<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پرنیا فاضل زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parniafazelzadeh</link>
        <description>من ممکن است پارانوئید باشم اما یک اندروید نیستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:47:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2376996/avatar/EODm0L.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پرنیا فاضل زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@parniafazelzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مشکلات عدیده</title>
                <link>https://virgool.io/@parniafazelzadeh/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-fgexexkxumdr</link>
                <description>مشکلات عدیدهنمی‌دانستم تمرکزم را روی کدام موضوع بگذارم که غصه‌اش را بخورم. آن جوش بزرگ و دردناکِ روی چانه‌ام، یا این‌که پس از چندین سال شب و روز جان‌کندن هنوز هیچ پس اندازی نداشتم و تنهای چیزهایی که می‌توانستم برای خودم بخرم چند جلد کتاب و بستنی بود. حالا باز هم آن خدایی را که آن‌ها می‌پرستند و می‌گویند این آن نیست شکر. اجاره نمی‌دهم و حداقل کتابم را خودم می‌خرم که از سرپرستی که او را از اول پدر صدا می‌زدم نگوید که انقدر کتاب می‌خری که چی فقط پول را حیف می‌کنی. حالا از باقی مشکلات که بگذریم آن دو مشکل اول به نظر من خیلی جای غصه خوردن دارند. آن موضوع مالی و پس انداز را می‌گوییم هیچی. این جوش را چه کنم؟ این جوش بزرگ و قرمز، از آن بد دست‌هایی که نمی‌شود آن را ترکاند. نزدیک‌ترین بادی که کنارش می‌زد انگار می‌خواهد انتقام جوش‌های قبلی را بگیرد،‌چنان می‌زند به اعصابم که می‌خواهم راست راست کفن را بپوشم و بروم داخل قبر. این جوشِ کریه و بدمنظر که از دور شبیه آن است که بچه‌ای قرار است از آن نقطه‌ی صورتم متولد شود،‌حاصل دو الی سه نانی است. از این شکلات‌ها که شیرین عسل می‌زند و فندق و بادام و بادام زمینی کلی چیزهای دیگر تویش پیدا می‌شود. این یک شورشِ شکلاتی بود. فکر کن عمری شکلات را دوست داشته باشی و در یک روز گرم تابستان با لذت بردن از یکی از آن‌ها، بدنت تصمیم بگیرد حالت را جا بیاورد. نامرد. از وقتی حضور منحوس این جوش را حس کردم سعی کردم تا نابودش کنم. گفتم که قابل ترکاندن نبود. رویش را با موارد آرایشی پوشاندم. مثل این می‌مانست که رفته‌ام پیش جراح پلاستیک و به او گفته‌ام که برایم یک تپه‌ی کوچک،‌ دقیقاً روی چانه‌ام نصب کند. این راه را بیخیال شدم و رفتم سراغ راه‌های دیگر. کلیندامایسن زدم. از این محلول‌های جوش بر. به جای این‌که جوش را ببرد بزرگ‌ترش کرد. چون این محلولِ از همه جا بی‌خبر یک جورهایی جوش را از بین نمی‌برد بلکه چرخه‌ی زندگی‌اش را کوتاه می‌کند. برای همین جوش‌های مخفیِ دیگرم هم اعتماد به نفس پیدا کرده‌بودند و جوانه زده بودند. راه حل دیگرم این بود که صبر کنم خودش رفع زحمت کند. این طبیعی‌ترین حالت بود اما مگر چقدر می‌شود یک جوش به اندازه‌ی یک نخود را نادیده گرفت. اگر به اندازه‌ی یک دانه کنجد بود باز یک چیزی. دیگر نمی‌دانم چه کنم. چند روز خودم را ایزوله می‌کنم تا کسی مجبور نباشد به آن تیکه‌ی مغرور و خودنمای چربی نگاه کند. آیینه‌ها را می‌شکنم تا شاید طلسمِ‌ این جوش هم بشکند. حالا شاید یکمِ‌دیگر هم برای این جوش غصه بخورم و بعد بروم سراغِ غصه خوردن برای چیزهای دیگر. مثلا همان بحثِ‌ پس‌انداز، یا مثلا دندان‌دردم که نادیده‌اش می‌گیرم،‌یا اگر بخواهم خیلی خیلی غصه بخورم، می‌نشینم در مورد این غصه می‌خورم که چرا نمی‌توانم یک خطِ چشمِ‌ صاف بکشم. </description>
