<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های little MATHILDA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parsa_dhg</link>
        <description>حقیقت یعنی تاریخ؛ و تاریخ یعنی آگاهی از آزادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1850369/avatar/C40zV6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>little MATHILDA</title>
            <link>https://virgool.io/@parsa_dhg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کدام وری ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B1%DB%8C-k1z31cqsghce</link>
                <description>بالاخره تو کدام «ور»ی هستی؟ این پُرسش یکی از شایع‌ترین سئوالات دیگران بوده و هست؛ از بسیاری از ما و به مانند همهٔ سال‌های گذشته.پاسخ‌اش امّا چیست؟ و اصلا چرا پُرسیده می‌شود؟ آیا اصلا «ورِ» ثابت و روشنی وجود دارد؟انتخاباتِ اخیر در ایران نشان داد که حتّی رهبرانِ جناح هایِ فکری و سیاسی حاضرند با افرادی که فرسنگ‌ها از شُعارهایِ پیش گفته آن‌ها دورند دستِ همکاری بدهند یا به دوستانِ سِنتی و قدیمی خود پُشت کُنند و اگر چنین باشد، آیا مرزهایِ کدام «ور»ی بودن سیاست‌مداران حرفه‌ای چیزی جُز اقتضائاتِ سیاست ورزی و قُدرت است؟شاخص هایِ ما در تعیینِ «ور»مان چیست؟ قُدرت؟ نفرت؟ دوستان‌مان؟ خاطراتِ خوب و بدمان؟ جوگیری؟ ترکیبی از همهٔ این‌ها؟ یا... اخلاق و منافعِ ملّی و آرمان‌های انسانی؟ دوستی و دُشمنی با این و آن معیارِ موضع گیری هایِ سیاسی و اجتماعیِ ما است؟ یا آزادگی و رفتار و سُخنِ حق یا باطل؟ خواه از طرفِ دوستی سی ساله باشد یا از سویِ دُشمنی دیرینه.اخلاق و منافعِ ملّی و آرمان‌های انسانی، البتّه می‌توانند معانی نسبی و بسیار و گاه متناقضی داشته باشند اگر از سویِ اهالی سفسطه و مغلطه تعریف شوند؛ در نزدِ امثالِ ما امّا می‌تواند و باید تعاریفِ ساده و روشن و زُلال و بلافاصله قابلِ شناسایی داشته باشد. دُروغ و تُهمت و تکبّر و دُزدی و سرک کشیدن در حریمِ شخصی دیگران و امثال این‌ها بد است و غیراخلاقی. چشم‌پاکی و راست‌گویی و تواضع و پاک‌دستی و مانند آن‌ها خوب است و فضایلی اخلاقی به همین سادگی.۵. «ورِ» خوب، راست‌اش، «ورِ» آدم‌های غیرپیچیدهء میهن‌دوست و مُنصف است. کسانی که نه اصلاح‌طلب قسم خورده‌اند و نه اصول‌گرایِ ذوب شُده. نه حزب‌الهی دوآتشه و نه مُخالفِ آشتی‌ناپذیر. آدم‌هایی که با هیچ‌کس دُشمنی ابدی نداشته باشند و با احدی عهدِ اُخوّتی ناگُسستنی.مگر به حُکمِ وجدان &quot;عیبِ مِی جُمله بگویند هُنرش نیز چنین&quot;خلاص! و همین!اشاره: آقا! خانم! به پیر، به پیغمبر، به هرچه اعتقاد دارید، آنچه به تحقیر و تمسخر «وسط‌بازی» نامیده می‌شود، نه فقط بد نیست که عین انصاف و اعتدال است. و با معیارهای فعلی اگر شما بخواهید هرکدام از بزرگان عاقل در تاریخِ ایران‌زمین را درنظر بگیرید، نه فقط چپ بوده و نه فقط راست و نه فقط متجدد و نه فقط سنتی و نه فقط ولایتمدار و نه فقط مردم‌سالار! از رستم شاهنامه گرفته تا بوعلی سینا و بیرونی و از خواجه نصیرالدین طوسی گرفته تا امیرکبیر و از حافظ و سعدی گرفته تا بزرگان خانواده‌های خودمان، همه وسط‌باز بوده‌اند آقاجان! حالا باز هرجور شما صلاح بدانید!اولین پیام در کانال تلگرامی نوروزنامه | حسین دهباشیt.me/Norooznameh</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2026 21:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَرَف چیست؟ بی‌شَرَف کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%B4%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%81-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%81-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ld3o2ru4wjyz</link>
                <description>شرف (لوگو مجله شرف)بی‌شرف کسی نیست که کار بد می‌کند؛بی‌شرفی یک ناسزا نیست. وضعیتی است که فرد ظرفیت انسان بودن را از دست داده (نوعی مرگ روانی) و انرژی روانی‌اش به سوی دیگری جریان ندارد، پس یا بی‌تفاوت است، یا تابع قدرت، یا برده‌ی ایدئولوژی.این همان روانی‌ست که برای حفظ خودش همه چیز را قربانی می‌کند حتی حقیقت را، حتی جان آدم‌ها را و تمام توان روانی‌اش خرج دفاع از موجودیت خودش، ترس‌های خودش، نفع‌های خودش، تصویر خودش و امنیت خودش می‌شود.این فرد نمی‌تواند بیرون را ببیند، چون هر میزان توجه به دیگری مثل یک سوراخ در کیسه‌ی روانی‌اش است و می‌ترسد تمام شود.مثل آبی که به دریا نمی‌ریزد و تبدیل به مرداب می‌شود.​​در واقع «بی‌شرفی» حالتی است که فرد برای محافظت از بودنِ بی‌زحمتش، حاضر است «شدنِ انسانی» را قربانی کند.یک سازوکار دفاعی بیمارگونه که فرد برای اینکه در برابر درد، مسئولیت یا حقیقت نایستد، شروع می‌کند به توجیه‌سازی، تحریف، انکار.نه برای اینکه نفهمد، برای اینکه نخواهد بفهمد چون فهمیدن، هزینه دارد.پس بی‌شرفی یعنی: «حقیقت را می‌بینم، اما برای راحتی خودم، انکار می‌کنم.»این روان سوگ را نمی‌فهمند، نه چون دل ندارند، بلکه چون روانش وارد حالت حفاظت از تصویر خود شده.​تویی که درگیر سوگ هستی و اشک می‌ریزی به خاطر همین شرف باید به خودت افتخار کنی، چون ذهنی که می‌تواند مرگ دیگری را نگه دارد، ذهنی که می‌تواند بگوید «این درد مال من هم هست»، یک ذهن معمولی نیست.این غم، یعنی مسیر انسانی که هنوز می‌تواند نور یک غریبه را بفهمد، هنوز از رنج دیگری نمی‌گذرد.پس اگر این روزها خم شده‌ای، گریه می‌کنی، نمی‌توانی تمرکز کنی، فکر و ذکرت کسانی‌ست که دیگر نیستند؛ این ضعف نیست. این میراث شرف است.و تو، دقیقاً به همین دلیل، باید به خودت افتخار کنی.به‌قلم دکترسارا اکبرزاده در کانال تلگرامی t.me/@Hrman11</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 18:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریره جان، با خود چنین مکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%DA%A9%D9%86-fgygmc7zhwf2</link>
                <description>فرود، پسر سیاوشفرود، پسرِ سیاوش بود. سیاوش به ناحق کشته شد و ایرانیانِ سوگوار می‌خواستند که به کین‌خواهی به جنگِ افراسیاب بروند.کیخسرو، برادر ناتنیِ فرود که هرگز او را ندیده بود، به سپهدارْ طوس گوشزد کرد:&quot;برای رفتن به جنگ، سپاهت را از مسیرِ بیابان ببر، از همان راهِ سخت‌تر. به هیچ‌روی از مسیرِ قلعهٔ کلات، از آن راهِ هموارتر، مگذر؛ که فرود و جریره، مادرش، آن‌جایند؛ نباید که آزاری ببینند.&quot;برادر به من نیز ماننده بود جوان بود و همسال و فرخنده بودکنون در کلات است با مادر است جهان‌جوی با فرّ و با لشکر استطوس، خودپسند و تندخو بود؛ این اندرز را به گوش نگرفت:ولیکن سپهبد خردمند نیست سر و مغزِ او از درِ پند نیستو سپاه را به همان راهی برد که نباید می‌برد.از آن‌سو، در قلعه، جریره، مادرِ فرود،جریره همان مادرِ کودکِ ارجمند جریره سَرِ بانوانِ بلندجریره زنی بود مامِ فرود ز بهرِ سیاوش دلش پُر ز دوداو از این خبر خشنود بود، از این دادخواهی و لشکرکشی؛از این‌که سپاهِ ایران به پادشاهیِ کیخسرو در راه‌اند، امیدها بافت و خیال‌ها. پس پسرش را به کین‌خواهی برانگیخت، به پیوستن به سپاهِ برادر، و گمانش این بود که هرچه پیش آید، خوش آید!برادَرْت گر کینه جوید همی روانِ سیاوش بشوید همیگر او کینه جوید همی از نیا تو را کینه زیباتر و کیمیابرت را به خِفتانِ رومی بپوش برو دل پُر از جوش و سر پُر خروشبه پیشِ سپاهِ برادر برو تو کین‌خواهِ نو باش و او شاهِ نواما همه‌چیز دیگرگون شد و بخت واژگون.جنگ درگرفت و فرود در برابرِ ایرانیان قرار گرفت و پسرِ طوس و دامادِ طوس به دستِ فرود کشته شدند، و کین‌کشی از افراسیاب به کین‌کشی از فرود بدل شد؛ یعنی پسرِ سیاوش شهید.غرورِ فرمانده، بیمِ خیانت، و خونِ نخستین که بر زمین ریخت، رشتهٔ امید را برید. آن‌که می‌خواست هم‌پیمان باشد، هماورد شد؛ و آن‌که باید دستِ برادر را بگیرد، تیغ بر او کشید. این‌گونه بود که یک سوء‌ظنِ کوچک، به جنگی بزرگ بدل شد و فرزندِ سیاوش در میانِ سپاهِ خویشان، غریبانه فرو افتاد.جریره نیمه‌شب بیدار شد، سراسیمه به بسترِ پسرش رفت:بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر به سرسراسر همه کوه پُر دشمن است درِ دژ پُر از نیزه و جوشن استراستی چه شد که لشکرِ برادر دشمن شد؟چه شد که سپاه چنین به بی‌راهه رفت؟ او که قرار بود به پیکارِ افراسیابِ تورانی برود، چرا به جنگِ پورِ سیاوش رفت؟فرود از دژِ سپید بیرون آمد. همراهانش تک‌به‌تک در نبردی خون‌بار فرو افتادند و سرانجام بیژن دو پای اسبِ فرود را زد و رهام دست فرود را از تنش جدا کرد!ای سوگ، ای درد، ای فغان، که ایرانی با ایرانی چه کرد! این چه کین‌خواهی از دشمن بود که به کین‌کشی از دوست، از برادر کشید!فرود، اسبِ مرده را جا گذاشت و تنِ بی‌دستش را به دژِ سپید کشانید.مادر، تنِ خونینِ فرزندش را دید؛ همگان آن تنِ شرحه‌شرحه را دیدند.فرود هنوز زنده بود که آیینِ سوگ برپا شد.مویه‌ها بر هوا شد و موها کنده شد، خاک‌ها بر سر ریخته شد و دل‌ها ریخت.زنان ناخن بر روی کشیدند، بند از گیسوان گشودند، موها بریدند، بر سر زدند، بر سینه نیز.سووشونی دیگر، نه برای سیاوش، که برای پورِ سیاوش.جریره که پسرش را این‌گونه سیاه‌بخت و خونین‌تن دید، خشم و اندوه و درماندگی‌اش را به ویرانیِ خودخواسته بدل کرد.جریره همه‌چیز را درید، همه‌چیز را شکست، همه‌جا را آتش زد و همهٔ گنج‌هایش را در آتش سوزاند.تیغی برداشت و به اسطبل رفت و شکمِ اسبانِ خود را درید.خدمت‌کاران و پرستاران و یارانش همه بر بامِ دژ رفتند و خود را به پایین افکندند.جریره در پایان، خودش را به کنارِ فرزندش کشید و خنجرش را در شکمِ خود فرو برد.پرستندگان بر سرِ دژ شدند همه خویشتن بر زمین بر زدندیکی آتشی خود جریره فروخت همه گنج‌ها را به آتش بسوختیکی تیغ بگرفت زان‌پس به دست در ِخانه تازی‌اِسپان ببستشکمْشان بِدّرید و بُبْرید پی همی ریخت از دیده خوناب و خویبیامد به بالینِ فرخْ فرود یکی دشنه با او چو آبِ کبوددو رخ را به رویِ پسر برنهاد شکم بردرید و برش جان بدادهمه دژ سراسر برافروخته همه خان و‌ مان کنده و سوختهفرود، فرزندِ همهٔ ما بود؛ نباید این‌گونه می‌شد، اما شد!شومیِ سرنوشت و خوش‌بینیِ باور و خطای راه‌بینی و بدخواهیِ طوس‌ها ما را به این‌جا کشید.اینک در این روزگارِ سیاه، در قلعه‌ای ویران همگی سوگواریم؛اما نباید که جریره شویم،نباید که خنجر برداریم،نباید از اسبانِ خود، از زندگیِ خود، از باشندگانِ دژِ تاریک خود کین‌کشی کنیم.دادخواهی به دشمن‌کشی رسید، دشمن‌کشی به برادرکشی،اما نباید برادرکشی به خویشتن‌کشی نیز بکشد.اینک یک ملت جریره شده‌اند با خنجری رو به خود،با بغضی که نمی‌شکفد، منفجر می‌شود و می‌سوزاند خود را و دژِ سپید را.جریره جان، ای مامِ فرود، ای مادرِ همهٔ نیکان،دشنه ات را زمین بگذار، دست از کشتنِ خویش بردار، دست از ویرانیِ خویش، تاریخ، تو را خواهد خواند، خودت را زیباتر بنویس…به‌قلم عرفان نظرآهاری در کانال تلگرامی t.me/@erfannazarahariشاهنامه؛ سوگنامه فرود و جریرهپ.ن:اختلافِ فرود و طوس نه از کینه آغاز شد و نه از دشمنی؛ از بدگمانی و شتاب و غروری برخاست که راهِ شناخت را بست. فرود بر بلندای دژ ایستاده بود با دلِ گرمِ پیوستن به سپاهِ برادر، و طوس از پایین می‌نگریست با چشمی که به جایِ نشانه‌های خویشاوندی، سایهٔ تهدید می‌دید. سخن‌ها به نرمی گفته نشد و پیام‌ها به درستی شنیده نشد.غرورِ فرمانده، بیمِ خیانت، و خونِ نخستین که بر زمین ریخت، رشتهٔ امید را برید. آن‌که می‌خواست هم‌پیمان باشد، هماورد شد؛ و آن‌که باید دستِ برادر را بگیرد، تیغ بر او کشید. این‌گونه بود که یک سوء‌ظنِ کوچک، به جنگی بزرگ بدل شد و فرزندِ سیاوش در میانِ سپاهِ خویشان، غریبانه فرو افتاد.</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 19:36:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا می شود باغچه را به بیمارستان برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-toxehmbaw3ts</link>
