<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@peimanemami</link>
        <description>پسر کوچیک ... تو یه دنیای بزرگ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:50:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1483/avatar/XXqWjY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیمان</title>
            <link>https://virgool.io/@peimanemami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشتنِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-bftmmc4tya8o</link>
                <description>داشتم پست های قبلیم رو میخوندم دیدم که چقدر نسبت به اون زمان تفاوت کردم. راستش یه جورایی حس اینو داشته که دارم فیلمای قدیمی عروسی رو نگاه میکنم و خودم رو دارم میبینم که دارم با آهنگ میرقصم! یه حس شرم کثافت!و اینش هم جالب بود که چقدر مطمئن و چقدر یه جاهایی جهت دار حرف زدم. حتی اون موقع ها خودم فکر میکردم که این چیزی که دارم مینویسم کاملا منطقیه و ردخور نداره. در صورتی که وقتی میخوندم دقیقا میفهمیدم که چرا اون جمله رو نوشتم و تو چه حس و حالی بودم که مینوشتم. به خاطر همین چقدر خوبه که آدم همیشه یه درصد خطایی واسه خودش بذاره. اگر اون زمان این نگرش رو داشتم که این نوشته حتما خطا داره و تشنه ی این بودم که یکی خطاش رو بهم بگه، شاید رفتارم و لحنم و کلماتم فرق میکرد.از طرف دیگه دیدم که چقدر نوشتن خوبه. دقیقا مثل یه تیکه فیلم یا یه عکسه که یه دوره از زندگی رو ثبت میکنه. این که بعدن بفهمی چقدر درست یا اشتباه بودی و چقدر فرق کردی و مهم تر اینکه ببینی که چطور احساساتت میتونه رو منطقت تاثیر بذاره. یه حسن دیگه هم که داره به نظرم اینه که شبیه به تراپیه. اصلا به نظرم یه درصدی از اینکه تراپی به آدمها حس بهتری میده همینه که دارن از احساسات و طرز فکرشون فقط حرف میزنن. و خب نوشتن هم مثل حرف زدن میمونه یکم متفاوت تر.یه مزیت دیگه باز این بوده برام که در طول این مدتی که نمی نوشتم همیشه یه رفرنس داشتم به مطالبی که نوشته بودم. تعادل، زبان فارسی و ... . یعنی یه جور نظم داده بود ساختار فکریم رو و باعث شده بود شاخک هام فعال بشن که هر موقع به یه موردی رسیدم که مربوط به اون مطلب بود، اولا یه ساختار منظم واسه استدلال کردنش داشته باشم و بعد اینکه اگه کم و کاستی داشت یا تایید میشد اون مورد پخته تر بشه.از یه بعد دیگه هم دوس دارم با کسانی که مینویسن بیشتر آشنا بشم. ارتباطم رو گسترش بدم و ببینم اونا جهان بینیشون چجوریه.پس خیلی دوس دارم که بنویسم و نوشتن بیاد توی لایف استایلم. یادمه اون موقع هم که مینوشتم زمان کرونا بود یا نزدیکش بود و شاید از روی بیکاری و شاید از روی اینکه کلافه بودم مینوشتم. الان هم زمان مشابهیه. اینترنتا قطعه و کشور در باتلاق فرو رفته.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 12:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعادل</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-ujqky60jebjb</link>
                <description>نا بود با ید با شی ... تا بود با ید کا ویدتعادل، نقطه و یا وضعیتیه که یه جسم توی حالت آرامش و سکون قرار داره و در واقع نقطه ی وسط دو تا حد مختلفه. مثلا نقطه ی تعادل توی آونگ ساعت، اون نقطه ی وسطیه که اگه باطری ساعت بخوابه اونجا وایمیسته. یا توی بازه ی اعداد مثبت و منفی، صفره.این نقطه ی تعادل تقریبا توی تمام صفت هایی که ما میتونیم داشته باشیم هم وجود داره. و هرچقدر فرد به اون نقطه نزدیک تر باشه، دغدغه ی کمتر و آرامش بیشتری داره. اصلا هدف ما از پیشرفت توی بُعد شخصیتیمون میتونه همین رسیدن به نقطه تعادل باشه.مثلا راستگویی و دروغگویی دو سر یک طیف و از جنس یک صفت خاص (به اسم صداقت) هستن. نقطه ی تعادل اونجایی نیست که همیشه راست میگیم و یا همیشه دروغ میگیم. نقطه ی تعادل یه جایی اون وسط هاست! نه اونجاییه که ساده لوحی و بی شعوری حساب شه و نه اون جایی که جلوی پیشرفتو بگیره و با حماقت یکی بشه.بله! راست گویی بدون قید و شرط در تمامی شرایط، دقیقا مثل دروغ گفتن نشون دهنده ی عدم تعادله. و رسیدن به این تعادل نیازمند آگاهیه و نشون دهنده ی پختگی.طبق چیزی که من توی زندگیم دیدم، عدم تعادل، همونجور که توی اجسام باعث عدم سکون و آرامش میشه توی آدم ها هم دقیقا باعث میشه که فرد توی زندگیش عذاب بکشه. و جالبیش اینه که اکثرن، طرف نمیدونه که منشا این عذاب کجاست. این عذاب میتونه اتفاقی باشه که طرف دوس داره واسش بیوفته ولی نمیوفته و یا چیزی باشه که میخواد بهش برسه و نمیرسه. و یا انواع چیز های دیگه که طرفو عذاب میده.حالا اصلا خواستم اینا رو بگم که به چنتا نکته برسم:یکی این که چیزی که باعث نقص و عذاب میشه عدم تعادله. صرف نظر از اینکه که ما از کدوم سمت پشت بوم افتادیم پایین! در واقع خیلی مثبت بودن توی یک صفت همون قدر بده که خیلی منفی بودن توی اون. در واقع هیچ کدوم چیزی نیستن که آدم بهشون افتخار کنه و چیزی که قابل افتخار کردنه رسیدن و یا نزدیک شدن به اون نقطه تعادله.دوم اینکه این نقطه تعادل همون جور که از تعریف تعادل برمیاد، جاییه که آدم در آرامشه. و نه جایی که جامعه میپذیره. و نه جایی که ما حال میکنیم! در واقع بودن توی نقطه تعادل یه سری نشونه هایی داره که اون نشونه ها ربطی به مقبولیت جامعه و حتی خودمون ندارن. چیزی که خیلی اتفاق میوفته اینه که فرهنگ جامعه واسه یه صفت، یه نقطه تعادلی تعیین کرده که به هیچ وجه نزدیک به نقطه تعادل واقعی نیست.مثلا فرض کنید تو جامعه ای هستیم که هیچ کس حموم نمیره و اگه کسی روزی یه بار بره حموم خیلی عجیبه و از تعادل خارجه! توی این جامعه زندگی کردن و بوی گند دادن و حتی مریض شدن، اما در عین حال مقبول جامعه بودن، نشون دهنده ی توی تعادل بودن نیست. شما از بوی گند خودت و جامعت حالت بهم میخوره و عذاب میکشی. و از همین عذاب (و حتی مریض شدن) باید بفهمی که توی یه چیزی از تعادل دوری.سوم اینکه طبق تجربه شخصیم، دیدم که تمامی آدم ها وقتی متوجه عدم تعادلشون میشن و تصمیم میگیرن به سمت تعادل حرکت کنن، اصولا نقطه تعادل رو به سمت مخالف رد میکنن و از اون طرف پشت بوم میوفتن. دقیقا مثل حرکت آونگ ساعت! وقتی که باطری نداشته باشه این قدر این طرف اون طرف میره تا به نقطه تعادلش برسه. متحول شدن آدم ها هم همینجوره با این تفاوت که میزان دور شدن از نقطه تعادل به سمت دیگه، به میزان آگاهیشون بستگی داره. حتی دونستن همین موضوع هم میتونه توی این دامنه حرکت تاثیر بذاره.