<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست پاسکال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pascal</link>
        <description>یه پادکست جدید که قراره براتون داستان آدم‌های جوون اما موفق رو بگه. | pascalpodcast.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:16:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/133249/avatar/Y1Lvhu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست پاسکال</title>
            <link>https://virgool.io/@pascal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یِلِنا اوستاپِنکو (سناریوی اپیزود ۱۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%DB%8C%D9%90%D9%84%D9%90%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%90%D9%86%DA%A9%D9%88-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1%DB%B0-kpgpkplcgirr</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ - اپیزود ۱۰ | یلنا اوستاپنکومی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!۱۰ ژوئن ۲۰۱۷، ورزشگاه فیلیپ شاتریه در پاریس؛ جایی که مسابقات پرهیجان تنیس آزاد فرانسه هر ساله برگزار می‌شه. «تنیس آزاد فرانسه» که به اسم رولان گاروس هم شناخته می‌شه یکی از مهم‌ترین مسابقات ورزشی در جهانه که به همراه آزاد استرالیا، ویمبلدون و آزاد آمریکا چهار گرند اسلم (Grand Slam) تنیس رو تشکیل می‌دن و برای تنیسورهای بزرگ جهان محل رویارویی و اثبات توانایی‌هاشونه. و خب البته جایزه‌های نقدی تپلی که انگیزه‌ی شرکت‌کننده‌ها رو برای قهرمانی تو این تورنمنت بیشتر هم می‌کنه. مجموع جوایز نقدی رولان گاروسِ امسال ۳۰ میلیون یوروئه. مسابقات رولان گاروس توی زمین‌های خاکی برگزار می‌شه و پنج بخش اصلی داره: مسابقات تک نفره و دونفره مردان و زنان و همین‌طور دونفره‌ی ترکیبی. علاوه بر جایزه‌ی نقدی، این تورنمنت به خاطر امتیازهایی که در رده‌بندی برترین بازیکن‌های تنیس تاثیرگذاره هم اهمیت بالایی داره. و خب به اضافه‌ی این‌ها و افتخاری که قهرمان این مسابقات با خودش به خونه می‌بره، پای یه جام قهرمانی نقره‌ای و چشم‌نواز هم در میونه. جامی که رافائل نادال اسپانیایی ۱۲ بار بالای سر برده و اون رو به پرافتخارترین تنیسور تاریخ تنیس آزاد فرانسه تبدیل کرده. حالا این جام منتظر برنده‌‌ی جدید خودشه.ورزشگاه برای تماشای مسابقه‌ی فینال بخش تک نفره‌ی زنان پر از تماشاگره. در یه طرف زمین سیمونا هالِپ (Simona Halep) رومانیایی با ۲۵ سال سنه که برای رسیدن به فینال رولان گاروس مسیر سختی رو داشت. کمتراز یه ماه قبل در فینال رقابت‌های آزاد رم (Rome) بود که مچ پاش پیچ خورد و جام رو به حریف اوکراینی‌اش واگذار کرده بود و حتی حضورش در رقابت‌های آزاد فرانسه قطعی نبود. با این حال خودش رو به این مسابقات رسوند و دونه دونه حریف‌های کوچیک و بزرگش رو از از پیش رو برداشت و به فینال رسید. این دومین حضور هالپ در فینال رولان گاروس بعد از اولین حضورش در سال ۲۰۱۴ـه، جایی که جام رو به رقیب روسی‌اش باخته بود. علاوه بر اون برنده شدن این جام ۲۰۰۰ امتیاز داره که می‌تونه هالپ رو دوباره به رتبه‌ی نخست رده‌بندی برترین تنیسورهای زن جهان برسونه.در اون سمت اما یه دختر لتونیایی قرار داره که دو روز پیش ۲۰ سالش شده و اولین فینال خودش در یه گرنداسلم رو داره تجربه می‌کنه. کسی که با عملکرد فوق‌العاده‌اش در این تورنمنت همه رو غافلگیر کرده و توی این مسیر رقبای سرسختی مثل کرولین وازنیکی (Caroline Wozniacki) و سامانتا استوسِر (Samantha Stosur) قهرمان گرنداسلم آزاد آمریکا رو شکست داده. اون حتی در سیدبندی بین ۳۲ بازیکن اصلی رقابت‌ها  هم قرار نگرفته و به اصطلاح Unseeded محسوب می‌شه. تا قبل از این فقط ۱۱ بار در تاریخ گرنداسلم‌ها این اتفاق افتاده که یه بازیکن Unseeded بتونه قهرمانی رو به دست بیاره و این می‌تونه ۱۲مین مورد از این رخداد خیلی نادر باشه. البته این تنها نکته‌ی شگفت‌انگیز این مسابقه نیست. در صورتی که این جوون ۲۰ ساله بتونه هالِپ رو شکست بده، اولین لتونیایی در تاریخ تنیسه که قهرمان یه گرند اسلم می‌شه. این دختر در یک قدمی کسب مقامیه که برای خودش و کشورش افتخار بزرگی محسوب می‌شه و با شکست دادن رقیب سر سختش سیمونا هالِپ رقم می‌خوره. اسم این دختر یِلِنا اوستاپنکوئه.جدول مرحله‌ی یک هشتم نهایی مسابقات تنیس آزاد فرانسه (رولان گاروس) ۲۰۱۷ / Pascal Podcastبیاین برگردیم به بیست سال و دو روز پیش یعنی ۸ ژوئن ۱۹۹۷ زمانی که یلنا در خونو‌اده‌ای واقعاً ورزشی در ریگا پایتخت لتونی به دنیا اومد. پدرش یِوگِنیس اوستاپنکو (Jevgeņijs Ostapenko) یه دروازبان سابق اوکراینی‌تبار بود که تو تیم فوتبال مِتالورگ زاپوریژیا بازی می‌کرد. مادرش، یلنا یاکُولِوا (Jelena Jakovleva) که هم‌اسم خودشه، یه مربی تنیس با تجربه است و همون‌طور که حدس زدین اون بود که یلنای جوان (یعنی در واقع خردسال) رو با دنیای تنیس آشنا کرد. وقتی که فقط پنج سالش بود زیر نظر مادرش تنیس یاد می‌گرفت و هم‌زمان رقص رو هم آموزش می‌دید. از همون سن کم استعدادش رو توی هر دوی این رشته‌ها نشون داد. در کنار شرکت تو رقابت‌های تنیس، حتی وقتی ۱۲ سالش بود به این نتیجه رسید که دیگه وقتشه یکی از این دو تا علاقه‌اش رو حرفه‌ای دنبال کنه. با خونواده‌اش خیلی منطقی دیدن که به عنوان یه بازیکن تنیس شانس بیشتری برای موفقیت داره. واسه همین تمرکزش روی ورزش گذاشت. با این حال رقص رو هیچ‌وقت کنار نذاشت. حتی مهارتی که توی رقص باله به دست آورده بود حتی بهش توی تنیس کمک می‌کرد. مثلاً این که چطور ریتم رو با پاهاش احساس کنه و توی زمین تنیس ازش استفاده کنه. با این‌که مادر یلنا سال‌ها مربی حرفه‌ای تنیس بود ولی هیچ‌موقع شاگردی با توانایی و استعداد دخترش نداشت. یه بخشی از موفقیت‌های زودهنگام و ادامه‌دار اوستاپنکو هم واقعا به خاطر درک صحیح مادرش از موقعیت و نیازهای اون به عنوان یه ورزشکار حرفه‌ای بود. اوستاپنکو مدرسه هم می‌رفت و ریاضی می‌خوند ولی هدف اصلیش و چیزی که داشت براش زحمت می‌کشید تنیس بود.تنیس اصولاً ورزش ارزونی نیست. راکت و لباس و کفش مناسب یه بخش قضیه است، فضای مناسب تمرین و بدنسازی و این داستان‌ها هم یه بخش دیگه. شرایط مالی خونواده‌‌ی اوستاپنکو هم اون‌قدرها خوب نبود. مخصوصاً تو سال‌های اولی که یلنا وارد این مسیر شده بود، پدر یلنا برای این که بتونه هزینه‌های این حرفه رو تامین کنه، شروع کرد به انجام کارهای آنلاین و حتی مجبور شد پس‌اندازهاشون رو هم تا یه حدی خرج کنه. یلنا ولی پشتکار زیادی داشت و به سرعت پیشرفت می‌کرد. ضمن این که فدراسیون تنیس لتونی ماهی ۲۳۰ یورو به عنوان حمایت مالی بهش پرداخت می‌کرد ولی خب هزینه‌ها بیشتر از این حرف‌ها بود. سال ۲۰۱۰ دو تا سرمایه‌گذار که از دوستان پدرش بودن به کمک خونواده‌ی اوستاپنکو اومدن. این سرمایه‌گذاری‌ها ولی جای درستی بودن و خیلی زود به نتیجه رسیدن. سال ۲۰۱۱ وقتی ۱۴ سالش بود تو مسابقات تنیس قهرمانان کوچک فرانسه شرکت کرد و در بخش دختران قهرمان شد. اهمیت این مسابقات در اینه که این‌جا محل اصلی کشف استعدادهای آینده‌ی تنیس محسوب می‌شه. بعضی از بزرگترین تنیسورهای جهان مثل فدرر، نادال و جوکوویچ همه از همین‌جا شروع کرده بودن. این قهرمانی باعث شد تا نگاه‌ها به سمت اوستاپنکو جلب بشه. از این‌جا به بعد دیگه به قول گفتنی افتاده بود توی سراشیبی، سفر پشت سفر، مسابقه پشت مسابقه. اوستاپنکو به همراه پدر (راست) و مادرش (چپ) / Jelena Ostapenko&#039;s Instagramتنیسورها از ۱۵ سالگی به بعد می‌تونن توی تورنمنت‌های حرفه‌ای شرکت کنن ولی خب یه تعداد محدودی در هر فصل. در همین سال بود که اوستاپنکو اولین قهرمانیش در مسابقات بزرگسالان رو در استکهلم جشن گرفت. ولی خب این به این معنی نبود که دیگه در مسابقات جوانان نتونه شرکت کنه. سال ۲۰۱۴ برای مسابقات تنیس جوانان ویمبلدون به انگلستان رفت و با عنوان قهرمانی بخش تک‌نفره زنان برگشت. این عنوان باعث شد تا در رده‌بندی تنیسور‌های زن جوان تا رتبه‌ی دوم صعود کنه و حتی جایزه‌ی ملی لتونی برای ورزشکار در حال صعود رو بگیره. توی دو سه سال آینده تمرکز خودش رو روی گرنداسلم‌ها گذاشت، مسابقاتی که رقابت توشون به شکل عجیبی نزدیک و سنگینه. گرنداسلم جای بچه‌ها نیست و تجربه‌ فاکتور مهمیه. با این‌که همیشه غول‌هایی مثل خواهران ویلیامز، ونوس و سرنا، مدعی‌های اصلی گرنداسلم‌ها هستن ولی رقابت بین بقیه‌ی تنیسورهای سطح بالا برای قهرمانی همیشه نزدیک و نفس‌گیره. تلاش‌های اوستاپنکو در طی این دو سه سال حضور در گرند اسلم‌ها اون قدر موفقیت‌آمیز نبود و خب البته انتظاری هم ازش نمی‌رفت. با این حال حضور مستمرش توی تورنمنت‌های دیگه و موفقیت‌های کوچیکش کم‌کم اوستاپنکو رو در رده‌بندی برترین تنیسورهای زن جهان بالا آورد. سال ۲۰۱۶ در حالی که اولین حضورش در المپیک رو تجربه می‌کرد در راند اول به سامانتا استوسر استرالیایی باخت و خیلی زود ریو رو ترک کرد. این شکست‌ها البته براش اون قدر سنگین نبود. چون داشت تنیسِ حرفه‌ای رو تجربه می‌کرد و یاد می‌گرفت و پیشرفت می‌کرد. اون زمان یکی از مشکلاتی که توی سبک بازی یلنا اوستاپنکو زیاد دیده می‌شد، ضربات سرویس بود. خود اوستاپنکو هم این رو خوب می‌دونست و می‌گفت دلیلش هیجان کنترل‌نشده‌اش توی زمینه که باعث می‌شه دقتش کمتر بشه. خودش اعتقاد داره که کلاً آدم احساساتی‌ایه و خب این توی بازیش کاملاً مشخصه. مدل بازیش هم این‌جوریه که سعی می‌کنه توپ رو مدام به گوشه‌های زمین هدایت کنه و ضربه‌ی بعدیش رو با شدت به سمت مخالف بزنه. این سبک از بازی می‌تونه ریسک بالایی داشته باشه چون میزان خطاش هم بالاست. این می‌تونه هم‌زمان بهترین و بدترین ویژگی بازیش باشه. توی یه مصاحبه در سال ۲۰۱۶ گفت که قوی‌ترین اسلحه‌اش بک‌هندشه. از نظر خیلی از کارشناس‌ها یکی از نقاط قوت اوستاپنکو اعتماد به نفس بی‌نظیرش در بازیه. ولی بعد از این که تو رقابت‌های مهم ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ و مخصوصاً گرنداسلم‌ها اون نتیجه‌ی دلخواهش رو نگرفت تصمیم گرفت برای ۲۰۱۷ اعتماد به نفس و بازی هیجانی‌اش رو به مسیر درستی هدایت کنه و برای این کار نیاز به کمک داره. خودش می‌گه: «مادرم همیشه مربی من بوده ولی از اونجایی که ۲۴ ساعته باهمیم بعضی موقع‌ها از هم خسته می‌شیم. لازمه یه فرقی بین مربی و مادر ایجاد بشه و این واسه هر دو تا مون بهتره.» مادرش هم البته موافق بود، واسه همین رفتن سراغ آنابل مِدینا گاریگِز (Anabel Medina Garrigues) تنیسور سابق اسپانیایی و متخصص زمین‌های خاکی و اون رو به عنوان مربی‌ جدید یلنا استخدام کردن. البته که همچنان مادرش به عنوان مربی اصلی و پدرش به عنوان مربی تمرینات فیزیکی کنارش بودن. گاریگز تونست اون تاثیری که مورد انتظار اوستاپنکو بود رو روش بذاره و سال ۲۰۱۷ رو به مهم‌ترین سال زندگی حرفه‌ایش تبدیل کنه.اوستاپنکو و جام قهرمانی تورنمنت جوانان ویمبلدون ۲۰۱۶در حالی که تو سال ۲۰۱۶ در هر چهار تا گرنداسلم در همون راند اول باخته بود، اولین گرند اسلم ۲۰۱۷ که آزاد استرالیا بود رو با قدرت شروع کرد و تونست برای اولین بار در فعالیت حرفه‌ایش به راند سوم برسه. تو هر کدوم از مسابقات اشتوتگارت، پراگ و رم هم تونسته بود سه تا بازی رو ببره و تو بهترین شرایط خودش قرار داشت. نوبت به رقابت‌های آزاد فرانسه یا همون رولان گاروس رسید. با این‌که در سیدبندی هیچ جایی نداشت و به اصطلاح Unseeded بود سه راند اول خودش رو با اقتدار برنده شد و با شکست دادن سامانتا استوسر (که سال قبل در المپیک حذفش کرده بود) در راند چهارم خودش رو به یک‌چهارم نهایی رسوند. اوستاپنکو با آمادگی ذهنی و بدنی کامل رقیب‌هاش رو غافلگیر و همه رو شگفت‌زده کرد. توی انگلیسی یه اصطلاحی وجود داره به اسم Underdog که یعنی کسی که ازش انتظار کار بزرگ نمی‌ره و یهو در کمال ناباوری خودش رو اثبات می‌کنه. اوستاپنکو تبدیل شده بود به Underdog و شگفتی این تورنمنت. در مرحله‌ی یک‌چهارم نهایی رولان گاروس ۲۰۱۷ اون تنها تنیسور بدونِ سید بود و در مسابقه‌ی بعدیش کرولین وازنیَکی از دانمارک رو شکست داد. در نیمه نهایی در برابر تیمئا باچینسکی (Timea Bacsinszky) سوئیسی قرار گرفت. این بازی از چند جهت درامای بالایی داشت! اول این که اوستاپنکو و باچینسکی سال قبل در رقابت‌های آزاد چین و در بخش دو نفره، هم‌تیمی بودن و تا مرحله‌ یک چهارم نهایی تونسته بودن پیش برن. نکته‌ی جالب دیگه‌ی این مسابقه تاریخ برگزاریش بود که به شکل عجیبی با تولد هر دوی اون‌ها یکی بود: ۸ ژوئن. از طرف دیگه در صورت برنده شدن هرکدومشون، اولین حضور در فینال یه گرنداسلم رو تجربه می‌کنن. این می‌تونست بهترین کادوی تولدی باشه که به خودشون بدن. توی یه بازی نسبتاً راحت، این اوستاپنکو بود که این کادو رو به خودش داد. حالا تا تموم کردن کار و رسیدن به اولین عنوان گرنداسلم خودش فقط یک بازی فاصله داره. یه بازی حساس در برابر سیمونا هالِپ خستگی‌ناپذیر که انگیزه‌اش اگه از اون بیشتر نباشه کمتر هم نیست.۱۰ ژوئن ۲۰۱۷، ورزشگاه فیلیپ شاتریه در پاریس؛ فینال پرهیجان رولان گاروس. ۱۵۰۰۰ علاقمند به تنیس اومدن که از نزدیک این مسابقه رو تماشا کنن. جام قهرمانی، ۲ میلیون یورو جایزه‌ی نقدی، ۲۰۰۰ امتیاز موثر در رده‌بندی جهانی و از همه مهم‌تر افتخار ابدی قهرمانی گرنداسلم در انتظار برنده‌ی این مسابقه است. اوستاپنکو با رتبه‌ی جهانی ۴۷ یا هالپ، نفر دوم تنیس زنان.ست اول بازی با سرویس هالِپ شروع می‌شه و توپ به تور برخورد می‌کنه. داور اعلام نت می‌کنه و سرویس باید تکرار بشه. هالِپ سرویس بعدی رو با دقت می‌زنه و این دفعه توپ رو رد می‌کنه. توی چند تا رفت و برگشت بالاخره امتیاز اول رو اوستاپنکو می‌گیره و گیمِ اول رو بدون حتی از دست دادن یک امتیاز برنده می‌شه. یه شروع خوب برای یلنا. ولی این تازه اول یه بازی طولانیه و اوستاپنکو هم این رو خوب می‌دونه. خوشحال و مصمم می‌ره کنار زمین و یه گلویی تازه می‌کنه و می‌ره برای گیم دوم. تو ست اول، بازی خیلی نزدیک دنبال می‌شه؛ هالِپ و اوستاپنکو هرکدوم نوبتی یه گیم برنده می‌شن. ۱-۱ ، ۲-۲، ۴-۴ بازی کاملاً برابر و پایاپای دنبال می‌شه. هالِپ گیم بعدی رو که طولانی و نفس‌گیر شده بود می‌بره و نتیجه رو ۵-۴ می‌کنه و این یعنی اگه گیم بعدی و ششم خودش رو ببره ست اول رو مال خودش می‌کنه. این گیم حتی حساس‌تر و نفس‌گیر‌تر از قبلیه. اوستاپنکو با یه اشتباه امتیاز آخر گیم رو از دست می‌ده و ست رو واگذار می‌کنه. هوادارهای سیمونا هالپ ورزشگاه رو می‌ذارن رو سرشون: سیمونا! سیمونا! سیمونا!ست دوم هم هالِپ با قدرت شروع می‌کنه. فشار روانی روی اوستاپنکو بالاست و بازی هیجانی‌اش فقط تعداد اشتباهاتش رو بیشتر کرده. یه جایی اون‌قدر عصبانی می‌شه که به مادرش که توی ورزشگاه نشسته اشاره می‌کنه و ازش می‌خواد که اون‌جا رو ترک کنه. هالِپ شرایط رو کاملاً داره کنترل می‌کنه و با همین استراتژی ۳-۰ تو ست دوم جلو میوفته. در حالت کلی بازیکنی که بتونه تو تعداد گیم ها به عدد ۶ برسه در حالی که با رقیبش بیشتر از ۲ گیم اختلاف داشته باشه برنده‌ی اون ست می‌شه ولی توی این مسابقه قانون Short Set هم برقراره و این یعنی این‌که اگه هالِپ این گیم رو ببره، نتیجه ۴-۰ می‌شه و با برنده شدن این ست، بازی رو هم خیلی زودتر از انتظار می‌بره. این گیم، مهم‌ترین گیم زندگیش و این لحظات احتمالاً حساس‌ترین لحظات دوران حرفه‌ای اوستاپنکوئه. شگفتی جام حالا در یک قدمی شکستی مفتضحانه قرار داره. اون باید همه‌ی توان و شهامتش رو برای بیرون اومدن از این وضعیت به کار بگیره. در حالی که امتیازها در این گیم ۴۰-۴۰ مساویه و آوانتاژ (Advantage) هم با بازیکن رومانیاییه، تقریباً هیچ امیدی به بازگشت اوستاپنکو وجود نداره. فقط یک امتیاز دیگه و بازی در ست دوم تمومه. مادر یلنا در پاریس، برادرش در لس‌آنجلس، پدرش و هزاران لتونیایی دیگه در ریگا و شهرهای دیگه‌ی که دارن حساس‌ترین مسابقه‌ی تاریخ تنیس لتونی رو می‌بینن می‌دونن که احتمال برگشتن ورق در این لحظه چقدر کمه. با این حال کاری که یلنا کرده تا همین‌جاش هم فراتر از تصور همه‌اشون بوده. شاید همه‌ی این فکرها توی ذهن خودش هم در حال چرخیدنه ولی الان وقت تسلیم شدن نیست. اون تا این‌جا نیومده که دست خالی برگرده. می‌دونه که چیزی برای از دست دادن نداره واسه همین همه‌چیزش رو باید بذاره. سرویس برای اوستاپنکوئه. به توپی که دستشه نگاه می‌کنه، اون رو سه بار به زمین می‌کوبه و به سمت بالا پرتابش می‌کنه. دست راستش رو که باهاش راکت رو محکم گرفته بالا میاره و هم‌زمان که فریاد بلندش توی ورزشگاه طنین‌انداز می‌شه ضربه‌‌اش رو به توپ می‌زنه. ضربه‌ی اولش مهار می‌شه. ضربه‌ی دوم هم همین‌طور. ضربه‌ی سومش رو با قدرت می‌زنه و این بار هالِپ نمی‌تونه جواب بده. تماشاگرها به وجد میان. اوستاپنکو هنوز تسلیم نشده. سرویس بعدی و یه امتیاز دیگه. یه امتیاز دیگه. گیمی که قرار بود گیم آخر بازی باشه حالا به حساب اوستاپنکو نوشته می‌شه. تماشاگرها از شگفتی جدید اوستاپنکو لذت می‌برن و با صدایی بلندتر از همیشه تشویقش می‌کنن. ۳-۱ در ست دوم بازی ادامه پیدا می‌کنه. اوستاپنکو انگار دوباره متولد شده. ضربات قدرتمندش رو پشت سر هم روونه‌ی هالِپ می‌کنه. ۳-۲ . ورق برگشته. ۳-۳. یلنا خستگی ناپذیره. بقیه‌ی ست هالِپ رو اسیر خودش می‌کنه و نهایتاً این ست رو ۶-۴ می‌بره. بازی به ست نهایی کشیده می‌شه و بعد از یک ساعت و نیم بازی نفس‌گیر شانس پیروزی برای هر دو بازیکن دوباره برابر می‌شه.حالا اواسط ست سومه و هالِپ خودش رو جمع و جور کرده و ۳-۱ از حریف لتونیایی‌اش جلوئه. ولی امروز عدد ۳ براش خیلی خوش‌یمن نبوده. اوستاپنکو برای بار دوم اعتماد به نفسش رو پس می‌گیره. یعنی در واقع چاره‌ی دیگه‌ای نداره. از این‌جا به بعده که مثل یه ماشین می‌مونه، پر قدرت، سریع و باهوش. دونه دونه امتیازها و گیم‌های مورد نیازش رو به دست میاره. زن شماره‌ی ۲ تنیس جهان در برابر حریف بیست ساله‌اش کم آورده و راهی برای فرار از این وضعیت نداره. حالا اوستاپنکو ۵-۳ جلوئه. اشک تو چشم‌های مادر یلنا جمع شده و با غرور به دخترش نگاه می‌کنه. سیمونا هالِپ بدون این‌ که بدونه آخرین سرویس بازی رو می‌زنه و با پاسخ محکم رقیبش مواجه می‌شه. اوستاپنکو در کثری از ثانیه از قوی‌ترین اسلحه‌اش، بک هند استفاده می‌کنه و توپ رو دور از دسترس هالِپ در زمینش می‌خوابونه. بازی دیگه تمومه. یلنا اوستاپنکو اولین عنوان قهرمانی حرفه‌ای خودش رو اون هم در یکی از مهم‌ترین رقابت‌های تنیس جهان به دست آورده. و چند تا اولین مهم رو رقم می‌زنه: اولین زن لتونیایی که برنده‌ی یه گرنداسلم می‌شه. اولین تنیسور بدون سید (یا Unseeded) که در رولان گاروس به قهرمانی رسیده. و همین‌طور جوون‌ترین قهرمان این مسابقات بعد از سال ۱۹۹۷ یعنی سال تولدش. اونجوری که خودش هم می‌‌گه برای لتونی تاریخ‌ساز شده.یلنا اوستاپنکو و جام قهرمانی رولان گاروس ۲۰۱۷ Tim Clayton / Getty Imagesکریس اِوِرت (Chris Evert) یکی از بزرگترین تنیسورهای زن جهان و برنده‌ی ۱۸ گرنداسلم بعد این مسابقه گفت: «امروز شاهد تولد یه ستاره بودیم و این عالیه چون به خون تازه‌ی جوون برای رگ‌های تنیس زنان نیاز داریم.» بعد از این موفقیت بزرگ یلنا اوستاپنکو از رتبه‌ی ۴۷ به ۱۲ جدول برترین تنیسورهای زن صعود کرد. در سطح بین‌المللی شناخته و در لتونی به یه قهرمان ملی تبدیل شد. وقتی که به شهرش ریگا برگشت،  هم‌وطن‌هاش در فرودگاه با آغوش باز ازش استقبال کردن. زندگیش دیگه عوض شده بود. توی روزهای بعدی در دریایی از درخواست‌ها برای مصاحبه باهاش غرق شده بود و تیتر اول رسانه‌های ورزشی و غیرورزشی لتونی و جهان رو به خودش اختصاص داد و طبیعتاً  انتظارات ازش خیلی بالا رفته بود. با وجود فشارهای زیاد، سه هفته بعد در ویمبلدون موفق شد خودش رو به مرحله یک‌چهارم نهایی برسونه، جایی که به ونوس ویلیامز باخت. توی همین سال دومین عنوان قهرمانی حرفه‌ایش رو هم در رقابت‌های آزاد کره در سئول به دست آورد. ۲۰۱۷ سال استثنائی اوستاپنکو با دریافت دو جایزه تکمیل شد: جایزه‌ی بهترین ورزشکار زن سال لتونی و جایزه‌ی بیشترین پیشرفت سال از WTA (یا همون انجمن تنیس زنان). با این حال ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ سال‌های خوبی براش نبود. در رولان گاروس ۲۰۱۸ در حالی که مدافع عنوان قهرمانی‌ بود در مرحله‌ی اول مسابقات حذف شد. توی اون سال مشخصاً تمرکزش رو برای ویمبلدون گذاشته بود و حتی تونست خودش رو به نیمه نهایی برسونه، توی این مرحله به آنجلیک کِربر (Angelique Kerber) آلمانی باخت و فرصت حضور در دومین فینال گرنداسلم رو از دست داد. ناکامی‌های مستمر باعث شد تا در اکتبر ۲۰۱۹ ماریون بارتولی (Marion Bartoli) رو به عنوان مربی جدیدش انتخاب کنه. تنیسور ایتالیایی که سال ۲۰۱۳ قهرمان ویمبلدون شده بود. کمتر از یک ماه از شروع این همکاری بود که بعد از مدت‌ها موفق شد در تورنمنت آزاد لوکزامبورگ، دوباره طعم قهرمانی رو بچشه و مجموع عناوین رو به عدد ۳ برسونه. بعد از اون حضور باشکوهش در رولان گاروس ۲۰۱۷ و به خاطر حضور مداومش در رسانه‌ها داستان یلنا رو دیگه خیلی‌ها می‌دونن. الان دیگه با اون روزهای سخت تامین هزینه ها خیلی فاصله داره، در حدی که یه باشگاه تنیس اختصاصی در ریگا به اسم خودش افتتاح شده. یلنا علاوه بر انگلیسی و لتونیایی، زبان روسی هم بلده. از بچگی اسطوره‌اش سرنا ویلیامز بود و هست. برای آمادگی بدنی‌اش از رقص و اخیرا بوکس کمک می‌گیره. زمین چمن و سخت رو به خاکی ترجیح می‌ده. مثل بقیه‌ی جوون‌ها دنیای شخصی‌اش با موسیقی، اینستاگرم و فیسبوک گره خورده و مهم‌تر از همه عاشق وقت گذروندن با خونواده‌اش، دوست‌هاش و سگش جولیتاست. باشگاه اختصاصی اوستاپنکو در ریگا / Andrew Testa / The New York Timesبا مربی جدید و قهرمانی تازه‌اش، امسال قرار بود سال خوبی برای اوستاپنکو باشه ولی خب اون تنها کسی نبود که ۲۰۲۰ ناامیدش کرد. در ماه ژانویه و زمانی که در مرحله‌ی نیمه‌نهایی مسابقات آزاد آکلند بود، پدرش رو از دست داد و مجبور به ترک مسابقات شد. توی یه پست اینستاگرمی یه عکس از کودکیش در کنار پدرش منتشر کرد و نوشت: «تو از روز اول کنارم بودی. متاسفانه، زندگی عزیزانمون رو ازمون می‌گیره و زمانی که دیگه پیشمون نیستن می‌فهمیم چه‌قدر دلمون براشون تنگ شده. پدر عزیزم همیشه در قلبمی. دوستت دارم.» خیلی از تنیسورها باهاش ابراز همدردی کردن و پیام‌های محبت‌آمیز واسش فرستادن. با وجود این که مرگ ناگهانی پدرش بار سنگینی روی دوشش گذاشت ولی خیلی زود تونست حواسش رو متمرکز کنه و خودش رو به زمین تنیس برگردونه. در تورنمنت آزاد استرالیا و در بخش دو نفره به همراه گابریلا دابروسکی کانادایی تونست تا مرحله‌ی یک چهارم نهایی صعود کنه. مسابقات تنیس هم مثل هر جنبه‌ی دیگه‌ای از زندگی بشر با همه‌گیری کرونا دچار تداخل شد. از آوریل تا ژوئن هیچ تورنمنتی برگزار نشد و حتی ویمبلدون برای اولین بار از سال ۱۹۴۵ که به خاطر جنگ جهانی دوم کنسل شده بود، برگزار نشد. رولان گاروس هم با چهار ماه تاخیر و در ماه سپتامبر شروع شد، جایی که تا زمان ضبط این پادکست اوستاپنکو برای اولین بار از سال ۲۰۱۷ که قهرمان شده بود، تونسته به راند سوم راه پیدا کنه و یه بار دیگه امیدها رو برای تکرار اون فصل تاریخی خودش زنده کنه. در هر صورت چه موفق بشه یا نه، اوستاپنکو هنوز جوونه و وقت زیادی در این حرفه داره. وقتی اسطوره‌ی دروان کودکیش سرنا ویلیامز در ۳۹ سالگی همچنان با آمادگی بدنی بالا در سطح اول تنیس زنان حاضره. یلنا اوستاپنکو سخت‌کوشه، قدرتمنده، سرعت عمل بالایی داره و توی مسیر درستی قرار گرفته. می‌شه با اطمینان خاطر گفت که قهرمانیش در آزاد فرانسه‌ی سال ۲۰۱۷ یه اتفاق نبوده و گرنداسلم‌های بیشتری در انتظارشه تا اون پتانسیل واقعی خودش رو نشون بده.منبع اصلی:«بازگشت یلنا اوستاپنکو قهرمان لتونیایی به آزاد فرانسه» کریستوفر کلری / می ۲۰۱۸ / نیویورک تایمزمنابع تکمیلی:رویترز / Essentially Sports / Sports Keeda / WTA / اسپورتو لتونی / New Indian Express / Tennis.comPro Tennis Tips / نیویورک تایمز / صفحه‌ی یلنا اسوتاپنکو در WTAموسیقی‌های‌ استفاده شده:Jamie XX - GirlThe Killers - Mr. BrightsideFlorence + The Machine - Rabbit Heart / Raise It UpTrent Reznor &amp; Atticus Ross - In the Hall of the Mountain King / The Social Network OSTWye Oak - CivilianBehzod Abduraimov - La Campanella by Franz Liszt and Niccolò Paganiniتیتراژ:ترجمه و اجرا: خشایار رحیمی | طراح و تهیه‌کننده: کیمیا هندی و خشایار رحیمی | با تشکر از: مهرزاد خسروی | محصول: استودیو ۲۲ - تابستان و پاییز ۹۹</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 20:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیک دالویسیو (سناریوی اپیزود ۹)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%88-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B9-h24zd4dlnf0e</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ - اپیزود ۹ | نیک دالویسیومی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!سرخبر همه‌ی مجله‌ها و روزنامه‌ها پر شده بود از پسر ۱۷ ساله‌ای که در تکنولوژی تازه وارد بود و با نوشتن یه برنامه میلیونر شده بود. سرش حسابی شلوغ بود و پشت سر هم مصاحبه داشت. از اون سر دنیا به آمریکا پرواز کرد تا توی برنامه‌ی پرایم تایم باشه. اون وسط‌ها که داشت از این‌ور به اون‌ور می‌دوید وقت کرد که به من زنگ بزنه و جالبیش این‌جا بود که با این همه دوندگی هنوز سرحال به نظر می‌رسید. «من خیلی انرژی دارم! نمی‌دونم چرا اما برام شبیه یه ماراتونه»با صدای زنگ از جا می‌پرم. برای بار دهم وسایل ضبط صدا، میکروفن، خودکار و دفترچه‌ی زرد رنگ روی میز رو چک می‌کنم. همه چیز سر جاشه! لیوان چایی رو روی میز دم در می‌ذارم و بعد در رو باز می‌کنم. آپارتمان من طبقه‌ی چهارم، برای همین تا نیک برسه چند دقیقه وقت دارم. توی آینه دستی به سر و صورتم می‌کشم و آماده می‌شم برای خوش‌آمد گویی. صدای قیژ قیژ آسانسور قطع می‌شه. در باز می‌شه و نیک دالویسیو با یه شلوار جین طوسی، جوراب‌های صورتی و یه پیراهن چهارخانه از آسانسور میاد بیرون.با روی خندان سلام می‌کنه و خیلی با آرامش وارد خانه می‌شه. اطراف خانه را با دقت نگاه می‌کنه. «خوش آمدی!» «مرسی، آپارتمان خوشگلی داری!» ممنون! خودمم خیلی دوستش دارم. چایی یا قهوه می‌خوری؟ «چایی با شیر لطفا.»مشغول درست کردن چایی می‌شم و نیک روی مبل خردلی، دقیقا جایی که فکر می‌کردم برای مصاحبه عالی باشه می‌شینه.لیوان چایی رو روی میز کنار مبل می‌گذارم و دکمه‌ی ضبط رو روی دستگاه می‌زنم. «آماده‌ای؟» سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون می‌ده. دست‌هام رو به هم می‌زنم. «خب! می‌خوام خیلی یهویی بپرم سر سوال اصلی!» «عالی!»«نقطه اوج؟» «دیدن صفحه‌ی اول روزنامه‌ها! این چیزها برای من عجیب غریبه. وقتی دو سال پیش شروع کردم، برای من بیشتر شبیه یک تفریح بود.» «و نقطه‌های پایینت؟» «تا حالا نداشتم.» دالویسیو پر از انرژی مثبت! «زمانی که خیلی بهش افتخار می‌کنم موقعیه که می‌بینم نوجوون‌ها به من توییت می‌کنن و می‌گن که بهشون ایده می‌دم و روی زندگیشون تاثیرگذار بودم. خیلی برای این قضیه ذوق می‌کنم.»چند روز قبل‌تر همدیگه رو در لندن ملاقات کرده بودیم، قبل از این‌که یاهو اعلام کنه که برنامه دالویسیو را برای ۳۰ میلیون دلار که می‌شه نزدیک ۱۹ میلیون پوند خریداری کرده. در کل دو ساعت خوابیده بود. همه می‌خواستند که باهاش صحبت کنن. کیه که داستان یه پسر بریتانیایی که توی اتاق خوابش به یه ایده رسیده و دو سال بعد از اون، از ایده‌اش میلیونی پول در آورده رو دوست نداره؟ لبخند از روی لب‌هایش نمی‌افته. روی مبل راحتی خردلی رنگ لم داده و اتاق رو با دقت نگاه می‌کنه. آخه مصاحبه رو توی خونه‌ی خودم انجام دادم و خب خونه‌ی من جزو خلوت‌ترین خونه‌های دنیا نیست!«یعنی می‌خوای بگی به خودت کد نویسی رو یاد دادی و بعد هم یه برنامه ساختی و به یاهو برای ۳۰ میلیون دلار فروختی ... به همین سادگی؟» به آرامی سرش رو بر می گردونه. «توی مدرسه کلاس IT داشتیم ولی فقط پاور پوینت و از اینجور چیزها بود. کد نوشتن جز برنامه درسی نبود. یه بار که داشتم یه برنامه‌ای روی آیفون نصب می‌کردم به این فکر افتادم که شروع کنم زبان Objective-C رو یاد گرفتن با این هدف که برنامه طراحی کنم. یه موقعیت عالی بود و من کلی ایده داشتم. هر برنامه‌ای که می‌ساختم بیشتر شبیهِ یه تمرین بود و توی همین آزمون و خطا‌ها بهتر شدم.»«ببینم از این بچه‌هایی بودی که توی مدرسه کارآفرینی می‌کردی؟