                <description>فروع فرخزادشصت و دو سال پیش فروغ فرخزاد گفت:«کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است، و ذهن باغچه دارد آرام آرام، از خاطرات سبز تهی می‌شود»…و شما می دانید باغچه همان ایران بود و باغچه همان ایران است.فروغ کنار باغچه ایستاد و باغچه را از چشم پدر و مادر و برادر و خواهرش روایت کرد.و عجیب که هنوز ایرانیان همان چهار روایتند: ‌روایت جماعت پدریان، گروه مادریان، دسته برادریان و حلقه خواهریان و سرانجام فروغ است که تنهاست و بیرون از همه این حلقه ها.پدر: «لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغوقتی که من بمیرم دیگر چه فرق می کند که باغچه باشد یا باغچه نباشدبرای من حقوق تقاعد کافی است»…مادر: مادر تمام روز دعا می خواند و فوت می کند به تمام گل هاو فوت می کند به تمام ماهی هاو فوت می کند به خودشمادر در انتظار ظهور استو بخششی که نازل خواهد شد…برادر: برادرم به باغچه می گوید قبرستان. برادرم به اغتشاش علف ها می خنددو از جنازه ماهی هاکه زیر پوست بیمار آب به ذره های فاسد تبدیل می شوند، شماره بر می دارد. برادرم شفای باغچه رادر انهدام باغچه می داند…خواهر: او خانه اش در آن سوی شهر است. او در میان خانه مصنوعی اش با ماهیان قرمز مصنوعی اش و در پناه عشق همسر مصنوعی اش و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی اش آوازهای مصنوعی می خواند…اما این پدر و مادر و خواهر و برادر هیچکدامشان، هیچ کاری برای این باغچه نمی کنند و برای این است که فروغ می‌گوید: «حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه تنهاست»راستی آیا ناله های ایران تنها را می شنوید؟ صدای گریه هایش را؟ آیا شما هم مثل پدر فروغ می گویید:«از من گذشته، من بار خود را بردم و کار خود را کردم»آیا شما هم در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشید؟ آیا شما هم همراه مادر فروغ در انتظار ظهورید؟ در انتظار ظهور موشکی نجات بخش در آسمان یا آدینه ای و اسبی سپید بر زمین؟ یا شاید شما همان برادر فروغید و شفای باغچه را در انهدامش می دانید!من، پدر ‌‌مادر و خواهر و برادر فروغ را می فهمم اما نمی خواهم شبیه هیچکدامشان بشوم؛ من می روم کنار فروغ می‌ایستم که همزمان هم دلش برای باغچه می سوزد و هم می ترسد از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت؛ اما فکر می کند باغچه را می شود به بیمارستان برد!من یک نفرم و نمی توانم ایران را به بیمارستان ببرم؛ اما می توانم گلدانم را، خاک امروزم را به بیمارستان ببرم و اگر بیمارستانی نیست، باید درمانگاه صحرایی بسازم برای این یک وجب زمین زیر پایم. آیا من تنها هستم؟نه؛ چون او هم هست، همان زنی تنها در آستانه فصلی سرد.به‌قلم عرفان نظرآهاری در کانال تلگرامی t.me/erfannazarahariتأملی بر شعر دلم برای باغچه می سوزد از فروغ فرخزاد سروده تیرماه ۱۳۴۲</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 18:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‫نامه‌ی ‪ ۸۶‬امضایی‬ ‫جمعی از کنشگران مدنی و سیاسی داخل و خارج کشور</title>
                <link>https://virgool.io/124670/%E2%80%AB%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%E2%80%AA-%DB%B8%DB%B6%E2%80%AC%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%AC-%E2%80%AB%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-bp6cylpmqiky</link>
                <description>زبان قاصر است از بازگویی عمق فاجعه و تلخی داغ سهمگین خونی که بر سینه‌ی غمگین ایران نشسته است‪. خون‌های پاکی که به ناحق‬ بر این خاک فروریخت‪ ،‬گواهان صادق مظلومّیت ملتی است که تنها جرم‌اش آرزوی زندگی‪،‬ عزت و آزادی است‪ .‬این جراحت عمیق،‬ زخمی نیست که با مرهم زمان التیام یابد یا با سیلاب اشک شسته شود؛ با این همه مباد که این فاجعه به آتشی بدل شود که فرجام‬ شوم‌اش تّلی از خاکستر خانه‌ی کهن ایران‌زمین باشد‪.‬‬ما امضاکنندگان این بیانیه با باورها‪ ،‬گرایش‌های سیاسی و پیشینه‌ی دینی و مذهبی متفاوت‪ ،‬وظیفه‌ی مّلی و‬ اخلاقی خود میدانیم که در برابر مغالطه و این‌همانی خطرناکی موضع بگیریم؛ در مقابل روایتی که فریبکارانه می‌کوشد مخالفت با مداخله‌ی نظامی بیگانه‌ی متجاوز را به معنای حمایت از استبداد داخلی جلوه دهد‪.‬‬گرچه لحن متجاوزان خارجی این بار صریح‌تر از گذشته شده و چندان سخن از دموکراسی نمی‌گویند بلکه تقاضاهای استعماری‪،‬‬ سلطه‌طلبانه و نفت‌خوارانه‌ی خود را به صراحت و به کّرات می‌گویند‪ ،‬نسبت به فریب بزرگ «دموکراسی وارداتی» هشدار می‌دهیم‪ .‬آنان‬ که جنگ را کلید گشایش اوضاع ایران جلوه می‌دهند رؤیافروشانی هستند که چه‌بسا آگاهانه چشم بر ویرانه‌های جنگ خانمان‌برانداز‬ احتمالی قریب الوقوع بسته‌اند. ‪ در غّرش هولناک جنگنده‌های‌ بیگانه‌، صدای رهایی خفه می‌شود و در زرادخانه‌ی قدرت‌های خارجی ندای برابری دفن می‌شود‪ .‬آزادی تنها از بطن اراده‌ی بیدار مّلتی مستقّل و مّتکی به خود می‌جوشد‪ ،‬نه از لوله‌ی تفنگ منجیان دروغین‬ سلطه‌طلب‪ ،‬استعماری و ایران‌ویرانگر‪.‬‬تجربه‌ی خونین لیبی و سوریه پیش چشم ماست. در حالی که بخشی از جریان های سیاسی متوهمانه آمریکا را ناجی ایران می‌خوانند، واقعیت عریان قدرت نه چندان دور از مرزهای ایران پوچی این مدعا را دیگر بار به اثبات رساند. درست در همین روزها که برخی آمریکا را برای رهایی ایران فریاد می‌زدند، نه چندان دور از ایران با چراغ سبز آمریکا و در سکوت خبری رسانه‌های جریان اصلی غرب، کردهای سوریه به دست نیروهای ارهابی سرکوب شدند. در شمال سوريه، متحدان محلی آمریکا به محض انقضای کارکرد تاکتیکی‌شان قربانی معاملات پشت پرده شدند. واشینگتن با خیانت استراتژیک و اعطای چراغ سبز به نیروهای ارهابی و نیابتی اجازه داد تا کردها در سکوت رضایت‌آمیز رسانه های جریان اصلی غرب در خون غوطه‌ور شوند. این رخداد پرتکرار، سندی است تازه، بر آن که برای قدرت‌های بزرگ، حقوق بشر، تنها ابزاری برای فشار بر رقباست، نه اصلی اصیل برای صیانت از حتی متحدان خود، چه رسد به تمامی آدمیان.پروژه های خارجی ای که با شعار رهایی آغاز شدند، فرجام آن چیزی جز آوارگی میلیونی و تبدیل کشور به جولانگاه خونین گروه‌های شبه نظامی و ارهابی نبود. ما نسبت به تکرار سناریوی «سوریه سازی» و «لیبی سازی» برای ایران هشدار می‌دهیم؛ مسیری که در آن نه از آزادی خبری است و نه از نان و امنیت، و پایان آن تنها حاکمیت جنگ سالاران نفت‌خوار بر ویرانه‌های تمدنی کهن و درخشان است.ما مرز روشن و قاطع خود را، به یک‌سان با هر دو نیروی مستبد داخلی و ایران‌ویرانگر خارجی اعلام می‌کنیم. از یک سو، استبداد سیاسی در همه‌ی شکل های آن، به ویژه خونریزی، بی عدالتی ساختاری و نادیده گرفتن حقوق بنیادی شهروندی، را شدیداً محکوم می کنیم؛ مطالبه‌گری برای عدالت و آزادی همانا حق سلب‌ناشدنی و بنیادی همه‌ی مردم است و هیچ بهانه‌ای، حتی بهانه‌ی امنیت، نباید این خواسته را به حاشیه براند. از دیگر سو، با هرگونه مداخله‌ی نظامی بیگانه‌ی متجاوز، تحت هر نام و عنوانی قاطعانه و آشکارا مخالف‌ایم .جنگ نه تنها راهگشای آزادی نیست که با ایجاد شرایط اضطراری و تقلا برای صرف بقا راه را بر اصلاح مدنی یا انقلاب مردمی می‌بندد، رنج توده‌های مردم را دو چندان می‌کند و با مخدوش کردن امنیت و یکپارچگی سرزمینی، وطن را به جولانگاه سوداگران خشونت پرور و ویرانگران فاشیست وطن سوز بدل می‌کند.مؤكدا بازگو می‌کنیم:که صیانت از خاک کشور در برابر هرگونه تهدید خارجی هرگز به معنای تأیید یا مماشات با استبداد داخلی نیست.مخالفت با حمله ی متجاوزانه‌ی خارجی به به معنای خوش‌بینی به به حکومت نیست بلکه به معنای خوش‌بینی به ملتی است که در صد و اندی سال گذشته دو انقلاب کرده است و در پنج دهه‌ی گذشته قدم‌هایی محکم و برگشت‌ناپذیر در احقاق حق خود در مقابل حکومت برداشته است. مخالفت با حمله‌ی متجاوزانه‌ی خارجی به معنای خوش‌بینی به حکومت نیست بلکه به معنای بدبینی به متجاوزان خارجی است که به گواه تاریخ در عمل کاری جز نابودی یا تضعیف ملت‌های مستقل نکرده‌اند. ملت ایران بالغ‌تر از آن است که برای اصلاح یا انقلاب خود به کمک متجاوزانه‌ی خارجی نیاز داشته باشد. ما در برابر دام بی ثباتی ایستاده‌ایم و فریاد می‌زنیم که سرنوشت ایرانتنها و تنها بایستی در داخل مرزهای آن و به دست اراده‌ی آگاهانه و مستقل مردم ایران رقم بخورد. ایران نه ملک طلق مستبدان داخلی است و نه جولانگاه متجاوزان ایران‌ویران‌گر خارجی؛ ایران از آن همه‌ی ایرانیان است و بس.دل‌های ما داغدار خون‌های به ناحق ریخته شده است. کمترین مطالبه همانا تشکیل کمیته ی حقیقت‌یاب مستقل برای کشف تعداد دقیق کشتگان، زخمی‌ها و عاملان کشتار است. نه گفتن به جنگ، نه تنها چشم بستن بر جنایت و کشتار نیست که پرهیز از زمینه‌چینی برای خونریزی بیشتر و خطرات بزرگتری است که تمامیت ایران زمین را به خطر فوری می‌اندازد.نه به جنگ، نه به استبداد؛ و آری به مقاومت مدنی و ملی و به امید آزادی و رهایی ایران و ایرانی.۱۳ بهمن ۱۴۰۴ خورشیدی / ۲ فوریه ۲۰۲۶ میلادیآ/ا1. محمد کریم آسایش ۲. محسن آرمین ۳. هاشم آقاجری ۴. سارا احسان ۵. حمید احمدزاده ۶. مسعود ادیب ۷. سید کوهزاد اسماعیلی 8. فرشته اقبالی ۹. گودرز اقتداری ۱۰. امید اقدمی ۱۱. مرتضی الویری ۱۲. جواد امام ۱۳. مهدی امینی زاده ۱۴. بهمن احمدی عموییب۱۵. عبدالعلی بازرگان ۱۶. محسن باستانی ۱۷. بهروز برومند ۱۸. سهیلا وحدتی‌بنا ۱۹. فیروزه بنی صدر ۲۰. فاطمه بهروزفخرت۲۱. گلی تقوی ۲۲. زهره تنکابنیج۲۳. مهدی جامی ۲۴. سپیده جدیریح۲۵. رضا حاجی ۲۶. سید امیرحسین‌حسینی ۲۷. احمد حمید‌زاده ۲۸. حسینعلی حمله‌داریخ۲۹. حمید خزائید۳۰. حمید دباشیر۳۱. فرید راضی ۳۲. سید مصطفی رخ‌صفت ۳۳. حسن رحمانی 34. زهرا رضایی ۳۵. حمید رفیع ۳۶. حسین رفیعیز۳۷. سجاد صاحبان زندس۳۸. حسین سازور ۳۹. مسعود سپهر ۴۰. عبد الکریم سروش ۴۱. محمود سیدیش۴۲ - شاپور شرافت ۴۳.احسان شریعتی ۴۴.آناهیتا شکرالهی ۴۵. سعید شاهسوندیص۴۶. مرتضی صادقی ۴۷. منوچهر صالحی ۴۸. کیوان صمیمیط۴۹. راحله طاراتیع۵۰ فیض‌الله عرب‌سرخی ۵۱. طنین عصفوریغ۵۲. نورالدین غرویف۵۳. بهرام رمضانی‌فر ۵۴. حسن فرشتیان ۵۵. اشرف فهیمی ۵۶. ناصر فهیمی ۵۷. پروین فهیمیق۵۸. مسعود قریبی ۵۹. مجید همامی قهوه‌رخیک۶۰. حسین کاجی ۶۱. هادی کحال زاده ۶۲. محمدرضا کدیور ۶۳. محمد تقی کروبی ۶۴. حسین کمالی۶۵. پروین کهزادیل۶۶. مسعود لدنيم۶۷. مونا محجوب ۶۸. المیرا مرادی ۶۹. فريد مرجایی ۷۰. مهران مصطفوی ۷۱. روزبه معادی ۷۲. سپیده معادی ۷۳. مصطفی معین ۷۴. مسعود مکره‌چی ۷۵. مصطفی ملکیان ۷۶. احسان منصوری ۷۷. محمد موسوی ۷۸. سراج الدین میردامادی ۷۹. یاسر میردامادی ۸۰. بابک مینان81. رضا نامداری ۸۲. نسیم نظری ۸۳. هایده نظریو۸۴. ژاله وفاي۸۵. رضا فانی یزدی ۸۶. مجید یونسیان</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 13:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست مدیران ارشد کشور!</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-v1k5mh5zfhhf</link>
