<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پژمان ابراهیمی کلخوران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pejman</link>
        <description>منطقاً عاشق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 05:04:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/29149/avatar/oO4ESC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پژمان ابراهیمی کلخوران</title>
            <link>https://virgool.io/@pejman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من پدرم خواهم بود</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-checqmzmpeao</link>
                <description>میکائیل ابراهیمی کلخوران 1323-13961. این اواخر یک روز پدر در راه دیالیز به یکی از دوستان که همراهمان بود از روزگار میگفت. «بدنیا می آیی و بزرگ میشوی، با هزار امید و آرزو کار و تلاش میکنی، رشد میکنی، ازدواج میکنی، بچه دار میشوی، عزیزانت دور و برت را میگیرند و به آن ها وابسته میشوی، کم کم پیر میشوی، بیمار و ناتوان میشوی، و میفهمی که قرار است همه ی اینها را بگذاری و بروی. و بعد اندوه بزرگی تو را فرا میگیرد ...» هیچگاه بغض، اینچنین گلویم را نفشرده بود. اشکهایم را پاک می‌کردم تا خیابان را ببینم. دوست نداشتم پدر، یا دوستم بفهمند دارم گریه میکنم. آخر پدر راست می‌گفت. او حق داشت اندوهگین باشد.2. در راه خانه مان بودم که مادر زنگ زد. نفس نفس میزد. سعی کردم آرام‌اش کنم. گفت پدر نفس نمی‌کشد. گفت به برادرم هم گفته. گفت به اورژانس هم گفته اند. یک آن ذهنم خالی شد. پاهایم روی گاز و ترمز می‌لرزید. فقط روبرویم را می‌دیدم. نمی‌دانستم دوست دارم زودتر برسم یا هرگز نرسم، هرگز. 3. هر کس که می‌شنید بهت‌اش میزد. اشک می‌ریخت، و به طرزی باورکردنی از خوبی‌هایش می‌گفت. فرقی نداشت، دوست، همکار، همسایه، کاسب، تاجر، فامیل، آشنا. اشک هایم به افتخار آمیخته بود. همیشه فکر میکردم افتخار کردن احمقانه است، ولی اکنون با تمام وجود به پدر افتخار می‌کردم.من پدرم خواهم بود. آرزوهایش آرزوهایم خواهد بود، کارهای ناتمامش کارهای ناتمامم خواهد بود، چشمهایش چشمهایم خواهد بود، دستهایش دستهایم خواهد بود، و حرفهایش حرفهایم خواهد بود.من پدرم خواهم بود. من سخت کار خواهم کرد چون پدرم سخت کار میکرد. من هنگام کار آوازهای عاشقانه خواهم خواند چون پدرم هنگام کار آوازهای عاشقانه میخواند. من عاشق همسرم خواهم بود، عاشق مادرم خواهم بود، عاشق خواهرم خواهم بود، عاشق برادرم خواهم بود، عاشق فرزندم خواهم بود، عاشق نوه ام خواهم بود، من عاشق همه خواهم بود، چون پدرم عاشق همه بود.من پدرم خواهم بود. خانه ی من خانه ی پدرم خواهد بود، و درهایش تا ابد روی همه گشوده خواهد بود، و تا من زنده‌ام همه ی آن ها که پدرم عاشقشان بود، میهمانم خواهند بود.من پدرم خواهم بود. من وقتی درد می‌کشم خواهم خندید، چون پدرم وقتی درد می‌کشید میخندید. من وقتی بیمار شوم گوشه ای از خانه خواهم نشست، و با آمدن عزیزانم وانمود خواهم کرد حالم خوب است. من روزی هزار بار به فرزندانم زنگ خواهم زد و حالشان را خواهم پرسید.پدر دیگر نیست. و این، بزرگترین اندوه جهان است، و تا ابد خواهد بود. من تا نفس میکشم اندوهگین خواهم بود، و بی آنکه مرثیه بخوانم خواهم گریست.پدر من نمرده است. من پدرم خواهم بود.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 13:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-byyfbiequv72</link>
