<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های toxic</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@paydarsr</link>
        <description>آٓشنٰاْ تَرین غریبه ی شَهر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:27:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1524401/avatar/UN1sAU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>toxic</title>
            <link>https://virgool.io/@paydarsr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-hsjpuy84mexg</link>
                <description>در این بیگانه خوی غرقم، معلق بین نخواستن و خواستن. کدام یک مرا از یاد میبرد؟ تلاشم آن است که این نمایش مضحک بیگانگی را ختم دهم. اما کدام یک مرا میخواهند؟ هیچکدام ؟ سرانجامی جز خلا و بی سرپرستی ندارم. شاید درستش این باشد که از این پایان تلخ، شروعی خوش نصیبم شود. شروعی که بازهم بوی پایان میدهد. در این دنیا هرچیزی که پایانش رسد خوش است. پس پایان من هم ممکن است خوش باشد. گرچه مهم هم نیست باید بگذریم.روز هارا به فاک میدهم و شب هاهم با گریه غصه‌ی روزهای به فاک رفته را میخورم. این چرخه ی نحس چیست که در آن گیر کردیم؟ آن روز ها جوانی ما بود پیرمرد. روز ها رفتند و سگ سرمای زمستان با ما ماند. ما حتی بهاری نخواهیم داشت . در این دی ماه خونین مانده ایم و حیران به اعماق سالها می‌رویم.</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 01:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گر تو روی ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C-gupqf1ncpntx</link>
                <description>گر تو روی با غم هجران چه کنم؟با آن دو سیه خموش گریان چه کنم؟در نبودت اتش است به یزدان،نروگر تو روی با غم انگیز ترین حالت ایران چه کنم؟گر تو روی دنیا شود جهنم ، نرواز دار دنیا اتشی میشود سهمم ، نرودر نبودت من آن ته سیگار مفرد پستمگر تو روی من میمانم و سوز سرمای بهمن، نروگر تو روی غم پاییز ماند ، تو بمانبگذار برود هرکه آمد ، تو بماندر نبودت یاری اندر کس نخواهم دیدشوم از مولایم تنهاتر شاید ، تو بمانای که با غمت حال من زار است و میرویشبهایم غمگین تر از کلبه ی احزان است و میروی؟در نبودت روحم تورا لمس می‌کندچشمهایم با اشکهایم پنهان است و میرویآتشی شیدا کند دل را ،دلدار کند دلبریاخرت دل دل کند این دل برایت چون دل میبریشیفته ی دلدارم و دل می‌خواهد کمی ماندن راکمی ماندنِ دلدار میشود با عمرِ دل سپری</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 01:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-ebyayi0p3big</link>
                <description>نمیدانم از کجای قصه شروع به صحبت کنم اما در این هیاهوی احساسات شبانه‌ام و اشتیاق من به رویا بافی درمورد تو میتواند جواب یک سوال پیچیده تو را بدهد. اینکه من بعد از تو چه میشوم؟ عزیزکم؛ بعد از تو دیگر منی وجود نخواهد داشت تا تو بدانی چه میشود. تصور کن چشمه ای را که از دریایش قطع میشود و دیگر نمیداند پاکی اش را به کجا بریزد. بعد از تو تمام درختان سبزی که در دلم کاشته بودی خشک میشوند و تنها ریشه ای باقی میماند. بعد از تو... ؛آه عزیزکم، بعد از تو میتوانم حس آن پیرمردی را داشته باشم که منتظر فرشته ی مرگ در گوشه ای از خانه‌ی کوچکش کز کرده است و هر دو استکان چای روی میزش را سرد سرد مینوشد. بعد از تو تمام چای ها سرد میشوند.