<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریسا فوجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parisafouji</link>
        <description>«می‌نویسم؛ چون غمگینم.می‌نویسم؛ چون نوشتن یکی از راه‌های مبارزه با اندوه است.» (ماریو بارگاس یوسا) http://t.me/ghrmzejiiigh</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:55:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/946811/avatar/79MxYI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پریسا فوجی</title>
            <link>https://virgool.io/@parisafouji</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنایت و مکافات-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tsrv9bre36sn</link>
                <description>در قسمت پیشین گفتیم که راسکلنیکُف روزتاروز روی نیمکتی زهواردررفته دراز می‌کشید؛ نه به حالتی عادی که با تشنج و هذیان و به عقیده‌ای ثابت فکر می‌کرد.هم‌چنین گفتیم که خانوادهٔ روستایی‌اش هزینهٔ تحصیل و خورد و خوراکش را می‌پرداختند اما این پول مسلما کفاف زندگی در شهری هم‌چون مسکو را نمی‌داد و او به جای رو زدن به خانواده، شی‌ئی در گرو پیرزنی نزول‌خوار می‌گذاشت.پیرزنی که به گمان او، شپشی بیش نبود.کسی که هیچ فایده‌ای برای جامعه نداشت و از طرفی با مرگش می‌توانست عده‌ای را ثروتمند کند و از فلاکت دربیاورد.پس چرا نمیرد درحالی که جوانی خوش‌فکر و تیزهوش مانند راسکلنیکف در فقر و بیماری دست و پا بزند؟ایده‌ای که از جوانان بسیار شنیده‌ام.«وقتی همه‌چیز با عدد سنجیده بشه، یه آدم و یه حشره دیگه باهم چه فرقی دارن؟!»(از جملات خودم- معرفی کتاب سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ پنج)«و واقعا هم تیزهوشی چه معماهای عجیبی که نمی‌تواند ایجاد کند!»راسکلینکف، کسی که آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید، در یک‌آن با سرکشی یک نوجوان و بلندپروازی و جاه‌طلبی یک جوان به قتل پیرزن و خواهرش دست می‌زند اما همان‌جا درمی‌یابد که خودش نیز متأسفانه قوایی ابر انسانی برای گذر و هضم چنین جنایتی ندارد و ناگزیر ست مکافات عمل را هم‌چون وزنه‌ای سنگین‌ به دنبال خود بکشد هرچند آزاد باشد که هرکجای دنیا پنهان شود..«گاهی میان اشخاص کاملا ناشناس برخوردهایی روی می‌دهد که پیش از آن که کلمه‌ای بگویند در همان نظر اول احساس کشش به سوی هم می‌کنند.راسکلنیکف بعدا بارها این اثر اولیه را به یاد می‌آورد و آن را به نوعی الهام یا احساس درونی نسبت می‌دهد.»راسنکلنیکف پیش از ارتکاب جرم در کافه‌ای دودزده با مردی می‌خواره آشنا می‌شود که برایش از جبر فقر و تن‌فروشی دخترش می‌گوید.دست‌های راسکلنیکف هنوز به خون آلوده نشده است که «سونیا» دست‌های او را می‌گیرد.شبی پس از واقعه، رودیا به دامان ناپاک سونیا می‌افتد، به مظهر تمام رنج‌های بشری بوسه می‌زند و به گناه خویش در برابر گناهکاری دیگر اعتراف می‌کند.سونیا معتقد است که باید عواقب را هرچه که باشد، پذیرفت اما هرگز نخواهد گذاشت رودیا به تنهایی زیر این بار کمر خم کند.او راسکلنیکف را تا سیبری و اردوگاه کار اجباری همراهی می‌کند.به مرور این زن بدکاره جایگاهی هم‌پای مریم مقدس میان زندانیان و جانیان اردوگاه باز می‌کند.روزی چادرهای کوچ‌نشینان از دور نظر‌ رودیا را به خود جلب کرد.گویی در آن‌جا زمان متوقف شده و هنوز عصر ابراهیم و چوپانان بود.ناگهان سونیا پیدایش شد و با تردید دستش را به سوی رودیا دراز کرد.برای اولین‌بار دستانشان از هم جدا نشد.چه پیش آمد خود راسکلنیکف هم نمی‌داند.او که پیش از این گمان می‌کرد پیامبران به نام عدالت لزوما خون می‌‌ریزند و نخبگانی هم‌چون ناپلئون حتما از حدود و قوانین اجتماعی پا را فراتر می‌گذارند؛ ناگهان از جا برخاست و به پای سونیا افتاد و گریست.به پای پیامبری که در سکوت همراه گناهکاری دیگر می‌شود و هنوز هم به ببخش و رستگاری امید دارد.#پریسا_فوجیادامه دارد</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 19:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت و مکافات-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ej0uu7mtwj13</link>
