<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Master of fear</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parsa.gholami6115</link>
        <description>😈👻کانال من پر از داستان ترسناک و مرموزه 👻😈
👍اگه داستان ترسناک دوست داری به کانال من یک سر بزن 👍
👻😱این کانال نمیزاره شب خوابت ببره😱👻</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:15:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3173857/avatar/eFuFOG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Master of fear</title>
            <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مردگان متحرک ( پارت پایانی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-ybkeh9bw9nwd</link>
                <description>666نزدیک ماشین شدم که دیدم اون پیرمرد با یک چماغ پشت سرمه و محکم زد توی سرم .بی هوش شدموقتی به هوش اومدم دیدم کنار یک عالمه انسان مرده بودم یک داد بلندی کشیدم و میخواستم فرار کنم که دستام بسته بود .اون پیرمرد صدام رو شنید و اومد توی اتاق وقتی وارد اتاق شد تمام اون مرده ها شروع کردن به تکان خوردن ، انگار با اومدن اون پیرمرد جون میگرفتن .اون پیر مرد به یکی از اون مرده ها در گوشش چیزی گفت و اون مرده رفت و براش یک صندلی اورد و پیرمرد روش نشست .فکر کنم اونا خدمتکارای اون پیرمرد بودن اما برام سوال بود که چرا اون پیرمرد اونا رو زندانی کرده بود .با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی بازم خودمو نباختم و تسلیم نشدم . اون پیرمرد برای خودش یک چیز های عجیب میگفت که فکر کنم با من بود ولی من متوجه منظور اون نمیشدم !همینطور که داشتم سعی میکردم بفهمم پیرمرد چی داره میگه یک میخ روی دیوار احساس کردم . خیلی طبیعی شروع کردم به پاره کردن طناب دور دستم .پیرمرد یک داد سرم کشید و از اون اتاق بیرون رفت . نمیدونم چرا . فکر کنم درگیری مغزی داشت .وقتی پاش رو از توی اتاق گذاشت بیرون اون مرده ها دوباره روی زمین افتادن و تکون نمیخوردن منم از این فرصت استفاده کردم و طناب رو کامل پاره کردم و خواستم فرار کنم . یک راه پله میخورد اون رو بالا رفتم پیرمرد توی آشپز خونه بود داشت با خودش دعوا میکرد منم نمیتونستم فرار کنم . چون اون منو میدید رفتم پشتش و خواستم هولش بدم که سریع برگشت .با هم درگیر شدیم یک هولم داد و پرت شدم به سمت کابینت .روی کابینت یک چاقو بود و با اون چاقو چند بار توی شکمش زدم سریع خواستم از اونجا فرار کنم که ماشینم نبود .رفتم جلوی سینک و صورتم که خونی شده بود شستم و از اون رستوران طلسم شده بیرون رفتم و دیدم ماشینم کمی دور تر از رستورانه .بعد از کلی راه رفتن بالاخره به ماشینم رسیدم و متوجه شدم سوئیچم نیست اما من همیشه یک سوئیچ زاپاس توی ماشینم قایم کرده بودم .دیگه راه افتادم داشتم برمیگشتم خونه .توی مسیر یک جنگل خیلی خوشگله اما من توقف نکردم .با شکم گرسنه ادامه دادم و دیدم یکی داره منو تعقیب میکنه .دیدم یکی از اون مرده های توی اون رستورانه .خیلی ترسیدم و با تمام قوت گاز دادم همینطور داشتیم تعقیب و گریز میکردیم که بنزین ماشینم تموم شد و زدم بغل اونا با یک دسته افتاده بودن دنبالم که من فقط یکیشون رو دیدم . دیگه راه فرار نداشتم که اون مرده پیاده شد و با قفل فرمون زد شیشم رو شکست و منو کشت . واقعا نمیدونم چرا اون موقع هیچ کس نیومد نجاتم بده .که یهو به هوش اومدم و متوجه شدم از شدت گرسنگی یک تصادفی کرده بودم و توی بیمارستان بودم و چند روز به کما رفته بودم .بعد از ۲ هفته من رو مرخص کردن و من رفتم به خونه و رفتم جلوی آینه که دیدم صورت خودم به شکل اون مرده ها در اومده و حالا خودم جز اون مرده ها بودم و همه چیز رو فهمیدم .فهمیدم که من توی کما نرفته بودم .اون رستوران طلسم شده بوده و هر کس که پاش رو به اونجا بذاره به هر دلیلی میمیره و خودش از اون مرده ها میشه و باید خدمتکار صاحبش باشه اما من که اون پیرمرد رو کشته بودم که صدای تلق و تلوق در اومد که دیدم اون پیرمرد زندست و فقط به شکل اون مرده ها دراومده و باید از اون اطاعت کنیم                                              &lt;&lt; پایان &gt;&gt;اگه خوشت اومد حتما لایک کن 😘😘</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2024 13:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردگان متحرک ( پارت ۱ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-igasixwvcc7q</link>
                <description>666یک روز داشتم برای مسافرت وسایلم رو جمع میکردم . دیگه خسته شده بودم از این جا . خواستم برم و کمی استراحت کنم . انقدر صدای خسته کننده و آدم های تکراری دیده بودم خسته شده بودم .بالاخره وسایل رو جمع کردم و خیلی سریع راه افتادم . حدود ۲ ساعت رانندگی کردم و گرسنم شده بود و موقع ناهار بود اما....اما یادم رفته بود که غذا هارو بردارم پس به راه ادامه دادم تا به یک رستورانی چیزی برسم همینطور داشتم رانندگی میکردم و به دور و اطراف برای پیدا کردن رستوران نگاه میکردم که یک تابلوی پوسیده ی دیدم که روش نوشته بود رستوران از این طرف منم از خدا خواسته به سمت اونجا رفتم و رسیدم به رستوران اما این رستوران ها با بقیه فرق داشت یک رستوران که آجر هایش خراب شده بود .اما من چاره ای نداشتم رفتم و پرسیدم کسی اینجا نیست یک پیرمرد گفت بفرمایید اینجا بشینید بعد گفت چی میل دارید من هم منو رو نگاه کردم و یک غذا سفارش دادم اما وقتی میخواستم منو رو بذارم روی میز متوجه شدم یک لکه خون روی میزه !!!ترسیدم و بلند شدم و میخواستم از اونجا برم بدون اینکه کسی متوجه بشه با خودم گفتم حالا یکمی گرسنگی بکشم بهتر از اینه که اتفاقی برام بی افته !بلند شدم و آروم رفتم سمت ماشیننزدیک ماشید شدم که دیدم .................................... این داستان ادامه دارد................................................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 16:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلاق شعله ی مرگ ( تک پارتی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%B4%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-yo60psabboqz</link>
