<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های __parviiin__</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@parvean</link>
        <description>هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه ی هیچ!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/157085/avatar/rE4Ad1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>__parviiin__</title>
            <link>https://virgool.io/@parvean</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سگ سیاه افسردگی را در آغوش بگیرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@parvean/%D8%B3%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-x5lejxypqaco</link>
                <description>دقیقا نمیدونم به تاریخ چندم ولی اومدم اینجا که بنویسم من دومین فاز افسردگی قرنطینه رو بعد از امتحانا با موفقیت پشت سر گذاشتم و فردا یه روز جدیده :)آخرین باری که پر امید اومدم اینجا و مطلب نوشتم قبل از امتحانا بود.مهر وارد ترم 5 میشم و هنوز باورش سخته ولی بزارید از آرمانهای بحث دور نشم...خیاطی رو شروع کردم خیلی سخته ولی داره جذاب میشه.فردا مبحث آخرین دامنه و بعدش ما وارد مبحث شلوار میشیم زیبا نیست :)تا مهر فرصت دارم که آپلود ویدیو های اینستا رو شروع کنم فقط خدا خدا میکنم سینوزیت تغییر فصل به سراغم نیاد چون کلی عقب میندازه همه چیزو...کرونا که دیگه هیچ :(تا آخر مهر فرصت دارم خیاطی هامو به یه جایی برسونم.مبنا رو گذاشتم تا اول مهر که کتابای فارسی رو بخونمو بریم سراغ خارجیا...اگه سگ سیاه افسردگی دوباره اینورا پیداش نشه دو پله بالاتر میام با این پلن.میخوام ایلستریتور رو شروع کنم احتمال میدم سخت نباشه،راستشو بخواین نرم افزارهای گرافیکی اصلن سخت نیستن یعنی در واقع هیچی سخت تر از خیاطی نیست :(دیدید نوجوونا هرسال واسه تابستون برنامه دارن دوتا زبونو و سه تا نرم افزارو یاد بگیرن اخرش فقط موفق میشن دوتا سریالو تموم کنن :/خب من نوجوون نیستم.زشته نیاین تو پیوی بعدا بهم اخطار بدین...هرشب یه ترانه ی ترکی رو گوش بدم و حلاجی کنم کفایت میکنه که تا اخر مهر بگم ترکی رو هم به یجایی رسوندم.خلاصه که باشد که پیروز و سربلند باشید و هرگز سگ سیاه افسردگی دور و برتون پیداش نشه :)اگرم شد نترسین.تنها راه حلش گذر زمانه...یکی یه هفته،یکی یه ماه،منم چند هفته :/میگذره ولی نپرس چطور ....</description>
                <category>__parviiin__</category>
                <author>__parviiin__</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 01:34:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری در قرنطینه...</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-ahpwzo16r6if</link>
                <description>فردا اولین امتحان این ترمو دارم.تصور اینکه ساعت 8 صبح بشینم پشت لبتاب و بجای فرندز دیدن،امتحان بدم فوق العاده وحشتناکه...همیشه امتحانا رو بخاطر یه چیز دوست دارم : رهایی بعدش!قرنطینه به قدری طولانی شده که من هنوز تعجب میکنم مردم دلشون برای زندگی قبلیشون تنگ میشه و استوری میزارن و مرور گذشته...باورتون میشه من از مرحله ی دلتنگی رسیدم به فراموشی و پوچی!یعنی یادم نمیاد چجوری بوده حتی باورم نمیشه دارم جوونیمو تو این روزها میگزرونم.تنها کار مثبتی که تو قرنطینه انجام دادم،فتوشاپو رسوندم به جاهای خوب...تقریبن الان دو ماهی میشه که درگیر کارآموزی و جزوه نوشتن و درگیری های دانشگاه بودم.