                <description>باران که می‌بارد خیلی زود حسی گیج از حس گیجی که شاید اصلاً حس نباشد پیدایَش می‌شود. انگار که ناگهان دچار عدم اطمینانی غمناک شده باشی که احتمالاً قرار بوده کمی شادتر باشد. مخصوصاً حالا که هوا سردتر هم شده است.همینطور که حجم گَلو به زیادیِ خود ادامه می‌دهد به این می‌اندیشی که چقدر بهتر بود آب کمی منطقی‌تر فرو می‌ریخت یا حتی قطع بود، و همینطور که به این می‌اندیشی، به این می‌اندیشی که به این می‌اندیشی. مخصوصاً حالا که هوا سردتر هم شده است.باران هنوز دارد نمی‌فهمد و روی حجم گَلو کم بِشو نیست که نیست، و آن حس که شاید اصلاً حس نباشد و شاید کمی زیبا باشد و قطعاً مقداری دردناک، سوراخ‌های مسخره‌ی افکارِ بیش از حد جدی‌ات را پُر می‌کند. مخصوصاً حالا که هوا سردتر هم شده است.دارد همینطور دورتر می‌شود و برگ‌ها، از ترس باران، زیر پایش خفقان گرفته اند. مطمئن نیستی او دارد هِی ناچیزتر می‌شود یا تو داری هِی بی او تر می‌شوی. باران بند آمده و تمام سوراخ‌ها پُر شده‌اند. آن حس که شاید اصلاً حس نباشد دیگر پیدایَش نیست. احتمالاً بی حس شده‌ای. مخصوصاً حالا که هوا سردتر هم شده است.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 13:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورِ پدرِ انتزاع</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B9-fu7iryumwpmd</link>
                <description>هوا که یخ می‌شود چه لذتی دارد دست‌ها را روی آتشِ سرخِ توی پیتِ سوراخ‌سوراخ گرفتن.درِ کشوییِ بخش دیالیز هر بار که مضطرب باز می‌شود امکان ندارد چشم بیندازم تا تخت پدر را پیدا کنم و قبل از آن گرمیِ لبخندش حالم را خوب نکند. وای که چقدر راضی‌ست نگاهش. فاطمه را می‌گویم. صورتش همیشه سرخ است. شاید یک بار که می‌خواسته از روی آتش چهارشنبه سوری بپرد دلش نیامده زردیش را به آتش بدهد.یکی برای دخترش می‌آید و دیگری دنبال مادربزرگش. یکی قدم می‌زند تا خونِ عزیزش صاف شود و دیگری چُرت می‌زند تا کار مریضش تمام شود. همه اما انگار یک چیزیشان می‌شود. انگار که ناچار باشند، یا خسته و یا چه‌میدانم شاید حتی طلبکار. ولی او آرام است. زیر چهل سال دارد و موهایش کم پشت است. درِ کشویی هم برایش انگار نرم تر باز می‌شود و او یک راست می‌رود سراغ فاطمه. آن گوشه‌ی بخش را که نگاه می‌کنی مطمئنی عشق دارد تعریف می‌شود. اصلاً با خود می‌گویی گورِ پدرِ انتزاع، حالا هی بروید بگردید دنبال معنی عشق.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 13:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی شب‌بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-faj38timuaht</link>
                <description>این بار که به تقلید از پیرمردِ بخش دیالیز به پدر گفتم «خیلی شب بخیر» به‌جای لبخند، اشک در چشم‌هایش حلقه زد. بُغضی عجیب مثل برق گلویم را گرفت. پیرمرد مرده بود. یاد آن روز افتادم که با صندلی چرخ‌دار از دستشویی تا کنار تخت بردمش. نمی‌دانست با فارسی ضعیفش چطور تشکر کند. «خیلی شرمنده، خیلی تشکر، خیلی شب‌بخیر.» بغضم را جمع و جور کردم تا روحیه پدر از این خراب‌تر نشود. حالا هر بار که می‌روم بخش دیالیز دنبال پدر، موقع خداحافظی به همه می‌گویم خیلی شب‌بخیر. اصلاً مگر چه عیبی دارد شب‌بخیر خیلی باشد؟ خیلی شب‌بخیر پیرمرد.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 13:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان ادامه دارد…</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pasixwc8lyit</link>