مثلا شکلات مارس به همکلاسی‌هات می‌فروختی؟» «(می‌خنده) نه اهل این کارها نبودم. ولی وقتی اولین برنامه رو توی اپ استور گذاشتم توی یه روز نزدیک ۷۹ پوند در آوردم. این جا بود که فهمیدم این کار یه چیزی توش هست.» به فکر می‌ره و لبخند کمرنگی روی چهره‌اش پیدا می‌شه. انگار یاد اون روزا افتاده. دوست ندارم حواسش رو پرت کنم اما کلی سوال دارم و می‌دونم که نیک بعد از این کلی قرار دیگه داره.«وقتی با یاهو قرارداد بستی چه حسی بهت دست داد؟ آینده‌ات رو شبیه لری پیج، جف بزوس و بیلیونرهای دیگه می‌بینی؟» «هنوز خودم رو در حال پیشرفت می‌بینم. برای همین هیچ دلیلی نمی‌بینم که الان همچین مقایسه‌ای بکنم. برای این‌که هیچ معنی خاصی نداره.»«راستی کیا سرمایه‌گذاری کردن؟» آدم‌هایی مثل اَشتون کوچر، وِندی دِنگ و استفن فرای.» «استرس داشتی باهاشون قرار بزاری و مسئول سرمایه‌اشون باشی؟» «برای اولین مصاحبه‌ی توی تلویزیونم استرس داشتم ولی در عین حال هم می‌دونستم که چیزی برای از دست دادن ندارم. ایده‌ام رو داشتم همین‌طوری که پیش می‌رفتم کاملش می‌کردم، هنوز هم دارم همین کار رو می‌کنم. برای این‌که توی دنیای تازه‌کار‌ها همینه. این‌طوری که بهش فکر کنی آرومت می‌کنه. و خب همیشه هم می‌تونم برگردم مدرسه … در کل این بهتر از درس و مشقه.»دالویسیو یه برنامه برای آیفون به اسم ساملی (Summly) ساخت که تمام اخبار رو به طور خلاصه می‌گفت و نزدیک به ۱ میلیون نفر دانلودش کردند. «به ناشرها کمک می‌کنه که به مخاطب‌های جوونتر نزدیک‌تر شن. خیلی‌ها هستن که نمی‌خوان توی همه‌ی موضوعات عمیق بشن و قبل از این‌که بخوان وقت برای چیزی بذارن باید بالا پایین کنن و ببینن اصلاً ارزش وقتشون رو داره یا نه. مخصوصاً روی گوشی که باید از حجم اینترنت خودت استفاده کنی و با سایز کوچیک صفحه نمی‌شه متن بلند و بالا خوند.»«چی مد نظرت بود؟ برای خودت خط و مرزی داشتی؟» برای این برنامه سه تا دگمای جدی داشتیم. اولیش این بود که باید دو بار در روز باشه و خبرها زنده نباشه. دومیش این بود که باید اطلاعاتش تموم بشه؛ به جای این‌که یک سری اطلاعات بی‌انتها داشته باشه. و آخر این‌که نباید نسبت به سلیقه‌ی هر کسی شکل بگیره. یه سری اطلاعاتِ محدود  هست و همه همون رو می‌خونیم. یه چیزی که توی دنیای دیجیتال در مورد روزنامه و خبر خوندن کم بود، این بود که مثل قدیم‌ها کارت که با روزنامه تمام می‌شه بذاریش کنار. در عین حال آدم‌ها نسبت به قبل بیشتر می‌خوان در اطلاع باشن و اگه خبرهایی را بخونین که در دایره‌ی علایق شماست مطمئنا یه چیزهایی رو از دست می‌دین. ولی اگه همه یه چیز رو بخونیم، از محدوده‌ی بیشتری باخبر می‌شیم.»بعدش برام توضیح می‌ده که دوست نداره خبر خوندن مثل سوشال میدیا آدم رو درگیر و معتاد کنه. باید محدودیت داشته باشه و مجبورت کنه که از برنامه خارج شی. خیلی زود فهمید که برای این کار بهتره یه الگوریتم داشته باشه. «دوتا جایی که به نقش آدم‌ها نیازه یکی برای اینه که مقاله رو از لحاظ روون خوندن جملات چک بکنن که برای مخاطب راحت‌تر باشه چون یکی از کارهاییه که ربات‌ها هنوز نمی‌تونن انجام بدن. دومین کار، انتخاب خبرهاییه که قراره در برنامه باشن. برای این‌که نمی‌تونیم خبرهایی که واقعیت ندارن رو پخش کنیم. اینجوری اگه چیزی در برنامه باشه که جاش اون‌جا نیست مردم دیگه بهش اعتماد نمی‌کنن.»چیزی که برام جالبه اینکه که نیک سعی می‌کنه خبرها رو به صورت خلاصه‌ترین حد ممکن ارائه بده. از منبع‌های مختلف بهترین قسمت‌هاشو برمی داره و خودش اعتقاد داره که این سخت‌ترین کاره. یکی از قسمت‌هایی که هنوز داره در موردش یاد می‌گیره و راه حلی که برای این قضیه پیدا کرده، ساختن یک الگوریتمه. «علاوه بر آدم احتیاج به الگوریتم هم داریم. فکر می‌کنم تلفیق نکات مثبت این دوتا فایده‌ی اصلیشه. باعث می‌شه که فقط یه خلاصه‌ی نوشتاری از خبرها نباشه. داستان‌ها و وقایع رو به منبع‌ها و لینک‌های مربوطه مثل ویکی‌پدیا، توییتر و … وصل می‌کنن و برای این‌که خوش هضم‌تر باشه از تصویر استفاده می‌کنن. این‌طوری خبرها رو به راحت‌ترین شکل و در کم‌ترین زمان ممکن می‌شه فهمید.»نیک دالویسیو در ویدئوی تبلیغاتی اپلیکیشن Summly / منبع: یوتوبنیک برنده‌ی بورسیه کینگز کالج در ویمبلدون لندن شد ولی آخر سال یازدهم مدرسه رو ول کرد. نه به خاطر این‌که خسته شده بود، بلکه به خاطر این‌که حسابی ذهنش فعال شده بود و می‌خواست روی پروژه‌ای که داشت کار کنه. سال ۲۰۱۲ بود که نیکِ ۱۷ ساله خودش برنامه‌نویسی رو یاد گرفت و برنامه‌ی ساملی رو به یاهو فروخت و ازش خواستن که این برنامه رو به یاهو نیوز دایجست (Yahoo News Digest) تبدیل کنه که این کار رو هم کرد. این برنامه‌اش برنده‌ی جایزه طراحی اپل هم شد. «من عنوان مدیر تولید رو قبل از این‌که مدرسه رو تموم کنم داشتم. برای همین مدیریت کردن یه تیم با اون سن یه کم عجیب بود. یه سری‌ها نمی‌تونستن کامل بهم اعتماد کنن.»بعد از مدرسه جزو ۷ نفری بود که شروع به تحصیل در یه لیسانس ترکیبی از علوم کامپیوتر و فلسفه در آکسفورد کرد. هرچند برای سه ماه، تابستون سال پیش در سانفرانسیسکو دنبال این بود که یک کاری راه بندازه اما تصمیمش رو عوض کرد و به دانشگاه برگشت. «به این نتیجه رسیدم که خیلی برام مهم بود که درس رو ادامه بدم تا اینکه پیشنهاد‌های کاری قبول کنم. یه دانشجو به حساب میام و معلم‌ها و دانشجوهای دیگه با من جور دیگه‌ای برخورد نمی‌کنن.»«باید خیلی از این‌که قراره در آینده مدرک رو از آکسفورد بگیری خوشحال باشی نه؟» آکسفورد رو برای مدرکش نیست که دوست دارم. بیشتر به خاطر محیطشه. آدم‌های دیگه رو ملاقات می‌کنی که علایق مختلفی دارن و چیزی که در آکسفورد به نظر جالب میاد، تو مقایسه با یه جایی مثل استنفورد، اینه که علوم کامپیوتر خیلی تئوریکال و ریاضی وار به نظر میاد و همش در مورد این نیست که چطوری ازش پول در بیاری. بقیه جاها همه دنبال پول درآوردنن. ولی تو آکسفورد برعکسه.»شاید اینطور باشه اما نیک یک دانشجوی معمولی نیست. این پسر استرالیایی بریتانیایی، مدیر عامل یاهو، ماریسا مایر (Marissa Mayer) و طراح Airbnb، براین چسکی (Brian Chesky) رو دوست و مربی‌های خودش خطاب می‌کنه، ملکه رو ملاقات کرده، با نخست وزیر انگلیس هم‌صحبت بوده، و یه سری نظرها و پیشنهادات در مورد خلاقیت با دیود بکام  و Will.i.am رد و بدل کرده. وقتی مدرسه بود زبان‌های مختلفی رو خوند از جمله روسی، چینی، لاتین، فرانسوی و یونانی. در سال‌های اخیر تمرکزش رو روی زبان کامپیوتر گذاشت. دوست‌دخترش در حال خوندن زبان فرانسه در آکسفورده و جالبه که بدونین بیشتر دوست‌هاش کامپیوتر نمی‌خونن. «همیشه سعی می‌کنم چیزهای جدید یاد بگیرم.»این‌که راه خودت رو در دانشگاه به عنوان یه میلیونر پیدا کنی کار آسونی نیست اما دالویسیو اعتقاد داره که پولداری زودرسش تاثیری روی روابط دوستانه‌اش نذاشته. «ما هنوز خیلی جوونیم برای همین هم هست که موفقیت من باعث حسودی یا دشمنی نمی‌شه. خیلی ناملموسه. آره! پول تو دنیای الان نشون‌دهنده‌ی موفقیته اما برای من موفقیت اینه که تا کجا بتونی علاقه‌ات رو جلو ببری. وقتی از خودت می‌پرسی داری تو دنیای معنی‌داری زندگی می‌کنی؟ همه چیزهایی که می‌خوای رو داری؟ براش یه جوابی داشته باشی.»نمی خوام خیلی هم خسته‌اش کنم. برای این‌که یه استراحتی بهش بدم، بلند می‌شم و یه کش و قوسی به خودم می‌دم. ازش می‌پرسم چیزی احتیاج داره اما نگاهش محو اسپیکرِ نزدیک تلویزیونه. برای هر کسی که وارد خونه‌ی من می‌شه زیاد سخت نیست که بفهمه من عاشق آهنگ و موسیقی هستم. دور تا دور خونه صفحه‌های قدیمی و آلبوم خواننده‌های بزرگن. نیک گوشی‌اش رو از جیبش در میاره و ازم اجازه می‌گیره گوشی‌اش رو با بلوتوث روی اسپیکر بندازه و آهنگ بذاره. چی از این بهتر؟عکس از: ایتِن میلر / Getty Imagesهمین‌طور که حرف‌هاش رو توی ذهنم مرور می‌کنم یاد آخرین نسخه‌ی یاهو دایجست می‌افتم که سیستم امتیاز گرفتن بهش اضافه شده. دلیلش رو از نیک می‌پرسم. «آره! می‌خواستیم یه سیستم امتیاز داشته باشیم که آدم‌ها بیشتر مشتاق خوندن داستان‌ها بشن.» خوندن خبر به اندازه‌ی میدیا‌های دیگه بین جوون‌ها جا نیفتاده و به نظرم انتخاب هوشمندانه‌ای کرده. «الان خبر خوندن خیلی خیلی کمرنگه. برای همین وقتی که داستان‌های خبری رو می‌خونین یه سری دایره‌ها رو هم تیک می‌زنین. اگه همه‌ی داستان‌ها رو بخونین یه متن امتیازی جدید رو باز می‌کنین. ممکنه که یه فکت (Fact) جالب باشه یا یه جمله‌‌ی تاثیرگذار از یه نفر. دوست داریم که این جایزه‌ها رو متنوع‌تر و بیشتر کنیم.» «برات ناراحت‌کننده نیست که باید یه سیستم امتیاز و جایزه باشه تا آدم‌ها بیشتر خبر بخونن؟» «نه! برای این‌که ما به آدم‌ها بابت خوندنِ خبرِ بیشتر پول نمی‌دیم، ما بهشون یه سری اطلاعات بیشتری می‌دیم. دونستن این که اطلاعات جدید هم هست، بیشتر مواقع خواننده‌ها رو هیجان‌زده می‌کنه.»«راستی شنیدم داری برای اپل واچ برنامه دایجست رو طراحی می‌کنی! مگه چند تا کلمه می‌تونی توی اپل واچ جا بدی؟» «۲ تا نهایتاً ۳ جمله. خیلی ذهنمون مشغوله که بفهمیم بهترین اندازه‌ی جمله برای ساعت چقدره. فرضیه‌مون اینه که قراره ۱۰۰ ها خبر باشه و ما کلاً ۵تا ۱۰ ثانیه وقت داریم. دوست داریم بفهمیم چطوری می‌شه مهم‌ترین خبرها رو در کم‌ترین فرصتِ ممکن به بهترین شکل ارائه بدیم. خیلی همکاری با اپل برای این مسائل خوبه.»«صحبت در مورد کار کردن با اپل ادامه پیدا می‌کنه و بحث به جاهای دیگه کشیده می‌شه. بحث فیلم باز می‌شه و طبق معمول سوال کلیشه‌ایِ همیشگی رو از نیک می‌پرسم. فکر می‌کنی چیزی که فیلم‌ها در مورد آینده‌ی IT پیش‌بینی می‌شه همین مسیری که در واقعیت داره می‌ره است؟» «فکر می‌کنم مسیر درسته. نه بر مبنای این‌که چطوری تموم می‌شه ولی در مورد این‌که یه دستیار هوشمند داشته باشی که شخصیت خودش رو داره و مناسب با تو رفتار می‌کنه. ولی فکر می‌کنم به اندازه‌ای که توی فیلم‌ها پیشرفته نشون می‌دن خوب نباشه. مثلا سیری (Siri) می‌تونه یه نمونه‌ی اولیه چیزی باشه که قراره داشته باشیم.  رویای من اینه که یک دستیاری داشته باشم که بهم در مورد چیزهای دور و برم اطلاعات جدید یادم بده. فکر می کنم تا ۱۰، ۲۰ سال دیگه همچین چیزی ساخته بشه.»«منظورت چیه؟» «ببین مثلاً من الان جلوی این میز نشسته‌ام، دستیاری که می‌گم می‌تونه دما، اندازه یا حتی کالری شکلاتی که روی میزه رو بهتون بگه. یا مثلاً اگه بهش بگین یه چیزی رو نمی‌فهمین براتون توضیح می‌ده. همیشه هوشیاره.»«پس یه ۱۰ سالی تا هوش مصنوعی که در موردش صحبت می‌شه و فیلم می‌سازیم مونده؟» «دقیق نمیدونم. ولی سیستم پیش‌بینی‌ها دارن بهتر حدس می‌زنن که مصرف‌کننده چه چیزی می‌خواد یا  یاد می‌گیرن که چه چیزی می‌خواد بپرسه.» «یعنی می‌خوای بگی که هوش مصنوعی زودتر از این‌که ما خودمون بفهمیم حدس می‌زنه که چی می‌خوایم؟» «نه دقیقا! ولی مثلاً قبل از این‌که من ازش بخوام بهم بگه هوا چطوره، از دمای بدنم که تغییر می‌کنه می‌تونه این رو حدس بزنه. و خب من ممکنه فکر کنم برای چی یهو دمای بدنم تغییر کرده و می‌خوام بدونم چه اتفاقی افتاده. برای همین بهم می‌گه که دما افتاده یا هر چی. طبق سیستم پیش‌بینی خیلی کارها هست که می‌تونی انجام بدی. اپل واچ بهترین مثالشه که این کار رو از طریق بیومتریک انجام میده.»«چیزی که من رو می‌ترسونه اینه که ایلان ماسک (Elon Musk) و استفن هاوکینگ (Stephen Hawking) پیش‌بینی‌های خطرناکی در مورد پیشرفت تکنولوژی کردن.» «نترس! به نظر من دارن زیادی قدرتش رو دستِ بالا می‌گیرن. وقتی می‌گیم هوش مصنوعی، تصویر مغز بارمون شکل می‌گیره. من فکر نمی‌کنم که یه مغزی به خوبی مغزِ بشر باشه. آره! توی یه سری محدوده‌ها IT خیلی قوی می‌شه ولی این دیدگاه که قراره به خوبیِ مغزِ انسان باشه، اتفاق افتادنش تقریبا غیر ممکنه.»«یعنی یه سری محدودیت‌های تکنیکی وجود داره؟» «آره و به نظرم مشکل اصلی بحث Machine Learning و تربیت هوش مصنوعیه. آسونه که به یک کامپیوتر یاد بدی یه لیوان یا چیز دیگه‌ای رو بشناسه. برای این‌که بهش کلی اطلاعات می‌دی و می‌تونه تصویر خودش رو از اون شی بسازه. وقتی در مورد یه شی فیزیکی تو دنیای فیزیکی صحبت می کنیم، این کار شدنیه. ولی اگر سعی کنی بهش در مورد ایده‌های انتزاعی، مثلاً خدا، بگی از کجا می‌خوای شروع کنی؟ برای این‌که قسمت بزرگی از این‌که خدا چیه توی تصورات آدم‌هاست. تعریفش برای هر کسی فرق می‌کنه. کسی نمی‌دونه چطوری باید این ایده‌های انتزاعی رو به ماشین‌ها یاد بده.»بعضی موقع ها از طرز و لهجه حرف زدنش می‌شه فهمید که انگلیسی نیست. وقتی که ۷ سالش بود با خانواده‌اش و برادر کوچکترش به لندن مهاجرت کرد اما هر سال به ملبورن بر می‌گرده تا دوست‌ها و خونواده‌اش رو ببینه، معمولا برای کریسمس که می‌شه تابستون استرالیا. توی تابستون استرالیایی سال ۲۰۱۵/۲۰۱۶ قرار بود که کاری نکنه و به ذهنش استراحت بده. اصلاً فکرش را هم نمی کرد که به یک سری ایده های جدید برسه.Yahoo News Digest / The Verge«نوآوری شبیهِ دوباره اختراع کردنه. فکر نمی‌کنم نوآوری انجام دادنِ یک کار جدیدی باشه. توی این دنیای مصرف‌گرای امروز، خیلی چیزها رو می‌شه دوباره ساخت و روی کار آورد، برای همینه که آدم‌ها برنامه‌ها و محصولات جدید رو زود فراموش می‌کنن. ولی خب به شخصه دوست دارم که یک برنامه‌ای درست کنم که آدم‌ها بهش واقعا احتیاج دارن. ولی نمی‌تونی یه نیاز بنیادی جدید رو که آدم‎ها تا حالا ازش خبر نداشتن رو یهو به زندگی‌شون اضافه کنی.»مادر دالویسیو وکیله و پدرش صاحب یه شرکت. بچه‌هاشون رو تشویق کردن که راه خودشون رو برن. «توی مدرسه ورزش و موسیقی کار می‌کردیم و خب تا زمانی که نمره‌هامون خوب بود میتونستیم اون کاری رو که دوست داریم توی زمان آزادمون انجام بدیم. من تلویزیون نگاه نمی‌کردم. از اولش هم دوست داشتم یاد بگیرم و خلق کنم. فیلم‌سازی رو دوست داشتم، یا مثلاً رِندِرهای ۳بعدی. خانواده‌ام با این چیزها مخالفتی نداشتن. (حواسش  پرت می‌شه) ببینم این گیاهِ دمِ پنجره پپرومیا (Peperomia)ست؟»توی ۲۰ سالگی، در مورد دنیا خیلی کنجکاوه. به هنر، کلاب رفتن و موسیقی علاقه داره که اتفاقاً تازگی‌ها دستگاه میکس صدا هم گرفته. زیاد اهل خوندن کتاب‌های رمان نیست. توییترش ۱۸۶۰۰ نفر فالوور داره و از فیس بوک برای دوست‌ها و آشنایان استفاده می‌کنه. یک آیفون ۶اس داره که از قضا دستگاه اصلی برای کاراشه. البته به علاوه یه مک‌بوک پرو برای کد نوشتن. خیلی ریلکسه. شاید به خاطر خستگی پروازش باشه یا تیپ هیپی‌طورش یا شایدم برای این باشه که اول مصاحبه وقتی ازش پرسیدم نگران عکس‌العمل مردم بعد از این مصاحبه هستی، بهم گفت: «واقعا نمی‌تونم همش به این‌که آدم‌های دیگه راجع به من چی‌فکر می‌کنن اهمیت بدم.» بعد از این جمله خودش مکث می‌کنه. دست‌هاش رو روی زانوهاش می‌ذاره و خودش رو جلوی صندلی می‌کشه. انگار داره با خودش بلند بلند حرف می‌زنه. «راستش فشارِ از بیرون رو حس نمی‌کنم. همش توقع‌های خودمه. این تجربه رو از ساملی (Summly) قبل از این‌که پرطرفدار بشه دارم. چیزی برای از دست دادن نداشتم چون داشتم از ساختنش لذت می‌بردم. از همون لحظه‌ای که از لذت بردن از کاری که می‌کنی دست بر می‌داری یهو همه چیز به مقدار پول، محبوبیت و موفقیتی مربوط می‌شه. ولی وقتی ازش لذت می‌بری همه‌ی این‌ها یه سری امتیاز اضافه بر سازمان به حساب میاد.» سرش رو بالا میاره و لبخند گشادی تحویلم می‌ده. انگار همون لحظه توی مغزش یه گره‌ای رو برای خودش باز کرده.طرز برخوردش با تکنولوژی خیلی آزادانه است. «ممکنه ۱۰ سال دیگه تکنولوژی اون چیزی که می‌خوام نباشه و شاید اصلاً نخوام توی این کار باشم. زیاد آدم سخت‌گیری نیستم که تا آخر عمرم بخوام همین این کارو ادامه بدم. اما می‌دونم هر کاری کنم یه مسیر هیجان‌انگیز جلومه و به خودم افتخار می‌کنم.»منابع:مصاحبه اِمین سینر با نیک دالویسیو / مارس ۲۰۱۳ - The Guardianمصاحبه یان تاکر با نیک دالویسیو / ژانویه ۲۰۱۵ - The Guardianموسیقی‌های‌ استفاده شده:Dave Depper - Picture BookKyle Dixon &amp; Michael Stein - TheoreticallyBastille - PompeiiRamin Djawadi - Freeze All Motor Functions / Westworld SoundtrackZaz - On IraHans Zimmer - Stopwatch / Rush Soundtrackتیتراژ:ترجمه و اجرا: کیمیا هندی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: رضا حریریان | محصول: استودیو ۲۲ - تابستان ۹۹</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Sat, 19 Sep 2020 23:44:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاله یوسف‌زَی (سناریوی اپیزود ۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/malala-gu0suetxb3lg</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۸ | ملاله یوسف‌زیمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!۹ اکتبر ۲۰۱۲، یه روز عادی در شهر مینگوره‌، واقع در شهرستان سواتِ پاکستانه. گروهی از دانش‌آموزان دخترِ مدرسه‌ی خوشحال، بز یه امتحان به قول خودشون سخت، از مدرسه بیرون میان و طبق روال معمول سوار اتوبوس مدرسه می‌شن. البته اتوبوس که نه دقیقاً! در واقع یه ون با بخش عقبی سر پوشیده که انتهاش بازه. بچه‌ها با هم بلند بلند حرف می‌زنن و آواز می‌خونن باعث می‌شن توجه مردمی که از کنارشون رد می‌شن بهشون جلب شه. یه رهگذر با شنیدن صدای بچه‌ها بهشون نگاه می‌کنه و براشون دست تکون می‌ده. یکی از دخترها در جوابش دستش رو بالا میاره و لبخند می‌زنه. رهگذر که اسمش کاشفه و تقریباً ۳۰ سالشه به این فکر می‌کنه که با وجود اتفاقای چند سال گذشته‌ی این منطقه و خطراتی که برای دختران محصل هم‌چنان هم وجود داره، این یه تصویر امیدبخش برای آینده‌ است. لبخندی می‌زنه و می‌خواد به راهش ادامه بده که با نگاه سرد مردی روبرو می‌شه که دو قدم اون‌طرف‌تر جلوی مغازه‌اش ایستاده. مغازه‌دار زیر لب چیزی می‌گه و روش رو بر می‌گردونه. حدس زدنش برای کاشف سخت نیست که مغازه‌دار از چه چیزی ناراحته. همون چیزی که خیلی از افراد افراطی این اطراف رو ناراحت کرده. تصویر امیدبخشی که توی ذهنش شکل گرفته بود خیلی زود با این نگاه سرد از بین می‌ره. کاشف آرزو می‌کنه که کاش این دید منفی، این فرهنگ متعصبانه و این افراط بی‌منطق زودتر از بین بره. سرش رو برمی‌گردونه و به موتوری که با سرعت از کنارش عبور کرد نگاه می‌کنه. روحش هم خبر نداره که دو تا سرنشین‌های این موتور چقدر با این آرزوش در ارتباط هستن.چند دقیقه بعد موتور به اتوبوس مدرسه رسیده و حالا صورت سرنشین‌هاشون با پارچه‌های مشکی پوشیده شده. قبل از این‌که توجه بچه‌ها به موتور جلب بشه با سرعت از کنار اتوبوس رد می‌شه و جلوش توقف می‌کنه. دو مرد در حالی که کُلت‌هاشون رو در میارن از موتور پیاده می‌شن. به نظر یه حمله‌ی تروریستی در جریانه. راننده وحشت زده دست‌هاش رو بالا می‌بره. یکی از مردها به سمت پشت اتوبوس می‌ره. بچه‌ها هنوز نمی‌دونن چه خبره، واسه همین به صحبت‌ کردن ادامه می‌دن. صداشون برای یه لحظه‌ی کوتاه و وقتی قطع می‌شه که تروریست اسلحه به دست توی چهارچوب در قرار می‌گیره. ترس تو چشم‌های دخترها موج می‌زنه. تروریست فقط یه سؤال می‌پرسه: ملاله یوسف‌زی کیه؟ بچه‌ها بدون این که حرفی بزنن ناخودآگاه به ملاله نگاه می‌کنن. دختری که دومین نفر نزدیک به دره. تروریست بدون اتلاف وقت اسلحه‌اش رو به سمت سر ملاله نشونه می‌ره. در کمتر از چند ثانیه ۳ گلوله شلیک می‌شه.قبل از این‌که به ادامه‌ی داستان ملاله بپردازیم و تا دیر نشده یه توضیح کوچک لازمه: ممکنه که واضح بوده باشه ولی باید بگم که یه جاهایی از بخش آغازین این اپیزود که تا الان شنیدین داستان‌پردازی شده، مثلاً کاراکتر کاشف و کمی جزئیات اضافه درباره‌ی تروریست‌ها. این بخش‌ها در متن به صورت ایتالیک مشخص شده. و خب، از این‌جا به بعد دیگه عیناً اتفاقاتی که رخ داده رو قراره بشنوید. یکی از بخش‌هایی که به گفته‌ی هم‌کلاسی‌های ملاله عیناً اتفاق افتاد سؤالی بود که مهاجم قبل از کشیدن ماشه پرسیده بود: ملاله یوسف‌زی کیه؟ و ما قراره جواب این سؤال رو بدیم. واقعاً ملاله یوسف‌زی کیه؟ملاله ۱۲ جولای ۱۹۹۷ در مینگوره به دنیا اومد. بزرگترین شهر شهرستان سوات که در ایالت پیشاور پاکستانه. منطقه‌ی سوات که به دره‌ی سوات هم مشهوره طبیعت فوق‌العاده زیبایی داره. مراتع سرسبز و وسیع، کوه‌های مرتفع و آب زلالش، باعث شد تا ملکه الیزابت این منطقه رو به اصطلاح سوئیس امپراتوری خودش بدونه. طبیعتاً این جاذبه‌ها، گردشگرهای زیادی رو به این منطقه می‌کشونه تا حدی که نزدیک به ۴۰ درصد اقتصاد منطقه بر پایه‌ی گردشگریه. در طول سال‌ها این منطقه مثل بیشتر مناطق پاکستان میزبان پادشاهی‌ها و حکومت‌های مختلف بوده. از میراث بودایی گرفته تا حکومت هندوشاهی و پادشاهی متحده انگلستان. در سراسر دره‌ی سوات آثار کم‌نظیری از معماری بودایی شامل معابد و مجسمه‌ها، غنای فرهنگی-تاریخی این منطقه رو بیشتر کرده. همه‌ی این‌ها ولی تو سال ۲۰۰۷ دچار تغییر شد: وقتی که طالبان کنترل مینگوره و بخش‌های زیادی از دره‌ی سوات رو به دست گرفت و قانون‌های افراطی خودش رو بر این مناطق حاکم کرد. مثلاً منع آرایشگاه‌ها از کوتاه کردن ریش مردها، بستن فروشگاه‌های موسیقی و مهم‌تر از همه قوانین منع‌کننده‌ی شدید برای زنان مثل جلوگیری از تحصیل دختران. و خب تخطی از این قوانین هزینه‌های سنگینی مثل شلاق و اعدام در ملأ عام داشت. ارتش پاکستان البته خیلی زود وارد عمل شد و طی دو ماه و چندین جنگ تونست طالبان رو از مناطق شهری بیرون کنه و اون‌ها رو به حومه‌ها و مناطق کوهستانی عقب برونه. درگیری طالبان و ارتش پاکستان تا دو سال آینده به طور پراکنده با ادامه داشت تا ژانویه‌ی ۲۰۰۹ که شبه‌نظامیان طالبان دوباره کنترل رو به دست گرفتند. این بار دولت پاکستان به جای مقاومت، با طالبان تهعد آتش‌بس امضا کرد و یه جورایی قبول کرد که منطقه‌ی سوات تحت قانون شریعت مخصوص طالبان اداره بشه. طبیعتاً اوضاع در مینگوره وخیم‌تر شد. زنان علاوه بر محدودیت‌های سابق از حضور در بازار و فروشگاه‌‌ها هم منع شدند. مجازات‌ها به شکل فجیعی در مرکز شهر اتفاق می‌افتاد و اجساد فعالین اجتماعی و سیاستمدار‌های دولتی در حالی که سر از بدنشون جدا شده بود در مرکز شهر دیده می‌شد. بیشتر از ۲۰۰ مدرسه‌ی دخترانه تخریب شد و نزدیک به ۵۰ هزار دانش‌آموز از حق تحصیل محروم شدن. یک چهارمِ جمعیت، شهر رو تخلیه کردن و شهروندان باقی مونده کاری جز بررسی روزانه‌ی اخبار نداشتن؛ به امید این‌که دولت تصمیمی برای مقابله با طالبان بگیره.ملاله در یک‌سالگی به همراه پدرش ضیاء‌الدین و مادرش تور پکای / Malala.orgیکی از رهبران این گروهِ به خصوص از طالبان که به تحریکِطالبان معروف بود فردی به اسم مولانا فضل‌الله بود که شب‌ها از طریق رادیوی محلی بیانیه‌های تهدیدآمیز برای مردم می‌فرستاد. در یکی از این بیانیه‌ها طالبان رسماً اعلام می‌کنه که از پانزدهم ژانویه دختران حق رفتن به مدرسه رو ندارن و در صورت سرپیچی مسئولیتِ عواقبش به عهده‌ی مدارسه. ضیاءالدین یوسف‌زی، چهارده ساله که مدیر مدرسه‌ی دخترانه‌ی خوشحال در مینگوره است. علاوه بر این یه فعال اجتماعی هم به شمار میاد و این دلیل مضاعفی براش محسوب می‌شه که در خطر طالبان باشه. اون پدرِ سه فرزند به اسم‌های عطال، خوشحال و ملاله است، ولی به گفته‌ی خودش ترسی از مرگ در این راه نداره. بر خلاف بسیاری از مردم قصد نداره مینگوره رو ترک کنه و اعتقاد داره که موظفه تو شرایط سخت کنار هم‌شهری‌هاش بمونه. شب چهاردهمِ ماه ژانویه و یک روز قبل از اولتیماتوم طالبان، یه گروه مستندسازی از طرف نیویورک تایمز در خونه‌ی ضیاءالدین مستقر شدن تا وقایع ۴۸ ساعت آینده رو ثبت کنن. مستندی که تابستون همون سال با موضوع ضایع شدن حق تحصیل دختران پاکستانی تکمیل شد و ملاله رو به چهره‌ای شناخته شده نه فقط در پاکستان که در تمام دنیا تبدیل کرد. ضیاء‌الدین آدم جالبیه. تو جوامعی که فقر فرهنگی زیاده و فشارهای مذهبی بالاست معمولاً پدرهایی مثل اون خیلی کم پیدا می‌شن. چند ماه پیش یعنی تو سپتامبر ۲۰۰۸ ضیاءالدین ملاله رو با خودش به پیشاور، مرکز استان برد تا برای اولین بار در مورد حق تحصیل دختران سخنرانی کنه که توی روزنامه‌ها و تلویزیون محلی هم بازتاب پیدا کرد. بعد از اون هم از طرف بی‌بی‌سی اردو بهش پیشنهاد شده بود که برای وبلاگ این شبکه از تجربیات خودش به عنوان یه دانشجوی دختر در سوات تحت اشغال طالبان بنویسه؛ البته به صورت ناشناس. اولین نوشته‌اش از این مجموعه هم سوم ژانویه منتشر شد. خبرنگار نیویورک تایمز و سرپرست مستند، آدام اِلیک (Adam B. Ellick) از ملاله که اون زمان فقط ۱۱ سالشه می‌پرسه که رویاش چیه و اون هم در جواب می‌گه: «دوست دارم دکتر بشم ولی پدرم می‌گه باید سیاست‌مدار بشم و من از سیاست خوشم نمی‌آد.» ضیاءالدین ولی می‌گه: «من پتانسیل زیادی تو دخترم می‌بینم. اون می‌تونه بیشتر از یه دکتر مفید باشه. می‌تونه جامعه‌ای بسازه که توش یه دانشجوی پزشکی بتونه راحت به مدرک دکتراش برسه.»پانزدهم ژانویه می‌رسه و ضیاءالدین برای جلوگیری از جلب توجه ملاله رو تنها به مدرسه می‌فرسته. دانش‌آموزهای کمی به مدرسه اومدن و بیشترشون می‌گن که قراره خیلی زود با خونواده‌هاشون از شهر خارج بشن. ارتش پاکستان به ضیاءالدین پیشنهاد محافظت از مدرسه رو داده ولی از نظر اون، حضور نیروی نظامی می‌تونه خطر رو برای مدرسه و دانش‌آموزها بیشتر کنه. البته خیلی زمان زیادی نمی‌گذره که ناچار می‌شه مدرسه رو تعطیل کنه و ملاله هم تحصیلش رو در خونه ادامه می‌ده.چهار ماه بعد، یعنی در ماه مِی ۲۰۰۹، دولت پاکستان حالا مدت‌هاست که تفاهم آتش‌بس رو به هم زده و حمله‌ی جدیدی رو به مواضع اصلی طالبان ترتیب داده. صدای موشک و بمب‌ و تیراندازی مردم رو برای نجات جونشون، به خیابون‌ها سرازیر کرده. موجی از بی‌نظمی و آشوب برای فرار از شهر. ضیاء‌الدین هم مثل دیگران چاره‌ای نداره و باید سریعاً با خونواده‌اش شهر رو ترک کنه. به بچه‌ها می‌گه که یه سری لباس‌ و وسایل ضروری رو جمع کنن. ملاله در حالی که گریه می‌کنه به پدرش می‌گه: «ما که بی‌گناهیم. برای چی باید از سوات بریم؟» ضیاء‌الدین بغلش می‌کنه و بهش می‌گه که نگران نباشه. که این عملیات ارتش نهایتاً دو سه روز طول می‌کشه و زود به خونه‌اشون برمی‌گردن. البته ملاله و برادرهاش یه نگرانی دیگه هم دارن. اون‌ها دو تا مرغ تو حیاط خونه‌اشون دارن که خیلی دوستشون دارن و خب مجبورن که رهاشون کنن. در عرض سه ساعت نزدیک به یک میلیون نفر از ساکنین دره‌ی سوات مجبور به ترک خونه‌ و اموالشون شده‌ان و شهر رو ترک کردن. ضیاءالدین همسر و بچه‌هاش رو در شهر دیگه‌ای پیش اقوامش می‌بره و خودش به پیشاوَر می‌ره تا بتونه به جنبش علیه طالبان کمک کنه. اون به همراه دیگر فعالین اهل سوات هر روز تجمعات و کنفرانس‌های خبری برگزار می‌کنن تا دولت رو برای باز پس‌گیری سوات تحت فشار بیشتری قرار بدن. وضعیت اون‌ها البته از میلیون‌ها مردمی که در کمپ‌ها و تو شرایط اسف‌باری دارن زندگی می‌کنن بهتره و خودشون از این موضوع عذاب وجدان دارن. ضیاءالدین دلش برای خونواده‌اش و زندگی‌اش در مینگوره تنگ شده و تنها راه پیش روی خودش رو همین مبارزه‌ی مدنی می‌دونه. کیلومترها دورتر خونواده‌اش هم دچار دلتنگی مشابهی هستن. ملاله البته دلش بیشتر از هرچیز برای درس خوندن تنگ شده. می‌گه: «این‌جا هیچ کتابی واسه خوندن پیدا نمی‌شه. دلم واسه اتاقم که توش درس می‌خوندم و کیف مدرسه‌ام رو توش جا گذاشتم تنگ شده. اگه برگردیم به خونه اولین کاری که می‌کنم اینه که می‌رم اتاقم رو ببینم. کیفم رو ببینم. بعد برم مدرسه‌. ولی اول باید اتاقم رو ببینم!» برادرهاش البته بیشتر نگران سرنوشت مرغ‌هاشونن. و خب پدرشون نگران اینه که آیا اصلاً به شهرشون برمی‌گردن؟ و اگه برگشتن آیا خونه‌ و مدرسه‌اشون سالمه؟آوارگان پاکستانی مستقر در لاهور / Associated Pressتوی همین زمانی که ملاله از پدرش دور بود، تصمیمش رو برای آینده‌اش گرفت. رویاش از دکتر شدن تبدیل شد به سیاستمدار شدن. خودش می‌گه: «بحران‌های زیادی که تو کشورم هست باعث شدن تا بخوام به مردم کشورم کمک کنم.» در ماه جولای ۲۰۰۹ آخرین رویارویی‌های نظامی ارتش پاکستان و طالبان در منطقه‌ی سوات در جریان بود و نهایتاً ۱۵ جولای مردم تونستن به خونه‌هاشون در این مناطق برگردن.