                <description>بیت رهبریبدیهی است نهادهای امنیتی و قضایی و انتظامی، گزارش های مختلفی به مدیران ارشد کشور خواهند داد که چرا کار به اعتراضات رسید؟ اما نگرانم بخاطر ملاحظات اداری، سیاسی و روانی واقعیت را به زبان صریح و شفاف مطرح نکند. فرصت کردم با چند معترض گفتگو کنم (با معترض و نه اغتشاشگر و تخریب‌گر). برخی از آنان «اعتراض اولی» بودند و برخی هم «اعتراض چندمی» و اینک حاصل گفتگو. چرا مردم اعتراض می کنند؟ به ۵ دلیل!۱- بی افقی: اوایل دهه ۹۰شمسی یکی از وزرای اسبق برای فرصت مطالعاتی به چین رفته بود (حدود ۱۵سال پیش) می گفت چینی هایی که دیده بود زندگی نکبت باری داشتند. وضعیت بهداشت و زندگی شان قابل مقایسه با ایران آن‌روز نبود. اما بسیار امیدوار بودند چرا که می دیدند حکومت هر چند وقت یکبار منطقه به منطقه کل ساختمان ها را کف بُــر و تخریب می کرد و ساختمان نو می ساخت و تحویل می داد. مردم در نکبت زندگی می کردند اما چشم انداز روشنی داشتند. چرا که پیش خودشان می گفتند این ماه نه؛ ماه بعدی و امسال نه؛ سال بعدی بالاخره نوبت ما هم می شود. معترضانی که با آنان به گفتگو نشستم هیچ تصویر روشنی از آینده ندارند. (بحران بی آیندگی جمعی یا بی رویایی ملی)شرایط برهه حساس کنونی، باعث شده ما همواره در حال عبور از این بحران برای کسب آمادگی برای بحران بعدی باشیم. «سیاست از این ستون به آن ستون»۲- نداشتن نماینده: جمع کثیری از مردم احساس می کنند که نماینده واقعی و موثر در حاکمیت ندارند. یعنی نمی‌دانند که چه کسی، منافع، دغدغه، اولویت های آنان را در درون حاکمیت به صورت موثر تا حصول نتیجه پیگیری می‌کند.۳) نداشتن کانال: در دنیا احزاب، اصناف و تشکل‌ها، محلی برای تجمیع و تلفیق نظرات، گفتگو، رایزنی مردم با حکومت است. ما در ایران مسیر آسانی برای انتقال معطوف به نتیجه نظرات نداریم. اینکه بگوییم مردم حرف هایشان را بزنند دقیقا چگونه؟ و به چه کسی؟ فرض کنید کسی منتقد سیاست فیلترینگ باشد، دقیقا به کجا باید مراجعه کنم؟ منتقد بدون کانال تبدیل می شود به معترض!۴- تصور جهان‌های موازی: معترضان می گویند ما در ده سال گذشته کمتر گوشت مصرف می کنیم (بر اساس آمار مصرف گوشت قرمز به حدود یک سوم ده سال پیش رسیده) کمتر سفر می رویم، بیشتر قرص اعصاب می خوریم اما مسوولان محترم از پیشرفت و رشد و توسعه صحبت می کنند. انگار که ما در جهان های موازی زندگی می کنیم.۵- انتخاب «کمتر بدتر» در برابر «خیلی بهتر»: در طول سالیان گذشته هر بار به مردم گفته ایم برای اینکه اوضاع خیلی بد نشود فعلا گزینه «کمتر بدتر» را انتخاب کنیم. اما کسانی هستند (خارج از حکومت) که گزینه خیلی بهتر را نوید می دهند (راست یا دروغ). معترض امروز همان مردمی هستند که دیگر از گزینه «کمتر بدتر» خسته شده و به گزینه «خیلی بهتر» دل بسته. فرمول ساده شده: نارضایتی (دلایل ۱ و ۵) + ناامیدی (دلایل ۲ و ۳ و ۴) = ناآرامی و اعتراضات سازمان نیافته بسیار مهم است؛ بین اعتراضات سازمان نیافته و اغتشاشات سازمان یافته تفکیک قائل شویم. در لابه لای این گفتگوها دو نکته توجهم رو جلب کرد: ۱- عبور از مراجع ۴گانه؛ روزی روزگاری در همین سرزمین ۴ مرجع فکری و سیاسی وجود داشت: مراجع تقلید و روحانیان، پدر و مادر، روشن‌فکران و افراد شاخص سیاسی. این جمع معترضی که دیدم از همه این ها عبور کرده‌اند. شاید ما وارد جامعه بی‌مرجع شده باشیم. نمی‌دانم! فقط همین قدر می‌دانم که مراجع سنتی مدت هاست توسط جامعه کنار گذاشته شده‌اند و این در کنار یک جامعه اتمیزه تشکل‌نایافته نگران‌کننده‌تر هم می‌شود، چرا؟ چون اصلا فرض کن دولت خواست با معترضان مذاکره کند، دقیقا با چه کسی و چگونه؟ ۲- شکاف ۵۰ساله؛ روسای قوای سه گانه، رئیس مجمع تشخیص و دبیر شورای عالی امنیت ملی همه در دهه هفتم و هشتم زندگی شان هستند در حالی که جمع کثیری از معترضان هنوز دهه دوم زندگی شان را کامل نکرده اند. این شکاف سنی ۵۰ ساله باعث می‌شود دیالوگ دشوار شود. تعامل مدیران ارشد متعلق به ۷٪ بالای هرم سنی (بالای ۶۵ سال) با ۹۳٪ جامعه زیر ۶۵ سال تعامل آسانی نیست. سوال راهبردی: این معترضان (و نه تخریب گران) همان مردم کوچه و بازار و مدرسه و اداره اند. همان پرستارانی که در کرونا جان فشانی کردند. همان دانش آموزان و ورزشکارانی که در المپیادها و المپیک ها به نام ایران طلا گرفتند. باور دارم اگر همین معترضان پایش بیفتد شانه به شانه نیروهای نظامی و انتظامی مدافع امنیت این سرزمین خواهند بود در برابر اغتشاش‌گران و تخریب‌گران و مزدوران. اما اگر همان 5 دلیل بالا باقی بماند با گفتار درمانی صرف، با برخورد قضایی و انتظامی تنها و با محدودسازی رسانه‌ای می توان شعله های آتش را مهار کرد اما با آتش زیر خاکستر چه می کنیم؟ایرانمان برقرار، یکپارچه و به دور از گزند.به قلم مجتبی لشکربلوکیدر کانال تلگرامی @Dr_Lashkarbolouki</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 19:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه سودی در علم است، وقتی انسان ارزش ندارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/124670/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xxswd3bucwre</link>
                <description>ما شاهدیموقتی خون در کوچه‌ها جاری‌ست دیگر سکوت را بر خود روا نمی‌دانیم. دی‌ماه امسال، روزهایی را پشت سر گذاشته‌ایم که شرح آن‌ها زبان را به عجز می‌کشاند. مردمی که به خیابان آمدند تا حقشان را مطالبه کنند، با شلیک مستقیم گلوله به زمین افتادند. نه در میدان جنگ، بلکه در کوچه و خیابان. چند روز بیشتر طول نکشید تا فهرست کشته‌شدگان به اندازه‌ای طولانی شود که تخمین تعدادشان نیز نشدنی تلقی گردد. این فهرست، صرفاً مجموعه‌ای از نام‌ها نیست. هر نام در آن، یک خانواده‌ی داغدار، یک مادر عزادار، یک آینده‌ی نابود‌شده است. این‌ها آدم‌هایی هستند که زنده بودند. زنانی که می‌خواستند زندگی کنند، مردانی که آرزوی آزادی داشتند، دانشجویانی که نمی‌خواستند تن به ذلت زیستن در چنین استبدادی بدهند. دانشجویانی که روزی در همین کلاس‌های درس نشستند، در همین دانشکده‌ها قدم زدند، در همین هوا نفس کشیدند و در میان همین دیوارها گفتند و خندیدند. دانشجویانی چون محمدرضا مرادعلی، ورودی ۹۵ دانشکده‌ی مهندسی کامپیوتر دانشگاه شریف، که در ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ کشته شد و از او، تنها یاد و خاطره‌اش به جا مانده‌است.ما این‌ها را دیده‌ایم. خون روی زمین را، جنازه‌های ردیف‌شده در کهریزک را، دیده‌ایم. شهادت کسانی را شنیده‌ایم که با چشم خودشان مرگ را دیدند. مرگی که از لوله‌ی تفنگ نیروهایی بیرون می‌آمد که وظیفه‌شان حفظ مردم بود، نه قتلشان. و بالاتر از همه، شنیدیم دستور شما را. نه پروردگار، بلکه این اهریمن بود که بر شما نازل شد و از زبانتان سخن گفت که: «بکشید!» و کشتند. بدون تردید، بدون وجدان، بدون رحم.همان مردمی که در روز‌های جنگ از آن‌ها به عنوان «ملت شریف و غیور» یاد می‌کردید، حالا به یک‌باره «اغتشاشگر» و «تروریست» نامیده شدند. همان مردمی که سال‌ها زیر بار سختی و فشار تحمیل‌شده از ستمتان زندگی کردند، حالا «اراذل و اوباش» خوانده شدند. انگار فراموش کرده‌اید که نمی‌توان یک ملت را یک روز به آسمان برد و روز بعد به زمین کوبید. فراموش کرده‌اید که واژه‌ها معنا دارند و حافظه‌ی مردم، کوتاه نیست.کسانی که سال‌ها بر منبرها گفتند «خون بی‌گناه، بنیان حکومت‌ها را فرو می‌ریزد»، امروز یا سکوت کرده‌اند و یا با واژگان آراسته گلوله‌ها را تطهیر نموده‌اند. حق تیرهایی را از خانواده‌ی قربانیان گرفتند که مدعی بودند دشمن نثارشان کرده‌است. همان‌هایی که فریاد می‌زدند «هیهات منا الذله»، امروز ذلیلانه‌ترین سکوت را پیشه کرده‌اند و به تماشای گورستان‌ها نشسته‌اند؛ گورستان‌هایی که با فرمان کسی که خود را معصوم از خطا می‌داند، روزبه‌روز انسان‌های بی‌گناه بیشتری را در خود جای می‌دهند.حالا دیگر وقت انذار و هشدار و سکوت نیست. وقت آن است که بگوییم:ما شاهدیم. ما می‌بینیم چه اتفاقی افتاده و هرگز این جنایت را فراموش نخواهیم کرد.جمعی از دانشجویان دانشکده مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف، ۹ بهمن ۱۴۰۴پ.ن: این متن در کانال تلگرام انجمن علمی دانشکده مهندسی کامپیوتر (t.me/ssc_public) منتشر شده بود که ساعاتی بعد از انتشار حذف شد.</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 20:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج مادران آن سالها</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-cetvmlvdxqr6</link>