                <description>می‌گویند داستان را حتی اگر واقعی باشد جوری تعریف کن که مردم باورشان شود. ولی بعضی وقت‌ها هرکاری کنی باورش سخت است، خیلی سخت.دوسه هفته پیش آنچنان جنجالی توی بخش دیالیز راه انداخته بود که بیا و ببین. دختره‌ی بیست و چندساله‌ی ریزه میزه تمام بخش را گذاشته بود روی سرش. داد و بیدادش که فروکش کرد با پرس و جو فهمیدم با یکی از پرستاران بخش حرفش شده، خانم خلفی، مظلوم‌ترین پرستار بخش. هفته‌ی بعد که لیلا را دیدم پایش را کرده بود توی یک کفش که از فلانی شکایت می‌کنم و این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. من که سهل بود، وساطت پدر و عمو اکبر و آقا جهان هم افاقه نکرد.چهارشنبه‌ی پیش داداش رفته بود دنبال پدر. شب که برگشتند خانه تعریف می‌کرد آن روز بخش دیالیز برای خودش یک پا فیلم هندی بوده. می‌گفت لیلا یک‌هویی انگار که خواب‌نما شده باشد بلند شده و خانم خلفی را بغل کرده و هر دو زده‌اند زیر گریه و اشک همه را درآورده‌اند. این را که گفت چشم‌های هر دویمان تر شد.شایدهشتادسال‌ش بشود. به غایت کم حرف است و همان‌قدر دوست‌داشتنی. سال‌هاست که با دخترش می‌آید دیالیز و بی‌آنکه کسی صدایش را بشنود برمی‌گردد خانه. گاهی با خود می‌گویم کاش همه‌ی این دیالیزی‌های جیغ‌جیغو مثل عمو اکبر بودند.سکوت مطلق است. همه بهت‌زده به یک کنج بخش که پرده‌هایش کشیده شده زل زده‌اند. حتی دستگاه‌های دیالیز هم صدایشان در نمی‌آید. تلویزیونِ بخش، بدون صدا روی شبکه نمایش است. بخش شروع می‌کند تند و تند چرخیدن دور سرم. چشم می‌اندازم و بالاخره پدر را آن طرف پیدا می‌کنم. لعنت برتو، پدر آن طرفِ بخش است. نزدیک می‌شوم و سلام می‌دهم. به جای جواب سلام با بغض می‌گوید لیلا پنجشنبه مُرده است. تا می‌آیم چیزی بگویم حرفم را قطع می‌کند و حال عمو اکبر را می‌پرسد. عمو اکبر؟ می‌گوید همین ده دقیقه پیش دکترها ریخته‌اند روی سرش. کُد ۹۹. خودم را جمع‌وجور می‌کنم تا جوابی بدهم که صدای شیون دخترش می‌رود روی هوا. پدر شروع می‌کند بی‌صدا اشک ریختن. انگار یک‌هو همه‌چیز غیرواقعی می‌شود. دوست دارم همین حالا بدوم توی حیاط و بلند بلند گریه کنم. ولی نمی‌شود، آخر جای سوزن‌های روی دست پدر را گرفته‌ام تا خونش بند بیاید. به بهانه‌ی تماشای تلویزیون رویم را برمی‌گردانم. تیتراژ آخرِ سریال دارد پخش می‌شود. این داستان ادامه دارد…</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 13:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%B9%D8%B4%D9%82-hjra1znvscjg</link>
                <description>شعر را نباید خواند، نباید فهمیدشعر را باید گفتشعر را باید عاشقانه گفتو نپرسید عشق چیستباید سقوط کرد از هیچوقتی واژه بی‌معناستباید درگیر نگارش حیات نشدیا تلفظ تکرارهمیشهزودبایدرفتسرخطو دفتر را باید بی‌خط خریدباید شعر گفت روی کاغذ سفیدو باید عشق کرد و نپرسید عشق چیستاصلاً شاید عشق را باید هر روز از نو حدس زددر سیاهی یک صبح زود مه‌آلود، در اوج سکوتدر سرخی یک غروب غم‌انگیز، در عصر یقینعشق شاید تعریف جمعه است از پرنده در قندهاروسیله‌ای‌ست کوچک و ساکت و بی‌سرنشینعشق شاید یعنی سفر قندهار دیگر دور نیستاصلاً شاید عشق یعنیجمعه نام یک کودک زخمی‌ستنه یک روز مهمعشق شاید آن‌قدر ها هم که می‌گویند بزرگ نیستیا حتی باشکوهعشق شاید قدرِ دماغ محدثه باشدکه تو فکرمی‌کنی واقعاً زیباستعشق شاید اصلاً یعنیقتل عام تومور، قبل از فکرِ دماغعشق شاید رد گم کرده باشد در طرز فکر فرهادجا خوش کرده باشد در نگاه یک نامادریقهر کرده باشد در تجاوز به یک گلذوق کرده باشد از توهین به یک جمعخوف کرده باشد از تقدیس یک الاغعشق شاید تخفیف یک دستفروش باشد، سرِ چراغیا یک جریمه‌ی الصاقی زیر برف‌پاک‌کنِ خرابعشق شاید کشتن یک سوسک بزرگ باشد، با احساس گناهیا یک امتناع ساده، از کشفِ راز شاد زیستنیا یک اعتصاب غذا، وقتی خوردن ممنوع نیستعشق شاید بی‌نظمی‌ باشد در نثر، در اصل، در جهانبی‌وزنی باشد در نظم، در فضا، در زمانعشق