                <description>همه چیز از اونجایی بود که من به اون مکان مخفی رفتم .........بزارید از اول براتون تعریف کنم من یک شرور خلافکارم و اسمم دنیز است من هر روز یک کار میکنم یک روز دزدی ، یک روز آدم ربایی و ...تا اینکه یک روز درباره ی یک شلاق عجیبی خواندم و با خود گفتم اگه این واقیعت داشته باشه که اون شلاق بتونه همچین کار هایی بکنه من حتما باید اون رو به دست بیارم .اون وقتی دیگه همه باید حرف من رو گوش بدن و کسی نافرمانی کنه میمیره.پس حسابی تحقیق کردم و دیدم نوشته یک نگهبان ترسناک و زشت از اون شلاق محافظت میکنه !!بعد نوشته بود که هر کس به داخل اونجا رفته دیگه نتونسته برگرده .ولی من نترسیدم و یک روز در حال جمع کردن وسایل بودم و بار اضافی هم با خودم بر نمیداشتم شبش رو خوب خوابیدم وقتی بیدار شدم زدم توی اینترنت و لوکشینش رو پیدا کردم و با ماشینی که دزدیده بودم راه افتادم.بعد از ۳ ساعت رانندگی به اونجا رسیدم اما سازه ی عجیبی ندیدم .فهمیدم اون سازه یا مخفیه یا لوکشین اشتباه بوده . شروع کردم با دقت نگاه کردن که یک تخته سنگ خیلی خیلی گنده دیدم و گفتم احتمالا یک ربطی به اون تخته سنگ داره چون خیلی مشکوک بود .رفتم سمتش و خوب نگاهش کردم که یک دستگیره دیدم اون دستگیره رو به سمت پایین کشیدم که یک دفعه زیر پایم باز شد و افتادم رو یک چیزی اون چیز سرسره بود که کلی اینور و اونور میرفت منم مشکوک شده بودم اما کاری هم نمیتونستم بکنم چون شیب سرسره انقدر زیاد بود که نمیتونستی خودت رو نگه داری که بالاخره به آخر سرسره رسیدم . محکم خوردم زمین اما زیاد دردم نگرفت .یک شلاق توی دهن یک اژدهای مجسمه ای دیدم و خیلی سوسکی رفتم برش داشتم .وقتی گرفتم توی دستم یک لحظه صدای خنده ی شیطانی یک پیرمردی اومد منم برای محافظت از خودم اون شلاق رو آماده ی زدن یک چیز کردم . صدای خنده ی پیرمرد نزدیک و نزدیک تر میشد که یکی از پشت زد توی سرم و خوردم زمین و بی هوش شدم .وقتی به هوش آمدم دیدم کنار  کلی کله ی اسکلته و با چاقوی توی کفشم طناب دور دستم رو پاره کردم و از اونجا بیرون رفتم .دیدم دباره اون پیرمرد داره صدام میکنه یعنی داشت باهام صحبت میکرد گفت من اسمم گاندولفه و گفت من مامور این شلاق هستم و بهم گفتن اگه ۱۰۰ سال از این شلاق محافظت کنی آزاد میشی ولی الان ۱۰۰۰ ساله که اینجامبهش گفتم چیجوری زنده ای گفت من در واقع یک جادوگرم و هرکس به اینجا بیاد توس اون اتاق میبندمش تا از گرسنگی بمیره . گفتم اگه من از اینجا درت بیارم اون شلاق رو بهم میدی گفت آره گفتم اون شلاق رو بده به من با یک ضربه محکم کوبیدم به دیوار اونجا و دیوار شکست و یک راه برامون باز شد .پله میخورد و میرفت بالا و ما تونستیم فرار کنیم بعد بهش گفتم اون شلاق رو حالا بده به من ولی لبخندی زد و یک چیزی زد زمین و غیب شد ولی خبر نداشت که کلک خورده بود من میدونستم یک جادوگر اونجاست چون کلی تحقیق کرده بودم و میدونستم فریبم میده پس یک شلاق تقلبی مثل همون درست کردم و وقتی داشتیم از اون راه پله بالا میرفتیم عوض کردم حالا شلاق دست من بود و قدرت عجیبی داشت به هرجایی که میزدی اونجا آتیش میگرفتدیگه تا چند وقت کلی ازش استفاده کردم و همه جارو نابود کردم به هیچ کس رحم نمیکردم آنقدر از این شلاق استفاده کرده بودم که همه جا شده بود عین جهنم و از همه جا شعله ی آتش میبارید                                                  &lt;&lt; پایان &gt;&gt;</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 19:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه ی تاریکی ( پارت پایانی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-uv0z3zfgpbdr</link>
                <description>666از خواب پریدم و دیدم که صبح شده ، که دیدم یک بچه ی نیازمند داره می خواهد بهم دستمال بفروشه . من از قدیما هر نیازمندی که میدیدم به او کمک میکردم و اینبار هم نه نگفتم .صبح شده بود و دوستم داشت غذا درست میکرد و ظاهرا خوش موقع بیدار شده بودم . چایی صبحانه خوردیم و دوباره حرکت کردیم این بار نوبت من بود که رانندگی کنم .همینطور که داشتیم میرفتیم دوستم که اسمش رالف بود گفت باید بری توی این جاده خاکی . رالف کنارم نشسته بود و تئودور عقب .بعد از نیم ساعت توی اون جاده ی خاکی به یک جاده و جنگل ترسناک رسیدیم !!رالف و تئودور اسلحه ها را در آوردند تا غافلگیر نشویم .این جاده خیلی ترسناک بود جاده اش ترک ترک خورده بود و رد خون بود ، درختان بسیار ترسناکی داشت و آن درختان چوب عجیبی داشتن و مه سیاه رنگی کل جنگل را فرا گرفته بود با اینکه صبح بود ولی توسط آن مه انگار شب بود . با خود میگویم اگه صبح انقدر ترسناکه پس شب چطور میشه !این جنگل خیلی ترسناک بود و از شانس بد من باید رانندگی میکردم البته من مهارت زیادی توی رانندگی دارم.حدود ده دقیقه توی این جاده ی ترسناک رفتیم که .......که یکی از پشت درختان به ما یک دست خونی ترسناک پرتاب کرد !!هر سه تامون ترسیدیم و رالف و تئودور به اون درختی که از اونجا دست پرتاب شد شلیک کردند . اما هیچ اتفاق خاصی نیفتاد !اما اون دستی که پرتاب کرده بود ، چسبیده بود به شیشه و خونش ریخته بود روی شیشه و نمی ذاشت هیچ جایی رو ببینی !مجبور شدم بزنم بغل تا ببینم که چه اتفاقی افتاد !با یک دستمال شروع کردم به تمیز کردن شیشه ماشین و رالف و تئودور از من محافظت میکردند !که ............