<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پندار کست Pendarcast</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@pendarcast</link>
        <description>محمد سینا داودی هستم، دانشجو کارشناسی روانشناسی. به تازگی وارد حیطه پادکست و تولید محتوی شدم و رسانه شخصی پندار کست رو با محوریت روانشناسی ساختم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:38:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2799175/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پندار کست Pendarcast</title>
            <link>https://virgool.io/@pendarcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شناخت توجه_قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@pendarcast/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tpwmjbz2uzxl</link>
                <description>واژه توجه توی فرهنگ لغت عامیانه استفاده های متنوعی داره، از آژیر هشدار جنگ گرفته تا تلاش یک معلم برای ساکت کردن بچه‌ها، وقتی میگه: بچه ها توجه کنید. یا حتی وقتی می‌خوایم نظر خودمون رو بگیم، مثلا فلان لباس توجهم رو جلب کرد.در فرهنگ معین لغت توجه معادل روی آوردن یا رویگردانیدن به سوی چیزی لحاظ شده‌. در حقیقت توجه دریچه ورود اطلاعات به دنیای شگفتی آفرین ذهن هست و باعث می‌شه بتونیم جهان رو تجربه کنیم، فکر کنیم، یاد بگیریم و در شرایط مختلف رفتار مناسبی رو انجام بدیم. در حقیقت توجه یکی از اون چیزهایی هست که باعث میشه بتونیم زندگی کنیم و اختلال در اون می‌تونه مشکلات زیادی رو باعث بشه.من، سینا داودی، قصد دارم توی این اپیزود پندارکست، موضوع توجه رو از نظر علمی بررسی کنم. از اونجایی که توجه یک پدیده مشترک همگانی هست، شنیدن این قسمت رو به همه افراد کنجکاو توصیه میکنم. برای شنیدن این اپیزود پادکست میتونید از لینک زیر استفاده کنید، یا پندارکست رو توی پلتفرم های کست باکس، شنوتو یا یوتیوب دنبال کنید. https://castbox.fm/vb/634319699 جدای از این‌ها، با شناخت بهتر توجه و ساختارها و فرایندهایی که در رخ دادن اون دخیل هستن، می‌تونیم به بهبود و حفظ سلامت اون کمک کنیم. همچنین به این خاطر که این اپیزود به نوعی خلاصه فصل توجه کتاب روانشناسی شناختی استرنبرگ هست، شنیدن اون رو به دانشجو های روانشناسی و علاقمندان حیطه علوم شناختی هم توصیه میکنم.بررسی علمی توجه:ما برای مطالعه توجه به عنوان یک موضوع علمی، اول باید بدونیم در حیطه چه دانشی قرار می‌گیره. توجه یکی از موضوعات اصلی حیطه علوم شناختی هست. به شکل خلاصه، شناخت شامل تمامی فرایندهایی میشه که از زمان دریافت اطلاعات حسی تا زمان بروز پاسخ به اون‌ها در بستر سیستم عصبی رخ می‌دن. توجه، حس‌های مختلف، ادراک، حافظه، حل مسئله و غیره همه از مسائل شناختی به حساب میان.تعریف علمی توجه:توجه وسیله‌ای هست که با اون میزان محدودی از اطلاعات رو از بین حجم عظیمی از اطلاعات که حواس، حافظه ذخیره شده و سایر فریندهای شناختی ما در اختیار دارن به صورت فعال پردازش می‌کنیم. در واقع توجه اون چیزی هست که باعث میشه منابع محدود ذهنی ما بتونن در یک لحظه خاص بر محرک‌های خاصی تمرکز کنن. اطلاعات می‌تونن منشأ بیرونی داشته باشن، مثلاً دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها یا منشأ درونی داشته باشن؛ مثلاً همین الان سعی کنید خاطرات آخرین سفرتون رو به یاد بیارید؛ شما الان با این کار منابع توجه خودتون رو روی اطلاعات حافظه متمرکز کردین که یک منشا درونی به شمار میاد. همینطور که مشخص شد از طریق کانال‌های مختلف، اطلاعات متفاوتی به دست میاد، یا به عبارتی ما کانال‌های متفاوتی رو برای توجه کردن داریم، توجه از طریق مسیر بینایی، مسیر شنوایی و غیره.کاربرد های توجه:بعد آشنایی اولیه بهتره سراغ گام بعدی بریم، یعنی بررسی کارکرد توجه. همونطور که توی تعریف اشاره کردم منابع ذهنی فعالیت‌های شناختی ما محدود هستن، پس برای سیستم عصبی ما خیلی مهم هست که این منابع محدود رو صرف چه اطلاعاتی کنه تا بتونه کارکرد اقتصادی داشته باشه. این اولویت بندی انتخاب اطلاعات باعث میشه با سرعت و دقت، صرفاً به محرک‌هایی که مهم هستن پاسخ بدیم و اطلاعات مهم را بررسی کنیم. یک لحظه تصور کنید اگر ما این توان را نداشتیم چی می‌شد؟ اون وقت حتی نمی‌تونستیم انتخاب کنیم کدوم بخش از متن‌های یک کتاب رو بخونیم یا از بین صداهای مختلف محیط به صدای کسی که می‌خوایم گوش کنیم؛ اون موقع زندگی واقعاً غیر ممکن می‌شد.علاوه بر نظارت بر تعاملات، توجه باعث میشه گذشته و حال رو به هم پیوند بزنیم و زنجیره متوالی از تجارب رو احساس کنیم؛ گذشته، حال و آینده را تمایز بدیم و برای آینده برنامه‌ریزی کنیم.انواع توجه:توجه هشیارانه و ناهشیارانه:بعد از بررسی کارکردهای توجه، انواع توجه رو بررسی میکنیم. در اینجا با دو تا از دسته‌بندی‌های مختلف اون آشنا می‌شیم. در مورد اول توجه هشیارانه و ناهشیارانه وجود داره. توجه هشیار یعنی فرد با اراده و آگاهی خودش روی چیزی متمرکز بشه. مثلاً شمایی که الان دارید صحبت‌های من رو می‌شنوید با هوشیاری به صحبت‌های من توجه می‌کنید اما توجه ناهشیار موردی هست که لزوماً با خواست و اراده یک فرد انجام نمی‌شه. ممکنه سیستم عصبی یک سری اطلاعات رو دریافت و پردازش کنه بدون اینکه شخص در جریان باشه. برای مثال موقعی که توی یک فضای شلوغ و پر سر و صدا هستین و یکهو متوجه می‌شید یک نفر اسم شما رو میگه و ناخودآگاه توجهتون بهش جلب میشه.دسته‌بندی دیگه توجه رو به چهار نوع تقسیم می‌کنه: توجه انتخابی، پایدار، انتقالی و تقسیم شدهتوجه انتخابی یعنی توانایی ما در انتخاب تمرکز به اطلاعاتی که برامون اهمیت بیشتری دارن. چند ثانیه خوب به محیط اطرافتون گوش بدین. به جز صدای پادکستی که دارید بهش گوش می‌کنید، صداهای دیگه‌ای هم در محیط وجود دارن ولی شما انتخاب کردین که از بین همه محرک‌های بیرونی به این صدا توجه کنید؛ این همون توجه انتخابی هست.