                <description>اگر بخواهم شخصیت راسکلنیکف را توصیف کنم باید بگویم جوانی ست بیست و سه ساله و با خصوصیات اخلاقی بسیار شبیه خودم.حال چه بهتر که این ویژگی‌ها را از زبان دوستی نزدیک به او بشنویم:«یک سال و نیم است که من رادیون را می‌شناسم.عبوس، گرفته، مغرور و متکبر است.در این اواخر و شاید هم خیلیاگر بخواهم شخصیت راسکلنیکف را توصیف کنم باید بگویم جوانی ست بیست و سه ساله و با خصوصیات اخلاقی بسیار شبیه خودم.حال چه بهتر که این ویژگی‌ها را از زبان دوستی نزدیک به او بشنویم:«یک سال و نیم است که من رادیون را می‌شناسم.عبوس، گرفته، مغرور و متکبر است.در این اواخر و شاید هم خیلی از پیش بدگمان و مالیخولیایی شده است.بزرگوار و مهربان است.دوست ندارد احساس خود را بیان کند.حاضر است زودتر سنگدلی خود را بنماید تا با سخن احساس قلبی خویش را ابراز دارد.گاهی هم هیچ مالیخولیایی نیست بلکه فقط سرد و تاحدی غیرانسانی و بی‌احساس می‌شود‌ و به راستی چنان است که گویی در او دو خوی متضاد به ترتیب جای یکدیگر را می‌گیرند.گاهی بی‌نهایت کم‌حرف است.هیچ‌وقت فرصت ندارد.همه مزاحمش هستند اما خودش دراز می‌کشد و هیچ‌کاری نمی‌کند.هیچ‌ بذله‌گو نیست ولی نه به دلیل آن که کلمات تند پرمعنی در چنته‌اش کم است بلکه گویی فرصتی برای این‌گونه کارهای بیهوده ندارد.وقتی با او صحبت می‌کنند تا به آخر به گفته‌های طرف گوش نمی‌دهد.هرگز به آن‌چیزی که جلب توجه همه را می‌کند، توجهی ندارد.خیلی برای خودش ارزش قائل است و البته بی‌حق هم نیست.»راسکلنیکف جوانی ست با مزاجی تند و آتشین که در تهی‌دستی روزگار می‌گذراند و مادر و خواهرش هزینهٔ تحصیل او را می‌پردازند.روزها در اتاقی تنگ و تاریک روی نیمکتی دراز می‌کشد و به عقیده‌ای ثابت فکر می‌کند.«مامان! تمام زندگی‌ام درد می‌کنددارد چه کار با خودش این مرد می‌کند؟!هی فکر می‌کنم...و به جایی نمی‌رسمهی فکر می‌کنم...و سرم درد می‌کند»(مهدی موسوی)اما همان‌گونه که در یادداشتی کوتاه نوشته بودم؛ من برخلاف راسکلنیکف قصد کشتن کسی را در ذهنم نمی‌پرورانم.به قول سلین در سه‌گانهٔ «پیش از...»(before trilogy) لینکلیتر:«تنها کسی که می‌توانم به او آسیب برسانم، خودم هستم.»هرکدام از ما می‌توانیم به اندیشهٔ‌ای مخرب در ذهنمان پر و بال بدهیم و به همین خاطر است که با خواندن احوال دیگران احساس همدلی می‌کنیم؛ نه از جهت شباهت افکار بل از این رو که پی می‌بریم در کشیدن بار مکافات تنها نیستیم.«جنایت و مکافات» را در روزهای سخت و در تنگدستی خواندم.روزهایی که چون راسکلنیکف در برزخ تسلیم یا تقلا گیر افتاده بودم و این هم‌زمانی بی‌شک تأثیر ژرفی بر من گذاشت.#پریسا_فوجی</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 18:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت هفتم/مرگ شادمانه -قسمت دوم/کار عمیق - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-xmttspvtd8um</link>
                <description>اصل شو وصل شو ۷مرگ شادمانه۲(در جستجوی خوشبختی و زندگی شادمانه)کارعمیق۷(بودن در لحظهٔ حال، تمرکز بر درون و احیای عزت‌نفس).ادامهٔ نامه‌ای به دوستم سلین (سه‌گانۀ سینمایی «پیش از...» ریچارد لینکلیتر) :کامو در کتاب «مرگ شادمانه» جایی از زبان مرسو به کاترین می‌گوید:«تو خیلی چیزهای بسیار اصیل و نیز استعداد خوشبخت شدن در خودت داری.فقط در انتظار زندگی کردن با یک مرد نمان.خیلی از زن‌ها با این فکر دچار اشتباه می‌شوند اما خوشبخت شدن را از خودت انتظار داشته باش.»-بیست سال بعد-تو را می‌بینم که زخم مهرطلبی‌ات در خلوتی دونفره سر باز می‌کند و شبی که قرار است به دور از سر و کله زدن با بچه‌ها، آرام بگذرد به میدان جنگ دو کودک چهل‌ساله تبدیل می‌شود.تو از خود برای اولویت ندادن به خودت خشمگینی و بار مسؤولیت را این‌گونه روی شانۀ نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ات خالی می‌کنی:با بهانه‌جویی، بدعنقی و غرولند کردن.به نظر من همسرت از همان ابتدا خودش را دوست داشته است.آن ‌روزی که به تو پیشنهاد ساختن شبی یگانه داد، می‌دانست که دیدن لذت تو اول خودش را غرق سرمستی می‌کند اما خسته از کج‌خلقی ‌امشبت می‌گوید همۀ زندگی‌اش را که برای تو گذاشته و باز چیزی بیش‌تر می‌خواهی.اگر برای تو هنوز هم چیزی کم است متأسفانه یا خوشبختانه این زندگی لعنتی او ست!نمی‌توانی تصور کنی که چگونه یک انسان با روان سالم ابتدا به خودش می‌اندیشد، به نیازها و خواسته‌هایش.