تمام زخم ها درد میشوند . تمام روز ها شب میشوند. میتوانم تصور کنم ،بعد از تو حتی بهار هم ابری میشود . شب ها دیگر صدای شور و اشتیاق بچه ها برای بازی به گوش نمیرسید و گوش ها سوت و چشم ها کور میشود .بعد از تو گاهی در لیوان آبم ممکن است قرص هایی حل شوند اما خورده نشود نمیدانم شاید هم صورت سرد دیوار خانه ام خون آلود شود یا چشمان قاب عکس های عزیزانم از اشک سرخ شوند شاید هم گردنم با طناب شرمندگی و خجالت جلوی آن چشمها خم شود نمیدانم، مطمئن نیستم چه اتفاقی خواهد افتاد اما چشمانم را میبندم تا دنیای بی تو را تصور کنم ؛چشمانم جز خلا مطلق چیزی را نمیبینند. عزیز من ، بعد از تو غم مرا میخورد و من غصه را. لمس عشق میتواند اتفاقی مقدس برای هر عاشقی باشد اما توصیف آن کار هرکسی نیست. شبیه آن آرامشی است که مادرت وقتی خردسال بودی تورا با بوسه هایش لالایی میداد و در خلسه ای عجیب به خواب میرفتی. آنقدری حسش را به یاد دارم تا بتوانم عاشقی را با حس خالص مادرانه توصیف کنم. عزیزکم، بعد از تو انگار مادرم تنهایم گذاشته است. بعد از تو زنده ام اما انسان بی عشق زندگی نمیکند ، تنها روز هارا میگذراند.</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 17:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خوابی</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-dqenpi5gji10</link>
                <description>بیخوابی! بیخوابی دارد دیوانه ام میکند. کاش کمی خواب به این چشم ها بیاید.انگار شبهارا روز احاطه کرده باشد و روز هارا شب. ناجور نمیتوانم به خواب روم. آرزوی خوابی عمیق را بر دل گذاشته ام. افکارم پریشان و حالم به قدری کثافت و چرکین است که نمیتوانم حتی از خود بگویم.سرشار از کینه و بغض و خوابم. آه بیخوابی امانم را برید .غرق در افکار امروز و خاطرات گذشته ام ؛ در تصمیم های فردا و افسوس های گذشته ام؛ در رویاهای بی انتها و گذشته‌ی تاریکم. افکار گذشته مرا عقب میکشند و من در این جاذبه ی نحس بد جوری باخته ام. حتی کلافگی را میتوانم از پشت این کلمه ها ببینم. شاید پریدن از پنجره یا خوردن قرصهایی آلوده به سم بتواند خواب را نسیبم کنند. در این سیاهی شب چهره ی درمانده خود را در آینه ی پر از لک رو به رویم میبینم. به خود میپیچم و با خود ناله میکنم. روز ها من را نژادی آرام قلم داد میکنند و شب ها خود میدانم که چه دراکولای بی افساری هستم! شب هارا به غمگینی شعر های فروغ صبح میکنم و فردا را با چهره ای در هم شب. این چرخه ی ننگ بار زندگی حالم را بهم میریزد. میخواهم تمام آنچه تا کنون آزارم میداد را بالا بیاورم اما همان ته دلم جا خوش کرده اند. البته رویش را کمی علف و بوته های هرز پوشانده است و زیرش پر از لجن و کثافت و تباهیست. این تباهی به ظاهرِ رنگ پریده و لاغرم هم نفوذ کرده است. زیر چشم سیاه و عضلاتی درهم که جان ندارند کمی بخندند. بیخوابی دارد دیوانه ام میکند. کاش کسی مرا درک کند که از بیخوابی چنین در امده ام. اینجا تنها و بی فردا ،خواب هم دارد با من میجنگد. حتی خواب هم من را تنها گذاشته است... خیالش را فردا میکنم.