چهارم اینکه کسی که توی یک صفت خاص به حالت تعادل رسیده، آرامش داره و دیگه دغدغه ای راجع به اون صفت نداره. همین باعث میشه که طرف راجع به اون موضوع زیاد حرف نزنه! پس اگه کسی راجع به یه چیزی خیلی حرف میزنه و یا حتی غر میزنه، یه احتمالی وجود داره که خودش توی عدم تعادل نباشه!حالا نتیجه گیری:اولا این که به نظر من دوره ای که ما توش زندگی میکنیم دوره ی خیلی پیشرفته ای نیست. خیلی از سیستم هایی که ما واسه زندگیهامون داریم میراث گذشته ی نه چندان جذاب بشریتن! جدا از بعد زمان، توی جامعه ای هستیم که از نظر فرهنگ و آگاهی جزو پایین ترین جامعه هاست. پس خیلی بدیهیه که ما مورد قبول بودن توی جامعه امون رو بذاریم کنار و خودمون باشیم. زندگی کردن به سبکی که دیگران ازش سر در نمیارن هیچ اشکالی نداره.دوم اینکه توی جامعه ی ما (زمان و مکان) اونقدر به بد نبودن و کار نیک انجام دادن توصیه شده که بسیار آدم هایی هستن که اون قدر درگیر خوب بودن هستن که از تعادل خارج شدن. زیاد از حد خوب بودن همونقدر نشون دهنده ی عدم تعادل و حماقته که بد بودن هست و چیزی نیست که آدم بهش افتخار کنه.سوم اینکه دفعه ی دیگه که خواستی به خودت افتخار کنی از خودت بپرس که بو گند میدی یا نه؟ و همچنین اگه بهت انتقاد شد ببین اونا بوی گند میدن یا نه!چهار اینکه اونی که از یک سمت (مثلا مثبت) تو عدم تعادله، اگه شرایطش پیش بیاد احتمال اینکه دقیقا مثل نقطه مقابلش از سمت دیگه (اینجا مثلا منفی) رفتار کنه خیلی زیاده!و آخر اینکه تعادل توی همه چیز خوبه! چقدر زیادن آدمایی که اونقدر خودوشنو سرکوب کردن که دیگه یادشون رفته چی میخوان. چقدر زیادن آدمایی که اونقدر درگیر مغزشون شدن که دیگه هیچ احساسی توشون نیس. یا چقدر بیشمارن آدمایی که اونقدر درگیر ظاهرشون هستن که چندین سال باطنشون راکد میمونه. چه بسیاار آدمایی هستن که اونقدر درگیر کار و پیشرفتن که یادشون میره تفریح کنن. و و و و ... (و برعکس!)</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 01:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هیچ عقیده ای قابل احترام نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rr97pmfvsvmd</link>
                <description>ما قبل اینکه آدم باشیم مرغ مگسخوار بودیم... شما میگی نه ثابت کن!عقیده توی لغتنامه یعنی به درست بودن چیزی ایمان داشتن. با رای و نظر هم هم معنیه و توی کاربردهای روزمره به نوعی از آگاهی میگن عقیده که طرف خودش با (بدون) دلایل شخصی بهش رسیده باشه. مثلا وقتی بحث کردن به نتیجه نمیرسه طرف میگه این اعتقاد منه! تو قبول نکن!که همین جمله ی آخر خودش نشون میده که اون میتونه از آدمی به آدم دیگه متفاوت باشه پس احتمالا چیزی نیس که ثابت شده باشه یا - حداقل - یک طرف بحث نمیتونه دلیل ها و مدرک های معتبری بیاره تا باور خودش رو اثبات کنه.به خاطر همین و به نظر من عقیده پایین ترین سطح آگاهی و شعوره. نتیجه یه استدلال ثابت نشده و بدون پشتوانه اس که طرف چون دوس داره یا احساس میکنه چیزی درسته بهش ایمان داره! شما میتونین به هرچیزی اعتقاد داشته باشید و وقتی یکی ضدش باهاتون حرف زد رگتون بزنه بیرون. چرا که توی خود تعریف اعتقاد، ایمان داشتن به یه چیزی وجود داره و همین ایمان باعث میشه که شما حتی حاضر بشین آدم هم بکشید واسش.میتونین به سیمرغ اعتقاد داشته باشین.میتونین به این اعتقاد داشته باشین که فرازمینی ها اومدن و اهرام ثلاثه رو ساختن و رفتن و حتی دارن کنترلمون میکنن.میتونین به این اعتقاد داشته باشین که کرونا وجود نداره و  سیاست کثیف دولت هاست.حتی میتونین بگین زمین صافه و اگه ۹۹ درصد مردم بهتون گفتن صاف نیستو گرده جواب بدین که اصولا اکثریت مردم ناآگاه و ساده لوحن و اصولا آدمهای بزرگ و زبل تر تنهان و سخت تره که حقیقت رو برای کودنای دورشون بر ملا کنن!میتونین راجع به زندگی بعد از مرگ تز بدین و بگین قراره هممون مگس شیم و یه سری دیگمون کرم.کی به کیه! راجع به زندگی قبل از این دنیا هم نظر بدین و بگین ما قبل اینکه اینجا بیایم مرغ مگسخوار بودیم. کسی هم گفت چرا بگین اسرار ازل را نه تو دانیو نه من! دو تا شعر دیگه هم بدین دستش که هم ایمان خودتون بیشتر شه هم طرف برگاش بریزه که بابااا حق با اینه!خلاصه که اعتقاد اینه.توی تمام موارد بالا شما میتونین به یه شر و وری باور داشته باشین. یعنی شکی نمیکنین که چیزی که میگین درسته، غلطه. اما در عین حال هیچ مدرک معتبری واسه اثبات حرفتون ندارین.یعنی کسی گفت چرا یا میگین چون من میگم ... یا میگین چون من دوس دارم یا به نفعمه اینجوری باشه ... یا میگین چون دوستایی دارم که اونام دوستایی دارن که همشون میگن این درسته ... یا اصلا نمیدونین چرا! فقط میگین خب درسته دیگه!!حالا سوالی که هست اینه که چرا ما باید به همچین چیزایی احترام بذاریم؟شاید بگین چرا نذاریم؟ ازمون کم میشه مگه؟بله کم میشه.حواسمون باشه که طرف به هر دری وری ای که اعتقاد داره معنیش اینه که به درست بودنه اون چیز ایمان داره. ایمان داشتن به یه چیزی قدرت زیادی بوجود میاره. هم واسه دفاع کردن از اون و هم جلو رفتن تو مسیرش. همین قضیه خیلی خطرناکه.حالا بیاین فرض کنیم که توی اعتقادات طرف هم این نیست که کسی که اعتقاد خودشو نداره رو دشمن خودش بدونه! بیاین فرض کنیم یه آدم اوسکول احمقه که اعتقاد داره لاک پشتها پرواز میکنن.حتی تو این شرایط هم با اینکه به نظر میرسه این آدم ضرری نداره ولی ازون جایی که تو عصر اطلاعاتِ به دردنخور زندگی میکنیم و ۹۰ درصد اطلاعاتی که به ۸۰ درصد آدما میرسه خیلی دقیقتر از پرواز لاک پشت ها نیس، این آدم میتونه کم کم، به اصطلاح مریدانی واسه خودش پیدا کنه و کم کم قضیه جدی تر میشه و مثلا یه کمپین درست میشه که چرا دولت استرالیا بال لاک پشت ها رو چیده! و حالا علم باید ثابت کنه به این آدما که آقا لاکپشت ها اصلا بال نداشتن و ندارن. و اون آدم ها هم که این اعتقادات رو دارن میگن هرچیزی که نمیبینی دلیل بر نبودنش نیست و اونجا که سهراب سپهری گفته چشم ها رو باید شست منظورش همین بوده! اونم فهمیده بود و تو حالا نمیفهمی الاغ!همینقدر مزحک... همینقدر تلخ!ما روزانه با حجم بالایی از اطلاعات زرد و اشتباه بمباران میشیم و اکثر آدما فکر میکنن که اطلاعات زیادی دارن و اطلاعاتشون درسته. اونقدر که دیگه با همون اطلاعات تصمیم بگیرن. هرکی فک میکنه دیگه همه چیو فهمیده و نمیخواد نظر مخالف خودشو بشنوه. و همینجوریه که هر روز اعتقادات بیشتری بوجود میان.پسسسس عقیده ها نه تنها قابل احترام نیستن که باید باهاشون مقابله کرد. هیچ عقیده ای واسه من قابل احترام نیس. حتی اگه مستقیما ضرری به من نرسونی و اعتقاداتت پیش خودت باشه... به اون سطح از آگاهیت احترام میذارم که بتونی براش دلیل و مدرک معتبر بیاری ... !!</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 01:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل خودکشی حتما این سریالو ببینین!</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%86-ajdvnuagooaw</link>
