<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های _PARNIAN_</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parnianrezaeian83</link>
        <description>Reader and( Wanna be )a writer.                    INTP :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36382/avatar/fO1WY9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>_PARNIAN_</title>
            <link>https://virgool.io/@parnianrezaeian83</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زاری در باب بزرگ شدن، یک چرخه‌ی‌ بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@parnianrezaeian83/%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-xti4bonpnwyc</link>
                <description>تازگی برای هزارمین بار در باب گرویینگ آپ دفترم را صفحه سیاه کردم. همان فکرهای سیاهی که روزهای سیاه به مغز آدم هجوم میارن و آدم یکهو به تمام رویاها و فکرها و هدف های توی ذهنش نگاه می­ندازد و مثل یک پیرمرد هفتاد ساله مسخره‌­شان می­کند.بعد با خودم فکر کردم که بسیارخب، اما یکم زیادی تو این مسئله دست و پا نمی زنم؟ حتی شاید مرحله ی هولدن را هم رد کرده‌­م.توی همین فکرها یاد انیمیشن Willoughbys افتادم. یاد روزی افتادم که دیدمش ولی حاضر نشدم برای دخترخاله ی چهارساله­‌ام بگذارمش.اگر میخواهید انیمیشن را ببینید این پاراگراف را اسکیپ بگیرید*منظورم این است که، اگر انیمیشن را دیده باشید شاید به این فکر کرده باشید که این انیمیشن، اصلا مانند آن های دیگر نیست. اصلا شاد نیست و حتی پایانش را هم کاملا نمی­‌توانیم بگوییم شاد و خوب و خوش است. گربه­‌ی راوی اول هشدار می­‌دهد که اگر دنبال یک داستان شاد هستید­ این انیمیشن را نبینید. اما به هرحال، آدم از سر تا ته فیلم دلش به حال بچه هایی که آنقدر ایگنور شده اند که خوشحالی­‌شان را در یتیم کردن خودشان می­‌بینند، می‌­سوزد. و اینکه تقریبا در هیچ کارتونی کشته شدن شخصیت ها_مخصوصا اصلی ها_ نشان داده نمی­‌شود. با این حال، طنز تلخ ماجرا اینجاست که نهایتا ما باید از خورده شدن آن پدرومادر توسط کوسه خوشحال شویم.پایان اسپویلمسئله اینجاست که من می­‌خواستم حقیقت را از دخترخاله ام پنهان کنم. ما به بچه ها نمی‌گوییم که بله ممکن است چنان مادرپدرهای بدی وجود داشتنه باشند که بچه هاشان خوشحالی را در یتیم شدن ببینند. ازشان پنهان می­کنیم که مادربزرگ پیرشان کجا رفته، بهشان می­‌گوییم دندانشان را زیر بالششان بگذارند تا صبح پری دندان برایشان جایزه بیاورد. ترجیح­ می‌­دهیم فکر کنند چون عجله داریم برایشان اسباب بازی پشت ویترین آن مغازه را نمی­‌خریم نه به خاطر اینکه ته جیبمان آنقدر نیست که به ته ماه بکشد.و بعدش، وقتی بزرگ می‌­شوند، یکهو ملاحظه را کنار می­گذاریم و شروع می­‌کنیم حقیقت را تو صورت هاشان پرت کردن. اخبار را آن­قدر بلند بلند می­‌خوانیم تا بچه بفهمد حقیقتا دارد توی لجن زندگی می­کند نه دنیایی که درش پری ها یواشکی جایزه می‌آورند.این قسمت از بزرگ شدن است که از همه بیشتر درد دارد. و شاید، نتفلیکس کار درستی می­‌کند که از همین اول، حقیقت را به نمایش در می­‌آورد. و تازه می­‌دانید چیست؟ شاید حتی آخرش هم نرسید به زندگی کردن در کارخانه شکلات سازی کنار کسانی که دوستتان دارند.فقط اینکه، بچه ها ظرفیتش را دارند؟ کدامش کم-دردناک تر است: رو به رو شدن با حقیقت از همان اول اول و هیچوقت رویاهای شاد نبافتن یا دادن حداقل چند سالِ شاد به بچه ها و بعد پرت کردنشان توی مرداب زندگی؟