<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریسا حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parisahoseini</link>
        <description>اینجا داستان عکس‌ها را برایتان بازگو می‌کنم.می‌توانید نوشته‌های دیگرم 
را در  وبسایت شخصی‌ام بخوانید: http://firstrole.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:19:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2534/avatar/HCIBtC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پریسا حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@parisahoseini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی استایکن مرا به یاد مرد متفکرِ رودن می‌اندازد</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B1%DB%B4-lrdlvsvuxe2o</link>
                <description>کارل سندبرگ. عکاس ادوارد استایکن، ۱۹۳۰  تداعی‌ها در عکس بسیار قوی عمل می‌کنند. همین است که بسیاری از افراد، از فرد عکس‌دوستی چون من گرفته تا منتقدان و تفسیرگران صاحب‌نظر، برای خوانش عکس به آن توسل می‌جویند. درواقع به کمک تداعی می‌توانیم ارتباط آثار هنری را با یکدیگر مشخص کنیم. و از این رهگذر به سویه‌های مشترک ذهنی و فرهنگی هنرمندان نزدیک شویم. البته گاهی تداعی‌ها جنبه‌ی شخصی دارند. (یک نمونه) یعنی تنها برای ما ملموس هستند اما برای دیگری ممکن است اینطور نباشد، حتا اگر به آن اشاره کنیم. در این مواقع می‌توانیم از تداعی برای شناخت خودمان کمک بگیریم. چرا این اثر ما را به یاد اثری دیگر آورده؟ سوال‌هایی از این جنس شاید بتواند موثر باشند.  گاهی هم هست که تداعی آنچنان آشکار است که برای هر مخاطبی آشناست. البته زمانی هم هست که باید به اثر هنری مورد نظر اشاره کرده و با کنار هم قرار دادن دو اثر (یا تعداد بیشتر) دیگران را متوجه‌ سویه‌های مشترک میانشان کنیم. چند وقت پیش به دنبال دیدن عکس‌های ادوارد استایکن به عکسی از او برخوردم که از کارل سندبرگ انداخته بود. در همان لحظه به یاد مجسمه‌ی متفکر رودن افتادم. با اینکه من کارل سندبرگ را نمی‌شناختم. مجسمه مرد متفکر اثر رودن، ۱۹۰۲ادوارد استایکن، عکاسیست که بخشی از دوران حرفه‌ای عکاسی‌اش را به گرفتن پرتره‌هایی از افراد مهم گذراند. او برخلاف عکاس‌های مدرن و پرتره امروزی، متناسب با هر شخصیت ژست و شیوه‌ی خاصی را برمی‌گزید.بعد از دیدن عکس کنجکاو شدم که بدانم کارل سندبرگ چه کسی بوده، چون او را نمی‌شناختم. کارل سندبرگ یک شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی بوده که سه بار موفق به دریافت جایزه پولیتز شده است. از همینجا می‌توان او را فردی مهم و اثرگذار در حوزه نویسندگی دانست. و به هر حال ذات نوشتن هم با تفکر آمیخته است. نمی‌دانم هنگامی که استایکن چنین عکسی را از کارل سندبرگ انداخته، آیا به رودن و مجسمه‌اش فکر می‌کرده یا نه. (تاریخ ثبت این عکس بعد از زمان ساخت مجسمه بوده) اما از نظر من شباهت این دو اثر بی‌اندازه است. ژست کارل سندبرگ بسیار شبیه مرد متفکر رودن است. چه از لحاظ چانه‌ای که به دست تکیه داده و چه از لحاظ دستی که روی پا قرار گرفته. و چه از لحاظ درونمایه‌ای که او یک شاعر و نویسنده بوده.در کل با توجه به شباهت این دو اثر و تیزهوشی استایکن در عکاسی از پرتره‌های افراد مشهور من فکر نمی‌کنم این اتفاق تصادفی باشد. آیا شما هم به این تداعی را منطقی می‌دانید و یا نکته‌ای به ذهنتان می‌رسد که دلیلی بر این تشابه باشد؟ پینوشت یک:‌ کارل سندبرگ، همسر خواهر استایکن، لیلیان استایکن بوده. شاید این گزاره در نظر شما تغییر ایجاد کند. من با آگاهی به این گزاره باز هم نظرم همانست. پینوشت دو: من آثار سندبرگ را مطالعه نکردم و قضاوتم در مورد او بر مبنای همان مطلبیست که ویکی‌پدیا در مورد او نوشته است. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jul 2018 21:08:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی عکسی دوست‌نداشتنی اما جالب!</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%DA%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%B1%DB%B3-fnxgvcoczkzm</link>
                <description>Jacek Stefan- Hello! برخی عکس ها هم هستند که واکنش اولیه ما به آنها خودمان را هم متعجب می‌کند. نمیدانم تا حالا با عکسی روبه رو شدید که در نگاه اول آن را دوست نداشته باشید و هرچه بیشتر نگاه کنید شاید به نظرتان از لحاظ تکنیکی عکس خوبی به نظر برسد اما همچنان حسی منفی  را درونتان بیدار کند. عکس یاچک استفان (Jacek Stefan)، عکاس چیره‌دست لهستانی، برای من همینگونه بود. اول خنده‌ی تمسخر‌آمیزی زدم. اما بعد هرچه بیشتر صبر کردم و آن را تماشا کردم به نظرم آمد اندیشه‌ی یاچک استفان هم چیزی جز دست‌انداختن نبوده است.  شکلکِ زنِ راهبه‌ی درون عکس به هیچ وجه با موقعیت و لباسش هم‌خوانی ندارد. این اولین تضادیست که برای ما چشمگیر است. در نظر ما او هم باید شبیه دیگر دوستانش موقر و متین و در اندیشه می‌بود. نمی دانم آیا این عکس صحنه پردازی شده بوده یا نه اما فکر نمی‌کنم یاچک استفان او را به این کار برگماشته باشد.ما از هر چیزی که بیرون عکس اتفاق افتاده بی‌خبریم. نمی‌دانیم لحظه‌ی پیش و پس آن چه بوده. اطلاعات ما تنها محدود می‌شود به عنوان عکس که Hello! نام دارد. در این عنوان نوعی توجه جلب کردن نهفته است. انگار که رهبر این راهبه‌ها - که مقابل راهبه‌ها ایستاده و نگاه راهبه‌ها به سمت اوست - حواسش نبوده و عکاس هم از این فرصت استفاده کرده و با گفتن هِلووو توجه راهبه‌ی جوان و بازیگوش را به خودش جلب کرده و بعد هم صدای شاتر. داشتم فکر می‌کردم که چرا این راهبه شبیه دیگران نیست. با تأویلی که من کردم، احتمالن سوالی که در ادامه پیش می‌آید این است که چرا باقی این کار را نکردند و تنها راهبه‌ی مورد نظر ما موجه بودن خودش را زیر پا گذاشته است؟ در این مواقع اولین جواب احتمالن همانست که منتسب به یونگ و طرفدارانش می‌دانند. زندگی نکرده‌ی راهبه‌ها. آنها که به اختیار خودشان وارد چنین موقعیتی نمی‌شوند و در نتیجه به اجبار بسیاری از تمایلات زیستی و طبیعی‌شان را زیر پا می‌گذارند. انگار این راهبه‌ی ما تصمیم گرفته برای لحظاتی قوانینی که برای زندگی‌اش برگزیده‌‌اند را با جسارت زیر پا بگذارد و خودش را در قاب عکاس با قیافه‌ای کودکانه بگنجاند. در نگاه راهبه‌ی جوان و کم سن و سال، نوعی زیرکی نهفته است. او دهانش را بسته و لب‌هایش را به هم فشرده و گویی می‌خواهد چیزی بگوید اما نمی‌‌گوید. وقتی او را با دوست پشت سری‌اش مقایسه می‌کنم که سر در اندیشه فرو برده، فکر می‌کنم او با عمل خودش، آگاهانه خواسته نقابی که راهبه‌ها به صورت می‌زنند را از چهره‌ بردارد. پینوشت: نمی‌دانم این تأویل‌های من تا چه اندازه می‌توانند صحیح باشند. به هر حال سنجشی برای اینکه اطمینان پیدا کنیم درست هستند وجود ندارد. اما فکر می‌کنم به عکس نگاه کردن و آن را کاویدن و درباره‌ی آن نوشتن و قلم زدن می‌تواند روشنگر افکار ما و بینش ما باشد. خوشحال می‌شوم اگر شما هم نظری غیر از نظر من یا همسو با آن داشتید برایم بنویسید. هرچه بیشتر بنویسیم عکس را بهتر می‌فهمیم. و به قول پیمان هوشمندزاده «فهمیدن نیمی از لدت است.»</description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jul 2018 22:20:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادوئار بوبا، خالق لحظات ساده و زیبای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A6%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B1%DB%B2-avvsfn3k3of9</link>
                <description>رمی صدای دریا را می‌شنود- ادوئار بوبا (Edouard Boubat) از این صدف‌ها در خانه‌ی پدربزرگم داشتیم. همان خانه‌ی قدیمی و خاطره‌انگیز که البته دیگر از آن خبری نیست. چون یک روز بولدوزری آمد و همه خاطراتش را با خاک یکسان کرد و در خود بلعید. بگذریم. داشتم از حس و حال دخترک درون تصویر می‌گفتم. گوش دادن به صدای دریا. وقتی این عکس را دیدم، بلافاصله تاقچه‌ی اتاق پذیرایی خانه‌ی پدربزرگ برایم تداعی شد. دو صدف شبیه هم که در دو گوشه‌ی تاقچه جا خوش کرده و منتظر ما نوه نتیجه‌ها بودند تا با بازیگوشی هر بار آن را به گوش خود بچسبانیم و به صدای جادوییش گوش بسپاریم. و گاهی برای اینکه بخواهیم صدای دریا را بیشتر بشنویم. با هم کشمکش کنیم.ما هم مانند رمی، چشمانمان را می‌بستیم. انگار وقتی چشمانت را می‌بندی، می‌توانی از دنیایی که در آن لحظه هستی جدا بشوی و بروی کنار ساحل. بچه که بودم ساحل را ندیده بودم. تصوراتم واقعی نبود. ملغمه‌ای بود از تصاویر تلویزیون و صدای گوش‌ماهی عجیب و غریب استخوانی شکل.اما حالا که ساحل را دیدم، فکر می‌کنم آن موقع که بچه‌تر بودم دریا را عمیق‌تر حس می‌کردم. هیچ وقت نفهمیدم این صدای دریا چگونه در گوش‌ماهی ضبط می‌شود. البته بزرگتر‌ها اینطور می‌گفتند که “ضبط شده”. اما من فکر می‌کردم یک جور رمزنگاری باشد. همین بود که هر بار آن را به گوشم می‌چسباندم، سعی می‌کردم چون رمی، دخترک درون تصویر، جادویش را بفهمم. بچه‌ها واقعیت را درنمی‌یابند، آنها حقیقت را بی‌واسطه لمس می‌کنند. به همین دلیل لذت بیشتری می‌برند. این تصویر بازنمایی حظ وافریست که رمی، دخترک دلربای تصویر، به آن دسترسی دارد و ما می‌توانیم با کمی حسرت تنها شاهد سرخوشی او باشیم.همچون عکاسش ادوئار بوبای فرانسوی که بعد از جنگ جهانی دوم و دیدن زشتی‌ها و پلیدی هایی که جنگ با خود به همراه آورده بود با خود عهد کرد که زندگی را جشن بگیرد و زیبایی‌هایش را با دوربینش به ما نشان دهد. تا بگوید که این‌ها هم هست و باید دیدشان. ادوئار بوبا، عکاس رمانتیک قرن بیستم بر این باور بود که سوژه‌ی شگفت‌انگیزی در دنیا وجود ندارد. او می‌گفت: «فکر نکنید که اگر می‌خواهید عکس ویژه‌ای بگیرید باید دنیا را بگردید تا آن لحظه‌ی قطعی و خاص را پیدا کنید. نه. عکاس حرفه ای کسیست که لحظات شگفت‌انگیز را می‌سازد.» شاید هم اصلن همین ساختن بوده که او را به فکر آورده و گوش‌ماهی استخوانی شکل را به رمی داده تا بتواند حالت بی‌نظیر چهره‌اش را هنگام شنیدن صدای دریا ثبت کند. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jun 2018 20:53:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر فیلم  interiors از وودی آلن</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B1%DB%B1-ufgui3jiyepd</link>
                <description>interiors 1978-Woody Allen پیش‌نوشت: داستان فیلم در این یادداشت بازگو می‌شود.فضای داخلی تنها داستان سرخوردگی یک زن نیست، آن هم زنی که سال‌ها برای فراهم کردن محیطی آرام برای همسر و  سه دخترش تلاش کرده. فضای داخلی، دنیای درونی یک زن را به ما نشان می‌دهد. زنی که یک صبح دل انگیز هنگام صبحانه از زبان همسر و تنها همدمش می‌شنود که دیگر زندگی با او کافیست و حال باید فکر جدایی باشند. باورش سخت است. کجای زندگی را اشتباه کرده بود که اکنون همسرش چنین درخواستی از او دارد؟ او باور نمی‌کند. منتظر مراسم آشتی کنانِ همسرش می‌ماند. تظاهر می‌کند که قوی شده، مشغول شده، تغییر کرده، اما تمام فکر و ذکرش چیز دیگریست. جای دیگریست. نگاهش غمگین است. نگاهش نگاه زنیست که منتظر است تا  غول تنهایی از زندگی‌اش رخت ببندد. تا متوجه شود همه اینها یک شوخی بوده و به چشم برهم زدنی تمام می‌شود.دخترش آنکه از همه بیشتر مورد علاقه مادر است، به او دلداری می‌دهد و می‌خواهد او را از واقعیت دور کند. همان چیزهایی را بگوید که خوشایند اوست. اما دخترش هم در زندگی‌اش درمانده. مدام سیگار می‌کشد. و می‌خواهد به همه بگوید که همه چیز درست می‌شود. باوری که خودش به آن اعتقادی ندارد. ظاهرش نشان نمی‌دهد که در کشمکشی درونی با خودش جدل می‌کند. دختر دیگرش همان که همیشه مورد احترام پدر بوده، سعی می‌کند او را با واقعیت روبه‌رو کند. او خودش را هم با واقعیت روبه‌رو می‌کند. و واقعیتِ او چیزی جز سردرگمی نیست. خودش را نمی‌شناسد. مدام از شغلی به شغل دیگر می‌رود. می‌خواهد عکاسی کند و احساسش را بیان کند اما نمی‌داند چطور و چگونه باید این کار را بکند. interiors1978- woody Allenدختر سوم از همه به نظر می‌رسد وضع بهتری داشته باشد. بازیگر است اما بازیگری برای او نقابیست برای دیده شدن.حالا می‌فهمیم که فضای داخلی داستان زندگی زنانی درخودمانده است. وودی آلن ما را به دنیای درونی آنها دعوت می‌کند. می‌خواهد که نگاهشان کنیم. می‌خواهد زنی را ببینیم که یک شب تصمیم می‌گیرد ردای بلند مشکی اش را بپوشد، شیر گاز را باز بگذارد، درز پنجره‌ها را با چسب مشکی بپوشاند و بعد در فضای خالی اتاق بایستد، به کاناپه‌ای نگاه کند که شاید روزی روزگاری با همسرش آنجا عشق‌بازی می‌کرده و حال باید بستر مرگش باشد. فضای داخلی داستان غمگینیست از زندگی‌ زن‌هایی که پر از خالی‌اند. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jun 2018 22:30:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازسازی لحظه قطعی</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B1%DB%B0-sn3i6izvelnw</link>