شاید بارقه‌ای باشد از امید در افقِ رویدادیا صاعقه‌ای مهیب با سرعت نور، در غفلت صوتاصلاً شاید چشمک ستاره‌ها از جَو باشد، نه قدرت عشقعشق شاید درک ناممکن ابعاد باشددر تفکیک زمین و جهانیا امتزاج عجیبِ «نمی‌دانم» با انفجار بزرگعشق شاید یعنی باید به سادگی به پیچیدگی دست یافتو برای مظلومیت همه‌ی پیچیدگی‌های فروکاستنی گریستعشق شاید یک تشویش باشد، یک عدمِ قطعیت جذاب، یک ابهام دقیقمجموعه‌ای تهی، بی‌تفاوت، بی‌ادعااصلاً شاید عشق اگر تعریف نشود راحت‌تر استو باید عشق کرد و نپرسید عشق چیستعشق،این تعریفی‌ترین تعریفیِ تعریف‌نشده‌ی تعریف نشدنی</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحر</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%B3%D8%AD%D8%B1-ifd8med8jrsf</link>
                <description>سرخی لُپ‌هایش توجهم را جلب کرد و لوله‌ی آویزان از گلویش نگاهم را خشکاند. لبخند می‌زد و به گمانم اس ام اس. انگار که دروغکی به کسی بگوید همه چیز روبه راه است. پدر می‌گفت اسمش سحر است و سی سال دارد. به نظر من که هفده هجده ساله می‌آمد. انگار روزگار هم شوخی‌اش گرفته بود با سحر. وضعیتش را که از پرستار جویا شدم فهمیدم دیالیز برایش زنگ تفریح است. فهمیدم که سرطان دارد، ناراحتی پوستی دارد، صرع دارد، نارسایی حاد کلیه دارد.ای کاش می‌شد از سحر بخواهم یک لحظه لبخندش را قطع کند و سرخی لُپ‌هایش را پاک کند تا صورتش به لوله‌ی پُرِ خونِ فرورفته در گلویش بیاید. بعد یک عکس از آن می‌گرفتم و می‌زدم جلوی چشمم توی اتاق یا اصلاً می‌گذاشتم پس‌زمینه‌ی ویندوزم. مطمئنم دیر یا زود سحر را با تمام دردهایش فراموش خواهم کرد. ضربدری با خودکار پرستار روی دستم می‌زنم تا یادم باشد این پُست را بنویسم، و اکنون همه‌ی دغدغه‌ام، همه‌ی دغدغه‌ام این است که فیلترشکن کار کند.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه دکتر حبیب الله</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-czlrbaw0ybkx</link>
                <description>همیشه با خود می‌گفتم اصلاً این ایستگاه دکتر حبیب الله را برای چه ساخته اند. نه کسی سوار می‌شود، نه کسی پیاده.آدامس جویده‌ای را که از زیر صندلی مادرش کشف کرده بود با شوق ورز می‌داد و چشم می‌انداخت تا با آن کاری کند. می‌دوید، می‌پرید، می‌خندید. کسی هم انگار نایی نداشت حتی توجه‌اش جلب شود، حتی مادرش. گاهی به تصویر خودش در شیشه اخم می‌کرد و گاهی به سقف نگاه می‌کرد انگار که بخواهد کفش‌ها را با چهره‌ی صاحبشان تطبیق دهد. به هر ایستگاه که نزدیک می‌شدیم نیم‌خیز می‌شدم اگر خواست بپرد بیرون جلویش را بگیرم. می‌خورد چهار، پنج سالش باشد. پابرهنه بود و صورتش از چرک سیاه.مسافری را نشان کرد، لبخندی زد و ناگهان آدامس را چسباند به شلوارش. مرد برافروخت، دست کودک را چسبید و پرتش کرد روی پای مادرش. مادر شروع کرد محکم و بی‌ملاحظه او را کتک زدن. کودک شروع کرد بلند و بی‌واهمه به همه فحشِ مادر دادن.نه ضربات مادر باورم می‌شد، نه کلمات کودک. هنوز تا ارم سبز مانده بود. پیاده شدم.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل و مغز و زبان</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-xkhnsklpbtjm</link>