                <description>نسل ما نسل انقلاب و جنگ است. ما هزاران هزار مادر جوان از دست داده دیده‌ایم. مایی که سن‌مان ۵۰- ۶۰ - ۷۰ ساله است و هنوز زنده هستیم و نفس می‌کشیم، اتفاقات و صحنه‌هایی از زندگی جمعی ایرانیان دیده‌ایم که شاید نسل‌های بعد ما دنیای ایدئولوژی‌زده‌ی مرگ‌زای جوانی ما را کمتر ببینند.در دهه‌ی نخست انقلاب و همزمان با دوره جنگ ایران و عراق، یکی از این بروزها و نمایش‌ها اشک‌های پی‌در‌پی مادرانی بود که فرزندان‌‌شان کشته شده بودند. می توان این مادران را به سه نوع تقسیم کرد.مادر۱- مادرانی با اشک‌های آشکار: مادرانی بودند که فرزندان شان در جبهه جنگ شهید شده و یا در درگیری با مخالفان انقلاب و جمهوری اسلامی ترور و یا کشته شده بودند. اینها همدردی و همراهی آشکار فامیل، همسایه‌ها، دوستان، آحاد مردم و مساعدت کامل حکومت را به همراه داشتند. ۲- مادرانی با اشک‌های پنهان: مادرانی بودند که فرزندان‌شان یا در زندان‌ها اعدام شده بودند و یا در درگیری با نیروهای حکومتی کشته شده‌ بودند که از آنها با عنوان ضد انقلاب نام برده می‌‌شد. این مادران بغض فروخورده و اشک‌های پنهان داشتند و در سکوت و غربت گریه می‌کردند. من مادری را می شناختم که فرزندش مخالف نظام بود و کشته شده بود، هر وقت شهیدی برگشته از جنگ را از کوچه‌ها عبور می‌دادند او گوشه ای می‌نشست، با مادر شهید همراهی می‌کرد و گریه سر می‌داد. همه می‌دانستند بخشی از این گریستن برای فرزند جوان‌اش بود.۳- اشک‌های دوسویه: دردناکتر از موارد فوق مادرانی بودند که یک فرزندشان در موافقت با نظام و فرزند دیگر در مخالفت با نظام کشته شده بودند. این مادران مویه‌ها و ضجه‌ها و گریه‌های آشکار و پنهان را توامان داشتند. مادر شهیدی را می شناختم که یک  فررندش در جنگ شهید شد و فرزند دیگر به هواداری از گروههای مخالف نظام در زندان بود. مادر به نوبت هم بر سر مزار فرزند شهید گریه می‌کرد و هم برروی پله‌های زندان با چشم‌های اشکبار به انتظار دیدار فرزند می‌نشست.اولین کسی که در فیلمی به این موضوع پرداخت و مادری را با غم دوسویه به تصویر کشید محسن مخملباف بود. در سکانسی از فیلم &quot;شب‌های زاینده رود&quot;( ۱۳۶۹) مادری دست به خودکشی زده و به بیمارستان می آورند.‌ علت را که جویا می‌شوند مشخص می‌شود این مادر هم خبر شهادت یکی از فرزندانش از جبهه آمده هم خبر کشته شدن فرزند دیگر که مخالف نظام بوده از راه می‌رسد. مادر تحمل این حجم از غصه را  نداشته و دست به خودکشی زده بود.بعدها فیلم‌ها و داستان‌ها و گزارش‌های زیادی از مادران نوع سوم ساخته و نوشته شد. یکی از بهترین فیلم‌ها در این باره که سالها توقیف بود، فیلم سینمایی &quot;آشغالهای دوست داشتنی&quot; ساخته محسن امیریوسفی در سال ۱۳۹۱ است. ماجرای زنی است که فرزندش در جبهه شهید شده و برادرش در دهه ۶۰ اعدام شده است. توصیه می کنم این فیلم و روایتی از دلهره‌ها و رنج این نوع مادران شهید را ببینید.  همچنین در گزارشی، ژیلا بنی‌یعقوب روزنامه نگار معروف در ماههای آغازین دوم خرداد ۱۳۷۶ با یکی از مشهورترین این‌ مادران یعنی مادر شهید محمد جهان‌آرا فرمانده سپاه خرمشهر مصاحبه کرده است. این مادر چهار قاب عکس از فرزندان از دست رفته‌اش بر دیوار منزل دارد.  یکی از فرزندان قبل از انقلاب در زندان‌های محمد رضاشاه در زیر شکنجه کشته شده، دیگری در جبهه مفقود الاثر است. سومی شهید محمد جهان آراست و در نهایت فرزند چهارم حسن نام دارد که دانشجوی پزشکی بوده در سال ۱۳۶۷ اعدام شده است. خبرنگار در جایی می‌گوید: &quot;من از محمد و بقیه پسرهای شهیدش می‌پرسیدم و او از حسن می‌گفت. انگار دلش می‌خواست بیشتر از پسری حرف بزند که حرف زدن از او ممنوع بود&quot; طبعا در گزارش چاپ شده در روزنامه همشهری نام این برادر حذف شده بود.رنج مادران آن سالها رنج غریبی‌ست. هر کدام فصل و دفتری جداگانه می‌طلبد. اغلب مادران کم‌سواد و بی سواد از نوع دوم و سوم نمی‌دانستند چرا فرزندان‌شان مسیر ایدیولوژی‌های رنگارنگ مارکسیستی و غیر مارکسیستی را انتخاب کرده‌ و کشته شده‌اند که امکان گریستن آشکار هم برایشان نیست. این موضوع آنها را بیشتر رنج‌ می‌داد.به قلم سعید معدنیدر کانال تلگرامی @Saeed_Maadaniدر پیوست این متن تماشای فیلم های «آشغال های دوست داشتنی» و «شب های زاینده رود» خالی از لطف نیست.</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 12:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سیستم‌ اطلاعاتی ایران از ترورهای موساد در امان نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-okr25mvgftxq</link>
                <description>وزارت اطلاعاتمرکز مطالعات استراتژیک بگین-سادات (The Begin–Sadat Center for Strategic Studies) یک اندیشکده اسرائیلی وابسته به دانشگاه بارایلان است.این مرکز در سال ۲۰۲۰ به بهانه ترور یکی از اعضای القاعده در پاسداران تهران و در نزدیکی وزارت اطلاعات، به بررسی ضربات اسراییل در  ترور دانشمندان هسته‌ای ایران پرداخته و دو علت را دلیل آسیب‌پذیری ایران عنوان کرده:۱- به‌جای تاکید بر جذب و بکارگیری افراد متخصص در حوزه‌های امنیتی، تاکید بر جذب نیروهای ایدیولوژیک در این حوزه‌ها.۲- کم‌توجهی به حوزه آموزش و بروزرسانی تخصص نیروهای امنیتی در ایران‌.در گزارش اندیشکده آمده:«یکی از دلایل اصلی ضعیف بودن برنامه‌های اطلاعاتی و مشخصاً ضدجاسوسی ایران این است که رژیم اصرار دارد افراد را بر اساس وفاداری به انقلاب و نظام به کار گمارد، نه بر اساس دانش و مهارت.بی‌ارزش کردن دانش و استعداد در خدمت وسواس به وفاداری ایدئولوژیک، به ضعف رژیم در اطلاعات و ضدجاسوسی کمک کرده است. این سازمان‌ها بیشتر به دلیل ناتوانی رژیم در ارائه آموزش و آموزش ضدجاسوسی مناسب تضعیف می‌شوند. مخالفان رژیم ایران از این نقاط ضعف استفاده می‌کنند.»این اندیشکده سپس نتیجه گرفته موساد همچنان باید از این دو نقطه ضعف برای ضربه زدن به ایران استفاده کند.به زبان ساده؛ موساد دریافته که سیستم اطلاعاتی ایران اعم از سپاه و وزارت اطلاعات، در گزینش نیروهای خود به‌جای توجه به توانمندی و ضریب هوشی، صرفا به اندیشه سیاسی و جناحی  نیروها توجه می‌کند‌. یعنی ملاک سیستم امنیتی در جذب نیرو، وابستگی به جناح‌های سیاسی مطلوب(بخوانید اصولگرا) و رعایت ظواهر است‌ و تخصص در مرحله بعد قرار دارد.به‌طور مثال، پس از حوادث۸۸، برخی از مدیران باتجربه اطلاعاتی به دلیل حمایت از موسوی و اختلاف جناحی با دولت وقت، از وزارت بازنشسته‌اجباری شدند‌! و این روند در طولانی مدت، منجر به کاهش محسوس توانایی دستگاه‌های اطلاعاتی شد‌. اگرچه نفوذ یکی از راهکارهای مهم ضربه‌پذیری نهادها است، اما کاهش سطح توانمندی سیستم، به‌همان اندازه ضربه‌پذیری را افزایش می‌دهد. نتیجه آنکه، موساد در خیابان‌های تهران به راحتی عملیات‌های موفق می‌کند. و ما نیز تنها قدرت بازدارندگی‌مان، شلیک موشک است، نه عملیات متقابل اطلاعاتی.به قلم جواد موگویی</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 12:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شخصیت» ملی ایران چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/124670/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lepze8yeds4p</link>
                <description>ایرانگر‌ نگاهی به نقشه کره زمین بندازیم، نام بیش از ۲۰۰ کشور را در جهان امروز مشاهده می‌کنیم. اما در میان اینها، تنها تعداد کمی هستند که از «شخصیت‌»های منحصر به فرد خود برخوردارند و برای اکثر مردم جهان «آشنا» و قابل تشخیص‌اند.مثلاً زمانی که از کشور فرانسه سخن به میان می‌آید، هر انسانی در جهان بلافاصله به یاد شخصیتی رمانتیک در یک فضای شهری قدیمی و شاعرانه می‌افتد. ژاپنی‌ها را به وجدان کاری و سخت‌کوشی‌شان می‌شناسند، آلمانی‌ها با انضباط و نظم‌شان شناخته می‌شوند و ایتالیایی‌ها با خون‌گرمی و خوش‌صحبتی و حرکات دست‌شان.فارغ اینکه این تصاویر چقدر با واقعیت منطبق باشند، این حس «آشنایی» که در افکار عمومی جهان نسبت به این ملت‌ها وجود دارد، سرمایه عظیمی برای رونق اقتصادی، نفوذ سیاسی در عرصه بین‌المللی و حتی امنیت آنهاست.به خوبی یاد داریم که وقتی در سال ۲۰۱۹ آتش‌سوزی در کلیسای نوتردام پاریس رخ داد، چگونه در کم‌تر از ۲۴ ساعت از سراسر جهان بیش از یک میلیارد یورو برای بازسازی آن به دولت فرانسه اهدا شد، کاربران شبکه‌های اجتماعی عکس‌های یادگاری خود را در کنار آن کلیسا به اشتراک می‌گذاشتند، و برای حمایت از صنعت گردشگری فرانسه، وعده سفر به آنجا در سال آینده را می‌دادند.و این در حالیست که وقتی داعش در عرض چند ماه، شهرهای باستانی هترا و پالمیرا و نمرود و موصل و موزه‌های تاریخی و مقبره‌های پیامبران الهی را در عراق و سوریه، یکی پس از دیگری ویران می‌کرد و میراث فرهنگی بشریت را از بین می‌برد، نه صدایی از مرد جهان بلند شد، نه کمکی به سوی این کشورها سرازیر شد و نه حتی در اخبار بازتاب چندانی داشت.و این تفاوت کشورهایی‌ست که از طریق دیپلماسی عمومی؛ صنعت گردشگری، تأسیس مراکز فرهنگی، تبادلات دانشگاهی، سینما، رمان‌های ادبی، رسانه‌ها و گفتمان سیاسی خود، چینن قدرت معنایی را برای خود به طور سیستماتیک و حساب‌شده خلق کردند، و کشورهایی که علیرغم غنای فرهنگی و تاریخی عظیم خود، آن را به امان خدا رها نموده و از مزیت‌های بی‌شمار آن بی‌بهره ماندند.حال باید از خود بپرسیم که «شخصیت» ایران، این سرزمین تاریخی و فرهنگی کهن، در افکار عمومی جهانیان چیست؟ ملت ایران دارای کدام ویژگی‌های منحصر به‌ فرد است که می‌توان از آن به عنوان قدرت نرم - یا قدرت «معنایی» - آن در عرصه بین‌المللی استفاده کرد؟در پاسخ این سوال و با کنکاش در تاریخ و فرهنگ و ادبیات و شیوه دینداری ایرانیان، به نظر می‌رسد که دو ویژگی بارز ملی ما؛ از یک سو «تحمل و مدارا» و از سوی دیگر «یاری مظلومان» است.به عبارتی، در آنجا که عارف نامی ایرانی، ابولحسن خرقرانی بر سردر خانقاهش می‌نگارد «هرکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید»، آن «سرا» می‌تواند همه مساحت ایران باشد و این نگاه به «انسان» در میان اکثر ایرانیان دیده شود. یا در جایی که فردوسی می‌گوید «ستم‌کاره را جا نباشد به تخت» حکایت از خوی ظلم‌ستیزی‌ همه ایرانیان دارد که از قرن‌ها برگزاری مراسم عاشورا تا مخالفت با رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی تا ایستادن در کنار مردم غزه، نمود دارد. این «شخصیت» ملی ایران، اگر در یک فرایند هوشمندانه «دیپلماسی عمومی» به درستی به جهانیان عرضه شود، در شرایط امروز جهان، این قابلیت را دارد تا به یک «قدرت معنایی» عظیم برای کشورمان تبدیل گردد، و برای افکار عمومی جهان، به ویژه نسل جوان، خلأ اخلاقی حاکم بر روابط بین‌الملل را تا حدود پُر کند؛ شاید به مراتب جذاب‌تر، واقعی‌تر ‌و حیاتی‌تر از‌ شخصیت رمانتیک فرانسه و انضباط آلمان و خون‌گرمی ایتالیا و سخت‌کوشی‌ ژاپنی‌ها.به قلم علی نصری</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 12:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک پزشک، معمار مالزی مدرن شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%AF-qixrghekjzgj</link>