                <description>جف وال Jeff Wall  هانری کارتیه برسون را همگان با لحظه‌ٔ قطعی‌اش می‌شناسند. عکاسی که نخستین بار اندیشهٔ لحظه‌ قطعی را در عکاسی مطرح کرد و پس از آن عکاسان بسیاری آن را سرلوحه کارشان قرار دادند. لحظه‌ای که همه چیز در جای خودش قرار گرفته و عکاس آن را ثبت می‌کند. البته مهارت عکاس تنها در ثبت کردن نیست بلکه در تشخیص دادن و دیدن آن لحظه است. سالها بعد از کارتیه برسون عکاسی پا به عرصه گذاشت که لحظه قطعی را ثبت نمی‌کرد، بلکه بازسازی می‌کرد. جف وال (Jeff Wall) عکاس ماهر و مشهور این روزهای دنیای عکاسیست. او لحظه‌ها را می‌بیند و بعد آنها را می‌آفریند. عکسی که مشاهده می‌کنید یکی از آثار بی‌نظیر اوست. «وزش ناگهانی باد» را قبلن نقاشی ژاپنی به نام هوکوسای در سال ۱۸۳۱ به تصویر کشیده بود. بعدها این نقاشی چنان در جف وال تأثیر گذاشت که تصمیم گرفت ماه‌ها وقتش را صرف بازسازی آن کند. قدرت جف وال در توجه او به جزییات نهفته است. او همه چیز را با دقت صحنه پردازی و کارگردانی می‌کند. برای اثبات حرفم کافیست عکس را با نقاشی‌اش مقایسه کنید. گویی نسخه اروپایی و معاصر تصویر را در دست داریم. هوکوسایشاید وقتی بدانیم عکس صحنه‌پردازی شده حس خوبی نسبت به آن پیدا نکنیم. شاید اگر در خیال خام خود باقی می‌ماندیم و فکر می‌کردیم عکاس در آنجا حضور داشته و این لحظه را به بهترین شکل ممکن قاب‌ کرده آن را تحسین‌برانگیزتر می‌دانستیم. با این وجود ساختن چنین عکسی که تا این اندازه در نظر ما طبیعی جلوه کند نه تنها دشوار که هنرمندانه است. به جزییات عکس دقت کنید که هر کدام چطور در جایگاه خودشان قرار گرفته‌اند. کلاهی که لابلای برگه ها در هوا می‌رقصد. نگاه مرد به کلاهش و نگرانی او. جزوه‌ٔ قرمز رنگی که خانم جوان با آن صورتش را پوشانده و بالاخره برگه های پراکنده که انگار به جای برگ‌های درخت کناری در آسمان پراکنده شده‌اند. در نقاشی هوکوسای خانهٔ قرمز رنگ با روسری خانم جوان هم‌پوشانی رنگی دارد و در کار جف وال رنگ خاک با جزوه. علاوه بر تضاد رنگ‌های آبی و قرمز، می‌توان به ترکیب‌بندی عکس اشاره کرد، آنجا که چشم از دنبال کردن برگه‌ها به خانم جوان می‌رسد و بعد از آن به آقای نگران و در نهایت کلاهِ باد برده در آسمان و دوباره گردش چشم در عکس. راستش را بخواهید آنچنان نفوذ کارتیه برسون و لحظه‌ قطعی‌اش در من بسیار بود که ساختگی بودن این عکس چندان به مذاقم خوش نیامد. اما جف وال آنچنان در کارش تبحر دارد که نمی‌توان هنر و قدرت اثرگذاری‌اش را نادیده گرفت. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jun 2018 19:19:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس قصه می‌گوید یا بیننده‌اش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B9-ymm4iinxivtu</link>
                <description>Zhang Yan  اثر    وقتی عکسی را می‌بینیم بنابر گذشتهٔ خود و بینش شخصی خود به جهان در همان وهلهٔ اول تفسیری از آن داریم. این حرف را با این فرض می‌گویم که عکس با معنا و با مفهوم باشد. اما با این حال بعضی از عکس‌ها برای اکثر افراد یک معنای روشن دارند. یعنی عکس طوریست که یک معنا را القا می‌کند. یک مفهوم را برایمان تداعی می‌کند. درواقع این عکس است که مسیری که ذهن و خیال ما طی می‌کند را مشخص می‌کند. عکس تعیین می‌کند که ما چگونه فکر کنیم و چگونه نمادها را تفسیر کنیم و حالات چهره را معنا کنیم. مثلن عکس بالا را ببینید. این عکس برای اکثریت مردمان نشان از ایثاری کودکانه دارد. عکسیست که لبخند بر چهره ما می‌نشاند. شاید چون یاد بچگی‌هایمان می‌افتیم. زمانی که می‌خواستیم برادر یا خواهر کوچکترمان لذتی را تجربه کند و ما با از خودگذشتگی از آن دست می‌شستیم. درواقع ما هم داشتیم لذت می‌بردیم. اما لذتی بالاتر. لذتِ مرد بودن یا بزرگتر بودن. همان چیزی که گاه در پدر و مادرهای خود می‌دیدیم و می‌خواستیم ما هم همانگونه باشیم. شاید هم برخی با پسر کوچکتر همذات‌پنداری کنند. همو که غرق در آغوش برادرش غرق در منظرهٔ نه چندان زیبا اما جذاب آسمان خراش‌های روبه‌رویش است. به هر حال هر کدام که باشیم این عکس برای بیشتر مخاطبانش پیامی آشکار دارد. این عکس انسانیتِ کودکانه را به تصویر می‌کشد. و برای آن نمی‌شود بیش از یک قصه پرداخت و به جز این مفهوم، تأویلِ دیگری داشت. اما برخی عکس‌ها هستند که برای هر مخاطبی بسته به میزان آگاهی‌اش از عکس می‌توانند تأویل‌های متفاوتی را بپذیرند و به شکل ویژه‌ای تفسیر شوند. اثر  Num Y. Huhاین عکس را در صفحه اینستاگرام تایمز دیدم. اگر به موضوع و شرحی که در پای عکس آمده نگاه نکنیم می‌توانیم داستان‌های متنوعی را خیال کنیم. عاشق و معشوقی که به خاطر اختلاف‌های نژادی و تعصبات اطرافیانشان با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می‌کنند و از این بابت غمگین‌اند. یا مثلن عاشق و معشوقی که پس از روزهای بسیار همدیگر را دیده‌اند و حالا دلتنگ همند. یا قرار است برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشند. و یا دو دوستی که برای از دست دادن هم‌کلاسی‌شان سوگواری می‌کنند. (که البته شرح آخر، قصهٔ واقعی عکس‌ است)با این حال اگر بیننده موضوع را نداند با توجه به نگاه شخصی‌اش آن را تفسیر و تأویل می‌کند. اینجاست که عکس را‌ه‌های بیشماری پیش روی مخاطبش می‌گذارد و دست و ذهن مخاطب را باز می‌گذارد تا به شیوهٔ خود خیال کند و برایش قصه بسراید. بنابراین می توان عکس‌ها را به دو دسته تقسیم بندی کرد. با این توضیح اضافی که مرز میان این دو دسته چندان پررنگ نیست. و بیشتر به دو سر یک طیف می‌ماند. عکس‌هایی که قصه‌گویند و مخاطبِ هرچند خیال‌پرداز نمی‌تواند بیش از یک تفسیر و تأویل برای عکس داشته باشد و عکس‌هایی که اجازه می‌دهند مخاطبشان آنها را چون مومی در دست بگیرد و به اشکال مختلفی در بیاورد و برایش شرح بیافریند. پینوشت: این یادداشت با الهام از بخش «قصه، روایت» کتاب عکس و دیدن عکس از یوریک کریم مسیحی نوشته شده است. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 26 May 2018 22:04:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدن با چشمان بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%DB%B8-pl8skfb0xsib</link>
                <description>Ostfahrt by Ruslan Hrushchak رولان بارت به نقل از یانوش می گوید: «برای خوب دیدن عکس بهترین کار این است که از آن روبرگردانی یا چشمانت را بر آن فروبندی.”شرط لازم یک تصویر یک نظر است.”» (۱)حال اگر بخواهیم به گفتهٔ یانوش عمل کنیم و عکس را اینطور بنگریم، چه می‌بینیم؟می‌توان در یک نظر فهمید عکس چه می گوید. دست کم عنصر ابهام‌آمیزی برایمان باقی نمی‌ماند. (اگر نگاه خیرهٔ زن سمت چپ به پایین را نادیده بگیریم.) دو زن هستند که در یک واگن قطار به دیواره تکیه دادند، یکی‌شان در خواب است یا چشمانش را بسته و هنس‌فری به گوش دارد. و دیگری غرق در فکر است، آنچنان که گویی متوجه عکاس و ثبت این لحظه هم نشده. منظرهٔ چشم‌نواز بیرون که با لکه‌های روی پنجره به شکلی ناخوشایند تزیین شده هم توجه‌مان را جلب می‌کند. اما اگر چشمانمان را ببندیم و سعی کنیم آن را به خیال درآوریم و تجسم کنیم چه می‌بینیم؟ همچنان یک اتاقک زنگ زده همراه دو زن یا چیزی بیشتر؟تجربه‌ای که من داشتم و قصد دارم آن را بازگو کنم به شکل دیگری بود. من آن پنجره با آن نوار مشکی رنگ اطرافش را قاب یک تابلوی نقاشی دیدم که شاید یک نقاش قرن هفده آن را به تصویر در آورده بود. تابلویی که جادوی زمان رنگ‌هایش را به هم آمیخته بود و لکه‌ٔ دایره‌ای شکلِ سمت راست انگار مهر گذر دوران بود که گواه از قدیمی بودن و نفیس بودن این تابلو می‌داد. فکر کردم شاید این تابلوی ارزشمند که منظره‌ای بس چشم‌نواز و دلچسب را نمایان کرده، در گوشه‌ای افتاده و حال دو زن بدون آنکه به ارزش و زیبایی آن توجه کنند کنارش آرام گرفته‌اند. یکی در خوابِ خوش و آن یکی در فکر دیگری. فکر کردم که این دو زن بینا، چطور می‌توانند از زیبایی که در تماس با آن قرار دارند غافل باشند؟چطور می شود آن قدر غرق در خود و دیگری شد که محیط برایمان بیگانه باشد؟ که چیزهای زیبا را نبینیم؟ که چشم‌مان هر آنچه را ببیند که در ذهن ماست! و چطور در ذهن این دو زن، زیباییْ معنایش آنچنان رنگ باخته که آنچه که در یک قدمی‌شان است را نادیده می‌انگارند!عکاس برای فشردن شاتر نیست که عکاس می‌شود، عکاس برای نگاهش است که عکاس نامیده می‌شود. در عکاسی اولین اصلی که همه بزرگان بر آن اصرار می‌ورزند، دیدن است. اما این سوال پیش می‌آید که مگر ما نمی‌بینیم؟ و با تمام احترام باید بگویم که نه. ما نمی‌بینیم. شاید لازم باشد که دیدن را تعریف کنم و بگویم که دیدن تنها در تشخیص اشیا به وسیلهٔ حس بینایی خلاصه نمی‌شود. دیدن گاهی معنای درک کردن دارد، گاهی معنای توجه کردن، گاهی معنای فهمیدن و گاهی معنای کشف نمودن و... (۲)شاید حالا بتوانیم برگردیم به این عکس و عکاسش. اینجا عکاس است که در این تصویر تنها دو زن و یک پنجره و یک واگن ندیده، او چیزهای بسیاری دیده که قابش را اینگونه بسته. او تصویر پشت سر و بی‌توجهی این دو زن را دیده و شاید از خودش هم پرسیده باشد که چطور می‌توانند این دو بی‌اعتنا به آنچه در بیرون قرار دارد باشند. او در این یک تکه از تصویر حرف‌های زیادی داشته که البته من بنابر تفسیر و تأویل خودم، بخشی از برداشتم را نوشتم. اما بدون شک چیزهای دیگری هم هست که به ذهن و مخیلهٔ من نرسیده. برگردیم به حرف بارت. شاید منظور بارت از نقل قولش، یک نظر دیدن و بستن چشمانمان و بار دیگر تصور کردن، این باشد که سعی کنیم این بار با چشمان بسته چیزهای بیشتری را ببینیم. (۱) نقل از گفتگو با کافکا (گفتگوی گوستاو یانوش با فرانتس کافکا) در اتاق روشن، ص ۷۳(۲) دونیس اِ. داندیس در کتاب مبادی سواد بصری برای دیدن مفاهیم متعددی از جمله دریافتن، تماشا کردن، مشاهده کردن، کشف نمودن، تشخیص دادن، تصور و تصویر کردن، آزمودن، خواندن، و نگاه کردن و غیره برمی‌شمرد.</description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 19 May 2018 21:27:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیز زنانه است، چه چیز مردانه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B7-zvsz38o9fwzy</link>
                <description>Ivan Ferrer  در دنیایی که زندگی مي‌کنیم تضادها همیشه جذابیت و گیرایی‌شان بیشتر از تشابه ها بوده است. وقتی چیزی سر جای خودش نیست یا با آن چیزی که ما در ذهن داریم مطابقت ندارد، توجهمان سریعاً جلب می‌شود. روی آن مکث می‌کنیم تا نقطهٔ آغازش را بکاویم و پیدا کنیم. تضاد یا  Contrast در عکاسی و دنیای تصویر هم جایگاه ویژه‌ای دارد. و چه بسا یکی از پرکاربردترین تکنیک‌ها به شمار می‌رود. استفادهٔ هوشمندانه از آن می‌تواند به عکس‌ ما معنا و مفهوم ببخشد، چراکه تضاد در ذات خود پرسش‌برانگیز است. مخاطب را به این سوال جدی رهنمون می‌سازد که باورهای خودش را بار دیگر از نو به چالش بکشد. Ivan Ferrer عکاس باذکاوتیست که این بار یک لحظه را به بهترین شکل قاب‌بندی کرده است. یک زن و یک مرد در دو گوشهٔ تصویر مقابل ما در خیابان راه می‌روند. دو قطب جنسیِ مخالف، در دو بخش راست و چپ تصویر جای گرفته‌اند. فاصلهٔ آنها به گونه‌ایست که به نظر می‌رسد با هم ارتباطی ندارند. در دست‌های زمخت و گوشتالوی زن بوقلمونیست که احتمالاً