                <description>این سگه خیییلی خوبه! دختر خوب!شاید تیکه هایی از دیالوگ های مرگ بار این سریالو توی اینستاگرام دیده باشین - من خودم همینجوری باهاش آشنا شدم. این ازون سریالاس که خیلی میتونه تاثیر بذاره رو طرز فکر وزندگیتون. دلیلش هم واضحه. موضوع اصلی این سریال مفاهیم بنیادی زندگیه. هدف زندگی، اخلاق، شادی، اینکه خدا هست؟ نیست؟ و اینکه چجوری باید زندگی کنیم و بمیریم.اسم سریال after life هست. سبکش دارک-کمدی و درامه.موضوع اینه که یه نفر همسرش رو از دست داده و حالا میخواد خودکشی کنه. اما به خاطر سگش (و یا دلیل های دیگه) این کارو نمیکنه. ولی به یه ایده ی باحال میرسه. اینکه از این به بعد، هرکاری دلش می خواد میکنه و هرچی می خواد میگه، تا هر زمانی که بخواد، و وقتی دید کنترل زندگیش از دستش خارج شد و یا خیلی به ف*ک رفت، برگرده و خودکشی کنه. فکر میکنه که این زمان یه زمان اضافه اس که بهش هدیه داده شده و بهش به عنوان یه قدرت ماورایی و ابرقهرمانانه نگاه میکنه. (اینا رو تو همون قسمت اول میگه اسپویل نیس!) و بعد از یه مدت اینجوری زندگی کردن به چیزهای جدیدتری میرسه.کلا مثل یه کتاب فلسفه اس (نه اونقدر دقیق البته) ولی تو چهارچوب خودش یه طرز فکر فلسفی رو از اول میاد خیلی مستقیم نشون میده. این که آدم جوری زندگی کنه که هرکاری میخواد بکنه و از مردن نترسه که هیچ، استقبالم بکنه. سریال نمونه بارز اینه که فیلم و سریال ها میتونن خیلی بهتر از کتاب ها باشن. مسلما کسی که هزارتا کتاب در سطح حسن کچل بخونه فرهیخته تر از آدمی نیس که حتی، فقط، فیلم و سریال ببینه!شخصیت اصلی داستان آتئیسته و با اینکه راجع به خدا و مذهب و خرافات حرف میزنه، اما این ها مسائل اصلیش نیستن و توی حاشیه هستن. به خاطر همین سطح سریال پایین نیست و زیاد راجع به چیزهای پیش پا افتاده حرف نمیزنه. واقعا یه طرز فکر جدید و بیشتر مرتبط با آتئیست ها رو نشون میده. به خاطر اینکه شخصیت داستان به هر دلیلی به این موضوع رسیده که زندگی ارزش زندگی کردن نداره و حالا به خاطر دلیل های خودش داره زندگیش رو ادامه میده.البته اینجوری هم میشه گفت که پبامش اینه که زندگی کردن بدون اینکه آدم خودش باشه، ارزش زندگی کردن نداره.راجه به جنبه سینماییش هم به عنوان یه بیننده آماتور احساس میکنم که کارگردانیش ضعیفه. فیلم نامه خیلی فکر شده اس و نقطه قوتشه. بازیگر کاراکتر اصلی داستان، نویسنده و کارگردان سریال هم هست (ریکی جرویس) و خودش تو زندگی واقعیش هم شبیه کاراکترش تو این سریاله و میشه گفت طرز فکر خودشو اومده ساخته!به جز کارکتر اصلی یه سری شخصیت های احمق و لوس داره که قراره با مزه باشن و البته شخصیت های خوب دیگه ای که اونا رو جبران میکنن. به جز این یه سری سکانس هایی راجع به رابطه رمانتیکشون داره که به نظر من خیلی لوسن!اما کلا سریال خیلی خوبیه. اگه جزء کسانی نیستین که جنبه ی سینمایی سریال و فیلم براتون مهم باشه و یا به فسلفه و روان شناسی و .. علاقه دارین و یا حتی اگه به خودکشی فکر میکنین یا فکر کردین این سریال شدیدا پیشنهاد میشه!</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 23:21:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشت ... نه به معنی بخشش</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-owam7o5xjchj</link>
                <description>گذشتن و رفتن پیوسته ...مطمئنن هر کدوم از ما تو یه چیزی پیشرفت داشتیم. وقتی آدم تو یه چیزی به یه مرحله ی جدیدی میرسه دوس داره به همه بگه که آقا من به این مرحله رسیدم! دوس داره که پیشرفتشو به بقیه نشون بده. که این نشون دادن میتونه یا جنبه جشن گرفتن و لذت بردن بیشتر داشته باشه و یا دلسوزی و کمک. مثلا اینکه بگه آهای مردم شما هم تلاش کنین بیاین به این مرحله برسین!جالب اینه که حتی آدم هایی هم که مربوط به اون مرحله هستن برامون جذاب تر میشن. چرا که باهاشون خودمونو توی یه تیم میبینیم. اونا رو آدمایی میبینیم که مثل ما به یه جایی رسیدن که ما، با تلاش و شانس ( و یا حتی با تنبلی و حماقت و هر دلیل دیگه ای) به اون جا رسیدیم. و دقیقا به همین دلیل آدم های مراحل قبلتر برامون جذابیتشون رو از دست میدن. نه به این معنی که دوستشون نداشته باشیم. فقط دیگه خودمونو با اونا متعلق به یک تیم و گروه نمیبینیم و حس میکنیم تو جای غلطی هستیم.این تغییر مرحله میتونه توی هر چیزی باشه. پیشرفت کاری، پیشرفت اجتماعی، پیشرفت توی یه مهارت خاص و ... . (حتی پسرفت!)اما این ارتقاء درجه یه باگ داره: این که ما زیاد از حد درگیر پیشرفتمون و اشتراک گذاشتن و حرف زدن راجع بهش با بقیه میشیم. جوری که ممکنه تمام عمرمون همین کار رو بکنیم و دیگه فرصت پیشرفت نداشته باشیم.دلیلش هم میتونه به خاطر این باشه که آدمایی که باهاشون در ارتباطیم و به طور کلی شرایطی که داخلش قرار داریم بیشتر مربوط به مرحله قبلیمونه و یا حداقل با مرحله سابقمون سازگارتره. و اگه بخوایم شرایطمون رو با مرحله ی جدید منطبق کنیم باید از محدوده ی امنمون خارج شیم و چالش های جدید و احتمالا سختی واسه خودمون درست کنیم.اما خب این کار، کار خیلی سختیه. شاید این جور به نظر نرسه اما اگه هر کدوم از ما  فکر کنیم، میبینیم که توی یه سری چیزا، یه پشرفتی کردیم و به یه جایی رسیدیم که یا داریم به مرحله ای که هستیم افتخار میکنیم و یا اینکه در تلاش برای متقاعد کردن بقیه واسه رسیدن به اون مرحله و حتی کلنجار رفتن باهاشون هستیم.