۲۴ جولای ، وسایلش رو جمع کرد و به سراغ خانواده‌اش رفت تا بعد از سه ماه جدایی و اضطراب به خونه‌اشون در مینگوره برگردن. طبیعتاً همه و به خصوص ملاله از این اتفاق خوشحال‌اند. با این‌که رهبران طالبان همچنان در مخفیگاه‌ها هستن و عملیات ارتش در مناطق حومه‌ای همچنان ادامه داره ضیاءالدین معتقده که پیروزی اصلی به دست اومده و بازگشت مردم به شهرها این رو نشون می‌ده. ولی ملاله از این می‌ترسه که طالبان دوباره قدرتش رو به دست بیاره و مینگوره دوباره ناامن بشه. با رسیدن به دره سوات، از خوشحالی اشک تو چشمای ضیاءالدین جمع می‌شه. سه ماه دور بودن از خونه داره تموم می‌شه. اما وقتی به مینگوره می‌رسن، متوجه می‌شن که این‌جا دیگه شباهتی به خونه نداره. شهر تقریباً خالیه، اجساد اعضای طالبان به شکلی مشابه روش خودشون در مناطقی از شهر رها شده، خونه‌های بسیاری که شبه‌نظامی‌های طالبان ازشون به عنوان مخفیگاه استفاده می‌کردن توسط ارتش منهدم شده. به قول ضیاء‌الیدن حتی نصف شب هم نمی‌شد شهر رو انقدر خلوت دید و یه جورایی زندگی از مینگوره رفته. وسایل و منابع خیلی از خونه‌ها هم توی این مدت غارت شدن. واسه همین به محض این که به خونه می‌رسن ضیاءالدین سریع به سمت درب ورودی می‌ره تا زودتر ببینن وضعیت از چه قراره. بچه‌ها هم پشت پدرشون سریع وارد می‌شن تا ببینن مرغ‌ها حالشون چطوره. متاسفانه همه‌ی مرغ‌ها تلف شدن. ملاله بعدش به اتاقش می‌ره و از دیدن این که همه چیز سرجاشه خوشحال می‌شه. احساساتی می‌شه و شروع می‌کنه به گریه کردن. بعد چند دقیقه خودش رو کنترل می‌کنه و می‌ره سراغ کیف و دفترهاش. با این حال برای خوشحالی هنوز زوده، مقصد بعدی مدرسه است. به مدرسه که می‌رسن، ضیاء‌الدین دسته کلیدش رو درمیاره و سعی می‌کنه درب رو باز کنه ولی متوجه می‌شه کلید کار نمی‌کنه. مجبور می‌شن از دیوار برن بالا تا بتونن درب رو از داخل باز کنن. با ورود به مدرسه مشخص می‌شه که از این‌جا برای اقامت استفاده کردن. همه جا کثیفه. میز و نیمکت‌ها گوشه‌ی کلاس روی هم تلنبار شدن. توی یه اتاق چند تا جانماز کنار هم پهن شده. همه‌جا ته‌سیگار افتاده. تابلوی مدرسه گوشه‌ای از حیاط افتاده و زمانی که ملاله و پدرش سعی می‌کنن اون رو جابه‌جا کنن با سرهای بی‌بدن چندتا بز روبرو می‌شن که ملاله رو می‌ترسونه. بخش دیگه‌ای از حیاط یه سوراخ بزرگ توی دیوار کنده شده که به خونه‌ی بغل راه پیدا می‌کنه. سوالی اینه که چه کسانی این‌جا بودن؟ طالبان یا ارتش؟ ملاله به دنبال جواب این سؤال، دنبال سرنخ می‌گرده و خیلی طول نمی‌کشه که پیداش می‌کنه. دفترچه یادداشت یکی از بچه‌های مدرسه که توش نوشته شده: «افتخار می‌کنم که یه سرباز پاکستانی‌ام و عضوی از ارتش کشورم هستم.» ملاله بعد از خوندن این متن چشمش به غلط فاحشی می‌افته که نگارنده نمی‌دونسته Soldier رو چطوری می‌نویسن! هم‌زمان ضیاء‌الدین هم یادداشتی رو پیدا می‌کنه که سربازها براش گذاشتن. توی این یادداشت نوشته شهروندانی مثل ضیاءالدین مسئول کنترل سوات توسط طالبان‌اند. نوشته که این سربازها دوستان زیادی رو از دست دادن و همه‌ی این‌ها به خاطر غفلت کسانی مثل ضیاء‌الدینه. ضیاءالدین به جایی که دیگه شباهتی به مدرسه نداره نگاه می‌کنه و به این فکر می‌کنه که طالبان و ارتش هر کدوم به یه شکل در به وجود اومدن این شرایط مقصر‌اند.جنگ کم و بیش در سوات ادامه پیدا کرد. ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹، ارتش پاکستان اعلام کرد که ۵ تن از رهبران گروه تحریک طالبان رو دستگیر کرده. مولانا فضل‌الله با وجود جراحات سنگین موفق شد به افغانستان فرار کنه و تو ماه نوامبر بیانیه داد که به جنگ با ارتش پاکستان در سوات ادامه می‌ده. در طی این جنگ حدود ۲۰۰ مدرسه بسته شدن ولی یکی از معدود مدرسه‌هایی که خیلی زود باز شد، مدرسه‌ی خوشحال به مدیریت ضیاء‌الدین بود.بعد از انتشار مستند نیویورک تایمز، ملاله یوسف‌زی در سطح بین‌المللی شناخته شد و تا اواخر سال ۲۰۰۹ هم هویت واقعیش پای نوشته‌هاش برای وبلاگ اردوی بی‌بی‌سی فاش شده بود. ملاله دیگه از این که با صدای بلند حق تحصیل دختران رو فریاد بزنه، ترسی نداشت. به برنامه‌های تلویزیونی دعوت می‌شد و در موقعیت‌های مختلف سخنرانی می‌کرد. در سال ۲۰۱۰ حتی ریاست بنیاد «خانه‌ی من» در مینگوره رو به عهده گرفت که از سال ۱۹۹۶ در زمینه‌ی کمک به دانش‌آموزان سوات فعالیت می‌کرد. در سال ۲۰۱۱ نامزد جایزه‌ی بین‌المللی صلح کودکان شد و در همین سال بود که جایزه‌ی ملی صلح جوانان پاکستان رو از نخست وزیر وقت یوسف‌رضا گیلانی دریافت کرد. این اقدامات ملاله رو به یه تهدید برای طالبان تبدیل کرد. فکر کنین! طالبانی که اسمش رعشه به تن همه می‌اندازه از یه دختر ۱۴ ساله ترسیده بود. اون موقع بود که بیشتر از همیشه خودش و خانواده‌اش به مرگ تهدید می‌شدن. خانواده‌ی ملاله ولی بیشتر از اون که نگران ملاله باشن، نگران پدر خانواده یعنی ضیاء‌الدین بودن. هم به خاطر سابقه‌ی فعالیت‌های ضدطالبانی‌اش و هم این که از نظرشون ترور یه نوجوان حتی برای گروه افراطی و خشکی مثل طالبان دور از ذهن بود.۹ اکتبر ۲۰۱۲، یه سه‌شنبه‌ی عادی در شهر مینگوره‌. گروهی از دانش‌آموزان دخترِ مدرسه‌ی خوشحال، بعد از یه امتحان به قول خودشون سخت، از مدرسه بیرون میان و طبق روال معمول سوار اتوبوس مدرسه می‌شن. بین یه موتور با دو تا سرنشین اتوبوس رو متوقف می‌کنه. دو مرد در حالی که کُلت‌هاشون رو در میارن از موتور پیاده می‌شن. به نظر یه حمله‌ی تروریستی در جریانه. یکی از مردها به سمت پشت اتوبوس می‌ره. میون فریادهای وحشت‌زده‌ی دخترها، تروریست فقط یه سؤال می‌پرسه: ملاله یوسف‌زی کیه؟ بچه‌ها بدون این که حرفی بزنن ناخودآگاه به ملاله نگاه می‌کنن. تروریست بدون اتلاف وقت اسلحه‌اش رو به سمت سر ملاله نشونه می‌ره. در کمتر از چند ثانیه ۳ گلوله شلیک می‌شه. یکی از گلوله‌ها به کنار چشم چپ ملاله می‌خوره و بعد از عبور از گردنش به شونه‌اش برخورد می‌کنه و متوقف می‌شه. ولی ملاله تنها قربانی این حمله نیست. هم‌کلاسی‌هاش که کنارش نشسته بودن هم مورد اصابت گلوله قرار گرفتن. شازیه رمضان که یه گلوله از دستش عبور کرد و به شونه‌اش برخورد کرد و کاینات ریاض که از ناحیه‌ی گردن مجروح شد. با رسیدن خبر حمله به اسلام‌آباد یکی از ژنرال‌های ارتش پاکستان به اسم اشفق پرویز کیانی (Ashfaq Parvez Kayani) که قبلاً با ملاله ملاقات داشت، تشخیص می‌ده که این حمله یه حمله‌ی عادیِ دیگه نیست و دستور می‌ده که ملاله رو با هلی‌کوپتر به یه مرکز درمانی ویژه توی پیشاور بفرستن. این‌جا یه جراح مغز به اسم کلنل جنید خان (Junaid Khan) مسئولیت مراقبت از ملاله رو به عهده می‌گیره. در ساعات ابتدایی وضعیت ملاله ثابته و هشیاری نسبی داره ولی چهار ساعت بعد به کما می‌ره و دکتر خان متوجه تورم غیرعادی مغز می‌شه و پیشنهاد می‌ده که باید برای کم کردن فشار به مغز با یه عمل فوری بخشی از جمجمه‌ی ملاله رو خارج کنن. از اون‌جایی که این نقطه از مغز مسئول فعالیت‌های مهمی مثل صحبت کردن و همین‌طور کنترل سمت راست بدنه، این عمل ریسک بالایی داره. به خاطر سن کم کلنل خان، راضی کردن ضیاء‌الدین، پدرملاله، برای انجام عمل کار خیلی سختیه. ضیاء‌الدین می‌خواد یه پزشک غیرنظامی هم برای معاینه پیدا کنه. از طرفی با حمایت ارتش پاکستان این موقعیت هم برای خانواده‌ی یوسف‌زی وجود داره که ملاله رو به دبی منتقل کنن. خان ولی پافشاری زیادی می‌کنه و در نهایت به ضیاءالدین می‌گه که: «تنها راه نجات ملاله انجام این عمل اون هم در اولین فرصته و نباید زمان بیشتری از دست بدن.» نیمه شب چهارشنبه ۱۰ اکتبر عمل شروع می‌شه و خان و تیمش بخشی از جمجمه‌ی ملاله رو جدا و خون لخته شده رو تخلیه می‌کنن. عمل با موفقیت انجام می‌شه و ملاله به Ventilator (دستگاه تنفس مصنوعی) وصل می‌شه.بیرون از بیمارستان هم اوضاع کم به هم‌ریخته نیست. پاکستان در شوک فرو رفته و در چندین شهر بزرگ از جمله اسلام‌آباد، پیشاور، مُلتان و مینگوره تجمعات اعتراضی شکل می‌گیره. احسان‌الله احسان، یکی از سخنگوهای طالبان، درحالی که مسئولیت حمله رو به عهده می‌گیره اعلام می‌کنه که یوسف‌زی به نمادی از فرهنگ غرب در منطقه تبدیل شده و به خاطر وقاحتش مورد هدف طالبان قرار گرفته. در حالی که وضعیت هم‌کلاسی‌های ملاله رو به بهبوده، نجات خودش همچنان تو هاله‌ای از ابهام قرار داره. واکنش‌های داخلی و خارجی به حدی زیاد می‌شه که ژنرال کیانی از دو تا از دکترهای استاد دانشگاه بیرمنگام که هم‌زمان برای یه کنفرانس پزشکی در اسلام‌آباد هستن دعوت می‌کنه تا به پیشاور برن و ملاله رو معاینه کنن. فیونا رینولدز (Finona Reynoldz) و جاوید کیانی (Javid Kayani) با یه هلی‌کوپتر نظامی به پیشاور می‌رن و با کلنل خان ملاقات می‌کنن. با این‌که هر دوشون تصمیم عمل فوری ملاله رو تحسین می‌کنن ولی رینولدز با دیدن امکانات بیمارستان بهت‌زده می‌شه. می‌گه: «بخش مراقبت‌های ویژه کلاً یه سینک داشت که اونم کار نمی‌کرد. دستگاه فشارسنجی که به طور مداوم این کار رو انجام بده وجود نداشت و دکترها فشار خون ملاله رو هر چند ساعت با فشارسنج معمولی اندازه می‌گرفتن. دکترها عمل درست رو در زمان درست انجام داده بودن ولی کیفیت پایین مراقبت ویژه می‌تونست زندگی ملاله رو به خطر بندازه و شانس زنده موندنش رو پایین بیاره.»پنج‌شنبه ۱۱ اکتبر، شرایط ملاله رو به وخامت می‌ره. عفونت جدی، بالا رفتن اسید خون، فشار خون ناپایدار و از کار افتادن کلیه فقط بخشی از مشکلات ملاله در این لحظاته. این‌جاست که با تصمیم جمعی دکترها و موافقت ضیاء‌الدین با هلی‌کوپتر مجهز به تجهیزات مراقبت ویژه‌ به بیمارستان راول‌پندی منتقل می‌شه. البته از اون‌جایی که طالبان تهدید به حمله‌ی دوباره به ملاله کرده، ارتش پاکستان تدابیر شدید امنیتی برای این انتقال ترتیب می‌ده. سربازها دور تا دور بیمارستان رو احاطه کردن و حتی تک‌تیراندازها روی پشت‌بوم مستقر شدن.مولانا فضل‌الله (راست) و احسان‌الله احسان (چپ)بیمارستان راول‌پندی با این‌که امکانات مناسبی داره ولی برای دوره‌ی نقاهت و بازیابی اون‌قدرها مناسب نیست. نه فقط این‌جا، هیچ مرکزی در پاکستان وجود نداره که این شرایط رو بتونه آماده کنه. همین نکته به اضافه‌ی مسئله‌ی امنیت باعث شد تا بحث ارسال ملاله به خارج از کشور دوباره مطرح بشه. آمریکا، انگلستان و امارات اعلام آمادگی کردن. این‌جاست که یه فاکتور دیگه هم به این معادله‌ی پیچیده‌ اضافه می‌شه: شایعات و تئوری توطئه.تقریباً همیشه وقتی پای مسئله‌ی مهمی در میونه، سر و کله‌ی یه سری افراد پیدا می‌شه که شروع می‌کنن به داستان‌سازی. ذهن ما بنا به عادت هزاران ساله‌اش به داستان تمایل داره. حالا فرقی نمی‌کنه این داستان قلابی بودن سفر انسان به ماه باشه یا آزمایشگاهی بودن ویروس کرونا. روایت‌‌های جذابی که فکت و سند و مدرک رو کنار می‌ذارن یا اون‌ها رو وصل می‌کنن به ماجراهای پشت پرده‌ای که توسط دولت‌ها با همکاری خبرگزاری‌های فاسد از اذهان عمومی مخفی شدن. تئوری‌های توطئه معمولاً بخشی از مردم رو با روایت‌های جذاب و سینمایی خودشون قانع می‌کنن ولی محدوده‌ی تاثیرشون فقط روی این افراد نیست.شایعه‌ای که داشت در این موقعیت بین مردم می‌چرخید در نوع خودش جالب بود: بعضی از پاکستانی‌ها ماجرای پیش اومده برای ملاله رو یه نمایش آمریکایی می‌دونستن. این‌جوری که ملاله و پدرش ضیاءالدین در اصل جاسوس‌های CIA هستن و این تجربه‌ی مرگبار صرفاً یه نقشه از پیش طراحی شده توسط آمریکا است تا حضور ارتش پاکستان برای مقابله با طالبان در مرز افغانستان قوی‌تر بشه. برای این که بیشتر از این به این داستان مضحک دامن زده نشه، ارتش پیشنهادهای آمریکا برای میزبانی از ملاله رو رد کرد. در نهایت تصمیم بر این شد که ملاله به بیرمنگام و مرکز پزشکی ملکه الیزابت فرستاده بشه، جایی که سربازهای بریتانیایی مجروح شده در عراق و افغانستان خدمات پزشکی اضطراری دریافت می‌کنن. برای دکتر کیانی و دکتر رینولدز که خودشون در بیرمنگام ساکن بودن، محل مناسبی بود تا نظارت ویژه‌ای روی فرآیند بهبود ملاله داشته باشن. مشکل این بود که ضیاءالدین نمی‌تونست همراه با ملاله به بیرمنگام بره واسه همین از دکتر رینولدز خواهش کرد که حواسش به ملاله باشه. این‌جوری بود که جون شما و جون این دختر ما. دوشنبه ۱۵ اکتبر و تقریباً یک هفته بعد از حمله، ملاله و دکترهای بیرمنگامی با یه پرواز به انگلستان رفتن و فرآیند درمان در بیمارستان ملکه الیزابت ادامه پیدا کرد.کم کم ملاله بهتر شد و دکترها ابراز امیدواری کردن که شانس بالایی وجود داره تا هیچ آسیب مغزی‌ای متوجه حالش نشه. توی نوامبر بود که یه عمل جراحی هشت و نیم ساعته برای احیای عصب‌های صورتش و در فوریه ۲۰۱۳ یه عمل دیگه برای بازسازی جمجه و احیای شنوایی‌اش انجام داد. تو این مدت خانواده‌اش هم به انگلستان اومده بودن و ادامه‌ی فرآیند بازپروری ملاله در خونه‌ی موقتشون در West Midlands ادامه پیدا کرد. واکنش بین‌المللی به این ماجرا ملاله رو بیشتر از همیشه در دنیا معروف کرد و اون رو تبدیل کرد به «دختری که زنده ماند». کانون توجه بودن این فرصت رو در اختیار یوسف‌زی جوان گذاشت که بتونه پیامش رو این‌بار بلندتر و رساتر به گوش دنیا برسونه. در جولای ۲۰۱۳ در سازمان ملل یه سخنرانی فوق‌العاده داشت. اون‌‌جا بود که جمله‌ی معروف خودش رو در برابر نمایندگان کشورهای جهان به زبون آورد: «یک کودک، یک معلم، یک کتاب و یک قلم می‌تونه دنیا رو تغییر بده» ۱۲ جولای روز سخنرانیش که هم‌زمان با تولد ۱۶ سالگی‌اش هم بود، رو به اسم روز ملاله نام‌گذاری کردن. تو همون سال با رئیس جمهور وقت آمریکا اوباما ملاقات کرد و در ماه اکتبر یعنی یک سال بعد از حمله، کتاب سرگذشت زندگی‌اش به اسم «من ملاله هستم» رو منتشر کرد. کتابی که به کمک روزنامه‌نگار انگلیسی کریستینا لَمب (Christina Lamb) نوشته بود. نسخه‌ی کودکان این کتاب سال بعد منتشر شد. اکتبر ۲۰۱۴ ملاله یوسف‌زی به همراه کایلاش ساتیارتی (Kailash Satyarthi)، فعال حقوق کودکان از هند مشترکاً برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل شدن. دلیل دریافت این جایزه تلاش اون‌ها در راستای تحقق حق تحصیل برای کودکان عنوان شد. ملاله با ۱۷ سال سن موقع دریافت این جایزه به جوان‌ترین برنده‌ی نوبل در تاریخ تبدیل شد. در طی این سال‌ها چندین جایزه‌ی بین‌المللی و دکترای افتخاری گرفت و فعالیت‌هاش رو با تاسیس سازمانی به اسم خودش متمرکز کرد. در این سال‌ها علاوه بر سفر به گوشه‌کنار جهان و ملاقات با سیاستمدارها و فعالین حقوق بشر، دو تا کتاب دیگه نوشت، تحصیلات دبیرستانی‌اش رو در انگلستان ادامه داد و مدرک کارشناسی‌اش رو در رشته‌ی فلسفه، سیاست و اقتصاد از دانشگاه آکسفورد دریافت کرد. و جالبه که نظرش رو هم راجع به کاری که می‌خواست تو آینده انجام بده باز هم تغییر داد. توی یه مصاحبه با دیوید لترمن (David Letterman) گفت که دیگه هدفش این نیست که مثل قهرمان دوران کودکی‌اش بی‌نظیر بوتو، نخست وزیر بشه. بعد از ملاقات با این همه سیاستمدار مختلف متوجه شده که سیاست خیلی پیچیده‌تر از چیزیه که فکر می‌کرده و راه‌های مختلفی واسه کمک به مردم وجود داره.ملاله در حال سخنرانی در سازمان ملل / ۱۲ جولای ۲۰۱۳در این مدت شخصیت، شجاعت و صداقت ملاله خارج از پاکستان به حد زیادی ستایش شده ولی در داخل پاکستان اون‌قدرها محبوبیت نداره و این فقط محدود به طرفدارهای طالبان نیست. خیلی‌ها ایدئولوژی ملاله و پدرش رو ضداسلامی و ضدپاکستانی می‌دونن و خب این توجه بیش از حد غرب نسبت بهش خیلی تو تلطیف این ذهنیت کمکی نکرده. تو سال ۲۰۱۵ کتاب «من ملاله هستم» در همه‌ی مدارس خصوصی پاکستان ممنوع شد و حتی کتابی با عنوان «من ملاله نیستم» منتشر شد. زمانی که ملاله بعد از شش سال به پاکستان برگشت، گروهی از نمایندگانِ فدراسیون مدارس خصوصی پاکستان علیه‌اش تظاهرات برگزار کردن. اون شایعات صحنه‌سازی ترور و عضویت در CIA هم هرازچندگاهی در روزنامه‌های پاکستان خودشون رو نشون می‌دادن. البته که می‌شه بدون مدرک هر چیزی گفت ولی بر فرض این که چنین فیلم‌نامه‌ای حقیقت هم داشته باشه، چیزی که ملاله رو به یه فرد استثنایی تبدیل می‌کنه نه نجات معجزه‌وارش از اون حمله است و نه جایزه‌ی نوبل صلحی که برد. تصویری که  از ملاله توی مستند نیویورک تایمز می‌بینیم، آدمی رو نشون می‌ده که از همون سن کم، دیدگاه خودش رو داره، قدرت تشخیص داره و از همه مهم‌تر شجاعت این رو داره که حرف خودش رو بزنه. و این‌ها حاصل تربیت و آموزش صحیح خانواده‌اشه. به نظرم این نکته‌ی مهمیه که به جای دیکته کردن عقاید درست یا غلطمون به بچه‌ها، بهشون یاد بدیم چطور فکر کنن، چطور مسائل دور و برشون رو تحلیل کنن و چطور شجاع و مسئولیت‌پذیر باشن. ضیاء‌الدین، پدر ملاله توی سخنرانی‌اش در تد می‌گه: «خیلی‌ها ازم می‌پرسن برای تربیت ملاله چی‌کار کردی که انقدر جسور و شجاعه؟ که انقدر سخنران خوبیه و ثابت‌قدمه؟ منم بهشون می‌گم ازم نپرسین چی کار کردم. بپرسین چی کار نکردم. بال‌هاش رو نچیدم. همین!»منابع:مستند Class Dismissed ساخته‌ی آدام بی. الیک / تهیه شده توسط نیویورک تایمز«۷۲ ساعتی که زندگی ملاله را نجات داد» نوشته‌ی نیک شیفرین و منتشر شده در ABC Newsکتاب من ملاله هستم نوشته‌ی ملاله یوسف‌زیمقالات خبری از USA Today / Hollywood Reporter / روزنامه افغانستان ما / CNNموسیقی‌های استفاده شده:Khashayar Rahimi - Bus AttackNorman Corbeil - Before the Storm / Heavy Rain SoundtrackGreg Edmonson - Among Thieves / Uncharted 2: Among Thieves SoundtrackLinkin Park - H!vltgMt. Wolf / Exit BurgesMud Flow + Chemicals - The Sense of MeKatie Herzig - Viva la Vida / Coldplay CoverDave Depper - Pop Nuggetتیتراژ:ترجمه و اجرا: خشایار رحیمی | طراح و تهیه‌کننده: کیمیا هندی و خشایار رحیمی | محصول: استودیو ۲۲ - تابستان ۹۹ | حامی این اپیزود: مایکت</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Sat, 05 Sep 2020 12:49:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیودی‌پای (سناریو اپیزود ۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B7-hurrslysjabd</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۷ | فلیکس شلبرگ (پیودی‌پای)می‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!یکی از روزهای نوامبر سال پیش به میچ جَپچیک (Mitch Japczyk) زنگ زده شد که یه معمای اداری رو حل کنه. پنج تا از همکارهاش دور پرینتر اداره جمع شده بودند تا این‌که یه برگ کاغذ از پرینتر بیرون میاد. هیچ‌کسی نمی‌دونه ماجرا از چه قراره و معنای این پیام چیه:توجه! توجه! پیودی‌پای (PewDiePie) تو مخمصه گیر کرده و به کمک شما برای شکست T-Series احتیاج داره!بعد از این روی کاغذ نوشته بود که پیودی‌پای یوتوبر ۲۹ ساله سوئدی توی خطر اینه که درجه‌ی محبوبیت کانال یوتوب خودش رو به کانال تی‌سریز (T-Series)، که یه کانال هندی برای موسیقی و فیلم بالیوودیه از دست بده. برای این‌که این اتفاق نیفته، فرستنده مراحل زیر رو پیشنهاد کرده بود:کانال تی‌سریز رو آن‌سابسکرایب کنید.کانال پیودی‌پای رو سابسکرایب کنید.با هشتگ #SavePewDiePie اطلاع رسانی کنید.به همه بگید. جداً می‌گم.بزنید قدش!جزپیک که الان ۳۳ سالشه بیشتر از همکارهای دیگه‌اش توی یوتوب وقت می‌گذرونه و توانایی توضیح دادن این قضیه رو بهتر بلده: پیودی‌پای که هم ریتم Cutie Pie و اسم واقعیش فِلیکس شلبرگ (Felix Kjellberg) یه یوتیوبر مِگاسلبریتیه که طرفداران پروپاقرص خودش رو داره که به Bro Army معروف هستند. این طرفدارها اون‌قدر دو آتیشه هستند که بعضی مواقع برای ثابت کردن وفاداریشون دست به کارهای عجیبی می‌زنند. اگه می‌خواهید جدی بودن این قضیه رو بدونید داستانی که پیش اومد کار یه هکری از طرفدارهای پیودی‌پای بوده که ۵۰ هزار پرینتری که شبکه‌ی امن نداشتند رو پیدا کرد و این کاغذ‌ها رو باهاشون پرینت گرفت.ولی فقط این نبود! برای ماه‌ها این قضایا اطراف دنیا ادامه داشت. کلی کاغذ‌های تبلیغاتی توی هند و بنگلادش برای سابسکرایب کردن پیودی‌پای پخش شد و حتی این قضیه به بیلبورد تایمز اسکوئر هم رسید. اوایل امسال هم صدها نفر از طرفدارهای استونیاییش ریختند به خیابون‌ها و شروع کردند اسمش رو فریاد زدن و کارت‌های «پیو رو سابسکرایب کنید» رو پخش کردن. حتی یه نفر روی یادبود جنگ جهانی دوم در بروکلین «پیودی‌پای رو سابسکرایب کنید» رو اسپری کرد.همین که این جنبش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد، معنیش هم نامفهوم‌تر شد. در روز ۱۵ مارس، یه سفید پوست وطن پرست در کریست چرچِ نیوزیلند قبل از اینکه ده‌ها آدم بی‌گناهی رو که در مسجد در حال دعا کردن بودن رو بکشه، در لایو فیسبوکش گفت رفقا یادتون نره پیودی پای رو فالو کنید.چند هفته بعد از این ماجرا، یه سفیدپوست وطن پرستِ دیگه‌ی آمریکایی، بعد از اینکه تیراندازی و کشتن یک نفر ادعا کرد که این کار رو به کمک مردی به اسم Felix Arvid Ulf Kjellberg انجام داده. در یکی از اعترافاتش گفت: «این مرد اون‌قدر مهربون بود که هم برنامه‌ی کشتار رو بریزه و هم از لحاظ مالی من رو تأمین کنه.»خب بذارید یه چیزی رو شفاف کنیم. تا اینجایی که ما می‌دونیم این‌ها همه‌اش بادِ هواست. هیچ مدرکی نیست که پیودی‌پای این دو نفر رو ساپورت کرده باشد. مدت‌ها بود که روی پیودی‌پای به خاطر جوک‌هاش درمورد هولوکاست و این نکته که با تمام انتقادهایی که ازش شده بود همچنان این جوک‌ها رو ادامه می‌داد حساس شده بودند و این داستان هم پیاز داغِ این قضایا رو چندین برابر کرد.چند هفته بعد از تیراندازی ناشر شلبرگ به من زنگ زد. شلبرگ خیلی وقت بود که مصاحبه نکرده بود. آدمی که میلیون‌ها طرفدار داره به مصاحبه‌ی احتیاجی نداره. ولی در پی داستان تیراندازی‌ها ازش درخواست کردم و قبول کرد که با هم مصاحبه کنیم. مردم بهش تهمت این رو می‌زدند که از سفید پوست‌های نژادپرست طرفداری می‌کنه. می‌خواستن که اگه این طور نیست برای این رفتارها و اتفاق‌هایی که می‌افتد توضیح بده. به برایتون پرواز کردم. رفتم به یه شهر کوچک ساحلی در انگلیس جایی که شلبرگ از سال ۲۰۱۳ اون‌جا زندگی می‌کرده. باهاش در یه Airbnb که نزدیک محل زندگیش بود قرار گذاشتم. چند دقیقه دیر رسید. گوشی‌هاش رو از توی گوشش در آورد و سلام کرد.توی ویدئوهای یوتوب شبیه یه فنریه که کلی انرژی توش داره. داد می‌کشه، فحش می‌ده، خودش رو نابود می‌کنه. ولی از نزدیک آدم مؤدب و افتاده‌ایه. از لحاظ فیزیکی قوی به نظر می‌رسه و بیشتر شبیه کسیه که برای مصاحبه‌ی کاری اومده. خیلی سعی می‌کنه که تأثیر خوبی بذاره یا حداقل تهدید‌کننده به نظر نیاد. «خیلی ممنون که این فرصت رو بهم دادی.»Gareth McConnell for The New York Timesقبل از اینکه ادامه بدیم یه چیز خیلی مهم: برای این‌که یوتوب رو بفهمیم باید بدونیم که دو تا یوتوب وجود داره. اولی اونیه که همه می‌شناسیم. مثل یه کتابخونه‌ای که می‌شه توش از ورزش و موسیقی و ویدئو های کمِدی قدیمی پیدا کرد. ولی یه یوتوب دومی هست که داخل اون یوتوب اولیه و به اینر-یوتوب (Inner Youtube) معروفه. یه جهان دیگه‌ای که قوانین خودش، سلبریتی‌های خودش و فرهنگ اختصاصی خودش رو داره.بزرگترین این کاراکتر‌ها میلیون‌ها طرفدار دارند و تأثیرشون به اندازه‌ی اُپرا وینفری (Oprah Winfrey) روی آدم‌هاست. خیلی از کسایی که در یوتوب دوم قرار دارند اصلاً تلویزیون نگاه نمی‌کنند. اکثراً زیر ۲۵ سال هستند و یه رابطه‌ی فرا اجتماعی با سازنده‌ها دارند.من توی اینر-یوتوب چرخیدن رو چند سال پیش شروع کردم و وقتی با اندازه و وسعتش مواجه شدم متحیرم کرد. یه جهش ژنتیکی رو تصور کنید که به هرکسی که بعد از سال ۱۹۹۵ به دنیا اومده قدرت دیدن نورهای فرابنفش رو داده. حالا تصور کنید که این آدم‌ها برای خودشون یه هویتی درست کردند و خودشون رو یو ویز (UVs) صدا می‌کنند که نسبت به هر ویدیویی که در دایره دید انسان‌های معمولی و فرابنفشه آگاه‌اند.وقتی شلبرگ کانال یوتوب خودش رو در سال ۲۰۱۰ ساخت، فرهنگ یوتوب تقریبا وجود نداشت. اون موقع یه پسر ۲۳ ساله‌ی دانشجو در گوتنبرگ سوئد بود که از بازی کردن بازی‌های ویدیویی توی آپارتمان خودش لذت می‌برد. در نهایت فیلم بازی‌های خودش رو برداشت روشون حرف زد و روی یوتوب گذاشت. نمونه‌ی اولیه ژانری که تبدیل شد به «بیا بشینیم باهم بازی کنیم». به کمک یه ترکیبی از شانس و سربه‌هوایی کاریزماتیکی که داشت کانال شلبرگ یه‌جوری ترکوند که هیچ کانال دیگه‌ای تا حالا این‌کار رو نکرده بود. در سال ۲۰۱۲ یک میلیون نفر طرفدار داشت، در اون سال پیودی‌پای تبدیل شد به بزرگترین کانال در یوتوب و شروع کرد به پول در آوردن از تبلیغاتی که روی کانالش بودن و پروژه‌هایی که همکارهایی مثل دیزنی داشت، نزدیک به ۴ میلیون دلار در آورد.در یک نظرسنجی در سال  ۲۰۱۴ که از جوان‌های آمریکایی گرفتند پیودی‌پای از کیتی پری، جانی دپ و لئوناردو دی کاپریو محبوب‌تر بود. خبرنگار‌ها در مورد اینکه این درآمدها رو از کجا در می‌آورد می‌نوشتند. مثلاً یه تیتری در سال ۲۰۱۴ نوشته بود: پسری که با بازی ویدئویی میلیون‌ها پول در می‌آورد. و ما هنوز سر در نمیاریم برای چی انقدر نگاه کردن بازی یه آدم دیگه برای بقیه سرگرم‌کننده است! پیودی‌پای حتی در چندین قسمت سریال South Park نقش یه آدمی رو بازی کرد که معلوم نبود درآمدش از کجاست.در اینر-یوتوب پیودی‌پای یه استعداد درخشان به حساب میاد. یوتوب پوسترهای پیودی‌پای رو به در و دیوار‌هاش زد و در Youtube Rewind که در واقع یه ویدئو گزارشی سالیانه از اتفاقاتی که در یوتوب افتاده است، حضور پررنگ داشت. وقتی که در سال ۲۰۱۶ اولین کانالی در تاریخ یوتوب بود که تعداد سابسکرایب‌هاش به ۵۰ میلیون رسید، یوتوب بهش یه مجسمه یاقوتی بروفیست (BroFist) که همون مشتیه که میگه بزن قدش، هدیه داد. این مجسمه به خاطر این بود که آخر بیشتر ویدیو‌هاش رو با یه مشت توی دوربین تموم می‌کنه. وقتی این جایزه رو گرفت از ته دل خوشحال شد و گفت همه چیزم رو یوتوب به من داده.یوتوب در سال ۲۰۱۲ این‌که سازنده‌های ویدیو از تبلیغ‌ها پول در بیارند رو شروع کرد و وقتی این کار رو شروع کرد هیچ مرز خاصی رو در نظر نگرفت. این باعث شد که یوتوب در بین بقیه شبکه‌های اجتماعی دیگر محبوبیت بیشتری پیدا کنه. به این دلیل که سازنده‌های ویدئو می‌تونستند شبیه یه کار تمام وقت از ویدیوهاشون پول در بیارند. یه الگوریتمی درست کردند که ویدئوهایی که بیشتر بیننده داشت رو به بقیه هم پیشنهاد می‌کرد. رابطه‌ی شلبرگ با یوتوب همیشه یه رابطه‌ی دو‌طرفه بود. موقعی که یوتوب با فیسبوک و نتفلیکس توی رقابت بود، ویدئو‌هاش برای یوتوب بیننده‌های همیشگی و وفادار آورد. در ازاش این شرکت حسابی برای پیودی‌پای تبلیغ می‌کرد و از خیلی چیزهایی که توی ویدئوهاش می‌‌گفت چشم‌پوشی کرد. مثلا در سال ۲۰۱۲ وقتی که با بازیکن‌های مقابلش بازی می‌کرد به جای کلمه‌ی حمله از کلمه‌ی تجاوز استفاده کرد یا سال ۲۰۱۶ توییتر صفحه‌اش رو به این دلیل که برای شوخی گفت داره عضو گروه داعش می‌شه بست. خودش زیاد این اشتباهات رو جدی نمی‌گیره چون می‌دونه که نهایتاً با یه عذرخواهی درست می‌شه.Photo Credit: Razerzoneآدم‌هایی که پست‌های توهین آمیز روی اینترنت برای جلب توجه می‌ذاشتند، همیشه صفحه‌ها یا ویدئوهاشون از اینترنت برداشته می‌شد اما یوتوب این فرصت رو بهشون داد که از تاریکی در بیان و از این راه پول در بیارند. در یوتوب قوانین کمی بود و هیچ‌کسی نمی‌گفت چی کار باید بکنید یا نکنید برای همین میلیون‌ها نوجوون سمت یوتوب رفتن تا چیزهایی که نمی‌تونستن در تلویزیون پیدا کنند رو ببینند. الگوریتم یوتوب جوری کار می‌کرد که هر ویدئویی که بیشتر دیده می‌شد رو بیشتر تبلیغ می‌کرد و این باعث شد کانال‌هایی که بیننده زیاد دارن خیلی سود کنند. بعد از یه مدت سخت می‌شد فهمید که کی واقعا ایدئولوژی داره و می‌خواد در موردش حرف بزنه یا اینکه می‌خواهد از الگوریتم سوء استفاده کنه تا پول در بیاره.شلبرگ خودش کسی نبود که بخواد خیلی رادیکال حرفایی بزنه که سانسور بشن اما بعد از این‌که یوتوب قانون‌هاش رو شل‌تر کرد راحت‌تر فحش می‌داد و تایتل ویدئوهاش بیشتر شبیه یه شعرهای بی‌معنی با مفهوم عجیب استفاده می‌کرد. وقتی داشتم باهاش در مورد اون سال‌ها صحبت می‌کردم بهم گفت: «الان که بر می‌گردم و به اون زمان نگاه می‌کنم می‌بینم که بیشتر شبیه یه حبابی بود که منتظر بودیم بترکه. همه هی به مرزهای یوتوب فشار می‌آوردند تا ببینند کِی این حباب می‌ترکه. و بالاخره مرزش رو پیدا کرد. یه بار توی یکی از ویدئوهاش یه داستان اروتیک که کاراکترهای اصلی‌اش اِلسا و اولَف از کارتون Frozen بود رو خوند و مدیر اجرایی دیزنی رو از دست خودش حسابی عصبانی کرد. یا یه بار تی‌شرتی که پوشیده بود علامت نازی روش بود. خودش می‌گه که به عنوان شوخی پوشیده بود ولی خیلی‌ها از دستش عصبانی شدند و بهش اخطار دادند که به عنوان کسی که این‌قدر بیننده داره نباید این کار رو انجام بده.من تقریباً با ده‌ها نفر که با شلبرگ در این دوره همکاری کردند صحبت کردم و هیچ‌کدوم اعتقاد نداشتند که شلبرگ ضد یهوده. بعضی‌هاشون گفتند که جوک‌های نازی و ضدیهودی توهین آمیزترین جوک ها است و برای همین هم خنده‌دار هستند. نمی‌دونستن که انقدر تأثیر می‌ذاره و این‌که تصویری که بچه‌ها از یه آدم سفید پوستِ چشم آبی می‌گیرند چیه. حتی امروز شلبرگ با ۱۰۰ میلیون سابسکرایب از سراسر دنیا داره دست و پا می زنه که بفهمه دقیقاً چه تأثیری روی جوان‌ها داره. از نظر خودش یه آدم معمولیه که خیلی اتفاقی معروف شده. «کار من فقط اینه: می‌رم دفترم جلوی دوربین ویدئو ضبط می‌کنم.» بعد به میز و میکروفونی که جلوشه نگاه می‌کنه. «خیلی عجیبه که توی این حالت باشم برای این‌که واقعاً نمی‌خوام که خودم رو توی این شرایط قرار بدم.»