چون هیچ‌گاه در اولویت خود نبوده‌ای، با خودت ناآشنایی و طبیعی ست که از ترس قدم گذاشتن در دنیایی ناشناخته، پا به فرار بگذاری.گمان می‌کنی با چنگ زدن به ریسمان پوسیدۀ گذشته، از سقوط به نیمۀ تاریک وجودت در امان می‌مانی حال آن که نپذیرفتن حقیقت، طنابی ست که با آن هرلحظه داری در چاه خشم و افسردگی فرو می‌روی.سلین، اگر هنوز هم چیزی در زندگی‌ات کم است چرا خودت جستجویش نمی‌کنی؟چرا تو همان کسی نباشی که قطار زمان را برای سیاحت آرمان‌شهرش از حرکت بازمی‌دارد و مسافری دیگر را به گشت و گذار در لحظۀ حال و دیدن جنبه‌های نامرئی‌ شخصیتش دعوت می‌کند؟سلین، در انتظار پیامبری نمان که به اعجازش ایمان آوری.تو تنها پیام‌آور خودت هستی که باید به ندای درونت گوش فرادهی.منتظر کسی نمان که برای ساختن شبی رویایی ناز تو را در آسمان‌ها بکشد.خودت معجزه باش!آن شب رویایی باش.تو خودت خوشبختی را جستجو کن.سلین من هم مانند تو احساس می‌کنم ماجراهایی که اکنون در زندگی‌ام جریان دارند، روایت خاطرات زنی پنجاه‌ساله است(اشاره به دیالوگ julie delpy  در فیلم Waking Life).راستش را بخواهی من از این که سی‌سال بعد قصۀ خسته‌کننده و خواب‌آوری نه برای نوه‌هایم که برای خودم بخوانم، می‌ترسم.می‌ترسم با خواندن داستانی خیالی و پوچ آرام آرام و این‌بار واقعی به خواب مرگ فرو روم.حالا که این نامه را برایت می‌نویسم دارم همان قصه را زندگی می‌کنم با این تفاوت که می‌دانم قرار است روزی با شنیدنش خوابم ببرد یا شاید با ذره ذره روزمردگی به پنجاه‌سالگی هم نرسم.از مرگ می‌ترسم و می‌دانم چارۀ این ترس تنها، تمام و کمال زندگی کردن است.نمی‌خواهم یک ثانیۀ دیگر زندگی را به تعویق بیاندازم و منتظر بمانم که مرگ خودم و روابطم کی از راه می‌رسد پس نباید به رفتار مهرطلبانه‌ام بیش‌ از این ادامه دهم.می‌خواهم هرکاری بکنم که اول خودم، خودم را دوست داشته باشم و فرصت بودنم اول برای خودم ارزشمند باشد که می‌دانی چنین بودنی ناگزیر محبت دیگران را هم به دنبال خواهد داشت و این ست دوست داشتنی صادقانه چرا که هیچ انتظاری پشتش نیست درست مانند نفسی که یک دم می‌آید و اطمینان از رفتنش ست که باارزشش می‌کند.#پریسا_فوجی</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 14:46:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت ششم/کار عمیق - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-efcl4twlyi4p</link>
                <description>بررسی کتاب «از سکس تا فراآگاهی» اشو.اصالت، رقص موزونی است با آهنگی درونی در میانهٔ میدان ناخودآگاه.آن‌‌لمحهٔ حضور در کاخ ذهن و در عین حال جدایی از آن.مراقبه، تمرین اصالت است..اشو در کتاب «از سکس تا فراآگاهی» می‌گوید(با اشو و بعضی بخش‌های این کتاب موافق نیستم و باید توجه کرد که فقط از دیدگاه خودش این موضوع را بررسی کرده است.اشو یه شخصیت کاریزماتیک و نارسیسیستیک داشته.بعضی حرفایش خوشایند است ولی رفتار خودش کاملا برعکس بوده.به قول علی بندری «استاد کلا متناقض تشریف داشتن?» شیوهٔ رهبری، بازاریابی و به شهرت رسیدنش هم جالب است.می‌توانید اپیزود ۴۱ تا۴۵ پادکست چنل بی را برای آشنایی با راجنیش، بگوان یا اشو بشنوید البته خیلی توضیحات اضافی دارد و به نظر من شنیدنش خسته‌کننده است.).جاذبهٔ سکس برای انسان تنها یک خواستهٔ جنسی نیست.انسان در زندگی‌ روزمره‌اش علی‌رغم تجارب متنوع مثل کار اداری، تجارت و شهرت، تنها با آمیزش جنسی می‌تواند به ژرفای وجودش دست یابد.به همین دلیل پس از هرآمیزش در خود فرو می‌رود و از این که برای لحظه‌ای اوج گرفتن، انرژی‌اش را هدر داده است، پشیمان می‌شود.او از دیرباز می‌داند هرچه از این انرژی بکاهد، به همان اندازه مرگش را نزدیک می‌سازد.پس این خواسته را سرکوب می‌کند و این‌گونه است که انسان بارها و بارها و برخلاف سایر حیوانات، سراسر شبانه‌روز از این میل پر می‌شود و با هزینه‌ای گزاف خالی.نخست، تجربهٔ بی‌نفسی ست.در لحظهٔ انزال، نفس از میان برمی‌خیزد و من بودن برای لحظه‌ای محو می‌شود.دوم، زمان لحظه‌ای می‌ایستد.گذشته نیست.آینده نیست.تنها لحظهٔ حال وجود دارد.اگر بتوانیم از این‌دو ثمرهٔ سکس آگاه شویم، می‌توانیم به فراسوی آن برویم وگرنه در سکس خواهیم زیست و در سکس از دنیا خواهیم رفت.