به خاطر همین بهتره همیشه بیشتر به فکر گذشت از اون مرحله ای باشیم که بهش رسیدم تا اینکه بخوایم خودمو توی اون مرحله به بقیه ثابت کنیم و باهاشون کلنجار بریم.حالا هرچقدر این پیشرفت تو مراحل بالاتر باشه و تعداد آدمایی که تو اون مرحله هستن کمتر باشه، این کار سخت تر و سخت تر میشه. و هرچقدر جامعه و شرایطی که توش هستیم پایین تر باشه، تعداد آدم های پایین تر بیشتر و باز این کار سخت تر و سخت تر میشه.شاید به خاطر همینه که مثلا فوتبالیست های یه کشور یا قاره عموما از فوتبالیست های یه کشور و قاره ی دیگه بهتر یا بدتر میشن. به خاطر این که مثلا توی برزیل وقتی طرف تلاش میکنه و پیشرفت میکنه، دورش آدم های زیادی هستن که باز باهاشون هم گروهی بشه و باز پیشرفت کنه. اما مثلا توی ایران از یه جا به بعد طرف یا راضی میشه از چیزی که هست یا باید جور بقیه رو بکشه. (درسته امکانات الان فرق داره ولی امکانات 50 سال قبل برزیل با ایران فرقی نداشتن!)وقتی به یه جایی میرسیم و پیشرفتی میکنیم باید به این فکر کنیم که الان حرکت بعدیمون و کلا رفتارمون بعد از این پیشرفت چی باید باشه. ما با اون پیشرفت آدم دیگه ای شدیم و نیازمند شرایط جدید و رفتار جدیدی هستیم. حتی شاید لازمه که با فکت های جدیدی که بهشون رسیدیم، دنیای جدیدی رو واسه خودمون تصور کنیم چرا که تا حالا دنیای جدیدمون رو ندیدیم!</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 03:24:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه تازه به دوران رسیده ایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-r7gg0r8jlzmc</link>
                <description>ما انسانها موجودات بسیار شکننده ای هستیم. اگه خودمون رو با بقیه حیوانات مقایسه کنیم میبینیم که نه ما قدرتمندترین جثه رو داریم و نه سریعترینیم، نه پوستمون کلفته، نه پرواز میکنیم و نه توی آب شناگرای خوبی هستیم. مزیت آشکارمون مغزمونه که توی دوره ی تکامل پیشرفت کرده.البته اگه عمر کره زمین و پیدایش حیات رو نسبت به عمر خودمون مقایسه کنیم میفهمیم که ما توی مراحل ابتدایی تکامل مغزمون هستیم.ما موجوداتی هستیم تازه به دوران رسیده! موجوداتی سرگردان که تازه داریم با قدرت ادراکمون کنار میایم. به خاطر همین خیلی از استدلال های ما هنوز خام و خیلی از کارهامون هنوز ابتدایین. کم نیستن آدمای عجیبی که به واسطه عصر ارتباطات اونا رو میشناسیم و کارهایی میکنن و حرفایی میزنن که به عقلشون شک میکنیم. درسته اونا آدمای استثنایی هستن اما همین قضیه توی آدمای معمولی تر با غلظت کمتر هم وجود داره.همین که هنوز دین به این شدت وجود داره. خیلی از نظام ها و سیستم ها و جنگ ها و سیاست ها و حتی سبک زندگی رایج مردم... همه نشونه های اینن که ما تازه اول یه جاده ی طولانی هستیم.هیچ کدوم از ما انسان ها نمیدونیم دقیقا داریم چیکار میکنیم. هرکی طبق بهترین حدسش از حقیقت زندگی میکنه. ما حدس میزنیم تصمیمی که میگیریم طبق تجربه ها و شنیده ها و دیده هامون بهترین تصمیمیه که گرفتیم.حدس میزنیم فلان کار بهترین کاریه که انتخاب کردیم. حدس میزنیم فلان کس، بهترین کسیه که میتونستیم باهاش زندگی کنیم. حدس میزنیم اگه توی اینستا فلان عکس یا فلان استوری رو بزاریم دیگران بهمون نگاه بهتری دارن. حتی راجع به سبک زندگیمون و حتی راجع به آدمای اطرافمون حدس میزنیم.ما فقط طبق اطلاعات ناقصمون حدس میزیم و جالبه که اکثرا هم فکر میکنیم این حدسیاتمون درستن. دقیقا به خاطر همینه که بی شعور ها فکر میکنن خیلی هم با شعورن. بی شعورها اطلاعاتی که بهشون میرسه رو ناقص پردازش میکنن و راجع به حدسی که میزنن زیادی مطمئنن.غیر از این ما هنوز اون قدر، از به اصلاح خوی حیوانیمون فاصله نگرفتیم. ما برده ی احساسات و غرایز خودمون هستیم. ما خیلی بیش تر از چیزی که خودمون متوجه ایم، برده ی بیولوژی و ناخودآگاهمونیم. به حدی که شاید اصلا خودآگاهی به اون معنی که فکر میکنیم وجود نداشته باشه.خلاصه که ما انسان های به شدت شکننده و ناقصی هستیم که طبق اطلاعات ناقصی که داریم با مغز ناقص خودمون توی توهمات خودمون زندگی میکنیم! توهم دونستن. توهم درست بودن. و حتی توهم اختیار داشتن. توهماتی که بیشتر جنبه ی دفاعی دارن. به خاطر همین انتظار همیشه درست بودن و کامل بودن از بقیه، و حتی درست قضاوت شدن و تایید شدن، رو نباید داشت. توی همچین زمانی آزادی با ارزش تره و هرکس بهتره خود خودش باشه.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 18:15:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید زبان پارسی را پاس بداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-t0llstrqocop</link>
                <description>قضیه چند زبانه بودن دنیا از همون اول هم هرچند که افسانه و یا حقیقت باشه اینجوری شروع شده که چند زبان بوجود اومده که مردم دنیا متفرق شن. کاری به داستان ندارم ولی به نظرم چندزبانی بودن دنیا مردم رو از هم دور کرده و ارتباطات رو سخت تر. این ارتباطات سخت تر به این معنیه که اشتراک گذاشتن اطلاعات سخت تره. این اطلاعات میتونه از احساس ما نسبت به اشیا و آدما باشه تا یه واقعیت علمی.حداقل تو جامعه ای که من هستم مردم تک زبانه هستن. درصد خیلی کمی واقعا تسلط دارن روی زبان دوم که اون هم معلوم نیست انگلیسیه یا عربی!اما چند زبانه بودن دنیا یه مزیت داره. اونم این که قشنگ تره! چرا که همین تفاوت هاست که زیبایی رو بوجود میاره. اگه ما فارسی حرف نمیزدیم مولانا و حافظ و فردوسی نداشتیم. همه مثلا شکسپیر بودن. و یا اینکه اگه ما دیگه فارسی حرف نزنیم تمام ادبیات ارزشمند فارسی از بین میره و کسی دیگه نمیتونه حافظ بخونه.من طرفدار ادبیات نیستم ولی ازش بدم نمیاد و با ارزش میدونمش. اما در اندازه ی خودش. به نظر من ارزش مثنوی معنوی و یا دیوان حافظ از ارزش یه مقاله ی علمی خوب بیش تر نیست. و کمتر هم هست. شاید هم خیلی کمتر.فرض کن زبان ما هم انگلیسی بود و تمام مردم به انگلیسی مسلط بودن. فکر میکنی چقدر آگاهی مردم بالاتر میبود؟ چقدر سواد جامعه بالاتر بود؟ و در نهایت چقدر سطح رفاه مردم بالاتر بود؟ نظر شما هرچی باشه مهم نیست! نظر من اینه که خیلی بالاتر بود. و حتی نظر من هم مهم نیست. چرا؟چون قضیه دیگه ای که هست اینه که حقیقت در نهایت راه خودشو پیدا می کنه. هرچقدر هم سعی کنن جلوشو بگیرن.