<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارسا یاهوئی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parsa.yahooie</link>
        <description>عاشق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:37:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47054/avatar/dXxyN8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارسا یاهوئی</title>
            <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از پیرمردها پروژه نگیرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-hmxhkgbovcyd</link>
                <description>دو سال پیش یه دوست عزیزی ما رو با آقا سعید آشنا کرد. آقا سعید در حال گرفتن یک پروژه از یکی از شرکت‌های حوزه حمل و نقل کشور بود. پروژه از این قرار بود که باید یک سامانه طراحی و پیاده‌سازی می‌کردیم تا راننده‌هایی که بارهای سنگین چند تنی جابه‌جا می‌کردن بتونن به وسیله اون محصول، وضعیت و مرحله بار رو ثبت کنن. از طرفی صاحب بار هم بتونه بارش رو روی سامانه ثبت کنه تا راننده‌ها ببینن و مثل اسنپ بتونن یه بار رو قبول کنن و تحویل بگیرن.نکته عجیب این پروژه این بود که این شرکت داشت این کار رو به صورت دستی انجام می‌داد و فقط و فقط به خاطر گرفتن یک مجوز می‌خواست این محصول رو تولید کنه. عجیب‌تر از نیت کارفرما، نگاه سازمان راهداری به مسئله بود. برای اعطای مجوز حمل بار از نقاط مختلف کشور، شما باید یک نرم‌افزار مثل اسنپ منتها برای باربری می‌ساختی! حاصل این سیاست شده بود اینکه هر شرکتی برای خودش سعی داشت یه پلتفرم بیاره بالا!!! تازه کوتاه هم نمیومدن و فیچر لیستی که انتظار داشتن یه پا اسنپ و دیجیکالا بود… باهاشونم که صحبت می‌کردیم خیلی دلسوزانه می‌گفتن ما می‌خوایم یه اسنپ توی این حوزه ساخته بشه و هر حمایتی لازم باشه انجام می‌دیم و این شرط برای مجوز هم در راستای همین هدف خیرخواهانشون می‌دیدن!!!!خلاصه خیلی اذیت شدم در ارتباط با این سازمان خیلی محترم. ترجیح می‌دم صحبت دربارشون رو ادامه ندم چون هر چی برم جلوتر به تعداد بیشتری علامت تعجب نیاز خواهم داشت!!!!!اولین جلسه‌ای که با شرکت حمل و نقل داشتیم رو هیچ وقت یادم نمیره. میانگین سنی تیم ما زیر ۳۰ سال بود و میانگین سنی دوستان بالای ۶۰ سال. آدم‌های کارکشته و باتجربه صنعت خودشون بودن و از سیر تا پیاز کارشون رو به خوبی بلد بودن. طرف قرارداد ما خود شرکت بود اما به نمایندگی مدیر مالی مجموعه رو قرار داده بودن تا از ما کار رو تحویل بگیره و اگر احیانا نیاز بود پولمون رو بده :) چشمتون روز بد نبینه، به قدری این فرد دوست داشتنی(که واقعا گوگولی بود) سخت گیر بود که حد نداشت. روز تحویل پروژه، قرارداد و عکس‌های دیزاین رو گذاشت جلوش و یکی یکی گفت نشونم بدین تا تیک بزنم :) آخر سر هم چند موردی به دلش ننشست و از نظرش کار تموم نشده بود. فکر کنم واسه همین هم بود که پرداخت آخر رو انجام نداد و با گذشت حدود یک سال و نیم از اتمام کار(از نظر ما :) ) هنوز چک‌هامون رو پس نداده.تجربه عجیب و جالبی بود، اینکه برای هر جلسه باید بکوبیم بریم یه جایی توی بیابون و از بین ماشین‌های سنگین عبور کنیم تا برسیم به کانکسی که دفتر مدیرعامل بود و محل جلسه. بعد چهل و پنج دقیقه صبر کنیم تا ۶ ۷ نفر با سمت‌های گوناگون دور هم جمع بشن و درباره کار صبحت کنیم. بعضی از اون بندگان خدا فکر کنم خودشونم نمیدونستن چرا اونجان و اصلا حرفی هم نمیزدن. یک مورد بود که می‌خواست از مدیر امضا بگیره و به خاطر امضا تا آخر جلسه موند.هر چی بگم از عجیبی ماجرا، کم گفتم. اختلاف فرهنگی بینمون، اختلاف فرهنگی دو نسل نبود فقط! اختلاف فرهنگی بین دو خلقت متفاوت خدا بود :) کسی هم که این بین کار رو تسهیل می‌کرد آقا سعید بود که خدا خیرش بده، اگر نبود اصلا کار پیش نمی‌رفت. قشنگ مثل یک مترجم بین دو زبان و ملیت مختلف عمل می‌کرد.ما نرم افزار رو براشون زدیم و کلی داستان داشتیم و خاطره که بعدا بیشتر در میون می‌ذارم. اما هر کاری کردیم مجوز رو به شرکت ندادن! ما چهار یا پنج جلسه برای دفاع رفتیم سازمان راهداری ولی آخر سر حراست مشکلاتی وارد کرده بود و هنوز بعد این همه مدت نشد مجوز رو بگیریم برای این شرکت. شاید اگر به عقب برگردم، نیت ذینفع‌ها و کسایی که باهاشون باید طرف باشم رو توی قبول پروژه در نظر بگیرم و اصلا سراغ چنین پروژه‌ای که با نیت‌های غیر خوب هستن رو نگیرم. نیت غیر خوب منظورم بد نیست، اما همینکه نرم افزار رو فقط برای مجوز می‌خواستن و نه استفاده و بهبود کارشون به نظرم یک نیت غیر خوبه.</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 10:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی با شرکت ما چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ngtispfo4ac8</link>
                <description>اواسط پاییز ۱۴۰۳ بود، تیم پروداکت دور هم نشسته بودیم و بحث می‌کردیم. موضوع بحث مسائلی بود که باز مونده بود توی محصول و هر کدوم زمان زیادی از یک نفر می‌برد تا حلشون کنه. زمانی در حدود ۱۰ روز. بحث به نتیجه مشخصی نرسید و قرار شد من کمی بررسی کنم و راه حلی برای رسیدگی به این مسائل طراحی کنم.بعد جستجو و پرس و جو، به این جمع بندی رسیدم که باید دیزاین اسپرینت گوگل رو توی شرکت پیاده‌سازی کنیم. اولین آشناییم با این پدیده طی صحبت با علیرضا اسکندری اتفاق افتاد. چند سال پیش که به صحبت نشسته بودیم، علیرضا درباره پیاده‌سازی دیزاین اسپرینت به من گفته بود و اینکه چقدر توی طراحی محصول بهش کمک کرده.دیزاین اسپرینت یک فرایند یک هفته‌ای هست که اولش یک مسئله رو انتخاب می‌کنید طی مراحلی تعریف شده حرکت می‌کنید تا به یک پاسخ درست و قابل استفاده توسط کاربر برسید. ادعای خود گوگل این هست که دیزاین اسپرینت محدود به محصولات دیجیتال نمی‌شه و مطالعه موردی سخت افزاری هم ارائه می‌کنه. اگر دوست داشتید دربارش بیشتر بدونید می‌تونید از این آدرس اقدام کنید:gv.com/sprintبا کلی هیجان ۵ هفته متوالی &quot;حلقه دیزاین&quot; برگزار کردیم و حتی توی جلسه ماهانه شرکت پز این مسئله رو دادیم که آره ما داریم مسائلمون رو تند و تند و به صورت منطقی حل و فصل می‌کنیم. :))))) اما خب غافل بودیم! حلقه دیزاین ۶ یا ۷ بودیم که توی تیم فنی شرکت یک هایپی مرتبط با هوش مصنوعی راه افتاد. (هر کدوم از دوستان فنی وبلایت که فکر می‌کنن هایپ نبوده، ظهر دم آبخوری منتظرشون هستم. :))) ) و توی جلسات هفتگی میومدن و از استفاده‌های جدیدی که از ابزارهای مختلف می‌گرفتن صحبت می‌کردن. خب ما هم در حال کاوش بودیم و هر از گاهی ابزارهای مختلفی رو بررسی و استفاده می‌کردیم.یک روز همکارم علیرضا بهم گفت یه ابزار جدید پیدا کرده که می‌تونه با دیزاین سیستم خودمون برامون رابط کاربری طراحی کنه! گفتیم خب بریم بیاریمش استفاده کنیم ازش… یک هفته نشد که خروجی‌های جالب توجهش داشت حواس ما رو از محصول خودمون پرت می‌کرد و وسوسمون می‌کرد یه ابزار هوش مصنوعی بزنیم. خدا رو شکر بیخیالش شدیم :) اما تاثیری که این استفاده روی کارمون گذاشت دائمی بود.توی جلسات حلقه دیزاین، سعی می‌کردیم مسئله رو دقیق بفهمیم (جستجو در مسئله)، راه حل براش تولید کنیم (بارش فکری)، راه‌حل‌ها رو مقایسه و نقد کنیم و در نهایت یک یا چند پاسخ رو پروتوتایپ و تست کنیم. در مجموع این کارها با احتساب جلساتی که می‌گذاشتیم از تیم سه نفره دیزاین حدود ۳۶ ساعت در هفته زمان می‌گرفت. هشتمین حلقه دیزاین ما آخرین حلقه دیزاینی بود که برگزار کردیم.چرا اینجوری شد؟ برای درکش براتون شرح می‌دم که توی حلقه ۸ چه اتفاقی افتاد!!!