<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پگاه علی‌نقیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pegah-alinaghiyan</link>
        <description>واگویه های خانوم وکیل در راهروهای دادگستری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:16:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4868906/avatar/o4FEjX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پگاه علی‌نقیان</title>
            <link>https://virgool.io/@pegah-alinaghiyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وکیل مدافع شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@pegah-alinaghiyan/%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-a5mewnobvmlt</link>
                <description>بزنگاه هایی در زندگی هست که انتخاب های کوچیک و به ظاهر ساده، تعیین کننده مسیر پیش روی ما هستن. دقیقا همون لحظاتی که بین خوردن قرص آبی و قرمز مردد میشی و نمیدونی این زندگی کوتاه ارزش رنج-آگاهی رو داره یا نه.برای همه مون کم و بیش اتفاق میوفته به واسطه شغل یا موقعیت اجتماعی که داریم مجبور بشیم تصمیماتی بگیریم که حتی نمیدونیم چه عواقبی به بار میاره. حتما لازم نیست سیاستمدار یا آدم پشت پرده باشی تا چنین وزنه‌ سنگینی رو حس کنی. ممکنه یه قاضی یا وکیل باشی که با رویای جنگیدن برای عدالت وارد میدون شده ولی واقعیات چیزهای دیگه ای رو بهش تحمیل میکنه.قصدم سیاه نمایی از وضع موجود نیست که چه عرض کنم وقتی بالاتر از سیاهی رنگی نیست و کمابیش هر آدم هوشیاری میدونه دوروبرش چی میگذره. میخوام مواجه‌تون بکنم با لحظات تردید آمیزی که یک وکیل در مقام دفاع از موکلش تجربه میکنه. نقل قول معروفی هست که میگه:« قاضی، جاهل بین دو نادان است.» و من فکر میکنم این وضعیت راجع به وکلا هم صدق میکنه.میدونی تاریخ حقوق و زیست جمعی انسان ها چه مسیر طولانی ای رو اومده تا رسیده به اینجا که ما در خصوص (ادله اثبات دعوا) با همدیگه به توافق برسیم؟ منظورم همون دلایل و مدارک خاصیه که در قوانین پیش بینی شده و مشخص میکنه نسبت به اینکه حق با چه کسیه و چه کسی خلاف واقع ادعا میکنه، حکم صادر کنیم.از کلی گویی و نسبی گرایی ها که رد بشیم، چاره ای نیست جز اینکه بپذیریم ما انسان ها برای اینکه کنار همدیگه دووم بیاریم باید دور یکسری اصول اولیه خط قرمز بکشیم و حداقلیاتی رو مشخص کنیم برای توافق کردن. همینجاست که بحث (اراده آزاد و مسئولیت پذیری) انسان ها نسبت به اعمال و تصمیماتشون به وسط میاد.شخص ساده دل زود باوری رو تصور کن که بدون در نظر گرفتن ملاحظات مالی و تجاری به غریبه ای اعتماد میکنه و سرمایه‌ش رو به اون میسپاره. حالا جلوی تو به عنوان وکیل نشسته و به جان عزیزترین هاش قسم میخوره که فلانی کلاهبرداری کرده و از اعتماد من سو استفاده کرده. اما تو وقتی مدارک و شرح پرونده رو مطالعه میکنی فقط یه صدا توی ذهنت میچرخه :« ای آدم ساده... ای آدم نادون...». با خودت دوتادوتا چهارتا میکنی چجوری بهش بگی این نتیجه حماقت خودته و قانون نمیتونه کاری برات بکنه؛ که میگه پس عدالت چی میشه خانوم وکیل؟!اینروزا که برای گزارش نویسی دوران کارآموزیم به دادگاه های مختلف مراجعه میکنم، پرونده های متعددی رو دیدم که به واقع احتمال لغزیدن بین (ادله ای که هست) و (واقعیاتی که نیست) خیلی بالاست. اینجاست که اهمیت حضور یه وکیل، بسیار پر رنگ میشه. میدونی چرا؟ چون این وکلا هستند که روی خطر قرمز ها و اصول بازی مسلطن و شما حتی اگر پسر پیغمبر هم باشی برای اثبات ادعات و مطالبه حقوقت باید بر اساس ادبیات، فرم، روش قانون و رویه قضایی پیش بری نه قسم و آیه. به این میگن حاکمیت قانون!خیلی ها تا اینجای ماجرا رو میدونن و به جای لجبازی بچگانه و خود-دانا پنداری از یه متخصص برای حل مسائل حقوقیشون کمک میگیرن. اما اگر دوربین رو بچرخونیم به سمت اون خانوم وکیل، پرتگاه همون جاییه که من روش بازی رو بلدم اما روش دور زدنش رو هم بلدم. میدونم همونقدر که برای دفاعیات من مستندات هست، برای رویکرد طرف مقابل هم مدارکی وجود داره. گاهی فقط ترتیب نوشتن بعضی کلمات میتونه نتیجه رو عوض کنه و من اگر وکیل مدافع شیطان هم باشم میتونم در مقام دفاع از اقداماتش ساعتها سخنرانی غرا ارئه بدم و دل هیات منصفه رو به رحم بیارم.با اینکه قضیه انقدر دراماتیک و سینمایی نیست اما دور از واقعیت هم نیست. در اغلب دعاوی، هر دو طرف فکر میکنن حق با اوناست و حتی با بدبینی و بی احترامی به وکیل طرف مقابل پرخاش میکنن که تو چجور وکیلی هستی که داری از این آدم دفاع میکنی؟ این همون سئوالیه که هر وکیلی در ابتدای مسیر حرفه ایش باید به اون جواب بده و تکلیف خودش رو مشخص کنه.مسیر اولی که خیلی از همکارا به سمتش میرن و از قضا موفق هم هستند اینه که با بررسی مدارک موجود، تلاششون رو بکنن در مقام دفاع از حقوق موکل، تمامی قوانین، دکترین و رویه قضایی رو با دقت و وسواس بررسی کنن و بهترین دفاع رو تدارک ببینن. برای همین یه روز ممکنه وکیل قاتل باشن یه روز وکیل مقتول. این دسته از وکلا انسان های زیرک و متعهدی هستند که در طی مسیر گاهی ممکنه بپذیرن برای موفق شدن در پرونده باید مسیرهای مختلفی رو هم امتحان کرد. رسمی یا غیر رسمی. بگذریم. اما گروه دیگری هم هستند که این وسواس رو در مرحله پیش از قبول وکالت دعوا خرج میکنن و ترجیح میدن در مقام دفاع از هر شخص و موقعیتی قلم نزنن و سینه سپر نکنن. این دسته هیچ وقت به یقین صد در صدی نمیرسن ولی با سختگیری از جایگاه خودشون به عنوان وکیل مدافع و سوگند شرافت، هر استفاده ای هم نمیکنن.حالا سئوالی که من هر روز و هر شب از خودم میپرسم اینه که تو میخوای قرص آبی رو بخوری یا قرص قرمز؟!</description>
                <category>پگاه علی‌نقیان</category>
                <author>پگاه علی‌نقیان</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 14:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدن و دوباره و دوباره پیدا شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@pegah-alinaghiyan/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-u0ab2b8szwqj</link>
                <description>شنیدی میگن مارها هر چند وقت یکبار «پوست اندازی» میکنن؟ خب باید بگم من اگر انسان نبودم و اتفاقی سر از یه گونه جانوری دیگه در میاوردم، احتمالا مار می‌شدم!ماجرا از این قراره که طی این چند سال، بیشتر از تعداد دفعاتی که اپلیکیشن های گوشیم رو به روزرسانی کرده باشم؛ نسخه های بسیار متفاوتی از خودم رو تغییر دادم. انگار تک تک سلول های وجودم شروع به فریاد زدن میکنن و هر جوری شده میخوان بهم بفهمونن این پگاهی که هستم دیگه به درد پگاهی که میخوام باشم نمیخوره و باید یه فکری به حالش بکنم.به خودت میای میبینی نارضایتی از خودت میشه قوت غالب روزانه‌ت. کم‌کم، آدم داخل آینه رو نمیشناسی. در روابط و دوستی‌هات حرف مشترکی با بقیه نداری و سکوت رو ترجیح میدی. جواب یکسری سئوالات رو قبلا بدون مکث میدادی اما الان پر از شک و تردید شدی. حتی ممکنه یه سر به کمد لباست بزنی و به خودت بگی کاش همه اینا رو بریزم بره. انگار یه دسته کلید سنگین روی دستت باد کرده که دیگه هیچ کدوم از قفل ها رو باز نمیکنه.