<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های parisarafiei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parisarafiei</link>
        <description>پر تلاش ، دنبال یادگرفتن حرفه ای تولید محتوا
کارآموز شرکت وبسیما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:49:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3285163/avatar/lzhi4m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>parisarafiei</title>
            <link>https://virgool.io/@parisarafiei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دست‌آورد‌های من در دوره کارآموزش وبسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@parisarafiei/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%88%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-srnny4xvyghu</link>
                <description>برای من نوشتن راجع به دست‌آورد‌هایی که در دوره کارآموزش تولید محتوا، همراه شرکت وبسیما گذروندم، یه‌جورایی هم سخته، هم شیرینه و هم خاطره‌انگیز.درسته مدت زمان این دوره خیلی طولانی نبود ولی برای من مثل یه سفر بود و با وجود کوتاه بودنش برام کلی تجربه و درس داشت. البته امیدوارم هفته بعد این موقع بیام و یه پست جدید منتشر کنم و خبر موفقیت برای ورود به اسپرینت سوم رو بدم.نکته کلیدی برای موفقیت در هر کاری؛ زمان مهم است!وقت شناسی؛ راهی برای موفقیت در محل کارقطعا همه میدونیم که چقدر زمان و وقت‌شناسی در هر شغل و در هر فضای کاری مهمه. شما اگر دکتر باشید وقت‌شناسی شما با جان مردم در ارتباط است؛ ولی وقتی که در فضای دیجیتال فعالیت میکنید وقت‌شناسی شما با موفقیت و شکست خودتون، گروه‌های شغلی مرتبط با شما و کسب و کاری که افراد براش تلاش کردن در ارتباط است.اولین دست‌آورد کسی که با دوره‌های وبسیما کار کرده این است که وقت طلاست. آدم‌ها وظیفه ندارن خارج از ساعت کاری خدمتی ارائه بِدَن( هرچند که اگر کاری از دست آدم بر بیاد و انجام بده خوبه).به شما از روز اول یه برنامه با جزئیات دقیق داده میشه و از شما توقع دارن که همون اندازه دقیق و منظم کار‌ها رو تحویل بدید.هرچند برای من که بزرگ‌ترین و مشخص‌ترین اخلاقم حساس بودن روی زمان و وقت هست چالش سختی نبود.تعهد در هر جایگاهی واجب است!هر فرد موظف است مسئولیت‌هایی که قبول کرده را به نحو احسنت انجام دهدبه قول خانم شریفی دوره کارآموزش ما خیلی عجیب بود چون جدا از بچه‌هایی که در طول دوره بخاطر امتحان از ما جدا میشدن تعدادی بودن که بدون هیچ دلیل و حرفی دوره رو رها کردن.من نمیخوام قضاوت کنم چون هر آدمی قدرت اختیار داره تا برای زندگی و آینده‌ای که خودش برنامه‌ریزی کرده، در هر جایگاه و هر زمان تصمیماتی بگیره؛ ولی به‌نظر من همیشه تعهدات نباید نوشته شده و مکتوب باشن گاهی آدم با ورود به یک دوره شغلی یا تحصیلی یه تعهد نا‌نوشته امضا میکنه که با‌توجه به توضیحات داده شده و در مسیر مشخص شده حضور داشته باشه.این دوره به شما این درس رو میده که متعهد باشی به قول و قرارت؛ حتی اگر قول و قرار بین شما، تحویل دادن پروژه‌های پر از عیب و ایراد باشه.اگر موفقیت میخوای، اجازه نداری کم بیاریهمه افراد موفق به این اشاره کردن که تمرین و مداومت در مسیر یادگیری باعث موفقیت میشه؛ حتی یادمه نتیجه یه تحقیق بود که زمان کنکور مشاورمون بهم میگفت: اگر کسی باهوش نباشه ولی تلاش و مداومت داشته باشه قطعا موفق‌تر از دانش‌آموز‌های باهوش میشه.اسم دوره‌های کارآموزی که میاد، تو ذهن افراد دو تا تصویر شکل میگیره:1.فقط اطلاعات تئوری گفته میشه و کارآموز هر لحظه گیج میشه با حجم اطلاعات جدید و نا‌آشنا.2.از تو فقط قراره بیگاری بکشن و مثل دستگاه کپی، بدون هیچ فلسفه و علم خاصی فقط یکسری کار‌های تکراری  رو انجام بدی.ولی من با دوره وبسیما یه تصویر جدید تو ذهنم شکل گرفت: با جزئیات و به تفکیک بهت اطلاعات داده میشه و تو با‌توجه به داده‌ها، تمرینات رو انجام میدی و در آخر در یک جلسه با یک منتور حرفه‌ای ایراد‌هایی که داری گرفته میشه و رفع اشکال میشه.دست‌آورد‌های علمی در دوره کارآموزش وبسیمااین دوره پر از محتوای علمی، دقیق و کاربردی هست که برای گفتن آنها باید پست مجزا نوشته بشه.اما اگر بخوام به افرادی که تازه وارد فضای تولید‌محتوا شدن یه منبع کامل و جامع پیشنهاد بدم قطعا خوندن کتاب کلاف محتوا است که تیم وبسیما و مهندس اسماعیلی زحمت جمع‌آوری و تولیدش رو کشیدن.شعار این کتاب این است که: پاسخ به 12 سوال پرتکرار در حوزه بازاریابی محتوا و سئو؛ در این کتاب سعی کرده‌ایم از جواب‌های کلی پرهیز کنیم و پاسخی شفاف‌‌تر را به متخصصان تولید محتوا و سئو ارائه کنیم. مطالعه این کتاب شما را از سردرگمی نجات خواهد داد.