<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پرسه در تاریکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parsehdartariki</link>
        <description>به جستجوی کلمات با مشتیش کلمات، اشتیاق، آرزو و رویا ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3177895/avatar/acYGlb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پرسه در تاریکی</title>
            <link>https://virgool.io/@parsehdartariki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاش میشد در رویا، تا همیشه تو را بوسید.</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/jesp%C3%A8re-pouvoir-tembrasser-pour-toujours-wlswkx2jgwur</link>
                <description>چشم که باز کرد هنوز هوا تاریک بود. لحظاتی زمان کش آمد، تا یادش بیاید که کجاست. هنوز هم خیلی اوقات وقتی بیدار میشد طول میکشید تا بداند کیست، کجاست و اصلا آنجا چه میکند. بهت‌زده اطراف را نگاه کرد و از ذهنش گذشت که “داشتم خواب میدیدم؟”. در حالی که سرش را به خاراندن پیشانی لمس کرد، با خود گفت آره خواب میدیدم ولی هر چه به مغزش فشار آورد یادش نیامد که خوابش چه بوده … دنیای خواب و رویا… بی کلام گفت کاش بیدار نشده بودم. ریش‌هاش را خاراند و از پنجره روی دیوار کنار تخت چشم دوخت به تاریکی و با خود فکر کرد “یعنی ساعت چنده؟” چرخید و از روی زمین پای تخت گوشیش را از شارژ در آورد و نگاهش کرد. قبل از این که به ساعت چشم بدوزه نگاه کرد تا مطمین شود که شارژ گوشی پر شده یا نه.چقدر رویا و دنیای خواب خوبه واقعا … اصلا نه به فکر شارژ گوشی هستی نه به فکر حساب و پول و قسط و گیر ضوابط و معیارها. اینها را در دل با خود گفت و چشمهاش را مالید. دلش نمی خواست از تخت بلند شود. حتی از زیر پتو هم نمی خواست جم بخورد.رو برگرداند و نازنین را دید که آن طرف‌تر زیر پتو،‌ پشتش به او بود و مثل همیشه دست ظریفش با انگشتان جمع شده بالای سرش جا گرفته بود. همیشه عادت داشت جوری بخوابد که وقتی نازنین قلت میزند سرش روی بازوی چپ او قرار بگیرد.- حمید مطمینی دستت درد نمیگیره؟ راحتی اینجوری ؟ اذیت نشی عزیزم؟اینها حرفهای مدام نازنین بود شبها که میچسبید به تن او و سرش را روی بازوش میگذاشت و همانطور خوابشان میبرد. گاهی که از خواب بلند میشد و نازنین را آن طرف‌تر از خود می‌دید دستش را به آرامی میبرد زیر سر او و میکشیدش توی بازوهاش و تنگ در آغوشش میگرفت. نازنین هم عادت کرده بود به این مساله،‌ بی آنکه چشم بگشاید می چرخید و می آمد در بازوهاش و سرش را میبرد در گردن او و همانجا به خوابش ادامه میداد.اما در آن لحظه نازنین را نکشید کنار خود و او را در همان نقطه از تخت رها کرد و از پشت به موهای رهایش روی بالش که نور صفحه موبایل بر آنها می‌تابید چشم دوخت. انگار کن در شب برفی که نور کمی روی برفها میخزد. برق زدن گاه و بیگاه…حمید حس کرد که دستشویی دارد و فشار آن را در درون خود حس کرد و فهمید چرا به یکباره از خواب پریده است. آرام پتو را کنار زد و به آهستگی لب تخت نشست و بلند شد. اتاق تاریک تاریک بود ولی او مسیر را خیلی خوب بلد بود. اگر چشم هم میبست تفاوتی نمیکرد. در تاریکی مطلق، چشمِ باز و بسته تفاوتی نمیکند. دو قدم تا پایین تخت و پنج قدم به آرامی به طرف چپ که البته قدم آخر کوتاه‌تر از چهارتای قبلی بود. در آن تاریکی به آرامی قدم بر میداشت و دستش را پیش رویش خیلی ظریف نگه داشته بود. انگار که عصای نابینایان که با آن مسیر و زواید و اشیاء در مسیر را متوجه می‌شوند. قدم سوم را که برداشت دستش به در کمد که نیمه باز مانده بود خورد. در را بست و به راهش ادامه داد. دو قدم بعد رسید به میز توالت. روی آن دست کشید و به طرف چپ پیچید. دستش را آرام روی میز گذاشت و بافت چوب رنگ شده‌ی میز را لمس کرد. انگشتر و ساعتش را میجست. و دستش به آنها خورد. در آن تاریکی لبخندی بر لبانش نشست ولی آنها را برنداشت. اصلا کاری با آنها نداشت فقط میخواست ببیند آیا هنوز سر جایی که یادش بود دیشب گذاشته‌شان هستند یا نه. دستش را از روی میز برداشت و آرام به بدنه ی گچی دیوار اتاق دست گذاشت. با کمی جستن واینطرف آنطرف کردن دستش کلید چراغ را پیدا کرد. کلید سمت راست لامپ سفید پرنور دستشویی را روشن می کرد و کلید سمت چپ لامپ زرد بسیار ملایم کم‌نوری را. کلید چپی را فشرد و دستشویی روشن شد. در نیمه باز بود و نور گرم چراغ چون آب رود از درز در به اتاق سرریز شد. در را باز کرد و قبل از آنکه پایش را در دمپایی طوسی دستشویی فرو کند رو گرداند و صورت نازنین را که غرق خواب بود تماشا کرد. دسته ای از زلفهاش از گوشه پیشانی ریخته بود روی صورتش. از روی تی‌شرت یقه بازی که تنش بود، کنار شکمش را خاراند،‌ پلک زد و خمیازه ای کشید و باز به نازنین چشم دوخت. پایش را در دمپایی فرو برد. بعد آن یکی پا و وارد دستشویی غرق در نور ملایم چراغ زرد شد. در را به آرامی بست که صدای آب و نور چراغ، هر چند ملایم، خواب آن زن را نیاشوبد. در آینه ی بالای روشویی خودش را دید و قدم برداشت به سمت فرنگی. در فرنگی را باز کرد و شلوار و شورتش را پایین کشید و نشست روی فرنگی و زل زد به پیش رو. در همان حین که به صدای آرام و خاموش فرو ریختن جیش داخل فرنگی گوش می‌داد، بر رانهای نحیف و ساده اش چشم دوخت. آرام موهای کم پشت روی رانش را با دست نوازش کرد و پاهاش را مالید. بدنش را کمی کش و قوس داد، شلنگ را برداشت و خودش را شست. بلند شد و به مایع زرد داخل فرنگی زل زد. شستی سیفون را فشرد و آب چون گردابی دور دیوار داخل فرنگی پیچید و ریخت داخل و آن مایع شفاف داخل فرنگی چرخ زنان در سیفون کشیده شد و با صدایی آرام فرنگی خالی شد. در آن لحظات او هیچ تکانی نخورد و فقط تماشا می‌کرد. نه خودش را خاراند، نه حرفی زد با خودش نه چیزی در جانش حرکت کرد. تماشا کرد و هیچ نگفت و هیچ نکرد. کمی در همان حال ایستاد و آرام شدن سطح آب شفاف داخل فرنگی را تماشا کرد. شورت و شلوارش را بالا کشید و مرتب کرد و رفت جلو روشویی. دستهاش را با مایع دستشویی داشت زیر شیر میشست که علامت ضربدری با خودکار پایین شست دست چپش دید.- این را برای چی زده‌ام اینجا؟ چه چیزی را قرار بوده از خاطر نبرم؟‌ عجب وضعیه‌ها …نه تنها آن موضوع را فراموش کرده بود که حتی علامتی که روی دستش نقش بسته بود را هم به یاد نمی آورد. هر چه فکر کرد یادش نیامد که کِی آن ضربدر را آنجا کشیده… آرام با ناخن انگشت اشاره دست راست روی آن کشید و از خود پرسید یعنی پاکش کند؟ ولی بعد تصمیم گرفت که بگذارد سر جایش بماند. و با خود گفت حتما صبح که بیدار بشوم موضوعی که می‌خواستم به خودم یادآوری کنم را یادم می‌آید.