مردم دنیا به سمت چیزی میرن که کاربردی تر و درست تره. و نمیشه جلوشو گرفت.من سطح زبانم متوسط بالاس. نزدیک 12 ساله که زبان میخونم و فیلم و آهنگ انگلیسی میبینم و میشنوم. اما اگه در سطح یه آدم بومی بهش مسلط بودم، هم توی رشته ای که میخواستم بخونم و منابع فارسیش کمه راحت تر بودم، هم موقعیت های شغلی بیشتری تو سطح دنیا داشتم و هم اطلاعات عمومی معتبر تر و بیش تری داشتم. و در نهایت آگاه تر و به روز تر بودم.درسته که اگه زبان فارسی یا هر زبان دیگه ای از بین بره ادبیات مربوط به اون زبان و بخشی از فرهنگ اون جامعه نابود میشه اما چیزی که اون منطقه بدست میاره اطلاعات بیش تر و آگاهی بیشتره. چیزی که توی این روزای کرونایی ارزشش بیشتر مشخص شده. ارزش این آگاهی به معنی نجات جون آدم ها و حتی بشریته!نه فقط به خاطر مبارزه با بیماری و اینکه نترسیم و روغن بنفشه نکنیم تومون و الکل صنعتی نخوریم. به خاطر مبارزه با کلی جنگ خرافاتی که تا حالا اتفاق افتاده کلی زندگی که هدر شده و کلی آلودگی از نوع های مختلف که بوجود میاد.پس من زبان فارسی یا پارسی رو پاس نمیدارم!</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 15:29:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-vsa78oxuzk0m</link>
                <description>کرونا علی رغم تمام بدی هایی که داره، خوبی هایی هم داره. این که راجه به بدی هاش نمیگم شاید این حسو درست کنه که به نظر من کرونا چیز بدی نیس. اما اینجوری نیس. تمام بدی هاش واضحه و همه حسش میکنیم.ولی خب تو هر چیز بدی خصوصیات مثبت و تو هر چیز مثبتی خصوصیات منفی هم وجود داره.اولین و بهترین خصوصیت مثبت کرونا به نظر من، اینه که دقیقا حماقت رو نشونه گرفته. اینطور که آدمای احمق و بی سواد بیشتر در معرض مبتلا شدن هستن. و یا اگر هم مبتلا نشن اونا رو مثل گاو پیشونی سفید تابلو کرده.کم نیستن آدمایی که حماقتشونو گذاشتن پای شجاعت و جون کلی آدمو به خطر انداختن. اونایی که رفتن شمال و شمالو نابود کردن. اونایی که گفتن ما قهرمانیم و مریض نمیشیم و مسخره کردن و باعث شدن ویروس بیشتر پخش شه.کم نیستن آدمایی که گفتن حرم و مسجد و روضه و ... نباید تعطیل بشه و رفتن حتی حرمو لیس زدن. گفتن ما از اینجور جاها شفا میگیریم حالا بیایم مریض شیم؟ و حتی ادعا کردن که واسه خوب شدن و ایمن شدن به اینجور جاها برین یا آیت الکرسی بخونین و ... .کم نیستن آدمایی که از شدت بی سوادیشون الکل تو دهنشون زدن یا خوردن که ضدعفونی شه. آنتی بیوتیک خوردن که ویروسو از بین ببرن.  سرکه بخور کردن. کُک زدن! اسفند دود کردن. روغن بنفشه کردن تو خودشون! و ... .این جور آدما : یا مریض میشن یا خودشنو واسه بقیه تابلو میکنن یا خودشون میفهمن چقدر احمقن. در هر سه صورت، چیزی که اتفاق میوفته اینه که این نوع رفتارها، بازم بیش تر معلوم میشه که حماقتن.دومین خصوصیت مثبت کرونا اینه که به آدما فهموند که نه به عنوان یه فرد مستقل، که به عنوان عضو جامعه باید رفتار کنن. این که من بگم زندگی خودمه و هرکار بخوام میکنم و به تو چه، همیشه درست نیست. اینکه هر آدم دیوونه ای نمیتونه هر غلطی دلش میخواد بخوره.سومین خصوصیت مثبت این بود که نشون داد چیزی که در واقعیت ما رو نجات میده و به دردمون میخوره علمه. اینکه علم واقعا قدرته. اینکه علم معتبرترین و مقدس ترین روشیه که وجود داره. اینکه در نهایت چیزی که دستمونو میگیره و بلندمون میکنه علمه. حتی شاید یه سری رو به علم ترغیب کرده باشه.چهارمین خصوصیت مثبت این بود که یه جورایی مرزها رو از بین برد و همه مردم رو تو یه جبهه علیه یه ویروس قرار داد. این حسو درست کرد که صرف نظر از رنگ و قومیت و کشور و قاره، همه در نهایت آدمیم و واسه بقامون میجنگیم. معلوم کرد که چقدر آسیب پذیریم و چقدر آیندمون مشخص نیست.پنجمین خصوصیت مثبتش هم مثله هر چیز دیگه ای که آدم از دستش میده و تازه قدرش رو میدونه، این بود که باعث شد قدر اتفاقات ساده ی روزمرمون رو بدونیم. چیزایی که قبل از این اصلا شاید نمیدوستیم وجود دارن.خلاصه که این ویروس خطرناک، کل دنیا رو گرفته، توی تاریخ ثبت شده و اصلا هم چیز خوبی نیست. چیزی نیست که توطئه ی آزمایشگاهی باشه یا کار فراماسونا باشه! بیش تر محصولِ حماقتِ بشر و بر علیه حماقتِ بشره. حتی نحوه توزیع این حماقت، با نحوه توزیع کرونا تو کشورهای مختلف هم یه رابطه ی مستقیمی دارن.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 16:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فَنَرِ زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D9%81%D9%8E%D9%86%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-y5okakqxbcw8</link>
                <description>Where must we go, we who wander this wasteland, in search of our better selves,خب! و اما چیزی که با این که تا حالا راجه بهش ننوشتم اما تو بَشنِ تمام نوشته هام هست (شاید بپرسین بشن چیه!) مفهومی که با اینکه خیلی دوسش دارم اما دهنمم سرویس کرده طی این سال ها و از من یه آدم دیگه ساخته. و هنوز هم درست ترین چیزیه که راجع به هدف زندگی میدونم.حتما راجع به comfort zone و منطقه امن شنیدین و اینکه زندگی وقتی شروع میشه که منطقه امنمونو رها کنیم. چیزی که میخوام بگم راجع به همین موضوعه. اما با جزییات بیشتر.مغز من در حالتی بهترین عملکرد رو داره که بتونه مثل ریاضی با یه سری قوانین و فرمول ها بازی و استدلال کنه. من اگه بخوام تو یه چیزی خوب باشم باید اول اصولش رو بدونم و اگه چیزی هم اصولی نداشته باشه خودم سعی میکنم واسش بسازم. از طرف دیگه تو چیزایی که قانونمند و یا قابل قانونمند شدن نیستن خوب نیستم و گیجم میشه! چیزایی که اون قدر متغیر دارن که فرمول در آوردن ازشون یا غیرممکن یا خیلی زمان بره و تجربه ی زیادی می خواد.زندگی یه چیزیه که هم قانونمنده هم متغیرهای خیلی زیادی داره و قابل قانونمندشدن نیست! ولی بیشترمون هم توش اونقدری تجربه پیدا می کنیم که بتونیم چندتا از قانون هاش رو در بیاریم. واسه همین من دنبال قانون هایی هستم که کارمو راحت تر کنن.