مورد دوم توجه پایدار. زمانی که یک فیلم یک ساعت و نیمه رو نگاه می‌کنید، در صورتی که وسطش به کار دیگه‌ای مشغول نشید، از توجه پایدار استفاده می‌کنید. در حقیقت بعد از انتخاب محرک با اهمیت، اینکه برای چه مدت حواستون به اون باشه هم اهمیت داره.مورد سوم، توجه انتقالی. مثال فیلم دیدن رو دوباره در نظر بگیرید. اگر وسط فیلم دیدن چهره‌تون رو به سمت ظرف روبرو حرکت بدین تا چند دونه چیپس بردارین، توجهتون رو از سوژه فیلم به یک سوژه دیگه یعنی ظرف چیپس انتقال دادید؛ این نمونه‌ای از توجه انتقالی هست.مورد چهارم، توجه تقسیم شده. فرض کنید آماده کردن شام امشب به شما محول شده و همزمان با انجام دادن این کار آهنگ هم گوش می‌کنید. توجه شما در این موقعیت باید روی چند تا چیز مختلف متمرکز بشه باید هر از چندی به قابلمه روی اجاق نگاه کنید، مواظب حرکات دستتون باشید که موقع خرد کردن سبزیجات آسیبی نبینن و از موسیقی که پخش می‌شه هم لذت ببرید. این وضعیتی هست که توجه تقسیم شده رو توضیح میده.اپیزود پنجم پندارکست هم به پایان رسید. در این قسمت سعی می‌کردم در ابتدا مفهوم علمی توجه رو بسط بدم. در اپیزود بعد هم به ادامه همین موضوع می‌پردازیم. زندگی بامعنا و سالمی رو براتون آرزو می‌کنم، خدانگهدار.تولید محتوی فعالیتی جذاب و در عین حال زمان بر هست. با حمایت از طریق لینک دونیت و اشتراک گذاری پست ها و اپیزود های پندارکست میتونید به حفظ انگیزه سازنده و بهبود کیفیت محتوی کمک کنید :)حمایت مالی با مبلغ دلخواه شماحمایت مالی به مبلغ هفت هزار تومانحمایت مالی به مبلغ دو هزار تومانمنبع: فصل توجه روانشناسی شناختی استرنبرگتعامل بیشتر با پندارکست:صفحه اینستاگرام پندارکستچنل یوتیوب پندارکستکانال تلگرام پندارکست</description>
                <category>پندار کست Pendarcast</category>
                <author>پندار کست Pendarcast</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 21:47:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@pendarcast/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B1%D9%86%D8%AC-o7wjcaleft9g</link>
                <description>گاهی اوقات باید نور را در عمق تاریکی و تاریکی را در عمق نور جستاگر از مردم بپرسیم: دوست دارید درباره‌ی موضوعاتی مثل مرگ، رنج و ناکامی صحبت کنیم؟، به احتمال زیاد جواب میدن که: نه، ممنون. خیلی علاقه ندارم. اما اگر می‌دونستن شناخت عمیق این موضوعات می‌تونه چه دستاوردهایی رو داشته باشه چطور؟. تا حالا به ذهنتون رسیده که مرگ و رنج هم دستاورد داشته‌باشن؟. برای پاسخ به این سوال میتونیم یک نیم نگاه به اون ور سکه داشته‌باشیم. اون سمت دیگه‌ی مرگ زندگی قرار داره و اون سمت دیگه‌ی رنج هم لذت. این مرگ هست که به زندگی معنی می‌ده و همین رنج‌ها هستن که باقی لحظات عمر رو با نشاط‌تر میکنن. ظاهرا، اگر دنبال زندگی خوب هستیم؛ به ناچار باید مرگ و رنج رو هم خوب درک کنیم. برای این درک میتونیم به یک سفر کوتاه بریم. یک سفر به جایی که لااقل برای مدتی از دغدغه‌های مختلف فاصله بگیریم و با هم قدم بزنیم. من، سینا داودی، توی این مسیر همراهتون هستم و شما رو به راه معنایابی دعوت می‌کنم.برای شنیدن این اپیزود پادکست میتونید از لینک زیر استفاده کنید، یا پندارکست رو توی پلتفرم های کست باکس، شنوتو، گوگل پادکستز یا یوتیوب دنبال کنید. https://castbox.fm/vb/619434813 به قلم: محمد سینا داودی_یلدا شادمنشدردها و رنج‌ها:توی سفر معنایابی وجود آزردگی یا نارضایتی در یک فرد، لزوما نشانه‌ی بیمار بودن اون نیست. همونطور که نارضایتی یک فرد از شغل یا رشته‌ی تحصیلی خودش اختلال روانی نیست. حالا بهتر می‌تونیم راهمون رو شروع کنیم. هیچ وقت نباید تصور کنیم که هر درد و رنج به بیماری عصبی منجر میشه. مثال نگرانی درباره‌ی ارزش زندگی رو در نظر بگیرید. گاهی اوقات برامون پیش میاد که فکر کنیم، این زندگی واقعا ارزشش رو داره؟ باید بگم که این نگرانی درباره‌ی ارزش زندگی یکی از رنج‌های عمیق هست. رنجی که می‌تونه عذاب و در عین حال سکوی رشد ما باشه. حتی ممکنه که این وضعیت ناراحت‌کننده به افسردگی ما ختم بشه؛ افسردگی که خودش هم رنج زیادی رو به همراه داره. ولی این حالت یک افسردگی متفاوت هست، نه صرفا یک بیماری روانی. اگر یک درمانگر این وضعیت خاص رو به بیماری تفسیر کنه، ممکنه باعث ناامیدی فرد درگیر بشه و به واسطه‌ی انبوهی از داروهای آرامش‌بخش و انواع دیگه، از حقیقت پیش رو فاصله بگیره. این رنج‌هایی که در طی هدفیابی، هویت‌یابی یا پیدا کردن علت زندگی به سراغ افراد میرن بیهوده نیستند. نباید ازشون فرار کرد. این دردها و رنج‌هایی که ازشون گفتم، همون علایم هشداردهنده‌ راه هستن. اون‌ها بهمون کمک می‌کنند تا بفهمیم کجا هستیم و به کدوم سمت میریم. دوست دارم حالا که اینجا وایستادیم براتون یک یادداشت از یک نفر رو بخونم.یادداشتی در باب شادی، غم و معنا:فلسفه‌ی کنونی ما درباره‌ی بهداشت روان بر این پایه استوار است که مردم باید سرشار از نشاط و شادی زندگی کنند و غم و اندوه نشانه‌ی ناسازگاری و عدم انطباق با زندگیست. ولی این در مورد دردهای بی‌معنی و بی‌هدف صحیح است. گاهی در زندگی وضعی پیش می‌آید که انسان از انجام کاری محروم می‌شود یا کامیاب نمی‌گردد. پس پیداست، چیزی که اجتناب ناپذیر و محو ناشدنی ا‌ست، همانا رنج است. از این رو اگر رنج را شجاعانه بپذیریم تا واپسین لحظات، زندگی ما معنی خواهد داشت.دکتر &quot;ادیت ویسکوف جولسون&quot;_استاد دانشگاه جورجیا_مقاله‌ای درباره لوگوتراپی.رنج به خودی خود معنایی ندارد مگر...