فقط زمانی می‌توانیم از سکس رها شویم که بدون آن به بار بنشینیم.اگر این تجربه را بتوان از راه‌های دیگر به دست آورد، ذهن انسان از شتاب یافتن به سوی سکس بازمی‌ماند و جهتی تازه در پیش می‌گیرد.آن که به فراسوی سکس می‌رود می‌تواند این سرور را با مراقبه تجربه کند.مراقبه، هنر آفرینش، مراقبه، کار عمیق است و کار عمیق تمرینی برای وصل شدن.#پریسا_فوجی«بگذار خدا از هر راهی که می‌خواهد به قلب تو وارد شود: از راه موسیقی، شعر، رقص، آواز، عشق، مراقبه، کار و بازی.بگذار تمام پنجره‌ها باز باشد.»(اشو)</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 22:40:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-lj0wlccnrmbk</link>
                <description>کارای بد واسه من و تو روو زمین اومد/ تقصیر دوتامونه نگو کی خوبه کی بدتحلیل انیمیشن تاریخی آناستازیا(بخش دوم، پایانی)آهنگ «کی خوبه کی بد» از بهزاد لیتو، جی‌جی، سیجل و نسیم.نیکلای به گری‌گوری راسپوتین(نماد زشتی و پلیدی) اجازۀ حضور در کاخ نورانی و باشکوهش را نمی‌دهد.راسپوتین در پاسخ به این سرکوب، سراسر کاخ را طلسم می‌کند.براساس شواهد تاریخی، راسپوتین، روحانی مورداعتماد ملکه و فردی مقدس برای خانوادۀ سلطنتی بوده است.این تقدس آن‌قدر شدت می‌گیرد و ارتباط راپسوتین با ملکه و دختران نوجوانش آن‌قدر صمیمانه می‌شود که او حتی به اتاق‌خواب دختران نوجوان بار می‌یابد.تا این که ویشنیاکوا، یکی از دختران دربار، ادعا می‌کند راسپوتین به حریم شخصی‌اش تعرض کرده‌است.علیاحضرت الگا الکساندرونا، خواهر نیکلای، به جای تحقیق راجع به این ادعا، دستور دستگیری شبانه و عزل ویشنیاکوا را صادر می‌کند.اما با برملاشدن نامه‌های حاوی نقاشی‌های پورنوگرافیک که بین راسپوتین و دختران رد و بدل می‌شده است؛ نیکلای خشمگین از این ارتباط، راسپوتین را به فلسطین تبعید می‌کند.منظور از طلسم به گمان من، همین اطاعت بی‌چون و چرای خانوادۀ سلطنتی از راسپوتین است.درون هرانسانی هم شاهزاده‌ای وجود دارد، هم گدایی.هم دیو و هم دلبری.اگر یکی از این دو نادیده گرفته شود طوری خودشان را نشان خواهند داد که دیگر جایی برای هیچ‌‌کدام باقی نخواهد ماند.در کتاب «آشنایی با فلسفۀ غرب» برایان مگی جمله‌ای خوانده بودم که سوءاستفاده‌های مذهبی جایی ایجاد می‌شود که فرد خودش را ناقص می‌داند و صفات نیک را به نیروی برتری نسبت می‌دهد.اگرعاقلانه بنگریم آن نیروی برتر، موجودی کامل است؛ کامل به این معنا که تمام صفات را در خود دارا ست.مگر از دیدگاه مذهب، انسان هم ازهمان نیروی برتر نیست؟! پس او هم موجودی کامل است.تمام آن صفات در درون ما نیز وجود دارد منتهی ما خود را ناقص می‌شماریم نه کشف‌نشده! وقتی از نقص می‌گوییم یعنی ما می‌پذیریم که ویژگی‌هایی را نداریم ولی در حالت دوم به کاوش درونمان می‌پردازیم.هنگامی که توانایی بالقوۀ تکامل خود را پذیرفتیم دیگر از اثبات «کی خوبه کی بد» دست می‌کشیم.مثل ماهی که در آسمان می‌بینیم؛ همۀ ما از آن هلال باریک تا قرص شب چهارده امکان تغییر داریم.به میزانی که قفل درهای بستۀ وجودمان را باز کنیم، چراغی در کاخمان بیافروزیم.«تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آیدتو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروزکه یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهترکه به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز»#مولانا #غزلیات_شمس.#پریسا_فوجی</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 22:24:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-kcsobuplddmq</link>
                <description>تحلیل انیمیشن آناستازیا (بخش اول).این انیمیشن تاریخی با تصرف و به شکلی نمادین براساس زندگی علیاحضرت آناستازیا نیکولائونا رومانوا، کوچک‌ترین دختر نیکلای دوم، آخرین تزار روسیه ساخته شده‌است.هنگام تولد آناستازیا، اطرافیان جرئت دادن خبر یک فرزند دختر دیگر را به نیکلای نداشتند و او با پیاده‌روی طولانی خودش را برای دیدن دختر تازه متولدشده‌اش متقاعد کرد.جهانگردی جملۀ جالبی راجع به این موضوع نوشته است:«نیکلای حاضر بود نصف تاج و تختش را بدهد تا ولیعهدی برای کل فرمانروایی‌اش داشته باشد.»آناستازیا اما با دیگر خواهرانش تفاوت داشت و دختری پرشر و شور، شیطان و شوخ‌طبع بود.