<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پویان بیزه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pbizeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:22:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26223/avatar/qiehss.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پویان بیزه</title>
            <link>https://virgool.io/@pbizeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بی‌معنایی سی‌سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@pbizeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-z0y7offecxvo</link>
                <description>طبق اظهار پزشک زایمان، در لحظه‌ی انتشار این متن من دقیقاً سی ساله هستم. چند سالیست که شاهد یک موج تب سی‌سالگی در اطرافیانم هستم و مطمئناً در سال‌های آینده باز هم این پدیده را خواهم دید؛ افسردگی، حس پوچی، سرخوردگی، و... همیشه دلم می‌خواست به سی‌ساله‌های اطرافم بگویم که اشتباه می‌کنند اما با «حالا صبر کن!» مواجه می‌شدم. من هم صبر کردم و امروز این شما و این یادداشتی کوتاه در بی معنایی «سی‌سالگی.»(هدف اصلی این یادداشت این است که کمی حس بهتری نسبت به سن در دوستانم ایجاد کنم. چیزهایی که اینجا نوشته شده در رد این موضوع نیست که من یا هر کس دیگری از جشن تولد خوشش نمی‌آید یا طالب توجه و محبت اطرافیانش نیست.)سی‌سالگی هم مانند هر پدیده‌ی دیگری قابلیت خرد شدن به اجزای سازنده‌اش را دارد و از طریق شناخت زیر‌شاخه‌هایش می‌توان سیر تحول و ریشه‌های معنایی سی‌سالگی را فهمید و تحلیل کرد. در سیر این تحلیل دوست‌ دارم نشان دهم که این تب سی‌سالگی، چهل‌سالگی، و... از جایی دارد آب می‌خورد که بهتر است همگی از آن دوری کنیم.سالیک سال چیست؟ آیا سال چیزی بیش از تلاش بشر نخستین برای فهم چرخه‌های طبیعی و در نتیجه بهینه کردن سیکل‌های کشاورزی است؟ ما حتی نمی‌توانیم دقیقا بگوییم که یک سال چه مضربی از یک روز، یک هفته، یا یک ماه است. دلیل این موضوع این است که برخلاف باور غالب،‌ جهان ما آن ماشین مکانیکی دقیق و بی‌خطایی نیست که علمای پیشین (و بیشتر تحت تاثیر باور به یک خالق آمنی-پوتنت) پیشنهاد می‌کردند. در گیر و دار این چالش وجودی، ما مجبور شدیم به طریقی اسب چموش زمان را رام کنیم. برای بازه‌های متفاوت تعاریفی در نظر بگیریم و با وجود کمی‌ها و کاستی‌ها سعی کنیم تا جایی که می‌توانیم دقیق باشیم.در نهایت بعد از کلنجار فراوان متوجه شدیم که واحدهای قراردادی که وضع کرده‌ایم،‌ از حیث دقت و معنا هیچ ارزشی ندارد و حتی قابل انطباق و استفاده در دنیاهای فرازمینی هم نیستند. بنابراین در حال حاضر شما هیچ تعریف دقیقی برای یک سال در دسترس ندارید که زمان را به مضربی از فرکانس یک الکترون در اتم سزیم ۱۳۳ تبدیل نکند. حالا که دقیق‌تر نگاه می‌کنیم و اندازه‌گیری می‌کنیم متوجه ثانیه‌هایی می‌شویم که باید به «زمان» اضافه کنیم تا تقویم در «دقیق‌ترین» وضع خود باقی بماند.وقتی از دقت تقویم کنونیمان در برابر تقویم‌های (گرگورین، ژولین، و...) قدیمی‌تر راضی شدیم، تازه متوجه می‌شویم که فرضیه‌ای در اول کارمان بوده که لزوماً همه آن را قبول ندارند: یک سال عبارت است از زمان یک گردش کامل زمین به دور خورشید. صرف نظر از این واقعیت که زمین هیچ‌گاه به جای قبلی‌اش بر نمی‌گردد که بتوان این تعریف را عملی دانست، چینی‌ها، اعراب، و... در اصل این فرض با شما مخالف‌اند. (به عنوان مثال در شناسنامه‌ی من نوشته‌شده ۵ ربیع‌الاول ۱۴۱۰ که مشخصاً بیش از ۳۰ سال پیش است.)دههاز جایی که دهه عملاً روی سال سوار است، با توضیحاتی که در مورد سال دادم، از همین اول فاتحه‌اش خوانده است. اما من قصد دارم به این اسب میت دو لگد مشخص دیگر وارد کنم:اول اینکه چرا ۱۰؟ جواب مورد توافق در حال حاضر این است که چون شما ۱۰ انگشت دارید. مبنای عدد نویسی هم بر همین اساس ۱۰ است. ۱۰ هم البته در نبرد همیشگی با ۶ بوده. حتی تا ۱۹۷۱، پوند انگلیس قابل تقسیم به انواع اعداد مضرب شش بود تا اینکه وضع کنونی پدید آمد. البته در جاهایی هم ۶ موفق‌تر بوده است. مهمترینش شاید (بر خلاف خواست انقلابیون فرانسه) ساعت باشد. (۱۲ اینچ یک فوت است، ۳ فوت یک یارد است، و... هم از مثال‌های بارز دیگر هستند.) در وضعیت برتری احتمالی مبنای ۶، تولد ۲۴ و ۳۶ سالگی شما احتمالاً رویدادهای مهمتری قلمداد می‌شدند.دوم اینکه چرا دهه؟ برای ذهن منظم و مرتب انسان معاصر بهترین راه مواجهه با رویدادها و سیر تحولات تاریخی دسته‌بندی تاریخ است. برای این منظور، فاصله‌ی مقیاس یک سال با یک قرن قدری زیاد است که یک واحد میانی را می‌طلبد. واحدی که بتوانیم خیلی سر‌سری و بی ملاحظه از آن استفاده کنیم. مثلا بتوانیم بگوییم در دهه‌ی فلان، بهمان شاه حاکم بیسار جا بود و یکی-دو سال این طرف و آن طرف را هم فدای داستان زیبا، ساده، و همه-فهممان از تاریخ کنیم. این رسم به همه‌ی ما منتقل شده است؛ ما زندگیمان را یک عصر تاریخی در نظر می‌گیریم که خودمان قهرمانش هستیم و در نتیجه دهه‌ی اول زمان کودکی است، دهه‌ی دوم تحصیل علم، سوم دانش و مهارت، چهارم کار و خانواده، و... نتیجتاً شما باید در آخر هر دهه به خودتان (و گاهی اطرافیانتان) گزارشی بدهید از کارهایی که در آن دهه انجام داده‌اید. و منتظر قضاوت‌هایشان بمانید.جادوی اعدادجنگ‌های ۱۰۰ ساله چند سال به طول انجامید؟ ۱۱۶ سال. به داستان‌سرایی‌های عددی تاریخ‌نگاران خوش آمدید!ما شیفته‌ی جادوی اعداد هستیم. در نظر خرافی ما، مثلاً اعداد ۷ و ۱۳ ورای ارزش صرف عددیشان (۷ سیب یا ۱۳ گلابی)، حاوی معانی خاص هستند. این بیماری یکی از نهان‌ترین انواع خرافه در ماست. من، شما، و بقیه، جایی در عمق وجودمان این میل به تولید درام از اعداد را داریم. بر این اساس ما همیشه درگیر این باور نهان هستیم که اعداد ممکن است برای ما خوش‌شانسی به همراه بیاورند و برای این که از ما نرنجند باید آداب و رسوم خاصی را برایشان به جا بیاوریم. (عینی‌ترین مثال: سبت)به یک سناریو فکر کنید. شما اجازه دارید بین تولد ۳۰ و ۳۱ سالگیتان، فقط یکی را برای جشن گرفتن انتخاب کنید. این تولد کدام است؟ در ذهن شما ۳۱ یک بچه‌ی تنها و بی‌مراقبت است (عدد اول) ولی ۳۰ چندین قیّم گردن کلفت مانند ۲، ۳، ۵، ۶، ۱۰، و ۱۵ دارد که بر انگیختن خشم آن‌ها، آن هم در روز تولد ۳۰ سالگیتان، ممکن است سرنوشت شما را تغییر دهد و برایتان بد شگون باشد. اگر شما هم در دسته‌ی آدم‌های «معتقد» قرار می‌گیرید، یک جستجوی گوگلی برای درک ارزش عدد ۸ در فرهنگ چینی را توصیه می‌کنم. فراموش نکنید که ۷ برای ما احتمالاً به دلیل ۷ جرم سماوی (خورشید، ماه، عطارد، زهره، مریخ، مشتری، و زحل) مهم شده و بعدا راهش را به خلقت جهان در ۷ شبانه‌روز باز کرده‌است. این روند ممکن است برای یک تمدن دیگر الزاماً مشابه نباشد. (توضیح و حرف در این باب زیاد است که از حوصله‌ی این یادداشت کوتاه است.)حتی اگر این رابطه‌ی شما با اعداد از جنس خرافی و مذهبی هم نباشد، باز هم نشان‌دهنده‌ی وسواس است. اگر اینطور است به این فکر کنید که ۳ بسته‌ی ۱۰‌تایی از هر چیزی حس بهتری به شما می‌دهد یا ۳ بسته ۱۰‌تایی که یکی از بسته‌ها یک آیتم کم یا زیاد دارد؟ حالا اگر دوست دارید بیشتر اذیت شوید این دسته‌های ده‌تایی را در ذهنتان به شکل پین‌های بولینگ از بالا تصویر کنید.جشن گرفته‌شدنما هنوز متوجه نشدیم که تولد پدر ۶۲‌ساله‌مان دقیقاً چه روزی است. شناسنامه روز ۳ فروردین را نشان می‌دهد در حالی که مادربزرگ خدابیامرز همیشه می‌گفت که پدرتان ۴۰ روز مانده به عید به دنیا آمده و مامور سجل احوال با اینکه تاریخ را پشت قرآن نوشته‌بودند، از دل خودش یک چیزی در شناسنامه نوشته‌است. به همین دلیل پدر من نه سی‌سالگی داشته، نه چهل‌سالگی، و نه حتی یک تولد «عادی» دقیق.