این روشن‌بینی متفاوت نباید باعث بشه ذات اصلی رنج رو تطهیر کنیم. رنج به خودی خود معنایی نداره، مگر اینکه ضرورتی داشته‌باشه. مثلا، نباید رنج سرطانی رو پذیرفت و تحمل کرد که قابل درمانه. این کار نه تنها معنایابی نیست بلکه به نوعی خودآزاری محسوب میشه. ولی اگه برای یک بیماری درمانی پیدا نشد؛ اون موقع چطور؟ اون زمان وظیفه‌ی درمانگر هست که در ابتدا به بیمار آرامش بده و کاری کنه که بتونه معنای رنج بردن رو درک کنه؛ این همون شیوه‌ی لوگوتراپی یا متد روان‌درمانی معنا درمانی هست که توی اپیزود قبل بهش اشاره کردم. در حالت عادی هم، ما نباید رنج قابل رفعی رو تحمل کنیم، مگر این‌که راهی نداشته‌باشیم. اون وقت در کنار رفع رنج، روی معنادهی به اون تمرکز می‌کنیم. این همون چیزی هست که باعث میشه حتی از دردهای خودمون هم سود ببریم!.  موقعی که داشتم کتاب زمینه‌ی روان‌شناسی هیلگارد رو می‌خوندم. توی یک بخش به همین سود بردن از رنج‌ها اشاره کرده بود. بررسی‌ها نشون میده ظاهرا افرادی که تونسته بودن در وقایع ناراحت کننده‌ زندگی مثل از دست دادن نزدیکان، معنایی پیدا کنن؛ بهتر با مسائل ناراحت‌کننده کنار اومدن و حتی از نظر خودشون، دستاوردهایی رو کسب کردن. حالا ازتون می‌خوام چند ثانیه مکث کنید و به این فکر کنید تجربه‌های مشابه شما چطور بودن؟...ادامه مسیر معنایابی و مواجه با سرزمین مرگ:اگر موافق باشید دوباره به راهپیمایی ادامه می‌دیم. همون طور که می‌بینید، کمی جلوتر، روبروی ما، یک دره مه گرفته هست که افراد غیر بومی اون رو مرگ صدا می‌زنن؛ اما به اشتباه!. در حقیقت اسم این دره ناامیدی هست. اما مرگ همون دشت بزرگی هست که اونجا، در امتداد افق قرار داره. خیلی از کسایی که اونجا رفتن دیگه به جاده‌ی اصلی برنگشتن. همین باعث شده خیلی‌ها فکر کنن اونجا پایان ماجراست. نظر من رو می‌خواید بدونید؟ راستش نمی‌دونم. مطمین نیستم که اونجا واقعا آخر ماجراست. بعضیا هم باور دارن اون دشت بزرگ، دشت مرگ، می‌تونه شروع یک سرزمین ناشناخته باشه. مثلا ویکتور فرانکل، روان‌پزشک و روانشناس که نویسنده‌ انسان در جستجوی معنا بود، اینطور فکر می‌کنه. اگر خاطرتون باشه، توی اپیزود اول درباره‌ی این شخص هم حرف زدیم. فرانکل معتقد هست که اگر مرگ پایان ماجرا باشه، در بقا و ماندگاری هم معنایی نخواهدبود. از حق که نگذریم، همین مرگ هست که ما رو به چالش کشیده و مسیر زندگی مادی ما رو محدود کرده؛ و همین محدودیت باعث شده که در تکاپو باشیم. بعد صحبت از مرگ معمولا آدم اینجا احساس سرما می‌کنه. به نظرم بهتره همین‌جا، درست کنار همین جاده استراحت کنیم و دور آتش جمع بشیم. تا حالا توجه کردین همین کم بودن عمر باعث شده نوع بشر همیشه به دنبال جاودانگی باشه؟. اگر خاطرتون باشه توی بچگی درباره‌ چشمه‌ جاودانگی و اکسیر حیات و این‌ها زیاد شنیدیم. انگار این نامیرایی یکی از حسرت‌های دیرینه‌ی بشر هست. شاید نوع بشر تا الان نتونسته باشه این اکسیر پیدا کنه، اما خیلی‌ها بودن و هستن، که با آثار خودشون یاد جاودانه به جا گذاشته باشن. این افراد از امکانات زندگی استفاده کردن و با خلاقیت و شناخت خودشون اون‌ها رو تغییر دادن. همونطور که مبدع معنا درمانی میگه: &quot;وقتی از امکانات به شیوه‌ی مناسبی استفاده شد شکوفا می‌شوند آن وقت از قید امکانات رها شده و به گنجینه‌های پر ارزش و جاودان بدل می‌شوند.&quot; یا به عبارتی:                   &quot;بود مطمئن‌ترین نوع هستی است&quot;. بود مطمئن‌ترین نوع هستی است!. به نظرتون این جمله می‌تونه چه مفهومی داشته باشه؟. بذارید این شکلی توضیح بدم. شخصی رو فرض کنید که برگه‌های جدا شده‌ تقویم رو دور نمی‌ریزه و پشت هر کدوم از اون‌ها یادداشت تازه‌ای می‌نویسه. اون شخص می‌تونه با غرو،ر تقویم خودش رو از ناشده‌ها به شده‌ها تبدیل کنه، اون موقع دیگه براش اهمیتی نداره که چقدر پیرشده. اون فرد به جای امکانات گذشته، واقعیت‌های کنونی  رو در اختیار داره، و این یکی از بزرگترین سعادت‌ها انسان هست. حالا که این صحبت‌ها رو شنیدین، فکر می‌کنم زمان مناسبی باشه تا یک بار دیگه، از زاویه‌ای متفاوت‌تر، به سرزمین ناشناخته مرگ نگاه کنیم؛ درست همونجا در امتداد افق...مرگ حیات بخش:اگر بتونیم زندگی بدون مرگ رو تصور کنیم؛ می‌بینیم که بخش عظیمی از شور و هیجانش رو از دست میده. زمانی که مرگ انکار بشه، زندگی هم کوچیک میشه. درست به همین دلیل، زیگموندفروید، نظریه‌پرداز روانشناسی و پدر روانکاوی، معتقدبود ناپایداری زندگی شور و شوق زیستن رو زیاد می‌کنه؛ همونطور که محدودیت در لذت‌بردن ارزش اون رو افزایش میده. تمامی این بحث‌ها درباره‌ مرگ مربوط به زمانی هستن که از فاصله‌ای دور به سرزمین مرگ نگاه کنیم؛ ولی وقتی از این آتش گرم که الان دورش نشستیم فاصله بگیریم و به سمتش حرکت کنیم چطور؟؛ باید بگم یک سری افراد در طول تاریخ این مواجهه رو تجربه کردن. اونها تا اونجا، تا نزدیکی مرگ پیش رفتن و دوباره به مسیر زندگی برگشتن. بعد از این تجربه، برای اکثرشون تحول بزرگی اتفاق افتاده و باور داشتن که دیگه زندگی با معناتری دارن. تولستوی توی یکی از آثار خودش به اسم ایوان ایلیچ به توصیف یکی از این افراد پرداخته. ایوان ایلیچ داستان کارمندی خودپسند، اون هم از نوع بدخیم هست که تا سرحد مرگ از یک بیماری دردناک رنج می‌بره. شخصیت اصلی تا اندکی پیش از مرگ اضطراب و اندوه زیادی رو تحمل می‌کرد تا اینکه در حقیقت به این نتیجه رسید: &quot;بد می‌میرم، چون بد زندگی کردم&quot;. همین جرقه‌ کوچیک بود که باعث شد رشد فردی زیادی رو به دست بیاره و به یکپارچگی شخصیت برسه. با مرور همه‌ی این روایت‌ها می‌شه متوجه شد که     &quot;اگرچه نفس مرگ جسم ما را نابود می‌کنه، اما برعکس اندیشه‌ مرگ ما رو نجات میده.&quot;                           اندیشه‌ی مرگ به انسان انگیزه میده، جهان‌بینی اون رو تغییر میده و درنهایت به حیات ما اصالت می‌بخشه.تولید محتوی فعالیتی جذاب و در عین حال زمان بر هست. با حمایت از طریق لینک دونیت و اشتراک گذاری پست ها و اپیزود های پندارکست میتونید به حفظ انگیزه سازنده و بهبود کیفیت محتوی کمک کنید :) حمایت مالی با مبلغ دلخواه شماحمایت مالی به مبلغ هفت هزار تومانحمایت مالی به مبلغ دو هزار تومانمنابع:انسان در جستجو معنا (ویکتور فرانکل)دانشنامه فلسفه استنفوردزیبایی شناسی اگزیستانسیالیستیرواندرمانی اگزیستانسیالیسمتعامل بیشتر با پندارکست:صفحه اینستاگرام پندارکستچنل یوتیوب پندارکستکانال تلگرام پندارکست</description>