                <description>مهاتیر محمد🔹تا ۶۵ سال پیش کشور مستقلی به نام مالزی در میان کشورهای عضو سازمان ملل متحد وجود نداشت. تیرماه ۱۳۴۲ هجری شمسی (۱۹۶۳ میلادی) بود که کشور مالزی که مجموعه‌ای از جزایر با اقوام و مذاهب و نژادهای مختلف است اعلام استقلال از استعمارگران کرد و دارای پرچم و سرود ملی شد. سه سال بعد در سال ۱۹۶۵  سنگاپور از این کشور جدا شد و چندی بعد سلطان‌نشین برونئی هم اعلام استقلال کرد. 🔹کشور ۳۳ میلیونی مالزی دارای سلطان و فرمانداران نیمه مستقل محلی است ولی نخست وزیر قدرت بیشتری دارد. اوست که سکان رهبری کشور را به عهده می‌گیرد. با وجود نژادها و اقوام و ادیان متفاوت، مالزی امروز نماد و نمودی از همزیستی مسالمت آمیز است و قوم گرایی در این کشور کمترین تنش را دارد. شعار ملی‌‌شان « قدرتمندی در یکپارچگی است» ثبت شده است.  🔹دو سال از انقلاب ۱۳۵۷ ایران می‌گذشت که مهاتیر محمد معمار مالزی مدرن به نخست وزیری رسید و این کشور را نه تنها از فقر و فلاکت نجات داد بلکه اکنون یکی از کشورهای پیشرفته در میان کشورهای آسیای شرقی است. سرزمینی که تا صد سال پیش مستعمره بوده و کشورهای زیادی این سرزمین را استعمار و استثمار کرده‌اند. از پرتغالی‌ها گرفته تا هلندی‌ها و انگلیسی‌ها و این اواخر ژاپنی‌ها نیز این کشور را تحت سلطه خود داشتند. همانطور که گفته شد حدود شصت و اندی سال پیش در عرصه جهانی مالزی به عنوان یک کشور اعلام استقلال کرد. 🔹دکتر مهاتیر محمد از سال ۱۹۸۱ تا ۲۰۰۲ به طور مداوم نخست وزیر بود و توانست پایه‌های توسعه و پیشرفت کشورش را ریل‌گذاری کند. طوری که الان هر ایرانی که به مالزی می‌رود انگشت به دهان می‌ماند که این کشور چگونه از آن کشور مفلوک به این پایه از توسعه رسیده است؟به تعبیر مهاتیر محمد تا چند دهه قبل مردم کشورش روی درخت زندگی می‌کردند اما الان دانشگاههای معتبر دارد و صادرکننده‌ی تکنولوژی به بسیاری از کشورهاست.🔹دکتر مهاتیر محمد، ژاپن پس از جنگ جهانی دوم را الگوی توسعه خود قرار داد و بنا را براین گذاشت که به یک کشور صادرکننده تکنولوژی تبدیل شود. لذا این کشور چون به لحاظ منابع و متخصص داخلی نمی‌توانست چنین گامهایی بردارد از شرکت‌های خارجی بویژه کشورهای غربی و صنعتی خواست تا در این کشور سرمایه‌گذاری کنند تا ضمن ایجاد اشتغال و رونق اقتصادی، محصولات از مالزی به سایر کشورها صادر شود. 🔹این کشور صرفا نگاه به شرق نداشت زیرا همه جوامع تجربه کرده و می‌دانند که هیچ کشوری نیست که با تکیه صرف به شرق (چین و روسیه) پیشرفت کرده باشند. بلکه بر عکس، هر کشوری که فقط به چین و روسیه تکیه کرده‌، روز به روز در مرداب فلاکت و عقب‌ماندگی غوطه‌ور شده است. کشورهای جهان سوم سابق که امروز توسعه یافته و پیشرفت کرده‌اند یا صرفا به کشورهای سرمایه داری صنعتی تکیه کرده‌اند و یا از هر دو جهان شرق و غرب سود برده‌اند. نخست وزیر مالزی🔹مهاتیر محمد با الگوبرداری از نظریه نوسازی، همچون ژاپن با تکیه بر کشورهای صنعتی و سرمایه‌داری توانست اقتصاد مالزی را در مدار پیشرفت و ترقی قرار دهد و نام خود را در تاریخ جهان به عنوان رهبری توانمند به یادگار بگذارد. آن هم در زمانه‌ای که رهبران بسیاری از کشورهای جهان سوم فقط و فقط به قدرت اندیشیده‌اند و کشور خود را در سیاهی و تباهی و فقر و عقب‌ماندگی باقی گذاشته‌اند و لعنت ابدی مردم‌شان را برای خود خریده‌اند.🔹مهاتیر محمد اگر چه از یک خانواده پر جمعیت ۹ نفره برخاست، اما با کوشش و تلاش در سنگاپور پزشکی خواند. ضمن طبیب بودن، به روزنامه‌نگاری و سیاست علاقه‌مند شد و حزب تشکیل داد و وارد مجلس قانونگذاری شد. او بعدها نخست‌وزیر نامداری شد و توانست کشورش را نوسازی کند و اعتلای امروز را به ارمغان بیاورد. 🔹لازم به ذکر نیست که انتقادهایی هم به دوران نخست‌وزیری ۲۰ ساله وی وارد است. حتی خود اذعان می‌کند که اولویت او اقتصاد بوده و سایر ابعاد مثل آزادی‌های سیاسی در مرحله دوم اهمیت قرار داشت. ولی بهرحال او حزب داشت و با یک نظام انتخاباتی حزبی روی کار آمد و حکومت کرد. وی الان ۹۹ ساله است و مورد تحسین بیشتر جهانیان قرار گرفته و بی شک بعد مرگش از او بیشتر و بیشتر سخن خواهند گفت و خواهند نوشت. معمار مالزی🔹مهاتیر محمد، ایران را به خاطر مقاومت در مقابل تحریم های آمریکا و غربی‌ها تحسین می کند اما به خاطر منافع ملی، اجازه نمی‌دهد بانک‌های این کشور با ایران همکاری کنند و تحریم ها را خنثی کنند! زیرا منافع ملی و اقتصاد کشورش به خطر می افتد.این هم از عجایب دنیای حسابگر و عقلانی امروز است. اگر پیامد تحریم فقر و فلاکتی هست برای دیگران (ایران) باشد و آنها فقط تحسین‌اش می‌کنند. اما حاضر نیستند اقتصاد کشور را به خاطر ایران و یا هر کشور دیگری به خطر بیاندازند. برای او فقط مردمش مهم هستند. او پزشک دردها و رنج‌های مردم خویش است. به قلم سعید معدنیدر کانال تلگرامی @Saeed_Maadani</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 11:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عاریتی از منظر هایدگر</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1-aiiuaucqflen</link>
                <description>🔹هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معروف آلمانی، در کتاب معروف خود، (هستی و زمان) که شاهکار اوست، بحثی را در باب وضع زندگی اکثر قریب به اتفاق ما آدمیان پیش کشیده است و قصد دارد با ترسیم این وضع، نشان دهد اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم. هایدگر می گوید: &quot;هر کدام از شما در زندگی خود تامل کنید و ببینید آیا این سه خصیصه ای که من می گویم در زندگی تان هست یا نه. صادقانه... پیش خودتان مقر باشید که زندگی عاریتی می کنید، نه زندگی اصیل&quot;. *مطالب بالا را لطفا با ذهن باز و بدون تعصب و با تفکر عمیق بخوانید*بعد می گوید: همه ما آدمیان، کمابیش این سه خصیصه را داریم:هایدگر🔹خصیصه اول، این است که ما به وراجی و یاوه گویی مبتلا شده ایم. وراجی چه نوع سخنی است؟سخنی است که در آن، &quot;خودِ سخن گفتن مهم است نه محتوای سخن&quot;. این که می گویند در شب نشینی ها وراجی می کنیم، یعنی چه؟ یعنی اصلاً مهم نیست چه می گوییم، مهم این است که داریم &quot;چیزی&quot;می گوییم. به تعبیری، خود حرف زدن – موضوعیت پیدا کرده، در حالی که باید طریقیت داشته باشد و از طریق سخن گفتن، چیزی انتقال یابد. در واقع، ما دایماً در زندگی خودمان جمله ها، گزاره ها و باورهایی را از دسته ای می گیریم و به دسته دیگری انتقال می دهیم (انتقال اطلاعات ناآزموده از دیگران به من و از من به دیگران) . در این صورت، یاوه گویی همه زندگی من و شما را تشکیل داده است. در حقیقت ما از پدران، مادران، مربیان، افکار عمومی، رادیو، تلویزیون، مطبوعات و رسانه های جمعی، چیزهایی را شنیده ایم. بعد هم همین طوری که شنیده ایم، به دیگری انتقال می دهیم، بدون این که قبل از این انتقال، بررسی کنیم و ببینیم آیا این مطالب درست اند یا نادرست. در واقع ما، هم در گرفتن و هم در فرستادن، لذت خاصی احساس می کنیم و همین لذت باعث شده که کل زندگی ما دچار این حالت شود.🔹خصیصه دوم، آن است که ما از مرحله یاوه گویی و وراجی، به مرحله سرک کشیدن، بوالفضولی و ناخنک زدن می رسیم. بوالفضولی یعنی به محض این که چیزی را شنیدم و وارد ذهنم شد چون بنابر این نبود که آن را بیازمایم – فوراً می گویم چه چیز دیگری دارید؟ یعنی با وجود این که هنوز مطلب اول را دریافت نکرده ام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چیزی جدید می گردم. از این نظر است که همه ما به زبان حال و قال می گوییم: (تازه چه خبر؟) و یکی نیست به ما بگوید با کهنه هایش چه کرده اید که دنبال تازه می گردید، مگر کهنه ها چه هنری برای شما داشتند که حالا باز هم طالب تازه ها هستید؟ پس سرک کشیدن یعنی عاشق نو بودن. مثلاً شما کتابی نوشته اید و من با خواندن آن باورهای شما را به خود انتقال می دهم، اصلاً هم دقت نمی کنم آیا درست است یا نه، اما تا به شما می رسم می گویم: آقا اخیراً کتاب جدیدی منتشر نکرده اید؟ یکی نیست بگوید: خب، کتابهای قبلی را که خواندی کدامش حق بود و کدام اش باطل؟!بنابراین، نوجویی، خصلت انسان هایی است که زندگی عاریتی دارند و به لحاظ همین خصلت است که از این متفکر به آن متفکر و از این مکتب به آن مکتب می لغزیم، و اصلاً مکث نمی کنیم این مکتبی را که تا الان قبول داشته ایم، آیا درست است یا نادرست.🔹خصیصه سوم، سردرگمی و گیجی است. یعنی نمی دانم در چه جهانی به سر می برم. مثلاً نمی دانم آیا جهان هدف دار است یا بی هدف، نمی دانم جنگ بهتر است یا صلح، اما در عین حال می دانم که در باره هر یک از این پرسش ها، اقوال زیادی هست و می توانم همه را برای شما توضیح دهم. در واقع، ما از نظر فکری تلو تلو می خوریم. چرا؟ چون در مورد هیچ چیز، خودمان تصمیم نگرفته ایم و تنها وسیله ای برای انتقال نظریات بوده ایم. به تعبیر دیگر، باورها همین طور به ما می رسند و از ما به دیگران انتقال می یابند و چون ما شهوت شنیدن و گفتن داریم، در اثر اعمال این شهوت، به گیجی فرو رفته ایم، یعنی هیچ رای شخصی قابل دفاعی نداریم. مثال بزنم: من به کسی میگویم: فلانی – می خواهم در باب فلان موضوع تحقیق کنم. می گوید: بیا برویم پای اینترنت. می رویم و می بینیم که 800 کتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. می گوید: بفرما و افتخار هم می کند که مرا در جریان این ها قرار داده است. در حالی که من در میان این تلنبار کتاب، رساله و مقاله نمی خواستم ببینم چه نوشته هایی در باب این که &quot;الف&quot;، &quot;ب&quot; است یا نه؟ - وجود دارد، بلکه می خواستم بدانم &quot;الف&quot;، &quot;ب&quot; است یا نه؟. در واقع به جای این که سخن ما در باره واقعیت ها باشد، در باره سخنانی است که در باره واقعیت ها گفته شده و اصلاً از این سخنان، به خود واقعیت انتقال نیافته ایم.🔹این تلوتلو خوردن فکری که هایدگر از آن به سرگیجه، گمگشتگی و گیجی تعبیر می کند، وقتی برای انسان حاصل می آید که به جای این که خودش با واقعیت ها سر و کار پیدا کند، فقط با باورهای دیگران در باره واقعیت سر و کار دارد. حال اگر دقت کنید، می بینید این سه مرحله در همه ساحت های زندگی وجود دارد، حتی در زندگی روزمره. مثلاً اگر به شما بگویم: به چه دلیل باید با قاشق و چنگال غذا خورد؟ می گویید: خب گفته اند باید این طوری غذا بخورید. اگر بپرسم به چه دلیل پسران باید خواستگار دخترها بروند؟ می گویید: خب دیگه، این جور گفته اند. چرا آدم باید در مجلس ترحیم شرکت کند یا اصلاً چرا باید سر جنازه رفت؟ خب باید رفت دیگه. مردم از جشن و شادی خوششان می آید، شما هم خوشتان می آید؟ خوشم نمی آید، ولی چون زشت است پیش مردم بگویم از جشن خوشم نمی آید، طوری زندگی کنم که گویی از جشن و شادی لذت میبرم.مارتین هایدگر🔹بدین ترتیب، شاخصه های اصلی زندگی عاریتی چنین هستند: تقلید می کنیم، تعبد می ورزیم، بی دلیل سخن می گوییم، سخنان دیگران را بی دلیل می پذیریم و دیگران هم سخنان ما را بی دلیل می پذیرند و بر سر هیچ هیاهو می کنیم. با همه وفاداریم جز با خود، با همه صداقت داریم جز با خود، با همه یک رنگ هستیم جز با خود. در حالی که شاخصه های اصلی زندگی اصیل، عبارتند از: به خود وفادار بودن نه با هیچ کس دیگر، با خود صداقت داشتن نه با هیچ کس دیگر، با خود یکرنگ بودن نه با هیچ کس. زندگی اصیل، یعنی زندگی که در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوی است با در التزام خود حرکت کردن و در معیت خود زیستن، و بنابراین هر گاه وفاداری به خود، فدای وفاداری به دیگر یا دیگرانی شود، زندگی من عاریتی خواهد بود.حالا وفاداری به خود یعنی چه؟ معنای واضح تر وفاداری به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل کردن و فهم خود را مبنای تصمیم گیریهای عملی قراردادن است. پس هر کس که فقط بر اساس فهم خود در زندگی اش تصمیم گیری کند، فهم خود را تعطیل نکرده و زندگی اصیل دارد. ما چه وقت فهم خود را تعطیل می کنیم؟ آنگاه که اساس زندگی ما این ها می شود:🔹سنت های نیازموده، تعبد، تقلید افکار عمومی، هم رنگی با جماعت، کسب محبوبیت به هر قیمتی، کسب رضای مردم و .... بنابراین کسانی که زندگی اصیل دارند که در واقع هیچ باور نیازموده ای را مبنا قرار نمی دهند، تقلید نمی کنند، تعبد نمی ورزند، هم رنگی با جماعت ندارند، افکار عمومی در آنها موثر نیست و در پی این نیستند که محبوبیت شان را به هر قیمتی حفظ کنند، بلکه می گویند: من بر مبنای آنچه خود می فهمم، عمل میکنم. حال اگر با این&quot;برمبنای فهم خود عمل کردن&quot; محبوبیت ام حفظ شد، که شد و اگر نشد، هیچ مهم نیست. یعنی من در واقع به هر قیمتی نمی خواهم در دل شما جا باز کنم. من می خواهم در دل خودم جا باز کنم، می خواهم خودم از خودم بدم نیاید، نه این که شما از من بدتان نیاید، چرا که خوشایند خودم بر خوشایند شما تقدم دارد و زندگی اصیل در واقع یعنی همین. یعنی زندگی که در آن، من به خاطر دل شما جا باز کنم یا برای این که رضای شما را به دست آورم، از فهم و استنباط خودم از واقعیات دست برندارم.به قلم مصطفی ملکیاندر کانال تلگرامی @mostafamalekian</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 13:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از بی تفاوتی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-jsaoo7ivm7xf</link>