علیرضا توی اون حلقه قرار بود از هوش مصنوعی استفاده کنه تا بتونیم بهره‌وریمون رو بیشتر کنیم. پس توی هر روز از حلقه سعی می‌کردیم به کمک چت‌جی‌پی‌تی(که امیدوارم به زودی یه اسم راحت‌تر براش انتخاب کنن) و اون ابزار رابط کاربری ساز کارهای خودمون رو سریع‌تر کنیم. نتیجه عجیب بود برای من. توی جلسه ایده‌پردازی ما سه نفر مجموعا ۴ ایده تولید کردیم در حالی که چت جی‌پی‌تی با یک پرامپت ساده ۷ ایده تولید کرد که اون ۴ ایده ما رو در بر می‌گرفت. برای ساخت رابط کاربری رفتیم سراغ ابزار مذکور و با پرامپتی که چت جی‌پی‌تی داده بود همه رو دیزاین کردیم. (اونم HiFi) به راحتی می‌تونستیم منتقل کنیم به فیگما، پروتوتایپ کنیم و تست کنیم. تازه همون دیزاین هم وسط کار دادیم به چت‌جی‌پی‌تی و ازش خواستیم مشکلات تجربه‌ش رو بهمون بگه :) مختصر بگم، خیلی کار کشیدیم ازش…آخر هفته به خودمون اومدیم و دیدیم جلساتمون به جای روزی یک ساعت، روزی یک ربع طول کشیده! و بحث کم آوردیم… هوش مصنوعی کل اون ۳۶ نفر-ساعت در هفته رو برای ما انجام داد و کل فرایند طی یک روز توسط یک نفر قابل انجام بود. فقط کافی بود کسی که کار رو انجام می‌ده فهم درستی از مسئله داشته باشه.این شد که ما کلا بساط حلقه دیزاین رو جمع کردیم. (هر چند خیلی خوش می‌گذشت به نظر من :) ) و وارد مرحله جدیدی شدیم.</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 08:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمون و ریسمون به هم نمی‌بافم! یقینا معجزه است…</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%85-%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-seyj7jjrfonb</link>
                <description>سال ۹۷ به دعوت دوستم رضا، اومدم تا با شرکتی که توش کار می کرد آشنا بشم. رضا توی یه رویداد برنامه نویسی با این تیم استارتاپی آشنا شده بود. توی اون رویداد این شرکت پنج نفر دوست صمیمی رو که رضا هم عضوشون بود با هم استخدام کرده بود. بعد استخدامشون اعضای شرکت شدن ۹ نفر :) البته همه به عنوان کارآموز رفته بودن، آخه ما تازه سال سوم دانشگاه رو شروع کرده بودیم.درست دی ماه بود، فرجه بین دو ترم، که یک جلسه داشتم با علی، مدیر شرکت. فکر نمی‌کردم دیگه نتونم از این تیم جدا بشم. آخه من دیوونه بودم، یه جا بند نمی‌شدم! کش و قوس هم زیاد داشتیم واقعا، دو بار از تیم جدا شدم و مدتی توی شرکت‌های دیگه کار کردم. البته فقط دیوونه بودن من هم نبود که مشکل آفرین بود!!! بی پول بودن شرکت هم تاثیر داشت :)))))) همیشه خدا پول نداشت این شرکت. با حقوق‌های خیلی کم و شلخته شلخته، شرکت از سال ۹۵ اومد و اومد تا رسید به ۹۸ و کرونا شد، اونم چه کرونایی…تقریبا همه محصولات دیجیتالی حوزه آموزش، کاسبان کرونا محسوب می‌شن! بی استثنا… خب این شرکت عجیب ما هم از این قاعده خارج نبود. با یه رشد عجیب و پفک گونه، که این پفک لامصب حجم داره ولی تو دهن آب میشه و میچسبه سقف دهنت جوری که انگار نه انگار قبلش فضایی رو اشغال کرده بود. خلاصه دهن یه سرمایه گذاری آب افتاد که بیاد شرکت رو گردن بگیره و یه سرمایه اولیه‌ای تزریق کنه. (سرمایه گذار عزیز اگر این رو می‌خونی به خدا ما قدر شما و سرمایه شما رو دونستیم و لطفا تا آخر متن بیا و ما رو اینجای متن دور ننداز)شهریور ۱۴۰۳ به هر دری می‌زدم تیزی خنجر نشونم می‌دادن که برو این دور و اطراف نیا! بابا فتیله رو یه کم بکشید پایین‌تر! بیاید و کمی سرمایه‌گذارِ دل رحمِ جوانمردِ زاهدِ از خود گذشته‌ی خدا ترس باشید و منِ جوونِ بی‌تجربه‌یِ کله شقِ حرف گوش نکنِ بد قلق که به هیچ صراطی هم مستقیم نبودم رو گردن بگیرید. اما خب دست از پا درازتر من رو روونه‌ی شرکتی کردید که با اینکه تک تک افرادش دوستای عزیزم بودن و دوستشون داشتم، اما دلم نمی‌خواست کارمند اون شرکت باشم. راستش دلم نمی خواست کارمند هیچ شرکتی باشم، به خصوص این شرکتی که عاشق تجزیه‌ش بودم اما تمیز کننده ابدان پسا زندگی ترکیبشون رو ببره.به هر ترتیب امسال اینجا بودم و ای دل غافل! این بچه‌ها خیلی تغییر کرده بودن. یعنی این چند سال که من از نزدیک در کنارشون نبودم، حسابی روی ترکیبشون کار کرده بودن و از همه اون سختی‌ها و مصیبت‌هایی که داشتن طی این سال‌ها عبور کردن. الان هم پول دارن هم تجربه دارن و هم کلی محصول به درد بخور و یه تیم خیلی حرفه‌ای که دنبال رشد بیشتر و بیشتره… معقول‌تر حرکت می‌کنن، بیشتر فکر می کنن، درست‌تر حرکت می‌کنن و وای که چقدر مهمه! دارن یه کار مفید انجام می‌دن. و تعدادی مشتری و سرمایه‌گذار راضی.(مشتری عزیز، این زیر جای کامنت اعتراضی شما نیست! گفته باشم…)خوشحالم که یه گوشه از این کار رو گرفتم و دارم بهشون کمک می‌کنم. خودمم دارم رشد می‌کنم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این تیم توی زندگی من بخواد اینقدر پر رنگ نقش بازی کنه و توی زمینه‌هایی که متصور نبودم رشدم بده. خدایا شکرت. همه مسیر رو خودت چیدی…مدیر تیم دیزاین بودن هم مصائبی داره‌ها! راحت نگاهش نکنین. اونم توی یه شرکت نرم افزاری که انواع و اقسام پروژه‌ها رو داره و یه محصول جذاب توی حوزه آموزش.از همه شما ممنونم که وبلایت رو ساختید.راستی شاید دنبال معجزه‌ای باشید که ابتدای متن گفتم. بله، دور هم بودن این تیم و اینکه از هم نپاشیده توی شرایط سخت و متلاطم، این معجزه‌ای کمیابه. عاملی که نقش بازی می‌کنه نمی‌دونم چیه، ولی خیلی قوی‌تر از اون چیزایی هست که توی کتاب‌های مدیریت می‌نویسن و بعضا خوندیم.</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 00:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این حسین کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vbl1ifp3ebtr</link>
                <description>پرده اول، صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟من که هوز تغییری نکرده بودم. با خودم گفته بودم که باید تغییر بکنم! اما هنوز کاری از پیش نبرده بودم... من که هنوز مثل قبل غرق گناه بودم.همیشه به اصحاب حضرت غبطه می‌خورم. پیرمرد ۷۸ ساله چنان سر پا ایستاده که قامتش لرزه به اندام سپاهیان دشمن می‌اندازد. کسی که فضائلش دل بانو زینب را آرام می‌کند. آن وقت منِ جوانِ بیست و چند ساله، تا دو بار بر سینه می‌کوبم و کمی بالا و پایین می‌پرم، از نفس می‌افتم و ماهیچه‌های پشت ساق پایم درد میکشد و هنگام بالا رفتن از پله‌ها لنگ می‌زنم... به خودت بیا! کجای کاری؟ دیگری ۹۰ ساله است و برای آنکه نگویند پیر است، ضعف بدنیش را مخفی می‌کند. جوانان کربلا را که دیگر نگو... زره اندازه تن بعضی‌هایشان نبود.پرده دوم، یا نورنور خواهی مستعد نور شو، دور خواهی خویش بین و دور شو...نور، سایه انسان‌ها را از خودشان بزرگتر می‌کند. در جوار نور که قرار میگیرم گمان میکنم توانمندترم. پا از حد خودم فراتر می‌گذارم. فکر می‌کنم که لایق هستم. برای کارهای بزرگ نیت میکنم. امر بر من مشتبه می‌شود و اندوخته خود را بیش از آنچه هست می‌بینم و از او بیش از آنچه باید می‌خواهم. این نور، نه یک شمع کوچک است که سایه مرا کمی بزرگتر روی دیوار بیندازد، که بزرگترین نور بی‌همتای هستی است و سایه مرا نیز بی‌نهایت می‌کند.من با توهم بی‌نهایت بودن قدم برمی‌دارم. بی‌مهابا دست به انتخاب می‌زنم. مرتکب سرکشی می‌شوم و به سبب همین طغیان در عمل و گفتار، از نور دور می‌شوم. اما با این همه جهلم، با این همه کاستی و نادرستی... خداوند (در حق این حقیر لطف کرده) چشمانم را کور نکرده و به کوچک شدن سایه خویش آگاهم. هر بار که بُعد مکانم از نور، دلم را می‌لرزاند، به مدد توبه، دوان دوان به سویش باز می‌گردم. اما باز هم بزرگ شدن این سایه مرا در خیال فرو می‌برد و از خود راضیم می‌گرداند.