گاهی از خود میپرسم که چرا خدا من را در این لجنزار به حال خود ول کرده است. چرا نگاهی نمی اندازد. تا کی درون ویرانم را پنهان نگاه دارم تا نکند کسی آگاه شود از حال زار من؟! درحالی که خود رنجهای بی پایانم را بر شانه های لاغرم کول کردم و این کوه سخت را بالا رفتم. حال مردمان پست و بیرحم دهان کثیفشان را باز میکنند و حرفهایی به دور از عقل را روانه ی آن گودال کینه دوز میکنند. کاش خدا میتوانست آن دهان هارا بدوزد. کاش کسی فرصت حرف زدن نداشت. حداقل هنگام نوشتن کمی فکر میکرد و بعد مینوشت. مثل من که شبهارا به بیخوابی فکر میکنم . شب هارا به چشمان او فکر میکنم.شب هارا به خوشبختی او فکر میکنم...</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 02:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب پیروی از عقل</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D9%84-f61g5rzxzefy</link>
                <description>همیشه از گفتن ناگفته های خود ترس داشتم. در حقیقت احساس ترس را در خود سرکوب میکردم. دقیقا همانطور که ناگفته هایم را سرکوب کردم. پس از ابراز ترسهایم میترسیدم؛ از اینکه ترسو خطابم کنند.درون مرا بفهمند و مرا دست بیندازند. آه که چقدر گذشته‌ی بزدل من حیف شد.میتوانست بهتر باشد...  اما بگذریم. مهم شهامت تغییر است. شهامت قیام برای انقلاب در خود. ایمان به پیشرفت.    عقاید فردی که در زندگی‌اش مدام در حال پیروی کردن از افراد دیگر است، هیچ ارزشی ندارند. افراد پیرو، کور هستند. اگر نبودند با چشم های خود، مسیر را مشخص میکردند. اما چون پیرویِ غلط راهی آسان تر به نظر میرسد، پا به این مسیر غلط میگذراند. اینکه در اینترنت یا اطرافشان موضوعی داغ میشود، میتواند عقایدشان را به راحتی منقلب کند، نشان دهنده‌ی کمبود اعتماد به نفس و سست بودن ریشه‌ی شخصیت در آنهاست، هر شخصیتی قطعا ویژگی های منحصر به فردی دارد اما افراد پیرو سعی میکنند که خود را تا آنجا که امکان دارد شبیه یک شخصیت دیگر کنند و عقاید آن را داشته باشند.بدون آنکه با خود فکر کنند که آیا این عقیده ای که بسیاری از مردم با آب و تاب از آن صحبت میکنند و سعی میکنند آن را خوب جلوه دهد، درست است یا خیر. این افراد فقط به دلیل مقبولیت در جامعه خود را تابع جمع نشان میدهند و ذره ای شهامت مخالفت ندارد چون احساس میکنند که اطرافیان، آنها را نمیپذیرند. آزادی جنسی، مثالی برای این موضوع ملال آور است. خوابیدن در بستر ده ها تن را آزادی جنسی تلقی میکنند درحالی که از نیت افراد دیگر خبر ندارند. دون ژوان ها در کمین تو هستن و تو در تفسیر  لغت آزادی و برابری جنسی  خودت را چه تنفر امیز با آنها ترکیب میکنی. آزادی جنسی خودش نوعی بردگی است.تو خودت را بی آنکه بدانی تسلیم افراد دون ژوان کردی در حالی که آنها در آغوش دیگری، تو را انتظار میکشند. تو فکر میکنی که آزاد هستی اما در عمق چاه جهالتت حتی نور بیرون آمدن را نمیبینی. نگذار که ذهنت عقیم شود. کمی فکر کن. نگذار که برتو چیره شوند دوست من. </description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 20:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فا ماژور</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D9%81%D8%A7-%D9%85%D8%A7%DA%98%D9%88%D8%B1-skuwpgsd0htk</link>
