<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pejman Sinaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pejmansinaei</link>
        <description>نویسنده/  فیلمساز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:00:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/194141/avatar/s0xDjI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pejman Sinaei</title>
            <link>https://virgool.io/@pejmansinaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ چیز بدتر از هیچ چیز نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ywhpr8m288ow</link>
                <description>در لابه لایه اوهام در زیر سقف کابوس من همچنان جملات را بی نقطه بیان می کنم تا ساعت هایی که زمان در جای خودش نیست و مفهمومش را از دست داده من همچنان بی زمانی را حس می کنم حتی قبل از بدو تولدم زمان مرا بلعیده بود زروان خدای زمان بی رحم تر از آن است که مرا دریابد .پژمان سینایی #پژمان-سینایی</description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 13:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن درباره ی چیزهایی که نمی دانم</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-mcr4qnaejaqu</link>
                <description>از پیش تر ها دانستم که خیلی چیزها را نمی دانم و بر خیلی چیزها هم مسلط نیستم. چیزهایی که نمی دانم زیاد است اما نادان نیستم ، بیشتر نا آگاهم . این دو مهم باهم خیلی فرق دارند .مثلا نمی دانم چرا ؟</description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 00:47:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوستالوژیست</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%D8%B3%D8%AA-i3zcztr4wxra</link>
                <description>در مزه ی نان خاطره‌ای هست من بعضی وقت ها به طور نا خود آگاه یاد گذشته ها می افتم . یاد روز های خوش کودکی . آن دوران که مسئولیتی بر دوشم نبود . آزاد و رها مشغول بازی کردن بودم . دغدغه آن روز های من برنده شدن در بازی های کامپیوتری و سگا بود .الان که بهشون فکر می کنم خنده ام می گیرد .اما بیشتر که در گذشته عمیق می شوم ، غمگین می کند . می خواهم گریه کنم . برایم گذشته جای بهتری است . من کسی هستم که در گذشته ی خود محصور است.پژمان سینائی پژمان سینائی </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 18:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز در حال تغییر است</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nbgfff7ymkyp</link>
                <description>من اکنون ، دیگر همان آدم گذشته نیستم . من تغییر کرده ام . دگر گونی کم کم اتفاق می افتد . اطلاعات نو با اطلاعات گذشته هم خوانی ندارد . من کی هستم ؟ این سوالی است که هر از چند گاهی به ذهنم خطور می کند . اما جواب درستی برایش پیدا نمی کنم .این کسی که اکنون من هست ، کیست ؟ و کسی که قبلا بودم ، چه کسی بود ؟بعضی از سوال ها نیاز به تعمق دارند و شاید نتوانی به جوابی درستی برسی .به نظرم جواب درست یا غلطی وجود ندارد و بهترین کار این است که گستره ی ذهنم را رشد دهم .پژمان سینائی pejmansinaei</description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 13:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده ی صبور</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-hkw1gas3gcyi</link>
                <description>جاده تنهاییسال هاست که من در انتهای جاده منتظر آمدنت هستم . کجایی ای عشق من ؟ چرا هنوز نیامدی ؟ حتما راه را گم کرده ای ..من کنار درخت بلوط روی سبزه ها نشسته ام .علف ها کم کم به زردی در می آیند . پاییز در راه است وقلبم همچنان برای تو می تپد .بیا به همه ثابت کن که من خیالاتی و خل و دیوانه نیستم .تو را به خدا مرا منتظر مگذار . درسته من آدمی صبوری هستم اما دیگر طاقتم طاق شده حوصله ی هیچکسی را ندارم حتی خودم اما فقط حوصله ی تو را دارم .پس بیا ای زیبای افسانه ای عشق گمشده ای نیمه ی من</description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 19:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرمز روی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-krhj9fljpjax</link>