منِ از خود راضی نالایق، آنچنان با صدایم گوش فلک را کر می‌کنم که بندگان خدا از من می‌رنجند. افسوس که کوزه وقتی پر است، کمتر صدا می‌کند. آه از این غرور و خودخواهی. شیطان را رها کرده‌ام... من از شر خودم به شما پناه می‌آورم آفریدگارم، ای پروردگارم، ای پناهم، ای مونسم و ای نور... آه از خود بینی که فکر مرا آلوده کرده، گمان می‌کنم خاموشی و فراموشی هم آغوشند. ای کاش این نفس سرکشم دریابد که خاموشیِ این تن، خاموشیِ این زبان، خاموشیِ این شعله‌های زبانه‌کش توشه سوز، مرا در نظر پروردگارم پر فروغ می‌کند، نه خاموش.همیشه در تکاپو بودم تا این زخم‌ها را از نظر دیگران بپوشانم. می‌خواستم تمثال بی‌نقصی از یک انسان کامل باشم. بیهوده می‌کوشیدم. عبس... ابتر... اشتباه می‌کردم، اما دیگر نمی‌خواهم به اشتباهاتم ادامه دهم. می‌خواهم بگذارم زخم‌ها دهن باز کنند تا بلکه مردم صدای این زخم‌ها را بشنوند. شاید طبیب حاذقی از میانشان برخاست و با مهر طبیبانه‌اش دوای درد مرا معرفی کرد... شاید روزی برسد که زنده باشم و درمان درد خود را یافته باشم. شاید روزی همچون نام خودم پارسا باشم. شاید...پرده سوم، تغییرمگر چه کرده بودم؟ چه کاری از من سر زد که لایق نگاه ایشان شدم؟ چه اندوخته‌ای داشتم که اجازه تعظیم به ایشنان به من عطا شد؟ یا حسین گفتنم واقعا روزی من بود یا لطف خاصه ایشان؟ آن لحظه که با جمع فریاد زدم کرببلا اثر کرد؟ لیلا را به اکبرش قسم دادم که جواب گرفتم؟ عباس را به یاد رقیه انداختم که توجهشان را جلب کردم؟ یا شاید موضوع مربوط به آن لحظه‌ای است که حضرت مهدی را با انتساب به صدیقه طاهره صدا کردم! عزیز زهرا!هر چه بالا و پایین می‌کنم، کار با خلوصِ نیتی نکردم. مگر می‌شود؟ یعنی برای هیچ بخشیده شدم؟ آن هم نه یک بخشیده شدن عادی. همه بدی‌هایم از یاد بندگان خدا هم رفته باشد...پرده آخر، مرا هزار امید است و هر هزار تویییعنی ممکن است این آخرین محرم من قبل ظهور حضرتش باشد؟ ممکن است به جای اینکه حضورش را بالای سرم حس کنم، با او چشم در چشم باشم. می‌شود در چشمانش برق رضایت را ببینم؟ افتخار را ببینم؟ به نحوی که در دلشان به خدا بگویند که پروردگارا، نظاره کن که چه بندگانی داری! حظ میکنم از عزاداریشان برای جدم.یعنی ممکن است روزی بگویند که این ها زینت من در دنیا هستند؟ ممکن است روزی مایه خجالت و آبروریزی‌شان نباشم؟ ممکن است خودم را از پلیدی‌ها و پلشتی‌ها وارهانم و کمر همت ببندم، نازک نارنجی نباشم و در راهشان خالصانه تلاش کنم؟ ممکن است دیگر خودم را نبینم؟ (نه کم است!) ممکن است روزی جز خدا نبینم؟</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 13:08:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای ما را از اتاق جنگ می‌شنوید.</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-wfdf4nkogoyr</link>
                <description>این [جنگ] یک گنج است. آیا ما خواهیم توانست این گنج را استخراج کنیم، یا نه؟ اطلاعات عملیات سپاه، جنگ تحمیلی، غلام‌حسین افشردیتشکیل واحد اطلاعاتدر شرایط غافلگیری کشور در جنگ کسی از ترتیب نیروی یگان متجاوز آگاهی نداشت. شهید باقری در بدو ورود دریافت که ضعف بزرگ و مهلک جبهه ها، فقدان واحد اطلاعات از ماهیت، رفتار و اهداف دشمن است. او با این درک درست بلافاصله واحد اطلاعات خوزستان را تشکیل داد، شروع به شناسائی دقیق دشمن کرد و گروه‌های شناسایی متشکل از نیروهای محلی را به همه محورها فرستاد. او کسانی نظیر شهید محمد حسین نامدار محمدی، احمد فروزنده، احمد امیری، حمید تقوی و... را به عنوان مسئولان واحد اطلاعات محورها تعیین کرد و از آنها گزارش روزانه می خواست. وی که بنیان‌گذار و معمار اصلی واحد اطلاعات به شکل پویا و نوین آن بود، توانست با به کارگیری دقیق این ابزار - که رکن اساسی سازمان رزم است - نقاط عطف زیادی در جنگ ایجاد کند.تشکیل واحد آرشیو و بایگانیشهید باقری با تلاش مخلصانه توانست سپاه را از وجود کارآمدترین رکن نظامی که همان واحد آرشیو و بایگانی است برخوردار کند. اقدامات او، دشمنان را وادار کرد که به دقت، سرعت و جامعیت اطلاعات نظامی نیروهای سپاه اعتراف کنند. تاکید بر گزارش نویسی، نگهداری سوابق بررسی‌های اطلاعاتی، نگارش اطلاعات دشمن، جمع بندی و تحلیل مکتوب از وقایع و حوادث، که اینها پس از تحلیل و بررسی و رمز گشایی بصورت طبقه بندی شده بایگانی می‌شد.تشکیل واحد ترجمه اسنادیکی از مهم ترین منابع اطلاعاتی، اسیران و اسناد دشمن بود. شهید باقری شروع به راه اندازی تشکیلاتی برای استفاده از این منابع کرد. به طوری که به تدریج بسیاری از اطلاعات درباره سازماندهی و اهداف دشمن از این منابع استخراج شد. در مورد استفاده از اسناد دشمن، شهید مهدی صابونی چنین  می‌گوید: « زمانی که هیچکس به مدارک عراقی‌ها اهمیت نمی داد. شهید باقری از ما می‌خواست که تمامی اسناد آنها را جمع آوری کنیم. از همان اوایل جنگ به ما می گفت که این مطالب یک روزی به درد می‌خورد. ساعت یک نیمه شب که همه خسته می شدند و در نهایت ساعت 2 به خواب می رفتند، او ساعت 2 نیمه شب بلند می شد و به سراغ مدارک می رفت...»تشکیل واحد شنودشهید باقری به مسئله شنود اطلاعات دشمن اهمیت زیادی قائل بود.یک بخش مهمی که ایشان پایه گذار آن بود مسئله شنود بود که به آن خیلی بها می داد و می گفت با یک بی سیم کوچک هم که شده این بخش راه اندازی گردد. باید این بخش را راه انداخت و فهمید که عراقی ها چه می‌گویند؟ و چه اطلاعات مفیدی در این زمینه می‌شود به دست آورد؟ و از همین جا بود که تصمیم گرفته شد که این بخش نیز تشکیل شده و راه بیفتد.سازمان پویا و یک جهان بی‌ثبات، نامعلوم، پیچیده، مبهم و در حال تغییرجنگ - کسب‌و‌کار، هم‌ذات یا متضادتا به حال به درس‌هایی که می‌توانیم از سازمان‌های نظامی و یا اصلا خود جنگ بگیریم فکر کرده‌اید؟ منظورم دقیقا درس‌های مدیریتی و کسب و کاری است. در فضای کسب و کار که باشید، به خصوص فضای استارتاپی، از این و آن تعابیر متفاوتی در باب گرگ بودن و خورده نشدن و دوام آوردن و رقابت می‌شنوید.از طرفی با نظریه بازی‌های راهبردی (Game Theory) که آشنا باشید می‌بینید که اصلا انگار واقعا فرقی بین جنگ(نظامی) و اقتصاد وجود ندارد. ریاضیات، خداوندگار تجرید، کاری با محیط پیرامون ما می‌کند که گویی تفاوت‌ها از بین می‌روند و تنها و تنها یک جوهره از آن‌ها باقی می‌ماند که این جوهره نیز یکسان است.و شاید برایتان جالب باشد، ۲۶ قرن پیش(حدود ۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح علیه السلام)، کتابی با نام هنر رزم(The Art of War) در زمینه نظامی‌گری نوشته شده است برای آنکه آقای سون تزو(Sun Tzu)، ارتش‌دار چینی هم عصر کنفوسیوس، میخواست به فرماندهان نظامی هم عصر خود و فرماندهان آینده سرزمینش، شیوه‌های جنگی و روش به کارگیری نیروها را بیاموزد. بعید میدانم به ذهن ایشان خطور کرده باشد که با گذشت ۲۶۰۰ سال، انسان‌هایی متولد خواهند شد که از کتابش در دانشگاه‌ها، مدارس و محافل کسب و کاری استفاده کنند. کتابی که انتظار میرفت توسط نظامیان استفاده شود، امروزه مورد مطالعه کارآفرینان و صاحبان کسب و کار است. و چه کتاب خوبی‌است.با این مقدمه، پرداختن به هشت سال دفاع مقدس برای استخراج دروس مدیریتی، به ویژه از این نظر که آن فضا در فرهنگ همین ملت شکل گرفته بود، برایم بی‌اندازه جذاب است. البته علم من اندک است و در حد و اندازه خویش توانایی استخراج دارم.از شهید باقری چه آموختم؟ایشان را نابغه اطلاعات عملیات می‌خوانند، در یک فضای پرشتاب و پر استرس، توانست ساختاری بیافریند که آگاهی افراد را با تغییرات جهان پیرامونشان همگام سازد. این گونه بود که کیفیت تمام عملیات‌ها را دگرگون کرد.به دنبال پاسخی برای این سوال بودم که تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم:یک کسب و کار چگونه می‌تواند با راه‌اندازی این ارکان، تصمیم‌گیری‌ها، استراتژی‌ها و برنامه‌ریزی‌های خود را بهبود ببخشد؟