مساله اینجاست که در زمان‌های نه چندان دور «جشن گرفته‌شدن» مخصوص خواص جامعه بوده‌است. (واژه‌ی سلبریتی هم از سلبریت می‌آید.) شما باید آدم مهمی می‌بودید تا روز تولد و جشن مخصوص به خودتان را داشته‌باشید. در واقع پیش از اینکه متوجه فوائد اجتماعی و اقتصادی تولد‌گرفتن بشویم، برای عموم مردم، تولد گرفتن امری معمول نبوده‌است. این موضوع متاسفانه باعث باورهایی غلط هم شده‌است. عمده‌ترین این باورها این است که «من لابد آدم مهم یا آدم خوبی هستم که برایم جشن تولد می‌گیرند.» خیر. تقریباً برای همه تولد می‌گیرند و چیزی که متعلق به همه است در یک مقیاس بزرگتر معنای خیلی خاصی ندارد. ما و اطرافیانمان برای جشن تولد اهمیت قائلیم و آن را نشانه‌ی توجه به دیگران می‌دانیم. تولد گرفته‌شدن یک لذت شخصی است که اتفاقاً هم قدرت زیادی به لحاظ تقویت روابط اجتماعی دارد و همه‌ی ما از این حس لذت می‌بریم. به همین‌دلیل این یک معنای شخصی است که خیلی قابل تعمیم نیست. نتیجتاً اگر شما در صنعت تولید و توزیع کارت تبریک، کاغذ کادو، کیک تولد، گل، شمع تولد، و... فعال نیستید، به نطر می‌رسد بهتر باشد کمی به کلیت این داستان نگاه انتقادی داشته‌باشید.در آخرجامعه برای همه‌ی ما سرگرمی‌ها و دلمشغولی‌هایی تولید کرده؛ مدرسه، دانشگاه، سربازی، کار،‌ ازدواج، فرزند‌آوری و... برای تمام این‌ها هم موعدهایی را مقدر کرده که آدم‌های «موفق» (آن‌هایی که به عنوان الگو مطرح می‌شوند) می‌توانند تا پیش از آن این مراحل را به انجام برسانند. در برابر انجام این مراحل در زمان مقرر شما پاداش دریافت خواهید‌کرد و در غیر این صورت، مستقیم یا غیر مستقیم مجازات می‌شوید. تمام اضطراب ۳۰ سالگی وابسته به این است که نظام کنونی هیچ بدیلی را در برابر مسیر پیشنهادی خود نمی‌پذیرد. بر این اساس از شما انتظار می‌رود همانطوری به زندگیتان معنا بدهید که بقیه این کار را می‌کنند در حالی که «معنی زندگی» امری بسیار شخصی و بسیار با اهمیت است.معنی ۳۰‌سالگی (یا اساساً هر لحظه‌ی دیگری در زندگی) برای من احتمالاً خیلی متفاوت از معنای سی‌سالگی برای شماست. همه‌ی ما این حق را داریم که برای زندگیمان داستان‌های شخصی بسازیم و به سادگی زیر بار قالب‌های آماده نرویم. من دوست دارم داستان خودم را بسازم، شما چطور؟</description>
                <category>پویان بیزه</category>
                <author>پویان بیزه</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 19:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا «پس‌چه‌ایست‌ها» همیشه اشتباه می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pbizeh/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%DA%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-x4gd0scmkndc</link>
                <description>می‌پذیرم که با چنین تیتری مجبورتان کردم که چند پاراگراف اول را به این امید که متوجه منظورم از «پس‌چه‌ایزم» یا همان «وات‌اِباوتیسم»(۱) بشوید، بخوانید. البته این در شرایطی است که شما ندانید این عبارت به چه معناست. به هر حال بابت این موضوع از شما عذر خواهی می‌کنم.پس‌چه‌ایست‌ها افرادی هستند که در برابر دغدغه‌های شما دغدغه‌های دیگری را مطرح می‌کنند با این شکل که «فلان چیز چطور؟» به این معنی که آن چیز چون دغدغه‌ی مهم‌تری است پس دغدغه‌ی شما از درجه‌ی اهمیت ساقط است. در طول زمان از این تکنیک برای سرکوب بسیاری جنبش‌های مدنی استفاده شده‌است. «ما هزار و یک مشکل داریم هر وقت حل شد بیا راجع به حقوق زنان صحبت کنیم.»، «در آمریکا فلان قدر نفر در اثر چاقی می‌میرند حالا شما درگیر فروش اسلحه هستید؟»، «در مملکت مردم نان ندارند بعد شما می‌خواهید فیلم بسازید؟!»، و...این افراد همچنین قرابت زیادی با دسته‌ای از مغالطه‌گران‌ دارند که به صورت جدی به مغلطه‌ی «تو هم چنینی»(۲) دست می‌زنند. این مغلطه یکی از سر‌راست‌ترین دست‌آویزها در بحث است. مثلاً یک مقام ایرانی در یک کنفرانس بین‌المللی اعلام می‌کند که «اسراییل حقوق فلسطینیان ساکن کرانه‌ی باختری را پایمال می‌کند.» کسی ممکن است به این نماینده جواب دهد که «حقوق یهودیان ساکن ایران چطور؟»(۳) فکر می‌کنم این مثال تاحد زیادی به وضوح نشان داد که منظور چیست.بدیهی است که جامعه‌ی کنونی ما (یا حداقل حلقه‌های دانا‌تر یا آگاه‌تر آن) کمتر چنین چیزی را برمی‌تابد. ما همگی پذیرفته‌ایم که دغدغه‌ها و اهداف متکثری وجود دارند که هر یک از ما ممکن است به یکی بیش از دیگری علاقه داشته‌باشد و تصمیم بگیرد به آن بپردازد. به همین دلیل ما پس‌چه‌‌ایست‌ها را نکوهش می‌کنیم و این دقیقا کار درستی است. پس‌چه‌ایست بودن دیگر در دنیای امروزیِ کنش‌های اجتماعی ما، اعم از اجتماعی، سیاسی، محیط‌زیستی، و... جایگاهی ندارد و کسی جدی‌اش نمی‌گیرد. به عبارت دیگر، دستِ پس‌چه‌ایسم برای همه رو شده‌است.حالا سوال اینجاست. با وجود دانستن همه‌ی این مطالب، آیا می‌توان مواردی را یافت که حق با پس‌چه‌ایست‌ها باشد؟ یا حداقل بحث(۴) پس‌چه‌ایست‌ها در پیشبرد یک بحث بزرگتر مفید و کاربردی واقع شود؟در ادامه‌ی این نوشته من تنها یک مثال می‌زنم. شرایط را می‌شکافم و پاسخ به دو سوال فوق را تحلیل می‌کنم. کماکان قضاوت با شماست.همه چیز از یک ویدیو شروع شد. ویدیویی که پیج سامسونگ ایران به مناسبت ماه جولای بدون پلاستیک و با کمک چند نفر از «اینفلوئنسرهای» اینستاگرامی درست کرده‌بود. (البته من فقط یکی از آن‌ها را می‌شناختم که دوستم است.) ویدیو سراغ چهار نفر می‌رود که ۴ دغدغه‌ی مربوط به پلاستیک را ابراز می‌کنند. نفر اول روی تردمیل ایستاده و از لزوم استفاده از ظرف چندبار مصرف برای مصرف آب در حین ورزش صحبت می‌کند. واکنش آنی من این بود که «چرا تردمیل؟ خود تردمیل به چندین دلیل به محیط زیست آسیب می‌رساند. نمی‌شد مثلا در حال قدم زدن یا دویدن در خیابان می‌بود؟» نفر دوم با کیسه‌ی خرید پلاستیکی وارد ماشین می‌شود و به سمت دوربین از برتری کیسه‌ی پارچه‌ای نسبت به کیسه‌ی پلاستیکی می‌گوید. دوباره واکنش اولیه‌ی من این بود که «پس خودروی تک سرنشین چطور؟ چرا باید در خودروی تک سرنشین باشی؟!» نفر سوم در آشپزخانه‌ است و از لزوم پرهیز از ظرف یک‌بار مصرف پلاستیکی صحبت می‌کند. واکنش من: «یخچال عظیم پشت سرت چطور؟ این همه لوازم مصرفی جور و واجور هیچ مشکلی برای محیط‌زیست ایجاد نمی‌کند؟» و نفر چهارم هم از این صحبت می‌کند که آبمیوه‌ی طبیعی‌اش را در ظرف خودش می‌گیرد. واکنش من: «نمی‌شد خود میوه را خورد؟ یا آبمیوه را در خانه تهیه کرد؟» (قبول دارم این یکی خیلی بیشتر غر بود تا واکنش.) سر آخر هم متوجه می‌شوم که ویدیو دست کار یک شرکت عظیم با رد پای نسبتا بزرگ زیست‌محیطی است. واکنش من: «خود سامسونگ که...» https://www.instagram.com/p/B0RCW_jn7Dm/?utm_source=ig_web_copy_link از ویدیوی اینستاگرام سامسونگ ایراندر این لحظه بود که ناگهان متوجه شدم شاید من هم به «مرض» پس‌چه‌ایسم دچار شده‌ام. اول خودم را کمی تقبیح و تنبیه کردم. از خودم ناراحت بودم که چنین نابخردانه به افرادی دغدغه‌مند در ذهن و دل خودم حمله کرده‌بودم. در این بین بود که یاد یک مقاله از گاردین افتادم که نسخه‌ی ترجمه شده‌اش را اخیراً در میدان خوانده بودم. این نسخه‌ی ترجمه‌ی مقاله: http://medn.me/crtmg6 دوباره به مقاله سری زدم. مقاله راجع به این است که در دنیای پسا-ریگانی و پسا-تاچری نئولیبرالیسم، چگونه کورپوریشن‌های بزرگ تقصیر آسیب‌های محیط‌زیستی را به گردن مصرف‌کنندگان انداختند و چگونه ما را راضی کردند که دست از سرشان برداریم و با کنش‌های کوچک و کم‌اهمیت خودمان دلشاد باشیم در حالی که آن‌ها در واقع بزرگترین آلوده‌کنندگان محیط‌زیست هستند. البته مقاله درستی کنش‌های کوچک را نیز تایید می‌کند ولی بر الزام اقدامات بزرگتر اصرار دارد.موضوع مطرح‌شده در این متن واقعاً خطری جدی است. سامسونگ به عنوان یک کورپوریشن بزرگ مثال خوبی برای شروع است. من اینجا به دلایل بدیهی به سامسونگ می پردازم. در ضمن من خبرنگار و پژوهشگر نیستم. من فقط بلدم از گوگل استفاده کنم. شما هم می‌توانید روندی مشابه را برای باقی شرکت‌ها انجام بدهید.