‌کنه وقتی بشقاب غذامو نمی‌خورم، با خودم گفتم: «آخه من یه بشقاب قسط دارم که هنوز تموم نشده!»گفتم: «خانم، این قضیه وام رو فراموش کن، بذار برگردم بخوابم، شاید تو خواب یکی یادم بندازه پرداخت کنم!» خانمه گفت: «نه، دایرکت دبیت بهتره، این‌جوری همه چی خودکار انجام می‌شه و شما فقط خواب می‌بینین که پول از حسابتون داره میره!»با همون صدای خواب‌آلود گفتم: «ای کاش دنیا طوری بود که وقتی یه قسط و قبض فراموش می‌کردیم، یهو کل سیستم بانکی جهان یادش می‌رفت ما وامی گرفتیم!»</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 21:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوخی غروب !</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-jpdovfcesza7</link>
                <description>خورشید، مثل همیشه، داشت با ناز و عشوه خودش رو توی آسمون می‌کشید که غروب کنه و بره بخوابه. اما درست همون موقع، ابر شیطون جلوش سبز شد و گفت: &quot;کجا به این سرعت؟ یه دقیقه بایست ببینم! هنوز بنده‌ی خدایی رو سر کار نذاشتیم!&quot;خورشید با اخم گفت: &quot;تو هم که امروز باز آماده‌ی دردسرسازی! برو کنار ابرجان، اون عاشق بیچاره پایین داره برای غروب من لحظه‌شماری می‌کنه. هی داره تو افق زل می‌زنه، چشمش داره از کاسه درمیاد.&quot;ابر با پوزخند گفت: &quot;بذار یه کم اذیتش کنیم دیگه! یه عاشقِ واقعی باید یاد بگیره تو زندگی صبر کنه، نه که همین‌جوری زود ناامید بشه. بیا ببینیم چقدر می‌تونه طاقت بیاره!&quot;خورشید که واقعاً دلش می‌سوخت، گفت: &quot;اگه یه چیزی بشه، تو مقصری! اون بنده‌ی خدا از صبح تا حالا هر پنج دقیقه یه بار میاد نگاه می‌کنه ببینه من کِی غروب می‌کنم.&quot;ابر با خنده گفت: &quot;اووووه، تازه از صبح؟ چیزی نشده! بذار یه ساعت دیگه هم صبر کنه. حالا ببین من چه حالی بهش می‌دم!&quot; بعد یه نسیم تند فرستاد سمت عاشق که کلاهش از سرش افتاد و نصف موهاش به هم ریخت.پایین، عاشقِ دل‌سوخته که دیگه داشت پشیمون می‌شد، به خودش گفت: &quot;نکنه خورشید خانم امروز اصلاً قصد غروب نداره؟! شاید داره با یکی دیگه همون بالا خوش‌وبش می‌کنه!&quot;و اینجا بود که خورشید دیگه نتونست طاقت بیاره و به ابر گفت: &quot;برو کنار دیگه، مگه نه عاشق بنده‌خدا کلاً از عاشقی توبه می‌کنه!&quot;</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 21:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل یک فنجان چای!</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-x4mekurc7l1z</link>
                <description>در کافه‌ای شلوغ و پرماجرا، یک روز صبح، کارکنان با صحنه وحشتناکی روبرو شدند؛ یک فنجان چای شکست خورده و تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. همه ظروف دورش جمع شدند. قوری چای با صدای لرزان گفت: «پلیس! پلیس! قتل فنجانی شده!»عنوان : قتل یک فنجان چای در کافه‌ای شلوغ و پرماجرا، یک روز صبح، کارکنان با صحنه وحشتناکی روبرو شدند؛ یک فنجان چای شکست خورده و تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. همه ظروف دورش جمع شدند. قوری چای با صدای لرزان گفت: «پلیس! پلیس! قتل فنجانی شده!»