واسه این کار، اولین چیزی که باید میدونستم هدف زندگی بود. در واقع میخواستم از کل به جزء برسم. تا یه مدت خیلی طولانی ای هدفم از زندگی پیدا کردن هدف زندگی بود (میدونم عجیبه ولی اینم خودش یه هدفه) ولی بعد فهمیدم که مثل این میمونه که بخوام بدونم پشت یه دیوار چه خبره و رو پله اول نردبون باشم و بخوام راجه بهش نظر بدم. فهمیدم که از نردبون باید برم بالا! (بازم شاید عجیب باشه اما رسیدن به این قضیه با خوندنش دو تا داستان کلا متفاوته)اینکه از نردبون بخوام برم بالا یعنی باید پیشرفت کنم. ولی پیشرفت کردن واسه من بیشتر شبیهِ بالا رفتن تو یه مسیر مارپیچیه فنری شکل بوده تا نردبون :فنررررررررراگه از بالا به یه فنر نگاه کنیم یه حلقه میبینیم. فرض کنین که بالای این فنر (موقعیت ساعت 12) همون منطقه امنمون باشه. ما اونجا همه چی داریم و خیلی راحتیم. تمام مسائلی که باشون سروکله میزنیم واسه ما چالش زیادی ندارن و درواقع جزء روزمره ی ما حساب میشن. تا زمانی که ما توی این موقعیت باشیم حرکتی نداریم.اما زمانی که با یه چالشی روبرو میشم یا یه چالش جدید واسه خودمون میسازیم از ساعت 12 میایم بیرون. کم کم دهنمون سرویس میشه. با مسائلی روبرو میشیم که هیچه ایده ای ازشون نداریم و حتی نمیدونستیم که ممکنه وجود داشته باشن. تا زمانی که مشکلات اون قدر زیاد شدن که دیگه اون روزمرگی و آسایش منطقه امنمون هم از دست دادیم. الان رسیدیم به موقعیت ساعت 3از این جا به بعد مشکلات کمتر میشن و کم کم باهاشون اخت میگیریم. اما دقیقا برعکس منطقه امنمون هیچی نداریم. حتی تمام چیزایی هم که یه روزی داشتیم از دست دادیم. نه راه پس داریم نه پیش. توی به ف*اک رفته ترین حالت ممکنیم. الان تو موقعیت ساعت 6 هستیم.یه سری ها توی این موقعیت تسلیم میشن و یه سری ادامه میدن. اونایی که ادامه میدن برمیگردن و دوباره با همون مشکلاتی که تو ساعت 3 داشتن روبرو میشن با این تفاوت که خودشون ازشون لذت میبرن و به استقبالشون میرن. (با اینکه بازم به ف*اک میرن) هنوز هم هیچی ندارن ولی کم کم دارن یه چیزای جدیدی هم بدست میارن. میرسن به موقعیت ساعت 9ازین جا به بعد مشکلات راحت تر میشه و ما باهاشون کاملا اخت گرفتیم و واسه ما چالشی ندارن و جزء روزمره ما شدن. علاوه بر این خیلی چیزهای جدیدی بدست آوردیم از این مسیر دایره ای شکل و در واقع این موقعیت ساعت 12 همون منطقه امن جدید ماست.این منطقه امن جدید تفاوتی که داره با قبلی اینه که به خاط چیزای جدیدی که بدست آوردیم سطحش بالاتره. در واقع این دایره ها مدام تکرار میشن و ما رو بالاتر میبرن. مثل فنر!پس اگه میخوایم پیشرفت کنیم نه فقط باید از چالش استقبال کنیم که باید خودمون هم تصمیم هامون جوری باشه که واسه خودمون چالش درست کنه. و اگه هدف زندگیمون چالش باشه باز شدت این موضوع خیلی بیشتر میشه. جوری که از موقعیت هایی استقبال میکنیم که واسه بقیه خیلی هم ناخوشاینده. و در واقع میتونیم موقعیت های سخت تر رو راحت تر تحمل کنیم. غیر از این ممکنه شرایط ایده آلی رو ترک کنیم فقط به خاطر اینکه از منطقه امنمون جدا شیم.و البته خیلی خیلی مهمه که ما انتخاب کنیم، چالشی که باش روبرو میشیم تو جهت دلخواهمون باشه.این فنر یکی از قانون های زندگیه. نمونش هم تو فیلم ها خیلی زیاده. بهترینش تو فیلم مد مکسه که علاوه بر اینکه فیلم خیلی خفنیه، این مسیر فنری شکل رو توش میتونین به وضوح به صورت نمادین ببینین.خییییلی حرف راجه به این قضیه زیاده که نمیشه همشونو یه جا گفت. مرسی خوندین. اگه نظری دارین بگین خوشحال میشم.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 18:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جا زندگی نمیکنن ... نفس میکشن</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86-hm11cdjh97x5</link>
                <description>یکی از بزرگترین حسرت هایی که همیشه راجع به زندگی تو مکان زمان خودم داشتم این بوده که طرز فکرم و کارام مثه فرهنگ غالب جامعه ام باشه. منظورم این نیس که بالاتر از بقیه یا متفاوت باشم. منظورم اینه که توی مکان زمانی که من زندگی میکنم خیلی چیزا درست نیست و من نمیخواستم جزو این اشتباه باشم. با اینکه من هیچ موقه با عرف جامعه کاری نداشتم و سعی نکردم شبیه هیچ گروه یا طبقه خاصی از آدما باشم و هرکاری که خودم فک کردم درسته رو انجام دادم اما همین چیزی که هستم تاثیر خیلی زیادی از جامعه ام گرفته. تاثیرهایی که نامحسوس اتفاق می افته.  یکی از بزرگ ترین تاثیرهاش سبک زندگیه: زنده بودن ... به جای زندگی کردن.زنده بودن یعنی نفس کشیدن. دم و بازدم. اکسیژنو دادن تو و دی اکسید کربنو بیرون دادن. ساده ترین کار ممکن! اونقدر ساده که خیلی هامون به همین راضی میشیم و تمام عمرمون همین کارو میکنیم. دم و بازدم.نشستیم رو کاناپه و تلویزیون میبینیم ... دم و بازدم.24 ساعت توی اینستا داریم فیلم میمونی که صدا الاغ در میاره رو نگاه میکنیم ... دم و بازدم.میریم دانشگاه مدرک می گیریم ... دم و بازدم.کار میکنیم و یه پولی در میاریم که باش بتونیم زنده بمونیم ... بازم دم و بازدم.یه ذره میریم این ور یه ذره اون ور ... دم و بازدم!اما زنده موندن چیزی نیس که بتونیم بهش افتخار کنیم. این که فقط نفس بکشیم، راه بریم، غذا بخوریم و سرمونو گرم کنیم چیز ارزشمندی نیست. زندگی ای ارزشمنده که بیش تر از اینا باشه. آدمایی ارزشمندن که کارهایی بیش تر از اینا انجام میدن. اونایی که بیش تر از زنده بودن، زندگی میکنن. اونایی که مردم راجه بهشون حرف میزنن.تفاوت خیلی زیادی توی زندگی کردن و زنده موندن هست. زنده موندن یه وضعیت راکده که حرکتش، فقط حرکت با جریانییه که زندگی ما رو به اون سمت میبره و پیش میاد، در حالی که ما فقط داریم نفس میکشیم. اما زندگی کردن یعنی ساختن و حرکت کردن تو مسیر خودمون و غرق شدن توی اون مسیر. زندگی کردن اکثر موقا، شنا کردن بر خلاف جریان معمول زندگیه.زندگی کردن این نیست که فقط نفس بکشیم و نفس هامونو بشماریم و ببینیم چجوری میرن و میان. کارهاییه که با اونا میکنیم. زمانیه که نفسمون داره بند میاد. زمانیه که حتی یادمون میره یا نمیتونیم نفس بکشیم. زندگی کردن موقه هاییه که طرز نفس کشیدن یکی دیگه رو تغییر میدیم. اون موقاس که اینقدر میخندیم که دیگه نفسمون بالا نمیاد. یا اون قدر ناراحتیم که دیگه نمیخوایم دوباره نفس بکشیم. در واقع زندگی کردن بیشتر شبیه مردنه تا زنده موندن.