در فوریه ۲۰۱۷ شلبرگ فهمید که مجله‌ی وال استریت در حال آماده کردن مقاله‌ایه که در اون ۹ تا از ویدئوهای شلبرگ که در مورد نازی‌ها و جوک‌های ضد‌یهودی استفاده کرده رو بررسی می‌کند و در مورد پیودی‌پای گزارشی تهیه می‌کند. شلبرگ خودش می‌دونست که منظوری نداشته برای همین توی تامبلر یه پست گذاشت و گفت که «ویدئوهای من برای سرگرمیه. برای این‌که در مورد مسائل سیاسی جدی حرف بزنم نیست. جوک‌های من به هیچ عنوان رفتارهای تنفرآمیز رو حمایت نمی‌کنه.»بعضی از ویدئوهایی که وال استریت توی مقاله‌اش بهش اشاره کرده بود کمتر توهین‌آمیز بودند اما بعضی از جوک‌های دیگه به عنوان مثال این‌که به دو تا مرد هندی گفته بود که یه کارتی که روش نوشته مرگ بر همه جهودها رو بالای سرشون بگیرند، واقعاً سخت می‌شه توضیحی براش داد. این ویدئو‌ها باعث شد که توجه کسایی که واقعاً یهودی‌ستیز هستند رو جلب کنه و باور کنند که اون‌قدر هم نمی‌تونه شوخی باشه؛ قضیه جدیه. وب‌سایت دیلی استورمر (The Daily Stormer) یه وب‌سایت نئونازیه جمله‌ی شعاری وبسایتش رو به پروپاقرص‌ترین طرفدار پیودی‌پای عوض کرد. الان شلبرگ خودش رو سرزنش می‌کنه که اون زمان انقدر از مرز رد شده و خب از طرفی هم می‌گه: «تقصیر آدم‌های کوریه که فکر کردن شوخی‌های من جدیه.» ولی خب حتی آدم‌هایی که می‌دونستن قضیه جدی نیست اعتقاد داشتند که دیگه زیادی شورش رو درآورده. نویسنده یه وب‌سایت بازی‌های ویدئویی نوشته که آدم تا یه جایی و مقابل یه سری جمعیت خاص با این مسائل حساس دست می‌اندازه نه وقتی میلیون‌ها بیننده داره که خیلی از اون‌ها هم نوجوان هستند.نتیجه‌ی این مقاله خیلی سریع و خشن بود. خیلی از شرکت‌ها قراردادشون رو با شلبرگ فسخ کردند و یوتوب از بخش تبلیغات وی آی پی خارجش کرد و سری جدیدی که داشت روش کار می‌کرد رو کنسل کرد. شلبرگ که برای ولنتاین با دوست دخترش مرضیا بازوگنین (Marzia Bisognin) از شهر زده بود بیرون وقتی که این مقاله بیرون رفت در خطر این بود که همه‌ی قلمروی خودش رو از دست بده. «من توی یه کلبه بودم بدون اینترنت و بعد که به اینترنت دسترسی پیدا کردم رفتم توییتر و دیدم جی کی رولینگ (J. K. Rowling) من رو یه فاشیست صدا کرده! هی داشتم فکر می‌کردم که چطور این اتفاق افتاد.»دو مرد هندی در پیامی ویدئویی ضمن ابراز بی‌اطلاعی از معنی نوشته‌ی روی کاغذ (مرگ بر تمام جهودها) عذرخواهی کردند.بعد از این اتفاق شلبرگ یه ویدئوی عصبانی پست کرد که وال استریت ژورنال رو به این‌که در حال درست کردن توطئه براشه و می‌خواد جنجال به پا کنه تا هم خودش و بقیه سازنده‌های یوتوب رو پایین بکشه راه انداخت. همه توجهشون به این ویدئوی پیودی‌پای جلب شد و بالاخره شلبرگ یه راهی پیدا کرد که کارت رو برگردوند. دلیلش هم این بود که این بحث بین خیلی‌ها بود که مارک‌ها و شبکه‌های بزرگ مخالف کسانی هستند که توی یوتوب کانال خودشون و طرفدار‌های خودشون رو دارند و از این راه پول در میارند.بعد از این مقاله بود که طرفدار‌های دو آتیشه‌اش روی کار اومدن و شروع کردن به فحش دادن به مجله‌ی وال استریت ژورنال و تهدید کردنش. تهدید‌ها در حدی پیش رفت که مجله مجبور شد یکی از کارمندهاش رو از خونه‌ی خودش برای روزها جابه‌جا کنه و جای دیگه‌ای قایمش کنه. سال ۲۰۱۷ ویدئوی سالیانه‌ی یوتوب پخش شد و هیچ اثری از پیودی‌پای نبود.بعد از اون مقاله پیودی‌پای به سیم آخر زد. ویدئوهای سیاسی پخش می‌کرد، در مورد مسائلی که همیشه سرزنشش می‌کردند و نباید در موردش صحبت می‌شد حرف زد. یه ویدئوهایی شروع کرد که اسمش رو گذاشت اخبار پیو که توش شبکه‌هایی که در موردش انتقاد می‌کردن رو مسخره می‌کرد. کلاً تا تونست خط قرمزها رو رد کرد. همه‌ی این کارهاش توجه حزب راستی رو به خودش جلب کرد، از جمله پال جوزف واتسون(Paul Joseph Watson)یوتوبر به شدت دست راستی که در سال ۲۰۱۹ به حمایت از پیودی پای گفت: «این جهان بی‌رحم امروز نمی‌خواد که یه آدم شجاعی مثل پیودی‌پای وجود داشته باشه برای همین هی می‌خوان نابودش کنند.»من و شلبرگ یه بعد از ظهر کامل رو باهم وقت گذروندیم و من خیلی سعی کردم که بفهمم از لحاظ سیاسی کدوم سمتیه یا حداقل به چه چیزهایی اعتقاد داره. قبل‌ها خیلی راحت و آزادانه با خبرگزاری‌ها حرف می‌زد و الان از این کار پشیمونه. برای این فکر می‌کنه همین باعث شد برعلیه‌اش ازش استفاده کنند. الان تا بحث به موارد سیاسی نزدیک می‌شوه یه دفعه ساکت می‌شه. به من گفت بیشتر از هر چیزی به سیاست علاقه‌ای نداره و وقتی ازش پرسیدم بیشتر چپی هستی یا راستی گفت به جایی اون وسط‌ها. خیلی با هم حرف رد و بدل کردیم و کلی سوال‌های مختلف ازش پرسیدم مثلاً:- کسی توی سیاست هست که برات جالب باشه؟ + نه! - هیچ جای دنیا؟ + نه! حتی یه نفر هم نمی‌تونم اسم ببرم. - نظرت راجع به UKIP چیه؟ یکی از دست راستی ها از دنبال‌کننده‌هاش خواسته که پیودی‌پای رو فالو کنن که تی‌سریز ازش جلو نزنه. + بیشتر خنده داره ولی خب یه جورایی هم اینجوری‌ام که ... من رو وارد بازی‌تون نکنید.سال‌های آخر به شلبرگ ثابت کردن که درگیر شدن با سیاست هیچ آخر عاقبتی نداره حتی اگر فالوور‌های بیشتری برای کانالش جذب کنه. خیلی اذیتش می‌کنه که با این‌که بارها گفت طرف هیچ‌کسی نیست، هنوز وصلش می‌کنند به دست راستی‌ها.پیودی‌پای ماینکرفت رو به عنوان پروژه بزرگ بعدی‌ بازی روی کانال خودش انتخاب کرد.تیراندازی نیوزیلند برای شلبرگ نقطه‌ی مهمی در زندگی‌اش بود. صبحی که بیدار شد و این خبر رو خوند که قبل از تیراندازی، تیرانداز گفته کانال پیودی پای رو فالو کنید یه مدت طولانی توی خلاء بوده. انگار آب یخ روی سرش ریختن. همه‌ی اون داستان‌های یهودی ستیزی، نژادپرستی، همه و همه دوباره قرار بود که بالا بیاد. به فکرش می‌رسه که ویدئویی پخش کنه و توضیح بده چقدر متأسفه و ربطی به این قضایا نداره. با این که براش سخت بوده چون نمی خواسته که توجه رو از مقتول‌ها به خودش جذب کنه. بارها و بارها تأسف‌اش رو از این اتفاق به خانواده‌ی مقتولین ابراز کرد و گفت که یه سفید پوست نژادپرست نیست. به من هم گفت که برنامه داشته یه ویدئو بده بیرون که دست از فالو کردن کانال من بردارید و این داستان‌ها رو تموم کنید.بعد از این مصاحبه راهمون رو از هم جدا کردیم و همه‌ی اون کارهایی که گفته بود رو انجام داد. یه ویدئو بیرون داد که به طرفدارانش گفت که دیگه این بازی کانال من رو فالو کنید رو تموم کنید و شروع کرد به بازی کردن ماین‌کرفت (Minecraft). با دوست‌دخترش ازدواج کرد. قراردادهای جدید بست، دوباره وارد لیست خوب‌های یوتوب شد و برای ۱۰۰ میلیونی شدنش یه مجسمه‌ی الماس قرمز آرم یوتوب فرستادند.تعبیری که از این رفتار پیودی پای می‌شه کرد این که دیگه بزرگ شده و عاقلانه رفتار می‌کنه. نقشش رو به عنوان یه سازنده‌ی پرطرفدار ویدئو می‌دونه. پوست انداخته و مسئولیت تاثیری که روی طرفدارانش داره رو فهمیده. الان مهارتش رو باید این‌جا نشون بده که خودش رو از این داستان‌ها و ماجراهای سیاسی دور کنه. یه جایی نه خیلی لب مرز و نه خیلی دور.بعد از این اتفاق‌ها می‌خواست به عنوان عذرخواهی ۵۰۰۰۰ دلار به گروه‌هایی که برای یهودی‌ها هستند و حسابی از دست پیودی‌پای عصبانی شده بودند هدیه بده، اما بعد تصمیم گرفت این کار رو نکنه چون مطمئن نبود که فعالیت این گروه چیه. برای همین تصمیم گرفت که در مورد گروه‌های دیگه تحقیق کنه و این پول رو به گروه‌های دیگه‌ای هدیه کنه که براش مهمه.نگاه کردن همه‌ی این چیزها من رو یاد یکی از صحبت‌هامون در برایتون انداخت. در مورد تی‌سریز صحبت شد و الان بعد از ۶ سال تلاش بالاخره داره جای پیودی‌پای رو در یوتوب می‌گیره و ازش بالا می‌زنه. این قضیه برای شلبرگ دیگه اهمیتی نداره و بیشتر بهش به عنوان یک خاطره نگاه می‌کنه. حتی اعتراف کرد که خیلی به این که کانال یوتوبش رو ببنده فکر کرده. همسرش کانال یوتوبش رو بسته و وقتی داشتیم در مورد این قضیه صحبت می‌کردیم ایده‌ی این‌که کلاً کانالش رو ببنده برق در چشمانش می‌انداخت. برگشت گفت: «انقدر وسوسه‌ام نکن. این ایده تازگی‌ها خیلی فکرم رو مشغول کرده.»منبع:«پیودی‌پای واقعاً به چه چیزی اعتقاد دارد؟» نوشته‌ی کِوین روز - New York Timesموسیقی‌های استفاده‌شده:Portugal. The Man - Feel It StillAmy Lee - White Out (feat. Dave Eggar) / War Story SoundtrackImagine Dragons - MachineThe Chainsmokers - Sick BoyMac Quayle - Riots / American Crime Story: People v. O.J Simpson Soundtrackتیتراژ:ترجمه و اجرا: کیمیا هندی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | محصول: استودیو ۲۲ - بهار ۹۹</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 19:59:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میلی بابی براون (سناریو اپیزود ۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B6-nyaixsd7apw7</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۶ | میلی بابی براونمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!چیزهای عجیب‌تر (Stranger Things) یه سریال آمریکایی تو ژانر علمی-تخیلی و وحشته که توسط برادران Duffer طراحی شده.فصل اول این سریال که به طور اختصاصی توسط نتفلیکس تهیه و پخش می‌شه، در تاریخ ۱۵ جولای ۲۰۱۶ منتشر شد. وقایع داستان در سال ۱۹۸۰ در شهری تخیلی به اسم Hawkins در ایالت ایندیانای آمریکا اتفاق می‌افته. جایی که تحقیقات درباره‌ی گم شدن یه پسر نوجوون با اتفاقات فراطبیعی هم‌زمان شده، به طور مثال پیدا شدن سر و کله‌ی یه دختر نوجوونی که توانایی‌های خارق‌العاده‌ی سایکوکینِتیک داره. یعنی توانایی جابجایی اجسام به کمک ذهن.این دختر که به اسم Eleven شناخته می‌شه در ابتدای حضورش در هاوکینز، دایره لغات کم، توانایی‌های تلپاتیک و سایکوکینتیک داره.بعد از فرار از آزمایشگاه هاوکینز، جایی که روش آزمایش انجام می‌شد، با مایک، داستین و لوکاس آشنا می‌شه و گنگ کوچیک اون‌ها ملحق می‌شه و تو پیدا کردن دوست‌شون ویل بهشون کمک می‌کنه. این وسط یه رابطه‌ی عاطفی‌ای هم بین اِلِوِن و مایک شکل می‌گیره.سازنده‌های سریال یعنی برادران دافر، یکی از منابع الهام برای شخصیت اِلِوِن رو کاراکتر ET می‌دونن. یعنی یه جورایی یه بیگانه. از اون‌جایی که قرار بود Stranger Things یه مینی‌سریز باشه، طرح اولیه سازندگان هم این بود که در پایان سریال، اِلِوِن خودش رو فدای نجات شهر بکنه. ولی خب نتفلیکس علاقه‌مند بود تا فصل‌های بعدی هم ساخته بشه. پس این‌جوری شد که درنهایت یکی از مهم‌ترین و محبوب‌ترین کاراکترهای سریال هم زنده موند. برادران دافر معتقدند از میون همه‌ی بازیگرهای سریال، انتخاب بازیگر نقش اِلِوِن از همه سخت‌تر بوده. چالش اصلی سازندگان این بود که این کاراکتر دیالوگ‌های کمی داره و به همین خاطر این بازیگر جوون باید توانایی انتقال احساسات از طریق چهره و فیزیک رو داشته باشه. همه‌ی نگرانی‌های اون‌ها البته با دیدن میلی بابی براون (Millie Bobby Brown) برطرف شد! به نظرشون میلی یه استعداد خاص بود، البته یه مقدار ترسناک هم بود! اون باید برای نقش سرش رو می‌تراشید. چیزی که هم خودش هم خونواده‌اش رو نگران می‌کرد. ولی بعد از دیدن یه عکس سر تراشیده از شارلیز ترون (Charlize Theron) تو فیلم Mad Max قبول کرد که این کار رو بکنه.میلی بابی براون در نقش اِلِوِن / Stranger Things | Courtesy of Netflixمیلی تو مالاگای اسپانیا به دنیا اومده، تو انگلیس بزرگ شده و دومین بچه‌ی خونواده‌ی چهار فرزندیشونه. به قول پدرش، رابرت براون، میلی از همون لحظه‌ی تولد اعتماد به نفس داشته و به قول معروف واسه خودش فیلمی بوده. از ۸ سالگی برای تبلیغ‌های تلویزیونی، فیلم‌ها و موزیکال‌هایی مثل ماتیلدا (Matilda) یا اَنی (Annie) آدیشن می‌داده. اولین کارش هم بازی تو تبلیغ فروشگاه زنجیره‌ای Publix بود. توی آدیشن باید یه کاپ‌کیک رو بر می‌داشت و می‌گفت: «مامان، می‌تونم از این‌ها بردارم؟» بعد از تموم شدن تست، مسئول انتخاب بازیگر به پدر میلی گفته بود که «دخترتون خیلی خاصه!»براون می‌گه: «وقتی اون کار اول رو بازی کردم، همون لحظه فهمیدم که انگار برای این کار ساخته شدم.» خب الان قدش از اون چیزی که تو فصل اول Stranger Things دیدیم بلندتره ولی چهره‌اش دقیقا همون شکلیه: کنجکاو، فوقِ آماده و چشم‌گشاد! در حالی که یه جین کاملاً اندازه و یه بافتنی صورتی تنشه و پابرهنه هم هست می‌گه: «کفشام کو؟» کل خونواده‌ی براون انگلستان رو ترک کردن و به آتلانتای آمریکا اومدن؛ جایی که Stranger Things فیلم‌برداری می‌شه. برای بازی تو فصل سوم، نتفلیکس باهاش یه قرارداد ۳ میلیون دلاری امضا کرد.مثل همه‌ی تینیجر‌های دیگه، براون هم به شکل شدیدی به موبایلش وابسته است! اون تقریباً ۱۷ میلیون فالوئر تو اینستاگرم داره، که به دقت هر پستش رو رصد می‌کنن. وقتی که نوامبر سال پیش توی استرالیا، دریک (Drake) رو برای اولین بار ملاقات کرد، در حالی که هردوشون توی تور بودن، براون واسه پروموت سریال و دریک هم که تور کنسرتش، برای گرفتن یه عکس که بعداً  هم کلی وایرال شد، دریک دستش رو دور گردن میلی انداخت. «اون حتی من رو به کنسرتش دعوت کرد! حالا دیگه همه‌اش با هم حرف می‌زنیم! نظرش برام خیلی مهمه.» احتمالاً دریک هم بوده که اون رو تشویق کرده تا از شهرتش برای جلب کردن توجه‌ها نسبت به موضوع‌های مشخص استفاده کنه. وقتی تو ماه مارس جایزه‌ی محبوب‌ترین بازیگر تلویزیون رو از جوایز Kid&#x27;s Choice رو دریافت کرد، پیرهنی تنش بود که پشتش اسم قربانیان حوادث تیراندازی‌های مدارس تو پارک‌لند و فلوریدا حک شده بود. می‌گه: «من مسئولیت‌هام رو جدی می‌گیرم. چون فهمیدم که یه صدایی دارم و می‌خوام که به درستی ازش استفاده کنم.»در سال ۲۰۱۵ وقتی که برای Stranger Things تست داد، میلی فکرش رو هم نمی‌کرد که این نقش می‌تونه براش یه سکوی پرتاب باشه. می‌گه: «هیچ‌چیزی راجع بهش نمی‌دونستم. هر قسمتی از سریال یه راز محرمانه بود. من با طراح‌های سریال اسکایپی درباره‌ی فیلم‌های دهه ۸۰ صحبت کردیم. بعدش من برای یه تست تصویری رفتم L.A و روز بعدش گفتن که نقش رو گرفتی! اون موقع من ۱۱ سالم بود. فصل اول سریال رو گرفتیم و منم برگشتم انگلیس! با خودم این‌وری بودم که اوکِی. این یه سریال کوچیکی بود، تموم شد رفت. بعدش چی؟ بعدش واسه پریمیر آمریکا اومدیم آمریکا. سه روز بعدش زندگیم از این رو به اون رو شده بود. ملت روانی این سریال شده بودن! فالوئرهام تو یه روز رسید به یه میلیون نفر! مجله‌ها دنبالم بودن، مثلاً این که یه روز رو کاور W Magazine باشم جزو رویاهام بود! می‌بینین؟ رویاها می‌تونن تبدیل به واقعیت بشن!»Photograph by Alasdair McLellan; Styled by Melanie Ward; Courtesy of W Magazineبعد از پخش فصل اول Stranger Things براون یه قرارداد با کَلوین کلِین (Calvin Klein) امضا کرد، نامزد یه اِمی (Emmy) شد، یه دونه هم SAG، خود سریال هم که کلی گُلدن گلوب (Golden Globe) گرفت و مجله‌ی تایم اون رو به عنوان صد چهره برتر خودش انتخاب کرد و به این ترتیب به جوون‌ترین کسی تبدیل شد که به این لیست راه پیدا کرده. «من فکر نمی‌کنم عوض شده باشم. این‌جوری نیستم که من الان دیگه همه‌چی رو می‌دونم هنوزم مضطرب می‌شم، عصبانی می‌شم.» البته این خیلی جواب غافلگیرکننده‌ایه چون براون همیشه از بیرون خیلی با اعتماد به نفس به نظر می‌آد. آیا این شک به خودت یه بخشی از تبدیل شدن به یه تینیجره؟ جواب می‌ده: «شاید. ولی من هنوزم پارتی کردن رو دوست دارم.  با این‌که حتی اون موقعی که تو مراسم BAFTA جاستین تیمبرلِیک (Justin Timberlake) رو دیدم، می‌تونم قسم بخورم داشتم غش می‌کردم!» می‌خنده و با یه حالی که انگار بخواد خیلی ریز بحث رو عوض کنه می‌گه: «می‌شه ازم سوال بپرسی؟»بین دخترها از کی بیش‌تر از همه خوشت می‌آد؟پاریس جکسِن. اون خیلی استایل خوبی داره. برام مثل یه خواهر می‌مونه. تازه پیانو هم می‌زنه!اولین آلبومی که با پول خودت خریدی چی بود؟یه آلبومی از ایمی واین‌هاوس (Amy Winehouse). شیش سالم بود. من تمام کلمات آهنگ والری (Valerie) رو حفظ بودم. البته بابام نمی‌ذاشت آهنگ ریهَب (Rehab) رو گوش کنم! قطعاً یه سری خط قرمزها بود. ایمی واین‌هاوس ولی اون یاور همیشه مؤمن بود. اون موقع‌ها آهنگ We Found Love ریَهنا (Rihanna) رو صبح‌ها می‌خوندم! واسه رفتن به مدرسه قشنگ آماده‌ام می‌کرد!لباس هالووین موردعلاقه‌ات چیه؟من هیچ‌موقع تو هالووین خوب نبودم! ناسلامتی من همش در حال بازی کردن نقش‌های مختلفم، پوینت لباس پوشیدن شبیه یه کاراکتر دیگه چیه؟ تو این چند تا هالووین گذشته، کلی آدم دیدم که خودشون رو شبیه اِلِوِن درآوردن. بعضی وقت‌ها حس خوبی بهم می‌ده. ولی خب از یه طرفی هم واقعا جالبه یه مرد ۴۰ ساله رو تو لباس‌های یه بچه‌ی ۱۲ ساله ببینی!وقتی بچه بودی، اسباب‌بازی موردعلاقه‌ات چی بود؟یه میکروفنی که روش High School Musical داشت! می‌تونستم با زاک اِفرون بخونم، فک کن! تقریباً هر روز که High School Musical رو می‌دیدم. وقتی زاک افرون رو تو دنیای واقعی دیدم تقریباً زبونم بند اومده بود!اولین ایمیلی که فرستادی رو یادته؟من همیشه دلم می‌خواست که تو برنامه‌ی اِلِن باشم و اون اولین ایمیلی بود که فرستادم: برای اِلِن دی‌جِنِرِس (Ellen DeGeneres) ! داستان زندگیم رو براش گفتم و این که چرا دوست دارم تو برنامه‌اش باشم. البته که هیچ جوابی نگرفتم. پنج سال بعد، من رو به برنامه اِلِن دعوت کردن و الن همون ایمیل رو پیدا کرده بود و به بیننده‌ها نشون داد. آبروم رفت! کلی غلط گرامری داشتم!توی فیلم Godzilla: King of Monsters، یعنی در واقع فیلم اولت، تو نقش دختری به اسم مَدیسون رو بازی می‌کنی. توی فیلم‌برداری چقدر رویارویی با هیولایی که اون‌جا نبود، برات سخت بود؟گودزیلا در واقع یه توپ تنیس بود! من همیشه بالا رو مجبور بودم نگاه کنم، نه که قدم هم کوتاهه! گردنم انقدر درد گرفته بود که مجبور شدن بهم سوزن خشک بزنن. این‌جوریه که یه سری سوزن بزرگ اما نازک تو گردنت فرو می‌کنن. بعد ماهیچه‌هات باز می‌شن و یهویی حالت خوب می‌شه. بعدِ سوزن خشک‌ها دیگه قشنگ توپ تنیس رو دنبال می‌کردم.میلی بابی براون در نقش مدیسن / Godzilla: King of the Monsters | Courtesy of Warner Brosحالا که این‌جا زندگی می‌کنی، چه چیز آمریکا رو از همه بیشتر دوست داری؟من عاشق آبنبات‌های جالی رَنچِر (Jolly Rancher) به خصوص قرمز‌هاشم! طعم آلبالوییش. خیلی شور و خوشمزه‌ان! ولی من اجازه ندارم از اون‌ها بخورم چون زبونم رو قرمز می‌کنن. به نظرم اِلِوِن بدون یه زبون قرمز هم به اندازه کافی عجیب غریب هست.میلی برای این‌که زبون غیرقرمز و تمیزش رو نشون بده، مجبور می‌شه حرف زدن رو متوقف کنه. وقت آرایش و موها رسیده بود. استایلیست بدون این‌که علاقه‌ی براون به ایمی واین‌هاوس رو بدونه، تصمیم گرفت که موهاش رو با یه حال به هم‌ریخته و های بوفان مشخصه‌ی خواننده امتحان کنه. براون خیلی ذوق می‌کنه. پدرش در حالی که به همراه برادر بزرگتر میلی نشسته و داره برد تیم محبوبشون لیورپول در برابر آ.اس رُم رو تماشا می‌کنه، از تو آینه به دخترش لبخند می‌زنه و می‌گه: «می‌دونین، همه‌ی اعتمادبه‌نفس دنیا تو میلی جمع شده، ولی شب‌ها تو خونه می‌تونه به یه دختر کوچولوی خجالتی تبدیل بشه. این یه بخشی از اونه که فقط ما که خونواده‌اشیم می‌بینیم.»در حالی که استایلیست داشت خط چشم‌های تیز و بلند دور چشم‌های گشادش می‌کشید، میلی با دقت به تغییر خودش تو آینه زل زده بود. تا حالا شده حس کنی یه نوجوون بی‌قراری؟ بخوای دیوونه شی، آشوب کنی، یا بخوای فرار کنی؟ «من می‌تونم آشوب‌گر باشم» در حالی که با دقت کلماتش رو انتخاب می‌کرد ادامه داد: «ولی نه اونقدرا! مامان بابام هیچ‌موقع من رو تنبیه نکردن. من دختر خوبیم.» یه مکث کوتاه کرد و بعد گفت: «ولی به سر و صدا کردن معتقدم، به بلند بودن صدا!»برای بازی کردن نقش اِلِوِن، میلی بابی براون مجبور شد موهاشو بزنه و سرش رو از ته بتراشه، که می‌تونه برای هر ۱۱ ساله‌ای عذاب‌آور باشه. کچل کردنش باعث شد که متمایز بشه، تقریباً نسبت به همه. «این سر تراشیده خیلی نکته‌ی مهمی بود. از یه طرف باحال بود. وقتی کچلی بارون واست مثل یه ماساژ سر عمل می‌کنه! وقتی تو بارون قدم می‌زدم و قطره‌های بارون هی می‌خورد تو سر تاسم، ملت یه جوری نگاهم می‌کردن انگار دیوونه‌ام! در حالی که من لبخند می‌زدم و از این که آب با سر کچلم برخورد می‌کنه، بسیار ... بسیار خوشحال بودم! خب از ایه طرف دیگه هم، بعضی آدما یه جوری نگاهم می‌کردن انگار مطمئن نبودن من مریضم یا چی. یه کم دردناک بود اون نگاها، ولی خب رفتارشون بهم یه چیزایی راجع به همدردی یاد داد. در کل کچل کردن به نظرم بهترین کاریه که انجام دادم! متفاوت بودن زندگیم رو عوض مرد. من می‌خواستم با کچلیم حال کنم و امیدوار بودم حتی برای مردم الهام‌بخش باشم. و حالا این پیامم برای دنیاست.»اَرون پال (Aaron Paul) ستاره‌ی‌ سریال برکینگ بد (Breaking Bad) درباره‌ی میلی بابی براون می‌گه: «اولین باری که میلی بابی براون رو دیدم، توی یه مغازه‌ی بستنی‌فروشی بود. من و خانمم خیلی طرفدارش شدیم، مثل بیشتر آدمایی که اولین بار تو Stranger Things دیدنش. ازش پرسیدیم که دوست داره بعداً ببینتمون و اون هم گفت آره. ما از خوشحالی جیغ کشیدیم! بامزه بود که با انتخاب یه مغازه بستنی‌فروشی تو نیویورک یهو حالا همه با هم بودیم!لحظه‌ای که شروع کردیم صحبت کردن یهو متوجه شدم تو شرایط درستی نیستیم. با خودم فکر کردم اوه! اون فقط ۱۲ سالشه. بذار بستنی بگیریم. نه. با این‌که شاید از نظر سنی ۱۲ سالش بود ولی روح و ذهنش بی‌نهایت بود! انگار یه خانم خیلی باهوش و باکمالات داشت از پشت اون صورت باهامون صحبت می‌کرد. یه جورایی انگار مثل صحبت کردن با یه استادی از آینده بود که برای خودش صاحب طرز نگاه و ثابت‌قدمیه که من می‌تونستم تا اون سن فقط خوابش رو ببینم. یا راستش تو هر سنی!شاید به خاطر همین هم هست که اون یه بازیگر خارق‌العاده است. اون جوری تجربه‌های انسانی رو درک می‌کنه انگار هزاران سال زندگیشون کرده. باعث افتخارمه که می‌شناسمش، می‌تونم اون رو دوست خودم بدونم، و البته دخترخونده‌ی عزیزم.»milliebobbybrown ارون و لارل پال به همراه میلی بابی براون / منبع: صفحه اینستاگرم ارون پال و همسرش بعد از یه مصاحبه‌ی تلفنی با میلی، تقریباً یه ماه بعد از پخش فصل اول، مطمئن شدن که دوست دارن بیشتر باهاش در ارتباط باشن و تو یه حرکت نمادین به فرزندخوندگی قبولش کردن!این‌ها البته سوی روشن و خوشحال زندگی بازیگر بریتانیاییه، یه سوی تاریک‌تر هم وجود داره. جایی که دیگه خبری از شهرت و طرفدارای مهربون و پر و پاقرص نیست. جایی که ترول‌های آنلاین بی‌وقفه در حال توهین و فحاشی و درست کردن شایعه واسه‌اش هستن.نوامبر ۲۰۱۷ بود که یه اکانت توییتری یه میم تقلبی راه انداخت که توشون حرف‌های ضدهم‌جنسگرایانه روی تصاویر و ویدئوهای میلی بابی براون فوتوشاپ می‌شد. یه هشتگی راه افتاد و خیلی‌ها هم شروع کردن به نوشتن تجربه‌های تقلبی دیدارشون با براون که با رفتارهای زشت باهاشون برخورد کرده. مثلاً به حجابشون گیر داده یا به خاطر گِی بودنشون بهشون فحاشی کرده. البته که همه‌ی این توییت‌ها فِیک‌ بودن و خب این داستان تا ژوئن ۲۰۱۸ ادامه پیدا و کرد و انقدر دیگه برای میلی بابی براون غیرقابل تحمل شد که اکانت توییترش رو غیرفعال کرد. مشکل از اون‌جایی حاد‌تر شد که ملت شروع کردن این میم‌ها رو براش دایرکت کردن.اواخر ماه می ۲۰۱۸، میلی بابی براون زمانی که فقط ۱۴ سالش بود، عکسی از خودش در حال بوسیدن دوست‌پسر ۱۵ ساله‌اش تو ساحل منتشر کرد. خب این عکس خیلی جنجال برانگیز شد و خیلی از سلبریتی‌ها رو سرش هوار کرد. مثلاً آریانا گرانده به شوخی نوشت: «من تا ۲۰ سالگی حتی اجازه نداشتم از خونه بیام بیرون!» صدای خیلی‌ها هم دراومد که بابی براون برای منتشر کردن همچین پستی خیلی جوونه. مثلاً یکی کامنت گذاشته بود: «یه جوری رفتار می‌کنی انگار یه زن بالغی. کودکیت رو حیف نکن!» یا یه نفر دیگه گفته بود: «ملت فکر می‌کنن که اگه یه ۱۴ ساله تو رابطه باشه اوکیه! ولی اگه بچه‌ی خودشون باشه هم باهاش اوکین؟ اون یه الگو واسه آدم‌های جوونیه که سریالش رو می‌بینن. از این عکس چیز خوبی در نمی‌آد.» خلاصه واکنش‌ها اونقدر بالا گرفت که نهایتاً براون عکسش رو پاک کرد و یه عکس دیگه به جاش گذاشت. یه ماه بعد از این داستان بود که اکانت توییترش رو سر قضیه میم‌های تقلبی پاک کرد.ژانویه امسال براون یه سخنرانی درباره‌ی مورد آزار قرار گرفتن توی مدرسه، توی سازمان ملل و کمی بعد به صورت آنلاین انجام داد. توی حرفاش به این اشاره کرده بود که: «قلدری و تهدید‌های آنلاین هیچ‌وقت بی‌آزار نیستن. این‌ها فقط کلمات نیستن. این‌ها سلامت ذهنی کودکان رو به خطر می‌اندازن. باعث استرس می‌شن و یا حتی تو موردهای شدیدتر، می‌تونن به خودآزاری، مریضی و حتی خودکشی منجر بشن.»فوریه ۲۰۲۰ هم یعنی نزدیک دو ماه پیش میلی بابی براون در حالی که تولد ۱۶ سالگیش رو جشن می‌گرفت شروع کرد به گفتن داستان واقعی رفتاری که توی اجتماع باهاش داشتن. براون روز تولدش یه ویدئو تو اینستاگرم منتشر کرد که توش تیترهای بی‌رحمانه و بعضاً احمقانه پشت سر هم رو آهنگ Changes جاستین بیبر پخش می‌شدن. بعد این تیترها تصاویری از فرش قرمز و پشت‌صحنه‌ها که براون توشون می‌خنده قرار داشت. توی کپشن هم خواستار تغییر فرهنگی مثبت شد. «حس می‌کنم باید یه سری تغییر اتفاق بیوفته نه فقط واسه این نسل، بلکه برای نسل بعدی. دنیای ما به مهربونی و حمایت نیاز داره تا ما کودکان رشد کنیم و موفق بشیم. باید اقرار کنم چند سال گذشته آسون نبوده. لحظه‌هایی هست که خیلی عصبانی می‌شم از بی‌دقتی، کامنت‌های نامناسب، جنسیت‌زدگی و توهین‌های غیرضروری که نهایتاً باعث احساس رنج و عدم امنیت برای من شده‌ان. ولی من هیچ‌موقع شکست نمی‌خورم. من به کاری که عاشقش هستم ادامه می‌دم و برای تغییر به انتشار این پیام محبت و دوستی ادامه می‌دم.»منابع:«میلی بابی براون نمادی برای نسل خود است» نوشته‌ی لین هرشبرگ - W Magazine«میلی بابی براون» نوشته‌ی ارون پال - Timeصفحه اینستاگرم رسمی میلی بابی براون و گزارش‌هایی از هافینگتن پست و هِلوموسیقی‌های استفاده شده:Kyle Dixon &amp; Michael Stein - Stranger Things / Stranger Things SoundtrackKyle Dixon &amp; Michael Stein - Eleven / Stranger Things SoundtrackAmy Winehouse - You Know I&amp;amp;#x27;m No GoodKyle Dixon &amp; Michael Stein - Coffee &amp;amp;amp; Contemplation / Stranger Things SoundtrackRoyal Blood - Figure It Outتیتراژ:ترجمه و اجرا: خشایار رحیمی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: غزاله رحیمی، مژگان ذره و آرمان والی | محصول: استودیو ۲۲ - بهار ۹۹</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 22:04:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاشوا نورنبرگر (سناریوی اپیزود ۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%D8%AC%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5-vuqqlqclbtha</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۵ | مصاحبه با جاشوا نورنبرگرمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!جِمِنای رو (Gemini Rue) یه بازی کامپیوتری تو ژانر ماجراییه که تو سال ۲۰۱۱ توسط جاشوا نورنبرگر طراحی و ساخته شد. موفقیت نسخه‌ی ویندوز این بازی به حدی رسید که دو سال بعد نسخه‌ی iOS و Android اون هم منتشر شد. داستان بازی تو قرن ۲۳ میلادی و منظومه‌ی جِمِنای اتفاق میوفته. منظومه‌ای که ده سال پیش از ماجراهای بازی و در طی جنگی‌ طولانی به استقلال رسیده. بازی به طور موازی داستان دو کاراکتر رو روایت می‌کنه: ازریل اودین خلافکار سابق و پلیس فعلی که به دنبال برادرش دنیل می‌گرده و یه زندانی فراری به اسم دلتا ۶ که در مرکز ویژه‌ای تحت مراقبت قرار داره. احتمالاً با این توضیح کوتاه، یه بازی پر خرج با گرافیک سنگین تو ذهنتون شکل بگیره. ولی در واقع جمنای رو یه بازی مستقل با گرافیک دوبعدیه که به سبک بازی‌های ۸بیتی اولیه ساخته شده. با این حال داستان‌گویی و طراحی مراحل اونقدر خلاقانه است که بازی رو تبدیل به یه تجربه‌ی لذت‌بخش کرده. فضای بازی در عین آینده‌نگری، حال و هوای فیلم‌های نوآر و علمی‌تخیلی نیمه دوم قرن ۲۰ رو تداعی می‌کنه. بدون این‌که با هم تضاد و تداخلی داشته باشن. نحوه‌ی انتقال اطلاعات و دیالوگ‌ها پختگی خاصی داره که از طراحِ اون زمان بیست‌ساله‌ی بازی، انتظار نمی‌ره. شاید همین نکته هم بوده که باعث شده این بازی انقدر تو محافل مستقل و حتی غیرمستقل مورد استقبال قرار بگیره. مثلاً وبسایت IGN امتیاز ۹ از ۱۰ رو بهش داده و برنده‌ی جوایزی از جمله بهترین بازی ماجرایی سال از GameSpy و PC Gamer US شده. جمنای رو اینجوریه که بازیکن رو برای چندین ساعت درگیر خودش می‌کنه و پس از تموم شدن بازی هم اون رو تا هفته‌ها رها نمی‌کنه. موسیقی فوق‌العاده‌ی نِیتِن اَلِن پینارد هم به خوبی لحظات پر از هیجان و تعلیق بازی رو همراهی می‌کنه تا تجربه‌ای بی‌نظیر برای مخاطبش بسازه. ولی در نهایت می‌شه گفت جادوی اصلی بازی توی فیلم‌نامه‌ی استادانه‌اش نهفته است. توی مصاحبه‌ای که قراره بشنوین جاشوا از کریستوفر نولان و دِنی ویلِنو به عنوان کارگردانای مورد علاقه‌اش اسم می‌بره. جالبه که ما مجبور شدیم به علت قرنطینه از خشایار برای بازی نقش جاشوا استفاده کنیم ولی وقتی خشایار متن مصاحبه رو می‌خوند بیشتر و بیشتر با جوون این هفته‌مون همذات پنداری می‌کرد. نکته‌ی جالب اینه که خشایار هم خودش عاشق کارای نولان و ویلِنوئه! در هر صورت، شیوه‌ی روایت این بازی هم دقیقاً نشون می‌ده که نورنبرگر تا چه حد تحت تاثیر فیلم‌های این کارگردان‌ها بوده. مثلاً یه سری از دیالوگ‌ها یا موقعیت‌های داستانی ارجاع‌های مستقیمی به ممنتو (Memento)، اولین فیلمِ آمریکاییِ نولان دارن. در ادامه ترجمه‌ی مصاحبه‌ کیمیا با جاشوا نورنبرگر که تو تاریخ ۱۶ مارس ۲۰۲۰ به زبان انگلیسی انجام شده رو خواهید خوند.