(۵) در اکتبر ۲۰۱۷ سامسونگ، آمازون، و چند شرکت دیگر از سوی گروه محیط زیستی گرین‌پیس(۶) متهم شدند که در زمینه‌ی انرژی‌های تجدیدپذیر کم کاری کرده‌اند، گازهای گلخانه‌ای و پسماندهای خطرناک شیمیایی تولید می‌کنند و هنوز در «عهد صنعتی» گیر کرده‌اند. (ساوث‌چاینا مورنینگ پست به نقل از اسوشیتد پرس) گروه گرین پیس همچنین اعلام کرده که دور‌ریختن ۴/۳ میلیون تلفن همراه (پس از آتش‌سوزی‌های نوت۷) مغایر با ادعای سامسونگ بر اقتصاد چرخه‌ای (بازیافت) است. (وبسایت گرین پیس) شرکت مادر سامسونگ یکی از شرکت‌کنندگان در کنسرسیومی برای ساخت یک نیروگاه هسته‌ای در امارات است. این شرکت یکی از ضعیف‌ترین شرکت‌ها در مسائل زیست محیطی است. البته ادعا می‌شود که شاخه‌ی الکترونیک شرکت در ارائه‌ی گزارش‌های زیست‌محیطی جزء بهترین‌هاست. (وبسایت اتیکال کانسومر به نقل از مجله‌ی نوکلیر انجینیرینگ اینترنشنال) جالب اینجاست که یک جستجوی سطحی شما را به انبوه منابع می‌رساند که از خود وبسایت سامسونگ شروع شده مبنی بر اینکه در بسته‌بندی‌های شرکت بناست تا از پلاستیک استفاده نشود. (وبسایت سامسونگ)شما با شرکتی روبرو هستید که به دلایل مختلف در حال دست و پا زدن در مسائل و اتهامات زیست‌محیطی است و در شرایط درست و عادلانه می‌بایست زیر ذره‌بین افکار عمومی قرار می‌گرفت. با این وجود سامسونگ با اقدامات کوچکی که در برابر آسیب‌های بزرگترش بسیار حقیر به نظر می‌رسد سعی در منحرف‌کردن افکار عمومی دارد. البته این دقیقاً کاریست که تمام کورپوریشن‌های بزرگ و آلوده‌کنندگان اصلی محیط زیست انجام می‌دهند. آن‌ها به شما می‌قبولانند که چیزی جز بیشینه‌ی سود‌آوری برای سهامدارانشان برایشان مهم است.کاهش مصرف پلاستیک به عنوان یک کنش جمعی محیط‌زیستی شاید (یعنی این یک گمانه است) به همین دلیل این‌قدر طرفدار دارد که تقریبا یکی از بی دردسر‌ترین انواع مبارزات محیط زیستی است. هیچ کسی بر سر موضوع کاهش مصرف پلاستیک بحثی ندارد. هیچ یک از کورپوریشن‌های بزرگ از قطع تولید و مصرف پلاستیک به صورت جدی متضرر نمی‌شوند. سبک زندگی مردم در اثر مصرف نکردن پلاستیک آن قدرها تغییر نمی‌کند. «اینفلوئنسرهای» اینستاگرامی کماکان می‌توانند با خودروی تک‌سرنشین،‌ یخچال و فریزر بزرگ، و تردمیل به زندگی ادامه دهند. در پاسخ به این نقد ممکن است بگویند که از این‌ها دست می‌کشند. به هر حال «سخت است اما غیر ممکن نیست.» چیزی که غیر ممکن است در پاسخ به این سوال نهفته است که آیا حاضرند از حمایت از نظام مصرف‌گرایی دست بردارند در حالی که بقای این گروه از «مصلحان» اجتماعی در تبلیغ برای مصرف بیشتر قرار دارد و اگر این معنی از بین برود مشخص نیست این «تاثیر»(۶) که به کرات به کار می‌برند باید چه چیزی باشد و چرا و روی چه کسی اعمال شود.همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جواب سوالم برسم.به دو شکل مختلف می‌توان به این موضوع نگاه کرد:الف) با توجه به این‌که عاملیت(۷) فرضاً سامسونگ در این مساله بسیار جدی و دوگانه(۸) است، می‌توان فرض کرد که در تبلیغات به عمد به این شکل پیش رفته‌اند تا قشری از جامعه که ممکن است کمی عمقی‌تر از مسائل سطحی پیش بروند در برخورد با پس‌چه‌ایست پنداشتن خودشان احساس شرم کنند و این حس مانع از پیگیری اطلاعات بعدی شود.ب) می‌توان فرض کرد که تفکر پس‌چه‌ایستی در تمامی مواقع به لحاظ منطقی و اخلاقی مزموم است ولی در برخی مواقع می‌تواند کاربردی باشد و مثال آن‌هم همین نوشته و نگاه دقیق‌تر به مساله است.پذیرش گزاره‌ی الف به معنای پذیرفتن شکلی از تئوری توطئه است و با این که ممکن است صحیح باشد شواهدی برایش (حداقل هنوز) در دسترس نیست. گزاره‌ی ب هم به شکل آزاردهنده‌ای غیر اخلاقی و آزاردهنده است. باید اقرار کنم که در این بین حس بدی که از ابتدا داشتم هنوز از بین نرفته‌است و فقط پیچیده‌تر شده‌است با اینکه این نوشته به اتمام رسید.WhatAboutism Tu quoque۳. مثال را از ویکی‌پدیای فارسی آوردم. با کمی تغییر.۴. Argument۵. من منابع را بعد از هر مورد قرار دادم می‌توانید صحت یا اعتبار هر یک را کنترل کنید. این نوشته خیلی سریع تهیه شده و نویسنده ادعایی مبنی بر صحت و دقت موارد ندارد. به علاوه در این مقاله به دلایل واضح از پرداختن به کارنامه‌ی سامسونگ ایران پرهیز شده‌است. زحمت آن هم بر دوش شماست با عرض شرمندگی.۶. Influence ۷. Agency۸. Hypocritical</description>
                <category>پویان بیزه</category>
                <author>پویان بیزه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 01:23:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵۰ سال دیر(تر)</title>
                <link>https://virgool.io/eastcloudmedia/%DB%B5%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D8%B1-rljkzxnv4vix</link>
                <description>عکس از ناساامروز (روز انتشار این نوشته) پنجاهمین سالگرد «قدمی کوچک برای یک مرد و گامی بزرگ برای بشریت است.» پدرم (که البته معمولا خیلی کم با هم صحبت می‌کنیم،) خاطرات تماشای قدم زدن نیل آرمسترانگ و باز (ادوین) آلدرین بر سطح ماه را از پشت شیشه‌ی مغازه‌ی تلویزیون فروشی و در ۱۲ سالگی هنوز به یاد دارد. البته دلیل علاقه‌ی من به فضا از نوجوانی پیچیده‌تر از این‌ها بود. وقتی یاد گرفتم با چشم بسته نقشه‌ی زمین را از حفظ بکشم هدف بعدی کشیدن نقشه‌ی آسمان بود. انتشارات گیتا‌شناسی هم یکی دو کتاب ترجمه‌شده راجع به نجوم داشت. به خودم که آمدم اتاقم پر از پوسترهای فضایی بود. درست است که اجسام ماراتن مسیه سوژه‌های خوبی برای پوستر هستند ولی برای یک پسر ۱۲-۱۳ ساله و در اوج بلوغ هویتی و جنسی، صحنه‌ی بلند شدن شاتل دیسکاوری از سکوی ۳۸‌آ، مرکز فضایی کِنِدی در کِیپ کاناورال فلوریدا چیز دیگری بود. در کنار مشتی اطلاعات پرجزییات و به دردنخور، آرزوی سفر به فضا تنها یادگار باقی‌مانده از این دوره‌ی نوجوانیم است.وقتی ۱۲ سالم بود، ۱۹۶۹ برایم هیچ معنایی نداشت. حتی نمی‌فهمیدم یعنی چقدر عقب‌تر از امروز یا معاصر چه چیزهایی. الآن بهتر می‌دانم. ۱۹۶۹ یعنی شش سال بعد از ترور کندی (که فشار اصلی ماموریت‌های جمینی و آپولو از او شروع شد)، یک سال بعد از «۲۰۰۱: یک اودیسه‌ی فضایی» (بله! فیلم کوبریک یک سال قدیمی‌تر از فرود روی ماه است)، چهار سال قبل از واترگیت، و یازده سال قبل از ریگان. ۲۰ جولای ۱۹۶۹ بین این اتفاقات معنی پیدا می‌کند. به اضافه‌ی هیپی‌هایی که علیه جنگ در ویتنام تظاهرات می‌کردند و ال.اس.دی می‌زدند و راک گوش می‌دادند. بیشترشان حتی اگر به فضا (به آن معنا که مقصود این نوشته‌است) هم علاقه‌ی خاصی نداشتند، در همان حوالی جولای و آگوست ۱۹۶۹ آهنگ بی‌نظیر «شگفتی فضا» از دیوید بویی را شنیدند که می‌گفت:«از برج کنترل به «میجر‌ تام» قرص‌های پروتئینت رو بردارو کلاه ایمنیت رو سر کناز برج کنترل به «میجر‌ تام»شمارش معکوس شروع شدهموتورها روشناحتراق رو چک کندست حق به همراهتاز برج کنترل به «میجر‌ تام»رکورد زدی واقعاخبرنگارا می‌پرسن چه لباسی به تن کردی؟حالا وقتشه از کپسول بیای بیرون اگه می‌تونی!از «میجر تام» به برج کنترلمن دارم از در رد می‌شمو در عجیب‌ترین وضعیت در فضا غوطه‌ورمو ستاره‌ها خیلی متفاوتند امروزاینجا من تو‌ یه قوطی کنسرو نشستمدور از جهانکره زمین آبیه و من کاری از دستم ساخته نیستبا اینکه صدهاهزار کیلومتر سفر کردم، هنوز احساس می‌کنم ثابت سر جاممو سفینه‌ی من خودش راه رو‌بلدهبه زنم بگید عاشقشم، خودش می‌دونهاز برج کنترل به «میجر‌ تام»مدار تو کار نمی‌کنهیه چیزی از کار افتادهمیشنوی صدام رو «میجر‌ تام»؟اینجا من تو‌ یه قوطی کنسرو نشستمدور از ماهکره زمین آبیه و من کاری از دستم ساخته نیست.»و از این شعر که ترجمه‌اش مستقیما از ویکی‌پدیای فارسی اومده عجیب‌تر موزیک ویدیوی آهنگ: https://youtu.be/tRMZ_5WYmCg چرا دارم از این چیزهایی که شبیه حرف‌های گیک‌هاست صحبت می‌کنم؟ چون این گیک‌ها تاثیر زیادی در تحقق پروژه‌ی آپولو داشتند. در کشاکش روابط خصمانه‌ی شوروی و آمریکا، همین‌ها موفق شدند مردم آمریکا را راضی کنند که سفر به ماه ایده‌ی خوبی است. وضعیتی را تصور کنید که بعد از یک جنگ وحشتناک و ویرانی گسترده‌ی جهانی قرار دارد. چطور ممکن است بپذیرید حتی یک پنی از جیب مالیات‌دهنده برای فرستادن آدم به کره‌ی ماه، گرفتن عکس یادگاری، و جمع کردن چند تکه سنگ خرج شود؟ به نظر ما احمقانه می‌رسد. تنها راه فهمیدنش این است که شما هم یکی از احمق‌ها باشید؛ احمق‌هایی که پول جمع می‌کردند و به دیدن فیلم کوبریک (و بقیه‌ی فیلم‌های فضایی) می‌رفتند و صفحه‌ی بویی را می‌خریدند. فرض کنید امروز یک آهنگ در مورد سفر فضایی به بازار بیاید. چند نفر رغبت گوش‌دادن به نسخه‌ی مجانیش روی ساندکلاد را خواهند داشت؟ فضا و فضانوردی سال‌هاست که لبه‌ی تیز و برنده‌اش را برای عموم از دست داده‌است.همه‌ی این‌ها را گفتم تا برسیم به بحث شیرین ۵۰ سال دیر! عنوان این نوشته باید به این صورت می‌بود که معنا بدهد:Fifty Years Late(r)پوزش من را بپذیرید که در ترجمه‌ی فارسی معنایش تقلیل پیدا کرد. البته امیدوارم از دیدن انگلیسی‌اش منظورم را متوجه شده‌باشید. ما از اواخر دهه‌ی شصت (میلادی) تا الآن ۵۰ سال در جبهه‌ی سفرهای فضایی از چیزی که باید باشیم عقب افتادیم. وقتی برای اولین بار فیلم ۲۰۰۱ کوبریک را دیدم حوالی سال ۲۰۰۱ بود. تصورم این بود که پیشرفت تکنولوژی در فیلم، تخیلی از یک حالِ دیگر یا یک دنیای موازی است. دلیل این فکر این بود که فیلم ۲۰۰۱ در پیشرفت تکنولوژی هیچ شباهتی به سال ۲۰۰۱ نداشت و من هم بی‌خبر بودم که فیلم ساخت ۱۹۶۸ است. چیزهایی که در فیلم ۲۰۰۱ می‌بینید (به جز چند مورد عموماً بی‌ربط به سفرهای فضایی) حتی امروز هم بیش از ۵۰ سال با ما فاصله دارند؛ یک ایستگاه فضایی دوار در مدار زمین،‌ فضانوردی خصوصی، کلنی‌ها و تجهیزات آزمایشگاهی روی سطح ماه، سفر فضانورد به سیاره‌ی مشتری (یا زحل بسته به اینکه از کوبریک بپرسید یا کلارک) با فضاپیمای اتمی، و...  https://youtu.be/0ZoSYsNADtY دلیل این موضوع چیست؟ چرا ۵۰ سال بعد از ۱۹۶۹ ما هنوز خواب و رویای خیلی از این‌ها را می‌بینیم و صدالبته چرا برای بقیه‌ی افراد دغدغه‌ی فضا خزعبل محض به حساب می‌آید؟پِست (PEST)زمانی که همه درگیر ساخت راکت‌های سریع‌تر، لباس‌های کاربردی‌تر، و سیستم‌های ناوبری دقیق‌تر بودند، دنیا کم کم داشت تغییر می‌کرد. جادوی فضا دیگر آن افسانه‌ی مسحور‌کننده‌ی دهه‌ی شصت (میلادی) نبود. ۱۰ سال بعد آدم‌ها درگیر انتخاب کردن رانلد ریگان و مارگارت تاچر بودند. در آینده‌پژوهی، ما موتورهای تغییر، یعنی چیزی‌هایی که توانایی دارند در سیستم‌های ما تغییر ایجاد کنند را در چهار دسته‌ی کلی می‌گنجانیم: سیاسی (Political)، اقتصادی (‌Economic)، اجتماعی (Social)، و تکنولوژیکی (Technological). برای این‌که فراموش نکنیم (یا شاید از سر تنبلی) بهشان به اختصار می‌گوییم پِست.پِست به روشنی به ما نشان می‌دهد که چرا در دهه‌های بعد از فرود روی ماه، سفرهای فضایی رو به افول گذاشت. چند ماموریت حادثه‌ساز و در صدر آن‌ها انفجار شاتل چلنجر باعث شد که اکتشافات فضایی در اذهان عمومی به سفر و پروژه‌ای تبدیل شود که آدمیزاد می‌تواند در آن بمیرد. حالا فضا و فضانوردی معادل گشت‌ و گذار در غرب وحشی بود. این موضوع حتی در سینمای علمی-تخیلی هم جای خود را باز کرد. شاهکارهای ریدلی اسکات (اِیلین و بلیدرانر) در مقایسه با فیلم کوبریک، هر دو به جنبه‌ی تاریک‌تری از سفر به فضا اشاره می‌کنند. (استخراج معدن با کارگران در فضا و جنگ و نزاع بر سر مستعمرات آف-ورلد.) به لحاظ اجتماعی، ذهن محافظه‌کاری که قرار است چندین دهه بر جهان حکم‌فرما شود، کمی زودتر در میان عموم مردم پدیدار می‌شود. توجیح هزینه‌های یک سفر فضایی در کشوری که فقر کمترین مشکلش است کار خیلی سختی خواهد‌بود.هزینه‌ی کل برنامه‌ی آپولو (تنظیم شده با تورم برای ۲۰۱۹) بیش از ۱۷۷ میلیارد دلار (در برخی منابع تا ۲۶۴ میلیارد) بوده‌است. البته که مقایسه‌ی این عدد با اعداد دیگری که در مقیاس بودجه‌های ملی مرسوم است نشان می‌دهد که این خرج‌کرد آنقدر که پیرامون آن تبلیغ می‌شود، مضر نبوده‌است. بودجه‌ی ناسا که زمانی تا ۴ درصد از بودجه‌ی آمریکا بود حالا در زیر صفرهای پشت اعشارش دست و پا می‌زند. با این وجود، مردم منطقاً مایل بودند که از نیروی عمومی موجود در جامعه برای پیشبرد گفتمان برابری‌خواه نژادی استفاده کنند. برخی ترجیح می‌دادند که در نبردِ تعداد کلاهک‌های هسته از شوروی عقب نباشند. ابله‌ترها البته ترجیح می‌دادند فکر کنند که آمریکا هیچ وقت به ماه نرفته‌است. بعد از ماموریت‌های آپولو و تثبیت پیشتازی آمریکا در نبرد فضا، یکی از مهم‌ترین دلایل برای ادامه‌ی شروع طوفانی و برق‌آسای عصر فضا هم از دست رفت.اصلا آیا سفر فضایی چیز خوبی است؟واقعا جواب این سوال چیست؟ این جز دفعاتی است که جواب دست من یا کس دیگری نیست.به طور سنتی،ترقی‌خواه‌ها (پروگرسیو‌ها) بیشتر به اکتشافات و گسترده‌کردن مرز‌های شناخت و تسلط انسان‌ بر محیط تمایل داشته‌اند و در برابر، محافظه‌کارها علاقه به محافظه‌کاری در این زمینه داشته‌اند. پیشنهاد می‌کنم ایده‌های «چپ» و «راست» که در ذهن دارید را دور بریزید. سعی کنید برنی سندرز، دانلد ترامپ، میچ مک‌کانل، و نیل دِ گراس تایسن را در یک اتاق کنفرانس فرض کنید. (فرض محال که محال نیست. البته بخشی از این تصورات که در ادامه می‌آید برداشت من از تفکرات احتمالی این افراد است.) از هر چیزی که صحبت کنید خط و مرز جدا‌کننده روشن است؛ لیبرال‌ها و محافظه‌کارها مثل ماسه و قلوه‌سنگ که در الک باشند از هم جدا می‌شوند. معمولا در عمده‌ی مباحث هم همین اتفاق می‌افتد ولی بحث اکتشافات فضایی جداست. نیل برای سه نفر دیگر یک لکچر مفصل ارائه خواهد داد که چرا اکتشافات فضایی چیز مهمی برای گونه‌ی انسان و تمدن ماست و چرا فکر می‌کند که موج فضانوردی تجاری گام پیش رو خواهد بود. میچ برای بقیه از فتوحات کنگره در کاهش مالیات (بخوانید اعطای معافیت به میلیاردرها) خواهد گفت و این در تضاد مشخص با ریخت و پاش‌های ناسا است. برنی برای دیگران توضیح خواهد داد که اولویت‌های بالاتری مانند بیمه‌ی عمومی، تحصیلات رایگان، افزایش پایه‌ی حقوق، و... وجود دارد که می‌بایست اول به آن‌ها رسیدگی شود. در آخرین پرده از این اعجاب،‌ دانلد ایده‌ی استفاده‌ی نظامی از فضا و «نیروی فضایی» را مطرح خواهد کرد.تنها کسی که در اتاق کنفرانس از او دفاع خواهد کرد نیل است. عجب وضعیت زیبایی!زاده‌ی بحث کنونی در سیاست آمریکا، نوع جدیدی از چپ است که تمایلی به بلند‌پروازی ندارد. رابطه‌ی این چپ جدید با «رویا» دیگر شبیه رابطه‌ی کندی نیست که با شور و هیجان اعلام می‌کند «تا پایان این دهه (دهه‌ی ۶۰ میلادی) انسان به ماه خواهیم فرستاد.» دلیلش هم نسبتا قابل فهم است؛ در نظر آمریکایی لیبرال، ترقی (پروگرس) دیگر در ذات خود تقدسی ندارد. چپ جدید می‌تواند ساعت‌ها سیاست‌های استعماری، ناعدالتی نژادی، جنسیتی، محیط زیستی، و... را که ثمره‌ی ترقی می‌داند، نقد کند. تا حدود زیادی هم حق دارد. همین الآن هم بوی خصوصی‌سازی فضا به شدت به مشام می‌رسد. ما در دورانی به سر می‌بریم که ترقی‌خواهان خواستار حفاظت از محیط‌زیست و محافظه‌کاران خواستار افزایش بهره‌برداری از منابع هستند.خود من (نگارنده‌ی متن) احتمالا بیش از هر جریان سیاسی متعلق به همین چپ جدیدم. (کما اینکه نقد کردنش را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.) چپی که روز به روز هم بیشتر به ترامپ واکنش نشان می‌دهد. به همین دلیل بی‌راه نیست که برداشت من از آینده‌ی اکتشافات فضایی، یک شرکت خصوصی است که اعدامی‌های سابق را به عنوان نیروی کار رایگان به فضا می‌فرستد. نسل من این توانایی ذاتی را کم کم پیدا می‌کند که در تمیز‌ترین تصاویر کثیف‌ترین چیزها را ببیند. سوالی که وجود دارد این است که نقد‌های ما (که عمدتا نقد به سیستم توزیع ثروت و افسارگسیختگی شرکت‌هاست) تا چه حد مانع پیشرفت نسل بشر است.ما ابزار لازم برای خیلی از بحث‌ها را در دست نداریم. ناتوانیمان در برابر گرمایش زمین گواه این است. عده‌ای از چپ‌ها معتقدند که باید ماند و برای تنها سیاره‌ای که می‌شناسیم که قابلیت حیات داشته‌باشد جنگید. برخی دیگر معتقدند که باید یاد گرفت و رفت. این دو، دو نگاه کاملا متفاوت است که بحث پیرامونش هم ساعات زیادی از عمر ما را تلف خواهد‌کرد. با این وجود کند و کاو در این سوال تا کُنه معنای ذهنی تک‌تک ما از انسان، حیات، و مرگ پیش خواهد رفت.ژول ورن و کودکان رویاپردازدر ۱۸۶۵ ژول ورن سفر به ماه را نوشت. در ۱۹۰۲ ژرژ مِلیه فیلم سفر به ماه را ساخت. در ۱۹۵۰ اِر.