                <description>ماهریشه های افکارم بدجور پیچیده بهم خودمو گم کردم بین خوابو بیداری.  انگار به یه غریبه بدهکارم.  حس میکنم عذاب وجدان کارای نکرده دارم.  بدجوری منو لا منگنه گذاشته، از اون حساس که سعی میکنی  بهش فکر نکنی ولی بخودت میای و میبینی ک تو رویاهات داری چشاشو رو بوم قلبت میکشی؛ اونم با رنگ مشکی.صورتی رو برمیداری و انحنای لباشو با دقت میکشی، خراب میشه، پاکش میکنی و بازم تلاش میکنی، خراب میشه. انقدر امتحان میکنی تا خودش میاد و یه بوسه میزاره رو قلبت، و بهترین اثرشو میذاره و میره.  خودتو گول نزن پسر حقیقتو قبول کن. اون وقتی داره تو خوابت برات میخنده قطعا دلت رو مفت باختی بهش.مامان.  منو ببخش اگه شبیه رویاهات نبودم. کسی که میخواستی نشدم و مدام باعث شرمندگیت میشم. من با خودمم غریبم. تو دنبال من میگردی ولی من دنبال یه مشت حقیقت تلخ!  دستشو میبوسم.  دست کسی رو که حقیقتارو مثل یه سیلی زد تو گوشم.تا به خودم بیام و درگیر اینهمه حاشیه های کسشر نشم و خودمو گول نزنم.  مامان، همین حقیقتا منو از من دور کرد! من رو از رویاهات دور کرد.موندن تو باتلاق افسردگی خیلی راحته. اینکه خودتو نجات ندی نشون میده که بی عرضه ای! زندگی شاد نیاز به تلاش کردن داره، و ادما از تلاش کردن فرارین! آفرین، میتونی بیشتر از زندگی بنالی پسر، به خودت سخت نگیر، خودتو آزاد و رها کن، مثل وقتایی که نت های موسیقی رو توی هوای طوفانیت تصور میکنی و یه تصویر خیالی از یه دختر چشم ابرو مشکیِ کوچولو و با رویاهای عمیق و بچگونش میاد جلو چشمت.  انگار دیوونت میکنه، انگار تورو از رویاهای مامانت دورتر میکنه!  احساس تنفر داخلت میجوشه؛ حتی نمیدونی از خودت متنفری یا از اون؛ ولی هرجور که فکر میکنی، مقصر هیچکدومتون نیستید، مقصر نبود عدالت در خلقته...۱۲:۱۵ امشب با من صحبت کن، من بهت نیاز دارم؛ فکر اینکه تو به من نیازی نداری، میتونه به راحتی حسامو دار بزنه. مثل حس تیر کشیدن آرنج، وقتی که میخوره به یه جای تیز! حداقل این رو درک میکنی، امیدوارم که درک کنی، من نیاز به درک شدن دارم حتی درک یکی از جمله هام.حوصله‌ی جامعه و اجتماع رو ندارم. انگار همه مثل هم شدن. همت پست و منفور و کثیف. دچار یه فساد مسری که از اینترنت و شبکه های کثیفتر ازش، آب میخوره. دنبال یه زندگی خوب میگردن، با تخریب زندگی دیگران.  دنبال ازادی، با زندانی کردن روح بی گناهان. سرچ میکنن که چجوری شاخ بشن(سیگما)  تا بقیه بهشون احترام بزارن.  اونا فقط نسخه های کپی از همن،فکر میکنن با شباهت به هم، میتونن لایق احترام و صبحت با بقیه بشن. این لیاقت هیچ ارزشی نداره تا وقتی که تو، مثل خودت نباشی!  پس این دسته از ادما، حتی لیاقت صبحت کردن و معاشرت هم ندارن.تا خرخره غرقیم توی دریای بی لیاقتی.(انگشتای دستم خوابید!)</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 00:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه‌ی جوش</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%B4-fph3roafwg7t</link>
                <description>تو هم فقط پیشرو رو میشناسی؟ یه بنده خدایی میگفت که:«اگه یه مدت ننویسی، قلمت از کار میوفته!»  درست میگفت.  خودکارم چند وقته دیگه رنگ پس نمیده. حرفامو با موسیقی میزنم. خیلیا میگن که صداش گوش خراشه ولی خب من حتی متنامم چس نمی ارزه تا وقتی که معروف نباشم.  دنبال کسی نیستم که ازم تعریف کنه، دوست دارم خودم باشم.  «سلطان قلب خودت باش» این روزا هرکی رو میبینم، هدفش اینه که با بقیه متفاوت باشه. این رو از رفتاراش میفهمم.  درحالی که نمیدونه اکثر ادمای احمق میخوان که با بقیه متفاوت باشن و عادی نباشن.  