واقعا هم حرف درستی راجع به این کتاب است!ذره‌بین گوگل را در دست داشته باشیدبا ذره‌بین گوگل به محتوا خودتان نگاه کنیدبرای اینکه محتوای درست تولید کنیم اول از همه باید بدونیم گوگل دنبال چی میگرده و چه مشخصاتی براش مهمه. یه‌جورایی یاد‌میگیریم که حداقل یکبار از چشم ربات‌های گوگل به محتوا نگاه کنیم. این قسمت رو مهندس اسماعیلی با دقت زیاد و خیلی کامل تدریس میکنن و به‌نظرم اندازه هم است؛ یعنی فقط مطالبی که تولید کننده محتوا باید بدونه گفته شده نه بیشتر.کلمه کلیدی entity؛ ساده اما کاربردیشاید در نگاه اول یه چیز ساده باشه که بخوای راجع به موضوعی صحبت کنی و کلمات مرتبط یا مشابهی رو بجاش بکار ببری؛ اما اینطور نیست!ابر کلمات!چیزی که خانم شریفی وقتی روز‌های اول میگفت و ما مثل انسان‌های اولیه نگاه میکردیم ولی الان خیلی حرفه‌ای این ابر رویایی و مهم رو دنبال میکنیم و چیزهایی که لازم داریم رو ازش شکار میکنیم.نکته مهم در نوشتن یه محتوا، سیر و سفر در این ابر است که پر از کلمات مختلف و متفاوت است.تصاویر را دست کم نگیریدتصاویر می‌تواند بدون کلمه حرف بزندآقای خیراندیش هر آنچه لازم است برای پیدا کردن عکس درست بدونیم رو بهمون در این دوره گفتن.سایت‌هایی که میتونیم با استفاده از اونها عکس‌هایی که هوش مصنوعی تولید کرده رو بدست بیاریم، عکس‌های استوک و حتی تکنیک‌هایی که باید قبل از بارگذاری عکس‌ها بکار ببریم.عکس‌ها بدون نوشته باید بتونن منظور و مفهوم مدنظر شما رو انتقال بدن، چیزی که برای گوگل هم مهمه، پس هیچوقت ساده از عکس‌ها رد نشید!اصول درست نگارش؛ دریایی بدون انتهابه عنوان کسی که فارسی حرف میزنم، مینویسم و میخونم هیچوقت فکرشم نمیکردم که رعایت اصول درست نویسی تا این اندازه مهم و سخت باشه و من دانشم انقدر تو این فضا کم باشه.تولید‌محتوا گره جدا نشدنی داره با درست نویسی و نگارش.قسمتی که ما تخصصی با خانم شریفی عزیز کار می‌کردیم و چقدر هم گاهی عصبانی میشدن از دست کار‌ها و نوشته‌های اشتباه ما ولی صبورانه همه نکات مهم رو بارها و بارها برامون تکرار می‌کردن.( این نوشته من خیلی از شرایط و اصول رو رعایت نکرده ولی ساده بگیرید چون دلی نوشته شده)آن کس که جرات انجام کارهای شایسته را دارد، انسان است.تا آخرین نفس برای موفقیت تلاش کنمن تو این سفر کوتاه دست‌آورد‌های زیادی داشتم ولی اگر همه رو بزارم کنار برام یه مدیر و منتور عزیز به یادگار موند( خانم شیوا شریفی)، دوتا دوست که تا آخر این مسیر کنار هم موندیم و به پیشرفت همدیگه کمک کردیم(البته بچه‌ها بیشتر کمک کردن به من)، زهرا و سالار مهربون و یه پریسا که هیچوقت به خودش اجازه نمیده کم بیاره و جا بزنه.امیدوارم هفته بعد اینجا یه پست با خبر خوب رد کردن این مرحله بزارم.</description>
                <category>parisarafiei</category>
                <author>parisarafiei</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 03:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس و حال پایان اسپرینت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@parisarafiei/%D8%AD%D8%B3-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-z8ndgd5p2a3o</link>
                <description>حال ستاره‌های پروکسیما؛ یک قدم مونده تا آخر مسیر پروکسیما!این اسم تا همیشه برای من یادآور تلاش و امید و انگیزه است. وبسیما به من یاد داد که همیشه برای آدم‌ها یه فرصت کنار بزارم، که فکر نکنم همیشه افرادی که تحصیلات آکادمیک دارند یا سابقه کار بیشتر دارن قطعا موفق‌تر میشن و مفید‌تر هستن.وبسیما باعث شد تا من به خودم اعتماد بیشتری کنم!به قول خانم شریفی ما‌3 نفری که تا انتها موندیم ثابت کردیم که حرفمون با عملمون برابری می‌کنه!یادمه تو مصاحبه اولیه که با خانم شریفی داشتم یکی از سوالاتی که پرسیده شد این بود که اگر شرایط کاری مشابه یا حتی بهتری داشته باشیم و در شرکت هم مسئولیت‌هایی هم داشته باشیم واکنش ما چی هست؟ جواب من بدون هیچ مکثی و با قاطعیت این بود که من اولویتم درست انجام دادن مسئولیتی که دارم هست. همه آدم‌ها پیشرفت و ترقی رو دوست دارن ولی به‌نظر من انسانیت و شرافت کاری وقتی ثابت میشه که آدم وسط چالش‌های خودش، مسئول بودنش رو نسبت به محل کارش نشون بده(البته که این دوطرفه است) .ترن سواری پریسا در سرزمین عجایب پروکسیماقطعا همه آدم‌ها یا تجربه ترن سواری رو دارن یا دیدن که حس و حال آدم‌‌ها موقع ترن سواری چیه و چجوریه؛ ولی من در مدت زمان 2‌ماه همه‌جوره تجربه کردم این هیجانات رو، البته نه تو شهربازی بلکه تو سرزمین عجایب پروکسیما.شاید به ذهنتون خطور کنه: چرا سرزمین عجایب پروکسیما؟