که یک دفعه دیدم یک موجود عجیبی از پشت درختان و توی اون مه داره به من نگاه میکنه !!خیلی ترسیدم به رالف و تئودور گفتم سریع بشینید باید فرار کنیم !!منم سریع نشستم . اون قدری شیشه رو تمیز کرده بودم که بتونم ببینم .اون موجود ترسناک هم دنبالمون کرد !!ما خیلی سریع از اونجا فرار کردیم اما اون خیلی سریع تر از ما بود !!همینطور میرفتیم که از دور یک کلبه ترسناک دیدم فهمیدم همون کلبه ی تاریکیه !!گفتم باید نزدیک اونجا بشیم و بریم داخل کلبه ی متروکه !!خیلی وحشت زده بودیم !رالف و تئودور هرچی به او تیر اندازی میکردند اما او هیچیش نمیشد و پر اشتیاق تر سمت ما میامدبالاخره به کلبه نزدیک شدیم !اون فضا خیلی ترسناک بود و کلا یادمون رفته بود که داخل اون کلبه ی ترسناک و مرموز چند شیطان پرستند اما چاره ای نداشتیم .شاید خدا بهمون رحم کرد .وارد کلبه شدیم و اون کلبه خیلی فضای ترسناکی داشت !اونجا کامل تاریک بود !الان میفهمم که چرا اسم اون کلبه ، کلبه ی تاریکیه!!!که یک لحظه ...............یک لحظه صدای قفل شدن در های کلبه اومد و برق ها روشن شد و یک موجود ترسناک که سرش را کج کرده بود و چشمانش گرد بود ازش خون میچکید با لبخند شیطانی داشت به من نگاه میکرد !!خیلی ترسیدیم راستش ترسناک ترین چیزی بود که تا به حال دیده بودم!!!یکی یکی دنبالمون کرد و کشت اول رالف و کشت خیلی بد کشتشون ، دهان ترسناکی داشت و یک دفعه کله ی اون آدم رو بکنه !!هم میتونست مثل روح ازمون رد بشه ، هم میتونست مثل آدم مارو بکشه !بعدش تئودور رو کشت و بعدش هم منوقتی مردم سک جای عجیب بودم قادر به درک همه چیز بودم و کل ماجرا رو فهمیدم .فهمیدم که در واقع ریئسم یک شیطان پرست بوده و در لباس مبدل ، چون من خیلی از شیطان پرستان را از بین برده بودم میخواست من را نابود کنه که این کار رو هم کرد .برای همین اون کس هایی که خیلی از شیطان پرستان را نابود کرده بودند با من فرستاده بود .الان دیگه من را کشته و خودش دارد راست راست میچرخه و هیچ کس متوجه شیطان پرستی او نمیشه                                                   &lt;&lt; پایان &gt;&gt;</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 17:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه ی تاریکی ( پارت ۱ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-dbrn4ryjyl9u</link>
                <description>666هیچ وقت اون ماموریتم رو یادم نمیره که ...................من یکی از نیرو های ویژه ی پلیسم ! و طبق معمول به من یک ماموریت دادند اما این ماموریت به بقیه ی ماموریت ها فرق داشت راستش من و فرستاده بودن که بمیرم!هیچ کس رو همراهم نمیخواستن بفرستن .در واقع به من ماموریت دادند که یک سری آدم که به احتمال بیشتر شیطان پرستند دارن کار خلاف انجام میدهند مثل آدم ربایی و آدم کشی و منو فرستاده بودن که اونا رو از توی یک کلبه ای که به کلبه تاریکی معروف بود دستگیر کنم اخه چرا من ! من از بچگی از جا های ترسناک بدم میومد . کلی به رئیسم اصرار کردم که قبول کرد و دو نفر رو گذاشت با من بیان.باید حسابی مسلح میرفتیم پس همی چیز رو برداشتم که یک وقت صدمه نبینم !همیچیز مثل چند مدل تفنگ ، یک عالمه خشاب و مخفی کردن چاقو در کفشم و ...انقدری وسیله برداشته بودم که اگه من را ۱ ماه زندانی بکنند ، زنده بمانم .دو روز رو خوابیدیم که حسابی آماده باشیم !روز بعد بیدار شدیم و صبح زود حرکت کردیم ، تقریبا ساعت ۸ صبح حرکت کردیم.راه خیلی طولانی بود و هر ۲ ساعت یکبار جا ها رو عوض میکردیم تا خسته نشیم . که تاریک شد و ما هم بغل زدیم و خوابیدیم که همون شب اول من کابوس دیدم .یک کابوس دیدم رئیسم صورتش خونیه و حالش بده و از دندوناش خون میچکه و اون دو نفر که با من فرستاده مردن که یک دفعه یکی شروع کرد به کوبیدن شیشه ماشین و از صدای کوبیدن شیشه از خواب پریدم و دیدم که صبح شده که دیدم.....................................................................این داستان ادامه دارد ................................................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 00:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه ی مرگ ( تک پارتی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-pbnonsvhcaf2</link>
                <description>666یک روز داشتم فیلم میدیدم .فیلم دفترچه ی مرگ . فیلم ترسناکی بود . صحنه های عجیبی داشت وقتی فیلم تموم شده بود خواستم برم موزه و چند تا آثار تاریخی ببینم.وقتی رفتم جلوی یکی از آثار ها یک دفترچه ای بود که اسمش بود  &lt;&lt; The deth note &gt;&gt;یعنی دفترچه ی مرگ برای خیلی عجیب بود و مو به تنم سیخ شده بود . یک لحظه فکر کردم یکی میخواد شوخیم کنه پس به یک غریبه گفتم ببخشید . اسمتون چیه منم اسمش رو توی اون دفتر چه نوشتم و بعد از ۱ دقیقه اون سکته ی قلبی کرد و مرد خیلی ترسیدم اصلا باورم نمیشد !!روز بعد که بیدار شدم دیدم سگم مرده !کلی براش گریه کردم و هیچ وقت نفهمیدم که چرا این اتفاق افتاده!!چند روز افسردگی گرفته بودم و غذا نمیخوردم بعد از ۲ هفته به این کتاب مغرور شدم و می خواستم ازش استفاده کنم در دو هفته از این دفترچه استفاده کردم و دو هفته بعد .................دوهفته بعد به تعداد آدم هایی که کشتم به همان تعداد عزیزانم مردن دیگه هیچ کس رو نداشتم و همه مرده بودن و حتی دوستانم هم مرده بودند که فهمیدم از این دفترچه استفاده کنی یکی از عزیزانت میمیرند !!دیگه خیلی تنها بودم و حتی سگی که دوستش داشتم هم مرده بود .توی خیابان راه میرفتم همه ازم میترسیدند با اینکه هیچ خبری پخش نشده بود که من یک آدم کشم !!قشنگ معلوم بود که اون دفترچه طلسم شده بود !افسردگی و عذاب وجدان داشت من را دیوانه میکرد و با خود میگفتم که چرا اون رو آتیش نزدم که .............که خودکارم تمام شده بود و بیرون نه کسی به من چیزی میفروخت نه کسی میخرید کلا همه ازم میترسیدند که .............که شیشه ی خونم رو شکستم ، و با شیشه دستم رو زخمی کردم و با خونم اسم خودم رو نوشتم                                                   &lt;&lt; </description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 21:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی مرگ ( تک پارتی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-fvm9uorispps</link>
