<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parsi.peyman2</link>
        <description>پیمان احتشام‌زاده-                          peyman-ehteshamzadeh.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 05:48:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/211957/avatar/g5ZWof.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعضی رفاقت‌ها نه با خیانت، با حساب‌وکتاب تمام می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-bkuoe9cincih</link>
                <description>فرهاد همیشه فکر می‌کرد دوستی‌های واقعی از هر چیزی قوی‌تر هستند. او دوستانی داشت که از دوران مدرسه، دانشگاه و سال‌های مختلف زندگی همراهش بودند. سال‌ها خاطره، همدلی و شناخت متقابل باعث شده بود تصور کند این روابط بر پایه ارزش‌هایی عمیق‌تر از منافع شخصی بنا شده‌اند.در میان این دوستی‌ها، یکی از دوستانش به رفیقی بسیار نزدیک تبدیل شد. آن‌قدر نزدیک که فرهاد احساس می‌کرد می‌تواند در هر شرایطی روی او حساب کند. اما روزی پای مسائل مالی به میان آمد. ابتدا همه چیز ساده به نظر می‌رسید؛ کمک کوچکی بود برای حل یک مشکل موقت. ولی کم‌کم پول وارد رابطه‌ای شد که پیش از آن بر پایه اعتماد و صمیمیت شکل گرفته بود.چیزی نگذشت که سوءتفاهم‌ها آغاز شدند. انتظاراتی به وجود آمد که قبلاً وجود نداشت. گفتگوهایی که زمانی از روی محبت بود، رنگ حساب و کتاب گرفت. هر دو طرف احساس می‌کردند حق با آنهاست و دیگری درکشان نمی‌کند. در نهایت، دوستی‌ای که سال‌ها طول کشیده بود تا ساخته شود، در مدت کوتاهی فرو ریخت.این تجربه برای فرهاد تلخ بود، اما درس مهمی در خود داشت.او به این نتیجه رسید که برای حفظ آرامش و ماندگاری روابط دوستانه، بهتر است میان دوستی و مسائل مالی مرزی روشن وجود داشته باشد. از آن پس تصمیم گرفت با دوستان، آشنایان و حتی برخی از بستگان وارد بده‌بستان‌های مالی نشود. اگر هم هزینه‌ای مشترک وجود داشت، مانند یک سفر یا پیک‌نیک، همه چیز شفاف و همان لحظه تسویه شود تا توقعی شکل نگیرد.سال‌ها بعد متوجه شد روابطی که در آنها پول و منفعت مالی دخالت نداشت، پایدارتر، صمیمی‌تر و آرام‌تر بودند. در این روابط کسی احساس بدهکاری نداشت، کسی طلبکار نبود و محبت‌ها با ترازوی حسابداری سنجیده نمی‌شد.فرهاد همچنین متوجه نکته دیگری شد. بعضی از افرادی که سال‌ها آنها را دوست خود می‌دانست، تنها زمانی سراغش می‌آمدند که به کمک مالی نیاز داشتند. تماس‌هایی که زمانی نشانه دوستی بود، به درخواست وام و رفع مشکلات مالی محدود شده بود. او به تدریج یاد گرفت که میان دوستی واقعی و رابطه‌ای که فقط بر اساس نیاز شکل گرفته تفاوت قائل شود.امروز فرهاد باور دارد که اعتماد و صمیمیت، همان‌طور که در بسیاری از کتاب‌های رشد فردی آمده، پایه‌های مهم یک زندگی آرام هستند. اما اعتماد به معنای نداشتن مرز نیست. گاهی حفظ یک مرز مالی روشن، بهترین راه برای حفظ احترام، محبت و ماندگاری یک رابطه است.شاید همه روابط مالی به شکست منجر نشوند، اما تجربه فرهاد به او آموخت که برخی از ارزشمندترین دوستی‌ها زمانی دوام می‌آورند که پول در مرکز آنها قرار نگیرد. زیرا دوستی زمانی زیباترین شکل خود را پیدا می‌کند که انسان‌ها یکدیگر را برای خودِ یکدیگر بخواهند، نه برای منافعی که ممکن است از هم به دست آورند.«بعدها که فرهاد کتاب فقط عشق را خواند، متوجه شد زخمی که از آن دوستی خورده بود، فقط یک اختلاف مالی نبود. او سال‌ها از تکرار آن تجربه می‌ترسید. ترسی که باعث شده بود نسبت به بسیاری از آدم‌ها بدبین شود و در روابطش فاصله ایجاد کند.اما کتاب به او یاد داد که عشق به معنای اعتماد بی‌قیدوشرط نیست. اعتماد واقعی از شناخت، آگاهی و احترام به مرزها به وجود می‌آید. فرهاد فهمید که لازم نیست از آدم‌ها فرار کند؛ فقط باید مرزهای سالمی برای روابطش داشته باشد.او تصمیم گرفت دوستی را از معامله جدا کند. نه از روی خشم و نه از روی قضاوت، بلکه برای محافظت از صمیمیت. کم‌کم متوجه شد هر جا منفعت مالی محور رابطه نباشد، فرصت بیشتری برای همدلی، صداقت و آرامش به وجود می‌آید.در کتاب فقط عشق آمده است که بسیاری از انتخاب‌های ما یا از عشق سرچشمه می‌گیرند یا از ترس. فرهاد دریافت که قطع کردن روابط ناسالم از روی ترس نیست؛ بلکه گاهی انتخابی از روی عشق به خویشتن است. عشق به آرامش، احترام و ارزش‌هایی که یک رابطه انسانی را ماندگار می‌کنند.