<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر ارسلان نامدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pedroparamo</link>
        <description>من امیر ارسلان نامدار نیستم. راستش اصلا امیر ارسلان نیستم. ولی از امیر ارسلان نامدار خوشم میاد. البته که افسانه ست ولی افسانه ی زیبایی ست..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 15:49:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/523018/avatar/XDArnR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر ارسلان نامدار</title>
            <link>https://virgool.io/@pedroparamo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از خواندن داستان عربی جیمز جویس</title>
                <link>https://virgool.io/@pedroparamo/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%B3-jzvmemxwvmoj</link>
                <description>از عشق نوشتن همیشه سخت بوده، فرقی نمیکند شیرین و فرهاد باشد یا رومئو و جولیت، ته کوچه ی بن بست شهید احمدی باشد یا خیابان ریچموند شمالی. حتی فرقی نمیکند جویس بنویسد یا تو از روی دستش بنویسی.&quot;عربی&quot; برای من فقط یک عاشقانه بود. صحبت از اولین جرقه های عشق بود. آنگاه که برای اولین بار لمس اش می کنی تازه می فهمی عجب، پس آدمیزاد چنین ویژگی ای هم دارد. معمولا هم در نوجوانی ست. حس نابی است، با اینکه در اکثر موارد به شدت هم با تمایلات تازه سر برآورده ی جنسی درهم می آمیزد؛ ولی پاک و ناب است و حس اش لاجرم تکرارناشدنی است، همچون اولین کلمه ای که بر زبان می رانی.به نظرم حال و هوای کلی داستان با حال و هوای عشقی که در پی توصیف اش بوده همخوان است. انگار جیمز به زیبایی از همان اول از اصل قضیه حرف زده حتی آنگاه که دارد خیابان ریچموند شمالی را توصیف می کند یا زمانی که دارد از مرگ کشیش می گوید یا وقتی از روزهای کوتاه زمستان می نویسد، از دور هم جمع شدن ها و بازی کردن ها، از بوی چال خاکستر باغهای خیس تاریک؛ اینها همه دارند ما را می برند به جایی که در نهایت او کف پذیرایی ولو شود و منتظر دیده شدنِ پای اش باشد که روی پاشنه ی درب خودنمایی کند. و ما اصلا تعجبی نمی کنیم که چرا او این کار را می کند یا چرا پشت سرش راه می افتد یا چرا هیچ حرفی نمی زند یا ... انگار همه می دانیم خب باید همین باشد؛ اصلا غیر از این نیست انگار همه ی مان این کارها را کرده ایم.  اگر از عربی لذت می بریم به این خاطر نیست که داستان پیرنگ خاصی دارد و گره خاصی در آن اتفاق افتاده و ... بلکه به این خاطر است که برای همه ی مان آشناست. انگار همه ی مان روزی ته خیابان ریچموند شمالی بوده ایم، فقط یادمان رفته بود.پایان داستان به نظرم اصلا عجیب و غریب نبود. اتفاقا دقیقا باید همینطور تمام می شد همانطور که برای همه ی مان همین طور تمام شده و یکهو دیدیم که مثل یک سرگیجه ی خوشایند یک حسِّ &quot;های&quot; بودنی که ته کشید و تمام شد. درست مثل اولین پُکی که میزنی تکرارناشدنی است، هرچند پُک های بعدی بهتر و پخته تر و ناب تر باشند.</description>
                <category>امیر ارسلان نامدار</category>
                <author>امیر ارسلان نامدار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 10:44:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارمغان مغان</title>
                <link>https://virgool.io/@pedroparamo/%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86-lkjkjpdsgwft</link>
