<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پگاه لقمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pegil</link>
        <description>مهندس کامپیوتر و‌ معلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:12:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/308058/avatar/A7Pjb3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پگاه لقمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@pegil</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سراب</title>
                <link>https://virgool.io/@pegil/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-f2xnsycdb9os</link>
                <description>-&quot;ماشین روشن نمیشه.&quot;رد و بدل شدن نگاه من و مامان همراه با صدای خسته‌ی شجریان بود که می‌خواند:‌ چرا رفتی؟ چرا؟ من بی‌قرارم...آهنگ را قطع کردم. ندا سرش را بالا آورد. از ماشین پیاده شدم. صدای سکوت می‌آمد. در بیابانی پوشیده از خار و به رنگ زرد. به این فکر کردم که این چه تضادیست که سکوت هم صدا دارد؟ندا از روی نقشه موقعیت حدودی را پیدا کرد. بعد از تماس با امداد خودرو، قرار شد ۳ ساعت دیگر به ما برسند تا مشکل ماشین را حل کنند.بابا اصرار داشت مشکل ماشین, ربطی به آقای اصغری که ماشین را از او خریده بودیم, ندارد. مامان با نگاه, نظر منفی خود را اعلام کرد. کتابم را برداشتم و سعی کردم در گرمای ۴۰ درجه و وسط بیابانی خالی از هر گونه‌ی جانوری، سرنوشت اسکارلت پر شور و شوق را بفهمم.بر باد رفته رمان محبوب مامان بود. در این گرما صبرش لبریز شد: &quot;من از اول هم به اصغری اطمینان نداشتم! معلوم شد که چرا بهمون تحفیف داده. اصلا جدا از این مسئله، آمدن به این سفر جاده‌ای درست نبود!&quot;بابا با ناراحتی‌ای که سعی داشت بروز ندهد، همزمان با چک کردن دوباره و دوباره‌ی موتور ماشین گفت:‌ &quot;سفر یعنی سفر جاده‌ای! بدون رانندگی انگار مسافرت نرفتی.&quot;احتمالا بعد از این جمله مامان ادامه می‌داد که چرا وقتی فقط ۴ روز تعطیل داریم، ۲ روز در راه سرگردان جاده‌های بیابانی باشیم و از این مدل صحبت‌ها.اسکارلت از روی عصبانیت و ناراحتی ازدواج کرد.ندا با دست بیرون پنجره را نشان داد:‌ &quot;اونجا رو ببین! کلی درخت! و آب! وسط بیابون، باورت میشه؟&quot;سرم را بالا آوردم و با بی‌حوصلگی مخصوص خواهران بزرگتر پاسخ دادم: &quot;اینجا هیچی نیست. فقط سرابه.&quot; بابا هنوز سعی می‌کرد با انواع روش‌های مختلف، ماشین را تعمیر کند. مامان خسته شد و داخل ماشین نشست. آفتاب کم‌کم این بیابان برهوت را ترک کرد. امداد خودرو هنوز نیامده بود. ندا جیغ زد: &quot;چندتا موجود اونجاست، دارن به سمت ما میان!!&quot; می‌خواستم ادامه‌ی کتابم را بخوانم و اصلا حوصله‌ی توهم‌های یک بچه‌ی هفت ساله را نداشتم. -&quot;می‌خوان ما رو برای همیشه نگه دارن. باید کاری کنیم. میرم پیش بابا.&quot;اسکارلت تازه بیوه شده بود. از پنجره ندا را دیدم که با دست، دوردست را به بابا نشان می‌داد. مامان خواب بود. رنگ آسمان به تیرگی می‌زد. سعی کردم تمرکز کنم و حرف‌های ندا از قبیل اینکه &quot;قراره بیان و یک نفر از ما رو به عنوان گروگان همیشه پیش خودشون نگه دارند.&quot; توجهی نکنم. ندا از ترس گریه کرد:‌ &quot;راست می‌گم بابا. خودش گفت. گفت باید انتخاب کنیم که کی گروگان باشه وگرنه همه تا همیشه اینجا گیر می‌کنیم و نمی‌تونیم زندگی کنیم.&quot;اسکارلت تصمیم گرفته بود برای محافظت از مزرعه‌ی تارا هر کاری انجام دهد.