دستهاش را زیر آب شست و از پشت در با حوله حمام زرد نخی که از یزد خریده بود خشکشان کرد. می خواست در را باز کند و از دستشویی بیاید بیرون که نگاهش به سوسک کوچکی که کنار پایه فرنگی روی زمین در حال حرکت بود افتاد. بی حرکت در حالی که هنوز حوله در دستانش بود چشم دوخت به آن موجود. آرام از کنار پایه فرنگی چرخید و صاف رفت به سمت دیوار و از همان روی زمین راهش را گرفت و رفت تا گوشه ی حمام و همانجا ایستاد.- دنبال چی می‌گردم این وقت نصف شب؟ از این تماشا کردن مدام چی حاصلم میشه؟ چه کرمیه توی وجودم می‌چرخه؟سرش را خاراند و بی آنکه چشم از سوسک کوچک بردارد در را باز کرد. حتی قدمی هم به سوی آن حشره برنداشت که شاید با دمپاییش آن را له کند. رهاش کرد تا در دنیای خودش لااقل تا طلوع آفتاب صبح زندگیش را ادامه دهد. پایش را از پاشنه در گذاشت آن طرف و در را پشت سرش به آرامی، بی آنکه صدای تق بسته شدنش نازنین را بیدار کند، بست. دست برد و چراغ را هم خاموش کرد. برای اطمینان لای در را باز کرد و مطمین شد که تاریکی باز بر آن چاردیواری آرامش حاکم شده است. دو قدم به جلو برداشت و پایش خورد به تخت. چرخید به راست. یک قدم، دو قدم، قدم سوم. با پاش رد شدن از تیزی لبه تخت را حس کرد و پیچید به راست … چهار قدم و یک قدم کوچک و باز به راست. رسید کنار تخت در محل خوابش. نشست لب تخت و دراز کشید و پتو را کشید روی تنش. دست برد و از میز کنار تخت گوشیش را برداشت. نور صفحه موبایل بر صورتش و تخت و پتو و بالشش و زلفهای نازنین و دیوار پشت سر روان شد. پیام ها را باز کرد، کمی فکر کرد و با تردید برای آن دوستش نوشت کاش میشد در رویا فرو ماند. گوشی را خاموش کرد. چشمهاش را بست، قلت زد به آن سو. دست برد سمت موهای نازنین … در تاریکی شب، در آن تخت، دستش آرام بر موهای آن زن نشست. چشمانش را بست و تصور کرد رویا به لطافت زلفان نازک زیبای نازنین است. و بعد خواب بود که او را در بر گرفت.https://vrgl.ir/Y0adchttps://vrgl.ir/nq1zohttps://vrgl.ir/STngT</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات می‌جوشد، چنان که آتش از سینه</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/atashekalamat-dxajuebe9t7l</link>
                <description>امروز آشفته‌ام. در دفتر نشسته و می‌نویسم. زمان طولانیی از آخرین نوشته‌هام میگذره. ولی خب چه می‌شه کرد همینه که هست. آدم یه روزی شروع می کنه به نوشتن همونطور که یه روزی پا به این زندگی میگذاره. از نوشتن باز می‌مانم و خودم را کش و قوس می دهم و چشم‌هام را می‌مالم. خمیازه می‌کشم و چشمهام را می‌مالم. و باز و باز … این است وصف امروز من. این روزها حساس‌تر شده‌ام و سریع‌تر از آستانه تحمل عبور می کنم. /خمیازه‌ای دیگر/ از خودم می‌پرسم آیا واقعا نوشتن و نفس کشیدن شبیه هم هستند که آنها را کنار هم آوردی؟ خسته تر از آنم که بخوام دلیلی بیاورم در رد یا اثبات آن نظریه. /خمیازه/ ولی خلاصه هر چه که باشد همان است. اصلا تو هر نظری خواستی را برگزین. من تمایلی دلیل آوردن برای حرفم را ندارم. خسته‌ام و بی‌حوصله.این روزها شبیه شناگری هستم که خلاف مسیر رودخانه شنا می کند. گاهی سرحالم و پر امید و با تلاش فراوان راهم را پی می‌گیرم و گاهی رها می‌کنم خود را در دست آب، آب وحشی، آب بی‌منطق که مسیر خودش را میرود و کاری هم به کسی ندارد. /بلند شدم از یخچال شیشه آبی که همیشه آنجا دارم را برداشتم و چند قلپ آب خنک نوشیدم، کلید سماور برقی را هم زدم که آب جوش بیاید و چاییی بنوشم./ //خمیازه و خمیازه// راستش را بخواهی خیلی وقتها نمی‌دانم کجایم و چه می‌کنم. گویی در خلأ معلقم. نمی‌دانم به چی متصلم و مسیرم به کدام سمت است. خیلی وقت‌ها میگویم کاش لیلی بود. کاش می‌شد ببینمش و باهاش حرف بزنم. /پلکهام دارند میفتند. بلند شدم و رفتم در لیوان کمی چای سبز ریختم و رویش آب جوش و یک قاشق هم شکر، و هم زدمشان./ آره خیلی وقت‌ها با خودم میگم کاش لیلی از ایران نرفته بود و باز می دیدمش و با هم حرف میزدیم. اصلا او لنگری بود برای فکر و احساس و جانم. /سیگاری آتش می زنم و پکی بر آن نزده غرق در فکر می شوم. راستی این روزها سرفه‌هام کمتر شده است. مدتی بود که خیلی سرفه می کردم. دایم و بی دلیل. شاید هم به خاطر سیگار بود. این سیگار هم چیز مسخره ایه که من نمی‌دانم چه مرگمه که ولش نمیکنم./برگردم سر نوشتن. نوشتن مثل نفس کشیدن می ماند…. گاهی مدتی سرفه می‌کند آدم و درست و منظم نمیتواند نفس بکشد و بعد از مدتی میبیند دوباره همه چیز منظم و خوب دارد پیش میرود. و نوشتن مثال دویدن است. باید بعد از مدتی که از آن دوریم کم‌کم و مداوم تمرین کرد. چقدر دارم چرت و پرت می‌نویسم امروز. /از اون خماری و رخوت خواب خودم را کشیدم بیرون و کم کم دارم سرحالتر می‌شم. ولی همچنان کلماتم بی‌ربط و بی‌قامتند./ این را به خودم گفته بودم که نترس و بنویس. اصلا در نگاه من نوشتن همین است … راندن در تاریکی بی ترس این که به کجاها میبرد . و همین شاید قشنگی و دلنشینی سیاهی کلمات بر سپید کاغذ یا صفحه نمایش باشد.از خودم می‌پرسم “چته تو؟” و جوابی که می‌دهم این است که “نمیدانم چه بر من رفته است. فقط میدانم که نیاز دارم بنویسم و بنویسم. مدام و هر روزه…&quot;سعی کردم میزم را کمی نظام ببخشم و خلوتش کنم. الان پیش روم لپ‌ تاپی است که در آن دارم مینویسم. این کلمات را در نرم‌افزاری که جدیداً با آن آشنا شده ام تایپ میکنم.( نام نرم‌افزار هست Scrivener. و امکانات خیلی جذابی برای نوشتن دارد. ) سمت چپ یک زیرسیگاری است که در واقع فنجان کوچک سرامیکی رنگارنگی است که در آن کمی آب ریخته ام و داخلش دو ته سیگار در آب شناور است. دفتر کوچکی نیز هست که دو روز پیش خریده‌ام و در جیب پشتی شلوارم همراهم این طرف آن طرف می برم و در آن ایده‌های مربوط به نوشتن و چیزهایی که میبینم را یادداشت می کنم. یک دسته کلید و یک بسته کبریت هم روی دفترچه هست و بالاتر از آنها شیشه آب قرار دارد که البته الان دیگر خالی شده است. و لیوان چای سبز و عقب تر هم هدفونم. /خوابم میاد و این لامذهب رها نمی‌کنه من را / میزم از چوب با طرح قهوه ای تیره خوش حس و حالی است که بسیار دوستش دارم. در طرف راست یک کیبرد و ماوس و مانیتور و یک ماتروشکا هست. و روی کیبرد، خودنویس تازه جوهر شده‌ی لامی‌م که بدنه‌اش از چوب گلابی است در کیف پارچه‌ایش قرار گرفته است. / چشمهام را میمالم. /باز از خودم می‌پرسم چرا آشفته‌ای؟ و یک دلیل اصلی آن این رهاشدگی و وضعیت نابه‌سامان اقتصادی است. شاید تنها چیزی که در زندگی من و خیلی از همراهانمان در این مرزها ثابت باشد همین بی ثباتی و عدم وضوح و نامعلوم بودنِ نه فقط آینده‌ی دور، که حتی آینده بسیار نزدیک، در حد چند ماه است. در هر صورت همین است که هست. وضعیت مسخره و بی‌معنای زندگی ماست و چاره چیست جز پیش رفتن؟ هیچ، واقعا هیچ … باید کار کرد و باید تلاش کرد. /شاید تو با من هم‌نظر نباشی. نمی دانم./بگذرم. رها کن هر چه گفتم را. کم‌کم دفتر دارد تاریک و تاریک‌تر می شود و من هنوز بلند نشده‌ام چراغها را روشن کنم. باید این متن را تا جایی برسانم و بعد شاید بروم روی مبل که همینجا پشت میز قرار گرفته کمی دراز بکشم. شاید حتی خوابم ببرد یکی دو ساعت. خوابی عمیق و بی‌فکر و نگرانی.// عکس از جلد آلبوم به تماشای آب‌های سپید جناب علیزاده برداشته شده است. //بگذار سوالی از تو و خودم بپرسم. از کجا می‌شود فهمید که متنی که تا اینجا خواندی و من نیز خوانده‌ام و البته نوشته‌ام، کلماتی است سوار بر جریان سیال خیال و فکر و رهایی یا جملاتی است کاملا برنامه‌ریزی شده. مثلا فرض کن این کلمات در میانه داستانی آورده شده بود، تنیده در تار و پود کلمات و جملات. آیا راهی هست به درون اندیشه و فکر نویسنده‌ی کلمات؟ یا تنها دستاویز، تیرهای اندیشه و خیال است، رها شده در مه غلیظ فاصله و ابهام. راستش من که باور دارم هیچ راهی به ادراک این قضیه وجود ندارد به طورکلی، و تنها راه شاید اعتماد به نویسنده‌ی کلمات و سعی در راززدایی از بندهای کلام باشد با طنابی که نویسنده به دست ما می دهد. راهی جز آن و البته باور ما وجود ندارد.هدفونم را به گوشم زدم و موسیقی آرامی از پلی لیستی با عنوان تمرکز را شروع به پخش کردم. نمی‌دانم آیا این گوش دادن به موسیقی در حین نوشتن خوب است یا خیر… ذهن مرا که از دنیا و اطراف جدا کرده و کمک میکند راحتتر بنویسم.این روزها از خیلی چیزها می‌ترسم. شاید بعدتر به ترسهام هم رسیدیم و عمیق و عریان برای تو نوشتم از آنها. ولی تنها چیزی که میدانم آن است که نیاز دارم بنویسم. بنویسم و بنویسم. برایم اصلا مهم نیست از چه … تنها چیزی که اهمیت دارد رها کردن خود در جریان کلمات و پیش رفتن با آنهاست، بی فکر و بی‌ ترس و بی رویا حتی. سپردن خود و رها کردن خود و نشستن به تماشا که کلمات به کجا می‌برد ما را. و اگر بخواهم نکته‌ای دیگر از خودم و روزهام پیش از به پایان بردن این کلمات برات بگویم آن است که این روزها از رهایی و عریانی به دورم. شرایطش را ندارم و بیشتر و بیشتر حس می کنم که در قیر تاریک روزمرگی و ملال فرو میشوم. و این چیزی نیست که مطلوب من باشد. در سینه‌ی من آتشی شعله می‌کشد که باید رهاش کنم و بگذارم که برای خود ببالد و مرا هم برکشد، از اینجا که هستم،‌به هرکجا که خواهد. هر نقطه ای که کلمات -این یگانه دست آویز حجاب و دوری- ما را با خود برد.نوشته های دیگری از من :امروز صبح دلم فقط تن یک زن را می خواست. همین.لبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.خواب مرا از کلمات در می رباید، به سان ربودن تو مرا، وقتی می بوسمت.</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 21:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجا که زلفها نسیم می شود.</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/tu-as-souffl%C3%A9-et-je-suis-perdu-fhlrhng1gmpm</link>
                <description>امروز راحت نمی نویسم... کلمات از من به سوی او می گریزند. فکرم نامنظم، پخش و بی قاعده است. شیدایی، شیدایی، شیدایی. این است وصف من امروز.امروز فایده ندارد نوشتن. به خودم نهیب می زنم پس نظم چه می شود؟ این نشد که تا اتفاقی می افتد تو اینطور بشوی مثل بچه مدرسه ای هایی که دوستشان می آید دم در که بروند بازی و بروی سراغ خودت و نوشتن را رها کنی. می دانم ... بیا باهات راحت باشم ... ببین برای اولین بار دیشب تا ساعت ها با آن دختر زیبای نازنین صحبت کردم... آره... مساله دقیقا اینه. و خوابم نمی بُرد ... تا پنج صبح بی خواب شده بودم. خوابم نمی برد و دلم در جوش و تلاطم بود و دلم شاد بود.حالا که برگشتم سراغ موضوع اصلیی که از من توجه می خواست ذهنم پرتوان و فعال و همراه دارد باهام قدم می زند، نه ... دارد می دود و من را هم همراه خودش می کشد. این است وصف من. سواری به دنبال اسبی در این زمان. گاهی می شود گفت سواری بر اسبی. گاهی اسبی نشسته بر دوش سواری. و گاهی اسبی بی هیچ التفاتی به سواری بی اسب.دیشب با این دختر نازنین صحبت کردم. زیباست و دلنشین. آرام و درخود و چیزی دارد که برای من جذاب و پرکشش است و آن تجربه و درکش از ملال و تنهایی است. تجربه دست شستن از خود برای چیزی دیگر. و تجربه فروریختن و فروریختن . این دختر بی نهایت زیباست ... دلنشین و جذاب و پر کشش است برای من. برایت از صورتش هم می گویم... اما آنچه مرا جذب می کند در قدم اول اینها نیست. &quot;تنهایی&quot; است که در او مرا به سمتش کشید و می کشد. تنهایی که می شناسم و لمسش کرده ام. زخم ها و بندهاست. آری زخم ها و بندها انسانها را برای هم آشنا و فامیل می کند. دیشب اولین باری بود که جدی با هم صحبت کردیم، ولی من مدتهاست که او را می دیدم دلم می خواست باهاش صحبت کنم. من به احساسات و ادراک خاموش از دیدار انسانها حتی توی عکسهاشان باور دارم. لبخنده ها و تلخندها را می شناسم و گوشه های چشم برایم چون کلماتی معنادار با هجاهای خاموشند. مدتها بود دلم می خواست با این دختر صحبت کنم. و دیشب با او برای چندین ساعت هم نشین بودم. می بینی بی دفاعی ما انسانها را.برایش گفتم زلفهات را دوست دارم، رنگ و پیچ و تابشان را وقتی فر می خورند. یا وقتی آرام و لطیف دور صورتت ریخته اند یا بستیشان. اصلا زلف برای آن است که دل در میان تارهاش جا بماند. گفتم می شود زلفهات برای من باشد؟ خندید و گفت چه کنم؟ می خواهی بچینمشان و بدمشان به تو؟ نگاهش کردم، لبخند زدم و گفتم نه ... پیش خودت باشد آنجا بهترین جایی است که می توانند بمانند فقط مال من باشد. آن وقت می توانم دلم را میان تارهای پیچانش جا بگذارم و بدانم آرام و گرم و امن است دلم. با شیطنت گفت اگر کوتاهشان کنم چه ؟ گفتم فرقی نمی کند ... مساله کوتاهی یا بلندای زلفهات نیست . مساله تویی.تارهای زلفی که چون رشته هایی به تو و صورت زیبات و لبخندی که دل مرا می برد وصل است. نزدیک شد و عکس دیگری نشانم داد گفت اینجا اینجوری بودم. و ذوق کردم از دیدنش. عکسی بود از او کنار دریا با تی شرت ساده سپید و پیراهنی سپید بر روی آن عینکی آفتابی به چشم دارد به رنگ قهوه ای. گفتم سپید چه به تن ظریفت می آید. به عینکش اشاره کردم و گفتم دوستش دارم. می شد گفت اندکی روشن تر از قهوه ای زلفهاش و دست چپش کنار سرش است. احتمالا برای آن که باد ساحل زلفها را نبرد و شالی به رنگ طوسی گرم که دور گردنش حلقه شده بود چون شالی بر گردنی. و لبخندی که از میان آن دو دندان جلوش کمی نمایان بود. به لاله گوشش اشاره می کنم و بهش می گویم همین گوشواره هایی که الان بر گوش داری را آنجا هم داشته ای. لبخند می زند و می گوید آن گردنبند هم همین است که الان بر گردن دارم. و گردنبند بر گردن را در دست ظریفش می گیرد و نشانم می دهد. و با انگشتان گوی میانش را لمس می کند.