این سخنرانی مَدلین سریال بیگ لیتل لایز است. آنجا که همه­‌ی پدر مادر ها نگران بچه­شان هستند از آنجا که توی مدرسه درباره ی یخ های قطبی و گازهای گلخانه ای و پایان دنیا به بچه هاشان گفته اند که باعث بیهوشی بچه‌ای از نگرانی شده:تغییرات آب و هوایی مهمه. واقعا مهمه. ولی برای بچه های کلاس دومی بیش از حد سنگینه. شاید کل دنیا نابود شه، لازمه اونا بدونن؟می‌­دونین بخشی از مشکل اینجاست که ما به بچه هامون دروغ می‌­گیم. سرشونو پر از قصه های بابانوئل و داستان های پایان شاد می­‌کنیم. وقتی که تقریبا همه‌مون می‌دونیم، پایان بیشتر داستان ها فاجعه‌­ست. درسته؟ بیاین واقع‌­بین باشیم: برای بیشتر آدما، داستان های پایان شاد زیادی وجود نداره. حالا چه تغییرات آب و هوایی باشه، چه تفنگ توی مدرسه. و حالا بچه هامون ترسیده‌­ن. از مدرسه رفتن ترسیده‌­ن، از تیر خوردن ترسیده­‌ن.ما اونارو آماده نمی­‌کنیم! سرشونو پر از پایان های شاد و داستان های شاد و دروغ می­‌کنیم.  و بهشون می­‌گیم “همه چی خوبه” یا “مشکلی پیش نمیاد” . و به خودمون هم می­‌گیم. به خودمون می‌­قبولونیم مشکلی پیش نمیاد. ولی اینطوری نیست.باید به بچه ها بگیم که زندگی یه خیال باطله و اوضاع بیشتر اوقات بر وفق مراد پیش نمی‌­ره.و اینکه، نمیشه فقط بخشی از حقیقت رو بگین؛ باید تمام حقیقت رو بهشون بگین.بعد از تمام این ها، به این نتیجه رسیدم که حالا حالا ها این انفجار های دفتر سیاه کن در باب بزرگ شدنم به این زودی­‌ها تمام نمی­‌شود. حداقل نه تا وقتی که تبدیل به یکی از آن آدم بزرگ های شازده کوچولو شوم و بتوانم خودم را تا ته در روزمرگی غرق کنم.اینجا هم می‌توانید بخوانید.</description>
                <category>_PARNIAN_</category>
                <author>_PARNIAN_</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 15:47:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@parnianrezaeian83/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rjssnq7izfte</link>
                <description>بعد از سه چهار ماهی متوقفش کرده بودم. شاید دوسالی گوشه ی اتاق بود و دلخورانه به من نگاه می کرد. هروقت میخواستم حتی برای کمی آرامش بزنم کاری، تسکی سرراهم سبز می شد و می گفت:« هی! من اینجام!» و من هم از خداخواسته، ازش رد می شدم.تا اینکه در قرنطینه فرندز دیدم. فیبی را دیدم که با اینکه افتضاح می زند؛ باز هم گیتار زدنش دوست داشتنی است. برش داشتم و شروع کردم. فکر می کردم آکورد ها یادم رفته اما دفترم را آوردم . توانستم همه شان را دوباره بزنم. سلطان قلب ها را، حسودی را، چشم من را، و حتی گل سنگم.تا اینکه تقریبا بهترین دوست شدیم. باهاش «smelly cat» خواندم و I’ll be there for you. و درنهایت، خودم خواندم. با همان آکورد ها و دو سه ریتمی که بلد بودم، بداهه می زدم و میخواندم. مهم نبود که بعضی جاها قافیه اش جور نمی شد، مهم نبود گاهی اوقات آکورد ها را خوب نمی گرفتم و فالش می شد. مهم این بود که می خواندم و هرآهنگی که می خواستم می توانستم یاد بگیرم. می توانستم تراژدی های ریز و درشت زندگی را بداهه فریاد بزنم. صدایم بریلینت و گیتارم هم شفاف و رسا نبود. بله هیچ چیز فوق العاده نبود قرار هم نبود باشد. حالم خیلی از آن دختر پرعذاب وجدانی که هیچ حرکتی نمی کرد بهتر بود. زخم های سرانگشتانم را فشارمیدادم روی سیم ها و بلند می خواندم وات آر دی فیدینگ یو؟نوشتن هم همین است. آدم فقط قرار است خودش را بنشاند و وادار به نوشتن کند. بله، وقتی فکر می کنی می بینی چیزی را که مینویسی قبلا هم نوشته اند. یا همان را بهتر ممکن است جای دیگر پیدا کنی. بات هو کرز؟ از من می شنوید، وقتی آدم بنویسد حالش خیلی از وقتی که نمی نویسد و دائم به این فکر می کند که باید انجامش دهد، بهتر است.نوشتن مثل قدم زدن در مه است و با رایانه این کار مثل اسکی رو یخ می شود: مثل بادی شعله ورچارلز بوکوفسکی https://virgool.io/p/rjssnq7izfte/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF </description>