دلم برای سیستمم خیلی تنگ شده یادمه آخرین بار که الی اومده بود خونمون تا براش یه فایل صوتی بسازم از بعد از اون دیگه نرفتم تو اتاق کارم...حتی نرفتم لیوان شربتی که برای الی برده بودمو بیارم آشپزخونه...نرفتم بساط مهمونی اون شبو جمع کنم.تصوری که دارم اینه که کلی خاک نشسته رو همه چی و قطع به یقین گلدونم خشک شدهاز کی انقدر تباه شدم نمیدونم.ویرگول شده برام یه پناهگاه که دور از هر فیدبکی از جانب دوست و آشنا،حرفامو میزنم.ولی اخیرا هرکی باهام حرف میزنه میفهمه آدم قبلی نیستم.طبیعیه بعد از این همه تو خونه موندنبخاطر همین امتحانا رو با آغوش باز میپذیرم چون پلیه به ورژن قبلی خودم..چون رهایی بعدش این اجازه رو بهم میده ایده هامو بسازم و بزارم اینستا،به قولهایی که تو اینستا به همکلاسیام دادم عمل کنم و اون دوتا کتاب نصفه نیمه رو تموم کنم.تنها راه دووم آوردنم تو امتحانا سیکل درس و یه قسمت فرندزه.برای تابستونم مامان پیشنهاد کلاس عکاسی رو داد.خیلی هم پیگیر شد ولی جالب بود که بهش گفتم میخوام برم خیاطی یاد بگیرم.یک سکوت مرگبار خونه رو فرا گرفت وقتی این حرفو زدم چون من همونی  بودم که یه کوک ساده رو یاد نگرفت و از خیاطی متنفر بود.تنها انگیزه ای که دارم اینه که بتونم یه لباسی رو که طراحیشو انجام دادم خودم بدوزم.خلاصه که زوده هنوز عکاس بشم :/ شرایط الان کرونا جوری نیست که بشه رویای سفرو بسازم.شدیدا نیاز دارم برم میدون انقلاب تهران ولی چه میشه کرد...تصمیم داشتم کتابخونمو مرتب کنم و کتابامو از این و اون بگیرم و برم کتابایی که شهرت کمی دارنو بخرم.چون تجربه بهم ثابت کرده وقتی کتابی رو بخونم که تو بورسه و کلی همه ازش تعریف میکنن بعد از یه مدت عقایدم میشه عین همه و هیچ چیز بیشتر از این منو نمیترسونه : متفاوت نبودن!لهذا به شما هم پیشنهاد میدم حتما دنبال کتابی نباشید که خیلی فروش داشته.سعی کنید از همه رنگی تو بافتن ذهنتون استفاده کنید و بعدش از متفاوت بودن خودتون،بدرخشید و لذت ببرید.حرف دیگه ای نمونده جز آرزوهای خوب :)</description>
                <category>__parviiin__</category>
                <author>__parviiin__</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 16:53:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شادی ها تنهایمان نگذارید!</title>
                <link>https://virgool.io/@parvean/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-lnxn91n7uigr</link>
                <description>همه میگن ناراحتی بدترین حس دنیاس.مخصوصا اون ناراحتی هایی که دلیلشو نمیدونی.ولی من میگم شادی بدتره...آدم وقتی ناراحته بقیه میان و دلداریش میدن یا حداقل به حرفاش گوش میدن تا غبار غم شسته بشهتصور کن شادی یهو به سراغت بیاد چه با علت چه بی علت.و بدترین موقعیت اینه که بقیه تو مود نباشن.کسی بهت محل نمیزاره یا حداقل میگن نمیدونیم چیکارت کنیم :/تو اون لحظه سروتونین داره لیتر به لیتر تو مغزت ترشح میشه و از درون داری به پرواز در میای و نمیدونی چیکار کنی شاید یه موزیک های ریتم بتونه باهات دمساز بشه وقتی بقیه میان در اتاقتو میبندن که سر و صداها و اون هیجاناتت مزاحم آرامششون نشه.شادی وضعیت طبیعی آدم نیست.نمیدونی کی میاد و بدتر از همه اگه تو یه جای جدی گیر کرده باشی و متوجه نگاه های چپ چپ بشی.ناراحتی شاید خوشایند نباشه اما وقتی میاد همه دوست دارن بخاطر حس بشردوستی تنهات نذارن و تو ذهن خودشون شاید دارن مشکلات خودشونو با تو مقایسه میکنن و میگن این از من بدبخت تره :/بخاطر همینم هست که تو شادی بیشتر تنها میمونیم مگر اینکه با چهارتا دیوونه زندگی کنی :/ولی هنوز مادربزرگا اعتقاد دارن جوون بیش از حد شاد قطعا عاشق شده فرقی نمیکنه دختر باشه یا پسر :|اشتباه میگن.