                <description>اتاق کوچکی هست کنار بخش دیالیز برای انتظار. بعدازظهرها پر می‌شود از دیالیزی‌ها تا نوبتشان شود که تصفیه شوند. همه چیزش کوچک است این اتاق. یخچال کوچکی دارد که جز یک پارچ آب چیزی در چنته ندارد، تلویزیون کوچکی دارد که همیشه خاموش است و پنجره‌ی کوچکی دارد که مُشرِف است به بخش اورژانس آن ور حیاط. پنجره اما خاموش نیست. گاهی تصویر زنی را نشان می‌دهد که در فراق یار جیغ می‌زند و غلت روی زمین، و گاهی پیرمردی را به تصویر می‌کشد که در سوگ جگرگوشه‌اش نشسته لبه‌ی جدول و دارد آرام هق هق می‌کند. هرروز برنامه همین است اما هیچ وقت ندیدم قبلش بنویسد «توجه! تماشای این تصاویر ممکن است برای همه مناسب نباشد».دنیای اتاق ولی کوچک نیست. از حماسه‌های خوردنِ یواشکیِ دل و مغز و زبان قبل از دیالیز در آن پیدا می‌شود تا دستورالعمل جلوگیری از تورم دست و پا. آن طور که دستگیرم شد ظاهراً اگر دیالیزی باشی و روی مبل بنشینی و پاهایت آویزان شود زود باد می‌کند. زن جوان که با دندان‌های یکی‌درمیانش خنده‌دار شده، لبخندزنان می‌زند به پهلوی شوهرش که چه خوب که ما اصلاً مبل نداریم که تو رویش بنشینی و پاهایت آویزان شود و باد کند. مرد جوان هم لبخند کوچکی می‌زند. یاد وقت‌هایی می‌افتم که با لبخند از من می‌خواهد وقتی که قبل از دیالیز خود را می‌کِشد عددهای روی ترازو را برایش بخوانم و اگر عدد رُند نبود کف دستش برایش بنویسم تا بعداً به پرستار نشان دهد.از اتاق که بیرون می‌آیم همه چیز بزرگ شده است. ال‌سی‌دیِ فلان‌قدر اینچ روی دیوار که اخبار ساعت دو را پخش می‌کند و پنجره تمام قد دوجداره که با پرده‌ی کرکره‌ای کور شده است. از لای کرکره‌ها مردها و زن‌های جوان را می‌بینم که در سکوت تند و تند کنار هم راه می‌روند. انگار که دارند از چیزی فرار می‌کنند. نمی‌دانم چرا، ولی مطمئنم روزی چهار دقیقه هم با هم حرف نمی‌زنند. اصلاً همان بهتر.- عشقم، قربان شکل ماهت بروم، زِرِ مُفت می‌زنی که مبل نمی‌خواهی، اصلاً مبل حق مسلم توست. برنگرد، رویت همان‌ور باشد حالم به هم خورد.- عزیزم، همه کَسَم، پُشت و پناهم، می‌خواستی از همان اول چشم‌های کورت را باز کنی تا از این غلط‌ها نکنی، بی‌عُرضه‌ی آسمان جُل.دنیای بیرون ولی کوچک است. خیلی کوچک.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای شریفی مُرده است.</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vjm07uonjv2d</link>
                <description>آقای شریفی مُرده است. این اولین چیزی بود که امروز با ورود به بخش دیالیز می‌فهمیدی. بخش ولی از همیشه ساکت‌تر بود. نمی‌دانم بقیه ساکت شده‌بودند یا چون او دیگر نبود که هِی غُر بزند و توی لیوانش اَخ‌وتُف کند بخش غرق در سکوت شده‌بود. پدر می‌گفت هفته‌ی پیش آن‌قدر سرِ خانم‌دکترِ بداخلاقِ بخش غُر زد که راضی شد بنویسد بستری‌اش کنند. می‌گُفت خیلی بدغذا بود و رژیمش هم خیلی محدود. می‌گفت همین پریروز با تمام غرورش التماس می‌کرده نصف لیوان آب و یک تکه بیسکوئیت بدهند بخورد، ولی ظاهراً آن را هم برایش قدغن کرده‌بودند.پرستار می‌گفت برای حفظ روحیه‌ی مریض‌ها قرار نبود کسی بفهمد آقای شریفی مُرده‌است. ولی آخر مگر می‌شود به کسی نگویی یکی از اعضای خانواده‌اش مُرده است تا روحیه‌اش حفظ شود. پرستار می‌گفت کبد آقای شریفی آخر سر جانش را گرفت.پیرمردِ شلخته و عبوسی بود آقای شریفی، و به خاطر همین آدم مردد می‌شد سرِ صحبت را با او باز کند یا نه. هفته پیش که برای اولین و آخرین بار با او حرف زدم راهنماییش کردم که چه گوشی موبایلی بخرد. می‌گفت گوشی‌اش را داده به یک غریبه در بیمارستان که به شهرستان زنگ بزند و دیگر آن را ندیده است. قرار شد برایش یک گوشی ساده از این‌ها که دکمه‌هایش درشت است پیدا کنم که اگر خواست بردارد.امشب تمام سعی‌ام را می‌کنم تا غیرمستقیم به پدر بقبولانم که عامل اصلی مرگ آقای شریفی کبدش بوده، نه دیالیز و کلیه. گوشی عتیقه‌ای که برایش گیر آورده بودم را می‌گذارم توی کشو. بعید می‌دانم دیگر به دردش بخورد. آقای شریفی مُرده است.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو چطوری پدر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-jtn6kg7xfklf</link>