                <category>پندار کست Pendarcast</category>
                <author>پندار کست Pendarcast</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 15:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنایابی و سلامت روان</title>
                <link>https://virgool.io/@pendarcast/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-vtinudxjvlqp</link>
                <description>توی این قسمت، قصد دارم شما رو به دنیای معنایابی و اگزیستانس ببرم. جایی که می‌تونید بفهمید، زندگیتون چقدر ارزش داره و از این به بعد چطور براش برنامه بریزید. پس فنجون قهوه رو کنارتون بذارید و برای یک سفر کوتاه آماده باشید. برای شنیدن این اپیزود پادکست میتونید از لینک زیر استفاده کنید، یا پندارکست رو توی پلتفرم های کست باکس، شنوتو، گوگل پادکستز یا یوتیوب دنبال کنید. https://shenoto.com/album/podcast/202350/معنایابی-و-سلامت-روان به قلم محمد سینا داودی و یلدا شادمنشمهمترین سوال زندگی:از زمانی که زبون باز می‌کنیم و شروع می‌کنیم به صحبت کردن، تا زمانی که آخرین نفس‌هامون رو می‌کشیم و با بقیه خداحافظی می‌کنیم، مردم از ما سوال می‌پرسن: چندسالته؟ کلاس چندمی؟ مامانو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟ کی کنکور داری؟ کی ازدواج می‌کنی؟ کی بازنشسته میشی؟ والی آخر...                                                  اما کمتر موقعی پیش میاد که ازمون بپرسن: معنای زندگی شما چیه؟ چرا هر روز از خواب بیدار میشی و هر شب با آرزوی چه چیزی به خواب میری؟ اصلا چرا به زندگی خودت داری ادامه میدی؟                                             وقتی هم که می‌خوایم بهشون جواب بدیم، می‌بینیم که انگار این سوالات با بقیه فرق دارن، مثلا نمیشه به راحتی بهشون جواب داد.همین اول پادکست باید بهتون بگم، شمایی که تا اینجا رو گوش دادین، یک شانس ارزشمند دارید که از بقیه متمایز تون می‌کنه و می‌تونید تا آخر عمر از سود حاصل از اون استفاده کنید! چطور؟! بذارید یه کم پیش بریم، کم‌کم خودتون متوجه میشید.این پرسش‌هایی که درباره‌ی معنای زندگی گفتم، از عملکرد و نگرش فردی به نام &quot;ویکتور فرانکل&quot; منشا می‌گیره. دکتر فرانکل، روان‌پزشک، استاد دانشگاه، ابدا کننده یک متد روان‌درمانی و نویسنده‌ی کتاب‌هایی درباره‌ی سلامت روان بود که در کشور اتریش زندگی می‌کرد.  با شعله‌ور شدن آتش جنگ جهانی دوم این شخص تمامی سرمایه و جایگاه خودش رو از دست میده؛ چیزهایی مثل کرسی در دانشگاه و حتی آزادی خودش؛ چون که به اسارت نیروهای آلمان نازی درمیاد.انسان در جستجو معنا:فرانکل توی یکی از کتاب‌های معروفش به نام &quot;انسان در جستجوی معنا&quot;، به توصیف سختی‌های شدیدی پرداخته که باهاشون مواجه شده بوده؛ مثلا میگه: وقتی داشتیم توی قطار اسیرها زیر دست و پای جمعیت له می‌شدیم، چشمامون به تابلوی کنار مسیر افتاد؛ اشویتس. هیچکس انتظار این رو نداشت. فکر می‌کردیم قراره ما رو برای بیگاری به یکی از کارخونه‌های اسلحه‌سازی بفرستن، ولی کسایی که از وضعیت اونجا خبر داشتن با لحنی وحشت زده شروع کردن به سر و صدا کردن. ظاهرا اشویتس یکی از اردوگاه‌های اسرا بود که اون رو به کوره‌های آدم‌سوزی و اتاق‌های کشنده‌ی گاز مجهز کرده بودن. وقتی همه متوجه این اتفاق شدن، غوغای زیادی توی قطار راه افتاد، اما چه فایده، در هر صورت ما داشتیم به سمت اونجا می‌رفتیم. وقتی که پیاده شدیم، زندانبان‌های بی‌تفاوت و خشن، ما رو به صف کردن. یکی از افسرهای آلمانی وقتی با هر کدوم از ماها مواجه می‌شد، دستش رو به سمت راست یا چپ تکون می‌داد و بعد عده‌ای از ما رو به سمت چپ و عده‌ای از ما رو به سمت راست بردن. من که هنوز سر در نیاورده بودم، از یکی از زندانیان قدیمی‌تر پرسیدم: +همکار من که به سمت چپ رفت رو به چه بخشی فرستادن؟ گفت: *می‌تونی اون اونجا ببینی. +کجا؟ با دستش به دودکشی که ازمون فاصله‌ی زیادی داشت اشاره کرد. بالای دودکش، شعله‌های خاکستری به سمت آسمون می‌رفتن. +متوجه نمیشم! زندانی جواب داد *اونجا همون جایی هست که دوستت در بهشت شناور شده. ظاهرا توی مسیر سمت چپ، افراد با تابلویی مواجه می‌شدن که روش نوشته بود گرمابه. به هر کدوم یک قالب صابون می‌دادند و وارد یک محوطه‌ی سربسته می‌شدن. اما اونجا گرمابه نبود! گرم بود، ولی در واقع هیچ شباهتی به گرمابه نداشت! اونجا کوره آدم‌سوزی بود. جایی که آدم‌ها رو زنده زنده می‌سوزوندن. همون اول کار با شروع استقبال از ما حدود نود درصد ما رو به کام مرگ فرستادن، اون هم مرگی دردناک...اگر از سال‌های سخت اسارت در اردوگاه‌های آدم سوزی که بهشون اشاره‌ی خیلی کوتاهی کردم و دفعاتی که فرانکل بیماری‌های سختی می‌گرفت بگذریم، جدا شدن و از دست دادن همسر برای فرانکل سخت‌ترین رنجی بود که اون رو به شدت آزار می‌داد. آخه نازی‌ها، اون رو هم به اردوگاه دیگه‌ای فرستاده بودن. معجزه‌ای که باعث شد این فرد تمام این سختی‌ها رو با یک مقدار خوش اقبالی رد کنه، در یافتن معنای زندگی بود. فرانکل وقتی با درد جدایی و اسارت مواجه شد، سعی کرد تا جایی که توانش رو داره بمونه تا برای یک بار دیگه هم که شده همسر عزیزش رو ببینه و با خودش عهد کرد، علی‌رغم همه‌ی شکنجه‌ها و سختی‌ها، سمت خودکشی نره. چطور؟ آخه شرایط اردوگاه آدم‌سوزی و کار اجباری نازی‌ها اونقدر سخت بود که خیلی‌ها کم میاوردن و دست به خودکشی یا فرار می‌زدن، که اون هم آخر سر به مرگ دردناکی ختم می‌شد.ویکتور فرانکل با نگرش عمیق و هوشمندانه‌ای که داشت، این رنج جدایی از همسر رو به بهونه‌ای برای بقا تبدیل کرد و در نهایت از همین طریق از تمام موقعیت‌های مرگ‌آور، جون سالم به در برد و با پایان جنگ آزاد شد. اما جای غم‌انگیزتر اینجا هست که اون بعد آزادی هم نتونست همسرش رو ببینه، چون در دوران جنگ از دنیا رفته بود. شاید فکر کنید که اینجا پایان داستان بود، اما نه! با یاد معشوقه‌ی قدیمی و زندگی که در کنار هم داشتن، به حیات خودش ادامه داد. چند مورد هم توی این ادامه‌ی مسیر دخیل بودند که یکی عشق و علاقه به همسر بود. همچنین فرانکل، با ژرف نگری به رنج‌های بی‌شمار زندگی نگاه کرد و با استفاده از تجربیات خودش از اون‌ها استفاده کرد تا متد روان‌درمانی مشهور خودش رو طراحی کنه، یعنی متد معنادرمانی یا لوگوتراپی.درمانی از جنس اگزیستانس:&quot;سپس درمانجو می‌اندیشد و معنایی را برای مسیر زندگی می‌یابد.&quot; این جمله محور اصلی روش درمانی فرانکل بود. در نهایت فردی درک می‌کنه که زندگیش رو باید صرف مهرورزی به معشوقش کنه، فرد دیگه‌ای متوجه میشه که باید با استعداد و ویژگی‌های خاص خودش به جامعه خدمت کنه و مواردی از این قبیل...این فرایند معناجویی، موضوع روشی است که دکتر فرانک از فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم نوین به دست آورده. در نگاه اگزیستانسیالیسم، انسان بیشتر از چیزی هست که هست! برای شفاف سازی این عبارت می‌تونم اینطور بگم که انسان، نه تنها نسبت به وجود خودش آگاهی داره، بلکه بر پایه‌ی این دانش بنیادی می‌تونه انتخاب کنه که چه کاری رو انجام بده و در نهایت چطور با جهان ارتباط داشته باشه.&quot;اگر زندگی رنج بردن است، برای زنده ماندن باید ناگریز معنایی را در رنج یافت و اگر زندگی معنایی داشته باشد رنج و میرایی هم معنا خواهند‌داشت.&quot; تمامی این مفاهیم و ساختارهای فکری زمانی شکل گرفتند که فرانکل فهمید به جز بدنی آزرده و انگیزه‌ی اصیل، چیز دیگه‌ای نداره.کمی بیشتر با معنادرمانی:لوگوتراپی یک اصطلاح برگرفته از واژه لوگوس یونانی است که معادل &quot;معنا&quot; در نظر گرفته میشه. در واقع لوگوتراپی یک متد تراپی یا روان‌درمانی هست که در اون درمانجو به شکلی راهنمایی می‌شه تا با موقعیت‌ها مواجه بشه و معنایی رو برای زندگی خودش پیداکنه. این روش همون متد درمانی بود که فرانکل ابداعش کرد. همون طور که مشخص می‌شه، این رویکرد درمانی شالوده‌ی مهمی داره که در واقع معنی هستی انسان و تلاش برای رسیدن به این معناست. معنایی که فرد حتی حاضر است در راه آرمان‌های اون از امکانات زندگی و حتی جون خودش بگذره. نکته‌ی مهم برای یافتن معنا این است که تنها خود شخص باید معنای زندگی خودش رو پیدا کنه و فرد مشاور، تراپیست یا هر کس دیگه، در این مسیر صرفا راهنما و تسهیل‌گر خواهدبود. البته این رو هم باید گفت که فرایند جستجوی معنا هم ممکنه که دچار انحرافاتی بشه. به طور مثال ممکنه توجه فرد به جای ارزش‌ها روی شبه ارزش ها متمرکز بشه، یعنی همه‌ی چیزهایی که حواس ما رو از اون اهداف ضروری مورد توجه پرت می‌کنن. این مسئولیت درمانگر هست که شبه ارزش‌ها رو بپوشونه و به این کاوش جهت بده. در نهایت، زمانی که درمانگر به چیزی رسید که در زندگی انسان اصیل و خالص هست، باید این کاوش رو متوقف کنه. اما چرا کاوش؟ چون در دید لوگوتراپی، این باور وجود داره که خود انسان سازنده‌ی معنی هستی خودش نیست! بلکه کاشف معنا هست.در ادامه‌ی توضیح لوگوتراپی باید بگم، گاهی اوقات ممکنه موانعی توی مسیر معنایابی ظاهر بشه. مثلا یک سری از آرزوهای ناکام مونده، باعث تقویت قدرت طلبی افراطی در فرد میشن و به شکل ابتدایی پول پرستی جلوه می‌کنن، توی این موقعیت، فرد به جای دنبال کردن مسیر اصلی برای رفع این آرزوها، وقت و انرژی خیلی زیادی رو صرف می‌کنه، جوری که انگار اونها معنای واقعی زندگی شخص هستن. گاهی هم به دلیل انحراف از مسیر معناجویی، لذت‌جویی افراطی حاصل می‌شه، یعنی شخص تلاش زیادی برای کسب لذت‌های مادی می‌کنه، چون به اشتباه، اون‌ها رو به عنوان معنای زندگی خودش در نظر گرفته، چیزی که می‌تونه باعث تنوع طلبی افراطی، کاهش آستانه‌ تحمل و صبر و حتی بروز اعتیاد بشه.پوچ گرایی مدرن و خلا زندگی:در دوره‌ی اخیر، گستردگی احساس بی معنی بودن زندگی بیشتر از هر زمان دیگه‌ای به چشم می‌خوره. گروهی از مردم چون معنای با ارزشی رو برای زندگی نمی‌بینن، گرفتار نوعی خلا درونی میشن و بر طبق دیدگاه فرانکل، این خلا از اونجا نشات می‌گیره که انسان امروزی نمی‌دونه دقیقا به دنبال چه چیزی هست!. برای نخستین انسان‌ها، اولین و مهم‌ترین چیز ارضای غرایز و نیازهای اولیه بود، اما بشر در طی تکامل و رشد تمدن، از توجه صرف به غرائض فاصله گرفت و رفتارهای حیوانی رو هدایت کرد و به این ترتیب توجه خاصی رو به آیین‌های معنوی نشون داد. با مرور زمان، جوامع صنعتی شدن و سنت‌هایی که از ارزش‌های قالبی رفتار پشتیبانی می‌کردن، یکی یکی کمرنگ و کم اثرتر شدن یا حتی به کلی از بین رفتن، اما امروزه بیشتر افراد، در آرزوی انجام کاری هستند که دیگران می‌کنن. در واقع اونها میخوان همرنگ جماعت بشن و این سردرگمی نقطه‌ی عطف بسیاری از نابهنجاری‌ها است. وقتی برای ترازوی آرمان‌های انسانی وزنه‌ مناسبی نباشه، افراد ممکنه ارزشمندی خودشون رو با مقایسه نسبت به سایرین ثابت کنن، یا با کار بیش از حد که به خاطر کمال‌گرایی شکل می‌گیره. شخصی که توی روزهای هفته شدیدا درگیر مشغله‌های خودش میشه، احتمالا توی یک سری روزها به مشکل بر می‌خوره، مثلا آخر هفته‌ها. فرد درگیر توی روزهای هفته، فرصتی برای فکر کردن به مفاهیم عمیق زندگی مثل معنا و ارزش نهایی زندگی نداشته و شدیدا مشغول بوده، اما وقتی به آخر هفته می‌رسه، احتمال داره درگیر چیزی به اسم &quot;پریشانی آخر هفته‌ها&quot; بشه. این پریشانی به خاطر افکار و دغدغه‌هایی هست که فرد در بقیه‌ی روزها بهشون توجه نکرده ولی توی آخر هفته یقه اون رو گرفتن و به این راحتی‌ها هم دست بردار نمیشن!. حتی ممکنه تو یه شرایطی به افسردگی ختم بشن. اتفاقی که در دوران سالمندی و بازنشستگی بعضی‌ها رو درگیر می‌کنه. گاهی هم پیش میاد که این ضعف در معنایابی باعث میشه فرد با معضلات اجتماعی مثل الکلیسم، اعتیاد و بزهکاری درگیر بشه.