من الان کامل و جامع توضیح میدم:تصور کنید یک روز وسط دست‌و‌پا زدن‌های تموم نشدنی زندگی از خواب بیدار میشید و می‌بینید که تو یه فضای پر از نوشته و کتاب هستید که پر از چیز‌های نا آشنا است، ولی هر کاری که بخواهید انجام بدید باید قوانین خاصی رو رعایت کنید مثلا وقتی می‌خواید با کسی صحبت کنید باید لحن مناسب و درست رو رعایت کنید و حتی برای صحبت‌هاتون هم یه تیتر مناسب و جذاب و کامل انتخاب کنید.این دوره برای من همین اندازه عجیب بود!خیلی وقت‌ها سخت و نفس‌گیر در حدی که میگفتم من دیگه نمیتونم ادامه بدم اینجا آخر خطه؛ ولی روز دیگه خوشحال و راضی از نوشته‌هام، دنبال پیشرفت بیشتر بودم.سفر آلیس در سرزمین عجایبسوال کرم ابریشم از آلیس: تو کیستی؟یه جایی تو داستان آلیس در سرزمین عجایب، کرم ابریشم از آلیس میپرسه که تو کیستی؟ و جواب آلیس این است: بعد از این همه بزرگ و کوچک شدن دیگر خودم نمیدانم دقیقا چه کسی هستم.الان من دقیقا داخل وضعیت مشابه آلیس هستم و وقتی که تو آینه به خودم نگاه میکنم از خودم میپرسم که پریسا تو کی هستی؟ و جوابم هم دقیقا مثل آلیس است: بعد از این همه بزرگ و کوچک شدن دیگه خودم هم نمیدونم دقیقا چه کسی هستم.امروز که قرار شد راجب حس و حالم نسبت به تموم شدن اسپرینت دوم بنویسم نمیدونستم دقیقا حس و حالم چیه…آیا خوشحالم که تا این مرحله رسیدم؟آیا ناراحتم که داره این دوره تموم میشه و معلوم نیست قراره در ادامه همراه این تیم باشم یا نه؟آیا میتونم و میدونم اگر در ادامه همراه وبسیما نباشم باید چکار کنم؟آیا میتونم از نقاط امنی که تو این مدت تو خونه و کارم، کنار آدم‌هایی که میشناسم ساختم فاصله بگیرم؟سوال‌هایی بدون هیچ جواب قطعی و درست یا غلط!سوال من از خودم بعد از تموم شدن اسپرینت دوم من دقیقا چه کسی هستم؟فرار از دنیای خیالی آلیس؛ ورود به دنیای واقعی پریسایادمه یه تراپیست داشتم که می‌گفت دنیا منتظر حال خوب و شرایط خوب نمیمونه تا چالش دلخواهت رو سر راه زندگیت قرار بده؛ پس این تو هستی که خودت رو با شرایط تطبیق میدی و در هر شرایطی بهترین نسخه خودت رو ارائه میدی، این تو هستی که دستت رو میزاری روی زانوهات و بلند میشی تا با همه سختی‌ها مواجه بشی.من فکر میکنم همه دختر‌ها، حداقل یک‌بار خودشون رو جای کاراکتر‌های رویایی و کارتونی قرار دادن و فکر کردن که اگر همون شرایط رو داشتن چقدر خوب میشد. شاهزاده سوار بر اسب سفید میومد دنبالشون، قرار بود ملکه یه شهر باشن و مردم دوستش داشتن و همه تلاش آدم‌ها خوشحال کردن اون شاهزاده خانم بود.ولی واقعیت این شکلی نیست. حرف تراپیستم درست بود.اینجا دنیای رویا و خیال و فیلم نیست.پس به خودم تبریک میگم که منتظر رویاهایی که تو بچگیام داشتم نموندم.فکر کنم یک هفته قبل بود که به خانم شریفی پیام دادم و گفتم که من نمی‌تونم ادامه بدم، این روز‌ها شرایطم سخته(شیمی‌درمانی مادرشوهرم و مراقبت‌های بعدش، کار‌های خونه و بیشتر شدن مسئولیت‌هام)، ولی حرفی که بهم گفت تا همیشه تو ذهنم حک شد: تو خیلی تلاش کردی تا به این مرحله رسیدی الان حیفه که بخوای بری، تو استعداد داری پس اگه میتونی حتما ادامه بده و کنارمون باش.انگار همون حرفی که نیاز داشتم رو شنیدم؛ انرژی مضاعف گرفتم مثل اینکه با حال بد و درد و فشار پایین بهت یه سِرُم با کلی مسکن تزریق کنن.دقیقا یادمه که به مجید(شوهرم) گفتم: مجید مدیر دوره کارآموزی بهم این حرفا گفته و میخوام باز هم بیشتر تلاش کنم، بیشتر از این که هستم میدونم سخت است و ممکنه که خودم رو از بین ببرم ولی می‌ارزه!همونم شدجلسات دوره کارآموزش و شیمی‌درمانی تو یه روز بودن (شنبه) و من مجبور بودم 4 صبح بیدار بشم و برم بیمارستان تا کارها زودتر انجام بشه و برگردیم تا به جلسه برسم. وقتی که برمیگشتیم و همه استراحت میکردن من باید میرفتم سر جلسه آنلاین و همه تمرکزم رو میزاشتم رو حرفایی که می‌شنیدم و توصیه‌هایی که خانم شریفی میکردن.به قول مجید من یک روز کم داشتم تو زندگیم و برای همون دیگه دوشنبه کلا باتریم تموم شد و خاموش شدم ولی همش حرفای خانم شریفی تو ذهنم مرور می‌شد.حالا که همه اتفاقات این چند هفته رو تو ذهنم مرور میکنم میبینم که خوشحالم!بیرون آمدن از کتاب آلیس در سرزمین عجایب؛ ورود به دنیای واقعی سخت ولی زیباآره آخر این سفر هر اتفاقی بیوفته، چه بتونم برم اسپرینت آخر یا حتی اگر حذف بشم، خوشحالم که کلی تجربه جدید و مهم دارم و با یه گروه حرفه‌ای کار کردم.و پر از حس غرور و موفقیتم که میتونم بگم من تولید محتوا رو از یه تیم خفن یاد گرفتم و مدت زمانی، هرچند کوتاه، کنار شرکت دوست داشتنی وبسیما بودم و از خانم شریفی هم اخلاق و هم کار کردن رو یاد گرفتم.</description>
                <category>parisarafiei</category>