او دیگر به دنبال زیاد کردن تعداد دوستانش نبود. به دنبال رابطه‌هایی بود که در آن‌ها بتوان بدون حساب و کتاب مالی، کنار هم نشست، حرف زد، خندید و زندگی را قسمت کرد. و همین تغییر نگاه، آرامشی را به زندگی او آورد که سال‌ها در جست‌وجویش بود.فرهاد فهمید شادی همیشه در به دست آوردن چیزهای بیشتر نیست؛ گاهی در رها کردن رابطه‌هایی است که روح انسان را خسته می‌کنند و نگه داشتن رابطه‌هایی که بر پایه عشق، احترام و اعتماد آگاهانه شکل گرفته‌اند.»</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2026 01:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی سن میاد بالا</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-loeyv0mzuvxb</link>
                <description>وقتی سنت میاد بالا دیگه نمی‌تونی نوشته‌های کتاب رو از نزدیک بخونیولی با همون چشم‌ها می‌تونی آدم‌ها رو  بشناسیوقتی سنت میاد بالا هر غذایی رو نمی‌تونی بخوریولی حاضر نیستی با هرکسی هم‌سفره بشیوقتی سنت میاد بالا موهای مشکی جاشو با موهای سفید پر کرده یا اصلا مویی برات باقی نموندهولی قدر مو سفیدهایی  که بی توقع سالها کنارت بودند رو میدونیوقتی سنت میاد بالا شور و هیجان مهمونی رفتن و توی شلوغی موندن رو نداریولی یک گپ و گفت ساده یا حتی یک نشست با کمترین گفتگو با یک آدم امن  روزتو میسازهوقتی سنت میاد بالا توان جسمیت میاد پایین شاید نتونی خیلی روی پاهات بایستی یا راهپیمایی طولانی داشته باشیولی با اعتماد به نفس روی حرف و اعتقادت می‌ایستیوقتی سنت میاد بالا کمتر حرف میزنی  و بیشتر شنونده‌ایولی وقتی حرف میزنی  فقط به حرف‌هات گوش نمیدهند بلکه می‌فهمنت</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 22:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساست را دفن نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%81%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%86-ubovgye5vszc</link>
                <description>حیات، روزمرگی، آزمون بزرگ و با ابهتی است.شادی‌ها، لذت‌ها، اضطراب‌ها، سوگ‌ها، از دست دادن‌ها و به دست آوردن‌ها،مشاهده صحنه‌هایی از بی عدالتی، ظلم، مهربانی، سخاوت، تنگدستی و بی معرفتی و وفاداری، همه این نیکویی‌ها و آلودگی‌ها کم و بیش در وجودمان هست.زندگی چنین تجربه رمزآلودی است.اگر همه اینها را در وجودمان نپذیریم درمانده و ناامید می‌شویم، نفس روحمان به شماره می‌افتد گاهی دلسرد و گاهی هراسان می‌شویم.با فرار از آنها راه به جایی نمی‌بریم.دست به دامن کسان و ناکسان می‌شویم تا به زندگی‌مان شور و هیجان بدهند.با هزینه‌های کلان رتبه و اسم و اعتبار می‌خریم شاید حالمان نو بشود، نو می‌شود ولی نو نمی‌ماند.ما ناچاریم هیجان‌زدگی خودمان را بشناسیم باید آشفتگی و دلمردگی خودمان را هضم کنیم، با تکذیب کردنشان از وجودمان پاک نمی‌شوند.هروقت آشکارا در سراسر زندگی‌ خودمان را با همه این تجربیات و احساسات پذیرفتیم و برای بهتر شدن حرکت کردیم آنوقت ذهنمان از اثر و عوارض آنها تمیز و خالی می‌شود ساکت و آرام می‌شویم.تمرین این پذیرش پایه‌های افکار مسموم را فرو می‌ریزد، از آن پس احساس رضایت از نارضایتی روزانه افزون می‌شود.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 14:37:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-tyndqdzmzllo</link>
                <description>یکی از دلایل سوء تفاهم، بد فهمیدن حرف دیگران است.چون فقط می‌خواهیم جواب بدهیم بنابراین حرف طرف مقابل درحد صوتی به گوشمان می‌رسد در واقع این جواب‌مان است که در ذهنمان با صدای بلند مرور می‌شود، یا اینکه اگر تصمیم به جواب دادن نداشته باشیم با بی تفاوتی جهت رفع تکلیف فقط شنونده‌ایم، با این شرایط لطفاً بعداً شنیده‌هایت را مرور نکن چون اصلاً نفهمیده‌ای فقط شنیده‌ای!بیشتر اوقات بین منظورِ طرف مقابل و آنچه شنیده‌ایم تفاوت بسیار است.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 11:17:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-rqybkhh5dwmc</link>