                <description>برخی فکر می کنند فقر هیچ رنگی ندارد، سیاه و سفید است. هستند نویسنده هایی که در مورد فقر و تنگدستی و این چیزها می نویسند بی آنکه بدانند اصلا &quot;نداشتن&quot; چه طعمی دارد. آن ها فقط دنبال این هستند که نشان دهند فقر چقدر بد است، چقدر اذیت کننده و رقت انگیز است، و چقدر آدم را خورد می کند. ولی ا هنری در عین حال می خواهد نشان دهد فقر هم می تواند رنگی باشد. می تواند در عین سختی اش، زیبا هم باشد. درست است که نباید فقیر بود ولی اگر بودی چه؟در داستان هدیه ی کریسمس با اینکه هیچکدام از جیم و دلا پولی برای خرید هدیه برای دیگری را نداشتند، اما باز هم هر دو از یکدیگر هدیه گرفتند و در مقابل چیزهایی را که دوست داشتند از دست دادند. شاید اصلا همه ی هدیه ها باید همینطور باشند. تو چیزی را که خود به آن نیاز داری می دهی تا دیگری را خوشحال کنی تا آن خوشحالی شاید بتواند در نهایت دلیلی شود برای ماندنت، و این یعنی شریک شدن در زندگی؛ غیر از این باشد ته مانده ی زندگی های همدیگر را، آن هم ته مانده ی سردی که بیرون یخچال مانده را جلوی هم میگذاریم حتی اگر این ته مانده طلا هم باشد ته مانده است.پیشنهاد می کنم اگه تا بحال داستان کوتاه هدیه ی سال نو اُ هنری یا همون ارمغان مغان رو نخوندید حتما بخونیدش. کمتر از 10 دقیقه وقتتون رو میگیره.</description>
                <category>امیر ارسلان نامدار</category>
                <author>امیر ارسلان نامدار</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jan 2021 11:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیمیش روح: زندگی یا مرگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pedroparamo/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-qh5rhxog07th</link>
                <description>تک تک لحظه هایی را که زندگی می کنیم برایمان خاطره خواهد شد خوبی، بدی، سختی، آسانی، پستی و بلندی همه اش باهم نامش زندگی است و زندگی را دوست داریم همه ی ما، مهم نیست چقدر پول داریم یا چقدر خوشبختیم یا کجا هستیم و چه می کنیم. همان کسی که بدبخت ترین انسان می پنداریمش باز هم اگر بخواهی جانش را بگیری مقاومت می کند چرا که زندگی اش را دوست دارد. چه بسا برای همین است که حتی فکر کردن به خود کشی هم طبیعی نیست و نوعی بیمارگونگی محسوب می شود.انیمیشن روح برای من بیش از آنکه فکرم را به آن طرف مشغول کند به زندگی مشغولم کرد. زندگی ای که همین لحظه های ساده ای است که راحت از کنارش می گذریم. حتی از دست دادن هایت برایت خاطره خواهد شد چه بسا حتی گریه هایت برایت خنده دار و خنده هایت برایت تاسف بار شود. احساس کردم آن طرف، برای سازنده هم چندان مهم نبوده. برای همین هم با خود گفته اصلا هر چه باشد و هر چه می خواهد بشود نهایت اش دنیای نور افلاطون است دیگر، می خواهم نوری شوم در جمع میلیارد ها نور دیگر یا هر چیزی که باشد؛ بهرحال دنیای دیگری است دیگر، این دنیای جسمانی نیست که بخندم و بگریم و گرسنه شوم و راه بروم و بدوم و خوشحال باشم و غمگین باشم و ... همین که می دانم شب که شود می توانم بخوابم. و زندگی یعنی همین. به قول شاتقیِ اخوان &quot;هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد&quot; منظورم خودِ زندگی است؛ به قول فیلیپا فوتِ فیلسوف همین &quot;زندگیِ متعارف&quot; یا همین روزمرگی زندگی را می گویم.زندگی همین است جهان دیگر، هر چه هم که باشد، حتی اگر بهتر باشد؛ بی شک زندگی نیست، زندگی را قدر باید دانست؛ حتی سختی هایش را.و صد البته که تمام خواهد شد، یک روزی یک جایی؛ کی و کجایش را نمیدانی. شاید چند لحظه بعد شاید سالها بعد و البته جادویش هم در همین است که می دانی بالاخره تمام می شود؛ و می دانی که تکرار نشدنی است. به قول تونی (در سریال after life) بهرحال دیر یا زود &quot;آخرین غذات رو خواهی خورد، برای آخرین بار گلی رو بو خواهی کرد، آخرین کتابت رو خواهی خوند و برای آخرین بار دوستاتو بغل خواهی کرد؛ شاید ندونی این آخرین باره ولی آخرین بار خواهد بود؛ پس زندگی کن&quot;</description>
                <category>امیر ارسلان نامدار</category>
                <author>امیر ارسلان نامدار</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 11:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>