پوستر بازی جمنای رو (Gemini Rue)جاش میشه یکم بیشتر در مورد خودت بهمون بگی؟من جاشوا نورنبرگر هستم. نمی‌دونم چقدر دقیق اطلاعات می‌خواید. توی کالیفرنیا، لس‌انجلس به دنیا اومدم، تو یه خانواده بزرگ. ۶ تا بچه هستیم. خواهر و برادرهای بزرگترم توی سال های ۱۹۹۰ بهم بازی‌های ویدئویی رو معرفی کردن.خیلی بازی می‌کردم بازی‌های استراتژی، بازی‌های ماجراجویی ، بازی‌های تفنگی. تا اینکه وقتی ۸ یا ۹ سالم بود بازی راز جزیره میمون (The Secret of Monkey Island) رو بازی کردم. اون موقع بود که خواستم بازی طراحی کنم! اون زمان اینترنت داشتیم؛ آنلاین سرچ کردم که چطوری می‌شه طراحی بازی کرد و بعد تفریحی توی دوره دبستان و راهنمایی خودم شروع کردم در آوردن که چطوری می‌شه طراحی کرد و بعد شروع کردم به کد درست کردن و برنامه طراحی کردن.پس خیلی علاقه داشتی!آره، قطعاً! من خیلی تحت تاثیر و عاشق بازی‌هایی بودم که بچگی بازی می‌کردم. دوست داشتم که همون حسی که اونا برای من به وجود آوردن را برای بقیه هم به وجود بیارم.خودت گیم دیزاین رو یاد گرفتی؟آره تقریباً همه‌اش رو خودم یاد گرفتم. اما یه سری گروه‌ها بود و یه وبسایتی به اسم مسیج بورد (رددیت الان از همه چی بهش نزدیک‌تره) -ولی فکر می‌کنم همون گروه‌ها از همش بهتر بود چون از بقیه رفیق‌هات یاد می‌گیری، مقاله‌های مختلف می‌خوونی و چیزهای جدید می‌فهمیدی. یه مقاله از سازنده مانکی آیلند پیدا کردم در مورده ۱۰ قانونی که استفاده کرده بود تا بازی رو طراحی بکنه و خب از این چیزها برای خودم استفاده می‌کنم.تا داریم در مورد این چیزها حرف می‌زنیم بیا در مورد بازی که خودت طراحی کردی، جمنای رو، یه کم صحبت کنیم. ساختار و داستان و کلاً ایده‌اش خیلی جالبه. چطوری بهش رسیدی؟قبل از جمنای رو روی پروژه‌های کوچک دیگه کار می‌کردم. جمنای رو درواقع مجموعه چیزایی بود که توی اون زمان دوستشون داشتم؛ از کتاب و فیلم گرفته تا شو و انیمیشن. خیلی بازی پورتال (Portal) رو دوست داشتم، انیمیشن کابوی بی‌باک هم خیلی الهام بخش بود به علاوه‌ی فیلم‌های کلاسیک علمی-تخیلی مثل: بلید رانر (Blade Runner) و شوی تلویزیونی M.A.S.K همه این‌ها داشتن یه کار جالبی می‌کردن، داستان‌هاشون، دنیایی که می‌ساختن، حقه های که توی داستان‌گویی استفاده می‌کردن، مثلاً لاست (Lost) با فلش فُرواردهاش یا اتفاق‌هایی که به عنوان یک تماشاچی انتظار یه چیزی رو داشتیم و یه چیز دیگه‌ای اتفاق می افتاد.درواقع تحت‌تاثیر همه‌ی این‌ها بودم و از هرکدوم هر چیزی رو که ازشون دوست داشتم برداشتم. همه‌ی ایده‌هایی که داشتم به علاوه‌ی همه‌ی این تیکه‌ها با هم جمع کردم و داستانش رو در آوردم.و خب یه سری ایده‌هایی هم خودم داشتم. مثل صحنه‌ی اول بازی. ایده‌ی یه مرد مشکوکی تو کت بارونی که منتظر کسی که دیر کرده و همیشه هم داره بارون میاد رو توی سرم داشتم. یا مثلاً فرار از زندان از یک شهاب سنگی که توی یک سحابیه. و می‌خواستم ببینم چطوری می تونم از این ایده ها استفاده کنم.چقدر جالب! وقتی داشتم با خشایار صحبت می‌کردم اشاره کرد که خیلی بازیت شبیه ممنتو نولانه. خودت اشاره کردی که از فیلم‌هایی مثل بلید رانر و این‌ها استفاده کردی.آره اون‌ها یک سری هاش هستن. و ممنتو هم یکی از اون‌ها بود. رفرنس هم دادم توی بازی بهش.کارگردان مورد علاقه‌ات کی هست؟کریستوفر نولان یکی از اون‌ها هست ولی زیاد به آدم فضا نمی‌ده که خودش تخیل کنه. خیلی هدایت می‌کنه که کجا بری و چی رو ببینی. با اینکه فیلم‌هاشو‌خیلی دوست دارم اما دنی ویلنو در مقایسه باهاش بهت فضا می‌ده که نفس بکشی و خودت جای تصور کردن داشته باشی. فکر کنم دنی ویلنو کارگردان مورد علاقه‌ام باشه.توی این پروسه خانواده‌ات ساپورتت کردن؟چون توی وقت اضافه‌ام بود به ساپورت مالی احتیاج نداشتم. اما از لحاظ این که بازی رو امتحان بکنند چرا. ولی نه زیاد! به خاطر این‌که هی یه بازی رو بارها بارها امتحان کردن اذیت کننده می‌شه. ولی از دوست‌هام می خواستم بازی رو امتحان کنند.پروسه خلاقیتت موانع و مشکلاتی که باهاشون روبه‌رو میشی وقتی داری بازی طراحی می‌کنی چیه؟در مورد جمنای رو می‌پرسی؟کلی!من در مورد جمنای رو می‌گم و اگه سوالی مونده بود بعدش بپرس. چون جمنای رو کاری بود که خودم از روی علاقه انجام دادم و استخدام نشده بودم که روش کار کنم. از لحاظ کاری هم تا کالج داشتم طراحی بازی رو یاد می‌گرفتم و خیلی راحت بود که هی یک پروژه‌ای رو شروع کرد و تموم نکرد.خیلی هم این کار رو کردم. از یه جایی به بعد فکر کردم که وقتشه یک پروژه‌ی کوچیک بسازم و این دفعه تمومش کنم تا بتونم یاد بگیرم چطوری می‌شه پروژه رو انتشار داد. چون با اینکه کوچیک بود اما می‌تونست آماده‌ام کنه که پروسه‌ی انتشار رو یاد بگیرم و به دنیا نشونش بدم. بخاطر اینکه انتشار کردن یه برنامه یه مرحله‌ای بود که می‌تونستم به خودم بگم که یک برنامه‌ی کاری دارم و از لحاظ فکری خودم رو برای پروژه‌های بعدی آماده کنم.یکی از چالش های جمنای رو این بود که باید خودم روی همه‌ی قسمت‌هاش کار می‌کردم. نمی‌خوام بگم قهرمانم یا خیلی خفنم اما پروسه‌اش همین طوریه. می‌خواستم خودم همه کاراشو انجام بدم و یاد بگیرم. در نتیجه نسبت به وقت و امکاناتی که داشتم باید می‌دیدم چطوری می‌تونم این کار رو بکنم. می‌خواستم یه تجربه‌ی کامل برای خودم بسازم. برنامه‌ام این بود که یه تصویری از محصولی که دارم رو در سریع ترین حالت ممکن ارائه بدم. هسته‌ی بازی و طرح‌هایی که داشتم رو با کار کردن فشرده و برنامه‌ریزی در آوردم و بعد بر مبنای این پایه، بقیه کار رر ساختم. بخاطر همین به خودم قول داده بودم که حتی اگه ایده‌ی جدیدی داشتم واردش نکنم که بتونم زودتر پروژه رو ببندم چون باعث می‌شد پروژه بزرگتر از اون چیزی بشه که توانایی جمع کردنش رو داشته باشم.این شروع برنامه‌ریزی‌ام بود. بعدش دیگه کلی کار سخت و وقت گذاشتن بود. زمان‌هایی می‌شد که دیگه نمی‌خواستم روش کار کنم و به تهش می‌رسیدم برای همین روی چیزای دیگه کار می‌کردم مثلاً انیمیشن رو می‌ساختم یا دیالوگ می‌نوشتم و کد گذاری می‌کردم . خب از یه طرفی هم خودت رو مجبور می‌کنی که روی یه چیزی کار کنی چه بخوای چه نخوای. این کاری بود که برای جمنای رو انجام دادم و توی یه سال به یک ساختار پروتوتایپ کلی که هیچی هم به نظر نمی‌اومد رسیدم. بعد از دوسال کار کردن روش، بازی تموم شده بود اما امتحان نشده بود. مثلاً کلی باگ داشت برای همین تصمیم گرفتم با یه منتشر (Wadget Eyed Games) صحبت کنم تا اون‌ها کاملا بازی را تست کنند و دست و سری روی برنامه بکشن تا یه تجربه‌ی تر و تمیز تری رو برای بازیکن‌ها به وجود بیاوردند.پس اگه روی کد گذاری‌ها گیر می‌کردی حواس خودت رو با انیمیشن و چیزای دیگه پرت می‌کردی.آره این یکی از روش‌هام بود.پس یه ساختار کلی از ایده داشتی و بعد روی جزییات کار می‌کردی؟آره یک ساختار اولیه. همه‌ی این ایده‌هایی که از لاست و بلید رانر داشتم را روی کاغذ می نوشتم و در واقع اول و آخر و راه کل بازی رو در می‌آوردم. یعنی اینکه بازی چطوری می‌خواد جلو بره و یا این که توی هر صحنه چه اتفاق‌هایی می‌افته را در می‌آوردم. حالا نه همه‌ی جزییباتشو اما اینکه داستان از کجا به کجا می‌ره رو می‌دونستم و نقشه‌اش رو کشیده بودم. یک ایده‌ی کلی داشتم و بعد روی جزییات کار کردم.تو کوچیک‌ترینی توی خواهر و برادرهات؟یکی مونده به آخری!گفتی خواهر و برادرهات بازی کامپیوتری رو بهت معرفی کردن اما دلیل اصلی که این کار رو می‌کنی چیه؟ چی توی بازیه که جذبت میکنه؟توی بازی چیزی که جذبم می‌کنه ... با بازی کردن سیکرت آف مانکی آیلند و حتی بازی‌های کوچیک مثل اسنیک (Snake)، اون نقطه‌هه که باید می‌رفت دور صفحه غذا می خورد ...آخ من عاشق او بازیم!یا بازی های که پرواز رو مدل سازی می‌کنن و به استراتژی احتیاج دارن خیلی لذت می‌بردم ولی وقتی سیکرت آف مانکی آیلند رو بازی کردم خیلی برام فرق می‌کرد به خاطر اینکه داستان داشت، دنیای خودش رو داشت، شخصیت‌های خودش رو داشت که باهاشون همذات پنداری می‌کردم و از لحاظ احساسی هم می‌شد به راحتی بهشون وصل شد.این خیلی جذبم کرد حتی بیشتر از برنامه‌های تلو‌یزیونی. برام خیلی جالب بود که باید پازل بازی رو با حرف زدن با بقیه حل کرد. هم کاراکتر ها، دنیا و هم داستان درگیر کننده‌ای داره. خیلی برام جالب بود که قصه رو توی فرمت بازی می‌تونی بگی. انگار تازه متوجه شده بودم که بازی می‌تونه چه پتانسیلی داشته باشه.منم بازی‌های استراتژی رو خیلی دوست دارم چون نقش فعال داری و همش داری فکر می‌کنی که چی کار باید کنی. یه سوال دیگه، آیا برنامه‌ی روزانه‌ای داری که کمکت کنه به چیزی که می‌خوای برسی؟خیلی سوال خوبیه و خیلی سخته که بخوام جواب بدم. برای این که طراحی بازی من یه مورد خاص بود. من در وقت اضافه‌ای که داشتم بازی رو طراحی می‌کردم و خوب الان دیگه دانشجو نیستم که بخواهم توی وقت‌های آزادم طراحی کنم. الان طراحِ تمام‌وقت هستم. ولی جزییات بیشتری هست که بخوای در موردش صحبت کنی؟در واقع می خوام بدونم از چه شگردی برای اینکه هر روز روی کارت وقت بزاری استفاده می‌کردی؟فکر می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین چیزها اینه که برای خودم زمان تحویل می‌گذارم. وقتی داشتم روی جمنای رو کار می‌کردم برای خودم یه ددلاین یک ماه تا دو ماه گذاشتم که از همه‌ی صحنه‌ها یه طرحی بکشم تا بتونم توی بازی اصلی بزارم. تا به جای این که هی بخوام برم توی فوتوشاپ و تمرکزم رو روی درست کردن پس زمینه بذارم، راحت بتونم روی کدگذاری داستان اصلی تمرکز کنم. درواقع تمرکز کردن روی یه قسمت تا تموم شه. قبل‌تر گفتم که هی عوض می‌کردم می‌رفتم روی انیمیشن کار می‌کردم ولی وقتی پروژه رو شروع کردم دیگه تصمیم گرفتم که اگه پس زمینه‌ها را توی یک دوره تموم کنم بعدش می‌تونم روی کدگزاری و کارهای اصلی تمرکز کنم و کار رو جلو ببرم. کارها رو برنامه‌ریزی کردن و بعد روی یه خط اسمبلی جلو بردن تا کامل انجام بشه.الان داری روی پروژه‌ای کار می‌کنی؟برای خودم نه. اما دارم کارم رو به عنوان یه طراح توی یه شرکتی شروع می‌کنم.تبریک می‌گم. یه شرکت طراحی بازی؟کاری که دارم انجام می‌دم UI/UX Design نام داره که بیشتر توی تکنولوژی نه فقط بازی، در واقع وظیفه‌ی ساختن یه سری تجربه برای مردمه.قدم بعدیت چیه؟ساختن تجربه‌های عالی برای مردم. بعد از ساختن جمنای رو تصمیم گرفتم که دیگه توی بازی نباشم که همه رو یه مقدار گیج کرد. ولی کاری که می‌خواهم بعد از این انجام بدهم - نه اینکه بگم از طراحی بازی یا اون تجربه‌ها پشیمان هستم، نه - اما می‌خواهم که تجربه‌های دیجیتالی برای مردم درست کنم. برای اپلیکشین‌ها و برنامه‌های دیگه. بعد از جمنای رو تونستم برای طراحی تو شرکت ناسا کار کنم.چقدر عالی! تبریک می‌گم! فکر می‌کنی آینده‌ی تکنولوژی چیه؟ تا کجا می‌تونیم توی تکنولوژی پیش بریم؟با بازی توضیح می‌دم چون هنوز برام بازی ویدئویی جالبه و هنوز ازش خبر دارم. مثلاً بازی‌هایی که با کمک واقعیت مجازی (Virtual Reality) ساخته شده‌اند. یکی از پروژه‌هایی که خیلی منتظرش هستم Half-Life: Alyx هست که از مجموعه بازی‌های Half Lifeـه. نمی‌دونم میشناسیش یا نه؟نه.یه سری بازی به اسم Half Life ساختن . در واقع تجربه‌های جدیدی که مثلاً به عنوان بازی کننده می‌تونی ID داشته باشی. آخرین کارشون ۱۲ سال پیش بود و همه براشون سوال پیش اومده بود که برای چی دیگه بعد از اون کاری انجام ندادن. که خوب یه قسمتی‌اش بخاطر این بود که داشتند روی پروژه‌ی دیگه‌ای به اسم استیم (Steam) کار می‌کردن. حوصله‌اتون رو با جواب بلند سر نبرم. چیزی که جالبه وقتی که تکنولوزی VR در اومد قسمت جدید Half Life رو دادن بیرون و چیزی که شگفت‌زده‌ام می‌کنه اینه که فکر می‌کنم از اون شرکت‌های خیلی بزرگی نیستند که هر سال یه بازی بتونن بدن بیرون. خیلی بازی‌های هنری با طراحی‌هایی که بودجه خیلی زیاد می‌خواد می‌سازند و منتشر می‌کنند. برای همین به نظرم احساس نکردن که باید بازی جدید بدن بیرون چون تکنولوژی جدیدی نبوده که بخواهند به بازیکن‌ها بدن. در واقع چیز جدیدی نبوده که بخواهند ارائه بدهند. وقتی ویدئو در مورد بازی جدید Half Life می‌ینم ، به عنوان کسی که هنوز گیم بازی می‌کنه خیلی برام جالبه چون می‌دونم یه بازی به زودی بیرون می‌آید که قرار تجربه‌ی دست اولی رو بهم بده که قبلا تو تکنولوژی نبوده. وقتی می‌بینم یک سری آدم مثل ولو Valve Corporation وقتی تکنولوژی جدید می‌آید، ازش استفاده می‌کنند و راه‌های جدیدی پیدا می‌کنند که تجربه‌های جدید برای بازیکن‌ها به وجود بیاورند به وجدم میاره.خیلی جالبه. جاش خیلی خوب شد که باهات صحبت کردم دوست داری چیزی اضافه کنی؟آره. یه سوالی که همه ازم می‌پرسن اینه که چرا من دیگه بازی طراحی نکردم و جوابش اینه که اگه از لحاظ مثبتش رو بگیریم - اگر طراح بازی داره این مصاحبه رو می‌خونه - به نظر من نباید خودت رو محدود بکنی که چون حالا این رشته یا محدوده کاری رو انتخاب کردی باید تا آخرش همین باشی. می‌تونی چیزهای دیگه رو امتحان کنی و هر چیزی که بهش علاقه داری می‌تونه تبدیل بشه به کاری که می‌خواهی انجام بدی. ولی آره فکر می‌کنم جمنای رو یه تجربه بود که یه بار اتفاق افتاد.موسیقی‌های استفاده شده: Nathan Allen Pinard - Emergency Shut DownThe xx - A Violent NoiseNathan Allen Pinard - Center 7 Buildingتیتراژ:ترجمه و مصاحبه‌: کیمیا هندی | مهمان: جاشوا نورنبرگر (Joshua Nuernberger) | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: مژگان ذره، غزاله رحیمی و آرمان والی | محصول: استودیو ۲۲ - زمستان ۹۸ و بهار ۹۹</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 13:26:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الکساندریا اوکاسیو کورتز (سناریوی اپیزود ۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/aoc-mmwszwhucevf</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۴ | الکساندریا اوکاسیو کورتزمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!تقریباً هر ده دقیقه، یه نفر در چوبی دفتر الکساندریا اوکاسیو کورتز (Alexandria Ocasio Cortez) درِ ساختمون کپیتول هیل (Capitol Hill) که مقر کنگره‌ی آمریکاست رو می‌زنه و صدایی تولید می‌کنه که کارمندها رو از جاشون می‌پرونه! تقریباً همیشه هم یه طرفدار بی‌آزار پشت دره! یکی از ده‌ها طرفداری که هر روز میان و پیشنهاد‌های خودشون رو روی کاغذهای یادداشت رنگی تحویل می‌دن و می‌رن. ولی دستیارهاش می‌گن که تو سه ماه اولی که به کنگره رفته بود، اون قدر اوکاسیو کورتز تهدید به مرگ شده بود که پلیس کپیتول مجبور شد برای کارمندهاش جلسات آموزشی ارزیابی ریسک بذارن تا بتونن بازدیدکننده‌ها رو بهتر شناسایی کنن.احتمالاً با تست رورشاک یا رورشاخ آشنا باشید. همون تست روان‌شناسی معروف که توش یه سری تصویر مبهم قرینه به مراجع نشون داده می‌شه. برداشت آدم‌های مختلف از این تصاویر می‌تونه کاملاً متفاوت یا حتی متضاد باشه. به نظر میاد که در آمریکا اوکاسیو کورتز جدیدترین ورژن انسانی این تست باشه. از نظر جناح چپ (که همون دموکرات‌ها باشن) اون مثل Wonder Woman یه قهرمانه و از دید راست‌های جمهوری‌خواه یه جادوگر خبیث! یه کم قبل‌تر از شروع کمپین‌های انتخاباتی ۲۰۲۰ و موقعی که این مقاله نوشته می‌شد، اوکاسیو کورتز دومین سیاستمدار آمریکایی بعد از رئیس جمهور بود که بیشترین بحث و جدل‌ها در موردش شکل می‌گرفت. اون دو سال پیش در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات، جو کراولی (Joe Crowley) نماینده‌ی وقت منطقه ۱۴ نیویورک رو که ده سال نمایندگی این منطقه رو در کنگره آمریکا بر عهده داشت، شکست داد. بعد از این پیروزی و ورود به کنگره اتفاق‌های زیادی تو زندگی این بارتندر سابق ۲۹ ساله افتاده. اول از همه کاندیداهای ریاست جمهوری رو تحت فشار گذاشت تا از طرح بزرگ محیط زیستی‌اش، معامله‌ی جدید سبز (Green New Deal) حمایت کنند، اصلاحات مالی کمپین‌ها رو فراگیر کرد و با چند تا توئیت به کمک اکتیویست‌ها اومد تا جلوی ساخت دفتر مرکزی آمازون در محله‌ی کوئینز نیویورک رو بگیرند. هیچ قانون‌گذاری تو سال‌های گذشته نبوده که بتونه انقدر سریع رای‌های کم خودش رو به ارزش‌های سیاسی و اجتماعی تبدیل کنه. توی همین دو سال تعداد دنبال‌کننده‌های توییترش از ۴۹ هزار به ۶ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر رسیده. حتی هزاران نفر وقت می‌ذارن تا لایوهای اینستاگرمش رو ببینن که توشون مثلاً سوپ لوبیا درست می‌کنه یا به گل و گیاه خونگیش می‌رسه. یه بار به محض این که مارک رژ لبش رو توییت کرد، همه‌اش آنلاین فروش رفت. می‌شه گفت یه جورایی به یه سلبریتی تبدیل شده.البته که در عین حال اون یه قانون‌گذار تازه کاره که داره سعی می‌کنه با اولین شغل تمام وقتش کنار بیاد. «دلم برای بیرون رفتن با لباسای راحتم تنگ شده.» اینو بعد از یه روز طولانی کاری تو مارس ۲۰۱۹ در حالی که داره روی صندلی چرم مشکیش جا خوش می‌کنه می‌گه. خیلی جثه‌اش کوچیکتر از چیزیه که توی تلویزیون به نظر میاد و رفتارش با این‌که گرم و صمیمیه ولی در عین حال محتاطانه هم هست. می‌گه: «نمی‌تونم برم یه مکان عمومی بدون این‌که کلی آدم تمام حرکاتم رو به دقت زیر نظر نگیرن.»اوکاسیو کورتز نماینده‌ی کاملی برای چشم‌انداز آینده‌ی حزب دموکراته. اون یه زن جوان اسپانیایی‌زبانه، سه تا هدف انتخاباتی اصلی این حزب! تو دوره‌ای که سرمایه‌داری داره جایگاه خودش رو مخصوصاً بین جوون‌های ترقی‌خواه از دست می‌ده، اوکاسیو کورتز سر و کله‌اش پیدا می‌شه که یه سوسیال‌دموکراته. موضوعاتی هم که روشون کار می‌کنه نوید یه نسل جدیدی از دموکرات‌ها رو می‌ده: مثل همین معامله جدید سبز، یا مدیکر (برنامه بیمه اجتماعی ملی) برای همه و یا لغو قوانین سختگیرانه گمرک و مهاجرت. می‌شه گفت الکساندریا اوکاسیو کورتز یه پدیده‌ی سیاسیه: نصف اکتیویست و نصف قانون‌گذار. خیلی‌ها اون رو بهترین داستان‌گوی حزب در دوره‌ی پسااوباما می‌دونن و احتمالاً تنها دموکراتی که از نظر محبوبیت رسانه‌ای قدرت به چالش کشیدن ترامپ رو داره.اوکاسیو کورتز و کارمندانش در دفتر محلی در کوئینز، نیویورک | عکس: کریسََن جانسن (Time)الکساندریا اوکاسیو کورتز که با لقب AOC مخفف حروف اول اسمش می‌شناسن، به همون اندازه که برای دموکرات‌ها یه قهرمانه، برای جمهوری‌خواه‌ها مثل آدم بده‌ی داستان می‌مونه. در حدی که به کیسه بوکس قانون‌گذارها و رسانه‌های راست مثل فاکس نیوز تبدیل شده و یه جورایی جای هیلاری کلینتون رو براشون گرفته! بر اساس نظرسنجی موسسه گالپ (Gallup) که فوریه ۲۰۱۹ انجام شد، ۳۱ درصد آمریکایی‌ها نظر مساعدی نسبت به AOC داشتن در حالی ۴۱ درصد نظرشون مخالف بود که رشد ۱۵ درصدی نسبت به ۵ ماه قبلش داشته. همین نظرسنجی نشون می‌ده که محبوبیتش بین دموکرات‌ها و غیرسفیدپوست‌ها افزایش پیدا کرده. معامله جدید سبز با این‌که نظر هم‌حزبی‌هاش رو جلب کرده ولی به این زودی‌ها شانسی برای تبدیل شدن به قانون نداره. هم‌کارهاش برای انتخابات بعدی کنگره برنامه دارن تا کاندیداها رو بیشتر به سمت اعتدال یا محافظه‌کاری سوق بدن، برنامه‌ای که اوکاسیو کورتز سعی کرده ازش فاصله بگیره و همین باعث شده تا بعضی از همکاراش رو با خودش بد کنه. خیلی از نمایندگان دموکرات نگرانند که این جنبه‌ی سلبریتی اوکاسیو کورتز باعث بشه تا رای‌دهنده‌های مستقل رو از دست بدن. همون رای‌هایی که باعث شدن این حزب تو سال ۲۰۱۸ اکثریت کنگره رو به دست بیاره. در جمع‌های خصوصی حتی خیلی از اون‌ها اقرار می‌کنن که از حضور AOC تو کنگره می‌ترسن.اما دلیل این ترس چیه؟ از نظر جناح چپ اون وضع موجود رو تهدید می‌کنه، اونم با ترکیب بی‌صبری جوانانه‌اش با ایده‌های سیاسی‌ای که کمپین انتخاباتی برنی سندرز سر زبون‌ها آورد. ایده‌هایی مثل پوشش مدیکر برای همه یا حذف شهریه‌ی کالج‌های دولتی. مثل سندرز، به نظر میاد AOC هم بیشتر از انتخابات‌ها به جنبش‌ها اعتقاد داره، به جای کرسی‌ و رای، درباره‌ی تسخیر قلب و ذهن افراد حرف می‌زنه. می‌گه: «تا اجرایی شدن طرحی مثل معامله جدید سبز ۵ سال طول می‌کشه. پس هرچیزی که قراره معرفی کنیم باید ۲۰۲۵ و نسل آینده رو در نظر داشته باشیم.» براش مهم نیست که دموکرات‌ها بتونن اکثریت رو برای دو سال دیگه حفظ کنن، اون داره به این فکر می‌کنه که بیست سال آینده قراره چطور باشه.برای حزبی که ده سال گذشته رو دنباله‌روی رهبرهایی مثل باراک اوباما و هیلاری کلینتون بوده، حضور اوکاسیو کورتز تغییر بزرگی محسوب می‌شه و این فقط محدود به سیاست‌های بیش از حد ترقی‌خواهانه‌اش نیست. اون نمایانگر شکافیه که بین جناح چپ و میانه‌رو مثل یه مسابقه طناب کشی بین گذشته و آینده‌ی حزب در جریانه.  می‌گه: «همیشه صحبت‌هایی درباره‌ی شکاف داخل حزب دموکرات به خاطر تفاوت‌های ایدئولوژیک هست، اما من فکر می‌کنم که در واقع تفاوت‌های نسلی وجود داره. طبیعتاً به این خاطر که آمریکایی که ما توش بزرگ شدیم با آمریکایی که پدر مادر‌هامون یا حتی پدربزرگ مادربزرگ‌هامون توش بزرگ شدن، کم‌ترین شباهتی نداره.»روی کتابخونه‌ی اتاق کار AOC، کنار عکسی از پدر مرحومش و یه عکس از خودش با یه دختر پیشاهنگ، دو تا کتاب قرار گرفته‌ان که ترکیب ناهمگونی دارن. یکی مقالات فدرالیست که بیشترش توسط الکساندر همیلتون، از بنیان‌گذاران و جیمز مدیسون چهارمین رئیس جمهور ایالات متحده نوشته و در سال ۱۷۸۸ منتشر شده. کتاب دیگه زمین غیرقابل سکونت: زندگی بعد از گرمایش نوشته‌ی دیوید والاس-ولز که ۲۳۱ سال بعد نوشته شده. گوشه‌ای از اتاق یه تصویر از Wonder Woman به دیوار تکیه داده و یه گوشه‌ی دیگه یه مقوای بریده‌شده از صورت کاردی بی (رپر آمریکایی). روی میز ورقه‌های دست‌نوشته یکی از جلسات استماع ماه قبل دیده می‌شه. یه جاییش با مداد نوشته: «قراره من آدم بده باشم.»اوکاسیو کورتز در یکی از جلسات کمیته خدمات اقتصادی | ژانویه ۲۰۱۹ | عکس: تام ویلیامز (CQ)اوکاسیو کورتز در سال ۱۹۸۹ چند هفته قبل از فرو ریختن دیوار برلین به دنیا اومد. جرج بوش پدر توی اولین سال ریاست جمهوری‌اش بود، نَنسی پلوسی تازه به کنگره راه پیدا کرده بود، سندرز تا اون موقع دو بار انتخابات مجلس سنا رو باخته بود، و جو بایدن به تازگی در اولین کمپین ریاست جمهوری خودش شکست خورده بود. دوران شکوفایی اقتصادی دهه ۹۰ در آمریکا هم‌زمان بود با دبستان رفتن اوکاسیو کورتز؛ وقتی که اون بیسکوییت دانکاروس (مادر) می‌خورد، بزرگترا می‌نشستند جلوی تلویزیون و راجع به این‌که بیل کلینتون چطور بودجه رو کنترل می‌کنه بحث می‌کردن. می‌گه: «یه نسل کامل، که در واقع الان دارن تبدیل به بزرگترین رای‌دهندگان آمریکا می‌شن، پا به سن گذاشتن و هرگز شکوفایی آمریکا رو ندیدن. مثلاً خودِ من هیچ‌وقت اونو ندیدم یا واقعا توی بزرگسالیم تجربش نکردم.»الکساندریا تو یه خانواده‌ از قشر کارگر در بخش پارک‌چستر برانکس به دنیا اومد. پدرش صاحب یه شرکت معماری کوچک بود و مادر پورتوریکوییش به عنوان یه کارگر ساده خونه‌ها رو تمیز می‌کرد. اون‌ها تو محله‌شون جا افتاده بودن ولی خب محدودیت‌هایی هم داشتن. «تقریباً خیلی زود متوجه این موضوع شدم که انداختن گوشواره‌های حلقه‌ای یا گردنبند‌هایی با آویز اسمی توی برانکس موردی نداشت ولی اگه با همون‌ها به یه مصاحبه‌ی کاری می‌رفتم امکان نداشت که جدیم بگیرن.» خانواده‌ی اون‌ها وقتی که الکساندریا تقریباً پنج ساله بود، به شهر یورک‌تاون واقع در حومه‌ی وستچستر رفتن تا اینطوری اون و برادرش بتونن به مدرسه های بهتری برن. ولی خب اون‌ها دائماً در رفت و آمد بودن تا بتونن بقیه‌ی خانواده رو ببینن. اون رفت و آمدهای۴۰ دقیقه‌ای بهش یاد داد که کدپستی چقدر می‌تونه روی سرنوشت آدم تاثیر بذاره! زمانی که اون توی کالج بود، بعضی از دختر خاله پسر خاله‌هاش حتی بچه دار هم شده بودن!اوکاسیو کورتز خودش رو یه بچه‌‌ی مثبت و دورکی توصیف می‌کنه که یه بار برای تولدش یه میکروسکوپ خواسته بود. پروژه‌ی میکروبیولوژیش که در مورد تاثیر آنتی اکسیدان‌ها روی طول عمر کرم‌های حلقوی بود، تو سال ۲۰۰۷ مقام دوم بخش میکروبیولوژی نمایشگاه بین‌المللی علوم و مهندسی اینتل رو کسب کرد. اون حتی بعضی اوقات به مامانش در تمیز کردن خونه‌ی همسایه‌ها کمک می‌کرد و اتفاقاً مقاله‌ای که برای گرفتن پذیرشِ کالج نوشت، درباره‌ی خودش و مامانش بود که به مردی که همسرش رو از دست داده بود، به تنها روشی که می‌تونستن کمک می‌کردن: یعنی با تمیز کردن یخچالش. با گرفتن وام‌های دانشجویی تونست تو دانشگاه بوستون ثبت نام کنه و بالاخره تو سال ۲۰۱۱ با مدرک اقتصاد و روابط بین المللی، فارغ‌التحصیل بشه.وقتی اوکاسیو کورتز یه نوجوون بود، پدرش به سرطان ریه مبتلا شد. درست قبل از اینکه برای سال دوم کالج به بوستون برگرده، برای دیدن پدرش به بیمارستان رفت. می‌گه: «نمی‌دونستم که این قراره آخرین باری باشه که با پدرم صحبت می‌کنم ولی هرچی به پایان دیدارمون نزدیک می‌شدیم، کم‌کم حس می‌کردم که انگار  همین‌طوره. من باهاش خداحافظی کردم ولی فک کنم هم اون و هم من دیگه این رو می‌دونستیم. اومدم برم که یه دفعه بلند صدام کرد، تو چهارچوب در وایسادم و برگشتم. بهم گفت: هی، من رو سربلند کن.»توی پاییز ۲۰۰۸ و یک هفته بعد از این ماجرا بود که پدرش فوت کرد. این اتفاق باعث شد خانواده گرفتار مشکلات مالی بشه، اون هم هم‌زمان با رکود اقتصادی‌ای که سراسر آمریکا حاکم بود. برای این‌که خونه‌اشون رو از دست ندن مادرش به عنوان یه راننده‌ی اتوبوس مدرسه مشغول به کار شد. بعد از فارغ‌التحصیلیش اوکاسیو کورتز به برانکس برگشت تا توی یه مرکز آموزش غیر انتفاعی و در کنارش به عنوان یه بارتندر در منهتن مشغول به کار بشه. اکثر هم سن و سال‌هاش دو یا حتی سه تا شغل هم‌زمان داشتن تا بتونن خرج و مخارجشون رو در بیارن. «واضحه که وضعیت اقتصادی اجازه نمی‌ده تا مردم شغل تمام وقت داشته باشن. پس طبیعیه که جوون‌ها بخوان بین وضعیت بیمه با وضعیت اشتغال تفاوت وجود داشته باشه.»اوکاسیو کورتز و پدرش / الکساندریا به همراه، مادر، مادربزرگ و برادرش (گابریل) / پرتره اوکاسیو کورتز - دانشگاه بوستوناوکاسیو کورتز اکثر دهه‌ی سوم زندگیش رو به سختی و با حقوق ماهانه‌اش گذروند. هر ماه باید ۲۰۰ دلار برای بیمه پرداخت می‌کرد. مثل ۴۴ میلیون آمریکایی دیگه اقساط وام دانشجوییش رو هم مجبور بود پرداخت کنه که خب یه چیزی نزدیک به ۲۵ هزار دلار بود یعنی ماهی ۳۰۰ دلار. می‌گه: «ما یه نسلی داریم که همه‌اش دارن خونه خریدنشون رو به تعویق می‌اندازن. در واقع کل اقتصاد ما به خاطر بحران وام دانشجویی در حال کند شدنه.»اوکاسیو کورتز اولین بار طعم سیاست رو تو دوران دانشجویی چشید، وقتی که به عنوان یه کارآموز توی دفتر سناتور تد کندی تو ماساچوست مشغول شد. ولی علاقه‌اش به این داستان زمانی به اوج خودش رسید که برنی سندرز کمپین انتخابانی خودش رو شروع کرد. اون داوطلب شد که تو برانکس و کویینز، خونه به خونه سر بزنه و پیام سندرز رو به بیشترین تعداد افرادی که می‌تونه برسونه. می‌گه: «من برای فعالیت‌های اجتماعی قبلاً هم از این مدل کارها کرده بودم ولی این اولین باری بود که دلیلش سیاسی و انتخاباتی بود.»وقتی که ترامپ برنده شد، اوکاسیو کورتز مثل میلیون‌ها آمریکایی دیگه شوکه شد ولی تعجب نکرد. چند هفته بعد از انتخابات اون و دوستاش سوار یه سوباروی قرضی مدل ۹۸ شدن و از نیویورک تا منطقه‌ی سرخ‌پوست نشین Standing Rock  تو داکوتای شمالی رانندگی کردن تا به معترضین قبیله‌ی لاکوتا ملحق بشن. جایی که تعداد زیادی از ساکنین در اعتراض به ساخت خط لوله و خطرهای احتمالی‌اش برای آب شرب منطقه، دست به تجمع‌های مقاومتی زده بودند. الکساندریا و دوست‌هاش توی مسیر بحث‌های طولانی وسنگینی راجع به انتخابات ۲۰۱۶ داشتند. مثلاً این‌که اگه سندرز در مقابل ترامپ قرار می‌گرفت، آیا می‌تونست اون رو شکست بده یا چقدر طرفداری رسانه‌ها از کلینتون توی این ماجرا تاثیر داشته. البته بعضی وقت‌ها هم بحث رو کنار می‌ذاشتن و در حالی که ردبول و کرانچی می‌زدن به بدن، آهنگ No Scrubs از گروه TLC رو می‌ذاشتن و باهاش می‌خوندن!