                <author>parisarafiei</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 14:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ستاره‌ها، بعد از یک روز طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@parisarafiei/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-j5j6ath7bcvr</link>
                <description>شازده‌کوچولو رو نمی‌دونم ولی من بعد از چالش آزمون و تموم شدن اسپرینت اول دلم میخواد به خودم یه جایزه درست و حسابی بدم…هرچند هنوز هیچ تصمیمی بابت جایزه گرفته نشده!امروز صبح با پیام خانم شریفی بیدار شدم( بچه‌ها من پاسخنامه‌ها رو بررسی کردم؛ خانم شمس امروز نتایج رو بهتون اعلام میکنن)و مرحله‌ی جدید زندگی شروع شد!چالش رفیعی وارد می‌شودشروع فصل جدید در وبسیما و فیلم Squid Gameمن شاید بخاطر قدرت تخیل و تجسم زیادم هر چالش تو زندگی برام مثل یه فیلم یا یه کتاب هست. الانم شاید دقیقا می‌تونم خودمو وسط فیلم Squid Game تصور کنم؛ مخصوصا وقتایی که بی‌کار می‌مونم و نشخوار‌فکری میاد سراغم.به قول عبد‌الوهاب الرفاعی که میگه: در سرم جنگ‌های بسیاری‌ست و تنها کشته‌اش منم.تو این فکرا‌ی مختلف الان نمی‌دونم دقیقا باید چه حسی داشته باشم.باید خوشحال باشم که قبول شدم و رفتم اسپرینت دوم؟ناراحت باشم از بچه‌هایی که با‌هم کار می‌کردیم و وقت می‌گذروندیم جدا شدم؟نگران باشم که قراره چی پیش‌بیاد؟و بدترین فکر اینکه آخر اسپرینت دوم مجبور باشم تیم وبسیما رو ترک کنم!تخیلات من از آزمون مرحله‌ی اول وبسیماآزمون اسپرینت اول کار‌آموزش وبسیما و آب‌نبات دالگونا‌ی کُره‌اییادمه زمانی که درگیر دیدن سریال Squid Game بودم، تو مرحله ای که باید طرح  آب‌نبات دالگونا رو با ظرافت و حوصله جدا می‌کردن، تو ذهنم میگفتم که یعنی اگر آدم تو موقعیت پر استرسی مثل اونا قرار بگیره چقدر می‌تونه خودش و ذهنش رو مدیریت کنه؟الان فهمیدم!روزی که آزمون داشتیم به‌شدت داغون و مضطرب بودم؛ دقیقا جایی که باید آرامش خودم رو حفظ میکردم و میشه گفت با اون حجم اضطرابم هنر بود اصلا که تونستم آزمون رو تموم کنم.روز قبل از آزمون که جلسه پرسش‌و‌پاسخ داشتیم خانم شریفی کلی از مقاله‌هایی که نوشته بودیم ایراد گرفت و میشه گفت که کلا نا‌امید شده بود از همه‌ی بچه‌های کار‌آموزش و منم اون شب تا صبح نتونستم بخوابم و درگیر اصلاح کردن مقاله‌هام شدم و استرس آزمون هم تو وجودم هر‌لحظه بالا‌تر از قبل میرفت.حس مشابه همون بازیکن‌ها تو فیلم بود که نمیدونم آزمون چی و چجوری هست و برای من بی‌خبری حتی از خبر بد هم بد‌ترِ. حتی قبل از آزمون حرفای من و مجید(آقای همسر) هم شده بود حول محور آزمون وبسیما و همه‌ی تلاش مجید آروم کردن من بود و دلداری دادن که اگه تو آزمون قبول هم نشی این آخر راه نیست و تو تازه داری وارد این مسیر میشی.حق با اون بود این تازه اول مسیر من و تولید‌محتوا هست ولی برای من که مدت زیادی از آزمون و فضا‌های مثل این دور بودم گذر از این مرحله سخت‌ترِ. اینکه تو شرایط الان خونه( تو نوشته‌ی قبلیم بهش اشاره کردم) برام مهمه که بتونم یه موفقیت کسب کنم که باهاش حتی ذره ای حال خودم و بقیه اعضا‌ی خانواده رو عوض کنم.آبنبات دالگونا کُره‌ای؛ نماد حوصله و ظرافت در فیلم squid gameچراغ سبز، حرکت؛ چراغ قرمز، ایستقرار بود آزمون ساعت 2 شروع بشه و من از ساعت 12 پای سیستم نشسته بودم و چشمم به ساعت بود. به پریسا‌ی درونم گفتم که هر اتفاقی بیوفته ما کنار هم میمونیم مثل همه‌ی این سال‌ها، مثل یه بچه‌ی تخس که قرار نیست کم بیاره.داخل برنامه Castbox، پادکست PlayList رو باز کردم و بدون هیچ فکری زدم تا موزیک‌های قمیشی رو گوش کنم و از تکنیک عجیب نوجوانی استفاده کنم تا صدا‌های اطراف رو نشنوم.من مطمئنم سیاوش قمیشی قبلا انقدر آهنگ‌هایی که میخوند انرژیش بالا نبود. ولی روز آزمون همه‌ی آهنگ‌هایی که میخوند بجای آروم‌تر کردن من انرژی درونم رو بیشتر میکرد و کسی منو میدید تصور داشت که دارم موزیک‌های شماعی‌زاده عزیز رو گوش میدم.زمان هم انگار سر شوخی رو باز کرده بود چون کش میومد و عقربه‌هاش سر جای خودشون راحت لم داده بودن.شروع آزمون و تلاش‌های نافرجام منآغاز نبرد فشرده؛ سرعت عمل یا دقت؟ مسئله این است!لینک فرستاده شد و پس از آرزوی موفقیت خانم شریفی از همه خواستن که با دقت جواب بدیم و عجله نکنیم چون سوالات خیلی سخت نیست.وقتی دیدم فضای امتحان مثل مرحله‌ی اول است یکم آرامش گرفتم چون فضا برام خیلی غریبه نبود.ولی بزرگ‌ترین اشتباه رو زمانی انجام دادم که اصلا ندیدم که چند‌تا سوال است و چجوریه( تستی یا کتبی)شروع کردم به جواب دادن سوال‌های تستی و تمام تلاشم حفظ تمرکزم بود چون میدونستم با از دست دادن تمرکزم میتونم سریع تبدیل به بازنده‌ی بازی بشم.