در کافه‌ای شلوغ و پرماجرا، یک روز صبح، کارکنان با صحنه وحشتناکی روبرو شدند؛ یک فنجان چای شکست خورده و تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. همه ظروف دورش جمع شدند. قوری چای با صدای لرزان گفت: «پلیس! پلیس! قتل فنجانی شده!»در کافه‌ای شلوغ و پرماجرا، یک روز صبح، کارکنان با صحنه وحشتناکی روبرو شدند؛ یک فنجان چای شکست خورده و تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. همه ظروف دورش جمع شدند. قوری چای با صدای لرزان گفت: «پلیس! پلیس! قتل فنجانی شده!»پلیس که رسید، بلافاصله به دستگاه اسپرسو‌ساز مشکوک شد. اسپرسو‌ساز که با پوزخند بخار از خودش بیرون می‌داد، دست به کمر ایستاد و گفت: «چای؟ آقا چای که رقیب حساب نمی‌شه، چای مثه جلبک دریاییه؛ بی‌حال، بی‌کافئین!» پلیس بهش گفت: «پس چرا اینقدر هیجان‌زده‌ای؟» اسپرسو‌ساز خندید و گفت: «هیجان؟ این هیجان نیست، این منم، مثل همیشه؛ یک قهرمان!»پلیس که رسید، بلافاصله به دستگاه اسپرسو‌ساز مشکوک شد. اسپرسو‌ساز که با پوزخند بخار از خودش بیرون می‌داد، دست به کمر ایستاد و گفت: «چای؟ آقا چای که رقیب حساب نمی‌شه، چای مثه جلبک دریاییه؛ بی‌حال، بی‌کافئین!» پلیس بهش گفت: «پس چرا اینقدر هیجان‌زده‌ای؟» اسپرسو‌ساز خندید و گفت: «هیجان؟ این هیجان نیست، این منم، مثل همیشه؛ یک قهرمان!»بعد پلیس‌ها سراغ بطری‌های کوکا کولا رفتند که در یخچال لم داده بودند و با خنده‌های ریز و نگاه‌های شیطنت‌آمیز به همه چیز نگاه می‌کردند. یکی از بطری‌ها با خونسردی گفت: «ما؟ ای بابا، ما اصلاً تو این فازا نیستیم! ما فقط یه قلپ خوشحالی به کافه میاریم. از ما چی دیدین جز یه عالمه قند و کلی انرژی؟ تازه، کی وقت داره به چای فکر کنه وقتی همه عاشق حباب‌های ما هستن!»بعد پلیس‌ها سراغ بطری‌های کوکا کولا رفتند که در یخچال لم داده بودند و با خنده‌های ریز و نگاه‌های شیطنت‌آمیز به همه چیز نگاه می‌کردند. یکی از بطری‌ها با خونسردی گفت: «ما؟ ای بابا، ما اصلاً تو این فازا نیستیم! ما فقط یه قلپ خوشحالی به کافه میاریم. از ما چی دیدین جز یه عالمه قند و کلی انرژی؟ تازه، کی وقت داره به چای فکر کنه وقتی همه عاشق حباب‌های ما هستن!»قوری چای، در حالی که با دستمال دسته‌اش اشک‌های خیالی‌اش رو پاک می‌کرد، آهی کشید و گفت: «بیچاره فنجان چای، هر روز تحقیر می‌شد. این اسپرسو‌ساز و کوکا کولاها هیچ‌وقت بهش رحم نکردن. بهش می‌گفتن تو فقط یه “نوشیدنی خواب‌آوری!”»قوری چای، در حالی که با دستمال دسته‌اش اشک‌های خیالی‌اش رو پاک می‌کرد، آهی کشید و گفت: «بیچاره فنجان چای، هر روز تحقیر می‌شد. این اسپرسو‌ساز و کوکا کولاها هیچ‌وقت بهش رحم نکردن. بهش می‌گفتن تو فقط یه “نوشیدنی خواب‌آوری!”»