سفر به Standing Rock برای اوکاسیو کورتز متحول کننده بود. اون برای کمک به مردمی رفته بود که به ساخت خط لوله‌ی عظیم نفتی تحت حمایت دولت اعتراض داشتن. توی مسیر در شهر فلینت ایالت میشیگان هم توقف کوتاهی داشت. شهری که از سال ۲۰۱۴ درگیر بحران آلودگی آب شرب ناشی از سربِ لوله‌های قدیمیه. این سفر به اون کمک کرد که تو ذهنش نقطه‌های زیادی رو به هم وصل کنه و نتیجه بگیره که تخریب محیط زیست روی همه، فارغ از این که کجا زندگی می‌کنن،‌ تاثیر داره. می‌گه: «فکر می‌کنم منی که داشت به نیویورک برمی‌گشت، دیگه اون آدم سابق نبود. انگار بیشتر آماده‌ی ریسک کردن بود.» توی راه برگشت بود، که تلفنش زنگ خورد. تماسی که هیچوقت انتظارش رو نداشت. کسی که پشت خط بود ازش می‌خواست که برای نمایندگی توی کنگره ثبت‌نام کنه.وقتی معلوم شد که قرار نیست سندرز نامزدی حزب دموکرات برای انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶ رو به دست بیاره (اتفاقی که برای این دوره هم دور از انتظار نیست)، چند تا از کارمندهای سابقش گروهی به نام Brand New Congress (یا کنگره‌ی جدید) تشکیل دادن. هدفشون هم جمع کردن اسامی ترقی‌خواهانی برای شرکت در انتخابات کنگره و سنا بود که اولاً از طبقه‌ی مرفه نباشن، و دوم این که به قول معروف به جایی وصل نباشن. تا به این صورت یه رییس جمهور مترقی در آینده بتونه در قوه مقننه یه سری متحد داشته باشه. سایکات چاکراباتی (Saikat Chakrabarti)، رییس دفتر فعلی اوکاسیو کورتز، و کوربین ترنت (Corbin Trent)، که الان مدیر ارتباطاتشه، شروع کردن به درخواست برای اسامی رهبرانی از قشر کارگر که بخوان در انتخابات نامزد بشن. در نهایت اون‌ها به یه لیست ۱۱۰۰۰ نفره از سر تا سر کشور رسیدن. در این بین یه نامه ازطرف گابریل اوکاسیو کورتز ۲۶ ساله بود که خواهر بزرگترش، الکساندریا رو پیشنهاد می‌کرد. این دختر از هر نظر مناسب بود. الکساندرا روهاس مدیر اجرایی Justice Democrats، سازمانی که سال ۲۰۱۷ با Brand New Congress متحد شد این‌طور به یاد میاره: «ما با یه برادری روبرو بودیم که داستان خواهرش رو می‌گفت. خواهری که نه رییس یه شرکت غیرانتفاعی بزرگ بود و نه کسی که ده سال برای وبسایت The Hill کار کرده باشه. اون کسی بود که دست و پنجه نرم کردن خانواده‌اش با بحران اقتصادی رو لمس کرده بود.»اوکاسیو کورتز و سایکات چاکراباتی (سمت راست) و دیگر دستیارانش در کویینز، نیویورک | عکس: کریسَن جانسن (Time) موفقیت توی این کمپین از همون اول خیلی بعید به نظر می‌رسید. اوکاسیو کورتز می‌گه: «همه اینجوری بودن که چه بچه‌ی کیوت و نازی ولی خب شاید دفعه‌‌ی بعد!» جو کراولی، رقیب دموکراتش که از سال ۱۹۹۹ در کنگره جا خوش کرده بود، بی وقفه کمک‌های مالی دریافت می‌کرد. از اون طرف در کمپین اوکاسیو کورتز تقریباً همه داوطلب بودند. در این حد که توی دفتر کوچکی که توی کویینز داشتند، کارمندها عنوان کاریشون رو روی کاغذ‌های برچسبی به میزشون چسبونده بودن. خب برای یه همیشه اکتیویست، طبیعی بود که کمپینش هم یه فاز غیر رسمی و ساختار انعطاف‌پذیر داشته باشه. چیزی که توی جنبش‌های اجتماعی «بدون رهبر» مثل همونی که توی Standing Rock باهاش مواجه شده بود، دیده می‌شه.یکی از اولین نشست‌های انتخاباتی اوکاسیو کورتز در خونه‌ی جیک دگروت (Jake Deroot) برگزار شد. یه طراح نور تئاتر بازنشسته که در جنبش اشغال وال استریت سال ۲۰۱۱ هم نقش داشت. بعد از اون نشست که با شرکت شاید ده دوازده نفر توی هال خونه‌‌اش برگزار شد، دگروت اول به عنوان یه داوطلب به کمپین اوکاسیو کورتز پیوست  و بعدتر هم شد مسئول برنامه‌ریزی دیجیتال. البته خیلی از داوطلب‌های این کمپین بازیگران سابقی بودن که با کمپین برنی سندرز وارد سیاست شده بودن و حالا برنامه‌ریزی رو به عنوان یه شغل دوم می‌دیدن. جالبه بدونید منطقه ۱۴ نیویورک یعنی حوزه انتخاباتی اوکاسیو کورتز بخش‌هایی از کویینز رو شامل می‌شه که استوریا نام داره و از اون‌جایی که بازیگر‌های زیادی تو این محله زندگی می‌کنن بهش اکتوریا گفته می‌شه. همین حضور بازیگر‌ها و هنرمندها بود که تخیل و به دنبالش دراما رو به کمپین اوکاسیو کورتز تزریق کرد. تیمی که می‌دونست چطوری داستان‌گویی کنه. دگروت معتقده که تئاتر و سیاست به یه اندازه دوست داشتنی‌اند. به قول اون: «تئاتری که خوب اجرا بشه سیاست، و سیاستی که بد اجرا بشه تئاتره!»مهم‌تر از این‌ها یه حس به فنا رفتگی وجود داشت که بین داوطلب‌های جوون کمپین AOC مشترک بود. ولید شهید (Waleed Shahid) یکی دیگه از اعضای Justice Democrats در این مورد می‌گه: «ما همه بچه‌های دوران رکودیم و قریب به اتفاق این حس رو داریم که سیستم اقتصادی و سیاسی تو این کشور مشکل داره.»و خب به نظر می‌رسه برای همین هم هست که جوان‌های آمریکایی به شدت به سوسیالیسم دموکراتیک رو آوردن، که در واقع هدفش ساخت یه امنیت اجتماعی قوی‌تر از طریق انتخابات دموکراتیکه. بعد از ظهور برنی سندرز در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات، تعداد اعضای سازمان سوسیال دموکرات‌های آمریکا (DSA) از کم‌تر از ده هزار نفر تو سال ۲۰۱۶ به بیش از ۵۵ هزار نفر تو سال ۲۰۱۹ رسید. یه نظرسنجی دانشگاه هاروارد که نتایجش اکتبر ۲۰۱۸ منتشر شد، نشون می‌ده ۳۹ درصد جوون‌های آمریکایی موافق سوسیالیسم دموکراتیک هستند و حتی اون‌هایی که خودشون رو موافق این جریان نمی‌دونن، از ایده‌هایی مثل مدیکر برای همه، تحصیلات رایگان و معامله‌ی جدید سبز خوششون میاد. جان دلا وُلپه (John Della Volpe) استاد دانشکده سیاست کندی دانشگاه هاروارد که از سال ۲۰۰۰ رفتار سیاسی قشر جوون آمریکایی رو بررسی می‌کنه، می‌گه: «هر سال جوون‌ها چند درجه بیشتر به سمت چپ متمایل می‌شن. و این روی همه‌ی سوالات نظرسنجی‌های ما صدق می‌کنه.»با حمایت یا به اصطلاح Endorse سازمان سوسیال دموکرات‌های آمریکا از اوکاسیو کوترز، چند هفته قبل از انتخابات کنگره، جوون‌های مشتاق داوطلب به سمت منطقه‌ ۱۴ سرازیر شدند و در نهایت اون موفق شد کراولی رو با اختلاف چهار هزار رای شکست بده. این اتفاق غیرمنتظره AOC رو به چهره‌ی جدید جنبش جوون‌های ترقی‌خواه تبدیل کرد. در چند هفته‌ی آینده کارش شده بود سفر به دور کشور و سخنرانی در اتاق‌های پر از جمعیت تا از نامزدهایی از کانزاس، میسوری و میشیگان حمایت کنه. تو این سخنرانی‌ها از پیروزی دور از ذهن خودش و کمپین آتشین سندرز برای انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری ۲۰۱۶ صحبت می‌کرد و این‌ها رو شواهد روشنی می‌دونست که امکان پیروزی ترقی‌خواه‌ها در سرتاسر کشور رو مهیا کرده. ریانا گان-رایت (Rhiana Gunn-Wright) رئیس سیاست‌گذاری سازمان اجماع جدید (New Consensus) می‌گه: «اون این توانایی رو داره که لحظه رو درک کنه و ازش به عنوان اهرم استفاده کنه. اون متوجه این که چقدر الان تو چشمه، هست.»البته بیشتر کمپین‌هایی که اوکاسیو کورتز ازشون حمایت کرد در نهایت شکست خوردند. از ۷۸ نامزدی که توسط Justice Democrats در سال ۲۰۱۸ اندورس شده بودند، فقط ۴ نفرشون تونستند جای دموکرات‌های قدیمی رو بگیرند. برنامه‌ریزان این کمپین‌ها البته معتقدند که این‌جا شکست واقعاً به معنای شکست نیست، چرا که حضور همین نامزدهای ترقی‌خواه باعث شده تا نامزدهای میانه‌رو بیشتر به جناح چپ متمایل بشن. البته که به نظر جول بِنِنسون (Joel Benenson)، مشاور دموکرات که در کمپین‌های اوباما و کلینتون فعالیت داشته، کل آمریکا حوزه‌ی انتخاباتی اوکاسیو کورتز نیست. به نظر اون هیچ حزبی بدون کمک میانه‌روها برنده نیست و دموکرات‌ها نباید این وسط طعمه بشن.اما تناقضی که دموکرات‌ها باهاش روبرو شدن همینه که اوکاسیو کورتز نمایانگر ترکیب جنبش و انتخابات سیاسیه. ترکیبی که هنوز به بقیه‌ی حزب دموکرات هم راه پیدا نکرده چه برسه به بقیه مردم آمریکا. ایده‌هایی که بیشترین هیجان رو بین قشر چپِ به‌روز و پر سر و صدا به وجود میارن، لزوماً برنده‌ی انتخابات نمی‌شن. که به نظر بعضی ترقی‌خواه‌ها این نکته مهم نیست. مثلاً دکتر عبدل السیّد ( Abdul El-Sayed) سی‌وچهار ساله، نامزد سابق فرمانداری میشیگان اعتقاد داره که: «پیام‌های این جنبش برای بردن انتخابات نیست، بلکه برای تغییر سیاست‌گذاری‌ها و ایجاد تغییر به سود مردمه. برای اینه که تو مسیر ایده‌آل‌هامون پیش بریم. کی براش مهمه که تو انتخابات برنده بشه؟» و البته که اون هم نامزدی حزب دموکرات رو با بیشتر از ۲۰ امتیاز باخت.اوکاسیو کورتز در حال نوشیدن قهوه در راه بازگشت به دفتر جکسن هایتز | عکس: کریسَن جانسن (Time)وقتی AOC برای جلسات دیدار با مردم به منطقه خودش می‌ره، توی یه دفتر بزرگ نت برداری می‌کنه جوری که انگار سر کلاس علومه! این جلسه که درباره مسائل آموزشیه، توی یه فضای خفه و گرم تو جسکون هایتز برگزار می‌شه. ولی به محض این که شروع به سخنرانی می‌کنه یهو حال و هوا عوض می‌شه. جمعیت بلند می‌شن و براش دست می‌زنن. بعد از جلسه هم دنبالش راه میوفتن تا بتونن بغلش کنن یا باهاش سلفی بگیرن. تو جلسه‌ی بعدی که توی یه سالن عروسی تو استوریا برگزار می‌شه صحنه‌ی جالبی رقم می‌خوره. یکی از اعضای پنل که کل جلسه رو خواب بود، به محض بیدار شدن شروع می‌کنه با موبایلش از اوکاسیو کورتز عکس گرفتن. بعد از تموم شدن جلسه AOC برای شنیدن نگرانی‌های یکی از اعضای قد کوتاه درباره‌ی افزایش یهودی‌ستیزی مجبور می‌شه خم بشه. به نظر میاد کفش پاشنه‌دار بژ رنگش یه نیم‌سایزی براش بزرگ باشه!البته که تو واشنگتن، استقبال‌ها به این گرمی نیست. اوکاسیو کورتز عضو یه گروه خیلی تو چشم از دموکرات‌های تازه‌کاره که به خاطر دیدگاهشون نسبت به همه چیز، از استیضاح گرفته تا اسرائیل، جنجال برانگیز شدن. ایلهان عمر (Ilhan Omar) از مینسوتا و رشیدا تِلیب (Rashida Tlaib) از میشگان هم عضو همین گروه‌اند. بعضی از هم‌کارهای دموکرات AOC از جنجال‌هاش استقبال می‌کنن. مثلاً هیلی استیونز (Haley Stevens) نماینده‌ی میشیگان و یکی از مدیران Freshman Class می‌گه: «ما یه راک استار پر جنب و جوش داریم که کلی توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کنه. خب این کجاش بَده؟» منابع دموکرات می‌گن که اوکاسیو کورتز به صورت حضوری رفتار خیلی دوستانه و محترمانه‌ای داره، کاملاً برعکس اون آتش‌پاره‌ای که تو فضای آنلاین همش در حال کل‌کل با منتقدهاست. یکی دیگه از اعضای کنگره که نخواست نامش فاش بشه در موردش می‌گه: «اون تو جلسات فراکسیون اونقدر ساکته که مثل یه موش می‌مونه!»البته این جلب توجه‌های اوکاسیو کورتز صدای خیلی از هم‌کارهاش رو درآورده. مثلاً مارک پوکِن، که خودش از رؤسای فراکسیون ترقی‌خواهان مجلس و حامی معامله جدید سبزه می‌گه: «یه روز هم نیست که خبری راجع به AOC نباشه.» خیلی از دموکرات‌ها بر این عقیده‌اند که پیشنهادهایی مثل معامله‌ی جدید سبز که قرار نیست به خاطر کنترل سنا و کاخ سفید توسط جمهوری‌خواه‌ها به قانون تبدیل بشه، وضعیت حزب رو توی مناطق بنفش به خطر انداخته. منظور اون مناطقیه که رقابت بین دو حزب اصلی خیلی بالاست. ۹۰ نماینده دموکرات از این طرح حمایت می‌کنن ولی بقیه نماینده‌ها که براشون تغییرات اقلیمی مهمه، دنبال حمایت از یه طرحی هستن که تضمین شغلی رو هم در بر بگیره، تا میانه‌روها و جمهوری‌خواه‌ها نتونن بهش حمله کنن. سباستین گورکا (Sebastian Gorka)، مشاور سابق ترامپ به طرح معامله‌ی جدید سبز می‌گه هندونه! چون که از نظرش این طرح بیرونش سبزه ولی داخلش قرمز کمونیستیه. همین‌طور از دموکرات‌های تازه‌کار دیگه که نماینده‌ی بخش‌های محافظه‌کار هستن، مثل ابیگل اسپَنبرگر (Abigail Spanberger) از ویرجینیا و بن مک‌آدامز (Ben McAdams) از یوتا توی جلسات محلی خودشون درباره‌ی سوسیالیسم سوال پرسیده شده.اوکاسیو کورتز، فعال آموزشی ماریا باتیستا (نفر وسط) و سناتور ایالتی نیویورک جسیکا راموس در حال سلفی گرفتن عکس: کریسَن جانسن (Time)یه حکایت قدیمی تو واشنگتن هست که می‌گه کلاً دو نوع نماینده‌ی کنگره وجود داره: دسته‌ی اول که به اصطلاح بهشون می‌گن اسب‌های کاری‌ اون‌هایی‌‌اند که خودشون رو درگیر جزئیات کارهای قانون‌گذاری و حقوقی می‌کنن. دسته‌ی دوم اسب‌های نمایشی‌اند که همش دنبال دوربین‌هان. توی مصاحبه‌هایی که برای آماده‌سازی این مقاله انجام شد، پنج شش تا از دستیار‌های دموکرات اعتقاد داشتن که اوکاسیو کورتز جزء دسته‌ی دومه. البته بنا بر اعلام دفترش، اون بیشتر از هر نماینده‌ی دیگه‌ای توی جلسات استماع شرکت می‌کنه. خب طبیعیه که به علت تازه‌کار بودنش، چند ماه اول حضورش در کنگره بدون گاف نبوده. مثلاً دفترش یه نسخه‌ی غیرنهایی از معامله‌ی جدید سبز رو اشتباهی منتشر کرد، یا راه‌اندازی دفتر محلی‌اش که حداقل دو ماه بیشتر از بقیه نماینده‌های دور اولی نیویورک طول کشید. از طرفی گروه‌های محافظه‌کار به اتهام تامین نادرست مالی کمپین انتخاباتی‌اش به کمیته فدرال انتخابات شکایت کردند. خود اوکاسیو کورتز این اتهامات رو ساختگی می‌دونه و به نظر متخصصین هم بعیده که تیمش مرتکب تخلف مالی قابل‌توجهی در طول کمپین شده باشه.یکی دیگه از فعالیت‌های AOC توی این دوره کمک به تلاش مردمی‌ای بود که جلوی بازگشایی دفتر مرکزی آمازون توی نیویورک رو گرفت. البته این انتقاد هم هست که این اتفاق به قیمت از دست رفتن تعداد زیادی شغل برای شهر تموم شده. اوکاسیو کورتز بعضی موقع‌ها به پوشش سختگیرانه‌ی رسانه‌ها پاسخ‌های تندی می‌ده. توی یه مصاحبه با شبکه‌ی CNN به اندرسون کوپر گفته بود: «به نظرم خیلی از آدم‌ها بیشتر نگران این هستن که از نظر معنایی حق باهاشون باشه تا از نظر اخلاقی.»به عنوان یه اکتیویست، اوکاسیو کورتز عادت کرده بیشتر روی ضروریات اخلاقی تمرکز کنه تا بردهای سیاسی. «به نظرم نمی‌شه سر یه موضوعاتی کوتاه بیایم، مثلاً گذار به انرژی‌های ۱۰۰ درصد تجدیدپذیر، نجات دنیا، نجات بچه‌هامون. این‌ها کارهاییه که باید انجامشون بدیم. اشکالی نداره اگه بخوایم راه‌های مختلف رو امتحان کنیم، ولی نمی‌تونیم از تلاش کردن دست بکشیم. این سنت تاکید بر رفتار متمدنانه و مصالحه توی کپیتول هیل صرفاً یه تاکتیک تعویقیه. همیشه این جور آدم‌ها هستن که بهت می‌گن: حق با توئه اما ... . اون‌ها از زیر بار مسئولیت سیاسی مخالفت باهات در می‌رن و در عین حال می‌تونن انقدر معطلت کنن که جلوی اتفاقات رو بگیرن.»ارزیابی موفقیت اوکاسیو کورتز به چارچوب زمانی‌ای بستگی داره که قراره توش مورد قضاوت قرار بگیره. آیا توی دو سال باقی مونده می‌تونه طرح‌های مدیکر برای همه یا معامله‌ی جدید سبز رو به موفقیت برسونه؟ نه! ولی همین که بحث و مناظره در این موارد شکل گرفته، همین الان هم روی روابط کاری واشنگتن تاثیر گذاشته. می‌گه: «قبلاً درباره‌ی راه پیشِ رو خیلی بدبین بودم، ولی الان نظرم عوض شده. چون فکر می‌کنم تغییر خیلی از اون چیزی که فکر می‌کنیم بهمون نزدیک‌تره!»این اپیزود رو می‌تونید به صورت رایگان از تلگرام، ساند کلاود، گوگل پادکست، اسپاتیفای و آیتونز گوش کنید.منبع:مقاله «تغییر از آن‌چه فکر می‌کنید نزدیک‌تر است» نوسته‌ی شارلوت آلتر - Timeموسیقی‌های استفاده شده:Daughter - To Belong / InstrumentalGustavo Santaolalla - Fleeting / Left Behind SoundtrackTLC - No ScrubsMac Quayle - Plea Hearing / ACS: People v. OJ Simpson SoundtrackKyle Dixon &amp; Michael Stein - A Kiss / Stranger Things SoundtrackSia feat. Labrinth - To Be Human / Wonder Woman Soundtrackتیتراژ:ترجمه و اجرا: خشایار رحیمی و غزاله رحیمی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: مژگان ذره و آرمان والی | محصول: استودیو ۲۲ - بهار ۹۹</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 12:39:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیلیَن اِم‌باپه (سناریوی اپیزود ۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%8E%D9%86-%D8%A7%D9%90%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%BE%D9%87-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3-feojdyj9ugje</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۳ | کیلین ام‌باپهمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!فکر می‌کنم که حتماً آدم نباید فوتبالی باشه تا اسم کیلیَن اِم‌باپه (Kylian Mbappé) رو بشنوه. دیگه تو این چند سال انقدر پشت سر هم ترکوند که اکثریت، اگر اسمشو ندونیم، چهره‌اش رو یه جایی دیدیم. بعد از اون ۴ تا گل محشری که توی جام جهانی ۲۰۱۸ زد یا مثلاً بردن جایزه‌ی بهترین بازیکن جوان فیفا خیلی صدا در کرد. تا بحث جام جهانیه اینم بگم که بعد از پله، ام‌باپه دومین بازیکن نوجوانیه که توی کل تاریخ جام جهانی تونسته توی یه بازی جام دوتا گل بزنه (بازی آرژانتین و فرانسه) و این که توی بازی فینال هم یک گل به اسم خودش کرده. به شخصه احساس می کنم که برد فرانسه بهترین جشنی بوده که می‌تونسته برای تموم شدن دبیرستانش بگیره!توی حرفه‌ی کیلین ام‌باپه همه چیز خیلی با سرعت و خیلی فشرده اتفاق افتاده. همون قدر که پاهاش به سرعت توی زمین حرکت می‌کنه، موقع مصاحبه هم مغزش به همون سرعت کار می‌کنه. نگاه کردن‌هاش و جوری که به سوال‌های خبرنگار‌ها جواب می‌ده، به اندازه‌ی نگاه کردن بازیش لذت بخشه و واقعاً این سوال رو به ذهن آدم میاره که: چه جوری این آدم انقدر می‌تونه جوون باشه؟ام‌باپه، که تازه چند ماهه ۲۱ سالش شده، با یه ظرافت خاصی صحبت می‌کنه. به سوال‌ها دقیق گوش می‌ده، و با تمرکز بالا جواب سوال‌ها رر می‌ده. موقع‌هایی که داره حرف می‌زنه و بین حرف زدن ایده‌هایی که می‌خواد بگه شکل می‌گیرن، معمولاً یه لبخند روی صورتش معلوم می‌شه. با اعتماد به نفس، با اشتیاق و روون صحبت می‌کنه. هم‌تیمی‌اش، بنجامین مِندی (Benjamin Mendy)، اوبامای کوچولو صداش می‌کنه.فیلیپ تورنون (Philippe Tournon) که ۳۵ ساله کار خبرگزاری تیم ملی فرانسه رو انجام می‌ده، یه جایی گفته که: &quot;هنوز کلی بازیکن هستند که جلوی دوربین و میکروفن دست و پای خودشون رو گم می‌کنند. بعد ام‌باپه رو می‌بینید که با لبخند بزرگش همه‌ی سوال‌ها رو بدون این که بخواد طفره بره جواب می‌ده. هنوز آدم‌های ۲۲، ۲۵ یا حتی ۳۰ ساله با نشست‌های خبری مشکل دارن بعد این جوون پیداش می‌شه که نه تنها مشکلی نداره بلکه شخصیتش جالبه، کاریزماتیکه، خیلی با احترام و صاف و صادق صحبت می‌کنه و از همه مهم‌تر اینکه مشخصه که داره به سؤال‌ها فکر می‌کنه. خیلی کم می‌شه همچین چیزی رو دید واقعاً!من خودم فرانسویم زیاد خوب نیست اما هرجا که در مورد ام‌باپه می‌خوندم نوشته بودن که از یه سری کلمات و فعل‌هایی استفاده می‌کنه که از محدوده‌ی لغوی آدم‌های عادی بیشتره. کلمه‌های کم‌تر شنیده شده رو استفاده می‌کنه. ازش پرسیدن این اعتماد به نفس صحبت کردن از کجا میاد؟ گفت: &quot;از تحصیلاتم.&quot; لبخند می‌زنه: &quot;ولی می‌بینم که شما دارید ازش لذت می‌برید!&quot;یه کم در مورد حضورش در تیم موناکو صحبت می‌کنه و به این اشاره می‌کنه که با این که همین تازگی‌ها دومین فوتبالیست گرون فوتبال دنیا شده اما لاغرترین لیست دست‌آورد‌ها رو توی رختکن داره. می‌گه: &quot;خیلی جا داره که یاد بگیرم و پیشرفت کنم. با شوق و علاقه در مورد فوتبال و جام جهانی صحبت می‌کنه و می‌گه: &quot;خارق‌العاده است که به خودت بگی خوشحالی تمام مردم فرانسه توی دست‌های توئه.&quot; خیلی خوب تونست تصویر یه فرانسه‌ای رو بکشه که توش بقال و نقاش و شهردار و رئیس جمهور فردای فینال جام جهانی از خواب پا می‌شن و همه با یه لبخندی گشاد می‌رن سر کار.پدر و مادر ام‌باپه خیلی به تحصیلاتش توجه داشتند. در بین سن ۶ تا ۱۱ سالگی آواز خواندن، موسیقی و فلوت نواختن رو یاد گرفت. یکی از معلم‌های قدیمی‌اش میگه مادرش، فیزا، مجبورش می‌کرد که با خودش یه کارت گزارش از این کلاس به اون کلاس ببره و از معلم‌ها بخواد که اگر رفتارش خوب بوده کارتشو امضا کنند. یه بار هم که ظاهراً یکی از بچه ها رو مسخره کرده، فیزا مجبورش کرده که یک هفته تو مدرسه کفش چسبی با از این شلوارهای پاچه گشاد قدیمی بپوشه. از اینا که همه باباهامون یه عکس قبل انقلاب باهاش دارن!پدرش می‌گه: &quot;برام جالب بود که از بچگی چقدر مغزش با سرعت کار می‌کنه. بچه‌ی خیلی باهوشیه.&quot; و تعریف می‌کنه: &quot;همیشه ما رو توی خونه با درآوردن ادای مصاحبه‌اش توی تلویزون در مورد آخرین گلش، سرگرم می‌کرد. همیشه فکر می‌کرد که یه روز قراره یه بازیکن بزرگ و معروف بشه.&quot;خب به خاطر این که توی این زمان کم انقدر براش اتفاق افتاده، یه جورایی خودش حس می‌کنه که یه چیزایی رو از دست داده. نه این که ناراحت باشه، خب این همون زندگی‌ایه که همیشه آرزوش رو داشته، ولی خب، موقعی که جوون‌های هم‌سن و سال خودش می‌رفتن بیرون و پارتی می‌کردن این مشغول فوتبال بوده و اون تجربه‌ها رو نکرده. اینم می‌گه که چون بیشتر هم‌تیمی‌هاش آدم بزرگ‌ان انگار یه دوره از زندگیش پریده.طرفدار پر و پا قرص رونالدو بوده. هیچ‌وقت طرفدار یه تیم نبود، بازیکن‌های تاپ رو دوست داشت. ‌ولی قطعاً رونالدو قهرمان کودکیش بوده. البته یک جایی ازش پرسیده بودن تحت تاثیر کدوم فوتبالیست بوده و گفت زیدان. کاملاً منطقیه به نظرم. یه عکس خیلی قشنگ دیدم از بچگی‌های ام‌باپه، که روی تختش نشسته بود و دیوارای دور تا دورش پر از پوسترای رونالدو بود. مطمئنم الان یه سری بچه اون بیرون هستن که عکس ام‌باپه رو به دیوار اتاقشون زدن.یه حرکتی هست که ام‌باپه تو پاس کاری ها میزنه ... اونی که انگار توپ و می خواد پاس بده اما بیشتر طرف مقابل گیج می کنه...واقعاً نمی‌دونم چطوری باید توصیفش بکنم اما شبیه این شعبده‌بازیاست که سفره‌ی زیر یه میز پر از وسیله رو می‌کشن اما هیچی تکون نمی‌خوره...امیدوارم که فهمیده باشید چی رو می‌گم ... البته یه روش ساده‌تر هم هست که می‌تونید گوگل کنید: Mbappe Stepover و بعد بشینید فیلماش رو ببینید ... این حرکت ر از بچگی می‌زده. ریکاردی در مورد ام‌باپه می‌گه که توی ۱۵ سال مربی‌گری‌ام بهترین بازیکنیه که تا حالا دیدم، هیچ کس حتی نزدیکش هم نشده.نیمار که هم‌تیمی امباپه توی تیم پی‌اس‌جی که همون پاریس سن ژرمنه می‌گه کیلین یه اعجوبه است. دست‌مزدش سالی ۲۳۰ تا ۲۵۰ میلیون یوروئه و همه یه جورایی به خصوص تو سال‌های اول منتظر بودن که به خاطر این شهرت یه‌دفعه‌ایش خودشو گم کنه ... اما بعد توی مصاحبه‌اش با مجله‌ی تایمز می‌گه چطوری خاکی بودن خودش رو حفظ می‌کنه: &quot;احترام، تواضع و روشن بینی. منظورم از روشن بینی، شفاف فکر کردنه. اینا سه تا چیزی که بهشون اعتقاد دارم. چون ممکنه چهار سال بعد از این‌که معروف شدی یکی دیگه بیاد که از تو بهتر باشه و همه تو رو یادشون بره. ولی وقتی برای مردم احترام قائل باشی، ماندگار می‌شی.&quot;&quot;آرزوم بوده که قهرمان فرانسه بشم، آرزوم بوده که توی جام جهانی بازی کنم و ببریم. الان که به این‌جا رسیدم آرزوهای بزرگتری دارم. دو دوره پشت سر هم جام رو بردن چیزیه که خیلی وقته فرانسه به خودش ندیده، این هدف من برای جام جهانی ۲۰۲۲. خیلی شانس بیاره بازیکن، ۱۵ سال می‌تونه بازی کنه. تو این ۱۵ سال نباید خوابید!&quot;گویا وقتی سنش پایین‌تر بود خیلی ریز جثه بود ولی چون خوب بازی می‌کرده و استعدادش بالا بود، هی باید با بازیکن‌های سن بالاتر از خودش بازی می‌کرده که کارشو سخت تر می‌کرده ولی از طرف دیگه وقتی توی گروه‌های هم‌سن خودش می‌گذاشتنش حوصله‌اش سر می‌رفته.می‌تونی بگی کیلین توی آ.اس. بوندی به دنیا اومده. از موقعی که چهار دست و پا راه می‌رفت اونجا بوده، اون موقعی که پدرش بازیکن و معلم بوده. برای همین انگار همیشه در حال یاد گرفتن فوتبال بوده.رئیس باشگاه بوندی می‌گه: &quot;موقع‌هایی که قبل از بازی جمع می‌شدیم صحبت‌های تیمی بکنیم می‌دیدی یه بچه دو ساله با یه توپ وارد جمع می‌شد و می‌نشست به حرفامون گوش می‌داد. فکر کنم تنها آدمیه که بیشترین صحبت‌های تیمی قبل بازی رو شنیده.اولین باری که آنتونی ریکاردی (Anthony Ricciardi) مربی کیلین ام‌باپه بوده زمانی بود که کیلین ۶ ساله بود و از همون اول هم معلوم بوده که با بقیه فرق می‌کنه چون هم دریبل‌هاش از همون سن بی‌نظیر بوده و سرعت بازی‌اش خیلی بالا بوده. پدرش هم فوتبال بازی می‌کرده و تا همین چند وقت پیش از مدیر‌های باشگاه بوندی برای جوان‌های ۱۰-۱۷ سال بوده و مادرش هم بازیکن حرفه‌ای هندبال بوده.کیلین همش یا داشته به فوتبال فکر می‌کرد یا حرف می‌زد و یا پای تلویزیون فوتبال نگاه می‌کرد. موقع‌هایی هم که هیچ‌کدوم از این کارا رو انجام نمی‌داد داشت پای پلی‌استیشن فوتبال بازی می‌کرد. علاقه‌ی شدیدی هم داشته که توی حال خونه فوتبال بازی کنه، مبل یا میز وسط اتاق دروازه می‌شدن و به بِیبی سیترش که از قضا ریکاردی بوده می‌گفته که به مامان باباش نگن چون کلشو می‌کنن.&quot;فرقش با بقیه همینه که همیشه داره به فوتبال فکر می‌کنه. بقیه بازیکن‌ها فکر می‌کنن که اون موقعی که با یه باشگاه قرارداد می‌بندن دیگه به جایی که باید می‌رسیدن رسیدن، اما نمی‌دونن که این تازه شروع کاره. کیلین ولی این رو می‌دونه، اگه بیاد اینجا و هوس بازی کنه، شروع می‌کنه دیگه این‌که تو کدوم باشگاه و کجاست براش مهم نیست.&quot;ام‌باپه خیلی به پدر و مادرش نزدیکه. با مادر و پدرش و دو برادر دیگه‌اش بزرگ شده و این براش مهمه که سر یه میز بشینن و غذاشون رو با هم بخورن. حالا می‌خواد بعد اولین بازی لیگ باشه یا بعد از بازی کردن جلوی یه جمعیت ۸۰ هزار نفری. اهل بوندیه، عاشق شهرشه، باشگاه بوندی و فوتبال بازی کردن. هر موقع وقتش آزاده به باشگاه بوندی سر می‌زنه تا بچه‌هایی که فوتبال رو شروع کردن رو ببینه.یکی از دلایلی که انقدر طرفدار داره اینه که خودشه. یه پسر جوون که اندازه‌ی یه آدم ۴۰ ساله می‌فهمه. خیلی خاکیه و خودش رو زیاد نمی‌گیره. همون آدمیه که قبل از این‌که معروف بشه بود. اگر همین الان بره باشگاه قدیمی‌اش همه رو همون‌جوری که بچه بود بغل می‌کنه، توپ زو بر می‌داره شروع می کنه به بازی کردن. خیلی‌ها معتقدن که این بالغ بودنش رو مدیون تربیت خوب خانواده‌اشه. خیلی ساپورتش کردن، خیلی مهربون بودن و به همه‌ی بچه‌های باشگاه همون‌جوری حمایت کردن که پسر خودشون می‌کردن.چند وقت پیش تو یه مراسم خیریه‌ای برای بچه‌ها شرکت کرده بود. ازش پرسیده می‌شه: &quot;معمولاً توی برنامه‌های اینطوری، بچه‌ها رو نصیحت می‌کنی؟&quot; &quot;نه معمولاً نصیحتشون نمی‌کنم. توی سن کم، زیاد برامون نصیحت در مورد زندگی مهم نیست. تنها چیزی که برامون اهمیت داره سرگرم بودن و از زندگی لذت بردنه. برای همین فقط سعی می‌کنم که با بچه‌ها باشم و باهاشون وقت بگذرونم. براشون جک بگم و بخندونمشون. این مهم‌ترین چیزه. فکر می‌کنم این روشون بیشتر تأثیر داره به جای این‌که بهشون بگی این کار رو بکن این کار رو نکن. ولی اگه قرار بود بهشون یک نصیحتی بکنم، می‌گفتم رویات رو دنبال کن. من همیشه همین کار رو کردم و هنوز هم دارم همین کار رو می‌کنم. آره فقط همین رو بهشون می‌گم.&quot;همه ی اون پولی که از بازی جام به دستش رسیده رو به خیریه داده چون معتقده که لازم نیست بهش پول بدن تا برای کشورش بازی کنه به علاوه‌ی این‌که کلی پول داره در میاره و واقعا احتیاجی به این پول نداره. اما خیلی‌های دیگه هستن که این پول زندگیشون رو عوض می‌کنه. &quot;مادرم همیشه بهم می‌گفت که برای این‌که فوتبالیست خوبی باشی قبلش باید آدم خوبی باشی ... قشنگ از این حرفاست که مامان‌ها می‌زنن ...&quot; و خب ام‌باپه دوست داره که پول اضافه‌تری رو که داره در میاره به کسایی بده که به اندازه‌ی خودش خوش شانس نبودن که توی یک خانواده‌ی خوب با شرایط خوب به دنیا بیان.ازش می‌پرسن: &quot;می‌دونی که تاثیری که روی طرفدارها داری شبیه تاثیری که زین‌الدین زیدان روی طرفدارهاش داشت؟&quot; می‌گه: «این باعث افتخاره همچین چیزی رو بهم بگن! من تمام سعی خودم رو می‌کنم که تا می‌تونم حواسم به حرکات و رفتارم باشه. به همه چیزی که اطرافم اتفاق می‌افته احترام بزارم و فوتبالیست خوبی باشم. تا بتونم مدل خوبی برای جوون‌ها باشم.&quot;ام‌باپه یه قهرمانه ولی این سوال پیش میاد که آیا می‌تونه به عنوان یک رهبر خوب برای نسل بعدی باشه؟ ام‌باپه این مسئولیت رو خیلی راحت قبول می‌کنه: &quot;این تشویق و تمجید هم مسئولیت منه. باید خیلی حواسمون به رفتار هامون باشه تا اتفاق‌های بزرگ‌تر بیفته. رهبری کردن چالشیه که هر روز به عهده می‌گیرمش ولی دوست دارم که این کار رو بکنم. قهرمان‌ها خیلی بیشتر از اون چیزی که باید جوون‌ها رو تحت تاثیر می‌ذارن تا تاثیری که ما آدم‌ها روی هم می‌ذاریم. من خودم حس نمی‌کنم دارم کار خیلی خارق‌العاده‌ای انجام می‌دم. ولی آدم‌های دیگه چیز دیگه‌ای می‌گن&quot; ولی من فکر می‌کنم که دارم زندگی رویاییمو می‌کنم. من همیشه رویای همچین زندگی‌ای رو داشتم. و دارم ازش لذت می‌برم و از کاری که می‌کنم خوشحالم، مثل همه‌ی آدم‌های دیگه‌ای که توی زمینه‌های دیگه چیزی که دوست دارن رو دنبال می‌کنن. فکر می‌کنم به خاطر این‌که فوتبال ورزش مردمی و پر طرفداریه بیشتر این قضیه به چشم بقیه میاد. ولی خودم واقعاً فکر نمی‌کنم کار خارق‌العاده‌ای انجام دادم.&quot;وقتی داشتن با کیلین این مصاحبه رو می‌کردن قرار بوده که فرداش توی یه مراسمی باشه که ورزشکارهای بزرگ دیگه هم بودن. ازش پرسیدن که &quot;آیا بین این ورزشکارها کسی هست که دوست داشته باشی؟&quot; جواب می‌ده: &quot;لبرون جیمز، راجر فدرر، کریستیانو رونالدو! وقتی جوونی، خیلی تحت تاثیر قهرمان‌هایی. آدم‌هایی که روی رفتارهاشون کار کردن، خواسته‌هاشون رو متمرکز کردن و از قید خیلی چیزها زدن که به اینجایی که هستن برسن، و حتی از توانایی‌های خودشون هم بالاتر برن. فکر می کنم چیزی که آدم‌های جوون رو تحت تاثیر قرار می‌ده اینه نه اینکه از خودشون تعریف کنن.&quot; خود ام‌باپه هم با اینکه هنوز خیلی جوونه اما تونسته فراتر از چیزهایی که ازش توقع می‌رفته انجام بده!منبع:مقاله &quot;کیلین ام‌باپه آینده‌ی فوتبال است&quot; نوشته‌ی وی‌ویِن والت - Timesمقاله‌ &quot;کیلین ام‌باپه: چطور ستاره‌ی تیم فرانسه در جام‌جهانی، برجسته شد؟&quot; نوشته‌ی جان بِنِت - BBC Sport موسیقی‌ استفاده شده:Greentea Peng - Downers | A COLORS SHOWتیتراژ:ترجمه و اجرا: کیمیا هندی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: پدرام صمدی، مژگان ذره و آرمان والی | محصول: استودیو ۲۲ - زمستان ۹۸</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 18:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لُرد (سناریوی اپیزود ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%D9%84%D9%8F%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B2-lopxnctdjryk</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۲ | لُردمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!یه شب نسبتا سرد تو آوریل ۲۰۱۷، جونا وینر (Jonah Weiner)، خبرنگار نیویورک‌تایمز، توی لانج یه هتل تو محله‌ی منهتن جنوبی، نشسته. در حالی که نور شومینه‌ی توی لانج، فضا رو روشن کرده، جونا به آرومی داره یادداشت‌هاش رو بررسی می‌کنه و منتظر مصاحبه‌شوندشه. چند دقیقه‌ای از ساعت ۱۱ گذشته که لُرد (Lorde)، پاپ‌استار نیوزیلندی، وارد اتاق می‌شه. بی‌وقفه شروع می‌کنه به عذرخواهی کردن بابت ساعتِ دیر مصاحبه و می‌گه دلیل بامزه‌ای پشت این ماجراست. مث اینکه چند روزی بوده که با یه استودیوی رکورد تو گرینویچ ویلجِ نیویورک، که نزدیک هتل محل اقامتشه، در ارتباط بوده تا بتونه ترک جدیدش رو اونجا ضبط کنه. اما امروز گروه U2 که از قبل اون‌جا رو رزرو کرده بودن از راه می‌رسن و لرد مجبور می‌شه که یه استودیوی کوچیکی تو شمال شهر رو اجاره کنه. گرچه این تغییر به خاطر مسیر طولانی براش دردسر شد و باعث شد مصاحبه‌اش انقدر دیر بشه ولی طنز قضیه رو تو این می‌بینه که به طور ناخواسته بونو و گروهش، از استودیو بیرونش کردن! به نظرش این یه نشونه‌ی دیگه‌ از عجیب‌غریب بودن زندگیش از زمان معروف شدنش تو ۱۶ سالگیه. با یه ذوق خاصی می‌گه: &quot;حتی دیروز اج رو توی باشگاه دیدم!&quot; برای اونایی که نمی‌دونن اج گیتاریست U2 ه! می‌گه: &quot;فکر کردم شاید برم جلو یه سلامی کنم، یه چیزی بگم، ولی در نهایت اینجوری بودم که ... معلومه که نه!&quot;پیش‌بینی شده که امشب کولاکِ آخر زمستون در راه باشه و لرد هم برای سرما خیلی آماده به نظر می‌رسه. چکمه‌های تیز مشکی پوشیده و اورکت ضخیمی که تنشه مثل یه ابر شبرنگ دورش رو پوشونده. موهای مواجش توی یقه‌اش فرورفته و با نورپردازی خاصی که شومینه ایجاد کرده، شبیه یه جادوگر خیلی شیکه که برای تسخیر شب حاضر و آماده است. قبل از اینکه برسه برای جونا یه پیام فرستاده بوده با این مضمون: &quot;وقتی از استودیو اومدم بیرون تکست می‌دم. می‌خوام یه جایی ببرمت.&quot; یه جورایی به یه ماجراجویی نامعلوم اشاره کرده بود. صدای تق تق چکمه‌های لرد بلند می‌شه و جونا رو به گوشه‌ای از اتاق می‌بره که یه آسانسور هست. در حالی که یه کلید رو از جیبش درمیاره می‌گه &quot;قراره از یه راه مخفی بریم بیرون&quot; و بعد کلید رو توی قفل روی دیوار می‌چرخونه.لرد توی آکلند، جایی که بزرگ شده، زندگی می‌کنه ولی بیشتر سال گذشته رو تو هتل‌های مختلف نیویورک گذرونده. دلیل این سفر طولانیش هم تکمیل ملودراما آلبوم دومشه. نوشتن قطعه‌های این آلبوم رو سه سال پیش تو خونه‌ی کودکیش شروع کرد و بعد تو ویلایی که خرید ادامه داد. ویلایی که تو محله‌ی به قول خودش اعیونی‌تر بندر آکلنده.لرد دچار یه شرایط عصبیه که بهش سینِستیژای صدا به رنگ یا کرومِستیژا هم می‌گن. معنیش اینه که وقتی صدای یه نت مشخص رو می‌شنوه، رنگ متناظرش رو حس می‌کنه. شاید به همین دلیله که تولید موسیقی رو شدیدا بصری توصیف می‌کنه: &quot;از لحظه‌ای که شروع به کار می‌کنم، ترانه‌ی کامل شده رو می‌بینم، حتی اگه خیلی دور و محو باشه.&quot;  هدفش تصحیح رنگ‌ها و تیز کردن خطوطه تا جایی که فرم دقیق آکوردها، ریتم، احساسات و بافتی که از اول تو ذهنش جرقه زده، کاملاً تو وضوح قرار بگیرن. خودش می‌گه: &quot;درستش اینه که این ترانه دقیقاً همون صدایی رو بده که تمام مدت می‌دیدمش&quot;در آسانسور به یه طبقه‌ی پایین خالی باز می‌شه، جایی که لرد از یه پله‌ی باریک به سمت خروجی خدماتی‌ها پایین می‌ره. این حتل معمولاً میزبان سلبریتیاست. لرد توضیح می‌ده که &quot; ممکنه مریل استریپ رو ببینی، حتی ممکنه یکی از برادران جوناس رو ببینی!&quot; به همین خاطر عکاسا زیادی دور و اطراف این هتل می‌چرخن. لرد این کلید رو از مدیدیریت هتل گرفته تا موقع رفت و آمد نگرانی‌ای از بابت دوربینا نداشته باشه.قهرمان خالص، آلبومی که لرد رو به یه سلبریتی تبدیل کرد، سال ۲۰۱۳ منتشر شد. یه معجزه‌ی بی‌ادعا از ضربه‌های بی‌عجله الکترونیکی، هارمونی‌های تقسیم‌شده و فضاهای خالی. ترانه‌های لرد زنجیره‌ای از تصاویر غیرمادی زندگی یه نوجوون رو نشون می‌ده. این آلبوم توی ۵ ماه بیشتر از یه میلیون نسخه به فروش رفت و لرد رو به اولین آرتیست زن بعد از ادل تبدیل کرد که اولین آلبومش فروش یه میلیون نسخه رو تجربه کرده.این موفقیت یه جورایی باعث شده بود تا لرد به سوگلی دنیای موسیقی تبدیل بشه. تیلور سوئیفت دوست صمیمیش شد، از اون طرف کانیه وست هم خودشو یه طرفدار معرفی کرد. حتی دیوید بوئی خدابیامرز در حالی که دستش رو می‌فشرد بهش گفت: &quot;گوش دادن به موسیقیت برام مثل گوش دادن به فردا بوده.&quot; سوالی که اینجا تو نیویورک درگیرشه اینه که با انتشار آلبوم جدیدیش تو ماه ژوئن، پسفردا چه صدایی داره؟لرد و پشت سرش جونا از خروجی خدماتی‌ها عبور می‌کنن، بعد از یه پیاده‌روی کوتاه نهایتاً سوار خط ۱ مترو به سمت برادوی می‌شن. جهت اطلاعات عمومی، متروی نیویورک ۳۶ تا خط داره و یکی از قدیمی‌ترین شبکه‌های حمل و نقل شهری تو دنیاست. موقع ضبط ملودراما، لرد زمان زیادی رو توی مترو گذرونده. معمولا با یه هدفون ارزون، میکس‌های مختلف آهنگای آلبومش رو گوش می‌ده تا ببینه موسیقیش توی زندگی روزمره چطور شنیده می‌شه. زمانی که قطار به سمت شمال در حرکت بود، نورهای فلئورسنتی صورت لرد رو روشن می‌کرد، جونا براش این سوال پیش اومد این وقت‌گذرونی های لرد تو مترو چقدر براش باعث دردسر شده. لرد جواب می‌ده: &quot;کسی من رو نمی‌شناسه! وقتی‌ام که ببینم کسی من رو شناخته، بهش لبخند می‌زنم و انگشت اشاره‌ام رو به نشونه‌ای سکوت جلوی لبم می‌گیرم. به نظرم این برخورد مستقیم و البته گرم، جلوی تعامل بیشتر رو می‌گیره! که معمولاً هم اینطوره.&quot;بعد یه متروسواری شبانه، بالاخره به مقصد رسیدن، یه داینر نزدیک میدون کلمبوس به اسم flame با نمای آجری قرمزرنگ. لرد و جونا پشت یه میز می‌شینن و صبحونه‌ی نیمه‌شب رو سفارش می‌دن. یه بشقاب تخم‌مرغ و کدوی سوخاری. لرد این داینر رو به صورت کاملاً اتفاقی اونم زمانی که برای اولین بار به آمریکا اومده بود، پیدا کرد. خودش می‌گه چیزی که اونشب توجهش رو جلب کرده تابلوی نئونی پشت شیشه بود که روش نوشته: &quot;۲۴ ساعته بازیم!&quot; تو رفت‌وآمدهای بعدی لرد یه وابستگی خاصی به این داینر پیدا می‌کنه. به قول خودش اسباب اثاثیه تغییرنکردنیش، سایه‌های منظم آویزهاش و البته املت‌های ایتالیاییش تاثیر به‌سه‌زایی تو بیشتر شدن علاقه‌ی لرد به اینجا داشتن. به یه گلدون خونگی بالای ویترین شیشه‌ای که بین کیک‌های رنگی احاطه شده اشاره می‌کنه و می‌گه: &quot;یه نابغه‌ی خاموش مسئول دکور اینجا بوده، هر گوشه یه چیز قشنگ می‌بینی. هیچ آدم معروفی نیست و کسی هم اهمیتی به من نمی‌ده!&quot;داینر فلیم / نیویورک / عکاس: انریکه آلونزو (Google Maps)یکی از دلایلی که لرد وقت و بی‌وقت به نیویورک میاد، علاقه‌اش به زیرنظر گرفتن مکالمه‌ی غریبه‌هاست. میگه شنیدن یه عبارت می‌تونه ساعت‌ها با روانش بازی کنه. البته همیشه این کلمات نیستن که درگیرش می‌کنن، بعضی وقتا یه تصویر حواسش رو پرت می‌کنه. مثلا همین امشب جمله‌اش رو ناتموم گذاشت و به سمت دیگه‌ای خیره شد.یه میز اونورتر مردی که به کمبرندش خودکار وصل کرده بود، یه ظرف بیرون‌بر دستش بود. همراهش داشت به آرومی ظرف رو با سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌های مونده توی بشقابش پر می‌کرد. اونقدر آروم که هر سیب‌زمینی‌هارو چنگال به چنگال جابه‌جا می‌کرد. هیچکدوم حرف نمی‌زدن ولی برخورد بشقاب پینی با ظرف پلاستیکی صدای جیک‌جیک پرنده تولید می‌کرد. لرد روش رو برمی‌گردونه سمت جونا و دستش رو می‌ذاره رو قلبش.داینر The Flame نقش مهمی توی تولید ملودراما داشته. لرد می‌گه: &quot;تقریباً چهارماه گذشته رو با لپتاپم همینجا گذروندم. هدفون روی گوشم بوده به دمو‌ها گوش می‌دادم. یا چک لیست کارایی که باید انجام می‌دادم و ترانه‌هایی که بایدمی‌نوشتم رو بررسی می‌کردم. ملت فکر می‌کنن شاعری چیزی‌ام!&quot; &quot;بعضی وقت‌ها شده ساعت‌ها اینجا بشینم، چه تو بعدازظهر چه دمدمای صبح. مسئله اینه که اسپیکرای داینر مدام دارن چهل آهنگ برتر هفته رو پخش می‌کنن که راستش می‌تونه خیلی حواس‌پرت‌کن باشه، مخصوصاً وقتی داری ترانه پاپ می‌نویسی. به خاطر همین از این هدفون خیلی بزرگا می‌ذارم تا صدای محیط رو نشنوم.&quot;البته بعضی موقع‌ها هدفونش رو درمیاره و می‌ذاره تا ۴۰ آهنگ برتر هفته‌حال و هواش رو عوض کنه. اون عاشقه موسیقی پاپه و چه از نظر حسی و چه حرفه‌ای بهش وابسته است. از همون زمان نوجوونی که آهنگای جاستین تیمبرلیک و نلی فورتادو رو پشت سر هم گوش می‌داده و سعی می‌کرده تا فوت و فن‌شون رو کشف کنه. سلیقه موسیقیایی لرد البته توی این سال‌ها گسترده شده و فردیت بیشتری پیدا کرده. امروز حالا داره با اشتیاق درباره کیتی پری حرف می‌زنه و بعدش نوبت کیت بوشه. کلا موقع بحث کردن درباره موسیقی پاپ، از ادبیات متعصبانه‌ای استفاده می‌کنه و می‌گه آلبوم جدیدش هم یک عمل متعصبانه محسوب می‌شه و احترام زیادی برای فرم قائله. می‌گه: &quot;خیلیا فکر می‌کنن می‌تونن پاپ استار بشن، و کسیایی که موفق نمی‌شن اونایین که برای موسیقی پاپ احترام قائل نیستن. اینا همونان که فکر می‌کنن پاپ یه ورژن سطح‌پایین موسقیه. آدم واقعا باید احمق باشه که همچین فکری کنه!&quot;بعد راجع به تینیج دریم، آهنگ کیتی پری که سال ۲۰۱۰ کلی سر و صدا کرد، صحبت می‌کنه. به نظر لرد اون آهنگ یه چرخش تلخی از هوس و نوستالوژیه، اونم فقط تو کمتر از چهار دقیقه. می‌گه: &quot;وقتی جوونی و به این آهنگ گوش می‌دی یه غمی توش می‌شنوی، ولی هم‌زمان بی‌نظمی رو هم توش حس می‌کنی. وقتی این آهنگ رو پلی می‌کنم، به همون اندازه تحت‌تاثیر قرار می‌گیرم که به آهنگای دیوید بویی، فلیتوود مک یا نیل یانگ گوش می‌دم. یه جورایی این فرصت رو بهت می‌ده که احساسی رو تجربه کنی که هیچ‌موقع نمی‌دونستی بهش نیاز داشتی.&quot; بعد یه نگاه دقیق به خبرنگار نیویورک تایمز می‌اندازه و می‌گه: &quot;یه چیز مقدسی توش هست.&quot;ریتم مسیر حرفه‌ای لرد درست مثل ریتم آهنگاش غیرقابل‌پیش‌بینی بوده. این روزا ستاره‌های پاپ ریسک می‌کنن تا صرفا تولیدکننده‌ی محتوا باشن، اونا امیدوارن توی این فضای رقابتی دیوونه‌واری که روی اسمارتفون‌های ما در جریانه، بتونن برنده باشن و ما شاهکارهای اون‌ها رو ترجیح بدیم. بیشتر آرتیستای لِوِل بالا، به طور خستگی ناپذیری در حال کار کردنن تا مطمئن باشن که ما فراموششون نمی‌کنیم. واسه همینه که ما رو توی دریایی از آلبوم‌ها، تک‌آهنگ‌ها، حضورشون توی تاک‌شو‌ها و سریال‌های تلویزیونی و تیتر مجلات غرق می‌کنن. اینجوریه که خودشون رو توی یه حبابی از حضور قرار می‌دن که پایداری چندانی نداره. بعضیای دیگه مثل ادل یا فرنک اوشِن روش دیگه‌ای رو انتخاب کردن که بر اساس فاکتورهای آفتابی‌نشدن، ثبات و حضور شبح‌گونه پیش می‌ره. تا اینکه بازگشت شکوهمندانه‌ی خودشون رو به نمایش می‌ذارن و اینجوری اهمیت کارشون بعد از سال‌های سکوت بیشتر حس می‌شه.لرد حالا وارد چهارمین سالِ سکوت خودش شده. تو سایه‌ی موفقیت آلبوم اولش، لرد تونست نهایت لذت رو از شهرتش ببره. سال ۲۰۱۴ تو پیش‌مراسمِ تالار مشاهیر راک اند رول، کنار اعضای باقی‌مونده‌ی نیروانا جای کرت کوبِین رو پر کرد، با آرتیستایی مثل میراندا جولای، و مغزمتفکر موسیقی پاپ سوئد، مَکس مارتین دوست صمیمی شد، برای چندتا اپیزود، سوژه‌ی سریال محبوب سات پارک بود و حتی روی یه آهنگ برای موسیقی‌متن سری فیلم‌های هانگر گیمز کار کرد. با این حال می‌خواست که تا حدودی به زندگی سابقش برگرده، واسه همین بود که بعد تموم شدن تور آلبومش، از انظار عمومی فاصله گرفت. این به معنی برگشتن به آکلند و وقت‌گدرونی با دوستای قدیمیش بود که به قول خودش کم‌ترین اهمیتی به فعالیت موسیقیایی و شهرتش نمی‌دادن  توی همین زمان بود که با هلکوپتر به جزیره‌ی دور افتاده‌‌ی وای‌هِکی نیوزیلند رفت تا تو خونه‌ی اجاره‌ایش بدون هیچ مزاحمتی رو نوشتن ترانه‌هاش تمرکز کنه. خودش می‌گه تنها کسی که اونجا بهش سر زد، سگ ولگردی بود که یه روز روی تخت‌خوابش باهاش مواجه شده. البته اقرار می‌کنه که در خونه رو خودش باز گذاشته بود!لرد در مورد اون بازه از زندگیش می‌گه: &quot;وقتی سعی کردم یه راه رو به‌جلو برای آلبوم جدید پیدا کنم، شروع‌های غلط زیادی داشتم، بی‌موقع جا می‌زدم و بعضی موقع‌ها بیش از حد کم‌کار بودم. یه جورایی باید با نوشتن، راه خودم رو از آلبوم قبلی جدا می‌کردم.&quot; تو سال ۲۰۱۵ شرایط وقتی پیچیده‌تر شد که با دوست‌پسرش جیمز، که یه عکاسه، به هم زدن. توی این شرایط ناخوشایند بود که یه در جدید برای حرفه‌اش باز شد. لرد از توضیح دادن دلایل جداییش از جیمز طفره می‌ره و میگه: &quot;وقتی که قلب‌ات شکسته، موسیقی به شکل تازه‌ای بهت الهام می‌شه. یهو می‌بینی داری با یه آهنگ دردناک گریه می‌کنی و اون آهنگی نیست جز: Try Sleeping with a Broken Heart از آلیشا کیز.&quot;کاور اصلی آلبوم ملودرا (راست) و قهرمان خالص (چپ)اونجا لرد تصمیم می‌گیره که آلبوم بعدیش باید با احساسات و نوع نگاه متاثر از تموم شدن رابطه‌ سر و کار داشته باشه. این اولین بار توی دوره‌ی بزرگسالی زندگیش بود که تنها بود. تاکید می‌کنه که: &quot;ملودراما در مورد برک‌آپ و شکست عشقی نیست. این یه آلبوم درباره‌ی تنها بودنه. چیزای خوب و بدش باهم. اینکه مثلا چه حسی داره که هر روز صبح بیدار شی و حس کنی تنهایی. یا وقتی که تو پیست رقص از یکی خوشت بیاد و به خاطرش یه کاری انجام بدی.&quot;زمانی که لرد داشت تو آکلند، روی ملودراما کار می‌کرد، یه دیوار پر از نوت برای خودش درست کرده بود، شبیه این دیوارایی که کارآگاها بهش سرنخ‌ها و عکس مظنون‌ها رو می‌چسبونن تا معمای جنایت رو کشف کنن. توضیح می‌ده که &quot;این کار واسه این بود که بتونم کل آلبوم رو توی یه نگاه ببینم و مطمئن شم تمام چیزایی که می‌خوام رو دارم. مثلا اینجوری که فلان چیز رو نگفتم، پس باید یه جای خوب برای گفتنش پیدا کنم. بعدش شروع کردم به کدگذاری رنگی هر آهنگ. برای هر موضوع یه رنگ مشخص تعیین کردم. مثلا یه آهنگ راجع به مهمونی رنگ خاصی داره. ولی ممکنه در عین حال آهنگ غمگینی هم باشه که اونم رنگ مخصوص خودش رو داره. وقتی با دقت دیوار رو بررسی می‌کردم، بافت کلی و ناهماهنگی‌ها خودشون رو نشون می‌دادن. اینجا به اندازه کافی قرمز نیست یا اونجا زیادی زرده!&quot; البته که روی میز آشپزخونه‌اش حتی از رو دیوار هم بیشتر کاغذ داشت. روی این میز متن ترانه‌هاش رو مدام اصلاح و جابه‌جا می‌کرد. وقتی دوستاش بهش سر می‌زدن باعجله روی میز رو با هوله‌های حموم می‌پوشوند و اونارو به سمت دیگه‌ای از خونه راهنمایی می‌کرد.موسیقی پاپ همیشه حاصل کار تیمی بوده، ولی تو سال‌های اخیر رویکردهای به اصطلاح فراهمکاری یا Hyper-Collaborative خیلی فراگیر شده. به این صورت که خواننده‌ها از همکارهای خیلی سطح بالاشون برای کار روی تک‌آهنگ‌ها دعوت می‌کنن. یه ترانه‌سرا ممکنه یه ملودی آوازی برای قبل از کورِس بنویسه و یکی دیگه یه عبارت خوش‌آهنگ‌تر برای ورس دوم پیشنهاد بده. روش لرد اما به شکل متناقضی به شدت انفرادیه. لرد کلاً ساز نمی‌زنه و این یعنی بالاخره به کمک بقیه نیاز پیدا می‌کنه، اما حتی اون موقع‌هم به آرومی و با وسواس تیمش رو می‌بنده.ترانه‌های آلبوم قهرمان خالص، محصول کار فقط دو ترانه‌سُرا بود. لرد و یه موسیقی‌دان به اسم جول لیتل که تا قبل از این شاخص‌ترین فعالیتش، خوانندگی یه گروه پاپ-پانک نیوزیلندی بود. لرد برای ملودراما هم اول سراغ جول رفت ولی بعدا به این باور رسید که اگه واقعا می‌خواد از قهرمان خالص فراتر بره به یه شریک جدید نیاز داره. اوایل سال ۲۰۱۴ بود که با جک آنتونوف، گیتاریست گروه فان آشنا شد. دوست مشترکشون تیلور سوئیفت بود که اون هم از کمک آنتونوف توی ساخت آلبومش استفاده کرده بود. لرد تعریف می‌کنه که: &quot;ما توی یه مهمونی بعد مراسم گِرَمی بودیم. اونجا جک برام یه قوطی آب‌آناناس آورد! به نظرم به طرز جذابی غیرعادی میومد. بعد معاشرت‌های بیشتر تصمیم گرفتم جک رو به عنوان همکار اصلیم برای نوشتن ترانه‌ها انتخاب کنم.&quot;&quot;جک دوست داره فضای کاریش بین ترانه‌های احساسی و اغراق‌آمیز متغیر باشه. این دقیقا همون خصیصه‌ای بود که می‌خواستم توی ملودراما تجربه کنم. جک تو یه آپارتمان تو بروکلین نیویورک با دوست‌دخترش، لنا دانم زندگی می‌کنه. ما چندین ماه توی استودیوی دنجی که جک توی آپارتمانش ساخته بود مشغول به کار بودیم. بعضی وقت‌ها هم به استودیوهای حرفه‌ای هالیوود و منهتن می‌رفتیم تا یه چشمه‌ای از کارمون رو تو باند‌های درست حسابی بشنویم!&quot;تو مارس ۲۰۱۶، لرد شروع کرد به نوشتن یه ترانه جدید به اسم Sober که به قول خودش حس لذت و نگرانی رو کنار هم قرار می‌داد و همین نکته باعث شد تا یه بار برای همیشه قانع بشه که داره روی چیز درستی کار می‌کنه. لرد تصمیم گرفته بود که ملودراما روایتگر داستان یه مهمونی خونگی باشه. این استعاره، که بیشتر ذهنی بود تا عینی، بهش اجازه می‌داد تا اجزای شامل مودهای مختلف رو به یه کل واحد و منسجم تبدیل کنه. خودش اینجوری مثال می‌زنه: &quot;توی هر مهمونی یه لحظه‌ای هست که یه آهنگ خیلی خوب پلی می‌شه و یهو تو رو به وجد میاره. یه کم بعدترش هم لحظه‌ایه که توی دستشویی وایسادی و داری به آینه نگاه می‌کنی، خیلی خوب به نظر نمیای و احساس مزخرفی بهت دست می‌ده.&quot;جونا به لرد می‌گه: &quot;توی این سه سال که از انتشار آخرین تک‌آهنگت می‌گذره، طرفدارات هنوز تشنه‌ی یه کار جدیدن و این اشتیاق رو توی توییتر، اینستاگرم و تامبلر نشون دادن.&quot; لرد می‌گه &quot;می‌دونم ولی منم این مدت تو فاز عجله نبودم و سعی کردم این فشارها رو از خودم دور کنم. البته در عین حال حمایت طرفدارا برام قوت قلبیه که بهم یادآوری می‌کنه هنوز براشون مهمم.&quot;مارس امسال یعنی حدوداً یه ماه پیش، لرد بالاخره اولین تک‌آهنگ آلبوم جدیدش به اسم Green Light یا چراغ سبز رو منتشر کرد. دو شب پیش، هم این آهنگ رو تو برنامه Saturday Night Live به صورت زنده اجرا کرده بود. موقع اجرا وقتی رقص غیرارادیش شروع شد، لباسش می‌لرزید و مثل رقص نور می‌درخشید. تو همون برنامه یه ترانه دکلمه‌مانند هم با پیانوی جک آنتونوف اجرا کرد. این آهنگ که اسمش Liability یا مسئولیته راجع به اینه که چطور آرتیست بودن از دید مردم می‌تونه به دور شدن از آدمای نزدیک بهت بشه. برعکس آهنگ قبلی این آهنگ رو بدون هیچ حرکتی روی صندلی پیانو خوند، در حالی که یه لباس یقه‌دار و سرپوش سفید تنش کرده بود. خودش می‌گه می‌خواسته شبیه یه پروانه باشه! ماه آینده هم قراره توی فستیوال کوچلا تو کالیفرنیا اجرا داشته باشه. این روزا هم بین جلسات یازده ساعته استودیویی‌اش برای تکمیل آلبوم، با یه طراح صحنه در ارتباطه تا به نتیجه برسن که صحنه‌ی اون اجرا و تورهای بعدی قراره چه شکلی باشه.لرد و جک آنتونوف بر روی صحنه‌ی SNL / مارس ۲۰۱۷ / عکاس: ویل هیث (NBC)البته که این همه زمان گذاشتن روی ملودراما هیچوقت تو برنامه‌‌ی لرد نبوده. جولای ۲۰۱۴ وقتی که جونا با یکی از اعضای تیم رسانه‌ای لرد صحبت می‌کرد ازش پرسید که تاریخ انتشار آلبوم بعدی لرد کیه و اون هم گفته بود امیدواریم اوایل ۲۰۱۵! اما همیشه ساخت آلبوم دوم سخته مخصوصا وقتی که قرار باشه بعد از یه آلبوم اول فوق‌العاده موفق بیان. لرد می‌گه: &quot;سه روزِ قبل انتشار Green Light نمی‌تونستم از تختم بیرون بیام، نمی‌خواستم وارد جهان بیرون بشم. برام خیلی سخت بود که بالاخره به این لحظه رسیدم. این آلبوم هر چی که هست از این به بعد دیگه قراره کنترلش از دستم خارج بشه.&quot;لرد که اسم اصلیش اِلا یلیچ اوکانر هست تو سال ۱۹۹۶ به دنیا اومد و دومین بچه‌ی خونواده‌ی چهار فرزندیشونه. پدرش ویک اُکانر مهندس عمرانه و مادرش سونیا یلیچ یه شاعر شناخته شده است که کارهاش بارها تحت عنوان بهترین شعرهای نیوزیلندی منتشر شده. الا از بچگی کتاب‌باز بود. حتی تو دوران راهنمایی با یه تیم از همکلاسی‌هاش مقام دوم مسابقات جهانی ادبیات کودکان تو سال ۲۰۰۹ رو کسب کره. مدتی بعدش مهمون یه برنامه رادیویی شد و اونجا مطرح شد که الا بیشتر از ۱۰۰۰ تا کتاب تو زندگیش خونده و حتی با الهام از کتاب‌های ریموند کارور و کرت وانِگات یه داستان هم نوشته. جونا ازش می‌پرسه داستانی که نوشته رو چطور ارزیابی می‌کنه و لرد در جواب می‌گه &quot;امم، راستش خیلی خوب نبود!&quot; جونا یاد زمانی میوفته که با مادر الا حرف زده بود. سونیا یلیچ گفته بود که وقتی الا فقط ۱۴ سالش بوده پایان‌نامه‌ی ارشد ۴۰ هزار کلمه‌ای سونیا رو ویرایش یا به اصطلاح پروف‌رید کرده. بقیه بهش می‌گفتن: &quot;مگه دیوونه‌ای که همچین چیز مهمی رو دست بچه‌ی ۱۴ ساله بسپاری؟ ولی خب من به الا اعتماد داشتم. اون از تو جلسات کتاب‌خونی خودم بود که انقدر به ادبیات علاقه‌مند شد. البته اولین نشونه‌ی علاقه‌ی الا به کتاب برمی‌گرده به ۱۹۹۸، یه شب از صدایی که از اتاق الا اومد از خواب پریدم. از ترس اینکه کسی رفته باشه تو اتاقش، ویکتور رو بیدار کردم. دو تایی رفتیم سمت اتاق الا و در رو باز کردیم و با صحنه‌ی جالبی روبرو شدیم. دیدیم دختر ۱۸ ماهه‌مون بین کلی کتاب نشسته، یه کتاب هم دستشه و داره با دقت بررسیش می‌کنه! نمی‌دونین چقدر ذوق کردیم.&quot; سونیا بیشتر اوقات مثل ملازم‌های دوران قدیم الا رو تو سفراش همراهی می‌کنه!بعدتر الا به گروه‌های موسیقی دانش‌آموزی ملحق شد و با دوستش لوییس که گیتار می‌زد، شروع به اجرای ترانه‌های ایمی واینهاوس و کینگز آو لئون تو اطراف آکلند کرد. آگوست ۲۰۰۹، پدر لوییس، فایل ضبط‌شده‌ی یکی از اجراهای الا و لوییس رو برای یه مسئول استعدادیابی یونیورسال به اسم اسکات مَک‌لاکِلِن ایمیل می‌کنه. مک‌لاکلن دنبال گیتارست نبوده ولی از صدای الا خوشش میاد. به همین خاطر یه قرارداد باهاش امضا می‌کنه و تا همین چند سال پیش هم به عنوان مدیربرنامه‌هاش فعالیت می‌کنه. جونا قبل از مصاحبه برای تکمیل اطلاعاتش با مک‌لاکلن صحبت کرده بود. اون می‌گفت: &quot;قبلاً به شکل خیلی کلاسیکی توی کار استعدادیابی بودم. یعنی به این صورت که استعداد رو پیدا می‌کردم، تهیه‌کننده رو هم پیدا می‌کردم و کنار هم قرارشون می‌دادم. ولی الا فرق داشت. اعتماد به نفس زیادی داشت و ترانه‌های هرکسی رو قبول نمی‌کرد. پروسه‌ی پیشرفت و آماده‌سازی الا چند سالی به همین منوال پیش رفت ولی دیگه انقدر این فرآیند فرسایشی شد که ما دیگه اینجوری بودیم که خب اصلاً خودت یه چیزی بنویس! و اون هم نوشت. از نظر تنظیم یه مقداری خشک بود ولی اصل شعرهاش خیلی خوب بود و اگه این جواب بده، بقیه‌ی موارد هم قابل حله.  نهایتاً به این نتیجه رسیدم که جول لیتل، می‌‌تونه همکار مناسبی برای الا باشه.&quot;لرد می‌گه: &quot;جول یه ترانه‌سُرای پاپه، ولی در عین حال به موسیقی الکترونیک و هیپ‌هاپ هم علاقه داره. کار کردن با جول بهم کمک کرد تا با ساختارها خودمو وفق بدم و قوانین رو بشناسم تا بتونم ازشون سرپیچی کنم. همینطور که کارا داشت پیش می‌رفت دیگه باید یه اسم هنری انتخاب می‌کردم. من همیشه به طبقه‌ اشرافی و المان‌هاش علاقه داشتم. خونواده‌های سلطنتی و ثروت‌های ارثی همیشه واسم جذاب بوده. اسم لرد رو هم به همین دلیل انتخاب کردم. اون E آخرش رو هم به دلایل فمینیستی گذاشتم.&quot;موسیقی لرد منعکس‌کننده‌ی نسلشه، اونم نه فقط توی محتوا، بلکه حتی تو رابطه‌ی ضد و نقیض این نسل با ژانر. خیلی قبلتر، اون مرزهای مشخص بین سبک‌های موسیقیایی از بین رفته بود. حتی ترک‌های به اصطلاح MASH-UP یعنی همونا که توشون با استفاده از فناوری دیجیتال تیکه‌های مختلف از آهنگا کنار هم میکس می‌شد، الان دیگه زیبایی‌شناسی غیرقابل تشخیصی دارن.بی‌اعتنایی لرد به مرزها و محدودیت‌ها، باعث شد تا تامبلر به پلتفرم مناسبش تبدیل بشه. اون حتی اولین مخاطباش رو توی تامبلر پیدا کرد. جایی که ملت ده‌ها عکسی که از تو اینترنت ازش پیدا کرده بودن پست می‌کردن. ویژگی همه‌شون هم لحن نوشته‌هاشون به سبک هوشمندانه عجیب و غریب خود لرد، یه جور شوخ‌طبعی مبتذل و احساسات خدشه‌دار پر زرق و برق بود. عکس‌هایی که استفاده می‌کردن هم جالب بود. مثلا تصاویری از معماری باروک، بریتنی اسپیرز در حال کچل کردن، یوما تِرمَن تو فیلم پالپ فیکشن، یا مثلا حتی هواپیماهای جاسوسی SR-71. همه‌شون هم بدون هیچ کامنت و توضیحی. بعضی وقت‌ها هم توی این ملغمه‌ای از عکس‌ها، نوشته‌های خاطره‌وار پیدا می‌کرد. بعداً از جلسات پرسش و پاسخ جالبش اون هسته‌ی هواداریش رو به ساندکلاد منتقل کرد، جایی که آهنگ‌هاشو مجانی آپلود می‌کرد. اینجوری بود که این یه مدل از سلف پروموشنه که بیشتر شبیه افشای راز می‌مونه تا یه جور تقلای شکست‌خورده برای دیده شدن.تامبلر یه جور رابطه‌ی موقتی و چندزبانی با فرهنگ شکل می‌ده: از نظر تاریخی به اصطلاح مرجع‌های مختلف از کانتکست و متن اصلی خودشون بریده می‌شن و یه رشته‌ی ثابت رو شکل می‌دن.  این فرم بصری تامبلر رو میشه تو موسیقی لرد به وضوح دید، مخصوصا توی تک‌آهنگ رویالز که ۹ هفته تو صدر جدول بیلبردز بود که یه جورایی توش لرد باب انتقاد از همین آهنگ‌های پر مخاطب رو باز می‌کنه همزمان که اون مجسمه‌ی رویایی خودش رو هم با کپی کردن داره می‌سازه. توش حتی یه جورایی نشونه‌های آشنای موسیقی رپ رو هم نقد می‌کنه. (تیکه آهنگ) البته بعدا خود لرد توضیح می‌ده که رویالز رو با یه نگاه خیلی خامی نوشته. می‌گه &quot;من اون موقع چیزایی که الان می‌دونم رو نمی‌دونستم.&quot; ولی با این حال اون آهنگ خیلی خوب شنیده شد و تو همه‌ی محافل آلترنتیو و حتی هیپ‌هاپ چرخید.بارها پیش میاد که لرد به عنوان یه مسافر توی تاکسی یا ماشین کسِ دیگه با آهنگ‌های خودش که از رادیو پخش می‌شن مواجه می‌شه. این اتفاق البته بیشتر به خاطر اینه که اون هیچ‌وقت رانندگی یاد نگرفته ولی باعث می‌شه که به عنوان یه مخاطب بتونه زاویه‌ای دیگه از کار خودش رو کشف کنه. لرد به جونا می‌گه که قهرمان خالص رو با یه فضای ذهنی تقریباً انسان‌شناسانه خلق کرده و سبک زندگی تینیجرها رو خیلی با ملاحظه به تصویر کشیده، با اینکه خودش این زندگی رو هنوزم داره تجربه می‌کنه. توضیح می‌ده که: &quot;یادم میاد تو سال ۲۰۱۴ وقتی داشتم آلبوم رو می‌نوشتم خیلی تلاش کردم که از دلیل و منطق هر اتفاق عجیب توی یه مهمونی پر از ۱۵ ساله‌ها سر دربیارم. به همین خاطر مشروب نمی‌خوردم، نه به خاطر نظم و اخلاق، فقط به خاطر این که چیزی رو از دست ندم!