وسایلی که همراهمان داریم ما را به زندگی هر روزه وصل می کنند و به ما تداوم می دهند. مثل همان گوشواره های دو تایی یا این گردنبند با آن گوی کوچک رها شده در میانه اش. ما تداوم می خواهیم برای آن که رها نباشیم. ما تداوم می خواهیم تا معنا بیابیم ... تا در این تنهایی ملال آور &quot; خود&quot; مان را گم نکنیم و برای خوانا بودن. بهش می گویم از این به بعد هر بار که حتی از پشت گوشی یا از ورای جغرافیا کلماتت به من برسد و بگویی همان گوشواره و همان گردنبند را دارم من لمسشان می کنم. و دستم را دراز کردم و به آرامی با سرانگشتانم گوشواره های نشسته بر لاله ی گوش چپش را لمس کردم.من دوست دارم بلد باشمت. بشناسمت و بتوانم معنای لبخندهات را بفهمم. چشمهات را بخوانم و تو را بدانم... لبخند زد. لبخندی لطیف مانند نسیمی که از پنجره می آمد در ساعت سه و بیست و چهار دقیقه بامداد. لبخند زد و دلم گوشه لبهاش جا ماند. ما موجودات ساده ای هستیم. ما دلمان می خواهد عریان بشویم و زخمهامان را به کسی نشان دهیم. دلمان می خواهد تنهاییهامان را با کسی که آن را می فهمد شریک شویم. دنیا مکان چندان آرامی نیست ... دنیا هزارتویی است از سختی و رنج، هزار تویی از شادی و شعف. در همان لحظه ای که در ورطه تاریکی فرو می رویم ما را در نور غرقه می کند و در همان آن که ملال ما را در خود فرو می برد شگفتی های خود را بر ما عرضه می کند. من دیگر معتقد نیستم دنیا گل و بلبل است و عشق را پایان رنج عمیق انسان نمی دانم که اینها برای نوجوانان خام کلماتی است دلنشین. دنیا بی نهایت زیباست و بی نهایت سخت ... و برای هر دوی اینها، تنهایی، سنگین است. زیبایی و سختی را با نفری دیگر عمیق تر و دلنشین تر می توان تجربه کرد. لبخند زد و گفت درست می گویی. آخ که من لبخندش را دوست دارم .نگاهم کرد ... و باز نگاهم کرد و باز نگاهم کرد و هیچ نگفت و عکسی نشانم داد. گفت این را ببین. زلفهاش چون رودی مواج از سمت راست صورتش ریخته بودند و دست چپش زیر چانه بود. چشمهاش را قشنگتر از همیشه دیدم و ابروهای ساده ی مرتب زیباش را و لبهاش که چون کمان چله کشیده بود. گفت اینجا عاشق بودم. اینجا زیباترینِ خودم بودم زلفهام رها و زیبا و چشمهام پربرق و دنیا گرم و روشن بود برایم ... اینجا &quot; من&quot; بودم. خارج از چرخه ی ملال سرد عبوس ... نگاهش کردم. و دستهام و دلم براش لرزید. آخ که یک زن چقدر زیبا می شود وقتی که دوست داشته می شود و در دوستی و عشق غرق است. وقت هایی که خوبم حتی زلفهام هم با طراوت ترند و خودم هم انگیزه بیشتری دارم که بهشان برسم ...لبهاش چون نسیمی بر من وزید، چشمهاش چون نسیمی بر من وزید و زلفهاش در من در دل آن نسیم رها شدند در باد. نگاهش کردم و گفتم می شود وقتی زلفهات اینقدر زیبا و رها شد دلم را میان زلفهات جا بگذارم ؟ خندید و نگاهی به ساعت انداخت و گفت فردا باید بروی سر کار ... نگاهی به ساعت انداختم و گفتم باشد. و در چشم هاش خیره شدم ... چشم هاش برقی زد و گفت، شب بخیر ...نوشته های دیگری از من و بریده ای از آن : خواب مرا از کلمات در می رباید، به سان ربودن تو مرا، وقتی می بوسمت.امروز صبح دلم فقط تن یک زن را می خواست. همین.لبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 12:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب مرا از کلمات در می رباید، به سان ربودن تو مرا، وقتی می بوسمت.</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/je-veux-me-laisser-dormir-pfh79kbhxeqh</link>
                <description>نوشتن نوشتن است. به همین سادگی. و من چیز بیشتری نمی خواهم. الان در دفتر نشسته ام بعد از بیخوابی دیشب. یعنی کل دیشب اصلا خواب به چشمهام نیامده است. راستی چقدر وقت است که چنین تجربه ای نداشته ام ؟ یادم نیست. فقط می دانم که خیلی وقت شده و درست می دانم چه انتظارم را می کشد. یک استکان چای خورده ام با شیر و شکر. اصلا من عاشق این چای روزانه ام. چای بنوشم و سیگار بکشم و در خودم سیر کنم. موسیقی روانی از اسپیکر کنار میز پخش می شود که سعی می کنم رهایش کنم و فقط روی این کلمات خودم را پهن کنم، تو گویی لباسی سفید که روی بند روی پشت بام پهن می شود و باد آن را به اهتزاز در می آورد. ما موجودات ساده مظلوم بی دفاعی هستیم. آری... دقیقا همین است. تو را نمی دانم ولی من موجود ساده مظلوم بی دفاعی هستم و این را در عمق وجودم حس می کنم و این ربطی به هوش و ذکاوت و تلاش و این حرف ها ندارد. من و تو و او، همه مان در این مساله مشابه همیم. آن دختر زیباروی دلنواز، آن کارگرهای ساختمانی که صبح در حین آمدن به دفتر دیدمشان، آن مرد جدی شاسی بلند سوار و زن کنار دستش که حتی لحظه ای چهره اش را ندیدم. ما همه مثل همیم. الف هم همین است. می دانم.این مدت از الف ناراحت بودم. سه سالی می شود که با الف نامه نگاری داشتم و به یکباره این رشته گسسته شد. دیشب داشتم می رفتم دستشویی که با خودم گفتم او جنبه نداشت و کرد آنچه کرد... و بعد به یکباره به خودم گفتم چرا او؟ چرا خود من نه ؟ بیا عوض کنیم معادله را. من جنبه رابطه با او را نداشتم و او را آزردم ... به همین سادگی و او رفت. خب رفت دیگر ... چرا سختش می کنم؟ چرا رها نمی کنم این افکار را؟ آنکس که می خواهد برود می رود و آن کس که هست، هست. نه چیزی بیش و نه چیزی کم. و از آن لحظه رهاتر شدم و آرامش بیشتری وجودم را گرفت. آری من جنبه بودن با او را نداشتم و به هر دلیلی او نخواست که دیگر با هم باشیم ... پس نیازی به فکر بیشتر نیست.کم کم خواب را زیر پلک هایم حس می کنم ... و دستشویی هم دارم. دستشویی اول صبح ؟ دو ساعت پیش که رفتم توالت و راحت خودم را خالی کردم و بعدش دوش گرفتم. با لیف آبی زیر بغل ها و لای پاهایم را شستم و به سرم شامپو زدم. من از بوی ناخوشایند بدن خیلی بدم می آید. این یکی از ویژگی های من است که هیچ وقت مرا ترک نکرده است و بوی طبیعی تن آدمی را خیلی دوست دارم. از حمام که آمدم بیرون دئودورانت زدم و موهایم را شانه کردم. لباس زیر تمیز پوشیدم و پیراهن آستین کوتاه راه راه آبی و شلوار جین به تن کردم و اودکلن زدم. جوراب و کفش پوشیدم و از خانه زدم بیرون. کم کم خواب دارد می آید سراغم. می بینی ... به همین سادگی .