همان‌طور که در اولین قسمت جستار به این ویژگی برخی کودکان اشاره کردم.در کتاب «قدرت سکوت»، سوزان کین براساس آزمایش‌ها و شواهد، ادعا می‌کند بیشتر کودکانی که در سال‌های ابتدایی زندگیشان برون‌گرا هستند در بزرگسالی درون‌گرا می‌شوند و بالعکس.او هم‌چنین یک بازیگر بااستعداد بود که در انیمیشن هم به این ویژگی‌اش اشاره شده است.یاد نمایش‌هایی افتادم که وقتی کودک بودم برای خانواده و فامیل اجرا می‌کردم.اصلا دلیل نوشتن این مجموعه یادداشت این بود که با دیدن دوبارۀ این انیمیشن احساس کردم چقدر از کودک درونم دور افتاده ام.شاید خیلی زودتر از آن زمان که باید، از سه سالگی(اولین خاطراتی که به یاد می‌آورم) مسائل خانواده ام را می‌فهمیدم و از خودم می‌پرسیدم چرا؟ چرا باید این‌طور باشد؟ هفت‌سالگی، آن کودک شاد و بازیگوش کم‌کم خودش را در درونم پنهان کرد و از اجتماع هرروز بیشتر فاصله گرفت.در نه سالگی فکر می‌کردم نباید خوشحال باشم و مدام تا نوجوانی با خودم و دیگران کشمکش داشتم.در نوجوانی به خودم اجازه دادم خوشحال باشم به شرط این که دستاوردی داشته باشم و تا امروز ادامه دارد.اکنون با نوشتن این مجموعه قدم به قدم فاصلۀ خودم را با کودک آن روزهایم می‌سنجم و از خودم می‌پرسم:آیا می‌توانم بدون دستاورد هم خوشحال باشم؟!آن کودک هشیار و پرانرژی دوباره می‌تواند برخیزد!( یکی از معانی آناستازیا به معنای رستاخیز است.)دوباره می‌تواند جوانه بزند! در من تعلق ایجاد کند و به دنیا بیاید!?انیمیشن براساس شایعۀ زنده ماندن آناستازیا به عنوان تنها بازماندۀ خانوادۀ سلطنتی بعد از سقوط امپراتوری تزاری ساخته شده است اما در حقیقت او هم همراه با اعضای خانواده در تیرباران بلشویک‌ها کشته شد.آناستازیا در این معمای تاریخی در حین فرار، از خانواده‌اش دور می‌افتد و تا هجده‌سالگی در یتیم‌خانه‌ای پرورش می‌یابد.حالا او آماده است تا به سوی سرنوشت خود گام بردارد اما برسر دوراهی زندگی می‌ماند و این‌جا یا باید اجازه دهد گذشتۀ تلقین شده‌اش، آیندۀ او را بسازد و این که چه کسی بوده است: یک بچۀ سرراهی و این صفتی است که آدم‌ها رویش گذاشته‌اند یا به ندای درونش گوش بسپارد و قدم در جاده‌ای بگذارد که مقصدش نامعلوم اما موانعش صیقل‌دهندۀ شخصیت آناستازیا ست.شخصیتی که هیچ‌کس غیر از او نمی‌تواند آن را بازی کند.دختران بی‌شماری ادعا کرده‌اند که آناستازیای گمشده هستند اما اصالت، طبیعت است نه بزک.#پریسا_فوجی </description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 22:15:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-yotvxtexiv1v</link>
                <description> https://aparat.com/v/9Dfdh (به چی اعتقاد داری؟ به من؟بگو به قلمم اعتماد داری که من حرف بزنم از هرچیزی که هست حتما نداره صرف واست که گوش کنم به صدای قلبم #بهرام_نورایی ).اصالت، رقص موزونی است با آهنگی درونی در میانهٔ میدان ناخودآگاه.آن لمحهٔ حضور در کاخ روان و درعین حال جدایی از آن.اگرچه اطرافیان و دیگران مهم(Significant Others) همیشه به تو گوشزد می‌کنند به کجا تعلق داری، بایستی چه خواسته و آرزویی داشته باشی؛ به چه بیاندیشی و چه رفتاری را شایسته‌ای اما تو با کلاف خیالت گره بخور؛ مست رقص باش! آن‌ها شاید به رقص ذهنی‌ات هم بخواهند «دست‌درازی» کنند اما تو هم‌چنان به رقصیدن ادامه بده حتی اگر دنیایت هیچ تماشاگری نداشته باشد.چه حیف زمانی نمایش به پایان برسد و تازه بفهمی تنها برای تو کارت دعوت فرستاده بودند و تو منتظر سررسیدن مهمان‌ها و آغاز ضیافت بودی.تو بازیگر تئاتر تک‌نفرهٔ زندگی خودت هستی نه عروسک خیمه‌شب‌بازی دیگران.(نه منتظر اجازه‌م واسه حرفم/نه منتظر چراغ سبز واسهٔ حرکت/چون من اعتقاد دارم به کارم/پس اعتقاد داره بهم هرکی منو درک کرد/مهم نیست که به چی اعتقاد داری/مهم نیست که به کی اعتماد داری/یا با فکر باز بساز زندگیتو/یا دهنتو ببندو زندگی کنمنتظر نباش که مرگ تو کی میاد/آزاد باش مثل من مثل خیلیا/حتی اگه کسی سمت تو نمیاد/آزاد باش مثل من مثل خیلیا/حتی اگه می‌بینی که کسی حرفتو نمی‌خواد/آزاد باش مثل من مثل خیلیا #بهرام_نورایی)تو همان پادشاه سرزمین رویاهای کودکانه‌ات هستی که حالا بردهٔ چهاردیواری دیگران شده است.همان کودک آمادهٔ هرتجربه و ماجراجویی، همان نور رقصان و بازیگوشی که باید بی‌هیچ قضاوتی به احساس و افکار سرکوفته‌ات بتابی و بار دیگر روشن شوی؛ اگر چنان خلوت و سکوتی را تجربه‌ کنی که تپش‌های منظم قلبت تنها ضرباهنگی باشد که می‌شنوی.اگر که خودت را به راهی از پیش تعیین نشده بسپاری و بگذاری ندای درونت تو را این‌بار رهنمون شود.#پریسا_فوجی.ساعتی میزان آنی ساعتی موزون اینبعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش(#مولوی).تحلیل انیمیشن تاریخی «آناستازیا» در قسمت بعدی</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 21:58:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-fwnvo1usarcm</link>