در نهایت، پلیس‌ها نتیجه گرفتند که فنجان چای از دست نگاه‌های تحقیرآمیز و نیش و کنایه‌های کوکا کولاها و اسپرسو‌ساز طاقت نیاورده و از لبه میز پریده. اسپرسو‌ساز خندید و گفت: «یک قربانی دیگه برای امپراتوری قهوه!» کوکا کولاها دونه دونه در خودشون قلپ قلپ جوشیدند و با خنده گفتند: «خب، الان کافه دیگه از چرت و پرت‌های چای خلوت‌تر شده!»در نهایت، پلیس‌ها نتیجه گرفتند که فنجان چای از دست نگاه‌های تحقیرآمیز و نیش و کنایه‌های کوکا کولاها و اسپرسو‌ساز طاقت نیاورده و از لبه میز پریده. اسپرسو‌ساز خندید و گفت: «یک قربانی دیگه برای امپراتوری قهوه!» کوکا کولاها دونه دونه در خودشون قلپ قلپ جوشیدند و با خنده گفتند: «خب، الان کافه دیگه از چرت و پرت‌های چای خلوت‌تر شده!»قوری آهی کشید و با افسوس گفت: «تو لیاقت یه نوشیدنی ساده و آرام رو داشتی، ولی اینجا رو نگاه کن، کافه پر از قهوه‌باز و نوشابه‌باز شده! دنیا دیگه چای نمی‌فهمه!»قوری آهی کشید و با افسوس گفت: «تو لیاقت یه نوشیدنی ساده و آرام رو داشتی، ولی اینجا رو نگاه کن، کافه پر از قهوه‌باز و نوشابه‌باز شده! دنیا دیگه چای نمی‌فهمه!»«یادش بخیر، استاد همیشه می‌گفت که سقوط پایان کار ما نیست، بلکه آغاز یه فنجان تازه‌ست!»</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 19:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-sazily52nfos</link>
                <description>در آسمان بی‌کران و پرستاره، دو شخصیت مشهور و فوق‌العاده وجود داشتند: خورشید و ماه. خورشید با نور خیره‌کننده‌اش، زمین را در آغوش می‌کشید و ماه، با زیبایی خیره‌کننده‌اش، شب‌ها را روشن می‌کرد. اما بین این دو، یک مشکل بزرگ وجود داشت: هیچ‌وقت نمی‌توانستند یکدیگر را ببینند!یک روز، خورشید که به شدت از تنهایی‌اش خسته شده بود، به ماه گفت: «هی ماه! تو هر شب اینجا هستی و من هر روز. چرا نمی‌توانیم یک روز با هم ملاقات کنیم؟»ماه با خنده‌ای گفت: «خورشید جان، تو می‌دانی که من در شب می‌درخشم و تو در روز! اگر بخواهیم هم‌زمان باشیم، کل آسمان شلوغ می‌شود و ستاره‌ها هم به دردسر می‌افتند!»خورشید با چشمان درخشانش گفت: «اما من می‌خواهم تو را بیشتر ببینم. می‌دانم که تو در شب چقدر زیبا هستی! راستش، یک روز قرار بود با جاذبه زمین ملاقات کنم، ولی او هم نمی‌تواند من را تحمل کند!»ماه با نگاهی کنجکاو گفت: «جاذبه؟ او که هر وقت من را می‌بیند، می‌گوید: “خودت را به دور ننداز! من در حال چرخش هستم!”»خورشید با یک لبخند بزرگ گفت: «خب، بیایید یک جشن ترتیب دهیم! می‌توانیم از ستاره‌ها بخواهیم تا یک شب خاص به دیدن ما بیایند. اگر همه جمع شوند، می‌توانیم از همه بخواهیم تا به ما یک عینک آفتابی بدهند!»ماه با خنده گفت: «عینک آفتابی؟ آیا تو هنوز نمی‌دانی که من شب‌ها می‌درخشم؟ اگر عینک بزنم، درخشش من بی‌فایده می‌شود!»خورشید با دستش اشاره کرد: «خیلی خوب! بیایید همه ستاره‌ها را دعوت کنیم و بگوییم یک جشن بزرگ برگزار می‌کنیم! اگر کسی عینک آفتابی نیاورد، به او یک جایزه می‌دهیم!»پس از کلی برنامه‌ریزی، شب جشن بزرگ فرا رسید. همه ستاره‌ها در صف ایستاده بودند و با شادی در انتظار ملاقات دو عاشق آسمانی بودند. خورشید با شعاع‌هایش آرام به افق پایین آمد و ماه با نازکی و زیبایی‌اش از افق بالا رفت. اما وقتی این دو به هم رسیدند، ناگهان تمام ستاره‌ها شروع به خنده کردند!