                <description>ساعت ۷ صبح موقع پیاده روی جوانی را دیدم که به نظرم کمتر از ۲۰ سال سن داشت لبه باغچه‌ای کنار پیاده‌رو نشسته بود و چنان پکی به سیگارش میزد که من از حدود ۵ کیلومتر پیاده روی آنچنان نفسم نگرفته بود که از دیدن این صحنه انگار نفس کم آوردم با خودم گفتم بهش بگم جوون این موقع صبح توی این هوا به جای اینکه راه بری لذت ببری نشستی سیگار میکشی؟ حیفت نمیاد؟ در همان لحظه ندای درونم داد کشید سرم که های، سرت به کار خودت باشه یه نگاه به خودت بنداز بعد فاز نصیحت بردار، گفتم خوب من دارم پیاده روی می کنم گفت نه الانو نمی‌گم خودت تو سن این جوون، همین یاداوری کافی بود برای اینکه زبان در دهان حبس کنم و بر سرعت پیاده‌روی‌ام اضافه کنم، کمی که دور شدم رفتم به همان سنین روزهایی که تازه سیگار را پاکتی می‌خریدم و جرعت  پیدا کرده بودم پاکتش را البته مخفیانه حمل کنم،فرقی نمی‌کرد صبح ظهر شب نیمه‌شب گرسنه تشنه سیر عصبانی خوشحال بی دلیل و با دلیل سیگار میکشیدم، بله من هم ۱۹ یا ۲۰ سال بیش‌تر نداشتم، آن زمان اگر کسی به من میگفت حیفه جوون، حتی اگر در لحنش مهربانی و دلسوزی خالصانه مشهود بود و می‌پذیرفتم که غرضو مرضو سرزنش در کار نیست باز با خودم می‌گفتم مگه از  تو سیگار گرفتم یا من نمیخوام ریه سالم به خاک ببرم و اراجیفی از این دست، حال چه‌رسد که آن فرد غریبه باشد یا فردی که احساس خوبی هم نسبت به او نداشتم آن موقع که دیگر هیهات بود. بله یادم آمد آن روزهایی که با لذت با این رفیق نابابم روزگار گذراندن حتی روزهایی که خیلی دوستش نداشتم ولی طاقت دوری‌اش هم نداشتم آنچه می دانم  زمان اجبارش از لذتش طولانی‌تر شد تا اینکه روزی پس از ۱۸ سال با این کهنه رفیق ناباب به هم زدم. الان که ۹ سال از آن روز می‌گذرد باز هم گمان می‌کنم اگر آن دوران برگردد و آن ناباب جذاب سر راهم قرار بگیرد به راحتی امروز نمی‌توانم دست رد به سینه‌اش بزنم، یکی از دلایلی که من امروز را، لحظه حالم را به گذشته‌ام ترجیح می‌دهم همین است. گذشتن از این قاتل جذاب برای جوانی که تازه نفس است و دنبال تجربه کردن و تنوع است رد کردن آن لاغروی عصیانگر با آن بسته‌بندی های رنگی کار آسانی نیست.https://peyman-ehteshamzadeh.ir/wp-admin/edit.php</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 12:44:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-kwwuo4i5hv3c</link>
                <description>نویسنده مثل سیبی میمونه که تو زندگی هزارتا چرخ میخوره ولی باز با قلمش میاد روی کاغذفرقی نداره:غمگین باشه یا خوشحالتوی جمع باشه یا خلوتدربند باشه یا آزادعاشق باشه یا فارغصبور باشه یا عجولجوان باشه یا مسن به هرحال موضوع برای نوشتن دارد.</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 14:02:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسک</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-dqgfaenqz1kk</link>
                <description>ماسکاین ماسک مادر گشته تا قبل از کرونا داشت زندگیشو میکرد آدم‌های خاصی در زمان خاصی توی مدتِ معلومی ازش استفاده میکردند. یکسالی هست جدا از تنوعی که به مدلش دادیم طرز استفاده‌ش  رو بردیم زیر سوال؟ یکی میگذاره زیرِ دماغش یکی زیر چونه‌اش اون‌یکی روی گردنش، یکی میگذاره رو آرنجش،   یکی دوتا روهم میگذارهاون‌یکی دوتا در امتدادِهم، از زیر چشم تا روی گردن، فکر نکنید به خاطرِ وسواسِ! نه، این یه راه‌حله برای اینکه راحت بتونه از فاصله بین دو ماسک سیگار بکشه. دیروز یکی‌رو دیدم حیرت کردم، ماسکش آنقدر چرک و سیاه شده بود که بنظر می‌رسید کنفرانس بین‌المللیِ ویروس‌هاست، باز خدا خیرش بده موقع خرید ماسک سفید انتخاب کرده بوده وگرنه این فاجعه قابل تشخیص نبود.( شناسایی مقصر باشد برای بعد).آدم باید از بعضی از این ماسک مشکی‌پوش‌ها حذر کنه که اگر شش ماه هم از یک ماسک استفاده کنن از فاصله دومتری قابل تشخیص نیست که طرف داره از اون ماسکی که مدتهاست زهوارش دررفته کار میکشه، جداً بعضی از این ماسک مشکی‌ها  شدتِ کثیفی و آلودگی‌‌شون به ضخامتی رسیده که ر‌‌َگه‌ی شکستگی روشون جا انداخته. باور کنید با دیدن بعضی از این صحنه‌ها هیچ تصویری تحت عنوان ماسک از شبکیه به مغزم منتقل نمیشه.</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 23:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوستالژی خوبه یا بد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-r7ct5zffu40y</link>