                <description>اصل شو وصل شو - قسمت دوم (تحلیل روانکاوانۀ فیلم only you و آهنگ با تو از ابی)این آهنگ نمونه‌ای عالی برای فهم #فرافکنی (Projection)است.یونگ می‌گوید:«وقتی عاشق کسی می‌شوی احتمالا طرف مقابلت انرژی نزیستهٔ تو را زندگی می‌کند.» دکترعلیرضاشیری فرافکنی را این‌گونه تعریف می‌کند:«نسبت‌دادن انرژی روانی ناخودآگاهت به دیگری که آن را خودآگاه زندگی می‌کند.»وقتی تو انرژی و توانایی بالقوه‌ات را در سایه پنهان نگاه می‌داری،به آن نور نمی‌تابانی و از آن استفاده نمی‌کنی، «آویزان» کسی می‌شوی که آن ویژگی و توانایی را بالفعل دارد.برای مثال دختری که شخصیت پرشر و شور خود را در اتاق تاریک روانش به غل و زنجیر کشیده‌ است، در یک نگاه عاشق پسری می‌شود که این ویژگی غالب او ست.عاشق معتقد است تنها فرد مناسبش، معشوق او ست؛ احتمالا درست فکر می‌کند.او کسی است که کلید گمشدهٔ روانش را در دست دارد.همان خصوصیاتی که عاشق نمی‌خواهد در خود به دنبال آن‌ها بگردد.دیالوگی از فیلم Only You : جایی که جیک به النا می‌گوید:«شاید پدرومادرهایمان هم‌دیگر را قبلا ملاقات کرده‌ و ما را برای هم آفریده باشند؟!»فرافکنی ضمن بار سنگینی که بر دوش معشوق می‌گذارد، اگر عاشق به‌هوش نباشد؛ماهیتی ویرانگر پیدا می‌کند‌ و هم‌چنین بستر مناسبی برای سوء‌استفاده‌های عاطفی فراهم.عاشق باهوش، معشوق را راهنمای زندگی روانی نزیستهٔ خود قرار می‌دهد.می‌داند عظمت معشوق را اگر در نگاه خودش نبود، هرگز نمی‌توانست ببیند.پس به فرافکنی خاتمه می‌دهد و آن ویژگی‌ها را درونی می‌کند.اگر خوب یا بد همه را از خود می‌بیند.در فرافکنی ویرانگر با رفتن و غیب شدن معشوق، احساس پوچی و بی‌معنایی عمیقی به عاشق دست می‌دهد:«در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن/من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»(سعدی)دیالوگ دیگر، جایی که النا می‌گوید:«I feel so lost» احساس سرگشتگی و گمشدگی به عاشق دست می‌دهد.رفتن معشوق برابر با پایان یافتن دنیا و مرگ آن انرژی در زندگی عاشق است.عاشق شفایافته ویژگی‌های فرافکنی‌شده‌اش را از معشوقش پس می‌گیرد.می‌فهمد با کوچ هم‌سفران، دنیا به آخر نمی‌رسد و تازه زندگی یکپارچه با تمام توان خود آغاز می‌شود.«آسمانش را گرفته تنگ در آغوش/ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش/باغ بی‌برگی روز و شب تنها ست/با سکوت پاک غمناکش»(اخوان‌ثالث)اگر هم‌چون باغ‌ بی‌برگی سایه‌های سردمان را درآغوش بکشیم، اگر با باد خزان زندگی‌مان موافق باشیم، به طلای وجودمان دست می‌یابیم.#پریسا_فوجی51w</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 00:45:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل شو وصل شو - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-lhehk1g9kz1n</link>
                <description>این عکس را لابه‌لای انبوهی از کارنامه‌ها و لوح‌های تقدیر مسخرهٔ دوران راهنمایی و دبیرستانم پیدا کردم که هیچ فایده‌ای برایم نداشتند.البته به جز یک همایش که شرکت کردن و رتبه آوردن در آن زندگی‌ام را اگرچه غم‌انگیزتر کرد ولی فکر می‌کنم در مسیر درستی مرا بی‌قرار کرد!(این جستار را به بهانۀ کمپین اصل شو وصل شو بنیاد فرهنگ زندگی سهیل رضایی، بازنشر می‌کنم.).جان ولوود در کتاب عشق و بیداری وجود انسان را به کاخی تشبیه می‌کند؛ کاخی باشکوه و نورانی با اتاق‌های متعدد و متفاوت که هرکدام به یکی از ویژگی‌های ما تعلق دارد؛ اتاقی به عشق و محبت، اتاق دیگر به خشم، دیگری به خلاقیت، حسادت و...هر احساسی که تصور کنید اتاقی در درون ما دارد.