از اونجاییکه زندگی دکمه Pause نداره و منتظر من و خود درگیری هام نمیمونه؛ همزمان با همه این بالا پایین شدن ها، یاد گرفتم باید در جریان زندگی هم شنا کنم و به مسیر فعلیم ادامه بدم وگرنه با اینهمه دست و پا زدن های بی جهت، دیر یا زود از رمق میوفتم و غرق میشم. اینجاست که وجودت دو پاره میشه: کسی که هستی و کسی که میخوای باشی.(کسی که هستی) همچنان باید با همون فرمول ها و روش های قدیمی به بودن ادامه بده. نمیشه که بری غارنشین بشی و منتظر باشی از ناکجا آباد برات الهام بشه که چی درسته و چی غلط. اصلا از کجا معلوم همه این فکر و خیالات یه افسردگی موقت به خاطر تغییر فصل نباشه یا چمیدونم بهم ریختن هورمون های زنانه. اصلا شاید گاز معده بهت فشار آورده و توهم زدی باید طرحی نو دراندازی. پس شاید بهتره صبورانه منتظر باشی تا کمی این افکار و احساسات درهم و بر هم، ته نشین بشن تا بهتر بفهمی قضیه از چه قراره. و بالاخره یک روز که اصلا انتظارش رو نمیکشی، شاید موقع تلیت کردن نون برای آبگوشت یا جوراب پوشیدن یا زل زدن به مترو در حال عبور، aha moment برات اتفاق میوفته.کاش قضیه به همینجا ختم میشد دوست من ولی باید بهت بگم انقدرها هم ساده نیست. قسمت ترسناک ماجرا اینجاست که تو حتی نمیدونی مشکل چیه و باید چه چیزی رو تغییر بدی. یکدفعه خودت رو وسط یه بیابون بی آب و علف میبینی که نه اونقدر به مبدا نزدیکی که برگردی؛ نه اصلا میدونی مقصد لعنتی کجاست که خودت رو کشون کشون برسونی بهش. (کسی که میخوای باشی) در پهنای کویر فریاد میزنه و میخواد راه رو نشونت بده ولی صداش لابه لای باد گم میشه. متاسفم ولی قطب نمات هم از کار افتاده. ارزش ها، علایق، دستاوردها و روابطی که قبلا چراغ راهت بودن، دیگه کمکی نمیتونن بکنن و تو با دنیای قبلی disconnect شدی.هر چند وقت یکبار که اینجوری وسط بیابون های بی در و پیکر دنیا گم میشم و مترصد یافتن و ساختن نسخه جدیدی از خودم هستم، به فولدر موزیک های دوران گم گشدگیم پناه میبرم. آهنگ شب سرد کلانشهر رو برای هزارمین بار پلی میکنم و زیر لب میخونم:ما رو حفره هامون میکشن به حرکت هنوزهدف هایی گم شده که هیچ وقت اصلا نبودهیچ کس از پشت کوه ها خبری ندارهشاید اتفاقی پشت کوه ها اصلا نبودروزگاری نه چندان دور معلمی که در زیستن و بودن الهام بخشم بود، در صفحه اول کتابش یادداشتی به یادگار برام نوشت:« انسان دشواری وظیفه است» و اینگونه است که من ادامه دادن و جستجوگری رو حتی در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست، تنها روش مبارزه و خندیدن به ریش دنیا میدونم. برای همینه که کوبیدن، ساختن و از نو طراحی کردن خودم برام صرفا یه پروژه توسعه فردی که از پادکست ها یاد گرفته باشم نیست، بلکه نقطه غایی اتصال من به دنیاست و اگر روزی برسه که نیاز به تغییر در من خاموش بشه، احتمالا غم عالم روی دلمه.و در نهایت خبر خوب برای من اینکه باز هم دارم پوست میندازم! و خبر بد برای شما اینکه میخوام شما رو هم توی این سفر بی‌بازگشت همراه خودم بکنم. سرگیجه، حالت تهوع و تاری دید از عوارض سفره. پس مسافران محترم لطفا کمربند ایمنی خود را محکم تر ببندید.پگاه؛ اردیبهشت 1405</description>
                <category>پگاه علی‌نقیان</category>
                <author>پگاه علی‌نقیان</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 15:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>