&quot; البته این برخورد خیلی کول و خوددارانه برای آلبوم بعدی کلا از بین رفته. لرد ادامه می‌ده که: برای ملودراما کاری که می‌کردم این بود که می‌رفتم مهمونی و فقط مست می‌کردم!&quot;عکس اختصاصی نیویورک تایمز از لرد / عکاس: جک دیویسونساعت نزدیک ۲ نصف شب بود که جونا و لرد به اصطلاح صبحونه‌اشون رو خورده بودن و  همین موقع‌ها بود که اولین قطره‌های بارون اون طوفان مور انتظار هم شروع کرده بود به باریدن. واسه همین سریع زدن بیرون و با همون خط یک مترو دوباره به دانتان برگشتن و یه قرار برای فردا، یعنی در واقع همون روز، گذاشتن که جونا بتونه لرد و جک آنتونوف رو در حال کار تو استودیو ببینه.فرداش، ساعت طرفای ۵ عصر بود و جونا داشت توی برف آروم آروم راه می‌رفت که لرد بهش تکست می‌ده: &quot;امروز اصلاً نمی‌تونم، خیلی شرمنده‌‌ام، اوضاع خیلی به هم ریخته است اینجا و اشکم دراومده!&quot;روز بعدش مثل اینکه اوضاع روبه‌راه شده بود و سر لرد و جک خلوت شده بود. واسه همین جونا رو به استودیو دعوت کردن. جونا تا رسید پرسید که چی شده بود دیروز؟ لرد هم بی‌وقفه گفت: &quot;اوضاع خیلی بی‌ریخت بود. من و جک الان دیگه انقدر هم رو می‌شناسیم که با تلپاتی حرف می‌زنیم. ولی دیروز انقدر داغون بودیم که یکی یه چیزی می‌گفت. اون یکی اینجوری بود که چی می‌گی؟ من نمی‌فهمم. کلا موزیک پاپ چیز شلوغ پلوغیه تا وقتی که نهایتاً کار تمیز دربیاد.&quot;استودیو خیلی کوچیک بود، سه تا صندلی گردون چرخدار هم بین میز صدا و دیوار روبروش بود. لرد می‌گه: &quot;خوب می‌شد اگه یه مبل هم اینجا بود.&quot; بر خلاف صحنه‌ی جذاب و دکور چشم‌نواز اجرای SNL که لرد و آنتونوف با هم روی صحنه بردن، اینجا خبری از خوش‌سلیقگی‌های شخصی نبود، البته اگه ارگ‌هایی که آنتونوف به دیوار آویزون کرده بود رو حساب نکنیم. لرد و جول لیتل برای قهرمان خالص از ضربات درام برای ساخت موزیک کمک می‌گرفتن. اما این بار با آنتونوف یه روش کلاسیک‌تر رو انتخاب کردن. استفاده از پیانو. لرد می‌گه: &quot; یه بار رفتم پیش جک و اینجوری بودم که یه سری ملودی تو ذهنمه. می‌خوام یه فالسِتوی تیکه تیکه و محکم رو امتحان کنم، شبیه کارای پرینس (Prince). خوبی پیانو اینه که می‌تونیم کل آلبوم رو به صورت آکوستیک اجرا کنیم.&quot;دغدغه‌ی حال حاضرشون ترکیه به اسم Perfect Places که در مورد مهمونی رفتن و دوست پیدا کردنه. لرد می‌خواد اتمسفر آهنگ رو هدونسیم یا همون لذت‌گرایی با یه رگه‌هایی از شیدایی شکل بده. چیزی که تو کل آلبوم هم تکرار می‌شه. لرد به شوخی می‌گه: &quot;فک کنم تا الان یه میلیون کامپوزیشن مختلف رو امتحان کردیم.&quot; ادامه می‌ده که: &quot;تمپوهای مختلف رو تست کردیم، از صداسازی‌های جورواجور استفاده کردیم، ضرباش رو نصف کردیم، حتی سعی کردیم عجیب و چتی درش بیاریم، جواب نداد که نداد. مشکل اینه که آهنگِ طولانی‌ایه. چند روز پیش یه چیزی بهم الهام شد. به جک گفتم نظرت چیه که کل تیکه‌ی قبل کورُس رو بندازیم دور؟ درش بیاریم، کلشو تا من دیگه تا آخر عمرم این کوفتی رو نشنوم! همین‌کار رو هم کردیم. حالا کل داستان یه مسیر ساده‌تری رو طی می‌کنه. ولی خب راستشو بخوای هنوز نتونستیم این معما رو حل کنیم.&quot;لرد و آنتونوف یه ایده‌هایی برای هوک یا همون قلاب آهنگ داشتن. این‌که بیان صدای لرد رو توی چند ترک هم‌زمان با صدای اصلی پخش کنن. یه جورایی شبیه یه گروه کر از کلون‌های لرد. واسه همین لرد رفت سمت میکروفن نزدیک میز میکس تا این ایده رو امتحان کنه.آنتونوف می‌گه می‌تونی با حالت فریاد و شلخته بخونیش؟ تو این اتاق به نظر احمقانه میاد ولی توی میکس یه کاری می‌کنم شبیه صدای یه مشت بچه شنیده بشه!وقتی لرد شروع به خوندن می‌کنه اینجوریه که انگار همه‌ی وجودش رو داره صرف این کار می‌کنه. جوری پاهاش رو می‌لرزونه و شونه‌هاش رو به جلو پرت می‌کنه که انگار توی اتاق تنهاست. یه بار ضبط می‌کنن. بار دوم هم دقیقا به همون شکل اجرا می‌کنه. بعدش یه چند قدمی از میکروفن فاصله می‌گره تا بتونه راحت‌تر غر بزنه: &quot;این صداها خیلی شاد و شنگولن، باید حس غمش رو بیشتر کنم.&quot;این قلاب یه اعتراف قابل هم‌دردی هم داره: «نمی‌تونم تنها بمونم» «این بخش شعر قبلا اینجوری بود: نمی‌دونم از کدوم راه برم» ولی این ۸ تا سیلابل خیلی آبکی بود! خود لرد هم خوب می‌دونست که اینا تو ذهن مخاطب نمی‌مونه. اون اعتقاد داره که &quot;نوشتن یه آهنگ پاپ درست درمون نیازمند کنار گذاشتن کلیشه‌ها و تبدیلشون به یه حقیقت‌ِ مشخصه.&quot; و یه وقتایی فقط این عبارتِ «نمی‌تونم تنها بمونم»ِ که به قول گفتنی لپ مطلب رو ادا می‌کنه. &quot;به این خاطره که بیرون می‌رم&quot;آنتونوف چند تا از برداشت‌های مختلف لرد رو روی هم می‌چینه و پلی می‌کنه. لرد با یه حالی که انگار خوشش نیومده، زبونش رو در میاره و میگه: &quot;اوع&quot;!جک می‌گه: «نگران نباش من ردیفش می‌کنم.» بعد می‌پرسه: «برای پر کردن نیمه‌ی دوم ترک به نظرت چه هارمونی‌ای مناسبه؟» لرد که انگار واسه جواب این سوال آماده بوده سریع می‌گه: &quot;می‌خوام یه حال عجیب و کیت بوشی داشته باشه!&quot; جک سرش رو تکون می‌ده و میگه: &quot;دقیقاً یعنی بیشتر آه تا آوو!&quot; و خب البته این مکالمه تقریباً برای جونا بی‌معنیه ولی رسالت روزنامه‌نگاری باعث می‌شه تا تند تند همه‌ی این مکالمات فنی و تخصصی رو هم تند تند یادداشت کنه!به نظر می‌رسه که برای لرد نظر هیچ‌کس به اندازه‌ی آنتونوف مهم نیست. وقتی که مکس مارتین ترک چراغ سبز رو کمی قبل از انتشارش شنیده بود، نظرای دقیقی راجع به ریاضی ملودیک این قطعه داشت. مارتین احتمالاً خفن‌ترین متخصص زنده‌ی موسیقی پاپه. اون از اواخر دهه‌ی ۹۰ نویسندگی و یا همکاری در نوشتن چندین قطعه‌ی تاثیرگذار آرتیستایی مثل بریتنی اسپیرز، بک استریت بویز، کلی کلارکسون، کیتی پری، تیلور سوییفت و گروه ویکند رو به عهده داشته.آشنایی لرد با مکس هم برمی‌گرده به چند سال قبل توی استودیوی مارتین در لس آنجلس و بعد از اون هم ارتباطشون با هم دیگه حفظ شده. لرد می‌گه: &quot;مارتین چراغ رو یه نمونه‌ از ترانه‌سرایی اشتباه می‌دونه. و البته این یه توهین نیست صرفاً یه تعریف دقیقه. به نظر اون این یه قطعه‌ی موسیقیایی عجیبه، که خب منم البته باهاش موافقم. علاوه بر تغییر ناگهانی کلید چپ، تا وسطای کروس خبری از صدای درامز هم نیست، که خب عجیب‌ترش هم می‌کنه.&quot; ولی لرد و آنتونوف تصمیمشون رو گرفته بودن که کار همین‌طوری باشه که هست و با این‌که چراغ سبز به موفقیت یه ترکی مثل رویالز نزدیک هم نشد، ولی با این حال ناموفق هم نبود. هم در هفته‌ی دوم انتشار تو لیست بیست آهنگ برتر بیلبورد قرار گرفت و حتی بیشتر از ۴۰ میلیون بازدید روی یوتوب دریافت کرد. لرد می‌گه: &quot;وقتی بحث به ریاضی ملودیک کشیده می‌شه، من قوانین رو خوب بلدم. ولی فقط ۶۰ درصد مواقع رعایتشون می‌کنم! ۴۰ درصد اوقات هم نه!&quot;بعد از یه سری بحث و کار روی یه ترک دیگه، لرد این جلسه رو با روحیه‌ی خوبی تموم می‌کنه. &quot;به نظرم تو مسیر درستی هستیم!&quot; از جک خداحافظی می‌کنه و یه میز برای شام توی رستوران Waverly Inn رزرو می‌کنه. مثل داینر The Flame این رستوران واقع در غرب منطقه‌ی ویلج نیویورک، تبدیل شده به یکی از پاتوق‌های لرد ولی خب فاصله‌اش با اون یکی خیلی زیاده. به محض ورود، روش رو به یه سمتی از سالن رستوران می‌کنه و با اشتیاق می‌گه: &quot;وای! ترایفل مک اند چیز!&quot;. این‌جا دیگه خبری از هفتادساله‌هایی که سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌شون رو پک کننن واسه بردن نیست ولی خب به جاش کالین جوست یه میز اونورتر نشسته. زمانی که منتظر رسیدن منوها بودن، لرد اون سمت اتاق رو نشون می‌ده و می‌گه: &quot;یه شب Ruth Bader Ginsburg رو دیدم که اونجا نشسته بود.&quot; گینزبرگ پیرترین عضوِ دموکراتِ دیوان عالیِ امریکاست که کهولت سنش همه‌ی دوست‌داران دموکراسی در کشور رو نگران کرده. زبونم لال با فوت گینزبرگ اکثریت قاطع دیوان عالی دست جمهوری‌خواها میوفته که همزمانیش با ریاست جمهوری ترامپ می‌تونه تبعات دیرجبرانی به بار بیاره.وقتی یه آرتیسیتی با قامت یه بیگانه وارد دنیای هنر می‌شه، لذت بردنش از موفقیت و به دنبالش لذت‌های شخصی، یه جورایی حس دورویی و خیانت به طرفدارا می‌ده. ولی خب لرد از اول خیلی خوب رو تصویری که از خودش برای پابلیک می‌ساخته کنترل داشته. تو سال ۲۰۱۲، زمانی که داشت برای انتشار رایگان مینی آلبوم اولش «باشگاه عشق» آماده می‌شد، مدیرای لیبل خیلی اصرار داشتن که تو چند تا فوتوشوت شرکت کنه ولی لرد با این ایده مخالف بود. اون دوست داشت شبیه آرتیستایی مثل ویکند و بریال باشه، که خارج از یه ابر سیستم لیبلی اومده بودن و زیر شنل نامرئی‌شون تو فضای آنلاین مطرح شدن. قبل از این‌که از استودیو بزنن بیرون، لرد سر این موضوع که قراره من رو به یه رستوران فنسی بیاره و این‌که قراره چطور تو مقاله خونده بشه، تردید داشت ولی نهایتاً زمانی که پشت میز نشسته بودن و غذاهاشون داشت سرو می‌شد نظر نهاییش رو اعلام می‌کنه: &quot;خب من الان پول دارم&quot; یه مکثی می‌کنه «ساعت اینا که نمی‌خرم، پولامو خرج غذا می‌کنم. بهترم هست!&quot; یه لبخند شیطنت‌آمیز می‌زنه و به با شوق و ذوق اول به غذاهای روی میز و بعد به جونا نگاه می‌کنه.محل اقامت جونا تو نیویورک با هتل لرد فاصله‌ی کمی داره برای همین، بعد از صرف شام، با هم سوار ماشین شخصی لرد می‌شن و روی صندلی عقب می‌شینن. چند دقیقه که می‌گذره لرد گوشیش رو در میاره و می‌گه: &quot;خیلی هیجان دارم موزیکی که امروز روش کار کردیم رو بشنوم. می‌شه چند لحظه صحبت نکنیم؟ فقط ۳ دقیقه! ببخشید ... دوست دارم وقتی در حال حرکتم به موسیقی گوش بدم.&quot;منبع:مقاله &quot;بازگشت لرد&quot; نوشته‌ی جونا وینر - The New York Timesموسیقی‌های استفاده شده:Lorde - RoyalsKaty Perry - Teenage DreamLorde - Yellow Flicker BeatLorde - Liability / Live on SNLLorde - Buzzcut SeasonLorde - Perfect PlacesLorde - Sober II - Melodramaتیتراژ:ترجمه و داستان‌پردازی: خشایار رحیمی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: خاتون حیدری فاروقی، مهرداد سلطانی، مژگان ذره، فاطمه حاجی‌زاده، شاهین جوادی‌نژاد، آرمان والی و غزاله رحیمی | محصول: استودیو ۲۲ - زمستان ۹۸</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 15:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاویه دولان (سناریوی اپیزود ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@pascal/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B1-kgalvi1xvps6</link>
                <description>پادکست پاسکال | فصل ۱ اپیزود ۱ | زاویه دولانمی‌توانید این اپیزود را در کست‌باکس، ساندکلاود، اسپاتیفای، آیتونز، گوگل پادکست و تلگرام گوش کنید!اوایل تابستان | رستوران یک هتل در پاریس | ساعت ۱ژولین ژستر (Julien Gester) و نن گلدین (Nan Goldin)، عکاس معروف آمریکایی، زاویه دولان ۲۵ ساله که نامزد دریافت جایزه‌ی منتخب داوران جشنواره کن، برای فیلم مامیه، رو ملاقات می‌کنند. پشت میز می‌نشینند و منتطر سفارش غذا می‌شوند. اما انگار زاویه راحت نیست. یه جورایی انگار می‌خواد از غذا سفارش دادن طفره بره. یکم این دست و اون دست می‌کنه و آخرش دو تا سوشی سفارش می‌ده. غذایی که تا یه گاز بهش می‌زنه، پشیمونی از چشماش می‌باره. به دور و بر نگاه می‌کنه: «اه دارم خفه می‌شم ... این‌جا چقدر دم داره ... احساس می‌کنم چاق شدم. اصلاً سیرم!»خیابان Montorgueil | در جستجوی قهوه | ساعت ۳:۳۰دولان خیلی رکه! بعضی موقع‌ها با شخصیت از خود مطمئنش، دست خبرنگارها رو توی پوست گردو گذاشته. این جسارتش توی فیلم‌هاشم دیده می‌شه. سر میز تعریف کرد که چقدر سر فیلم لاورنس که وارد مسابقه اصلی کن نشده و جایزه‌ای هم که برده با گدار شریک شده، عصبانیه! آدم بلند پروازیه. حرفشو قطع می‌کنه و روشو به صندوق می‌کنه: «یک دونه ماکیاتو. فقط مطمئن باشید بدون کافئین باشه وگرنه قلبم می‌ترکه.» دولان به چیز‌های عجیب و غریب تمایل داره. می‌شه گفت یه جورایی طغیان‌گره. روشو به نن و ژولین می‌کنه و بدون اینکه بخواد چیزی رو از کسی قایم بکنه بلند می‌گه: «باید بدونید چقدر قهوه های فرانسه بدن!» ایده‌هاشو با تصویر‌های خلاقانه نشون می‌ده. منتظر قهوه‌ها هستن که دولان بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای می‌گه: «وقتی بالایی، مخت شبیه یه کابینتیه که همه‌ی کشوهاش بازه» زاویه دولان تو سال ۲۰۰۹ با فیلم من مادرم را کشتم وارد صحنه‌ی سینما شد. این فیلم را هم خودش نوشته، هم کارگردانی و  هم بازی کرده. می‌شه گفت برای خودش یه استودیوی متحرک تولیده!پارک | ساعت ۴وسط مصاحبه با ژولین، زاویه یهو رو به نن کرد و گفت: «می‌شه ازم عکس بگیری؟» و واقعاْ چطور آخه می‌شد گفت نه؟ «همیشه دوست داشتم نن ازم عکاسی کنه. همه از من می‌پرسن تحت تاثیر کدوم فیلمسازم در صورتی که من ایده‌ی فیلمام رو از عکس می‌گیرم. یه لحظه صبر کن!» یه کتاب بزرگ پر از عکس از کیفش در میاره و بازش می‌کنه. «نگاه، این برای فیلم مامیه» ورق می‌زنه «این عکس از نن، اینم همین‌طور، دوباره نن... وقتی داشتیم فیلم‌برداری می‌کردیم نزدیک ۳۰ بار رفتم فیلمبردارم رو دیدم که بهش این عکس‌ها رو نشون بدم و بگم دقیقاً چی می‌خوام.» به‌نظر میاد که زاویه دولان هیچ‌وقت در مورد این‌که چی می‌خواد تردیدی نداشته.کوچه و پس‌کوچه‌های باریک پاریس | ساعت ۶زاویه کیف پارچه‌ایشو به دوشش انداخته و جلوتر از همه راه می‌ره. توی این گروه سه نفره، اونه که از همه بهتر این اطراف رو می‌شناسه. نن و ژولین با هم گپ می‌زنن. بحث به رابطه‌ها، دوست داشتنا و درگیریاش کشیده می‌شه. زاویه هر از چند گاهی بر می‌گرده و اون‌ها رو نگاه می‌کنه. ژولین که دستاش تو جیبشه زاویه رو صدا می‌کنه: «نظرت در مورد عشق دست نیافتنی چیه؟ آخه ریشه‌ی همه‌ی فیلمات همینه.» «آره، شب‌ها شبیه یه زمین بارور برای عاشقیه، تو اینطوری فکر نمی‌کنی؟ عشق غیر ممکن هر زمانی می تونه رخ بده. بیشتر از هر چیزی، شب با خودش تنهایی میاره که وحشت‌آوره، تنهایی ابدی که سعی می‌کنیم تو زندگی‌هامون ازش دوری کنیم همون‌طوری که موپاسان نویسنده گفته: ساعت قبل از شب و ترجیح می‌دم، ساعت گرگ و میش، ساعتی که آبیه، جادوییه، وقتی که همه چیز می‌مره و تبدیل می‌شه به یه چیز دیگه ... زمانی که حس می‌کنی هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته. یه حسی داره ... ملانکولی و نوستالژیک می‌دونستی ترنس مالیک همه‌ی فیلم‌هاشو توی اون ساعت می‌گیره؟ گرون‌ در میاد و البته بعضی موقع‌ها هم خسته کننده.»در تاکسی | ساعت ۷:۳۰زاویه برای ژولین تعریف می‌کنه که مدل کار کردن و ساختن فیلم‌هاش به سناریو‌هاش خیلی مربوطه. این‌که چطوری نوشتتش. «می‌دونی چی رو مخمه؟ به نظرم این بی‌احترامیه که یه بودجه‌ی بزرگ داشته باشی و بد سرمایه‌گذاری کنی. کاری که بیشتر فیلم‌های هالییودی انجام می‌دن. فیلم به غیر از این‌که باید سرگرم‌کننده باشه باید خوش ساخت هم‌باشه. تماشاگرا لایق نگاه کردن به یک فیلم زیبا هستند.» از گوشیش موسیقی پخش می‌کنه  و صداش رو می‌بره بالا. نن و ژولین می‌زنن زیر خنده!ژولین یکم صداشو بالا می‌ببره که صداش به گوش زاویه برسه. «موسیقی توی فیلم‌های تو خیلی تاثیر داره. دارم فکر می‌کنم که توی زندگی واقعیتم تاثیر گذار بوده؟» دولان همن طوری که یا آهنگ ریتم گرفته میگه: «من شب‌ها برای رقصیدن به موسیقی گوش می‌دم که همه‌ی فکرامو بشوره ببره. اما بیشتر توی روز به خصوص توی تاکسی به موسیقی گوش می‌دم.»اتاق هتل تمام شیشه ای | طبقه‌ی ۳۶ | ساعت ۹:۲۰ شبزاویه دم پنجره ایستاده و سرش توی گوشیشه. ژولین ازش می‌پرسه: «شب برای تو چه معنی‌ای داره؟» بر می‌گرده و با چشمایی که برق می‌زنه نگاهش می‌کنه. پوزخندی می‌زنه و می‌گه «شب؟ شب مثل روز می مونه» بلند می‌خنده! «شیبه همه‌ی آدم های دیگه، وقتی ۷ صبح بعد از یه شب طولانی می‌رسم خونه، به خودم می‌قبولونم که این‌دفعه دیگه بدنم نمی‌کشه. تاوانش رو ۲۴ ساعت بعد که انگار یه چوب بیسبال می‌خوره تو مغزم پس می‌دم. راستش صبحا بهتر کار می‌کنم، می‌دونم ... تو حالت خورد نه؟ ولی باید بگم اونقدر که شبا دوست دارم تو تختم برم دوست ندارم پارتی کنم. فقط منو بالشتم!» «مونیا چاکری توی یکی از مصاحبه‌هاش گفت که زاویه می‌تونه دوبله بکنه، یه قرار ملاقات کاری بزاره، یک فیلم ببینه، بره جایزشو بگیره، به یه دوست دل داری بده، کل شبم بیرون باشه و ساعت ۷ صبح بره تو تختش و یک ساعت بعد از خواب بیدار شه، یه فیلم‌نامه بنویسه و برای فاند گرفتن فیلم بعدیش اپلای کنه! همه و همه توی ۲۴ساعت! یا داره از خودش در میاره یا داره اغراق می‌کنه دیگه؟» «نه واقعاً! این بیشتر شبیه یه سه‌شنبه‌ی معمولی می‌مونه (می خندد). ولی دیگه واقعاً هر روز هم اینجوری نیست.»زاویه دولان در اتاق هتل تمام‌شیشه‌ای - عکس از: نن گلدین (Vogue France)خیابان | ساعت ۱۰:۳۰ شبحالا دو تا از دوستای زاویه هم بهشون اضافه شدن. توی راه به سمت یکی از بارهای شهر ۵نفری قدم می زنن و سیگار می‌کشن. زاویه و دوستاش با هم گپ می‌زنن و از این چند شبی که بیرون رفتن تعریف می‌کنن. ژولین می پرسه: زیاد بیرون می‌ری؟ زاویه یه کم می‌ره تو فکر: «الانا بیشتر موقعی می‌رم بیرون که عاشق باشم، یکی رو بخوام دنبال کنم که توی روز دیدم و شب قراره جای دیگه‌ای باشه. ولی در کل،نه! زیاد بیرون نمی‌رم. نمی‌خوام حوصله سَربر به‌نظر برسم اما اینا دیگه از من گذشته. وقتی ۱۶یا ۱۷سالم بود، آی‌دیِ فیک داشتم که تو بار راهم بدن. از پنج شنبه تا شنبه، هر شب تا نزدیکای صبح بیرون می‌موندم. تا ۲۰سالگی همین طوری زندگی کردم. تا می‌تونستم پارتی کردم و تا می‌تونستم هر مواد مخدری رو امتحان کردم. الان دیگه ازم گذشته. الانا دیگه فقط با آدمایی که دوسشون دارم پارتی می‌کنم.» سرش رو دوباره توی گوشیش می‌کنه. آدرس رو از دوستاش می‌پرسه و تند تند تایپش می‌کنه.بار | ساعت ۱۱:۱۵بار تاریکه و فقط یه نورهای زرد و قرمزی هست که فضاشو روشن می‌کنه. صدای موزیک زیاده و می‌شه گفت نسبتاً بار شلوغیه. عده‌‍ای در حال رقصیدنن، عده‌ای دیگه در حال گپ زدن. ژولین، نن، زاویه و دوستاش دور میز چوبی روی مبلای مخمل یشمی نشستن.نگاه زاویه به در ورودیه. انگار منتظر کسیه. یه دفعه دستش رو تو هوا تکون می‌ده و به کسی اشاره می‌کنه. جسیکا چستین، بازیگر دوست داشتنی آمریکایی، به اون‌ها ملحق می شه. زاویه، ژولین و نن رو به جسیکا معرفی می‌کنه. آدم اجتماعی و سرزنده‌ایه. جسیکا خودش رو روی مبل یشمی، کنار زاویه می‌ندازه. ژاکتشو در میاره و با دستش خودشو باد میزنه. آروم به بازوی زاویه می‌زنه و می‌گه: «براشون گفتی چطوری با هم آشنا شدیم؟» و بدون اینکه برای جواب زاویه صبر کنه، داستان رو تعریف می‌کنه: «من یه توییت کردم از اینکه چقدر با فیلم مامی حال کردم. بعد دیدم زاویه برام یه مسیج بامزه فرستاد... اوه بزارید اول از همه بگم که زاویه به من یه قولی داده ...» زاویه می‌خنده و جسیکا می‌زاره که خود دولان قولی که بهش داده رو تعریف کنه:«قراره اگه امسال رفتم فرش قرمز جسیکا رو با خودم ببرم!» جسیکا یکی از ابروهاشو بالا می‌اندازه و نگاه شیطنت‌آمیزی تحویل همه می‌ده. یه قلپ از نوشیدنیش می‌خوره و می‌گه: «از دعوتت ممنونم. حتما میام ولی قبلش باید شام ببریم بیرون … (همه می خندن) ویدئویی که برام فرستادی رو یادت میاد؟» صدای موسیقی بلنده و فاصله‌ی نن و ژولین هم زیاد. دولان یه چیزی می‌گه اما ژولین هیچی نمی‌شنوه. نزدیک‌تر می‌شه تا صدا رو بهتر بشنوه: « ... اولش برات آهنگ take you جاستین بیبر رو فرستادم بعد سریع از خجالت پاکش کردم. یهو حس وطن‌پرستی بهم دست داد که برات از خوبای کانادا آهنگ فرستادم. بعد تصمیم گرفتم همون سلن‌دیون رو بفرستم ...» (همه می‌خندن) جسیکا در جوابش چیزی می‌گه که دوباره ژولین متوجه نمی‌شه ولی چون همه می‌خندن، اون هم می‌خنده. سعی می‌کنه روی صندلی خودشو جلوتر بکشه. تقریباً باید فریاد بکشه که صداش شنیده بشه. دولان متوجه می‌شه که ژولین داره سعی می‌کنه چیزی بگه. گوشش رو نزدیک میاره و بالاخره سوال رو می‌شنوه: «مادر و پدرت هم هنرمند بودن؟» همه منتظر جواب زاویه‌ان که یهو با دست اشاره می‌کنه و می‌گه:‌ «اینجا صدا به صدا نمی‌رسه. می‌شه یه‌کم بریم بیرون؟».بیرون بار | ساعت ۱۲:۵همه دنبال هم از بار بیرون میان. یکی پاکت سیگارشو در میاره و دست به دست می‌چرخونه. همه یه نخ بر می‌دارن و شروع به سیگار کشیدن می‌کنن. زاویه به ژولین نگاه می‌کنه و جواب سوالش رو می‌ده «پدرم تقریباً همه کاری می‌کرد. ساز می‌زد، آهنگسازی می‌کرد، بازیگر بود. نقاشی می کرد. البته هنوزم می‌کنه. تا اونجایی که می‌تونست توی همه‌ی رشته‌های هنری یه ناخونکی زده بود! ولی خوب حتی موقعی هم که آهنگسازی می‌کرد، روی موسیقی پاپ مثل آهنگای جاستین بیبر کار می‌کرد. البته با یه بودجه‌ی خیلی کمتر. همه می‌زنن زیر خنده.[صدا چلیک دوربین] همه برمی‌گردن و نن رو نگاه می‌کنن. نن دوربینش و پایین میاره. بر می گرده و به همه نگاه می‌کنه و می‌گه: ‌«واقعا نور روی صورتت عالیه، نمی‌شد عکس نگرفت!» خوشحالی از چشمای زاویه معلوم می‌شه. نن می‌پرسه: «چی شد که بازیگری رو شروع کردی؟» زاویه یه پکی به سیگارش می‌زنه، صداشو صاف می‌کنه و می‌گه: «عمه‌ام مدیر تولید بود. یک روز شنید که برای یه برنامه‌ای دنبال یه سری بچه‌ان که این ور و اون ور بدوان. من تست دادم و نقش رو گرفتم و تا می نوتستم بالا و پایین پریدم. خلاصه سنگ تموم گذاشتم! تجربه‌اش خیلی دوست داشتنی بود. برای همین بود که .... البته یه قسمتیش هم به‌خاطر این بود که مامانم عاشق برنامه‌های تلویزیون بود. یه دفعه می‌دیدی که ۲۰ تا سریال رو هم‌زمان دنبال می‌کرد. همه رو هم روی وی اچ اس ضبط می‌کرد...» یه لحظه حرفش رو قطع می‌کنه و چشماشو با یه حال مسخره می‌چرخونه: «ببخشید دوباره حرف زدن از مامانم منو از موضوع پرت کرد ... چی داشتم می‌گفتم؟ آهان... بازیگری... اینطوری شد که برای تبلیغ‌ها و برنامه‌ها تست دادم. از ۶ تا ۱۰سالگی برای تبلیغ یه داروخونه بازی می‌کردم. توی خیابون پیرزن‌ها که می‌دیدنم نگه می‌داشتن و لپمو می‌کشیدن. اینطوری شد که شروع شد.»جسیکا چستین و زاویه دولانجسیکا که تنها کسیه که تو این جمع سیگار نمی‌کشه، ژاکتشو دو دستی دور خودش نگه داشته و آروم با ریتم آهنگ تکون می‌خوره. با خنده می‌گه: «که حرف زدن از مامانت از موضوع پرتت می‌کنه؟» دولان در جواب فقط می خنده. جسیکا که انگار فکری به ذهنش رسیده باشه یهو ساکت می‌شه، روشو به زاویه می‌کنه و می‌پرسه: «ببینم توی فیلم‌هاتم تلویزیون یه وسیله‌ایه که مانع نزدیک شدن والد و فرزند می‌شه. فیلمات زندگی‌نامه‌ی خودته؟» زاویه شوک می‌شه: «کدوم فیلم رو می گی؟» جسیکا جواب می‌ده: «مثلاً لاورنس یا من مادرمو کشتم» زاویه دهنش باز می‌مونه: «تو مگه من مادرمو کشتمو دیدی؟» جسیکا بلند می‌گه:«معلومه!» زاویه لبخند گشاد رضایت‌مندی تحویلش می‌ده و می‌گه: «چه افتخار بزرگی که جسیکا چستین فیلمامو دیده باشه! آره درست می‌گی. من مادرمو کشتم ۲۵۰ درصد زندگی خودمه (می خنده) دروغ گفتم! ۲۴۰ درصد زندگی خودمه. اما در مورد لاورنس، من تجربه‌ی تغییر جنسیت ندارم یا علاقه به جنس مخالف ندارم. اما خبب قسمتی از اون شخصیت اصلی خودِ منم. مثل خشمش نسبت به جامعه، تنهاییش. خیلی از مامانم هم الهام گرفتم. من یه تماشاگرم و چون بازیگر هم بودم همیشه یه جورایی در حال ضبط کردنم. از آدما خوشم میاد. مدلی که راه می‌رن، مدلی که حرف می‌زنن، گریه می‌کنن. عاشق اینم که بشینم و نگاشون کنم.»سیگارا تموم می‌شه، جسیکا سردش شده و زودتر می خواد بره تو. نن هم دوست داره بره یه نوشیدنی دیگه بگیره. واسه همین دوتایی با هم می‌رن تو. دوستای زاویه هم یه کم دیگه وای میستن، بعد می‌رن تو که برقصن. زاویه یه سیگار دیگه روشن می‌کنه. پاکت رو جلوی ژولین می‌گیره. ژولین یه نخ بر می‌داره. زاویه با فندک قرمزش اول سیگار ژولین و بعد برای خودش رو روشن می‌کنه. برای چند لحظه سکوت حاکم میشه و بدون این‌که حرفی بزنن سیگار می‌کشن. تا این‌که ژولین سکوت رو می‌شکنه و می‌پرسه: «نویسندگی و کارگردانی رو چه جوری شروع کردی؟» «من همیشه می‌نوشتم. از ۹ سالگی شروع کردم. خودمون کامپیوتر نداشتیم اما خاله مَگدا  یه دونه داشت. هر موقع می‌رفتیم خونشون، می‌رفتم زیر زمین و شروع می‌کردم به داستان نوشتن. بعدش داستانام رو روی ... فاک! اسمشو یادم رفت ... از اینا که دیگه الان نیست. چیه اسمشون؟» ژولین می‌گه: «فلاپی؟» زاویه یه بشکنی می‌زنه و می‌گه: «آره خودشه! مرسی!» ژولین می‌خنده و می‌گه: «آدم بعضی موقع‌ها این‌طوری می‌شه مخصوصاً وقتی که به یه زبان دیگه صحبت می‌کنه!» زاویه سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون می‌ده: «آره توی فرانسوی هرچیزی که می‌خوامو همون جوری که می‌خوام می‌گم اما انگلیسی انگار ... محدودم می‌کنه ... احساس می‌کنم اصطلاحای درست رو نمی‌دونم ... خلاصه این‌که هر دفعه می‌رفتم خونه‌ی خاله‌ام فلاپی دیسکا رو ور می‌داشتم و روی داستانم کار می‌کردم. همه‌ی داستانامم در مورد یه سری فرشته بودن که میان زمین و آدما رو نجات می‌دن. یکی از داستانم اسمش بال‌های صورتی بود. خیلی خیلی گِی بود.» «چند سالت بود نوشتیش؟ از اون موقع می‌دونستی که همجنسگرا هستی؟» «فکر کنم همیشه هم می‌دونستم هم نمی‌دونستم. وقتی کوچیک‌تر بودم یه دوست‌دختر داشتم. خُل بودم ... یه بار مامانم بردم سینما که تایتانیک رو ببینیم و من بعد از اون روانیه این فیلم شدم. وقتی اون طراحی صحنه، لباسا... رو دیدم انگار یاد گرفتم که بلند پرواز باشم. موقعی که بقیه بچه‌ها می رفتن هاکی بازی می‌کردن، من می‌شستم لباس‌هایی که توی تایتانیک  دیده بودم و طراحی می‌کردم. یا سعی می‌کردم یه ست به اون بزرگی رو تصور کنم و نقاشیشو بکشم. یه بار هم برای دی‌کاپریو نامه نوشتم اما هیچ‌وقت جواب نداد. می‌دونی، یه‌کم زیاد از حد درگیر تایتانیک شده بودم. خلاصه که فکر می‌کنم همه فهمیده بودن گی‌ام به جز خودم تا این‌که... [یه مکث کوچولو می کنه] ...آره، ۱۱ سالگی یه چیز خیلی احمقانه به خاله‌ام گفتم... انقدر احمقانه که اگه یه فیلم‌نامه‌نویسی اون جمله رو توی فیلم‌نامه‌ای بنویسه حتما اخراجش می‌کنن.»چشمای ژولین برق می‌زنه و لبخند کمرنگی روی لباش ظاهر می‌شه: «خیلی کنجکاوم بدونم چی گفتی» «می‌گم ولی قضاوتم نکن (می‌خندد) برگشتم گفتم من خانوم‌ها رو دوست دارم اما توی قبلم. نه توی تختم!»زاویه دولان سر صصحنه‌ی فیلم‌برداریساعت ۱ | بارزاویه همون‌طوری که نوشیدنیش دستشه یه گوشه وایساده و زل زده به آدمایی که در حال رقصیدنن. نن بیرون در حال سیگار کشیدنه. ژولین نوشیدنیش رو می‌گیره و به سمت دولان می‌ره. لیوانشون رو بهم می‌زنن. ژولین هم به تماشای آدم ها می شینه. سرش رو بالا می‌گیره و زاویه رو نگاه می‌کنه. می‌بینه کاملاً غرق تماشاس شده. راست می‌گفت که عاشق نگاه کردن آدم‌هائه. ژولین باز هم وظیفه‌ی خطیر شکستن سکوت رو به عهده می‌گیره و می‌گه: «از سن ۱۹سالگی داری تخت گاز می‌ری. نمی‌خوای به خودت استراحت بدی؟»«بین ضربان قلب و لاورنس چند ماه تونستم استراحت کنم. به یه سری مواد مخدر هم اعتیاد پیدا کردم...»نگرانی تو چشمای ژولین معلوم می‌شه. زاویه می‌خنده و می‌گه: «الان خوبم.» ژولین می‌پرسه: «چی باعث می‌شه که تخته گاز کار کنی؟» علاقه به خلق کردن یا شایدم حواص خودم رو پرت کردن.» چی ازش بدست میاری؟» «هیچ وقت خودم رو مجبور نمی‌کنم که به زور یه کاری رو بکنم. حس این ‌که می‌خوای یک چیزی رو خلق کنی مثل یه زخم می‌مونه که دوست داری بخارونی. بعد از ساختن فیلم مامی برای اولین بار بود که این حس بهم دست نداد. اون حسی که بخوام دوستامو، سلامتمو، زندگیمو فدای فیلم‌سازی بکنم. اخه قبلاً ین کار رو کردم. مکثی می‌کند. دنیا داره خیلی زود حرکت می‌کنه و آدم از فرداش خبر نداره. من نمی‌دونم ۵سال بعد اوضاع چطوره برای همین حتما باید همه‌ی فیلم‌هایی که می‌خوام رو بسازم. شاید فردا دنیا تموم شه.» زاویه دولان یه لبخند گشاد تحویل ژولین می‌ده و هر دو در شلوغی موسیقی و هیاهوی بار به نوشیدن ادامه می‌دن.این اپیزود رو می‌تونید به صورت رایگان از تلگرام، ساندکلاود و پادبین گوش کنید.منابع:مصاحبه جسیکا چستین با زاویه دولان - Interview Magazineپرنس کوچک: مصاحبه ژولین ژستر با زاویه دولان - Vogue Franceموسیقی‌های استفاده شده:Björk - History of TouchesLorde - Perfect Placesتیتراژ:ترجمه و داستان‌پردازی: کیمیا هندی | طراح و تهیه‌کننده: خشایار رحیمی و کیمیا هندی | با تشکر از: شاهین جوادی‌نژاد، رضا حریریان جوان، پژمان یاوری، مریم لاله، آرمان والی و غزاله رحیمی | محصول: استودیو ۲۲ - زمستان ۹۸</description>
                <category>پادکست پاسکال</category>
                <author>پادکست پاسکال</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 16:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>