واحد اطلاعات در سازمانوظیفه اطلاعات عملیات در جنگ با اطلاعات امنیتی در پشت جبهه‌ها متفاوت است:کار اطلاعات عمليات بررسي وضعيت دشمن، شناسایی زميني، پيدا کردن راهکار، فرستادن اکيپ هاي گشتي و راهنمايي بود و نيروهاي اين واحد قبل از عمليات، زمان عمليات و بعد از عمليات درگير بودند و به دليل حجم بالا و طاقت فرساي کار، بيشتر نيروهاي واحد اطلاعات عمليات را قشر جوان و دانشجويان که حس کنجکاوي و پويايي داشتند، تشکيل مي دادند.یک سازمان نیاز دارد اطلاعاتی از رقبایش داشته باشد، قوانین حکومتی و نظارتی را بداند و از تغییراتش آگاه باشد، بازار کارش را بشناسد، بداند مخاطب کیست و چگونه زندگی میکند، برای اهدافی که دارد راهکار بیابد، برای انجام کارها برنامه‌ریزی کند، احیانا برنامه را در ابعاد کوچکتر آزمایش کند، نیروهای مربوطه را توجیه کند، در کنار نیروها باشد تا در تصمیم‌گیری‌های لحظه‌ای کمک کند و در نهایت پس از اتمام کار بهره‌وری را بسنجد و گزارشی تهیه کند و درس‌آموخته‌ها را جمع‌آوری کند. طی تمام مراحل نیز چیزهایی هست که می‌تواند مستند و مکتوب شود و از ارزششان نباید غافل بود.خب! همه این‌ها اکنون هم در سازمان‌ها هست... در قالب مجموعه مدیریت دانش، مجموعه تحقیقات بازار و بازاریابی و احیانا مجموعه برنامه‌ریزی و امور اجرایی. چه فرقی قرار است حاصل شود؟حرف این است که تمام این‌ها باید در یک مجموعه اتفاق بیفتد. ساختار سازمانی این‌گونه خواهد بود که یک مجموعه مدیریت مرکزی داریم، مرامنامه کلی و اولیه را مشخص میکند:جنگ: باید در این جبهه عمل کنیم و دشمن را به عقب برانیم تا به مرزهای اصلی برسیم.سازمان: باید محصول جدیدی وارد بازار کنیم تا سهم بازارمان افزایش یابد.سپس یکی از واحدهای اطلاعات(دوست دارم در سازمان نیز از همین نام استفاده کنم) وظیفه کار را بر عهده میگیرد:جنگ: منطقه را شناسایی میکند، اطلاعات را با فرماندهان در میان میگذارد، برنامه‌ای میریزند، نیروها را به محل برده و توجیه میکنند، نیروها عملیات میکنند.سازمان: تحقیقات بازار انجام می‌دهد، فرصت‌ها و تهدیدها را می‌سنجد، اعضای تیم شروع به ایده‌پردازی و تحلیل راه‌حل‌ها می‌کنند، یک راه حل را برای اجرا عرضه کرده و تیم لازم برای عملیات را با توجه به ویژگی‌های افراد تشکیل می‌دهند.حال ممکن است در هر یک نتیجه نهایی این باشد که این کار ممکن نیست...خب! این شباهت زیادی به ساختار سازمانی تیم‌محصولی دارد، فرقش چیست؟نکته اینجاست که این تیم‌های اطلاعات در خیلی از ساختارهایی که به ذهنم میرسد، می‌تواند استفاده شود. اما از آن رو که تنها تجربه کار در شرکت‌های IT را داشتم، آن هم ساختار تیم محصولی، به بیان شیوه استفاده در همین ساختار میپردازم.نکته مهم و قابل توجه در شرکت‌های IT آن است که یک محصول در اکثر مواقع نیاز به توسعه و پشتیبانی دراز مدت و گاهی تمام مدت(در طول عمر شرکت) دارد. پس تیم‌های توسعه نمی‌توانند به سرعت تغییر کار بدهند. همچنین اهمیت دانش انباشته درون تیم محصول به قدری بالاست که پیشنهاد می‌شود تیم‌های محصول را جابه‌جا نکنند.خوبی تیم‌های اطلاعات سازمانی این است که در جاهای مختلف می‌توانند مورد استفاده قرار بگیرند، مثلا برای تعریف یک محصول جدید، تیم اطلاعات کارهای اولیه را انجام میدهد و سپس یک تیم محصول تشکیل می‌دهد و تا زمانی که تیم محصول پایه و اساس درستی بگیرد در کنار تیم میماند، سپس در صورت لزوم از تیم محصول جدا شده و به کارهای دیگر میپردازد. تیم اطلاعات وظیفه جذب و آموزش افراد مورد نیاز را نیز بر عهده دارد.یا مثلا تیم عملیات، یک تیم چریکی بازاریابی محسوب می‌شود، می‌تواند فرصت‌ها را شناسایی و بعد برنامه ریزی کند. سپس به کمک تیم تولید محتوا، شبکه‌های اجتماعی و... کارش را انجام دهد.یا مثلا یک تیم تنها کارش بررسی رقبا، زیست بوم و تغییرات قوانین باشد.یا حتی به کارهای جذب نیرو و منابع انسانی بپردازد.(مصاحبه‌های فنی و...) طبیعی است که تیم‌های اطلاعات حوزه‌های تخصصی متفاوتی داشته باشند، چرا که از هر متخصص نمیتوان در هر تیم داشت. مثلا یک تیم ممکن است مهارت و تخصص بیشتری در زمینه توسعه محصول داشته باشد و در مقابل تیم دیگری کارهای منابع انسانی را بهتر انجام می‌دهد.در واقع تیم عملیات نوعی مغز کوچک است که می‌تواند هر زمان لازم بود دست و پا بیابد(همکاری با تیم‌های دیگر) و کاری مشخص را به انجام برساند. و یک شرکت متشکل از یک مغز مرکزی، تعداد زیادی مغز کوچک و یک عالمه دست و پا با مهارت‌های متفاوت است.چیزی که در اینجا اهمیت دارد، مهارت‌های اعضای این تیم‌ها و شیوه و مرام ارتباطی آن‌هاست. افراد این تیم باید با مفاهیم مدیریت دانش آشنا باشند و خود مسئولیت مدیریت دانش را به عهده بگیرند. از طرفی مهارت‌های بازاریابی، طراحی محصول، و حتی تجربه و یا دید فنی در تیم بسیار لازم است. بهترین کار این است که تیم از چند ارتش یک نفره(Generalist) تشکیل شده باشد. نه به این معنی که هر کدام بر همه مباحث تسلط داشته باشند، بلکه به این معنی که هر کدام بر بیش از یک مبحث مسلط هستند.در نهایت شیوه‌های ارتباطی درون تیم، روش‌های مدیریتی، محصولات کمکی و... را خود تیم می‌توانند تشخیص دهند و کار خود را پیش ببرند. اینکه تیم‌های تصمیم گیرنده خود مختار بتوانند نیروی پیشران شرکت باشند، مزیت این مدل است. تنها نکته آن است که توسط یک مغز مرکزی باید تنظیم شوند تا در کوریدور اهداف بلند مدت شرکت حرکت کنند.کلام آخر، روضه رضوانخلاصه که از خون جوانان وطن لاله دمیده... سعی کنیم از این لاله‌ها نهایت استفاده رو ببریم...و ما توفیقی الا باللّهمنابع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 11:07:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;چالش جدید&quot;،  رگ خواب جوانان یا بازارگرمی ابتذال؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-szd9v1q48vxf</link>
                <description>زندگی بافتن یک قالی‌ست...هر عمل ما، معنا و مفهومی را با خود یدک می‌کشد. کرده‌ی ما، آثاری به جا می‌گذارد. خواه بالا و پایین شدن سطح دوپامین باشد، که مغز می‌خواهد تنبیه و تشویق کند. خواه حرفی باشد که از دهان ما خارج شده ودیگری را آزرده و یا خوشحال می‌کند. و یا خواه عملی باشد که از ما سر زده و سرنوشت یک جامعه را می‌سازد.عمل ما، عامل تغییر دنیای اطرافمان است. حتی مخفی‌ترین عمل ما که به خیال خودمان کسی آن را نمی‌بیند...حتی تصمیم امروز و دیروز من، بر تصمیم فردایم اثر گذار است. به نظر بدیهی می‌آید، نه؟بیایید نگاه علمی دقیق‌تری به تصمیم‌های خود داشته باشیم. تا به حال برای شما اتفاق افتاده است که بخواهید کاری را انجام دهید و از آن شرم کنید؟ یا بترسید؟ یا خود را در معرض دید عموم ببینید و خجالت بکشید؟ شاید اولین سخنرانی شما بوده، اولین باری که به استخر رفتید، اولین انشایی که در مدرسه خواندید، اولین باری که با جنس متفاوت از جنس خودتان صحبت کردید، اولین جایزه‌ای که بردید، اولین... بالاخره هر کسی اولینی داشته.مثال سخنرانی را ادامه میدهم! آیا یک سخنران از ابتدا سخنران ماهری بوده؟ آیا یک فرد که به هنگام سخنرانی، اضطراب بر او مسلط می‌شود و صدایش می‌لرزد، قرار است تا ابد به همین شکل صحبت کند؟ نه! جواب هر دو سوال منفی است.آدمی‌زاد از بدو تولد در حال یادگیری بوده و این نگرش در او نهادینه شده که یادگیری شرط بقاست. اگر بخواهد زنده بماند، باید بیاموزد... مانند دیگر حیوانات نیست که انتخاب طبیعی او را کنار بگذارد، او می‌تواند تغییر کند.