قرار است به کشتارگاه برود و در دست‌های مرد که چین و چروک چندانی ندارد، مقداری خرده ریز در نایلون سفیدی قرار گرفته است. قصدم این نیست که بگویم این ناهماهنگی خوب است یا نیست، یا نسخه بپیچم که مردها باید همیشه شکل خاصی باشند و زن‌ها شکل دیگر. نه ابداً. هر کسی به فراخور تناسبات زندگی‌اش روزهای متفاوتی را می‌گذراند و قرار نیست کیسه خرید مردها و زن‌ها همیشه بر طبق عرفی باشد که جنسیت‌شان اعمال می‌کند. اما تضادی که عکاس در قابش جای داده، قابل تأمل است چون با آن چیزی که ما در ذهن داریم نمی‌خواند. هرچند که هر دو آنها در نهایت راه خودشان را می‌روند و گویی گذرشان به هم نمی‌افتد. نکتهٔ دیگر آنکه او تمام بدن زن و مرد را در کادر قرار نداده، بلکه تنها قسمتی را برگزیده که توجه خودش و مخاطب را جلب کند. شاید اگر او قابش را طوری می‌بست که تمام بدن نمایان باشد، توجه ما در لحظهٔ اول به این تضاد چشمگیر جلب نمی‌شد. به عبارت دیگر حذف قسمت‌های اضافی و تأکید روی عنصر مورد نظر از دیگر مهارت‌های یک ترکیب‌بندی موفق است.</description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 13 May 2018 20:42:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکسی که لرزه بر اندام‌مان می‌اندازد</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/stephenshmes-tfwkw5ubqdys</link>
                <description>عکس از Stephen Shames، فیلیپین، ۲۰۱۴  کودکان در ساحلی نشسته و موهای خیس‌شان نشان می‌دهد تازه از آب‌تنی بازگشته‌اند. ساحل خلوت است و انگار بادی سرد می‌وزد که آنها بی‌توجه به عکاس دست‌شان را ها می‌کنند. دو کودک کم سن‌تر از پسر بزرگتر تقلید می‌کنند و یکی از آنها نگاه شیطنت‌آمیزی دارد که لبخند را به چهرهٔ ما می‌آورد. اما این لبخند دیری نمی‌پاید که از صورتمان محو می‌شود. وقتی که نگاهمان بعد از ورانداز کردنِ عکس به چهرهٔ دختر جوان می‌افتد که در مرکز عکس و در پشت پسرها پنهان شده است. چهره‌ای که مالامال از ترس و بهت‌زدگیست و نگاهمان را در همان نقطه ثابت می‌کند.دخترک از چه می‌ترسد؟ از نور فلاش دوربین یا از زوم عکاس روی او یا اصلاً از ما آدم‌هایی که قرار است عکسش را ببینیم؟ طوری نگاه می‌کند که انگار با عکاس و با دنیای مخاطبانِ عکاس بیگانه است. انگار چیز عجیبی دیده. هیچ کدام از پسرها به دوربین نگاه نمی‌کنند اما دخترک به ما خیره شده. دریا طوفانیست و احتمالاً به همین دلیل ساحل خلوت است. باد موهای دختر را روی صورتش پریشان کرده. اما اگر تندباد است و هوا نامناسب پس بچه‌ها اینجا چه کار می‌کنند؟پاسخ را می‌توان در عنوان مجموعه عکسی جست و جو کرد که استیفن شامس (Stephen Shames) گرفته و من این عکس را از بین آنها انتخاب کردم. کودکان خیابانی. بله. این بچه‌ها کودکان خیابانی‌اند. و به همین دلیل از هفت دولت آزاد و حالا به جای آنکه در خانه و کاشانه و کنار شومینه باشند یا در کلاس درس یا ... آمدند تا آب‌تنی کنند. آن هم وقتی از روز که کسی نباشد. شاید به این دلیل که برچسب خیابانی بودن بین ما و آنها فاصله انداخته و همین شده که آنها ساحل خلوت را ترجیح بدهند. استیفن شامس در توضیح مجموعه عکسش می‌نویسد: «بیش از ۱۵۰ میلیون کودک خیابانی در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کنند. کودکانی که روزانه به آنها ظلم می‌شود و از درس خواندن محروم‌اند. کودکانی مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند و غذا و پوشاک مناسب ندارند. کودکانی که به عنوان پادو یا کارگر مشغول کار هستند.» حال شاید بتوان اجزای عکس را به‌گونه‌ای دیگر تفسیر کرد. شاید بتوان گفت تندبادِ حوادث زندگیِ دختر جوان است که موهایش را این چنین روی صورتش وحشیانه پراکنده ساخته نه هوای سرد ساحل. فاصله‌ای که میان ما و او افتاده آنقدر زیاد است که او در مقابل عکاسی که از او عکس می‌گیرد و نور فلاش‌اش را روی او انداخته تا جزییات چهره‌اش واضح باشد، خشکش می‌زند و می‌ترسد.شاید بتوان گفت چیزی بیرون از قاب نیست که باعث شده پسر بزرگتر به آن جشم بدوزد، او در اندیشهٔ چند لحظهٔ بعد است. در اندیشهٔ آینده‌ای نه به اندازه چند سال بلکه به اندازهٔ چند لحظه. و شاید حال بتوان معنای اندوه عمیقی که در چشمان پسر کوچکتر سمت چپ و در ابروهای گره‌خورده‌اش نمایان است را دریافت. اما هرچه قدر هم که حواسمان را به قسمت‌های دیگر عکس پرت کنیم نمی‌توانیم از فکر دختر جوان بیرون بیاییم و از نگاهش که انگار بی صدا فریاد می‌زند و لرزه بر انداممان می‌اندازد. صدایی که می‌گوید: اینجا دیگر چه دنیاییست؟!عکس‌های دیگر اسیفن شامس را در اینجا ببینید.</description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Apr 2018 11:18:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا داستان عکس‌ها را می‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Contentclub/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-xk65aj5rglbj</link>
                <description>  نمی‌دانم اولین بار چه زمانی بود که داستان یک عکس را خواندم. اما یادم می‌آید که بعد از خواندن آن، احساس کردم با عکس ارتباط بیشتری برقرار کردم و آن را بهتر می‌فهمم. انگار می‌دانستم نگاه عکاس در آن لحظهٔ به خصوص چه بوده و در ذهنش چه چیزی ‌گذشته است. بعد از آن به خواندن داستان‌ها و نوشته‌هایی دربارهٔ عکس‌ها بیشتر ترغیب شدم. در وهلهٔ اول لذت فهمیدن و ارتباط برقرار کردن شاید آن تحفه‌ای بود که بعد از خواندن داستان‌ها نصیبم می‌شد. اما بعدتر، در طول مسیری که چند ماهیست آن را شروع کردم، به نتایج جالب‌ توجه‌تری برخوردم که در ادامه آنها را بیان می‌کنم.