همهٔ ما با ساختار روانی سالمی به دنیا آمده‌ایم اما از آن‌زمان که گفتار و کردار دیگران مهم(Significant Others) را سرمشق زندگی اجتماعی خود قرار می‌دهیم و فرهنگ می‌پذیریم، برای پذیرفته شدن و دوست‌داشتنی بودن، بخش‌هایی از وجودمان را پنهان می‌کنیم.مهمان‌های ناخوانده از کاخ ما بازدید می‌کنند و برخی از ویژگی‌هایمان را زشت و ناپسند می‌بینند و به ما توصیه می‌کنند که بهتر است درِ این اتاق‌های به خصوص را ببندیم.مثلا کودکی را که فعالیتش نشانهٔ سلامت او ست، تنبیه می‌کنند و کودک یاد می‌گیرد برای بچهٔ خوبی بودن، آرام و ساکت گوشه‌ای بنشیند.در نوشته‌های پیشین اشاره کرده بودم؛ برای نمونه در جامعهٔ پدرسالار به پسربچه‌ها گفته می‌شود:«مرد که گریه نمی‌کند!» و این پسران جوان برای مرد بودن، احساس و عواطف خود را سرکوب می‌کنند و آخرهم زیر گریه می‌زنند پس این حس به آن‌ها دست می‌دهد که مرد نیستند.(سریال patria یا وطن محصول نتفلیکس، نمونهٔ خوبی برای این موضوع است.).کم‌کم با کشتن چراغ اتاق‌ها، کاخ نورانی روان ما به کوخی تاریک و متروک تبدیل می‌شود.کودکی که ماجراجویانه از اتاقی به اتاق دیگر می‌دوید و سرک می‌کشید، به بزرگسالی مسئله‌دار و ترسو تبدیل می‌شود چرا که از بازکردن قفل درهای بسته طفره می‌رود.ما از اصالت وجودمان دور می‌افتیم و کم‌کم خود را محدود به چهاردیواری می‌بینیم که دیگران در روان خودمان برایمان تعیین کرده‌اند.یکی از تمرین‌های کتاب نیمهٔ تاریک وجود (نوشتۀ دبی فورد) برای به یادآوردن خود حقیقیمان، گذاشتن عکسی از دوران کودکی در مرکز توجه است.این کودک معصومی که هرروز به آن می‌نگریم، به ما یادآوری می‌کند چه کسی هستیم.ما هنوز به همان اندازهٔ دیروز بی‌گناهیم و لایق بخشش.هرروز با دیدن این کودک با خودتان بگویید چه کاری می‌توانم برای خوشحالی‌اش انجام دهم؟آیا باید به او بگویم که چقدر از او خوشم می‌آید؟چقدر دوستش دارم و قدرش را می‌دانم؟#پریسا_فوجی51w</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 01:24:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان و شگفت‌انگیزی جهان آفرینش</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-opsiottqvvq3</link>
                <description>EarthRise, WilliamAnders 1968کتاب«داستان‌های ماشین تحریر » را می‌خواندم.به داستانی درمورد سفر به ماه رسیدم و ناگهان موضوعی برایم یادآوری شد:.کتاب«#داستانهای_ماشین_تحریر » را می‌خواندم.به داستانی درمورد سفر به ماه رسیدم و ناگهان موضوعی برایم یادآوری شد:تاب«#داستانهای_ماشین_تحریر » را می‌خواندم.به داستانی درمورد سفر به ماه رسیدم و ناگهان موضوعی برایم یادآوری شد:«انسان و شگفت‌انگیزی جهان آفرینش»اگر انسانی را که با حیرت به ماه نگاه می‌کرد و از روی جهل، خرافه می‌بافت همان انسانی درنظر بگیریم که میلیون‌ها سال بعد بر کرهٔ ماه قدم گذاشت، شگفت‌آور نیست؟!چنین الگویی در زمینه‌های دیگر زندگی نیز وجود دارد اما ممکن است سیر پرسش و رسیدن به پاسخ آن هزاران سال طول بکشد!کوته‌نظر فقط جلوی پای خویش را می‌نگرد و هیچ‌گاه سر بلند نمی‌کند و در جهان بی‌نهایت به دنبال راه حل نمی‌گردد.به این فکر نمی‌کند که اگر خودش به پاسخ نرسد حداقل مسیر را برای آیندگان هموارتر می‌کند.یادم آمد از یادداشتی که یک‌سال پیش در کانالم نوشتم:«امروز آقای دکتر خزاعی سر کلاس ایمونولوژی جملهٔ خیلی جالبی گفت در مورد این که خیال‌پردازی‌های انسان‌ها باعث شده در علم به این‌جا برسیم و بعد از این هم به هرجا برسیم برهمین اساس است.در مورد خیال‌پردازی‌های شخصی‌اش هم گفت یک روز بالاخره ژن‌های مربوط به پرواز را کشف می‌کنند و آن روز انسان‌ هم می‌تواند پرواز کند!همه خندیدیم اما من خیلی تحت‌تأثیر این جمله‌اش قرار گرفتم و واقعا لذت بردم.قدرت خیال را نباید هرگز دست کم گرفت.»?پریسا فوجی«پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز!»?پل الوار</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 22:54:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مرگ شادمانه یا آگاهانه» قسمت اول (بخش دوم) و کار عمیق- قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%C2%AB%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87%C2%BB-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%28%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85%29-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82--%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-qzlimw0mdhmu</link>
