<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parsa kakhani - پارسا کاخانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parsa_kakhani</link>
        <description>علاقمندم به نویسندگی و نوازندگی گیتار و تنیس و کتاب!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 12:06:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7440/avatar/DTOhqN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parsa kakhani - پارسا کاخانی</title>
            <link>https://virgool.io/@parsa_kakhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قیژ قیژ مفصل های آدم آهنی</title>
                <link>https://virgool.io/virgooliam/%D9%82%DB%8C%DA%98-%D9%82%DB%8C%DA%98-%D9%85%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C-doly1ukrijhn</link>
                <description>چشمهایم را بسته بودم و آرام خوابم می برد و به خوابی مصنوعی فرو می رفتم که یکهو با صدایی از خواب بلند شدم و ایستادم؛سرم گیج رفت و  محکم به کابینت خوردم. داد زدم:- لعنت به این چوب های مصنوعی!اصلاً لعنت به هر چی خواب مصنوعیه!حسابی عصبی شده بودم.موهایم حالتی بد گرفته بود و ژل های مصنوعی پوست سرم را اذیت می کرد.به سمت راه پله های ساختمان رفتم تا کمی قدم بزنم بلکه آرام شوم.سنگ هایی که روی دیوارهای راه پله کار شده بود طرح زیبایی داشت اما مــــــــصــــــــنـــــــ...به پایین پله ها رسیدم.بوی یاس کل سالن را گرفته بود_ یاس؟؟!یادم آمد که از مدیر ساختمان شنیدم که یک خوشبو کننده هوا برای راه پله ها و سالن خریده.درختی که پایین راه پله ها بود زیبا بود و بزرگ و سبز؛ همیشه حتی در چله زمستان. فقط وقتی به آن دست می زدی حس خوبی به آدم دست نمی داد.به اینها فکر می کردم که برایمان مهمان آمد؛دوست پدرم که به نظرم از دفعه قبلی که دیدمش خیلی جوان و سرحال تر شده بود.- عالیه! نه؟ کلی هم براش پول دادم . فروشنده می گفت بهترین جنس توی بازاره و کاملا روی سرم نشسته!موهایش را می گفت مــــــــصــــــــنـــــــ...روز به اتمام رسیده بود و من حالم بد بود.داد زدم:با تمام دلخوری ام از دنیایی که به سمت مصنوعی شدن می ره هیچوقت از اینکه تو خیابان قدم بزنم و آدم آهنی هایی را ببینم که قیژ قیژ مفصل های زنگ زدشون گوشمو آزار بده نمی ترسم...اصلا نمی ترسم...به اتاقم دویدم گریستم.دروغ نگفته بودم اما همه چیز را هم نگفته بودم.اما از اینکه...از اینکه یه روزی رو ببینم که ایده ها و فکرها مصنوعی باشه و قلب ها  کارشون فقط تصفیه و پمپاژ خون باشه خیلی...خیلی می ترسم.نوشته قبلی من: https://virgool.io/@parsa_kakhani/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-zw7u5j709nj2 </description>
                <category>Parsa kakhani - پارسا کاخانی</category>
                <author>Parsa kakhani - پارسا کاخانی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jul 2018 18:30:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه ای که درد شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@parsa_kakhani/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-zw7u5j709nj2</link>
                <description>شیشه ها می شکنند... مانند همه چیزهای دیگر... مثل نماز، مثل خط، مثل قانون یا مثلدل یک انسان.و هرکدام را یکی می شکند. یکی را سفر یکی را یک خلافکار و دیگری را شاید یکخطاط... اما شیشه مثل دل با حرف شکسته نمی شود با سنگ شکسته می شود...در فضایی خالی از روشنایی و صد البته خالی از امید سنگ و شیشه دور هم میچرخند و سنگ ها شیشه ها را می شکنند...شیشه ای کوچک نیز مانند همه شیشه ها می شکست...ثانیه به ثانیه شکسته و شکسته تر می شد و آنقدر شکست تا دیگر شیشه نبود کوهی بوداز سنگ...حالا نوبت او بود...نوبت او بود تا بشکند...و آماده می شد... آماده نبردی نابرابر.پسنفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست تا نشنود. اما لحظه ای درنگ کرد. او نیزروزی مانند آن شیشه هایی بود که قرار بود بشکند. ولی چه می شد کرد.سنگ هااختیار خود را نداشتند.یک راه به ذهنش می رسید...اینبار نفسی عمیق تر کشید و چشمهایش را بیشتر ازهمیشه بازکرد. و شروع کرد... تمام سنگ ها را شکست و خود نیز شکسته شد تا دیگرشیشه ای مانند او نشود. و تنها ویژگی که باعث شده بود آن سنگ با دیگر سنگ ها فرقداشته باشد این بود که او کوهی از سنگ نبود...کوهی بود از درد...کوهی بود از درد وسختی و رنج و امیدی که تا روز آخر او را همچون سنگ جلوه داد.ممنون که خواندید و خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم</description>
                <category>Parsa kakhani - پارسا کاخانی</category>
                <author>Parsa kakhani - پارسا کاخانی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Apr 2018 20:22:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>