جالبه برای این هدف مزخرف هر غلطی میکنن! « عادی نبودن عادیه» استعداد چیه؟  چیزی که ذاتیه و کشف میشه؟ این کلیشه ها خنده دار شدن! خودتو گول نزن.  افسردگی هنر رو میسازه استعداد بهونست. تو یه هنرمند خوب میشی اگر به اندازه کافی افسرده باشی. البته حالم بهم میخوره از افسرده نماها؛  اون ها هم تو گروه احمقایی هستن که میخوان عادی نباشن. «دلقک سیرک نمیخنده» پریشون و کلافم. نمیدونم هدفم چیه.ظاهر و باطنم پر از پارادوکسه. از آینده خبری نیست.  همه تو باتلاق گذشته ایم.  خاطرات تورو میکشونن عقب.  چرا نسل ما اینطوری شد؟ هرکیو میبینی افسردس. یا افسرده نما.  کاری ندارم ولی اینکه چسناله میکنن برای چیه؟چسناله مشکلی رو حل نمیکنه. خیلی وقته که فهمیدم با چسناله فقط حالم بدتر میشه و به تخم کسی نیست. مثل اینکه برای رفع تشنگیت، هوا بخوری! «کسی به فکرت نیست» لعنتی! یه بی حسی و بیحالی چند ماهه پس گردنمو فشار میده.  دیگه باهم عادت کردیم.  صبح ها برام چای دم میکنه .اسمشو گذاشتم  سگ سیاه بیخیالی.چطوره؟ میگن بیخیالی چیز خوبیه ولی خب بنظرم نه.  چون کنار اتفاقایی که میوفته، زندگیت، ایندت و حتی کسایی که دوسش داری، خود به خود به تخمت گرفته میشن.  خیلیا بم گفتن سنگدل و یسریام گفتن کسخل! ولی بازم مهم نیست من با رفیق جدیدم حال میکنم. «تر و خشک باهم میسوزه» یه رابطه مثل رابطه‌ی مولانا و شمس میخوام. واقعا شعرای مولانا درمورد شمس خداست. مثل لامینور و ر مینور بهم میان! شخصیت شمس جذبه داشت و مولانا انگار ظریفتر بود. دوست دارم ببینشون. جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد؟ بی صحبت جانانه
مولانا</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 00:51:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«حقیقت»</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-xypliskw13ns</link>
                <description>تو فکر میکنی که من هیچی بارم نیست یا یه احمق کودنم؛ شایدم فکر میکنی که دیوونه شدم و زده به سرم برای همین به هرکس که جلو  راهمه بی احترامی میکنم.درست فکر کردی! فحش دادن، سرد برخورد کردن،جنون؛بی دلیل بدون اینکه گناهی داشته باشی خودش دیوونگیه.  خودمم نمیدونم چجوری ممکنه که یه روز انقد لا...ی شم!  سرم تو لاک خودم بود و نمیذاشتم آدمای اطرافم کمبودی حس کنن، با این وجود حس میکردن که اره وظیفمه براشون. اشتباه بدی کردم. چون هرچی بیشتر براشون سرباز باشی زودتر از چشم میوفتی و حقیرت میکنن.  از حقارت بدم میاد.  واژه ی پستیه، منفیه. خودمم با وجود عصبانیتم سعی کردم حقیر نکنم کسی رو.  ولی افسوس که بهترین دفاع حمله بوده توی این جنگ.  تو اصلا بگو یه گزاره ی کاملا درستی بازم یسری هستن که نقضت کنن گل.  فکرات میرن و میان؛ میخوای خودتو بزنی به اون راه ولی حقیقت نیشت میزنه.  مَشتی تو از زندگیت چی خواستی که پشت هم داره بهت گ...دده شدنو هدیه میده؟ میدونی چی ازارم میده؟ نمیتونم چیزی که تو ذهنم داره رژه میره رو بنویسم، اره من ضعیفم.  به قول معروف «من به اندازه یک هنرمند شجاع و باهوش نیستم»!  اون گیتارو میبینی که کنج دیوار خاک خورده و روش لکه های اب هست؟  اون بدبخت هرچی عقده دارمو تحمل میکنه.  یه تیکه چوبه ولی برام یه رفیق کامله.  منتم نمیذاره، الله وکیلی دوسش دارم ستونو! این که ندونی چی هستی و کی هستی و بزاری گردن سن شخمی نوجوونیت درد داره.  