و اما اون شانس ارزشمند:یادتون میاد اول این اپیزود گفتم شمایی که داری به این قسمت گوش میدی، یک شانس بزرگ داری و خودتون هم کم‌کم متوجه می‌شید؟! شانس شما، همین توجه به سوالات مهمی بود که توی اول پادکست بهشون اشاره کردم. شما انتخاب کردین که بیشتر بدونید، دونستنی که می‌تونه تمامی جنبه‌های زندگی شما رو متحول کنه...توی قسمت بعد، قصد دارم درباره‌ی این صحبت کنم که حالا اصلا چطور میشه به این معنا یابی اصیل رسید. اگر اهل مطالعه هستید کتاب انسان در جستجوی معنا رو هم بهتون پیشنهاد می‌کنم، کتابی که راهنمای اصلی من برای این موضوع بود.ممنونم که تا این لحظه همراه بودین. اگر فکر می‌کنید که باید درباره‌ی موضوع این قسمت بیشتر بدونید، پیشنهاد می‌کنم به اپیزود دوم پندارکست، &quot;روی دیگر سکه&quot; هم سر بزنید، تا بقیه ماجرا رو هم بشنوید (و البته بخونید و ببینید! ). از طریق لینک هایی که اینجا قرار دادم، میتونید از فعالیت های پندارکست حمایت کنید تا برای تولید محتوی با کیفیت تر انگیزه ایجاد بشه :) حمایت مالی با مبلغ دلخواه شماحمایت مالی به مبلغ هفت هزار تومنحمایت مالی به مبلغ دو هزار تومنمنابع:انسان در جستجو معنا (ویکتور فرانکل)دانشنامه فلسفه استنفوردزیبایی شناسی اگزیستانسیالیستیرواندرمانی اگزیستانسیالیسمتعامل بیشتر با پندارکست:صفحه اینستاگرام پندارکستچنل یوتیوب پندارکستکانال تلگرام پندارکست</description>
                <category>پندار کست Pendarcast</category>
                <author>پندار کست Pendarcast</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 14:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقابی به نام کمال گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@pendarcast/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-d532amsxtab8</link>
                <description> https://shenoto.com/album/podcast/207576/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C توی قسمت سوم پندارکست با عنوان &quot;نقاب کمال گرایی&quot;، قصد دارم که موضوع کمال گرایی رو از چند زاویه مختلف بررسی کنم. متن بخشی از این قسمت اینجا قرار داده میشه.برای شنیدن این اپیزود پادکست میتونید از لینک بالا استفاده کنید، یا پندارکست رو توی پلتفرم های کست باکس، شنوتو، گوگل پادکستز یا یوتیوب دنبال کنید.برگرفته از متن نوشته شده توسط خودم (محمد سینا داودی) و یلدا شادمنش، در شماره پنجم نشریه دانشجویی آنزیم (انتشار به زودی).ممکنه برای ما پیش اومده باشه که بخوایم توی برخی زمینه ها، یا حتی کل موقعیت های زندگی بی نقص عمل کنیم. خیلی افراد هستن که میگن: سعی میکنیم تا آدم های کاملی باشیم. اما سوال اینه که، آیا زندگی بی نقص و انسان کامل وجود داره؟ اصلا چی باعث میشه انسان ها کمال گرا بشن؟ اگر به دنبال جواب این سوال ها هستی بهت پیشنهاد میکنم ادامه این اپیزود رو از دست ندی. من سینا داودی هستم و امروز قصد دارم که با شما همراه بشم.برای شروع، اول باید پدیده کمال گرایی خوب بفهمیم و تعریف کنیم. پژوهش های ‌اخیر، کمال گرایی ‌را ‌به ‌عنوان‌ &quot;سازه های ‌چند بعدی&quot; ‌معرفی ‌می کنن، یعنی این پدیده ‌رو دارای ‌جنبه های‌ مثبت ‌و ‌منفی ‌در نظر میگیرن. جنبه مثبت، ‌کمال گرایی‌ بهنجار‌(مثبت) هست و‌ جنبه منفی، کمال گرایی نوروتیک (روان آزرده، منفی یا نابهنجار).تفاوت کمال گرایی مثبت و منفی:کمال گرایی‌ بهنجار، به ‌جای ‌اضطراب ‌و ‌نگرانی ‌درباره نرسیدن به‌ ‌معیارهای ‌دست ‌نیافتنی، ‌مثبت نگری، خوش بینی ‌و ‌آرمان های‌ قابل دسترس ‌رو ‌در ‌فرد ‌فعال‌ میکنه. فرد دارای این ویژگی شخصیتی، برای خودش اهدافی تعیین میکنه، اما این اهداف متعادل و قابل دسترسی هستن و شخص برای رسیدن به اونها از خودش انعطاف نشون می ده. کمال گرایان بهنجار در صورت مواجهه با شکست، وضعیت کنونی رو تغییر میدن تا به روند سالم تلاش خودشون ادامه بدن و همین انعطاف پذیری هست که باعث می شه در مقایسه با کمال گرایان نوروتیک، کمتر دچار خستگی مزمن بشن. همه اینها، مواردی هستن که باعث می شن کمال گراهای بهنجار دستاورد های مطلوبشون رو به دست بیارن، نسبت به اونها و زندگی احساس رضایت داشته باشن و لذت رو تجربه کنن. اما برعکس،کمال گرایان نوروتیک، به ندرت از زندگی لذت می برن، چون نمی تونن از تلاش های جان فرسای خودشون، حتی در صورت موفقیت، احساس رضایت کنن، اون هم به این خاطر که در بیشتر اوقات موفقیت هاشون رو بی ارزش می دونن.اما به نظرتون، کمال گرایی منفی چقدر می تونه منفی باشه؟کمال گرایی نوروتیک میتونه علائم آسیب زایی رو در افراد ایجاد کنه، شخص ممکنه که دچار ترس‌ شدید ‌از ‌اشتباهات بشه، ‌به ‌توجه افراطی درباره اون ‌شکست ها گرایش پیدا کنه،‌بیش از حد از خودش انتقاد کنه،‌ انتظارات ‌بسیار بالایی رو ‌درباره ‌عملکرد ‌خودش ‌و ‌دیگران داشته باشه‌، ‌به‌‌ استانداردهای‌ ‌دست‌نیافتنی تمایل نشون بده و برای رسیدن به این استاندارد ها تلاش کنه. همه اینهایی که گفتم، از ویژگی های بارز این افراد هستن. این بیماری با افسردگی، اضطراب، وسواس، اختلالات خوردن، خستگی مزمن و مشکلات روانشناختی یا فیزیولوژیکی زیاد دیگه ای هم مرتبط هست. میشه اشاره کرد که کمال گرایی منفی از طریق تحمیل عوامل اضطراب، درماندگی و عواطف منفی، باعث افزایش پاسخ های فیزیولوژیک میشه. منظورم از پاسخ های فیزیولوژیک چیزهایی مثل فشار خون سیستولیک و دیاستولیک, هدایت پوستی, نرخ تنفس و نرخ ضربان قلب هست.