شادی ای که از عشق میاد اسمش یه چیز دیگست و اصلا رام شدنی نیست.داشتم میگفتم که خلاصه خیلی سخته شاد باشی و اکثریت قریب به اتفاق تو مود نباشن.شادیِ بی دلیل تهِ بازه ی احساسات آدمه همونجور که ناراحتی بی دلیل اول بازه اس.هممون میدونیم هیچ حسی بی دلیل نیس.بعضی وقتا شاید ترکیبی از چنتا دلیله که نمیدونیم کدومه بعضی وقتا هم یه راز درونیه که حتی میترسیم برای خودمون بازگوش کنیم.بخاط همینم اسمشو میزاریم بی دلیل...از یه سنی به بعد هم نباید زیاد این شادی ها رو لو بدی چون یا چشم میخوری یا بهت طعنه میزنن که وقت ازدواجته :/کلن واکنشا به این مدل شادیا زیاد خوب نیس حتی از سمت نزدیکترین آدمای زندگیتنمیدونم چه فحشی درخوره ولی کاش نخوایم هیج وقت با دیدن ناراحتیِ یکی دیگه خوشحال بشیم که از اون کمتر غم داریم و بریم دلداری بدیم برعکسمن فکر میکنم آدم تو ناراحتی باید تنها باشه تا با خودش همه چیزو حل کنه نه اینکه هعی در بزنن به در اتاقش بگن چیزی هست که بخوای به ما بگی :/تو شادیامون باشید.تو خنده های بی دلیل نیمه شبمون.شادی اینروزا کمتر به ما سر میزنه...مشکلات که همیشه هستن!</description>
                <category>__parviiin__</category>
                <author>__parviiin__</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 20:36:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبحال دختر میخک که میخندد به ناز</title>
                <link>https://virgool.io/@parvean/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%DA%A9-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B2-msdsdttudbpj</link>
                <description>امید آیا &quot;همیشه در رنج بودن&quot; ، نیست؟؟اغلب آدم ها یک ساده لوحی عجیبی در خود دارند.من اسمش را توهم &quot;درست شدن اوضاع در آخرین لحظه&quot; گذاشته ام.در خاطرات یک زندانی خوانده بودم تمام کسانی که به اعدام محکوم بودند این توهم به ذهنشان می آمد.که در آخرین لحظه،حکم اعدام متوقف خواهد شد.داشتم میگفتم،اغلب آدم ها یک ساده لوحی عجیبی در خود دارند.خود من هم یکی از این افراد هستم.تا همین لحظه،مدتهاست که امید به افتادن اتفاقی دارم،نمی خواهم بگویم آن اتفاق دقیقا چیست.شاید پیدا شدن یک گمشده،از رنج بیرون آمدن یک دوست،بلیطی به مقصدی که دوستش دارم یا شاید هر چیز دیگری.جنس،نوع و اندازه ی امید مهم نیست مهم وجود یا عدم وجود آن است.این اواخر تصمیم گرفته ام &quot;امید&quot; را از زندگی ام بیرون کنم.انتظار ،ساخته ی امید است و هیچ دردی بالاتر از انتظار برای رخ دادن اتفاق های خوب نیست.در لحظه زندگی کردن زیباست.در لحظه کوشیدن و خود را به در و دیوار زدن زیباست.تصمیم گرفته ام هیچ رویایی از فردای نیامده در ذهنم نسازم.و پیشامد هر روز را با آغوش باز بپذیرم.اگر غم است با تمام وجود اشک بریزم و به انتظار شادی از آن نگریزم.داستایوفسکی معتقد است انسان می تواند به همه چیز عادت کند.من به &quot;چرایی&quot; این جمله سخت ایمان دارم اما بابت &quot;چگونگی&quot; اش هیچ سوالی را پاسخگو نخواهم بود!</description>
                <category>__parviiin__</category>
                <author>__parviiin__</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 00:18:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا حالی به خودمان بدهیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@parvean/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-owrou9ut8oav</link>