                <description>666من عاشق ماجراجویی ام و همیشه مکان های طلسم شده و جن زده و اتاق فرار ها را میرم .که یک روز یکی از دوستانم بهم خانه ی خرابه ای در یک قبرستان معرفی کرد تصمیم گرفتیم با هم به آنجا بریم چون اون هم اهل ماجراجویی است و همیشه با من به ماجراجویی میاداون شب شروع کردیم به وسایل مورد نیاز  . شبش روخوب خوابیدیم تا فردا کسل نباشیم.صبح آماده بودیم و با ماشین راه افتادیمبعد از ۱ ساعت رسیدیم به اون قبرستوناون قبرستون خیلی عجیب بود چون........چون نام و مشخصات درستی از کسی که توی اون قبر خوابیده ننوشته بود بعد به جای رنگ سفید با خون نوشته بود !!!اون خرابه هم خیلی ترسناک بود . روی دیوار هاش رد خون بود !! پر از تار عنکبوت و رتیل بود ! گاهی اوقات لانه عقرب هم میتونستی ببینیاین خرابه یک طبقه بود و یک اتاق بسیار مرموز و ترسناک داشت و روی اون نوشته بود &lt;&lt; ورود ممنوع . خطر مرگ &gt;&gt;اما ما اومده بودیم ماجراجویی و با اون تابلو برنمیگشتیم . که یک لحظه برام از یک شماره ناشناس پیام اومدوارد اتاق نشو وگرنه عواقب بدی در انتظارتونه !!ولی اینبار کمی ترسیدیم و به همدیگه گفتیم یکی داره مارو نگاه میکنه !میخواستیم به حرف اون پیام گوش کنیم و از اونجا بریم که در خرابه قفل شد!!خیلی ترسیدیم دوستم که اسمش دنیل بود گفت بیا به دیوار اینجا ضربه بزنیم به هر حال یک خرابه است باید خیلی راحت خراب بشه !اما ما هرچی به آن کوبیدیم اون خراب نشد انگار از جنس آهن درست شده بود که یک دفعه خود به خود در اون اتاق مرموز باز شد !!دنیل گفت بیا بریم داخل ، ما که تا اینجا اومدیم یعنی داخل نریم ؟بهش گفتم انگار یادت رفت که یکی داره ما رو نگاه میکنه و خیلی بی دلیل بحثمون شد و بهش گفتم اگه خواستی بری برو ولی من نمیام!اون هم رفت بعد از ۱ دقیقه کمی عذاب وجدان گرفتم که با هم دعوا کردیم شروع کردم به صدا کردنش _دنیل  دنیل اما اون جواب نمیداد مشکوک شدم ! رفتم ببینم چه اتفاقی براش افتاده که دیدم روی یک صندلی مرموز و ترسناک و عجیی نشسته که داشت با چشمای خونی گرد و دندون های خونی به من نگاه میکرد !خیلی وحشت کردم . فهمیدم اون صندلی که روی اون نشسته بود طلسم شده است !!دویدم و با تموم قدرتم روی به دیوار خرابه کوبیدم و بالاخره دیوار خراب شد و با سرعت هر چه تمام خودم و به ماشینم رسوندم و از اونجا فرار کردم .وقتی از اونجا دور شدم به پلیس زنگ زدم و کل قضیه رو براش تعریف کردم و وقتی پلیس رفت وارد اون خرابه شد فهمید دنیل مرده و فهمید اون صندلی نفرین شده است و هر که روش نشسته به این شکل در اومده !!این خبر تو کل اینترنت و روزنامه ها پیچید و اون صندلی معروف شد به صندلی مرگ !                                                  &lt;&lt; پایان &gt;&gt;</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 15:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم سوم ( تک پارتی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-bkb0j1bpmplt</link>
                <description>666من از بچگی عاشق داستان های ترسناک و مرموز بودم .پس به جای درس خوندن توی اینترنت دنبال داستان ترسناک و مرموز بودم که .........که یک روز توی اینترنت درباره ی چشم سوم خوندمخیلی علاقه مند شدممیخواستم چشم سوم رو باز کنم !توی اینترنت تموم فیلم ها راجب به باز کردن چشم سوم دیدم و آخرشون همه میگفتند &lt;&lt;هیچ وقت این کار را نکنید&gt;&gt; اما من کله خر تر از این حرفا بودم و اهمیت نمیدادم .تموم کار هایی که گفته شده بود مو به مو انجام دادم اما هیچ اتفاقی برام نیوفتاد!حدود ۱ ماه گذشت که یک شب خوابیده بودم یک کابوس ترسناک دیدم!دیدم یک عالمه چشم خونی و ترسناک به من زل زده !!!صبح که بیدار شدم دیدم وسط پیشانی من درد عجیبی گرفته !!رفتم جولوی آینه و دیدم که انگار حفره کوچکی در پیشانی من به وجود آمده!فهمیدم اون کار هایی که کردم داره کار دستم میده که یک دفعه یک چشم در وسط پیشانی من باز شد . خیلی خوشحال بودم که چشم سومم را تونستم باز کنم . حدود ۱ هفته خیلی خوشحال بودم .اما.............اما بعد از ۱ هفته هر شب کابوس میدیدم . نه کابوسی که وقتی بیدار شم بگم تموم شد ، هم یک خواب بود نترس کابوس هایی که حتی بعد از خواب هم می ترسیدم!توی خونم خیلی توهم میزدم . بعضی وقت ها یک جن میدیدم . بعضی وقت ها از شدت ترس می خواستم غش کنم .اما یک روز خیلی وحشتناک بود صدا های مرموز و ترسناک میشنیدمانگار یکی با من داشت صحبت میکرد ، همانجا دوباره چند جن ترسناک دیدم، فریادی بلند زدم و خواستم فرار کنم . دویدم سمت در اما در قفل بود کلیدش هم روی در بود اما نمیچرخید تا در باز بشه!!انگار کل خونه ی من طلسم شده بود.میخواستم از شر چشم سوم خلاص بشم !یک چاقو از توی کشو برداشتم و با یک فریاد کوبیدم توی چشم سومم!حدود ۲۴ ساعت بعد به هوش آمدم مثل اینکه همسایه ها صدای داد من را شنیده بودند و زنگ زدن به پلیس، پلیس هم مجهز آمده بود و من را جراحی کردن و غده چشم سومم را در آوردند و الان دیگه کابوس ترسناک نمیبینم.                                                   پایان</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 13:58:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برکه ی خون ( پارت پایانی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-unmlqvodudrn</link>