                <description>خط باریک سرخهوا خیلی سرد شده، در حال مرز بندی زمينم . بهترین رنگ برای این فضا رنگ قرمز . خودش دوست داشت قوطی رنگ من بشه و من هم قبول کردم.  دعوامون شد سر مرز هامون اون گفت تو خط مرز رو داخل زمينم کشیدی اما من این کار رو نکرده بودم داشت به من تهمت می زد،  من گفتم این کار رو نکردم اما اون نمی فهمید.  هولش دادم خورد زمین بعد از سرش خون اومد.  سرش به سنگ خورده بود، این جمله ی من ضرب المثل نیست واقعا خورده بود و مرد. ديدم همين طوری داشت از سرش خون می ریخت،از فرصت استفاده کردم و پاهاش گرفتم و شروع کردم به مرز بندی زمينم. زمينم 10 در 10. خیلی بزرگ نیست اما ميشه توش یک ویلای دنج  ساخت، اگه پلیس ها می گذاشتند بسازمش. نميدونم کدوم آدم از خدا بی خبری من رو لو داده بود. خدا ازش نگذره من که راضی نیستم. الان پشت میله های زندونه به فکر اینم که نقشه هوایی زمین توی برف با اون مرز بندی قرمز خیلی قشنگ می شه. </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 01:01:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون سر</title>
                <link>https://virgool.io/Know-everything/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1-siysb760hrfg</link>
                <description>خسته اماز وقتی که رفتی سر در گمم. برگرد بیا من همین جا منتظرتم در خانه مان. اگر آمدی شاید خواب باشم،  منو از خواب بیدار نکن زنگ طبقه بالا رو بزن.  خیلی وقته که راحت نخوابیدم. همش کابوس می بینم ولی اينبار خواب خوش تو رو می بینم.  کنار ساحل نشستیم و به غروب خورشید نگاه می کنیم تو سرت رو روی شونه من گذاشتی و من از آینده برات می گم... صدای زنگ در مياد.مگه نگفتم زنگ در طبقه بالا رو بزن. گوشی آيفون رو بر می دارم و می گم بله و تو چیزی نمی گی چون که اصلا تو نیستی. پیک برام پیتزا آورده. </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 23:23:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذ مچاله شده</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D9%85%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ctoqlmrdxxc8</link>
                <description>کاغذ مچاله شده من در انتهای یک سطل زباله ام. نویسنده ای که مرا نوشته اما به نظرش آمده که دیگر به درد نمی خورم یا غلط هستم.  پس چرا مرا نوشت؟! چرا مرا خلق کرد؟  بایدی در کار بود؟ آیا به پایان راه نزدیک شدم یا منتظر نجات باشم. نباید زیاد منتظر ماند مگر چقدر می توانم منتظر بمانم باید تلاش کنم خودم را از این سطل زباله نجات دهم.. اما یک کاغذ مچاله شده چکاری از دستش بر می آید. باید به ذهن نویسنده وصل شوم و به او بگویم که من غلط نیستم و باید برگی از آن رمان نویسنده باشم. نویسنده به سمتم آمد و مشمع زباله ها را برداشت و گره زد و ما در تاریکی مطلق فرو رفتیم. </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 19:19:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیرجیرک</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%B1%DA%A9-ivtpuf7sjat1</link>
                <description>هنگامي که از خواب بیدار شدم حس عجيبي داشتم. انگار چیزی عوض شده باشد،  اما نمی دانستم که چه چیزی. مادرم از داخل آشپز خانه داد زد که بهرام بیدار شو صبحانه آماده است. گفتم: باشه مامان اما صدایی که بیرون آمد صدای یک جير جیرک بود. مادرم گفت بهرام هنوز که جیر جیرک نينداختی بیرون. گفتم: ((مامان دیشب انداختمش بیرون.)) اما باز هم از دهانم صدای جیر جیرک آمد. به خودم نگاه کردم دیدم دست و پا و همه ی بدنم تبدیل به یک حشره شده. خیلی ترسیدم و فریاد بلندی زدم که باز به شکل صدای جیر جیرک بود. مادرم با عصبانیت آمد داخل اتاقم و به سمت تخت خواب م اما من را پیدا نکرد جز یک جیرجیرک ولی نمی دانست که آن منم. گفت: از دست تو بهرام. از اتاق بیرون رفت من تعجب کردم و باخودم گفتم چطور فهمید که من جیرجیرک شدم تو همین فکر بودم که دیدم مادرم با دستی که نايلون فريزر را داخل اش کرده به سمت من می آید. من گفتم مادر منم بهرام این کار را بامن نکن اما فقط مادرم اصوات آهنگين تو مخی یک جیرجیرک را می شنید. مادرم مرا با دست مشمعی اش گرفت و از پنجره به بیرون انداخت. با ضربه ای محکم به زمین خاکی خوردم تمام بدنم درد گرفت و از هوش رفتم.  