                <description>نوستالژی یا همان یادآوری خاطرات گاهی خوب است گاهی بد!خوب است: اگر حِسّ سپاسگزاری  و حق‌شناسی بدهد.بد    است: اگر به جَفنگ بافتن و بیهوده‌گویی بیفتیم.خوب است: اگر اراده بدهد، پشتکار بدهد، متعهدت کند.بد    است: اگر فقط سرگرمت کند و زمانت را بسوزاند.خوب است: اگر محرک باشد، تشویقت کند، انگیزه بدهد.بد    است: اگر شهامت مواجهه با اکنون و فردا را از تو بگیرد.خوب است: اگر یاد بگیریم اشتباهاتمان را تکرار نکنیم و فرصت‌های پیشِ‌رو را نسوزانیم.بد    است: اگر افسوس و حسرت بخوریم و آه پشتِ آه بکشیم.خوب است: اگر ما را به اندیشه وادارد، خلاقیت ایجاد کند، بانی رشد شود.بد    است: اگر رویا‌پردازی کنیم، بغض کنیم، آزرده خاطر شویم، متوقف شویم.خوب است: اگر نشاط می‌دهد، مهربانی می‌دهد، شادی‌آفرین است، روزت را می‌سازد.بد    است: اگر به تکرار مرورش کنی چون به ناگاه خود را در جمعِ آدمهایی می‌بینی که نقل صحبت‌هایشان دیروز، ماهِ پیش، سالِ پیش و ده سال و صدسال پیش است و کم‌کم برای هم‌صحبتی و همراهی مجبوری حرفِ مفت بزنی در مورد چیزهایی‌که تجربه نکردی.حالا به من بگوئید نوستالژی خوب است یا بد؟</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 13:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-djz6zinwsg8s</link>
                <description>برای نوشتن، به مسائل خودتان بپردازید.هرآنچه نسبت به آن شناخت دارید، حِس دارید، علاقه دارید.دنبال چیزهایی‌که برای دیگران جالب آمده است نروید، چون مسئله شما نیست و تجربه آشکار و مشهود ندارید.پس آنها را ننویسید.نوشتنپیمان احتشام‌زاده                                                                                                               peyman_ehteshamzadeh.ir</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 21:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی یک چشمت را ببند</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-mgvtyc9c0grp</link>
                <description>امروز موقع پیاده‌روی یاد آشنایی افتادم که سالهاست با یک چشم زندگی می‌کند.با خودم گفتم چند دقیقه‌ای یک‌چشمی پیاده‌روی رو تجربه کنم، یک چشمم را بستم، به محض بسته شدن یک چشم، چشم  دیگر انگار که جاخورده باشه شروع به چرخش و پائیدن اطراف کرد، چپ، راست، بالا، پایین، لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. درکش می‌کردم. دروه آموزشیِ سربازی بعضی از پست‌های نگهبانی به دلیل حساسیت موقعیت، دو نفر باهم پست می‌دادیم، خب گاهی هم پیش می‌آمد یک نفر‌مان مجبور می‌شد دقایقی ترکِ پست کند، وای که از ترس و اضطراب چه به روزِ آن دیگری می‌‌آمدبه نظرم آمد چشم هم تنها شده و مسئولیت دیده‌بانی‌اش سنگین شده که اینچنین تاب و قرار ندارد.مطلب جالب توجه دیگر این بود، جزئیاتی را دیدم که با دو چشم از دید من مخفی مانده بودند، آنهم قسمتهایی از صورتم که به چشم خیلی نزدیکند مثلِ: بینی، سبیل، ابرو. باور کنید یادم نیامد آخرین بار  کِی با دو چشم آنها را دیده بودم.لطفا&quot;شما هم امتحان کنید، یک چشمتان را ببندید بدون اینکه بخواهید بینی، لب و ابروی‌تان را می‌بینید، بعد هردو چشم را باز کنید، حالا باید دنبالشان بگردی تا آنها را ببینی. کدام واضح‌تر بود؟چشم دیگر را باز کردم تسلطم به اطراف دو برابر که نه چندبرابر شد ولی به همان نسبت دقت و توجه‌ام کمترشده بود.چند لحظه به چشمی که مدت کوتاهی جورِ آن یکی را میکشید توجه کردم، متوجه شدم که بَله، انگار نه انگار اون چشمِ چند دقیقه پیش است، چنان با خیال راحت لم داده بود که لجم گرفت، با خودم گفتم حالا ببین‌ها شیطونه میگه باز اون چشمو ببندم  دوباره مثلِ فنر از جاش بپره!به فهم امروزِ من اگر انسان نتواند هوشمندانه از امکانات، ابزارها و دسترسی‌هایی از قبیل شبکه‌های اجتماعی و حتی اینترنت درست بهره بگیرد نه تنها رشد نمی‌کند بلکه باعث پسرفت می‌گردد و به سادگی زمان و موقعیت را از دست می‌دهد.شاید لازم است با وجود داشتن دو چشم گاهی یکی را ببندیم.شاید لازم است گاهی ماشین‌مان را از پارکینگ خارج نکنیم، دورهای باطل را متوقف کنیم و پیاده بازار و کوچه را ببینیم.شاید لازم است چراغ‌های اتاق را خاموش کنیم و با نورِ چراغ مطالعه، بخوانیم، بنویسیم.زندگی به اندازه کافی شلوغ است! تراکُمش بالاست! دورش تند است! شلوغ‌تر، متراکم‌تر و تندترش نکنیم.یاحق   اول بهمن 1399</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jan 2021 21:33:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت زندگی در آهستگی است</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vpr0inbklins</link>