                <category>پرنیا فاضل زاده</category>
                <author>پرنیا فاضل زاده</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 23:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-bv25yc3lwofs</link>
                <description>به سمت در برمی‌گردم و متوجه می‌شوم گویا این فقط منم که در تاریکی نشسته و باقی افراد در تاریکی خوابیده‌اند. وقت‌هایی که ذهن و جسمم از بیکار بودن رنجیده خاطر می‌شود، عین دیوانه‌ها زمان زیادی را پشت این صفحات نورانی می‌گذرانم و آدم‌ها و شرکت‌های متفاوت را بررسی می‌کنم. چندین بار خودم را دعوا می‌کنم که چرا هیچ مهارتی بلد نیستی و دوباره همان صدا گویی بررسی‌هایی کرده باشد و بازگشته باشد، دعوای دیگری راه می‌اندازد که چرا به خودت می‌گویی مهارتی نداری و چه شد که اعتماد به نفس‌ات انقدر پایین است؟خلاصه به صد جا رزومه فرستادن و در فضاهای مختلف جار زدن که آقا ما کار می‌خواهیم و بیکاریم باعث می‌شود کمی احساس تنهایی کنی و دلت بخواهد بروی باقی افراد بیکار را پیدا کنی اما متاسفانه دور و برت همه کار دارند و در حال دویدن هستند. مشکل اینجاست که در این دوی ماراتن من خیلی وقت پیش‌ها ثبت‌نام کرده بودم. یعنی از همان روزهای ابتداییِ کارشناسی. اما خب نرسیدم. دوستی همین دیروز درحالی که سعی داشت با حفظ چهره‌ای که برای ما ساخته بود اعتراض خودش را از وضعیت امروزه اعلام کند، گفت شما می‌دوید و نمی‌رسید مشکل از شما نیست. مشکل از چیز کلان‌تری است که در موردش کاری نمی‌توانیم بکنیم. تاکید داشت که اتفاقا ما خیلی هم خوبیم. تلاشمان صد برابر بیشتر از همتای خودمان در فلان کشور است. اما نمی‌رسیم آقا جان. نمی‌رسیم. بعد به این نتیجه رسیدم که این دویدن متوالی آن هم درست از وقتی که وارد دنیای جوانی می‌شوی باعث می‌شود که درد پا نگذارد به این فکر کنی که اصلا به چه چیزی می‌خواستی برسی. درد پا به مغز و قلبت می‌زند و آن وقت است که تو یا به دنبال اولین ایستگاه برای نشستن هستی و یا اصلا هر جای که هستی می‌ایستی و در حالی که باقی افراد به دویدنشان ادامه می‌دهند تو می‌نشینی. حالا من از دیروز که این دوست ما همچین حرفی زد، با خودم گفتم نشستن فایده‌ای ندارد. ماهیچه‌های پایم آب می‌روند این‌طوری. پس دوباره بلند شدم تا بدوم. هر چند که در سر‌م دعوا باشد که فایده‌ای ندارد و بیا دکمه‌ی این زندگی را بزن و خاموشش کن، اما من می‌دوم.نمی‌دانم این گول زدن خود است یا نه _صدای درون سرم می‌گوید دهانت را ببند، صد در صد هست_ اما بگذارید من یک ابله باشم که خودم خودم را گول می‌زنم. این از ورود من. ببینیم چه می‌شود.لئونید پسترناک/ شورِ خلق کردن</description>
                <category>پرنیا فاضل زاده</category>
                <author>پرنیا فاضل زاده</author>
                <pubDate>Sat, 08 Apr 2023 02:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>