یکی از دوستانم می گفت خواب مثل مستی است. تو را می برد و هر بار به جایی. من چندین بار نوشیدنی های مختلف الکلی نوشیده ام و هیچ وقت جوری نشده ام که بگویم مرا به جایی برده است.لیلی می گفت مشکلت این بوده که با فرد درستی نخورده ای. همراهِ مستی است که مستی را می سازد. چرا کم خواب می بینم ؟ یا بهتر بگویم چرا اصلا خواب نمی بینم؟ شاید هم می بینم و فراموش می کنم. به همین سادگی. خواب نمی بینم ... فقط فرو می روم و به در می آیم. در خبر است که خواب خواهر مرگ است. اگر مرگ هم چنین باشد من احتمالا با مرگ هم مشکلی نداشته باشم. چشمهام را خواهم بست و خود را رها می کنم در آغوش آنکه برای بردن آنچه برای من نبوده آمده است. زمانی به لیلی می گفتم می دانی من فکر می کنم مرگ برای من احتمالا چنین وصفی داشته باشد: دختری زیبارو که دوستش دارم می آید و می گوید برویم؟ و من می روم ... همین ... به همین سادگی بی هیچ تلاش دیگری ... رفتن به دنبال او که دوستش داری . مثل خواب. برای من خواب فرو رفتن در آغوشی است از تاریکی و رهایی.نامه هام با الف سرشار بود از افکار و احساسات ... و پاسخ های او بیشتر و بیشتر به افکار این نویسنده و آن متفکر... چرا من سخت گرفتم؟ چرا اصلا برایم متفاوت بود این کلمات با هر آنچه می آمد و می رفت در جاهای دیگر ؟ یا مثلا پیامهام به آن دختر که دیشب برای اولین بار باهاش صحبت کردم و مادرظریف و زیبای کودکی نازنین است. ( آیا دلم میخواهد باهاش رابطه ای شروع کنم؟ نمی دانم چهره اش را که دوست دارم و حالت لبها و چشمهاش برایم دلنشین است و من به احساسم در نگاه به افراد خیلی وقت ها اتکا می کنم و جلو می روم و تا الان تجربه ام نشان داده که نکات عمیق درستی به من عرضه کرده است این نگاه) رهایش می کنم. او هم نیست ... کاش می شد خودم را در رویا و خواب رها کنم. خواب خواب است و رهایی رهایی ... خواه در شبی از بهار باشد یا در آخرین نفس و رها شدنی بی بازگشت.چشم هام را می بندم و از زیر عینک چشمهام را می مالم ... کلمات در من می ماسند و مرا رها می کنند به حال خودم. نمی دانم امروز تا پیش از رفتن به خانه آیا خواهم توانست کمی بخوابم یا نه. هر چند خواب راه خودش را در لحظاتم باز خواهد کرد و گوشه ای روی مبل یا نیمکتی یا در ماشین پشت فرمان در حالی که هنوز ماشین را راه نینداخته ام توی پارکینگ مرا در خواهد ربود. می دانی رابطه من و خواب رابطه ای عمیق و مستحکم است. تا الان نشده مرا به حال خودم رها کند و به دیدارم نیاید و من با آغوش باز استقبالش نکنم. من هیچ وقت رشته میانمان را نگسسته ام. این یک چیز را می توانم با جدیت و قدرت بیان کنم.من خودم را موجود ساده مظلوم بی دفاعی می دانم در این دنیا. علیرغم هزار و یک توانایی. ولی وقتی به اینجا می رسم حس می کنم با آن اجداد غار نشینم هم پیاله و هم نشینم. من هنوز همانم که بودم.دلم آن جد غارنشینم را می خواهد که بگوید رها کن همه چیز را. من هستم . تو همین جا کنار آتش بگیر کمی بخواب ... و من چشمهام را ببندم و نه الف ی باشد و نه آن زن زیبا و نه تلاشی برای درک کلماتی که در من می جوشد. چشم هایم را ببندم در غاری کنار آتشی ... در کنار جدم که مردی ساده و معمولی است.Campbell’s Soup Cans by Andy Warholنوشته های پیشین من و بریده ای از آنامروز صبح دلم فقط تن یک زن را می خواست. همین.لبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.پرسه در مه‌ِ تاریک</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2024 09:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز صبح دلم فقط تن یک زن را می خواست. همین.</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/je-te-veux-wqqmxf5ezee8</link>
                <description>درِ دستشویی صاف جلوی اتاق خواب است. فقط یک راهروی یک متری این دو در را از هم جدا می کند. البته خانه من دو دستشویی دارد. یکی درست کنار ورودی و دیگری همین یکی که جلو اتاق خواب است. در دستشویی جلوی خواب را که باز کنی اول از همه کنار در فرنگی است و بعدش روشویی و با فاصله پرده، دوش آن طرف واقع شده است. روی همین فرنگی نشسته و مشغول دستشویی اول صبح بودم که دیدم چقدر دلم سکس می خواهد. پرده حایل میان دستشویی و دوش نیمه کشیده بود و چراغ بالای روشویی روشن. ران پاهایم را نگاه کردم و با دست راستم کمی آن را لمس کردم ... موهای پاهایم کم و آرامند. همیشه همین بوده است. و رانهایم رانهای یک مرد بدون هیچ نکته خاص خارق العاده است ولی من دوستشان دارم. با دست لمسشان کردم و یک تار مو را با سر انگشتانم گرفتم و همانطور نگه داشتم. آه که چقدر دلم سکس می خواهد. سرم را خاراندم و باز دستم را گذاشتم روی پایم ... دست چپ را زدم زیر چانه و با خودم فکر کردم عجب گیری کرده ام از دست خودم ... آخر اول صبح کسی دلش اینطور برای تن یک موجود دیگر می تپد آخر.دستشویی های اول صبح یکی از چیزهایی است که در زندگی دوستشان دارم ... البته خیلی چیزها هست که دلم برای تکرارشان هر روز می تپد ... مثل همین دستشویی کردن ... مثل آب خوردن . مثل لمس بدنم، لمس هر نقطه ای جلو آینه یا به حالت عادی، دیدن یک دوست، آرامش نشستن روی مبل، خوردن آفتاب به صورتم، بستن بند کفش، اصلاح صورتم که حتما چند تار مو همیشه از دست تیغ یا ماشین فرار می کند و جا می مانند برای بعد. آری چیزهای خیلی زیادی هست که من خیلی دوستشان دارم و من را به آن چیزی که اسمش زندگی است متصل می کند. یکیش هم همین تمنای آمیختن با تن ظریف و زیبای یک زن است. آن هم اول صبح ، سر ظهر ، عصر، غروب یا شب. اصلا هیچ تفاوتی نمی کند ... من نیاز دارم که تن یک زن را در آغوش بگیرم و لمس کنم و ببوسم و از نزدیک و با فاصله هر لحظه با خودم بگویم چطور یک موجود می تواند اینقدر زیبا باشد ... البته همیشه هم اینقدر لطیف نیست ... گاهی نیاز دارم که مردانگی خودم را در آن آمیزش حاکم کنم و نفس نفس زنان زندگی را در قلبهایم حس کنم ... زندگی همین است... نوشتن و خواندن و فکر کردن و سکس و سکس و سکس ... به ازای هر کاری که در زندگی دوست دارم حالتی در عشق ورزی هست که دلم می خواهدش ... و بعضی روزها این خواستن بیشتر از روزهای دیگر است ...توی دستشویی که نشسته بودم و داشتم به این چیزها فکر می کردم یادم به آن باری افتاد که در خانه ی آجری با &quot; ش&quot; بودم. دستشویی او صاف چسبیده به هال کوچکش است. دری فضای مشترک دستشویی و دوش را از هال جدا می کرد. از آن در که وارد می شدی پشتش دو در شیشه ای بود. یکی برای فرنگی و دیگری برای دوش، و هر دو خیلی کوچک.  روی فرنگی نشسته بودم که صدای ش آمد.- چای که نخوردی ؟- نه عزیزم ... نه ...