                <description>666پس بدون این که اون نگهبان بالای سرم متوجه بشه چاقو رو از توی کفشم در آوردم و طناب دور دستم رو باهاش پاره کردم .بعد مثل فوتبالیست ها که به توپ برگردون میزنن ، من هم به کله ی اون نگهبان بالای سرم برگردون زدم و خیلی سریع اسلحه ای که توی دستش بود و برداشتم و به چند نفر تیر زدم و شروع کردم به فرار کردن.کلی که دویدم متوجه شدم از من دورن پس سریع رفتم بالای یک درخت و امید داشتم که منو نبینن و از اونجا رد بشن .از شانس خوبم نقشم گرفت!بعد تا طلوع آفتاب آنجا بودم چون میدونستم در آفتاب از قلمروشون بیرون نمیان .وقتی آفتاب طلوع کرد ، می خواستم رادار را در بیاورم اما اون شیطان پرستان از توی جیب من برداشته بودنش!اما نا امید نشدم تقریبا اون مسیر رو حفظ بودم چون چند بار از آنجا گذشته بودم!بالاخره به کلبه رسیدم و وسایلم رو برداشتم و متوجه شدم توسط راداری که از جیب من برداشته بودند به کلبه آمدند و کل آذوقه هایم و بعضی از وسایلم را برداشتند ! اما خداراشکر سوئیچم را برنداشته بودند . پس بدون معطلی رفتم سمت ماشینم و به سمت شهر راه افتادم خیلی ناراحت بودم و کل راه رو گریه کردم چون الکس نتونست فرار کنه و الان کشتنش .همزمان خیلی هم خسته بودم چون تا ساعت ۳ شب هم بیدار بودم و کلا یک روز نخوابیده بودم.!وقتی رسیدم شهر اولین جایی که رفتم ، رفتم آگاهی و گروه پلیس های ویژه رو آماده باش گذاشتم و همه چیز رو براشون تعریف کردم و یک نقشه به نقص کشیده بودم!اسم این عملیات هم گذاشتم &lt;&lt; عملیات برکه ی خون &gt;&gt; میخواستم انتقام الکس رو بگیرم پس رفتم خونم و تا فرداش خوب خوابیدمصبح روز بعد راه افتادیم و رفتیم سمت برکه در اونجا ما کامل مسلح بودیم و وقتی رفتیم شب بود ! یعنی یک طوری برنامه ریزی کرده بودیم که شب برسیم .وقتی رسیدیم به هیچ کس امان نمیدادیم و شلیک میکردیم ! وقتی وارد شدیم دیدیم یکی از آنها با بقیه فرق دارد .اون خیلی شبیه به الکس بود !داد زدم دست نگه دارید ! اون واقعا الکس بود اما تبدیل به یکی از شیطان پرستان شده بود به یکی از پلیس های ویژه به طور مخفیانه گفتم برو از پشت به او آمپول بی هوش کننده بزند ! او هم کارش رو خوب بلد بود و رفت و آمپول رو زد به یکی از دکتر هایی که با خود آورده بودیم گفتم این رو معاینه کن !دیگه بعد از کشتن همه ی شیطان پرستان برگشتیم به آگاهی.به دکتر گفتم حالش چطوره که دکتر الکس رو صدا زد و الکس از پشت یک پرده ای بیرون آمد همدیگر رو بغل کردیم و گفت باید در تنهایی یک حرفی را بهت بزنم.منم به دکتر گفتم چند لحظه بره بیرون.الکس هم کل قوانین اون برکه ی خون رو برام تعریف کرد . چون خودش برای ۱ روز تبدیل به شیطان پرست شده بود!اون گفت هر روز یکی را به برکه میبرند و به او یک ماده سمی میزنند که فرد فکر کنه یکی از شیطان پرستانه!بعد از ۲ روز اگه خوب کار کرده باشه که هیچی ، ولی اگه نه اون رو میکشند و خونش رو توی این برکه میریزند و سرش رو توی یک اتاقی می گزارند که هر وقت شیطان به آن نگاه کنه خوشحال بشه!!اون گفت در واقع کار شیطان پرستان اطاعت از فرمان های شیطان است اما شیطان هیچ وقت خودش را نشان نمیداد!برای مثال شیطان روی کاغذی با خون مینوشت برو برام ۱۰ تا انسان قربانی کن و اگه اون فرد نافرمانی میکرد اون میمرد!دیگه زندگیمون به حالت عادی برگشت و هر کس رفت سر خونه زندگیش                                               &lt;&lt; پایان &gt;&gt;</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 23:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برکه ی خون ( پارت ۲ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-bap0zrkm8ixp</link>
                <description>666همینطور داشتیم قدم میزدیم که متوجه شدیم یک برکه بزرگ در نزدیکی کلبه ی ماست اما...........این برکه با بقیه ی برکه های که دیده بودم فرق داشت این برکه از خون پر شده بود !!جفتمون کمی استرس گرفتیم و اسلحه هامون را در آوردیم که یک وقت غافلگیر نشویماما چیزی نبود تصمیم گرفتیم شب ساعت ۳ نصف شب دوباره بیاییم اینجا ببینیم چخبره.برگشتیم کلبه و ساعت ۳ دوباره برگشتیموقتی برگشتیم دوباره به اون برکه ی مرموز دیدیم یک عده آدم دور آن برکه حلقه زدند . آنها داشتند یکی را میکشتند . متوجه شدیم آنها شیطان پرست هستند چون روی پشت لباس های آنها نوشته بود 666 میخواستیم برگردیم کلبه و به پلیس زنگ بزنیم و همه چیز رو بهش بگیم.میخواستم رادار را در بیارم تا برگردیم کلبه که یک چیز پشت بوته شروع کرد به تکان تکان خوردن! اسلحه هایمان را به سمت آن گرفتیم که یک دفعه دو نفر که صورتشان خونی بود از پشت اسلحه های ما را سریع گرفتند و به ما نشانه گرفتن بعد از چند ثانیه که ما دستانمان را بالا برده بودیم آنها با قنداق اسلحه ها کوبیدند بر پشت سرمان و ما بی هوش شدیم .حدود ۱ ساعت بعد یکی آب ریخت روی سر ما و ما به هوش اومدیم خیلی ترسیده بودیم دورمان یک عالمه از اون موجودات جمع شده بودند ! خیلی ترسیده بودم داشت این مرخصی زهر تنم میشد اما میخواستم از اینجا فرار کنم که یادم اومد یک چاقو توی کفشم پنهان کردم.بزارید واقعیت را به شما بگویم .من در واقع فرمانده پلیس های مخفی بودم. پس مهارت زیادی تو فرار کردن از همچین موقعیت داشتم .پس بدون این که اون نگهبان بالای سرم متوجه بشه چاقو رو از توی کفشم در آوردم و .....................این داستان ادامه دارد ................................................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 18:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برکه ی خون ( پارت ۱ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-lxjegkqpvwto</link>