                <description>میدانی من عاشق آنهایی ام که مرا ورای دختربودن،یک انسان میبینند.فارغ از محدوده ی سنییک بزرگسال میتواند مستانه بخندد چه اشکالی دارد؟آنقدر ذوق میکنم وقتی میبینم اِلی ،دختر درسخوان همسایهدر کنار من آداب خانوادگی اش را فراموش میکند.در پیاده روی خیابان گاه امکان دارد با پیرزن های غریبه که به صندلی هایشان تکیه زده اند سر صحبت را باز کنم.دوست دارم یک خیابان را با پای خودم گز کنم و در میان مسیر بایستم و به عبور عابران نگاه کنمبا کفشهایشان ارتباط برقرار کنمو از چهره هایشان،چیز بخوانمعاشق فروشنده هایی ام که در انتخاب هایم ،تلاش نمیکنند نظر خودشان را هم بیان کنند.مادرم اندکی اضافه وزن دارد اما وقتی با من به پیاده روی می آید میگویم، لیلی، مگر آدم چقدر زنده میماند که لذت جیگر خوردن با مادرش را از خودش بگیرد؟بیخیال اضافه وزن...بیا حالی به خودمان بدهیم.آه که چقدر از &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; های زندگی ام پشیمان که نه گاه خجالت میکشم.تاخیر های کلاسی ام اغلب برگرفته از همین &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; های لعنتی است.نمرات منفی کارآموزی هایم ناشی از جیم زدن های یهویی در هوای بارانی است.تقصیر من چیست که آسمان بی موقع گریه اش میگیرد؟آدم ولخرجی نیستم اما گاه که میخواهم به خود حالی بدهم سر یک قاب پروانهیا همان آباژور لیموییآه که چه پول ها حرام کرده ام تا روحم خوش بگذراند :/بارها دیوانه خطاب شده ام سر اینکه با مریض ها بیشتر از یک بیمار ارتباط برقرار میکنمیکی شبیه پدربزرگ من استدیگری را مثل مادربزرگم میدانم و امان از اتاق داروهای بخش...آنقدر عاشق شیشه ها و ویال های این اتاقم که به خودم قول داده ام یک دکور ویال در خانه ی آینده ام بسازم.اطرافیان من از همین &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot;آنقدر ذوق مرگ میشوند که گاه احساس میکنم وجودم برایشان الزامی است :||||و همین اطرافیان در کلاس بهداشت روان ،مبحث بیماری های روان ،در جواب پرسش استاد که آیا تابحال یک بیمار روان دیده اید؟مرا مثال میزدند و از قهقه روده بر میشدند.من چاره ای جز تایید حرفشان نداشتم خصوصا زمانی که استاد رو به من گفت عزیزم! :)مادرم اعتقاد دارد من پرستار خوبی نخواهم شد.چون روحیه ی نانازی دارم.اما او شخصیت دیگر مرا در نظر نمیگیرد .میتوانم چنان منطقی و سنگدل به نظر برسم که باور نکنی این همان آدم &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; است.گاه در پاییز اگر درخت خودش را بتکاند تا مرا سر ذوق آورد ،ممکن است نتواندباران بباردیا در آسمان دسته ای پروانه به پرواز در آیند.امکان دارد مثل یک شهروند معمولی بی توجه به آنها از خیابان گذر کنم.یا حتی امکان دارد درسخوان بشوم.منظم بشوم.و مثل یک دختر خانم متشخص در اجتماعات حاضر شوم.با افراد به بحث بپردازم و خیلی جدی روی عقایدم پافشاری کنم.این شخصیت برایم اعتبار زیادی جمع کرده است.ولی میتوانم به جرئت بگویم &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; چیز دیگری است.وقتی با اِلی در بافت تاریخی یزد میگشتم،بی محابا.. زیر آواز زدمیک نفر از پشت بام مرا تشویق کردو اِلی خجالت کشید :/بیشتر بستگی دارد در کنار چه کسی نشسته باشم و هوا چگونه باشدحتی طرز لباس پوشیدنم متفاوت میشودرنگهای شاد و اشکال گل و پروانه وقتی در پوششم ظاهر میشود که در مود &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot;هستم.میتوانم خیلی رسمی و خشک هم لباس بپوشم.