روی فرنگی نشسته بودم و به صدای موسیقی که از در بیرونی عبور می کرد گوش می دادم ... در شیشه ای ورودی فرنگی را نبسته بودم ...- پس چای می گذارم با هم بخوریم ...- باشه... اتفاقا چای هم دلم میخواد ...آخ که چقدر دلم تن یک زن را می خواست ... اصلا امروز نیاز ندارم که عاشق آن زن باشم ... فقط زن زیبایی باشد و ساعت ها با هم خلوت کنیم بی هیچ چیز دیگر ... دلم تنش را می خواهد. تن عریان بی حایلش را، حالات زنانه و تن زنانه و آه های زنانه و لب گزیدن ها و حتی خشونت های زنانه را ...دستشویی کردن صبح یکی از لذت های زندگی من است، این را گفتم... ولی اشکالی ندارد که باز هم بگویم. گوشی را از جیبم در آوردم و همانطور نشسته بر روی فرنگی به دنبال داستانی با محتوای تمنای جنسی سایتی را بالا و پایین کردم و مشغول به خواندن شدم ... امروز دلم خودارضایی هم نمی خواست فقط رهایی ای را می خواهم که از اتصال دو بدن به هم حاصل می شود ... به همین سادگی بی هیچ حرف اضافه یا کمی .از دستشویی که بیرون آمدم ش چای گذاشته بود و توی آشپزخانه داشت دو استکان می گذاشت در سینی ... موهایش نامرتب و رها پشت سرش بسته شده بودند. تی شرتی پر از گربه به تن داشت و شلوارکی نخی آبی کمرنگ و پایش کفش راحتی پلاستیکی ای بود که همیشه پایش می کرد. برگشت و گفت سیفون را زدی ؟ خندیدم و گفتم جیش خالی بود ... اخم کرد و گفت کثیف ... برو بزن ... نمی خواد اقتصادی بشی برای من حالا ... گفتم می دانی من دوست دارم این حالت صورتت را ببینم ... و برای همین دوست دارم حرف بزنی برام ... هر جور شده ... حتی به بهانه دیدنت وقتی اخم میکنی برای سیفون فرنگی ... لبخند زد و گفت اگه این زبون را نداشتی تا الان دووم نمی آوردی به نظرم ... در حین رفتن به سمت دستشویی لبهام پر لبخند شد و شنیدم که می گفت ولی من که همش با تو حرف می زنم دیوانه ... چه نیازی به این کارها هست ؟ دمپایی ها را هم مرتب بگذار ... سیفون را زدم و وقتی داشتم بر می گشتم توی آینه روشویی خودم را نگاه کردم ... روی موهام سمت راست چند تاری سپید شده بودند و هر بار که در آینه خودم را تماشا می کردم حواسم می رفت سمت آنها ... دستهام را باز شستم و با حوله خشک کردم و آمدم بیرون ... ش نشسته بود روی مبل که صاف جلو در دستشویی بود. پشت مبل به در سرویس بود و رو به رویش تلویزیون و اسپیکر قرار داشت ... خم شده بود روی میز و داشت از زیر آن قندان را بر می داشت.دستشوییم را که کردم خودم را شستم ... این کار را هم خیلی دوست دارم ... این شستن خودم را ... اصلا فرایند تخلیه شدن خیلی زیباست ... بی نقص ... هر بار که دستشویی می کنم به خودم می گویم این یکی از لذت بخش ترین فرایند های زندگی است از آن لذت ببر شاید زمانی به این راحتی نتوانی جیش و گهت را از خودت خارج کنی ... پس قدر این روز را بدان.بلند شدم و با حوله نازک حمامم که به دیوار کنار آویزان بود خودم را خشک کردم. پایم خواب رفته بود... با دو دستم از دو طرف دیوار ها را سفت گرفتم. پاهایم مورمور می شد. هر بار اینطور می شوم با خودم می گویم الان است که بیفتم ... حتما زیاد نشسته بودم و خون به پاهایم نرسیده است. دو سه دقیقه ای صبر کردم تا پاهایم آرام شود و دستهام را رها کردم و چرخیدم سمت روشویی و دستهام را شستم ... در آینه نگاه کردم صورتم را. هنوز آن دسته موی سپید گوشه سرم هستند، بیشتر هم شده اند... و من هنوز دوستشان دارم ... مشتی آب به صورتم زدم و رها کردم تا قطره ها از صورتم سر بخورند و بروند پایین ...آن روز روی همان مبل با ش سکس کردیم . بعد از همان چای که با باقلوایی که او از استانبول همان سحر آورده بود. روی همان مبل هر دو لخت شدیم و من تن ظریفش را به غایت لمس کردم و او ناله می کرد و من از سر و صورتم قطرات عرق می چکید. زلفهای بسته اش را باز کردم تا رها تر باشند و تماشاش کنم در همان حال ... آری روی همان مبل ...صورتم را با حوله روشویی خشک کردم و باز خودم را در آینه دیدم ... صورتم مثل هر روز بود ... ولی در درونم حس می کردم که دلم خیلی سکس می خواهد ... سکس و سکس و سکس ... بی هیچ چیز دیگر . حوله را گذاشتم و در را باز کردم ... پایم هنوز کمی مور مور میشد.از در که آمدم بیرون خم شدم بند کفش هام را ببندم. بلند که شدم برگشتم و دیدمش دم در . همان تی شرت گربه ای تنش بود و همان شلوارک آبی روشن و آن دمپایی راحتی. به در تکیه داده بود و پای راستش را آورده بود بالا و به زانو تکیه داده بود. سرش را گذاشته بود به در و لبخند می زد. گفت &quot;می ری ؟&quot; گفتم &quot;آره باید برم. برسم شرکت.&quot; لبخند زد و گفت &quot;باشه. ممنونم بابت خدمات جنسیی که ارایه دادید آقای .... &quot; لبخند زدم و گفتم خواهش می کنم. مایه خوشحالی بود ... و هر دو خندیدیم ... برگشتم لبهاش را بوسیدم و کمرش را لمس کردم و راه افتادم. Kiss : Auguste Rodin نوشته های پیشین مرتبط از من و تکه ای از آنلبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.عطش محبوبیت و تمنای تنهاییپرسه در مه‌ِ تاریک</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 12:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/your-lips-and-your-smile-z48emviuwexw</link>
                <description>روی مبل سه نفره لم داده بودم و پنجره دفتر باز بود. از بیرون صدای عبور ماشین ها و موتورهایی که رد می شدند می آمد ... یکی دو سیگار کشیده بودم و لم داده بودم روی مبل و داشتم با مریم صحبت می کردم ... از آن طرف خط کلماتش به من می رسید. در آمد که &quot; تو از چی لذت می بری توی زندگیت ؟ چی دلت را می بره ؟ &quot; سیگار دیگری از جعبه در آوردم و به لب گذاشتم و به فکر فرو رفتم. نگاهم خیره به پنجره اتاق بود. پنجره دفتر چهار لنگه دارد که دو لنگه اول و آخری باز شو هستند پنجره با دو پرده ی بالا رونده پوشیده می شود. لنگه اول پنجره باز و پرده روی آن بالا خزیده بود و نور به داخل می ریخت. به کلمات نگاه کردم و در سوال مریم فرو رفتم. سوالی ساده و عمیق . &quot; چه چیز در زندگی دل مرا می برد؟ &quot; ماشینی با بوق ممتد عبور کرد و صدای مردی که دادی بر سر دیگری کشید چون تیری از گوشم گذشت. صدایشان نه چندان واضح از پنجره عبور کرد و نشسته بر فضای نامریی در من فرو رفت. تو گویی آن مرد بر سر من داد می زند که جواب بده دیگر چه چیز تو را در مشت خود می گیرد و نفست را می بندد ؟ به نظرم مسخره آمد که کسی بر سرم داد بزند تا این سوال کلیدی و مهم را جواب بدهم ... در مدرسه همیشه شاگرد درس خوانی بودم و از زمانی به بعد همیشه در ردیف اول صندلی می گرفتم. خیلی وقت ها که معلم سوالی می پرسید دست من پیش از همه بالا می رفت ... چرا آن سوال ها را راحت و بی دردسر جواب می دادم ولی این سوال که جان مرا در بند خود دارد را نمی توانم به سادگی جواب بدهم؟ این هم خود سوالی است. به صفحه نورانی که کلمات بر آن نقش بسته بودند خیره شدم.اولین باری که رفتم خانه مریم با احتیاط در خانه را باز کرده بودم و قدم قدم پله ها را بالا رفته بودم و پشت در منتظرم بود. در سکوت با هم خوش و بش کردیم و کفشم را آوردم تو . در را بست و ایستاد و مرا تماشا می کرد. و لبخند می زد. و در آمد که : &quot;سلاااام ... خوبی ؟ خوش اومدی ... &quot; و من هم اضطراب داشتم و هم لبخند بودم ... به همین سادگی ... گفتم آره خوبم . گفت چیزی میخوری ؟ گفتم یک لیوان آب اگر ممکنه. و آب را داد دستم و نشستم و تماشاش کردم ... و او سر تا پا زیبا بود ... و او سرتاپا تماشا . آن سکوت و آن آرامش و اضطراب توامان ...چرا دیدار ها به سکوت می گذرند و کلمات پس از وصال ها خودشان را به ما می نمایانند؟ چرا آن روز که مریم را دیدم یا بارهای بعد به جای لبخند و شعف به من نگفت بنشین تا برایت لیوانی آب بیاورم و یک بار برای همیشه جواب من را بده که &quot; تو از چی لذت می بری توی زندگیت ؟ چی دلت را می بره ؟ &quot;آن بار اول به عشق بازی و لمس و بوسه گذشت. حتی وقتی همدیگر را تماشا می کردیم نیز همین بود. گویی آغوش انسان را از کلمات بی نیاز می کنند. چرا غر زدن ها و شکوه ها پیش یا پس از بوسه ها عرض اندام می کنند؟ وقتی می بوسیدمش چشمهایش بسته بودند و لبهایش به لبخند کشیده ... وقتی لمسش می کردم انگشتانم علاوه بر پوست تنش روح و روانش را نیز لمس می کرد. چرا آن وقت میان ما سکوت حاکم بود و این سوال حیاتی در دوری مطرح می شود ؟وقتی عریان کنار من دراز کشیده بود لمسش می کردم و پستی و بلندی های تن با ظرافت زنانه اش را با چشم و سر انگشت و لبها و بوسه حس می کردم. ولی هیچ وقت از خودم در آن حال هیچ وقت نپرسیدم تو از چه لذت می بری ... دلت در گرو چیست ؟من آرامش پیش از نهایت در هم آغوشی را از آن نهایت پر طپش سوزان بیشتر دوست دارم ... من آرامش بوسه ها و لمس و نوازش را بیشتر از آن رهایی آخر دوست دارم. من تماشا و لمس نقطه نقطه تن یک زن را، لبهای به لبخند کشیده شده و چشمان به هم فشرده شده اش را وقتی لبهایش را می بوسم بیشتر از هر چیز دوست دارم . اصلا من لبهای یک زن را وقتی به آرامی می خندد بیشتر از همه اینها دوست دارم ... و در نهایت همه اینها رهایی او را وقتی در کنار من آرام و امنیت می گیرد ...سوال از نظر من سوال ساده و عجیبی است ... چه چیز دل ما را چون تکه کاغذی که در باد می رود با خود می برد؟ اصلا مگر می شود بی این سوال به باقی امور رسید ... می دانم که می شود و تا الان هم شده است اما چه فایده وقتی ندانیم لنگرگاه دلمان یا طوفانگاه دلمان کجاست ؟ به نظرم مسخره می آید که برای این سوال جواب واضح و شفافی نداشته باشم.سیگار هنوز به لبم بود و از حالت لمیده بلند شده بودم و به پشتی مبل تکیه دادم و نگاهم به بیرون خیره بود. نور به داخل می ریخت، نسیمی می آمد و همچنان سوال مریم روی صفحه بود. فندک را برداشتم و توی دستم چرخاندمش سیگار را بین دو لبم ثابت کردم . دست چپ را حایل فندک کردم و آتش زنه را فشردم و شعله گر گرفت ... نوک سیگار را سرخ کردم و پکی به آن زدم ...برایش نوشتم : دو چیز در این دنیا شعف و زیبایی و لذت است برای من. و هر چه می اندیشم جز این دو هر چه هست عاریتی و ناقص است. و آن دو یکی کلمات است و دیگری زنها . و جز این دو زیبایی ای در این جهان نمی بینم که دل مرا با خود ببرد.آری . کلمات و زنان.نوشته های پیشین مرتبط از من و تکه ای از آن  عطش محبوبیت و تمنای تنهاییپرسه در مه‌ِ تاریک</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 14:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطش محبوبیت و تمنای تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@parsehdartariki/a-lonely-man-in-the-crowd-xsvmmazkbril</link>
                <description>من عاشق مورد توجه واقع شدن بوده و هستم … همیشه هم همین بوده است. مثلا همین جا که دارم می نویسم عاشق این هستم که تعداد دنبال کنندگانم بشود هزاران نفر و تعداد نظر های زیر هر نوشته بشود آنقدر که من خیلی ها را حتی نرسم ببینم و با رفتاری متین و محترمانه و از سر فرهنگ بالا بیایم عذرخواهی کنم که فرصت مطالعه و پاسخ به همه نظرات را متاسفانه ندارم و اگر دوستی نظرش بی پاسخ ماند لطفا مرا ببخشد. و چه بسا برای رسیدگی به این امور از کسی کمک بخواهم. می بینی … به همین سادگی. این ویژگی همه عمر با من بوده و هست … و از طرف دیگر آنکه همیشه در قالبی بوده ام که جمعی که دورم گرد می آمده اند بسیار انگشت شمار بوده اند. در شبکه های اجتماعی همین بوده در نوشته هام همین بوده … در زندگی هم همین … آش همان و کاسه همان … آری .من شیفته ی مورد توجه بودن بوده و هستم و زمانی که دیدم که اصولا مورد اقبال واقع نمی شوم راهکار ذهنی ای به صورت ناخودآگاه در من شکل گرفت که “ نه، من چندان دنبال محبوب شدن نیستم … “ و با رفتارهایم این گوشه ماندن را تشدید می کردم. من خودم را عضوی از جامعه الیت می دیدم که اصولا مردم عادی چندان درکی از من و دنیایم ندارند … و برای خودم اینطور تفسیر می کردم و می کنم که اصلا این که تنهایم و همراهیان و دوستانم کم و معدود هستند حسن است نه عیب. من تنهاییم را دوست داشتم و دوستان معدود عمیقی که پیدا می کردم برایم به غایت خاص و متشخص بودند (به معنای آن که تک تکشان برایم اهمیت وافر داشتند و هر کدامشان با جزییات شخصیت و رفتارشان در ذهنم تعریف می شدند. )ولی این بار می خواهم با خودم و تو روراست تر باشم. من همیشه دلم می خواسته که اطرافم شلوغ باشد. من از این تنهایی خسته بوده و هستم ولی چاره ای برای آن نداشته و ندارم … اینجا می خواهم به تو و خودم آن جنبه هایی از وجودم را بی پرده و عریان بنمایانم که تا قبل از این حتی به خودم هم چندان نشانش نداده ام. و این یکی از آنهاست …در من پارادوکسی عظیم خانه دارد. مشتاق جمع بودن و از جمع گریزان بودن …راستش را بخواهی من همیشه باور داشته ام که اطرافیانم در سطح پایین تری از درک نسبت به من قرار داشته اند. واقعا همین بوده و هست. و فقط یک چیز تغییر کرده است. دیگر چندان به این مساله فکر نمی کنم و برایم چندان اهمیتی ندارد … ولی راستش را بخواهی در لحظات خاص دقیقا می بینم که هنوز در همان موضع قرار دارم … من خود را بالاتر از بقیه می دیدم و می بینم و دنیای آنها برایم مسخره و پوشالی می نماید. و این یکی از دلایل این دوری است. من دلم میخواهد پرطرفدار باشم و بقیه دوستم باشند و با من بیامیزند و از طرف دیگر آنها را آدم حساب نمی کنم و از دنیایشان بیزارم. می بینی وضع مرا ؟ عینا همین است که می گویم برایت.ناگفته نماند که همواره دوستانی پیدا کرده ام در لایه هایی بسیار عمیق و ارتباطاتم با افراد اندک بسیار دلنشین و خاص بوده است ولی من هیچ وقت آدم محبوبی نبوده ام. و برایت گفتم که هر کدامشان با جزییات شخصیت و رفتارشان در ذهنم تعریف می شدند. این هم دلیل دیگری بوده که من از جمع شلوغ گریزانم… من از بودن در جمعی که تک تکشان را درست نشناسم و سعی نکنم برای خودم خواناشان کنم می ترسم … برای من آدم ها گله گوسفندانی نبوده اند و نیستند که با هم فرق نکنند. سارا با سهیل و سهیل با ندا و نازنین و سها فرق داشته و دارند …می بینی بدبختی یا کلا بختِ من را ؟ خواسته های قلبیم وجود مرا از جهات مختلف می کشند و مرا تکه تکه می کند این تناقض خواسته های گوناگون … هر کدام مرا به سمتی می کشند… و این وسط آن که تکه پاره می شود من و وجودم هستیم … من به دست خود خودم را تکه تکه می کنم … ولی همین است که هست … من شیفته محبوبیت و فراری از بودن در جمع شلوغم … من دلم دوستان و همراهان و خوانندگان بی شمار و از طرف دیگر دوستان خاص و متفاوت که تک تکشان را بشناسم و برایم خوانایی داشته باشد تک تک رفتارشان، می خواهم. و این است آنچه من هستم …اصلا چرا دلم محبوبیت می خواهد؟ چرا تشنه ی  پر طرفدار بودن هستم؟شاید به دلیل ترس از تاریکی و وحشتی که در دنیا حس می کنم. دلم میخواهد تنها نباشم. دلم می خواهد هر روز صبح که مثلا به اینجا سر می زنم صدها پیام داشته باشم. این به من حسی از لذت و اهمیت و اتصال می دهد … آری … این حسها را دوست دارم. این نوشتن را هم دوست دارم. آری … من خودم را دوست دارم. تو را دوست دارم … و کلمات را .بگذار چیزی برایت بگویم:یکی دو سال پیش پیامی دادم به دختری از همکلاسی های دوره کارشناسی که تازه مهاجرت کرده بود به جایی دوازده هزار کیلومتر آن طرف تر. برایش نوشتم فلانی می خواهم چیزی به تو بگویم که می دانم دیگر نه برای تو فایده ای دارد و نه من … ولی ترجیح می دهم بگویم و آن هم این که من همیشه تو را خیلی دوست داشته ام و برایم خیلی جذاب بوده ای. و این را هیچ وقت جرات نکردم بهت بگویم و الان می گویم چون انگار سالهاست این مساله مثل باری بر دوش من سنگینی می کند در زمانهایی که متوجه آن هستم و زمانهایی که التفاتی به آن ندارم… و با گفتنش و بروزش به تو حس می کنم آرام شده ام و دیگر آن بار را بر دوش ندارم .من جمعی از پارادوکس ها هستم … شیفته محبوبیت و گریزان از آنم و از مواجهه با این ویژگی خودم همیشه می ترسیده ام … این تناقض و این تضاد. من شیفته تنهاییم و دلداده محبوبیت … و این دو با هم خوانایی ندارد … آری با هم خوانایی ندارد ولی من همینم که هستم و الان که بیانش کردم حس می کنم واضح تر خودم را دارم می بینم. پس اگر این متن را خواندی و دلت خواست برایم کامنتی بگذار و بدان من مثل یک سگ وقتی استخوانی بهش می دهند یا توپی برایش پرتاب می کنند از این پیام دیوانه وار ذوق می کنم … آخ که چه دلنشین است بیان آن چه همیشه خجالت می کشیده ام بگویم …تو همان دوست من هستی که مهاجرت کرد و آن زمان دیگر فایده ای نداشت بیان آن حرف پس این حرف را پیش از مهاجرتت به تو می گویم … من آدم کاملی نیستم … خیلی بخش های وجودم معوج و در هم ریخته است، بخش هایی از وجودم با هم خوانایی و هماهنگی ندارند که هیچ در تضاد با هم هستند … آری … من شتر گاو پلنگی هستم از آن خودم … و دلم می خواهد که تنها نباشم … و دلم میخواهد تک تک آدم هایی که برایشان اهمیت دارم را دقیق و خاص بشناسم … می دانم که توان آن را به کمال ندارم … ولی بدان که این خواسته من بوده و هست …الان آرام تر دلم میخواهد که دنبال کنندگان زیادتری داشته باشم … و از بابت بیانش هم هیچ خجالتی نمی کشم.با لبخندی بر لب و آرامشی بر دل.A Bar at the Folies-Bergère - Eduard Manetنوشته های دیگری از من و بخشی از آن خواب مرا از کلمات در می رباید، به سان ربودن تو مرا، وقتی می بوسمت.پرسه در تاریکی لبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 12:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسه در مه‌ِ تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/firstwandering-xjjm1uofffhv</link>
                <description>زمانی به صورت مداوم در مامنی دیگر می نوشتم. نوشتن فرصتی بود برای اندیشه و توجه به خود به مثابه ابژه ی تماشا و اندیشه. خیلی وقت ها از خودم این سوال را می پرسم که “ چرا باید نوشت ؟ ” یا ” نوشتن به چه معناست ؟ “ و این سوالات ذهن مرا با خود می برد. برای من نوشتن گشتن در تاریکی ها بود. دیدن چیزهایی که خیلی وقت ها حتی خودم هم پیش از نوشتن آن ها را نمی دیدم. به کجا مرا خواهد رساند؟ ‌خود نیز نمی دانم.این روزها باز به صورت جدی و شدید نیاز به کلمات دارم … همنشینی و آمیختن با آنها … آری . من از سر نیاز به دنبال کلمات هستم … و تصوری ندارم که در این سرزمین این بار چه به دست می آورم. اما در من کشش و تمنایی است بس سوزان به آنها …اگر این نوشته را می خوانی یا زمانی بعدتر به این اولین نوشته بر می گردی بگذار برایت بگویم در این کلمات با چه مواجه خواهی شد.اول و وسط و آخر، تو مرا خواهی دید به عریان ترین و شفاف ترین حالتی که خود می بینم یا تلاش می کنم که ببینم.تلاش من این است که آنچه در خود لمس می کنم،‌ می بینم، درک می کنم یا احساس می کنم را چنان به تو بنمایم که اگر تو خود من بودی همانگونه می دیدی، آنچه در من می جوشد و می بالد و خانه دارد. خیلی دوست دارم به تو تضمین دهم که جز حقیقت چیزی نخوانی اینجا. و منظورم از حقیقت، وقایع و افکار و احساسات من است چنان که خود با آنها بی واسطه مواجه می شوم. خیلی دوست دارم به تو تضمین بدهم، اما متاسفانه چنین تضمینی هیچ گاه از عهده من و تو بر نمی آید. حجاب دوری باقی خواهد بود در کلمات.پس در این کلمات تلاش می کنم از مسیر حجابها که کلماتند، حجابهایی را بدرم و با تو، در کلمات، به تماشا بنشینم .و این شروع دوباره نوشتن است. قدم در راه تاریک … پرسه در تاریکی .Snow Storm - Steam-Boat off a Harbour&#039;s Mouth, 1842 By J. M. W. Turnerپی نوشت:‌ ایده “راندن در تاریکی” را از جناب شاهرخ مسکوب وامدار هستم.نوشته های دیگری از من و تکه ای از آنعطش محبوبیت و تمنای تنهاییلبخند یک زن زیباترین کلمه دنیاست.</description>
                <category>پرسه در تاریکی</category>
                <author>پرسه در تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 14:21:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>