                <description>یادم می‌آید بچه که بودم هر وقت پدر موقع شام خوردن دستش را می‌گذاشت روی پیشانی‌اش فوراً می‌فهمیدم یک چیزی‌ش شده است. لابد یا با مامان حرف‌ش شده یا کسی اعصابش را توی مغازه خرد کرده است.دیشب سر میز شام دستم را گذاشته بودم روی پیشانی‌ام و بی‌حوصله با غذا ور می‌رفتم.- چیزی شده؟ چطوری پسر؟یک هو قلبم ریخت. دست پدر هم روی پیشانی‌اش بود. الان خیلی وقت است پدر هر شب اینطوری شام می‌خورد.- نه، چیزی نشده. تو… تو چطوری پدر؟</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیوند (یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-q8x4jdyb621i</link>
                <description>خوب یادم است هفت-هشت ساله که بودم یک شب که از عیددیدنی برگشتیم خانه دیدم یکی از ماهی‌های قرمز از تنگ پریده بیرون و خشک شده و تکان نمی‌خورد. زدم زیر گریه و با ناامیدی قبل از اینکه بندازمش توی سطل آشغال گرفتمش زیر شیر آب. ناگهان شروع کرد به تکان خوردن و من هم جیغ‌زنان دوباره انداختمش توی تنگ آب. از آن به بعد همیشه تنگ ماهی‌ها را سرخالی می‌گذارم مبادا یکی‌شان بپرد بیرون.با پدر که زیرِ دیالیز دردِ دل می‌کرد من هم می‌شنیدم. می‌گفت دیگر خسته شده است. می‌گفت دیگر طاقت این‌همه درد را ندارد. می‌گفت از همسرش حامد خجالت می‌کشد. می‌گفت یک حسی به‌ش می‌گوید که تا اردیبهشتِ سالِ جدید بیشتر دوام نخواهد آورد. این را که می‌گفت ذوق عجیبی توی صدایش بود.آن اوایل که فهمیده بودم نامش پیوند است باورم نمی‌شد. آخر الآن دو سالی می‌شود که می‌شنوم منتظر است شرایط بدنی‌اش اجازه دهد تا پیوند بزند. پیوند در انتظارِ پیوند. پرستار می‌گفت آنقدر بدنش ضعیف است که خیلی بعید است به این زودی‌ها دکترها اجازه دهند پیوند بزند.همیشه و بدون استثناء با همسرش حامد می‌آمد. حامد بدون اغراق آرام‌ترین آدمی‌ بود که در عمرم دیده بودم. آنقدر آرام که آدم بعضی وقت‌ها حرصش می‌گرفت. آن روز ولی حامد با همیشه فرق داشت. خیلی آشفته به نظر می‌رسید. درست مثل کسی که همسرش مریض باشد. خیلی خیلی مریض. توی دلم با بدجنسی گفتم پسره بالاخره کم آورد. مدام در بخش راه می‌رفت و چشمانش کاسه‌ی خون شده بود.شب که رسیدیم خانه پدر برایم تعریف کرد که حامد چرا آن‌طور شده بود. گفت که ظاهراً چند شب پیش پیوند یک‌عالمه قرص می‌خورد تا خودش را خلاص کند، ولی حامد به موقع می‌رسد و از مرگ حتمی نجاتش می‌دهد. این را که شنیدم به بهانه‌ای از خانه زدم بیرون. نمی‌دانم چرا یا برای چه کسی، ولی دلم گرفته بود. خیلی بیشتر از همیشه. پیاده‌روها و دستفروش‌ها و لگن‌های پُر از ماهی قرمز و مردمی را که برای خریدنشان در هم می‌لولیدند یکی یکی پشت سر می‌گذاشتم. لابد هر کدام از این‌ها کلی آرزو برای سال نو دارند. حتی تک تکِ این ماهی‌های قرمز کوچک.پیوند جان، سال نو مبارکامیدوارم سال خوبی توأم با سلامتی و آرامش در کنار همسرت داشته باشی و در سال جدید به همه‌ی آرزوهایت برسی. دوستدارت پژمان.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 12:06:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط یک</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%AE%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-grrxqmo47c7v</link>