ماه با ناز گفت: «خورشید جان، تو چقدر نورانی هستی! من فکر می‌کردم می‌توانم با تو در شب رقص برقصم، اما حالا می‌بینم که من باید یک عینک آفتابی بزنم تا چشمانم آسیب نبیند!»خورشید با خنده گفت: «این را می‌دانی که من با تمام درخشانیم هم نمی‌توانم به تو برسم؟ باید یک شمع با خود بیاورم تا کمی از نور تو را کاهش دهم!»ماه با چشمان درخشانش جواب داد: «بهتر است که بجای شمع، یک پیتزا بگیری! من همیشه با طعم پیتزا خوشحال‌تر می‌شوم!»و اینگونه، خورشید و ماه تصمیم گرفتند که هر شب به یکدیگر شوخی کنند و با هم بخندند. هر بار که ملاقات می‌کردند، با یک شوخی جدید به استقبال یکدیگر می‌رفتند. ستاره‌ها به این دو دوست عاشق می‌خندیدند و شادی در آسمان پیچیده بود.از آن روز به بعد، خورشید و ماه به عنوان زوجی خوشحال و پر از شوخی و خنده شناخته می‌شدند. عشق و دوستی آنها نه تنها روشنایی آسمان را بیشتر کرد، بلکه دل‌های تمام ستاره‌ها را نیز پر از شادی و خنده کرد. و هر شب، آسمان با رقص نور و شوخی‌های شیرین آنها شلوغ‌تر می‌شد، به طوری که حتی جاذبه زمین هم نمی‌توانست آن‌ها را از هم جدا کند!</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 00:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-zcelwfboi2df</link>
                <description>در دوردست‌ها، در روستایی کوچک، درختی بزرگ و کهن به نام &quot;درخت سرنوشت&quot; وجود داشت. این درخت به خاطر اندازه‌ی بزرگ و شگفت‌انگیزش شناخته شده بود. اهالی روستا معتقد بودند که هر کس زیر سایه‌ی این درخت نشسته و آرزویی کند، سرنوشتش به شکلی جادویی تغییر خواهد کرد. اما این درخت تنها به کسانی که با قلبی خالص و نیت نیک به او نزدیک می‌شدند، پاسخ می‌داد.روزی روزگاری، پسرکی به نام سامان به درخت سرنوشت آمد. او پسری کنجکاو و آرزوهایی بزرگ داشت. سامان در دلش آرزو می‌کرد که روزی بتواند بزرگ‌ترین نقاش دنیا شود. او همیشه به رنگ‌ها و زیبایی‌های طبیعت علاقه‌مند بود و می‌خواست احساساتش را بر روی بوم به تصویر بکشد.سامان با دلی پر از امید به درخت نزدیک شد و با صدای بلند گفت: «ای درخت سرنوشت، من آرزو دارم که بتوانم بزرگ‌ترین نقاش دنیا شوم!» سپس با تمام وجودش درخت را تماشا کرد و انتظار داشت که چیزی شگفت‌انگیز برایش رخ دهد.درخت به آرامی برگ‌هایش را تکان داد و صدای نرم و آرامی از دلش بیرون آمد: «پسرک، برای رسیدن به آرزویت، باید تلاش کنی و هر روز بر مهارت‌هایت بیفزایی. سرنوشت تو تنها به آرزوهای تو وابسته نیست، بلکه به عمل و تلاشت نیز بستگی دارد.»سامان با شگفتی به درخت نگاه کرد و درک کرد که تنها آرزو کردن کافی نیست. او با عزم و اراده‌ی بیشتری به خانه برگشت و روزهایش را به تمرین و تلاش گذراند. هر روز ساعت‌ها وقت صرف می‌کرد و از طبیعت الهام می‌گرفت.