ژِ تن‌تن را در ماه تصویر کرد، و... در تمام سال‌های منتهی به ۱۹۶۹ یک رویای مشخص چندین و چند بار در رسانه‌های مختلف و به اشکال مختلف ظاهر می‌شود: سفر به ماه. یک راه خوانش این پدیده این است که ژول ورن و دیگران نوابغ زمانه‌ی خودشان بودند و این توانایی را داشتند که آینده را پیشبینی کنند. البته که این خوانش تا حد زیادی هم می‌تواند درست باشد اما پیشنهاد می‌کنم یک بار هم به این شکل به موضوع نگاه کنید: افرادی که در ۱۹۶۹ انسان را روی ماه نشاندند، داستان‌های ژول ورن را در کودکی خوانده‌بودند. این کودکان رویاهایی را پروراندند که در ۱۹۶۹ به حقیقت پیوست. هیچ کدام از شواهد دیگر موفقیت پروژه را تضمین نمی‌کند مگر اینکه اراده‌ی عظیمی پشت ماجرا باشد. و چه اراده‌ای بزرگتر از رویای کودکی.در فضای غبار آلود افسانه‌ی «رویای آمریکایی» اگر ذره‌ای از حقیقت وجود داشته‌باشد، همینجاست. واقعیت این است که افرادی که پشت آپولو را گرفته بودند مُصرتر از این بودند که شکست پروژه‌ها و کشته‌شدن فضانوردان خللی در اراده‌شان وارد کند. این فقط هم راجع‌به مهندسان و فضانوردان نیست؛ سیاستمداران و دیگران همه درگیر یک هدف‌ بودند. دنیای امروز آنقدر تکثر و چند صدایی دارد که چنین اتفاق نظری شاید هیچ وقت ایجاد نشود. به علاوه دنیای ما دنیای خطاناپذیر‌تری است. می‌توان ساعت‌ها راجع به این موضوع بحث کرد. چیزی که مهم است این است که دنیای ما دیگر جایی برای چنین آدم‌های بی‌کله و جسور و مصممی ندارد.نیاز به تغییر در پارادایم مواجهه با مسالهبه هر حال شما ممکن است بخواهید به فضا سفر کنید. اجازه بدهید آب پاکی را روی دستتان بریزم. از شو‌آف‌های شرکت‌ها و میلیاردرهایشان فاصله بگیرید. تصاویری که می‌بینید و وعده‌هایی که می‌شنوید عموما شیادی هستند. آینده‌ی فضانوردی، کُلُنی‌های پرینت سه‌بعدی‌شده‌ی روی مریخ یا حتی ماه نیست. سفرهای بدون بازگشت «مارس ۱» را هم فراموش کنید چون چیزی بیش از یک شیادی نیست. موشک بازگشت‌پذیر ایلان ماسک هم ممکن است دستاورد مهمی باشد ولی هدف ایلان ماسک فرستادن کارگو و نفرات به ایستگاه بین‌المللی است؛ چیزی که چندین سال است موشک سویوز از پایگاه بایکونور انجام می‌دهد. اگر قرار است قول‌هایشان حقیقی باشد چرا هر چند سال یک‌بار به تعویق می‌افتد؟ چرا جف بیزوس انقدر ناگهان به فضا علاقه‌مند شده در حالی که کارگران آمازون حتی فرصت رفتن به دستشویی را ندارند؟فضا امروز محل شو‌آف «غول‌های تکنولوژیست.»تمام این بازی‌ها تبلیغلت است. روی کاغذ بیشتر این تلاش‌ها کلاشی محض است. البته که ممکن است روزی فضانوردی خصوصی واقعا جان بگیرد ولی نه آن روز امروز است و نه اگر آن روز را ببینید باور خواهید کرد که آینده‌ی اکتشافات فضایی به این حال و روز درآمده. ما قرار نیست فریب چنین چیزهایی را بخوریم. اگر واقعا به فضا فکر می‌کنید من برایتان راهکارهای بهتری دارم.اگر واقعا به فضا فکر می‌کنید راجع‌ به فضا شعر بگویید. ضرر که ندارد. اگر واقعا فکر می‌کنید به فضا علاقه دارید چند مستند راجع به فضا ببینید. یوتیوب بهترین شروع است. همین امروز شروع کنید که ویدیوهای ترند‌شده احتمالا راحت‌تر قابل دسترس‌اند. بعد از مستندها فیلم Martian ریدلی اسکات را ببینید. بعد از آن Apollo 13 و First Man راببینید. (محصول ۲۰۱۸) این فیلم‌ها را هم توصیه می‌کنم: Gravity (2013)Interstellar (2014)Moon (2009)Contact (1997)Solaris (1971)Total Recall (1990)Alien (1979)اگر ۲۰۰۱ را ندیده‌اید ببینید هر چند مطمئن نیستم اگر این فیلم را ندیده باشید واقعا علاقه‌ای به فضا دارید. کتاب «لباس ۲۱ لایه» را بخوانید. اگر هنرمندید، پرفورمانس «برنامه‌ی فضایی مریخ» از تام سَکس را ببینید. اگر تاریخ‌دانید زندگی ماژلان، کلمب، و وسپوچی را دوباره بخوانید. آهنگ دیوید بویی را روی ریپیت گوش بدهید. مثل دیوانه‌ها پوسترهای فضایی به در و دیوار خانه‌تان بچسبانید و لباس‌های فضایی تقلبی بخرید و در مهمانی‌ها بپوشید. حواستان باشد این موضوعات از سن شما گذشته. سعی کنید این‌ها را به نسل کودک و نوجوان منتقل کنید. ۴ سال پیش من با خودم همچین کاری کردم. ثمره‌اش پروژه‌ی «اسپیس‌اگزایل» بود که شاید دیده باشیدش یا راجع بهش از خودم شنیده باشید. روزی که پایان‌نامه را نوشتم می‌خواستم آن‌را به کسی تقدیم کنم. آدم‌های زیادی در ذهنم بودند ولی در نهایت این چیزی بود که نوشتم:In Memory of an Inspiration: David Bowieپی‌نوشت: این متن قرار بود اپیزود اول از پادکستی باشه که می‌خوام اجرا کنم اما متاسفانه نرسید به تولید پادکست و ابتر موند. با این وجود ممکنه در روزهای آینده با صدای خودم از روش بخونم. اگر ایده‌ای دارید یا می‌خواید تشویقم کنید، بهم خبر بدید. دل‌گرمم می‌کنه. متشکرم</description>
                <category>پویان بیزه</category>
                <author>پویان بیزه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 12:24:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا همه‌چیز کشتی‌کج است؟[1]</title>
                <link>https://virgool.io/@pbizeh/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA1-oc8qcvhxmdxa</link>
                <description>ترامپ در سال ۲۰۰۷ در حال آماده‌شدن برای تراشیدن موهای وینس مک‌مهن، مدیرعامل دابلیو.دابلیو.ای (عکس از نسخه‌ی اصلی مقاله. بیل پولیانو/ گتی‌ایمجز) فریبندگی کشتی‌کج[2] شاید هیچ‌وقت به‌طورکامل توسط عموم مردم درک نشده باشد. کشتی کج نصف شکسپیر است و نصف دیگر ضربه‌های صندلی فولادی. هر تماشاگر بزرگ‌سال این ورزش تا‌کنون با افراد شکاکی مواجه شده است که سرشان را کج می‌کنند و می‌پرسند «تو می‌دونی این ساختگیه، درسته؟»خب مطمئناً که همین‌طور است. اما این باعث نشده که کشتی‌کج از یک وضعیت حاشیه‌ای به یک جریان اصلی قابل ‌احترام نزدیک و نزدیک‌تر نشود. سال گذشته، شرکت «تفریحات جهانی کشتی (دبلیو.دبلیو.ای)»[3] شراکت خودش با تلویزیون ای.اس.پی.ان[4] را اعلام کرد که به پوشش مستقیم و زنده‌ی کشتی‌کج در برنامه‌ی تلویزیونی «مرکز‌ورزش‌ها»[5] منتهی شد. دواین جانسون،[6] بزرگ‌ترین ستاره‌ی فیلم‌های اکشن در جهان که با نام «راک»[7] نیز شناخته می‌شود، کار خودش را به‌عنوان یک کشتی‌گیر جذاب و پرکشش شروع کرد. هنگامی‌که برنامه‌ی تلویزیونی «شوی امروز»[8] به یک مجری مهمان نیاز داشت، از ستاره‌ی دبلیو.دبلیو.ای، جان سینا[9] خواستند تا یک دست کت‌وشلوار بپوشد و در برنامه به جوک‌ تعریف کردن بپردازد. جان استوارت[10] که چیزی از نمادِ نبوغِ جمعیِ لیبرال بودن در آمریکا کم ندارد، اخیراً مجری مسابقات سامر اسلم[11] سالانه‌ی کشتی‌کج بود. این از زمان ترک برنامه‌ی «شوی روزانه»[12] اولین اجرای زنده‌ی بزرگ او بود. کشتی‌کج ممکن است هرگز باحال نباشد، اما حداقل دیگر به چشم یک مشت آدم شلخته و حمام نرفته به آن نگاه نمی‌شود.بخشی از این موضوع به خاطر این است که بقیه‌ی جهان با ویژگی‌های کشتی‌کج آشنا شده‌اند. باگذشت هرسال، جنبه‌های بیشتری از فرهنگ مردمی (پاپ) تبدیل به چیزی شبیه کشتی‌کج می‌شود؛ یک «واقعیت» صحنه‌آرایی شده که در آن داستان‌هایی بر پایه‌ی  نمایشنامه‌‌ی از پیش تهیه‌شده، آزادانه به حوادث واقعی نشت می‌کنند. در این بین یک مرز تار و مبهم بین صحت و عدم صحت وجود دارد که اعتیاد مخاطب به ملودرام را به‌جای اینکه کاهش دهد، افزایش می‌دهد. چشم‌انداز رسانه‌های مدرن پر از شوهای «واقعیت»[13] است كه مخاطبان با خوشحالی می‌پذیرند که داستان‌های آنها واقعی نیستند؛ در اصل، در ذات همه‌ی آن‌ها کشتی‌کج هستند. (برنامه‌ی تلویزیونی هفتگی «دبلیو.دبلیو.ای راو»[14] منتج به برنامه‌ی «جهان واقعی»[15] می‌شود که آن هم به «پابه‌پای کارداشیان ها»[16] و غیره می‌انجامد.) آن‌طوری که بیانسه[17] در آلبوم لیموناد به مشکلات زناشوییش پرداخت؛ نوشتن اشعاری که مردم به‌عنوان اتهامات واقعی وارد بر شوهر خیانت‌کار معروفش تفسیر کردند، کشتی‌کج است. پرسیدن این سؤال که «آیا استیو هاروی[18] تعمدا دختر شایسته[19] را اشتباه اعلام کرد یا نه؟»، کشتی‌کج است. آیا مایلی سایرس[20] و نیکی میناژ[21] به‌طور آگاهانه و از پیش برنامه‌ریزی‌شده در مراسم سال گذشته جوایز موزیک ویدئوی ام.تی.