                <description>برای خودت زندگی کن،خوب زندگی کن،اگر خیرت به خودت برسد شاید به دیگری هم برسد.تو که خودت را نمی‌بینی و از بام تا شام با هر روش فقط به دنبال رسیدن هستی! به‌کجا؟ مقصدت هم معلوم نیست، فقط می‌تازی که برسی!شاید سالیان دور در ذهنت رویای رنگینی را دیدی و پس از آن حتی برنگشتی آنرا ببینی آیا هنوز از رنگش خوشت می‌آید یا نه؟ بی وقفه دویدی و دویدی.ناگهان نگهبان سلامت دستور توقف میدهد و برگه آزمایشت را که از شدت عصبانیت سیاه شده به دستت میدهد،مانند شمعی میچکی روی نیمکت کنار سالن آزمایشگاه. حرص‌ها،استرس‌ها، عصبانیت و ترس‌ها کار خودشان را کردند.دیگر غذا خوردنت سهمیه بندی شد، راه رفتنت هم به سلیقه‌ات نیست، حالا فقط با کمک قرص‌های رنگی، خواب که نه، می‌توانی مدتی بیهوش شوی تا ترافیک سرت روان شود.عمر گران ارزان خرج می‌شود اگر سرعتت زیاد باشد.آرام باش، فرصت هنوز باقیست.لذت‌بردن از زندگی، در آهستگی است.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 22:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-zssrujs7mmnp</link>
                <description>دستاورد ادبیاتادبیات به من شهامت می‌دهد.ادبیات به من ثابت می‌کند در مواجهه با جبرِدوران اختیار و حق انتخاب با من است.ادبیات به زندگی معنای جدید می‌دهد.با ادبیات معنی را می‌شود معنی کرد.یاحقpeyman_ehteshamzadeh.ir</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 13:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی ‌های قدیم به روزرسانی شـود</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-ceve1pgja2mb</link>
                <description>چند روز پیش رفته بودم کتابخانه تا کتاب امانت را تحویل بدهم و طبق معمول با مدیر کتابخانه گرم گفتگو بودم که مراجع دیگری که پسر شانزده هفده ساله‌ای بود برای گرفتن کتاب آمد داخل، سفارش کتاب داد و شماره اشتراک ونام خانوادگی‌اش را گفت ، به محض شنیدن فامیلی‌اش رو به اوکردم و گفتم ببخشید اسم پدر شما یاسر است؟ با کمی تامل و تعجب گفت: نه ولی یه عمو دارم که اسمش یاسر است. چطور؟ گفتم من ۲۵ سالی است که این عمو یاسر شما رو ندیدم و هیچ خبری ازش ندارم اگر ممکنه شماره تلفنش رو به من بده، دیدم داره مِن‌مِن میکنه گفتم بیا این شماره تلفن من رو بگیر به بابات بگو فلانی از من شماره خواسته باباتم منو میشناسه شماره رو بعدا” برام اس‌ام‌اس کن، طفلی یه نفس راحتی کشید و گفت چشم حتما” بعد کتابش رو گرفت و رفت.بعد ازظهر برادرزاده‌ی یاسر شماره عموش را فرستاد و عذرخواهی کرد که همون موقع از شماره دادن طفره رفته.چند روزی گذشت تا یه وقت مناسب پیدا کردم برای تماس، چند بوق خورد تا گوشی را برداشت، الو بفرمائید گفتم آقا یاسر محمودی؟ بله شما؟ گفتم برای اینکه بشناسی ۲۵ سالی باید بری عقب، یه مکث کوتاهی کرد و اسم و فامیل منو گفت، گفتم عجب برادرزاده دهن لقی داری بهش گفتم از من به عموت چیزی نگیا! گفت نه بابا وقتی برگشتم به اون سالها تنها کسیکه بدون لهجه حرف میزد تو کلاس خودت بودی به همین خاطر پیدا کردنت کارسختی نبود.خلاصه بعد از کلی خوش و بش و مرور خاطرات قرار شد ملاقات حضوری داشته باشیم.بعد از اینکه تلفن قطع شد چند دقیقه‌ای رفتم به همون سالها، کلاس۱۷ نفره سال دوازدهم ، هفده نفری که گمان می‌کردیم برای همیشه باهم می‌مونیم چون هیچوقت سر خرابکاری‌هامون همدیگه رو لو نمی‌دادیم حتی با تهدید منحل شدن کلاس پشت هم بودیم، ولی توی همه این سالها با هیچکدوم ارتباط نزدیکی نداشتم و یاسر هم همینطور بود بنابراین متوجه شدم این فاصله فقط برای من نبوده. البته به نظر می‌رسد برای داشتن ارتباط سالم و جذاب این سابقه دوستی که مدتها از آن گذشته اعتبار چندانی ندارد گرچه آن سالها بی‌وقفه هر روز هرروز هرروز کنار هم بودیم آنهم نه شش ماه یک‌سال، چهارسال!ولی این دلیلی برای این نیست که می‌شود آن دوستی‌ها را به همان غلظت ازنو برقرار کرد، چون انسانها بنا به شرایط و فرهنگ و محیط پیرامونشون با هم ارتباط برقرار می‌کنند، به متر و معیار و خوب و بدش کار ندارم فقط این را میدانم اگر فاصله طولانی بین رابطه بیفته نباید شناخت قبلی را ملاک قرار داد حتی اگر سابقه روابط قبلی پر از خاطرات خوب باشه. همچنانکه گاهی شاهد جمع شدن دوستان قدیمی در یک مکان پس از گذشت سالها بوده‌ایم و بعد از کلی آی‌آی و عجب روزگاری بود و جملاتی از این دست به پایان رسیده و پس از آن دورهمی خاطره‌انگیز تنها عکس و فیلم باقی مانده و بس!