تا این جای کار، آشنایی کلی با کمال گرایی و خطرات اون پیدا کردیم، اما حالا از چند جنبه مختلف و به شکلی دقیق تر، به بررسی اون میپردازیم و سعی میکنیم به این سوال جواب بدیم که اصلا کمال گرایی منفی چطور شکل می گیره؟. توی این اپیزود، این موضوع رو از دیدگاه های اجتماعی، عصب شناختی و شناختی بررسی میکنیم، و مابقی تحلیل ها رو در قسمت بعدی انجام میدیم.نقش محیط و اجتماع در شکل گیری کمال گرایی:در شکل گیری کمال گرایی منفی، عوامل متعددی نقش دارن، عواملی مثل شرایط محیطی دوران رشد، شیوه فرزند پروری والدین، شرایط زیست نزدیکان اثر گذار و احتمالا عوامل وراثتی و عصب شناختی. جوامع با فرهنگ مبتنی بر موفقیت مداری می تونن بستری برای شکل دهی افراد کمال گرا باشن، در واقع این امکان وجود داره که در این جوامع، مردم بر اثر فشارهای محیطی کمال گرا بار بیان، اون هم بدون توجه به توانایی‌هایی که دارن.دنیا مجبور شده بپذیره که تجارت و سبک زندگی، همیشه به آسونی سابق نیست. حالا دیگه موقعیت‌هایی وجود دارن که ما به سادگی نمیتونیم روی اون ها کنترل داشته باشیم. ما الان به این شجاعت نیاز داریم تا تمایلمون، برای کنترل همه چیز رو کم کنیم.اما از زاویه دید عصب شناختی:در ادامه باید اشاره کنم، تحقیقاتی برای توضیح عصبی شناختی این خصیصه صورت گرفته. تصویر برداری های عصبی انجام شده تایید کردن که چگالی ماده خاکستری در قسمت پشتی قشر آهیانه اي میانی و قسمت تالاموس در مغز با سطح کمال گرایی نوروتیک رابطه مثبت معناداری داره.پژوهش هایی هم در رابطه با فعالیت بخش پشتی آهیانه ای میانی انجام شده و مشخص کردن که یکی از کارکرد های احتمالی این بخش، تمرکز بر وظایف و تعهدات است که با نتایج یافته های قبلی انطباق دارن. به این معنا که احتمال داره، چگالی و فعالیت بیشتر این بخش از مغز با مشغولیت شدید افراد کمال گرا به وظایف و تعهدات مرتبط باشه. به علاوه، تصویر برداری های عصبی دیگه مشخص کردن که افراد مبتلا به افسردگی در این ناحیه از مغز، فعالیت بیشتری را نسبت به افراد سالم نشون میدن که این خودش میتونه توضیحی برای ارتباط افسردگی با کمال گرایی و شیوع این عارضه در افراد کمال گرا باشه. درباره فعالیت تالاموس هم باید ذکر کرد که بین عملکرد غیر طبیعی این بخش و اختلال وسواس (یکی از انواع اختلال های اضطرابی) و بی اشتهایی عصبی (یکی از انواع اختلال های خوردن) رابطه معناداری وجود داره.علیرغم همه بررسی های انجام شده، هنوز اطلاعات کمی در مورد مکانیسم های عصبی مرتبط با کمال گرایی وجود داره. نتایج تحقیقات اخیر نشون دادن که دو تا از علائم فرعی کمال گرایی، یعنی نگرانی نسبت به اشتباهات و تردید در مورد عملکرد، هر دو با اضطراب و افسردگی و همچنین حجم ماده خاکستری در قشری از مغز به نام قشر کمربندی قدامی، همبستگی مثبت دارن. جالبه که بدونین این منطقه از مغز، یک منطقه موثر و اساسی در کنترل عملکرد های شناختی، حالات عاطفی و نظم دهی به فعالیت های  روزانه هست.یادگیریِ پذیرش شرایط کنونی زندگی و مقاومت در برابر میل به کامل بودن، ممکن هست برای برخی افراد به دلیل ساختار نسبتا متفاوت مغز دشوارتر باشه. مغز اونها ممکن هست به معنای واقعی کلمه، طوری شکل گرفته باشه که به خاطر یکسری ساختار های خاص، اونها را به افراد کمال گرا تبدیل کنه. برخی از تفاوت ها شامل این موارد میشن که قصد دارم بهشون اشاره کنم:۱. فعالیت زیاد در ناحیه پری فرونتال یا پیش پیشانی_بخش جلویی قشر مغز:قشر جلوی مغز مسئولیت برنامه ریزی، تصمیم گیری و کنترل تکانه رو به عهده داره. اینجا منظور از تکانه، میل به اقدام فوری و بدون تفکر هست. مطالعات نشون دادن که مغز افراد کمال گرا، ممکنه فعالیت بیشتری رو در این قسمت داشته باشه. از اونجایی که قشر جلوی مغز با برنامه ریزی سروکار داره، این ممکنه به توضیح اینکه چرا کمال گراها تمایل دارن برای کاری که انجام می دن، برنامه ریزی های خیلی زیادی داشته باشن و چرا اینقدر با دقت بیش از حد رفتار می کنن کمک کنه.۲ . فعالیت زیاد در آمیگدال:آمیگدال بخشی از مغز هست که احساسات مثبت و منفی ما رو پردازش می کنه و فعالیت اون در زمان مواجهه با بازخورد منفی از سمت دیگران یا احساس اضطراب رابطه مثبت داره. بررسی ها نشون داده که کمال گرا ها، هم فعالیت بیشتری در قسمت آمیگدال مغز دارن و هم نگرانی بیشتری رو از خودشون نشون میدن.۳. تفاوت در حجم ماده خاکستری:برخی از مطالعات نشون دادن که حجم ماده خاکستری در مناطق خاصی از مغز ، از جمله قشر سینگولار قدامی و اینسولار، در افراد کمال گرا با سایر افراد متفاوت هست. این بخش‌های مغز احساسات رو تنظیم می‌کنن و خطاها رو تشخیص می‌دن. همین فعالیت زیاد در این نواحی میتونه به توضیح انتقاد از خود و اضطرابی که کمال گراها در اغلب اوقات تجربه می‌کنن کمک کنه.۴ .بالا بودن سطح دوپامین:دوپامین یک انتقال دهنده عصبی یا به عبارتی یک نوروترنسمیتر هست، ماده شییمیایی که باعث انتقال پیام از یک سلول عصبی به سلول گیرنده پیام میشه. نوروترنسمیتر دوپامین در انگیزش و پاداش جویی نقش مهمی داره و سطوح بالاتر اون  میتونه تمایل به دیده شدن و میل به موفقیت بیشتر رو ایجاد کنه.بعد از بررسی عصب شناختی، سراغ یک دیدگاه دیگه برای آگاهی بیشتر از موضوع کمال گرایی میریم، و الان نوبت بررسی از بعد شناختی هست. منظور از اصطلاح شناختی، تمومی فرآیندهایی ذهنی هستن که در بستر سیستم عصبی رخ میدن، این فرآیند ها، همه اتفاق ها، از زمان تشخیص محرک بیرونی مثل نور و صدا، تا قبل از انجام یک رفتار در پاسخ به اون محرک رو شامل میشن. برای مثال میتونم بگم موضوعاتی مثل حل مسئله، برنامه ریزی، تصمیم گیری، توجه، حافظه، هشیاری و خیلی از چیز های دیگه به حیطه شناختی مربوط میشن.