                <category>_PARNIAN_</category>
                <author>_PARNIAN_</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 11:49:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همآغوشی فشار و جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@parnianrezaeian83/%D9%87%D9%85%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-qffr9zturri6</link>
                <description>ترتیبی جدید، به سرعت جایگزین وضع قدیم می شد. آنی با وجود شور و اشتیاق فراوانش، با یادآوری آن تغییرات، اندکی احساس غم و اندوه می کرد.آقای هریسون فیلسوفانه گفت:«تغییرات همیشه خوشایند نیستند، اما پرفایده اند. دو سال، برای ساکن ماندن همه چیز، خیلی طولانی است و طولانی تر شدن چنین رکودی، ممکن بود منجر به گندیدن شود.»چهارساعت خواب شبانه، چشم های گود و صورت لاغرشده، در حالی که خودم وزن اضافه کرده ام، چندبرابر درسی که نسبت به راهنمایی میخوانم و نتیجه های عکسی که میگیرم، کتابهایی که گوشه کتابخانه ام عذاب وجدان می دهند و فیلم هایی که معلوم نیست توی کدام فولدر ها گم شده اند.با این حال من خوشحالم. خوشحال و شاد و امیدوار. می دانم که تمام می شود و هر چقدر هم که طول بکشد و کش بیاید تمام می شود.آنقدر هدف و کار و عادت و حتی رویا توی سرم می چرخند که ناخودآگاه وسط جوش زدن هایم لبخند می زنم. وسط درس خواندن با پاهای یخ زده و گردن قوز، وقتی که یک ماشین با موزیکی که تا آسمان ها بلندش کرده از جلوی پنجره رد می شود. با ضرباهنگش ریتم میگیرم.سال 2020 شروع شد. خوب یادم میاید قبل از رفتن به کلاس زبان دویدم توی اتاقم و یک دانه کاکتوس شبه کاجم را  را با چند تا جوراب بافتنی چیدم و برای خودم لحظه ثبت کردم. گوگل فوتوز برای عکس هایم سالگرد می گیرد و وقتی عکس خود دو سال پیشم را میبینم یک لبخند تردید آمیز می زنم. به چشم هایم نگاه می کنم که حجم عظیمی از اطلاعات را جا به جا می کنند: چقدر آرام، نادان و بی دغدغه.قرار بود اول سال نو برای خود آینده ام ایمیل بفرستم. قرار بود چهارتا کتاب بخوانم تا چالش گودریدزم را تمام کنم. قرار بود شهر های شیشه ای بخوانم. شاتر آیلند ببینم. داستان فرهنگی هنری را باز نویسی کنم و عادت روزانه نویسی ایجاد کنم.حالا، با سه روز آینده ای که تعطیل شده می توانم نفس بکشم. فیلم ببینم و کتاب بخوانم. آن شب آنقدر فشار رویم بود که فقط چند صفحه شعر خواندم تا دیوانه نشوم.ولی...خوشحالم! سه سال دوره راهنمایی، سرشار از وقت آزاد بود. آنقدر که هر چقدر دوست داری کتاب بخوانی، فیلم ببینی، کلاس بروی، و مقدار قابل توجهی کوپن برای هدر دادن وقت داشته باشی!لدت خاص خودم را بردم. هرچند اگر برگردم بیشتر کتاب میخوانم و کمتر سر اثبات راه درست به دیگران خودم را از هم می درم ولی دورانیست که تمام شده به هرحال. و خوشحالم که تمام شده. اگر یکسال دیگر به همین منوال میگذشت، حوصله ام را سر می برد.حالا بین امتحانات، انواع و اقسام نقشه برای کلاس رفتن ها توی سرم چرخ می زند. قرار است کلی بنویسم. از داستان گرفته تا مقاله حتی. و البته که قبلش کلی بخوانم. بیشتر برقصم و ورزش کنم. قرار است کلی عادت ایجاد کنم. قرار است خودم را با کار خفه کنم.