پرورش خلاقیتداستان‌گویی و داستان‌پردازی از روش‌هاییست که به پرورش خلاقیت کمک می‌کند. وقتی تنها یک تصویر در اختیار داریم، یعنی تنها یک تکه از زمان و مکان در اختیار ماست، ما باید به سان باستان‌شناسانی از روی نشانه‌های عکس بتوانیم گذشتۀ آن را حدس بزنیم. باید تصور کنیم آن لحظه چه اتفاقی در حال رخ دادن بوده و شرایط مکانی و زمانی در چه وضعیتی قرار داشته که عکاس انتخاب کرده آن را ثبت کند. گاه موقعیت‌ها کش دار و طولانی‌اند و گاه در یک لحظه آغاز و پایان می‌‌یابند. در هر دو این موقعیت‌ها چیزی وجود داشته که عکاس را به عکس گرفتن ترغیب کرده است. شاید می‌خواسته اندیشه‌ای را توصیف کند که مدت‌هاست ذهنش را به خود مشغول داشته و شاید یک لحظهٔ جذاب و دیدنی او را به وجد آورده و بلافاصله با دوربینش آن را ثبت کرده است. ممکن است عکاس برای بیان منظورش صحنه‌پردازی کند و موقعیتی را بوجود آورد. در این صورت باید همچون کاراگاهان با ذره‌بین به موشکافی عکس پرداخت و  داستانی که در ذهن عکاس می‌گذشته را کشف کرد. و البته که بدون ابزار تخیل نمی‌توان به کشف و شهود پرداخت. یادگیری قواعد ترکیب‌بندیمطالعه و نوشتن دربارهٔ عکس‌ها به ما کمک می‌کند تا در عکس دقیق‌تر شویم. مدت زمان بیشتری برای دیدنِ آن صرف کنیم و تأمل و درنگ مضاعفی به خرج دهیم. با صرف کردن مدت زمان طولانی‌تری برای عکس به تدریج با قواعد ترکیب‌بندی و کمپوزیسیون عکس آشنا می‌شویم. آشنا شدن با این قواعد نه تنها باعث می‌شود سلیقهٔ بصری ما بهبود یابد بلکه به ما کمک می‌کند تا به نوعی عکس‌های دیگر عکاسان را بهتر متوجه شویم. به عبارت دیگر می‌توانیم بر سواد بصری خود بیافزاییم.نشانه‌شناسیزبان بصری، یک زبان همگانی و پیچیده است. قدمت آن به گذشته‌های دور و نیاکان ما می‌رسد که اولین بار با این زبان با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردند. یکی از ویژگی‌های خوب آن، این است که هر کسی در هر جای دنیا کم و بیش درک یکسانی از آن دارد. به عنوان مثال یک سیب برای یک فرد چه در اروپا باشد، چه سیبری یا ایران یک معنی را دارد. بسیاری از سمبل‌ها و نشانه‌هایی که در اشکال مختلف و رنگ‌ها وجود دارد برای تمام افراد روی زمین معنی مشابهی می‌دهد. رنگ قرمز علامت خطر یا نشانهٔ عشق و علاقه است. اما از طرفی این زبان مشکلاتی هم دارد و آن مبهم و پیچیده بودنش است. یک تصویر نمی‌تواند تمام پیام یا اندیشه‌ای که در خودش دارد را به آسانی منتقل کند. کافیست یک متن نوشتاری و یک عکس را با یکدیگر مقایسه کنید تا متوجه شوید برای درکِ پیامِ یک تصویر باید تلاش مضاعفی داشته باشید.نوشتن و تحقیق و مطالعه دربارهٔ عکس‌ها سبب می‌شود که با انواع نشانه‌ها و سمبل‌ها و رمزنگاری‌های تصویری نیز آشنا شویم و درنتیجه پیام، اندیشه، احساس و هر آنچه که در ذهن خالق آن می‌گذشته را بهتر درک و فهم کنیم. ما امروزه در دنیایی زندگی می‌کنیم که تصاویر در آن نقش مهمی را دارند. از استریم اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی که روزانه هزاران تصویر را پیش روی ما قرار می‌دهد تا پوسترها، تصاویر مجلات، تلویزیون و سینما که بدون شک برای اهداف خاصی طراحی شدند. همین امر اهمیت مطالعه و نوشتن در این زمینه را برایمان آشکار می‌کند. بالا بردن سواد بصری کمک می‌کند تا از یک مخاطب و مصرف‌کنندهٔ معمولی متمایز شویم، و تجربهٔ بی‌نظیری از تماشا کردن و فهمیدن را برای خود به ارمغان بیاوریم. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Apr 2018 17:26:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نوکِ مژگان میزنی تیرم چند، تیرم چند، تیرم چند</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C-j2mbdp2idd4a</link>
                <description>عکس از یوریک کریم مسیحی، نمایشگاه تهران، غیر رسمی پیش نوشت: وقتی برای اولین بار با این عکس برخورد کردم، حیران محو تماشای آن شدم. افسونش مرا گرفته بود و نمی‌توانستم از تماشای آن دست بکشم. عکس را یوریک کریم مسیحی گرفته و در نمایشگاه «تهران؛ غیر رسمی» به نمایش درآمده است-افسوس که به علت بُعد مسافت نتوانستم از نمایشگاه را بازدید کنم  و از تماشای اصل آن لذت ببرم. بعدها این تصویر شد پس‌زمینهٔ دسکتاپم و در وبسایتم هم آن را معرفی کردم. اما وقتی خواستم دربارهٔ آن بیشتر بنویسم دلم نیامد. شاید هم می‌ترسیدم وارد دنیای سحرانگیزِ آن شوم. بر این باورم که کلمه‌ها شاه‌کلید ورود به دنیای عکس‌ها هستند و با کلمات است که می‌توان به دنیای عکس‌ها قدم گذاشت و آنها را عمیق‌تر فهم کرد و ازشان لذت برد. با این وجود ترس من همچنان باقی بود. این شد که تنها به معرفی عکس بسنده کردم و در وبگاهم نوشتم: عکسی که حرف ندارد، دوست دارم شما را تنها به تماشای آن فرابخوانم. می‌توانید آن پست را اینجا ببینید.اما امروز تصمیم گرفتم که شجاعت به خرج بدهم و کلمات را به هم زنجیر کنم، از سطح فراتر بروم و دربارهٔ عکسی بنویسم که عکاسش خود، استادِ نوشتن دربارهٔ عکسهاست و البته که علاقهٔ من به نوشتن دربارهٔ عکس‌ها و فهم کردن‌شان با نوشته‌های ایشان و کتاب «درجهت عکس» جدی‌تر شد و زمانی به خود آمدم و دیدم که این مسأله شده دغدغهٔ کسی که قرار بود مسیرش چیز دیگری باشد. امیدوارم کاستی‌ها و کژفهمی‌های این مطلب و جسارت مرا در نوشتن دربارهٔ عکس‌شان ببخشند. من دربارهٔ این اثر اطلاعات زیادی ندارم. همهٔ آنچه می‌نویسم برداشت‌هایم از این تصویر هستند که از خیال‌بافی‌هایم هنگام دیدن عکس سرچشمه گرفته‌اند. این تصویر به غایت زیباست، و زیبایی خیره‌کننده‌اش از همان ابتدا چون تیری به چشمان مخاطب فرو می‌رود و او را جادو می‌کند. آنچنان محو می‌شود که انگار دست کشیدن از تماشای عکس کاری بس دشوار می‌نماید. اما پشت این زیبایی افسون کننده چه چیزی نهفته است؟ در عکس تنها یک ِالمان می‌بینیم. آنچه که ما را مسحور می‌کند، مژگانِ مشکیِ چشمان فروبستهٔ یار است که شاید در ذهن بخواهیم فراتر برویم و چهرهٔ کاملش را به خیال درآوریم. اما عکاس زیرکی به خرج داده و رخ یار را به ما نشان نداده است. او تنها قسمتی از سیمایش را برایمان قاب کرده است. چرا؟ یار مظهر زیبایی و دلرباییست. نماد و سمبلی که برای تمام آدم‌ها در هر گوشه و کناری از جهان آشناست. و البته این زیبایی یگانه است. کسی که دل به دلداری داده باشد بدون شک بر این باور است که رخی همچون رخسارِ زیبای یارش در جهان یافت نمی‌شود. یارِ او بی‌همتاست. و شاید عکاس با نشان دادن مژگانِ یکی از چشمان یار خواسته یگانگی و بی‌همتایی او را به رخ همگان بکشاند. یکی از مهارت‌های هر عکاس، یافتن مرز مناسب در انتخاب المان‌هاییست که برای بیان آنچه در ذهن و اندیشه و خیال دارد به کار می‌برد. انتخاب عکاس اینجا کامل است، نه کم‌گویی کرده و نه گزافه‌گویی. علاوه بر این، آن مژگانِ به رنگِ شب در پس‌زمینه‌ای از رنگ‌های گرم و سرد قرار گرفته است. گویی عکاس بوم نقاشی را در دست داشته و رنگ‌های آبی و طلایی را به بوم پاشیده و با قلمویش هنرمندانه مژگانِ یار را به تصویر درآورده است!مدتیست که در حال مطالعهٔ شمارهٔ ۴۱ مجلهٔ حرفه هنرمند هستم. در این مجله از هنرمندان و نویسندگان خواسته بودند که ۳ اثر در هر زمینهٔ هنری که با هم قرابت معنایی دارند و هر کدام دیگری را تداعی می‌کنند نام ببرند و ارتباطشان را بیان کنند. البته که مطالب بسیار خواندنی بود. یکی از سینما و عکاسی گفته بود و دیگری از عکاسی و ادبیات یا از موسیقی و نقاشی و یا ... با خواندن آن مطالب بود که فهمیدم تداعی در هنر بی‌پایان است. از هر اثری می‌توان به اثر دیگر نقب زد. اما برخی از تداعی‌ها ناگزیر و بی‌فاصله‌اند. مثل همین اثرِ یوریک کریم مسیحی که مرا بی‌درنگ یاد آهنگی انداخت که به گمانم اولین بار شیدا بانویی آن را نوشت و نادر گلچین آن را در دستگاه شوشتری خواند: از نوک مژگان میزنی تیرم چند... تیرم چند... تیرم چند...وقتی این آهنگ در ذهنم تداعی شد، و همزمان با آن عکس را نگاه می‌کردم، در ذهنم عکاس را خیال ‌کردم که پشت لنز با سرخوشیِ تمام به تماشای یار نشسته و این آهنگ را زمزمه می‌کند! و البته که به نظرم تداعی بیجا و نامناسبی نیست. چه اینکه پنداری این مژگانِ کشیدهٔ یار است که عکاس را به دام انداخته و او را بر آن داشته تا چنین عکسی ثبت کند. تو با ناوک مژگان، همه خلق و جهان را جانم، همه پیر و جوان را... http://www.navayab.com/download-booye-bahar-by-nader-golchin/navake-mojgan.html </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Apr 2018 19:09:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش گرم خانوادهٔ فلفل</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94-%D9%81%D9%84%D9%81%D9%84-mxxreqezvlxh</link>
                <description>عکس از ادوارد وستون (Edward Weston) شاید همه شهرت و آوازه و چیره‌دستی ادوارد وستون را بتوان در مواجهٔ مستقیمِ دوربینش با واقعیت و شناساندن زیبایی طبیعت بدون آنکه بشری در آن دست برده باشد دانست. او برای عکس‌برداری به ذهن خلاقش مجهز است، ذهنی که قادر است زیبایی‌ ذاتی طبیعتِ اطرافش را درک کند و با نورپردازی‌های بی‌بدیل، پیچ و خم آن شیِ زبان بسته را به زیباترین شکل ممکن به نمایش بگذارد. او با جادوی نور تنها آن شی را به تندیسی ستایش‌برانگیز بدل نمی‌کند بلکه همچون خالقی مهربان در اشیایی که از آنها عکس می‌گیرد روح می‌دمد.وقتی این عکس فلفل را برای اولین بار به دوستی نشان دادم، پیش از آنکه بگویم چیزی که محو تماشای آن است یک فلفل است، او فکر می‌کرد عکسی از یک مجسمهٔ خانوادگی را دارد می‌بیند. بی‌گمان در اولین برخورد، این اندیشه به ذهن هر مخاطبی که تا به حال عکس‌های وستون را ندیده باشد، خطور می‌کند. و تعجبی هم نیست چرا که وستون استاد اینگونه نمایش‌هاست.زاویه تاباندن نور از روبه‌رو بوده و چنین انتخابی منجر شده که برخی قسمت‌ها تاریک‌تر و برخی با شدت نور بیشتری بازنمایی شوند و آن احساس در آغوش کشیده شدن پررنگ‌تر جلوه کند. میل دارم باور کنم آن قسمت سمت چپ که حجم بیشتری را به خود اختصاص داده و نسبت به قسمت سمت راست در معرض نور کمتری قرار گرفته پدر خانواده است. شاید به این دلیل که گویی اوست که دیگر قسمت‌ها را به آغوش می‌کشد و پدر در فرهنگ ما نقش حمایت‌کننده و تکیه‌گاه را برعهده دارد. و البته همیشه دورادور و در سایه از خانواده‌اش مراقبت می‌کند. آن قسمت سمت راست را دوست دارم کودکی بازیگوش تصور کنم که با استفاده از نور سعی در خودنمایی و دیده‌شدن دارد. تنها قسمتی که پنداری به خاطر حجب و حیای ذاتی‌اش در گوشه‌ای پنهان شده، مادر خانواده است که تنها یک قسمتی از او در گوشه‌ٔ سمت راست تصویر نمایان است. وستون با قرار دادن فلفل در یک پس‌زمینهٔ ساده و خاکستری، گرمای محبتی که در به آغوش کشیدن حس می‌شود را برجسته‌تر می‌سازد. او با این کار فضای سیاه و سفید عکس را آکنده از مهر و عشق پدرانه کرده است. البته به احتمال زیاد در زمانی که وستون این عکس را برداشته فیلم رنگی آنچنان فراگیر نبوده و یا شاید اصلاً در صنعت عکاسی وجود نداشته، با این حال فکر می‌کنم رنگی نبودن عکس خود یک عامل مثبت در بیان معنا و مفهوم عکس است. چراکه گاهی اوقات رنگ خود عامل مزاحمت است و حواس بیننده را پرت می‌کند. بنابراین در چنین بازنمایی‌هایی انتخاب فیلم سیاه و سفید هوشمندانه‌تر خواهد بود.عکس‌های وستون نشان می‌دهد که او رسالت عکاسی‌اش را در شناساندن و به تصویر درآوردن زیبایی‌های طبیعت می‌دانسته، افراد زیادی چون انسل آدامز و ماینور وایت راه او را در پیش گرفتند. اما شیوه‌ٔ عکاسی‌اش از گزند نقدها در امان نبوده، چنانکه استاد بی‌بدیل عکاسی مستند و خبری، هانری کارتیه برسون، او را متهم می‌کند که دنیا دارد از هم می‌پاشد آن وقت وستون از صخره عکس می‌گیرد. به هر حال من فکر می‌کنم عکس‌های ادوارد وستون برای ما لازم هستند. واجب است آنها را ببینیم و در آن تأمل کنیم به زیبایی‌های طبیعت ایمان بیاوریم و تحسین‌شان کنیم. بشر به اندازهٔ کافی زندگی‌اش را به خشونت و کشتار آلوده کرده است، اگر عکس‌های وستون و امثال او نباشند که دیگر با چه امیدی می‌توان زندگی کرد؟!</description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Mar 2018 00:15:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تقلا برای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lik9xq1szcbx</link>