وقتی کودکی خطایی می‌کند و با اخم پدرش روبه‌رو می‌شود، یاد می‌گیرد که آن کار بد است. دفعه بعدی تامل میکند، با اکراه آن کار را انجام میدهد. وقتی یک نفر، برای اولین بار دزدی میکند، از ترس ضربان قلبش بالا میرود، اما برای بار بعد کمی خونسردتر است.این قبیل اتفاقات، هر روزه در درون ما می‌افتد، گاه خودآگاه و گاه ناخودآگاه... و این مرا با ترسناک‌ترین حقیقت زندگی انسانی روبه‌رو میکند!!! انسان، تربیت‌پذیر است.رود دنیا جاریست!هر روز که از زندگی ما می‌گذرد، با دو محرک دست و پنجه نرم میکنیم. یکی جریان غالب محیط پیرامون ما و دیگری محرکی در درون وجودمان. محرک درونی ما همراستا با انتخاب‌ها، اعمال و افکار پیشین ماست. کسی که عادت به مسواک زدن در اول صبح دارد، کسی که مدام در حال جستجو برای یافتن پاسخ مسائل کاری خود است و حتی کسی که تا لنگ ظهر از رخت خواب بیرون نمی‌آید! همه این‌ها پیشینه‌ای دارند و همین پیشینه است که انجام این کارها را برای ما معمولی، منطقی و درست جلوه می‌دهد. گوش دادن به محرک درونی، در کوتاه‌مدت و گاهی بلند مدت، آرامش بخش است و اغلب در تنهایی صدایی رساتر دارد. اول صبح که بیدار می‌شویم، آخر شب که به بستر خواب می‌رویم و ... در این موقعیت‌ها، محرک درونی، در قدرتمندترین حالت خود قرار دارد.اما جریان غالب بیرونی، با این محرک درونی تفاوت‌هایی دارد. اگر جریان بیرونی همراستا با خواسته محرک درونی باشد، آرامش و رضایت به همراه دارد، اما اگر در خلاف جهت باشند، ماجرا پیچیده‌تر می‌شود! عمل به خواسته جریان بیرونی، خودخوری و سرکوفت و واگویه منفی به دنبال دارد ولی جلوه‌ی بیرونی مطلوب جریان ایجاد میکند. در عین حال عمل به خواسته درونی، نوعی آرامش به همراه دارد که توام با ترس پذیرفته نشدن از طرف جامعه است.در این تنازع چه می‌شود؟ به خود فرد وابسته است! اگر همسو بودن و پذیرفته شدن توسط جریان بیرونی برای فرد ارزشمند باشد، همراهی با آن، تشویق و عدم همراهی، تنبیه به همراه دارد! تشویق و تنبیهی درونی که موجب تربیت محرک درونی می‌شود. تربیتی که محرک درونی را بیش از پیش با جریان همراه می‌سازد. اگر همسو بودن با جریان برای فرد کم اهمیت باشد و ارزش‌های درونی قدرتمندی داشته باشد، مخالفت با جریان برای او تشویق و موافقت با آن برای او تنبیه است.دقت کنید که جریان بیرونی و محرک درونی، خوب و بد دارند، اما جدای از خوب و بد، آن‌ها را بررسی کردیم! یعنی ممکن است ارزش‌های درونی قدرتمند، جنبه منفی داشته باشند و در حال مخالفت با یک هنجار پسندیده بروز کنند، صرف قوی بودن یک ارزش دلیلی بر درستی آن نیست.در نهایت به نظر می‌آید دو عامل مهم در تربیت ما تاثیر گذار است: یکی جریان غالب بیرونی و دیگری ارزش‌های فردی هر یک از ما.سکان‌داران تربیت مدرن!بی‌گمان، به کرات، عبارات جریان و جریان‌سازی را شنیده‌اید، طوری که به ابتذال کشیده شده‌اند و در نظر شما رنگ باخته‌اند! حتما در این باره تجدید نظر کنید، بعدها با این عبارات بسیار زیاد سر و کار داریم...متاسفانه امروزه، به دلیل نوع کار و مشغله‌های زندگی، تربیت، که مهم‌ترین وظیفه یک خانواده در قبال فرزندان است، برون‌سپاری شده و به گردن مدارس، موسسات و... گذاشته شده است. پیش از این، کودک با رشد در فضای آموزشی خانواده، ارزش‌های فکری محکمی کسب می‌کرد. درست یا غلط، محکم بودند و این محکمی باعث میشود در هنگامه تنازع با جریان بیرونی، بیندیشد و انتخاب کند! اما سستی این باورهای درونی، باعث میشود جریان، قدرت زیاد تربیت کنندگی داشته باشد و فرد پس از مدتی خود را به دست جریان بسپارد.اما چرا این نگران کننده است؟ باید دید جریان‌ساز کیست!امروزه جریان‌ها را هجمه‌ها، محتواها، تولید کنندگان محتوا، سیاست‌مداران، مشاهیر، عالمان و گاهی افراد کاملا عادی می‌سازند. اگر جریان، یک غذا بود و میخواستیم دستور پختی برای آن بدهیم، بی‌شک تنها ماده اولیه مورد نیاز برای آن، مخاطب بود. هر کسی که مخاطبی دارد، می‌تواند جریان‌سازی کند. و این جریان انسان‌ها را با خود همراه می‌سازد.جریان‌ها مسیل تغییرات درونی و بیرونی هستند! هر چه تغییرات کوچکتر باشند، ساخت آن کم‌هزینه‌تر، همراهی با آن اقتصادی‌تر و مدت برقراری آن جریان نیز کوتاه‌تر است.زندگی درک همین اکنون استتا به امروز، ملتی بر این کره خاکی زندگی نکرده است که تا این اندازه که ما درگیر و خواهان مادیات هستیم، به مادیات اهمیت دهد. آرزوی داشتن خانه‌های شکیل، خرید ماشین‌های گران قیمت، مشهور شدن و...اما یکی از چیزهایی که برایم اعجاب برانگیز است، القای برخی چیزها به عنوان ارزش و یا دارایی ارزشمند است. مثلا میبینیم یک نفر با عمل زیبایی خود را متفاوت با جامعه میکند. عملی که به سختی میتوان نام آن را عمل زیبایی گذاشت! تفاوت و جلب توجه، ارزش شده است و عدد دنبال کننده در شبکه‌های اجتماعی به یک دارایی ارزشمند بدل شده است...دیده می‌شود همین افراد مردم را به انجام کارهایی دعوت میکنند، از شرکت در قمار تا کمک به خیریه‌ها و حتی رای دادن به فردی خاص!این‌ها همه جریان‌هایی است که توسط فردی مشخص ایجاد می‌شوند. اما دسته‌ای از جریان‌ها هستند که اصلا معلوم نیست از چه منشایی‌است و حتی دلیل آن چیست؟ جریانی به حرکت درمی‌آید و مردم با آن جریان همراه می‌شوند...لیست اعمالی که افراد حاضر در آن چالش، یکی یکی آن‌ها را انجام می‌دهند. شاید درباره مومو و یا نهنگ آبی شنیده باشید! اما من درباره یک نسخه کم سروصداتر صحبت میکنم. چالشی که یک دوست، آشنا یا حتی اعضای خانواده برای شما می‌فرستد و شما را دعوت به شرکت در آن می‌کند! عزیزی که به او اطمینان دارید، رفیقی که به او نه نمیگویید، هم‌قدمی که از همراهی با او لذت می‌برید. چالش با نقاب آن‌ها به سراغ شما می‌آید. اغلب هم به نظر می‌آید که دلیلی جز سرگرمی پشت آن نیست! شاید هم واقعا نباشد، اما نتیجه چیست؟ تربیت برای انجام چالش... تربیت برای همراه کردن دیگران با خود و چند مورد دیگر.این جهان آکنده از گفتار منتامل پیش از انجام کار و فکر کردن به عواقب آن، چیزی‌است که طی همراه شدن با این چالش‌ها از ما گرفته می‌شود و جایش را به تصمیمات هیجانی و اعتماد نابه‌جا می‌دهد. انجام کارها از سر سرگرمی و...کودکانی زیر ۱۲ سال که می‌رقصند و بدن نمایی می‌کنند، نوجوانانی که توهین و بد دهنی را بلوغ میدانند و جوانانی که به هر شکل وقت خود را بیهوده تباه می‌کنند... ممکن نیست همچون پیکاسو، تابلویی بکشیم از مردی که مظهر آسیب دیدگی‌است، آسیب‌های امروز، آسیب‌های قابل رویت نیستند! به این راحتی‌ها هم ردگیری نمی‌شوند... بلکه در هنگامه تصمیم گیری بروز می‌کنند و خود را نشان می‌دهند.خرده عاداتی که در ما ایجاد می‌کنند، ارزش‌هایی که برای ما به نمایش می‌گذارند و...اما چه باید کرد؟ باید فیلتر کرد؟ خودمان به سازندگان چالش بدل شویم؟ خودمان پلتفرمی برای این منظور بسازیم؟ آگاهی مردم را بالا ببریم؟ آیا اصلا باید نگران بود؟ آیا باید کنترل کرد؟چه باید کرد؟</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 13:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش مجازی، آرمان‌شهر یا شهر مردگان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-al2tyhrlht1f</link>