بابا خندید، بلند رو به سرابی که ندا با دست نشان می‌داد فریاد زد:‌&quot;اگه قراره یک نفر گروگان باشه، اون منم! بذارید خانواده‌ی من از اینجا برن&quot;-&quot;اما اگه تو بری، ما سه نفره چیکار کنیم؟&quot;بابا خندید:‌&quot;زندگی، قراره من گروگان باشم تا شما بتونید زندگی کنید.&quot; ندا را بغل کرد و داخل ماشین آورد.ملانی مرده بود. کتاب را کنار گذاشتم، از دست نویسنده عصبانی بودم.امداد خودرو رسید. آن روز نه من، نه بابا و نه امداد خودرو، هیچ‌کدام نفهمیدیم مشکل ماشین چه بود و چرا حرکت نمی‌کرد.-&quot;ماشین روشن نمیشه.&quot;به ماشین آلبالویی رنگی که بابا با تخفیف از آقای اصغری خریده بود، نگاه کردم. ۴ ماهی می‌شد که کسی سوار این ماشین نشده بود.ندا ادامه داد:‌&quot;یک جا خونده بودم که حیوان‌های خونگی اونقدر به صاحبشون وابسته میشند که بعد از مرگ صاحب، ممکنه اونا هم زود از بین برند.&quot;دستی به ماشین کشید، &quot;شاید برای همین، دیگه روشن نمی‌شه. حالا چیکار کنیم؟&quot;یاد این افتادم که بعد از مرگ ملانی، کتاب را تمام نکردم. به ندا گفتم: &quot;زندگی&quot;</description>
                <category>پگاه لقمانی</category>
                <author>پگاه لقمانی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 17:32:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری کوتاه بر فیلم Arrival</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-arrival-atqwimumszdb</link>
                <description>ورود تنها راجب حضور غیر زمینی ها در دنیا نیست ، Arrival  توانایی بازی با احساسات انسانی را دارد . سوالی که هر کس در طول فیلم از خود می پرسد ، &quot; اگر من نیز سرنوشت خود را از قبل می دانستم ، به دنبال پذیرش بودم یا تغییر ؟ &quot;بعد از حضور دوازده شی عجیب فضایی در زمین ، انگار  دیگر اخبار دنیا به فراموشی سپرده می شود ، تمام دنیا در وحشت آخر الزمانی فرو می رود ، زندگی مختل می شود ، سیاست همه ی کشور ها مثل هم نیست ! کشور های جنگ طلب به تکاپو افتاده و خود را برای جنگ با موجوداتی که هیچ شناختی از آن ها ندارند آماده می کنند.تمام دنیا در وحشت آخر الزمانی فرو می رود فیلم هیچ عجله ای برای پیشبرد داستان ندارد ، گام به گام مخاطب را با وقایع آشنا می کند و درین راه بازی زیبای &quot; ایمی آدامز &quot; کمک شایانی می کند ، زندگی می تواند تلخ باشد اما در همان تلخی می تواند پر از لحظات شیرین باشد ، هیچ کس نمی تواند پاسخ قطعی دهد که تلخی غالب است یا شیرینی ! &quot;لوییز&quot; که جزء بهترین زبان شناس های حاضر است برای برقراری ارتباط با این موجودات غیر زمینی خوانده می شود ؛  اولین کلمه : &quot; انسان &quot; اولین کلمه : &quot; انسان &quot;بعد از آن با اسم خود ، اهمیت زبان و برقراری ارتباط در تمام فیلم بیان می شود ، شاید نصف دشمنی ها بر پایه ی عدم فهمیدن منظور دو طرف باشد ، همانطور که زبان و گفتگو مهم است گاهی هم کافی  نیست  گفتگو تنها یکی از راه های بیان احساسات است و در صورت نبود زبانی برای صحبت کردن گاهی بدون گفتگو نیز می توان احساسات را منتقل کرد ، مثل چسباندن دست به شیشه و تلاش برای لمس . لوییز برای ارتباط با ابت و کاستلو ( اسم هایی که ایان روی این دو موجود می گذارد ) تحت فشار است .اکثر کشور ها قصد برقراری ارتباط با این موجودات بیگانه را ندارند بلکه تنها به سوال &quot; هدف شان از آمدن بر روی زمین چیست ؟&quot; می پردازند و از همان اول آن ها را  به عنوان دشمنی که به دنبال انقراض انسان هاست فرض می کنند ، چین به دنبال جمله ی نظامی ست و متحدانش را  راضی میکند . . .&quot;یادته برای بومی ها چه اتفاقی افتاد؟ یک نژاد پیشرفته تر تقریبا منقرضشون کرد ! &quot; لوییز به تلاش برای ارتباط با این دو موجود ( ابت و کاستلو ) ادامه می دهد و در طی این تلاش ها شاهد صحنه هایی از آینده  هستیم ، صحنه هایی که در آخر فیلم به ارتباط زیبایشان با داستان پی میبریم .بیگانه ها پیام اصلی خودشان را به دوازده قسمت تقسیم می کنند که برای فهمیدن پیام به اطلاعات کسب شده توسط هر 12 شی نیاز باشد ، به نوعی به کمک و هماهنگی کل جوامع بشری نیاز است ، که البته هماهنگی کل ابر قدرت های خودخواه جهان کاری بسیار سخت است .   زمان برای بیگانه ها غیر خطی ست وما نیز زمان را درسرتاسر فیلم به صورت غیرخطی میبینیم؛کارگردان با ضرافت در تمام فیلم سعی بر درک زمان از دید بیگانه ها دارد ؛ مانند لحظه ای که لوییز می خواهد با ژنرال شانگ تماس بگیرد ؛ در واقع آینده ی خودش را می بیند و براساس تصمیمات آینده ، حال را پیش میبرد.ورود به داستان حضور بیگانه ها بسنده نمی کند ، در لابه لای اتفاقات نمایانگر عشق مادری همراه با یأس است ، یأسی که ناشی از دانستن است ، همه ی ما می دانیم که بلاخره روزی مرگ به نزد خودمان یا عزیزانمان می آید ، اما کیست که تمام مدت با قطعیت بداند کی چه اتفاقی می افتد و باز آرام و قرار داشته باشد ؟انتخاب لوییز شاید از نظر خیلی ها اشتباه باشد اما لوییز پذیرشش را اینگونه بیان می کند : &quot;با اینکه از این سفر آگاهم و می دونم به کجا میرسه ، با آغوش باز می پذیرمش و هر لحظه ش در آغوش می گیرم &quot; می توان یکی از مهم ترین پیام های این فیلم را در دیالوگ زیر خلاصه کرد : &quot; اگه میتونستی تمام زندگیت رو از اول تا آخر ببینی ، چیزی رو تغییر میدادی؟؟؟شاید بیشتر چیزی رو بگم که احساسش میکنم .&quot;</description>
                <category>پگاه لقمانی</category>
                <author>پگاه لقمانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 22:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین فیلم های Denis Villeneuve</title>
                <link>https://virgool.io/Top10-Movies-Series/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-denis-villeneuve-dhssz7mzju7b</link>
                <description>دنی ویلنوو را می توان یکی از بهترین فیلم ساز های دهه ی اخیر نامید . در ابتدا در سال 2009 با فیلم Polytechnique  اندک شهرتی کسب کرد  ولی در سال 2010 با فیلم فوق العاده incendies که نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی زبان اسکار هم شد (‌در &quot;رقابت با جدایی نادر از سیمین &quot; اصغر فرهادی ) به عنوان فیلمسازی که حرفی برای گفتن دارد شناخته شد . incendiesدر سال 2013 با Enemy و دوباره در  Prisoners خود را مطرح کرد. ولی نقطه عطف فیلم سازی او (Arrival(2016 بود؛ فیلمی که هشت نامزدی اسکاری و یک جایزه اسکار را به کارنامه او اضافه کرد.Arrival هم اکنون در حال تولید  فیلم Dune (تل ماسه ) است، که با توجه به تاریخ اعلام شده در 18 سپتامبر 2020 اکران خواهد شد .در لیست زیر بهترین فیلم های دنی ویلنوو قابل مشاهده است :Arrival (2016)Incendies (2010)Blade Runner 2049Prisoners (2013)Enemy (2013)Sicario (2015)</description>
                <category>پگاه لقمانی</category>
                <author>پگاه لقمانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 19:47:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال Unorthodox</title>
                <link>https://virgool.io/@pegil/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-unorthodox-rpwv49fr9az8</link>