زندگی کردن تلاش و شکست خوردن و افتادن و دوباره بلند شدن و دوباره تلاش کردنه. خارج شدن از منطقه امنمون و رفتن به سمت ترس ها و چیزهاییه که ازشون سر در نمیاریم. همون موقاس که داره دهنمون سرویس میشه تا به اون چیزی که دوس داریم برسیم. زندگی کردن موقه ایه که داریم با آدمای مزخرف زندگیمون میجنگیم. موقه ایه که واسه خوشحالی بقیه از خوشحالی خودمون میگذریم. موقعیه که غرق شدیم تو یه آهنگ خفن یا یه کار باحال دیگه!با اینکه همه بیش تر دوس دارن زندگی کنن تا این که صرفا زنده باشن. اما زندگی واقعی با تلاش کردن و دهن سرویس شدن بدست میاد و کمتر کسی اینو میخواد. اکثر آدما کار ساده تر و نشستن و فیلم میمون دیدن رو ترجیح میدن تا اینکه واسه چیزی که میخوان بهش برسن کاری بکنن. کاری که هرچقدر هم نتیجش طولانی مدت تر و با ارزش تر باشه، کار مزخرف تریه و اصلا باحال نیست. در حدی که مرگو میاره جلو چشممون و دیگه نخوایم نفس بکشیم یا نفسمونو بند بیاره.منم یکی از اون آدمام! بله! که جدا از اینکه تنبلی تو خونمه، جامعه هم تاثیر زیادی داشته تو این قضیه. و البته که این تنها تاثیرش نیست. اما میدونم که اصلا نمیخوام شبیه جامعه ام باشم و هرچی بیش تر با آدمای متفاوت آشنا میشم بیش تر میفهمم کجاها مشکل داره و انگیزه میگیرم.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 15:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قشنگ ترین فرمول دنیا ! 0.9999 = 1</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/109999-bdjsjmuxv6eq</link>
                <description>WTF?1 = 0.9999...تقریبا هر آدم جدیدی که باهام آشنا میشه و یکم یَخِش باهام باز میشه میپرسه این عددا چیه رو گردنت؟ معنیش چیه؟ یه سری هم شوخی میکنن باش. یکی میگه شماره موبایلته یکی میگه شماره شناسنامته که تا گم شدی پیدات کنن :))اما مفهومش چیه؟یه طرف عددیه که ریاضی باهاش شروع میشه و یه طرف مرموز بودن بی نهایتو نشون میده. و جالبه که بیش تر شبیه هنره تا علم.یه چیزی که هنرمندا راجع به کارهای هنریشون دوس دارن بگن اینه که هیچ موقه از یه هنرمند راجع به معنای کارش نپرس. معنا و مفهوم کار هنری همونه که مخاطبش برداشت میکنه ازش. که خب من اینو قبول ندارم... اصلا. به نظرم یه هنرمند و کار هنری وقتی ارزشمنده که طرف بتونه راجع به کاری که کرده حداقل نیم ساعت حرف بزنه.حالا ممکنه معناهای دیگه ای غیر از چیزی که میگه هم ازش برداشت شه که شاید از منظور هنرمند هم جذاب تر باشه! (و شاید اصلا دلیل این که نمیخوان راجع به کارشون توضیح بدن همین موضوع باشه.)حالا این فرمول از این نظر شبیه هنره که معناهای مختلفی داره و هرکسی میتونه با نگاه و منطقی که داره یه جوری تفسیرش کنه. یکی از معناهایی که میتونه داشته باشه اینه که هیچ چیزی مطلق نیست. چجوری؟ یه طرفِ فرمول عدد یکه که نماد کامل بودن و مطلق بودن بوده همیشه، که با طرف ناقصه دیگه مساوی قرار داده شده. پس منظور فرمول اینه که چیز مطلقی وجود نداره.همین جمله ی چیز کامل و مطلقی وجود نداره خودش باز دو تا مفهوم میتونه داشته باشه که تو جاهای مختلف میتونه کاربردهای مختلف داشته باشه.یکی از کاربردها میتونه این باشه که مثلا هیچ رفتار و ارزشی نیس که مطلقا درست و خوب باشه. مثلا دروغ گفتن. ممکنه دروغ تو یه مکان زمانِ خاصی درست باشه و یا کشتنِ آدما تو یه مواقعِ خاص تری درست باشه. (البته هرچقدر این حالت های خاص کمیاب تر باشن میتونیم تعداد 9 ها رو زیاد کنیم و خطای کمتری داشته باشیم. بعدا میگم چی گفتم!) یا مثلا یه حقیقتی واسه یه نفر درسته و واسه یه نفر دیگه درست نیس. یکی دیگه از کاربردها هم که این جا نمیخوام بگم!!و اما چیزی که خودم منظورمه از این فرمول یه چیز دیگس که خیلی هم دوستش دارم:اگه بخوایم به یه حقیقت واحد برسیم باید یه مقدار مشخصی از خطا رو قبول کنیم.پپپوووووووووفففف!!!!حالا یعنی چی مثلا؟به زبان ریاضی بخوام بگم یعنی این که یه نفر اگه خطاش رو صدمِ درصد باشه و یکی دیگه رو هزارمِ درصد، این دو نفر عدد 1.7349 رو دو تا عدد مختلف میبینن. نفر اول عدد 1.73 و نفر دوم 1.735. همین باعث میشه این دو نفر نتونن با هم به یه نتیجه برسن.ضمن اینکه به صورت کلی هم آدما درصد خطاهای متفاوتی دارن. تو مثال قبل اگه دو نفر راجع به چیزی بحث میکنن که خطا تا هزارمو درصد حساس و قابل قبول باشه، نفر دوم نفر اول رو یه گوساله احمق میدونه که کلا نمیفهمه و باش نمیشه بحث کرد.پس همیشه هرجا بحث میکنیم اولا باید ببینیم با کی داریم بحث میکنیم و دوما باید ببینیم که با چه درصد خطایی داریم بحث میکنیم. یا بهتره بگم چقدر دقیق داریم حرف میزنیم. کم نیستن چیزایی که با درصد خطای کم درستن و با درصد خطای زیاد غلط (و یا برعکس).این قضیه توی علم هم خیلی کاربرد داره. مخصوصا قسمت دومش که ما رو برای رسیدن به یه فکت، مجبور به قبولِ یه درصدی از خطا میکنه. به نظر من تمام چیزهایی که علم تا حالا بهش رسیده با قبولِ یه درصدی از خطا بوده (خودآگاه یا ناخودآگاه) و به مرور زمان این خطا هِی کمتر و کمتر شده. همچنین خیلی از فکت ها توی درصد خطاهای مختلف درست یا غلط میشن. نمونه ی تابلوش قوانین کوانتوم که راجه به درصد خطاهای خیلی کم درستن و خیلی از قوانین دیگه (خطاهای بزرگتر) رو نقض میکنن.توی زندگی شخصیمون هم کاربرد داره. همیشه یه درصدی از خطا وجود داره که باید قبولش کنیم. چه توی شخصیت خودمون، چه توی جامعمون، چه توی شغلمون و چه هرچیز دیگه. مهمه که ما از خطاهای بزرگ (0.9) شروع کنیم تا برسیم به خطاهای کمتر و کمتر (0.9999).همین دیگه. اگه شما هم مفهوم دیگه ای از این فرمول میگیرین بهم بگین لطفا. </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 23:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیفیت</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-k6q1ubww2iga</link>