وی[22] به هم متلک می‌انداختند؟ سردرگمی اطراف این داستان یکی از تکنیک‌هایی بود که مستقیماً از کتاب راهنمای بازی[23] کشتی‌کج آمده بود.البته این موضوعات فقط محدود به حوزه‌ی سرگرمی نیستند. برای مدتی باب شده بود که بگویند انتخابات ریاست جمهوری سال 2016 با تمام سینه‌های پف‌کرده و صحبت درباره سایز آلت تناسلی، بیشتر شبیه به یک رویداد کشتی‌کج پولی[24] است تا مبارزه‌ای بامتانت بین اذهان سیاسی. در سیاست، مانند کشتی‌کج، هدف نهایی این است که جمعیت را به سمت خودتان بیاورید و آن‌ها را طرفدار خود کنید. و مانند بهترین شرورهای کشتی‌کج (یا «رذل‌ها»[25]) دانلد ترامپ یک سخنران رباینده و سرزنده است که از بی‌ادبی به رقبایش نمی‌ترسد. او حتی منش رذلش را هم مستمراً حفظ می‌کند. مثلا زمانی که او شدیداً با مدیر مناظره، مگن کلی،[26] بحث می‌کرد، بسته به موقعیت، سخنانش را قطع می‌کرد تا بگذارد قبل از فریاد زدن به سمت جمعیت، آن‌ها او را هو کنند. سبک او در مناظرات اولیه یک ثبات نفرت‌انگیز داشت. (اتصال بین ترامپ و کشتی کج فقط یک رابطه‌ی ضمنی نیست: ترامپ در سال 2013 به دلیل مشارکتش در چندین خط داستانی در طول سال‌ها وارد سالن مشاهیر دبلیو.دبلیو.ای شد.) سبک لفاظی تد کروز،[27] با وقفه‌های دراماتیک، خشم شدید، و تمایل به نگاه به تمامی موضوعات به‌عنوان یک میدان نبرد حماسی، بعضی‌اوقات یادآور نبردهای بزرگ کشتی‌کج بود. ریک پری،[28] نامزدی ترامپ را یک «سرطان» نامید که «منجر به نابودی حزب جمهوری‌خواه خواهد شد.» این البته قبل از آن بود که بر درستی ترامپ صحه بگذارد و پیشنهاد بدهد که به‌عنوان معاون اول او خدمت کند: این ‌یک اعتراف ضمنی بود که تمامی لفاظی­‌های آخرالزمانی[29] او عمدتاً برای نمایش بوده‌است؛ به‌عبارت‌دیگر، یک کشتی‌کج محض.دانلد ترامپ نمایشنامه‌های مبارزات انتخاباتی خود را به‌شکل یک نمایش تک نفره اجرا می‌کند. سابقه‌اش به‌عنوان یک طرفدار ثبت‌شده‌ی حذب دموکرات البته می‌تواند جذبه‌ی دست‌خورده‌اش را برای راست افراطی آمریکا خیلی تصنعی جلوه دهد. بنابراین بی‌دلیل نیست که بخشی [از جریان دست راستی] که همواره توهم توطئه در ذهن می‌پروراند اصرار دارد که نامزدی‌ ترامپ یک نمایش همراه با چشمکی از گوشه‌ی چشم است که درنهایت با پذیرش این موضوع پایان می‌یابد که او احتمالا کمی قصه‌ی نامزدی خود را بیش از حد جدی گرفته بوده‌است.[30]همین اواخر بود که کشتی حرفه‌ای خودش مایل به برداشتن این گام شد که تصنع خودش را تصدیق کند. حتی ایده‌­ی اینکه یک کشتی‌گیر «کاراکترش را بشکند»[31] هنوز نسبتاً جدید است. 30 سال پیش، جان استاسل،[32] مجری تلویزیون ای.بی.سی[33] از کشتی‌گیر دیوید شولتز[34] که با نام «دکتر دی»[35] نیز شناخته می‌شود، پرسید آیا کاری که انجام می‌دهد (کشتی) ساختگی است و در اثر پرسیدن این سوال حسابی توسط شولتز گوشمالی داده‌شد. لزوم حفظ کاراکتر حتی به زندگی و کار کشتی‌گیران بیرون از رینگ هم اشاعه یافته بود: از آدم‌های خوب و آدم‌های بد اغلب خواسته می‌شد تا در انظار عمومی با هم دوست نباشند، مبادا یک تماشاچی کشتی کج متعجب شود که دشمنان قسم‌خورده باهم نوشیدنی می‌خورند. داستان‌هایی از کشتی گیران وجود دارد که در آگاه کردن همسران و فرزندانشان هم مردد بوده‌اند، ولو اینکه به این معنی باشد که داخل خانه هم خود را به آسیب‌دیدگی بزنند.با مرور زمان اما پرده از راز برداشته شد. در سال ۱۹۸۹، مسئولین فدراسیون جهانی کشتی‌کج[36] در برابر مجلس سنای ایالت نیوجرسی شهادت دادند که کشتی‌کج تنها یک «سرگرمی» است؛ فدراسیون نمی‌خواست مقررات مسابقات ورزشی قانونی را در مسابقات کشتی خود اعمال کند بنابراین این موضوع را پذیرفت که به عنوان یک سرگرمی شناخته‌شود تا از آن قوانین خلاصی یابد. کشتی‌گیران شروع به گرفتن نقش در نمایش‌ها و فیلم‌های تلویزیونی کردند و زندگی‌نامه‌هایی از خود منتشر کردند که به‌راحتی اسرار کسب‌وکار را افشا می‌کرد. امروزه دبلیو.دبلیو.ای برنامه‌ی مستند خود را تولید می‌کند که نشان می‌دهد چگونه یک نمایش کشتی‌کج سرهم‌بندی می‌شود: چگونه شخصیت‌ها به قهرمان‌ها و شرورها تبدیل می‌شوند، چگونه تمرین می‌کنند تا بازی‌ها را واقعی از آب دربیاورند، البته نه خیلی واقعی. (در کشتی، گناه اصلی این است که به‌طور واقعی به حریف خود آسیب بزنید، این کار موجب می‌شود به کشتی‌گیر مصدوم‌شده کارهای محدودتری پیشنهاد شود.) دبلیو.دبلیو.ای دیگر اصلاً اهمیتی به حصول اطمینان از واقعی به نظر رسیدن کشتی‌کج نمی‌دهد؛ هرکسی که از دوران بلوغ گذشته ولی فراموش می‌کند که در حال تماشای یک سرگرمی از پیش برنامه‌ریزی‌شده است، به‌عنوان یک «مارک»[37] شناخته می‌شود.آنچه دبلیو.دبلیو.ای به آن اهمیت می‌دهد، کنترل کردن تجربه‌ی مردم از تماشای «کشتی­‌کج» است؛ ترجیحاً نه مثل قبل و به‌عنوان نمایشی که تماشاچیانش را احمق می‌پندارد، بلکه به‌عنوان یک سرگرمی خانوادگی قرن ۲۱امی. حالا زمانی که دوباره تاریخچه‌ی کشتی‌کج را مرور می‌کنند، می‌توانند به‌طور کامل وقایع کثیف را حذف کنند: رسوایی‌های جنسی، مرگ‌ومیرهای مشکوک، آسیب‌هایی که به آن‌ها بی‌توجهی شده، مصرف مواد مخدر، و موارد دیگر. مخاطبان درعین‌حال می‌دانند که برای دبلیو.دبلیو.ای این مهم است که اطلاعات کافی از کارهای درونی دنیای کشتی و کشتی‌گیر در اختیار آن‌ها بگذارد. دلیل این موضوع این است که مخاطب بتواند هر داستان را نه ‌فقط از طریق منطق دنیای خود کشتی (مثلا «این مرد قهرمان می‌شود چون به نظر انگیزه‌ی بیشتری دارد») بلکه با ملاحظه‌ی نیروهای بیرونی (مثلا «این مرد قهرمان می‌شود چون به‌اندازه کافی برای نمایندگی شرکت دبلیو.دبلیو.ای در زمان حضور در برنامه‌ی «امروز» خوش‌صحبت است.») نیز تحلیل کند. تجزیه‌وتحلیل هر دو لایه‌ی رفتار[38] و فرارفتار[39] (داستانِ گفته‌شده و این‌که چرا داستان به آن صورت گفته‌شده است) می‌تواند واقعاً سرگرم‌کننده باشد و حدس و گمان راجع‌به چگونگی تصمیم‌گیری‌های خلاقانه‌ی نویسندگان کشتی مدت‌هاست یک جذابیت برای تماشاچیان کشتی‌کج بوده است.بسیاری از رشته‌ها این روزها همین‌گونه عمل می‌کنند. مخاطبان و سازندگان در کنار هم کارکرده و از هر دو طرف شروع به ساختن جهانی با منطق خودش می‌کنند: جهان‌های ایجادشده، هر قدر هم که غلط باشند، حس خوب، درست، و مفرح بودن می‌دهند. راه‌های متعدد گوش دادن به آهنگ «متأسفم»[40] از آلبوم لیموناد را در نظر بگیرید که در آن بیانسه بر سر یک زن بی‌نام ملقب به «بکی با موهای زیبا» فریاد میزند؛ فردی که باور داریم ارتباطی با شوهر خواننده دارد. شما می‌توانید مانند اینترنت، در مورد هویت واقعی «بکی با موهای زیبا» نظریه‌پردازی کنید. می‌توانید مانند اینترنت به متن عبارت (چرا «بکی»؟ چرا «موهای زیبا»؟) توجه کنید. می‌توانید به این فکر کنید که چرا بیانسه تصمیم گرفته از هنرش برای نشان دادن خیانت شوهرش به خود در دنیای واقعی استفاده کند. همه‌ی این کارها زمان بیشتری خواهد گرفت و به‌این‌ترتیب این‌گونه برداشت می‌شود که اتفاق بامعنی‌تری است، تا اینکه او مستقیم به ما می‌گفت «او به من خیانت کرده‌است.» (یا اگر ما می‌گفتیم «این فقط یک آهنگ است.»).فرآیند شکل دادن یک داستان با در نظر گرفتن تمام این لایه‌ها به‌طور خطرناکی شبیه به کاری است که شرکت‌ها حین صحبت راجع به «داستان‌گویی از برندشان»[41] انجام می‌دهند. تنها تفاوت این داستان‌گویی‌های جدید با موارد پیشین خود این است که اثر آنها به مردم و رویدادهای واقعی اعمال می‌شود، به‌جای آدمک‌ها یا شیرین‌کاری‌های تبلیغاتی. در یک سطح روحی، به نظر ناخوشایند می‌رسد که یک آدم زنده را به‌عنوان یک‌مهره‌ی درحرکت روی یک تخته‌ی شطرنج داستانی تصور کنیم. هر حرکت او به‌منظور پیشروی خط داستانی تا بالاترین سرحد سرگرم‌کنندگی محاسبه می‌شود. اما اغلب اوقات این دقیقا همان اتفاقی است که می‌افتد، چه این حرکات محاسبه‌شده توسط خود افکار عمومی طراحی‌شده باشد یا توسط بعضی از مدیران زیرک (یک مشاور، یک تهیه‌کننده، یک نماینده‌ی روابط عمومی)، همه به دنبال این هستند که داستان‌ها را تا اعمال آخرین تغییرات صحیح دنبال کنند.