                <description>عکس از هری کالاهان (Harry Callahan) از محموعهٔ الینور یکی از چالش‌های ذهنی من زمان فشرده شدن شاتر است. همیشه دلم می‌خواهد بدانم قبل از فشردن شاتر چه اتفاقی در حال وقوع بوده. چه قدر عکس صحنه پردازی شده و چه قدر ناگهانی و در لحظه ثبت شده است. تو گویی عکس یک تیکه از پازل یا یک فریم از فیلمی‌ست که نه پیش از آن را دیده‌ایم و نه پس از آن را و با این حال باید درباره‌اش حرف بزنیم و بنویسیم و آن را بفهمیم. نمی‌دانم شما چه اندازه دربارهٔ زبان بدن اطلاعات دارید، به هر حال استفاده از آن و یادگیری آن در موقعیت های بخصوصی می‌تواند مفید باشد. مخصوصاً زمانی که تنها با یک قطعه عکس یا بهتر بگویم یک قطعه از زمان سروکار داریم و قرار است بفهمیم در ذهن سوژه‌ و عکاسش چه می‌گذشته که چنین عکسی ثبت شده است. این مسأله زمانی اهمیت بیشتری می‌یابد که چهرهٔ فرد مشخص نبوده و تنها جزیی از بدنش در عکس هویدا باشد. مثل عکسی که هری کالاهان از همسرش الینور گرفته، وقتی که او روی تخت خوابیده است. این عکس هری کالاهان مبهم، رازآلود و معماگونه است. هم فضای محو و تاریک روشن عکس، هم قاب‌بندی کج و متمایل آن و هم جزییات اندکی که در عکس وجود دارد حس معمایی را القا می‌کنند. اتاق تاریک است و پنجره های زهوار دررفتهٔ گوشهٔ سمت راست، بوی کهنگی و نموری را به مشاممان می‌رساند. زن برهنه بوده و فضای درونی اتاق حکایت از رنج و اندوه و ملال او دارد. اگرچه پرتو نوری از پنجرهٔ روبه رویی به پاهای ظریفش می‌تابد اما زور چندانی ندارد و تنها برای نمایش هستیِ او کفایت می‌کند. به نظر می‌رسد آفتاب زمستان باشد و آن زن هم زنی باشد در آستانهٔ فصلی سرد.*کمی دورتر بشویم و بار دیگر به عکس نگاه کنیم. قاب اریب است و همراه با خودش تخت و تابلوی روی دیوار و انگار جهان اطراف زن را به سویی کشانده و دارد آن را می‌بلعد. حتی آن چه که درون تابلو وجود دارد هم نتوانسته در برابر این کج شدگی مقاومت کند. زن اگر چه تقریباً در مرکز کادر قرار دارد اما او هم روی تخت سر خورده است. اما پاهایش را به سمت دیگری چرخانده و بدنش را طوری شکل داده که پنداری در برابر فرو رفتن ایستادگی ‌می‌کند. شاید حالا بتوان به پاسخ معمای این عکس نزدیک شد. فضای تاریک و آشفته و پریشان اتاق و آن چه که در تابلوی بالای سرش قرار دارد نشان از طوفانی دارد که زن را در خود فرو می‌بلعد. آن چنان رنج باطنی‌اش آشکارا به تصویر کشیده شده که تمام توانش را به کار گرفته و بدنش را پیچ و تاب داده تا غرق نشود. او در تقلاست. و همین است که پاهایش، تنها عنصری که خلاف جهت کج شدگی عکس وجود دارد، را به سوی همان پرتو نور پیزوری کشانده و با تمام وجودش کوشش می‌کند. برای پیروز شدن، برای کامیابی در نبرد سخت زندگی‌اش.  *این تعبیری از فروغ فرخزاد است.</description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Mar 2018 19:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای اعتراضِ مرد کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@parisahoseini/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-udw5gae1qp6f</link>
                <description>عکاس: الیوت ارویت (Elliott Erwitt) نه! نترسید! پسرک سالم است. هیچ آسیبی متوجه او نیست. شیشهٔ پنجرهٔ اتوبوس مدت زمانی پیش از ثبت عکس تیر خورده است. پسرک بازی در می‌آورد؟ چرا رفته آنجا؟ چرا چشمش را درست در جایی قرار داده که گلوله اصابت کرده؟ چرا با یک چشم عکاس را نگاه می‌کند؟ چرا نمي خواهد چشم های روشن و زیبایش در عکس کامل بیافتد؟ چهرهٔ مصمم‌اش نشان می‌دهد که در پی دست‌انداختن نیست. در پی ژست گرفتن هم نیست که با توجه به قدیمی‌ بودن عکس و شرایطی که وجود داشته، ژست گرفتن در آن لحظه معنایی ندارد. پس چرا پسرک خودش را پشت شیشهٔ ضربه خوردهٔ اتوبوس پنهان کرده؟ چرا دستش را به در اتوبوس گرفته و خودش را خم کرده تا عکسی که از او برداشته می‌شود بی‌نقص و کامل باشد؟مگر می‌دانسته که نقطهٔ طلاییِ عکس همان جای گلوله است و در اولین برخورد توجه مخاطب به آن جلب می‌شود؟ به گمانم از این کار قصدی داشته. اما در ذهن او چه چیزی می‌تواند بگذرد؟ چرا مثل هم سن و سالِ پشت سرش که تنها سایه‌ای از او پیداست و گویا با دیگران مشغول صحبت است، گرم نمی‌گیرد؟ چرا به سرخوشی‌های کودکانه‌اش مشغول نمی‌شود؟ چون او کودک نیست. گواه این ادعا را نه تنها می‌توان در نگاه جدی‌اش به عکاس یافت بلکه چین و چروکی که شکستگی‌های شیشه روی صورتش ظاهر کرده او را بزرگتر از سنش نشان می‌دهد. او از نحوه قرار گیری‌اش جلوی دوربینِ عکاس آگاه است و شاید قدرتِ عکس را باور دارد و شاید این تنها حربه‌ایست که می‌تواند با آن بجنگد و آخرین فرصتی که در اختیار دارد تا رنج درونی‌اش را بازگو کند. رنجِ جنگ. رنجِ از دست دادن دوستان و کسانش. رنجِ خرابی محله‌های بازی و سرگرمی‌اش. رنجِ ...او را دارند با یک اتوبوس می‌برند تا از او محافظت کنند. آن هم با یک اتوبوسی که شیشه‌اش گلوله خورده است. طنز تلخ ماجرا همین جاست و شاید این عکس صدای اعتراض مرد کوچکی‌‌ست که با نگرانی آمیخته است. این مرد کوچک خواسته با فریاد بلند از کسانی که او را نگاه می‌کنند بپرسد: «فکر می‌کنید ما سالم به مقصد می رسیم؟»از سرنوشتنش خبری نیست. چون عکس مربوط به یک لحظه از زمان و یک نقطه از مکان در گذشته است. چون عکس تنها یک تکه از واقعیتی است که اتفاق افتاده و ماندگار شده است. اما اگر زنده مانده بود بدون شک تاکنون صدای اعتراضش را به گوش همگان می‌رسانید. اگر کمی دقت کنیم گوشهٔ پایین سمت چپ عکس سایهٔ سیاهی را می‌بینیم که به گمان قوی سایهٔ عکاس است. اما چرا انقدر تیره و چرا به چشم نمی‌آید؟ روح عکاس همواره در عکس‌ها جاریست، خواه چهره‌اش پیدا باشد یا نباشد. اما اینجا عکاس با قرار دادن خود در سایه نه تنها یک ترکیب‌بندی بی‌نقص را پدید آورده بلکه همراه پسرک شده است. با نادیده گرفتن خودش و در سایه قرار گرفتن، به یاری سوژه‌اش شتافته تا صدای اعتراضِ ناشی از غم و اندوه و نگرانی پسرک رساتر شنیده شود. این مرد کوچک پا روی شانه‌های عکاس گذاشته تا فریاد اعتراضش گوش جنگ‌طلب‌ها را کر کند. </description>
                <category>پریسا حسینی</category>
                <author>پریسا حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Mar 2018 17:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>