وقتی که به هوش آمدم آفتاب تیزی بر بالای سرم می تابید. کابوس دیده بودم اما هنوز بدنم درد می کرد. چشمم به جسد جیرجیرک خورد که سرش از تنش جدا شده بود و مورچه ها در حال تجزیه اش بودند </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 10:31:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف و مه</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D9%85%D9%87-ypfgovvs3rcf</link>
                <description>محمد: همیشه می خواستم روی برف بخوابم، داری کجا می ری؟ اصغر: می شنوی؟  یکی داره می گه اصغر.. محمد: برو ببین کیه شاید خوابم خیلی طول بکشه منو دو ساعت ديگه بیدار کن. اصغر: باشه. برم ببینم کیه که صدام می زنه. </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 02:43:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تو می شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-vnk9ud9tdc3o</link>
                <description>اولین باری که ديدمش قلبم به تپش افتاد. چشمهای قهوه ای، مو های رنگ کرده طلائی، چهره ای سفید مثل شیر و لاغر. یک سر به هوایی ای در رفتارش بود که او را دختری شوخ و شنگ نشان می داد. از همان لحظه ی دیدن عاشقش شدم. توی محوطه دانشگاه همدیگر دیدیم نمی دانم چقدر به او خیره نگاه کردم که آمد سمتم و من دست و پایم را گم کردم. گفت چیزی شده آقا؟ گفتم: بله؟  گفت: حدود نیم ساعته به من خیره شدید. منم تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که خودم رو به نابینایی بزنم و بلند شدم و دستم رو به جلو گرفتم و این ور و اون ور کردم. گفت: ببخشید آقا منظوری نداشتم فکر نمی کردم شما.. گفتم: که نابینا هستم... اشکالی نداره.  خیلی ناراحت شده بود که زود قضاوت کرده بود. همین طور به من نگاه می کرد و من هم می خواستم از آن مخمصه دربيارم و مجبور شدم با همان شیوه بازیگری از دانشگاه خارج بشوم. ادامه دارد...... </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 13:01:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D9%87%DB%8C%DA%86-lzzddpupatpg</link>
                <description>در ذهن من هیچ چیز نمی گذرد. من تنها خیره به هیچ هستم. عجیب است که آیینه مرا نشان می دهد. چون من سالهاست که به هیچ تبدیل شدم.  نمی دانستم که آیینه هیچ را نشان می دهد.  دیگر می خواهم از هيچي دربيايم و به پوچی تبدیل شوم. </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 00:01:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب لباسی</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%DA%98%D9%88%D8%B1-inadbtsq0wdc</link>
                <description>من قبلا آدم بودم اما الان یک چوب لباسی هستم.  گذشته ها که آدم بودم، بدرد بخور نبودم اما حالا کلی بدرد می خورم.  کارم اينه که صبح تا شب توی خونه ی اعیونی بایستم و اونا هم لباساشون رو روی من آويزون می کنند. پول خوبی میدهند و خداروشکر راضی ام. </description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 22:57:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتلاق</title>
                <link>https://virgool.io/@pejmansinaei/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-jzetrgpckk0z</link>
                <description>فکر می کنی که دیگر به اخر خط رسیده ای . پاهایت در داخط باتلاق گیر کرده ، همچنان که تو دست و پا می زنی باتلاق تو را به سمت خودش می کشند تو در حال از دست دادن زمانت هستی ، هر چه بیشتر دست و پا می زنی بیشتر در باتلاق فرو می روی نیاز به کمک داری تنهایی نمی توانی کاری کنی یک معجزه یا یک انسان فقط می تواند تو را از این باتلاق لعنتی نجات دهد و تو همچنان در حال از دست دادن زمانت هستی ...</description>
                <category>Pejman Sinaei</category>
                <author>Pejman Sinaei</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 01:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>