                <description>ما، کرونا و یک جهان در حال تغییرسال گذشته در چنین روزی، هنوز از کرونا خبری نشده بود و داشتیم برای خودمان زندگی می‌کردیم. در برابر تغییر مخالفت می‌کردیم، نسبت به حضور اطرافیان کمتر اهمیت می‌دادیم و به آمار مسافرت و خارج شدن از منزل و قیمت ضدعفونی کننده بی‌توجه بودیم...تا به امروز شاهد آن بودم که در برابر هر پدیده‌ی همه‌گیری، مردم آشکارا به دو دسته تقسیم می‌شدند:آنها که از استرس، ترس از آینده، ناراحتی و چند چیز دیگر، یا نسبت به اتفاقات بی‌واکنش می‌شدند و یا به واکنش‌های منفی، رفتارها و حرف‌های دلسرد کننده دست می‌زدند.و آنهایی که با امید و سرزندگی، دعوت به پذیرش وضعیت می‌کردند، از خوبی‌های این وضعیت میگفتند و از فردایی بهتر دم می‌زدند.درباره کرونا فرق‌هایی وجود داشت... ترور سردار سلیمانی نبود! زدن هواپیما نبود! گرونی بنزین نبود! این اولین باری بود که میدیدم، غیر انسان، چنان هجومی به انسان میبرد که او را از پا درآورد...غیر انسانی که مدعی هستم، خودآگاهی، دلسوزی، نوع دوستی و خیلی چیزهای دیگر را افزایش داد و دیوار بلندی که در برابر تغییر کشیده بودیم را فرو ریخت.اوایل، یک ترس همگانی ایجاد شده بود و کمتر کسی نسبت به آینده تصویر روشنی داشت. اکثریت جامعه در مرحله انکار بودند(البته همچنان هستند! فقط الان بیخیالی طی می‌کنند.) می‌گفتند این هم به زودی تمام می‌شود... این هم می‌گذرد... برای دوران پساکرونا برنامه می‌ریختند و عده‌ای خوش خیالانه لایو می‌گذاشتند و سمینار برگزار می‌کردند که پس از کرونا فرصت‌های بزرگ را از دست ندهیم و...در یک جلسه، یک مشاور منابع انسانی یک تلنگری به من زد! &quot;بیخیال بعد از کرونا... الان میخوای چیکار کنی؟ برای دوران کرونا برنامت چیه؟&quot;گذشت...امروز، حرف درباره تحول دیجیتال و تحققِ فلانِ الکترونیک و غیره زیاد شنیده می‌شود. عده‌ای همچنان می‌نالند که نمی‌شود آنلاین کار کرد! عده‌ای هم از فواید دورکاری آگاه شدند و معتقدند بعد از کرونا هم به همین مسیر ادامه می‌دهند.من هم در دورکاری فوایدی دیدم و از آن لذت می‌برم...امروز، رفتار دیجیتال انسان‌ها بیشتر شده. تقریبا همه‌ی روابط، در بستر اینترنت انجام می‌شوند. خرید اینترنتی، جلسه آنلاین، بازی‌های اجتماعی (social games) و بسیاری زمینه‌های دیگر شاهد هجوم بی‌سابقه کاربرها بودند. در این بین، پلتفرم‌های آموزشی هم بی‌نصیب نماندند. آموزش مجازی، ماجرایی که از قِبل آن، عده‌ای خیال محقق کردن عدالت آموزشی را دارند و عده‌ای هم نارسایی‌هاش را محکوم می‌کنند و به قول اصفهانی‌ها، گیوه‌ها را ور کشیدند تا بعد از کرونا به خیال خودشان با سرعت بروند و به روال عادی بازگردند...اما بعد از این برزخ به کجا باید رفت؟ از این فرصت برای چه تغییری می‌توان بهره برد؟هوف! خسته‌ام! کلاس امروز را از رخت خواب پیگیری می‌کنم!در کلاس آنلاین نمی‌توان مطمئن بود دانش‌آموز حواسش جمع باشد! (مگر کلاس حضوری فرقی می‌کند؟)در کلاس آنلاین نمی‌توان با دانش‌آموز به خوبی ارتباط گرفت!مدیریت دانش‌آموزان به صورت مجازی سخت است!مدام قطع و وصل می‌شویم!طول می کشد تا دانش‌آموزان در کلاس جمع شوند!همه اینترنت خوب ندارند!همه دستگاه مناسب برای اتصال به اینترنت ندارند!نمیفهمیم که چند درصد شاگردان درس را فهمیده‌اند! (قول می‌دهم حضوری هم متوجه نمیشدید!)و ...آنقدر از بدی‌هایش می‌گویند که انگار کرونا آن‌ها را از یک آرمان‌شهر جدا کرده... خوب که نگاه میکنم وضعیتی که کرونا ایجاد کرده، برزخی بین دو جهنم است. یکی جهنم نظام آموزشی آفلاین و دیگری جهنم نظام آموزشی آنلاینی که کسب و کارها و بعضا مدارس سعی دارند با الگوبرداری از همان جهنم اول فراهم کنند. نگاه میکنند ببینند مردم قبلا چه میکردند؟ همان را آنلاین کنند...اما آرمان‌شهر کجاست؟آیا آرمان‌شهر سمت و سوی شخصی سازی آموزش دارد؟ با هر فرد همان گونه که مناسب اوست برخورد شود؟آیا آرمان‌شهر سمت و سوی کلاس‌های گروهی و آموزشی برای یک جمع دارد؟ فارغ از ویژگی‌های شخصیتی آن کاری را کنیم که جمع کلاسی بهترین بهره‌وری را داشته باشد؟راحتی دانش آموز مهم است؟ پس در منزل بهره‌ورتر هستند؟راحتی معلم مهم است؟ پس در کلاس درس بهره‌ورتر هستند؟همه این سوالات با اینکه پرسیدنشان درست است و باید برایشان زمان صرف کرد و روی آن‌ها تامل کرد، اما ضعف بزرگی دارند!!! آموزش را زیر ذره‌بین گرفتند، فقط آموزش!بخشی از فراگیری یک دانش آموز، نه از استاد، که از روابطی است که با همه افراد مدرسه برقرار می‌کند. من از شوخی‌های بیجا و مکرر با دوستم و دیدن عصبانیتش، درس میگیرم که در اجتماع چگونه رفتار کنم. من از برخورد با قلدر مدرسه درس میگیرم که چگونه ایستادگی کنم. من از رعایت قوانین مدرسه می‌آموزم که به قوانین احترام بگذارم. من از رفتار مدیر مدرسه با خادم و پدر مدرسه احترام را فرا میگیرم.زبان بدن ناظم و معلم و مشاور و دوست و رفیق، خیلی چیزها به من می‌فهماند. من در میان خنده‌های دوستانم پس از پیروز شدن در مسابقات فوتبال حس بالندگی داشتم.شما چطور؟ از کجا امید داشتن را آموختید؟ از چه کسی مودب بودن را آموختید؟‌ (از بی‌ادبان؟) جه زمانی دریافتید که باید به قول‌هایتان پایبند باشید؟آرمان‌شهر من، آنجا که دوست دارم بیاموزم و آموزش دهمبی‌شک تصویر کردن یک آرمان‌شهر کاری سهل و ممتنع است! مقصدی بی‌عیب را در نظر بپرورانی که تمام آنچه باید را داشته باشد. آنچه می‌دانم این است که به تنهایی، پر از عیبم و کاری هم از دستم برنمی‌آید!اما از آنجه در دل دارم می‌گویم. بیش از این تاب سکوت ندارم. امیدوارم اولین قدم پرشورم، از سر سستی و بی‌ارادگی، آخرین قدمم نباشد... شاید هم‌سپارانی هم پیدا کردم.آرمان‌شهر من، در آموزش جمعی خلاصه می‌شود. جمعی که از یکدیگر می‌آموزند. معلمی که کارش آموزش نیست! تسهیلگر اتفاقاتی‌است که قرار است در این جمع باعث یادگیری شود. او یک رهبر است! ناخداست و قرار است کشتی کلاس را راهنما باشد.آرمان‌شهر من کلاس درس جغرافیای من است که معلمم بازی هفت‌سنگ را طوری بازطراحی می‌کرد که متناسب با محتوای درس باشد و ما را به حیاط مدرسه می‌برد تا جغرافی را با قلبمان بیاموزیم... آرمان‌شهر من کلاس درس تاریخ من است که معلمم شب‌ها تا دیروقت محتوای خشک کتاب درسی را شعر می‌کرد که در کلاس درس با یکدیگر، نمایش موزیکال وقایع تاریخی را بازی کنیم و تاریخ بر سنگ صیقل نخورده ذهنمان حک شود.آرمان‌شهر من جایی نیست که نیاز باشد مبالغ هنگفت پرداخت شود تا برای کودکم کتاب‌هایی بی‌روح تهیه کنم و مدام سر در کتاب کند و از کودکیش چیزی جز چند تست بی‌مغز نفهمد!آرمان‌شهر من کلاس ادبیاتی‌است که استادش ناراحت از فشارهای مشاور، به قصد تقلب، سوالات آزمون جامع را سر کلاس یکی یکی حل می‌کند تا تمام آزمون و هر آن فکری که پشت آن هست را بی‌معنا جلوه دهد. فکری که میگفت نتیجه مهم است و معلم دلسوز من را متهم به عدم بهره‌وری می‌کرد!آرمان‌شهر من جایی نیست که در آن هم‌کلاسی‌هایم از شدت استرس دست و پایشان بلرزد و تشویق به تقلب شوند. آرمان‌شهر من جایی نیست که افرادی را با قصد فرار از خود پرورش دهد.آرمان‌شهر من باید افرادی به دلسوزی معلمانم تربیت کند. نه می‌روند، نه می‌نالند... قدم برمی‌دارند برای بهتر کردن شرایط. نمی‌ایستند! شاید امروز از شدت بغض خشکشان زده باشد، شاید امروز در تنهایی فریاد کشیده باشند، شاید امروز هزار بار به چیزهایی بد برخورد کرده باشند... اما فردا باز برای شرایط بهتر می‌جنگند.آرمان‌شهر من نیازی به انتشارات ندارد. آرمان‌شهر من نیازی به کتاب و دفتر ندارد. آرمان‌شهر من معلم دلسوز می‌خواهد، وزیر دلسوز می‌خواهد، مدیرمیانی دلسوز می‌خواهد، سیاست‌گذار دلسوز میخواهد، کنشگر دلسوز می‌خواهد، مدیر مدرسه دلسوز می‌خواهد، مشاور دلسوز می‌خواهد... آرمان شهر من انسان میخواهد. انسان! تا بتواند انسان پرورش دهد.آرمان‌شهر من متخصصینی پرورش می‌دهد که می‌سازند! می‌رویانند...آرمان‌شهر من را مدیران کارخانه‌ها و مهندسان صنایع نمی‌چرخانند! آرمان‌شهر من تولیدی مهندس و دکتر نیست! آرمان‌شهر من برای رتبه کنکور نمی‌جنگد!آرمان‌شهر من شاعر را شاعر می‌کند. آرمان‌شهر من نقاش را نقاش می‌کند. آرمان‌شهر من عاشقِ عاقل می‌پروراند.آرمان‌شهر من...پرده آخر، حیات بعد از این...شما را به جان عزیزتان، بیندیشید، تصور کنید، تخیل کنید! آنچه را که دوست دارید... آرمان‌شهر خودتان را در ذهنتان بپرورانید. بیشتر و بیشتر به آن فکر کنید. نگویید از فکر که چیزی حاصل نمی‌شود، با خیال پردازی که کاری از پیش نمی‌رود! مطمئن باشید تغییر اتفاق می‌افتد! تنها نیاز است واگویه هر روزتان شود، دردی شود که صبح، شما را از خواب شیرینتان بیدار می‌کند و شب، راحتی را از جانتان می‌گیرد. من نسخه‌ای ندارم که برای کسی بپیچم! اما رویایی دارم... و میدانم برای تحقق این رویا هر کسی، خودش، در زمان لازم، نقش و وظیفه خود را درمی‌یابد. اما مهم است تا آن زمان، به اندازه کافی فکر کرده باشید... همین!</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 14:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب - ثروتمندترین مرد بابل</title>