به نظر میرسد همچنانکه برای ارتباط جدید برایمان روشن است که باید با دوراندیشی گسترش یابد ارتباطات قدیمی نیزکه وقفه‌ای طولانی داشته است برای بازیابی نیازمند احتیاط است وشرط احتیاط اینست به سرعت به عمق ومداومتش مانند همان سالها اصرار نورزیم.دوستی و رابطه‌‌های قدیمی که به روزرسانی نشده باشد دوام نمی‌آورد.بنابراین رابطه‌های قدیمی هرچند عمیق که مدتهاست به روزرسانی نشده معیار قابل اتکایی برای ارتباط جدید نیست زیرا رفتار و شخصیت در طول زمان دستخوش تغییر شده ولی شناخت طرفین در همان نقطه متوقف شده است و این مغایرت گاهی چنان موجب دلخوری می‌گردد که هرازگاهی رابطه به کلی دفن می‌شود.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 19:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحان رانندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zxf3r3ftyxto</link>
                <description>20 آذرامروز بعد از دو ماه روزانه انتظار کشیدن،بالاخره به سن قانونی رسیدم برای آزمون رانندگی.امتحان آیین‌نامه قبول شدم  بس که از سرشوقم بارها این کتابچه کوچک را خوانده بودم.پرونده را دادند دستم بروم برای  امتحان توشهری، با پیکان جوانانِ رفتم محل برگزاری امتحان، ماشینم را کنار خیابان کمی دورتر از صفی که تشکیل شده بود برای آزمون پارک کردم و رفتم تو صف.ماشینِ راهنمایی رانندگی هر دفعه چهار نفر را سوار میکرد و میرفت برای امتحان، من رسیده بودم سرصف که ماشین خالی رسید، راننده خود سرهنگ بود. فرقی نمی‌کرد قبول یا رد بشی همه‌رو بین مسیر پیاده می‌کرد.من سرِ صف بودم ولی جای خودم رو با نفر سوم عوض کردم که اولین نفر نباشم بشینم پشتِ ماشین، از مهارتم مطمئن بودم ولی از دوازده سالگی با ترس از پلیس قاچاقی رانندگی کرده بودم به همین خاطر حسابی استرس داشتم.نفر اول نشست پشت‌رُلسرهنگ: حرکت کن، یک، دو، سه. دنده‌ها رو میگفت! خب پشت شورلت پارک کن. زد به سنگ جدول! پرونده را داد دستش، ردی برو پایین نفر بعدی. من به بغل دستی اشاره کردم که اون بره ولی انگار از من بدتر ترسیده بود گفت شما برو، سرهنگ سرش رو برگردوند یه نگاه غضبناک به من انداخت و گفت معطل نکن، اسمت؟ گفتم مستوفی و در را باز کردم نشستم پشت فرمانسرهنگ: حرکت کن. صندلی و آیینه را تنظیم کردم دنده را خلاص کردم ماشین را روشن کردم راهنما زدم و تو آیینه بغل نگاه کردم ترمز دستی رو خوابوندم و راه افتادم سرهنگ: یک، دو، سه، چهار، گفتم چهار ممنوعه، دوربزن، پشت اون پژو پارک کن، یه پارک دوبل تمیز کردم، خب خاموش کن برو پایین. خاموش کردم گذاشتم دنده یک ترمز دستی هم کشیدم و در را باز کردم پیاده شدم. با خودم گفتم ای جانم که گواهینامه‌رو گرفتم که در کمال ناباوری پرونده را داد دستم و گفت ردی نفر بعدی. حیرت‌زده مونده بودم سوال کردم اشتباهم چی بود جناب سرهنگ؟ در را با دستِ راست باز می‌کنند نه دستِ چپ.آنقدر لجم گرفته بود که اگر جرعتش رو داشتم چنان در را میکوبیدم که عینک دودی ریبنش از چشمش بیفته. کلی راه پیاده رفتم تا به ماشینم برسم.عه لعنتی، گفتم از کوچه‌پس‌کوچه رفتن راحت میشم. فکر کنم دیده بود با ماشین آمدم از لجش این ایراد بنی اسرائیلی رو گرفت.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 22:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیکان جوانان</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-f1pker5rymej</link>
                <description>15 مهرامشب پدرم وقتی آمد خانه از توی حیاط  صدا زد امیر لباس عوض کن بیا کارِت دارم. از پشت پنجره سلام کردم گفتم کجا؟  گفت بدو کار دارم، لباس عوض کردم رفتم توی کوچه دیدم بابا پشت یک پیکان جوانان قرمز نشسته و چراغ میزنه، عین اسب رم کردم دویدم سمت ماشین یک چرخی دورِش  زدم و با چشمهای گردشده و نیشِ‌باز در را باز کردم نشستم بغل دست بابا و  پرسیدم ماشین عوض کردید؟ ابرو بالا انداخت و سرش رو کج کرد و چونش‌رو بالا  برد من که نفهمیدم جوابش چی بود، وقتی ماشین روشن شد صدای اگزوزجوانان  حواسم رو پرت کرد .چنان محو تماشا بودم تا اینکه جلوی یک  نمایشگاه اتومبیل ایستادیم ماشین خودمون اونجا پارک بود بابا گفت بشین پشتش  دنبالم بیا منم از شدت هیجان پیاده نشدم از همون صندلی سرنشین خودمو کشیدم  پشت فرمون و دنبال پدرم رفتم تا خونه، ماشین ها رو توی حیاط پارک کردیم.