                <description>«مرگ شادمانه یا آگاهانه»قسمت اول(بخش دوم)«کارعمیق»-قسمت چهارم.وارستگان حقیقی، زندگی نقد دنیا را به نسیهٔ بهشت ترک نمی‌گویند اما در وهم زندگی هم هرروز نمی‌میرند.اوشو می‌گوید:«اگر قادر نباشید از آن‌چه پیش از مرگ وجود دارد مراقبت کنید هرگز قادر نخواهید بود از آن‌چه پس از مرگ می‌آید مراقبت کنید.»انسان آزاده، باغبانی ست که روزی نگران پژمردن گل سرخی بوده اما حالا با امیدواری دانه می‌کارد و با عشق از باغ گلش «مراقبت» می‌کند.به گمان من پس از مرگ، زندگی باری دیگر پیشکش می‌شود به آنان که نه تنها خود پر زیستند؛ به هم‌نوعان و جانداران کرهٔ خاکی هم برای زندگی بهتر یاری رساندند.چه آرام چشم بر آخرین لحظهٔ بودن می‌بندند چون از قدرت خود آگاهند.از این که می‌توانند بمیرند و مرگ را به سان فرصتی دیگر در آغوش می‌کشند.اما کسانی هم به آخرین قطره چونان می‌چسبند که انگار تمام شهد زندگی در آن جمع شده.سیاه‌مستانی که دریادریا ‌خون ناحق به حلقشان فروریختند و هم‌چنان عطششان نخوابیده‌ ست.زندگی چون ماهی از میان دستانشان می‌لغزد و به اقیانوس فرصت‌ها بازمی‌گردد.سبکباران ساحل‌ها در دوزخی جاودانند که نه پلی بر ویرانهٔ پشت ‌سرشان مانده و نه زندگی دوباره‌ای با حسرتشان برای بازگشت و جبران خسارت مبادله می‌شود.پریسا فوجی.داشتم توی نت برای این پست دنبال عکس می‌گشتم و دقیقا به همون عکسی برخوردم که مدنظرم بود.?</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 23:13:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ شادمانه یا مرگ آگاهانه - قسمت اول (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@parisafouji/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-l1omrxq7kykk</link>
                <description>«فقط یک‌بار فرصت یادگیری هست.»این‌جمله را اتندی خطاب به رزیدنتش فرمود.برای من که اجازهٔ پرسش نداشتم! سوال پیش آمد.(ازبس سوال می‌پرسیدم و به سوال‌هایش پاسخ می‌دادم.نمی‌دانستم استاژر باید صم بکم باشد!پس به من امر فرمودند که دیگر نه سوال بپرسم و نه به سوال‌هایش پاسخ بدهم مگر خودش از من بخواهد:) سوال: آیا خودش هم همه‌چیز را یک‌باره یاد گرفته و به درجهٔ فوق تخصص رسیده است؟!(منظور اتند غنیمت شمردن فرصت برای یادگیری نبود.لحن جمله طوری بود که رزیدنت باید در همان‌لحظه مطلب را برای همیشه یادبگیرد.)این‌پرسش گوشه‌‌ای از ذهنم بود تا یک‌روز همین‌طور که نگاهی به شعرهای شیمبورسکا می‌انداختم، چشمم به این شعر هم افتاد:«هیچ‌چیزی نمی‌تواند دوبار اتفاق بیفتد،در نتیجه، حقیقت تلخ این است که:ما بی‌تجربه و خام به دنیا می‌آییم،و بی‌هیچ شانسی برای یادگرفتن، از دنیا می‌رویم.حتی اگر کندذهن‌تر از تو در دنیا نباشد،و تو کودن‌ترین آدم روی زمین باشی،نمی‌توانی این کلاس را دوباره بگذرانی،این درس، فقط یک بار ارائه می‌شود.»به نظر من به جای کل زندگی باید هرثانیه‌اش را به کلاس درس تشبیه کرد.یاد حرف دوستم افتادم که می‌گفت:«می‌خواهم از این‌جا پزشک بیرون بروم و برایم اهمیتی ندارد یک‌‌بخش را چندبار بگذرانم.سیاست من این است.»زندگی دانشگاهی ست که درآن بی‌شمار کلاس درس برگزار می‌شود.بدبینانه‌ترین حالت است اگر بگوییم نه هیچ شانسی یا فقط یک‌بار برای یادگیری فرصت داریم و خوش‌بینانه‌ترین‌حالت اگر یادگیری را به آن‌سوی ابدیت موکول کنیم.کودن‌ترین دانشجوی زندگی هم کسی است که هدفی برای جنگیدن ندارد گرچه عقربه‌های ساعتش بی‌وقفه رو به جلو حرکت می‌کنند؛ او در باتلاق خوابی فرو می‌رود که به ژرفای مرگ است.همه هم قرار نیست مثل خانم‌دکتر فوق‌ستاره باشند که با سرعت نور همه‌چیز را فرابگیرند.برای پیشرفت یک دانشجوی متوسط توصیهٔ خوبی ست اگر بگوییم:همیشه برای یادگیری و جبران، فرصت هست اما با هرلحظه طوری رفتار کن که انگار آخرین‌‌شانس تو ست.پریسا فوجی</description>
                <category>پریسا فوجی</category>
                <author>پریسا فوجی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 00:43:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>