و زمانی که یکی از بچه‌ها زود‌تر از همه پیام داد تو گروه که آزمون رو تموم کرده و با اینکه تا 4.30 وقت داشتیم یهو احساس کردم همه‌ی زمان رو از دست دادم…دیگه هیچ پیامی رو ندیدم و حتی نمی‌تونستم متن سوال‌ها رو کامل بفهمم و بخونم و با سرعت زیاد شروع کردم به جواب دادن و وقتی رسیدم به سوالی که باید مقدمه مینوشتیم حس کردم سوال آخر هست و با وسواس خیلی زیاد مقدمه رو نوشتم حتی چند‌بار ویرایش کردم و یک لحظه گفتم برمیگردم و یه دور سوالاتی که جواب دادم رو چک می‌کنم.چک کردن همانا و فهمیدن گاف‌های مسخره همان. اگر مجدد جواب‌ها رو چک نمی‌کردم 100 درصد حذف بودم.این چک کردن مجدد یادگار شیرین از ADHD و دوران شیرین ابتدایی هست؛ وقت‌هایی که همه براشون سوال بود چطور ممکنه یکی انقدر اشتباه‌های مسخره داشته باشه، وقت‌هایی که بابام با عصبانیت اصرار داشت که اول صورت مسئله رو بخون بعد حل کنولی خوشحالم که این یادگاری باعث شد اشتباهاتم رو اصلاح کنم.وقتی با خوشحالی رفتم تا پاسخنامه رو ثبت کنم دیدم که بلههههه یه سوال دیگه هم هست و  یه سیر محتوایی باید می‌نوشتم پس فقط با سرعت نور شروع به نوشتن کردم و پاسخنامه رو ثبت کردم.شانس پریسا؛ چک کردن مجدد پاسخنامه قبل از ارسالپایان فصل اول فیلم و پایان اسپرینت اولاگر تا الان متوجه نشدید خوشحالم که اعلام کنم: من( پریسا رفیعی) موفق شدم از مرحله اول عبور کنم.درسته هنوز فصل دوم فیلم Squid Game ساخته نشده ولی من دارم اسپرینت دوم رو میسازم و قراره کلی تجربه‌ی دلچسب کنار هم‌گروهی‌ها و مدیر مهربونم داشته باشم.ولی این فصل زندگی من یه فرق بزرگ با فیلم Squid Game داشت؛ اونم این بود که تو فیلم آخرش مرگ یا زندگی با عذاب‌وجدان نصیب آدم می‌شد ولی من همراه خودم تعدادی دوست موفق و پر‌تلاش، یه مدیر حرفه‌ای، تجربه‌های ماندگار و دانش جدید دارم که ارزشش از کل پول‌های تو بازی بیشتر است.</description>
                <category>parisarafiei</category>
                <author>parisarafiei</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 03:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده دنیای ستاره ها و سیاره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@parisarafiei/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-abezjpldlpfl</link>
                <description>شازده کوچولو و سیاره‌ی جدیدشدیروز وقتی از خواب پاشدم دیدم یه پیام از خانم شریفی اومده، بین خواب و بیداری خوندم و از کل متن فقط موضوع چالش رو دیدم و زمان تحویل…موضوع: نوشتن حس حال این پنج هفته و شرایطمون قبل از آزمون اولزمان تحویل: فردا بعدازظهراولش خیلی ترسیدم که قبل از آزمون و تمرین‌ها و چالش‌های خودم، یه چالش جدید هم اضافه شده ولی کمی که از روز گذشت یاد نوشته‌ی خودم افتادم(به آرزو‌هایم قول رسیدن داده ام…)ناخودآگاه ترسم تموم شد؛ به خودم گفتم یاد حرف تراپیستت بیوفت(دیگه وقتشه اسمت رو عوض کنیم و بزاریم چالش رفیعی😂)اسم من همیشه با چالش‌های مختلف و یهویی گره خوردهپس خانم چالش بلند شو و استارت بزن🤚هفته‌ی اول؛ ذوق زیاد همراه با چالش‌های جدید!قرار شد راجب شرایط خودمون که باعث شد وارد گروه وبسیما بشیم بنویسیم. اول نفر تو گروه گفتم داوطلبم🤚 ولی بعدش گفتم وقتی دقیق نمیدونستی چرا قبول کردی؟آخه بین همه‌ی بچه‌ها کم.تجربه‌ترین من بودم، کسی که کار تخصصی راجب فضای مدیا و سئو انجام نداده و حتی تجربه‌های کاری و تحصیلی که بقیه بچه‌ها هم داشتن رو نداشته…ولی برام جالب بود که خیلی اتفاقی آقای اسماعیلی برام کامنت گذاشته بود و گفته بود که شما همین الان هم نویسنده‌ی خوبی هستیبرام شد انگیزه برای ادامه دادنپس تلاشم رو بیشتر از همه‌ی بچه‌ها کردم؛ شروع شد همه‌ی شب بیداریا، همه‌ی کم خوابیدن‌ها و زیاد کار کردن‌ها.دقیقا از همون هفته‌ی اول کارآموزی جواب تست سرطان مامان مریم(مادر‌شوهرم) اومد که مثبت بود!این برام یکی از بزرگ‌ترین وحشت‌هام بود(اینکه کسی که برام عزیزه مریض بشه اونم مریضی ترسناکی به اسم سرطان)پس تلاشم از قبل هم بیشتر شد چون باید برای مامان دنبال دکتر و آزمایشگاه و این‌چیزا می‌بودم و کار‌های کارآموزیمبرای من هر دوتا‌ی این موضوعات مهم بودن یکی خانواده بود و اون‌یکی کار و پیشرفتی که براش کلی تلاش کرده بودم.تلاش برای رسیدن به آرزوها و خواسته‌هامهفته‌ی دوم؛ entity و پریسا‌ی نویسندهاین هفته با entity آشنا شدم؛ میشه گفت یه چیز پایه ولی مهم تو نوشتن، چه مقاله و چه داستان!یه  زمانی همکاری داشتم که خیلی ازش چیزای مختلف و کاربردی یاد گرفتم یکی از حرفای همیشگی که می‌گفت این بود که اتفاقات و حادثه‌ها از دور ترسناک‌تر هستن ولی وقتی رخ میدن به خودت میای و میبینی دیگه مثل قبل ازش نمیترسی.