بابا زودتر رفت داخل و من پشت سرش رفتم سوییچ را دادم بابا و گفتم عجب ماشینی معرکه‌اس.سوییچ را ازمن گرفت آورد جلو صورتم گفت برای تو خریدم، فقط …دیگه گوشم نمی‌شنید کف دستمو آوردم بالا  و سوییچ افتاد تو دستم نمی‌دونم تشکر کردم یا نه، فوری برگشتم تو حیاط  نشستم پشت ماشین، چراغهاش رو روشن کردم آمپرهای جلو داشبوردِ جوانان هر  جوونی تو سن منو روانی میکنه.آنقدرشوق داشتم که متوجه ساعت نبودم، مادرم آمد زد به شیشه گفت بیا شام بخور مگه فردا مدرسه نداری ساعت ده شبِ.رفتم تو شام خوردم و رفتم بخوابم ولی مگه خوابم میبره تا صبح سرم تو ماشین بود.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 13:57:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وردِ جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-hdutxipbjvzh</link>
                <description>گاهی به دانش‌مان دلگرم می‌شویم، به آن اعتماد می‌کنیم و حتی در مرتبه‌ای به آن اعتقاد پیدا می‌کنیم.اما تا دست به کار نشویم بالاترین سطحِ دانش، باورِ قلبی و قوی‌ترین اعتقاد برای‌مان کار نمی‌کند.چقدرحرف؟ چقدر شعار؟چقدر ایده؟ چقدر معلومات؟ تاکجا؟ تاکِی؟اطمینان دارم همه‌ی دانشِ بشری فقط به عنوانِ نقطه شروع قابل اعتنا می‌باشد و آنچه قابل توجه است، عمل است، عمل.عمل ما را از نقطه شروع حرکت می‌دهد.&quot;عمل یک وِردِ جادویی است&quot;به زعم من تنها با ده‌درصد از دانش اندوخته‌مان می‌توانیم رشد را هرچند کم و کوچک شروع کنیم.ضمانت موفقیت عمل از روی دانش است نه دانشِ انباشته.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 12:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rrigqwp8vbbx</link>
                <description>معنای زندگیبه نظر می‌رسد معنای زندگی همان هدف زندگی باشد بنابراین معنای زندگی می‌تواند به اندازه تک‌تک انسانها ترجمه های گوناگون داشته باشد.یکی می‌گوید: زندگی عشق است و شور و مستی.دیگری می‌گوید: زندگی رنج است و رنج، حتی اگر دردی نداشته باشی، چون بی دردی درد بزرگی است که علاجش آتش است.شخصی می‌گوید: زندگی به خودی خود معنایی ندارد باید آن‌ را ساخت و از این ساختن لذت برد و اینگونه معنا پیدا می‌کند.شخص دیگری می‌گوید: به این دنیا آمدن بردن است و مرگ باختن است.فردی می‌گوید: زندگی هرکس از پیش نوشته شده است و تقلا معنی ندارد.فرد دیگری می‌گوید: زندگی فقط این قسمت از جهان نیست که ما آن را می‌بینیم و دنباله این زندگی در جهان دیگر است.با توجه به تجربه و مطالعاتم تعبیر هرکس می‌تواند میانگینی باشد از آموزه‌ها و اطرافیانی که با آنها نشست و برخاست دارد.برای من ایده‌آل این است ” لحظه را دریاب” به قول سهراب سپری : زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.ماندن در این وضعیت یا زیاد کردن این لحظه‌ها طی روز، تنها با گفتار و تفکر میسّرنیست، رسیدن و تجربه این لحظات به این سادگی نخواهد بود و این خود مهارتی می‌خواهد که پس از مدتها تکرار و تمرین مقدور است.معمولا دغدغه‌های رنگارنگی که در هرنسل یا دوره‌ای بروز می‌کنداساسی‌ترین مانعی است که موجب می‌شود      از”در لحظه بودن” دور بیفتیم.لازم است متذکر شوم این موضوع هیچ منافاتی با تلاش، رشدکردن و کسب ثروت ندارد. البته که ثروت به معنای فقط پول، خیر! پول جزئی از ثروت است حتی می‌تواند جزء مهم از ثروت باشد ولی پولدار ثروتمند نیست.شُعار نمی‌دهم، با چشمان خود شاهد زندگی اشخاص پولداری بوده‌ام که حسرت روزهای از دست رفته‌شان را خورده‌اند که با حرص پول گذشت و حال با همه آن پول‌ها نمی‌توانند هزینه‌هایی که برایش داده‌اند نظیر سلامتی و زمان را پس بگیرند، بعضی حتی غذای مورد علاقه‌شان را نمی‌توانند بخورند.بنابراین موضوع قابل ذکر این است که برای رشدمان مراقب حقوق خود و دیگران باشیم و به هرقیمتی برنده شدن را نخریم، ثروتی که با لگدمال کردن خود و دیگری به دست آید بی شک افسوس به دنبال دارد.مَثَلی از قدیم است که می‌گوید انسان شیر خام خورده است، جایزالخطاست، کمی بعدتر گفتند انسان ممکن الخطاست و امروز می‌گویند انسان حتمی‌الخطاست، من به همین آخری معتقدم اما در خطا ماندن توجیه ندارد شاید تشخیص مسیر درست از ابتدا میسّر نباشد اما عقل و وجدان در طول مسیر به ما هشدار می‌دهند که هزینه‌ای که می‌پردازیم از فایده‌اش بیشتر است یا خیر؟ آنجاست که ادامه مسیر یا توقف معنی زندگی را می‌سازد، آنچنانکه می‌شود ماندگار شد، حال چه به خیر چه به شراین خیر و شر به انتخاب‌مان مربوط است و معنای زندگی‌مان را می‌سازد.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 15:13:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبانِ‌دل</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90%D8%AF%D9%84-asniu9cwniv1</link>