                <description>یکی از دلیل هایی که واسه تلاش کردن و بدست آوردن اون چیزی که می خوایم وجود داره و کمتر راجع بهش شنیدم اینه که وقتی به جایی که میخوایم میرسیم کیفیت آدمایی که دور و برمون وجود دارن هم تغییر میکنه. و این چیز خیلی مهمیه چون ما موجودات به شدّت اجتماعی ای هستیم و وقتی کنار بقیه هستیم احساس میکنیم زندگیمون معنا داره. این معنا با کیفیت آدمایی که کنارمون هستن تغییر میکنه.فرق نداره تو چه سطحی هستیم اگه همیشه تو سطحی که هستیم بمونیم و پتانسیل هامونو اجرا نکنیم با آدمای توی همون سطحِ کمتر از پتانسیل هامون روبرو می شیم. آدم هایی وارد زندگیمون میشن که یا بازنده هایی هستن که تو سطح خودشون نیستن و یا آدمایی که بهترین سطح هاشون، سطحِ پایینِ ماس. مجبوریم با کسایی سر و کله بزنیم که دیدشون به دنیا با ما خیلی فرق داره. مجبوریم با مسائلی دست و پنجه نرم کنیم که مربوط به ما نیست. اینجوریه که کیفیت زندگی خودمون هم پایین میاد و فک میکنیم دنیا پر از آدمای مزخرفه که هیچی از زندگی سرشون نمیشه و ارزش هاشون کاملا با ارزش های ما متضاده. و چه بسا چیزی که اونا بهش افتخار میکنن، واسه ما کاملا بی ارزش و پیش پا افتادس.و اما اگه تلاش کنیم و سطح خودمونو بالا ببریم، با آدمایی روبرو میشیم که ارزش هاشون با ارزش های ما مشترکه. کسایی که واسه خواسته هاشون تلاش کردن و یا حتی، سطح بالای ما سطح پایین اوناس - که همین باعث رشد بیشترمون میشه. با مسائلی دست و پنجه نرم می کنیم که ازشون لذت میبریم. و در نهایت، کیفیت زندگیمون در کنارشون بهتر میشه و دنیا رو جای بهتری می بینیم و آرامش و رضایت بیشتری از زندگی داریم.شاید الان یکی از اصلی ترین چیزهایی که بهم انگیزه میده همین باشه. </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 17:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همم ... آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@peimanemami/%D9%87%D9%85%D9%85-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-quci34td6sbo</link>
                <description>آزادی ... تعهدمن کلا آدم حرافی نیستم. آدمی نیستم که قشنگ حرف بزنه. دلیل این هم ممکنه دو چیز باشه:یکیش اینه که دوس دارم دقیق و درست حرف بزنم که همین باعث میشه اغراق نکنم و آب و تاب ندم به قضیه و حتی جاهایی که مطمئن نیستم چیزی درسته هم اونو نگم. واسه اطمینان هم از صفت هایی که شدت میدن به موضوع استفاده نمیکنم. مثلا به جای اینکه بگم طرف آدم خیلی دیوسیه میگم طرف آدم دیوسه! این باعث میشه که حرفم با اطمینان بیشتری – مخصوصا تو جاهای حساس تر – درست باشه.یکی دیگش اینه که کلا آدم اشتراک گذارنده ای نیستم. یا حداقل تو خیلی از مسائل اینجوریم! نمیدونم چرا ولی احساس میکنم کار ضایعیه! مثلا برا چی باید واسه بقیه مهم باشه که من امروز چیکار میکنم و چه شکلیم و ...! شاید اشتباه میکنم که اما من این مدلیم فعلا ولی دارم سعی میکنم عوضش کنم یه ذره. ولی خب از طرف دیگه دوس داشتم همیشه راجع به طرز فکرم به بقیه بگم.الان میخوام شروع کنم به نوشتن! با اینکه الان نمیدونم استعدادشو دارم یا نه ولی این یه چیز کاملا شخصی و دل بخواهیه.واسه شروع میخوام راجع به یه مفهومی بنویسم که خیلی از سال های زندگیمو درگیرش بودم: آزادی.آزادی یکی از بنیادی ترین و اولین چیزاییه که یه آدم باید بهش برسه. به نظرم زندگی بدون آزادی بی ارزشه. هر احمقی که بخواد آزادی آدما رو محدود کنه هیچی از زندگی سرش نمیشه (و باید جمع کنه از ایران بره :دی) امثالشون کم نیستن تو جامعه ما – و کلا تو زمان ما . هر آدم عاقل و بالغی واسه اینکه بخواد پیشرفت کنه باید فرصت اشتباه کردن داشته باشه. در واقع باید فرصت انجام هر کاری رو داشته باشه ولی با قبول این واقعیت که هر کاری که انجام میده یه سری عواقبی داره.کسی که فک میکنه صبح تا شب باید سرشو بزنه به دیوار، حتی اگه تمام دنیا هم بهش بگن که این کار اشتباس، تا زمانی که خودش فک میکنه کارش درسته باااید سرشو بکوبه به دیوار. تا موقعی که دیگه یه چیزیش میشه و میبرنش بیمارستان و احتمالا به عنوان یه آدم خل میشناسنش. اون موقع ست که میفهمه سر کوبیدن تو دیوار کار درستی نیس. اون موقع ست که یه فکت جدید توی ذهنش داره و بر اساس اون میاد فکت های جدیدتر میسازه. احتمالا همچین آدمی با خودش میگه که هممم...  پس این کار غلط بود، حالا چیکار کنم؟ مثلا برم سرمو بزنم به در! که خوشبختانه یه مغز سالم میتونه از الگوبرداری و شباهت این دو قضیه بفهمه که احتمالا سر کوبیدن به در هم کار درستی نیس.خودِ مفهوم آزادی با از دست دادن و دست کشیدن از چیزای دیگه – تعهد – و عدم آزادی هم معنی داره. کسی که انتخاب میکنه صبح تا شب سرشو بزنه به دیوار در واقع فرصت انجام کارهای دیگه رو از دست داده. کسی که میره هنر میخونه فرصت فضانورد شدن رو از دست میده. در واقع کسی که کاری رو انجام میده فرصت کارای دیگه رو از دست داده و به اون کارش متعهد شده. اما همین تعهد چیز ترسناکیه. و همین ترس ممکنه آزادیمونو بی معنا کنه و آخر سر گند زده بشه تو زندگیمون. مثلا من الان یه کار عالی با درآمد عالی و آینده عالی دارم. یهو دلم میخواد کارمو ول کنم و برم تو رستوران کار کنم. بعد از مدتی دلم میخواد دوباره کارمو ول کنم و برم فروشگاه بزنم. بعد دوباره خسته میشم میخوام برم سر یه کار دیگه. این آزادیه بیش از حد باعث میشه که زندگی من بی هدف و بی ثبات و خودم سرگردون باشم. باعث میشه درامدی که از ادامه شغل اولی میتونستم داشته باشمو دیگه نداشته باشم. باعث میشه آزادی های دیگه ای که میتونستم با ادامه شغل اولی داشته باشم رو از دست بدم. در واقع انتخاب این نوع آزادی باعث شده که من آزادی های بیشتری رو که میتونستم داشته باشم، از دست بدم.درسته که ما آزادیم هر کاری دوس داریم انجام بدیم و هیچ کسی نمیتونه بهمون بگه چیکار کنیم و چیکار نکنیم. اما بهتره کارهایی رو انتخاب کنیم و بهشون متعهد بشیم که باعث گسترش آزادی هامون بشن. مثلا با متهد شدن به ورزش و از دست دادن فرصت خوابیدن و تلویزیون دیدن، تناسب اندامی بدست میاریم که باعث میشه قوی تر و انعطاف پذیرتر بشیم و آزادی های فیزیکی بیشتری داشته باشیم. تعهد به یادگیری باعث میشه با دانشی که بدست میاریم آزادی های بیشتری واسمون درست بشه. تعهد به یک رابطه ی خوب باعث میشه از نظر احساسی بالغ تر بشیم و همین موضوع روابط و موقعیت های بهتر و در نتیجه آزادی های بیش تری واسمون درست میکنه.متاسفانه از هر زاویه ای که نگاه کنیم، تو جامعه ما آزادی وجود نداره و متاسفانه طول میکشه تا به مفهوم آزادی برسیم و متاسفانه باز بیشتر طول میشکه که به مفهوم تعهد برسیم و متاسفانه وضعیت جامعه همین میشه که ملاحظه میکنید.</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2020 13:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>