راست میگفت من الان وسط چالش‌هایی بودم که یروزی ازشون میترسیدمولی بجای فرار کردن با همه‌ی اون‌ها مواجه شدمامتحان فتوشاپ، امتحان جهاد دانشگاهی، کارآموزی و مریضی مامان ولی من که قرار نیست کم بیارم پس ادامه میدماین هفته کنار همه‌ی چیز‌های جدید یه چیز دوست‌داشتنی یاد گرفتم که برای من که عاشق نوشتن و کتاب‌خوندنم جالب و هیجان انگیز‌تره به نظرمبرای من entity میشد غرق شدن تو دنیا‌ی بی‌انتها‌ی نوشتن، مثل یه فرهنگ‌نامه که برای هر لغت معنی‌ها و توضیحات مختلفی داره، یعنی انقدر اطلاعات داشته باشی که حرف تکراری نزنی و حرفات همیشه جدید و جالب باشن📚نوشتن و خوندن اولین علاقه‌مندی‌های منهفته‌ی سوم؛ تمرین گروهی ولی فردیاین هفته به گروه‌های سه نفره تقسیم شدیم و شاید بزرگ‌ترین چیز وقتی که تازه وارد یه شرکت یا جمعیت میشی اینه که بخوای کار گروهی انجام بدیچون آدم‌ها موقع کار گروهی ممکنه خیلی با زمانی که فردی کنارشون فعالیت میکنی متفاوت باشن؛ دقیقا اتفاقی که برای من افتاد…با بچه‌هایی که هم‌گروه بودم داستان متفاوت شد مخصوصا که اولش فکر میکردم قراره اونا، چون تجربشون بیشتر هست، به من سخت بگیرن و من باید همش بدو‌ام تا به اونا برسمولی برعکس شدچون اول که قرار شد هرکی جدا بنویسه و آخرش بتونیم نوشته‌های همدیگه رو اصلاح کنیم تا بهتر بشه ولی یکی از بچه‌ها براش مهم بود که مهمون داره و باید بره ییلاق و اون‌یکی هم چون کلاس‌های مختلفی میرفت نوشتن و تولید‌محتوا براش کسل کننده بودخیلی شوکه شدم انگار یهو حس کردم من دارم اضافه تلاش میکنم و شاید ذوق و هیجان اضافه‌ای برای کارآموزی دارمزنگ زدم به دوستم و شرایط و بهش گفتم و بهم گفت تو اشتباه نمیکنی و اتفاقا کار درست رو تو انجام میدی که برای کاری که دوست داری همه‌ی تلاشت رو میکنی و دنبال پیشرفتیحالم خوب شد به خودم گفتم درست میشه این اتفاق ممکنه برای هر کس بیوفته و ناخواسته نتونه تو فعالیت گروهی همراهی کامل داشته باشه ولی تو اولویتت رو بزار روی کاری که باید تحویل بدید و حتی کار‌های ناقصی که مسئولیتش با تو نیست و به کامل شدن پروژه کمک میکنه رو انجام بده چون مهم پروژه‌ای هست که باید تحویل بدید🤞ولی اتفاقی پستی از خانم شریفی تو لینکدین رو دیدم که گفته بود حتما اگر اتفاقی میوفته تو محل کار شفاف باشید و بگید چون بقیه نمیتونن ذهن شما رو بخوننپس تو جلسه‌ی پرسش و پاسخ با کلی عذاب‌وجدان گفتم که مجبور شدم کار گروهی رو تنها انجام بدم…انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد و شفاف بودم تو جمع کاری جدیدانجام کارگروهی در محل کارهفته‌ی چهارم؛ تصاویر و فیلترینگهمیشه وقتایی که بحث از فیلترینگ میشد و اعتراض میکردم اطرافیان میگفتن حالا آدم اینستا نره اتفاقی نمیوفته یا اینکه میگفتن مگه تو کار و زندگیت وصل به فیلتر شدن سایت‌ها هست؟و حالا من احساس لذت داشتمآره شاید خنده‌دار باشه ولی احساس میکردم اگر از امروز بخوام حداقل تو جمع خانوادگی اعتراضی بکنم با دلیل و منطق میتونم بگم که کارم رو فیلتر کردن بهم ریخته مثلا وقتی برای پیدا کردن یه تعداد عکس معمولی به کلی سایت فیلتر شده برخورد کردم از Microsoft designer بگیر تا هزار‌تا سایت عکس‌های هوش‌مصنوعی..ولی مهم این هست که پریسا کم نمیاره😎پس شروع کردم بیشتر از قبل گشتن و یاد گرفتن، از گشتن دنبال فیلتر‌شکن بگیر تا پیدا کردن هر سایتی که فیلتر نباشه و به خودم گفتم دنیای اینترنت هیچوقت نمیتونه کاملا بسته و محدود باشه پس بگرد و پیدا کن حالا که تو خانواده حرفی برای گفتن داری باید تو کارآموزی هم حرف برای گفتن داشته باشیپس پاشو که وقت لوس شدن نیست😉الان وقت تلاش کردن و کار کردنه هر موقع که فرصت لوس شدن و استراحت کردن بود خودم خبر میدم که دکمه لوس شدن رو فعال کنی😂جست و جوی عکس؛ در وقت فیلترینگهفته پنجم؛ معلوم شون زمان اولین آزموناین هفته به خودم گفتم که حتما تو جلسه از خانم شریفی بپرس اولین آزمون قراره کی برگزار بشه؟ ولی خود خانم شریفی زود‌تر جواب داد و گفت که ۱۰ تیر امتحان هست😬واااااااای نه این هفته خیلی شلوغم میترسم که نرسم خودم رو واسه آزمون آماده کنم دوتا تولد که باید کاراشو خودم انجام بدم، عروسی دختر‌خالم اونم تو شهرستان و از همه مهم‌تر دکتر مامان که گفته باید بریم MRI تا بتونه برای روند درمان تصمیم قطعی بگیره و یا جراحی انتخاب بشه یا پرتو‌درمانی و شیمی‌درمانیچقدر یه درمان میتونه اسمش ترسناک باشه؛ مثل کابوس میگذره این روز‌ها تو خونه نمیتونم حتی به اون لحظه که دکتر میخواد جواب رو بگه فکر کنم و به خودم دلداری میدم و میگم میرید و دکتر میگه اشتباه شده و همه خوشحال برمی‌گردید خونهولی فعلا که هیچ اتفاق قطعی نیفتاده پس باید برنامه‌ریزی کنم تا هم به کار‌های فردی و شخصیم برسم، هم به خانواده و هم به کارم و برنامه‌های کارآموزیو اتفاق شوکه کننده اونجا بود که خانم شریفی گفت بعد از آزمون از ۴ نفر خداحافظی میکنیموااااای نه!