تو خودت دنیاتو میسازی نه حرف مردم(این جمله خودش حرف مردم بود!) ولی درست گفتن اولین حرفیه که باس تاثیر بزاره رو زندگیم.  یه مدتیه که فقط فکر میکنم.  از اون اول صدبار گفتمش.  درک کن.  نمیدونم چجوری خالی کنم خودمو!  داد زدنو امتحان کردم یکم تاثیر گذاره.  بهتر از خود زنی خزو خیله!  شایدم احمقتر شم و برم سمتش یا کارای بدتر.  فکرش که هست ولی خ...یه نه! خداییش عذاب بدتری داره.  شاید همین جمله‌م یکم منطقی باشه و باعث پیشرفت.  سوزن افکار بازم گیر کرد.  شایدم کارما پس میدم! تا الان صدبار به غلط کردن افتادم ولی بازم راحتم نمیذارن. همشون یادمه. هرچی که گفتن و به روی خودم نیاوردم!  هر نظری که از بی عقلی دادن.  هر کاری که بامن کردن. میدونی؟  نمیخوام کم بیارم.خودم تکیه گاهشم، این بمن حس خوبی میده!کم اوردن یعنی افتادن دونفر از روی پشت بوم و تمام! خودت بهتر میدونی که اینو نمیخوام... یعنی یه صدایی توی گوشم میگه:«راهتو ادامه بده تا امیدی هس».  از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره؛ ولی من کوچیک شدمو یادم موند و این یعنی حقیقت ، خلاف گفته هاشون خواهد بود(نقطه) بهرام</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 14:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق شد؛</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF-ndh2ruyn9yh5</link>
                <description>او بود و او.  یک جسم و یک روح.  همدم و تنها!ناگاه دستی بر شانه‌ی او فرود آمد؛ قدرتش را داشت.  اورا از خودش جدا کرد. -یک قدم فاصله، اتصال حیاتیِ دستانش جدا شد... -پنج قدم فاصله، چشم های نگران و ملتمسش را میدید... -صد قدم فاصله، دیدن قامت لرزانش... -فاصله ها بیشتر شد؛ صدای فریادش را شنید.... حالا هزاران قدم فاصله بود و نبود او فریاد میزد. خبری از اون نبود.  یک همدم و هزاران فاصله.  هزاران فاصله‌ی تهی از همدم!  دل خوش خاطراتش بود.  اما سیرابش نمیکرد.  همانند تشنه ای  که در بیابان به آب فکر میکند و تشنه تر از قبل میشود.  آمدنش نویدِ باران را میدهد.  بر آن تشنه‌ی سیری ناپذیر. کاش غرقش میشد تا دیگر دستی نباشد که اورا نجات دهد...! دیدار یار غایب دانی چه ذوقی دارد؟                                                  ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد«سعدی» </description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 22:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#انعکاس</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-m4yotrjt9pgj</link>
                <description>تاریکی را برگزید و در هاله ای از نور خیره ب انعکاس خود از آینه شد،  درست خود حقیقی او؛ منعکس ظاهرش. افکار، همان بادهای خفه در اتاقکی بودند که انگار جهت خود را گم کرده اند. دامنه ی افکار را برید و بر جاذبه سوارشان کرد.  لبخندی از سر رضایت بر کوتاهی گیسوانش زد. بید که میوه ندارد. نیازی به میوه ندارد. مجنون بودنش کافیست. تک پیرهنی را پوشش تن عریانش کرد. با هرفریاد شاهین، یک دکمه را میبست:«هی گریه میکردم، به آن مردی که زن بودم» شاید برایش سنگین بود. از عشقی که رشد کرد؛ دردی که خودش درمانش شد!  به کوه استوار میان افکارش نگاه کرد.  نسخه اصلیش در قلبش بود ولی در ذهن و تفکرش هم حک شد. چرا؟  