بنابراین وقتی فکر می‌کنم که چگونه اغلب سیاست و فرهنگ پاپ با کشتی‌کج مقایسه می‌شود، عنصری نظرم را جلب می‌کند که به نظر بسیار قابل‌انتقال است: نه شخصیت‌های عجیب‌وغریب و نه تهدیدات بزرگ، بلکه اصرار بر گفتن یک داستان عالی بدون در نظر گرفتن حقایق. دانلد ترامپ می‌تواند ادعا کند که وقتی برج‌های تجارت جهانی فروریخت، هزاران مسلمان در نیوجرسی به پای‌کوبی پرداختند. بیل کلینتون می‌تواند به این افسانه دامن بزند که مته به خشخاش گذاشتن برادران برنی،[42] مباحثه‌ی سیاسی ملی‌مان را منکوب می‌کند. مایکل جردن می‌تواند بگوید که او از تیم بسکتبال دانشگاه اخراج شده بود، اما انقدر اراده داشت تا بر سختی غلبه کند. کیم کارداشیان[43] می‌تواند بگوید که او به خاطر عشق با کریس همفریس[44] ازدواج کرد، نه به خاطر معروف شدن بیشتر و پر بیننده‌تر شدن برنامه‌ی تلویزیونی‌اش. چنس دِ رپر[45] می‌تواند خود را به‌عنوان یک هنرمند مستقل و بدون قرارداد معرفی کند، هرچند که دوتا میکس آخر او به‌طور انحصاری از طریق اپل، دوازدهمین شرکت بزرگ جهان منتشر شد؛ و دبلیو.دبلیو.ای می‌تواند ستاره‌ی اخیراً فوت‌شده‌ی کشتی‌کج، چاینا[46] را به‌عنوان یک پیشکسوت مورداحترام قرار دهد، اگرچه او را برای یک دهه‌ی کامل در لیست سیاه گذاشته بود. هرکدام از این واقعیت‌های تحریف‌شده به‌اندازه‌ی کافی به واقعیت نزدیک است و بقیه‌اش فقط مشکل آدم‌های خیلی ریز بین و دقیق است.با این‌همه، شما می‌توانید به دلایلی بالاتر از سلیقه‌ی صرف از این وضعیت بترسید. وقتی همه‌چیز تبدیل به داستان شود، ارزش حقیقت واقعی رو به کاهش می‌رود. ممکن است بگویید که چیزهای زیادی در جهان اتفاق می‌افتد و فکر کردن بیش‌ازحد به چیز احمقانه‌ای مانند صنعت سرگرمی ارزشش را ندارد. بدتر از این، شما می‌توانید با سیاست، به عنوان عامل اصلی شکل‌دهنده‌یِ واقعیت ملی ما، مثل یک «شوی تلویزیونی» برخورد کنید. مطمئناً به دنبال سرگرمی بودن یک میل کاملاً انسانی است؛ خیلی غمگین است که همه‌ی اوقات گوش‌به‌زنگ باشیم و به دنبال معایب و کاستی‌ها در این اسطوره‌شناسی‌های متورم بگردیم؛ همه‌ی ما افرادی را می‌شناسیم که اینگونه هستند و اصلاً هم بامزه نیستند. اما زمانی که احساس می‌کنیم در حال تبدیل شدن به یک خوره‌ی مسلط به زبان حاکم بر دنیایی غیر واقعی هستیم که در یک زمان خاص چشم ما را خیره کرده است، و اگر با این واقعیت راحت نیستیم که آنها از ما بیشتر سود می‌برند، کار بدی نیست که این نیروهای غالب که با آن‌ها تا این حد توجه ما را جلب می‌کنند را هم در نظر بگیریم و خودمان را برای کمی عقب‌نشینی و تأمل آماده‌کنیم.و درنهایت، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که فرهنگ پسا-حقیقت[47] به دلیل خیانت‌کاری خودش به نحوی از بین برود. به‌عنوان‌مثال، دبلیو.دبلیو.ای اکنون داستان خودش را بدون هیچ چالشی می‌گوید: بر تمام رقبای اصلی خود چیره شده است و حقیقتاً حق قانونی تمام تصاویر گرفته‌شده از تاریخچه‌ی کشتی‌کج را [به دلیل خریدن و ادغام دیگر شرکت‌های کشتی در خود] نیز در اختیار دارد. نسخه‌ی کشتی‌کجی که این شرکت ارائه می‌دهد واقعیت پذیرفته‌شده‌ی سال 2016 است، حتی اگر این نسخه کاملاً متفاوت از واقعیت روزهای پر هرج‌ومرج قدیم کشتی‌کج باشد. اگر یک داستان به‌خوبی بیان شود، اگر تاریخچه‌ی آن به نظر نامتناقض باشد، پس ساخت‌وپاخت‌هایی که داستان را شکل می‌دهند، می‌توانند به‌طور موقت مورد چشم‌پوشی قرار گیرند یا به یک داستان بامزه تبدیل شوند؛ و چراکه نه؟ درنهایت، همه‌ی ما مارک‌هایی برای جهانی هستیم که می‌خواهیم به آن باور داشته باشیم.ارجاعات:ارجاعات لینک‌شده متعلق به متن اصلی می‌باشد. ارجاعات عدد‌دار اعم از لینک و پاورقی حاضر توسط مترجم تهیه شده‌است. سرزدن به اکثر ارجاعات در ایران نیازمند فیلترشکن خواهد بود.[1] این مقاله با نام «?Is Everything Wrestling» نوشته‌ی جرمی گوردن (Jeremy Gordon) است و اولین بار در مجله‌ی نیویورک تایمز به تاریخ ۲۷ می ۲۰۱۶ (پیش از انتخابات نوامبر همان سال که به ریاست جمهوری دانلد ترامپ انجامید) به چاپ رسیده. https://www.nytimes.com/2016/05/27/magazine/is-everything-wrestling.html ترجمه‌ توسط پویان بیزه در مرحله‌ی اول به مترجم حرفه‌ای آقای حمیدرضا شیوانی برون‌سپاری شده‌است و در مرحله‌ی دوم ویرایش شده و ارجاعات به آن اضافه شده است تا توسط خواننده‌ی فارسی‌زبان (که به واسطه‌ی فاصله‌ی فرهنگی با بستر مباحث مطرح‌شده آشنا نمی‌باشد) قابل درک باشد. امید وجود دارد که مخاطب از خواندن متن لذت و بهره‌ی کافی را ببرد. مترجم از انتقاداتی که به بهبود وضعیت متن حاظر کمک کند بسیار استقبال می‌کند. این ترجمه به دنبال هیچ سود‌رسانی مالی به مترجم نیست و بدین ترتیب استفاده از مقاله‌ی اصلی که از طریق وبسایت خود مجله قابل دسترسی عمومی نیز می‌باشد مشمول استفاده‌ی عادلانه است. هر گونه استفاده از این متن با نام بردن از نویسنده و عنوان اصلی، ذکر نام مترجمین، و ارائه‌ی تمامی ارجاعات بلامانع می‌باشد. در صورت تمایل برای وصول اصل متن در قالب فایل ورد به آدرس pbizeh@gmail.com ایمیل بزنید.[2] «کشتی حرفه‌ای یا کشتی کج یک ورزش حرفه‌ای و ترکیبی از رقابت (هنگام مسابقات) و نمایش (قبل از مسابقات) است. در این رشته عناصری از کشتی کج و بعضاً سناریوهای مختلف بین کشتی‌گیرها به چشم می‌خورد. در کشتی کج فنون گلاویزی و ضربات مختلفی اجرا می‌شود که از انواع کشتی و روش‌های جنگی در سراسر دنیا برداشت شده‌اند. مسابقات این رشته در سال‌های اخیر در زبان فارسی (به ویژه ایران) به کشتی کچ (کج) معروف شده‌است اما نباید آن را با کشتی کچ، اشتباه گرفت. کشتی کچ شباهت زیادی به کشتی آزاد دارد. البته در کشتی حرفه‌ای نیز فنون کشتی کچ نقش مهمی دارد. کشتی حرفه‌ای یکی از سرگرمی‌های مهم در آمریکای شمالی و ژاپن است. این مسابقات دارای نتیجه از قبل تعیین شده‌است.» (توضیحات از ویکی‌پدیای فارسی) منظور ورزش یا سرگرمی است که کمپانی دبلیو.دبلیو.ای سردمدار برگزاری آن در آمریکا و جهان می‌باشد. در این متن عبارات «کشتی حرفه‌ای»، «کشتی کج»، و «کشتی» به یک معنا و به جای یکدیگر استفاده شده‌اند. (توضیحات خارج از گیومه در پاورقی این متن همگی از مترجم می‌باشند.)[3] World Wrestling Entertainment(WWE): «یک بنگاه رسانه‌ای است که عمده‌ی فعالیت آن درزمینه‌ی برگزاری و پخش مسابقات کشتی حرفه‌ای است. » (ویکی‌پدیای فارسی)[4] ESPN: تلویزیون آمریکایی با تمرکز اصلی به پوشش رویداد‌های ورزشی.[5] SportsCente: برنامه‌ی اصلی شبکه‌ی ای.اس.پی.اِن که به اخبار رویدادهای ورزشی می‌پردازد.[6] Dwayne Johnson [7] The Rock [8] The Today Show [9] John Cena [10] Jon Stewart[11]The Summer Slam: «سامر اسلم یکی از پی پر ویوهای سالانه کمپانی WWE می‌باشد و هر سال در تابستان برگزار می‌شود. سامر اسلم همراه با رستلمنیا، سروایور سریز و رویال رامبل، قدیمی‌ترین پی پر ویوهای حال حاضر در WWE می‌باشند. » (ویکی‌پدیای فارسی)[12] The Daily Show[13] Reality Show: «تلویزیون واقع‌نما انواع برنامه‌های زنده‌ی تلویزیونی است که بخش‌هایی از زندگی آدم‌های واقعی را دنبال می‌کند. » (ویکی‌پدیای فارسی)[14] WWE Raw [15] The Real World [16] Keep Up With the Kardashians [17] Beyoncé [18] Steve Harvey [19] Miss Universe [20] Miley Cyrus [21] Nicki Minaj [22] MTV Music Video Awards [23] سعی شده واژه‌ی Playbook ترجمه شود و مفهوم به مخاطب منتقل شود.[24] Pay-per-view: « یکی از سرویس‌های تلویزیون‌های پولی است که در آن مشتری می‌تواند تنها یکی از برنامه‌های شبکه را خریداری کرده و از طریق پخش اختصاصی مشاهده کند. پخش‌کننده برنامه را به‌صورت همزمان برای تمام خریداران پخش می‌کند و خریداران نمی‌توانند زمان پخش برنامه را تعیین کنند. تماشای پولی را می‌توان از طریق راهنماهای تصویری تلویزیونی، سیستم‌های تلفنی خودکار یا نمایندگی سرویس تهیه کرد. برنامه‌های این نوع سرویس‌ها معمولاً شامل فیلم بلند، اتفاقات ورزشی و برنامه‌های سرگرم‌کننده‌ی دیگر می‌شود. » (ویکی‌پدیای فارسی) در این‌حا مشخصا منظور چند برنامه‌ی اصلی شرکت دبلیو.دبلیو.ای است که از طریق این سرویس ارائه می‌شود.