                <description>666توی محل کارم من بهترین کارمند بودم و یک چند وقتی کارم رو تا جایی که میتونستم جلو بردم .برای همین خیلی خسته بودم و میخواستم ۲ یا ۳ هفته استراحت کنم و این بهانه ای بسیار خوب بود که برم به رئیسم بگم که بهم مرخصی بده .اون هم بدون مقاومت قبول کرد و بهم یک ماه مرخصی داد . واقعا حقم بود همچین مرخصی بگیرم چون کار شرکت رو تا ۲ ماه جلو انداخته بودم .رفتم خونه و توی اینترنت دنبال یک جای با صفا میگشتم اما جای خوبی پیدا نکردم.ولی بازم نا امید نشدم و از دوستانم پرس و جو کردم که یکی از آنها بهم یک کلبه در دل جنگل معرفی کرد و بهم آدرس صاحب کلبه را معرفی کرد و ازم درخواست کرد اونم با خودم ببرم . منم قبول کردم.با هم رفتیم تا وسایلمان را جمع کنیم و آماده به رفتن در آنجا بشیم . وسایلی مثل آذوقه ، لباس ، چراغ قوه و چیز هاس مختلف برداشتیم و من هم رفتم و ماشینم رو پر از بنزین کردم . شبش از ذوق فردا خوابم نبرد اما دوستم که اسمش الکس بود مثل خرس خوابیده بود .بالاخره فردا شد و ما وسایلمان آماده بود پس راه افتادیمدر بین راه کلی تابلوی سر حیوانات مختلف دیدیم اما نترسیدیم چون با خود تفنگ های شکاری آورده بودیم .بالاخره بعد از ۳ ساعت رسیدیم .اول کمی کلبه رو تمیز کردیم بعد الکس رفت تا کمی هیزم بیاره تا آتیش کوچکی بکنیم .کمی از آذوقه های خود را پختیم و خوردیم در بعد از ظهر کمی رفتیم با اسلحه های شکاری بیرون کمی قدم بزنیم و رادار هم آورده بودیم که اگه گم شدیم راه برگشت داشته باشیم.همینطور داشتیم قدم میزدیم که ................................................این داستان ادامه دارد...............................................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 18:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه ( پارت پایانی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-v5v1uxf0naww</link>
                <description>به هیچ کس جز خودت اعتماد نکنرایانه برای کنترل دوربین ها دست مایکل بود که یک لحظه از تعجب و ترس ماتش برد رنگش هم پریده بود !بهش گفتم چیشده؟ گفت این عکس مادرمه توی آینه ی خانه ی تو !به سرعت دور زدم که بریم خانه ی من.وقتی رسیدیم به مایکل گفتم تو لبتاب و اینا رو بیار من اول وارد خونه میشم وقتی وارد شدم رفتم جلوی آینه.یک لحظه به طور وحشتناکی یک شیطان ظاهر شد و مثل آب خوردن منو کشید داخل آینه !!وقتی وارد آینه شدم خیلی ترسیده بودم و نمیتونستم حرف بزنم!دوباره همون خانمه رو دیدم !!داشت میمود سمتم . ازش نمی ترسیدم چون میدونستم مادر دوستمه .اومد سمتم و ادامه ی داستان مایکل رو تعریف کرد  اون گفتوقتی اومدم اینجا همون شیطانی که پای تو رو توی این داستان کشیده بهم گفت تو برای من فرق داری من باتو کاری ندارم !نمیدونم چرا همچین حرفی زده بود اما واقعا با من کاری نداشت! اون شیطان به من گفته بود که تنها راه فرار از این آینه شکستن اونه !برای همین من سعی میکردم این آینه رو بشکنم که هر دفعه دستم زخمی میشد و خون میامد!مادر مایکل بهم گفت که هر سال اون شیطان یک نفر رو به داخل اینجا میاره!بعدش مادرش گفت که اون شیطان بهم مهلت داده اگه تا فردا از اینجا فرار نکنم من رو وارد دنیایی موازی میکنه!!!مادر مایکل بهم گفت که اگه نجاتش بدم بهم نصف ثروتش رو بهم میده !اما من دنبال ثروت نبودم ولی به خاطر جون خودم هم که شده میخواستم آینه رو بشکنم.به سارا گفتم میدونی بقیه ی اون کسایی که اون شیطان میاره کجاناون گفت همشون توسط شکنجه های اون شیطان میمیرند!دنبال یک راه کار برای فرار بودم که مایکل وارد خونم شد رفت جلوی آینه ایستادم و گفتم مایکل آینه رو بشکنمایکل افتاد روی زمین و ترسیده بود اون گفت تو دوست من نیستی تو یکی از جن های پشت آینه هستی فکر کنم اون سرچ هایی که توی اینترنت کرده بودیم کار دستش داده بود اما وقتی مادرش هم اومد کنار من ایستاد دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره  سریع از توی کشو چکش برداشت و محکم کوبید توی آینه و ما آزاد شدیم وقتی اون آینه رو شکستیم اون شیطان خودش رو به مادرم نشان داد و گفت تا به حال به این دقت کردی که چرا تو با من فرق داشتی بعد خنده شیطانی کرد و چهره ی اصلیش رو بهمون نشان داد !اون پدر مایکل بود!!اون گفت من از تو کینه های زیادی داشتم بعدش خود به خود با یک فریاد غرنده و وحشت ناک تبدیل به خاکستر شد !!من و مایکل همزمان از مادرش پرسیدیم منظورش از این حرف چی بودمادرش گفت ما میخواستیم از هم طلاق بگیریم و من از اون متنفر بودم اما اون من رو دوست داشت اون از همون اول آدم کینه ای بود به هر حال دیگه این داستان ها تموم شده بود و هر کس رفت سر خونه زندگیش و منم اون نصف ثروت که میخواست مادر مایکل بهم بده رو قبول نکردم                                                         پایان</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 16:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه ( پارت ۲ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-l4p4gk6prrfd</link>