                <description>The Incident 1967برخی فیلمهای تلخی وجود دارد که آدم وقتی یکبار آنها را می بیند دوست دارد دیگر هرگز آنها را نبیند، اما باید حتما یکبار آنها را دید و فیلم The Incident یکی از آنهاست...این فیلم نشان می دهد که شر، زمانی می تواند حاکم شود که مردم با بی تفاوتی خودشان، بدان اجازه دهند.در این فیلم، دو اوباش و شرور به هر کسی می رسند اذیت می کنند و از آزار دادن مردم لذت می برند و قهقهه سر می دهند، آنها ابتدا با طعمه های خود بازی می کنند مثل گربه قبل از خوردن موش...! سپس سوار واگن قطار می شوند که اینجا مثل یک جامعه است و افراد مختلف داخل آن، طبقات مختلف اجتماع هستند...دو جنایتکارِ شرور، شروع به آزار و تحقیرِ افراد می کنند اول از آدمهای ضعیف شروع می کنند مثلا یک مرد همجنسگرا را اذیت می کنند و سپس یک زوج را و بعد به سراغ سربازی می روند که یک دستش شکسته شده و سپس به سراغ افراد دیگر و آسیاب به نوبت...! قربانیان ترسیده و منفعل و بی تفاوت، منتظرند تا نوبت شان رسد...! و اینهمه آدم در مقابل دو نفر، خفه خون گرفته اند! و مثل بره نشسته اند و اذیت دیگران را می نگرند! آیا نمی دانند بزودی نوبت خودشان میرسد؟! و این شتر بر درِ خانه شان می نشیند! در پایان فیلم، تنها آن سربازِ دست شکسته مبارزه می کند و آن دو آدم شرور را شکست می دهد(شاید کارگردان خواسته پایان فیلمش، خوش و به اصطلاح Happy End باشد تا بلکه تماشاگر از این همه خشم، نفس راحتی کشد...!) اما باز در پایان فیلم، مردم بی تفاوت، همچنان در صندلی های خود یخ بسته اند، مبهوت مانده اند و بی تفاوت، از کنار مردی که بیهوش به زمین افتاده رد می شوند و از قطار پیاده میگردند مثلا به مقصد رسیده اند اما چه مقصدی...!هیچ چیز خطرناکتر از مردم بی تفاوت نیست و جامعه ای که حساسیت خودش را در قبال زشتی ها، از دست داده باشد!مثالی دیگر از جامعه خودمان بیاورم:سالها پیش جوانی در میدان کاج تهران، جوان دیگری را با ضربات چاقو مجروح کرد.جوان مجروح، ۴۵ دقیقه از مردم کمک میخواست ولی ضارب با همان سلاح سرد در میدان جولان می داد و تهدید می کرد که کسی نباید به مجروح کمک کند، کسی اقدامی نکرد. نه دو مأمور نیروی انتظامی که آنجا بودند و نه مردم.۴۵ دقیقه مجروح در مقابل دیدگان مردم جان کَند و جان داد و قاتل نیز با دستور رئیس قوه قضائیه وقت با سرعت در عرض یک ماه محاکمه و اعدام شد...شاید اگر بی تفاوتی مردم نبود هم مقتول و هم قاتل نجات می یافتند و آن جنایت تکمیل نمی شد اما شاید آن تماشاچیان، هرکدام با خود فکر می کنند چرا من کاری بکنم؟ چرا دیگری نکند...؟!بی تفاوتی ترجمه واژه Apathy می باشد.لغت نامه وبستر بی تفاوتی را «بی احساس؛ آزاد و رها از درد، هیجان» تعریف می کند.اسکار وایلد، بی تفاوتی را غیبت یا فقدان احساس و شور و هیجان می داند.جی.سی.رایت، بی تفاوتی را  «خستگی  ناشی  از  یاس  و  ناامیدی  و  بی علاقه گی و لاقیدی» می داند و داریوش آشوری نیز واژه Apathy را به «بی احساسی، بی شوری، سردی و بی حالی» ترجمه کرده است.اما به نظرم، نوع تربیت و ترس و همچنین فقدان یک چشم انداز برای آینده و یاس و ناامیدی می تواند از علتهای اساسی بی تفاوتی در مقابل سرنوشت دیگران باشد که باعث می شود یک انسان به عنوان عضوی از جامعه، منفعلانه هر گونه شرایط وخیم را بپذیرد و تلاشی برای ایجاد تغییر نکند.در اینصورت، انسانها به مرور زمان به ایده «درماندگی آموخته شده» مارتین سلیگمن مبتلا می گردند و مانند سگها و میمونهای سلیگمن، حتی به سکس و غذا و بازی هم، دیگر واکنش نشان نمی دهند و مصداق بارز شعر مارتین نیمولر میگردند که در آن، ظهور نازیسم را توصیف کرده بود...این یکی از وحشتناکترین عقاید است که معتقد باشیم:من و خرم از پل رد شویم و دیگر وجود یا عدم پل در پشت سرِ من، علی السویه و یکسان است!خشونت ها و درنده خویی های وحشتناک هرگز بوجود نمی آمدند اگر در همان گام اول، آدمها در قبال سرنوشت و رنج دیگران، احساس مسئولیت می کردند و بی تفاوت نمی شدند.و ما همیشه به اشتباه، هر جنایتی را در دایره ی محدودِ قاتل و مقتول خلاصه می کنیم و نقش عظیمِ بی تفاوتها و تماشاگرانِ خاموش را در تمام جنایتها غالبا نادیده می گیریم... و آیا در یک جامعه، سرمایه اجتماعی بزرگتر از احساس مسئولیت انسانها در قبال سرنوشت دیگران است؟!عشق ورزیدن؛در غم انسان نشستن؛پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن...به قلم علی مرادی مراغه ایدر کانال تلگرامی : @Ali_Moradi_maragheieبرای دانلود فیلم، اینجــــا کلیک کنید.</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 12:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این پل ها را خراب نکنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-j5nmlksblmiy</link>
                <description>کتاب گرگ پالان دیدهمشغول خواندن کتاب خواندنی &quot; گرگ پالان دیده&quot; استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی هستم. در فصل &quot; شب خیزان راه معرفت&quot; حکایتی آموزنده از استاد شدن مرحوم استاد فاضل تونی، استاد ممتاز ادبیات فارسی دانشگاه تهران نقل می کند.⬛️ می نویسد در زمان رضا شاه و سرآغاز دوره دکتری ادبیات فارسی مقرر بود &quot; هیات ژوری امتحان دکتری، از جهت اهمیت و شکوه جلسه&quot; استادان با لباس رسمی استادی حاضر شوند. این لباس کلاه و ردایی داشت شبیه &quot;ردای کشیشی&quot;. مرحوم فاضل تونی روحانی بود و &quot;از پوشیدن این لباس و درآوردن لباس روحانیت اکراه داشت، و تنها به همین دلیل از شغل استادی استعفا داده، و از حضور در کلاس درس و جلسات درس خودداری کرده بود&quot; (باستانی پاریزی ۱۳۹۸: ۲۱۰).این خبر به گوش علی اصغر حکمت وزیر علوم وقت می رسد و ایشان نامه ای به استاد فاضل تونی می نویسد: راجع به استعفا از ادامه تدریس در دوره دکتری- به ملاحظه اشکال تهیه لباس رسمی استادی- اشعار می دارد که پذیرفتن این استعفا برای وزارت فرهنگ مقدور نیست، زیرا کسانی که می خواهند در این کشور تحصیلات خود را به عالی ترین درجه برسانند باید از فضل و دانش شما بهره مند شوند&quot; ( همان ۲۱۲).⬛️ سپس ادامه می دهند که شما می توانید لباس استادی هم نپوشید.قصه به همین سادگی و روشنی است. وزیر علوم وقتی آدم دانا و حکیمی مثل علی اصغر حکمت باشد می فهمد که اخراج یا استعفا یا بازنشستگی استاد اهل فضل، خیانت به علم و ادب و ناموس ملت و مملکت است و می داند به قول استاد باستانی پاریزی:&quot;استاد، اگر استاد است باید نازش را خرید و حرف او را شنید و با او مدارا کرد&quot;(همان ۲۰۹).استاد باستانی سپس نقل قولی خواندنی از دیوید راسل می آورد: &quot;سخت ترین چیزی که باید یاد گرفت این است که در زندگی یاد بگیری از روی کدام پل باید رد شد و کدام پل را خراب کرد؟&quot;( همان ۲۱۳).این برخورد علی اصغر حکمت، حکمت ها دارد، اما می دانم گوش شنوایی نیست و باز کردن آن راه به جایی نمی برد. فقط این را نوشتم تا بگویم چنین وزرایی هم در مملکت داشته ایم.⬛️ فقط به آنها که کارشان خراب کردن پل هاست، یادآوری می کنم که تاریخ هیچ چیز را فراموش نمی کند. همان طور که حکایت بالا ثبت شده است بر جریده عالم، حکایت شما هم ثبت می شود و آیندگان قصه ها از شما بگویند. اگر دل تان برای ایران و ایرانیان نمی سوزد، که نمی سوزد، به آبروی خودتان رحم کنید. حال، خود دانید!⬛️ این سخن حافظ را هم به خاطر بسپارید:به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر                            به بند و دام نگیرند مرع دانا رابه قلم نعمت الله فاضلی، 19 خرداد 1403در کانال تلگرامی @DrNematallahFazeli</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 12:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخابات تمام شد با رای به تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-ypcc0zsrtwfj</link>
                <description>مسعود پزشکیانچه آنها که مأیوس بودند از تغییر و رأی ندادند و چه آنها که علی رغم تردیدها در امکان تغییر، رأی به کسی دادند که نماد مطالبه تغییر در سیاستهای کلان خارجی و داخلی بود، همه و همه یک چیز می خواستند که به دکتر پزشکیان رای دادند؛ تغییر.چنانچه دکتر پزشکیان بارها بر ضرورت تنش زدایی با دنیا و غرب و رفع حجاب اجباری و فیلترینگ و بازگشت به عقلانیت و مدارا در سیاستهای خارجی و داخلی در برنامه های تبلیغی خود تاکید کردند.جامعه خسته شده از این همه فشارها به خاطر چند شعار پوچ و اندیشه پوسیده.دین قربانی فقر شد .زندگی یک ملت به باد رفت تا عده ای شعار مرگ بفرستند.دین اصیل دین رحمت و صلح و مدارا و تقیه است اما دین کسانی که به خاطر مرگ بر آمریکا گفتن، همه دار و ندار این مملکت را به گروگان گرفته اند، دین لجاجت و خودخواهی است.دینی که خم به ابرو نمی آورد اگر برای یک حکم من درآورد به نام حجاب اجباری ملتی بی دین شوند.این کارها کور کردن چشم است برای درست کردن اَبرو.اینها دین مداری نیست خودخواهی است.خدا ما را از شر منَیَّت ها و خود پرستی ها نجات دهد.خدا این ملت را از شر بعضی از ما آخوندها و افراطی هایی که به نام دین، دین و دنیای یک ملت بزرگ را تباه می کنند نجات دهد.آقای پزشکیان یک دنیا فرصت پیش روی شماست اگر از آنچه بر گذشتگان رفت عبرت بگیرید.آقای روحانی با مردم سخن نگفت و تسلیم فشارها شد، ببینید چگونه او را بی آبرو کردند، از یک طرف مردم از او بریدند چرا که بر سر قرار خود با آنها نماند و تسلیم فشارها شد از طرف دیگر با بمباران تبلیغاتی همه مشکلات را به گردن او انداختند.شما با مردم حرف بزنشما از این ملت مظلوم دفاع کن در مقابل زورگویان.شما چون مولا علی(ع) قدرت را بی ارزش تر کفش پاره بدان مگر آنکه حق را به حق دار برسانی و باطل را از پیش پای خلق برداری.حق این مردم رفع تحریم و رفع فیلترینگ و رفع حجاب اجباری و رفع فشار بر منتقدین و آمران به معروف واقعی است و بازگرداندن اساتید و دانشجویان منتقد و معترض بر سر کار است.حق مردم است امر به معروف و نهی از منکر کردن حکام.حق مردم است آزادی بیان.حق مردم است که از فقر رنج نبرند.حق مردم است که منابع طبیعی شان صرف زندگی شان شود نه ماجراجویی.حق مردم است که در کوچه و خیابان تحقیر نشوند.حق مردم است که پاسپورتشان بی اعتبار نباشد و عزیز باشند در دنیا.به قلم شهاب الدین حائری شیرازیدر کانال تلگرامی : @virayeshe_zehn</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 11:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیام مولوی عبدالحمید به دکتر مسعود پزشکیان</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86-a6t5jbxfq8xm</link>