                <link>https://virgool.io/biography/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%84-wxggeqeoaxzf</link>
                <description>به نام خداثروتمندترین مرد بابل | جورج کلاسون | مهدی مجردزاده کرمانی۱۶۷ صفحه | فاقد عکسعکس کتابپیشنهاد پیش از مطالعه:کتاب را آگاهانه بخوانید و تحت تاثیر همه ی بخش ها و حرف های آن قرار نگیرید.نکات مهم را حین مطالعه یادداشت کنید.پیشنهاد پس از مطالعه:فیلم ریک وارن را در سایت TED ببینید.(https://www.ted.com/talks/rick_warren_on_a_life_of_purpose)عمل کنید، عمل کنید، عمل کنید.پیش از مطالعه بدانید:متاسفانه در زمانی که شهر بابل وجود داشته، رباخواری و نزول حتی ذره ای قبح نداشته و برده داری(که البته تعریفی متفاوت داشته و بسیار شبیه به نظام خان و رعیت خودمان بوده) بسیار رواج داشته. نویسنده هم که گویا تعهدی نسبت به این موضوعات نداشته و یا شاید امانت داری کرده(ان شا الله همینطور بوده) که این مسائل رو به صراحت مطرح کرده. البته به نظر من تا حدودی هم بد نبوده و مثلا در رابطه با مسئله قمار و شرط بندی حق مطلب رو ادا کرده و منفور بودن این امور رو به تصویر کشیده…همچنین عقاید مقایر با توحید که در آن زمان وجود داشته در نقل قول های شخصیت ها دیده میشه.دو نکته هم وجود داره، که مترجم هم در پیشگفتار ذکرش کرده و من هم همان را نقل میکنم:در اینجا ذکر دو نکته ی دیگر ضروری است. یکی اینکه در زمانی که وقایع این کتاب اتفاق افتاده اند، بانک وجود نداشته است و لذا صرافها کارهای بانکی از قبیل دادن وام را انجام میداده اند. دیگر اینکه پول آن زمان به صورت حلقه های طلا یا نقره بوده است. لیکن از آنجا که اینگونه حلقه ها امروزه مورد مصرف ندارد، لذا در متن کتاب به جای حلقه از کلمه سکه استفاده شده است.نوشته پشت کتاب:این کتاب پس از انتشار، مورد استقبال بانکها، شرکت های بیمه، کارفرمایان و سرمایه گذاران قرار گرفت و توسط ایشان در مقیاس وسیع و به تعداد زیاد توزیع شد. بدین ترتیب میلیونها نفر، با شخصیت معروف «ثروتمندترین مرد بابل» آشنا شدند و از مطالعه داستانهای زیبا و آموزنده ی این کتاب لذت بردند. در ضمن بسیاری از آنان دریافتند که رفع کمبودها و مشکلات مالی، کار چندان دشواری نیست…بخشی از پیشگفتار مترجم:درباره ی شهر بابل در کتابهای تاریخ و کتب مقدس و دائره المعارف ها، شرح های مفصلی آمده است و تنها فرهنگ دهخدا قریب به سی صفحه بزرگ، درباره ی این شهر مطلب نوشته است که حتی نقل خلاصه آن نیز در حوصله این مقدمه نیست. در اینجا تنها اشاره میشود که این شهر، در نزدیکی کوفه، واقع در عراق کنونی قرار داشته و در اصل، مرکز دولت کلده بوده است، لیکن در دوره های گوناگون، اقوام و ملل مختلفی از ایلامی ها و سومری ها گرفته تا آشوری ها و ایرانی ها بر آن حکمرانی کرده اند. نقشه و خیابان کشی شهر، طبق اصول مهندسی بوده و اغلب ساختمانها سه یا چهار طبقه بوده اند و گویا شهر فیلادلفیا واقع در ایالات متحده را از روی نقشه آن ساخته اند. نام اصلی شهر، به زبان بابلی «باب ایل» به معنی دروازه خدا(باب الله) و یا «باب بِل» به معنی دروازه بل است که بل از خدایان معروف بابل است و در همین کتاب، نام معبد بل زیاد آمده است. در هر حال، فصل پایانی کتاب به تاریخچه شهر بابل و عظمت ساختمانها و چگونگی سقوط و زوال این شهر اختصاص دارد و اطلاعات ارزشمندی را درباره ی تمدن دنیای قدیم، به خواننده میدهد.بخشی از مقدمه نویسنده:شهر بابل به صورت ثروتمندترین شهر دنیای قدیم درآمد، زیرا اهالی آن ثروتمندترین مردم روزگار خویش بودند. آنان قدر پول خود را میدانستند و اصول صحیحی را برای اداره امور مالی، به دست آوردن پول، نگهداشتن آن، و به کار گرفتن درآمد پول برای افزایش ثروت به کار بستند. آنان به نتایجی دست یافتند که همه ما خواهان آن هستیم: تامین درآمد برای آینده.ماجرا، نظر و نگاه من:کتاب عجیبی بود! دقیقا به اندازه دلیل مشتاق شدن من برای خریدنش. با عمم رفته بودیم لوازم التحریر بخریم، گفتیم یه سری هم به کتاب ها بزنیم و یه نگاهی هم بندازیم ببینیم اونجا چه خبره…یه کتاب بود که به نظر عتیقه میومد؛ طرح جلدش به نظر خیلی قدیمی میرسید و رنگ استفاده شده برای جلد نامرغوب بود به طوری که مقداری از رنگش در اثر اصطکاک با کتب دیگه ریخته بود…استفاده از فونت ساده، رنگ های غیر متعارف و طرح جلدی که انگار یک کودک ۱۰ یا ۱۲ ساله با دست روش کشیده، تمام مستندات ادراکی رو به تخمین قدمتی حداقل ۲۰ ساله هدایت میکرد.?به خصوص که فقط یک جلد از اون در قفسه های کتابفروشی بود.احساس و شک کنار رفت و یقین کردم که این کتاب، دست نخورده، بعد از این همه سال اینجا مونده تا من بردارم و رستگار بشم…اصلا اسم کتاب بیانگر رسالتی جذاب و نوشته ی پشت جلد، اطمینان دهنده ی حقیقت وقوع این رسالت، در صورت مطالعه ی این کتاب بود.و من: ?-باید بخونمت!با تمام شور و شوقم، گذاشتمش توی صف کتابایی که باید بخونم! درست اون ته…?(ناگفته نمونه که بعد از مطالعه کتاب به تاریخ چاپش که سال ۱۳۹۵ بود، پی بردم.)بالاخره نوبت رسید بهش…از همون اول نگاهم نسبت به زندگی شروع به تغییر کرد. اولین جمله کتاب:«عظمت ما به عنوان یک ملت، بستگی به وضعیت مالی هر یک از ما، به عنوان فرد، دارد.»واوووووو… اصلا جهان پیش چشمم تغییر ظاهر داد و کلام امام جعفر صادق برام معنی پیدا کرد:«از ما نیست کسی که دنیایش را برای آخرت و آخرتش را برای دنیا ترک کند.»(من لایحضره الفقیه، ج 3، ص 156)-دنیا ابدا بد نیست، فقط همونطوری که نامگذاریش کردن پست تره…از اون به بعد دنیا رو بیشتر دوست دارم، بهش بیشتر فکر میکنم و براش با دقت بیشتری برنامه ریزی میکنم.این کتاب هم مانند کتاب «حکایت دولت و فرزانگی» مارک فیشر، سراسر داستانه. هر فصل داستان یکی از ساکنان شهر بزرگ بابل رو تعریف میکنه که به اشکال مختلف به هم ربط دارند.هر فصل یک قانون رو مطرح میکنه و یک تجربه رو در اختیارتون میذاره که باعث میشه در ذهنتون موندگار بشه. در طول کتاب، ادبیات و تصویرسازی نویسنده به خوبی شما رو با محیط شهر بابل آشنا میکنه.از صحت و سقم داستان ها نمیشه اطمینان داشت ولی به کلی هم کتمان پذیر نیستن؛ چرا که برای بعضی از آنها مستنداتی تاریخی ارائه میشه. هر چند که نظر شخصی نویسنده هم در بطن کتاب دیده میشه.خیلی حیفم میاد که این شهر با آنچنان عظمت و شکوهی که نوشته ها و نقاشی ها در اختیار ما میذارن و داستان هایی که خرد و فرهنگشون برای ما تعریف میکنه، دیگه اثری ازش نمونده…مخترعین خط، مبدعین اسناد مالکیت، سفته، خالقین پول به عنوان واسطه داد و ستد، اولین استفاده از فلز در ساخت سلاح های نظامی، نظام آبیاری و کشاورزی مخصوص خودشون و… که در فصل آخر درباره ی همه ی آنها صحبت شده از ویژگی های برجسته این مردم ساکن شهر بابل بوده که اونها رو منحصر به فرد میکنه…اما مهم ترین نکته موجود از نظر فرهنگ حاکم بر مردم بابل(در داستان های کتاب) که جامع ترین عامل پیروزی و موفقیت این جامعه بوده اینه که به رایگان تجارب و علم خود را در اختیار یکدیگر میگذاشتند. همین و بس…نکته ی جالبی که توی این داستان ها وجود داره، تقسیم دارایی به ۱۰ قسمت مساوی و ذخیره یک بخش از این ۱۰ بخش است که مرا به یاد مبحث عشریه(به معنای یک دهم، معادل خمسی که مسلمانان پرداخت میکنند.) در دین مسیحیت انداخت و حدس میزنم که این نسبت از ذهن خود نویسنده و به دلیل پرورش یافتن در یک جامعه ی مسیحی وارد جریان داستان شده و اصلا خبری از این عدد در آن زمان نبوده. ولی این تنها یک حدس ضعیفه.