هرچند ثبات شخصیت ندارم اما تنها چیزی که مرا به این زندگی راضی نگه داشته است این است که قوانینی دارم که هردو شخصیت از آنها پیروی میکنند.&quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; ها مرا ازین دنیا نجات میدهند.مرا از قفس سرد هنجار ها میپراند به آسمان دور...هرگز فراموش نمیکنمهنگامی که یک نفر از من پرسیدخانم شما تا چد حد میتوانید با این &quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; ها از زندگی فرار کنید؟واقعیت بر روی زمین است نه در آسمانها!و من در پاسخ به او گفتمتا زمانی که رهایی بهترین حس دنیاست،من چرا باید خود را به انحصار قوانین مزخرفتان در بیاورم؟قوانینی که میگوید دخترها اگر بی آرایش باشند خیلی دیدنی نیستنددخترها نباید بلند بخندند :|دختر ها نباید ته نوشیدنی خود را با نی به سرعت بالا بکشند که صدا بدهددختر ها نمیتوانند درس نخوان های خوبی شوند :)دخترها باید همیشه از دیدن سگ های گوگولی پاکوتاه ذوق کننددخترها باید عاشق کسی شوند که مثلث خونه ماشین شغل را داشته باشد.و هزاران هنجار دیگرمیدانی گاه به خودم میگویمسکان زندگی باید در دستان من باشد نه این هنجارها&quot;بیا حالی به خودمان بدهیم&quot; قراری است بین من و این روح ناآرامکه گاه موفق میشود پروین را از روی کره ی زمین برداردو به آسمان پرتاب کند&quot;فکر بوییدن گل در کُره ای دیگر&quot; حسی بود که اول بار سهراب آن را به زبان آورد.و احساس میکنم که من آن را تجربه کرده ام!به کرّات!خصوصا در هوای اردی بهشت ماه :)</description>
                <category>__parviiin__</category>
                <author>__parviiin__</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 13:39:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز یک ویرگولیست ،،،</title>
                <link>https://virgool.io/@parvean/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ycotkhidgbgy</link>
                <description>به رسم ادب سلام :)و به رسم رفاقت های شیرین حالت چطوره ؟اولین پست ویرگولمه باید محتاط باشمهمیشه بودم،،،ولی به پیشنهاد یه دوستی،میخوام تو ویرگول چیزهایی رو بنویسم که هیچ تعصب و احتیاطی توش نیست.تا قبل از ویرگول این نوشته ها تو لبتابم تلنبار میشد و فقط یه نفر ازونها خبر داشت.نوشته ها از جزئی ترین مسائل زندگیم شروع میشد و به کلی ترین مسائل دنیا ختم.!تابحال شده از انبساط فکرت ترک برداری؟ :/در این حد اورتینکینگ دارم بعضی وقتا، نمیدونم فارسیش چی میشهذهنی که به صدها فکر و خیال آبستنه،باید یجایی فارغ بشه...خیلی خوبه که ما میتونیم بنویسیم.مغزمونو از آماس نجات بدیم و اجازه بدیم دوباره از نو با یه موضع متفاوت بیفته به جونمونهمه جا این جهنمو همراه خودمون میبریم و راه خلاصی نیست جز نوشتن...با نوشتن ورمش میخوابه و با خوندن نوشته های بقیه،دوباره شروع میکنه به ورم کردن...داستان ازونجایی جذاب میشه که عاشق جهنمت میشی :|درگیر سیکل نوشتن و خوندنکه من اسمشو میزارم هزارتوذهن یه هزارتوئهشاید یجایی از این هزارتو به تفکر تو برسم،شایدم تو به تفکر من برسی...اگه تو ویرگول به تفکرت رسیدم و تونستم هضمش کنم قطعا بهش یه واکنشی نشون میدمو اگه تو به تفکر من رسیدی ، خوشحال میشم بی اعتنا از کنارش رد نشی :)))ارادتمندت، پ ر و ی ن</description>
                <category>__parviiin__</category>
                <author>__parviiin__</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 09:46:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>