😟حذف شدن از این گروه و این جمع قطعا چیزی نیست که الان بخوام تجربش کنم چون وسط همه‌ی این شلوغی‌ها میتونه بهم حس زنده بودن و زندگی کردن بدهچون پریسا حداقل تو ذهن خودم برابری میکنه با فعالیت کردن، برابری میکنه با کار کردن، برابری میکنه با فعالیت‌هایی که ممکنه هرکس دیگه‌ای رو از پا دربیاره اما پریسا پر قدرت ادامه میده و اتفاقا جایی که همه کم میارن این پریسا هست که مردونه پای کار میمونهمرحله اول آزمون وبسیماآخر هفته‌ی پنجم؛ شازده کوچولو و سیاره جدیدشنمیدونم وقتی هفته‌ی ششم دوره شروع بشه پریسا عضوی از این سیاره هست یا نه ولی اینو میدونم که این دوره و این آدم‌ها تونستن تو این ۵ هفته اندازه‌ی ۵ ماه پریسا رو ارتقا بدن و ازش یه نسخه‌ای بسازن که مدت‌های زیادی ازش خبری نبود، نسخه‌ای که بازم برای یاد گرفتن چیزای جدید تلاش کنه و کم نیاره، همون پریسایی رو دوباره برگردونه که از کار کردن لذت میبره و آخر شب که میشه با احساس رضایت میخوابه چون خیالش راحته که تو روزی که گذشت مفید بود و همه‌ی تلاشش رو کرده و پیش وجدان خودش سربلند هستشاید این روزهایی که گذروندم و می‌گذرونم بیشتر از همه منو یاد شازده کوچولو میندازهشازده کوچولویی که روی سیاره‌ی جدید چیزای جدید یاد گرفت و براش کلی خاطره موند، دوستا‌ی جدید پیدا کرد و سفر جدیدی رو شروع کردصدای شاملو میپیچه تو گوشم که با اون صدای عمیق و پر‌احساس داره شازده کوچولو میخونه و منم با چشم بسته دارم اون فضا رو برای خودم تجسم میکنمولی این بار بجای شازده‌ کوچولو، پریسا داره روی سیاره‌های جدید راه میره و تجربه کسب میکنهو حالا وقتشه که جمله‌ی معروفی که روباه به شازده کوچولو گفت رو پریسا به خودش بگه: تنها با قلب می‌توان دید. آنچه به چشم دیده می‌شود، پوچ و ناچیز است.هدف اصلی بازگشتی به خویشتن و کودکی است.</description>
                <category>parisarafiei</category>
                <author>parisarafiei</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 13:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه های جدید این روزا....</title>
                <link>https://virgool.io/@parisarafiei/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-nuh8frzyuvgd</link>
                <description>چند وقتی بود که میخواستم وارد یه لاین دیگه ای بشم و انتخابم قطعا فضای مجازی بود.ولی فضای مجازی اندازه ی یه اقیانوس گسترده هست و برای من که شغلم تو این حوزه نبود مثل کسی که اولین بار میخواد شنا کنه نا آشنا، ترسناک و هیجان انگیز بود.ولی شاید چون خدا دوستم داره بعد چند سال دوری،ازدوستی که برام خیلی باارزش و عزیز بود،همدیگه رو پیدا کردیم و رابطمون مجدد شکل گرفت.شادیاون واقعا برام همیشه مثل یه شادی و خوشحالی بود که سر وقتش میومد.کمکم کرد بیشتر با جزئیات فضای مدیا آشنا بشم.فضای کار کردن،قوانین،روابط و جایگاه ها.کمکم کرد اولین قدم رو بردارم.برای من که کمالگرا هستم اولین قدم ها همیشه ترسناک تر هست ولی اولین قدم برای من شد خوندن کتاب مربوط به نگارش فارسی،ثبت نام تو کلاس فتوشاپ و تخصصی یاد گرفتن فتوشاپ.قدم بعدی این بود که بتونم برای خودم یه رزومه قابل قبول بنویسم.درسته من تجربه کار تو فضای مدیا به صورت تخصصی نداشتم ولی تجارب یا ویژگی های دیگه ای داشتم که برای کار کردن مفید بود و کاربردی.مثل فعال بودنم در زمینه ی یادگیری،کنجکاوی و اکتیو بودن تو محیط کار و انگیزه ای که برای ادامه دادن داشتم.شاید بزرگترین ویژگی من البته به نظر بقیه دوستان این باشه که هیچکاری رو نصفه نمیزارم و یه کاری رو که شروع کنم تا تهش میرم و سعی میکنم بیشترین یادگیری رو داشته باشم وتمام توان خودم رو هم برای کار میزارم.شروع کردم به گشتن تو سایت هایی مثل جاب‌اینجا،جاب‌ویژن‌،دانشکار و خلاصه سایت هایی که به صورت تخصصی و حرفه ای آگهی هایی که مربوط به کار و کارآموزی هست رو ارائه میدن.روزانه آگهی های مختلفی برام فرستاده میشد و این من بودم که باید تصمیم میگرفتم برای کدوم رزومه بفرستم.شرایط های کاری متفاوت بود و هرکدوم یکسری آپشن داشتن و من باید میسنجیدم که کدوم با شرایط من همخونی داره.دقیق یادمه که برای 3 تا شرکت تو یه روز رزومه فرستادم.یکی رد شد و دوتای دیگه نوشت بررسی شده و از طرف شرکت با شما تماس گرفته میشه.