هنوز نه آنقدر عاقلم که درباره ی این حجم از ایده ها ننویسم و نه آن قدر احمق که ندانم ممکن است خیلی هایشان از دست برود. هزینه ی فرصت هایی شوند که قرار است ازشان استفاده کنم.گفتم که دو تا المپیاد شرکت کردم؟ گفتم که قرار است کلی برای خودم خریدهای اجباری کنم؟(چیزهایی که تا خودم را مجبور به استفاده ازشان نکنم، عمرا سمتشان بروم).و قرار است له شوم! له شدنی که دوستش دارم...اگر روزی در محاصره اجبار هایت، هیچ چاره ای نداشتی و هیچ گریزگاهی نبود؛باید بلند شوی و فریاد برآوری و بگویی:این جهنم من است، جهنم دوست داشتنی خودم،جهنمی که انتخابش کردم، جهنمی که اختیارش کردم،من برای رسیدن به این جهنم، رنج بسار بردم.من جهنمم را دوست دارم.</description>
                <category>_PARNIAN_</category>
                <author>_PARNIAN_</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 11:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>There is nothing in the world, more powerful than laugh</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/there-is-nothing-in-the-world-more-powerful-than-laugh-nnse1rvkdsca</link>
                <description>آرام شده ام. خنده را یاد گرفته ام. یعنی سعی میکنم یادش بگیرم. به همه چیز، به همه کس، همیشه...به همکلاسی هایم میخندم. به استرسشان، به اشک هایشان، به دلخوشی هایشان.به معلم ها، مادر پدرها، پسرها، همه ی آدم ها. به نقش هایی که بازی میکنند. به غم و شادی و عصبانیتی که از زیر پوسته ی بیرونیشان گاهی بیرون می ریزد.به عقده هایشان که قوه ی حقارتشان را با تحقیر دیگران تشدید می کند.می خندم. آرامم.وقتی دو روز تعطیل میشوی چه کار میکنی؟ خوشحال میشوی؟ برای از دست دادن درس های شیرینی که داشته ای غصه میخوری؟ میگیری میخوابی؟من میخندم.خیال میکنی وقتی مرا به جرم شادی ام مواخذه میکنی، التماست میکنم تا قوه حقارتت را سیراب کنم؟من فقط میخندم. من به تو و به حقارت تو میخندم. من به آن وضعیت مضحک میخندم.فقط به آنچه که میتوانستی باشی، به آن رفتاری که می توانستند با تو بکنند و نکرده‌ند و آنی که میتوانستی باشی را در تو کشتند، تلخند میزنم.من به خودم و هوای 160ی که هر روز نفس میکشم میخندم.به این هوای مسموم که علاوه بر خودش، تک تک ما را محکوم به دریدن روح و عشق و شادی در همدیگر می کند؛ می خندم.من به آن دستی که برخلاف میلش، پارچه ای را جلو داد میخندم.می دانی؟ تو گذشته ی مرا نمیشناختی. آدمی بودم که برای تک تک این ها میجنگیدم. آدمی بودم که سر هرکدامشان عصبانی میشدم و اعصاب دیگران را هم بهم میریختم، آدمی که غصه می خورد و انزجار در خود می انباشت.اگر گذشته ی مرا میدیدی میفهمیدی که چه فتح بزرگیست این خنده و این گذشتن هایم.ای خواننده، تو شاید مرا دیوانه بخوانی، شاید خنده هایم را از سر بیخیالی بدانی.شاید نشان آن بدانی که من دیگر خسته شده ام. شاید نشان آن بدانی که ترسو شده ام.راست میگویی. راست میگویی و در عین حال در اشتباهی.معادله ی ساده ایست که بی دلیل پیچیده شده. من به این معادله میخندم.میدانی، انتخاب نکرده ام که این هوای کشنده را هر روز فرو دهم.برای همین است که میخندم. میخندم و ادامه میدهم. میدانی؟ ناچارم.اما حالم گریه دارد اگر در اولین فرصت  از این هوای آلوده نگریزم.میدانی، داستان من، داستان جدیدی نیست. تو بارها شنیدیش. اگر داستان خودت نباشد هم  از نزدیک لمسش کردی.می دانی؟ من رویا ندارم. من هدف دارم. هدف های رنگارنگ در سرم می رقصند. گرچه این رقص تو را می آزارد. این رقص چه جلوی چشمانت و  چه در نهان من تو را می آزارد. چون میدانی که وجود دارد. و تو نمیتوانی جلویش را بگیری.