                <description>لباس‌هایشان مندرس بود ولی چرک به نظر نمی‌آمد. هیچکدام دندان نداشتند. به‌گمانم همین بانمک‌ترشان کرده بود. پیرزن بسته‌ی باز شده‌ی بیسکوئیت باغ وحش گرجی‌اش را از کیسه‌ی زیر پایش درآورد و بدون دخالت دست شروع کرد به هورت کشیدن حیوان‌ها. هر از چند گاهی هم با آب پرتقالی که در دست داشت بیسکوئیت‌ها را می‌خیساند.پیرمرد اما مشغول گوشی‌اش بود. یک ال‌جیِ لمسی صورتی رنگ قدیمی. از این‌ها که بیشتر التماسی بودند تا لمسی. سختش بود حتی شماره‌گیرش را پیدا کند. همانطور که نشسته بود حرف می‌زد.- ۱۴۰ هزار تومن خریدمش. از سهراب، آشنامونه، تجریش مغازه داره.انگار منتظر بود کسی راجع به قیمت گوشی‌اش نظری بدهد، مثلاً بگوید خوب خریده‌ای یا کلاه سرت گذاشته‌اند، ولی کسی چیزی نمی‌گفت.- گوشی خوبیه. ولی ما این جدیدا رو وارد نیستیم. دیشب داداشِ خانوم زنگ زده بود ما نشنیدیم. آقا این یه آهنگِ بلند داره بذاری برای زنگش؟آهنگ تیتراژ سریال اوشین را یکی برای زنگش گذاشت. پیرمرد پیرزن را مطمئن کرد که دیگر صدای زنگ را خواهند شنید. مکثی کرد و دوباره شروع کرد به حرف زدن. با لحنی که برایت مهم نبود چه می‌گوید ولی دوست داشتی حرف بزند و تو گوش کنی.- ما بچه تجریشیم. هم خودم هم خانومم. یه روزی برو و بیایی داشتیم. آره آقا این طوریمونو نگاه نکن ما گدا نیستیم. حالا تازه خوب شده سر و وضعمون.همینطور که لبخند می‌زد بغض خیلی خفیفی را قورت می‌داد که اگر زل نمی‌زدی بهش نمی‌فهمیدی.- یه بار از قاسم عطرفروش، مغازه‌ش تو همین تجریشه، مجبور شدم ۲۰۰۰ تومن بگیرم بدم کرایه ماشین تا خونه. من گدا نیستم که. بهش پس دادم بعدش...توی حرف خودش می‌پرد،- هفته‌ای دو سه بار با خانوم میاییم تجریش یه قهوه خونه‌س اونجا چایی و اینا می‌خوریم. قلیون نه ها، ما که اهل قلیون نیستیم. می‌کشن اونجا ولی ما نه.می‌خندد،- از کهریزک میاییم، یه آلونکی داریم اونجا، شُکر، ولی تجریش مگه میشه نیایم.چشمانش بفهمی نفهمی نمناک است و هنوز لبخند بر لب دارد. صدای هورت آخرین جرعه‌ی آب پرتقال پیرزن توجه‌ام را جلب می‌کند. صبحانه‌اش بود ظاهراً، و حالا انگار میخواست خودش را لوس کند برای پیرمرد،- من سیر شدم.رسیده بودیم به ایستگاه میرداماد و اگر پروژه‌ی شرکت عقب نبود مطمئن بودم لااقل تا تجریش کنارشان می‌ماندم.با عجله پیاده شدم. دوستم جواب اس‌ام‌اسَم را داد؛ گوشی پیرمرد ۴۰ هزار تومن بیشتر نمی‌ارزید.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 11:47:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه‌ی آن مرد سیبیلو</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%88-ktuq1xjhwrnd</link>
                <description>دوستی می‌گفت خیلی تلخ می‌نویسی، دیگر ننویس. انگار که پتکی زده باشند توی فرق سرم. من خودم حالم به هم می‌خورد وقتی کسی می‌خواهد به زور ناراحتم کند، طوری که انگار لذت می‌برد از ناراحت شدن من. مثل توی این فیلم‌ها که سوزِ موسیقی متن‌شان را که می‌شنوی اشکت درمی‌آید چه برسد به عجز و لابه‌ی شخصیت‌های بی‌نوا. راستش اخبار ورزشی را ترجیح می‌دهم به این جور فیلم‌ها.همین چند سال پیش که پدر بعد از بازنشستگی هنوز سرپا بود، گاهی عصرها سری به کاسب‌ها و هم‌سن و سال‌هایش در محل می‌زد و آن طور که می‌گفت رفقای جدیدی هم پیدا کرده بود. گاهی که گذرم می‌افتاد می‌دیدم که ردیف نشسته‌اند و به نوبت با قصه‌ای که تعریف می‌کنند قهرمان داستان زندگی‌شان می‌شوند. خلاصه که این هم تفریح پیرمردی آن‌ها بود.امروز حال پدر اصلاً خوب نبود. مدام ناله می‌کرد و وقتی مشکلش را جویا می‌شدی فقط می‌گفت بی‌قرارم. نمی‌دانستم گوگل را برای بی‌قراری بیماران دیالیزی جستجو کنم، نتایج آخرین آزمایشش را چندباره بررسی کنم، و یا صحبت‌های خانم دکترش را در ذهن مرور کنم که دیروز می‌گفت وضعیت پدرتان پایدار است. حال پدر ولی اصلاً خوب نبود، و انگار بی‌قراری‌اش واگیر هم داشت. چیزی غیر از گرفتن فشار خون و خوراندن قرص اضافی به ذهنم نمی‌رسید، ولی خودم هم دیگر حالم از هر چه قرص فشار و فشارسنج است به‌هم می‌خورد.