یکی از شرکت ها فردا صبح زنگ زد و حتی بدون معرفی گفت برای مصاحبه حضوری باید بیاید شرکت،دروغ نگم خوشم نیومد چون تنها چیزی که میتونه من تو لحظه عصبانی کنه اینه که بخاطر جنسیتم باهام با احترام رفتار نشه و آدما فکر کنن که میتونن هرجوری که خواستن باهام رفتار کنن.منم تماس گرفتم و گفتم که متاسفم نمیتونم بیام و امکان همکاری با شرکت رو ندارم.ولی بعدش که داشتم ایمیلم رو چک میکردم دیدم که از طرف سایت جاب‌اینجا پیام اومده مربوط به رزومه ای که واسه ی شرکت وبسیما فرستادم(اگر رزومه شما با نیازهای کارفرما مطابقت داشته باشد، وضعیت را به تأیید برای مصاحبه تغییر می‌دهد یا در روزهای آینده با شما تماس می‌گیرد.)رفتم و مشخصاتی که از شرکت تو سایت جاب‌اینجا بود رو خوندم،یه شرکت که تخصصی سئو‌کار میکرد و یه آکادمی حرفه ای هم داشت.عکس هایی که از شرکت گذاشته بودن بهم حس اکتیو بودن و حرکت میداد.حتی دقیق یادمه لگو ای که از شرکت گذاشته بودن یه اسب سیاه و رویایی بود که کنارش نوشته بود نتیجه مهم است.من میخواستم،آره من میخواستم که دوره ی کارآموزی رو با این شرکت شروع کنم.یهو یاد یکی از دوره های خودشناسی که شرکت کرده بودم افتادم که میگفت اگه چیزی رو از ته دل بخوای،بهش انرژی بدی و سهم تو باشه میاد سمتت(دوره های استاد قورچیان).من میخواستم پس فقط تو دلم گفتم که اگه سهم من باشه که کنار این تیم باشم و سهم اون شرکت تو کائنات این باشه که من کنارشون باشم خودشون خبر میدن.یکی دو روز خیلی چک میکردم که ببینم جوابی میاد از شرکت یا نه حتی تو اون روزا برای هیچ شرکت دیگه ای رزومه نمیفرستادم و انگار یه چیزی ته دلم میگفت این شرکت برای مصاحبه باهات هماهنگ میکنه.بعد از چند روز،چک کردن زیاد رو هم کنار گذاشتم و یهو اون ایمیل از شرکت وبسیما اومد(این چالش برای شما طراحی شده است. خواهشمند است که چالش فوق را انجام داده و پاسخ چالش را برای ما ارسال کنید.)باز همون حس ارزش قائل شدن برای مخاطب و کارمند که داخل شرکت بود بهم منتقل شد.چالش جالبی بود،انجام دادم.سوالاتش رو با صداقت جواب دادم مثلا راجب کتابایی که اخیرا خونده بودم سوال پرسیده بود منم اسم کتاب های مربوط به خودشناسی و موفقیت رو نوشتم چون چندسال اخیر مطالعه ام مربوط به این کتاب ها بود.تا این که یه روز ظهر گوشیم زنگ خورد و منم مشغول کارهام بودم حتی وقتی همسرم گفت که شماره جدیده اگه کار داری جواب نده،گفتم که نه منتظر خبر از یه شرکتم و گوشی رو گرفتم.یه آقای مودب بود که توضیح داد از شرکت وبسیما تماس میگیره و برای مصاحبه حضوری هماهنگ کرد و گفت لینک رو میفرسته برام با ایمیل.صبح تو جلسه برای بار اول خانم شریفی رو دیدم.یه خانم با اعتماد به نفس و حرفه ای که سعی میکرد بهم حس آرامش بده تا روند جلسه خوب پیش بره.واقعا هم جلسه ی خوبی بود و راجب شرایط کارآموزی، زمانش، برنامه هایی که دارن و کارهایی که من باید انجام بدم توضیح دادن و من هم چیز هایی که از یه محیط کار مدنظرم بود رو گفتم.خانم شریفی گفت که اگه قبول شده باشی تا چند روز دیگه باهات تماس میگیریم.اینبار رفتم داخل گوگل و اسم شرکت رو سرچ کردم،سایت، اینستاگرام و حتی قسمت مربوط به آکادمی رو هم نگاه کردم و از تصمیممم راضی بودم.چند روز گذشت و تماس گرفتن از طرف شرکت و من رسمی وارد دوره و گروه شدم.جلسه معارفه بعدازظهر 5 خرداد بود.همه بچه ها کم کم آنلاین شدن و برای بار اول همدیگه رو دیدیم.راجب خودمون توضیح دادیم و صحبت کردیم،بچه ها کم و بیش حرفه ای بودن و آشنا بودن با این فضا(فضای کار کردن تو مدیا).موضوع دیگه ای که برام خیلی جالب بود چارچوب داشتن افراد در وبسیما بود .شرکت کاملا با برنامه بود و خارج از ساعت کاری قرار نبود کسی  کار شرکت رو انجام بده و این نشون دهنده ی نظم و برنامه داشتن مدیرای شرکت و کارمندا بود.برنامه ی کارآموزی توضیح داده شد و چالش ها و برنامه های هفته اول هم گفته شد.خوبی بچها این بود که به عنوان هم گروهی هرجا کسی سوال داشت جواب میدادن و کمک میکردن و حس رقابت نبود و همه باهم قرار بود پیشرفت کنیم.قطعا اولش زمان میبره تا روند بیاد دست آدم مخصوصا وقتی که میری تو گروه و میبینی کل بچها دارن راجب موضوعاتی صحبت میکنن که تو اطلاع نداری(مثل حس بعد امتحان که بچه ها باهم جوابها رو چک میکردن)تمرین های هفته اول شامل شرکت تو یکی از دوره های تخصصی تولید محتوا که برای آکادمی بود،دیدن یکسری ویدئو،گوش دادن پادکست،خوندن مطالب و کتاب بود که در انتها باید موفق میشدیم یه مقاله تایپ کنیم و یکسری چالش های هیجان انگیز…</description>
                <category>parisarafiei</category>
                <author>parisarafiei</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 17:20:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>