                <description>هیچ کس رو  به اندازه ی خودت دوست نداشته باشوقتی وارد شدیم دیدیم که آینه ی توی خونم یک تیکه اش شکسته و اون تیکه خونی شده !!جفتمون ترسیدیم مایکل به پلیس زنگ زد تا دی اِن اِی (DNA) اون خون رو بگیرن .بهش گفتم چرا اینکار رو کردی. گفت همین اتفاق که برای من پارسال افتاده بود من دی ان ای اون رو گرفتم و الان می خوام مقایسه کنم .فکر هوشمندانه ای بود .روز بعد جواب دی اِن اِیِش اومد . مایکل هم اون یکی رو آماده کرده بود. وقتی مقایسه کرد به طور عجیبی هم شکل بودن .جفتمون مشکوک شدیم و دنبال سر نخ هایی گشتیم اما هیچ چیزی پیدا نکردیم.مایکل گفت بیا بریم خونه ی من رو هم یک سَری بزنیم.منم قبول کردم .وقتی رسیدیم دیدیم دوباره همون اتفاق برای خونه ی مایکل هم افتاده بود !یعنی یک تیکه آینه دوباره شکسته بود !اون تیکه رو برداشتم و به مایکل گفتم بیا برگردیم خونه ی من باید یک چیز رو متوجه بشم .رفتیم خونه ی من و تموم ماجرا های دیروز و داستان مایکل و امروز رو مرور کردیم .جفتمون به یک نتیجه رسیدیم !این ماجرا ها یک ربطی به آینه داره !!توی اینترنت و گوگل و هر سایتی که به فکرمون میرسید حقایق ترسناک آینه رو جست و جو میکردیم اما هیچ چیزی مثل این قضیه پیدا نمیکردیم !تصمیم گرفتیم که یک دوربین بخریم و هم به خونه ی من و هم به خونه ی مایکل رو به آینه ها وصل کنیم و خودمون بریم بیرون که ببینیم چه اتفاقی میوفته.این کار رو کردیم و رفتیم بیرون توی ماشین من دور از خانه .رایانه برای کنترل دوربین ها دست مایکل بود که یک لحظه .....................این داستان ادامه دارد..............................................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 13:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه (پارت ۱ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-py6phobcgkfs</link>
                <description>آینه ظاهرت رو نشان میده اما نمیتونی باطنت رو از توش ببینییک روز داشتم آماده میشدم برم محل کارم . موهام رو توی آینه درست کردم همزمان گوشیم هم دستم بود به صفحه گوشیم نگاه کردم و برگشتم همینطور داشتم موهام رو دست میکشیدم که یک لحظه گوشیم خاموش شد !عجیب بود چون گوشیم ۹۰ درصد شارژ داشت! توی همین فکر بودم که، عکسه روی آینه رو از توی صفحه ی سیاه گوشیم دیدم.تصویرم  داشت با لبخند شیطانی که از دندون هاش خون میچکید به من نگاه میکرد!!ترسیدم و به سرعت برگشتم تا آینه رو نگاه کنم اما اون، اون طوری نبود، فکر میکردم کردم خیالاتی شدم.پس اهمیت ندادم و رفتم محل کارم .یکی از همکارام که اسمش مایکل بود برام یک داستان رو تعریف کرد. اون گفت که :یک روز خواستیم برای مهمونی آماده بشیم  من و پدرم آماده بودیم و منتظر مادرم بودیم. بلند مادرم را صدا زدم و گفتم کی آماده میشی ؟مادرم گفت : دارم صورتم رو توی آینه آرایش میکنم الان میام منم گفتم باشه مادرم توی اتاق بود که یک لحظه یک دادی کشید و دیگه غیب شد!!گفتم اسم مادرت چی بود ؟اون گفت ساراگفتم دیگه ازش خبری نشد !گفت که نه فقط ..........  یکمی شروع به مِن مِن  کردگفتم فقط چی گفت یک قطره خون جلوی آینه پیدا کردم و یک تیکه شکسته ی آینه اما اون لحظه فقط مادرم داد کشید و آینه سالم بود اما الان یک تیکه از اون آینه شکسته خیلی بی دلیل!مشکوک شدم و منم داستان امروزم رو تعریف کردم .اون هم تعجب کرد به اون گفت : آیا تو تنهایی گفت آره . بعد از اون اتفاق ترسناک پدرم تصادف کرد و مُرد .گفتم منم تنها ام بیا توس خونه ی من همیشه با هم باشیم اون هم قبول کرد و تصمیم گرفتیم بعد از کار با هم بریم خونه ی من بالاخره کارمون تموم شد و رفتیم خونه و وقتی وارد شدیم دیدیم که ..........این داستان ادامه دارد......................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 17:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون حقیقت(پارت پایانی )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-xo2uo9qs3sz6</link>
                <description>میخواستم از دیدن جنازه ی پدربزرگم غش کنم که متوجه شدم که درختان آن جنگل به طور عجیبی چشمانی دارند که داره ازشون خون میچکه یک لحظه انگار یکی توی ذهنم بهم گفت   از کجا میدونی که داری واقعیت رو میبینی  فکر کردم دارم خواب میبینم. چند بار توی گوش خودم زدم اما بیدار بودم !برگشتم و می خواستم به پدربزرگم نگاه کنم که دیدم پدربزرگم کنار یکی از مراقب های سالن امتحانات ایستاده   همونی که با چاقو تیز کن میومد سمتم یک داد بلندی زدم و افتادم روی زمین .هم ترسیده بودم هم کمی خوشحال بودم !خوشحال بودم که پدربزرگم زندست   از طرفی میترسیدم که چطوری زندست و چرا کنار اون مراقب ایستاده و داره با لبخند شیطانی به من زل زده و کاری نمیکنه .یک لحظه پدربزرگم آمد سمتم ترسیدم میخواستم از روی زمین بلند شم و فرار کنم که متوجه شدم اون راه نمیره !! بلکه روی هوا ایستاده ! خودم هم همینطور بودم !من و پدربزرگم طلسم شده بودیم و تبدیل به روح شده بودیم!ترسم کمتر شد میدونستم چون تبدیل به روح شدمپدربزرگم اومد و همه چیز رو برام تعریف کرد اون گفتهر سال توی مدرسه یکی از دانش آموزان قربانی آزمون حقیقت میشه و بعد از اینکه میمیره آزمون حقیقت روحش رو تسخیر میکنه و تبدیل به یکی از خدمتکار های خودش میکنه !اون گفت تصوری که تو از آزمون حقیقت داری این نیست که اون فقط یک برگه است ! بلکه اون برگه ای که تو امتحان دادی خودش یکی از خدمتکارهای آزمون حقیقت بوده!!! حتی خون دماغی هم که تو کرده بودی و اون شربت بی مشخصات همه ی اینها خدمتکار های آزمون حقیقت بوده !!!آزمون حقیقت در واقع یک شیطان خبیث و وحشت ناکه که هر سال یکی رو قربانی خودش میکنه منم توسط این آزمون به این شکل دراومدم برام خیلی سوال پیش اومد و همرو یک نفس پرسیدمگفتم پدربزرگ تو این همه اطلاعات رو از کجا داری؟بعد تو خودت گفتی هر سال توی مدرسه یکی قربانی میشه مگه تو مدرسه میرفتی؟اون مراقبی که کنار پدربزرگم ایستاده بود با ترس و لرز بهم گفت این چه سوالیه که میپرسی خیلی ترسیده بودپدربزرگم یک لحظه لبخند شیطانی زد و شروع کرد به خنده و با یک صدای اصلیش به اون خدمتکارش گفتبزار جواب سوالش رو بدم و بعد چهره ی واقعیش رو نشون داد و گفت در واقع من آزمون حقیقت هستم یو ها ها ها ها ها ها ها و الان تو یکی از خدمتکارای من هستی خیلی ترسیده بودم و حقیقت این داستان ترسناک رو فهمیده بودمالان خودم هم یکی از خدمتکار ها هستم و مجبورم دستورات اربابم را اطاعت کنم .</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 00:19:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون حقیقت (پارت ۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-rgxxrufadzks</link>