                <description>بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمجناب آقای دکتر پزشکیان؛ رئیس‌جمهور منتخب ملت شریف ایرانالسلام عليکم و رحمةاللهپیروزی شما را در چهاردهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری به جنابعالی و مخصوصا به ملت سربلند ایران تبریک می‌گویم. البته تبریک نهایی به حضرتعالی را به موفقیت‌تان در تحقق اهداف و وعده‌های‌تان که ملت ایران با ملاحظه‌ی آن وعده‌ها به صحنه آمد، موکول می‌کنم.📌 جناب دکتر پزشکیان!چنان‌که مستحضرید متفاوت‌ترین انتخابات را در تاریخ جمهوری اسلامی ایران تجربه کردیم. از دیدگاه تمام کارشناسان و سیاستمداران، عدم مشارکت بیش از ۶۰ درصد از واجدین شرایط در دور اول انتخابات، اعتراض صریحی بود به وضعیت موجود و پیام روشنی بود از انزجار عمومی و فاصله‌ی ملت با اِعمال سیاست‌های غیرمتعادل و ناموزون.📌 جناب آقای پزشکیان!علی‍رغم بسیج تمام رسانه‌ها و ارائه‌ی آمارهای ادعایی غیرواقعی در خصوص پیشرفت کشور و سامان‌یافتن زندگی مردم و نیز تلاش گسترده‌ی لایه‌های قدرت در تمام نهادها به‌منظور همراهی ملت و مشارکت در انتخابات، ملت آگاه ایران پیام خود را در ۸ تیرماه با زبان بی‌زبانی و با نشستن در خانه به رساترین شکل ممکن ارائه نمود. البته جای تامل و خرسندی است که تمام آگاهان و به‌ویژه قاطبه‌ی زمامداران و مسئولین نظام، این پیام را به خوبی دریافت کردند.به اذعان آگاهان و فعالان اجتماعی و بر اساس تحقیقات میدانی، موجی که در مرحله‌ی دوم ایجاد شد و سبب افزایش میزان مشارکت رأی‌دهندگان گردید، پیام آگاهانه‌ی دیگری از نوع «اعتراضی» بود؛ حاکی از اینکه ملت ایران خواهان «ایجاد تغییر و تحول اساسی» است.📌 ریاست محترم جمهور!حضرتعالی در مناظرات مخصوصاً در مرحله‌ی دوم، مطالبات ملت عزیز ایران را آگاهانه و خردمندانه مطرح کردید؛ از اعمال تبعیض، بی‌عدالتی، عدم بکارگیری شایستگان و فرار مغزها و نخبه‌ها سخن گفتید و بر اجرای عدالت و تحقق آزادی و نقش اقوام و ادیان و مذاهب تاکید نمودید. ملت فهیم و آگاه ایران رویکرد نوین شما را ملاحظه نمود و با انتخاب حضرتعالی پیام دوم خویش را مبنی بر «ایجاد تغییر» ارائه کرد.ملت هوشمند ایران درواقع با «تاکتیک عقب‌نشینی» در مرحله‌ی اول، و «حضور در میدان» در مرحله‌ی دوم پیام خود را داد و گل پیروزی را به ثمر رساند به نحوی که دنیا را حیرت‌زده کرد.شایان ذکر است؛ با توجه به اینکه جنابعالی تصریح کرده‌اید به هیچ حزبی وابستگی ندارید، آرایی که دریافت کرده‌اید آرای تودۀ مردم ایران هستند.📌 جناب آقای پزشکیان!ملت ایران که از وضعیت موجود خسته شده و از فشارهای متعدد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به ستوه آمده و اقشار مستضعف، استخوان‌هایش زیر بار مشکلات معیشتی شکسته است، به فعالیت‌ها و تلاش‌های مدنی خود تا تحقق کامل خواسته‌های برحق خویش اعم از اجرای عدالت و آزادی، رفع تنگ‌نظری‌ها، بهبود وضع معیشت، تحقق اقتصاد پویا، بازگشت عزت و اعتبار بین‌المللی و دست‌یافتن به منافع و حقوق ملی ادامه داده و مطالبه‌گری خواهد کرد.📌 آقای پزشکیان!مطمئن باشید که این ملت فهیم، حضرتعالی را در راه رسیدن به خواسته‌های بحق خود و تحقق آرمان‌های والای ملی تنها نخواهد گذاشت و در تمام عرصه‌ها از آن‌جناب حمایت خواهد کرد.در پایان یادآور می‌شود که عهد و میثاق جنابعالی در پیگیری مطالبات بحق ملت ایران و آغاز تغییرات مورد نظر، از حافظه‌ی این ملت آگاه فراموش نخواهد شد و طبیعی‌ست با آغاز به کار دولت، در اولین فرصت، مردم ایران در انتظار پایبندی به عهد و میثاقی که با ملت بستید خواهند بود و روشن است تغافل و نادیده‌گرفتن این مهم از سوی تیم حضرتعالی، باری دیگر امیدها را به یاس، زبان‌ها را به نقد، و شور و شوق را به نارضایتی و سرخوردگی تبدیل خواهد کرد.امیدوارم با توکل بر الله تعالی و توجه به مشکلات مردم خوب ایران موفق و مؤيد باشید.عبدالحمیدامام‌جمعه اهل‌سنت زاهدان16 تیرماه 1403</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 11:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه به این وطن رحم نکردند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-qchvdpgzfoj5</link>
                <description>ناظم حکمتسوم ژوئن سالروز درگذشت ناظم حكمت شاعر بزرک تركيه بود در ۱۹۶۳م.ناظم جزو شاعران مورد علاقه من بوده و اکثر شعرهای او را به زبان اصلی اش خوانده ام، شاعری چپ و با زندگی تراژیک و پر حادثه با زندانهای پیاپی با تبعیدها و دربدری های بی پایان و به تبع آن با ازدواج ها و عشق ها و جدایی ها و....♦️ ناظم زمانی که هنوز ۱۵ سال بیشتر نداشت شعر«گربه سامیه» را سرود، وقتی یحیی کمال(از معروفترین شاعران ترکیه) آن شعرِ ناظم نوجوان را خواند، خواست گربه ی ناظم را ببیند و وقتی گربه را دید، خطاب به ناظم گفت:«وقتی تو بتوانی این گربه ی کثیف را اینگونه خوب ستایش کنی، بی شک تو شاعر خواهی شد...!»♦️ اکثر عمرش در زندان، تبعید و فرار بوده و در شعر زیر فضای زندان و ممنوعیت های خود را چنین بازتاب می دهد:من در دنیا ممنوع زندگی می کنم.بوئیدن گونه دلبندمممنوعناهار با فرزندان سر یک سفرهممنوعهمکلامی با مادر و برادربی نگهبان و دیوارۀ سیمیممنوعبستن نامه ای که نوشته اییا نامۀ سر بسته تحویل گرفتنممنوع♦️ و این شعر کوتاه و زیبای ناظم حکمت:Gelsene dedi banaKalsana dedi banaGülsene dedi banaÖlsene dedi banaGeldimKaldımGüldümÖldümگفتی بیاگفتی بمانگفتی بخندگفتی بمیرآمدمماندمخندیدممُردمناظم حکمت♦️ شباهتهای عجیبی بین شعر شاملو و شعر ناظم حکمت وجود دارد از جنبه صور خیال، توصیف، تشبیه، استعاره و مخصوصا دغدغه های سیاسی هر دو شاعر!چرا که هر دو از کشوری برخاسته اند با دغدغه های دمکراسی خواهی و آزادی خواهی...در زیر به نمونه هایی از شباهتها و دغدغه های هر دو شاعر اشاره می کنم:برخی شعرهای هر دو شاعر مشابهت های زیادی دارند از جمله تقطیع جمله ها و تکرار واژه ها در دو شعر زیر:ناظم می گوید:Kül olayımKeremgibiyanayanaبگذارهمچونکَرَمبسوزمو خاکستر شومو شاملو می سراید:ای کاش می توانستمخون رگان خود رامنقطرهقطرهقطرهبگریمتا باورم کنند...♦️ ناظم در شعر «چگونه به این وطن رحم نکردند؟» وطن را به زنی تشبیه کرده که در معرض ظلم قرار گرفته است:پاره پاره اش کردندگیسوانش را گرفتند و کشیدندکشان کشان بردند و تقدیم کافر کردندآقایان، چگونه به این وطن رحم نکردید؟دست ها و پاها بسته در زنجیر،وطن، لخت و عور بر زمین افتادهو نشسته بر سینه اش گروهبان تکزاسی....و شاملو می گوید:بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شودو در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.این وطن هرگز برای من وطن نبود....♦️ ناظم حکمت می گوید:و انسانهابدون ترس و بدگمانیدستهای همدیگر را خواهند گرفتو در حالی کهبه ستاره ها نگاه می کنندخواهند گفت :زندگی چقدر زیباست...و شاملو می گوید:روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفتروزی که کمترین سرود بوسه استو هر انسانبرای هر انسانبرادری است....♦️ در زیر، شعر زیبای «وطنم» سروده ناظم حکمت را تقدیم دوستان، مخصوصا دوستان دور از وطن می کنم...ابتدا اصل شعر به ترکی و سپس ترجمه فارسی شعر و در آخر، آهنگی که از آن اجرا شده.تا آنجا که اطلاع دارم آهنگسازان متعددی این شعر کوتاه را خوانده اند اما به نظرم اجرای فاضل سای و سرناد باغجان از همه بهتر بوده، چون به بهترین نحو، درد یک تبعیدی و درد دوری از وطنِ شاعر را منعکس کرده است و در نتیجه، همین اجرا را آورده ام:memleketim,memleketim,memleketim,ne kasketim kaldı senin ora işine yollarını taşımış ayakkabım,son mintanın da sırtımda paralandı çoktan,şile bezindendi.sen şimdi yalnız saçımın akında,enfarktında yüreğimin,alnımın çizgilerindesinmemleketim,memleketim,memleketim...وطنم،وطنم،وطنم،نه کلاهم باقی ماند،که دوخت آنجا بود،نه کفش هایم که راههایت را پیموده بود.آخرین پیراهنم نیز،از پارچه«شیله»بر تنم فرسود و پوسید.تو اکنون تنها در سپیدی موهایم،در سکته قلبمدر چین و چروکهای پیشانیم حضور داری،وطنم،وطنم،وطنمبه قلم علی مرادی مراغه ایدر کانال : @Ali_Moradi_maragheie</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 11:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار ویژگی جامعه سالم</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-v6ylacrsx4f0</link>
                <description>جامعه سالمجامعه سالم ۴ تا ویژگی دارد و شهود عقلی شما نیز این ۴ تا را قبول می کند: ویژگی اول: جامعه به هر فردی، هرآنچه را که &quot;نیاز&quot; دارد، بدهد. توجه داشته باشید می گویم نیاز،  نه خواسته. ویژگی دوم: شهروند هرچه را می تواند در اختیار جامعه بگذارد. هرچه از دستش برمی آید برای جامعه مضایقه نکند. این ویژگی خودش دو زیرمجموعه دارد: ۱- اولا کاری را برعهده بگیرد که از عهدۀ انجامش برآید یعنی دانایی و توانایی آن کار را داشته باشد. ۲- پس از آنکه کاری را که می توانم به خوبی انجامش بدهم را بر عهده گرفتم، آن کار را همانطور که باید انجامش داد، انجام بدهم نه بخاطر منافع فردی ام و یا منافع گروه خود و حزب خودم. یعنی آن کار را باید اصولی انجام بدهم و برطبق اصول خود همان کار، و نباید به گونه ای انجامش بدهم که در راستای منافع فردی خودم قرار بگیرد و از اصول خودش خارج کنم. ویژگی سوم: اگر فرد استحقاق هایی داشته باشد، بیش از نیازهایش، جامعه باید این استحقاق ها را هم به فرد بدهد یعنی آن فرد به نیازهایی که داشت رسید و جامعه هم آنها را به او داد، اما این فرد استحقاق هایی دیگر نیز دارد که آنها را هم باید جامعه به آن فرد بدهد. زیرا جامعۀ خوب، جامعه ای است که زمینۀ رشد و شکوفایی فرد را مهیا می کند. اگر به شما فقط نیازهایتان را بدهند، دیگر به شکوفایی نوبت نمی رسد حال اگر همین جامعه به هر فرد نیازهایش را بدهد؛ اما این فرد کارهای خوب و نیکویی هم انجام بدهد که مستحق چیزهای بیشتری شود، جامعۀ خوب، این حق افزون و اضافه بر نیاز را نیز به او می پردازد.ویژگی چهارم:هرکسی در این جامعه هرچه را که از راه ویژگی اول و ویژگی سوم به دست آورده است، آنها را تا آخر بتواند در اختیار داشته باشد و کسی نتواند از او غصب کند و یا مصادره نماید. این راهکار می گوید تمام چیزهایی که شماها می گویید که باید در نهادهای مختلف انجام گیرد، فقط همین ۴ تاست. جامعۀ کاملا آرمانی، جامعه ای است که این ۴ تا ویژگی را دارد. شما به شهودتان مراجعه کنید می بینید که آنها را  تایید می کند.این ۴ تا موجب هم سرنوشتی انسانها هستند. سخنرانی استاد مصطفی ملکیان تحت عنوان چرا باید اخلاقی زیست، جلسه چهارم در @mostafamalekian</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 11:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نمونه از سلامِ رضاشاهی!</title>