سال‌ها گذشت و سامان به یک نقاش مشهور تبدیل شد. آثارش در سرتاسر جهان شناخته شد و او در نمایشگاه‌های بزرگ شرکت کرد. اما او هرگز درخت سرنوشت را فراموش نکرد. هر سال به روستا بازمی‌گشت و زیر سایه‌ی آن درخت می‌نشست و با قلبی شکرگزار از او تشکر می‌کرد.روزی، در یکی از بازگشت‌هایش، سامان متوجه شد که درخت پیر شده و برگ‌هایش دیگر به رنگ سبز نیستند. دلش برای درخت تنگ شد و به یاد همه‌ی آرزوهایش و راهی که پیموده بود، گفت: «ای درخت سرنوشت، تو به من آموختی که آرزو بدون تلاش بی‌فایده است. سپاسگزارم که به من یاد دادی چگونه بر سرنوشت خودم تأثیر بگذارم.»درخت با صدای ملایمی پاسخ داد: «پسرک، سرنوشت تو در دستان توست. هر آنچه می‌کنی، بر دیگران نیز تأثیر می‌گذارد. تو اکنون می‌توانی به دیگران کمک کنی تا به آرزوهایشان برسند.»از آن پس، سامان نه تنها به عنوان نقاشی بزرگ، بلکه به عنوان معلم و راهنمای جوانان روستا شناخته شد. او به دیگران یاد می‌داد که آرزوهایشان را دنبال کنند و درخت سرنوشت را به عنوان نشانه‌ای از امید و تلاش به نسل‌های آینده معرفی کرد.و بدین ترتیب، درخت سرنوشت نه تنها بر زندگی سامان تأثیر گذاشت، بلکه به منبع الهام برای تمامی اهالی روستا تبدیل شد و یادآور شد که سرنوشت هر کس در دستان خودش است.</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 00:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش درد</title>
                <link>https://virgool.io/@parisabeigi/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-i7efqgzcjvas</link>
                <description>زمانی که این را می نویسم دردی در جسمم در جریان است.مدت سه روز است که گوش سمت راستم درد می کند، انگاری که پدر کشتگی دیرینه با من دارد!...منی که کلی به او توجه میکردم ...حتی دو روز قبل از شروع درد سه تا گوشواره مرواریدی و نگین دار برایش گرفتم تا زیباتر جلوه نمایی کند و خودی بین بقیه اعضای بدنم نشان دهد‌.حتی دو هفته قبل تر از آن برایش هنسفری خریدم آن هم دوتا....که خدای ناکرده اگر یکی از آن ها پاره شد دیگری جایگزینش شود تا شب ها صدای کسی را که دوست دارد را برای دقایقی اندک بشنود و مخدر روح و روانش باشد...میدانی دوست من این را میخواهم برات بگویم ، توجه زیاد به  گوش و انگولک کردن آن درد برایت می آورد آن هم درد عفونی تب آور....باید مراقبشان بود که آنقدر آهنگ های شادمهر عقیلی را گوش ندهند...و اشک چشمان طفل معصوم را در نیاورند...شاید مشکلشان با هنسفری هاست !..اما این به من مربوط نیست من گوش هایم را  تا ابد دوست دارمحتی اگر مریض میشوند و قهر می‌کنند و و آنقدر از این عفونت تب می‌کنی که انگار عاشقی!...ای کاش میشد ، چشم های بقیه اعضای بدنم را میبستم که این بدآموزی ها را یاد نگیرند...به خصوص قلبم که این روزها عجیب دارد ضربان میزند.</description>
                <category>parisa beigi</category>
                <author>parisa beigi</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 20:59:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>