چون به وجودش باور داشت. هیچوقت تکان نمیخورد. محبتش لمس شدنی بود. دو قلب داشت، یکی سمت راست و دگیری سمت چپ.  ب امیدش لبخند میزد. سراب نبود. هاله ی نور خالی در سیاهی نبود.  خود واقعیت،  همانند خدایش بود.عشقی که برایش ستون بود.  ژلوفنی برای دردهایش.  کلونازپامی برای استرس و بیخوابیش. حتی خداتر از خدایش؛ خود آ یش. </description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 01:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت بر خودم باد!</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-gfkojqnrjx8g</link>
                <description>قسم به همان لحظه ای که روحم را زیر خروار ها خاک دفن کردم؛ دیگر اشکی نریختم! ولی خاک، نم اشک های روحم را داشت... قسم به همان لحظه ای که روحم را در باطن درختی پیر دیدم؛ شکست، بریده شد،خورد شد،له شد، کاغذی سفید شد، سیگاری در دستان خودم شد تا روحم را با پک عمیقی بسوزانم و بازهم مرا ساخت! قسم به همان لحظه ای که روحم را بو کشیدم، لمسش کردم، بوسیدمش همان لحظه طناب بادبادک را از دستانم رها کردم... روحم را برد در آسمان.  اندوه را در چشمانش میدیدم.  اما تن بی روح من سنگدل تر از گمانش بود! قسم به همان لحظه ای که روحم مرا در خواب نوازش کرد...!  لبم را بوسید و بوسه اش همچون شعله های اتش، قلب سفت مرا خورد کرد! پیدایش نکردم! پک به پک سیگار طی شد و روحم را نیافتم...  بی‌قراری را در قسم دادن خودم می‌فهمیدم اما این سیگار ها دیگر روحم را بر نگرداندند!</description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 21:50:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;یادگاری &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%22%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%22-fib6kjsugxbb</link>
                <description>&quot;بیل را برداشت و خنده هایش هم دفن کرد. عقب رفت و قبرهایِ خوشی هایِ بیجانِ گذشته اش را دید.قطره اشکی چکید و خودش در خاک دفن شد...  سنگی آمد تا سنگ قبر اشک شود:) فریادی کشید، به دل خاک رفت...  اما هیچ سنگی برایش سنگ قبر نشد...!  &quot; «قبرستان احساسات» &quot;در میان ستاره ها دنبال جایی برای خورشیدش میگشت، شاید چشم های هرز، خورشید اورا بین ستاره ها گم کنند... جای قبلی خورشید امن نبود‌؛ چون همه خورشیدش را میدیدند و برای او، هضم این موضوع دشوار بود:)  &quot; «داستان کسی که تاریکی را سهم ما کرد:) به دلیل خودخواهی!  » ....... از تشنگی به مرز مرگ رسیده بود... در دریایی از آرزویش غرقش کردند... مرد!راستی!  سیگار وقتی دلش پره...  چی میکشه؟؟ سرگردونی مثل فندکت...  تورم میکنن مثل من دکت،تنهایی با فکر و خیالات... نمیدونن چی میکشی و هی میگن نکش:)! (اهنگش رو مخم پلی شد باید خالی میکردم!  ) حس این عکس... آنقدر قدم زد که پاهایش سر از دل خاک درآوردند... آنقدر بیخیال، که برایش مهم نباشد...+ بگذار برونم هم مانند درونم ویران شود...  باز هم به هیچ کس چه! «مضطربِ بیخیال» +فقط خونسرد باش! _اما من میترسم... +نترس...  این فقط یک گلوله ی مزخرفه که صاف به عمق قلبت میخوره! _ولی تو داری خودکشی میکنی... +هیس...  میدونم! «جدال بین قلب و مغز»یا «جدال دو معشوق؟!» نمیدونم ولی.... </description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 22:55:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب...!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-iqpnzq5aithj</link>