جنبه شناختی کمال گرایی:از تاثیرات کمال گرایی منفی بر کارکرد های شناختی میشه به باور های تحریف شده و ناسالم اشاره کرد. یکی از این باور ها به نوعی قانون ذهنی مربوط میشه، قانون همه یا هیچ. با این حالت، فرد مبتلا این طور فکر میکنه که &quot;یا نباید کاری را انجام بده، یا اگر انجام می ده به بهترین شکل ممکن باشه.&quot; این عقیده برعکس ظاهر فریبنده ای که داره، به مثابه یک تله فکری عمل میکنه و مانع می شه که شخص در زندگی جرات اقدام کردن داشته باشه. نتیجه همچین تله ای، ترس شدید از شکست و درگیری فرساینده بین تلاش های نامتعادل یا انفعال هست. پژوهش ها نشون می دن که رابطه منفی بین جرات ورزی و ابراز وجود با کمال گرایی وجود داره. یعنی کمال گرایی به نوعی مانع جرات ورزی و ابراز وجود میشه. افراد مبتلا، برای اینکه با معیار های سخت گیرانه درونی شدشون هماهنگ باشن، نه تنها از اقدام کردن، بلکه از ابراز صریح خواسته ها، عواطف و نظرات خودشون سر باز می زنن و در موقعیت های مختلف کمتر جرات ورزی میکنن.باور دیگه ای که میشه به اون اشاره کرد، شامل مجموعه ای از تصورات مربوط به توانایی های شخص هست. فرد درگیر ممکنه فکر کنه که توی مسیر موفق شدن به کمک هیچ فردی نیاز نداره و حتی نباید در این مسیر احساس خستگی یا رنجش کنه.همچنین براساس تحقیقات، پیش بینی میشه، افرادی که درگیر مواردی مثل: کمال گرایی‌، ‌عدم ‌انعطاف پذیری ‌روانشناختی ‌و ‌استفاده ‌از‌ راهبردهای نامناسب در ‌مقابله ‌با ‌استرس هستن، توانایی کمی ‌در به کارگیری راهبردهای‌ پیچیده، ‌منظم ‌یا ‌انعطاف پذیر ‌پردازش اطلاعات، برای حل مسئله دارن. به عبارتی دیگه، ممکن هست در حل گروهی از مسائل که به فرآیند های ذهنی متعدد نیاز دارن، با مشکل مواجه بشن.اولین اپیزود مرتبط با موضوع کمال گرایی به اتمام رسید، در حین ساخت این قسمت تموم تلاش خودم رو کردم تا هرچه ساده تر به بررسی چند بعدی از موضوع بپردازم، در اپیزود بعدی پندار کست به ادامه تحلیل کمال گرایی می پردازم و با هم با انواع مختلف اون آشنا میشیم.  از طریق لینک هایی که اینجا قرار دادم، میتونید از فعالیت های پندارکست حمایت کنید تا برای تولید محتوی با کیفیت تر انگیزه ایجاد بشه :)حمایت مالی با مبلغ دلخواه شماحمایت مالی به مبلغ هفت هزار تومنحمایت مالی به مبلغ دو هزار تومندر نگارش این متن و ساخت این اپیزود، این منابع استفاده شده اند:توکلی, ماهگل, &amp; ایرانمنش. (2016). نقش خستگی شناختی بر کمال‌گرایی، انعطاف‌پذیری روان‌شناختی و راهبردهای مقابله با استرس. پژوهش های علوم شناختی و رفتاری, 5(2), 111-126.‎هرمزی‌نژاد, شهنی‌ییلاق, ‌منیجه, &amp; نجاریان. (2000). رابطه ساده و چندگانه ی متغیرهای عزت نفس، اضطراب اجتماعی و کمال گرایی با ابراز وجود دانشجویان دانشگاه شهید چمران اهواز. علوم تربیتی, 60(7), 29-50.‎شکری, امید, مرادی, دانشورپور, طرخان, &amp; رضاعلی. (2008). نقش تفاوت های جنسیتی در سبک های مقابله با استرس و سلامت روانی. روانشناسی معاصر، دوفصلنامه انجمن روانشناسی ایران, 3(1), 51-61.‎مهدوی‌غروی, خسروی, &amp; نجفی. (2012). رابطه اضطراب امتحان، کمال گرایی و انگیزش پیشرفت با پیشرفت تحصیلی. اندیشه های نوین تربیتی, 25(8), 31-50.‎غنايي زيبا, فراهاني محمدنقي, عبدالهي محمدحسين, &amp; شكري اميد. اثر خستگي شناختي و هوش هيجاني بر حل مسايل شناختي.‎پورسید, متولی, محمدمسعود, پورسید, &amp; براهیمی. (2015). رابطه استرس ادراک‌شده، کمال‌گرایی و حمایت اجتماعی با فرسودگی تحصیلی و عملکرد تحصیلی دانشجویان. دوماهنامه علمی-پژوهشی راهبــردهای آموزش در علوم پزشکی, 8(3), 187-194.‎بشارت, محمدی, کوروش, پورنقاش تهرانی, &amp; حاتمی. (2009). رابطه کمال‌گرایی و سخت‌کوشی با پاسخ‌های فیزیولوژیک ناشی از استرس. روانشناسی معاصر، دوفصلنامه انجمن روانشناسی ایران, 4(1), 41-53.‎محموديان, دانك, &amp; ‌آرش. (2021). ارزیابی عوامل تاثیرگذار بر پرورش خلاقیت دردانش آموزان ایران-آنالیز ٥٠ ساله (1400-1350). مطالعات راهبردی علوم انسانی و اسلامی, 40(4), 123-154.‎كريمي زاده آرزو, مهنام امين, يزدچي محمدرضا, &amp; بشارت محمدعلي. رابطه کمال گرايي و ساختار مغز.‎صدیق ارفعی, تمنایی فر, &amp; رضایی نیا. (2012). ارتباط کمال گرایی، جرأت ورزی و میزان سازگاری دانشجویان دختر دانشگاه اصفهان (92-1391). فصلنامه روانشناسی تربیتی, 3(3), 69-81.‎Wu D, Wang K, Wei D, et al. Perfectionism mediated the relationship between brain structure variation and negative emotion in a nonclinical sample. Cogn Affect Behav Neurosci 2017; 17: 211–223.Kim S, Lee D. Prefrontal cortex and impulsive decision making. Biol Psychiatry 2011; 69: 1140–1146.Aupperle RL, Paulus MP. Neural systems underlying approach and avoidance in anxiety disorders. Dialogues Clin Neurosci 2010; 12: 517–531.Bromberg-Martin ES, Matsumoto M, Hikosaka O. Dopamine in motivational control: rewarding, aversive, and alerting. Neuron 2010; 68: 815–834.Paul L Hewitt GLF. When does conscientiousness become perfectionism? (https://cdn.mdedge.com/files/s3fs-public/Document/September-2017/0607CP_Article3.pdf%20(2007)) Current Psychiatry; 6.Benson E. The Many Faces of Perfectionism. American Psychological Association 2003; 34: 18تعامل بیشتر با پندارکست:صفحه اینستاگرام پندارکستچنل یوتیوب پندارکستکانال تلگرام پندارکست</description>
                <category>پندار کست Pendarcast</category>
                <author>پندار کست Pendarcast</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 18:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>