                <link>https://virgool.io/124670/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-fggcucztcobs</link>
                <description>روزنامه ستارهامروزه برخی جوانانِ ناراضی از وضع موجود، شیفته رضاشاه هستند، با برخی از آنان که صحبت کرده ام متاسفانه دیده ام که هیچ اطلاعی از رضاشاه و دوره خفقان او ندارند. تنها شناختی که آنها از رضاشاه دارند اینکه، علما و ارباب شریعت را کتک زده و غیره ...اما آنها نمی دانند که رضاشاه همه را کتک می زد از روزنامه نگار گرفته تا فرماندهان ارتش تا وزرا و نمایندگان مجلس ...آنچه در زیر عینا از روزنامه ستاره آورده ام مربوط است به یکی از روزهای سلامِ رضاشاه.«برای اینکه خوانندگان بدانند که نه یک کلمه اضافه و نه یک کلمه حذف کرده ام تصویر روزنامه ستاره به سردبیری احمد ملکی را در زیر آورده ام که خود در مراسم سلام حضور داشته است.»جالب است که احمد ملکی از مخالفان سرسخت مصدق و از طرفداران محمدرضا شاه بوده و در دوره بیست و دوم بعنوان نماینده تبریز در مجلس شورای حضور داشت.کسانیکه از وضع موجود ناراضی هستند معمولا بجای اینکه چشم به آینده بدوزند، به گذشته پناه می برند و می کوشند گذشتهِ دور را زیبا و نوستالژیک ببینند، دقیقا شبیه روستای ما که وقتی از دور و از بالای کوه نگاه می کنیم خیلی زیبا و سرسبز دیده می شود اما وقتی بدان نزدیک می شویم بوی گندِ تپاله و مدفوع گاو و گوسفند و تعدادی معتاد و دعوای سر زمین و آب و ...مردمی که به گذشته پناه می برند همیشه در اکنون شان چیزی کم دارند ...سلامِ دیکتاتورروز سلام رضاشاه سابق است. نمایندگان بنگاههای ملی در تالار برلیان حضور دارند. در سمت شمال تالار کارمندان انجمن شهرداری، در سمت شرقی انجمن بازرگانی، در وسط نمایندگان بانکهای ملی و رهنی و کارگشائی و در قسمت ‌جنوب پنج نفر از مدیران روزنامه‌ها صف کشیده اند. رنگها همه از ترس پریده، همه کس هر دعا و وردی که از بچگی بخاطر دارد می خواند و بطوری که رفیق پهلویی نفهمد به آستین و سر و صورتش فوت می کند همه می لرزند. گردن ها کج، قیافه‌ها حق بجانب. یکی به دیگری می گوید از تو بوی ادکلن و عطرمی آید. مگر خبر نداری شاه از عطر بدش می آید. دیگری رنگش سرخ شده می ترسد سرفه کند. مبادا سرفه در اتاق مجاور به گوش شاه سابق برسد. خلاصه وزیر در بار وقت و رئیس تشریفات [در حالی که] دستمال یکی را می گویند بردار و گره [ کراوات] دیگری را به گردنش محکم می کنند صف شرفیاب شدگان را بازدید می کنند می گویند هرچه سرفه دارید حالا بکنید.همه از او می پرسند قربان! اوقات اعلیحضرت انشاء الله تلخ نیست؟ پس از چند دقیقه ای که به این طرز می گذرد شاه از درب اتاق مجاور که وزیر دربار با تعظیمی که سرش به زمین می رسد باز می کند، ورود می‌نمایند. پادشاه وارد می شوند همگی چندین بار تعظیم ‌می نمایند و سپس، رئیس بانک ملی وقت با صدای لرزان، تبریکِ بنگاههای ملی را که سرتا پا دعا و ثنا و سپاسگزاری است از ترس با لکنت زبان می خواند و بیچاره اشتباهاً می گوید: عرض تبریک موسسات ملی را تقدیم می دارم... شاه بجای تشکر می گوید: «غلط می کنی، هنوز آدم نشده اید؟ مگر بنگاه را بجای موسسه معین نکرده !؟»دیگر تکلیف همه معلوم است. اوقات شاه تلخ شده، رنگها مثل میت سفید گردیده است. در جلوی صف اتاق بازرگانی می گوید: «در بازار طلا پیدا می شود؟»رئیس اتاق بازرگانی تعظیمی کرده می گوید: «بله قربان فراوان‌ است.»شاه می خندد، به رئیس بانک ملی می گوید: «صحیح است پول طلا در بازار هست؟»عرض می کند: «بله قربان زیاد است.» جلوی صف انجمن شهرداری می گوید: «شهرداری عجب کار می کند اگر کار می کرد من مجبور نبودم هر روز یک رئیس شهرداری عوض کنم. فقط شهرداری کاری که می داند دزدی است. آب سعدآباد را بدزدد و بعد بگوید آب‌پاشی می کنیم.» همه فهمیدیم که رئیس شهرداری عوض می شود (اتفافاً همان روز تغییر کرد). جلوی صف [مدیران] روزنامه ها از مدیر ستاره سئوال می شود: «تو کی هستی؟»- «قربان» مدیر روزنامه ستاره.- چرا شماها گراور خوب و قشنگ چاپ نمی کنید؟ چرا کاغذ برقی ندارید؟- هیچکس جرأت نمی کند بگوید گراور دوا و زینگ(روی) می خواهد که ورودش قدغن است. پول می خواهد، نداریم. ملت هم در روزنامه مطلب نمی بیند که خریداری کند، دولت هم که فقط زور می گوید. سپس می گوید:« اگر یک کلمه بنویسید می دهم ریز ریزتان کنند!!»مراسم سلام با موزیک تمام می شود، همه به همدیگر تبریک می گویند که از خطر نجات پیدا کردند و رئیس شهربانی وقت(مختاری) مدیر روزنامه‌ها را احضار و دستور می دهد اگر یک سطر راجع به این موضوعها بنویسید روزنامه و مدیرش توفیف می شود.منبع: روزنامه ستاره، شماره 1185، مورخه 6 آبان 1320، صاحب امتیاز و مدیر مسئول احمد ملکیبه قلم: علی مرادی مراغه ایدر @Ali_Moradi_maragheie</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 11:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت و لذت گرایی اپیکوریسم</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_dhg/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%88-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-dwciz1vvvkvi</link>
                <description>لذت«لذت بردن» را شاید بتوان یکی از اصلی ترین و نخستین اهداف انسان در زندگی دانست. میدانیم که به نحوی تمام افعال و انتخاب های ما در زندگی، به نوعی در جهت لذت بردن است؛ کویی اگر لذت را از انسان بگیریم، انسان یک لحظه هم حاضر به ادامه زندگی نخواهد بود. اما تا اینجای سخن بدیهی است :انسان همواره در طلب لذت است.اما مراد این مطلب پیش از این که طرح یک گزاره بدیهی باشد، این است که ما ببینیم اساسا لذات در فلسفه به چه اشکالی طبقه بندی میشوند و اساسا ما به چه چیزی لذت میگوییم ؟ و سوال دیگر اینکه آیا لذات صاحب «کیفیت ارزشی» هستند ؟محدودت و سوگیری های زبانی، همواره کار را برای شرح یک مهوم سخت میکند، همین حالا که من مفهوم لذت را مینویسم، احتمالا ذهن شما لذات را برابر با «عیش و نوش» ترجمه کند. این طبیعی است، چرا که مفهوم لذت در عرف به شکلی تلقی میشود که گویی فرد کنشی بیرون از اخلاق انجام داده است! اما در فلسفه «لذت بردن» به شکل دیگری طبقه بندی شده است.اپیکور فیلسوف یونانی، 341 پیش از میلاد، جزو اولین و مهمترین متفکرانی بود که به شکل جدی روی این مفهوم تمرکز کرد. او تاکید کرد که اساسا زندگی باید در جهت لذت بردن باشد، اما متاسفانه به همان دلایلی که عرض کردن (نگاه عوام به مفهوم لذت و خطای زبانی)، حتی امروز نیز برخی گمان میکنند منظور اپیکور از لذت بردن ، عیش و نوش و به اوج رساندن لذات جسمانی است! در حالی که اپیکور و مکتب فکری اپیکوری، نگاه کاملا متفاوتی به لذت داشته که میخواهیم در ادامه به آن بپردازیم.اپیکور معتقد بود که لذات صاحب کیفیت ارزشی هستند، بدین معنی که لذات در اشکال با ارزش و بی ارزش قابل طبقه بندی هستند. طبیعتا لذات جسمانی و عیش و نوش از دید اپیکور لذات بی ارزش به حساب می آمدند، اما عجله نکنید، شاید اینجا بگویی که پس لذت از غذا خوردن که نوعی لذت جسمانی است نیز از دید اپیکور کاری خطاست! خیراینجاست که اپیکور لذات را به سه دسته تقسیم میکند:طبیعی و ضروریطبیعی و غیر ضروریغیر طبیعی و غیر ضروریدقت کنید که این تقسیم بندی سه گانه در طبقه «لذات جسمانی» هستند.لذات طبیعی و ضروریلذات طبیعی و ضروری از دید اپیکور متشکل از نیاز های کاملا طبیعی انسان است که از قضا، کاملا هم ضروری هستند؛ مثلا لذت خوابیدن و لذت غذا خوردن نه تنها طبیعی هستند، چون غریزی هستند، ضروری هم هستند چرا که این این لذات با بقا و سلامت ما رابطه تنگاتنگی دارند.لذات طبیعی و غیر ضروریقسم دوم اما لذات طبیعی و غیر ضروری هستند؛ این لذات همانطور که از نامشان مشخص است، طبیعی بوده اما شکل آنها (فرم انجام دادنشان) غیر ضروری است. برای مثال فردی را در نظر بگیرید که از خوابیدن لذت میبرد، حال تصور کنید این فرد روزانه 15 ساعت بخوابد! از دید اپیکور این لذت اگرچه طبیعی است اما افراط در انجام آن فعل غیر ضروری بوده و حتی میتواند آسیب زا باشد. حال شما میتوانید بجای خوابیدن هر فعلی که میخواهید را در این فرمول بگذارید.لذات غیر طبیعی و غیر ضروریاما برسیم به قسم آخر؛ لذات غیر طبیعی و غیر ضروری از دید اپیکور به آن دسته از لذانی میگویند که نه تنها طبیعی نیستند، بلکه کاملا غیر ضروری اند. چنین لذاتی از دید اپیکور همچون لذات دسته دوم (طبیعی اما غیر ضروری) آسیب زا هستند، البته خیلی بیشتر. بهترین مثالی که میتوان از آن نام برد، مصرف دخانیات است. قطعا مصرف هرگونه مواد مخدر، لذتی را به همراه دارد؛ اما سوال اینجاست که آیا این لذت، نیاز طبیعی بدن است؟ یا این نیاز از آن جهت که غیر طبیعی است، توسط خود ما (به شکل کاذب) ایجاد شده است؟آنچه گفته شد را میتوان اقسام لذت گرایی جسمی دانست که اپیکور فقط قسم اول آن یعنی لذات طبیعی و ضروری را محترم میشمرد و دو نوع دیگر را نامحترم. اما استدلال اپیکور برای دور نگه داشتن انسان از لذات نوع دوم و سوم چه بود؟ در وهله نخست، بدیهی است که لذات نوع دوم و سوم میتواند آسیب های جسمی به همراه داشته باشد، اما استلال مهم اپیکور در رد این دو نوع لذت این است که لذات نوع دوم و سوم از آن جهت که در انسان یک اعتیاد کاذب به بار می آورند، انسان را دچار شکلی از کرختی و رکود ذهنی میکند. در واقع انسان وقتی گرفتاد چنین لذاتی شود، در بلند مدت دچار یک پشیمانی و یاس بزرگ میشود، چرا؟ چون طبیعت میل انسان، گرایش به کمال و رشد دارد نه زوال و پستی.منظر اپیکور که بحثی مهم در روانشناسی و انسان شناسی است، لذات نوع دوم و سوم، علی الخصوص سوم، از آن جهت که طبیعی نیستند، در بلند مدت برای انسان نه تنها رضایت بخش نیستند بلکه شکلی از عذاب وجدان و حقارت را در فرد پدیدار میکنند. اما اپیکور شکلی دیگر از لذات را نام میبرد که بیرون از دایره لذات نامبرده شده است، «لذت عقلی».به قلم مصطفی خسرویدر پیج اینستاگرام : @mostafakhosravi.penآخرین کار مفید سال 1402</description>
                <category>little MATHILDA</category>
                <author>little MATHILDA</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 21:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>