                <description>سریال 4 قسمتی unorthodox برگ جدیدی از خشونت علیه زنان و مردان را که کمتر دیده شده است باز میکند . سریال بر اساس کتاب زندگینامه &quot; دبورا فلدمن &quot; است و  زندگی دختری با مذهب یهودیت ارتودوکس درنیویورک و فرار از آن زندگی سخت برنامه ریزی شده و زندگی جدید پس از فرار را نشان می دهد. در این سریال میبینیم که نه تنها زنان خانواده ، بلکه مردان نیز تحت فشار زندگی میکنند ، زنان حق تحصیل ندارند ، ازدواج کاملا سنتی ست و مردم به دنبال تولید مثل برای جبران واقعه ی هولوکاست هستند ! بعد از گذشت دهه ها پس از این واقعه ، گویی  زندگی این مردم در همان سال ها باقی مانده! سریال فلش بک های متعددی دارد اما اذیت کننده نیست و به روند داستان و همزاد پنداری با شخصیت اصلی کمک می کند.درین سریال نه تنها زنان ! بلکه مردان نیز تحت فشار زندگی می کنند.در ابتدا خود &quot; استی &quot; بر اساس باور هایی که از بچگی با آن بزرگ شده  ،مشتاق ازدواج و فرزند آوری ست و حتی خود را به خاطر نداشتن فرزند سرزنش می کند . استی از مادر خود هم متنفر است ( مادر استی سال ها قبل به آلمان فرار کرده بود ) و هیچ حقی به مادرش برای رها کردن این زندگی نمی دهد، اما نقطه عطف زندگی او وقتی ست که با مستاجر پدربزرگش آشنا می شود ، کسی از دنیای بیرون با زندگی ای خارج از چارچوب های ذهنش ، آن جاست که استی تازه متوجه حقوقی که از او سلب شده می شود ،  مثل موسیقی ! استی تازه متوجه حقوقی که از او سلب شده می شود ، مثل موسیقی !علاقه ی استی به موسیقی حتی بعد از فرار هم راهنمای مسیر جدید زندگی اش است .  بازی &quot;شیرا حاس&quot; به شدت قابل باور است تمام رفتار های  استی در مواجه با دنیای جدید بسیار قابل قبول است ، اولین کافه ،اولین جمع غیر یهودی و اولین شنا ،  انگار خود استی اولین بار بعد از درون آب رفتن به تولد دوباره می رسد و باور می کند که زندگی خارج از اعتقادات افراطیاش جریان دارد .انگار خود استی اولین بار بعد از درون آب رفتن به تولد دوباره می رسد  سریال به فشاری که بر&quot; یانکی &quot;  همسر استر وارد می شود هم می پردازد ، در جامعه ای با تبعیض نژادی ، مردان نیز برای حفظ غیرت و ابرو تحت فشارند ! ابتدا یانکی نمیخواد به دنبال برگرداندن همسرش برود چرا که می داند استی دیگر علاقه ای به او ندارد اما بر اثر سرزنش های اطرافیان( به ویژه پسر عمویش ) به دنبال او می رود ،  شخصیت پسر عموی یانکی بسیار با زیرکی طراحی شده ، کسی که با لباس مذهب و دورو بودن به تمام عیش و نوش های خود می رسد و تایید بقیه را هم به همراه دارد . شخصیت ضعیف یانکی و آموزش هایی که هیچ وقت به استر و یانکی داده نشد باعث فروپاشی ازدواجشان می شود ، ازدواجی که در ابتدا نیز بر اساس نظر خانواده ها شکل گرفته بود ! در لا به لای فلش بک ها موجب علاقه ی یانکی به استی می شویم و تغییرات شخصیتی یانکی به شدت تحسین کننده است ، چرا که نشان می دهد اگر آموزش درست وجود داشته باشد شاید دیگر تبعیض جنسیتی معنایی نداشته باشد .مخاطب پا به پای استی این دنیای جدید را کشف میکند و به زیبایی خود را با این دنیا تطبیق می دهد ، دنیایی که در آن می تواند با دل خوش آواز بخواند .در پایان  اگر به دنبال سریال درامی کوتاه و خوش ساخت بر اساس واقعیت با بازی های حیرت اور می گردید غیر مومن انتخاب بسیار خوبی ست.</description>
                <category>پگاه لقمانی</category>
                <author>پگاه لقمانی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 17:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>