مثل این‌ها که یک هو و از روی استیصال چنگی می‌اندازند، ناگهان از جا برخاستم و به کمک برادرم پدر را آماده کردیم تا ببریمش بیرون تا هوایی بخورد. پدر هم با تمام بدحالی‌اش استقبال کرد. دو قدم توی کوچه نگذاشته بودیم که مردی ناشناس و سیبیلو پیش آمد و بی‌مقدمه گفت «پسرم دمت گرم، بگذار شانه‌هایت را ببوسم، چون پدرت را برای گردش بیرون آورده‌ای»، و پیش از اینکه از بهت درآیم و چیزی بگویم شانه‌ام را بوسید و دور شد.موسیقیِ متن، جیر جیر صندلی چرخدار پدر بود، و سکوت، دیالوگِ آن لحظه‌ی شخصیت‌ها. نمی‌دانم چرا، ولی تمام آرزویم در آن لحظه این بود که می‌توانستم با صدای بلند، خیلی بلند، گریه کنم؛ اندازه‌ی تمام اخبار ورزشی‌هایی که به‌جای فیلم‌های سوزناک دیده بودم. به کاسب‌های محل نزدیک می‌شدیم و من مطمئن بودم بوسه‌ی آن مرد سیبیلو را هرگز فراموش نخواهم کرد. هرگز.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 11:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابوالفضل (دو)</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84-%D8%AF%D9%88-b6gtiafqswzz</link>
                <description>چه کسی می‌داند ابوالفضل الان کجاست، چه کار می‌کند، یا به چه فکر می‌کند. شاید الان دارد توی یک دشت بزرگ و سبز، توی یک هوای خنک، اندازه‌ی همه‌ی ندویدن‌های توی کوچه‌های محل‌شان می‌دود، و وقتی خسته شد از جوی آبی که از وسط دشت می‌گذرد هرچقدر دلش خواست آب می‌خورد، و بعدش می‌رود سراغ درخت‌های میوه، و دلی از عزا درمی‌آورد.شاید ابوالفضل الان دارد از تعجب می‌میرد که بعد از این همه دویدن نفسش اصلاً بند نیامده، و چشم‌هایش سیاهی نمی‌رود. شاید هم ازاین‌که مادرش آن‌جا نیست تا مراقبش باشد ذوق‌زده شده و نمی‌داند کدام کار را بکند که نباید می‌کرد.چه کسی می‌داند ابوالفضل الان کجاست، چه کار می‌کند، یا به چه فکر می‌کند. شاید الان معلق است در یک فضای سفید، یا سیاه، و در سکوت مطلق به این فکر می‌کند که چرا دیگر درد ندارد. شاید هم اصلاً به هیچ چیز فکر نمی‌کند، درست مثل آن‌شب‌ها که با آرام‌بخش به خواب می‌رفت و هیچ خوابی نمی‌دید.چه کسی می‌داند ابوالفضل الان کجاست، چه کار می‌کند، یا به چه فکر می‌کند. دیشب پدر می‌گفت ابوالفضل رفته به کُما.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 10:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابوالفضل (یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@pejman/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84-qos0zz4wdvos</link>
                <description>مرسی.این از معدود کلماتی است که در جواب احوالپرسی‌ات می توانی از او بشنوی. آرام روی تختِ جلوی درِ بخش دراز کشیده و همینطور که دیالیز می‌شود پسته‌هایی را که یکی یکی مادرش در دهانش میگذارد می‌جَوَد.دیالیزِ پدر تازه تمام شده و همانطور که از ترازو پایین می‌آید شروع به خوش و بش با ابوالفضل می‌کند.- خسته نباشی پسر. ای کاش منم مامانم زنده بود و کنارم نشسته بود. قدر زحماتش‌و بدون. وجودش برات نعمتیه.ابوالفضل مثل همیشه ساکت است. مادرش بی هیچ واکنشی چشم به زمین دوخته و تمام این مدت چیزی نمی‌گوید. پدر خداحافظی می‌کند.شب، قبل از اینکه پدر بخوابد می‌خواهم بیشتر از ابوالفضل برایم بگوید، ولی انگار او هم چیز زیادی نمی‌داند.- شونزده هیفده سالشه و مریضی‌ش مادرزادیه. شبت بخیر پسرم.</description>
                <category>پژمان ابراهیمی کلخوران</category>
                <author>پژمان ابراهیمی کلخوران</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 10:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>