                <description>این آزمون به این روش بود که تمام حقیقت های من را نوشته بود و من فقط باید آنها را تایید میکردم حدود ۲۰ دقیقه من با ترس و لرز با اون خودکاری خونی امتحان رو نوشتم و تمومش کردم وقتی تموم کردم هنوز یک ثانیه نگذشته بود یک صدای زنگ خطر خیلی وحشتناکی پخش شد و همه ی مراقب ها ، معلم ها  و حتی دوستانم به سمت من برگشتند و شروع کردن به خواندن یک شعر انگلیسی  همهی دوستانم صورتشان مثل پدربزرگ شده بود خیلی صحنه ی بدی بود میخواستم از هز طرف فرار کنم یکی روبرویم ظاهر میشد که یک دفعه شعرشان تموم شد!!همه ی همکلاسی هایم کنار رفتند و یکی از مراقب ها که ترسناک ترین صورت را داشت ، داشت به سمت من میامد و یک چاقویی تیز میکرد یک دفعه یک ریتم ترسناک پخش شد و او دنبالم کرد دنبالم کرد که در آخر چاقو را پرت کرد و به پایم خورد پایم زخمی شده بود و دیگر توان راه رفتن را نداشتم که بیهوش شدموقتی به هوش آمدم دیدم که کنار جنازه ی پدر بزرگم خوابیدم نشستم       دیدم که در یک جنگل ترسناک هستم میخواستم از دیدن جنازه ی پدربزرگم غش کنم که ...............این داستان ادامه دارد...............................................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 01:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون حقیقت (پارت ۳ )</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-rt2j1r7grh1k</link>
                <description>صدای راه رفتنش توی سر من میپیچید که یک دفعه بی هوش شدم حدود ۱۰ دقیقه بعد به هوش اومدم اما ظاهرا دوباره خون دماغ شده بودم و با خون دماغ خودم یکی اسمم رو بالای برگه نوشته بود ترسیدم دیدم این امتحان چند تا برگه داره یک دفعه یک عکس تاری روی صفحه ی ۲ امتحانم ظاهر شد و کم کم شروع کرد به واضح شدناون عکس پدربزرگ من بود دقیقا همونی که توی خواب دیده بودم یک دفعه اون عکس شروع کرد به حرف زدن و دوباره گفت من توسط آزمون حقیقت به این شکل در آمده امکه عکس یک هو ناپدید شد !.یکی از مراقب ها با صدای ترسناک و غرنده به من گفت شروع کن به انجام دادن امتحانخیلی ترسیده بودم و داشتم ناخن های خودم رو میجویدم که دیدم یک خودکار توی جیب منه اما این خودکار به جای جوهر از خون پر شده بودبا هزار بد بختی شروع کردم به حل کردن اون امتحان به امید اینکه وقتی تموم بشه برمیگردم خونه اما خبر نداشتم که میخواد داستان از اینجا شروع بشه .............این داستان ادامه دارد.................................</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 00:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون حقیقت (پارت ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-gdkodaprbpbp</link>
                <description>وقتی صورتم رو شستم دیدم از بینی من خون میچکه و صورتم داره تبدیل به جذام میشه خیلی ترسیدم و استرس داشتم داشتم تو سر خودم میزدم و اصلا به غیر از خوابم هیچی یادم نمیومد که یک لحظه به حالت عادی برگشتم و خوب شدم نمیدونم دقیق چی شده بود اما روی میز خونمون یک ماده داخل یک شیشه شربت بود که هیچ مشخصاتی نداشت !!!بزارید برگردم سر اصل مطلب اون مراقب ها دقیقا شبیه پدربزرگم توی خوابم بودن واما دستشون مثل زامبی ها نبود  داشتم از استرس میمردمبالاخره برگه من رسید اما این برگه امتحان با بقیه برگه های امتحان فرق داشت !وقتی بالای صفحه رو نگاه کردم دیدم با رنگ خیلی عجیبی به طوری که من تابه حال همچین رنگی ندیده بودم نوشته بود TRUTH TEST یعنی آزمون حقیقت !نمیدونم چرا اون اسم رو با کلمات انگلیسی نوشته بود اما از این گذشته یک لحظه سرم تیر کشید و تمام زندگیم از جلوی چشمم گذشتانگار این آخرین باری بود که امتحان میدادمیک لحظه یکی از مراقب ها به سمتم اومد من ترسیدم و سرم رو انداختم پایین اون داشت راه میرفت و با هر قدمش من به سکته قلبی نزدیک تر میشدم صدای راه رفتنش توی سر من میپیچید که یک دفعه ...........این داستان ادامه دارد.......</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 00:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون حقیقت ( پارت ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.gholami6115/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1-aqqdkg6moqdt</link>
                <description>ترسناک ترین خاطره ی من از امتحانات مدرسه ، درس نخوندنم نبود!!بزارید از اول توضیح بدم یک روز توی خرداد رفته بودم امتحانات ترمم رو بدم و جالبیش اینجا بود که تنها امتحانی که براش نشسته بودم و وقت گذاشته بودم همون امتحان بود اما.....اما این امتحان خیلی برام عجیب بود !همیشه اول امتحاناتم در سالن امتحانات قران میخوندن اما اینبار بدون هیچ چیزی شروع کردن به پخش کردن برگه ها ومن حتی یک دونه از اون مراقب ها رو هم نمیشناختم   همشون خیلی عجیب و مرموز بودن  شبیه به خوابی که شب قبلش دیده بودم ...بزارید تعریف کنم شب قبلش من خواب پدربزرگ فوت کردم رو دیدم اما مثل همیشه نبود !صورتش رو انگار کسی با چاقو زخم کرده بود و دستاش رو مثل زامبی به سمت من بلند کرده بود و تنها یک جمله بهم گفت من توسط آزمون حقیقت به این شکل در اومدم!!!که یک دفعه از خواب پریدم و بیدار شدم وقتی صورتم رو شستم دیدم از بینی من داره قطره قطره خون میچکه و..............این داستان ادامه دارد.........</description>
                <category>Master of fear</category>
                <author>Master of fear</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 23:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>