[25] Heels در برابر واژه‌ی Face یا Baby Face که در ادبیات کشتی کج برای اطلاق به شخصیت‌های خوب استفاده می‌شود.[26] Megyn Kelly [27] Ted Cruz [28] Rick Perry [29] Apocalyptic عمدتا در فارسی به شکل «آخر‌الزمانی» ترجمه شده است. با این وجود که این ترجمه از حساسیت نسبت به تفاوت این دو مفهوم مذهبی در مسیحیت و اسلام شیعه بری است، به دلیل استفاده‌ی معمول در اینجا هم از همین واژه استفاده شده‌است.[30] منظور نویسنده در اینجا تئوری‌های توطئه‌ای است که حول نامزدی ترامپ و همدستی احتمالی او با دمکرات‌ها شکل گرفته بود. [31] وضعیتی در تئاتر و دیگر هنر‌های نمایشی است که بازیگر به این توهم که نقش شخص دیگری را پذیرفته خاتمه می‌دهد.[32] John Stossel [33] ABC [34] David Schultz [35] Dr. D [36] World Wrestling Federation یا WWF نام قبلی کمپانی WWE[37] Mark: به شخصی گفته می‌شود که مسابقات کشتی کج را جدی و واقعی می‌داند. (عامیانه و متعلق به ادبیات کشتی کج)[38] Behavior [39] Meta-Behavior [40] Sorry from Lemonade [41] Telling the story of our (one’s) brand [42] Bernie Bros : طرفداران برنی سندرز (در ادبیات عامیانه)[43] Kim Kardashian [44] Kris Humphries [45] Chance the Rapper [46]  Chyna [47] Post-truth: مترجم به دلیل بحث جدی پیرامون معانی این عبارت و گل‌آلود بودن بستر سیاسی آن از ارائه‌ی توضیحات بیشتر اجتناب می‌کند.</description>
                <category>پویان بیزه</category>
                <author>پویان بیزه</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 14:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسجد اینستاگرام‌الملک</title>
                <link>https://virgool.io/network-Ecomotive/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%DA%A9-odi9vurq0yl8</link>
                <description>«من سرمست این رفتار جمعی چند عکس گرفتم که یکی را بیشتر از بقیه دوست دارم چون هیاهو و جنب‌و‌جوش را نشان می‌دهد.»معروف است که شیراز در اردیبهشت زیباترین احوال خود را دارد و بی راه هم نیست. شهر با اینکه سبز شده، هنوز خنک است و بوی بهارنارنج همه‌جا می‌آید. تعطیل نبودن این روزها در ایران البته توازن توریست خارجی و داخلی را حسابی بر‌هم می‌زند؛ شهر پر می‌شود از صدای آلمانی و روسی و فرانسه که در کوچه‌ و خیابان و آثار تاریخی و دیدنی شهر به گوش می‌رسد. قبلا چند‌باری شیراز را دیده بودم و حدس یک لیست از مکان‌هایی که باید ببینیم هم کار سختی نبود اما محض احتیاط، سری هم به گوگل زدیم که در تمام جستجو‌ها «مسجد نصیرالملک» از پیشنهاد‌های اول بود؛ مسجدی که من تا به آن‌روز (با وجود ته-خاطره‌های کلاس معماری اسلامی) نامش را هم نشنیده‌بودم. البته بازدید از مسجد ظاهرا دستورالعمل خاص خود را هم داشت: «صبح‌ها از ساعت ۸ الی ۱۰ در فصل بهار بهترین زمان بازدید از مسجد است که نورهای داخل شبستان در بهترین وضعیت خود قرار دارند.»خودم را به توریستِ نا‌آگاه بودن زدم و طبق دستورالعمل عازم مسجد شدم. ساعت ۸:۳۰ صبح روز کاری مجبور شدیم تا در صف ورود به مسجد در کنار خارجی‌هایی (و کمتر ایرانی‌هایی) بایستیم که مشخصا برای نماز آنجا نبودند. من متعجب بودم و برای فهم وضعیت با دوستی شیرازی تماس گرفتم. اکیدا به من توصیه کرد که عکس‌های مسجد را در اینستاگرام و گوگل ببینم. متحیر‌کننده بود. تازه فهمیدم چه چیزی پیش روست. مسجد نصیرالملک به گفته‌ی ویکی‌پدیا در سال ۱۳۰۵ به اتمام رسیده که این موضوع با این‌که از ارزش زیبایی کاشی‌های زیبا و شیشه‌های رنگی شبستان آن نمی‌کاهد، این بنا را در رده‌ی «نه چندان قدیمی» دسته‌بندی خواهد کرد.۲۰ دقیقه بعد و دو بلیط و مقداری زحمت کفش‌کنی، در صف ورود به شبستان معروفی بودیم که تصاویر آن را دیده‌بودم. شبستان کاملا پر بود و کسی داد می‌زد که «اگر عکستان را گرفتید بفرمایید بیرون که بقیه هم بیایند و عکسشان را بگیرند.» در یکی دو نقطه هم صف‌هایی خودجوش تشکیل شده بود تا افراد بدون مزاحم زیر نور‌های رنگی و با زمینه‌ی کاشی‌های زیبای مسجد عکس‌بگیرند. در یک کلام: محشر! همه درگیر یک فریم جذاب بودند که در اینستاگرامشان بگذارند. دنبال کردن هشتگ مسجد نشان می‌داد که همه این کار را با شدت زیاد انجام می‌دهند.یکی از هشتگ‌های مرتبط با مسجد نصیرالملکمطمئن نیستم چرا ولی همیشه دوست داشتم که پدیده‌ها را از یک لایه بالاتر ببینم. بنابراین سرمست این رفتار جمعی شدم و چند عکس گرفتم که یکی را بیشتر از بقیه دوست دارم چون تا حدود زیادی هیاهو و جنب‌و‌جوش را نشان می‌دهد. وقتی عکس را گرفتم تصمیم گرفتم یادداشتی با نام «مسجد اینستاگرام‌الملک» بر آن بنویسم.در کشور‌های غربی چندیست باب شده که موزه‌هایی می‌سازند که صرفا نقش پس‌زمینه‌ی اینستاگرام را بازی می‌کند. موزه‌ی سلفی (Selfie)، موزه‌ی بستنی، موزه‌ی احساسات، موزه‌ی تخم‌مرغ، موزه‌ی پیتزا، و امثالهم قرار نیست برای شما شرحی از این چیزها باشند. این نسل جدید از موزه‌ها ناجی پدیده‌ی نمایشگاه به شکل جدید آن در عصر «مجازی» هستند. وقتی همه‌ی دانستنی‌های مربوط به مثلا پیتزا در گوگل هست،‌ موزه‌ی پیتزا تبدیل به زمینه‌ی خوش آب و رنگی برای عکس‌های اینستاگرام می‌شود. در این حالت شما و این نمایشگاه‌ها در کنار یکدیگر به پدیده‌های قابلِ اینستاگرام (Instagramable) تبدیل می‌شوید.این رویه را می‌شود حتی در کار هنرمندان جدی‌تر هم جستجو کرد. هنرمند تجسمی یایوی کوساما (Yayoi Kusama) سال‌هاست که چیدمان‌های چشم‌نواز خلق می‌کند که مخاطب می‌تواند درون آن به تعامل بپردازد. این نمایشگاه‌ها حالا بیش از پیش با اقبال مواجه شده‌اند. حالا نمایشگاه‌داران و موزه‌داران متوجه این موضوع شده‌اند که اگر چیزی «خوش عکس» باشد دیگر نیازی نیست که نام هنرمند برجسته‌ای هم به آن سنجاق شده‌باشد. بنابراین قابل اینستاگرام بودن تبدیل می‌شود به یک دارایی برای مکان‌های دیدنی، و عکاسی و استفاده از هشتگ هر روز بیشتر تشویق می‌شود. Picture credit: © Yayoi Kusama سری چیدمان‌های «آینه‌های بی‌انتها» یایوی کوساما، این تاثیر تنها به هنر و موزه‌ها و ابنیه‌ی تاریخی محدود نمی‌شود. در یک اتفاق نادر امسال بهار، دشت‌های شقایق جنوب کالیفرنیا پر از شقایق شده‌اند. این دشت‌ها در مناطقی واقع شده‌اند که تحت حفاظت پارک‌های ملی است و اکنون با هجوم هزاران نفر در روز مواجه است. افرادی که تنها برای یک مقصود به این دشت‌ها می‌آیند: اینستاگرام. اما تاثیر آن‌ها روی دشت شقایق عمیق‌تر از چیزیست که به نظر می‌آید. مردمی که برای عکاسی می‌آیند آسیب جدی به زیستگاه شقایق‌ها وارد می‌کنند. این آسیب و تذکر عواقب آن چندیست که تبدیل به دغدغه‌ی اصلی تورگردانان و مسئولان این پارک‌ها شده‌است.Picture credit: © Deseret News عکاسی در دشت شقایق‌ها به زیست‌بوم منطقه آسیب می‌رساند. مدیوم اینستاگرام و فراگیری استفاده از آن شدیدا در حال تاثیرگذاری روی تجربه‌ی ما از فضاهای دیدنی و همچنین تجربه‌ی فضاهای دیدنی از دیدار و رفتار ماست. این‌که این تاثیر مثبت است یا منفی و چگونگی آن محل پژوهش و بحث بسیار و خارج از حوصله‌ی این یادداشت کوتاه است. چیزی که واضح است این است که این پدیده آگاهی بالای ما را می‌طلبد تا بتوانیم به درستی با آن مواجه شویم. عمیقا دوست می‌داشتم کسی یا نهادی یا پژوهشگاهی دست می‌جنباند و به موضوع ورود می‌کرد.دیدار ما از مسجد نصیرالملک البته تجربه‌ی زیبا و جذابی بود که من هم به دیگران پیشنهادش می‌کنم اما اگر به شیراز رفتید سری به مسجد مهم‌تر، تاریخی‌تر،‌ و (حداقل از دید من تحصیل‌کرده‌ی معماری) جذاب‌ترِ وکیل هم بزنید. ما که بعد از ظهر آن روز به آنجا سر زدیم کسی را ندیدیم. پی‌نوشت: در نگارش این یادداشت از اطلاعاتی در دو ویدیوی شبکه‌ی واکس و شبکه‌ی خبری وایس استفاده شده‌است. ویدیوها روی یوتیوب است و باز شدن آن‌ها نیاز به استفاده از فیلترشکن خواهدداشت.</description>
                <category>پویان بیزه</category>
                <author>پویان بیزه</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2019 21:38:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>