هر داستان بعدی از شخصیت یک انسان رو به تصویر میکشه که با کنار هم گذاشتن این ابعاد یک فرد شکست ناپذیر مجسم میشه که قراره هیچ وقت تسلیم نشه تا به موفقیت برسه. معرفی این ویژگی ها هنر نویسنده و به کار بستن اونها و در خشت خویشتن حک کردن هر یک، هنر ماست. پس از نظر من، این کتاب یک اثر هنری است با مخاطبین هنرمند که آرزوهای بزرگی در سر دارند.</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 19:36:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب - حکایت دولت و فرزانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa.yahooie/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-mvpwb2q51nzc</link>
                <description>به نام خداحکایت دولت و فرزانگی | مارک فیشر | گیتی خوشدل۱۱۶ صفحه | فاقد عکسعکس کتابپیشنهاد پیش از مطالعه:«هیچی» ؛ فقط به نظرم این اولین کتابیه که برای طی طریق موفقیت باید مطالعه کرد!پیشنهاد بعد از مطالعه:کتاب «ای کاش وقتی ۲۰ ساله بودم میدانستم»مطالعه درباره ضمیر ناخودآگاهفیلم های «راز»مطالعه درباره ی هدف گذاریپیش از مطالعه بدانید:لفظ دولتمند که نمیدونم خانم خوشدل برای ترجمه ی چه کلمه ای انتخاب کردن، با ظرافت بسیاری انتخاب شده و منظور نه سیاستمدار و یا ثروت مند بلکه همچون گفته ی رابرت کیوساکی در کتاب «پدر پولدار، پدر بی پول» منظور شخصی صاحب تفکر و شیوه ی نگرش درست است.نوشته پشت کتاب:هر عصر و زمانه ای داستان های خاص خود را میطلبد؛ به ویژه آن هایی که فرهنگ و بستر چنین تعریفشان میکند:«داستان هایی که حقیقتی سودمند را تقویت میکنند.» این کتاب کوچک، داستان قوی و بکری را به ما عرضه میکند، داستانی که یکی از سودمندترین حقایق را آشکار میسازد. شاید داستان، ظریف ترین صورت برای بیان این حقایق باشد. زیرا در سادگی کودکانه ی داستان، میتوانیم با سادگی کودکانه ی ذهنِ نیمه هشیارمان، به طور مستقیم رابطه برقرار کنیم، و در زندگی مان دگرگونی های مثبت، فراوان و عظیم بیافرینیم!بخشی از یادداشت مترجم درباره ی کتاب:اگر شعرهایم را کنار بگذارم -میراثی که از من بجا می ماند- میان ترجمه هایم به دو کتاب دلبستگی ویژه ای دارم. یکی همین کتاب حکایت دولت و فرزانگی است که رموز ذهن ناهشیار را به لطیف ترین شکل ممکن در قالب داستان بیان میکند و چون کتاب هم اکنون در اختیار شماست از توضیح بیشتر درباره ی آن خودداری میکنم و شما را به مطالعه آن دعوت میکنم، و دیگری…ماجرا، نظر و نگاه من:من کتب روانشناسی بسیار بسیار کمی رو مطالعه کردم؛ منتها توی همین کتبی که مطالعه کردم، همگی به صورت علمی مباحث رو مطرح کردن و در نهایت یکی دو تا مثال هم زدن که هم مبحث بهتر تفهیم و هم در ذهن بیشتر ماندگار بشه.اما هیچ کدوم مثل مارک فیشر نیومدن یه داستان تعریف کنن و در خلالش فقط و فقط یک نکته رو توضیح بدن!مارک با کمک گرفتن از مهارت نویسندگی خودش تونسته داستانی رو پی ریزی کنه که به زیبا ترین شکل ممکن ذهن و دل رو درگیر خودش می کنه و خواننده رو مجاب می کنه تا به خودش نگاه کنه و به یک سری مسائل توجه کنه…این کتاب کوتاهه، به طوری که هر کس میتونه سریع مطالعش کنه و چند بار مطالعه کردنش هم (که خالی از لطف نیست) زمان زیادی نمیگیره!از این لحظه به بعد می خوام تجربه خودم رو از مطالعه کتاب براتون بگم که به نظرم برای هر خواننده ای حداقل بخشی از این تجربیات رقم میخوره:«قبل از عید نوروز بود و من به مدت یک هفته درگیر پیدا کردن پاسخی برای یک سوال بودم که از درون مدام قلقلکم میداد و آرامش رو ازم گرفته بود. برای همین برنامه سفری رو چیدم و با چندتا از دوستام به مسافرتی رفتیم که همگی مشتاقش بودیم. تمام طول سفر به دنبال پاسخ سوالم بودم و کمتر حرف میزدم!خدا رو شکر سفر، سفرِ زیارتی بود اگر نه رفیقام تیکه پارم می کردن! خلاصه تصمیم لازم رو گرفتم و بعد از برگشت به تهران رفتم که با یه نفر صحبت کنم.مسئله این بود، من هفت ماه پیش توی یه کسب و کار نو پا شروع به فعالیت کرده بودم که خالقش از دوستان من بود. اما بعد از این همه مدت هیچ دست آوردی نداشتم و به طور مرتب هم به من تذکر داده می شد که در قالب کاری شرکت قرار ندارم و با توجه به اهمیت و حساسیت کاری که بر عهده داشتم باید توجه بیشتری رو معطوف کارم بکنم.ولی یه جای کار مشکل داشت! اونم این بود که من به کاری که انجام می دادم علاقه نداشتم و از طرفی مهارت های لازم رو از دوره ی کار آموزیم کسب نکرده بودم، پس مدام به مشکل بر میخوردم!سفر چهار روزم باعث شد عزمم رو جزم کنم و با مدیرم (که رفیق صمیمیم هم بود) صحبت کنم و از گروه جدا بشم، یک جور استعفای کاری!خیلی برام سخت بود که از اون جمع جدا بشم، چون تک تکشون رو دوست داشتم اما عذاب وجدان اینکه دارم روند موفقیت شرکت رو کند می کنم، من رو مصمم می کرد!سه روز قبل از سال تحویل باهاش صحبت کردم و بهم گفت که به تصمیم من احترام میذاره و دوست نداره که منو مجبور به کاری بکنه و بهم میگفت همه ی این اتفاقات عادین و برای همه می افتن و بهم پیشنهاد کرد که یک نفر رو برای کمک به من بیاره تا از پس کارام بر بیام. بهم گفت برو و توی تعطیلات عید هیچ کاری برای شرکت انجام نده و فقط کتاب «حکایت دولت و فرزانگی» رو بخون. همه ی حرفاش منو دوباره مردد کرد و قلعه ی محکمی که از استدلال های مختلف برای خودم ساخته بودم فرو ریخت.حالا من بودم و یک کتاب و یک تردید طاقت فرسا و هشت روز تعطیلی در کنار خانواده…کتاب که همون روزای اول تموم شد و فکر کنم اتفاقات بر خلاف تصورات مدیر و رفیقم رقم خورد! این بار مطمئن بودم!بعد تعطیلات از گروه جدا شدم!اتفاق جالبی که این کتاب برای آدم رقم می زنه اینه که یه جورایی مجبورت می کنه از قلعه ی امن درون خودت بیای بیرون و از بیرون به این بهترین مخلوق خدا که اسمش رو «خود» می ذاری، نگاه کنی...بعد از خوندن این کتاب متوجه پوچی و کوتاهی اهداف خودم شدم. همینطور فهمیدم چقدر از خودم انتظارات کم و کوچکی دارم.هر کس با خوندن این کتاب از ارزش هدف گذاری مطلع میشه و به قول خانم خوشدل(مترجم کتاب) با اسرار ذهن ناهشیار آشنا می شه. اینکه چقدر طرز تفکر مهمه! اینکه می گن «نگرش همه چیز است» یعنی چی!یه نکته خیلی خوب دیگه ای هم که میشه چند جای کتاب دید، دعوت به روی کاغذ آوردن اهداف و تفکرات هست که به راستی اولین قدم محسوب میشه!یه رازی هم وجود داره که من هنوز بهش پی نبردم و اون علاقه و اصرار آقای فیشر بر این ماجراست که دولتمندان بخشی از وقت خودشون رو صرف رسیدگی به گل های سرخ باغچه میکنند و حتی گاهی در حکایت های خود از آن سود جسته اند.هنوز همه ی کتاب های ایشون رو نخوندم! شاید رازش توی یکی از این کتابا باشه… ولی یادمه برای توضیح دادن اهمیت تمرکز در امور، در کتاب «حکایت آنکه دلسرد نشد» هم از گل سرخ کمک گرفته بودند. و یا شاید کلید حل این معما توی زندگی خودشون باشه! هر چی که هست، برای من جالب و برانگیزاننده ی قوه ی کنجکاویه…</description>
                <category>پارسا یاهوئی</category>
                <author>پارسا یاهوئی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 19:31:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>