رقص هدف های رنگارنگ من، روزی به اوج می رسد، من پا به سرزمین اهدافم میگذارم و آنجاست که اعجاب رنگ و شور و زیبایی می آفرینم.آنجاست که تو دوست من، آن قدرت رنگ ها چشمانت را می آزارد. چون تحمل نداری زیبایی دردناکشان را به یاد بیاوری. به یاد بیاوری که تو از این زیبایی روزی برخورداری بودی ولی چشم و قلبت را رویش بستی.دوست من، اگر تو مرا میازاری، من به اندوه و آزاری که بر من رسیده نه اشک میریزم و نه خروش میاورم.میخندم چون خودم به زیبایی قدرتی که دارم ایمان دارم.دوست من، من به آن آزاری غصه میخورم که به خودت میرسانی. به آن مردابی که هرچه میازاری سیراب نمیشود. من غصه ی تو را میخورم. چون تو هم روزی درونت زیبایی داشتی.دوست من، بهت قول میدهم در اولین فرصتی که بتوانم از جلوی چشمانت دور میشوم. برای تو و برای خودم.اما برایت دعا میکنم. دعا می کنم سایه هایی که روی زیبایی هایت انداختی را روزی کنار بزنی.بهت قول میدهم روزی با زیبایی و شوری که آفریدم، کمکت کنم به زیبایی خویش برگردی.دوست من، امیدوارم روزی بخندی. و آوای خنده ات ما را هم بخنداند.و همه با هم بخندیم بر زخم هایی که به هم و به همدیگر زدیم.قول شرف میدهم‌.close my eyes and I can see A world that&#x27;s waiting up for me that I call my ownThrough the dark, through the doorThrough where no one&#x27;s been beforeBut it feels like homeThey can say, they can say it all sounds crazyThey can say, they can say I&#x27;ve lost my mindI don&#x27;t care, I don&#x27;t care, if they call me crazyWe can live in a world that we design&#x27;Cause every night, I lie in bedThe brightest colors fill my headA million dreams are keeping me awakeI think of what the world could beA vision of the one I seeA million dreams is all it&#x27;s gonna takeOh, a million dreams for the world we&#x27;re gonna makeThere&#x27;s a house we can buildEvery room inside is filled with things from far awaySpecial things I compileEach one there to make you smile on a rainy dayThey can say, they can say it all sounds crazyThey can say, they can say we&#x27;ve lost our mindsSee, I don&#x27;t care, I don&#x27;t care if they call us crazyRun away to a world that we design&#x27;Cause every night, I lie in bedThe brightest colors fill my headA million dreams are keeping me awakeI think of what the world could beA vision of the one I seeA million dreams is all it&#x27;s gonna takeOh, a million dreams for the world we&#x27;re gonna makeHowever big, however smallLet me be part of it allShare your dreams with meWe may be right, we may be wrongBut I wanna bring you along to the world I seeTo the world we close our eyes to seeWe close our eyes to seeEvery night, I lie in bedThe brightest colors fill my headA million dreams are keeping me awakeI think of what the world could beA vision of the one I seeA million dreams is all it&#x27;s gonna takeA million dreams for the world we&#x27;re gonna makeFor the world we&#x27;re gonna make</description>
                <category>_PARNIAN_</category>
                <author>_PARNIAN_</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 23:23:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>