                <description>کلمه ها درون نا پیدای من را پیدا میکنند... میبافم و عطر دلتنگی بر آنها میزنم، شاید برای کسی آشنا باشند:) کلافم... کلمه هارا بو کشید و عطرش برایش آشنا نبود؛ حالا به کلمه هایم عطر تنهایی میزنم...  شاید با لبان تن هایی بازی کنند... شاید با مشام کسی اشنا شوند... در میان  فاصله ها، یک حصار تنهایی و جرعه های دلتنگی؛ تنها یک قلم و دفتر! همین  کافیست تا من را از مزخرفاتی که مغزم میگوید دور کند... عجب...! می آیند که بروندمیروند که بیایندپذیرفته نشدند... میمیرندپذیرفته شدند بازهم... می آیند و میروند، میروند تا بیایند «بحث مرگ است!» رفت و آمدی که به  «مرگ» ختم میشود...! عجب...!باید زمان به من یاد میداد که ماندنی ترین ها نیز رفتنی هستند... باید زمان به من یاد میداد که بهتر شوی بدتر میشوند... بدتر شوی بازهم بدتر میشوند، عقده ی بدی کردن دیگران را سر تو خالی میکنند... تویی که احساس دستانت را از پشت بسته، و بی دفاع میمانی؛ عجب...! دوراهی تقدیر من در تقویم زندگی به بن بست ختم میشوند...  از زمانی که میفهمم در این بیابان، میمانم ها ماندنی نیستند... تنها یک کلمه است، مانند صاحبشان، گذرا،  کوتاه، ثانیه ای... عجب...! کافیست محو شوی...  مدتی حرف نزنی، ساکت شوی... هیچکس متوجه بود و نبودت نمیشود... چند سالی گول حرفهارا خوردم... وابسته ی وجودش شدم و با ورود یک چند روزه و چند بی ارزش، مانند اشغال دورم انداخت...! و عجیبتر آنکه...! هنوز هم همان آشغال دور انداخته، در غم نبودش، کلمه ها را با عطر دلتنگی میبافد... میبارد و میسازد:) </description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 20:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذات یگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@paydarsr/%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-at1omdpxgeb8</link>
                <description>قدم هایم وابسته به قدم های باد... مرا به شمعی سوزان میرساندلب باز میکند: به کجا میروی؟! میگویم میروم تا دنیا را ببینم؛ آن را بهتر بشناسم؛ درونش غرق شوم. گفت که افسوس من اسیر این تن هستم.قلبم میسوزد، وجودم میسوزد تا دستی مرا بگیرد؛ مانند اشک میچکم، از قد من کاسته میشود، تا نوری دهم؛ اما برای کسی مهم نیست، روزی که بیجان شوم، بیخیال من خواهند شد...به حرف های شمع فکر کردمدرکشان برایم سخت بود ولی میدانستم که در نظم زندگی او دلیلی هست. با صدای هوو هووی باد به خودم آمدم، وقت رفتن است. من را بُرد به سمت دشتی، بر روی صخره ای مینشینم. خورشید از آن بالا موهای پریشانم را شانه میزند...  جویای کیستی ام میشود؛ «من همان ذات یگانه هستم؛ هرجا که کسی نباشد من هستم؛   مانند نور و رنگ یا خط و رسم. در بطنم هستم ولی ازاد و عریان؛ دور از هرگونه مزاحم،دور از هر ذهن عقیم...» بعد از توصیف خودم به خورشید به تنم بازمیگردم... همانجا که چشم باز میکنم، اشکهایم جاریست.اری... تن من همان راضی تنهاست؛ همان شمع اسیر... «که تنها با قلم آزاد و رهاست» «۱۳۹۷_رض» </description>
                <category>toxic</category>
                <author>toxic</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 15:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>