                <description>زبانِ‌دلزبانِ‌دل لهجه نداردزبانِ‌دل خنده‌اش، گریه‌اش، صدیق استزبان‌دل لاف نمی‌زندزبان‌دل به رُخ نمی‌کشدزبان‌دل ارتباطش واژگون نیست، صادق است، حتی با غیرزبان‌دل خنده‌هایش آزاررسان نیست، گریه‌هایش گُول نمی‌زندزبان‌دل دستور نمی‌پذیردزبان‌دل هیچ سدّی نداردزبان‌دل سورمه می‌کشد‌، کور نمی‌کندزبا‌ن‌دل اُطو کشیده نیست ولی جذبت می‌کندزبا‌ن‌دل بی درخواست، اعتراف می‌کندزبا‌دل در همسایه‌گی زبانِ‌سر است، فاصله‌شان تنها یک وجب است امّا تفاوتش از مریخ است تا ونوس.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 22:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغ قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-z92vih91xzyr</link>
                <description>گاهی اوقات انجام کار درست، غلط است و گاهی انجام کار نادرست، صحیح است.از آنجاکه به طور معمول هر قانون، چارچوب و باید و نبایدی برای رشد انسان، آرامش و سعادتش آورده شده است، حال اینکه این باید و نبایدها می‌تواند از جانب خداوند باشد که توسط منتخبین‌اش  به انسانها توصیه شده یا می‌تواند توسط خود انسان با کمک عقل و تجربه‌اش آن را ساخته باشد.آنچه مسلم است ما مُکلّف به رعایت این اصول و قوانین هستیم و جایی برای چانه‌زنی و رد کردن ندارد.نکته : آیا رعایت این اصول که به عنوان کارِدرست و به شکلِ  قانون درآمده است گاهی در زمانی خاص می‌تواند اشتباه‌ترین  کار ممکن باشد؟مثال: قانون چراغ قرمز و حق‌تقدم جزء قوانینی است که می‌توان آن‌را درست و بجا دانست و رعایت آن نه تنها که حقی از ما ضایع نمی‌کند بلکه می‌تواند حقوق‌مان را محفوظ بدارد.و از آنجاکه آگاهیم فقدان چراغ راهنما  مساوی است با هرج و مرج، بنابراین شکی بر درستی این قانون نمی‌ماند.حال شما تصور کنید عزیزی را در خودروی خودتان به همراه داشته باشید که دچار حمله قلبی شده است و یک دقیقه دیرتر رسیدن به بیمارستان می‌تواند به مرگ او منتهی شود، آیا رعایت کردن قانون چراغ قرمز که سه دقیقه زمان دارد برای شما مقدور است؟حتی اگر به قیمتِ جریمه، توقیفِ خودرو یا محرومیت از رانندگی تمام شود ؟به نظر می‌رسد نه تنها من و شما بلکه عموم قانون‌گذاران و مجریان قانون در چنین شرایطی حاضر به ماندن پشتِ چراغ قرمز نیستند. بنابراین در این شرایط انجام کار نادرست صحیح است و انجام کارِ درست، غلطچند چراغ قرمز را در زندگی‌تان رد کرده‌اید که از آنها احساس رضایت می‌کنید؟به گمانم چنانچه قاضی درونمان حکم  برائت‌مان را صادر کند جریمه نخواهیم شد.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 13:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@parsi.peyman2/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-rlvlz0ys4ne2</link>
                <description>برای راه یافتن به بینش و بصیرتِ درون نیاز به خلوت استخلوت یعنی:ترک روابط زحمت‌رسان و بیمارگونه.ترک پیوندهای غیر لازم.خلوت به معنای بریدن از انسانها نیست. بریدن از غیر است، غیر، اجنبی و بیگانه نیست.غیر یعنی کسی که نیازی به ارتباط با او نیست. غیر یعنی مزاحممولوی می‌گوید برای راه یافتن به بصیرت و بینش درونی باید خلوت را انتخاب کرد.خلوتی که مورد نظر مولوی است، گوشه گیری و انزوا نیست. خلوت به معنای دورشدن از انسانهایی است که بی‌خود به پروپای این و آن می‌پیچند.خلوت یعنی جداشدن از فعالیتهای بی نفع و فایده‌ی ذهن و فکر و حافظه.فراگیری بینش نیاز به همه توجه و انرژی شما دارد و آن زمان که بینش و بصیرت محقق شد جراحت روح ساقط می‌شود.انسان روشن ضمیر تابع و وابسته دیگری نیست. با چشم گوش خود جهان را رصد می‌کند.یاحق</description>
                <category>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</category>
                <author>peyman-ehteshamzadeh.ir    پیمان احتشام‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 12:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>